انجمن ايران رمان



آنوشکا | feedback
زمان کنونی: ۳۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 75
بازدید 10766

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آنوشکا | feedback
#1
خلاصه داستان :
دختری که تازه در دانشگاه قبول شده و ورودی جدید هست و در خانواده ای زندگی میکنه که وضع تقریباً خوبی دارن و اتفاقات جالبی در دانشگاه برای اون میفته. در حقیقت دانشگاه باعث میشه تا زندگی اونو دستخوش تغییرات زیادی بشه و آغاز تغییرات در زندگی اون از همین دانشگاه شروع میشه و با دختری آشنا میشه که نباید بشه

مقدمه :

مردم شهر سیاه
خنده هاشان همه از روی سیاست
دلشان سنگ خیانت
ما در این شهر دویدیم و دویدیم چه سود؟!
هرکجا پرسه زدیم
خبر از عشق نبود
و تو ای مرغ مهاجر
که از این شهر گذر خواهی کرد
نکند از هـ ـوس دانه گندم
به زمین بنشینی!
سپاس شده توسط: آرزو ، ملکه برفی ، admin
#2
-ایستگاه ایران خودرو ... مسافرین محترم برای تعیین مسیر به تابلوهای راهنما توجه فرمایید ... ایستگاه ایران خودرو ... ایستگاه بعد وردآورد ...
این صدای کسی بود که داشت نام ایستگاه رو میگفت. تو دلم گفتم :
-یه دونه دیگه ... یه دونه دیگه مونده!
به ساعتم نگاهی انداختم. هنوز وقت داشتم. تازه ساعت 7 و ربع بود و اگه 5 دقیقه دیگه هم میرسیدم به وردآورد ، تا 8 میتونستم خودمو به کلاس برسونم. یادم باشه دفعه بعد به مامان بگم منو زودتر بیدار کنه! ... چرا انقدر امروز دیر بیدارم کرد؟! ... اَه انقدر اعصابم خورد شد ... هی از دیشب گفتم زود منو بیدار کن دیر میرسما! ... حالا اگه جلسه اول دیر رسیدم ، استاد گیر داد چرا انقدر دیر کردی چی بگم؟! ... از همین ترم اول باید سر تایم مشخص برم دانشگاه تا بعداً واسم دردسر نشه.
از پنجره قطار به بیرون نگاه کردم. هوای اول مهر کمی سرد بود ولی نه در حدی که من لباس زیاد بپوشم و به همون مانتو اکتفا کردم. رو به روم یه خانمِ مُسِنی نشسته بود که داشت اول صبحی سودوکو حل میکرد. هی به سودوکو نگاه مینداخت و دوباره یه ذره سرش خم میشد و چرت میزد. عینکش هم از رو صورتش تکون میخورد و با هر تکونی که قطار میداد ، اونم یه تکون میخورد و کیفی که رو دوشش بود ، غلت میخورد پایین تا اینکه افتاد روی زانوش و اونم از جا پرید و به اطراف نگاهی کرد. قیافه اش هم خیلی شبیه خانم مارپل بود.
بغـ ـل دستمم یه آقایی نشسته بود که ریشهاش به اندازه دو برابر موهای من بود ، شایدم بیشتر. تو دلم گفتم :
-ایش ... مردیکه چندش!
حالم بد میشه مرد ریشو میبینم. عین این درویشایی بود که 90 سالشونه. میخواستم گلوشو سفت فشار بدم طوری که دیگه نتونه نفس بکشه. کم تو خونه بابای خودمو اینطوری میبینم!!
یه جوری بالاخره تحمل کردم تا رسیدیم به وردآورد. دوباره اون خانمه از تو بلندگو شروع کرد به حرف زدن و گفت :
-ایستگاه وردآورد ... ایستگاه وردآورد ...
منم از جام بلند شدم و یه ببخشید گفتم و آقای درویش و خانم مارپل رو تنها گذاشتم.
آروم از پله ها بالا رفتم و از قطار خارج شدم. بار اولم بود که سوار متروی کرج میشم و تا حالا فضاشو تجربه نکرده بودم. کوله رو انداختم سمت راستم و دستامو تو جیبم کردم و یه کم به پاهام سرعت دادم و کمی از بقیه فاصله گرفتم. ماشالا هزار ماشالا جمعیتی بود که تا حالا ندیده بودم. شاید اگه ساعت حدود 4 بعدازظهر میرفتی ایستگاه امام خمینی ، همچین جمعیتی میدیدی. تا حالا تجربه نکرده بودم این جمعیت رو. مقنعه ام رو درست کردم و رفتم جلوتر. میخواستم کارتم رو بزنم که یه آقایی اون جلو وایساده بود و گفت :
-تا هفتم واسه دانشجوها رایگانه خانم!
منم خوشحال و خندون کارت رو گذاشتم تو جیبم. ولی یه خانمی کنارم وایساده بود و طوری که میخواست من بشنوم ، گفت :
-به شرطی رایگانه که از مبدأ کارتتو وارد نکرده باشی! ... دیگه پولش حساب شده!
با این چیزا خیلی آشنا نبودم و حس کردم با گذر ِ زمان یاد میگیرم. به طرف اتوبـ ـوسها رفتم و دیدم یه آقای قد کوتاه و تُپُل اون جلو وایساده و داره داد میزنه :
-میدون ... دانشگاه جا نمونی!
منم رفتم طرفش و گفتم :
-آقا دانشگاهه؟
اون مرد هم به ماشین اشاره کرد و گفت :
-همینو سوار شو!
جمعیت خیلی زیاد بود و منم از این همه جمعیت گُرخیدم. انقدر تعدادشون زیاد بود که در عرض ِ 5 دقیقه ، دو تا اتوبـ ـوس از دانشجوها پر شد و همچین حمله میکردن که به کسی امون نمیدادن. به ساعتم نگاه کردم. 7 و نیم شده بود! ... نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشد و دل تو دلم نبود. این پا و اون پا میکردم تا اتوبـ ـوس بعدی بیاد و یه جوری خودمو توش جا کنم تا به کلاس برسم. سومی اومد و راننده اش پیاده شد و گفت :
-5 دقیقه وای میستم تا قطار برسه ... اونوقت مـ ـستقیم دانشگاه!
5 دقیقه دیگه دیر بود. کِی پس به کلاسم برسم؟! ... وای خیلی طول میکشید! ... هی به مامان گفتم منو بیدار کن! ... ولی گوش نکرد! ... اَه حرص آدمو در میاره! ... یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به اتوبـ ـوسی که از جمعیت پر شده بود و منم اون جلوی در ، به زور واسه خودم جا پیدا کرده بودم. بالاخره قطار اومد و جمعیت دو برابرِ قبل جلوی اتوبـ ـوسها رسیدن و راننده هم فقط میگفت :
-برین عقب تر تا جا بشن بقیه!
یه پسری داد زد :
-کجا بریم حاجی؟! ... این همه پُر شده ... باز میگی بریم عقب؟!
همه اعتراض کردن که راننده باید حرکت کنه و یه دختر خانمی از میون ِ جمع گفت :
-همگی ترم اولی هستین؟
اکثریت یک صدا گفتن :
-بله!
دوباره اون دختره گفت :
-نترسین! ... این چیزا عادیه. عادت میکنین.
بعد خودشو و دو تا از دوستاش زدن زیر خنده و بقیه هم با جدیت نگاهشون میکردن. احساس کردم بدجوری داره مسخره میکنه و سعی کردم بیخیال باشم.
بالاخره بعد از نیم ساعت به دانشگاه رسیدیم. کرایه 125 تومان بود و منم حساب کردم و پیاده شدم. راننده هم مدام غر میزد و میگفت :
-اول صبحی دو هزاری پنج هزاری به من ندین! ... خُرد بدید بابا!
با سرعت رفتم جلوی در ِ ورودی و به محض ورودم به حراست ، یه خانم اومد جلو و گفت :
-کارت؟
-چی؟
-گفتم کارت!
-ندارم! ... تازه روز اولمه!
-پرینت انتخاب واحد!
-هنوز نگرفتم خانم!
-دفعه بعد با پرینت انتخاب واحد میای ... این مقنعه هم بده جلو خانم!
از این لحنشون خوشم نیومد و بعد از اینکه از حراست اومدم بیرون ، بدو بدو رفتم طرف دانشکده فنی و وارد شدم. تا دانشکده فنی 5 دقیقه ای راه بود و منم به محض ورودم ، دنبال شماره کلاس بودم. گیج و منگ بودم و نمیدونستم باید کجا برم! ... یه خانمی اونجا بود و گفتم :
-خانم ببخشید؟! ... کلاس آشنایی با مبانی کامپیوتر کجاست؟
اون خانم هم لبخندی زد و گفت :
-برو رو بُرد ببین ... دو هفته اول از اونجا میتونی کلاستو پیدا کنی!
-بُرد کجاست؟
-طبقه دوم کنار اتاق اساتید!
به سرعت رفتم بالا و دوباره نگاهمو به ساعت دوختم که 8:10 شده بود. به محض اینکه پله آخر رو برداشتم ، پام گیر کرد و خوردم زمین. دو تا پسر داشتن رد میشدن و خنده ای کردن و منم بی توجه به اونا رفتم جلوی اتاق اساتید و دیدم رو بُرد نام درس و استاد به همراه کلاس رو زده. دنبال آشنایی با مبانی کامپیوتر گشتم و پیداش کردم. کلاس شماره 1304 بود. تو سالن قدم زدم و دنبال 1304 بودم. همه کلاسها با 12 شروع میشد. 1201 ، 1202 ، 1203 تا 1210 ولی خبری از 1304 نبود. رفتم پایین و دیدم کلاسها با 11 شروع میشه. 1101 ، 1102 ، 1103 تا 1107 و باز هم خبری از 13 نبود. حدس زدم 13 منظورش طبقه سوم هست. فوراً رفتم طبقه سوم و باز هم نزدیک بود بخورم زمین. بالاخره کلاس 1304 رو پیدا کردم و دیدم درِ کلاس بسته ست. استاد داخل کلاس بود و ساعت 8:15. با استرس هرچه تمام تر در زدم و در رو که باز کردم ، خیلی آهسته گفتم :
-سلام استاد ... ببخشید اجازه هست؟
استاد مرد بود و قد بلندی داشت و از اون فاصله میشد موهای جوگندمی و صورت کشیده و جا افتاده به همراه سیبیل پُرپُشت و بینی عقابیشو خوب تشخیص داد. ته ریشی هم داشت و کت و شلوار طوسی به تن داشت. دستشو به نشانه تأیید تکون داد و گفت :
-بفرمایید.
ردیف ِ اول و دوم پُر بود و جایی برای نشستن نبود. منم دنبال جا میگشتم و بالاخره ردیف سوم یه جا کنار پنجره پیدا کردم. رفتم اونجا نشستم و کیفمو روی صندلی گذاشتم و به اطرافم نگاهی کردم. نصف کلاس تقریباً پسر و نصف دیگه هم دختر بود. همگی به رو به رو توجه داشتن و خیره به حرفای استاد بودن. منم نگاهمو از بچه ها به استاد معطوف کردم.
سپاس شده توسط: admin
#3
درس و توضیحات جلسه اول که تموم شد ، استاد رو به یکی از بچه های ردیف جلو ازش خواست تا برگه ای رو بیرون بیاره و چون هنوز لیست کلاس رو بهش ندادن ، همگی اسمشون رو بنویسن. بچه ها هم شروع کردن به نوشتن اسمشون و منم شماره 15 رو کنار اسمم نوشتم.
زمان کلاس 1 ساعت و نیم بود و هنوز یک ربع وقت داشتیم. نوشتن اسمها که تموم شد ، استاد با لبخند گفت :
-خُب! ... همانطور که می دونید بنده رامشگر هستم و 15 ساله تدریس میکنم. حالا هم میخوام یه معرفی از شماها داشته باشم تا بیشتر بشناسمتون. این آشنایی میتونه باعث بشه که در طول ترم با هم راحت تر باشیم.
بعد کاغذ رو روی میزش گذاشت و دستاشو در هم قلاب کرد و گفت :
-یه معرفی مختصر از خودتون داشته باشید تا بقیه هم بشناسنتون ... لطفاً اسم هرکس رو که میخونم ، دستشو بالا بگیره و بگه چندمین باره که کنکور داده و ساکن کجاست؟! ... از اونجایی هم که این درس ساده و پایه ست ، هیچ کس توش نمی افته و مطمئنم که همگی ترم اولی هستید.
عینکشو از تو جیبش درآورد و لبخندی زد. چهره جذاب و گیرایی داشت و آدم دلش میخواست پای حرفاش بشینه. صداش به درد دوبله میخورد و وقتی حرف میزد ، طنین دلنـ ـوازش تو فضای ساکت و حبس شده اتاق می پیچید و پژواک صداش ، روح آدمو تازه میکرد و مفهوم کلامشو خوب میفهمیدی. شروع کرد به خوندن اسامی :
-خُب! ... نفر اول جناب آقای امیرحسین سهرابی.
یه پسر لاغراندام و دراز بلند شد و دستش رو هم همزمان بالا برد و استاد با خنده گفت :
-نیازی نیست بلند بشی ... همون نشسته خوبه. خُب آقای سهرابی شما فقط یه بار کنکور دادی؟
سهرابی با صدایی گرفته و عین خروسِ مریض گفت :
-بله ... بار اولمه اوستا!
استاد هم با لبخندی سنگین گفت :
-بسیار خُب! ساکن کجایی؟
-تهرون ... میدون خُراسون.
بچه ها هم خنده شون گرفت و استاد بعد از اینکه عینکش رو درآورد و روی میز گذاشت ، برای اینکه سهرابی ناراحت نشه ، گفت :
-خُب! ... این فضایی که شما داخلش هستید ، ممکنه از جای جای کشور و پایتخـ ـت ، دانشجو داشته باشه و گویش ها و لهجه ها و حتی طرز حرف زدنها هم متفاوته. پس هرکس که ساکن هر منطقه ایه تو این کلاس برای من محترمه و احترامش واجب!
بچه ها ساکت شدن و دیگه کسی نخندید. رامشگر هم دوباره عینکش رو به چشمش زد و گفت :
-نفر بعد جناب آقای فردوس فرّاش!
فردوس فرّاش هم ردیف جلو نشسته بود. پیراهن سفیدی به تن داشت و موهاش بلند بود. با صدایی رسا گفت :
-سال دوممه که کنکور دادم ... ساکن تهران ... خیابان ولنجک!
استاد هم دوباره لبخند زد و سرشو به نشانه تأیید تکون داد و عینکش رو درست کرد و ادامه داد به خوندن بقیه اسامی.
ردیف اول همگی پسر بودن. تو دلم گفتم :
-بچه خرخونا! ... آبروی هرچی پسره بُردین! ... که چی ردیف اول نشستین؟!
استاد به ترتیب اسمها رو خوند. دو نفر تو اینا خیلی برام جالب بودن. دو تا داداش بودن ... امیرعباس جاوید و امیرعرفان جاوید دو تا برادر دوقلو که با هم کامپیوتر قبول شدن و تیپ و قیافه شون تابلو بود از این بچه خرخونای آنتِنَن! ... امیرعباسه که ریش ِ مرتبی داشت و یه انگشتر عقیق دستش بود و همش به ریشهاش دست می کشید و امیرعرفانه این وسط ریشهاش کم پشت تر بود و خیلی مسخره بود که به زور و از اینکه جلوی داداشش کم نیاره ، ریش گذاشته. چون بعضی جاها شیوید شیوید مویِ بورش تو صورتِ چاق و چله اش زار میزد و باعث خنده ام میشد.
همه چهره ها رو از نظر گذروندم و استاد هم اسم تک تکشون رو خوند تا رسید به ردیف دوم و اسمهای دخترها. به ترتیب :
نیوشا فراهانی دختری با تیپ اسپرت و عینکی روی مقنعه اش و مانتویی تنگ و چسبون با شلوار جین ِ آبی و چهره ای آرایش کرده و صدایی عشوه کنان خودشو معرفی کرد و گفت که ساکن محله زعفرانیه هست!
اُهُ اُهُ چه چیزا! ... از زعفرانیه پا میشه میاد اینجا! ... یکی از ولنجک میاد و زعفرانیه! ... یکی دیگه از خراسون و شهر ری! ... تازه دو تا از پسرا هم شهرستانی بودن و اینجا یه خونه مجردی گرفته بودن! ... تو دلم گفتم :
-وای خدا چه باحاله! ... چه آدمای جورواجوری اینجاست! ... به آنی بگم کف میکنه!
نفر بعدی صدف پاکزاد بود که دختری معمولی و هم تیپ خودم بود و البته مثل من موهاش بیرون نبود و عینکی بود و صدایی ظریف داشت که استاد سه چهار بار ازش خواست تا بلندتر حرف بزنه و تو اون فضای ساکت ، اصلاً صداش به بقیه نمی رسید. چهره سفیدی داشت و موقع حرف زدن "س" رو نمیتونست درست تلفظ کنه و همین باعث شد تا چند تا از پسرها بخندن!
نفر جلوییم اسمش سوگند سرافراز بود. دختری چادری که من فقط صداشو میشنیدم. چهره اش قابل دیدن نبود و چادرش جلوی دیدمو گرفته بود. حرف زدنش دلنشین بود و آدم دلش میخواست بازم حرف بزنه.
رفتم تو فاز قیافه بچه ها که اسمم توسط استاد خونده شد :
-آنوشکا عالمی!
حواسم نبود و دیدم یه نفر داره تکونم میده. بغـ ـل دستیم بود که میگفت :
-استاد صدات میزنه! ... کجایی؟!
هول شدم و سر جای خودم جا به جا شدم و همین کارم باعث خنده بچه ها شد. استاد هم با خنده گفت :
-کجایی خانم عالمی؟!
-ببخشید استاد ... بله؟
استاد رامشگر : معرفی میکنید خودتونو؟!
-بله بله ... آنوشکا عالمی!
دوباره بچه ها خنده شون گرفت و استاد هم با لبخند گفت :
-اینو که خودمم میدونم ... منظورم اینه که ساکن کجایید؟! ... و چند بار کنکور دادید؟!
-آهان ...
آب دهانمو قورت دادم و اصلاً نفهمیدم چرا هول شدم!
ادامه دادم :
-سال اولمه استاد ... ساکن تهران ... میدون پونک!
استاد رامشگر : ممنون!
تو دلم گفتم :
-خاک بر سرت! ... گَند زدی! ... انقدر رفتی تو فاز قیافه هاشون و مسخره شون کردی که جلوی جمع ضایع شدی! ... بمیری دختر!
بعد به ساعتش نگاهی انداخت و گفت :
-بچه ها همین تعداد معرفی کافیه! ... بقیه باشه واسه جلسه بعد. من عادت ندارم اسمها رو سَرسَری بخونم و برم. دوست دارم یه معرفی مختصر هم از دانشجوهام داشته باشم و از اونجایی که میخوام چهره تک تکتون یادم بمونه ، بقیه معرفی رو میذاریم واسه اولِ جلسه بعد!
بعد دستاشو به طرف در گرفت و گفت :
-خسته نباشید ... بفرمایید!
همه بلند شدن و منم از اینکه سوتی داده بودم ، کمی خجالت می کشیدم. همش حس کردم الان بچه ها میان جلو و میگن که این چه ضایع بازی بود درآوردی؟!
بغـ ـل دستیم دستشو دراز کرد و گفت :
-سلام ... من شهنازم!
بهش خیره شدم. چشمهای سبز رنگ به همراه پوستی روشن و ابروهای کم رنگ و قهوه ای. چونه ای کوچیک و لبـ ـهایی صورتی و نازک و دماغی قلمی و قدی متوسط داشت. ولی از من کوتاه تر بود. باهاش دست دادم و گفتم :
-سلام ... خوشبختم. منم ...
قبل از اینکه من چیزی بگم ، شهناز گفت :
-آنوشکا! ... درسته؟
لبخندی زدم و گفتم :
-بله.
اونم خندید و با صدای آروم و دلنشینی که داشت ، گفت :
-چه اسم قشنگی داری! ... معنیش چیه؟
-ممنون! ... اسمم هندیه و معنیش هم به صورت بین المللی میشه دلربا!
شهناز به نظر مثل خودم شیطون می اومد. زود خودمونی شد و گفت :
-وای دلربا خانم ... قربون اون بین المَمَلِت! ... از این اسمهای بامزه خیلی خوشم میاد ... به قول خارجیا اِکسِلِنت ... ببینم! بازم کلاس داری؟
-آره. ساعت 10 و ربع کلاس فیزیک دارم.
شهناز : ایول ... منم فیزیک دارم. کدوم استاد؟
-نمیدونم. فقط شماره کلاس رو یادمه. بذار تو گوشیم ببینم.
شهناز : زحمت نکش خانم دلربا! ... 1205ئه. شمارتو بده!
بعد به گوشیش خیره شد و منم از اونجایی که رُکم ، گفتم :
-به همین زودی؟! ... تازه همو دیدیما.
شهناز هم چشماش گرد شد و گفت :
-من دخترما! ... مگه میخوام چیکارت کنم؟
بعد جفتمون خندیدیم و شمارمو بهش گفتم و اونم تو گوشیش ذخیره کرد. از کلاس خارج شدیم و با شهناز به طرف بوفه رفتیم.
سپاس شده توسط: Lisa
#4
روی صندلی نشستیم و بعد از دو دقیقه ، شهناز بلند شد و رفت پیش مسئول بوفه و با دو تا چایی و کیک اومد. چایی رو گذاشت جلوم و با خنده گفت :
-بخور از دهن میفته!
با تعجب گفتم :
-واسه من خریدی؟
شهنار : نه بابا ... گفتم ببری خونه با داداشت بخوری! ... خُب واسه توئه دیگه.
قبل از اینکه حرفی بزنم ، گفت :
-راستی چند تا برادر خواهرین؟
-من بچه آخری ام.
شهناز چشماشو ریز و لبـ ـاشو غنچه کرد و گفت :
-اوخی اوخی ... ته تغاری ِ بابا!
-سه تاییم. یه برادر بزرگ دارم که ازدواج کرده و یه خواهر بزرگتر از خودم که سال آخره. منم که امسال قبول شدم. تو چی؟
شهناز هم چایی رو با عجله خورد و در حالیکه که میگفت :
-سوختم ... سوختم!
سرفه ای کرد و آب دهانشو قورت داد و گفت :
-بسم ا... الرحمن الرحیم هستم! ... این جانب شهناز مسرور ... دانشجوی سال اول ... تک فرزند می باشم و از بچگی هم بزرگ شدم.
از لحنش و جمله هایی که گفت خنده ام گرفته بود و گفتم :
-دختر تو خیلی بامزه ای.
شهناز : اووووووووو حالا کجاشو دیدی؟! ... الان دارم کلی سانسور میکنم حرفامو! ... وگرنه یَک دری وری گویی ام که خدا میدونه!
زود با شهناز صمیمی شدم و با هم کلی گفتیم و خندیدیم. سر ِ کلاس فیزیک رفتیم و تقریباً همون جمعی رو که ساعت قبل با ما بودن ، اونجا دیدیم. با چندتاشون سلام علیکی کردیم. البته فقط با دخترا! ... یعضیاشونم از هول شدنِ من تو ساعتِ قبل گفتن و کمی خندیدیم و بعد رفتیم ردیف آخر و منم کنار شهناز نشستم و منتظر استاد شدیم.
بعد از 5 دقیقه ، استاد وارد شد. یه خانم بود که شَق و رَق راه میرفت. کیف سامسونت دستش بود و به زور اونو با خودش می کشید. شهنار هم در همین حال گفت :
-مجبوری مگه واسه کلاس گذاشتن ، این کیفو بیاری؟! ... عین مریلا زارعی تو فیلمِ دو زن راه میره!
بعد از اینکه سر جای خودش نشست و به بقیه اجازه نشستن داد ، عینک و مقنعه اش رو درست کرد و با لحنی رسمی و جدی گفت :
-خانم ها و آقایون خوش اومدین ... امیدوارم فیزیک 1 رو در کنار هم به خوبی بگذرونیم و ترم اول بهتون خوش بگذره. خُب نُت برمیدارید یا تو دفتر مینویسید و خلاصه هرچی مینویسید ، با من همراهی کنید!
شهنار از ته ِ کلاس گفت :
-خانم ببخشید؟!
استاد رو به شهناز برگشت و گفت :
-بفرمایید!
شهناز : معرفی ای چیزی نمی کنید؟! ... زود بریم سراغ درس؟! ... ما که شما رو نمیشناسیم!
دیگه یَخِش باز شده بود و سرِ کلاس اول زیاد حرف نمی زد. اما الان با جوِ دانشگاه و کلاس آشنا شده بود و خیلی خودمونی حرف میزد.
استاد : من بادرامپور هستم!
شهناز زیر لب با حالت مسخره ای گفت :
-چی چی پور؟
منم خنده ام گرفت و استاد ادامه داد :
-در مورد مطالبی که می نویسید ، همه اش تو امتحان میاد و منم رو تخـ ـته مینویسم و شما هم نُت برمیدارید. کلاس هم سکوت ِ کامل باید داشته باشه. صحبت هم کنید ، منفی میدم!
چند تا از پسرها نُچ نُچ کردن و یکی از اونا که سهرابی بود ، با صدایی تقریباً بلند گفت :
-مگه مدرسه ست؟
استاد هم شنید و گفت :
-این چه طرزِ صحبت کردنه آقا؟! ... اگر مشکلی هست ، حذف کنید!
سهرابی بلند شد و گفت :
-استاد میشه بریم؟
بادرامپور برگشت و گفت :
-کجا بری؟
سهرابی هم دستشو روی دلش گذاشت و گفت :
-حالم بد شد!
همه خندیدن و استاد با صدای بلند گفت :
-ساکت!
شهناز : اُه اُه ... این از اوناییه که پاچه میگیره ها! ... حواسمون باید جمع باشه!
بعد چپ چپ سهرابی رو نگاه کرد و گفت :
-ایش! ... چه چندشه این پسره!
بعد رو به من گفت :
-دیدی ساعت قبل چه ضایع حرف زد؟!
-آره ... گفت اهل تهرون میدون خراسون!
جفتمون خندیدیم و شهناز هم با صدای ریزی بشکن میزد و میخوند :
-آخ تهرون تهرون تهرون ... بپر بریم خراسون!
استاد هم حواسش به ما نبود و ما هم داشتیم فقط می خندیدیم. سهرابی هم بدون توجه به حرف استاد از کلاس بیرون رفت و چند تا از پسرهای کلاس همچنان داشتن میخندیدن که استاد با لحنی جدی گفت :
-کسی این آقا رو میشناسه؟!
نیوشا فراهانی : استاد روز اولِ دانشگاه که کسی ، کسی رو نمیشناسه!
بادرامپور هم نفس سردی کشید و با حرص گفت :
-درس رو شروع کنیم!
تو کل ساعت درسیش ، کسی جیک نمیزد و همه ساکت بودن. یه جورایی گربه رو دم حجله کُشت و داشت زهرِ چشم می گرفت. کمتر کسی هم به توضیحاتِ مسخره اش توجه میکرد و بلد نبود درست حسابی درس بده و با کوچک ترین حرف اضافه ای ، هول میشد و دست و پاشو گم میکرد.
بالاخره کلاس تموم شد و سهرابی هم برنگشت.
بادرامپور هم مثل رامشگر از روی برگ A4 که خودمون اسمها رو نوشته بودیم ؛ حضور غیاب کرد و تیک میزد و همش هم میگفت :
-بالای سه جلسه غیبت حذفتون میکنم! ... 3 تا کوئیز در طولِ ترم دارید و خبر هم نمیدم که کِی کوئیز میگیرم! ... میان ترمتون از 8 نمره ست و بعد از میان ترم ، مطالب حذف نمیشه و همش سرِ امتحان میاد ...
انقدر از سخت گیریاش گفت که همه کلافه شده بودن و دوست داشتن زود در باز بشه تا از زندان ِ بادرامپور بیان بیرون. به نظرم تعبیر جالبیه! ... زندان ِ بادرامپور!
تا از کلاس اومدیم بیرون ، سهرابی رو دیدم که رو به بچه ها با لحن شیطنت آمیزی میگفت :
-چی شد؟ ... من که رفتم گیر نداد؟
همونطور که تو کلاسِ رامشگر دیده بودمش ، قد تقریباً بلندی داشت و یه سر و گردن از من بلند تر بود. صداش مثل خروسِ هاجر خانم همسایه مامانجون بود و بُردِ زیادی داشت. ته ریشی تو صورتش بود و دماغش هم عقابی بود. همه اینها گذری از نگاهم رد شد و چون منتظر شهناز بودم که از کلاس بیاد بیرون ، یه کم بیشتر به چهره اش دقت کردم و دیدم چشم و ابروی مشکی داره و انقدر تو چهره اش این چشم و ابروش جلب توجه میکرد که حد نداشت. به حرفاش گوش میدادیم و با بچه ها می خندیدیم. با صدف و سوگند هم آشنا شدم و همراه با شهناز ، 4 نفری از دانشکده خارج شدیم و چون هیچ کدوممون کلاس نداشتیم ، به طرف خونه رفتیم و مسیر هر 4 تامون از مترو بود و باید سوار اتوبـ ـوسهای جلوی دانشگاه می شدیم.
شهناز هم تو مسیر همش ما رو میخندوند و تو اتوبـ ـوس هم خیلی رسمی و البته با حالتی مسخره ، گفت :
-این 4 نفر! ... در جستجوی چه هستند؟ ... 4 دلاور! ... 4 مهندسِ آینده ی این مملکتِ قدرنشناسِ مهندس! ... 4 عزیزی که قرار است درس بخوانند و خودشان را تباه کنند!
من و صدف هم میخندیدیم ... ولی سوگند کمی جدی تر بود و گفت :
-نخیرم! ... قرار نیست که تباه بشیم! ... قراره واسه خودمون کسی بشیم! ... اونی که درس نمی خونه ، تباه میشه ، نه ما!
بحث بین سوگند و شهناز شروع شد. شهناز همش مسخره بازی در می آورد و سوگند هم جدی حرف میزد.
فکر نمیکردم روز اول دانشگاه انقدر برام جالب و پر از اتفاقات جورواجور و پیدا کردنِ سه تا دوست باشه. همش احساس میکردم الان تو یه فضای بسته و محدود قرار می گیرم. ولی نه! ... اینطوری نبود! ... دانشگاه همچینم که میگفتن ترم اولش سخته ، به نظر شیرین ترین ترم میاد. برام خیلی جالب بود. تو راه همش از خودمون گفتیم و کلاسامونو با هم چک کردیم و حتی من و شهناز که بیشتر صمیمی شده بودیم ، قرار گذاشتیم از شنبه که کلاسِ بعدیمون شروع میشه ، با هم بریم و بیایم. شهناز هم تو اشرفی اصفهانی میشِست و به ما نزدیک بود.
روز اول دانشگاه با همه خوبی ها و اتفاقات جالبش به پایان رسید و منم خوشحال و خندون ساعت 1 رسیدم خونه. وارد آپارتمانمون شدم. ساختمون 4 طبقه و 8 واحدی که ما طبقه دوم زندگی میکنیم و همسایه ها همگی با هم صمیمی و جورَن. طبقه پایین یه حاج آقایی زندگی میکنه که 10 ساله خانمش فوت کرده و تنهاست. کنارش یه جوون مجرد زندگی میکنه که اسمش نویده و اهلِ شیرازه. دانشجوی سال آخره و مـ ـستأجرِ همین حاج آقا نباتی همسایه کناریشه که جفت ملکها مالِ حاج آقاست و چون به این پسر اعتماد داره و از فامیلای دورش هست ، واسش این خونه رو اجاره کرده. کنارِ ما تو طبقه دوم ، خانواده کرامتی زندگی میکنن که مثل خودمون خانواده گرمی هستن و از نظر وضع مالی ، تقریباً مشابهیم. دو تا پسر دارن که یکیشون دوم راهنمایی و اون یکی سوم دبیرستانه و اسمشون به ترتیب کاوه و کامرانه. منم واسه جفتشون عین خواهر بزرگترم و همیشه تو درسها به کامران کمک می کنم و مثل خودم ریاضی میخونه.
طبقه سوم آقای شرافتی و خانمش ، زن و شوهری هستن که تازه 1 ساله ازدواج کردن و پسرعمو دخترعمو هم هستن. کنارشونم خانم مناجاتی ، پیرزنِ 70 ساله ایه که همیشه از پله های ساختمون و طولانی بودنِ مسیرِ رفت و آمدش ، گله داره و پسرش هروقت که میاد خونه شون ، میگه :
-مادر! ... تا یه مدت دیگه واست خونه میگیرم!
ولی خبری نیست و این پیرزنم دلش الکی خوشه!
طبقه چهارم هم آقای نادی به همراه خانم و دختر کوچولوش سَمَن که همش 2 سالشه ، زندگی میکنن و واحد شرقیِ اونا هم خانواده پرجمعیتِ ساختمون یعنی آقای نوروز بیگی و اعضای خانواده اش که 5 نفر هستن و هر سه تا بچه اونا هم دخترن ، زندگی میکنن.
پله ها رو با خوشحالی بالا رفتم و ذوقِ زیادی داشتم که دانشگاه بودم و دوست داشتم از این شوق و ذوقم با مامان یا آنی حرف بزنم. رفتم طرفِ در و کلید رو چرخوندم و وارد خونه شدم.
سپاس شده توسط: admin
#5
بوی قرمه سبزی تو خونه پیچیده بود و مامان هم طبق معمول تو آشپزخونه مشغول پختن غذا بود. رفتم جلو و با صدایی گرم و سرشار از محبت ، گفتم :
-نسیم امید بر چهره ام می وزد و من ، در نشئه مطبوع نیست شدن هایم ، غرقه در شکر و اشک در انتظار آنم که از آن پر شوم.
مامان نگاهم کرد و با چشمهای قشنگش ، به من خیره شد و لبخندی روی لبهاش نشست و ادامه دادم :
-احساس می کنم که آنچه اکنون در من می جوشد ، سراپایم را فرا می گیرد ، تمام هستنِ مرا لبریز می کند.
صدای آنی به گوشم رسید که میگفت :
-همه لکه هایی را که از اثر انگشت های طبیعت بر دیواره های بودن مانده بود ، میزداید. مرا در خود می شوید. دیگرم می سازد و من گرمِ این لذت دردآمیز تولد خویش ، ساکت مانده ام.
سه تایی خندیدیم و آنی گفت :
-سلام خانم دانشجور! ... چی شد رفتی تو کویرِ شریعتی؟
رفتم طرفش و بغـ ـلش کردم و گفتم :
-سلام خواهری! ... هیچی ... همینطوری اومد تو ذهنم ... خوشحال بودم امروز ... میخواستم یه چی گفته باشم!
مامان هم خندید و گفت :
-سلام ... روز اول دانشگاه چطور بود؟
از بغـ ـلِ آنی جدا شدم و نفس راحتی کشیدم و روی اُپِن نشستم. دستهای مامانو گرفتم و فشار دادم. تو چشماش زل زدم و گفتم :
-سلام مادری جان ... عالی! ... 3 تا دوست پیدا کردم.
مامان چشماش گرد شد و گفت :
-تو هرجا بری ، زود واسه خودت رفیق جور میکنی! ... مثل خواهرت نیستی که دیرجوش باشی!
آنی هم ایشی گفت و اومد طرفم. یه نیشگون گرفت و گفت :
-آهای ورپریده! ... دوباره خودتو شیرین کردی؟
خودمو به مامان چـ ـسبوندم و ماچش کردم و گفتم :
-به قول پروین جونم که میگه :
ای مرغک خُرد ، ز آشیانه
پرواز کُن و پریدن آموز
دلت میسوزه مرغک خُرد؟ ... بلد نیستی خودتو لوس کنی؟
مامان هم منو بـ ـوسید و گفت :
-قربونت مادر که همیشه با شعر حرفتو میزنی ...
کمی مکث کرد و گفت :
-ولی آنیتا از تو عاقل تره!
آنی زد زیر خنده و بدو بدو اومد طرف مامان و بغـ ـلش کرد و گفت :
-قربون مامان خوشگلم برم که انقدر فهمیده ست!
به منم اخمی کرد و گفت :
-مرغک خودتی! ... به قول همون پروین جونت :
تا کی حرکات کودکانه
در باغ و چمن چمیدن آموز
بعد زبونشو دراز کرد و مامانو محکم فشار داد.
لب و لوچه ام آویزون شد و گفتم :
-هیشکی منو دوز نداره!
شوخیهای من و آنی شروع شد و یکی من میگفتم ، یکی اون. با اینکه 4 سال از من بزرگتر بود ، ولی مثل دو تا هم سن با همدیگه شوخی میکردیم و تو یه اتاق مشترک با هم بودیم. ناهار رو که خوردیم ، تو اتاق رفتم و روی تخـ ـتم دراز کشیدم که مامان اومد تو اتاق و گفت :
-راستی آنوشکا ، مادر! ... قراره جمعه بریم خونه مامانجون! ... خاله اینا از شهرستان میان. ما هم دعوت شدیم!
از جام بلند شدم و دست راستمو مشت کردم و بالا گرفتم و بلند گفتم :
-ایول!
مامان هم لبشو گاز گرفت و گفت :
-هیس! ... الان کاوه و کامران اگه خونه باشن ، صداتو میشنون!
-خُب بشنون! ... مگه چیه؟ ... من عین خواهرشونم! ... تازه اگه الان خونه باشن که بخوان بشنون!
مامان : خوب نیست صدای دخترِ نامحرم رو غریبه بشنوه.
آنی هم که سرش به لپ تاپش گرم بود ، زیر لب غر زد و گفت :
-مامان باز شروع کردی؟!
مامان داشت از اتاق بیرون میرفت که گفتم :
-بابا هم میاد؟
یه لحظه سرِ جاش ایستاد و بعد برگشت و با نگرانی گفت :
-اگه بیاد که با تیمورخان دعواش میشه! ... نمیشه؟
-نمیدونم!
آنی : نیاد بهتره!
آنی هم نگاهشو از لپ تاپش برداشت و رو به مامان گفت :
-آرش که هست! ... مردِ ما اونه!
مامان اخم کرد و گفت :
-حرف نباشه! ... مثل اینکه باباتونه ها!
آنی : بابای حِزبُل نمیخوام!
مامان : حرفِ اضافه موقوف!
با ابروهام به آنی اشاره کردم که چیزی نگه. مامان فهمید و رو به من گفت :
-فکر نکن که نفهمیدما! ... تو هم حرفی نمیزنی! ... همین که باباتون بذاره بریم ، خودش کُلیه!
آنی هم با حالت مسخره ای گفت :
-آره ... باید از خدامونم باشه!
مامان هم چیزی نگفت و از اتاق رفت.
از روی تخـ ـتم بلند شدم و رفتم روی تخـ ـتِ آنی و زدم به پهلوش و اونم شروع کرد به غر زدن. انگشت پاشو کشیدم و در حالیکه که قُلِنجش شکست ، گفتم :
-مهتاب می دوَد که ببیند در این میان
مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد
آنی هم که به روی خودش نمی آورد ، چیزی نگفت.
ادامه دادم :
-ای شب از رویای تو رنگین شده
سیـ ـنه از عطر توام سنگین شده
آنی هم چپ چپ نگاه کرد و گفت :
-منظور؟
-در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دوردست تو نزدیک می شود
آنی لپ تاپ رو کنار گذاشت و با چهره ای کلافه ، گفت :
-ساعت 3 ظهر فروغ خوندنت گرفته؟! ... از در که اومدی با شریعتی فلسفه بافی کردی ... بعدش که اعتصامی خوندی! ... حالا هم فروغ فرخزاد؟ ... تو چرا با این طبع شاعری و روحِ لطیفت نرفتی انسانی؟ ... تو رو چه به مهندسی؟! ... اونم کامپیوتر گرایشِ نرم افزار؟!
به قیافه اش که با حالتی طلبکارانه ، دستاشو تو هوا گرفته بود ؛ دقت نکردم و همراه با سوت ، ملودیِ آهنگِ " عاشقم من " رو زدم و با حالتی غمگین اما لحنی مسخره ، گفتم :
-یعنی تو نمیدونی قراره سیاوش بیاد که اینطوری اصرار داری بریم خونه مامانجون؟
آنی هم جا خورد و آب دهانشو قورت داد و بی توجه به حرفام ، لپ تاپشو برداشت و دوباره گذاشت روی پاش و گفت :
-سیاوش خارجه!
خنده ای شیطانی کردم و گفتم :
-ولی ما قبلاً از خبرگزاریِ اقوام شنیدیم که ایشون دو روزه تهرانه!
دستهای آنیتا در هوا معلق موند و دیگه تایپ نکرد. چشماش به من خیره شد و اخماش تو هم رفت. چشمهای مشکی رنگش با اون ابروهای کمونیش که به اندازه پیچ و تابِ جاده چالوس قشنگ بود ، رنگ از سؤال های بسیاری داشت. سوراخ های بینیِ باریکش ، مثل نفس های بچه های یک روزه پشتِ سرِهم باز و بسته میشد و اگه دست به قلبش میزدی ، چنان تالاپ تولوپ میکرد که فکر میکردی با یه پورشه داری تخـ ـته گاز میری تو دلِ جاده سی سختِ یاسوج!
عینکشو برداشت و با مِن مِن کردن ، پرسید :
-مطمئنی؟!
لبـ ـامو غنچه کردم و واسه اش شکلک درآوردم و چیزی نگفتم. خواستم از جام پاشم که دستمو گرفت و ملتمسانه گفت :
-خواهری؟
با حالتی پیروزمندانه گفتم :
-هووووووم؟!
آنی هم چشماشو مثل گربه ی شِرِک کوچولو کرد و عین این گشنه هایی که یه ماهه چیزی نخوردن ، زل زد تو چشمام و گفت :
-خواهری؟ ... بگو چی میدونی!
با ناز دستی به پیـ ـشونیم زدم و موهامو پیچ و تاب دادم و گفتم :
-صبر کن تا جمعه که خودشو ببینی! ... مامان هم هنوز چیزی نمیدونه. خبرگزاری فقط به من یه نفر گفته.
آنی هم با لحنی جدی گفت :
-میدونم خبرگزاریت کیه!
خودمو واسش لوس کردم و گفتم :
-حالا! ... منم گفتم بهت بگم که اونجا دیدیش ، پس نیفتی. اونوقت نگن این دختره غشیه و بگن که قالبش کردین به سیاوشمون! ... والا! ... مردم چی میگن؟!
آنی سر از پا نمیشناخت و چنان خنده ای کرد که مامان از اون اتاق اومد و هراسون پرسید :
-چی شده؟
از قیافه مامان بیشتر خنده مون گرفت و عین این جِن زده ها شده بود. بهش گفتم که واسش یه جوک تعریف کردم و دوباره مامان با کلی غر زدن سرمون و ایراد گرفتن از اینکه آدم نمیشیم ، رفت تو اتاقش و گرفت خوابید.

*****
*****

روز جمعه رسید ... بابا با ما اومد و از اینکه همراهیمون کرد ، خیلی تعجب کردیم. بعد از آخرین دعواش با تیمورخان ، دیگه کمتر کسی فکر میکرد که بابا امروز بیاد خونه مامانجون! ... ولی به هر ترتیب 4 تایی سوارِ بنزِ بابای به ظاهر حاج آقامون شدیم و تو مسیر ، بالاجبار همش شجریان و افتخاری گوش دادیم. خودشم میزد زیرِ آواز و منم تو گوشم هدفون بود و آنی هم حواسش به ضبط و بقیه نبود و معلوم بود که دلش آشوبه. خوب از دلش خبر داشتم و همش با خنده های شیطانیِ خودم ، اذیتش میکردم.
خونه مامانجون تو فرشته بود و به لطفِ شغلِ خوبِ مرحوم باباجونم که بازاری بود ، وضع زندگیش عالی بود و کم و کسری نداشت. یه باغ قدیمی و خونه کلنگی و 2000 متری که سرتاسرش درختهای کاج و سرو داشت. وسطش درخت آلبالو و گیلاس ... اونطرفِ باغ ، درختِ توت و برگهای مو بود که هرسال دسته جمعی می رفتیم خونه مامانجون و کلِ فامیل دلمه درست میکردیم و خیرات میدادیم بیرون. یه درخت بید مجنون هم وسط خونه بود که عکس های یادگاری زیادی اونجا داشتیم و یادآور دوران بچگی منه.
جلوی خونه که رسیدیم ، مش قربونعلی در رو باز کرد و بابا هم طبق معمول براش بوق زد و داخل شدیم. مثل همیشه تیمورخان از ما زودتر اومده بود تا به قولِ بابا ، دمِ حاج خانمو ببینه و قربون صدقه اش بره. بابا معتقد بود که همش زیرِ پای مامانجون نشسته و میخواد این خونه رو بفروشه. اما خانواده خاله طلعت نیومده بودن و خبری از سیاوش نبود! ... اخمهای آنیتا رفت تو هم و حرفی نزد تا به خونه برسیم و منتظر بمونه که سیاوش بیاد ...
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خانمِ مدیر عامل | feedback sadaf 130 9,592 ۰۹-۰۸-۹۳، ۱۲:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان ساعت ِ 8 | feedback sadaf 80 6,847 ۲۸-۰۴-۹۳، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sarinas
  رمان ناباورانه | feedback sadaf 123 8,056 ۲۱-۰۲-۹۳، ۰۴:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: *Zahra*
  دیوار به دیوار | feedback و * Star maedeh 71 5,779 ۰۴-۱۱-۹۲، ۰۷:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Heart دیروزی که امروز رفت ...! | feedback maedeh 69 5,711 ۲۷-۰۳-۹۲، ۱۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: maedeh
  خانم کوچولو | feedback sadaf 171 12,301 ۰۵-۰۱-۹۲، ۱۱:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
35 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۷-۰۲-۹۷, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، Lisa (۲۷-۰۴-۹۴, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، sanam bano (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۴:۵۷ ب.ظ)، fatemeh80 (۲۲-۰۶-۹۴, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، شمیم (۱۱-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، زرنگار (۲۶-۰۴-۹۴, ۰۲:۱۷ ق.ظ)، فاطی از اهواز (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، Nili (۱۸-۰۵-۹۴, ۰۸:۴۲ ق.ظ)، avaa (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، shahpariy6606 (۲۰-۰۸-۹۴, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، طغیان (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۹ ب.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، shadi Ras (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۸:۲۰ ب.ظ)، jojo1394 (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، candy (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، MAHBAN (۱۰-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، bahana61 (۰۴-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، مریم74 (۱۶-۱۰-۹۵, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، elin45 (۱۵-۰۸-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، حوال (۲۱-۱۲-۹۵, ۱۲:۴۳ ب.ظ)، nedaalipoot (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۲:۱۳ ق.ظ)، fafala (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۹:۱۱ ق.ظ)، bmbm (۱۸-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، بلتي (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۱:۴۳ ق.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، سارا1339 (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۲:۳۷ ق.ظ)، یاس امینالدوله (۰۵-۰۲-۹۶, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، مرادی2 (۱۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۲۳ ب.ظ)، ahoo-- (۱۹-۱۲-۹۵, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، sura (۱۵-۰۲-۹۷, ۰۲:۴۰ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، faezehgh (۱۶-۱۲-۹۶, ۰۸:۱۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان