امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
احتمالاً گم شده ام | سارا سالار
#1
‌احتمالاً گم شده ام




نویسنده: سارا سالار
143 صفحه
چاپ اول 1387
چاپ سوم 1388
قیمت: 3000
نشر چشمه



ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقتی کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است. وقتی کیوان هست زندگی ام یک جور دیگری مج و معوج است، در هر صورت زندگی ام کج و معوج است....



اینم از من داشته باشین که سارا سالار همسر سروش صحت هستش xcvk
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
گندم گفت:« من از خواب می ترسم، از خواب. شب ها که می خوابم احساس می کنم دنیا لخت می شود، لخت لخت. آن وقت من می مانم و یک دنیا لخت. از بس می ترسم می خواهم بروم توی اتاق خانم جان یا توی بابام، اما نمی روم.آن وقت ترسم کم می شود، این قدر کم می شود که روح می آید...»
دخترؤ احمق خیالباف!... که وقتی آن روح می آید ...چه قدر از دست خودم لجم می گرفت که بعضی وقت ها از این شِر و ورهاش خوشم می آید، دست هام را می زدم زیر چانه ام، دوتا گوش داشتم، صد هزارتای دیگر قرص می کردم... چرا هیچ وقت بهش نگفتم بعضی وقت ها خیال های آدم با ترس ها و اضطراب ها و التهاب هاشان قشنگ تر از واقعیت ها هستند و شاید بعضی وقت ها هم وقعیت ها...
یک بچه ی تپلی با چشم های سبز سرش را از یک پتوی سبز بیرون آورده. بگذارید خاطرات برای همیشه با وضوح بالا نزد شما بمانند، دوربین پاناسونیک...
این که از منصور، حالا دیگر وقتش بود. جواب می دهم.
می گوید:« کجایی؟ من تمام دربند را دنبالت زیر و رو کردم.»
می گویم:« دیوانه ای!»
می گوید:« معلوم است دیوانه ان، دیوانه ی تو!»
می گویم:« قرار بود دیگر از این حرف ها نزنی...»
می گوید:« من فقط می خواهم ببینمت. دیدن که جرم نیست.»
می گویم:« پس بگذار خودم بهت زنگ بزنم.»
می گوید:« نمی زنی.»
می گویم:« می زنم.»
می گوید:« قول؟»
می گویم:« قول.»
حالا دیگر واقعاً از از ماموریت رفتن های کیوان ناراحت نمی شوم. فکر می کردم شاید کیوان نیست این قدر قدر بد می گزرد، اما بعد دیدم فرقی ندارد کیوان هم که هست همین قدر بد می گذرد.
به دکتر گفتم:« فقط دلم می خواهد بدانم توی این همه سفر خارج از کشور ، شوهرم با زن های دیگر است یا نه.»
دکتر گفت:« برات مهم است؟»
گاهی اوقات چه قدر هوس می کنم حتا به دکتر دروغ بگویم. آن وقت دیگر خیلی جالب می شد، آن همه پول می دادم و می آمدم پیش کسی که راحت بتوانم تمام جیک و پیک های زندگی ام را بگویم و آن وقت هوس می کردم بهش دروغ بگویم!
گفتم:« از یک جنبه هایی بلخ، از یک جنبه هایی نه.»
به سامیار می گویم کمربندش را ببندد. می گوید هنوز که تند نمی رویم. راست می گوید. اگر آدم درست و حسابی یی باشم حرفش را قبول کنم، اما فعلاً حوصله ی این که آدو درست و حسابی باشم ندارم. می گویم تند یا کند، کمربندش را ببندد. وقتی دارد شل و ول می بندد. می گوید آخر چرا نباید توی خانه سگ داشته باشیم. جوابش را نمی دهم. نمی دانم چرا بچه ها کرم این را دارند که یک چیز را چند بار بپرسند...
این هم از آقای جورج کولونی، تمام با آن کت و شلوار خوش رنگ و آن نگا داغان کننده و آن لبخند کشنده... تبلیغ چی بوده؟
کیوان به من اعتماد دارد. به قول خودش با نجیب ترین و سر ترین دختر دانشگاه ازواج کرده است. سال هاست که به من اعتماد دارد، و این اعتماد همین جور به آدم می چسبید و چسبش بعد از این همه سال آدم را زخمی می کند و زخمش سوراخ می شود و سوراخش پر از عفونت و گند و چرک ... حرف های من، حرف های من کدام ها هستند... چه قدر از این گندم لعنتی... از این که دست از سرم بر نمی دارد، از این که هر جوری هست، در حالی که نیست، در حالی که... چرا این ترافیک تمام نمی شود، مگر این آدم ها کار و زندگی ندارد. نکند تمام دنیا مثل من تق و لق شده است... گندم می گفت از وفاداری سگ ها به آدم ها بدش می آید، ار آن دُمی که برای آدم ها تکان می دهند، از آن لیس زدن های دست آدم ها، ار آن... می خواستم به سامیار به سامیار بگویم از وفاداری سگ ها به آدم ها... به سامیار گفتم از موی سگ که این ور و آن ور می ریزد بدم می آید...
زنی لا به لای آهنگی که از رادیو پخش می شود، دکلمه می کند: وقتی قرار است بچه ای به دنیا بیاید، یک فرشته از طرف خدا می آید و بهش می گوید که داری می روی به دنیایی که جنگل دارد، آسمان پر از ستاره دارد... بچه می ترسد. فرشته هلش می دهد به این دنیا و تا آخر عمر مواظبش است...
این ترافیک حتماً دلیل دیگری هم جز این باران دارد. از آن ترافیک های غیر قابل انتظار است... غیر انتظار ... قسمخورده بودم دیگر با گندم توی خیابان نروم، از بس که توی خیابون کرکر و هرهر می کرد، از بس که دختر به آن گندگی دلش می خواست از روی جوی آب بپرد، دلش می خواست یک قوطی خالی گیر بیارد و یک خیابان با پاش تلق تولوق قِلش بدهد، از بس که مقنعه یا روسری اش همه اش فرق سرش بودد، از بس که حالی اش نبود کجا زندگی می کنیم و بقیه درباره مان چی فکر می کنند. آخر توی شهری به آن کوچکی کدام خری وسط خیابان، جلوِ همه از پسرها نامه می گرفت؟ نامه ها حیاط مثل انشا بلند بلند می خواند... گندم خانم دوست تان دارم، کسی که همیشه به شما فکر می کند... هر کس پشت سرت حرف بزند دهانش را چاک می دهم. تو مال من هستی، فقط مال من... می دانی عشق چه رنگی است؟ رنگ دل من که اسیر توست... این جور چیزها را که می خواهد، دیگر از خنده می میرد. خانم جلوِ در و همسایه آبرویخودش و من را می برد برای این که این نامه ها سرگرمش می کردند و می خنداندنش... سامیار همانطور کمربند بسته به پشتی صندلی تکیه داده و خوابش برده. گردن ش به یک طرف آویزان است. کنار اتوبان نگه می دارم. هنوز نم نم بارانی می بارد. از ماشین که پیاده می شوم، نمی فهمم من توی هوا پخش می شوم یا هوا توی من پخش می شود... با این که قسم خورده بودم با گندم توی خیابان نروم، آن روز طاقت نیاورم و رفتم. گندم همان جا کنار دکه ی روزنامه فروشی روزنامه را باز کرد و یک دقیقه ای اسم خودش را پیدا کرد. فکر کردم اگر من قبول نشده باشم... انگشت گندم روی اسم ها هی بالا و پایین می رفت... آخر چندبار، چندبار؟... حالا باید اسم من را می خواند، حالا دیگر باید می گفت که من هم قبول شده ام... گندم ابروهایش را توی هم کشید و گفت:« اسمت نیست.»
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
در عقب را باز می کنم، می بینم آن پشت هم عین آشغالدانی است؛ پاک های خالی بیسکویت و پاستیل، قوطی های خالی آب میوه و ساندیس. همه را از روی صندلی می ریزم پایین کف ماشین... مگر می شد اسنم من نباشد؟ مگر می شد که دنیا همین جا برای من تمام شده باشد؟ مگر می شد...
گندم گفت:« تقصیر خودت است، این قدر منفی بافی کردی که آخرش قبول نشدی.»
کمربند سامیار را باز می کنم و درازش می کنم روی صندلی. به صورتش نگاه می کنم. چرا این قدر دلم برای بچه هایی که خواب اند می سوزد؟ دلم برای آرمان و آرش هم فقط آن وقت هایی می سوخت که خواب بودند. آن موقع دیگر از دست شان عصبانی نبودم که باید هر روز برای شان غذا بپزم، که باید هر روز لباس هاشان را بشویم، که باید هر شب رختخواب هاشان را پهن کنم، که باید آن وسط بخوابند و مادرم آن سر و من این سر. چرا هیچ وقت به مادرم نگفتم که شب ها توی حیاط از این که یک سر رختخواب بخوابم می ترسم... آخر مگر دختر به این گندگی... مور مورم می شود. برمی گردم و می نشینم فرمان و راه می افتم... درست بود که از ترسم هی می گفتم قبول نمی شوم، ولی خود خدا می دانست که تنها آرزویم این بود که قبول بشوم. اسم های نوشته شده توی روزنامه مثل سربازهای ارتش تند تند از جلوم رژه می رفتند، انگار همه شان یک جور بودند، همه شان یک شکل و یک اندازه. وسط کار بریدم. دوباره از اول شروع کردم. فکر کردم این همان لحظه ای است که آدم از مرگ نمی ترسد، که قبول نشده باشم کاش بمیرم، کاش بمیرم و این جا تنها نمانم. جمله ی « اسمت نیست » مثل بختک افتاده بود روی کلمه ام، جمله ی « اسمت نیست » همین طور داشت توی فضا برای خودش قر می داد و ادا و اطوار در می آورد، جمله ی « اسمت نیست »... اسمم، اسمم، و یک لحظه یادم رفت که توی خیابان هستم. گذاشتم دنبال گندم. دلم می خواست با همان روزنامه محکم بکوبم توی سرش. گندم پاگذاشت به فرار. دنبالش دویدم. احساس کردم باد دارد چادرم را با خودش می برد. فقط با دو انگشت نگهش داشته بودم. یک خیابان یا دو خیابان؟ کدام خیابان ها؟ اسم ها؟ چرا هیچ کدام از اسم ها یادم نیست؟ شهر من، شهر فراموش شده ی من، شهر تکه تکه شده ی من....
دکتر گفت:« نگران نباشید، آدم درون گرت بیشتر کلیات بیرون ازخودشان را می بینند نه جزئیات را. »
ولی من هنوز نگران بودم این که دچار فراموشی نشده باشم. کاش دکتر آن قدر تند تند توی پرونده ام چیز میز نمی نوشت، پرونده ام... پرونده ای که روز به روز داشت کلفت تر می شد و خودم نمی دانستم کجاهاش واقعاً مال من است و کجاهاش مالل من نیست.
مردی توی رادیو داد می زند: چیچک، چیچک، چیچک... شکلاتی برای بزرگ و کوچک ...
گندم از پشت دیوار پریئ بیرون و روزنامه را از دستم قاپید و ریز ریز کرد و پاشید توی هوا تکه های کاغذ توی هوا می چرخیدند و می ریختند روی سرمان... از تمام باورهامان این یکی دیگر از همه باور نکردنی تر بود، من و گندم ... هر دو .... تهران ... توی یک دانشگاه... یک رشته... کاغذها می رقص یدند، انگار ما هم داشتیم می رقص یدیم. همه اش یک لحظه بود، یا شاید عین یک لحظه بود، کوتاه، به کوتاهی یک کوتوله، به کوتاهی مدادی که فقط ته پاک کنش تهش مانده باشد... و دوباره یادم آمد که توی خیابان هستم و دوباره سرهایی که تکان می خورند، لب هایی که گزیده می شدند، دل هایی که اخم می کردند، پاها یی که نمی رقص یدند، تن هایی که زیر بار آن همه لباس له شده بودند و دوباره پوزخند و متلک، جیگرت را... چادرم را سفت کردم و روم را گرفتم که یک وقت کسی من را نشناسد.
گوینده ی رادیو با سوز و گداز می گوید: ایرانی یعنی من، ایرانی یعنی تو، ایرانی یعنی ما...
گندم گفت:« بدبخت، داریم از این شهر می رویم. داریم برای همیشه از این جا می رویم. دیگر چه اهمیتی دارد که این آدم ها درباره ات چه فکر می کنند.»
نمی دانستم چه اهمیتی دارد، اما می دانستم که دارد. مگر می شد اهمیت نداشته باشد؟ حتا اگر یک دقیقه ی دیگر قرار بود آن جا رندگی کنم برام مهم بود که آدم های دور و برم درباره ام چی فکر می کنند، آدم هایی که حتا نمی شناختم شان، آدم هایی که درست همان دقیقه از کنارم رد می شدند، آدم هایی که...
لیپتون، جلوه ی مطبوع زندگی...
توی ماشین کناری خواننده فریاد می زند عشق همیشه در مراجعه است... و دوباره فریاد می زند عشق همیشه در مراجعه است... با اشاره از راننده که به نظر بیست و سه چهار سالی دارد، می پرسم خواننده ی این آواز کیست... و بلافاصله فکر می کنم این روزها انگار همه همدیگر را می شناسند، انگار فاصله ی آدم ها از بینرفته است... اسم خواننده را می گوید، نمی شنوم. بلندتر می گوید. باز هم نمی شنوم. خودم را به شنیدن می زنم و لبخند می زنم و سرم را برای تشکر تکان می دهم... عشق همیشه در مراجعه است... صدای کفش های پدر گندم را روی آجر فرش های کف حیاط ... می خواستم بپرم و دوباره از گوشه ی آن پرده ی تترون... هنوز پرده را کنار نزده بودم که در زد... گندم کجا؟ شاید توی آشپزخانه،شاید توی اتاق مادربزرگش، شاید توی حیاط، شاید توی همان اتاق... عشق همیشه در مراجعه است... به چادرم نگاه کردم که آن طرف اتاق روی صندلی ولو شده بود. چرخیدم و در را باز کردم. با این که چهارسال گذشته بود و حالا دیگر قدم یک متر و شصت و پنج سانت ... پدر گندم یک قدم جلو آمد و من احساس کردم تک سلولی یی هستم که از وسط دو نصف شده، که دست هام می خواهند به یک طرف بروند و پاها م به طرف دیگر.
با صدایی متین تر از همه ی صداهای متین دنیا گفت:« چه قدر خوشحالم که قبول شدی.»
همان طور که سرم پایین بود گفتم:« متشکرم، آقا.»
عشق همیشه در مراجعه است... سرم را بلند کردم، و من احساس کردم آن توی فضا و زمان ول شده ام، که توی آن چشم های سیاه فرو می روم و آن جا چشم های پسر بچه ای را می بینم که یواشکی از روی دیوار یا یواشکی از پشت پرده دیدم می زند.
گفت:« حالا که داری می روی، دیگر این قدر سرت را پایین نینداز بگذار آن چشم های قشنگ همیشه رو به رو را نگاه کنند.»
و من احساس کردم تمام ذرات وجودم به موج تبدیل شده است، که پیچ و تاب خوران به طرفش می روم و مثل پیچکی به درونش می پیچم چه قدر دلم می خواست یک لحظه، فقط یک لحظه فراموش کنم که من کی هستم و چرا آن جا هستم...
طرف ماشینش را می چسباند به ماشینم و دستش را تا جایی که می شود با دستش را تا جایی که می شود با سی دی دراز می کند. با حرکت لب می گویم نه، متشکرم. با سرم اشاره می کند که بگیرم. می گویم آخر... می گوید دارد، از این سی دی باز هم دارد. چه قدر خوشم می آید که بعد از گرفتن سی دی حتا یک بار از توی ماشینش نگاهم نمی کند. فکر می کنم شاید دانشجو است، با این قیافه و با ین دست و ددلبازی و با این ... مرده شور فرید رهدار را ببرند دیگر به این مرتیکه فکر کنی... ته بطری را سر می کشم...
گندم گفت:« اشکال تو این است که نمی توانی از لحظه ها استفاده کنی.»
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
گفتم:« لحظه مهم نیست، عمر مهم است، این که آدم یک عمر چه طور زندگی کند.»
گفت:« اوه اوه اوه، پس قرار است از آن پیر زن ها ی عقده ای غرغرو بشوی.»
سی دی را می اندازم کنار یقه ی سی دی ها انگار به همین وینگ وینگ های رادیو معتاد شده ام... وینگ وینگ های رادیو... وینگ وینگ های رادیوِ مادرم که شب تا صبح بالای سرش روشن بود، انگار بدون آن وینگ وینگ ها نمی توانست شب را به صبح برساند، یعنی مادرم بعد از مرگ پدرم هیچ وقت با مرد دیگری...
گندم گفت:« اگر بود که کمی آرام می گرفت و این قدر توی خانه داد و قال راه نمی انداخت.»
ته بطری ام را با این که خالی است سر می کشم و دوباره سر می کشم و باز می کشم و...
ماشین های جلوم همه دارند می کشند طرف چپ اتوبان. از عشوه های چراغ های ماشین های پلیس می فهمم که حتماً طرف راست اتوبان خبری است... مگر می شود توی اتوبان های تهران روزی یک یا چند تصادف ندید؟ کی بود که می گفت این روزها همه طوری رانندگی می کنند که انگار قصد خودکشی دارند... لازم نیست سرو کله ام راخیلی بکشم بالا، صحنه کاملاً دیده می شود. کنار جدول دوچرخه ای را می بینم که تفریباً له شده است و پسر بچه ای شاید ده دوازده ساله که عین جنین کنار چمن ها مچاله شده است و پلیس هایی که می خواهند ماشین ها سریع از آن جا رد بشوند و ماشین هایی که می خواهند تماشا کنند... فکر می کنم اگر این بچه پدر و مادر دارد به قبر هر دوتاشان... و بعد فکر می کنم از بین این همه آدم، از بین این همه بچه، بالاخره یکی باید امروز نوبتش باشد... از آن گوشه ی باریک طرف چپ اتوبان که رد می شوم، سرعتم را زیاد می کنم و گاز می دهم و نفش می کشم... پیغام کوتاه بود... خیلی کوتاه ... فکر می کنم شاید بشود بعضی از کارهایی را که آدم توی گذشته انجام نداده، حالا توی رویای گذشته انجام بدهد، مثلاً شاید بتوانم توی ذهنم زمان را به عقب برگردانم و برای یک بار هم که شده جلوِ مادرم بایستم و جوابش را بدهم و همان قدر لذت ببرم که می شد همان موقع توی واقعیت ازش لذت برد... تا جایی که می شود گاز می دهم... چهارده ساله هستم، فردا قرار است بروم دبیرستان، جلوِ مادرمی ایستم، سفت و محکم. مادرم دیگر چاق و چله نیست، لاغر و تکیده است ئ به قول خودش توی ستاد بازپروری آن قدر با این زن های معتاد سر و کله زدهه که دیگر خودش هم شکل معتادها شده. احساس می کنم نمی ترسم، احساس می کنم دیگر چیزی توی دلم نمی لرزد، که می توانم مثل خودش داد بزنم، جوابش را می دهم... گندم پوزخند می زند، این گندم بی معرفت به پوزخند زدن عادت دارد... فایده ای ندارد، نمی شود از انجام کاری توی رویای گذشته همان لذت ر ببرم که می شد همان وقت واقعیت برد...
چند تا بچه ی زوار دررفته دارند آن بالا توی یک زمین خاکی بازی می کنند، پایین یخچال و تلویزیون و ماشین لباس شویی و سیستم صوتی و سینم ای خانوادگی، دنیایی مهربان تر با کودکان بسازیم، سامسونگ همراه و همصدا با یونیسف...
پیغام کوتاه بود... خیلی کوتاه ... می خواستم وقتی درسم تمام بشود، وقتی به پول و پله ای برسم، هر کاری از دستم بر می آمد برای برادرهام بکنم. واقعاً می خواستم هر کاری از دستم بر می آید برای شان بکنم... بطری ام را با عصبانیت از پنجره پرت می کنم بیرون وبلافاصله پشیمان می شوم. تهران کثیف وقتی باران می بارد قشنگ می شود. تهران شلوغ وقتی باران می بارد قشنگ می شود. تهران بی در و پیکر وقتی باران نی بارد... این هم از چراغ قرمزی که خراب است. نمی دانم جلو بروم یا همین جا بایستم و ببینم تکلیف این گره ماشین های وسط چهارراه چه می شود. این هم از بچه هایی که به قول سامیار می خواهند این گل ها از به زور بدهند به ما. شیشه را می کشم بالا که گل هاشان را از لای شیشه نچپانند توی ماشین. اگر سامیار بیدار بود دوباره باید یک بار دیگر مفهوم پول را براش توضیح می دادم. یا توضیح های من به درد نمی خورد، یا این بچه دوزاری اش نمی افتد یا موضوع همان کرم ریختن اسست... واقعاً می خواستم هر کاری از دستم بر می آمد برای شان بکشم.... پیغام کوتاه بود... خیلی کوتاه...
دکتر پرسید:« کی این اتفاق افتاد؟»
گفتم:« سال اول دانشگاه...»
من گربه نکردم، اما گندم چند روز تمام گریه کرد. اگر گریه نکردن های من را با گریه کردن های گندم قاطی می کردیم تعادل برقرار می شد. گفت:« باید برویم.»
گفتم:« زاهدان دیگر تمام شد.»
شاید برادرهام توی آتش سوزی مرده باشند....
شاید برادرهان توی تصادف مرده باشند...
شاید برادرهام توی آب غرق شده باشند.. هر چه بعید است دوتایی شان با هم غرق شده باشند... شاید هم بعید نیاشد... شاید همان طوز که با هم آمده بودند، باید با هم می رفتند...
شاید برادرهام خودشان را دار زده باشند، مثل آن پسر همسایه که وقتی دبیرستان می رفتم، خودش را دار زد...
شاید برادرهام از غصه دق کرده باشند...
شاید برادرهام...
دکتر گفت:« یعنی واقعاً نمی دانی؟»
سرم را به علامت منفی تکان دادمو گفتم:« چه فرقی می کند؟»
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
خودم هم نمی دانم چرا از اين جا سر در آورده ام. از اين خيابان.دو طرف خيابان حتا نيم سانتی متر جا برای پارك كردن نيست.همين ور جلوی دكه روزنامه فروشی دوبله پارك مي كنم و به ساختمان های آجری آن طرف خيابان و نرده هاي آهني جلوشان و آن اتاقك نگهبانی نگاه ميكنم.پانزده سال پيش ... فكر مي كنم اگر الان معده ی مغزم براي هضم پانزده سال پيش اين قدر مشكل دارد، وقتی زماني برسد كه بايد بگويم سي سال پيش يا چهل سال پيش..« اوه اوه اوه پس قرار است از آن پيرزن هاي عقده اي غرغرو هم بشوی...» ساميار به خودش كش و قوسي مي دهداما بيدار نمي شود. مي خواهم نگاهش كنم، نمي خواهم فكر كنم وقتي من مي ميرم ساميار چند ساله است...آن طرف خيابان هم يك عالم پارچه ي سفيد به اين ور و آن ور نرده آويزان است. روي چند تاشان نوشته:بزرگ ترين همايش ايدز، ايدز نزديك شماست...
روي يكی ديگر نوشته: زلزله طبيعی است،آماده نبودن غير طبيعی است...
پانزده سال پيش ... راهرو هاي دراز با آن كف پوش هاي سنگي،باورم نمي شد كه ديگر اينجا اتاقي است كه يك چهارمش مال خودم است،باورم نمی شد كه ديگر مي توانم بگويم اتاق من، اتاق من ، اتاق من...
مسئول خوابگاه گفت: « همه ی اتاق ها پرند، نمی توانيد توی يك اتاق باشيد.»
گندم گفت: «يك نگاه ديگر بيندازيد، شايد جای خالي پيدا كرديد».
بعد من را نشان داد و گفت:« جدا شبيه هم نيستيم؟»
مسئول خوابگاه خنديد وگفت: «خودتان كه ديديد تمام ليست ها را چند بار نگاه كردم.»
گندم گفت: « ببينيد اگر قرار باشد برگرديم برمي گرديم، ولي توی دو تا اتاق نمي رويم.»
اين قدر اين را جدی گفت كه يك لحظه از فكر برگشت مو به تنم راست شد...نمی خواهم به ساميار نگاه كنم، نمي خواهم فكر كنم يك ساميار بيست ساله يا يك ساميار سي ياله يا يك ساميار چهل ساله چه شكلي است...« اشكال تو اين است كه از لحظه ها نمی توانی استفاده كني:...اشكال من، اشكال من... به دكه ي روزنامه فروشي نگاه می كنم و باز وسوسه ی خريد ماهنامه ی...»
مسئول خوابگاه در حالي كه دوباره به ليست ها نگاه مي كرد گفت:« همه ی زاهدانی ها اين قدر سر و زبان دارند؟»
گندم لبخند زد و دوباره همان چال ها. گفت:«هم سر و زبان دارند و هم اذيت و آزار، اما وقتی برويم دل تان برای مان تنگ مي شود. حالا خودتان می بينيد.»
دكتر پرسيد:« گندم چي، گندم هم ديگر زاهدان نرفت؟»
فكر كردم اين سوال يعني چي ؟ مگر مي شد گندم ديگر زاهدان نرفته باشد؟اگر مي پرسيد گندم چي،گندم كه زاهدان مي رفت و مي آمد؟ خيلي فرق داشت با اين كه بپرسد گندم چی، گندم هم ديگر زاهدان نرفت؟...حالا هم جناب داشت طوري نگاهم می كرد كه انگار زده بود به خال.
از ماشين كه پياده مي شوم احساس مي كنم به نسبت يكي دوساعت پيش هوا سردتر شده است .در صندوق عقب را باز مي كنم.آن عقب عين بازار لته ی زاهدان، لباس های من و ساميار روی هم ريخته. از لابلاشان ژاكتم را مي كشم بيرون و مي پوشم.دكمه ی... روي سوييچ را فشار مي دهم تا بيبيلي های چهارتادر يك دفعه با هم فرو بروند توی سوراخ هاشان.
هميشه همين طور بود.هميشه فكر مي كردم الان است كه آقای رضوی ، دبير رياضی مان،يا خانم محمدی،دبير شيمی مان،از شوخي های گندم عصبانی بشوند و از كلاس پرتش كنند بيرون. اما نه عصباني مي شدند و نه از كلاس پرتش مي كردند بيرون. فكر مي كردم الان است كه مسئول خوابگاه با آن همه ريش و پشمش از آن همه اراجيفی كه گندم سرهم كرده بود و تحويلش داده بود كفری بشود و بگويد بفرماييد هرجايي كه دلتان مي خواهد تشريف ببريد.اما نگفت. نمي دانم چرا همه تا گندم را مي ديدند انگار سحر مي شدند، طوری كه لج آدم در مي آمد.زن و مرد و بزرگ و كوچك . انقلابی و غير انقلابی هم نداشت، حتا آن لادن عوضي كه چپ و راست از گندم بد مي گفت و هي زر مي زد كه مي خواهد اتاقش را عوض كند، چهار سال توی همان اتاق ما ماند... روزنامه فروشی روي تمام روزنامه ها و مجله های جلو دكه اش نايلون كلفتی پهن كرده و روي نايلون چند تكه سنگ گذاشته كه باد اين ور و آن ورش نبرد...
روی صفحه اول روزنامه اي نوشته: مشكل اقتصادی توطئه ی دشمن است...
گندم گفت:« با هواپيما می رويم..»
فكر كردم يعني بعد از اين همه سال نمي داند كه من...
گفت:«پول هواپيمات را بابام مي دهد.»
می دانستم اول انقلاب تمام زمين ها و املاك پدر گندم را جز همين خانه مصادره كرده اند،اما نمي دانستم پول اين همه ريخت و پاش توي آن خانه از جا مي آيد...
روی صفحه ی اول روزنامه ديگري نوشته : سحرگاه ديروز در زندان اوين هشت محكوم به مرگ به دار آويخته شدند...
از فكر اينكه سوار يك تكه آهن بشوم و باهاش آنقدر از زمين فاصله بگيرم كه ديگر هيچ جايم به جايي بند نباشد، كه ديگر اگر تالاپي از آن بالا بيفتم هيچ غلطي نتوانم بكنم نزديك بود به خودم... عزيزم يك قدمي ماشين ايستاده ای، تمام درهاي ماشين قفل است،پس كسی نمي تواند ساميار را از توی ماشين...
گندم به لادن و ميترا و سوسن گفت: « دوست من از ارتفاع می ترسد نمی تواند بالا بخوابد.»
مي دانستم ، مي دانستم لعنتی مي داند. هميشه بايد جلو اين گندم خانم، آن هم چه آن وقت هايي كه ترس هام را به روم مي آورد و چه آن وقت هايی كه ترس هام را به روم نمي آورد، سرافكنده مي شدم. اصلا تمام زندگی من با اين آدم به گند كشيده شده بود، آدمي كه انگار زير و روم را می شناخت،كه انگار از همه ي سوراخ سمبه هام خبر داشت، كه انگار از خود من به من نزديك تر بود... تمام زندگي من...خنده ام مي گيرد... تمام زندگی گند من دوباره به گند كشيده شده بود... روی بيشتر مجله های خانواده عكس يك دختر بچه ی به اصطلاح خوشگل است كه كلی بزك دوزكش كرده اند.آدم را ياد زن هاي روی مجله های قبل از انقلاب مي اندازند... به ماشين نگاه مي كنم،فكر مي كنم اگر بچه ي آدم بميرد بهتر از اين است كه گم بشود يا بچه ی كسي را بدزدد...« اشكال تو اين است... » اشكال من...اشكال من...خودت هم می دانی كه اشكال من بيشتر از اين حرف هاست.
گندم گفت:« درهرصورت بايد فكری بكنيم،چون اين دوست من جدا نمي تواند بالا بخوابد.»
لادن گفت:« فكر ندارد،ما زودتر آمده ايم و تخت هامان را انتخاب كرده ايم.»
گندم انگار خری عری زده ، يا سگی واقي كرده، يا گاوی مايی كرده، حتي يك نگاه هم به لادن نكرد. گفت:« من روي زمين می خوابم، سوسن هم كه با بالا مشكل ندارد،بين شما سه نفر قرعه كشی مي كنيم.»
انتر از فداكاری بيزار بود و چپ وراست مي خواست برای من فداكاری كند.مثل آن وقت كه گفتم ترجيح مي دهم پول هواپيمام را ندهد، چپ چپ نگاهم كرد و گفت پس با هم با اتوبوس می رويم.
تا لادن آمد چيزي بگويد، گفتم:« من خودم روي زمين می خوابم.»
دلم نمی خواست روی زمين بخوابم، يك عمر روی زمين خوابيده بودم. دلم تخت مي خواست،تخت خودم،اما مي دانستم كه آن بالا به هيچ وجه خوابم... از كجا مي دانستم؟؟ من هيچ وقت آن بالا نخوابيده بودم...
به دكتر گفتم:« فكر ، فكر،فكر، هميشه فكر يك چيز بيشتر از خود آن چيز آزارم مي دهد.»
مجله ی فريد رهدار را نمي بينم. از خود روزنامه فروش سراغش را مي گيرم. به گوشه ای اشاره مي كند و می گويد آن جاست.مجله را از زير نايلون مي كشم بيرون.آن قدر بچه پررو بود كه وقتي مجله ي اولش را ببندند بلافاصله مجله ي دومش را راه بيندازد. عينكم را مي زنم روی موهام و سرسری مجله را ورق می زنم،اين از مقدمه ی اقای سردبير...
فريد رهدار كاغذی به طرف گندم دراز كرد و گفت:« ممنون می شوم اگر بهم زنگ بزنيد.»
اين هم از داستان ها و شعرها ومقاله های نويسندگان و شاعران و منتقدان رو به انقراض كشورمان...
گندم گفت:« اگر شدباشد »
اولين باری بود كه می ديدم گندم وقتي شماره تلفن مي گيرد دستش می لرزد.اولين باری بود كه مي ديدم گندم وقتی حرف مي زند ته صداش مي لرزد. مي دانستم فريد رهدار نه لرزش دست گندم را مي بيند نه لرزش صداش را مي شنود.آخر مگر فريد رهدار اين همه سال با گندم زندگی كرده بود؟آخر مگر فريد رهدار تمام حركت هاي دست و پای گندم و تمام زير و بم های صداش را مي شناخت؟...اين هم داستاني از خود آقای سردبير...مجله را مي گذارم سرجاش، مدت هاست دلم نمي خواهد داستان هاش را بخوانم، مدت هاست از هر رگه ای از گندم توی داستان هاش عقم می گيرد...
دكتر گفت:« داشتی از فريد رهدار می گفتی.»
حالا اين دكتر هم گير داده بود به فريد رهدار.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
ميترا گفت...ميترا؟ميترا كه هيچ وقت توي اتاق نبود.چرا بود، اما بقول گندم آن قدر بي بو و گند بود كه بود و نبودش فرقی نداشت.شايد هم لادن گفت، بعيد مي دانم لادن گفته باشد، لادن از آن آدم هايی نبود كه از اين كارها بكند.در هر صورت يكی شان گفت:« اگر اين قدر با بالا مشكل داری ، مي تواني بيايی جاي من. من يك جوری با بالا سر می كن.»
به ماشين نگاه مي كنم،ساميار بيدار شده دارد تند تند شيشه ی ماشين را مي كشد پايين.
از جلودكه ی روزنامه فروشي رد مي شويم و مي رويم توی كوچه...راستي اگر گندم با من با اتوبوس نمی آمد چه كار مي كردم؟يعنی اين قدر جرات داشتم كه خودم تنها بيايم؟...من و گندم توي اتوبوس...خودمان خواستيم تنها بياييم...خودمان؟...دروغ می گويم، خودش خواست.خودش از پدرش خواهش كرد تنها برويم.انگار می دانست پدر و مادربزرگش فقط آدم های اين خانه اند. انگار می دانست بدجوری به اين خانه سنجاق شده اند.
گفتم:« آخر دو تا دختر تنها...»
گفت:« اگر دو تا هستيم كه ديگر تنها نيستيم.»
گندم چنان لگدی به آن تنه ی درخت كاج گنده ی توی محوطه ی خوابگاه زد كه برف يك دفعه مثل بهمن ريخت روی سرمان.
گفت می دانسته، توي تمام اين سال ها مي دانسته بالاخره يك جايی مي بيندش،كه بالاخره يك جايی با هم روبرو مي شوند،كه بالاخره يك جايی دلش مي لرزد...
فاتحانه با ساميار از كوچه مي آيم بيرون ...يعني اگر سراغ فريد رهدار...نبايد به گندم فكر كنم،نبايد به چيزی كه تمام شده اشت...ساميار دوباره تا چشمش به سوپر می افتد خوراكی مي خواهد. اين بچه ها انگار برای آت و آشغال خوردن دره باز مي كنند.می گويم الان وقت شير است،فقط شير مي خرم.
آن وقت ها سوپرماركت ها همين خوار و بار فروشي هاي خودمان بودند، اما حالا ديگر سوپر ماركت ها واقعا سوپر ماركت شده اند.توی يخچال به رديف شيرها نگاه مي كنم،شيركاكائو، شيرموز، شيرتوت فرنگی، شيرخرما، شيرعسل، شيرنسكافه،شير شكلاتی، شير...سامياربعد از اين كه شير توت فرنگی بر ميدارد،دستش را مي برد طرف پاستيل ها و به من نگاه مي كند.مي گويم ابدا. می گويدپس مي تواند بازهم شير بردارد؟مي گويم شير هرچندتايی كه مي خواهد مي تواند بردارد و يادم مي آيد كه چطور دو سال تمتم بهش شير داده ام.خودم هم باورم نمی شود،دوسال تمام برای اين كه استخوان هايش محكم بشوند، براي اين كه توی زندگي آدم زپرتی يی نشود...يعني اگر سراغ فريد رهدار...
به دكتر گفتم:« فريد رهدار عاشق گندم بود و از من بيزار.»
دكتر پرسيد:« از كجا می دانی؟»
فكر كردم واقعا از كجا مي دانم؟ فريد رهدار كه نه به من نگاه مي كرد و نه با من حرف مي زد.
گفتم:« خر آدمی كه نه به آدم نگاه مي كند و نه با آدم حرف بزند،لابد از آدم بيزار است ديگر.»
از سوپر كه مي آيم بيرون، دست كاميار را مي گيرم و مي روم طرف دكه ی روزنامه فروشی...همهي بچه های دانشگاه مي دانستند فريد رهدار با آن شلوار لی سوراخ سوراخش ، با آن تی شرت هاي رنگ و رو رفته اش،با آن موهای بلند و آن كوله اي كه هميشه به نظر سنگين مي آمد، به اندازه ی موهاي سرش و شايد هم به اندازه ی تمام موهاي بدنش دوسـ ـت دختر داشته. آن وقت اين گندم اخمق... گندمی كه اگر جرات داشتم...اگر جرات داشتم...حالا كه جراتش را نداشتی، حالا كه ديگر براي جرات داشتن دير است...
به دكتر گفتم:« كاری كنيد به زور هم شده فكر كنم ول كردن گندم از جراتم بود نه از ترسم »
هنوز به دكه ي روزنامه فروشی نرسيده ايم كه بنگ... و بنگ... دو تا بنگی كه از آن بنگ هاست ،دوتا بنگی كه صداشان تمام خيابان را پر می كند. ساميار ژاكتم را مي كشد و می گويد مامان، مامان... همان جا می ايستم و نگاه مي كنم و با ناباوري نگاه مي كنم...عقب ب ام وي خوشگلم...يك لحظه از فكر اين كه ممكن بود ساميار هنوز آن پشت توی ماشين خوابيده باشد،چنان عصبانی می شوم كه نزديك است بروم و اين مرتيكه ی خوش تيپ را كه دارد از آن نيسان دكل پياده مي شود...اين تقدير است و وقتي فكر مي كنم تغييرش داده ايم همان تغيير هم تقديراست.....حلا مي فهمم توی همه ي كارها حكمتی است...جلو پرايدی كه به عقب نيسان كوبيده تقريبا ديگر وجود ندارد...
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۸-۰۹-۹۷, ۰۹:۴۳ ق.ظ)، sadaf (۰۸-۰۹-۹۷, ۱۰:۰۶ ق.ظ)، taranomi (۰۸-۰۹-۹۷, ۱۲:۵۵ ق.ظ)، shfaty (۰۶-۱۲-۹۷, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، Banoo59 (۲۲-۱۲-۹۸, ۰۳:۲۰ ق.ظ)، lhmjam (۰۸-۰۹-۹۷, ۰۷:۴۲ ب.ظ)، Homy (۲۲-۰۷-۹۸, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، sovereign (۲۱-۰۶-۹۸, ۰۴:۴۳ ق.ظ)، Banoo40 (۰۹-۰۹-۹۸, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، Onlyana (۰۳-۱۰-۹۸, ۰۲:۱۹ ق.ظ)، طیبه دایان (۱۳-۱۱-۹۸, ۰۷:۵۵ ب.ظ)، sarvenazb (۲۴-۱۲-۹۸, ۰۱:۵۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان