انجمن ايران رمان



آناهیتا | شهرناز
زمان کنونی: ۳۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۵۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: arezoo
پاسخ 74
بازدید 7563

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آناهیتا | شهرناز
#1
به نام خدای هر چه هست



آناهیتا





فصل اول

با صدای مهیب رعد از خواب پرید.لحظه ای چشمانش را بست تا کمی آرامش یابد.باد و طوفان شدید،قطرات درشت باران را محکم به شیشه های اتاق می کوبید و اندکی مضطربش می کرد.پتویش را کنار ز ود پاهایش را از تحت آویزان کرد و نشست.دستی به چشمان خواب آلودش کشید و نگاهی به همسرش انداخت.مرد به ظاهر خواب بود اما وقتی او برای خودش کمی از پارچ آب می ریخت با صدایی خش دارد پرسید: رعد و برق تو را هم بیدار کرد؟!
زن دوباره به مرد نگاه کرد و گفت:صدای وحشتناکی داشت.مرد غلتی در تخـ ـت خواب زد و در حالیکه خمیازه می کشید گفت: نیم ساعت می شه طوفان شروع شده.اما این رعد آخری صدای مهیبی داشت.مثل اینکه بمب منفجر شد!
زن خواست حرفی بزند که صدای رعد دیگری با صدای زنگ خانه در هم آمیخت.زن حیرت زده گفت: شنیدی؟ انگار صدای زنگ بود.
مرد که داشت پتو را روی سر خود می کشید از تخـ ـت پایین آمد و با حالتی مشکوک گوشهایش را تیز کرد.صدای دوبارۀ زنگ شکی برای هیچ کدام باقی نگذاشت.مرد زودتر بخود آمده و ربدو شام سرمه ای رنگش را از روی مبل راحتی پایین تخـ ـت قاپید و در حالیکه آن را روی پیژامه ی ساده آبی رنگش می پوشید با سرعت از اتاق بیرون رفت.زن هم با سرعت ژاکت پشمی قهوه ای رنگش را روی لباس خواب ساتن یاسی اش پوشید و به دنبال شوهر دوید.هنوز به پله ها نرسیده بودند که در یکی از اتاقهای خواب باز شد و دختری حدود چهارده ساله با موهای ژولیده و چهره ای مضطرب از آن بیرون آمد.با مشاهده پدر و مادرش با نگرانی پرسید: چی شده؟ کیه این موقع شب؟
مرد گفت: شاید یکی از همسایه ها بد حال شده.
بعد به راه خود ادامه داد.زن به سمت دخترش رفت تا او را آرام کند که در اتاقی که انتهای راهر قرار داشت باز شد.مردی جوان از اتاقش خارج شد و به سمت آنها آمد.با تعجب پرسید: انگار زنگ زدند؟
زن با نگرانی گفت: نمی دونم.بابا رفت در و باز کنه.
مرد جوان جلوتر از مادر و خواهر از پله ها پایین دوید.نیم نگاهی به ساعت شماته داری که در امتداد پله ها روی دیوار نصب شده بود انداخت.ساعت نزدیک سه بعد از نیمه شب بود.به سمت پدر که چشم به صفحه نمایش آیفون دوخته بود رفت و پرسید: کیه بابا؟
از مشاهده چهره بهت زده او دلش فرو ریخت.زن و دختر هم حالا کنار آنها ایستاد بودند و با دلهره چشم به دهان مرد که رنگ به رو نداشت دوخته بودند.زن ناله کرد: چی شده منصور؟
از آیفون تصویری چیزی بجز ریزش تند باران زیر نور چراغ برق دیده نمی شد.منصور بی آنکه جوابی بدهد انگشتش را روی تکمه آیفون فشرد و صدای باز شدن در حیاط آمد.
-بابا کیه؟
دخترک داشت به سمت در ورودی می دوید که منصور با صدای بلندی گفت،صبرکن ثمره!
با قدمهای بلند به سمت در رفت ، زن بی طاقت خود را جلو انداخت و قبل از اینکه او بتواند عکس العملی نشان دهد به حیاط دوید.پسر و دختر خانواده هم جلوتر از پدر که حالا قدم آهسته کرده بود بیرون دویدند.مرد انگار داشت سعی می کرد افکارش را سامان دهد تا برخورد مناسبی داشته باشد.
به دلیل بارش باران شدید باران هر چهار نفر در تراس بزرگ زیر بالکن طبقه بالا پناه گرفته بودند و چشم به در داشتند تا شخصی که پشت در بود زودتر وارد شود.در نیمه باز بود اما هنوز کسی وارد نشده بود.منصور بی توجه به باران به استقبال رفت.حالا توانسته بود کمی خود را بازیابد و کنترل اعمالش را در اختیار بگیرد.درکاملاً باز شد.مادر و بچه ها توانسته بودند سایه ظریفی را ببینند که با چمدانی بزرگ به درون خزید.مرد چمدان را از دست او گرفت.همان دم برقی در آسمان جهید.شبح سیاه به دورن آمد.مرد در آهنی و سنگین خانه را پشت سرش بست.صدای رعد تن هر چهار نفر را لرزاند.آن دو کم کم زیر نور کم رنگ چراغ برق که از کوچه به حیاط می تابید جلومی آمدند.هر سه به تازه وارد خیره شده بودند.دخترک که حس کنجکاوی کلافه اش کرده بود به سمت کلید برق دوید و چراغ حیاط را روشن کرد.با روشن شدن حیاط وسیع خانه تازه وارد لحظه ای درنگ کرد.منصور که قدمی جلوتر بود سرش را به عقب چرخاند و گفت:بهتره عجله کنی،حسابی خیس شدی .
حالا هر سه نفر می توانستند دختری باریک و شکننده را ببینند که از موهای بلندش آب می چکید و با حالت رقت انگیزی به سمتشان می آمد.دخترک سرش را پایین گرفته و چهره اش چندان قابل تشخیص نبود.مرد جلوتر از او از پله های عریض بالا آمد و چمدان را به دست پسرش داد.زن با حیرت و نگاهی پر از سؤال به شوهرش خیره شد.منصور لحظه ای در چشمان همسرش نگاه کرد.آب دهانش را به زحمت فرو داد و خطاب به جمع گفت: بهتره زودتر بریم داخل.هوا خیلی سرده.
انگار با این حرف،خودش هم تازه فهمیده که لباس مناسبی به تن ندارد و تمام هیکلش خیس آب شده است! دختر و پسر خانواده نگاه مشکوکی به دختر که حالا چهره رنگ پریده و ظریفش از میان انبوه موهای خیس و آب چکان اندکی پیدا بود،انداختند. زن اما همچنان شوهرش را زیر نظر داشت و به محض ورود به خانه پرسید: جریان چیه منصور؟ این دختر کیه؟
منصور رو به دختر که چشمان درشت و مورب خاکستری رنگش را مـ ـستقیم به چهره زن دوخته بود،گفت: شما لباسهای رویی تون رو همونجا در بیارید و آویزون کنید...
منظورش از لباس رو شال قهوه ای حریری که روی شانه اش افتاده و بارانی سبزش بود.
سپس خطاب به دخترش گفت: ثمره جان.ایشون را به حمـ ـام راهنمایی کن.بعد هم اتاق میهمان رو نشون بده و تا وقتی صداتون نزدم پایین نیایید... یادت باشه بابا،چیزی از این خانم نپرس!
مرد جوان حیرت زده پرسید: جریان چیه بابا؟! شما این خانم رو می شناسید؟
او دستی به ته ریشش کشید و به دختر که زیر چشمی همه آنها را می پایید نگاهی گذرا انداخت و پریشان گفت: نمی دونم بابا! هنوز نمی دونم!
با اشاره منصور،ثمره با تردید نگاهی به مادرش که مـ ـستأصل ایستاده بود و حرفی نمی زد،انداخت و رو به دختر گفت: دنبالم بیایید.
منصور بلافاصله گفت: کورش جان چمدونشون رو براشون ببر! بعد هم برو اتاق خودت ... من باید با مادرتون حرف بزنم.
کوروش بی آنکه کلامی بگوید فرمان پدر را اطاعت کرد.جلوتر از دخترها از پله ها بالا رفت و چمدان را در اتاق میهمان گذاشت.کنجکاوی امانش را بریده بود اما نمی خواست مقابل خواهر کوچکترش چیزی از دختر بپرسد.
با رفتن بچه ها زن با بی قراری مقابل منصور ایستاد.
- این دختر کیه منصور؟
منصور کلافه گفت: بذار اول لباسم رو عوض کنم.
به سمت اتاق خوابشان رفت.همچنان که لباسهای خیسش را تغییر می داد رو به همسرش که بی قرار و منتظر لبه تخـ ـت نشسته و او را نگاه می کرد گفت: این دختر ادعای عجیبی داره! اجازه بده من اول باهاش صحبت کنم وقتی مطمئن شدم جریان رو برات می گم.
- خوب می دونی که طاقت نمیارم! حالا زودتر حرف بزن!
منصور ژاکت ظریف سیاه رنگی روی تی شرتش پوشید.کنار همسرش نشست و چشمان تیره اش را به چشمان میشی او دوخت.چقدر آن چشمها را دوست داشت و چقدر شاهد باریدنشان بود.احساس می کرد تازه چند سالی است که همسرش کمی آرام شده و تقدیرش را پذیرفته است.
باور کرده بود که او دیگر کمتر به دردهایش فکر می کند و حالا می ترسید همه چیز دوباره تکرار شود.می ترسید ادعای دختر دروغ باشد.خودش هم می دانست ترسش غیر منطقی و دور از عقل است،اما وحشت داشت کسی از در دشمنی قصد فریبشان را داشته باشد.در خانه او چیزهای با ارزشی برای دزدیدن وجود داشت.اما او حاضر بود تمام ثروتش را بدهد تا برای همسرش آرامش واقعی بخرد!
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin ، Lisa ، €ستايش€
#2
- منصور! این قیافه تو داره منو می ترسونه.حرف بزن.
صدای رعدی که دیگر دور شده بود،منصور را به خود آورد.می دانست چاره ای ندارد و امیدوار بود ترسش بی مورد باشد.
- فقط باید قول بدی خودت رو کنترل کنی.
دست همسر را در دست گرفت و ادامه داد،این دختر ادعا می کنه... ادعا می کنه... که آناهیتاست!
ناگهان دست زن یخ کرد.لبـ ـانش لرزید و نفسش در سیـ ـنه حبس شد.منصور دست زن را محکمتر فشرد.
- ما باید منطقی باشیم.هنوز معلوم نیست اون کیه.ممکنه به هزار دلیل دروغ گفته باشه.
زن دست آزادش را روی دهانش گذاشت.از شدت هیجان شروع به لرزیدن کرده بود و اشکهایش آرام آرام پایین چکید.
- صبا خواهش می کنم آروم باش... بذار اول من باهاش صحبت کنم.به من اعتماد کن.تا به حال از اعتماد کردن به من ضرر نکردی.خواهش می کنم عزیزم.
صبا دستش را کمی پایین آورد اما هنوز از شدت هیجان می لرزید.
- کافیه یک بار با دقت به صورتش نگاه کنم.اون وقت می فهمم راست می گه یا دروغ.
- تو احساساتی شدی.ممکنه اشتباه کنی.
- تو هم با من بیا... من همین دیشب داشتم قیافه اش رو تو این سن و سال تصور می کردم. مطمئنم اشتباه نمی کنم.
منصور با خود فکر کرد "پس چیزی فراموش نشده.این مدت انگار صبا یاد گرفته نقاب بی تفاوتی بر چهره بزند و ما به راحتی فریب خورده ایم!"
- صبا یک کم فکر کن.حضوراون اینطور بی مقدمه و با این حال عجیب،نگرانم کرده.
صبا انگار حرفهای او را نمی شنید و با خود حرف می زد گفت: اون رنگ چشمهای جهانگیر و فرم صورت مادر اون رو به ارث برده بود... فقط ترکیب لبها و دهانش به من رفته بود... یادت میاد منصور! یادت میاد چقدر ناراحت بودم شبیه جهان و مادرش شده! من می شناسمش .
- آدمها تغییر می کنن... اون موقع آناهیتا فقط سه سالش بود.
به ثمره نگاه کن... از بچگی تابحال مدام تغییر شکل داده.یک روز شبیه من می شه،یک روز شبیه تو!
صبا مصمم از جای بلند شد و با لحن محکم رو به شوهرش گفت: من می شناسمش! مطمئنم!
وقتی از اتاق بیرون رفت،منصور چشمهایش بست و سر را میان دو دست فشرد .
صبا پریشان و هیجان زده پشت در اتاق میهمان قدم می زد تا کمی آرام شود و رفتار معقولتری داشته باشد.اما هرچه بیشتر سعی می کرد کمتر موفق می شد.شادی اش در وصف نمی گنجید و از شدت شوق اشکهایش بی اراده روی صورت می چکید.او اطمینان داشت که گمشده اش را یافته.همان لحظه که در تراس چشمش به دختر افتاد حس غریب قلبش را لرزانده و نگاهی آشنا در آن چشمان جسور و خاکستری دیده بود.
منصور به دنبال همسرش از اتاق بیرون آمد.می دانست ممکن است صبا به کمکش نیاز داشته باشد.
صبا با دیدن منصور به تردیدش غالب شد.اشکهایش را به سرعت پاک کرد و چند ضربه به در زد.
دختر دقایقی قبل از حمـ ـام بیرون آمده بود،با شنیدن صدای در با سرعت تکمه های پیراهنش را بست.موهای خیسش را با کش جمع کرد و با بله ای ملایم اجازه ورود داد.
صبا با لبخندی مهربان و چهره ای مشتاق به دورن آمد و منصور هم به دنبالش.نیازی به دقت نبود.صبا دوباره به گریه افتاد و منصور به وضوح جا خورد.
دخترک انگار با همان شمایل کودکی بزرگ شده بود.عکس های کودکی آناهیتا در اتاق خوابشان وجود داشت و صورت آن دختر بچه را همواره در خاطرش نگاه می داشت.منصور خیلی خوب آن موهای زیتونی،چشمان مورب شفاف،بینی خوش فرم و لبـ ـهای اندک باریک و برجسته را می شناخت.به صبا که پس از سالها انتظار،گمشده اش را یافته و او را در آغـ ـوش کشیده بود نگاه کرد و نفس راحتی کشید.با خود فکر کرد چقدر بیهوده وحشت کرده بود.خواست لبخند بزند.اما وقتی از پشت پرده اشک چهره سرد و یخ زده آناهیتا را دید که برخلاف صبا که پر هیجان و پر سر و صدا گریه می کرد،قطرات اشک با صبر و به آرامی از چهره بی حرکتش پایین می چکید،دوباره ترس به سراغش آمد.دستی به چشمانش کشید و با تردید آن دو را تنها گذاشت.به محض خروجش از اتاق پسر و دخترش را دید که با نگرانی به انتظار ایستاده اند.
- بابا چی شده؟ چرا مامان گریه می کنه؟
منصور سعی کرد لبخند بزند.
- طوری نیست بابا.نگران نباش.
کوروش جلو آمد و با صدایی که مانند پدرش در مواقع جدی بودن،بم تر و کلفت تر می شد گفت: بابا،چرا به ما چیزی نمی گید؟ این دختر کیه؟ نصفه شبی اینجا چی کار می کنه؟
منصور در میان فرزندانش ایستاد.دست در بازوی هر دو انداخت و در حالیکه آنها را به سمت طبقه پایین راهنمایی می کرد گفت: بهتره بریم پایین تا سر فرصت اون رو بهتون معرفی کنم.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin ، Lisa
#3
منصور در میان فرزندانش ایستاد.دست در بازوی هر دو انداخت و در حالیکه آنها را به سمت طبقه پایین راهنمایی می کرد گفت: بهتره بریم پایین تا سر فرصت اون رو بهتون معرفی کنم.
وقتی روی مبل های راحتی اتاق نشیمن نشستند منصور با لبخندی گفت: هر دوی شما از سرگذشت مادرتون خبر دارید... می دونید که چطور شوهر اولش دخترش رو ازش دزدید می دونید که من و مادرتون سالها دنبالش می گشتیم.در حقیقت وکیل من هنوز هم کم و بیش دنبال آناهیتا می گرده.خب... فکر می کنم فردا باید باهاش تماس بگیرم و بگم دیگه زحمت نکشه.
کورش با دهانی نیمه باز پرسید: اون چطوری ما رو پیدا کرده؟
ثمره تقریباً فریاد کشید: یعنی اون خواهر منه!؟
کورش با لبخندی تمسخر آمیز گفت: دیگه چطوری باید توضیح داد؟!
ثمره دستانش را با شادی بهم کوفت و خواست به سمت پله ها بدود که منصور گفت: صبر کن بابا جان! بذار یک کم با مادرت تنها باشه... فرصت برای آشنایی زیاده... تو که نمی دونی مادرت چقدر از دوری اون زجر کشیده!
حدود نیم ساعت بعد صبا با چشمانی پف کرده و سرخ و چهره ای که شادی عظیمش را با لبخنندی عمیق نشان می داد از پله ها پایین آمد.هر سه با دیدن او از جایشان بلند شدند.ثمره با هیجان به سمت مادرش دوید و خود را به آغـ ـوش او انداخت و گریست.
- مامان خیلی خوشحالم.
کورش هم اشک به دیده آورده بود.
- بهتون تبریک می گم.واقعا خوشحال شدم.
ثمره از مادر جدا شد و پرسید: پس خواهرم کجاست؟
- سفر سخت و خسته کننده ای داشته.می خواست استراحت کنه.به نظر من هم باید همین کارو می کرد.یه کم نگاهش کردم و اومدم پیش شما!
بچه ها لبخند زدند و منصور گفت: از کجا اومده؟ با کی اومده؟ چطوری مارو پیدا کرده؟
صبا با تردید گفت: فقط گفت تنهایی از آمریکا اومده... قرار شده صبح همه چیزرو برامون تعریف کنه.
بعد لبخندی بر لب آورد و ادامه داد: نمی دونید چه لهجه شیرین و با مزه ای داره!

طوفان رد شده و فقط بارانی نم نم از آسمان می بارید.هوا هنوز ابری بود و طلوع خورشید را کم رنگ کرده بود.صبا سرش را از روی سیـ ـنه پهن و مردانه منصور برداشت و به او که با چهره ای متفکر به نقطه ای نامعلوم زل زده بود نگاه کرد.چین های بلند و ظریفی اطراف چشمان باریک شده مرد را می پوشاند و سن شوهرش را به یاد زن می آورد.
چیزی که صبا هرگز به آن اهمیتی نداده بود و همیشه عاشق آن موهای جوگندمی و چهره مردانه بود.
- باورت می شه منصور!؟ باورت می شه آناهیتای من چند اتاق اون طرف تر خوابیده؟!
با وجود اینکه نمی خواست همسرش را نگران کند گفت: اون به نظر دختر شکننده و... خاصی میاد.
- سالها ایران نبوده... پدری مثل جهانگیر داشته و مهر مادری رو نچشیده... معلومه که دختر شکننده و خاصی می شه.
- چرا اینطوری بی خبر اومده؟
- جوونای امروزی رو که می شناسی!
منصور نگاهی از سر تعجب به او انداخت و صبا انگار خودش هم می فهمید حرف بی اساسی زده سرش را روی بالش خودش گذاشت و گفت: تا چند ساعت دیگه همه چیز رو می فهمیم... فقط باید صبر کنیم.
- یادت باشه با مدرسه تماس بگیری و اطلاع بدی غیبت می کنی.
- تو چطور ؟ نمی ری بیمارستان؟
- می رم و زود بر می گردم.فکر نکنم آناهیتا تا ظهر آماده حرف زدن بشه.
- آره! بچه ام خیلی خسته بود.می دونی منصور.توی نگاهش یه غمی داره... یه غمی که انگار بزرگتر از غم بی مادر بزرگ شدنشه!








فصل دو
در آینه دست شویی به صورت پف کرده اش نگاه کرد.پلکهای سنگینش را روی هم فشرد و چند مشت آب سرد به صورتش پاشید.وقتی به اتاقش بازگشت از شدت سر درد قرصی خورد و دوباره روی تخـ ـت دراز کشید.منصور ساعتی قبل رفته بود و او سعی داشت وقایع شب قبل را باور کند! تن بی قرارش تاب بی حرکت ماندن در رختخواب را نداشت.بلندشد و با وسواس از میان لباسهای خانه اش بلوز و دامن سرمه ای ، نباتی انتخاب کرد و پوشید.مقابل آینه نشست.موهای صاف هایلایت شده تیره اش را که بلندیشان تا روی شانه ها می رسید شانه زد و پشت سر جمع کرد.کمی با کرمهای آرایشی و ماساژ،پف صورتش را خواباند و آرایش کم رنگی روی چهره نشاند.می خواست در نظر دخترش مادری جوان و زیبا باشد.نمی دانست او آمده تا جقدر بماند،اما می دانست سالهای بی مادری او را تا آنجا که در توان دارد جبران می کند.
از اتاقش بیرون رفت و پاورچین پاورچین خود را پشت در اتاق دخترش رساند.کمی گوش ایستاد.هیچ صدایی به گوش نمی رسید.مسلم بود بعد از آن سفر طولانی خسته باشد و خوابش طولانی شود.
سری به اتاق ثمره اش زد.ثمره عشق بزرگش که با وجود تمام عزیزی نتوانسته بود جای خالی آناهیتا را برایش پر کند.شاید گاهی حواس او را از گذشته ها منحرف می کرد ، اما در لحظات تنهایی،آناهیتا بخش عظیمی از افکارش را به خود اختصاص می داد.
وقتی از اتاق ثمره بیرون آمد،کورش را دید که از دستشویی خارج شد.کورش با دیدن او به سمتش رفت و آهسته سلام و صبح بخیر گفت.
- سلام پسرم.صبح تو هم بخیر.تونستی یک کم بخوابی؟
- نه زیاد.اتفاقات دیشب اونقدر ناگهانی بود که...
صبا لبخندی زد و گفت: بیا بریم پایین... من هم هنوز باورم نمی شه آناهیتا اینجاست.
هر دو به آشپزخانه رفتند.صبا به سمت سماور رفت و با تعجب گفت: بابات چایی دم کرده!؟ چه عجب!
- بی انصاف نباش صبا! اون اگر فرصت داشته باشه همیشه کمکت می کنه.
صبا مشغول ریختن چایی شد.
- اوه! اوه! چه طرفدار پر و پا قرصی!
- شما که بیشتر از من طرفدارش هستید!
صبا مشغول چیدن میز صبحانه شد.کورش هم کمکش کرد.وقتی هر دو پشت میز نشستند کورش گفت: هیچ حرفی از خودش نزد؟
صبا سرش را به علامت نفی تکان داد و لقمه ای برای خودش گرفت.
- بهتره زیاده سؤال پیچش نکنید.هر چی باشه اون اینجا احساس غریبی می کنه.بهتره بذارید یک کم خودش را پیدا کنه.
- می دونم کورش جان... باید خودش بخواد حرف بزنه... من حس خوبی نسبت به این طور اومدنش ندارم.حس می کنم موضوع مهمی در بین باشه.
بعد انگار ناگهان چیزی بخاطرش آمده باشد پرسید: راستی تو امروز نمی ری سرکار؟
- خواهرم بعد از سالها کنار ما اومده چطور می تونم برم.تازه مگه من ا ز ثمره کمترم که امروز قید مدرسه رو زده.
- خودم بیدارش نکردم.دیشب که درست و حسابی نخوابید.امروز نمی تونست سر حال باشه. بخصوص که اگر مدرسه می رفت تمام حواسش تو خونه می مونه!
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin ، Lisa
#4
ساعت از دوازده ظهر می گذشت.عطر خوش قورمه سبزی با بوی کباب تابه ای زعفرانی در هم آمیخته و تمام فضای خانه را پر کرده بود.صبا با ذوق و شوق آن غذاها را برای دخترش پخته بود تا پس از مدتها طعم غذای ایرانی را بچشد.می دانست مادر شوهرش زیاد اهل پختن غذاهای پر دردسر نیست و خواهرهای شوهرش هم بدتر از او هستند.لحظه ای با خود اندیشیده بود شاید جهانگیر همسری ایرانی اختیار کرده و او برای دخترش غذاهای خوبی پخته.اما احتمال کمی می داد جهانگیر با زنی سنتی ازدواج کرده باشد.
ثمره بیدار شده،صبحانه اش را خورده،مرتب تر از همیشه لباس پوشیده،موهایش را آراسته و در اتاق خودش گوش به زنگ بود تا علائمی از بیداری خواهرش حس کند.
عقربه های ساعت به یک می رسید و درست لحظه ای که صبا نگران شده و می خواست سری به آناهیتا بزند،در اتاق او باز شد.
صبا در پله ها بود که صدای پای او و بعد باز و بسته شده در دستشویی را شنید.خیالش راحت شد و دوباره راه آمده را برگشت.
ثمره با هیجانی کودکانه در اتاقش قدم می زد و منتظر بود آناهیتا از دستشویی خارج شود.به محض خروج او با سرعت از اتاقش بیرون رفت و با صدای بلند سلام کرد.
دختر نگاهی سرد و بی تفاوت به او انداخت و زیر لب یا سخنش را داد.ثمره که حالات او را به حساب معذب بودن می گذاشت با لبخندی گفت: دیشب خوب خوابیدی؟
آناهیتا بجای جواب سرش را به علامت مثبت تکان داد و بی توجه به او به سمت اتاقش رفت.
- راستی چیزی لازم نداری؟
دختر تشکری کرد و به اتاقش وارد شد،رفتار او کمی به ذوق دخترک خورده بود و او که خود را برای یک احوالپرسی مفصل و روبـ ـوسی آماده کرده بود،وا خورده از رفتار خواهر با شانه هایی آویزان به مادر و برادرش در اتاق نشیمن ملحق شد.
کورش با دیدن او که درهم و گرفته به نظر می رسید پرسید: چی شده ثمره؟ مگه بیدار نشد؟
- چرا شد... اما...
صبا با نگرانی پرسید: چیزی شده؟ حالش خوبه؟
- بله،خوبه... فقط یه خورده... یه جوریه!
صبا آرام خندید.
- اون الآن هم تو این کشور احساس غریبی می کنه،هم تو این خونه.باید درکش کنیم...
کورش ادامه داد: تازه معلوم نیست چی بهش گذشته!
با آن حرف کورش صبا دوباره نگران شد و به سراغ دخترش رفت.چند ضربه به در زد و وارد اتاق شد.
آناهیتا بلوزی کش باف و شلوار جینی تنگ و خاکستری رنگ پوشیده و جلوی آینه قدی اتاق موهای بلند و مواجش را شانه می زد.
- سلام.
- سلام عزیزم.خوب خوابیدی؟
دختر لبخندی زودگذر بر لب آورد و تشکر کرد.صبا با مشاهده زیبایی دخترش از خود بی خود شد.عاطفه مادری اش به غلیان آمد و بی اختیار دخترش را در آغـ ـوش کشید و کنار چشمش را بـ ـوسید.بغض سنگین به گلویش چنگ انداخت و چند قطره اشک از چشمانش چکید.دختر جوان خود را به دست مادر سپرد و منتظر شد احساسات مادرانه اش فروکش کند.
صبا بالاخره دل از او کند و خود را عقب کشید.با دست اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه آرام می خندید گفت: من رو ببخش عزیرم.نمی تونم خودم رو کنترل کنم.
دختر با لحن عادی و لهجه خاص خود گفت: مهم نیست.می تونی راحت باشی!
صبا به سادگی دخترش خندید و بعد در حالیکه دست دور شانه های باریک او انداخته بود به سمت اتاق نشیمن هدایتش کرد.
کورش و ثمره که برای خود پرتقال پوست می گرفتند با مشاهده آنها از جای بلند شدند و چند قدم به استقبالشان رفتند.چهره دختر با دیدن آندو کمی درهم رفت.صبا او را به سمت فرزنداش برد و گفت:اینها خواهر و برادر تو هستند!کورش و ثمره.
بعد رو به ثمره ادامه داد: ثمره نمی خواهی خواهرت رو ببـ ـوسی؟
ثمره که وجود سرد آناهیتا در رفتارش تأثیر گذاشته بود با تردید جلو آمد دست درازکرد و وقتی آناهیتا دستش را میان دست او گذاشت با جرأت بیشتری دو طرف صورت او را بـ ـوسید.اما لبـ ـهای خواهر را روی گونه های خود حس نکرد.
صبا هیجان زده گفت:چرا همدیگر رو بغـ ـل نمی کنید؟ چرا غریبی می کنید؟شما با هم خواهرید!
ثمره آهسته خواهر را در آغـ ـوش کشید و آناهیتا هم با بی علاقگی دست دور شانه های او انداخت.
وقتی از هم جدا شدند قلب آناهیتا از هیجان آن تماس اجباری به شدت می تپید و رنگش اندکی پریده بود.کورش متوجه تغییر حال او شد اما برای اینکه صبا را ناراحت نکند حرفی نزد و آن حالت را به حساب اضطراب و هیجان گذاشت.
آناهیتا وقتی به سمت کورش برگشت و با او دست داد.کمی خود را عقب کشید.از تصور اینکه مجبور باشد در آغـ ـوش او برود حس بدی پیدا می کرد و سعی داشت با رفتارش آن حس را به کورش منتقل کند.کورش از حالت او خنده اش گرفته بود.صبا هم متوجه حرکت او شد و با لبخند به کورش نگاه کرد.کورش دست او را چند لحظه ای بیشتر در دست نگاه داشت و گفت: به اینجا خوش آمدی!
آناهیتا بی آنکه به چشمان سیاه او نگاه کند زیر لب تشکر کرد و دستش را عقب کشید.
با تعارف صبا همگی روی مبل ها نشستند.صبا درست کنار آناهیتا نشست اما سعی کرد زیاد به او نچسبد تا دخترش راحت باشد.
- خب عزیزم.از خودت بگو.
صبا بی طاقت تر از آن بود که بتواند صبر کند تا آناهیتای کم حرف لب باز کند و از آنچه بر او رفته بود بگوید.پس با سؤالی ساده و معمولی کمی خود را آرام کرد.آناهیتا دهان خودش ترکیبش را گشود و با کلامی نا آشنا اما شیرین و جذاب گفت: من دیگه نوزده سالمه! از بابا جدا شدم... من به اندازه کافی بزرگ هستم که بتونم تصمیم بگیرم... برای خودم... می خواستم شمارو ببینم.
چشمان صبا پر از اشک شده بود و چهره دخترش را تار می دید.
کورش سعی کرد با لحن عادی بپرسد: پدرت می دونه تو اومدی ایران؟
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#5
کورش سعی کرد با لحن عادی بپرسد: پدرت می دونه تو اومدی ایران؟
دختر بی آنکه به او نگاه کند سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: وقتی مامی مرد،بابا راحت تر بود که من بیام ایران!
صبا با ناراحتی پرسید: مادر بزرگت فوت کرده؟
دختر متعجب پرسید: چی کرده؟
ثمره خنده اش گرفته بود اما خود را کنترل کرد.کورش گفت: فوت کرده یعنی مرده.
آناهیتا با افسوس آهی کشید و گفت: اوه! بله،بله... اون مرده! چهارده سپتامبر به خاطر سرطان سیـ ـنه مرد... بابا می گفت سیـ ـنه پر از دردسر!
ثمره باز هم خنده اش را فرو خورد و کورش گفت: پس با این حساب چهل ایشون تموم شده.
دختر سر تکان داد و همانطور با چهره ای ناراحت گفت: بله،بابا مراسم گرفت،بعد من آماده شدم برای سفر.
- شما فارسی رو خوب حرف می زنید.
- بله! یک کم نمی فهمم بعضی کلمه هارو،اما همیشه با بابا و عمه ها فارسی حرف زدم.یک کم فرانسه هم از مامی یاد گرفتم.توی کالج هم فرانسه یاد می گرفتم.
ثمره گفت: پس سه تا زبون بلدی.
- اوهوم! فرانسه نه به خوبی فارسی و انگلیسی.
صبا سعی کرد لحن و حالتش عادی باشد.
- تو خواهر و برادر دیگه ای هم داری؟
او عادی تر از صبا سرش را تکان داد
- آره... یه برادر دارم.ده ساله...
بعد با کمی حرص ادامه داد: اون یه شیطون وحشتناکه! اوه! من اصلا نمی تونم تحمل کنم!
ثمره اینبار از حالت بیان جالب او به خنده افتاد.کورش لبخندی کمـ ـرنگ بر لب آورد. اما صبا نگران بود و با خود فکر می کرد او طوری از برادر کوچکترش حرف می زند،انگار او پسر همسایه است!
آناهیتا نگاهی به ثمره انداخت و با حالتی جدی گفت: من راست می گم!
تو چرا خندیدی!
ثمره کمی خود را جمع و جور کرد.
- خب راستش تو خیلی با مزه حرف می زنی.
- اوه! تو من مسخره می کنی؟
چشمان ثمره گرد شد و کورش به سرعت گفت :نه به هیچ وجه! اون از طرز صحبت کردن تو خوشش اومده.ثمره دختر مؤدبیه و هیچ وقت کسی رو مسخره نمی کنه.
ثمره تند تند گفت:آره،راست می گه.من قصدم مسخره کردن نبود.
صبا دست آناهیتا را در دست گرفت و با مهربانی گفت: شما از این به بعد نه تنها خواهر و برادرید،بلکه باید با هم دوست باشید و از هم بیخودی ناراحت نشید... از این به بعد هر سه تون یواش یواش با اخلاق های هم آشنا می شید و من مطمئنم می تونید دوستای خوبی برای هم باشید.حالا یه لبخند بزن تا مطمئن بشم از ثمره دلگیر نیستی.
آناهیتا سعی کرد لبخند بزند و چنان سعیش آشکار بود که لبخندش مانند دهن کجی روی لبـ ـهایش نمودار شد.کورش و صبا به خوبی متوجه نمایشی بودن لبخند شدند.هر دو متعجب بودند که آن دختر چرا نمی تواند مثل تمام هم سن و سالانش راحت لبخند بزند!
با صدای زنگ آناهیتا از درون لرزید! ثمره دستها را به هم کوبید و با صدای بلند گفت: بابام اومد.
و به سمت آیفون دوید.حواس صبا و کورش به آناهیتا بود.آنها متوجه شدند چطور همان لبخند زورکی از روی صورتش محو شد و اخمهایش درهم رفت.
منصور با یک جعبه کیک و کیسه ای پر از خرید از در وارد شد.ثمره که برای استقبال از پدر به حیاط دویده بود کیسه بزرگ دیگری را حمل می کرد.کورش به سمت پدرش رفت و جعبه کیک و کیسه بزرگ را از او گرفت.
منصور با چهره ای خندان به سمت صبا و آناهیتا آمد.
- سلام به مادر و دختر عزیر.حالتون چطوره؟... دیشب خوب خوابیدی دخترم؟
صبا هم تمام چهره اش می خندید اما آناهیتا زحمت یک لبخند جزئی را هم به خود نمی داد و با حالتی نه چندان خوشایند به منصور نگاه می کرد.
- خسته نباشید... چه خبره این همه خرید کردی.
صبا کاملا متوجه خصومتی که در چشمان آناهیتا وجود داشت شده بود و می خواست با سر و صدا توجه منصور را به خود جلب کند. منصور گفت :
- امروز که یک روز عادی نیست! ما یک مهمون عزیز داریم.در حقیقت عزیزی به خونه خودش برگشته و باید امروز یک جشن کوچیک بگیریم و فردا یک جشن حسابی.باید تمام دوست و آشناها بفهمند عزیز سفر کرده ما بالاخره به خونه برگشته.
صبا نگاهی سرشار از قدردانی به شوهر انداخت و منصور با همان شادمانی به اتاقش رفت تا برای ناهار آماده شود.
کورش ظروف غذا را در آشپزخانه آماده می کرد و ثمره خریدها را جابجا می نمود.آنان می خواستند مادرشان تا آنجایی که ممکن بود از هم نشینی دخترش بهره مند شود.
کورش به ثمره پیشنهاد داد بهتر است غذا را بر خلاف همیشه که در آشپزخانه می خوردند،در سالن پذیرایی صرف کنند.صبا با دیدن تکاپوی بچه ها برای چیدن میز ناهارخوری خواست به کمکشان برود که کورش گفت: شما بنشین ما هستیم.شما باید کنار آناهیتا جان بمونی تا غریبی نکنه.
وقتی همه سر میز نشستند منصور ابروها را بالا انداخت و در حالیکه به غذاهای خوش رنگ و بو نگاه می کرد گفت: به به! دست شما درد نکنه صبا خانم! چه کردی! بلکه به هوای آناهیتا جان ما هم یک غذای حسابی بخوریم.
صبا به شوخی او اخم کرد و گفت: نه که شما همیشه غذاهای بد می خوری!
بعد نگاهی به آناهیتا که کنارش نشسته بود کرد و گفت: این غذاهارو دوست داری؟
دختر که تا آن لحظه به شدت ساکت مانده بود لب باز کرد و به گفتن یک "بله" اکتفا کرد.بین کورش و منصور نگاهی معنی دار رد و بدل شد و بعد صبا دست دراز کرد و برای آناهیتا برنج کشید.او با ناراحتی نگاهی به بشقابش انداخت و گفت: من نمی تونم این همه برنج بخورم! خودم می تونم این کار رو انجام بدم.
صبا به زحمت لبخندی زد و بشقاب او را با بشقاب خالی خودش عوض کرد.منصور که حال همسرش را می فهمید با چهره ای که همچنان مهربان نگاه داشته بود،گفت: ما ایرانیها رسم داریم وقتی عزیزی کنارمون نشسته براش غذا می کشیم.این طوری محبتمون رو به هم نشون می دیم.
آناهیتا کمی سالاد برای خو کشید و با لحنی حق به جانب گفت: ولی این درست نیست! هر کس باید همونقدر که می خواد غذا بخوره.من که نمی فهمم شما الان چقدر غذا می خواهید بخورید! این برای مهربانی کردن درست نیست.
کورش نیم نگاهی به صبا که کمی سرخ شده بود انداخت.خواست حرفی بزند که صبا پیش دستی کرد.
- تو درست میگی عزیزم.اما برای ما که سالها با این رسم و رسوم زندگی کردیم سخته که طور دیگه ای رفتار کنیم.همونطور که حالا پذیرفتنش برای تو سخته!
آناهیتا نگاهی به چهره پر از مهر مادر انداخت،لبـ ـهایش را کمی جمع کرد و به نشانه موافقت سر تکان داد.
تمام غذایی که او خورد کمی سالاد،چند قاشق قورمه سبزی و تکه ای کوچک کباب بود.بعد هم مثل اینکه همیشه از آن غذاها می خورده مؤدبانه تشکر کرد و با گفتن اینه می رود کمی استراحت کند به اتاقش رفت.
با رفتن او ثمره نفس عمیقی کشید و در حالیکه چند قاشق خورش پشت سر هم روی برنجش می ریخت گفت: مامان ناراحت نشیدها.اما تحمل این خواهر بزرگتر یک کمی سخته! من که نفهمیدم چی خوردم .
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خانه دلبستگی ها | شهرناز saghi 22 3,160 ۳۰-۰۸-۹۱، ۰۱:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: saghi
  تنها مرز آشنا | شهرناز sadaf 31 6,112 ۲۸-۰۸-۹۱، ۰۶:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
24 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۸-۰۵-۹۴, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، sanam bano (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، saida (۱۸-۰۴-۹۴, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، MaryaM_sh (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، فاطی از اهواز (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، آراميس (۰۴-۰۷-۹۴, ۰۲:۳۰ ب.ظ)، shadi Ras (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، رامشان (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۸:۱۴ ب.ظ)، حبیب (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، shabi (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، MAHBAN (۱۰-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، مریم74 (۲۰-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، zeinabalouchi (۱۷-۰۶-۹۵, ۰۱:۴۲ ب.ظ)، Meno (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۴:۰۷ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۲۵-۰۶-۹۶, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، طلادخت (۲۴-۰۸-۹۵, ۰۴:۳۷ ب.ظ)، bmbm (۰۱-۱۰-۹۶, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، Mariam33 (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۱:۳۱ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۳-۰۴-۹۶, ۰۵:۳۲ ق.ظ)، fatemeh100 (۲۳-۰۱-۹۷, ۰۴:۵۱ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۸:۳۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان