انجمن ايران رمان



آن نیمه ایرانی ام | صدیقه افشار
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۴۰ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 227
بازدید 22042

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آن نیمه ایرانی ام | صدیقه افشار
#1
بخش اول / فصل اول

باد سردی که زوزه کشان در تاریک روشن غروب خودش را با شدت تمام به درو پنجره می کوفت کم کم فروکش می کرد ،اما ریزش مداوم باران همچنان ادامه داشت وصدای برخورد قطرات درشت آن با زمین به طور یکنواخت به گوش می رسید .
دختر جوان سیاهپوستی که روی تخـ ـت زهوار در رفته ی چوبی به پشت دراز کشیده و مشغول مطالعه بود
غلتی زد و رو به هم اتاقی اش که سخت در خود فرو رفته بود گفت:
_ خسته نشدی مینا؟با تو هستم .چقدر فکر می کنی؟
صدای ضعیفی از آنسوی اتاق به گوش رسید ،گویا مسافر غمگین سرانجام از راه نیمه تمام افکارش بازگشته بود:
_ آه امیلی،متاسفم،این روزها من باعث کسالت و دلگیری تو شده ام.
از جا برخاست ،آخرین روشنایی روز در حال محو شدن بود و زیرزمین مسکونی آنها بیش از پیش تنگ وکوچک می نمود .دختر جوان پرده ها را کشید وزمزمه کنان گفت :
_ یک روز دیگر هم به پایان رسید بدون هیچ امیدی،بی انکه گرهی گشوده شود .
آهی کشید و دوباره بر جایش نشست.دوست جوان او کتاب را روی تخـ ـت انداخت آهسته به طرفش آمد و گفت:
ـــ ببینم منتظر کسی هستی ؟
_ مسخره ام نکن امیلی تو می دانی انتظار هرگز برای من مفهومی نداشته است !
ــ ولی آخر هرگز ترا این قدر مـ ـستاصل و درمانده ندیده بودم ،درست مثل کسی هستی که همه ی درها برویش بسته شده باشد ،ولی در عین حال به چیز مبهمی امید بسته و انتظار معجزه ای را می کشد که ناگهان می اید و همه چیز را طبق میل و خواسته ی او درست می کند.
مینا دستهای کوچکش را از زیر چانه برداشت ،درحالی که با انگشتانش بازی می کرد ،پرسید:
ــ تو فردا می توانی چند ساعت از وقت آزادت را در اختیار من قرار بدهی ؟می خواهم به دیدن خانم بریکلی بروم.
چشمهای مهربان امیلی خندیدند ،این چه حرفی است ؟به خاطر تو هر کاری می کنم .فردا ساعت 10صبح در خدمت خواهم بود، بعد از تمام شدن امتحان چطور است؟
مینا تشکر کنان دست او را گرفت و گفت:
ــاوه!متشکرم دوست من ،اگر ترا نداشتم چه می کردم ؟
ــ بهترش را پیدا می کردی !
ــ این حرف را نزن تو همان بهترین هستی ، حالا برو، می دانی که سلف سرویس تا چند دقیقه ی دیگر شلوغ خواهد شد .
ــ منتظر می مانم تا با هم برویم .امشب دیگر از آن شبهاست، سعی نکن فریبم بدهی.
مینا اصرار کرد:ــ گفتم که تو برو ،کار کوچکی هست که باید انجام دهم و بعد از آن خواهم آمد.
اما دختر جوان از جایش تکان نخورد :
ــ تا تو نیایی محال است بروم ،مثل اینکه حالت خوب نیست ،بنابراین بهتر است تنها نباشی.
ــ ولی آخر من الان...
امیلی حرفش را قطع کرد :ــ من من کردن بی فایده است ، ولی و اما ندارد .همین که گفتم ،یا هر دو با هم می رویم ،یا هیچکدام. مینا تمایل نداشت از موقعیت بد و نا مناسبی که برایش پیش آمده بود آگاه شود.
اما امیلی زیر بار نرفت :ــ این چه معنایی دارد؟ هیچ سر در نمی اورم ،چه خبر شده؟ دیروز با من به سالن غذاخوری نیامدی و همین طور اگر به خاطر داشته باشم روز قبل از آن هم .پس تو با چه چیزی زنده هستی؟
رنگت انقدر پریده که یک زرد پوست حسابی شده ای .بلند شو و سعی نکن گولم بزنی .چه سرت درد بکند چه نکند باید همراه من بیایی.سالن غذاخوری واقع در طبقه ی همکف مملو از دانشجویان و سرو صدای آزاردهنده کارد ،چنگال بشقاب بود . امیلی در یک گوشه ی نسبتاً خلوت ،میز نه چندان تمیزی گیر آورد ورو به دوستش گفت:
ــ تو اینجا باش ،ممکن است میزمان را اشغال کنند.
آنگاه پا به پا شد و ادامه داد:ــ لطفاًژتون غذایت را ...می دانی که...
لحظه ای مکث کرد ،اما تنها عکس العمل مینا،سر فرو افتاده و نگاه گریزانش بود .
امیلی فهمید که اتفاقی افتاده است به این دلیل ساکت ماند و با گامهای آهسته از دوستش فاصله گرفت.
دختر جوان از خود بی خود سرش را روی میز گذاشت و چشمانش را بست و براستی مانده بود که چگونه با وضع پیش آمده سازگاری پیدا کند،ظاهراً چاره ای جز پذیرش وضعیت نبود ،شایددر صورت مقابله موقعیتش را به کلی از دست می داد.غم تنهایی همه ی وجودش را فرا گرفته بود و اوخود را در بین این جمعیت که در هیچ چیز جز صورت ظاهری انسانی با هم تشابهی نداشتند کاملاً بیگانه می دید . همچنان سر به زیر در دریای افکار آزاردهنده اش غوطه ور بود که صدایی توجهش را جلب کرد. مثل این که کسی درباره ی او گرم صحبت بود:ــ هی بچه ها، داستان روز را شنیده اید ؟
دیگری افزود :ــ شرم آور است، اینجا به یک آشغالدانی تبدیل شده است .
و کسی از میز دورتر گفت:ــ وقتتان را تلف نکنید. از کله سیاهی چون او چه توقعی دارید؟همه ی همت این دختر صرف دلبری از پیرمردانی چون راجرز می شود!
و تعمد در رساندن این جملات به گوش مینا چنان آشکار بود که دختر جوان همانند تکه ای یخ که ناگهان درون کوره ی آتش افتاده باشد، آب شد و تحلیل رفت ، چقدر از آمدن به سلف سرویس پشیمان بود، و در دریای بی کران و بی ساحل تنهاییش ، اما اینجا مثل مجرمی که لخـ ـت و عور به صلیبش کشیده باشند در معرض نیشخند و تمسخر دیگران قرار داشت .سر برداشت :
ــ آه بالاخره آمدی امیلی !
ــ بله متاسفانه چیز زیادی نیست ، اما گمان کنم خوشمزه باشد .ببین چه سس غلیظی !خوب، منتظر چه هستی؟ شروع کن .
بغض چنان راه گلوی مینا را گرفته بود که او فقط توانست چند لقمه ی کوچک آن هم به دلیل اصرار زیاد،از ترس دوستش بخورد . وقتی امیلی سینی را تحویل داد از ستونی که در کنارش نشسته بودند ، فاصله گرفتند یکنفر از پشت سرشان صدا زد:
ــ کاکا سیاه نیفتی ! امیلی فوراً سر برگرداند ، شراره های خشم آناً از چشمان سیاهش باریدن گرفت و تمام بدنش به لرزه افتاد . اما قبل از آنکه دهانش را به فریاد بگشاید مینا دستش را کشید و التماس کنان گفت : ــ امیلی خواهش می کنم .به خاطر من خودت را درگیر نکن .

ساعت از ده گذشته بود که ریزش باران تقریباً متوقف شد ماه با نور نقره ای رنگش به جنگ ابرها رفته و آنها را بی رحمانه در آسمان تکه تکه می کرد . ستارگان می کوشیدند خودی نشان دهند و ...
در این نبرد آن را یاری کنند و با قدرت تمام از دور سو سو می زدند، اما ماه به آنها اجازه ی خودنمایی نمی داد .
امیلی در رختخواب سر جایش غلتید و آهسته صدا زد : ــ مینا!
ــ هوم .
ــ هنوز بیداری ؟
ــ نه.کاملاً غرق خوابم !
ــ پس چرا جواب می دهی ؟
ــ گاهی توی خواب حرف می زنم .
امیلی از جایش برخاست ، و چه بجا و به موقع ! خندان لبه ی تخـ ـت مینا جا گرفت و صمیمانه پرسید :
ــ تو ژتون های غذایت را گم کرده ای دوست من ، درست است ؟
مینا با لحنی که نمودار نا رضایتی اش از بحث در این باره بود ، جواب داد :
ــ چه فرقی می کند.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#2
منظورت چیست که می گویی چه فرقی میکند ؟من می خواهم بدانم که تو دقیقاً با فیش ها چه کرده ای.
ــ لعنت بر شیطان ،حالا چه وقت این حرفهاست !
ــ بس کن مینا ،تو چه ات شده می توانم امیدوارباشم ،آنقدر دیوانه نشده ای که ژتون ها را به گدای سر خیابان داده باشی؟
مینا خوب می دانست که امیلی را نمی تواند فریب دهد .بعلاوه از سکوت خودش نیز خسته شده بود
گفت:
ــ حالا که دست بردار نیستی حقیقت را می گویم .آنها را از کمد من دزدیده اند !حرفم را باور می کنی ؟ امیلی گیج و ناباورانه در پرتو کم سوی شمع به او زل زد:
ــ امکان ندارد !حتماً خیالاتی شده ای ،درست فکر کن ،شاید آن ها را در جای دیگری گذاشته و حالا فراموش کرده ای!
مینا تکرار کرد : ــ پنهان نکرده ام .آنها را دزدیدند،من به چشم خودم دیدم، آن هم درست جلوی چشم خودم.
امیلی دندانها رابر هم فشرد و با لحن خشنی پرسید: ــ چه کسی این قدر احمق است؟ اگر او را دیدی چطور توانستی ساکت باشی ؟باید جلویش را می گرفتی !
ــ آه دیگر چه اهمیتی دارد . مهم این است که دیگر ژتونی وجود ندارد و من هم تا ماه آینده غذایی برای خوردن ندارم .در عوض کسی هست که دو برابر من می خورد.مگر اینکه . . .
مکثی کرد و امیدوار ادامه داد : ــممکن است خانم بریکلی بتواند در این زمینه کمکم کند.
امیلی با ناراحتی در اتاق قدم می زد و دوباره به طرف دوستش برگشت: ــ گوش کن ببین چه می گویم .من درباره ی وضعیت نامناسب خوابگاه و مشکلاتی که دانشجویان برایمان بوجود آورده اند خیلی فکر کرده و به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهیم مـ ـستقیماً رودر روی این بدبختی ها بایستیم چه بسا که به کلی اسم مارا از لیست دانشکده حذف کنند .بی تفاوت هم که نمی شود ماند . چون به نابودی تدریجی مان منجر می شود ،بنابراین تنها یک راه باقی می ماند اینکه مشکلات را مطرح کنیم اما مخفیانه یعنی من و تو در این وسط همه کاره ایم ولی نقش آدمهای بی خبر از همه جا را بازی می کنیم .
ــ منظورت شب نامه یا چیزی از این قبیل است؟
ـــ تحمل داشته باش. من روی این جنبه ی قضیه هم فکر کرده ام .به نظر تو بین تمام مسئولین مدرسه چه کسی حرف مارا می فهمد و حاضر می شود از حق پایمال شده مان دفاع کند ؟
ــ مکثی کردوبه چشمان مینا خیره شد.
ــ البته می دانم سوال بی جایی است
_مسلماً تا وقتی استاد مورینا باشد،هیچ کس دیگری برایت اهمیت ندارد .
ــ بس کن امیلی پارازیت زیادی ، سلامتی موجت را خدشه دار می کند .
ــ شوخی نمی کنم مینا.من به سهم خودم به او رای می دهم. بهر حال او یک مرد جدی ، دقیق و شرافتمند است . از نظر او هیچ چیز نمی تواند مانع اجرای مقررات گردد. بعلاوه هر دوی ما شاگردش بوده ایم واین آشنایی و رابطه ی استادی می تواند به نفع ما باشد .
ــ اوه امیلی زیادی شلوغش نکن، می دانی که او هرگز به شاگردانش توجهی نشان نمی دهد بخصوص به دخترها ، شک دارم بتواند من و آن دختر شیرینی فروش سر خیابان را از هم تشخیص دهد.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#3
خیل خوب حالا رای گیری می کنیم .
-موافقین قیام کنند .
_فقط خودم و طبعاً تو مخالفی اما من هر طور شده اینکار را تمام می کنم .
لرزش محسوس در صدای مینا آشکار شد : ــ تو را به عیسای مسیح سوگند این قضیه را برای همیشه فراموش کن . برای هردوی ما بهتر خواهد بود .
امیلی سوت بلندی کشید : ــ خدای من تو بکلی عوض شده ای ! درباره ی طرح مشکلات که قبلاً توافق کردیم و ارادت قلبی سرکار به این آقای چشم بادامی نباید مانعی در راهمان ایجاد کند . اگر حقیقتاً فکر می کنی با مسئله ی روز یعنی "دزدی ژتون" در نظر او مسخره جلوه می کنی . خوب بمان . من تنها می روم .
ــ امیلی واقع بین باش ، با حرف زدن هیچ گرهی گشوده نخواهد شد ، جداً از تو می خواهم سکوت را غنیمت بدانی و بگذاری آینده به خودی خود همه چیز رادرست کند .
ـــ مگر به او اعتماد نداری ؟
ــــ اعتماد من چیزی را عوض نمی کند ، بهر حال او موقعیت خودش را به خاطر دو شاگرد بی اهمیت ضایع نخواهد کرد و ماازین بابت نمی توانیم متوقع باشیم .
ــ بسیار خوب ، تو به رای خودت عمل کن ، من میروم وخواهی دید که چه انقلابی به پا می کنم . امیلی جداً مصمم بود و هیچ چیز نمی توانست در اراده اش خللی بوجود بیاورد .

***

باران شب گذشته هوا را چنان تمیز و دلپذیر کرده بود که گویا بهار پیش از موقع فرا رسیده است . خورشید با درخشندگی تمام در آسمان آبی نورافشانی می کرد و نسیم خنک صبحگاهی در حال وزیدن بود . مینا بدون توجه به این هوای لطیف و روحبخش که نظیرش در لندن خیلی کم دیده می شد در حالی روی پلکان ایستاده و از فرط ضعف و گرسنگی دستش را به نرده های محافظ تکیه داده بود ، حرکت ماشین را با نگاه بدرقه کرده و برای دوست عزیزش دست تکان داد . در خانواده ی امیلی اتفاق ناگواری رخ داده و پدر بزرگ پیر او همراه یکی از دوستان پدرش ، بدنبالش آمده بود .
امیلی به شدت نگران و افسرده به نظر می رسید و از شنیدن خبر بیماری پدرش بقدری دستپاچه شد که قول و قرارش، مبنی بر اینکه ساعت 10 صبح به ملاقات خانم بریکلی برود را فراموش کرد . مینا با قیافه ای غمگین و ماتم زده قطره ی اشکی را که روی گونه اش غلطیده بود ، پاک کرد وزیر لب گفت : ــ بیچاره امیلی ، امروز چقدر بر او سخت خواهد گذشت . او چطور می تواند باور کند که پدرش را برای همیشه از دست داده است . آه شب گذشته چه نقشه ها کشیدیم و چه هیجانی داشتیم . با کتابهای قطوری که زیر بغـ ـل زده بود از پله های عریض ساختمان دانشکده ی پزشکی شفیلد بالا رفت و وارد سالن شد . از اوضاع درهم ریخته ی کلاس تنها جای خالی امیلی آزاردهنده بود . دم کردگی هوا ، سروصدای گوشخراش دانشجویان و شوخی های تهوع آور آنها ، چیزهایی بودند که احساسشان نمی کرد . با بی میلی کتاب ها را روی میز گذاشته و به صندلی سمت راستش خیره شد . صندلی خالی بود و خدا می دانست تا چند وقت دیگر باید به انتظار صاحبش می ماند . اکنون امیلی چه می کرد و چگونه با خبر درگذشت ناگهانی پدرش روبرو می شد ، البته وقتی صحبت از شهامت میشد ، او بهترین میتینگ هارا درباره ی نترس بودن در رویارویی با واقعیت و پذیرش آنچه بدون دخالت انسان پیش می آید ارائه می داد ، اما اکنون که وقت عمل فرا رسیده بود قضیه کمی فرق می کرد . او مردی انقلابی بود که تمام عمر به دنبال احقاق حق خود دویده و سرانجام در یک درگیری نژادپرستانه جانش را از دست داده بود . مینا با شناختی که از روحیه ی آتشین امیلی داشت ، می دانست که اگر او نیز در راهپیمایی شب گذشته شرکت می کرد دچار سرنوشت شومی که دامنگیر پدرش شده بود می گشت و خود نیز بهترین دوستش را از دست می دا د .
با ورود استاد ، کلاس نسبتاً آرامش یافت ، اما درون مینا غوغایی مهار نشدنی ، سر برداشت با خشم زمزمه کرد :
ــ باز هم او ، پیرمرد مزاحم . بقدری شایعات نفرت آور در مورد راجرز وجود داشت که مینا را به کلی از آناتومی بیزار ساخته بود . او اکنون به خاطر بدبختی امیلی و زجری که طی هفته ی گذشته متحمل شده بود کاملاً دلسرد به پشتی صندلی تکیه داده و کتابش را گشود .
استاد طبق معمول در شروع کلاس ، خلاصه ای از درس گذشته را مرور می کرد : ــ نتیجه گرفتیم که ریه یک عضو قابل ارتجاع است . البته با خاصیت ارتجاعی شدید . این امر سبب می شود که پس از اولین تنفس وقتی هوا وارد ریه شد ، دیگر هیچگاه ریه کاملاً خالی نمی شود و جمع نمی گردد بعد از این اولین تنفس به دلیل خاصیت ارتجاعی شدید ،مقداری هوا بطور دائم در ریه ها می ماند و باعث سبک شدن آنها می شود . از این خاصیت در کجا استفاده می شود ؟ کوپر لطفاً شما ! پسری در انتهای کلاس برخاست .
ــ برای تشخیص اینکه جنین مرده بدنیا آمده یا خیر . راجرز به علامت تصدیق سر را تکان داد .
ــ بله درست است . لب های استاد مدام تکان می خورد وهمین طور دستهای گوشتا لود او ، اما مینا بتدریج از فضای کلاس دور می شد . احساس گرسنگی شدید در معده اش آشوب می کرد و خواب آلودگی ، خطوط کتاب را درهم و برهم جلوه می داد طوری که صفحه ی کتاب تماماً تار به نظر می رسید و خطوط آن همچون صف مورچه های سرباز جلوی چشم مینا رژه می رفت . دلزدگی او را به حد بی تفاوتی رسانده بود سعی کرد به خودش فشار وارد نکند و همچنان بی خیال باشد . تنها به عنوان تماشاچی در کلاس نشستن چه آرامش تجربه نشده ای بود . استاد روی تابلو شکلی را کشید که مینا فکر کرد به سیستم لوله کشی فاضلاب خوابگاهش شباهت دارد . و به دنبال آن اسمی را از روی لیست خواند ، کسی از جایش برنخاست .
استاد مجدداً با صدای بلندتری اسم را تکرار کرد . گویا حس شنوائی مینا یکباره و به تمامی از دست رفته بود مشغول تماشای کلاس بود که ناگهان سنگینی نگاه دانشجویان را به روی خود احساس کرد . تمام چشمها به او خیره شده برخی کنجکاوانه و عده ای بدخواهانه او را می نگریستند . مینا کتاب در دست و با وحشتی بی سابقه همچون آدم آهنی بی اراده ای بطرف وایت برد رفت . پیرمرد از او خواست که درباره ی شکل ترسیم شده توضیح دهد . اما او چه می توانست بگوید حتی یک کلمه راجع به آن را به خاطر نمی آورد.
استاد با قدم هایی آرام به طرفش رفت و همزمان گفت : ــریه از مقدار زیادی لوله های تنفسی ساخته شده است که این لوله ها دنباله ی برونش اصلی هستند . این لوله ها وقتی وارد ریه می شوند بتدریج شاخه شاخه شده و در نهایت به شاخه های کوچک و کوچکتر تقسیم می شوند . درست در این قسمت ،و با وقاحت تمام دستش را به سوی مینا پیش برد تا محل ورود این لوله ها را به ریه از روی اندام او نشان دهد .مینا با عکس العملی سریع دست استاد را پس زد .
پیرمرد برای لحظه ای نگاهش کرد و سپس دستش فرو افتاد . کینه چنان وجود کثیفش را پر کرد ه بود که نمی دانست چگونه تلافی آن همه تحقیری که در طول ماههای گذشته از جانب دختر جوان متحمل شده بود را در آورد
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
زمزمه ایی در کلاس فراگیر شد .
ــ اوه چه گستاخ !
راجرز پیر با خباثت سعی داشت خونسرد جلوه کند نزدیکتر شد و با نگاهی خیره زمزمه کرد :
ــ شاگردی به هوش و ذکاوت شما باید بداند که این شکل نشانگر چیست !
و با صدای بلندتری ادامه داد :
ــ شاید فکر می کنید پرتره ی صورت من است . نه خانم عزیز آنقدرها هم بد نیست .
شلیک خنده ی دانشجویان کلاس را لرزاند و همچون تازیانه ای برپیکر لرزان مینا فرود آمد .
دختر جوان فریاد زد :
ــ بس کنید!
نگاه حیرت زده ی راجرز به سویش برگشت و بدنبال آن صدایی گفت :
ــ وحشی شده است .
دیگر کنترل خشمی که دختر جوان را چون مار درهم می پیچاند مشکل بود ، بی توجه به عواقب این امر کتاب را به سمت صدا پرتاب کرد .
صدای فریاد خشم آلود راجرز پیر در کلاس طنین انداخت :
ــ خودتان را کنترل کنید خانم ، اینجا جنگل نیست .
مینا اکنون فرصتی در اختیار داشت که از مدتها قبل منتظرش بود .
شدت تأثر او را به استیصال کشانده و برداشتن یک قدم بیشتر چیزی را عوض نمی کرد دستش را با قدرت بالا برد وتنها وقتی به خود آمد که سوزش آن را بر اثر سیلی سختی که به صورت استاد نواخته بود احساس کرد .

***


صحبت پیرامون ساخت کشتی های بزرگ تجاری که بتوانند در فاصله ی زمانی کوتاه مسیرهای طولانی را در شرایط نا مساعد اقیانوس ها بپیمایند کم کم به همه سرایت می کرد و هرکس فراخور اطلاعاتش اظهار نظر می کرد . آقای پاول رئیس دانشگاه ضمن بررسی پرونده های انباشته شده روی میزش اعلام کرد :
ــ امروزه عصر تسخیر فضا و عصر ساخت هواپیماهای غول پیکر است . به این صنعت بیش از کشتی سازی اهمیت داده می شود ، با این حال کشتی همیشه جای خود را دارد . شنیدهام که اخیراً به سوخت کشتی زیاد توجه می شود چون تأثیر نوع سوخت و مدت زمانی که طول می کشد تا به انرژی تبدیل شود در سرعت آن ها بسیار موثر است . پیشخدمت شوخ طبع همچنان که سرگرم کار بود و فنجان های قهوه را روی میز آقایان می گذاشت گفت :
ـــ من فکر می کنم اگر بشود کاری کرد که کشتی ها بار کمتری حمل کنند مطمئناً سبکتر شده و در نتیجه با سرعت به حرکت در می آیند اما...مثل اینکه اشکالی پیش می آید .چون طوفان های دریایی کشتی های سبک را خیلی زود در هم می شکنند ...
سرش را خاراند و ادامه داد :
ــ پس همان بهتر که سنگین باشند . خوب اصلاً جه عجله ای در کار هست ؟
هممه از اظهار نظر ساده لوحانه ی پیشخدمت به خنده افتادند . آقای شافرد استاد ژنتیک که یک آلمانی خخوش مشرب بود گفت:
ــ امروزه ژاپن در این زمینه خیلی پیشرفت کرده ، گرچه انگلیس از شهرت جهانی کشتی سازی برخوردار است . بهتر است نظر آقای مورینا گا را هم بشنویم ، گویا قرار است بزودی آخرین مدل از این نوع کشتی های سریع قاره پیما وارد بازار شود . همه به طرف پزشک جوانی که در سمت دیگر اتاق پشت میز بزرگی نشسته بود برگشتند ، اما او ظاهراً توجهی به بحث همکارانش نداشت ، زیرا با تلفن مشغول صحبت بود و از لهجه و آهنگ صدایش که به گونه ای غیر معمول بلند شده بود می شد فهمید که با خارج صحبت می کند . وی معاون دانشگاه و سرپرست امور اجرائی دانشکده ی پزشکی بود . دوستانش به او می گفتند آچار فرانسه ی همه کاره زیرا هر زمان که یکی از اساتید با دلیل موجه یا غیر موجه غیبت داشت دکتر مورینا به جای او کلاسش را اد اره می کرد و تبحر او در تمام رشته ها مورد غبطه ی همکارانش بود .
پیشخدمت فنجانها را جمع کرد و پرسید :
ــ آقایان باز هم قهوه میل دارند؟
قبل از آنکه پاسخی بشنوند در بشدت باز شد و هیکل چاق و گوشتالوی آقای راجرز در حالی که از شدت خشم بر خود می لرزید و کلاه بر سر نداشت در آستانه ی در نمودار گشت . همه ی نگاه ها حیرت زده به آن سو خیره شد ، آقای پاول قبل از همه به خود آمد . از جا برخاست و ضمن اینکه به طرف او می رفت پرسید :
ــ چه اتفاقی افتاده است آقا ؟ لطفاً بفرمایید .
صندلی ای پیش کشیدو از دانشجویی که به عنوان نماینده ی کلاس استاد را همراهی کرده بود پرسید .
ــ هربرت ، چه شده است ؟
جوان مردد از اینکه آیا واقعیت را در حضور همه ی اساتید بگوید یا خیر ، مکثی کرد و وقتی بانگاه های منتظر و پرسشگر جمع روبه رو شد گفت :
ــ یکی از شاگردان با استاد درگیر شده است !
پاول با تعجب مضاعف پرسید : ــ چه کسی ؟ آه که چقدر این جوانان مغرور و گستاخ شده اند . حالا او کجاست ؟
هربرت به پشت سرش اشاره کرد :
ــ اینجاست آقا .
رویش را به سمتی که اشاره کرده بود برگرداند و با تحکم گفت :
ــ بیا جلو .
خودش وارد اتاق ریاست شد و ادامه داد :
ــ او به استاد سیلی زده است .
ناگهان همه ی حاضران برخاستند ، حتی دکتر مورینابه یکباره گوشی را روی تلفن گذاشت و به آن سوی اتاق رفت .
پاول با بی صیری پا به پا شد :
ــ حتماً باز هم آن پسر شرور تامپس دردسر درست کرده ، وقتش است که یک درس حسابی به او بدهم ، دیگر قابل تحمل نیست .
اما بر خلاف این پیش بینی که در نتیجه ی آن همه منتظر ورود تام بودند، دختری با گیسوان بافته ، در حالیکه رنگش به شدت پریده بود و بخاطر اضطرابی که داشت کتاب هایش را به سیـ ـنه می فشرد در آستانه در ظاهر شد . آقای پاول که به کلی گیج شده بود فریاد کشید :
ــ سر در نمی آورم ، آیا تو بودی که چنین توهین بزرگی به آقای راجرز کردی ؟؟ واقعاً باعث خوشوقتی است که چنین دانشجوی حق شناسی تربیت کرده ایم . آیا گستاخی تو بدانجا رسیده که به صورت استادت سیلی بزنی و از آزادی اینجا سواستفاده کنی ؟ برو بیرون و از جلو چشمم دور شو !
دختر جوان خود را زیز رگبار فریادهای گوشخراش و تلخ رئیس دانشگاه بیرون کشید و با صدایی که از ظاهر آرام او بعید می نمود در مقابل پاول و سایرین فریاد کشید :
ــ کاش این همه از آزادی صحبت نمی کردید . من با چشم خودم آ ن را در اینجا دیده ام . بله اگر این آزادی نبود شاگردان شما به خود اجازه نمی دادند مرا مورد اهانت قرار دهند ، متلک بگویند ،مرا در صف اتوبـ ـوس هل بدهند به من بگویند کله سیاه ادامه دارد ...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#5
به من بگویند کله سیاه ، فیش غذای مرا بدزدند .
از من انتظار داشته باشند در برابر آن ها ابراز وجود نکنم وجای بهتر را به آن ها واگذار کرده و خودم در زیر زمین نمور و تاریک زندگی کنم .
چرا ؟
مگر ماهیانه ای که من به خاطر استفاده از خوابگاه می پردازم کمتر از آنهاست ؟
تفاوت بین من و دیگران چیست ؟
چرا باید همیشه اتاق زیر شیروانی یا زیرزمین محل زندگی من باشد و دیگران در اتاق های بزرگ آفتاب گیر جا بگیرند .
شاید راجرز بداند ...
اشاره ی تحقیر آمیزی به او کرد و ادامه داد :
ــ شرم دارم در حضور شما بگویم ، ولی بهتر است همه بدانند که او چه خواهشی از من دارد
مردی که ذره ای شرافت در وجودش راه نیافته است .
مردی که زنی دیوانه در منزل دارد چه خواهشی می تواند از یک دختر جوان بی دفاع داشته باشد شاید حدس بزنید .
یک شب در خانه ی او و در عوض 6 روز هفته در بهترین اتاق این ساختمان .
بله حق دارید چنین متعجب به هم نگاه کنید . آیا به نظر شما من حق دفاع از خود را نداشتم .
شاید به این دلیل که اروپایی نیستم قابل احترام هم نیستم .
در نظر شما بعید نیست که غیر نژاد خود را از دایره ی انسان بیرون بدانید .
پاول که افشاگری های بی پرده ی مینا مـ ـستقیماً او را هدف گرفته بود و کم کم تحملش را از دست می داد با خشم گفت :
ــ برو بیرون ، گفتم از جلوی چشمم دور شو .
مینا دست بر گلوی خشک شده اش گذاشت ، صدایش تحلیل می رفت آخرین توانش را جمع کرد و کوشید همه ی آنچه که در دل داشت بگوید :
ــ لزومی ندارد مرا تهدید کنید آقا . بهتر است سری به خوابگاه ها و کلاس های درس بزنید . برخورد شما با شاگردی همچون من که 3 روز گرسنگی را تحمل کرده است تا بتواند شهریه ی خوابگاه را به موقع پرداخت کند ، ظالمانه است !
این بی رحمی هیچ کمکی به شما و اصلاح نظام آموزشی غلط شما نخواهد کرد .
سرفه ی خشکی صدایش را برید ، دیگر نمی توانست سر پا بایستد ، اما آخرین حرفش ناگفته نماند :
ــ من از اینجا می روم ، همین حالا ، شما حال مرا به هم می زنید نژادپرست ها ...
ناگهان احساس کرد همه چیز و همه جا تیره و تار شده است . نگاه پر از رنج خود را روی صورت حاضران گرداند و ناله کرد :
ــ کمی آب .
همین که جمله اش به آخر رسید ، تعادلش را از دست داد ، کتابهایش روی زمین پخش شد و قبل از آنکه او را بگیرند بیهوش به زمین غلطید .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#6
بخش اول / فصل 2
هنگامی که سایو ندیمه ی میانسال و با تجربه ی دختر امپراطور وارد اتاق مخصوص زنان شد ، خانم اوکایو تنها روی زمین نشسته بود و با بادبزن دستی زیبایی خودش را باد می زد . هوا چندان گرم نبوداما اینکار عادتی برای زنان اشراف و خانم های دربار جهت فرار از بیکاری بود .
سایو به بهانه ی آرایش موی خانمش به آنجا آمده بود تا ضمن صحبت های معمول هرروز،موضوع مهمی را به اطلاع وی برساند .همچنان که به بازکردن سنجاق های طلایی مشغول بود پرسید:
ــ خانم امروز حالتان چطور است؟
دختر جوان تبسمی کردوگفت:
ــیک بار که به تو گفتم ،برای چه دوباره می پرسی؟
ــ منظورم حال جسمانی شما نبود .بلکه می خواهم بدانم روحیه تان چگونه است وآیا به قدر کافی احساس نشاط و شادی می کنید؟
اوکایو با حرکتی ملایم و دلپذیر سربرگرداند:
ــ برای دادن خبر مهمی ترا اینجا فرستاده اندوآرایش مو هافقط یک بهانه است .درست فهمیدم؟
سایو خندید .
ــ شما چقدرباهوشیدخانم. کاملاً درست حدس زدید.میل داریدموضوع را بدون مقدمه چینی به عرض برسانم ؟
دختر جوان رویش را برگرداند:
ــ قضیه مربوط می شود به...خواستگاری ازمن...همین طوراست ؟
ندیمه حیرت زده جواب داد:
ــ بانوی من شما همه چیز را می دانید!
اوکایوچهره درهم کشید:
ــ خیرسایو.ولی می دانم اگر مسئله ی دیگری بود مادرم شخصاًبه اینجا آمده ومرا مطلع می کرد
سایو شانه را به آرامی در انبوه موهای بلند و ابریشمین بانوی جوانش فروبردوگفت:
ــ امپراطریس می خواهند که شما بدون هیچگونه شرم و خجالتی وفقط با میل شخصی و قلبی خود در این باره تصمیم بگیرید.به این جهت مرا مأمور این کار کردند.ایشان عقیده داشتندکه بایدهرچه زودتر ...
اوکایو حرف ندیمه اش را قطع کردوبا خشونت گفت:
ــ بله،میدانم مثل این که من یک مزاحم هستم.تمام همت مادرم مصروف این می شودکه شوهر مناسبی برایم پیدا کند.نه سایو ساکت باش ، لزومی ندارد از ایشان دفاع کنی . خوب می دانم احساسشان دراین باره چیست!دیگر از این وضع خسته شده ام حالا بدون مقدمه بگوموضوع به چه کسی مربوط می شود .فقط اسمش را می خواهم بدانم.بی هیچ توضیحی.مطمئناً آنقدر سرشناس خواهد بودکه حداقل یک بار اورا دیده باشم.
سایوخودش را باخت .انتظار چنین برخوردی را نداشت.حالا علیرغم توصیه ی امپراطریس که خواسته بود وی همه ی تلاشش را برای جلب رضایت اوکایوبکار برد،می دیدکه این مسئله چندان هم آسان نیست.چاره ای نبود سیـ ـنه اش را صاف کرد و بی هیچ مقدمه ای اسم او را بر زبان آورد.دختر جوان عکس العمل خاصی نشان نداد .تنها واکنش او شرمی بود که به گونه های لطیفش رنگ خون می زد.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#7
ندیمه گفت :
امپراطوریس می خواهند بدانند که شما برای فکر کردن روی این موضوع چند روز فرصت می خواهید ،زیرا
جلسه ای که جهت اعلام رسمی مراسم نامزدی تشکیل شده هم اکنون درگیر بحث در این باره هستند وتنها کسی که
به نظر می آید مخالف این ازدواج باشد عالیجناب ماتسو برادرتان هستند .
ایشان معتقدند تفاوت سن شما با خواستگار بسیار زیاد است
یعنی در واقع 17 سال این چیز کمی نیست و ممکن است بر ای سرورم ایجاد مشکل کند .
اوکایو به حرف آمد .لحن صدایش آرام وخالی از هر احساسی بود .
شمرده و با تأنی گفت:
ــ هم اکنون به نزد مادرم بروید و موافقت مرا در این مورد به اطلاعشان برسانید .
بگویید فکرهایم را کرده ام ونیازی به بحث در این باره نخواهد بود .
ندیمه در اینکه انگیزه ی پاسخ مثبت اوکایو عشق او باشد ،تردید داشت .
زیرا چند لحظه قبل خود او گفته بود که از این وضع به تنگ آمده است .
آیا براستی اوکایو به انتظار این مرد بوده است و تمام خواستگارانش را به همین دلیل جواب می کرده
یا فقط خستگی او از این وضعیت باعث تسلیمش شده است ؟
بعد از مکثی نسبتاً طولانی گفت:
ــ البته خانم جسارت مرا خواهید بخشید .آیا بهتر نیست سرورم همه ی جوانب را در نظر بگیرند.
هنوز فرصت کافی برای شما هست وهیچکس در این مورد عجله ای ندارد.
اوکایو با بی حوصلگی گفت:
ــ برادرم نفوذ خاصی در امپراطور دارد و ممکن است نظر پدرم را تغییر دهد .
بهتر است هرچه زودتر تکلیف مرا یکسره کنند .دیگر تحمل این رفت و آمدها را ندارم.
ندیمه که دختر جوان را از کوچکی در دامان خود پرورش داده و او را همچون فرزند خویش دوست می داشت دلسوزانه گفت:
ــ اما بانوی من ازدواج مسئله ی ساده و زودگذری نیست که بشود بدون علاقه به آن روی آورده وخوشبخت شد .
اگر شما نسبت به عالیجناب احساسی نداشته باشید هیچکس قادر نخواهد بود شمارا وادار به قبول ایشان نماید.
اوکایو که به مقتضای روحیه اش مایل نبود احساسات و تمایلات درونی اش را ابراز کند از جا برخاست و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
ــ سلام و ارادت مرا به عالیجناب برسان .
ندیمه دهان باز کرد که بگوید :«عالیجناب شخصاً در جلسه حضور ندارند .»اما دیگر دیر شده واوکایو از اتاق بیرون رفته بود.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#8
بخش اول/فصل3
آقای بلفورد از کارکنان قسمت بایگانی دانشکده ی پزشکی که ما از این پس اورا با نام کوچکش تونی خواهیم شناخت پله های آپارتمان دوست صمیمی اش را دوتا یکی پیمود و بالا رفت .
دکتر سانی موریناگا در اتاق کارش سخت مشغول بررسی پرونده ها ،برگه هاو انبوه کلاسورهایی بود که بر روی میزش انباشته شده و اورا پشت خود مخفی کرده بودند.اما تمام فکرش بر روی جریانی که صبح آن روز دردانشکده اتفاق افتاده و مثل بمب صدا کرده بودمتمرکز شده ووی را ازکار بازداشته بود.دختری با پوست سفیدوموهای سیاه و ترکیب صورتی که خاص شرقی هاست .باصدای گرم وفریادهایی که به هیچ وجه از ظرافت همگونش نمی کاست واقعه ی پر هیجان و بی سابقه ای آفریده بود.
دکتر به خاطر آورد که روزی مسئول برنامه ی پرورشی _تفریحی دانشجویان برایش گفته بود : «چندی قبل با شاگردان ترم دوم کنار دریا بودیم.از آنها خواستم با استفاده از قوه ی تخیل هر چه را در ساحل می بینند نقاشی کنند،بعد از پایان کارمتوجه شدم که بیشتر شاگردان صورت دختری شرقی را در نقاشی خود جای داده اند ».وی به خاطر نمی آورد که چرااین دختر اینقدر آشنا به نظر می رسد آیا زمانی جزو شاگردان او بوده است؟و بی اختیار زمزمه کرد مجموعه ی قشنگی است .ملاحت و معصومیت وزیبایی را یکجا دارد.
پیش از آن نتوانست به ادامه ی افکارش بپردازد.صدای ممتد زنگ به او فهماند که کسی پشت در ورودی منتظرش است .
فشار زیاد کار خسته اش کرده بود دست هارا از هم گشود و تنبلانه خمیازه کشید.بدون اینکه عجله ای در رفتارش نمودار شود به سمت در رفت و دو لنگه ی آن را از هم گشود .
تونی شتابزده گفت:
ــ لطفاً لباس بپوشید و با من بیائید!
آقای مورینا به آرامی پرسید:
ــ اتفاقی افتاده است؟من منتظر تلفن مهمی از توکیو هستم.
تونی سرش را تکان داد ،کلافه به نظر می رسید :
ــ فرصت توضیح دادن نیست لطفاً عجله کنید!
چند دقیقه ی بعد آن دو به سرعت خیابان های شلوغ را پشت سر گذاشته و به طرف بیمارستان مرکزی پیش می رفتند.ابروان گره خورده پسر جوان ،سانی را به خنده انداخت:
ــ خیلی جدی به نظر می رسی پسر!شرط می بندم نقشه هایت برای گذراندن تعطیلات آخر هفته در جنوب فرانسه با شکست مواجه شده است .
تونی با دلخوری جواب داد:
ــ روی زخمم نمک نریزید .باورش مشکل است که آنهمه رویای فرانسوی با غش کردن بی موقع یک دانشجوی وقت نشناس چه طور باد هوا شد!
ــ این به تو چه ارتباطی دارد؟
ــ به من مربوط نمی شود اما به شانسم بستگی و صد درصد دارد. آقای پاول مرا مأمور کرد دانشجوی بیهوش را به بیمارستان برسانم .
ــ تونی متوجه هستی الان چه وقت است ؟
پسر جوان به ساعت مچی اش نگاه کرد:
ــ چیزی به 4بعدازظهر نمانده.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#9
ولی قضیه ای که تو تعریف می کنی به ساعت هشت بامداد مربوط می شود !ممکن است بیشتر توضیح بدهی ؟
تونی گفت: ــ ترا به خدا اینقدر خونسرد نباشید .به گمانم وارد یک ماجرای پیچیده شده ایم .حالا همه چیز با وضعیت صبح فرق می کند .بیمار با تلاش پزشکان به هوش آمده اما رفتارش مثل دیوانه هاست .اجازه نمی دهد هیچ پرستاری نزدیکش شود.
سانی متعجب پرسید:
ــ ولی آخر چرا ؟به نظر تو چیز غیر عادی ای در این مسئله وجود دارد .تونی شانه اش را بالا انداخت :
ــ نتوانستم علت خودداری اش را بفهمم .ظاهراً اعصابش ضعیفتر از آن است که بستری شدن در بیمارستان را یک امر عاذی تلقی کند ،افکار وحشتناکی در سر دارد و مرتب راجع به چیزهای نامفهوم حرف میزند .پرستارهای بخش را کلافه کرده به گونه ای که آنان تکلیف خودشان را نمی دانند.
دکتر سانی مورینا پس از مشاوره ای کوتاه با پزشک معالج به طرف تونی برگشت و گفت :
ــ همین جا بمان دوست من و دعا کن کارها خوب پیش برود .
در انتهای کریدور چند ضربه به در زد و بی آنکه منتظر پاسخی شود وارد اتاق بیمار شد .
باغچه محنت زده ی حیاط بزرگ بیمارستان با درخت های لخـ ـت و عور نمی توانست چندان جالب توجه باشد . تونی دست ها را در جیب پالتوی بلندش فرو بردو از پشت شیشه ی بخار گرفته مشغول تماشای پرنده ی سیاهرنگ و کوچکی شدکه در باغچه به همه چیز نوک می زد و بدنبال کرم یا دانه ای برای خوردن می گشت .ابرهای خاکستری رنگ که چندان از زمین فاصله نداشتند به همراه باد سردی که زوزه می کشید و شلاق وار خودش را به پنجره می کوفت از وقوع یک طوفان خبر می داد .تغییر ناگهانی هوا خلاف انتظار بود .کولاکی که شهر اکنون در انتظارش بود کاملاًبا هوای آفتابی و لطیف صبح تفاوت داشت .تونی قدم زنان به طرف ایستگاه پرستاری رفت و در این زمان سانی را دید که به آهستگی از اتاق بیمار بیرون می آید .پسر جوان بی صبرانه جلو دوید:
ــ چی شد سرانجام موفق شدید ؟
سانی سرش را به علامت مثبت پایین آورد .
تونی با کنجکاوی پرسید :
ــ چطور موفق شدید؟او رام نشدنی بنظر می رسید .وقتی بهوش آمد ،چنان مضطرب به من می نگریست که بی اختیار دست هایم را روی سرم کشیدم ،فکر کردم نکند شاخ درآورده ام ؟
سانی دستش را به پشت او زد :
ــ جدی باش پسر .مسئله زندگی یک انسان مطرح است . می فهمی؟
تونی با چشمهای آبی اش در صورت سانی دقیق شد و گفت :
ــ البته،مخصوصاً که این انسان از جنس لطیف و بسیار هم زیبا باشد آنوقت فهم آدم دو برابر می شود .
ناگهان صدایی شبیه به فریاد ی خفه در گلو و همزمان با آن صدای افتادن چیزی بر روی زمین از اتاق بیمار شنیده شد ، سانی با عجله به آن سمت دوید در را گشود .متعجب از آنچه می دید نگاه کوتاهی به تونی انداخت ،معلوم شد که در غیاب آن ها دختر جوان سرم را از دستش خاج کرده و به گوشه ای انداخته است .وخود در گوشه ای از تخـ ـت مچاله شده و می لرزید .نگاه های وحشت زده ای که به آن دو مرد می کرد رقت بار و غیرقابل تحمل بود .
چه می توانستند بکنند؟او نه محبت و نه خشونت ،هیچکدام را نمی پذیرفت . سانی می دانست که دختر جوان در این حالت هر محبت کننده ای را در صورت راجرز پیر مجسم می کند و از خشونت نیز وحشت دارد شاید این موضوع به زندگی گذشته اش مربوط می شد آیا بهتر نبود منطقی و عادی با مسئله برخورد کنند؟
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#10
سانی آرام به طرفش رفت .بیمار پریشان و مضطرب دو دستش را جلوی صورتش گرفت وبریده بریده التماس کرد :
ــ به من نزدیک نشوید ، خواهش می کنم قول می دهم هرگز تکرار نشود .جلو نیائید !
اما سانی به تضرع او توجهی نکرد لبه ی تخـ ـت نشست وبا صدایی آهسته آنقدر که بیمار برای شنیدنش مجبور به سکوت شود گفت:
ــ گوش کن، دخترک بیچاره ، من نیامده ام که به خاطر اعتراضت ترا سرزنش کنم .تصدیق می کنم کاملاًبجا و به موقع بود .من به سهم خودم افتخار می کنم که شاگردی به شهامت تو دارم .
لحظه ای مکث کرد تا اثر کلمات را بر چهره ی رنگ پریده دخترک ارزیابی کند .آنگاه اد امه داد:
ــ گفتی که سه روز است غذا نخورده ای . مسلماًضعف جسمانی خستگی و فشار روحی ترا این قدر مضطرب کرده .حالا مایلی کاری بکنم که دوباره سالم و سرحال به دانشکده برگردی و شکست راجرز و بدخواهانت را با
چشم ببینی ؟
دخترک در لحظه های شکوفایی یک اعتماد همه جانبه از اضطراب رها می شد و اولین نشانه ی تسلیم ،فروافتادن غیر ارادی دستانی بود که بعنوان محافظ روی صورتش را پوشانده بود .
سانی با لحن ملایمی گفت :
ــ به من اعتماد داشته باش ،حالا روی تخـ ـت دراز بکش و اجازه بده دوباره سرم را به دستت وصل کنیم.
مینا یکباره خودش را پس کشید :
ــ نه ،نگذارید به من نزدیک شوند .از آن ها می ترسم.
ــ نباید بترسی من اینجا هستم و نمی گذارم هیچ کس به تو آسیب برساند.راضی شدی؟
... حالا راحت باش و دستت را حرکت نده.
تونی جلو آمد .
ــ بگذارید کمکتان کنم .
سرم را به پایه آویزان کرده و سوزن آن را عوض کرد .دو پرستار به اتفاق پزشک معالج با نگاه های پر از شک و تردید به عملیات آرام و بی سروصدای مردی که چنین آسان شکار را به دام انداخته بود ،می نگریستند.
سانی سوزن را با دقت در دست بیمار فرو برد وآنرا با نوار چسب محکم کرد:
ــ تمام شد،اینقدر لبت را گاز نگیر.
مینا با چشمان بسته دراز کشیده لبـ ـهایش را روی هم می فشرد ووقتی با احتیاط پلکهایش را گشود.بله تمام شده واو هیچ دردی را احساس نکرده بود. سرش را زیر ملافه ی سفید پنهان کرد و گفت:
ــ بنشینید، ایستادن شما را خسته می کند.
سانی قدم زنان طول اتاق را پیمود :«پس او می خواهد که یکی از ما دو نفر در اتاق بمانیم .ـ» رو به دکتر ادامه داد:
ــ شاید به خاطر وضع اضطراری بیمار شما اجازه ی این کار را به ما بدهید.
پزشک معالج سری به علامت موافقت تکان داد و دومرد شانه به شانه ی هم از ساختمان بیمارستان بیرون رفتند.
تونی پرسید:
ــ میخواهید چکار کنید؟
سانی شنل بارانی اش را از روی صندلی ماشین برداشت و نگاهی به آسمان توفانی و تیره ی غروب انداخت .خستگی از چهره اش می باریدونگاهش نگران بود.تونی امیدوار بود بتواند با بر عهده گرفتن پرستاری دختر جوان این بار اضافه را از دوش سانی بردارد بنابر این گفت:
ــشما خسته تر از آن هستید که بتوانید تمام شب را اینجا بمانید.بهتر است بروید منزل .من اینجا خواهم بود واگر اتفاقی افتاد به شما اطلاع می دهم .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زاده ی نیمه شب | kimia.ace ملکه برفی 131 5,845 ۱۰-۱۰-۹۴، ۱۲:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان آن نیمه ی سرنوشتم | ♥ sheyda♥ ملکه برفی 8 340 ۱۲-۰۹-۹۴، ۰۹:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان آن نیمه ی ایرانی ام | صدیقه افشار v.a.y 118 1,993 ۳۱-۰۵-۹۴، ۰۶:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان دقایقی تا نیمه شب | fatima.n شیرین فرهمندپور 68 4,529 ۰۶-۱۱-۹۳، ۰۳:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: شیرین فرهمندپور
  رمان نیمه ی شیطانی من | آرایلی sadaf 43 2,823 ۲۲-۰۹-۹۳، ۱۰:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  نیمه گم شده | boshra14 کاربر انجمن admin 6 969 ۱۸-۰۱-۹۲، ۱۰:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  لیست رمانهای بخش رمان ایرانی بترتیب الفبا nafas 5 3,606 ۰۳-۰۹-۹۱، ۱۰:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: nafas
  دختر کورش بزرگ آتوسا | هلن افشار لیلی 158 17,421 ۰۳-۰۸-۹۱، ۱۱:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: لیلی
  آن نیمه دیگر ... | anital arezoo 122 12,700 ۲۸-۰۷-۹۱، ۰۷:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: arezoo

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
76 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، hasti.cruel (۳۱-۰۳-۹۵, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، سمیرا (۰۲-۰۴-۹۵, ۰۹:۱۳ ق.ظ)، mamalii 121 (۲۲-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۸ ق.ظ)، elmer2014 (۱۵-۰۵-۹۴, ۰۷:۲۴ ق.ظ)، شمیم (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، tehrani (۲۴-۰۸-۹۴, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، narges1 (۰۸-۰۴-۹۴, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، ıċє ɢıяʟ (۰۷-۰۴-۹۴, ۱۰:۵۰ ق.ظ)، زرنگار (۲۹-۰۴-۹۴, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، MaryaM_sh (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۴:۰۷ ب.ظ)، گل مریم (۰۵-۰۳-۹۵, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، r@h@ (۲۳-۰۶-۹۴, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، نسرينی (۰۹-۰۶-۹۴, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، Saffa (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، Ariana 1997 (۱۸-۰۸-۹۴, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۲-۰۳-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، Minooooo (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، امیراحسان (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۸:۰۸ ق.ظ)، مرادی (۰۴-۰۴-۹۵, ۰۸:۱۴ ب.ظ)، رامشان (۱۱-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، fatameh (۰۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، amirreza (۱۶-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، mermaid (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، lamborgini (۲۳-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، 258943 (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، مریم74 (۰۴-۰۱-۹۶, ۰۹:۳۲ ب.ظ)، ghazal1372 (۳۰-۰۳-۹۵, ۰۶:۰۳ ق.ظ)، B@H@R* (۰۱-۰۳-۹۵, ۱۲:۴۵ ب.ظ)، ehsan_atr (۱۲-۰۶-۹۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، golijoon (۱۹-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۱ ق.ظ)، mazyarsh (۰۳-۰۳-۹۵, ۰۹:۰۳ ق.ظ)، سی سی (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۰:۱۱ ق.ظ)، معصوم گ (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۱:۵۷ ق.ظ)، شیشه (۰۸-۱۲-۹۵, ۰۹:۱۹ ق.ظ)، biparva (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، خخخخ (۱۷-۰۳-۹۵, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، مهزز (۰۵-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۵ ب.ظ)، ساريا (۲۲-۰۳-۹۵, ۰۲:۳۹ ب.ظ)، توکلی (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۹:۳۶ ق.ظ)، Afi kermani (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۵:۵۱ ق.ظ)، Mahtab1373 (۲۳-۰۴-۹۵, ۱۰:۱۶ ب.ظ)، Feten-mo (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۸:۱۸ ب.ظ)، Josh (۲۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، حميده (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، Makan (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، اریو (۲۴-۰۴-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، الهه ی ناز (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۰:۵۱ ق.ظ)، Mona.farajii (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۸:۵۹ ب.ظ)، ناهیده (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۵:۱۹ ب.ظ)، مهری ی ی (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۶:۳۸ ق.ظ)، mann (۰۹-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، sedi (۱۰-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۷ ق.ظ)، دانیار (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۲:۰۲ ق.ظ)، ندا234 (۰۴-۰۴-۹۵, ۱۰:۱۵ ق.ظ)، دخترشب (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، ساناز١٢٣ (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۰-۰۴-۹۵, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، lwbo888 (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۷:۴۲ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۹ ب.ظ)، Mneda (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۳:۵۹ ب.ظ)، نانا32 (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۱ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۰-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، HONAR (۲۱-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۲ ب.ظ)، Marzi-z62 (۰۵-۱۲-۹۵, ۰۹:۲۰ ق.ظ)، 1351 (۱۸-۱۰-۹۵, ۰۸:۲۰ ق.ظ)، soheilsalimi (۰۱-۰۷-۹۵, ۰۲:۰۴ ق.ظ)، bmbm (۲۰-۰۲-۹۶, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، سارا1339 (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، tzohreh (۳۱-۰۵-۹۶, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، الهه مهدی (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، anita__.sh (۰۷-۰۳-۹۶, ۱۰:۴۷ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۵:۰۷ ق.ظ)، Warcraft (۳۱-۰۶-۹۶, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، Darya nsj (۲۴-۰۷-۹۶, ۱۲:۳۱ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان