انجمن ايران رمان



ازدواج خانوادگی ممنوع | کیان و کیانا کاربران سایت
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 32
بازدید 4730

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ازدواج خانوادگی ممنوع | کیان و کیانا کاربران سایت
#1
نه نه نیا نزدیکتر ، سر اون اسلحه ی لعنتی رو بکش کنار یه قدم دیگه بیای جلو من می دونم و تو نه نه نه !...
تق تق
-- آقا ... آقا ... آقا با شمام
-- بله بله ببخشید چیزی گفتید؟
-- گفتم بلالتون حاضره
-- این صدای تق تق چیه؟
-- خوب صدای بلالاست دیگه!!! آقا شما حالتون خوبه
-- آره بهترم ... ببخشید چند شد؟
پول بلالو دادمو رفتم نشستم تو ماشین شروع کردم به خوردن ... تازگیا چند وقتی بود که این فکر و خیالا رو می کردم همش می دیدم یکی می خواد منو بکشه درست از وقتی که نوبت سربازیم رسیده بود ... آشغال بلالو با بی حوصلگی انداختم بیرونو ماشینو روشن کردم افتادم تو جاده
راستی خودمو معرفی نکردم من کیان محتشم 24 ساله ،فوق لیسانس برق، پسر یکی یدونه ی امیر علی محتشم دکترمجرب مغز و اعصاب و جراح فوق العاده شهر که تونسته بود دل دختر بزرگترین سرمایه دار شهر، نسیم یگانه استاد دانشگاه تهران رو ببره حاصل این ازدواج شد بود منو خواهرم که زیاد لزومی نداره خواهرمو معرفی کنم ولی خوب دلم نمی یاد منم که مهربووووون ... اسمش کیاناست هم سلولیمه منظورم اینه که با هم دوقلوییم البته از نوع همسانش ... اونم فوق لیسانس برقه با هم قبول شدیمو با همم خوندیم... این دختره موقع تولدم دست از سر کچل ما بر نداشت آویزونمون شد و موقع تولدم گفت الاوبالله که باید که منم باید با تو به دنیا بیام ... البته تا یادم نرفته بالا گفتم سر کچلم یه وقت فکر نکنید واقعاً کچلما نه از این خبرا نیست ولی اگه دیر بجنبم کچلمم می کنن آخه چرا دخترا نباید برن سربازی ولی پسرا باید برن ... هر چی به بابام می گم پدر جان این سربازی ما رو بخر به خرج نمی ره که نمی ره پاشو کرده تو یه کفش می گه الا و بالله باید بری سربازی ، خلاصه به قول معروف مرغش یه پا داره و از ما اسرار و از خان بابامون انکار، که سربازی اله وبلِ و نمی دونم سربازی آدمو می سازه و اون وقته که می شی یه مرد کامل و نمی دونم از این حرفا دیگه خلاصه سرتونو درد نیارم اینه مشکل زندگی من، حالا هم قهر کردمو تو جاده ی شمالم.
اگه از وضع ظاهریمم بپرسین موهایی به رنگ قهوه ی روشن دارم که زیر نور آفتاب به رنگ لایی می زنه چشمایی به رنگ عسلو و ابرو هایی کشیده و پیوسته با بینی قلمی و خوش فورم خلاصه تعریف از خود نباشه خوشگلو خوشتیپم که نا گفته نماند خواستگاران زیادی هم دارم نه ببخشید منظورم اینه که خواهان زیادی دارم یا بهتر بگم هواداران زیادی دارم خواهرمم خیلی شبیه منه ولی خوب کیانه تو قالب زنونه آخه بالاخره دوقلوییم دیگه نه حالا بگذریم دارم می رم پیش آرام ... نه نه ... فکرای بد نکنید -- آرام اسم اسب با وفامه رسیدم ویلا و چند تا بوق زدم عمو کریم اومد دم در
-- اِ آقا شمایین ... از این طرفا
-- اول سلام عمو رجب معلومه که صبحونه نخوردینا
-- اِ وا ببخشید سلام اون قدر شکه شدم که نفهمیدم ... حالا این موقع بدون خبر اینجا چیکار می کننید؟
-- حالا عمو کریم اول اجازه می دین بیام تو بعداً توضیح بدم یا که اول توضیح بدم بعد بیام
-- اِ این چه حرفیه بفرمایین تو
-- عمو کریم باز هم که وایسادین جلو در یعنی نیام تو
-- می بینی تو رو خدا حواس واسه آدم نمونده که بفرما بفرما
ماشین رو تو محوطه ی ویلا پارک کردمو اومدم کنار عمو کریم
-- حالا عمو کریم هر امری باشه در خدمتیم ... حالا یکی یکی می تونم به سوالاتون جواب بدم
-- کیان جان این چه حرفیه ... تنها اومدی؟ آقا محتشم اینا کوشن؟ حالشون خوبه؟ چرا خبر ندادین می یاین؟
-- اِاِاِ ... یکی یکی دیگه ... اول اینکه بله تنها اومدم،دوم بابا اینا نیومدن، سوم هم حالشونم خوبه ، و اما چهارم اینکه اومدنم یه هویی شد نشد که خبر بدم بعدش بیکار بودم اومدم خوشگذرونی حالاعمو کریم ایرادی داره
-- کیان جان این چه حرفیه ما کی باشیم بیاین داخل وقته ناهاره ناهارم حاضره زهرا ببیندتون خوشحال می شه
-- ممنون می شم عمو کریم برم یه دوش بگیرم می یام خدمتتون ... زهرا خانم چطورن خوبن
-- بله ایشونم به لطف شما و کمک خدا خوبن
-- پس من تا یه دوش می گیرم شما هم بساط ناهار رو حاضر کنید البته اگه زحمتی نیست
-- چه زحمتی منزل خودتونه ما هر چی داریم از شما داریم
رفتم داخل یه دوش گرفتمو لباس پوشیدمو رفتم پیش عمو کریم و خاله زهرا ناهار خوردم و اومدم یه چرت خوابیدم ساعت شش بلند شدم یه عصرونه ای خوردمو رفتم پیش آرام سوارش شدمو رفتم كنار ساحل، ساحل نزديكياي ويلا بود كه با يه جاده ي شني به ویلا وصل مي شد مدتي تو ساحل كنار ساحل با آرام يورتمه رفتم بعد رفتم كنار ساحل رو تخـ ـته سنگ نشستم و غروب خورشيد رو تماشا كردم، از بچگي عاشق دريا بودم بهم آرامش مي داد ، بازم رفته بودم تو خيال كه با صداي شيحه ي آرام به خودم اومدم برگشتم ديدم واي شب شده ، یادم افتاد که بابا و مامان اصلاًخبر ندارن من کجام حتماً تا حالا خیلی نگران شدن برگشتم تو ویلا و موبایلمو برداشتم دیدم بعله نه تا تماس ناموفق دارم ... وای که حالا قیافه ی بابا دیدنیه از تصور قیافه ی بابا تو اون حالت یه لحظه به خودم لرزیدم چاره ی کار فقط دست کیانا بود .
زود شماره موبایل کیانا رو گرفتم بلافاصله گوشی رو برداشت معلوم بود که منتظره
--الو سلام کیانا دوستتم زنگ زدم قرار باشگاه فردا رو یادآوری کنم !!!!! ....ببین حرفی نزن برو یه جای امن بهم زنگ بزن یادت نره به بابا نگی من بودما
گوشی رو قطع کردم 4-5 دقیقه بعد زنگ زد.
-- الو معلومه کجایی تو؟ تو که همه رو نصف عمر کردی
-- اول سلام دختر خوب
-- گیرم که علیک سلام
-- خوب حالا شد. حالا بفرمایید چی می فرمودین؟
-- گفتم کجایی؟
-- آهان خدمتون عرض کنم شمال تشریف دارم
-- شمال ... شمال چه غلطی می کنی
-- اِاِاِ.. قرار نشد حرفای بد بد بزنی که خانم کوچولو
-- خبه حالا 5 دقیقه از من بزرگتری آقا بزرگه ... اونجا چیکار می کنی؟
-- خوب اومدم خوشگذرونی دیگه !!!
-- وا
-- والله
-- می دونی بابا چقدر عصبانیه
-- کیانا جووون، خواهر گللللم ، تو چقدر مهربووونی
-- بیخود بیخود فکر نکن من می تونم ماس مالش کنما بیخود از این فکرا نکن، خودت هر غلطی می خوای بکن فکر کمک من یکی هم نباش (توقع داه بره خوشگذرونی ما ماسمالیش کنیم )
-- کیانااااا
-- حرف نزن
-- راستی کیانا سایزت چند بود
-- سایز منو تو این هیری ویری می خوای چیکار در ضمن تا اون جایی که یادمه تو سایز منو می دونستی
-- آخه فردا می خواستم برم خرید گفتم واسه تو هم یه چیزی بخرم
-- آهان بگو می خوای با این حرفا خرم کنی،اینو بگو
-- کیانا جووون این چه حرفیه دور از جون شما (ای خدا حالا اینمون مونده به این اسرار کنیم ،اینو با صدای آروم گفتم)
-- چیزی گفتی ؟
-- نه نه گفتم حالا سایزت چنده ؟
-- لازم نکرده لازم نکرده دروغ بگی حالا یه کاریش می کنم فقط به یه شرط!!
-- چه شرطی هر شرطی باشه قبول
-- همون سایزم یادت نره
-- می دونستم خیلی ماهی ممممممممنون
-- برم ببینم چه غلطی می تونم بکنم کاری نداری فعلاً خداحافظ
ممنون خداحافظ
گوشی رو قطع کردم کنترولو برداشتم شروع کردم به عوض کردن کانالا که خدا رو شکر مثل همیشه چیزی نداشت واسه همون تصمیم گرفتم برم بخوابم ...
سپاس شده توسط:
#2
صبح با صدای زنگ موبایل بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم و یه صبحونه ای خوردم یادم افتاد باید از کیانا راپورت بگیرم ببینم وضعیت سفیده یا که قرمز
-- الو سلام بر خواهر گللللم
-- سلام خود شیرین
-- اِ داشتیم
-- خب؟
-- چی چی رو خب؟
-- حرفتو بزن مگه نمی خواستی چیزی بگی؟
-- اِ ما رو باش می خواستیم احوال خواهرمونو بپرسیم، رسمشه تو رو خدا ؟
-- آره جون خودت تو گفتی و من هم باور کردم حرفتو بزن
-- چی شد به بابا گفتی ؟
-- آره گفت پسره ی گنده خجالت نمی کشه با اون سنش قهر می کنه می ره خب مردو مردونه واسا حرفتو بزن
-- خب دیگه چی گفت؟
-- گفت پسره ی بی شعور خجالت ...
-- اوه اوه خجالتم ندین تو رو خدا بابا لطف داره دیگه ،بیشتر از این نگو که دارم شرمنده می شم ، حالا آبا از آسیاب افتاده یا نه ؟
-- آره بابا، چیزی نگفت آخه بابای بیچاره از دست تو چی داره که بگه . حالا کی برمی گردی
-- احتمالاً فردا راه بیفتم
-- خب پسر خوب سایزم که فراموش نشده؟
-- با این حرفایی که بابا زده دیگه نه دیگه، قرار بود بدون دردسر درستش کنی نه این که بابا به ما بدوبیراه بگه که
-- اِ کیان اذیت نکن دیگه ،وای به حالت اگه ... آهان اصلاً ببخشید یادم افتاد با بابایی یه کاری دارم ... فعلاً خداحافظ
-- اِاِاِ باشه باشه غلط کردم می خرم برات ،می خرم
-- حالا شدی پسر خوب
-- پس فعلاً خداحافظ
-- خداحافظ
تصمیم گرفتم پاشم برم بازار رشوه هایی رو که داده بودمو بخرم یه کت و دامن خوشگل به رنگ مشکی که روش با نوارهای سفید تزیین شده بودو واسه کیانا خریدم. بیشتر وقتا منو کیانا همرنگ هم لباس می پوشیدیم واسه همون یه کت و شلوار مشکی با یه پیرهن سفید و یه کراوات مشکی با خط های سفید هم واسه خودم خریدم.بعد رفتم یه گشتی تو خیابونا زدموچند تا کادو یا بهتره بگم رشوه واسه مامان و بابا خریدم بعد رفتم تو یه رستوران ناهار خوردمو برگشتم ویلا تازه رسیده بودم که موبایلم زنگ زد وقتی شماره رو دیدم آه از نهادم بلند شد فرهان بود قرار بود امروز با هم بریم استخر تمرین داشتیم، فرهان دوست صمیمی من بود عین دو تا برادر بودیم که با هم عضو تیم شنا بودیم فرهان یه دو سالی از من بزرگتر بود ولی اونم هم دانشگاهی منو کیانا بود آخه اون اول سربازی رفته بود بعد وارد دانشگاه شده بود ،گوشی رو برداشتم
-- سلام بر رفیق شفیق فرهان خان
-- سلام بر یار بد قول آقا کیان
-- شرمنده می فرمایید تو رو خدا
-- روتو برم کجایی؟
-- چیزه یعنی آخه چه جوری بگم؟
-- بگو خفم کردی
-- من نمی تونم بیام
-- آخه اونجا نیستم
-- اتفاقی افتاده؟
-- آره خوب تصادف کردم بیمارستانم
-- چیزی شده جاییت که چیزیش نشده کدوم بیمارستان؟ کدوم بخش؟
-- بخش زنان زایمان
شروع کردم به خندیدن که فرهانم فهمید رودستی خرده
-- مرض بی شعور زهر ترک شدم کجایی تو ؟
-- شمال
--آخه شمال چه غلطی ... استغفرالله اونجا چی کار می کنی؟
-- راستش اصلاً به کل فراموش کرده بودم امروز تمرین داریم
-- زحمت کشیده بودی
-- خواهش می کنم شما لطف داری
-- اَی روتو برم حالا کجایی
-- ویلا
-- اونجا باش منم دارم می یام اونجا تمرین کنیم
-- تو دیگه کجا
-- حرف اضافه موقوف تا چهار ساعت دیگه اونجام خداحافظ
-- می بینی تو رو خدا دعوت نکرده سرشو انداخته داره می یاد باشه خداحافظ
چهار ساعت بعد فرهانم اونجا بود قبل از هر کاری یه دوش گرفتو با هم یه گپی زدیم بعد با هم رفتیم بیرون ، با این بلایی که سر مون اومده بود (منظورم اومدنه فرهانه ) فردا نمی تونستم برگردم خلاصه یه یه هفته ای باید کنگر می خوردیم. با هم رفتیم کنار ساحل و یه کم اسب سواری و بعدش شام رو تو یه رستوران خوردیم و بعدشم ویلا و لالا قبلش یه sms نه ببخشید یه پیام کوتاه واسه هم سلولیم فرستادم که فردا نمی تونم بیامو ...
صبح که از خواب پا شدم دیدم فرهان تو حمومه از فرصت استفاده کردمو صبحونمو خوردم رفتم پیش عمو کریم که بگم ما یه هفته اینجا می مونیم.عمو کریم و خاله زهرا سرایدار اونجا بودن و خیلی هم زحمت کش از بچگی تا چشم باز کرده بودیم اونا رو دیده بودیم واسه همون بهشون عمو و خاله می گفتیم
-- سلام عمو کریم
-- سلام کیان جان حالت چطوره عمو
-- خوبم به لطف شما عمو اومدم بگم ما یه، یه هفته ای با دوستم اینجا مزاحم شما هستیم
-- این چه حرفیه قدمتون روی چشم ما همیشه مزاحم بودیم شما صاحب اختیارین راستی کیان جان خالت ناهار درست کرده گفت بگم بیاین پیش ما
-- دست شما درد نکنه عمو کریم ولی دوستم هم هست قراره با هم بریم بیرون یه چیزی کوفت ... یعنی ببخشید بخوریم
-- امان از دست تو پسر پس واسه شام منتظریم
-- چشم
-- چشمت بی بلا عمو جان
-- پس فعلاً
-- خدا به همرات
برگشتم داخل فرهان از حموم اومده بود بیرون داشت آب پرتغالای منو کوفت می کرد که مچشو گرفتم
-- آآ داری چه آب شلغمی کوفت می کنی تو
-- کیان جان باب میل تو نیست من مجبورم دکتر گفته زیاد آب شلغم بخور تا این درد بی درمونت خوب شه
-- نه دوای اون درد بی درمونت دست منه دکتر اشتباهی به عرضتون رسونده دوای درد بی درمون شما یه دست کتک مفصله که الان از جانب بنده نوش جونتون می شه
اینو گفتمو دویدم دونبالش فرهانم حالا ندو کی بدو بعد از کلی دویدن دور استخر آخر سر خسته شد واساد منم بهش رسیدمو با کله انداختمش تو استخر
-- آخ دیدی چی شد موبایلم تو جیبم بود الان سوخت بیا بیا بگیرش
دستمو دراز کردم بگیرمش که از دستم کشید منم افتادم تو استخر خلاصه شروع کردیم به آب بازی و یه کم هم تمرین کردیم بعد شالو کلاه کردیم رفتتیم بیرون ناهارو بیرون خوردیمو یه گشتی تو شهر زدیم بعد هم شامو پیش عمو کریم اینا خوریم خلاصه یه هفته اینجوری گذشت قرار بود با هم بریم پارک فردا ظهرم راه بیفتیم بریم تهران صبح از خواب بیدار شدیم صبحونه خوردیمو با هم تمرین کردیم ناهارم خاله زهرا دعوت کرده بود ظهر هم وقتی می خواستیم با فرهان بریم بیرون گوشیم زنگ زد کیانا بود
سپاس شده توسط:
#3
سلام به تمام دوستان نود و هشتي . اميدوارم بعد از رمان قسم از اين رمانم خوشتون بياد با تشكراتون دلگرممون كنيد
- الو .....سلام بر منجي عالم و ادم
- سلام كيان چطوري ؟
- خوبم تو چطوري خوبي؟
- نه خوب نيستم ....كي راه مي يفتي؟
- چي شده چرا حالت خوب نيست ؟اتفاقي افتاده؟
- كيا ن همه چيز به هم خورده مامان اينا حالشون خوب نيست مي توني زود تر بيايي ؟
- چي شده درست حرف بزن ببينم چه اتفاقي افتاده ؟
- هيچي بابا نگران نباش فقط ........دايي اومده
- اومدن دايي چه ربطي به بهم خوردن حال مامان داره ؟دايي اينا كه هميشه ميان اين كه غير عادي نيست حال مامان رو به هم بزنه
- اخه......دايي نويد اومده
- دايي نويد ديگه كيه ؟
- دايي نويد ......راستش به غير از دايي ناصر و نادر .مامان يك برادر ديگه هم داشتن كه ازش بي خبر بودند يعني اقاجون گفته بوده مرده ولي حالا برگشته
- مگه كجا بوده؟اصلا اقاجون چرا گفته بوده مرده ؟
- نمي دونم خارج بوده حالا هم برگشته بر حسب اتفاق با بابا روبه رو شده بعد فهميده شوهر خواهرشه حالا مي توني برگردي خونه
- باشه همين الان راه ميوفتم خداحافظ
- خداحافظ
موضوع رو با فرهان در ميان گذاشتم با هم راه افتاديم 3 ساعت بعد تهران بوديم بلافاصله به خونه رفتم خوشبختانه يا بدبختانه اوضاع خونه ساكت بود و فقط بابا توي سالن نشست بود تو فكر فرو رفته بود صداي در باعث نجاتش از غرق شدن شد
- سلام بر سكان دار كشتي پر طلاتم محتشم چه خبرا؟ چرا قيافتون تو همه ؟ ببين بابا جون چند روز نبودم ها
- چه عجب اقا كيان يادتون افتاد خونه هم دارين .....بچه هم كه شدين قهر مي كنين مي رين
- بابا جون تو رو خدا كاري نكن دوباره برگردم شمال ها را ه طولانيه يه جوانمردي كن و گير نده و خلاصمون كن از اين سربازي
- گير ندم؟ پسر گنده مثل بچه ها قهر كرده رفته حالا كه اومد داره باج مي گيره .پسر 24 سالته كي مي خوايي آدم بشي؟
- ببين بابا جون شما همين كه من رسيدم منو به حرف كشيدين و من از مادر و خواهر بي خبر موندم . راستي شنيدم دايي جديد پيدا كردم راسته ؟
- بله راسته هم دايي هم زندايي هم دختر و پسر دايي
- به به نور علي نور شد حالا آقاجون اين خانواده ي گهر بار رو كجا قايم كرده بوده
- والله هيچ كس نمي دونه يعني كسي جرعت نكرده بهش بگه كه اينا برگشتند
- حالا كجان؟
- همراه كيانا و مادرت رفتند خونه ي دايي نادرت
- شما چرا نرفتي؟
- من تازه از بيمارستان برگشتم پيام گزاشته بودند ما هم براي شام مي ريم
- مي شه من نيام؟
- نه .......نمي شه ادا در نيار مثل اون دفعه كه بيچاره كيانا جورت رو كشيد . نمي دوني داييت چقدر ناراحت شده بود ؟
- بابا جون تو كه مي دوني من چرا نمي خوام بيام پس گير نده لطفا
- امكان نداره بايد بيايي همين
بعد هم بلند شد و رفت سمت اتاقشون و اين يعني نمي خوام حرف ديگه اي بشنوم . حرف بي حرف
با اينكه اقاجون قانون ازدواج فاميلي ممنوع رو گذاشته بود و براي اينكار دختر ها و پسر هاي فاميل را در صورتي كه با كسي ازدواج مي كردند كه از جد 7يا 8 با نسبت فاميلي نداشت كاملا حمايت مي كرد ولي در صورتي كه او با دختر يا پسر ، پسر خاله ي برادر زن پسر عموي مادرش ازدواج مي كرد او از خانواده طرد و تمامي حمايت ها از او برداشته مي شد .ولي با تمامي اين تقاصير دخترهاي دايي نادر همش در فكر روزي بودند كه آقاجون با اين سن و سالش خدايي نكرده خدايي نكرده بعد از 120 سال زندگي گهر بار بدرود اين جهان كند و اين قانون مسخره از ميان برداشته شود و آن موقع شايد بنده خر شوم و بگيرمشون كه اونم عمرااااا
نزديك 7 بود كه بابام صدام زد: اي بابا كيان داري چي كار مي كني ؟ بيا ديگه پسر تو كه روي كيانا و مادرت رو سفيد كردي زود باش ديگه .......
سريع كتم رو برداشتم و پله ها رو دوتا يكي كردم و رسيدم پايين . بابا با ديدنم سوتي كشيد و گفت: پسر جون تو رو خدا رحم كن ببينم امشب چند تا تلفات مي دي؟
- اااابابا شما هم داشتيم؟
- جون كيان راست مي گم
با اين حرف بابا وسوسه شدم و يك بار ديگه توي آيينه ي سالن به خودم نگاه كردم : شلوار لي سياهم با تيشرت سفيد و خوشگلي كه كيانا واسه تولدمون گرفته بود رو همراه كت چرمي سياه رنگي كه به تن كرده بودم و سر وصورتي رو كه يك ساعت تو حموم صفا داده بودم
نه بابا ترشي نخورم يه چيزي مي شم ها حالا مي فهمم دختر هاي دانشكده واسه چي مي مردند برام ........
- بابا من گفتم خوشتيپ شدي ولي نه اينكه تو آيينه خودت رو بخوري بجنب پسر دير شد الانه كه صداي مادرت در بياد
خلاصه از خونه خارج شديم و سوار ماشين سياه من شديم . من از اول هم عاشق سياه و سفيد بودم از لباسام گرفته تا رنگ وسايلم همه و همه يا سياه بود يا سفيد و يا تركيبي از اين دو تا رنگ به قول فرهان مشكي رنگ عشقه
هميشه بعد از ديدن لباساي من مي گفت: حالا كيان راستي راستي عاشقي؟
وقتي رسيديم دم در خونه ي دايي از ماشينايي كه جلوي در بود فهميدم دايي ناصر هم اومده ماشين فربد هم دم در بود واي خدا الان قيافه ي كيانا ديدنيه از فربد متنفر بود البته حق هم داشت منم ازش خوشم نمي اومد پسره ي هيز اصلا به خواهرش نرفته بود فربد و فرياد بچه اي دايي ناصر بودند فرياد تازه با هم دانشكده اي ما نامزد كرده بود حسام توي جشن فارق التحصيلي من و كيانا فرياد رو ديده بود و پسنديده بود و بعد هم بقيه ي مراسم ها .كلا پسر خوبي بود .
پياده شديم و در زديم صداي زندايي زهره بود: كيه؟
- ماييم زندايي
- بفرماييد
رفتيم تو نزديكي هاي در سالن بوديم كه صبا و صدا همراه دايي اومدن پيش واز طبق معمول هميشه بابا و دايي بعد از سلام و احوال پرسي رفتند داخل و من موندم با اين دوتا دختر دايي
صبا- چطوري كيان؟
- خوب چه خبرا دختر دايي ها ؟
- هيچ چي جز فاميل جديد كه نقل مجلس امشبه
- مي دوني چرا؟
- چي چرا؟
- اينكه اونا نقل مجلس امشبند ؟
- نه چرا؟
- ددد همينه ديگه من نبودم كه اينا شدند نقل مجلس ببين تو رو خدا چند روز رفتيم شمال ها
اين حرفا رو با شوخي مي گفتم و مي خنديدم كه وارد سالن شديم صبا يك طرفم و صدا طرف ديگرم بود .درست روبه روي در سالن يك دختر جوان نشسته بود . با ديدنش كمي خودم را جمع وجور كردم و با حالتي جدي از صبا پرسيدم : فاميل جديده؟
- اره دختر دايي جديده
از طرف دايي ناصر كه بالاي مجلس كنار پدر و يك مرد ديگر شسته بود شروع به احوال پرسي كردم : سلام بر برادر بزرگ يگانه ها چه خبرا اقا ناصر خوبي خوشي سلامتي؟
- اي پدر سوخته اول برس بعد شروع كن به بلبل زبوني در ضمن پسر جون من ديگه داداش بزرگ يگانه ها نيستم نويد از منم بزرگتره
- سلام دايي نويد
روبه آن مرد غريبه بودم حالا
- سلام پسر جان تو بايد كيان پسر نسيم باشي ماشاالله بعد از بغـ ـل كردن و روبـ ـوسي گفت:بيا بشين پيشم ببينمت
- چشم دايي جان ولي بزاريد من كمي به بقيه سر بزنم ميام
به ترتيب به زندايي ناصر ، مينا سلام كردم و رسيدم به فربد مثل هميشه با اون دست دادم و با حسام روبـ ـوسي كردم بعد برگشتم سمت اون آقا پسر جديدي كه پيش حسام ايستاده بود و گفتم: معرفي نمي كني حسام جان؟
- واالله فكر كنم پسر داييته سياوش
- سلام سياوش خان پسر دايي گرامي
- سلام تو هم بايد كيان باشي پسر عمه نسيم
- بله من كيانم بفرماييد ميام خدمتتون
- با من راحت باش ناسلامتي پسر داييتم كيان
- باشه چه بهتر راحت شدم آخيش سياوش جون بشين من برم يك سر به اين هم سلوليم و مادرم بزنم و بيام
بعد نوبت مامان و يك خانوم ديگه بود كه به احتمال فراوان زندايي بود
: سلام مامانم ..... سلام فكر كنم زندايي
- سلام پسرم
- سلام كيان جان خوبي؟ ماشاالله چه پسري داري نسيم جان
- نظر لطفته عزيزم
- مامان جون پس اين هم سلوليم كوش؟
- همراه دخترا توي آشپزخونه هستش
- من برم بهش سر بزنم و بيام
وارد آشپزخونه شدم صبا و صدا و فرياد روي صندلي روبه روي در نشسته بودند ولي كيانا و دختر دايي جديده پشتش به در بود دستم ر ا روي چشماي كيانا گزاشتم:كيه؟.......اااا كيان تويي سلام چطوري؟ برگشت و طبق معمول پريد بغـ ـلم نمي دونم چرا ولي من و كيانا اين عادت رو داشتيم كه بعد از دوري چند روزه وقتي همديگه رو مي ديديم مي پريديم بغـ ـل هم حتي برخي مواقع مامان مي گفت: شماها آخر آبروي منو مي بريد با اين كاراتون تو رو خدا ببين انگاري زن و شوهرند چپيدند بغـ ـل هم
صورتش رو بـ ـوسيدم و بغـ ـل گوشم گفت: چه رنگي انتخاب كردي؟
- نگران نباش سياه و سفيد نيست از اون دفعه چشم ترسيده
بعد چرخيدم سمت فرياد و گفتم: سلام دختر دايي چطوري؟ مي گم حسام تا حالا چطور با تو دوام آوردها؟
- چطور مگه؟
- آخه اون بيچاره هر بار بخواد تو رو ببينه به مقداري پنبه نياز داره كه گوشاشو ببنده فكر كن ببين اون بيچاره اگه كمي تورو عصباني كنه به شست و شوي گوشاش نياز مبرم پيدا مي كنه .........ف .ر.ي.ا.د
اسمش را در حالي كه هجي مي كردم با صدايي كمي بلند تر از قبل گفتم ادامه دادم :حالا اين صدا يك چيزي ولي تو....
- كيان .....كيان مگه دستم بهت نرسه منو مسخره مي كني؟
- دارم با حسام اظهار همدردي مي كنم
تقريبا داشتيم دور ميز آشپزخونه مي دويديم كه بلاخره فرياد از نفس افتاد و ايستاد كنار صندلي كه صدا نشسته بود
با صداي بلندي داد زدم :بيا اين ور
- چرا داد مي زني؟ مگه جاي تورا گرفتم؟
- ببين فرياد جان رفتي واسادي كنار صدا . الان اونم تحت تاثير تو تبديل به فرياد مي شه بيا بيا اين ور
فرياد- كيان ........
صدا-كيان...........
- ببخشيد ...ببخشيد چرا مي زنيد خوب ؟
تازه نفس هام داشت به حالت عادي برمي گشت كه متوجه شدم درست پشت دختردايي جديدم ايستادم
- ببخشيد خانوم من كيانم
- سلام خواهش مي كنم منم سوگل هستم
- شرمنده سوگل خانوم من هر وقت اين فرياد رو مي بينم منم تحت تاثير اون مي شم فرياد
- برو بيرون كيان تا دعوامون نشده دوباره
با اين حرف يك حبه قند از روي ميز برداشت و انداخت سمتم
- باشه بابا مي رم چرا مي زنيد؟
سپاس شده توسط:
#4
از آشپزخونه خارج شدم و به سمت سياوش فربد و حسام رفتم .در طول راه به اين فكر مي كردم كه در بين اين فاميل جديدم جرا سوگل بر خلاف ديگران ساكت و آروم بود و از ديدن خانواده ي پدري اش خوشحال نشده بود !!! ولي به محض رسيدن به خونه مي فهميدم چون مثل هميشه از زير زبون كيانا بيرون مي كشيدم .
- خوب پسر دايي جديده چه كارا مي كني؟ يعني الان مشغول چه كاري؟
- راستش من راه و ساختمان خوندم توي تگزاس يك شركت كوچيكم داشتم و الانم كه اينجام نمي دونم شايد گر دوباره برنگشتيم همين جا شركت بزنم
- ايول .راستي چند سالته سيا جون
- سه هفته بعد 27 سالم تموم ميشه
- اصلا به قيافت نمي خوره پس سه سالي از ما بزرگتري
- حسام رو به من پرسيد: كجا بودي اين مدت؟
- شمال بودم
- حتما با فرهان
- اره .راستش من يادم رفته بود كه تمرين داريم اونم از اينجا پا شد اومد اونجا تا يادم بندازه ولي وقتي ديد كه اونجا هم ميشه تمرين كرد اونم موندگار شد
- پس خوش گذشت
- جات خالي
اونجا بود كه صبا اومد و همه رو براي ناهار دعوت كرد موقع شام من درست افتاده بودم رو به روي سوگل .خيلي توي خودش بود نگاهش غمگين بود فقط كمي غذا خورد و كنار كشيد . ذهنم درگير اين دختردايي مرموز شده بود فقط دعا مي كردم زودتر بريم خونه تا من با كيانا حرف بزنم ولي كو تا بريم .
بعد بعد شام همه دور هم نشسته بوديم كه من از حسام پرسيدم :راستي دايي چطوري دوباره ما رو پيدا كرده ؟
- منم نمي دونم
از فربد پرسيدم اونم همين جواب رو داد . از فرياد و صدا و صبا هم چيزي نفهميدم بنابرين با صداي بلندي طوري كه بابا و دايي ها بشنود گفتم: يك سوال جنابان ؟؟!!
- بفرماييد ....
- بنده از طرف نسل جوان اين جمع دارم حرف مي زنم ....ميشه به ما بگيد چطوري با دايي نويد آشنا شديد؟
صبا – يعني دوباره چطوري پيداش كرديد؟
صدا – اره راست مي گه ما هم مي خواييم بدونيم
دايي ناصر- دايي جون ما هم نمي دونيم نسيم به همه ي ما خبر داد كه جمع شيم و داداشمون رو ببينيم
من – مامان شما بگو...
- بزاريد نويد خودش براتون بگه از اون موقعي كه با مهرانه عقد كردند تا به الان كه 30 سال گذشته
دايي نويد- راستش اون موقع بعد از اينكه من و مهرانه به عقد هم در اومديم برگشتيم خونه ی آقا جون ولی ...
(یک نگاهی به جمع کرد و ادامه داد)...
ولی اون بعد از شنیدن اینکه ما به عقد هم دراومدیم خیلی عصبانی شد ولی نمی دونم یادت مونده ناصر یا نه؟... تو هم بودی ... دیدی ... دیدی که چیا به ما گفت و چیکار کرد ... هنوزم جای اون سیلی که بهم زد درد می کنه هنوزم صداش توی گوشم زنگ می زنه
... برو گمشو از خونم بیرون ... نوید مرد ، همین الان پیش چشم ناصر و من مرد برو بیرون برو دیگه نمی خوام ببینمت .
بعد از اون منم دست مهرانه رو گرفتم و از خونه زدیم بیرون اول رفتیم شیراز یه مدت خونه ی خونه ی مادربزگ مادریمون موندیم ... ولی نمی دونم یادتونه یا نه ... اون روزا من بورسیه گرفته بودم از دانشگاه تگزاس آمریکا ولي به خاطر مهرانه نرفتم ولي بعد تحديد آقاجون و عمه ،( مامان مهرانه) منم قراري براي رفتن دادم و رفتيم ... اوايل زندگي سختي داشتيم تا نزديك سه سال در سختي بوديم هم درس مي خوندم هم كار مي كردم ولي بعد از اين كه تونستم تو دادگاه محلي قضاوت كنم كم كم مشكلهاي ماديمون حل شد ... سياوش به دنيا اومد ... زندگي كم كم براي ما روي خوش نشون داد تنها غم غربت و دوري از وطن و خانواده ها عذابمون مي داد چند بار تصميم گرفتم برگردم و شانسم و دوباره امتحان كنم ولي هميشه حرفهاي آقاجون تو گوشم زنگ مي زد و همين باعث عقب نشينيم مي شد ... تا اينكه بعد از شش سال نوبت سوگل بود كه به دنيا بياد بعد از تولد اون كم كم زندگي چهار نفري ما كامل شد زندگي مطابق ميلمون بود، تنها جاي فاميل خالي بود ... ولي خوشي پايدار نبود ... كم كم سر دردهاي مهرانه شروع شد... گاهي از شدت درد سرشو به اينور و اونور مي كوبيد ... بعد از كلي آزمايش و نمونه برداري تومور مغزش نيمه خطرناك تشخيص داده شد و قرار بر عمل دادند. اين عمل قرار بود زيرنظر يك پزشك ايراني كه سالي دو ماه به آمريكا مي يومد عمل بشه و ما بايد تا شش ماه بعد صبر مي كرديم و اين مدت براي همسرم حياتي بود براي همين بعد از گرفتن نام و نشون اون دكتر بعد از سي سال تصميم به بازگشت گرفتيم ... بله محض رسيدن تو يه هتل ساكن شديم و سپس به ديدار آقاي دكتر محتشم رفتيم نمي دونم چطوري ولي گويا امير علي از روي برگه اي كه ما براي عمل مهرانه پر كرده بوديم به نام و فاميل من پي برده بود و از روي اونها فهميده بود كه من حتماً با نسبتي با همسرش دارم چون اسم و فاميل پدرامون يكي بود خلاصه يك روز بعد از عمل مهرانه كه تو بيمارستان بستري بود امير علي منو به دفترش برد و ازم راجع به فاميلام پرسيد و محل زندگيم ... آخر سر بهم گفت كه شوهر نسيمه يعني دوماد ما... بعد هم كه آشنايي و ديدار نسيم و البته كيانا جون و حالا هم كه خدمت شمام كه امروزم قرار بر اين شد كه باز با آقا جون روبه رو نشم... تو اين مدت اتفاق هاي زيادي افتاده بود از جمله اينكه عمه فوت كرده بود و خيلي از بچه ها ازدواج كرده بودن و بچه دار شده بودن ... ولي هنوزه كه هنوزه فكر نمي كنم اتش كينه ي آقا جون خاموش شده باشه ، شده؟......
بعد از تموم شدن حرفهاي دايي همه ساكت شدن و همه داشتن به هم نگاه مي كردن با اين تفاسير هنوز شك داشتيم كه آقا جون دايي رو بخشيده باشه اونم اين آقا جون كله شق.
كمي بعد دايي ناصر گفت يك پيشنهاد.......
دايي نادر- چي؟
-- ببينيد اگه آقاجون نويد و توي مهموني ببينه كه همه ي افراد فاميل باشند نمي تونه اعتراض كنه ولي اگه الان نويد و برداريم ببريم پيشش داد و فرياد مي كنه كه بيا و ببين
--حالا چي كار كنيم
-- تولد آقا جون نزديكه مگه نه
-- خوب آره ، چهار روز بعده
--خوب ما اون روز يك جشن مي گيريم و به همه مي گيم تولد آقاجونه ولي در اصل آقا جون رو با نويد روبه رو مي كنيم و بعدش آشتي
-- فكر خوبيه ها
-- آره خوبه
تا آخر آن شب در مورد مهموني و تداركاتش حرف زديم و چيز مهم ديگه اي روي نداد ...
شب موقع برگشتن خانواده ي دايي نادر اصرار كردند تا دايي نويد اينا بمونند و آنها هم قرار شد شب رو اونجا بگذرونند.. همين كه به خونه رسيديم بازوي كيانا رو گرفتم و همراه خودم به اتاق بردم و گفتم: بگو...
سپاس شده توسط:
#5
-- وا چی چی رو بگو
-- اِ کیانا اذیت نکن بگو
-- از کجاش بگم
-- از اول اولش
-- آهان ... پس گوش کن ... یکی بود یکی نبود یک آدم و حوایی بود ...
-- اَه کیانا اذیت نکن دیگه تو رو خدا ...زود باش بگو
-- آخه چی می خوای بدونی
-- همه چی رو که تو از صبح داری تفتیش می کنی من که می دونم شجره نامه ی همشونو در آوردی بگو که دارم از فضولی می ترکم
-- من چیز زیادی نتونستم پیدا کنم فقط اینو فهمیدم که دایی نوید عاشق دختر عمه اش میشه و بعد عقدش میکنه و چون آقاجون راضی نبوده با هم فرار می کنند
-- زحمت کشیدی اینارو که خودم هم می دونستم دایی نوید خودش اینا رو گفت در مورد بچه هاش بگو سیاوش و دخترخانومش سوگل
-- اِ پس مسئله اینه بگو باز دختر دیدی می خوای آمارشو در آری... آخه تو با دختر مردم چیکار داری ؟
-- اِ چرا دروغ می گی من کی آمار دخترا رو در می یارم ... این وصله ها به من یکی نمی چسبه خودتم می دونی فقط کنجکاو شدم بدونم چرا تو خودش بود
-- آره تو هم فهمیدی ... من هم متوجه شدم ولی نفهمیدم از کجا آب می خوره... شاید به خاطر دلتنگی بوده!!!
-- وا واسه چی دلتنگی ...دلتنگ کی؟
-- شاید دلتنگ نامزدش شده باشه؟!!!
--نامزد .... مگه نامزدم داره
-- آره این طور که شنیدم می گفتن نامزد داره قول و قراراشونم گذاشتن
نمی دونم چرا وقتی این حرف رو زد انگار یک سطل آب سرد رو، رو سرم خالی کردن ... نمی دونستم چه مرگمه ... چرا اینجوری حساس شدم منی که حتی یک دختر هم رو نمی دادم ... یه جورایی ضددخترا بودم هر جا هم می رفتم اگه سر به سرم می ذاشتن تا گریشونو در نمی آوردم دست از سرشون بر نمی داشتم ... تا جایی هم که یادم بود همیشه دخترا یه جوری می خواستن خودشونو به من نزدیک کنند ...یه جور جلب توجه... ولی این دختره انگار نه انگار که منو دیده باشه ... راستی راستی فکر کنم اصلاًمنو ندید ... تو عالم خودش بود ، به دور و بر توجهی نداشت ... شایدم به قول کیانا دلتنگ نامزدش شده بوده ... شاید اونقدر نامزدشو دوست داره که طاقت دوری شو نداره ... داشتم با خودم کلنجار می رفتم باید ته توی قضیه رو در می آوردم ...
سومین روز از دیدن دایی نوید اینا می گذشت فردا تولد آقا جون بود امروز همه خونه ی ما دعوت بودن ولی واسه فردا هیچ کس هیچ کار نکرده بود انگار نه انگار ... یک جورایی ترس از آقاجون دست همشون رو از پشت بسته بود همه نشسته بودن و حرف های معمولی می زدن هر کسی یه چونه ای تکون می داد بلاخره صبرم تموم شد و برگشتم گفتم :
-- اَه چرا هیچ کس فکر فردا نیست ناسلامتی فردا تولد آقاجونه ها پس کو مهمون ها و کیک وشیرینیتون انگاربه همین زودی یادتون رفتا چه تصمیمی گرفته بودین
دایی ناصر -- راست می گه ... ولی تو بگو کیان جان چیکار کنیم؟
-- هیچی بفرمایید بنشینید بنده رو تماشا بفرمایید مهمون ها هم خود به خود دعوت می شن با خودشون هم میوه و شیرینی می یارن می خورن چطوره؟
دایی نادر -- آخه بحث این حرفا نیست همون یه جورایی از این کار می ترسیم !!!!
-- یعنی چی می ترسیم مردای گندهرو تو رو خدا هنوز هیچی نیست شلواراشونم خیس کردن
بابا -- اِ کیان
-- پدر جان خوب راست می گم ... چرا دست روی دست گذاشتین یاید از یه جایی شروع کنین یا نه پاشین یه لیست آماده کنین مهمونا رو دعوت کنین
صبا -- آره یه لیست برای مهمونا بنویسین
-- یه کلمه هم از مادر عروس اینو منم گفتم پاشو عوض اینکه حرفای منو تکرار کنی یه قلم و کاغذی وردار بیار بنویس صدا تو هم پاشو از اون کشو دفتر تلفن رو ور دار بیار
صبا -- اِ کیان
صدا – چرا من به فریاد بگو
-- پاشو فریاد جان پاشو از این خواهر های سیندرلا کاری بر نمی یاد پاشو قربون دستت خودت ور دار بیار
صدا و صبا (هم زمان) – کیاااان
بابا در حالی که به زور جلوی خندشو نگه داشته بود گفت:
-- بچه ها بسه دیگه
صدا – دعا کن عمو پا در میانی کرد وگر نه یه بلایی سرت می اوردم
-- آخ آخ ترسیدم تو رو خدا نزن
خلاصه بعد تهیه ی لیست زنگ زدن به عهده ی دخترا گذاشته شد مردا هم وظیفه یخرید میوه و شیرینی و سفارش کیک رو بر عهده گرفتن من و حسام و فربد و سیاوش هم مسئول آوردن میز و صندلی و تزیین باغ شدیم قرار بود جشن تو خونه ی ما که وسط یه باغ بود برگزار بشه زنها هم مسئول تمیز کردن خونه شدن این وسط باز متوجه سوگل شدم که مث همیشه با یک غمی تو نگاش داشت همه رو نگاه می کرد باید هر جوری بود می فهمیدم چرا اینجوریه
شب خسته و کوفته همه رو مبلا ولو شدن هر کی یه چیزی می گفت باز هم من نتونستم خودمو نگه دارم
-- از همه بیشتر این سوگل خانم جان خسته شدن از بس کار کردن همش نگاه نگاه نگاه تو رو خدا این چشات ضعیف می شه ها
-- جواب این حرف من فقط یک لبخند تلخ ...
صبح همه چیز حاضر بود فقط نقشه ی آوردن آقاجون که اونم افتاد گردن من و کیانا ی بیچاره ... همیشه همه ی کارهای سخت رو باید ما انجام می دادیم ولی خوب ناگفته نماند که آقاجونم به ما ارادت خاصی داشت ه بعداً فهمیدم به خاطر شباهت منو کیانا به دایی نوید بوده
صبح قبل از اومدن مهمونا همه حاضر و آماده بودن من یک کت سیاه اسپرت با یک شلوار جین سیاه با پیرهن سفید و کفشای اسپرت سفید پوشیدم وقتی اومدم بیرون چشمم افتاد به سوگل که باز با همون نگاه نشسته بود کنار استخر یک کت و شلوار مشکی با نوار های سفید خیلی شیکی تنش بود و باز تو عالم خودش سیر می کرد رفتم پیشش و با یک سرفه صدامو صاف کردم که متوجه حضورم بشه که با سرفه ی من برگشت به عقب و بدون هیچ حرفی منو نگاه کرد ...
-- چیه دختر دایی خلوت کردی ... چرا پیش دخترا نیستی ؟
هیچی نگفت اون موقع متوجه صورتش شدم چشمایی هم رنگ چشمای خودم که بعضی موقع ها رنگش تحت تاثیر احساساتش تغییر می کرد این چشم ها رو قبل اومدن دایی اینا فقط منو کیانا داشتیم که نمی دونستیم شبیه کیه اما بعد متوجه شدیم که شبیه دایی نویده بینی و لبـ ـهای خوش فرمی داشت که متناسب صورت سفیدش بود با موهای طلایی که به سادگی رو شونه هاش ریخته شده بود و برخلاف دختر های دیگه که الان داشتن تو اتاق به آرایش و موهاشون می رسیدن هیچ آرایشی نکرده بود که خیلی هم بهش می اومد و بدون آرایش خیلی خوشگل بود و همین زیبایشون دو چندان می کرد وقتی به خودم اومدم که به یک ببخشید از کنارم رد شده بود و رفته بود، صدای فریاد منو به خودم اورد
-- کیان تو که هنوز وایسادی مگه قرار نبود با کیانا برین دنبال آقا جون؟!!!
… ادامه دارد …
سپاس شده توسط:
#6
-- کیانا کجاست؟
-- دو ساعته داره دنبال تو می گرده
-- بهش بگو من تو ماشین منتظرم بیاد بریم
به طرف ماشین حرکت کردم اصلاً تو خودم نبودم همش صورت سوگل جلوی چشمم بود باید یه کاری می کردم حتی شده باید از خودش می پرسیدم
کیانا -- اُی کجایی ؟
-- هان چیزی گفتی؟
-- دو ساعته دارم صدات می کنم حالا می گه چیزی گفتی می گم راه بیفت بریم دیگه
رسیدیم جلوی در خونه ی آقاجون ... آقاحیدر در رو باز کرد ( آقا حیدر سرایدار و باغبون و یه جورایی دوست آقاجون بود)
-- سلام آقا حیدر
آقا حیدر – سلام کیان جان، خوبی؟تو چطوری دخترم؟
کیانا -- سلام آقا حیدر ممنون خوبم شما چطورین؟
آقاحیدر-- خوبم دخترم
-- آقا حیدر آقاجون هست؟
آقا حیدر -- آره پسرم پشت ساختمونه
-- پس فعلاً
کیانا -- فعلاً
با هم راه افتادیم رفتیم پشت ساختمون آقا جون رو صندلیش رو به باغ نشسته بود و یه کتابم دستش بود ولی اصلا به کتاب توجهی نداشت تو عالم خودش غرق بود، باز شیطونیم گل کرد از پشت بهش نزدیک شدم و گفتم :
-- حاج ممد( بعضی وقتا به شوخی حاج ممد صداش می کردم) نگران نباشید یا خودش می یاد یا خبرش
آقا جون – پسر تو باز پیدات شد یه چند روزی نبودی خیال ما هم راحت بود
-- اول سلام بعدم دست شما درد نکنه می بینم که خیییلی دلتنگ بنده شده بودین
کیانا – سلام آقاجون
آقا جون-- سلام دختر گلم مگه این کیان می ذاره آدم حواسش سر جاش باشه
-- داشتیم حاجی با همه آره با مام آره من نمی ذارم حواستون سر جاش باشه یا اون خانومه
آقاجون-- کدوم خانومه؟
-- همون که تو نخش بودین دیگه قرار بود یا خودش بیاد یا خبرش همون که تو فکرش بودین همون رو می گم !!!
آقاجون—استغفرا.. تو آدم بشو نیستی کیان
-- لطف دارین شما
کیانا – اَه کیان بسه دیگه ... آقا جون حاضر شین بریم
آقاجون -- کجا بابا
کیانا – بریم خونه ی ما
آقاجون – خبری شده؟
-- آره آقا جون می خوایم بریم خواستگاری
آقاجون – راست می گی کیان ... آره کیانا راست می گه ... یا داره باز سربه سرم می ذاره
-- آخ آخ آخ ... پیرم پیرای قدیم وقتی می گفتی برات داریم می ریم خاستگاری رنگ به رنگ می شدن ... برو حاجی برو یکی از اون لباس های دامادیتو بپوش که عروس خانم از تیپتون خوشش بیاد
آقاجون – کیان باز تو ... وایسا ...وایسا بهت گفتم ... یه پدری ازت در بیارم... لا اله الا الله
کیانا – آقاجون حرفهای اینو جدی نگیرین ... برین یه لباس تر و تمیز بپوشین بریم
آفاجون—کیانا تو هم داری منو مسخره می کنی؟
کیانا—نه به جون آقاجون فقط گفتم یعنی حاضر بشین بریم
-- آقا جون فقط این ریشاتونم بزنید که عروس خانم نترسه یه دوشم بگرین که بو ندین آخه عروس خانم حساسسسسسس
آقاجون – کیان مگه دستم بهت نرسه !!!!
تا آقا جون حاضر بشه گوشیم زنگ زد فرهان بود
فرهان -- الو پسر کجایی؟
داریم دامادو از آرایشگاه می گیریم بریم دنبال عروس خانم
فرهان – چی چی داری واسه خودت بلغور می کنی مگه امروزمهمونی ندارین !!!!
-- آره خوب مهمونیه دیگه
فرهان – مثل بچه آدم حرف بزن ببینم چی می گی؟
-- هیچی بابا ... کجایی؟
فرهان -- راه افتادم دارم می یام
-- اگه نزدیکی بیا خونه ی آقاجون با هم بریم
فرهان – آره اتفاقاً تو اون مسیرم ... پس خودمو می رسونم
-- باشه
پنج دقیقه نگذشته بود که صدای در اومد از طرز در زدنش فهمیدم که فرهانه آخه این فرهان وقتی زنگ می زد انگار داره عروس می بره بیب بیب بییییب
-- هی اومدم بابا ... مرتیکه چرا زنگو می سوزونی
فرهان – یوهو، سلام من اومدم
-- آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ .... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
فرهان – چرا آقاجون راضی نشد؟
کیانا -- مگه می شه جلوی زبون این کیان دوام بیاره ... سلام
فرهان – سلام سرکار خانم بفرمایید مگه می شه کسی مثل شما یه نفر رو به جایی دعوت بکنه طرف راضی نشه
-- اِاِاِ ...نشد که ... قرار نبود بازار ما یکی رو کساد کنید که
فرهان --- کی همچین جسارتی فرمودیم
-- اون موقع که زبونه ما رو به دعوت این خانوم فوختین
فرهان – آخه ارزش دعوت ایشون بیشتر از زبون شماست ... شما بودین نمی فروختیم؟
-- فرهان جان با هم تنها می شیم دیگه نه؟
فرهان – خانم هی من می گم ارزش زبون ایشون رو پایین نفرمایین شما هی می گین نه دعوت من ارزشش بیشره
کیانا – اَه شما دو تا رو تا صبح ول کنن همینجوری به هم می پرین من موندم شما چه جوری با هم دوستین ...
تو همین حال صدای آقاجون اومد
آقاجون -- بچه ها من حاضرم بریم
-- به ... آقا داماد هم که تشریف آوردن
آقاجون – کیان تو دست بردار نیستی نه... حالا یه دومادی نشونت بدم که صد تا دوماد از کنارش در بیاد... وقتی به بابات گفتم ماشینتو چند روزی از دستت گرفت این بار می فهمی که دوماد به کی می گن ؟
-- اِ آقا جون من غلط بکنم به شما دوماد بگم ... فرهان زشته این چه حرفیه که به دوماد ... نه آقا جون می زنی؟ هان !!!
فرهان در حالی که می خندید – سلام آقاجون
آقاجون – اِ سلام پسرم مگه این کیان می ذاره آدم حواسش سر جاش باشه
-- البته ایشون روشون نمی شه بفرمایند عروس خانم حواسی براشون نذاشته همه تقصیر ها رو به پای بنده می نویسن
آقاجون – کیان حالا ببین به بابات می گم یا نه
-- نه نه آقا جون غلط کردم … شما که این همه مهربونید من که این همه شوخم می خوای ماشینمو از دستم بگیرین بذارم برم
آقاجون – نه کیان تو آدم بشو نیستی تقصیر خودتم نیستا از خونته خون کار خودشو می کنه
-- آره آقاجون هی من گفتم خون این حاج ممد رو به من تزریق نکنید اینا حالیشون نشد
کیانا—کیان تمومش می کنی یا نه دیر می شه ها
فرهان -- می گن حرف حسابو باید از خانوما شنید (در حالی که ساعتش رو نشون می داد) اینه ها دیر شد
آقاجون – می بینی تو رو خدا فرهان جان این کیان با همه آره با منه پیرم آره
-- آقاجون بنده که نمی تونم بین افراد تبعیض قائل بشم که … روان شناسا می گن …
کیانا – اَه کیان
فرهان -- کیانا خانم ، آقا جون بیاین با من بریم تا این کیان هر چی دوست داره تا فردا در مورد روان شناسا حرف بزنه چطوره ؟
آقاجون – آره پسرم بیا بریم
-- اِاِ به همین زودی منو فروختین ... بیاین بیاین شما مسافرای خودمین ... شیرین عسل تو هم وقتی خودت تنها اومدی می فهمی خود شیرینی نباید بکنی
خلاصه کلی با شوخی و خنده بالاخره رسیدیم جلوی خونمون
آقاجون – پسر اینجا چه خبره نکنه راستی راستی عروسیه
-- آقا جون کنترل خودتون رو حفظ کنید یه خاستگاری رفتن که این همه هیجان نداره
آقاجون – کیانا تو بگو اینجا چه خبره؟
کیانا – هیچی آقاجون بیاین داخل خودتون می فهمین
با هم راه افتادیم رفتیم تو ... به محض رسیدن فرهان هم به ما ملحق شد و با هم داد زدیم
-- آقاجون تولدتون مبارک
آقاجون همون جوری تو بهت و حیرت داشت ما رو نگاه می کرد
آقاجون – پسر نمی تونستی اینو از اول مثل بچه آدم بگی ... حالا مگه من بچه سه سالم که واسم جشن تولد گرفتین
-- آره آقا جون من هی به اینا گفتم یه بارکی واسش عروسی بگیریم اینا قبول نکردن
آقاجون -- برو تو هم نمی شه باهات حرف زد
از دور سیاوش و سوگل رو دیدم که دارن به ما نزدیک می شن
سیاوش – سلام آقاجون
سوگل – سلام
آقاجون یه لحظه تو چهره ی سوگل خیره شد انگار که چیز عجیبی دیده باشه منم زود پا در میانی کردمو گفتم
-- آقاجون ایشون سیاوش دوست من و ایشونم خواهرشون سوگل خانم ...
آقاجون به خودش اومد و گفت
آقاجون -- سلام ... از آشنایتون خوشبختم
سیاوش – ما هم از آشنایتون خوشبختیم و مشتاق دیدار بودیم
دیگه ایستادنو جایز ندونستم دیدم ممکنه صحبت به جاهای باریکی بکشه واسه همون در حالی که آقاجون رو به طرف مهمونا هدایت می کردم گفتم
-- آقاجون مهمونا منتظرن بفرمایید... کیانا جان شما هم به مهمونا برس منم الان می یام
رفتم آقا جون رو به مهمونا تحویل بدم خودم گیر کردم بعد یه مدت موقیت رو مناسب دیدم و جیم شدم
-- فرهان پس بچه ها کوشن چرا تنهایی ؟
فرهان – اِ اومدی کجایی دو ساعته، من از اونا جدا شدم بیام ببینم تو کجا موندی پس ... نمی دونم کجا رفتن
-- هیچی بابا بین مهمونا گیر افتاده بودم ... بیا بریم پشت اون میز بشینیم
فرهان خوب چه خبر از کارهای سربازیت یه چند روزی هست خوب از زیرش در می ری ... نکنه بابات یادش رفت
-- آره بابا ... می خوام تو این اوضاع به نفع خودم استفاده کنم بابا رو راضی کنم سربازیمو بخره ... راستی از مسابقات چه خبر کی برگذار می شه؟
فرهان – هان چی می گی ؟
-- می گم از مسابقات خبر داری ؟
فرهان – آره آره ... خوبه
-- اِ چرا پرت و پلا می گی ؟
برگشتم دیدم فرهان مات و مبهوت به یه جا خیره شده وقتی مسیر نگاهشو دنبال کردم متوجه شدم که داره به کیانا که به سیاوش حرف می زنه نگاه می کنه
-- کجایی پسر با توام ها
فرهان – چیزی گفتی ؟
-- چی شد چرا یه هو یه جوری شدی اتفاقی افتاده؟
فرهان – نه نه هیچی
-- ناراحت به نظر می یای؟
فرهان – چیز مهمی نیست
دیگه ادامه ندادم یه چند وقتی بود که متوجه شده بودم رفتارهای فرهان نسبت به کیانا عوض شده اما مصلحت می دونستم چیزی نگم تا خودش یه چیزی بگه ... در طول مهمونی چند دفعه این اتفاق افتاد منم متوجه حرکات فرهان بودم آخه هر چی بود چند سالی بود که با هم رفیق بودیم بعضی موقع هم متوجه نگاه های آقاجون بودم که گاه و بی گاه متوجه سوگل بود حدس زدم شاید به خاطر شباهتش به دایی نوید باشه !!!!
همه تو مهمونی یه جوری نگران بودن که آخرش چی می شه، که آقاجون دایی نوید رو قبول می کنه یا نه رفتارش در مقابل آقاجون چیه ؟!!!
بالاخره موقع اوردن کیک رسید منو فرهان کیک رو آوردیم دختر ها هم مسئول شمعا شدن و روشنشون کردن
-- آقاجون بیا شمعا رو فوت کن
آقاجون – مگه من بچه ام نکنه می خواین منو مسخره ی خاص وعام کنید
خلاصه به هر جون کندنی بود آقاجون رو راضی کردیم که شمع ها رو فوت کنه ولی دیگه بریدن کیک رو قبول نکرد مجبوری رفتیم سراغ اهدایی ها بالاخره نوبت هدیه ی من رسید وقی آقا جون کادو رو باز کرد با یه شلوار جین آبی با یه کفش اسپرت رو به رو شد که از قبل برای خنده وسایل های خودمو کادو پیچ کرده بودم همه زدن زیر خنده ، بعد از کلی خنده و شوخی هدیه ی اصلی رو که یه جعبه ی منبت کاری شده با یک جلد شاهنامه ی فردوسی توش بود رو به آقا جون دادم که انصافاً خدا تومن هم بابتش داده بودما . برق رضایت رو می شد تو چشم های آقاجون دید آخر سر بعد از این که همه کادو هاشون رو دادن، سیاوش و سوگل اومدن جلو یه لحظه رنگ همه پرید سیاوش خودش رو جمع و جور کرد و به زور شروع به صحبت کرد
سیاوش – آقاجون ... ما یعنی منو سوگل درسته که تا حالا شما رو نمی شناختیم ولی می خواییم یه هدیه ی ارزشمندی رو بهتون بدیم...
سوگل – البته شاید شما از دیدن هدیمون زیاد خوشحا ل نشید ولی این هدیه ای که ما بهتون می دیم با ارزش ترین چیز هایی هستن که داریم و برای ما خیلی مهم هستن ...
سیاوش – که انتظار داریم این ارزش رو واسه شما هم داشته باشن البته ببخشید که نمی شد کادو پیچ کرد ...
همه مات و مبهوت به هم نگاه می کردن مامان اینا هم همشون چشماشون اشک آلو بود که تو این موقع سیاوش و سوگل هم زمان گفتن :
-- بابا مامان
با این حرف در سالن باز شد و دایی نوید و زن دایی مهرانه رو پله ها ظاهر شدن ...
سپاس شده توسط:
#7
من -اقا جون
-اقا جون
- ولم كن كيان بزار ببينم اين كيه روبه روم ايستاده همون پسر بي معرفت منه يا .......
دايي نويد - اقا جون.......
حالا ديگه اونا پيش هم رسيده بودند چشماي هر دوتاشون گريان بود همه چشم شده بوديم و به اونا نگاه مي كرديم
اقاجون- كجا اين مدت گذاشتي رفتي؟هان نگفتي پدري دارم چطور همه چيز رو پشت سرت گزاشتي و رفتي
-شما گفتي آقاجون
- من گفتم تو چرا تركم كردي نمي دونستي چقدر دوست دارم؟
با هر حرفي كه مي زدند به هم نزديك تر مي شدند آخر سر به هم رسيدند و همديگه رو بغـ ـل كردند .صحنه ي جالبي شده بود چشماي همه گريون بود همه تحت تاثير قرار گرفته بودند . بلاخره بعد از نيم ساعت اقاجون راضي شد كه دايي رو ول كنه .گويا تازه متوجه بقيه شده بود .اول سراغ زندايي رفت و پيشوني او رو بـ ـوسيد بعد برگشت سمت سوگل و سياوش كه كنار هم ايستاده بودند دايي گفت:اقاجون اينا بچه هاي منند
آقاجون اون دوتا رو هم در اغـ ـوش گرفت و رو به دايي گفت: از اول متوجه شباهت اين دختر به جوونياي خودت شدم چشماش مثل چشماي خودته
من- آقاجون مي خوام به افتخارتون براتون بزنم . يك اهنگ توپ براتون ساختم فقط براي شما
بعد با تشويق ديگران رفتم سراغ پيانوم و شروع به زدن كردم . اهنگ شادي رو براي امروز تنظيم كرده بودم حدود ده دقيقه طول كشيد تا تموم بشه طبق معمول بعد از زدن كلي برام دست زدند و حمايتم كردند
حالا ديگه جشن رنگ و بوي ديگه گرفته بود همه دور هم نشسته بودند و به حرفاي اين پدر و پسر گوش مي دادند . تا ساعاتي بعد از نصف شب همچنان تولد ادامه داشت ولي اخر سر آقا جون با دايي به خانه اش برگشتند و بقيه هم كم كم رفتند . ولي زندايي و دايي زاده ها موندند خونه ي ما
تقريبا ساعت 9 صبح فرداي اون روز بود كه گوشيم زنگ زد وقتي شماره ي روي اون رو ديدم با تعجب جواب دادم .فرهان بود .امكان نداشت فرهان وقتي كه بيكاره زودتر از 10 بلند بشه ولي الان!!!!!!!!!!!!
- بله بگو سلام
- باز سلام رو انداختي آخر . سلام چطوري؟ هنوز خوابي؟
- مي دوني ساعت چنده كله ي سحر زنگ زدي ببيني من خوابم يا بيدار؟
- اولا كله ي سحر نيست و دوما بايد باهات حرف بزنم تا يك ساعت ديگه كافيشاپ هميشگي
- چي شده؟اتفاقي افتاده؟
- نه .نه هنوز چيزي نشده ولي اگه دست نجنبونم چيزي مي شه
- پسر چرا اين طوري حرف مي زني من امروز از حرفات سر در نمي آرم
- بيا كيان .تا يك ساعت ديگه
بعد هم قطع كرد .گيج شده بودم از دست اين پسر معلوم نيست چي كارم داره .از رو تخـ ـت بلند شدم و رفتم يك دوش گرفتم و رفتم سراغ لباسام بازم سياه و سفيد .شلوار لي سياهم با بلوزم كه مخلوط سياه و سفيد بود با كتوني هاي سياهم .........
رفتم پايين ديدم هيچ كس هنوز بيدار نشده .همه جا سكوت بود ولي يهو صدايي از آشپزخونه اومد رفتم سمت آشپزخونه و ديدم سوگل داره صبحانه رو آماده مي كنه
- سلام سوگل خانوم
- سلام اقا كيان
- مثل اينكه سحر خيزيد كه با خستگي ديشب باز تونستيد زودتر بيدار بشيد
- تقريبا بله مال اونجا از 7 صبح بيدار مي شديم
- آهان حالا صبحانه آمادست من يك چيزي بخورم؟
- بله بفرماييد من براتون چاي بريزم
نشستم و او هم در حالي كه چاي ميريخت مي ديدم كه در فكر فرو مي رود
- ميشه يك سوال بپرسم دختر دايي؟
- بله البته
- چرا شما بر عكس ساير افراد خانوادتون از ديدن اين فاميل جديد خوشحال نيستيد؟
- نه شما اشتباه فكر مي كنيد من خيلي هم خوشحالم كه بابا بلاخره با خانواده اش آشتي كرد و....
- ولي شما هميشه غمگين هستيد نكنه دلتون برا نامزدتون تنگ شده؟؟؟؟؟
اين جمله را با تمسخر بيان كردم
- ببينيد آقا كيان ديروزم شما يك اشاره اي به اتابك كرديد ولي من مجال جواب دادن پيدا نكرد....... من براي اون دل تنگ نشدم من براي اين ناراحتم كه.......من از اتابك بدم مياد نمي خوامش ولي جرات مخالفت با بابا و مامان رو هم ندارم
- يعني شما مي خوايي واسه خاطر بابات زندگي خودتون رو نابود كنيد؟
- نه... نه ولي....
ديگه مجال حرف زدن پيدا نكرديم چون مامان و زندايي به آشپزخونه اومدند و با اومدن اونا سوگل حرفايش را قطع كرد منم بلند شدم و گفتم:سلام مامان سلام زندايي
- سلام كيان
- سلام پسرم
- مامان با اجازت من برم بيرون ببينم اين فرهان چيكارم داره كه بهم زنگ زده و گفته كه مي خواد منو ببينه
- باشه برو ...برا نهار ميايي؟
- نمي دونم ولي شما منتظرم نباشيد فرهان رو كه مي شناسي
خلاصه از خونه خارج شدم و رفتم سمت كافيشاپ كمي دير كرده بودم ولي طبق معمول فرهان بروم نياورد
– كجايي پسر چند بار صدات زدم
- همين جام چي مي گفتي؟
- اره جون خودت مي گم چي مي خوايي سفارش بدم؟
- هر چي خودت بخوايي
بعد از سفارش فرهان به چشمام زل زد و گفت: كيان چته؟
- نمي دونم پسر فكرم مشغول يك موضوعي هستش؟
- چه موضوعي؟ چرا حرف نمي زني بايد با انبر دست از زير زبونت بكشم
- مربوط به سوگله .امروز بهم گفت نامزدش رو دوست نداره و داره واسه خاطر دايي و زندايي ازدواج مي كنه
- همون دختر داييت؟ خواهر سياوش؟
- اره
- دوسش داري؟
- نه .....نه .... من نمي تونم دوسش داشته باشم اين عشق ممنوعه است
- خوبه خودت مي دوني دوسش داري و انكار مي كني
- نه گفتم كه نه ..فقط دلم مي خواد كمكش كنم تا با اتابك ازدواج نكنه
- تا مي توني انكار كن ولي بلاخره روزي به حرفم مي رسي
- حالا اين رو بي خيال چي كارم داشتي صدام زدي؟
- يادته قبل از ماجراي سربازيت و رفتنت به شمال باهام راجع به شركت حرف مي زدي
- اره چطور مگه دوباره يادت افتاد اون موضوع تو كه گفتي تا بابا رو داري غم نداري
- تا امروز نداشتم ولي ......از امروز اين غم رو دارم دلم مي خواد مـ ـستقل بشم
- تو كه خونه و ماشين داري ديگه چي مي خواييي؟
- من كار ندارم فردا پس فردا رفتم خواستگاري نمي گن كارت كو؟ نمي گن داري از جيب بابات مي خوري؟
- حالا چي شده ياد خواستگاري رفتن افتادي نكنه گوشات مخملي شده؟ و مي خواي ازدواج كني
من داشتم شوخي مي كردم ولي قيافه ي فرهان جدي بود
- تا چند وقت پيش نمي دونستم دوسش دارم همش به خودم مي گفتم كه من فقط بهش احترام مي زارم و اونم براي همين با من راحته وتكلفي بينمون نيست ولي وقتي ديدم به غير از هم كساني هستند كه بهش احترام تو ام با عشق مي زارند و جلوي من با اون گرم مي گيرند آتش گرفتم .داشتم مي سوختم اون مال من بود سالها بود كه من داشتمش وبه كسي نمي دادمش ولي حالا مي خواند از دستم درش بيارندو من بايد دست بجنبونم و براي اولين قدم مي خوام كار پيدا كنم .كمي بعد يا با خودش حرف مي زنم يا به كسي مي گم كه پيام منو بهش برسونه و يا مي رم خاستگاريش
- فرهان چه خبرته پسر ترمز بريدي .اين همه مدت خودت رو خفه كرده بودي و الان ريختي بيرون حالا راستي راستي مي خوايي ازدواج كني؟
- اره مي خوام چون دوسش دارم
- آفرين حرفاي جديدي مي شنوم حالا كي هست؟
- مي فهمي ولي الان نه
- بگو ديگه فاميله؟ آشناست؟
- كيان نمي گم بي خيال شو
- ديدم امروز تو هم سياه پوشيدي نگو اقا عاشق شده مشكي رنگه عشق اقا فرهان
- اره ديگه اين جورياست حالا بگو ببينم چي كار مي كني؟ مي ري دنبال كاراي شركت و يا بي خيالش شدي و من برم سراغ كاراي ديگه
- نه حالا كه اينطوريه باشه بابا ماهم فردايي پس فردايي مي خواييم ازدواج كنيم منم بايد كار كنم يا نه .راستي كيانا هم هستا از اول بهم هشتار داده اونو يادم نره
- ايشون هم ميان؟
- اره .بابا هم راضيه خودشم از تو خونه نشستن خسته شده
- باشه پس تو برو سراغ ثبت و كاراي اداري من مي رم سراغ يك ساختمان اداري مناسب براي محل كار
- از كي برم؟
- از فردا چون الان نزديك ظهره و كمكم ادارات تعطيل مي شند
- اوهههههه پسر چه عجله اي داري من فكر كردم الان مي گي ماه بعد يا حداقل از شنبه
- تنبل بازي در نيار كيان فردا برو دنبال كارا
- باشه فعلا بلند شو بريم رستوراني جايي يك چيزي بخوريم اينجا كه غذا درست حسابي ندارند
خلاصه اون روز بعد حرفاي فرهان و رفتار ديشبش دچار سردر گمي شدم من فكر مي كردم كيانا رو مي خواد ولي الان با اين حرفا.....نمي دونم
سپاس شده توسط:
#8
تا سه چهار روز بعد از ديدار آقاجون و دايي اينا مدام اينور و اونور مهمون بوديم همه به افتخار بازگشت و آشتي دوباره ي دايي با ما مهموني مي دادند براي همين موقعت مناسبي براي صحبت كردن با سوگل پيدا نكردم ولي در عوض به علت اصرار هاي بيش از حد فرهان دنبال كاراي اداري بودم تا هر چه زودتر شركت رو تاسيس كنيم نمي دونم چي شده بود كه فرهان از ترس از دست رفتن دختر مورد علاقه اش داشت تند تند به كارا رسيدگي مي كرد در حالي كه عمرا فرهان كاري و ازش بخوايي و اون زير يك هفته برات رديف كنه
خلاصه بعد دوهفته كه از جشن مي گذشت يك روز تو خونه ي اقاجون جمع بوديم كه آقاجون از دايي نويد پرسيد:بلاخره چي كار مي كني نويد ؟تو تا كي ايران هستي؟ اصلا مي خوايي برگردي ايران يا اونجا مي موني ؟
- راستش اقاجون همون طور كه مي دونيد اول اين ماه زمان عمل مهرانه هستش تا اون موقع من بايد برم و به كارام رسيدگي كنم و به يكي دوتا پرونده رسيدگي كنم .چون تا الانم اونا رو انداختم رو دوش همكارام ولي براي اعلام نظر نهايي خودم بايد اونجا باشم .سياوشم فكر كنم بياد چون اونم بايد با صاحب شركت قبليش نسويه كنه و شركتش رو كه در اونجا داره بايد واگزار كنه تا اينجا با سرمايه اي كه بدست مياره بتونه شركت بزنه .ولي مهرانه اينجا مي مونه چون پرواز زياد براش خوب نيست اونطور كه امير علي مي گفت بايد از هر گونه استرس بدور باشه اونم اين جور پروازاي طولاني سوگل هم كه با من مياد ولي برگشتش؟ نمي دونم دست شوهرشه
- شوهرش؟ ..........!!!!!مگه سوگل ازدواج كرده ؟
- نه اقاجون به طور رسمي نه ولي نامزد داره و اتابك منتظر اونه تا بره پيشش اگه اين ماجراي بيماري مهرانه نبود تا حلا ازدواج كرده بودند
- داماد از آشناهاست؟
- پسر يكي از قاضي هاي اونجاست مادرش اهل ايرانه ولي پدرش اونجا متولد شده پدر بزرگ پدريش ايرانيه ولي مادر بزرگ پدريش يك امريكايي اصله
- چرا دخترت رو دادي به همچين آدمي تو اونجا مي دادي به يك ايراني اصيل والله به ملت خودمون نمي تونيم اعتماد كنيم حالا برداريم دختر بديم به اونا؟
- ولي اتابك سوگل رو خيلي دوست داره . سوگل هم همينطور
با اين حرف دايي انگار آب سردي روي من ريختند يعني چي سوگل اونو مي خواد مگه نگفته بود كه ازش بدش مياد .سرم درد گرفته بود ديگه ادامه ي حرفاي اونا رو نمي شنيدم مدام حرفاي سوگل و بعد دايي توي سرم مي چرخيد .بلند شدم و با يك ببخشيد راهيه حيات شدم تا كمي از سردردم كم بشه .كمي بعد از بيرون اومدنم ديدم كه كيانا اومد بيرون مثل هميشه اون بود كه ميومد دنبالم
- كجايي كيان؟
- اينجام روي تاب نشستم
- چت شده كيان چرا اين روزا اينطوري بهم ريختي؟
- من چيزيم نيست حالم خوبه
- اره جون عمت .به من دروغ نگو اگه ماجراي سربازيته كه اون موضوع تموم شد اگه نيست پس چيه؟ چرا زود عصباني ميشي؟ كم پيدايي... الانم كه معلومه دوباره سردرد گرفتي . تو وقتي سردرد مي گيري معلومه از چيزي ناراحتي
به چشمانش نگاه كردم چقدر خوب منو مي شناخت . چقدر خوب مي دونست كي و كجا بايد بياد پيشم ناخودآگاه بهش گفتم: اگه يك روز تو ازدواج كني من چيكار كنم بي تو؟
- چي؟كيان حالت خوشه ها من مي گم چته تو داري منو شوهر مي دي؟ نترس من ازدواج بكن نيستم تا آخر بيخ ريش خودتم اصلا كو خواستگار؟ بي خيال اين شو و منو نپيچون تا نگي چته ولت نمي كنم
- مي دوني كيانا ........
بعد شروع كردم به تعريف كل ماجرا از اولين روز كه رفته بودم تو نخ سوگل تا به الان بعد از تموم شدن حرفام كيانا كمي مكث كرد و بعد پرسيد:دوسش داري؟
-اه چرا من به هركي مي گم زود مي پرسه دوسش داري بابا كيانا تو كه خودت خوب مي دوني من نمي تونم دوسش داشته باشم درسته كه آقا جون دايي رو بخشيده ولي اين دليل نمي شه كه اون از شرطشم گذشته باشه . مي شه ؟
- نمي دونم ...ولي كيان تو با اين حرفا و كارات....
- من فقط مي خوام بهش كمك كنم تا ازدواج خوبي داشته باشه و با كسي ازدواج كنه كه دوسش داره ...
- حالا جز من با كي اين موضوع رو در ميان گذاشته بودي؟
- مثل هميشه با فرهان اونم همين رو گفت ولي..... راستي مي دونستي فرهان داره ازدواج مي كنه ؟
- چي؟ ازدواج مي كنه؟ باكي؟
نگاهي به چهره ي رنگ پريده ي كيانا كردم يعني اوهم ؟.. ..
- نمي دونم با كي نمي گه كيه فقط گفت كه ممكنه دختره ازدواج كنه و اون نتونه جلوش رو بگيره .برا همين داره سريع تر كاراي شركت و راست و ريست مي كنه كه هر چه سريع تر كارش شروع بشه و او هم بره خواستگاري
- شما دوتا توي همه چيز بايد با هم باشيد حتي تو اين جور مسايل
- يادت رفته اوايل ما سه تا با هم بوديم مي ترسم تو اين مورد هم با هم باشيم
- منظورت چيه؟
- هيچ چي ...بي خيال حالا بهم كمك مي كني بفهمم سوگل چي كار مي خواد بكنه؟ بلاخره كي رو دست داره؟
- باشه من باهاش حرف مي زنم اتفاقا امشب ميان خونمون
- چه بهتر .....پاشو بريم تو الان مي گن اين دوتا باز جيم شدند
اوايل دوران دانشجويي گاهي وقتي ميونديم خونه ي اقاجون اينا چون به خونه ي فرهان اينا نزديك بود زنگ مي زديم خونشون با هم قرار مي گذاشتيم و بعد من و كيانا جيم مي شديم از ترسمون حتي ماشين رو هم نمي برديم و با ماشين فرهان مي رفتيم واي كه چه روزايي بود
دو روز بعد كه جمعه بود و منم بيكار نشسته بودم تو اتاقم و با كامپيوترم ور مي رفتم ديدم كه كيانا وارد شدو رفت نشست روي تخـ ـت و اينم يعني بايد باهات حرف بزنم
كامپيوترم رو خاموش كردم و نشستم كنارش
- با سوگل حرف زدم
مثل هميشه بدون حاشيه رفتن رك و رو راست سر اصل مطلب
- چي مي گفت؟
- اون از اتابك متنفره ولي براي رضايت پدرش خودش رو عاشق نشون مي ده
- چرا آخه؟
- به خاطر مادرش و اينكه نمي خواد رو حرف اونا حرف بزنه
- اين احمقانست حالا خوبه كه توي اونجا بزرگ شده و از قوانين اونجا خبر داره
- نمي دونم ولي يك چيز ديگه...........
- چي چرا حرفت رو خوردي؟
- اون يكي ديگه رو مي خواد
- كي رو؟ .......اين حرف رو همراه با آهي كه از دلم بر مي خواست گفتم
- نمي دونم ولي گفت چون به اون نمي تونه برسه به همين قسمت راضيه
- اشتباه كرده راضيه . من بايد با اون حرف بزنم ولي تو خونه نمي شه مي توني بياريش بيرون
- تو مي خوايي چي بهش بگي؟
- مي خوام بهش بگم خودش رو بد بخت نكنه
- كي . كجا بيارمش ؟
- فردا براي ظهر و نهار بيار سر خيابون ساعت 10 منتظرتونم منم با فرهان ميام
- من كه مي دونم دوسش داري ولي ...........باشه تا فردا
- ممنون خواهري دوست دارم زياد
- خواهش داداشي
بعد از رفتن كيانا فورا شماره ي فرهان رو گرفتم
- سلام پسر چطوري؟
- خوبم .تو چطوري؟
- شكر راستي خوب شد زنگ زدي مي خواستم بگم كه جا پيدا شد به اميد خدا تا يك يا حد اكثر دوماه مي تونيم شروع به كار كنيم
- ااااخوب شد پس ولي من زنگ زدم بگم فردا با ما ميايي؟
- كجا؟
- نمي دونم .من و كياناو سوگل داريم بيرون تو هم ميايي؟
- من برا چي؟
- من مي خوام با سوگل حرف بزنم نمي خوام پيش كيانا باشه و از طرفي نمي تونم كيانا رو تنها بزارم اونم تو در بند گفتم يا با تو يا با سياوش بريم .
- اوكي ميام كي و كجا؟
- فردا ساعت 10.30 خونمون البته دم در
- حالا كه اينطوره كمي زودتر ميام تا باهم بريم ساختمان شركتم ببينيم تا بشه 10.30
- اوكي پس من ساعت 9 منتظرتم
- باشه فعلا
- فعلا
بعد از قطع تلفن روي تخـ ـتم دراز كشيدم و به فردا فكر مي كردم چي بهش بگم؟ چطوري بهش بگم؟ يا خدا....
سپاس شده توسط:
#9
تا صبح خوابم نبرد همش داشتم نقشه می کشیدم که چطوری بهش بگم؟... از کجا شروع کنم ؟... اگه گفت به تو ربطی نداره چی ؟ باید جوابشو چی بدم ؟.... اخه به من چه چرا اصرار مي كنم بهم اعتماد كنه؟… اصلاً واقعاً اينا به من ربطي داره اینا سوالهایی بود که مدام تو ذهنم رژه می رفت دم دم های صبح بود که خوابم برد با صدای زنگ موبایلم بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم و یه چند لقمه به زور خوردم باید حاضر میشدم الان بود که فرهان برسه یه شلوار کتان سفید با پیراهن مشکی با طرح های خاکستری و یه جفت کفش اسپرت تماما سفید پام کردموکمی هم با ادکلن مورد علاقم دوش گرفتموبا عجله زدم بیرون قرار بود از اونجا بلافاصله بیایم کیانا و سوگل رو برداریم بریم قبل از خارج شدن از در تو شیشه ی در به خودم نگاه کردم و بعد رضایت از وضع و تیپم رفتم سر خیابون تا با ماشین فرهان بریم از شانس بد من تا در رو باز کردم فرهان رو پشت در دیدم البته بی ماشین!!!
-- سلام پسر پس ماشینت کو؟!!...
-- سلام ... اَه دست رو دلم نذار که خونه !!!
-- چی شده؟
-- هیچی بابا صبح بلند شدم دست بردم ماشین رو روشن کنم هر کاری کردم روشن نشد نگاه کردم دیدم اِی دل غافل این که باکش خالیه رفتم به مامان می گم آخه مادر من این که تا دیروز باکش پر بود چه بلایی به سرش آوردین برگشته می گه بابات کار فوری داشت باکشم خالی ، دید اگه ماشینتو برداره که دادت هواست، مجبور شد باکش رو خالی کنه .... می بینی تو رو خدا شانس مارو
-- حالا آیه ی یاس نخون با ماشین من می ریم چه اشکالی داره
دوباره برگشتم داخل وماشینو برداشتم و زدیم بیرون اول رفتیم دفتری رو که فرهان پیدا کرده بود رو یه نگاهی انداختیم تو یه ساختمون تجاری نزدیکی های خونه هامون تو طبقه ی دهم یه دفتر دل باز بود ازش خوشمون اومد به پیشنهاد فرهان قرار شد کیانا رو هم ببریم یه نگاهی بهش بندازه بعد برگشتیم خونه ی ما ساعت 10:30 بود که رسیدیم کیانا رو هم برداشتیم رفتیم دنبال سوگل، سوگل حاضر و آماده بود که بلافاصه سوار شد و راه افتادیم
سوگل – سلام
-- سلام از ماست دختر دایی
با این حرف من فرهان کمی سرشو آورد جلو و در گوش من گفت :بع اَه اَه حالم به هم خورد بعد کمی خودشو کشید کنارو خودش با سوگل هم سلام علیکی کرد
سوگل-- ببخشید مزاحمتون شدم
-- چه مزاحمتی این حرفا چیه؟
فرهان – ببینم سوگل خانم شما این تعارف تیکه پاره کردنارو تو این چند روزه یاد گرفتین چه زود هم راه افتادین
سوگل –شما باید دوست کیان خان باشید درسته
-- آره راستی وقت نشد تو مهمونی شما رو به هم معرفی کنم این فرهان رفیق صمیمی و از برادر بهم نزدیکتر سوگل هم که معرف حضور هست
فرهان -- بله چه جورم !... آقا سیاوش چطورن خوب هستن ؟
سوگل – ممنون سیاوش هم خوبه
فرهان – باید هم خوب باشن چون فکر کنم طی این چند روز دوستای زیادی پیدا کرده باشن
فرهان این حرف رو با کنایه رو به کیانا گفت عکس العمل کیانا رو ببینه اما سوگل بی خبر از همه جا فقط یه لبخند زد منم آينه ي جلو ی ماشین رو طوری تنظیم کردم که بتونم ببینمش تا آخر راه رو با مزه پرونی های فرهان سر کردیم اما من هیچی از گفته های فرهان نفهمیدم مدام با خودم کلانجار می رفتم و به خودم می گفتم آخه خره تو رو سَ نه نه میخوای چی بگی ... چرا وقتي فكر مي كنی كه ممكنه اون با اتابك ازدواج كنه سر درد مي گيری؟... معلومه چت شده با صدای فرهان به خودم اومدم
-- کیان جان می خوای تا صبح ما رو تو خیابونا بگردونی بابا برو به یه پارکی جایی
گردشی تو پارک کردیم و یه بستنی هم خوردیم که ساعت شد 2 فرهانهم از مزه پرونی هاش دست برنداشته بود و همونجوری داشت یه ریز حرف می زد
-- فرهان دست بر می داری یا نه فکر کنم بچه ها گرسنشون شده باشه
فرهان – اَه تو که همه ی نقشه های منو به هم زدی داشتم دو ساعت رو مخ اینا کار می کردم که از زیر ناهار در ریم تو خرج نیفتیم تو همه رو به باد دادی حالا بفرما پول ناهار با خودت
-- همه ی این اداهارو در می یاری که از زیر پول ناهار در ری امروز نوبت تو بود خسیس
فرهان-- اِ بابا زرنگ سری قبل پول دو تا ناهارو دادی حالا از من انتظار داری پول ناهارچهار نفر رو حساب کنم زکی
-- بابا خسیس نخواستیم خودم پول ناهار رو می دم
فرهان – به این می گن حرف حساب بریم که خیلی گشنمه
کیانا و سوگل وایساده بودنو به اداهای فرهان می خندیدن با هم راه افتادیم رفتیم یه رستوران خوب که همیشه من و فرهان موقع جیم شدن می رفتیم اون رستوران انصافاً غذاهاش حرف نداشت بعد سفارش غذا و دسر و صرف ناهار در آرامش اومدیم بیرون رفتیم تو یکی از پارک ها شروع کردیم به قدم زدن بعد از اون با هماهنگي كه من با فرهان كرده بودم فرهان برگشت گفت:
-- كيان امروز اون بنگاهيه زنگ زد گفت اون دفتر مشتري داره هر چه زودتر به من خبر بدين من مي گم كيانا خانم رو ببرم ببينم اگه كيانا خانم هم راضي بود كارو تموم كنيم کیانا هم قبول کرد فرهانم از فرصت استفاده کرد سویچ رو ازم گرفت و با سرعت برق و باد ازمون دور شدن و جای هیچ اعتراضی رو هم واسه منو سوگل نذاشتن به قول معروف خودشون بریدن و دوختن و تنمون کردن حالا نوبت من بود که شروع کنم مونده بودم از کجا شروع کنم
-- سوگل خانم ساکتین چرا چیزی نمی گین؟
سوگل – چی دارم بگم؟!!!
-- اون روز داشتین در مورد نامزدتون حرف می زدین با اومدن مامان اینا حرفتون نیمه کاره موند
سوگل – ببخشید نباید در موردش حرف می زدم با گفتن این حرفا شمارم ناراحت کردم کار از کار گذشته دیگه نمی شه کاری کرد
-- من نمی فهمم کجا کار از کار گذشته شما چرا می خواین زندگی خودتون رو تباه کنین در حالی که از اون پسره چه می دونم اتابک خان متنفرید ( این حرف ها رو من داشتم می زدم یه لحظه شک کردم خودم باشم من و این حرفا!!!)
سوگل – چی کار باید می كردم وقتی بابا و مامانم راضی بودن و وقتی خبرشو می شنیدن قند تو دلشون آب می شد چطور می تونستم دل مامانم رو که مریض بود رو بشکونم حالا امیدوارم خوب پیش بره اتابک به من علاقه داره البته خودش این رو می گه منم امیدوارم بشه به حرفاش اعتماد کرد دیگه امید من به...
نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه از کوره در رفتم و گفتم :
-- معلومه تو داری چی میگی تو می خوای با زندگی خودت بازی کنی می خوای یه عمر خودتو اسیر کنی از تو که یه دختر تحصیل کرده ای این حرفها بعیده تو باید خودت واسه زندگی خودت تصمیم بگری گیرم که اتابک خان هم مرد خوبی باشه اصلاً يه پا آقا وقتی بهش علاقه نداری و به گفته ی خودت ازش متنفری چطوری یه عمر می خوای تحملش کنی صحبت یکی دو روز نیست صحبت یه عمر زندگیه تو نباید اجازه بدی دیگران برات تصمیم گیری کنن می فهمی چی می گم ؟
سوگل – کیان خان من همه ی اینا رو می دونم به همشونم فکر کردم کارم شب روز اینه شبا با کابـ ـوس های اون به صبح می رسونم ولی به هیچ نتیجه ای نمی رسم من نمیتونم دل مامان و بابا رو بشکونم می فهمی اونم حالا که قول و قرار ها گذاشته شده و بعد 30 سال بابا به آرامش رسیده نمی خوام دوباره به خاطر من آرامشش به هم بخوره
-- من با دایی نوید حرف می زنم ...
سوگل – نه نه خواهش می کنم این کار رو نکن نمی خوام فکر کنه غريبه بوده که من نتونستم خودم حرفامو بهش بزنم اگه اصلاً تونستم هم بزنم اگه بابا این قرار مدارهارو به هم بزنه موقعیتش اونجا به خطر می افته بابای اتابک هر کاری بگی ازش بر می یاد آشنا های زیادی اونجا داره نمی خوام بابام به خاطر من به مشکل بیفته خواهش می کنم چیزی بهش نگو
-- باشه سوگل تا تو نخوای من حرفی نمی زنم ،رو من هم حساب کن هر وقت هر کاری خواستی تا اونجایی که در توانم باشه کمکت می کنم ولی بازم می گم با عجله تصمیم نگیر رو حرفهای من فکر کن اصلاً مشخصات اون پسره رو بده به من ببینم کی است خیلی دوست دارم ببینمش
سوگل – ممنون از لطفت خوشحالم که تونستم حرفهای دلمو بهت بزنم و معذرت می خوام که ناراحتت کردم
-- منتظرت هستم اگه پشیمون شدی مشخصات اتابک رو هم بهم بده قول هم بده دیگه ناراحت نباشی قبول؟
سوگل – قبول
همين موقع بود كه گوشيم زنگ زد فرهان بود
-- پسر شما كجا غيبتون زد؟
-- شما كجاييد؟
فرهان-- تو پارك داريم دنبال شما مي گرديم
-- ما نزديكي هاي اون بوفه هستيم
فرهان – ما هم همون نزديكي ها هستيم ... آهان ديدمت
چرخيدم از دور فرهان و كيانا رو ديدم كه دارن واسه ما دست تكون مي دن و دارن مي يان پيش ما من هم براشون دست تكون دادمو در اين حين به سوگل گفتم:
-- يادت نره قول دادي ها
سوگل هم به زور یه لبخنی تحویل من دادو گفت:
-- بابت همه چيز ممنون يادم مي مونه ...
سپاس شده توسط:
#10
فرهان -- سلام بر همگي
سوگل -- سلام
-- سلام چي شد رفتين ديدين
كيانا – آره خيلي خوب بود من كه پسنديدم
فرهان – زنگ زدم واسه ساعت 8 قرار گذاشتم بريم بنگاه براي تموم كردن كار مي مونه وسایلا و دکراسیون شرکت که اونم دست کیانا خانم رو می بـ ـوسه
-- چرا کیانا
فرهان – چون سلیقشون از همه ی ما بهتره ... نه مرگ من می خوای تو بخری تو بخری که من می دونم اونجا رو می کنی تونل وحشت ...
-- وا چرا تونل وحشت
فرهان –دست تو باشه که همه رو سیاه سفید می کنی ... مرگ من فکر کن مبل سفید ، پرده ها سیاه، میزها سفید، صندلی ها سیاه، ... فکرشو بکن چه شود عزیز من دوران تلوزیون سیاه سفید گذشته ها
-- فرهان تو رو خدا چرند نگو باز شروع کردی
کیانا – مگه دروغ می گه خوب راست می گه دیگه
فرهان – تشکر مادمازل ... آقا کیان داشته باش هی بگو چرند نگو
-- اینم از خواهرمون
کلی با هم گفتیم و خندیدیم ساعت 7:15 بود که سوگل و کیانا رو رسوندیم خونه من و فرهان هم رفتیم دنبال کارهای دفتر بعد از تموم شدن کارها برگشتیم خونه همش فکرم مشغول بود داشتم به حرفهای سوگل فکر می کردم و با دلایل غیر منطقی که خودم هم باورشون نداشتم،خودمو گول می زدم چند روز از گردش ما میگذشت دایی نوید همه ی کارهای مربوط به برگشتشون رو کرده بودن فردا شب پرواز داشتن منم اصلاً حال خودمو نمی فهمیدم اون روز رو دایی نادر همه رو دعوت کرده بود خونشون ولی من حوصلشو نداشتم از همه بیشتر حوصله ی صبا و صدا رو!!! ... بلاخره به هر مصیبتی بود رفتم ولی کاش نمی رفتم چون بد از دیدن ناراحتی سوگل حالم بدتر هم شد خلاصه به هر بدبختی بود بعداز جمع شدن همه خونه ی آقاجون دایی نوید اینا رو راهی کردیم دیگه هیچی حالیم نبود اون شب رو تا صبح تو اتاق رژه می رفتم چه مرگم شده بود نمی فهمیدم کم و بیش فرهان هم از حال و اوضام خبر دار شده بود و سعی داشت با شوخی هایی که می کنه منو از عالم خودم در بیاره صبح باز صدای زنگ موبایل بلند شدم صفحه ی گوشی رو نگاه کردم باز این پسره فرهان بود
-- مرد حسابی مگه تو کار و زندگی نداری کله سحر مثل خروس بی محل همه رو بیدار می کنی
فرهان -- اولاً سلام ... ثانیآ دست شما درد نکنه با این عناوین زیباتون ما رو سرافراز می فرمایید ...ثالثاً ساعت بالا ی میزتان را ملاحظه بفرمایید ... رابعاً آخه الاغ کی به ساعت 11:30 می گه کله سحر ... خامساً خروس بی محل جناب عالی هستید نه بنده ... و اما سادساً...
-- فرهان دست بر می داری یا نه حوصله ندارم یه چیز بهت می گما
فرهان – جناب عالی خیلی بی جا می فرمایید... حاضر شو دارم می یام دنبالت
-- چی چی روحاضر شو ن می گم حوصله ندارم الان از خواب بلند شدم تو می گی حاضر شو دارم می یام دنبالت
فرهان – تا یه ساعت دیگه اونجام بای
-- فرهان ...
گوشی رو قطع کرده بود به اجبار بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم چند تا لقمه هم به زور مامان خوردم لباس پوشیدم تو همین حین بود که فرهان زنگ خونه رو زد
فرهان – سلام خاله نسیم
مامان-- سلام پسرم خوبی؟ مامان اینا خوبن؟
فرهان – مامان اینا که خوبن سلام می رسونن ولی این کیان اگه به بالو پر ما نزنه ما هم حالمون خوبه
از پله ها اومدم پایین
-- فرهان باز تو چی داری به این مامان بیچاره ی من می گی ... راستی مامان تو چرا سرکار نیستی ؟
فرهان – ملاحظه بفرمایید ... (رو به مامان) با عرض پوزش
برگشت به طرف من گفت:
آخه الاغ کی روز جمعه می ره سر کار که مادر جنابعالی هم بره
-- (یه دستی به صورتم کشیدموبا خمیازه گفتم) امروزجمعس ... پس چرا نذاشتی بخوابم مرض داری؟
فرهان – حرف اضافه موقوف ... حالا یه چیزی هم طلب کار شدیم
خلاصه به هر قیمتی بود فرهان به زور کتک منو برد بیرون با ماشین فرهان رفتم یه گشتی تو خیابون ها زدیم فرهان هم به همه چی متوسل شد که حال منو عوض کنه آخر سر هم با هم رفتیم رستوران همیشگی
فرهان – اَه ... اعصاب منو ريختي به هم معلومه تو چته؟ کیان یه چیزی می گی یا نه... ببینم نکنه عاشق شدی؟
-- فرهان تو رو خدا دست از سرم بردار چرند نگو
فرهان – میگی چی شده یا نه
-- دایی نوید اینا برگشتن امريكا
فرهان – سیاوشم....؟
-- آره فقط زن دایی مهرانه مونده
فرهان – آخیشششش.....
-- چیزی گفتی ؟
فرهان – نه نه ... حالا خوب برگشتن دایی نوید اینا به تو چه ربطی داره نکنه به خاطر سوگل ناراحتی؟
-- فرهان ، من می خوام کمکش کنم
فرهان – دوسش داری؟
-- تو باز شروع کردی؟ من می گم این امکان پذیر نیست میگم این عشق ممنوعس تو خانواده ي ما ازدواج خانوادگي ممنوع هستش باز تو می گی دوسش داری
فرهان – آره ارواح خاک عمه ات ... رادياتور عشق من ازبهر تو، آمد به جوش *** گر نداري باورم (بعد در حالی که به قیافه ی من اشاره می کرد) بنگر به روي آمپرم
-- دست بر میداری یا نه
فرهان – حالا... خوب می خوای چی کار کنی؟
-- می خوام ببینم این نامزد سوگل کی هست؟ ...چي كارست ....اصلا بدرد سوگل مي خوره يا لياقتش رو نداره...؟ کمکم می کنی؟
فرهان – حالا غذاتو بخور ببینیم چی می شه
بعد از اینکه اومدم خونه حالم یه کم بهتر شده بود اینا رم به فرهان مدیون بودم واقعاً دوست خیلی خوبیه!!!
فردا رو با هم قرار گذاشتیم بریم دنبال وسایل های شرکت هر جوری بود کم و بیش تونستم باز حرف خودمو به کرسی بشونم و رنگ های سیاه و سفید بخرم بعد از کلی این در و اون در زدن باز کمی از وسایل موند که دیگه قرار شد اونا رم بعداً بخریم تو این مدت هم کارهای ثبت شرکت آماده شده بود و می تونستیم شرکت رو راه بندازیم فرهان هم خودشو به آب و آتیش زده بود که هر چه زودتر شرکت افتتاح بشه ولی ما کار افتتاح شرکت رو گذاشتیم برای بعد از برگشت دایی نوید اینا تا بتونیم تا اون وقت کارهای باقی مونده رو هم انجام بدیم ولي فرهان بشدت مخالف اين كار بود .اون مي خواست هرچه سريعتر كارمون راه بيوفته ولي هنوزم كه هنوز ه چيزي راجع به اون دختر نگفته بود تا اينكه........
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ازدواج اکرم | زهرا اسدی nabze_t 9 2,297 ۱۶-۰۶-۹۵، ۱۲:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ma-ali
  رمان دست منو بگیر ا فاطمه اشکو و پگاه مرادی کاربران انجمن sadaf 56 6,734 ۲۹-۰۴-۹۵، ۰۴:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: حباب
  رمان از کنکور تا ازدواج | razi93 ملکه برفی 125 8,473 ۲۴-۱۰-۹۴، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان باز هم ازدواج اجباری | mahla.r ملکه برفی 32 20,484 ۱۹-۱۰-۹۴، ۰۱:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: تنهایی
  رمان حوالی من توقف ممنوع | مهدیه نخجوان ۱۴ *hasti* 17 1,148 ۱۸-۱۰-۹۴، ۰۴:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: *hasti*
  رمان آرزو های دور دست | زهرا و آیلا (زندگی یکی از کاربران سایت ) .مليكا. 45 1,695 ۲۹-۰۳-۹۴، ۱۲:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  دالان عشق | ایدا و سارا کاربران انجمن nafas 94 9,010 ۱۰-۰۳-۹۴، ۰۱:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان عشق ممنوع 2 (Aşk-ı Memnu)| کار گروهی sadaf 49 13,795 ۱۲-۰۸-۹۳، ۰۶:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ورود دختران ممنوع | rOya9800 ملکه برفی 90 21,567 ۰۶-۰۸-۹۳، ۱۲:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رقابت عشق | باران کرمی +~*Armina*~ کاربران انجمن nafas 86 7,495 ۱۰-۰۵-۹۳، ۱۲:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
27 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
asma123 (۰۱-۰۹-۹۴, ۰۸:۳۹ ق.ظ)، آرام18 (۲۴-۰۶-۹۴, ۰۶:۳۲ ب.ظ)، nazbtnyh (۲۵-۰۹-۹۴, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، نیایش مامان (۱۲-۰۶-۹۴, ۱۱:۲۰ ق.ظ)، elMira.j (۲۵-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۳ ب.ظ)، yasamin.75 (۰۶-۰۷-۹۴, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، روسانا مهلبونه (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، گلپرک (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، بهار۶۰ (۰۶-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، حبیب (۲۴-۰۹-۹۴, ۰۶:۳۳ ق.ظ)، bahar11 (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، Fayrazzaghi (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، االهه (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، leila73 (۰۲-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۰ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۹ ب.ظ)، K.T.M (۱۰-۱۱-۹۵, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۹:۲۸ ق.ظ)، bmbm (۰۱-۱۰-۹۶, ۰۷:۵۴ ب.ظ)، fahangar217 (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Aram72 (۰۴-۰۴-۹۶, ۱۱:۴۵ ق.ظ)، ياسي (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۹:۲۵ ب.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۷ ب.ظ)، سارا1339 (۱۹-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، 7684 (۲۳-۰۹-۹۵, ۱۱:۳۰ ق.ظ)، anita__.sh (۰۳-۰۲-۹۶, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، QaseDak (۱۸-۰۷-۹۶, ۰۴:۰۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان