انجمن ايران رمان



آنوشکا | feedback
زمان کنونی: ۲۹-۱۰-۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 75
بازدید 10506

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آنوشکا | feedback
#1
خلاصه داستان :
دختری که تازه در دانشگاه قبول شده و ورودی جدید هست و در خانواده ای زندگی میکنه که وضع تقریباً خوبی دارن و اتفاقات جالبی در دانشگاه برای اون میفته. در حقیقت دانشگاه باعث میشه تا زندگی اونو دستخوش تغییرات زیادی بشه و آغاز تغییرات در زندگی اون از همین دانشگاه شروع میشه و با دختری آشنا میشه که نباید بشه

مقدمه :

مردم شهر سیاه
خنده هاشان همه از روی سیاست
دلشان سنگ خیانت
ما در این شهر دویدیم و دویدیم چه سود؟!
هرکجا پرسه زدیم
خبر از عشق نبود
و تو ای مرغ مهاجر
که از این شهر گذر خواهی کرد
نکند از هـ ـوس دانه گندم
به زمین بنشینی!
سپاس شده توسط: آرزو ، ملکه برفی
#2
-ایستگاه ایران خودرو ... مسافرین محترم برای تعیین مسیر به تابلوهای راهنما توجه فرمایید ... ایستگاه ایران خودرو ... ایستگاه بعد وردآورد ...
این صدای کسی بود که داشت نام ایستگاه رو میگفت. تو دلم گفتم :
-یه دونه دیگه ... یه دونه دیگه مونده!
به ساعتم نگاهی انداختم. هنوز وقت داشتم. تازه ساعت 7 و ربع بود و اگه 5 دقیقه دیگه هم میرسیدم به وردآورد ، تا 8 میتونستم خودمو به کلاس برسونم. یادم باشه دفعه بعد به مامان بگم منو زودتر بیدار کنه! ... چرا انقدر امروز دیر بیدارم کرد؟! ... اَه انقدر اعصابم خورد شد ... هی از دیشب گفتم زود منو بیدار کن دیر میرسما! ... حالا اگه جلسه اول دیر رسیدم ، استاد گیر داد چرا انقدر دیر کردی چی بگم؟! ... از همین ترم اول باید سر تایم مشخص برم دانشگاه تا بعداً واسم دردسر نشه.
از پنجره قطار به بیرون نگاه کردم. هوای اول مهر کمی سرد بود ولی نه در حدی که من لباس زیاد بپوشم و به همون مانتو اکتفا کردم. رو به روم یه خانمِ مُسِنی نشسته بود که داشت اول صبحی سودوکو حل میکرد. هی به سودوکو نگاه مینداخت و دوباره یه ذره سرش خم میشد و چرت میزد. عینکش هم از رو صورتش تکون میخورد و با هر تکونی که قطار میداد ، اونم یه تکون میخورد و کیفی که رو دوشش بود ، غلت میخورد پایین تا اینکه افتاد روی زانوش و اونم از جا پرید و به اطراف نگاهی کرد. قیافه اش هم خیلی شبیه خانم مارپل بود.
بغـ ـل دستمم یه آقایی نشسته بود که ریشهاش به اندازه دو برابر موهای من بود ، شایدم بیشتر. تو دلم گفتم :
-ایش ... مردیکه چندش!
حالم بد میشه مرد ریشو میبینم. عین این درویشایی بود که 90 سالشونه. میخواستم گلوشو سفت فشار بدم طوری که دیگه نتونه نفس بکشه. کم تو خونه بابای خودمو اینطوری میبینم!!
یه جوری بالاخره تحمل کردم تا رسیدیم به وردآورد. دوباره اون خانمه از تو بلندگو شروع کرد به حرف زدن و گفت :
-ایستگاه وردآورد ... ایستگاه وردآورد ...
منم از جام بلند شدم و یه ببخشید گفتم و آقای درویش و خانم مارپل رو تنها گذاشتم.
آروم از پله ها بالا رفتم و از قطار خارج شدم. بار اولم بود که سوار متروی کرج میشم و تا حالا فضاشو تجربه نکرده بودم. کوله رو انداختم سمت راستم و دستامو تو جیبم کردم و یه کم به پاهام سرعت دادم و کمی از بقیه فاصله گرفتم. ماشالا هزار ماشالا جمعیتی بود که تا حالا ندیده بودم. شاید اگه ساعت حدود 4 بعدازظهر میرفتی ایستگاه امام خمینی ، همچین جمعیتی میدیدی. تا حالا تجربه نکرده بودم این جمعیت رو. مقنعه ام رو درست کردم و رفتم جلوتر. میخواستم کارتم رو بزنم که یه آقایی اون جلو وایساده بود و گفت :
-تا هفتم واسه دانشجوها رایگانه خانم!
منم خوشحال و خندون کارت رو گذاشتم تو جیبم. ولی یه خانمی کنارم وایساده بود و طوری که میخواست من بشنوم ، گفت :
-به شرطی رایگانه که از مبدأ کارتتو وارد نکرده باشی! ... دیگه پولش حساب شده!
با این چیزا خیلی آشنا نبودم و حس کردم با گذر ِ زمان یاد میگیرم. به طرف اتوبـ ـوسها رفتم و دیدم یه آقای قد کوتاه و تُپُل اون جلو وایساده و داره داد میزنه :
-میدون ... دانشگاه جا نمونی!
منم رفتم طرفش و گفتم :
-آقا دانشگاهه؟
اون مرد هم به ماشین اشاره کرد و گفت :
-همینو سوار شو!
جمعیت خیلی زیاد بود و منم از این همه جمعیت گُرخیدم. انقدر تعدادشون زیاد بود که در عرض ِ 5 دقیقه ، دو تا اتوبـ ـوس از دانشجوها پر شد و همچین حمله میکردن که به کسی امون نمیدادن. به ساعتم نگاه کردم. 7 و نیم شده بود! ... نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشد و دل تو دلم نبود. این پا و اون پا میکردم تا اتوبـ ـوس بعدی بیاد و یه جوری خودمو توش جا کنم تا به کلاس برسم. سومی اومد و راننده اش پیاده شد و گفت :
-5 دقیقه وای میستم تا قطار برسه ... اونوقت مـ ـستقیم دانشگاه!
5 دقیقه دیگه دیر بود. کِی پس به کلاسم برسم؟! ... وای خیلی طول میکشید! ... هی به مامان گفتم منو بیدار کن! ... ولی گوش نکرد! ... اَه حرص آدمو در میاره! ... یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به اتوبـ ـوسی که از جمعیت پر شده بود و منم اون جلوی در ، به زور واسه خودم جا پیدا کرده بودم. بالاخره قطار اومد و جمعیت دو برابرِ قبل جلوی اتوبـ ـوسها رسیدن و راننده هم فقط میگفت :
-برین عقب تر تا جا بشن بقیه!
یه پسری داد زد :
-کجا بریم حاجی؟! ... این همه پُر شده ... باز میگی بریم عقب؟!
همه اعتراض کردن که راننده باید حرکت کنه و یه دختر خانمی از میون ِ جمع گفت :
-همگی ترم اولی هستین؟
اکثریت یک صدا گفتن :
-بله!
دوباره اون دختره گفت :
-نترسین! ... این چیزا عادیه. عادت میکنین.
بعد خودشو و دو تا از دوستاش زدن زیر خنده و بقیه هم با جدیت نگاهشون میکردن. احساس کردم بدجوری داره مسخره میکنه و سعی کردم بیخیال باشم.
بالاخره بعد از نیم ساعت به دانشگاه رسیدیم. کرایه 125 تومان بود و منم حساب کردم و پیاده شدم. راننده هم مدام غر میزد و میگفت :
-اول صبحی دو هزاری پنج هزاری به من ندین! ... خُرد بدید بابا!
با سرعت رفتم جلوی در ِ ورودی و به محض ورودم به حراست ، یه خانم اومد جلو و گفت :
-کارت؟
-چی؟
-گفتم کارت!
-ندارم! ... تازه روز اولمه!
-پرینت انتخاب واحد!
-هنوز نگرفتم خانم!
-دفعه بعد با پرینت انتخاب واحد میای ... این مقنعه هم بده جلو خانم!
از این لحنشون خوشم نیومد و بعد از اینکه از حراست اومدم بیرون ، بدو بدو رفتم طرف دانشکده فنی و وارد شدم. تا دانشکده فنی 5 دقیقه ای راه بود و منم به محض ورودم ، دنبال شماره کلاس بودم. گیج و منگ بودم و نمیدونستم باید کجا برم! ... یه خانمی اونجا بود و گفتم :
-خانم ببخشید؟! ... کلاس آشنایی با مبانی کامپیوتر کجاست؟
اون خانم هم لبخندی زد و گفت :
-برو رو بُرد ببین ... دو هفته اول از اونجا میتونی کلاستو پیدا کنی!
-بُرد کجاست؟
-طبقه دوم کنار اتاق اساتید!
به سرعت رفتم بالا و دوباره نگاهمو به ساعت دوختم که 8:10 شده بود. به محض اینکه پله آخر رو برداشتم ، پام گیر کرد و خوردم زمین. دو تا پسر داشتن رد میشدن و خنده ای کردن و منم بی توجه به اونا رفتم جلوی اتاق اساتید و دیدم رو بُرد نام درس و استاد به همراه کلاس رو زده. دنبال آشنایی با مبانی کامپیوتر گشتم و پیداش کردم. کلاس شماره 1304 بود. تو سالن قدم زدم و دنبال 1304 بودم. همه کلاسها با 12 شروع میشد. 1201 ، 1202 ، 1203 تا 1210 ولی خبری از 1304 نبود. رفتم پایین و دیدم کلاسها با 11 شروع میشه. 1101 ، 1102 ، 1103 تا 1107 و باز هم خبری از 13 نبود. حدس زدم 13 منظورش طبقه سوم هست. فوراً رفتم طبقه سوم و باز هم نزدیک بود بخورم زمین. بالاخره کلاس 1304 رو پیدا کردم و دیدم درِ کلاس بسته ست. استاد داخل کلاس بود و ساعت 8:15. با استرس هرچه تمام تر در زدم و در رو که باز کردم ، خیلی آهسته گفتم :
-سلام استاد ... ببخشید اجازه هست؟
استاد مرد بود و قد بلندی داشت و از اون فاصله میشد موهای جوگندمی و صورت کشیده و جا افتاده به همراه سیبیل پُرپُشت و بینی عقابیشو خوب تشخیص داد. ته ریشی هم داشت و کت و شلوار طوسی به تن داشت. دستشو به نشانه تأیید تکون داد و گفت :
-بفرمایید.
ردیف ِ اول و دوم پُر بود و جایی برای نشستن نبود. منم دنبال جا میگشتم و بالاخره ردیف سوم یه جا کنار پنجره پیدا کردم. رفتم اونجا نشستم و کیفمو روی صندلی گذاشتم و به اطرافم نگاهی کردم. نصف کلاس تقریباً پسر و نصف دیگه هم دختر بود. همگی به رو به رو توجه داشتن و خیره به حرفای استاد بودن. منم نگاهمو از بچه ها به استاد معطوف کردم.
سپاس شده توسط:
#3
درس و توضیحات جلسه اول که تموم شد ، استاد رو به یکی از بچه های ردیف جلو ازش خواست تا برگه ای رو بیرون بیاره و چون هنوز لیست کلاس رو بهش ندادن ، همگی اسمشون رو بنویسن. بچه ها هم شروع کردن به نوشتن اسمشون و منم شماره 15 رو کنار اسمم نوشتم.
زمان کلاس 1 ساعت و نیم بود و هنوز یک ربع وقت داشتیم. نوشتن اسمها که تموم شد ، استاد با لبخند گفت :
-خُب! ... همانطور که می دونید بنده رامشگر هستم و 15 ساله تدریس میکنم. حالا هم میخوام یه معرفی از شماها داشته باشم تا بیشتر بشناسمتون. این آشنایی میتونه باعث بشه که در طول ترم با هم راحت تر باشیم.
بعد کاغذ رو روی میزش گذاشت و دستاشو در هم قلاب کرد و گفت :
-یه معرفی مختصر از خودتون داشته باشید تا بقیه هم بشناسنتون ... لطفاً اسم هرکس رو که میخونم ، دستشو بالا بگیره و بگه چندمین باره که کنکور داده و ساکن کجاست؟! ... از اونجایی هم که این درس ساده و پایه ست ، هیچ کس توش نمی افته و مطمئنم که همگی ترم اولی هستید.
عینکشو از تو جیبش درآورد و لبخندی زد. چهره جذاب و گیرایی داشت و آدم دلش میخواست پای حرفاش بشینه. صداش به درد دوبله میخورد و وقتی حرف میزد ، طنین دلنـ ـوازش تو فضای ساکت و حبس شده اتاق می پیچید و پژواک صداش ، روح آدمو تازه میکرد و مفهوم کلامشو خوب میفهمیدی. شروع کرد به خوندن اسامی :
-خُب! ... نفر اول جناب آقای امیرحسین سهرابی.
یه پسر لاغراندام و دراز بلند شد و دستش رو هم همزمان بالا برد و استاد با خنده گفت :
-نیازی نیست بلند بشی ... همون نشسته خوبه. خُب آقای سهرابی شما فقط یه بار کنکور دادی؟
سهرابی با صدایی گرفته و عین خروسِ مریض گفت :
-بله ... بار اولمه اوستا!
استاد هم با لبخندی سنگین گفت :
-بسیار خُب! ساکن کجایی؟
-تهرون ... میدون خُراسون.
بچه ها هم خنده شون گرفت و استاد بعد از اینکه عینکش رو درآورد و روی میز گذاشت ، برای اینکه سهرابی ناراحت نشه ، گفت :
-خُب! ... این فضایی که شما داخلش هستید ، ممکنه از جای جای کشور و پایتخـ ـت ، دانشجو داشته باشه و گویش ها و لهجه ها و حتی طرز حرف زدنها هم متفاوته. پس هرکس که ساکن هر منطقه ایه تو این کلاس برای من محترمه و احترامش واجب!
بچه ها ساکت شدن و دیگه کسی نخندید. رامشگر هم دوباره عینکش رو به چشمش زد و گفت :
-نفر بعد جناب آقای فردوس فرّاش!
فردوس فرّاش هم ردیف جلو نشسته بود. پیراهن سفیدی به تن داشت و موهاش بلند بود. با صدایی رسا گفت :
-سال دوممه که کنکور دادم ... ساکن تهران ... خیابان ولنجک!
استاد هم دوباره لبخند زد و سرشو به نشانه تأیید تکون داد و عینکش رو درست کرد و ادامه داد به خوندن بقیه اسامی.
ردیف اول همگی پسر بودن. تو دلم گفتم :
-بچه خرخونا! ... آبروی هرچی پسره بُردین! ... که چی ردیف اول نشستین؟!
استاد به ترتیب اسمها رو خوند. دو نفر تو اینا خیلی برام جالب بودن. دو تا داداش بودن ... امیرعباس جاوید و امیرعرفان جاوید دو تا برادر دوقلو که با هم کامپیوتر قبول شدن و تیپ و قیافه شون تابلو بود از این بچه خرخونای آنتِنَن! ... امیرعباسه که ریش ِ مرتبی داشت و یه انگشتر عقیق دستش بود و همش به ریشهاش دست می کشید و امیرعرفانه این وسط ریشهاش کم پشت تر بود و خیلی مسخره بود که به زور و از اینکه جلوی داداشش کم نیاره ، ریش گذاشته. چون بعضی جاها شیوید شیوید مویِ بورش تو صورتِ چاق و چله اش زار میزد و باعث خنده ام میشد.
همه چهره ها رو از نظر گذروندم و استاد هم اسم تک تکشون رو خوند تا رسید به ردیف دوم و اسمهای دخترها. به ترتیب :
نیوشا فراهانی دختری با تیپ اسپرت و عینکی روی مقنعه اش و مانتویی تنگ و چسبون با شلوار جین ِ آبی و چهره ای آرایش کرده و صدایی عشوه کنان خودشو معرفی کرد و گفت که ساکن محله زعفرانیه هست!
اُهُ اُهُ چه چیزا! ... از زعفرانیه پا میشه میاد اینجا! ... یکی از ولنجک میاد و زعفرانیه! ... یکی دیگه از خراسون و شهر ری! ... تازه دو تا از پسرا هم شهرستانی بودن و اینجا یه خونه مجردی گرفته بودن! ... تو دلم گفتم :
-وای خدا چه باحاله! ... چه آدمای جورواجوری اینجاست! ... به آنی بگم کف میکنه!
نفر بعدی صدف پاکزاد بود که دختری معمولی و هم تیپ خودم بود و البته مثل من موهاش بیرون نبود و عینکی بود و صدایی ظریف داشت که استاد سه چهار بار ازش خواست تا بلندتر حرف بزنه و تو اون فضای ساکت ، اصلاً صداش به بقیه نمی رسید. چهره سفیدی داشت و موقع حرف زدن "س" رو نمیتونست درست تلفظ کنه و همین باعث شد تا چند تا از پسرها بخندن!
نفر جلوییم اسمش سوگند سرافراز بود. دختری چادری که من فقط صداشو میشنیدم. چهره اش قابل دیدن نبود و چادرش جلوی دیدمو گرفته بود. حرف زدنش دلنشین بود و آدم دلش میخواست بازم حرف بزنه.
رفتم تو فاز قیافه بچه ها که اسمم توسط استاد خونده شد :
-آنوشکا عالمی!
حواسم نبود و دیدم یه نفر داره تکونم میده. بغـ ـل دستیم بود که میگفت :
-استاد صدات میزنه! ... کجایی؟!
هول شدم و سر جای خودم جا به جا شدم و همین کارم باعث خنده بچه ها شد. استاد هم با خنده گفت :
-کجایی خانم عالمی؟!
-ببخشید استاد ... بله؟
استاد رامشگر : معرفی میکنید خودتونو؟!
-بله بله ... آنوشکا عالمی!
دوباره بچه ها خنده شون گرفت و استاد هم با لبخند گفت :
-اینو که خودمم میدونم ... منظورم اینه که ساکن کجایید؟! ... و چند بار کنکور دادید؟!
-آهان ...
آب دهانمو قورت دادم و اصلاً نفهمیدم چرا هول شدم!
ادامه دادم :
-سال اولمه استاد ... ساکن تهران ... میدون پونک!
استاد رامشگر : ممنون!
تو دلم گفتم :
-خاک بر سرت! ... گَند زدی! ... انقدر رفتی تو فاز قیافه هاشون و مسخره شون کردی که جلوی جمع ضایع شدی! ... بمیری دختر!
بعد به ساعتش نگاهی انداخت و گفت :
-بچه ها همین تعداد معرفی کافیه! ... بقیه باشه واسه جلسه بعد. من عادت ندارم اسمها رو سَرسَری بخونم و برم. دوست دارم یه معرفی مختصر هم از دانشجوهام داشته باشم و از اونجایی که میخوام چهره تک تکتون یادم بمونه ، بقیه معرفی رو میذاریم واسه اولِ جلسه بعد!
بعد دستاشو به طرف در گرفت و گفت :
-خسته نباشید ... بفرمایید!
همه بلند شدن و منم از اینکه سوتی داده بودم ، کمی خجالت می کشیدم. همش حس کردم الان بچه ها میان جلو و میگن که این چه ضایع بازی بود درآوردی؟!
بغـ ـل دستیم دستشو دراز کرد و گفت :
-سلام ... من شهنازم!
بهش خیره شدم. چشمهای سبز رنگ به همراه پوستی روشن و ابروهای کم رنگ و قهوه ای. چونه ای کوچیک و لبـ ـهایی صورتی و نازک و دماغی قلمی و قدی متوسط داشت. ولی از من کوتاه تر بود. باهاش دست دادم و گفتم :
-سلام ... خوشبختم. منم ...
قبل از اینکه من چیزی بگم ، شهناز گفت :
-آنوشکا! ... درسته؟
لبخندی زدم و گفتم :
-بله.
اونم خندید و با صدای آروم و دلنشینی که داشت ، گفت :
-چه اسم قشنگی داری! ... معنیش چیه؟
-ممنون! ... اسمم هندیه و معنیش هم به صورت بین المللی میشه دلربا!
شهناز به نظر مثل خودم شیطون می اومد. زود خودمونی شد و گفت :
-وای دلربا خانم ... قربون اون بین المَمَلِت! ... از این اسمهای بامزه خیلی خوشم میاد ... به قول خارجیا اِکسِلِنت ... ببینم! بازم کلاس داری؟
-آره. ساعت 10 و ربع کلاس فیزیک دارم.
شهناز : ایول ... منم فیزیک دارم. کدوم استاد؟
-نمیدونم. فقط شماره کلاس رو یادمه. بذار تو گوشیم ببینم.
شهناز : زحمت نکش خانم دلربا! ... 1205ئه. شمارتو بده!
بعد به گوشیش خیره شد و منم از اونجایی که رُکم ، گفتم :
-به همین زودی؟! ... تازه همو دیدیما.
شهناز هم چشماش گرد شد و گفت :
-من دخترما! ... مگه میخوام چیکارت کنم؟
بعد جفتمون خندیدیم و شمارمو بهش گفتم و اونم تو گوشیش ذخیره کرد. از کلاس خارج شدیم و با شهناز به طرف بوفه رفتیم.
سپاس شده توسط: Lisa
#4
روی صندلی نشستیم و بعد از دو دقیقه ، شهناز بلند شد و رفت پیش مسئول بوفه و با دو تا چایی و کیک اومد. چایی رو گذاشت جلوم و با خنده گفت :
-بخور از دهن میفته!
با تعجب گفتم :
-واسه من خریدی؟
شهنار : نه بابا ... گفتم ببری خونه با داداشت بخوری! ... خُب واسه توئه دیگه.
قبل از اینکه حرفی بزنم ، گفت :
-راستی چند تا برادر خواهرین؟
-من بچه آخری ام.
شهناز چشماشو ریز و لبـ ـاشو غنچه کرد و گفت :
-اوخی اوخی ... ته تغاری ِ بابا!
-سه تاییم. یه برادر بزرگ دارم که ازدواج کرده و یه خواهر بزرگتر از خودم که سال آخره. منم که امسال قبول شدم. تو چی؟
شهناز هم چایی رو با عجله خورد و در حالیکه که میگفت :
-سوختم ... سوختم!
سرفه ای کرد و آب دهانشو قورت داد و گفت :
-بسم ا... الرحمن الرحیم هستم! ... این جانب شهناز مسرور ... دانشجوی سال اول ... تک فرزند می باشم و از بچگی هم بزرگ شدم.
از لحنش و جمله هایی که گفت خنده ام گرفته بود و گفتم :
-دختر تو خیلی بامزه ای.
شهناز : اووووووووو حالا کجاشو دیدی؟! ... الان دارم کلی سانسور میکنم حرفامو! ... وگرنه یَک دری وری گویی ام که خدا میدونه!
زود با شهناز صمیمی شدم و با هم کلی گفتیم و خندیدیم. سر ِ کلاس فیزیک رفتیم و تقریباً همون جمعی رو که ساعت قبل با ما بودن ، اونجا دیدیم. با چندتاشون سلام علیکی کردیم. البته فقط با دخترا! ... یعضیاشونم از هول شدنِ من تو ساعتِ قبل گفتن و کمی خندیدیم و بعد رفتیم ردیف آخر و منم کنار شهناز نشستم و منتظر استاد شدیم.
بعد از 5 دقیقه ، استاد وارد شد. یه خانم بود که شَق و رَق راه میرفت. کیف سامسونت دستش بود و به زور اونو با خودش می کشید. شهنار هم در همین حال گفت :
-مجبوری مگه واسه کلاس گذاشتن ، این کیفو بیاری؟! ... عین مریلا زارعی تو فیلمِ دو زن راه میره!
بعد از اینکه سر جای خودش نشست و به بقیه اجازه نشستن داد ، عینک و مقنعه اش رو درست کرد و با لحنی رسمی و جدی گفت :
-خانم ها و آقایون خوش اومدین ... امیدوارم فیزیک 1 رو در کنار هم به خوبی بگذرونیم و ترم اول بهتون خوش بگذره. خُب نُت برمیدارید یا تو دفتر مینویسید و خلاصه هرچی مینویسید ، با من همراهی کنید!
شهنار از ته ِ کلاس گفت :
-خانم ببخشید؟!
استاد رو به شهناز برگشت و گفت :
-بفرمایید!
شهناز : معرفی ای چیزی نمی کنید؟! ... زود بریم سراغ درس؟! ... ما که شما رو نمیشناسیم!
دیگه یَخِش باز شده بود و سرِ کلاس اول زیاد حرف نمی زد. اما الان با جوِ دانشگاه و کلاس آشنا شده بود و خیلی خودمونی حرف میزد.
استاد : من بادرامپور هستم!
شهناز زیر لب با حالت مسخره ای گفت :
-چی چی پور؟
منم خنده ام گرفت و استاد ادامه داد :
-در مورد مطالبی که می نویسید ، همه اش تو امتحان میاد و منم رو تخـ ـته مینویسم و شما هم نُت برمیدارید. کلاس هم سکوت ِ کامل باید داشته باشه. صحبت هم کنید ، منفی میدم!
چند تا از پسرها نُچ نُچ کردن و یکی از اونا که سهرابی بود ، با صدایی تقریباً بلند گفت :
-مگه مدرسه ست؟
استاد هم شنید و گفت :
-این چه طرزِ صحبت کردنه آقا؟! ... اگر مشکلی هست ، حذف کنید!
سهرابی بلند شد و گفت :
-استاد میشه بریم؟
بادرامپور برگشت و گفت :
-کجا بری؟
سهرابی هم دستشو روی دلش گذاشت و گفت :
-حالم بد شد!
همه خندیدن و استاد با صدای بلند گفت :
-ساکت!
شهناز : اُه اُه ... این از اوناییه که پاچه میگیره ها! ... حواسمون باید جمع باشه!
بعد چپ چپ سهرابی رو نگاه کرد و گفت :
-ایش! ... چه چندشه این پسره!
بعد رو به من گفت :
-دیدی ساعت قبل چه ضایع حرف زد؟!
-آره ... گفت اهل تهرون میدون خراسون!
جفتمون خندیدیم و شهناز هم با صدای ریزی بشکن میزد و میخوند :
-آخ تهرون تهرون تهرون ... بپر بریم خراسون!
استاد هم حواسش به ما نبود و ما هم داشتیم فقط می خندیدیم. سهرابی هم بدون توجه به حرف استاد از کلاس بیرون رفت و چند تا از پسرهای کلاس همچنان داشتن میخندیدن که استاد با لحنی جدی گفت :
-کسی این آقا رو میشناسه؟!
نیوشا فراهانی : استاد روز اولِ دانشگاه که کسی ، کسی رو نمیشناسه!
بادرامپور هم نفس سردی کشید و با حرص گفت :
-درس رو شروع کنیم!
تو کل ساعت درسیش ، کسی جیک نمیزد و همه ساکت بودن. یه جورایی گربه رو دم حجله کُشت و داشت زهرِ چشم می گرفت. کمتر کسی هم به توضیحاتِ مسخره اش توجه میکرد و بلد نبود درست حسابی درس بده و با کوچک ترین حرف اضافه ای ، هول میشد و دست و پاشو گم میکرد.
بالاخره کلاس تموم شد و سهرابی هم برنگشت.
بادرامپور هم مثل رامشگر از روی برگ A4 که خودمون اسمها رو نوشته بودیم ؛ حضور غیاب کرد و تیک میزد و همش هم میگفت :
-بالای سه جلسه غیبت حذفتون میکنم! ... 3 تا کوئیز در طولِ ترم دارید و خبر هم نمیدم که کِی کوئیز میگیرم! ... میان ترمتون از 8 نمره ست و بعد از میان ترم ، مطالب حذف نمیشه و همش سرِ امتحان میاد ...
انقدر از سخت گیریاش گفت که همه کلافه شده بودن و دوست داشتن زود در باز بشه تا از زندان ِ بادرامپور بیان بیرون. به نظرم تعبیر جالبیه! ... زندان ِ بادرامپور!
تا از کلاس اومدیم بیرون ، سهرابی رو دیدم که رو به بچه ها با لحن شیطنت آمیزی میگفت :
-چی شد؟ ... من که رفتم گیر نداد؟
همونطور که تو کلاسِ رامشگر دیده بودمش ، قد تقریباً بلندی داشت و یه سر و گردن از من بلند تر بود. صداش مثل خروسِ هاجر خانم همسایه مامانجون بود و بُردِ زیادی داشت. ته ریشی تو صورتش بود و دماغش هم عقابی بود. همه اینها گذری از نگاهم رد شد و چون منتظر شهناز بودم که از کلاس بیاد بیرون ، یه کم بیشتر به چهره اش دقت کردم و دیدم چشم و ابروی مشکی داره و انقدر تو چهره اش این چشم و ابروش جلب توجه میکرد که حد نداشت. به حرفاش گوش میدادیم و با بچه ها می خندیدیم. با صدف و سوگند هم آشنا شدم و همراه با شهناز ، 4 نفری از دانشکده خارج شدیم و چون هیچ کدوممون کلاس نداشتیم ، به طرف خونه رفتیم و مسیر هر 4 تامون از مترو بود و باید سوار اتوبـ ـوسهای جلوی دانشگاه می شدیم.
شهناز هم تو مسیر همش ما رو میخندوند و تو اتوبـ ـوس هم خیلی رسمی و البته با حالتی مسخره ، گفت :
-این 4 نفر! ... در جستجوی چه هستند؟ ... 4 دلاور! ... 4 مهندسِ آینده ی این مملکتِ قدرنشناسِ مهندس! ... 4 عزیزی که قرار است درس بخوانند و خودشان را تباه کنند!
من و صدف هم میخندیدیم ... ولی سوگند کمی جدی تر بود و گفت :
-نخیرم! ... قرار نیست که تباه بشیم! ... قراره واسه خودمون کسی بشیم! ... اونی که درس نمی خونه ، تباه میشه ، نه ما!
بحث بین سوگند و شهناز شروع شد. شهناز همش مسخره بازی در می آورد و سوگند هم جدی حرف میزد.
فکر نمیکردم روز اول دانشگاه انقدر برام جالب و پر از اتفاقات جورواجور و پیدا کردنِ سه تا دوست باشه. همش احساس میکردم الان تو یه فضای بسته و محدود قرار می گیرم. ولی نه! ... اینطوری نبود! ... دانشگاه همچینم که میگفتن ترم اولش سخته ، به نظر شیرین ترین ترم میاد. برام خیلی جالب بود. تو راه همش از خودمون گفتیم و کلاسامونو با هم چک کردیم و حتی من و شهناز که بیشتر صمیمی شده بودیم ، قرار گذاشتیم از شنبه که کلاسِ بعدیمون شروع میشه ، با هم بریم و بیایم. شهناز هم تو اشرفی اصفهانی میشِست و به ما نزدیک بود.
روز اول دانشگاه با همه خوبی ها و اتفاقات جالبش به پایان رسید و منم خوشحال و خندون ساعت 1 رسیدم خونه. وارد آپارتمانمون شدم. ساختمون 4 طبقه و 8 واحدی که ما طبقه دوم زندگی میکنیم و همسایه ها همگی با هم صمیمی و جورَن. طبقه پایین یه حاج آقایی زندگی میکنه که 10 ساله خانمش فوت کرده و تنهاست. کنارش یه جوون مجرد زندگی میکنه که اسمش نویده و اهلِ شیرازه. دانشجوی سال آخره و مـ ـستأجرِ همین حاج آقا نباتی همسایه کناریشه که جفت ملکها مالِ حاج آقاست و چون به این پسر اعتماد داره و از فامیلای دورش هست ، واسش این خونه رو اجاره کرده. کنارِ ما تو طبقه دوم ، خانواده کرامتی زندگی میکنن که مثل خودمون خانواده گرمی هستن و از نظر وضع مالی ، تقریباً مشابهیم. دو تا پسر دارن که یکیشون دوم راهنمایی و اون یکی سوم دبیرستانه و اسمشون به ترتیب کاوه و کامرانه. منم واسه جفتشون عین خواهر بزرگترم و همیشه تو درسها به کامران کمک می کنم و مثل خودم ریاضی میخونه.
طبقه سوم آقای شرافتی و خانمش ، زن و شوهری هستن که تازه 1 ساله ازدواج کردن و پسرعمو دخترعمو هم هستن. کنارشونم خانم مناجاتی ، پیرزنِ 70 ساله ایه که همیشه از پله های ساختمون و طولانی بودنِ مسیرِ رفت و آمدش ، گله داره و پسرش هروقت که میاد خونه شون ، میگه :
-مادر! ... تا یه مدت دیگه واست خونه میگیرم!
ولی خبری نیست و این پیرزنم دلش الکی خوشه!
طبقه چهارم هم آقای نادی به همراه خانم و دختر کوچولوش سَمَن که همش 2 سالشه ، زندگی میکنن و واحد شرقیِ اونا هم خانواده پرجمعیتِ ساختمون یعنی آقای نوروز بیگی و اعضای خانواده اش که 5 نفر هستن و هر سه تا بچه اونا هم دخترن ، زندگی میکنن.
پله ها رو با خوشحالی بالا رفتم و ذوقِ زیادی داشتم که دانشگاه بودم و دوست داشتم از این شوق و ذوقم با مامان یا آنی حرف بزنم. رفتم طرفِ در و کلید رو چرخوندم و وارد خونه شدم.
سپاس شده توسط:
#5
بوی قرمه سبزی تو خونه پیچیده بود و مامان هم طبق معمول تو آشپزخونه مشغول پختن غذا بود. رفتم جلو و با صدایی گرم و سرشار از محبت ، گفتم :
-نسیم امید بر چهره ام می وزد و من ، در نشئه مطبوع نیست شدن هایم ، غرقه در شکر و اشک در انتظار آنم که از آن پر شوم.
مامان نگاهم کرد و با چشمهای قشنگش ، به من خیره شد و لبخندی روی لبهاش نشست و ادامه دادم :
-احساس می کنم که آنچه اکنون در من می جوشد ، سراپایم را فرا می گیرد ، تمام هستنِ مرا لبریز می کند.
صدای آنی به گوشم رسید که میگفت :
-همه لکه هایی را که از اثر انگشت های طبیعت بر دیواره های بودن مانده بود ، میزداید. مرا در خود می شوید. دیگرم می سازد و من گرمِ این لذت دردآمیز تولد خویش ، ساکت مانده ام.
سه تایی خندیدیم و آنی گفت :
-سلام خانم دانشجور! ... چی شد رفتی تو کویرِ شریعتی؟
رفتم طرفش و بغـ ـلش کردم و گفتم :
-سلام خواهری! ... هیچی ... همینطوری اومد تو ذهنم ... خوشحال بودم امروز ... میخواستم یه چی گفته باشم!
مامان هم خندید و گفت :
-سلام ... روز اول دانشگاه چطور بود؟
از بغـ ـلِ آنی جدا شدم و نفس راحتی کشیدم و روی اُپِن نشستم. دستهای مامانو گرفتم و فشار دادم. تو چشماش زل زدم و گفتم :
-سلام مادری جان ... عالی! ... 3 تا دوست پیدا کردم.
مامان چشماش گرد شد و گفت :
-تو هرجا بری ، زود واسه خودت رفیق جور میکنی! ... مثل خواهرت نیستی که دیرجوش باشی!
آنی هم ایشی گفت و اومد طرفم. یه نیشگون گرفت و گفت :
-آهای ورپریده! ... دوباره خودتو شیرین کردی؟
خودمو به مامان چـ ـسبوندم و ماچش کردم و گفتم :
-به قول پروین جونم که میگه :
ای مرغک خُرد ، ز آشیانه
پرواز کُن و پریدن آموز
دلت میسوزه مرغک خُرد؟ ... بلد نیستی خودتو لوس کنی؟
مامان هم منو بـ ـوسید و گفت :
-قربونت مادر که همیشه با شعر حرفتو میزنی ...
کمی مکث کرد و گفت :
-ولی آنیتا از تو عاقل تره!
آنی زد زیر خنده و بدو بدو اومد طرف مامان و بغـ ـلش کرد و گفت :
-قربون مامان خوشگلم برم که انقدر فهمیده ست!
به منم اخمی کرد و گفت :
-مرغک خودتی! ... به قول همون پروین جونت :
تا کی حرکات کودکانه
در باغ و چمن چمیدن آموز
بعد زبونشو دراز کرد و مامانو محکم فشار داد.
لب و لوچه ام آویزون شد و گفتم :
-هیشکی منو دوز نداره!
شوخیهای من و آنی شروع شد و یکی من میگفتم ، یکی اون. با اینکه 4 سال از من بزرگتر بود ، ولی مثل دو تا هم سن با همدیگه شوخی میکردیم و تو یه اتاق مشترک با هم بودیم. ناهار رو که خوردیم ، تو اتاق رفتم و روی تخـ ـتم دراز کشیدم که مامان اومد تو اتاق و گفت :
-راستی آنوشکا ، مادر! ... قراره جمعه بریم خونه مامانجون! ... خاله اینا از شهرستان میان. ما هم دعوت شدیم!
از جام بلند شدم و دست راستمو مشت کردم و بالا گرفتم و بلند گفتم :
-ایول!
مامان هم لبشو گاز گرفت و گفت :
-هیس! ... الان کاوه و کامران اگه خونه باشن ، صداتو میشنون!
-خُب بشنون! ... مگه چیه؟ ... من عین خواهرشونم! ... تازه اگه الان خونه باشن که بخوان بشنون!
مامان : خوب نیست صدای دخترِ نامحرم رو غریبه بشنوه.
آنی هم که سرش به لپ تاپش گرم بود ، زیر لب غر زد و گفت :
-مامان باز شروع کردی؟!
مامان داشت از اتاق بیرون میرفت که گفتم :
-بابا هم میاد؟
یه لحظه سرِ جاش ایستاد و بعد برگشت و با نگرانی گفت :
-اگه بیاد که با تیمورخان دعواش میشه! ... نمیشه؟
-نمیدونم!
آنی : نیاد بهتره!
آنی هم نگاهشو از لپ تاپش برداشت و رو به مامان گفت :
-آرش که هست! ... مردِ ما اونه!
مامان اخم کرد و گفت :
-حرف نباشه! ... مثل اینکه باباتونه ها!
آنی : بابای حِزبُل نمیخوام!
مامان : حرفِ اضافه موقوف!
با ابروهام به آنی اشاره کردم که چیزی نگه. مامان فهمید و رو به من گفت :
-فکر نکن که نفهمیدما! ... تو هم حرفی نمیزنی! ... همین که باباتون بذاره بریم ، خودش کُلیه!
آنی هم با حالت مسخره ای گفت :
-آره ... باید از خدامونم باشه!
مامان هم چیزی نگفت و از اتاق رفت.
از روی تخـ ـتم بلند شدم و رفتم روی تخـ ـتِ آنی و زدم به پهلوش و اونم شروع کرد به غر زدن. انگشت پاشو کشیدم و در حالیکه که قُلِنجش شکست ، گفتم :
-مهتاب می دوَد که ببیند در این میان
مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد
آنی هم که به روی خودش نمی آورد ، چیزی نگفت.
ادامه دادم :
-ای شب از رویای تو رنگین شده
سیـ ـنه از عطر توام سنگین شده
آنی هم چپ چپ نگاه کرد و گفت :
-منظور؟
-در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دوردست تو نزدیک می شود
آنی لپ تاپ رو کنار گذاشت و با چهره ای کلافه ، گفت :
-ساعت 3 ظهر فروغ خوندنت گرفته؟! ... از در که اومدی با شریعتی فلسفه بافی کردی ... بعدش که اعتصامی خوندی! ... حالا هم فروغ فرخزاد؟ ... تو چرا با این طبع شاعری و روحِ لطیفت نرفتی انسانی؟ ... تو رو چه به مهندسی؟! ... اونم کامپیوتر گرایشِ نرم افزار؟!
به قیافه اش که با حالتی طلبکارانه ، دستاشو تو هوا گرفته بود ؛ دقت نکردم و همراه با سوت ، ملودیِ آهنگِ " عاشقم من " رو زدم و با حالتی غمگین اما لحنی مسخره ، گفتم :
-یعنی تو نمیدونی قراره سیاوش بیاد که اینطوری اصرار داری بریم خونه مامانجون؟
آنی هم جا خورد و آب دهانشو قورت داد و بی توجه به حرفام ، لپ تاپشو برداشت و دوباره گذاشت روی پاش و گفت :
-سیاوش خارجه!
خنده ای شیطانی کردم و گفتم :
-ولی ما قبلاً از خبرگزاریِ اقوام شنیدیم که ایشون دو روزه تهرانه!
دستهای آنیتا در هوا معلق موند و دیگه تایپ نکرد. چشماش به من خیره شد و اخماش تو هم رفت. چشمهای مشکی رنگش با اون ابروهای کمونیش که به اندازه پیچ و تابِ جاده چالوس قشنگ بود ، رنگ از سؤال های بسیاری داشت. سوراخ های بینیِ باریکش ، مثل نفس های بچه های یک روزه پشتِ سرِهم باز و بسته میشد و اگه دست به قلبش میزدی ، چنان تالاپ تولوپ میکرد که فکر میکردی با یه پورشه داری تخـ ـته گاز میری تو دلِ جاده سی سختِ یاسوج!
عینکشو برداشت و با مِن مِن کردن ، پرسید :
-مطمئنی؟!
لبـ ـامو غنچه کردم و واسه اش شکلک درآوردم و چیزی نگفتم. خواستم از جام پاشم که دستمو گرفت و ملتمسانه گفت :
-خواهری؟
با حالتی پیروزمندانه گفتم :
-هووووووم؟!
آنی هم چشماشو مثل گربه ی شِرِک کوچولو کرد و عین این گشنه هایی که یه ماهه چیزی نخوردن ، زل زد تو چشمام و گفت :
-خواهری؟ ... بگو چی میدونی!
با ناز دستی به پیـ ـشونیم زدم و موهامو پیچ و تاب دادم و گفتم :
-صبر کن تا جمعه که خودشو ببینی! ... مامان هم هنوز چیزی نمیدونه. خبرگزاری فقط به من یه نفر گفته.
آنی هم با لحنی جدی گفت :
-میدونم خبرگزاریت کیه!
خودمو واسش لوس کردم و گفتم :
-حالا! ... منم گفتم بهت بگم که اونجا دیدیش ، پس نیفتی. اونوقت نگن این دختره غشیه و بگن که قالبش کردین به سیاوشمون! ... والا! ... مردم چی میگن؟!
آنی سر از پا نمیشناخت و چنان خنده ای کرد که مامان از اون اتاق اومد و هراسون پرسید :
-چی شده؟
از قیافه مامان بیشتر خنده مون گرفت و عین این جِن زده ها شده بود. بهش گفتم که واسش یه جوک تعریف کردم و دوباره مامان با کلی غر زدن سرمون و ایراد گرفتن از اینکه آدم نمیشیم ، رفت تو اتاقش و گرفت خوابید.

*****
*****

روز جمعه رسید ... بابا با ما اومد و از اینکه همراهیمون کرد ، خیلی تعجب کردیم. بعد از آخرین دعواش با تیمورخان ، دیگه کمتر کسی فکر میکرد که بابا امروز بیاد خونه مامانجون! ... ولی به هر ترتیب 4 تایی سوارِ بنزِ بابای به ظاهر حاج آقامون شدیم و تو مسیر ، بالاجبار همش شجریان و افتخاری گوش دادیم. خودشم میزد زیرِ آواز و منم تو گوشم هدفون بود و آنی هم حواسش به ضبط و بقیه نبود و معلوم بود که دلش آشوبه. خوب از دلش خبر داشتم و همش با خنده های شیطانیِ خودم ، اذیتش میکردم.
خونه مامانجون تو فرشته بود و به لطفِ شغلِ خوبِ مرحوم باباجونم که بازاری بود ، وضع زندگیش عالی بود و کم و کسری نداشت. یه باغ قدیمی و خونه کلنگی و 2000 متری که سرتاسرش درختهای کاج و سرو داشت. وسطش درخت آلبالو و گیلاس ... اونطرفِ باغ ، درختِ توت و برگهای مو بود که هرسال دسته جمعی می رفتیم خونه مامانجون و کلِ فامیل دلمه درست میکردیم و خیرات میدادیم بیرون. یه درخت بید مجنون هم وسط خونه بود که عکس های یادگاری زیادی اونجا داشتیم و یادآور دوران بچگی منه.
جلوی خونه که رسیدیم ، مش قربونعلی در رو باز کرد و بابا هم طبق معمول براش بوق زد و داخل شدیم. مثل همیشه تیمورخان از ما زودتر اومده بود تا به قولِ بابا ، دمِ حاج خانمو ببینه و قربون صدقه اش بره. بابا معتقد بود که همش زیرِ پای مامانجون نشسته و میخواد این خونه رو بفروشه. اما خانواده خاله طلعت نیومده بودن و خبری از سیاوش نبود! ... اخمهای آنیتا رفت تو هم و حرفی نزد تا به خونه برسیم و منتظر بمونه که سیاوش بیاد ...
سپاس شده توسط:
#6
بعد از اینکه از ماشین پیاده شدیم و به طرفِ عمارت رفتیم ، تیمورخان مثل همیشه صندلیش کنارِ مامانجون بود و داشت تو گوشش زمزمه میکرد. مامانجون هم عصاش به دستش بود و روسریِ گلدارشو سرش کرده بود و همزمان با قلیـ ـون کشیدنش ، سرشو تکون میداد و به حرفای تیمور خان گوش میکرد. تیمورخان هم ریشهای پروفسوریش ، مثل سابق یکی در میون سفید و زرد بود و طبق معمول ، موهاش بلند و نامنظم بود و شوره زاری ، فضای موهاشو پُر کرده بود. کُتِ طوسیِ همیشگی اش رو تنش داشت و با هر جمله ای که میگفت ، یه پُک به سیـ ـگار میزد و بینیشو میخاروند. جلوتر رفتیم و سلام کردیم. خاله طاهره از جاش بلند شد و بشقاب و میوه اش رو وِل کرد و ماها رو بغـ ـل کرد. شالِ سفیدی به تنش بود و مثل همیشه آرایش کرده و تر و تمیز بود و موهای مِش کرده اش از زیرِ شالش معلوم بود. صدای زمختش برام زجرآور بود و با همون کلامِ سنگینش ، گفت :
-خوش اومدی خواهر ... چه دیر کردین؟!
مامان هم به لبخندی اکتفا کرد و چیزی نگفت. تیمورخان هم از جاش بلند شد و مثل همیشه خودشو زد به کوچه علی چپ و اصلاً به روی خودش نیاورد که این مدت با بابا چپ بوده و خواست بابا رو بغـ ـل کنه که بابا نذاشت و باهاش دست داد. پُکی به سیـ ـگارش زد و شروع کرد به چاکرم نوکرم گفتن و رو دو تا صندلی اونورتر نشست و به بابا اصرار کرد که کنارِ مامانجون بشینه. بابا هم با اکراه قبول کرد و نشست.
با مامانجون دست دادیم و چون عادت به روبـ ـوسی نداره ، بـ ـوسش نکردیم. نگاهِ سرد و خشمگینش مثل همیشه به ما بود و هیچ وقت نشد تو زندگیم ، لبخندی از لبهاش ببینم. شروع کرد به قلیـ ـون کشیدن و درست دو تا داماداش و دو تا دختراش کنارش نشسته بودن. من و آنی هم بغـ ـلِ هم نشسته بودیم و جیک نمیزدیم. بالاخره مامان گفت :
-خُب خواهر! ... بچه هات کوشَن؟!
خاله طاهره هم شروع کرد به فیس و افاده اومدن و مدام ناز و نوز کرد و از کلاس رفتنای رامتینش و کوه و گردش رفتنای دخترش ریما گفت و حسابی سرویسمون کرد. تا میگفت رامتین ، شونصد تا رامتین از کلامش می بارید و به محض اینکه میگفت ریما ، انقدر به کلامش عشوه و ناز اضافه میکرد و بعد از اسمِ دخترش ، جان جان میکرد که دلم میخواست جونش بالا بیاد. یک ساعت به سردی و سنگینی گذشت و تیمورخان هم از اونور خودشو کُشت بس که از خالی بندیاش گفت. مدام از سفرهای خارجش میگفت و جلوی بابا پُز میداد و بابا فقط سرشو تکون میداد. از حق نگذریم ، هرچی هم بابا بد باشه ، تو جمع که قرار میگیره ؛ یه جورایی واسم پشت و پناهه و از نگاههای عمیقش به افرادی مثل تیمور که گویای هزاران جوابه ، حظ میکنم.
بعد از یک ساعت ، زنگِ خونه زده شد و مش قربونعلی نفس نفس زنان اومد نزدیکمون و با قیافه ای خوشحال و بشاش گفت :
-خانم جون! ... خانم جون! ... طلعت خانم و آقاشون اومدن!
چنان نفس نفس میزد که انگار لحظه ای دیگه جونش بالا میاد و عزرائیل داره برگه احضارش به درگاه ابدی رو امضا میکنه و دست به کمـ ـر کنارش وایساده!
مامانجون هم خیلی خونسرد گفت :
-خُب اومده که اومده! ... مگه قرار بود نیاد؟!
مش قربونعلی : خانم جون چشمتون روشن! ... قدمشون مبارک باشه انشاالله ... خدا به حقِ روحِ آقابزرگ ، خیر و برکت تو زندگیشون بده ... آقا سیاوش ... آقا سیاوش!
مامانجون قلیـ ـون رو گذاشت کنار و متعجب گفت :
-سیاوش چی؟
مش قربونعلی که هممون رو زهرِ ترک کرده بود و دیگه رنگی به رخسارِ آنی نمونده بود و هر لحظه ممکن بود خواهرم پس بیفته و راهیِ بهشت زهرا بشیم ، گفت :
-آقا سیاوش اومده! ... با یه خانم اومده!
بعد بشکن زد و گفت :
-مشتُلُق بده خانم!
کمی که گذشت ، بشکن زنان رقصید و گفت :
-آقا سیاوش اومده! ... با یه خانم اومده!
مامانجون دوباره قلیـ ـون رو دستش گرفت و سرفه ای کرد. دماغشو بالا داد و بعد عطسه ای کرد. هر وقت هول میشد ، رنگ چهره اش می پرید و این کارا رو میکرد. سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه. با لحنی سرد گفت :
-به زینب بگو 2 روز جلوتر حقوقش رو میدم. برو خوش اومدی!
مش قربونعلی رو میدیدی انگار دنیا رو بهش دادن. با جفتک و بالا پایین پریدن ، خودشو به خونه اش رسوند و همش بشکن میزد. از اونور حالِ آنی داغون بود. داشت پس می افتاد. فوراً بلند شدم و رفتم تو خونه تا براش آب قند بیارم. انقدر این کار رو سریع انجام دادم که متوجه اطرافم نشدم. تا از آشپزخونه اومدم بیرون ، بهشاد جلوم ظاهر شد و گفت :
-سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر دَر
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به درِ دیگر
یه لحظه ترسیدم و به قولِ آنی ، دلم به تاپ تاپ افتاد. به چشمهای مشکیش خیره شدم. بهشاد از نظر زیبایی ، تو پسرای فامیل تک بود. چشمهاش تو صورتش مثل یه فرشته نقاشی شده بود. چند تا موی جلوی سرش سفید بود و زیبایی خاصی به موهای مشکی و لَختِش میداد. لبخندی پر معنی به من زد و ابروهای پیوسته اش که مثل همیشه مرتب و یک دست بود ، در هم گره زده شد و با طنین دلنوازِ خودش گفت :
-سلام دختر خاله! ... چرا حالا انقدر پریشون و مضطربی؟
نفسم رو فوت کردم و با لحنی جدی گفتم :
-سلام ... بذار برم آنی داره پس میفته.
بهشاد هم کنار اومد و مثل نوکرایِ پادشاهانِ قدیم ، دست چپش رو دراز کرد و رو به در گرفت. سرشو خم کرد و تعظیمی کرد و گفت :
-بانو به سلامت باشد! ... اینک که کسی ما را در غیابِ مادرمان و در انتظار برادرمان ، تحویل نگرفت! ... ما هم به عمارت جَستیم و منتظر ماندیم تا برادرمان بیاید! ... راستش حوصله تیمورِ لنگ را نداشتیم! ... دریغ که برادرمان هنوز تشریف فرما نگشته اند! ... شما هم رهسپار شوید و به سوی باغِ مادرجان روید تا خواهرتان از پسیِ پیش ، پس تر نیفتند!
نتونستم خودمو کنترل کنم و خنده ای کوتاه کردم و گفتم :
-تو هم مثل داداشت شوخی!
بهشاد هم لبخندی زد و گفت :
-با این تفاوت که اون چرت و پرت میگه و من طنزِ ادبی میگم!
-همین روحیه حساست قابل تحسیـ ـنه! ... بیخود نیست که رفتی ادبیات خوندی آقای مفید! ... در ضمن برادرتونم اومده!
لبخندش رو خورد و جدی گفت :
-سیاوش اومده؟!
بعد هول شد و این پا اون پا میکرد و برای اینکه خودشو کنترل کنه ، گفت :
-نمیخوای بری ای بانویی با چشمانِ دو رنگ؟! ... خواهرت منتظر بودا!
تازه یادِ آنی افتادم و خیلی سریع از اونجا اومدم و خودمو به جلوی در رسوندم. از پله ها پایین اومدم و دیدم همه ایستاده بودن جز مامانجون که نشسته بود و قلیـ ـون می کشید. سیاوش همراه یه خانم اومده بود. نمیدونم اون زن چیکاره اش بود! ... ولی دعا میکردم نامزدش نباشه! ... دلم به خاطر استرس های آنیتا به لرزش افتاد و جلوتر رفتم و سلام کردم. سیاوش هنوز جوون و خوشگل بود. خوشگلیش به بهشاد نمی رسید ، ولی عینِ مادرش ، خاله طلعت ، خوشگل و خوش صحبت بود. تا منو دید ، گفت :
-اَنوش تویی؟! ... تو هنوز همون دختره ی لوسی هستی که همیشه دست و پا چلفتی بود و نمیتونست سوارِ چرخ و فلکِ میرزا اسمال بشه و زمین میخورد؟! ... ولی یادمه خیلی شیطون و با نمک بود و همین چهره شیرینت ، منو یاد اون دوران انداخت ... هنوز که شوهر نکردی ، ها؟ ... ببین اگه شوهر نکردی ، میتونم چند تا از عمله های جاپُنی رو واست بیارم که مثل خر کار میکنن و شب که بهت میرسن ، تو چشمات زل میزنن و میگن :
توماراسَلام ... ماتوراسَلام!
زدم زیر خنده و گفتم :
-اولاً سلام آقای بی ادب! ... دوماً انوش خودتی ، من آنوشکام! ... سوماً لازم نکرده شما واسه ما شوهر پیدا کنی! ... حالا این جمله ای که گفتی یعنی چی؟
سیاوش : یعنی تو ... ما ... را ... سلام ... ما ... تو ... را ... سلام! ... شوهرت داره بهت سلام میکنه دیگه انوش جان!
همه زدن زیر خنده و بعد به طرف آنی رفتم و لیوانِ آب قند رو بهش دادم. سیاوش هم ابروهاشو بالا داد و گفت :
-آنی سرطان داره؟
مامانم با تعجب گفت :
-اِوا! ... چرا باید سرطان داشته باشه خاله جون؟
سیاوش : آخه آبِ قند و این بساطا!
-مگه آبِ قند واسه سرطانیاست؟
سیاوش : پس طاعون داره؟
خنده مون گرفت و گفتم :
-نه طاعون هم نداره!
سیاوش : نکنه منو دیده ، غشی شده مثل سابق؟!
مامان چیزی نگفت و بابا هم زیر لب غر غر کرد و از جاش بلند شد. تسبیحش رو چرخوند و شماره یکی از همین حاج آقاها رو گرفت و باهاش شروع کرد به حرف زدن و تو باغ قدم زد و خودش رو از ما جدا کرد.
سیاوش هم دستی به ریشهای بُزیِ روی چونه اش کشید و گفت :
-این احمد آقا همچنان حاتم طائی از درِ خونه اش رد میشه؟
تیمورخان هم شروع کرد به بازارگرمی و گفت :
-عموجان! احمد آقا همیشه همینطوری بوده! ... بیخیالش! ... آنیتا جان هم غشی نبوده ها!
بعد با لحنی که دم از بدجنسـ ـی میزد ، گفت :
-این خانم کیه؟ ... معرفی نمیکنی؟
سیاوش : چرا اتفاقاً! ... معرفی می کنم! ... خانمِ ...
تا سیاوش خواست معرفی کنه ، بهشاد اومد جلو و گفت :
-داداش؟! ... کجایی تو؟! ... میدونی چقدر منتظرت موندم؟! ... بی وفا! تو این دو روز یه سری به من نزدی؟!
سیاوش خشکش زد و با تعجب گفت :
-جوانی از مردی که موی سرش سفید شده بود ، پرسید که چرا موی سرت سفید شده و حال آنکه موی ریشت هنوز سیاه است؟
سیاوش همین طور جلو میرفت و بهشاد هم خیره و میخکوب سرِ جاش مونده بود.
سیاوش ادامه داد :
-آن مرد در جواب گفت :
برای آنکه عمر موی سرم بیست سال بیشتر از موی ریشم هست و بیست سال پیرتر است! ... حالا انگار برعکسه و من ریشم و تو موی سپید! ... پدر سوخته ی بی شرف! ... تو چه بزرگ شدی!
سپاس شده توسط:
#7
سیاوش رفت نزدیکتر و زد تو گوشِ بهشاد! ... همه جا خوردیم و قبل از اینکه کسی کاری کنه ، سیاوش گفت :
-اینو واسه این زدم که دیگه با بابا دعوا نکنی و از خونه فرار نکنی و فکر هم نکنی که مامانجون رات داده ، هرکی به هرکیه و ماها چیزی نمی فهمیم! ... بدون که خاطرتو خیلی میخواسته که نفرستادتت خونه و گذاشته بمونی!
بهشاد هم چیزی نگفت و خشکش زد. چند ثانیه بعد سیاوش بغـ ـلش کرد و بـ ـوسیدش. خوشم اومد که جدا از شوخی هاش ، جای مناسب رو واسه هرکاری میدونه.
لحظه قشنگی بود. سیاوش بعد از 8 سال به ایران برگشته بود و بهشاد هم که 21 سالش بود و از اون موقع ، خیلی تغییر کرده بود. ریش درآورده بود. چند تا خالِ سفید جلوی موهاش بود. درشت اندام شده بود و از همه مهمتر ، خوشگل تر شده بود. سیاوش به قد و قامتِ بهشاد که از خودش بلندتر بود ، نگاهی کرد و گفت :
-نه! ... ماشالا ... ماشالا ... هزار الله و اکبر! ... آنوشکا برو اسپند بیار چشمِ همتون شوره ، میخوام داداشم چشم نخوره!
همه خندیدیم و آنی که از همه ساکت تر بود ، حرصش گرفت و از جاش بلند شد و به طرفِ عمارت رفت. سیاوش هم جا خورد و ابروهاشو در هم کرد و با صدایی که میخواست آنیتا بشنوه ، گفت :
-خانم خانما هنوز قهر قهرواَن؟! ... لااقل می پرسیدی این خانم که با منه ، کیه؟!
آنیتا برگشت و به سیاوش نگاه کرد. چیزی نگفت و همه ساکت بودیم.
سیاوش : این خانم همسرِ ...
همه به دهانش خیره شدن و اونم زد زیر خنده و گفت :
-چتونه؟ ... چرا نیم خیز شدین؟ ... مگه دارم پنالتی میزنم که میخواین ببینین گل میشه یا نه؟!
آنی لجش گرفت و چند تا پله بالا رفت و سیاوش داد زد :
-همسرِ دوستمه! ... اسمش هم نیکیتاست! ... نمیدونستم همچنان در فامیل پرطرفدارم! ... پس ریما چرا نیومد؟ ... اون که طرفدارم بود!
خاله طاهره : ریما نتونست بیاد خاله! ... میتینگ داشت با دوستاش!
سیاوش دستشو زد به گونه اش و لبش رو گزید و گفت :
-اِوا مادر! ... خاکِ عالم میتینگ میرن بچه ها!
بعد دستشو جلوی دهانش گذاشت و عین این وانتی ها که هندونه میفروشن ، گفت :
- این نیکیتا جون ، دنبالِ شوهرش اومده! ... یعنی همون رفیقم! ... هیچی هم الان نمی فهمه! ... چون زبونش ژاپنیه و اگه بهش فحشِ خواهر مادر هم بدی ، حالیش نمیشه!
لبخندی از رضایت روی لبـ ـهای آنی نشست و سرِجاش وایساد و بالاتر نرفت. بعد سیاوش به طرف نیکیتا رفت و گفت :
-کثافتِ ناقص العقل چطوری؟
همه زدیم زیر خنده و من غش کردم و اشک از چشمام جاری شد. نیکیتا به زبون ژاپنی حرف زد. سیاوش هم ترجمه کرد :
-میگه چی میگی؟
بعد دوباره گفت :
-بدم پدرتو دربیارن دختره ی اجنبی؟!
من از خنده روده بُر شده بودم. سیاوش هم دوباره مثل سابق وجودش تو خونه گل انداخته بود و بعد گفت :
-این همزادِ من کو؟
مامان : اولاً که چرا این خانم با تو اومد؟ ... چرا شوهرش ایرانه؟ ... درضمن آرش هنوز نرسیده!
سیاوش : ای بابا طناز جون! ... زنش ایرانه دیگه! ... یعنی شوهرش!
همه خندیدیم و سیاوش یه لحظه به بقیه نگاه کرد و سرش رو پایین انداخت و دوباره گفت :
-مثل اینکه رِ دادم!
تیمورخان : رِ دادم چه صیغه ایه سیاوش خان؟
سیاوش مِن مِن کرد و گفت :
-رِ دادم دیگه! ... آخه چیزه! ... مامانجون اینجاست! ... نمیشه گفت!
مامانجون هم دودی به هوا فرستاد و چیزی نگفت.
مامان : بسه! ... فهمیدم چی به چیه! ... با این حرف زدنت!
سیاوش : من چیکاره ام طناز جون! ... من خودم تو عملِ انجام شده قرار گرفتم. یهویی بهم سفارش شد این طفل معصوم بیاد ایران!
بعد رو به نیکیتا گفت :
-اون شوهرِ بی غیرتِ بی صاحابِ خیر ندیده ی خاکبرسرِ به درک واصل شده ات ، سفارش کرد که بیارمت!
بعد رو به جمع گفت :
-میگن شوهرش از این بوگندوهاس! ... آخه این بدبخت تو هواپیما همش میگفت حمید بوگاند! ... البت منظورش یه چی دیگه بودا!
همه مرده بودیم از خنده و سیاوش هم مدام می اومد جلوی نیکیتا و بهش فحش میداد و ما رو می خندوند. آخرسر آنی از دستش ناراحت شد و گفت :
-تو رفتی عاقل بشی ، سفیه شدی؟! ... حالا دو تا چیز میز گفتی ، خندیدیم! ... نیازی نیست بهش توهین کنی که!
سیاوش : ای وای که چقدر واژه های دُر و گوهر از تو می بارد همی! ... این که چیزی نمی فهمه! ... ببین چه چشمهای باحالی داره! ... عین این اُس مشنگا فقط میخنده بهت! ... فحش بدی ، میخنده! ... لطیفه بگی ، میخنده! ... همش داره میخنده! ... یه بزرگی میگه زمانی از فحش و بد و بیراه گفتن به کسی گناه میکنی ، که طرف بفهمه و حالیش بشه چی بهش میگی! ... این که حالیش نیست! ... میدونی آنی؟! ... تو دقیقاً عینِ ملانصرالدینی!
آنی : چطور؟
سیاوش : عین اونی دیگه! ... همیشه همه چی رو چپکی میفهمی و اصلاً عقل تو کَلَت جایی نداره! ... یعنی جا داره ، ولی ازش استفاده نمی کنی!
تیمورخان مرتب می خندید. مامان پرید وسطِ بحث و گفت :
-هیچم اینطوری نیست! ... دخترم خیلی هم عاقله!
سیاوش ابرویی بالا انداخت و به من اشاره کرد و گفت :
-این اَنوش جون که عاقل تره! ... فکر کردی واسه چی میخوام بدمش به بهشاد؟
دلم هُری ریخت. تمام تنم لرزید. دستام شروع کرد به لرزیدن و دندونام به هم میخورد و قلـ ـبم به تپش افتاد. به بهشاد نگاه کردم و اونم سرشو انداخت پایین.
مامان : تو مگه وکیل وصیِ بهشادی؟
سیاوش : داداشش که هستم!
بحث داشت شروع میشد که صدای در اومد. سیاوش که خودشو زده بود به اون راه ، با لهجه ترکی ، بلند گفت :
-کیه مش گُربونعلی؟! ... اَجه دختره ، بگو تا من چادر سرم کونَم مادر! ... الرین آقروماسین!
همه خندیدیم و چند لحظه بعد ، آرش و آتوسا به همراه خاله طلعت و شوهرخاله اکبر وارد شدن. سیاوش هم به محضِ دیدنِ آرش رفت طرفش و دستاشو به اطراف باز کرد و بغـ ـلش کرد. بعد از دو سه دقیقه روبـ ـوسی و چاق سلامتی ، اومدن طرفمون و سلام علیک کردن. قبل از اینکه آرش حرفی بزنه ، سیاوش گفت :
-آرش واسه من همیشه مثل کاسه ای از آش گرمتر بوده!
آرش سقلمه ای به سیاوش زد و گفت :
-مسخره! ... یعنی من الان دایه عزیزتر از مادرم؟! ... میدونم داری مسخره میکنی دیگه!
سیاوش دستشو جلوی چشماش گرفت و گفت :
-آه مادرم! ... آه دایه!
بعد با صدای بلند و گوش خراشی گفت :
-آه!
-اَه! ... چته؟!
سیاوش به طرفم اومد و زانو زد و گفت :
-آه ژولیت! ... ژولیت؟!
بعد به چشمام خیره شد و قیافه اش از فازِ جدی برگشت و با لحنِ تمسخر آمیزی گفت :
-خاک تو سرت کنن ، آنی کو؟
همه خندیدیم و گفتم :
-آنی این بغـ ـلیه!
سیاوش : ایش! ... سر تخـ ـته! ... دختره ی ایکبیری! ... برو کنار بینم! ... واه واه واه!
بعد به طرف آنی رفت و دستاشو مثل هندی ها در هم گره زد و مثل رزمی کارا گفت :
-اوس!
زانو زد و گفت :
-آه ژولیت!
همه داشتیم می خندیدیم که سیاوش گفت :
-تو چرا دو تا نیستی؟
آنی : یعنی چی؟ ... چی میگی؟
با همون لهجه که صدای دوبلورِ آلن دلون رو در می آورد ، گفت :
-من جفتتو میخوام!
آنی با حرص گفت :
-نمیفهمم چی میگی!
سیاوش : تو که مُفت نمی ارزی! ... لااقل جفتتو بده بهم تا بیارزه!
آرش اومد جلو و زد پسِ کله اش و گفت :
-برو گمشو! ... مرتیکه کثیف! ... معلوم نیست اونور بوده چه غلطی کرده! ... هنوز همون گهی که بودی ، هستی! ... با خواهرم درست حرف بزن!
سیاوش بلند شد و شلوارشو تمیز کرد و گفت :
-زن باید کم حرف باشه عین این!
بعد به آنی اشاره کرد.
آرش : چرا؟
سیاوش : چون مثل چارلی چاپلین پشتش حرف نزنن!
آرش : مگه چی گفته اون؟
سیاوش : چیزِ بدی نگفته بنده خدا! ... آخه از چارلی پرسیدن :
از زنهای پرچونه خوشت میاد؟
چارلی هم با خنده گفته : مگه نمونه دیگه ای هم وجود داره؟
از تناقضِ سیاوش خنده مون گرفت و آرش هم ریسه میرفت و آنی فقط با اخم بهش نگاه میکرد.
خاله طلعت اومد جلو و با همه سلام علیک کرد و مدام قربون صدقه سیاوش رفت ... اما به بهشاد محل نداد و از جلوش رد شد. شوهرخاله اکبر هم با بهشاد دست نداد و جوابِ سلامش رو هم نداد. منم ناراحت شدم و دوست داشتم که بهشاد از پدر و مادرش عذرخواهی کنه ... ولی طبقِ معمول ، غرورش اجازه نداد! بابا هم دوباره به جمع برگشت و به بقیه سلام کرد.
تو همین شلوغیا بودیم که بیتا با سرعت خودشو به جمعمون رسوند و با صدای بلند گفت :
-سلااااااام ... منم هستما!
زود رفتم جلوی بیتا و گفتم :
-معرفی میکنم! ... مدیر ارشد خبرگزاری اقوام! ... کسی که به من خبر داد که سیاوش اومده!
سیاوش : با چی اومده؟
-با یه خانم اومده!
سیاوش : خبرگزاری اقوام به سلامت باشد! ... این دو تا وروجکی که میبینین ، به من گفتن که نرو پیش بقیه و منم نرفتم و همین امروز صبح پامو گذاشتم تو خونه! ... این دو روز هم هتل بودم! ... البته نیکیتا خانم اتاقش جدا بودا! ... مامان و بابا هم همچنان از صبح قیافشون عین شوهر نیکیتا ، نه ببخشید ... خودِ نیکیتا از حدقه دراومده و مثل اینکه سوسک خور شدن!
جمع یک صدا گفت :
-اَه ... حالمونو بهم زدی!
سیاوش : چه هارمونیِ زیبایی! ... عین سمفونی های بتهوون شد!
بیتا : اولاً سلام به جمع!
همگی جواب سلامِ بیتا رو دادن.
بیتا : دوماً داداشم اومده که اوستا بشه!
سیاوش : نه فقط اوستا که! ... جمعیت حاضر در این فضای خاطره انگیز بدانید که من برای چند چیز اومدم ایران!
تیمورخان : بگو عمو جون!
سیاوش : شما دقیقاً میدونی عین کی شدی تیمورجون؟
تیمورخان : عین کی؟
سیاوش : کارگرای جاپُنی ، درست وقتی که میخوان بهشون خوراکِ سوسکِ تفت داده شده بدن تا بخورن! ... دقیقاً چشماشون این شکلی میزنه بیرون!
همه به جز خاله طاهره و تیمورخان خندیدیم. دیگه تیمورخان ساکت شد و سیاوش ادامه داد :
-من مدرک فوق لیسانس کامپیوتر گرفتم و حالا هم اومدم که تو دانشگاههای کشورم تدریس کنم! ... سابقه کارمم میندازم تنگش و میرم سراغ یه کارِ توپ تو دم و دستگاهی که آقاجونم داره! ... تا اینجا میشه دو هدف! ... بعد هم قراره یه زنِ ایرونی بگیرم! ... البته با خودم عهد کردم که آنوشکا و بیتا واسم این زن رو بگیرن!
-من؟
سیاوش : نه فقط تو که! ... بیتا هم هست دیگه!
-چرا من؟
سیاوش : چون تو عین بیتا واسم عزیزی!
-اون که نظر لطفته! ... ولی مگه خودت بی عرضه ای که من برات بگیرم؟
سیاوش : نه عرضه که دارم! ... ولی حوصله ندارم. بس که دختر جاپُنی دیدیم که عینِ این نیکیتای وامونده چشماشون از حدقه دراومده ، حوصله ام از گشت و گذار خسته شده و میخوام زنم ایرونی باشه!
آرش : با طعمِ فلفل و بوی سوسک که نمیخوای؟
همه خندیدن و سیاوش هم از بقیه خواست تا بریم تو عمارت و ناهار اونجا بخوریم. امروز عزیز شده بود و همه به حَرفِش گوش میدادن. فقط مونده بودم این دختره نیکیتا چرا باید باهاش اونجا بیاد؟! ... جالبه که تو این دو روز اصلاً خانواده شوهرش سراغی ازش نگرفتن! ... سیاوش هم مدام بهونه می آورد که مسافرتن و نیستن و کار دارن و خلاصه خبر ندارن!
اون روز با همه خوشی هایی که داشت ، تموم شد و بهشاد خونه مامانجون موند و حتی با حرفای سیاوش هم نرفت خونه شون و یک دندگیش همچنان پابرجا بود. قرار شد سیاوش تو این هفته بیاد دانشگاهمون و مدارکش رو برای استادی ارائه بده و از خداش بود که تو یه دانشگاهِ تهران تدریس کنه و استاد دانشگاه بشه ... البته با مدرکِ اون و دانشگاهی که درس خونده بود ، فقط آزاد ، غیرانتفاعی و پیام نور میتونست تدریس کنه.
سپاس شده توسط:
#8
از اتوبـ ـوس تا جلوی ایستگاه با سرعت همراه شهناز دویدیم. هی سرعتم رو زیاد می کردم تا بهش برسم ... ولی انقدر سریع میرفت که نمیتونستم حتی دست به مانتوش بزنم. هرچی من تند میکردم ، اون تندتر میکرد و عاقبت رسیدیم به سالن. باز هم سرعتش رو زیاد کرد و من از فرط خستگی همونجا وایسادم و هِن هِن میکردم. برگشت و رو به من گفت :
-کم آوردی؟! ... بیا دیگه خانمِ ورزشکار!
خم شدم تا نفسی تازه کنم. آب دهانم رو قورت دادم و کوله مو درست کردم و آروم به طرفش حرکت کردم. دستمو گرفت و گفت :
-وای آنوشکا! ... نبضت چه تند میزنه! ... قلبت وایساده! ... اُه اُه الانه که مغزت بپوکه!
-برو! ... مسخره! ... نفسم بند اومد!
شهناز : تمرین خوبی بود دیگه!
بعد آروم گفت :
-الان همه اینا میگن این ترم اولیا رو نیگا کن! ... چقدر خَزَن!
جفتمون خندیدیم و گفتم :
-خیلی هم دلشون بخواد! ... دو تا خانم متشخص و مهندس هستیم! ... باید احترام هم بذارن! ... چه برسه به مسخره کردن!
به طرف پله برقی رفتیم و سرمو به دیوار تکیه دادم و بالا رو نگاه کردم. شهناز هم دست به سیـ ـنه وایساده بود و با لحنی دلخور گفت :
-چرا سوگند و صدف نیومدن؟
-حتماً کلاس داشتن دیگه!
شهناز : نه بابا! ... من به صدف گفتم ، گفت میام ... ولی نیومد! ... تازه سوگند هم کلاس نداشت!
بعد لب و لوچَشو آویزون کرد و گفت :
-یه جوریه البته!
-کی یه جوریه؟!
شهناز : همین سوگند! ... احساس میکنم خشکه! ... به دل نمیشینه!
-دختر به این ماهی! ... یه تیکه جواهره ... خیلی خانمه که!
شهناز : من که نمیگم دختر بدیه! ... میگم به دل نمیشینه ... ببین الان من و خودت تو این سه هفته چه صمیمی شدیم؟ ... ولی اون نمی جوشه! ... صدف هم که یُبسه!
خنده کوتاهی کردم و به طرف جایگاه قطار رفتیم و روی صندلی نشستیم. شهناز ادامه داد :
-راستی دوستِ پسرخاله ات چی شد؟ ... اون دختره! ... کی بود؟
-نیکیتا؟!
شهناز : آره آره ... اصلاً یادم رفت در موردش بپرسم ازت! ... شوهرش پیداش شد؟
-آره بابا ... اون بنده خدا هم الاف بود تو اون دو سه روز! ... شوهرش رفته بوده شهرستان پیشِ ننه باباش! ... پسرِ شهرستانی ، زنِ ژاپنی گرفته واسه من! ... افاده ها طبق طبق! ... دختره هم البته شکاک بوده ها! ... تو همون مدت دهنِ پسره رو سرویس کرده بس که گفته کجایی و چرا نمیای و این حرفا! ... از این فقیر مقیرای ژاپنی بوده! ... همچین مایه تیله ای هم نداشته و کلِ خرجشو تو هتل سیاوش داده!
شهناز : جالبه! ... هرچند نباید شوهرش اینو تنها میذاشت!
-آخه شوهرش انگار اومده بوده واسه سر زدن به اقوام و دختره هم شک میکنه و سیاوش رو مجبور میکنه که بیارتش ایران!
شهناز : اوهوم ... پسرخاله ات چی؟
-یعنی چی پسرخاله ام چی؟!
شهناز : منظورم اینه که اون کارش چی شد؟ ... استاد شد؟
-آره ... مدارکش رو داد به دانشگاه! ... به خاطر اینکه تو درسهای تخصصی ، استاد کم داشتن ، ظرفِ یه هفته جوابشو دادن! ... قرار شده از این هفته تدریس کنه!
شهناز : حالا واقعاً بلد هست؟
-آره بابا ... گفتم که! ... فوق لیسانس کامپیوتر از ژاپن داره! ... دانشگاه کیوتو ، توکیو! ... همچین جایی!
شهناز هم خندید و گفت :
-با این اِسماشون! ... دیر نمیشه حالا؟
-چی دیر نمیشه؟
شهناز : یه ماهی گذشته که!
-سیاوش میگفت دانشگاه آزاد همیشه همین طوریه! ... دستِ کم 1 هفته طول میکشه تا برنامه ریزی کنن! ... 1 هفته هم طول میکشه کلاسها مشخص بشه! ... هفته سوم استاد میاد ، دانشجو نمیاد! ... هفته چهارمم دانشجو میاد استاد با تأخیر میاد! ... خلاصه یه ماهی میگذره تا کلاسها جور بشه و طبق روال بیفته!
شهناز : مثل کلاسِ ریاضی 1 و آز کامپیوتر! ... آز که تا الان تشکیل نشده! ... ریاضی هم که استادش مرتیکه خاکبرسر با اون قیافه عبـ ـوس و ضایعش بعد از 3 هفته اومد سرِ کلاس و انقدر هم سخت گیره که میخوام چشمای باباغوریشو دربیارم و بندازم تو استکان چاییِ بابابزرگم ... از این استکانای زمانِ رضاشاه بود! ... اونو منظورمه! ... بعدش با نیم مثقال فلفل و چند تا پرِ سیبیلِ گندیده اش بخورم!
از خنده ریسه رفتم و همینطور که واردِ قطار میشدیم ، داشتم میخندیدم. شهناز هم با خنده ی من خنده اش گرفته بود و گفتم :
-آخه این چه مدلشه دختر؟! ... حالم به هم خورد!
شهناز : من که گفتم به جمله هام یواش یواش عادت میکنی! ... الان دیگه روم بهت باز شده! ... هرچی از دهنِ واموندم دربیاد ، میگم!
انقدر چرت و پرت گفت که نفهمیدم زمان چطور گذشت! ... رسیدیم ایستگاه صادقیه و همونجا با تاکسی اومدیم طرف اشرفی! ... شهناز قبل از میدون و منم دو تا خیابون بعد از میدون پیاده شدم. ساعت طرفای 7 و نیم بود ... واقعاً شهناز راست میگفت. این استادِ گنده دماغ و ضایعِ ریاضی 1 ما رو تا آخرش نگه داشت و اعصاب واسمون نذاشت. همش هم با اون صدای نکره اش میگفت :
-شما دو هفته خوش خوشانتون شده! ... حالا باید عذاب بکشید!
اَه! مرتیکه ی روانیِ عقده ایِ جلاد! ... حیفِ اون آقای رامشگر نیست! ... مرد به این خوبی ... به این ماهی! ... مثل اون کم پیدا میشه!
تو خیالاتم سِیر میکردم و به طرف خونه اومدم که دیدم خانم مناجاتی جلوی در نشسته و سرشو گرفته. رفتم طرفش و گفتم :
-سلام حاج خانم ... چرا اینجا نشستی؟
کلید رو تو در انداختم و دیدم حرفی نمیزنه. به طرفش رفتم و تکونش دادم. دستش از روی پیـ ـشونیش افتاد و به زور نفس می کشید. فوراً زنگ رو زدم و در باز شد. دوباره زنگ زدم و آنی جواب داد :
-بله؟! ... چی میگی آنوشکا؟ ... بیا بالا دیگه!
-خانم مناجاتی حالش بد شده! ... یه لیوان آب قندی چیزی بیار پایین.
نشستم کنارش و باهاش حرف زدم تا حواسش جمع باشه و خوابش نبره. یادِ بابابزرگ افتادم که تو همچین وضعیتی خوابش برد و تو خواب سکته کرد و مُرد. 2 دقیقه نشد که آنی با شلوارِ خونه و مانتو و یه شالِ نامنظم روی سرش ، اومد پایین و لیوان رو بهم داد. چند تا قطره آب روی صورتِ خانم مناجاتی ریختم و مجبورش کردم تا آب بخوره.
کمی که گذشت ، نفسش بالا اومد و هِن هِن کرد. مامان هم به همراه خانم کرامتی اومد پایین و شونه های حاج خانم رو تکون دادن. ده دقیقه ای گذشت تا آروم بردیمش بالا و تو راه همش میگفت :
-هی به این پسره میگم بیا دنبالم! ... هی میگه خانمم اینجاست ... خانمم اونجاست! ... خانمم کار داره! ... خانم وقت دکتر داره! ... وقت آرایشگاه داره! ... پاهام خشک شد به خدا! ... همه راهو پیاده رفتم! ... پاهام درد گرفت مادر!
مدام ناله میکرد و از پسرش و پله ها شکایت می کرد. قبلاً هرچی گفته بودیم که بیا طبقه اول همسایه همین حاج آقا نباتی بشو ... بیا خونه رو ازش بخر! ... ولی گوش نمیکرد و میگفت :
-مردم چی میگن؟! ... آخرِ عمری برم کنارِ خونه یه مردِ تنها؟! ... یه عمر با عزت زندگی کردم! ... حالا پاشم برم همسایه اش بشم؟!
تنها موردی که تو ساختمون اختلاف پیش می اومد ، همین افکارِ قدیمی و نابه جای خانم مناجاتی بود که اکثر اوقات به زبون می آورد و باعث دلخوری اعضای ساختمون میشد ... ولی به خاطر سنش ، کسی توجهی نمیکرد و چیزی بهش نمی گفت ... وگرنه مشکل دیگه ای تو ساختمون نداشتیم ، جز بازی گوشی های کاوه و دعوا کردنِ باباش با اون و بالا رفتن صدای مامانش! ... خیلی بچه بازیگوشیه و از دیوار راست بالا میره!
اومدیم تو خونه و بابا هم طبق معمول تا ساعت 11 شب جلسه تشریف داشتن! ... به قول مامان :
-امشب جلسه تحکیم پایه های سازندگی نهاد کارگرانِ شهرداری منطقه فلان رو برگزار میکنن!
چیزی که کاملاً مسخره هست و معلوم نیست این جمله بلند بالا رو از کجا آوردن؟! ... یه بخور بخورِ خیلی ساده و چـ ـسبوندنِ یه اسمِ دهن پرکُن برای اینکه جلسه بیش از پیش گُنده جلوه کنه و همه با شنیدنِ اسمش بگن :
-به به ... عجب جلسه ای! ... چقدر مفید بوده! ... ماشالا ... تا باشه از این جلسه ها!
روی تخـ ـت دراز کشیده بودم ... کمی بعد آنی وارد اتاق شد ... نیم خیز شدم و دیدم سرشو به دیوار تکیه داده و چشماشو بسته و ساکته. خواستم باهاش صحبت کنم که گوشیم زنگ خورد. شماره سیاوش بود! ... نمیدونستم اون موقعِ شب ، سیاوش با من چیکار داره؟!
-الو؟! ... سیاوش تویی؟
سیاوش : درود بر روحِ پرفتوحِ دختر خاله گرامی! ... شنوندگان عزیز توجه فرمایید! ... اینجا تهران است! ... دیارِ دلنشینِ شب زنده دارانِ بیدار! ... من همینک از خیابان پونک با شما سخن می گویم!
داشتم از خنده می ترکیدم و زدم رو بلندگو تا آنی هم بشنوه.
سیاوش ادامه داد :
-اینجاست! ... آری اینجاست! ... همان مکان همیشگی برای عشاق! ... همان جایی که بهنوش با بردیا به هم زد! ... بله! ... اینجا همان تیراژه است! ... مردی که با هزار امید به این مکان قدم گذاشت و در حسرت بله گفتنِ بهنوش از این دنیا سیر شد! ... بخوانیم یک حمد و سه قل هو الله برای بردیا! ... همینک کمی قدم میزنیم و از این مکان دور میشویم! ... از دوردست ها نمایی از چهره زیبای بـ ـوستان را شاهد هستیم! ... بله! ... مرکز خرید بـ ـوستان! ... فضایی دل انگیز با کوله باری از خاطره های نغمه و نریمان! ... هرجمعه این دو عزیز از خانه فرار کرده و به این مکانِ دل انگیز برای درد و دل می آمدند و چرخی می زدند!
مامان هم با شنیدن صدای خنده هامون ، به ما اضافه شده بود و از خنده ، اشک از چشمامون اومده بود.
سیاوش : حال از شما می پرسم؟! ... که چرا صحبتی نمی کنید و فقط می خندید؟ ... حرفی نمی زنید و فقط اشک می ریزید؟ ... بگویید عزیزانِ من که شام آماده است یا که خیر؟ ... میخواهم سرتان خراب شوم!
صدای قهقهه های من و آنی اومد و سیاوش هم پشت تلفن خنده اش گرفت و گفت :
-چطوری هم دانشگاهی؟
-مرسی ... عالی ام. قربون دهنت پسرخاله! ... خیلی خندیدیم!
سیاوش : وظیفه ما ، خنداندنِ شماست! ... به قول شاعر :
سرو خندید سحر ، بر گُل سرخ
-بابا گلِ سرخ! ... کی میرسی؟
مامان از کنارِ در ، داد زد :
-شام چی واست درست کنم خاله؟
آنی به مامان اشاره کرد که یواش تر حرف بزنه. سیاوش هم پشت تلفن گفت :
-نوکرتم خاله! ... همون کته استامبولیتو واسم درست کن که انگشتامم میخورم باهاش! ... یه ربع دیگه اونجام!
با سیاوش خداحافظی کردم و به چهره آنی دقت کردم. برق شادی تو چشماش موج میزد. انقدر خوشحال بود که حد نداشت. انگار نه انگار که همین پنج دقیقه پیش داشت از افسردگی میمُرد. با هیجان از جاش بلند شد و رفت طرف کُمُدِ لباسهاش و چند تا لباس درآورد و همش جلوی خودش میگرفت و میگفت :
-این خوبه آنوشکا؟ ... این یکی چطوره؟ ... وای کدومو بپوشم؟!
مامان مشغول پختن غذا بود و منم داشتم وسایلم رو مرتب میکردم. درست یه ربع دیگه ، زنگ زده شد و آنیتا با سرعت نور رفت جلوی آیفن و فوراً در رو باز کرد. سیاوش تنها اومده بود و یه جعبه شیرینی دستش بود. با چهره ای بشاش و مثل همیشه خندون و شاد وارد شد و گفت :
-السلام علیکم و رحمه الله و برکاته یا بیت الاحمد!
همه خندیدیم و سیاوش هم طبق عادتش با هر سه تامون دست داد و مامان هم ازش به خاطر شیرینی تشکر کرد.
سیاوش : تشکر نمیخواد طناز جون! ... یه شیرینیه دیگه ... دور هم میزنیم.
بعد به اطراف نگاهی انداخت و گفت :
-حاتم طائی کو؟
آنیتا : جلسه دارن!
مامان چشم غره ای به آنی رفت و گفت :
-کار داره خاله ... دیر میاد!
سیاوش : احمد آقا هنوز تو کارِ بخور بخوره؟!
مامان : نخیرم! ... کارش این چیزا نیست!
سیاوش : آها! ... آره البته! ... چون بخور بخورا خونه 1000 متری دارن! ... نه 100 متری! ... فرقش فقط یه صفره ها!
مامان : باز شروع کردی؟! ... احمد رو چیکار داری؟!
سیاوش : بیخیال طناز جون! ... شیرینی رو بیار بزنیم! ... فکر نکنی همش مال خودتونه ها!
مامان : اَی خسیس! ... این اخلاقت به بابات رفته! ... بیخود نیست که وضعتون خوبه!
سیاوش رو به من گفت :
-تو چرا منو نمی بینی تو دانشگاه؟ ... یعنی برعکس! ... من چرا تو رو نمی بینم؟
-مگه تو اومدی دانشگاه؟
سیاوش : خانمی که شما باشی ، من امروز کلاس داشتم!
-جدی میگی؟
سیاوش : دروغم کجا بود؟ ... این ترم مدار منطقی و ساختمان داده درس میدم! ... البته یه کلاس هم برای هوش مصنوعی دارم!
-رسماً شدی استاد دیگه؟!
سیاوش هم در حال خوردن شیرینی بود و به زدنِ چشمکی اکتفا کرد.
سپاس شده توسط:
#9
بعد از اینکه شام رو خوردیم ، سیاوش به من و آنی گفت که با هم بریم بیرون تا قدم بزنیم. مامان هم ازمون خواست که زود بیایم تا بابا نیومده! ... سیاوش هم اخمی کرد و گفت :
-احمد آقا چرا خودشو نمیبینه که دیر میاد؟! ... اینا با غریبه نیستن! ... با منن.
رفتیم بـ ـوستان و مشغول گشتن تو اونجا شدیم. آنی لباسی رو که سیاوش براش سوغاتی آورده بود ، پوشید و لبخند رضایت بخشی روی لبـ ـهای جفتشون بود. ساعت 9 و نیم بود که از بـ ـوستان بیرون اومدیم و مشغول قدم زدن شدیم.
کمی که گذشت ، سیاوش گفت :
-کاشکی اون پالتو مشکیه رو میخریدما! ... واسه خواستگاری لازم میشه!
-مگه تو میخوای بری خواستگاری؟! ... با پالتو میرن خواستگاری؟!
سیاوش : آره دیگه ... مگه به تو و بیتا نسپرده بودم که واسم زن بگیرین؟! ... تو جاپُن با پالتو میرن!
آنی ساکت بود و سیاوش لبخندی موذیانه زد و گفت :
-هرچند تو این دوره زمونه کسی به ما زن نمیده!
-چرا نمیده؟
سیاوش : نمیدن دیگه! ... یکی میگه چشمت چپه! ... یکی میگه دستت کجه! ... یکی میگه صدات زمخته! ... یکی از طرز راه رفتنمون ایراد میگیره!
آه بلندی کشید و گفت :
-هی بابا! ... میبینی خواهر؟!
بعد گوشه دستشو گاز گرفت و هر سه خندیدیم.
-ولی تو که این عیبا رو نداری!
سیاوش : تو جاپُن که زیاد عیب و ایراد میذاشتن روم!
-مگه رفته بودی خواستگاری؟!
آنی : معلوم نیست چند بارم رفته که تجربه همه این ایراد گیریا رو داره!
سیاوش : آره بابا ... من که میدونی! ... 20 سالم بود که رفتم جاپُن ... یعنی تا سربازیم تموم شد ، بابا رو مجبور کردم که منو بفرسته واسه ادامه تحصیل اونجا ... بابا هم که ماشالا قربونش برم پولش از پاروی برف روبی بالا میره و منو فرستاد ... منم سال اول رو بکوب خوندم و نمره های عالیم در حد متعالی شد! ... بعدش رفتم تو فاز دوست یابی!
آنی : به به ... چند تا اون وقت؟!
سیاوش : زیاد بودن! ... یکیشون اسمش جانگوم بود!
با خنده گفتم :
-جانگوم؟!
سیاوش : آره ... خواهر یانگوم بود! ... این چون جاپُنی بود ، اول اسمش "ج" داشت! ... ولی یانگوم از بچگی یانگوم بود!
من که مُرده بودم از خنده و همینطور که قدم میزدم ، سرم از شدت خنده خم میشد و دوباره می اومدم بالا ... آنی هم نتونست خودشو کنترل کنه و خندید!
سیاوش : این اولی بود! ... خوشگل ... نجیب ... ماه ... فقط بی پول بود و دیدم خرجمو نمیده ، واسه همین قیدشو زدم!
آنی : عجب! ... خُب ، بعدی؟!
سیاوش : بعدی اسمش پیتی بود! ... یعنی اسمش سراند بود! ... فامیلیش پیتی! ... انقدر اونا فامیلیِ پیتی دارن که حد نداره! ... البته من همیشه تو کلاس بهش میگفتم سرندِ پیتی!
هر سه خندیدیم و سیاوش هم مدام از دوستای دخترش تو ژاپن برامون گفت و به آخری که رسید ، آهی کشید و گفت :
-و اما آخری ...
آنی : آخری اسمش چی بود؟ ... نکنه اینم مثل بقیه ، جانگوم و سرندِ پیتی و باتاشیکا و کانتانیتا بود؟!
سیاوش : نه اتفاقاً ... آخری اسمش تی آنا بود! ... یه دختر مهربون و صاف و ساده اهل هیروشیما که همه دوستش داشتن! ... بنده خدا سرطان داشت! ... به دو سال نکشید که همه موهاش ریخت و همه خوشگلیشو از دست داد! ... ظرف 6 ماه که تو بیمارستان بستری بود ، از شدت مریضی مُرد! ... همه تا مدتها داغون بودن! ... خیلی خوشگل بود! ... شاید تو ژاپن از هر 10000 نفر ، یه نفر اینطوری پیدا کنی! ... فکر کنم چشمش زدن! ... هرچند اونا به چشم زدن و این چیزا معتقد نیستن! ... نمیدونم!
-آخی ... طفلک! ... خیلی ناراحت شدم ... مامان بابا نداشت؟
سیاوش : چرا ... یه ننه داشت که من و حمید بهش میگفتیم ننه دماغو! ... همیشه از دماغش آب می چکید!
من و آنی با صدای بلند گفتیم :
-اَه!
چند نفر که اطرافمون داشتن قدم میزدن ، برگشتن و متعجب نگاهمون کردن. هر سه خندیدیم و سیاوش ادامه داد :
-بابا هم نداشت! ... اون ننهه هم مامان بزرگش بود که یه ماه بعد از فوتِ تی آنا مُرد!
آنی : اسم جالبی داشته!
سیاوش : آره ... منم واسه اسمش نظرم جلب شد دیگه! ... خیلی اسمش شبیه آنیتاست!
سکوتی بین هر سه مون حکمفرما شد و آنی هم چیزی نگفت. دستاش تو جیبش بود و آروم قدم میزد. تا خونه کسی چیزی نگفت و سیاوش هم ما رو رسوند و خداحافظی کرد.
ساعت طرفای 12 بود که بابا اومد خونه. آنی چشماشو به لپ تاپش دوخته بود ... ولی خوب میشد فهمید که حواسش به لپ تاپ نیست و فکرش درگیر حرفای سیاوشه! ... منم روی تخـ ـتم نشسته بودم و داشتم جزوه مبانی برنامه سازی رو ورق میزدم ... درِ اتاق هم بسته بود و مامان فکر میکرد که خوابیم! ... چون فقط چراغ مطالعه روشن بود و نورِ زیادی نداشت ... صدای صحبت مامان با بابا اومد و زیرِ لب گفتم :
-اَه ... الان دوباره شروع میکنن!
آنی هم حواسش به هیچی نبود و فقط صفحه لپ تاپو نگاه میکرد. صدای مامان می اومد :
-انقدر جلسه هاتون مهمه که وقتی برای خانواده ات نمیذاری؟
بابا : گیر نده زن! ... باید تو جلسه باشم! ... گفتم که طول میکشه!
مامان : تا 11 ... نه دیگه تا 12!
بابا : فردا هم هست! ... یه بار که فقط نبوده!
مامان : قبلاً هفته ای یه بار بود ... حالا شد هرشب؟! ... کجای شهرداری این جلسه ها رو داره که ما ندیدیم؟! ... اونم از 5 بعدازظهر تا 12 شب؟!
بابا : میذاری یه شب راحت باشیم؟ ... بچه ها کوشَن؟
مامان : کجا باید باشن؟ ... تو اتاقشونن دیگه! ... اصلاً چند بار تو این دو سال دیدیشون؟ ... آنیتا بلندتر شده یا آنوشکا؟ ... اونی که چشماش دو رنگه آنیتاست یا آنوشکا؟
بابا : معلومه ... آنیتا!
مامان : نخیر حاج آقا! ... آنوشکا چشماش دو رنگه ... فکر میکردم دیگه این استثنا رو بدونی! ... اما همینم یادت رفته! ... چقدر قبلاً این تفاوت آنوشکا با بقیه واست مهم بود!
بابا : تمومش نمیکنی؟
مامان : شام رو گرم کردم ... برو بخور!
بابا : بیرون یه چیزی خوردم.
دیگه حرفی زده نشد و صدای درِ دستشوئی اومد و فهمیدم بابا رفت اون تو و از اونور هم صدای بسته شدنِ درِ اتاق اومد و مامان هم رفت تو اتاق تا بخوابه! ... اما نه! ... دو سه دقیقه نشد که صدای انداختن پتو و متکاش تو پذیرایی اومد و منم با تکون دادن سرم و نچ نچ کردن ، گفتم :
-دوباره شروع شد!
باز صدایِ درِ دستشویی اومد! ... خوب این حرکاتشون رو حفظ شده بودم ... نیازی نبود که حتماً با چشمم ببینم ... تو این دو سال ، بابا خیلی تفاوت پیدا کرده بود ... از وقتی پست جدید تو شهرداری داشت و تو کارِ ساخت و سازِ اساسی رفته بود ، دیگه اون بابای سابق نبود و سرش بیش از پیش شلوغ شده بود ... از وقتی پیـ ـشونیش داغ شد ، آنی ازش نفرت پیدا کرد! ... مامان هم انگار به خاطر ماها باهاش میساخت! ... ولی صبور بود و قهرش به همین رخت خواب جدا کردنا میگذشت! ... دلم خوش بود که بعد از چند روز دوباره مامان برمیگرده به اتاقش و همه چی مثل روز اول میشه! ... همیشه مامان کوتاه می اومد و این منو عذاب میداد! ... منم طبق معمول حرفی نمیزدم و اگه هم میزدم ، احتمالاً توجهی به حرفم نمیشد!

*****
*****

کلاسم که تموم شد ، رفتم طرف سلف تا غذا بخورم. شهناز رو دیدم که بدو بدو اومد سمتم و در حالی که میخندید ، گفت :
-وای آنوش! ... دیدم پسرخالتو!
-کجا دیدی؟ ... چرا حالا ذوق کردی؟
شهناز انگشت اشاره اش رو به طرف دانشکده فنی گرفت و گفت :
-اوناهاش! ... وای عاشقشم! ... چه خوش تیپیه! ... یه عکس باهاش بگیرم؟
-برو بابا دلت خوشه! ... مسخره! ... عکس بگیری واسه چی؟ ... بیا بریم ببینم.
اصلاً تو حال خودش نبود و دستشو کشیدم تا باهام بیاد.
شهناز : نکن دیوونه! ... کجا میبری منو؟
-بریم سلف دیگه!
شهناز : من اونجا نمیام! ... غذای کوفتی اونجا رو بخورم که چی؟
داشتم با شهناز سر و کله میزدم که فردوس فرّاش به ما نزدیک شد و خیلی رسمی گفت :
-روزتون بخیر ... ببخشید یه سؤال داشتم!
حواس شهناز به جلوی دانشکده فنی و سیاوش بود! ... ولی من سعی کردم حواسم رو به فرّاش بدم و گفتم :
-بله ... بفرمایید!
فردوس فرّاش : راستش میخواستم ازتون جزوه جلسه قبل فیزیک رو بگیرم! ... حقیقتش فرصت نشد که جلسه قبلی رو بیام!
خیلی خونسرد بود و رسمی صحبت میکرد. صورتش کَک مَکی بود و چند تا جوش گنده روی گونه هاش داشت. چشمهاش عسلی بود و ابروهای به هم پیوسته و بلندی داشت. قیافه جالبی نداشت و آدم زیاد رغبت نمیکرد که ببینتش! ... مِن مِنی کردم و گفتم :
-راستش منم جزوه ام کامل نیست! ... ببخشید!
و فوراً شهناز رو دنبال خودم کشوندم و گفتم :
-کجا سِیر میکنی تو؟ ... رفتی جاده چالوس با سیاوش؟
شهناز هم که حواسش به عقب بود ، گفت :
-آره الان تو جاده چا ...
سرِ جاش خشکش زد و حرکت نکرد. هرچی سعی کردم بکشمش ، نشد و گفتم :
-چی شد باز؟
شهناز به طرفم برگشت و دیدم قیافه اش عین جِن زده ها شده. با بی میلی گفت :
-این انتر کیه این وسط؟
-کی رو میگی؟
شهناز : همین فردوسی!
خنده ام گرفت و گفتم :
-فردوسی کیه؟
شهناز : بابا من یه ساعته تو کفِ سیاوشم! ... یهویی این انکر الاندام و انکر الچهره اومد جلوم که چی؟
-زشته اینطوری میگی! ... بیا بریم ... الان تابلو میشیما!
شهناز : منو باش که روز اول از پشتِ سر که قیافشو دیدم ، گفتم چه موهای پرپشت و هیکل مردونه ای! ... نگو در تصوراتم اشتباه میکردم!
-آره ... منم اینطوری فکر میکردم! ... حالا اون روز اول بود ... دیگه گذشت!
وارد سلف شدیم و غذا کباب بود ... ولی کاش کباب نبود! ... تلفیقی از کمـ ـربند مشکی قهرمانان کاراته با مخلوطی از گوشتِ فاسد شده گربه های الافِ سواحل خلیج فارس بود! ... حالم بد شد و ظرفِ غذامو به طرف شهناز هُل دادم و گفتم :
-بیا تو جای من بخور! ... من نمیخورم!
شهناز هم با سرعت ماورایی مشغول خوردن شده بود و انگار نه انگار که چند دقیقه پیش گفته بود من غذای سلف رو نمیخوام. با دهنِ پُر گفت :
-عالیه ... عالی!
-چته؟ ... چه مرگته؟ ... چرا انقدر تند تند میخوری؟
شهناز : یعنی فکر کن سیاوش بشه استادِ من! ... آخ چه شود!
لحظه ای رفت تو رؤیا و دستاشو در هم قفل کرد. دوباره با سرعت مشغول خوردن شد.
-فکرشم نکن!
شهناز : چرا اتفاقاً ... اول میشه استادم ... بعدش ...
-سیاوش از تو 10 سال بزرگتره! ... تو هنوز فِنچی! ... فکر نکن که مامان بابات آزادت گذاشتن و تک فرزندی ، هرکاری میتونی بکنیا!
شهناز : اُهُ اُهُ ... وایسا بینم همشیره! ... من چیکار کردم مگه؟!
بعد از جمله اش فوراً سرفه کرد و منم بلند شدم و زدم پُشتش. یه لیوان آب بهش دادم و اونم خندید و گفت :
-نشونه خوبیه ... مشکلی نیست ... این یعنی اینکه سیاوش میاد خواستگاریم!
-چه حرفا! ... عمراً
شهناز چشماشو به حالت شیطنت بار کوچیک کرد و گفت :
-بینم؟! ... نکنه تو خاطرخواشی؟!
-من؟ ... نه بابا! ... ولی محض اطلاع شما ، ایشون نامزد دارن! ... نامزدش من نیستم ... یکی دیگه ست!
شهناز با خیال راحت گفت :
-نامزد؟! ... میخرمش!
-میخریش؟ ... به همین خیال باش!
شهناز اصلاً حالیش نبود چی میگم و از دو هفته پیش که سیاوش رو دیده بود ، هر دفعه از اون صحبت میکرد و بحث رو به سیاوش میکشوند. ول کُنِ ماجرا نبود و هرکاری میکردم که بیخیال بشه ، نمیشد!
نیوشا به جمعمون اضافه شد و با لحنی خنده دار گفت :
-سلام خانمای محترم؟! ... میشه اینجا بشینم؟
شهناز چشمکی زد و آروم درِ گوشم گفت :
-قضیه سیاوش بین خودم و خودت میمونه ها!
منم چیزی بهش نگفتم و شهناز با صدای بلندی گفت :
-بله بله نیوشا جون! ... بفرما همشیره!
نیوشا هم نشست و با لبخندی گفت :
-پشت سرم غیبت کردی؟
شهناز : نه! ... چطور؟
نیوشا : آخه درِ گوشِ آنوشکا یه چیزی گفتی!
شهناز : نه بابا ... در مورد یه نفر بود که تو دانشگاه نیست!
نیوشا : خُب پس خیالم راحت شد! ... خلاصه من گفته باشم ... اگه در موردِ من چیزی میخواین بگین ، به خودم بگین! ... پشت سرم نگید که خوشم نمیاد!
شهناز دستشو روی سیـ ـنه اش گذاشت و گفت :
-چاکریم! ... چشم حتماً
دلم آشوب بود. این دختره ی احمق انگار واقعاً عاشق سیاوش شده بود ... با اینکه گفتم نامزد داره ... ولی بازم دست بردار نبود و همش میخواست در مورد سیاوش بدونه! ... تا تنها میشدیم از اون سؤال میکرد! ... تو مترو ... تو اتوبـ ـوس ... تو کلاس ... فرقی نداشت! ... هرجا دو نفری بودیم ، فوراً میگفت سیاوش کجاست؟! ... سیاوش چیکار میکنه؟ ... عجب غلطی کردم گفتم سیاوش پسرخالمه!
سپاس شده توسط:
#10
روی صندلی نشسته بودم و به چهره بقیه نگاه میکردم. جَو سنگین بود و هرآن انتظار داشتم یکی حرفی بزنه که دعوا بشه! ... بالاخره بابا گفت :
-دخترِ من یه تیکه جواهره! ... نمیذارم عروس این خونواده بشه! ... همین که گفتم!
صدای شوهرخاله اکبر اومد که میگفت :
-چرا داری یه شراکتی که به هم خورده رو به تباهی سرنوشت دخترت تموم میکنی آقای حاج احمد عالمی؟!
بابا : شما هم که بد نزدی تو پَرِمون اکبر آقای مفید!
شوهرخاله اکبر : من با تو مشکل دارم ... این پسر هم با تو مشکل داره؟
بعد دست گذاشت رو شونه بهشاد و گفت :
-ببین تو رو خدا! ... مگه این پسر چه گناهی کرده که اینطوری داری حالشو میگیری! ... حیفِ من که پاشُدم به احترام آنوشکا که مثل بیتام دوستش دارم ، اومدم اینجا تا با تو آشتی کنم! ... اما انگار بخشش و گذشت تو کارت نیست! ... هرچند اونی که باید ببخشه منم ، نه تو!
بعد کُتِش رو برداشت و پوشید و با عصبانیت رو به خاله طلعت گفت :
-بلند شو بریم طلعت! ... بلند شو تا بیشتر از این سنگِ رو یخ نشدم!
بهشاد سرش پایین بود و چیزی نمی گفت. کت و شلوار تنش بود و حسابی به خودش رسیده بود. همه لباسهاش نو بود و از هر دفعه که دیده بودمش ، قشنگ تر شده بود. خاله طلعت و اکبر آقا هم لباس تر و تمیزی پوشیده بودن. سیاوش هم با کت و شلوار روی مبل نشسته بود و با این حرکتِ پدرش ، از جا بلند شد و گفت :
-آقا جون شما یه لحظه وایسا!
بعد رو به بابا گفت :
-مگه شما خیر و صلاحِ دخترتو نمیخوای احمد آقا؟
بابا هم دستاشو درهم گره زد و با حرص گفت :
-خیر و صلاحِ دخترِ من در ازدواج با برادر شما نیست آقای فرنگ رفته!
سیاوش : پس در چیه؟ ... کی بهتر از بهشاد؟!
بابا : این که در کیه ، من تشخیص میدم نه شما!
سیاوش : میخوای این دخترتم عین آنیتا بدبخت کنی؟! ... کم واسه اون گریه کردیم؟ ... کم غم و غصه اونو خوردیم؟ ... حالا بدبختش کنیم بره؟ ... به خدا قسم ، اگه اینم بخواد مثل آنیتا به سرنوشت بدی دچار بشه ، کاری رو میکنم که باید برای خودم و آنیتا میکردم و نکردم!
بابا هم عصبانی تر از قبل ، بلند شد و یقه سیاوش رو گرفت و گفت :
-مثلاً چیکار میخوای بکنی مرتیکه؟
سیاوش به بابا خیره شد و بدون اینکه بهش دست بزنه ، زیر لب گفت :
-استغفرا...
بابا : تو داری استغفار میکنی؟ ... اصلاً استغفارت قبوله؟
سیاوش از کوره در رفت و داد زد :
-نه پس! ... استغفارِ تویِ از خدا بی خبرِ دین نما قبوله!
اکبر آقا اومد وسط و سیاوش رو کنار کشید. بعد دستِ بهشاد و خاله طلعت رو گرفت و با خشم از اونا خواست تا از جاشون بلند بشن. بهشاد و خاله هم بدون هیچ حرفی از جا بلند شدن و اکبر آقا هم در رو باز کرد. حرفی زده نشد و بابا هم چپ چپ به سیاوش و بعد به من نگاه کرد. اشک بود که از چشمام می اومد. انقدر ناراحت و عصبی بودم که حد نداشت. رفتم تو اتاقم و در رو با عصبانیت پشت سرم بستم. چند دقیقه بعد که همه جا خلوت شد ، بابا با فریاد از تو پذیرایی گفت :
-کاری نکن که مجبورم کنی به عقد نوید درت بیارم! ... اینا دیگه پاشونو تو این خونه نمیذارن! ... کم واسه مامانت و آنیتا حرص و جوش خوردم؟! ... دیگه بسه!
بابا فریاد زد :
-فهمیدی آنوشکا؟!
فوراً از خواب پریدم! ... دست به صورتم زدم ... خیسِ عرق بودم! ... موهامم خیس بود! ... تند تند نفس میکشیدم و قلـ ـبم به شدت میزد! ... آب دهانمو چند بار قورت دادم! ... سوزشِ عجیبی تو گلوم حس میکردم! ... به سمت راستم نگاهی انداختم! ... آنیتا روی تخـ ـتش خـ ـوابیده بود و خُرناس میکشید! ... از اتاق بیرون اومدم ... مامان و بابا هم تو اتاقشون بودن! ... رفتم طرف یخچال و بطریِ آبمو برداشتم. انقدر تشنه ام بود که حد نداشت! ... یه ریز آب خوردم و مامان بی هوا اومد جلو روم و ترسیدم. حواسم پرت شد و بطری از دستم افتاد و شکست. مامان هم هول برش داشت و گفت :
-چی شده این وقتِ شب اومدی بیرون از اتاقت؟ ... خوابِ بد دیدی؟
-ترسوندی منو مامان!
تا خواستم حرکتی کنم ، مامان دستشو جلوی سیـ ـنه ام گذاشت و گفت :
-وایسا وایسا ... شیشه خورده میره تو پات!
خاک انداز رو از تو کابینت درآورد و شیشه خورده ها رو جمع کرد. اونا رو داخلِ سطل آشغال انداخت و مابقی تیکه هاشو با جارو دستی جمع کرد و گفت :
-حالا بگو ببینم چی شده؟
بغضم ترکید و پریدم بغـ ـلش و گفتم :
-مامان تو مُرده بودی!
آروم زد پشتم و گفت :
-مُردن که تو خواب خوبه عزیزم! ... این یعنی عمرم زیاد میشه ... فقط همینو دیدی یا چیزِ دیگه هم بود؟
در حالی که اشک از چشمام سرازیر شده بود ، تو چشمای مهربونش زل زدم و گفتم :
-آنیتا هم نبود! ... یعنی حس کردم شما دو تا مُردین! ... بعد خانواده خاله طلعت اینا خونمون بودن! ... بیتا هم نبود! ... بابا هم مدام سرشون داد میزد و میگفت که آنوشکا رو به بهشاد نمیدم!
قیافه مامان سؤالی شد و با تعجب گفت :
-چرا باید بابات این کارو بکنه؟ ... اصلاً چرا بهشاد اومده بوده خواستگاریت؟
دوباره بغـ ـلم کرد و دست به موهام کشید. با لحنی صمیمی در حالی که تکونم میداد ، گفت :
-قربونت برم مامان! ... چیزی نیست ... شاید پُر خوری کردی! ... هی گفتم امشب زیاد نخور! ... خیلی خونه مامانجون خوردیا!
-آخه هروقت بابا نمیاد ، من انرژیِ خوردنم میره بالا!
جفتمون خندیدیم و مامان هم آهی کشید و گفت :
-دیگه کارش شده دیر اومدن! ... یادمه دفعه اول باهاش قهر کردم ... ولی فایده نداشت و دیدم داره تکرارش میکنه!
به من خیره شد و تو چشمام زل زد و گفت :
-قربونِ اون چشمای رنگیت برم من! ... یکیش مشکیِ مشکیه و عین چشمای آهو با آدم حرف میزنه! ... اون یکی هم قهوه ای ...
وسط حرفش پریدم و گفتم :
-قهوه ایِ سوخته!
مامان : حالا همون سوخته! ... انقدر اذیت نکن این چشمای قشنگتو که منم اذیت میشم!
با ناز گفتم :
-من استثنائم دیگه! ... دختر به این قشنگی دیده بودی؟!
خنده کوتاهی کردم و مامان هم با غرور گفت :
-باعثِ افتخارمم هست! ... دختر به این خانمی ، به این ماهی کجا گیر میاد؟ ... فکر کن بهشاد در واقعیت هم بیاد خواستگاریت ، تو از سرش زیادی! ... یه پارچه جواهری!
-نه دیگه ... بهشاد هم خداییش قشنگه!
مامان : قشنگ که هست ... مخصوصاً موهای مشکیش با چشم و ابروی مشکیش ... ولی تو یه چیزِ دیگه ای!
-حالا جوابشو چی بدم؟
مامان : جوابِ کیو؟
-بهشاد دیگه! ... آخه اومده بود خواستگاریم!
مامان هم یه نیشگون گرفت و گفت :
-برو بخواب ببینم بچه! ... تا دو دقیقه ازش تعریف میکنی ، خودشو لوس میکنه! ... تو هنوز بچه ای! ... تازه 18 سالته!
-ولی تو 19 رفتما! ... همین 25 آبان رفتم تو 19!
مامان : باشه ... بازم بچه ای ... من تا 20 سالت تموم نشه ، شوهرت نمیدم! ... تازه اگه طرف آدم باشه!
بعد منو هل داد به طرف اتاق و از اونجایی که خوابِ آنیتا و بابا سنگینه ، هیچ کدوم به خاطرِ حرف زدنای من و مامان ، بیدار نشده بودن! ... برعکسِ آنیتا و بابا ، من و مامان بیشتر به هم شبیهیم و اصلاً ویژگی خاصی از بابا ، تو من نیست! ... آرش هم که ماه به ماه نمی دیدیمش و حالا هم به خاطرِ حامله شدنِ آتوسا ، مدام خونه میموند و بعضی وقتا مرخصی میگرفت و همش به خانمش می رسید.

*****
*****

-شهناز انقدر بلند بلند نخون! ... دیوونم کردی!
شهناز : چیکار کنم خُب؟! ... بس که این مبانی برنامه سازی چرته! ... حرصم میگیره ... اَه اَه اَه ... درس 4 واحدی میدن به آدم! ... اونم ترم اول!
-همینه دیگه! ... باید بخونیم ... چاره دیگه ای نیست!
شهناز : کاشکی سیاوش استاد این درس بود!
سرمو لای کتاب گرفتم و با حرص گفتم :
-واییییییییییییی ... خفه کردی خودتو با این سیاوش!
شهناز هم با عشوه گفت :
-اُه لَ لَ ... سیاوش جون بیاد ترم بعد استاد ما بشه! ... چی میشه! ... نه؟!
-نه!
شهناز : نه و نگمه! ... دختره سقِ سیاه! ... خُب یه بارم که شده ، واسه خاطر من بگو آره!
-من رو سیاوش مثل داداشم غیرت دارما! ... بهت گفته باشم!
شهناز : چه حرفا! ... زن و چه به غیرت؟!
-غیرتِ زن یه چی دیگه ست!
شهناز : یه کلوم از مادرِ عروس! ... شما از بحث بیا بیرون داشَم! ... درستو بخون!
در همین لحظه سیاوش وارد کلاس شد و خیلی رسمی کیفشو گذاشت کنارِ جایگاه استاد و کُتِش رو مرتب کرد و لبخندی زد. من از تعجب دهنم باز مونده بود. شهناز هم همینطوری خیره به سیاوش مونده بود. منم آروم گفتم :
-دختره ی خوش شانسو ببینا! ... چه سریع آرزوش برآورده شد!
بچه ها همگی در حال درس خوندن بودن و کسی به سیاوش توجهی نمیکرد ... استادِ این درس ، یکی دیگه بود و هیچ کس فکر نمیکرد که سیاوش بخواد وسطِ ترم ، بشه استادِ این درس! ... خودمم مونده بودم که چرا سیاوش اومده تو کلاسِ ما و از رو این حساب که استادِ اینجاست ، حدس زدم که شاید استاد عوض شده و قراره مابقی ترم استادِ ما باشه! ... ولی بقیه اینو نمیدونستن و حتی همین حدس رو هم نمیتونستن بزنن! ... صدای سیاوش خیلی رسا و دلنشین بلند شد که میگفت :
-سلام بچه ها
هیچ کدوم از بچه ها توجه نکردن و سهرابی هم بلند گفت :
-سلام به روی ماهت داداش! ... بیا بیبین این تیکه رو میتونی به من یاد بدی؟ ... من هرچی میخونم ، نمیفَمم! ... این خانومای محترمم که هیشکی توشون نی که به آدم یاد بده! ... بس که درس خون و این کارَن!
سیاوش اومد طرفِ سهرابی و چند دقیقه ای اون مبحث رو بهش گفت و بچه ها هم انگشت به دهان مونده بودن. سهرابی هم حسابی جا خورده بود و از اینکه یه مطلب رو به این خوبی یاد گرفته بود ، تعجب کرده بود.
سیاوش رفت جلوی کلاس و دوباره گفت :
-سلام بچه ها ... من مفید هستم! ... سیاوشِ مفید! ... اشتباه نکنید! ... من دانشجو نیستم! ... استاد هستم. ممکنه سِنَم کم نشون بده ، ولی مدرک فوق لیسانس کامپیوتر در گرایش نرم افزار دارم و به همه درسهای مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزار ، حتی به اون اختیاریاش که ممکنه ربطی به رشته مون نداشته باشه هم مسلطم! ... متأسفانه استادِ شما جناب آقای توکلی ، به دلیل کهولت سن و ناخوش احوال بودن ، در بستر بیماری هستن و از دانشگاه مرخصی گرفتن. خُب ... این اتفاق کم پیش میاد و نادره! ... ولی اینطوری شد و من که این ساعت از هفته رو خالی بودم ، در خدمت شما خواهم بود. میتونید از من استفاده ی کامل رو ببرید!
همه برای سیاوش دست زدن و امیرعباس جاوید از ردیفِ وسط گفت :
-شما از کدام دانشگاه مدرک گرفتید؟
سیاوش : یکی از دانشگاههای کشور ژاپن
سهرابی : پس همه فن حریفی!
سیاوش : تا دلت بخواد!
نیوشا : ببخشید! ... اون وقت شما از کجا به ما درس میدین؟
سیاوش : کتاب دیگه!
نیوشا : نه! ... غیر از اون!
سیاوش : جزوه!
همه بچه ها خندیدن. شهناز هم از خنده غش کرده بود و همش میگفت چقدر پسرخاله ات باحاله! ... شوخ طبعی سیاوش تو کلاس درس هم ادامه داشت و با اینکه کمی جدی تر حرف میزد ، ولی همچنان شوخ طبعی خودش رو حفظ کرده بود. به من هم نمیگفت دخترخاله و تابلو نمیکرد. یه بار هم گفته بود که اگه کلاسی باهات داشتم ، اصلاً به روت نمیارم تا بچه ها احیاناً تیکه نندازن که تو به خاطر پسرخاله ات نمره گرفتی و این حرفا!
کلاس با تدریس فوق العاده ی سیاوش تموم شد و در مدت تدریسش ، هیچ کس حرف نمیزد و همه به تخـ ـته توجه کردن. کلاس که تموم شد ، سیاوش گفت :
-یه برگه بذارین جلوتون!
بچه ها یک صدا گفتن :
-برگه ی چی استاد؟
سیاوش : استاد توکلی به بنده گفتن که قرار بوده یه کوئیز یا میان ترم از شما بگیرن! ... پس سؤالو بنویسید!
همه بچه ها آه و ناله کردن و یک صدا گفتن :
-استاد تو رو خدا! ... استاد حالا این دفعه که جلسه اولتون بود! ... استاد باشه هفته بعد! ... استاد به خدا نخوندیم! ... اون استاد گفته ، شما که نگفتید!
سیاوش هم بعد از 5 دقیقه ای که بچه ها رو اذیت کرد و به قولِ خودش چزوند ، از کلاس خارج شد و جمله آخرش این بود :
-در ضمن! ... این درس آشنایی با کامپیوتر هم در هیچ جای دنیا وجود نداره و مسلم بدونید دارن پول اضافی ازتون میگیرن! ... همچین درسی تو مهندسی کامپیوتر نداریم! ... برید به گروه بگید!
دوباره همه براش دست زدن و سیاوش با خنده از کلاس خارج شد. خواستم از جام بلند بشم که چشمم به قیافه از هوش رفته شهناز افتاد و از خنده ریسه رفتم. سوگند اومد جلو و گفت :
-این شهناز چرا اینطوری شده؟
صدف : حتماً عاشق شده!
شهناز هم با حالت عاجزانه ای سرشو تکون داد و آهی بلند کشید. هر سه خندیدیم و منم به زور از جا بلندش کردم و با هم از کلاس خارج شدیم.
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خانمِ مدیر عامل | feedback sadaf 130 9,444 ۰۹-۰۸-۹۳، ۱۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان ساعت ِ 8 | feedback sadaf 80 6,816 ۲۸-۰۴-۹۳، ۰۳:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sarinas
  رمان ناباورانه | feedback sadaf 123 7,996 ۲۱-۰۲-۹۳، ۰۳:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: *Zahra*
  دیوار به دیوار | feedback و * Star maedeh 71 5,729 ۰۴-۱۱-۹۲، ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Heart دیروزی که امروز رفت ...! | feedback maedeh 69 5,679 ۲۷-۰۳-۹۲، ۱۰:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: maedeh
  خانم کوچولو | feedback sadaf 171 11,958 ۰۵-۰۱-۹۲، ۱۰:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
32 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Lisa (۲۷-۰۴-۹۴, ۰۱:۲۴ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۵:۴۸ ب.ظ)، sanam bano (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۳:۵۷ ب.ظ)، fatemeh80 (۲۲-۰۶-۹۴, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، شمیم (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، زرنگار (۲۶-۰۴-۹۴, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، فاطی از اهواز (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۷:۰۴ ب.ظ)، Nili (۱۸-۰۵-۹۴, ۰۷:۴۲ ق.ظ)، avaa (۰۷-۰۹-۹۴, ۱۲:۳۴ ق.ظ)، shahpariy6606 (۲۰-۰۸-۹۴, ۰۹:۱۸ ق.ظ)، طغیان (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۱:۰۳ ق.ظ)، shadi Ras (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، jojo1394 (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۱:۵۹ ب.ظ)، candy (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، MAHBAN (۰۹-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۷ ب.ظ)، bahana61 (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، مریم74 (۱۶-۱۰-۹۵, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، elin45 (۱۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۳ ب.ظ)، حوال (۲۱-۱۲-۹۵, ۱۱:۴۳ ق.ظ)، nedaalipoot (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، fafala (۱۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۳۴ ق.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۸:۱۱ ق.ظ)، bmbm (۱۸-۱۲-۹۵, ۱۰:۵۶ ب.ظ)، بلتي (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، سارا1339 (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، یاس امینالدوله (۰۵-۰۲-۹۶, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، مرادی2 (۱۶-۱۲-۹۵, ۰۸:۲۳ ب.ظ)، ahoo-- (۱۹-۱۲-۹۵, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۶:۴۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان