اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


آهو | mahsa.raad
زمان کنونی: ۲۸-۱۲-۹۷، ۱۱:۱۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 5
بازدید 63

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آهو | mahsa.raad
#1
[عکس: 1200px-Slender-horned_gazelle_%28Cincinnati_Zoo%29.jpg]
پاسخ
سپاس شده توسط: admin
#2
به بخاری که از چایی توی دستم بالا میاد زلّ زده... نمیدونم به چی فکر میکنه... به گذشته...آینده...حال...نمیدونم. ..
به روش لبخند زدم... نگاش رو به صورتم دوخت...بی رمق بی رمق...
- بابا؟
همچنان خیر نگاه میکنتم...
- با یه چیی تازه دم قند پهلو چطورین؟
همونطور که به چشمم زلّ زده لبهاش به دو طرف مایل میشن... این یعنی اینکه راضی...موافقه...
- بابا جون براتون قند رژیمی گرفتما... ضررش کمتر...گاهی اوقات به جای کشمش اینو بخورین...بد آروم آروم چایی رو میدم که بخوره... صدای زنگ از فکر میارتم بیرون...چایی رو گذشتم و رفتم طرف آیفون...
-کیه؟
کامیار : سرورت ...
- اوهو ! نه بابا ... دیگه چی...
کامیار: دیگه سلامتی شما... باز کن که دارم از خستگی میمیرم...
-فکر نمیکنی اشتباه زنگ زدی؟ باید طبقه پاییو بزنیا
کامیار : نه درست زدم... باز کن ...
دارو باز کردم و توی چهار چوب در ایستادم تا بیاد بالا...
کامیار نوهٔ همسایه پایینی ماست... من اونو مثل بردار نداشتم دوست دارم... اونم منو مثل خواهر نداشتش...پدر و مادرش چهار سال که رفتن آلمان زندگی میکنن...ولی کامیار به دلایلی که فقط خودش میدونه موند پیش خانوم بزرگ که مادر بزرگش باشه و تو این چهار سال حامی و دوستم شده...
کامیار : سلام به روی ماهت غزال خانوم
همیشه پر از انرژی...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
سلام ... صد دفعه گفتم غزال نه آهو
کامیار : چه فرقی میکنه من نمیفهمم ...؟ همون طور که داشتم میرفتم طرف آشپز خونه برگشتم طرفشو ابرامو دادم بالا و گفتم : فرقی نمیکنه ؟!!!!!!!
کامیار : نه دیگه ... بعد با لبخند شیطانی گفت : حیوون حیوونه دیگه ...
- کامیااااااااااار ...
کامیار همونطور که داشت میخندید به سمت اتاق بابا میرفت سرشو تکون داد و گفت : واسه من از همون دو رنگا بریز...
بعد صداشو شنیدم که بابا رو خطاب قرار میداد...سلام بر ایرانمنش بزرگ... احوالات شما؟ اومدم صورت مثل ماهتو صفا بدم ...
در حالی که چایی دو رنگ رو روی عسلی میذاشتم برای کامیار رو بهش گفتم : کامیار ... کاش اول یه سر به خانوم بزرگ میزدی , من بهشون ظهر سر زدم ,داشتن با خانوم قوامی حرف میزدن ...
کامیار در حالی که چایی رو از روی میز بر میدشت فقط گفت : اوهوم !
- تازهههه... با خانوم قوامی هم حرف زدم,از دستت شاکی بودن, میگفتن از هر ده بار تلفنشون فقط دو ، سه بارشو جواب میدی آره؟
کامیار خیلی خونسرد گفت : آره...
- یعنی چی ...؟ چه ریلکس هم میگه آره...نمیگی مادرته, اون سر دنیا,دلش برات تنگ میشه؟
کامیار : تنگ میشد میومدن ایران , نه که خیلی نگران منم هستن...!
- اینطوری نگو کامیار... بخدا گناه داران,نگرانی از صداشون , اومد وسط حرفم , نزاشت کامل حرفامو بزنم ...
کامیاد : آهو... بس دیگه نمیخوام بشنوم ... عصبانی شدم... من به فکر مادر اون بودم اون وقت اون اینجوری باهم حرف میزد ؟؟؟
صدامو یکمی بردم بالا ... : به درک که نمیخوای بشنوی...اصلا نمیفهمی...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
کامیار : تموم میکنی یا نه؟؟ بعد با چشمش به بابام اشاره کرد...چشمم افتاد به صورت بابا... وای خدای من... من نفهم چیکار کرده بودم...تو چشمای بابام هالهی اشک بود... ناا خواست یاد مامان انداخته بودمش... یاد هستی... یاد زن و دخترش که پنج سال بود یه سراغ از بابا نگرفته بودن...
نمیدونستم باید چیکار کنم ... فقط میخواستم از جلوی چشمای تر شدهٔ بابام در برم... بدو بدو رفتم تو اتاقم...درو بستم... نشستم رو تختم و اجازه دادم اشکام سرازیر بشن...
دلم واسه مامان و هستی تنگ شد... بالاخره مادر و خواهرم بودن... عکسشونو از تو کشو آوردم بیرون... همونطور نگاه کردم و اشک ریختم...نمیدونم چه مدت تو اون حالت بودم …
با صدای تق تق در به خودم اومدم...کامیار بود...
کامیار: آهو؟ آهو جان...؟ آبجی کوچیکه...؟ درو باز کن...
اشکای روی صورتمو پاک کردم... بلند شدم و به سمت در رفتم... یواش قفل دارو باز کردم...
کامیار با خنده : قهر میکنی نینی کوچولو... به حالت مسخره سرشو تکون میداد و همینطوری واسه خودش چرتو پرت بود میگفت : بخدا من نمیفهمم...! این دخترا چرا اشکشون دم مشکشون...؟؟؟ بابا بزرگ شدی... الان که چی؟؟؟ این همه ابغوره گرفتی؟میخواستی منتتو بکشم؟؟ تعارف داری با من؟؟ بیا دم گوشم بگو دیگه...
نتونستم خندمو کنترل کنم...در حالی که لبخند رو لبهام بود دستمو کردم تو موهاشو گفتم : گمشو کامیار...
کامیار : بی تربیت ، گستاخ ، زبون نفهم... خندم بیشتر شد...
کامیار : بیا بریم ، بابا جون همش اتاقتو نگاه میکنه...
-بریم
از در اومدم بیرون سعی کردم عادی باشم...
لبخندی به بابام زدمو رفتم طرفش دولا شدم و صورتشو ماچ محکم کردم... وقتی خواستم فاصله بگیرم احساس کردم کمی دست راستشو آورد جلو و مانع از رفتنم شد...بیشتر به خودم فشار ش دادم و گفتم : شماهمهٔ عمر منی ...
صدای کامیار بلند شد...:آقا قبول نیستا... منم دلم میخواد خوب... بالبخند بهش گفتم بفرما...و به پدر اشاره کردم...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 16 51,974 ۱۱-۰۹-۹۷، ۰۹:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: death.angel
  رمان هیچوقت دیر نیست | Mahsa Zahiri کاربر انجمن admin 2 123 ۰۲-۰۷-۹۷، ۰۲:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۳-۰۹-۹۷, ۰۱:۴۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان