انجمن ايران رمان



از دل آتش | pari63
زمان کنونی: ۰۶-۱۲-۹۶، ۰۹:۲۱ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: arezoo
پاسخ 103
بازدید 12380

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از دل آتش | pari63
#1
"تينا چي شد پس؟"
"صبر كن ، بالا بياد ، بهت ميگم"
مامان با ليوان بزرگ آب پرتقال اومد توي اتاقم. بهش نگاه كردم. با خودم فكر كردم خودش بيشتر از من به محتويات اون ليوان احتياج داره. من كه نگراني و استرس نداشتم. اين مامان بود كه از صبح تا حالا ده بار آب قند خورده بود و توي پذيرايي در حالي كه روي زمين دراز كشيده بود پاهاشو گذاشته بود روي مبل تا خون به مغزش برسه و از حالت استرس در بياد.
نيمه ي دوم شهريور ماه بود. . من هم مثل همه ي دانش آموزهاي پيش دانشگاهي، منتظر اعلام نتايج سازمان سنجش بودم. البته نه نگران بودم ، نه دلشوره اذيتم مي كرد. از قبول شدنم مطمئن بودم و به رشته ي انتخابيم افتخار مي كردم. تنها نگراني من از واكنش مامان بعد از فهميدن موضوعي بود كه من و بابا مثل يك راز ازش مخفي كرده بوديم. من بدون اينكه به مامان چيزي بگم توي رشته علوم انساني كنكور دادم و براي انتخاب رشته هم فقط روانشناسي دانشگاه هاي تهران رو زدم. شك نداشتم كه قبول مي شم اما مامان هم مسئله ي كوچكي نبود كه بخوام نديده بگيرمش. مامان نسرين من كه تك فرزند و نور چشم مامان و باباش بود، از دوران نوجواني دلش مي خواسته دندونپزشك بشه. اما بعد از آشنا شدن با بابا توي يك مراسم عروسي ، يك دل نه صد دل عاشق هم ميشن و با هم ازدواج مي كنن. اين اتفاق درست زماني ميفته كه مادر سال آخر دبيرستان بود و بايد اون سال در آزمون كنكور شركت مي كرد . مامان به گفته ي خودش دختر درس خون و باهوشي بوده. اما پدر عشق بسوزه كه وقتي مياد سراغ آدم دودمانتو به باد مي ده و باعث ميشه كه يكي مثل مامان نسرين من قيد درس و كنكور و آرزوهاي قشنگ رو بزنه و بره دنبال دلش. خلاصه بعد از ازدواج هم به فاصله ي كمي صاحب دو تا بچه ميشن كه اوليش ميشه داداش تيام نازنينم كه الان توي كشور آلمان داره مهندسي پزشكي مي خونه ، و دوميش هم ميشه من يعني تينا خانوم گل كه دارم مثل بيد برسر ايمانم مي لرزم كه چطوري مامانو قانع كنم كه بابا دل منم دله، خشت گل نيست. من هم حق دارم دنبال دلم راه بيفتم و رشته اي رو بخونم كه دلم مي خواد. من چه گناهي كردم كه بايد بشم تجسم آرزوهاي برباد رفته ي مامان؟
بابا چشم پزشكه. عمو جليل مهندس عمرانه. داوود پسر عمو جليل ، بابل داروسازي ميخونه. دنيا دخترعموم هم رفته پي پرستاري توي همون بابل. تيام خودمون هم كه قربونش برم ، دانشجوي دكتريه . اما من اصولا خميره م با اين فاميل دانشمند پرور فرق داره . من اهل دلم. عاشق شعر و ادبياتم. شعر ميگم . با رباعي و غزل اوقاتمو پر ميكنم. دلم ميخواد از سرشت و طبيعت آدما سردربيارم. بفهمم كي به كيه ، چي به چيه؟ چرا بعضي از آدمها ذاتا خشن و پرخاشگرن . چرا بعضي ها از خونسردي و نرمش بيش از حد، حال آدمو بد ميكنن. چرا توي يك خانواده همه از نظر خصوصيات اخلاقي شبيه هم نيستن. يكيش خود من، چرا با وجود اينكه همه ي بچه هاي فاميل دنباله روي پدر و مادرهاشون شدن و القاب دكتر و مهندس ، عادي ترين چيزهاييه كه من قبل از اسم اعضاي فاميلم مي شنوم ،اصلا دنياي پزشكي رو دوست ندارم و عاشق علوم انساني هستم؟ حالا يكي بياد اينا رو به مامان بگه . مگه به خرجش ميره. از اولين روزي كه وارد دبيرستان شدم مدام توي گوشم مي خوند كه بايد به دندانپزشكي فكر كنم و براي رسيدن به چنين هدفي برنامه ريزي هاي درسي مو انجام بدم. اوايل مخالفتي نداشتم. بدم نمي اومد كه منم بشم يكي از خيل جماعت دكترهاي فاميل. اما از سال دوم به بعد كه با بچه هاي انساني آشنا شدم و توي انجمن هاي ادبي شون شركت كردم متوجه شدم كه خودم هم ذوق شعري دارم و يه چيزهايي مي تونم بنويسم. با تشويق سارا ، يكي از دوست هاي انجمن ادبي دبيرستان ، نوشته هامو براي اصلاح مي دادم به خانم كبيري دبير ادبيات ، كه برام رفع اشكال كنه. همين خانم كبيري هم بود كه استعداد شعر منو بارور كرد . ترغيبم كرد كه توي مسابقه ي شعر استاني شركت كنم كه در كمال ناباوري مقام دوم رو به دست آوردم. از اون به بعد دنيام رنگ ديگه اي به خودش گرفت و غرق شدم توي عالم شعر و ادبيات. درس هاي خودم رو هم به خوبي مي خوندم و توي رشته ي علوم تجربي يكي از دانش آموزهاي ممتاز هر نوبت تحصيلي بودم. بارها پيش اومده بود كه سر صف تشويقم كنن. هم براي رتبه هاي درسي و هم رتبه هايي كه در مسابقات شعر مدارس مي آوردم. مامان و بابا مخالفتي با اين فعاليتم نداشتن. البته فقط در حد سرگرمي قبولش داشتن. مخصوصا مامان كه مدام بهم گوشزد مي كرد كه وقتم رو براي شعر و شاعري تلف نكنم و به فكر بيشتر درس خوندن باشم. كنار فعاليت هاي ادبي ، به پيشنهاد خانم كبيري چند كتاب روانشناسي هم مطالعه كردم تا به قول ايشون ، با دنياي درون آدم ها هم آشنا بشم واطلاعات عموميم رو بالا ببرم. همين پيشنهاد بود كه منو متوجه كرد چقدر جاي چنين چيزي توي زندگيم خالي بوده و خودم متوجه نشده بودم. روانشناسي، انگار براي بيشتر سوال هاي ذهن من يك جواب از قبل آماده شده داشت . روانشناسي رشد مثل يك آيينه ي صاف و بي غبار دنياي شگفت انگيزي رو پيش روم به نمايش گذاشت. روانشناسي شخصيت منو برد به عالم آدم هاي مختلف. چيزهايي كه توي اون كتاب ها مي خوندم برام شيرين بود اما احساس مي كردم كافي نيست و مثل تشنه اي كه تازه به آب رسيده باشه ، دلم مي خواست چيزهاي بيشتر و بيشتري بدونم. خانم كبيري مي گفت اينطوري كه من دارم بي هدف و پراكنده مطالعه مي كنم ، بيشتر سردرگم و گيجم مي كنه. گفت اگه واقعا دنياي روانشناسي برام مهمه بايد به صورت علمي و دانشگاهي دنبالش كنم. اين شد كه من وقتي داشتم براي آزمون سراسري آماده مي شدم ،يك روز به طور جدي نشستم با بابا صحبت كردم و بهش گفتم به رشته هاي پزشكي علاقه اي ندارم و قصد دارم روانشناسي رو انتخاب كنم. بابا فقط نگاهم مي كرد و بدون وقفه دو ساعت براش حرف زدم. بعد از تموم شدن حرفام سرمو توي آغـ ـوشش گرفت و گفت از همون اولين باري كه با ذوق و شوق خبر مقام آوردن توي مسابقه ي شعر رو بهمون دادي حدس مي دونستم كه بالاخره كار دست خودت و ما ميدي. بعد خنديد و گفت خوشحاله كه من اونقدر بزرگ شدم كه مي تونم علايقم رو تشخيص بدم و براش تلاش كنم. قرار بر اين شد كه من در رشته ي علوم انساني كنكور بدم و بعد از قبول شدنم ، به مامان بگيم كه چه كار كرديم. اين كه با بابا عليه مامان توطئه كنم ، برام ناراحت كننده بود. اما چاره ي ديگه اي نداشتم.
سايت سنجش بالا اومده بود. اسم و شماره داوطلبي مو وارد كادر كردم . بعد از چند ثانيه كادر ديگه اي ظاهر شد كه اسم من و كد رشته اي كه قبول شده بودم رو نشون مي داد.. رو به مامان گفتم:
"بفرماييد. اينم از قبولي من.دانشگاه تهران قبول شدم . ديگه چي مي خواين؟"
مامان بغـ ـلم كرد و گفت:
"هيچي عزيرم. هيچي. خسته نباشي عسلكم. بذار به بابا هم خبر بدم كه خوشحال بشه"
"خبر بده .اما بابا هم مثل من به قبوليم ايمان داشت. اين وسط فقط شما منو دست كم مي گرفتين"
خودم به بابا زنگ زدم و خبر قبوليم رو دادم. بابا بهم تبريك گفت. ازش پرسيدم حالا بايد چه كار كنم؟گفت كار خاصي نبايد انجام بدم. منتظر باشم كه از مطب بياد و با هم جشن بگيريم.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#2
به چهره ي شاد مامان كه نگاه مي كردم پشيمون مي شدم از اينكه حقيقت رو بهش نگفتم. آرزو مي كردم كاش زمان به عقب برگرده و برسه به همون روزي كه با بابا حرف زدم، تا بتونم مامان رو هم توي گفتگوي دونفره مون شريك كنم و از همون اول بهش بگم براي آينده م چه برنامه اي دارم. اما افسوس كه با خيالات راه به جايي نمي بردم. تصميم گرفتم مثل آدماي بزدل فرار كنم و به ماماني پناه ببرم.
نه اينكه از روي ترس بخوام برم. بيشتر از مامان خجالت مي كشيدم كه اينجوري بهش نارو زدم و مسئله به اين مهمي رو ازش مخفي كردم. يادم مياد با چه سختي و مكافاتي كتاب هاي انساني رو لاي كتاب هاي تجربي مي گذاشتم و مي خوندم تا اگه مامان سرزده وارد اتاقم بشه متوجه چيزي نشه. وقت هايي هم كه بيرون بودم كل كتاب ها روداخل كمد لباس هام جاسازي مي كردم و روشونو با تلي از لباس مي پوشوندم .
كامپيوتر رو خاموش كردم و جلوي آيينه به خودم خيره شدم. مانتوي كرم رنگمو از توي كمد درآوردم و با يك كيف و شال صورتي ست كردم و رفتم كه كتوني هاي صورتيم رو هم بپوشم.
"اه.. كجا ميري تينا؟"
"ميخوام برم پيش ماماني. مي خوام اخبار رو به طور زنده به سمع و نظرشون برسونم"
: تا عصر برگردي ها... با بابا برات برنامه داريم عزيرم. راستي سر راه يك جعبه شيريني هم بگير ببر . يادت نره مواظب بابايي باشي ازشون نخوره . براي قندش بده"
" چشم. امر ديگه اي ندارين بانو ؟"
" نه قربونت برم. برو خدا پشت و پناهت"

( 2 )
از خودم بدم مي اومد كه دارم با احساسات مامان بازي مي كنم و فريبش ميدم. ديگه واقعا استرس داشت منو از پا در مي آورد. خونه ماماني سه تا خيابون بالاتر از خونه ي خودمون بود. در كمتر از ده دقيقه رسيدم. دستمو روي زنگ نگذاشته بودم كه در باز شد باغچه پر از گل خودشو نشون داد. بابايي رو جلوي در ديدم. لبخند به لب داشت و يك شاخه ي رز توي دستش بود. به طرف من دراز كرد و گفت:
"استثنائا تقديم به دختر ناز و خوشگلم كه از امروز وارد دنياي بزرگترها ميشه و با دنياي نوجوانيش وداع مي كنه"
خداي من ، من عاشق اين بابايي مهربونم هستم . ميدونستم كه گل هاي باغچه ش چقدر براش عزيز هستند. .قتي ديدم به خاطر من يكي از اون رز هاي عزيزش رو چيده ، اشك توي چشم هام جمع شد. بغـ ـلش كردم و گفتم:
"بابايي! چرا اين كار رو كردين؟ من راضي نيستم به خاطر من گل هاي قشنگتونو بچينيد"
پشتمو با دست ماليد و پيشونيمو بـ ـوسيد.
"تموم دنيا رو فداي چشماي نازت مي كنم عزيزم كه اينجوري به اشك مي شينه. هيچ چيزي توي اين دنيا ارزش اينو نداره كه براش اشك بريزي"
" اوه.... بسه بابا. كم براي هم نوشابه باز كنين. يه كم هم ما رو تحويل بگيرين. كي ميره اين همه راهو..."
"ماماني جونم.سلام"
" سلام به روي ماهت عسلك. از اين ورا؟ اونم با جعبه شيريني!"
" آها اين... مال قبولي دانشگاهه . امروز نتايج رو اعلام كردن. تهران قبول شدم"
"مباركه ! مباركه! الان مامانت زنگ زد خبرشو بهمون داد. بدو بيا تو كه اين شيريني خوردن داره. ميدونم كه نسرين ديگه هيچي از خدا نمي خواد. تنها نگرانيش قبولي تو بود كه خدا رو شكر به خوبي و خوشي تموم شد"
" باز من خواستم خبر خوش بدم مامان لو داد؟"
با شنيدن حرفاي ماماني دلشوره به دلم چنگ انداخت. بابايي و ماماني به نوبت دوباه صورتمو بـ ـوسيدن و بهم تبريك گفتن. از حياط زيبا و پراز گل بابايي رد شديم و رفتيم توي پاتوق هميشگي مون توي خونه ماماني ، يعني آشپزخونه. بوي مرغ ترش شمالي، فضاي آشپزخونه رو پر كرده بود. واي چه خبر بود . امروز روز من بود. قبولي تهران ، شاخه گل رز و حالا هم مرغ ترش كه مي مردم براش. ديگه نمي تونستم تحمل كنم . زدم زير گريه. هردو با تعجب نگاهم كردن.
" اه.. اه.. اه... چي شد بابا؟ تو كه خوب بودي. چرا يهو همچين كردي؟"
"اي واي ! چي شد مادر؟ حالت خوبه؟"
دلم نيومد بيشتر از اين نگرانشون كنم. بار سنگين گناه فريب دادن مادر برام كافي بود.ديگه نمي خواستم نگراني اين دو تا هم بهش اضافه بشه . همون طور كه اشك مي ريختم بهشون گفتم چه كار كردم و الان هم چقدر نگران واكنش مامان و ناراحتيش هستم. هردو با تعجب بهم نگاه كردن. اشكام بند نمي اومد. درد عذاب وجدان بدجوري سراغم اومده بود .
"بابا تو ديگه كي هستي؟"
"كه اينطور.. حالا با بابات عليه دختر من دست به يكي مي كنين آره؟"
ماماني اومد طرفم و بغـ ـلم كرد . بعد هردو با صداي بلند زدند زير خنده. حالا نخند كي بخند. اين كارشون باعث شد گريه م شدت بگيره و به هق هق بيفتم. صداي بابايي رو شنيدم كه گفت:
" ميگم تو كه جرات نداري به مامانت دروغ بگي چطور تونستي اين كارو بكني؟"
" يعني اشتباه كردم؟"
" نه ! منظورم اين نيست. ميگم كسي كه به انتخابش ايمان داره بايد خيلي شجاعتر از اين حرفها باشه. نه اينكه بشينه زار زار گريه كنه. اينجوري ميخواي مامانتو قانع كني كه انتخابت از روي عقل و منطق خودت بوده؟"
" به انتخابم ايمان دارم ولي از مامان خجالت مي كشم كه ازش پنهان كردم. نمي خوام ناراحتيشو ببينم"
"حالا خودتو ناراحت نكن. بالاخره يه طوري ميشه ديگه. خانوم اين غذا چي شد پس؟ بيارش كه دل نازك اين دختر بابا هم با بوي خوش غذات آروم بگيره"
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#3
ماماني زنگ زد خونه ما و به مامان گفت بعد از اومدن بابا با هم بيان اونجا تا با هم جشن بگيريم . دل توي دلم نبود . توي دلم با خودم قرار گذاشتم كه اگه همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه از اون به بعد ديگه موهامو زياد از شال و روسريم بيرون نذارم. بلافاصله از قراري كه گذاشتم پشيمون شدم و ترجيح دادم يك قرار عملي تر بذارم كه انجامش برام راحت تر باشه .چون همه ي عشقم اين بود كه جلوي موهامو پف بدم و بذارمشون بيرون از روسري. خيلي بهم مي اومد .
مامان و بابا با يك دسته ي گل وارد شدند. جرات نداشتن توي چشماي مامان نگاه كنم. لبخند محزوني با بابا رد و بدل كردم. مامان نگاهم مي كرد. نگاهمو ازش دزديدم و رفتم كنار بابايي نشستم.
"خودمونيم نسرين، عجب جذبه اي داري ها... بابا !"
"چراآقاجون ؟ مگه چي شده؟"
"هيچي بابا، همين جوري گفتم"
واي بابايي داشت كارها رو خراب مي كرد. ملتمسانه بهش نگاه كردم تا ادامه نده.
صداي بابا رو شنيدم كه بهم تبريك گفت و ازم خواست برم پيشش. وقتي روي مبل كناريش نشستم از جيب كتش جعبه ي كوچكي رو بيرون آورد و گذاشت توي دستم.
" اين هديه ناقابل از طرف من و مامان براي موفقيت جديدت كه سونوشت آينده ت رو تعيين مي كنه."
به مامان نگاه كردم كه با شعف به من خيره شده بود. دوباره دلم آشوب شد.
" بازش كن ديگه مامان "
داخل جعبه زنجير ظريفي به چشم مي خورد كه پلاك بيضي شكل زيبايي بهش آويزون بود. روي پلاك نقش وان يكاد داشت . پشت پلاك هم اسم منو به لاتين حك كرده بودن .
"عسلم هر وقت به اين پلاك نگاه كني ياد امروز بيفت كه چقدر شاد و خوشحال دورهم جمع شديم تا موفقيتت رو جشن بگيريم"
با شنيدن صداي مامان دوباره مخزن اشكم سوراخ شد و زدم زير گريه.
" اي بابا باز شرع كردي كه"
"چي شد تينا . چرا اينجوري مي كني؟"
"بهت ميگم جذبه داري ميگي نه! اين بچه از ترس تو داره قلبش مي ايسته"
"خدا نكنه آقاجون. تينا چته تو؟"
بابا با نگراني نگاهم مي كرد.
"اگه به خاطر اون انتخاب رشته ي مرموز و مافيايي ته كه بايد بهت بگم بيخود اين همه آبغوره نگير. من از همون اول هم در جريان كارهاي تو بودم. اه... اينقدر گريه نكن ديگه"
با تعجب به مامان خيره شدم.نه! باورم نمي شد. اي باباي خيانتكار . پس از همون اول منو فروخته بودي.
" من و جمال هيچ چيزي رو از همديگه مخفي نمي كنيم : اين يك!... دو : عمدا به روت نياوردم كه از ماجرا خبر دارم تا درس عبرتي بشه برات كه ديگه مامانتو دست كم نگيري و فكر نكني اونقدر ساده است كه ندونه توي خونه ش و زير چشمش بچه ش داره چه كاري ميكنه.و سه: حالا بيا تا زنجيرو بندازم گردنت كه ديگه نمي تونم چشماي اشك آلودتو ببينم. مخصوصا كه بايد مدت ها ازمون دور باشي"
خودمو انداختم توي بغـ ـل مامان . خنده و گريه ام قاطي شده بود. همه مي خنديدن. با اين كه شرمنده بودم اما ته دلم واقعا خوشحال بودم كه مامان رو خيلي هم ناراحت و نا اميد نكردم.
بعد از شام بابا در مورد چگونگي رفتن من به تهران صحبت مي كرد. قرار شد براي گرفتن خوابگاه اقدام كنيم و تا وقتي كه خوابگاه جور مي شد براي مدتي خونه خانواده ي آقاي كريمي كه از دوستان دوران تحصيل بابا بود بمونم. ايشون مهندسي خونده بودند. شايد كل ترم اول مجبور مي شدم خونه اون ها اقامت كنم و مزاحمشون باشم اما با توجه به صميميتي كه بين بابا و آقاي كريمي بود اين موضوع خود بخود منتفي بود. آقاي كريمي ده سالي از بابا كوچكتر بودند و تا جايي كه ميدونستيم يك دختر كوچولو داشتند . خانواده ي كريمي هر چند سال يكبار به مشهد سفر مي كردند و سرراهشون به شمال هم سري مي زدند و يك شب هم خونه ي ما مي موندند . آخرين بار چهار سال پيش بود كه اونها رو اينجا ديديم. البته بابا در هر سفر كاري كه به تهران داشت به ديدينشون مي رفت و ارتباطشون همچنان پابرجا بود .
(3)
دوشنبه اول مهر بود .ما شنبه حركت كرديم كه يك روز فرصت داشته باشيم استراحت كنيم. خانواده كريمي استقبال گرمي از ما كردن. سيما جون دبير دبيرستان بود و زبان درس مي داد. يك خانم ماه كه با برخورد گرم و صميميانه اش باعث شد توي خونه شون احساس غريبگي نكنم. اونها قبلا از اومدن ما باخبر بودند و در كمال سخاوت اتاق مهمان رو براي اقامت من آماده كرده بودند . با اينكه مي دونستند من موقتا اونجا مي مونم اما توي اتاق يك تخـ ـت يك نفره چوبي ، آينه ي قدي و كمد لباس و لوازم ضروري ديگري گذاشته بودند كه بعدها فهميدم اون لوازم و وسايل متعلق به دوران مجردي سيما جون بوده كه از انباري منزل پدري شون به اينجا منتقل كرده بودند. اين كارشون من و مامان رو هيجان زده و البته خيلي خوشحال كرد . مامان چندين بار از سيما جون تشكر كرد .احساس مي كردم با ديدن اين كار سيما جون خيالش از بابت من راحت شده بود و نگراني هاش نصف شده بودند. سوگل ، دختر پنچ ساله ي سيما جون ،دختر ناز و ملوسي بود كه از همون اول به دلم نشست. اصولا عاشق بچه ها هستم اما وقتي ديدم خود سوگل اومد طرفم و بدون خجالت و ناراحتي باهام حرف زد و اسمم رو پرسيد خيلي ازش خوشم اومد .
"تو چقدر شبيه باربي مني"
"من؟ من كه لاغر مردني نيستم عزيزم. ببين اضافه وزنم دارم"
" نه ! هستي. عين اوني. چشمات مثل باربي منه. موهاتم هست"
گفتگوي من و سوگل بقيه رو متوجه ما كرد. سيما جون با خنده گفت:
" سوگل راست ميگه . يك عروسك داره كه چهره اش خيلي شبيه الان توست. واقعا چشمات شبيه اونه"
سوگل عروسك رو از اتاقش آورد. همه جمع شدن و با دقت به عروسك نگاه كردن. هر كس يك نظري مي داد .آقا بابك رد مي كرد . بابا تا حدودي شباهت رو قبول مي كرد. مامان معتقد بود من قشنگ ترم. سوگل مي گفت من خود اين عروسك هستم. اما خودم فكر مي كردم به خاطر چشماي درست عسلي و موهاي پرپشت قهوه ايم كه دورم ريخته بودم يك شباهت ظاهري با عروسك سوگل پيدا كردم كه باعث شده بودتوي تخيلات كودكانه ي سوگل ، دقيقا مثل عروسكش به نظر بيام. با صداي آيفون همه ساكت شدن. سوگل رفت پشت آيفون و با ديدن تصوير كسي كه پشت در بود با صداي بلند گفت:
"مامان ، دايي سينا اومده"
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#4
دايي سينا، برادر كوچكتر سيما جون بود . نميدونم سرزده اومده بود يا از قبل قرار بود كه بياد خونه ي خواهرش اما هرچه بود احساس كردم از بودن ما در اونجا خيلي خوشحال نيست. بعد از احوالپرسي مختصري كه با همه كرد ، به سكوت مطلق دچار شد تا نيم ساعت بعد كه خداحافظي كرد و رفت هيچ حرفي نزد . آقا بابك گفت كه سينا دانشجوي فوق ليسانس ادبيات دانشگاه تهرانه كه در قسمت اداري هم كار مي كنه و اگه به كمك نياز داشتم حتما بهش بگم. پيش خودم فكر كردم ايني كه من ديدم از ديدنمون خوشحال نشد چه برسه به اينكه بخواد كمكم هم بكنه. چه مي دونم شايد جاشو توي خونه ي خواهرش غصب كرده بودم كه اينجوري ترش كرده بود.
ثبت نام و انتخاب واحد خيلي راحت تر از اوني كه فكر مي كردم تموم شد.مامان و بابا سه چهار روزي تهران موندن و بعد از كلي سفارش و توصيه هاي ايمني درسي و اخلاقي و امنيتي برگشتند خونه. با رفتنشون احساس تهي بودن كردم . با اينكه خودم تهران رو انتخاب كرده بودم اما براي يك لحظه به سرم زد بار و بنديلمو جمع كنم برم دنبالشون .كلاس هام از يك هفته ي ديگه شروع مي شد و اين بهانه اي شد كه سيما جون منو با خودش به خريد ببره. مي دونستم براي اينكه دلتنگي منو كمتر كنه اين كا رو كرد.
خونه آقا بابك اينها در قسمت غرب تهران واقع شده بود ، يك آپارتمان صد متري سه خوابه در طبقه سوم يك ساختمان شش طبقه. نسبت به خونه ي ما ، خونه ي بزرگي نبود اما سيما جون اونقدر با سليقه اونجا رو چيده بود كه كوچكي خونه به چشم نمي اومد . هال و پذيرايي به شكل ال طراحي شده بود. آشپزخونه اپني داشت كه به هال مشرف بود . اتاق خواب ها هم كنار هم ، در امتداد پذيرايي واقع شده بودند . اولين اتاق متعلق به سيما جون و همسرش بود. اتاق وسطي مال سوگل جون و اتاق آخر رو هم كه به من اختصاص داد بودند. هر اتاق پنجره اي داشت كه رو به خيابون باز مي شد كه نور و روشنايي اتاق رو تا آخر روز تامين مي كرد.
توي اتاقم احساس راحتي مي كردم. سيما جون روتخـ ـتي دخترونه ي خوشگلي روي تخـ ـت انداخته بود كه پر بود از پروانه هاي رنگ رنگي زيبا كه توي يك زمينه ي صورتي ، خودنمايي مي كردند.. بالاي تخـ ـت جا كتابي نسبتا جاداري داشت كه كتابهاي اون ترمم رو به خوبي توي خودش جا ميداد. . روي لبه ي جا كتابي هم گلدون فانتزي جالبي ديده مي شد كه گلهاي بامزه اي توش قرار داشت. گل ها در واقع دكمه هاي رنگي كوچك و بزرگي بودند كه سيما جون اونها رو با سليقه ، به وسيله ي سيم و پارچه سبز رنگ شبيه گل درآورده بود و توي يك گلدون كوچولو گذاشته بود. خيلي از ابتكارش خوشم اومد. جاي جاي خونه پر بود از اين قبيل ابتكارات جالب و زيباي سيما جون.

( 4 )
اولين روز دانشگاه مثل اولين روز مدرسه نبود چون استرس و ترس بيشتري با خودش داشت. ورود به يك محيط بزرگ و جديد با كلي آدم كه هر كدام از يك گوشه ي ايران اومدند به تنهايي استرس زا بود چه برسه به اينكه خودت هم توي شهر غريب باشي و دور از خانواده و دوست و آشنا سر كني. قصد داشتم از در اصلي كه سردر معروفش روي اسكناس هاي پنجاه تومني نقش بسته وارد بشم ، اما متوجه شدم از اونجا ورود ممكن نيست و بايد از يكي از درب هاي خيابون شانزده آذر برم داخل. اولين ورودي رو كه ديدم وارد شدم. خيل جمعيت منو با خودش برد توي خيابون هاي باريكي كه از هردوطرف گلكاري شده بود. چشم چرخوندم تا بهتر همه جا رو ببينم. از دور ساختمون هاي بزرگي رو مي ديدم كه جلوي هركدوم جمعيت زيادي از دانشجوها جمع شده بودند. با توجه به اينكه براي انتخاب واحد اومده بودم، پيدا كردن ساختمان روانشناسي سخت نبود. وارد شدم و به تقليد از بقيه مـ ـستقيم رفتم سراغ تابلوي اعلانات تا مثلا از نميدونم چي سر دربيارم. همين طور كه بي هدف به تابلو خيره شده بودم بيخ گوشم، كسي گفت سلام. به طرف صدا برگشتم.
-سلام. من سونيا ظريف هستم. از آشنايي باشما خوشبختم. اميدوارم شما هم همين طور!
با ديدن دختر چاقي كه داشت به من نگاه مي كرد لبخند زدم .
-سلام. من هم خوشبختم. شما هم روانشناسي مي خونيد؟
موهاي روشنشو كه به طلايي مي زد زير مقنعه اش زد . با چشماي شوخ به من خيره نگاه كرد و گفت:
-اولا بله. ثانيا فكر نكني نفهميدم چرا مي خندي. ها....
- چرا مي خندم؟
-خب تو هم مثل همه ي عالم داري با خودت فكر مي كني چرا من برخلاف فاميليم كه ظريفه، خودم اصلا ظريف مريف نيستم و مقادير متنابعي هم اضافه وزن دارم ديگه ! مگه غيراز اينه؟
- نه! نه! اصلا اين طور نيست . لبخندم فقط بابت آشنايي بود نه توهين يا تمسخر.
-گفته باشم ، من به واژه ي چاق حساس هستم . ميتوني به من بگي تپلي. با اين يكي مشكلي ندارم.
هردو با هم زديم زير خنده. احساس خوبي داشتم. در اولين ساعت ورود به دانشگاه يك دوست خونگرم پيدا كرده بودم كه تا حدودي از استرس و نگرانيم كم مي كرد.
-روز انتخاب واحد ديدمت كه با پدرت اومده بودي ، پدرت بود ديگه ؟
سرمو به نشانه ي تائيد تكان دادم.
-چند واحد برداشتي؟من هفده تا.
- من هم همين طور. پدرم معتقد بود براي ترم اول زياد سنگين برندارم كه اذيت نشم.
-معلومه از اون لوس هاي بابايي هستي، آره؟
-اتفاقا نه، منتهي جون اولين تجربه م بود،ترجيح دادم به حرف پدرم گوش كنم.
- چي ها رو برداشتي حالا؟
-روانشناسي عمومي، زبان، آمار توصيفي، فلسفه ، معارف ... همينا ديگه .
- منم همين ها رو دارم.
اولين جلسه درسي ، درس معارف بودكه در طبقه سوم برگزار مي شد . تا به كلاس برسيم فهميدم كه سونيا اهل تهرانه .علوم انساني خونده .دوبرادر بزرگتر از خودش داره كه يكي شون مهندسي صنايع مي خونه و اون يكي مهندس مخابراته ، كه ازدواج كرده و دو تا بچه داره. . مادرش معلم دبستان و پدرش استاد بازنشسته ي دانشگاهه . او بدون معطلي اطلاعات مي داد و براش مهم نبود من گوش ميدم يا نه.
سركلاس كنار هم نشستيم و منظر ورود استاد شديم. با ورود استاد، همهمه ي كلاس خاموش شد و فقط صداي استاد توي فضا شناوربود:
-بنده پويان هستم .دوازده سال سابقه تدريس در دانشگاه هاي مختلف رو دارم و هشت سالي هست كه به طور دايم در اين دانشگاه مشغول تدريسم. اميدوارم از همين ابتدا يك ارتباط متقابل صحيح مبتني بر ادب و احترام با هم برقرار كنيم تا انشالله در پايان ترم با خاطره اي خوش و خيالي آسوده از هم خداحافظي كنيم . براي شروع آشنايي لطف كنيد هركدوم از عزيزان روي يك برگه اسم ، رشته ي تحصيلي دبيرستان ، معدل پيش دانشگاهي و شهرمحل سكونتتون رو بنويسيد.
برگه اي دست به دست بين بچه ها چرخيد و وقتي به دست من رسيد ، با ديدن اسامي شهرهاي مختلفي كه در ستون شهر محل سكونت نوشته شده بود متوجه شدم ، من تنها كسي نيستم كه از شهر ديگري به تهران اومدم.
اين روند كمابيش سر كلاسهاي ديگه هم تكرار شد.اكثر استادها ترجيح مي دادند ما به صورت مكتوب خودمون رو معرفي كنيم. بعد از تموم شدن نوشتن اسامي يكبار از روي اسامي مي خوندند تا ما با بالا بردن دست ، خودمون رو با چهره هم توي ذهن اساتيد ثبت كنيم.
تمام كلاس هاي من و سونيا با هم يكسان بود و اين براي من مايه ي دلگرمي بود كه زياد تنها نيستم. از اونجايي كه خودم هم آدم خونگرم و سرو زبون داري بودم تا آخر هفته ي اول سه چهار تا دوست پيدا كردم كه اغلب از شهرهاي ديگه اومده بودن. سونيا هم بيكار ننشسته بود و با پنچ شش نفر دوست شده بود كه البته دو سه نفرشون از آقايون كلاس بودند. جمعيت كلاس ها اغلب بين بيست و دوسه تا هجده نفر ، متغير بود. سونيا معتقد بود بعلت كمبود جمعيت پسرهاي كلاس بهتره تا بقيه به فكر تور زدن اون ها نيفتادن ، ما زرنگي كنيم و از همين اول ترم اونها رو نمك گير كنيم تا نپرن. البته به هيچكدوم از حرف هاي سونيا نمي شد بها داد. اصولا خميره ي اين دختر رو با شيطنت و شوخي ورز داده بودند.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#5
( 5 )
هفته هاي اول و بعبارتي حتي تا ماه اول، هنوز كمي گيج بودم و نميدونستم كجام و چه كار مي كنم. پنج روز در هفته كلاس داشتم . بجز سه شنبه ها ، بقيه روزهاي هفته رو در دانشگاه سپري مي كردم. روزها سر كلاس با حجم عظيمي از مطالب جديد علمي مواجه مي شدم و شب ها با رسيدن به منزل ، دلتنگي به سراغم مي اومد و راهي براي رها شدن از اين حس نداشتم.با اينكه يك شب در ميون با خونه تماس داشتم اما بازم كارساز نبود. با بروز كوچكترين گرفتگي توي صورتم ، سيما جون پيشنهاد خريد رفتن مي داد وبا اينكه اصلا زن ولخرجي نبود ، معتقد بود خريد و پول خرج كردن بهترين راه براي شادابي خانم هاست . البته بد هم نبود. هم فال بود هم تماشا. حتي اگه خريد هم نمي كردم ، چرخيدن بين مراكز خريدي كه هركدوم چندين طبقه داشتند ومغازه هاش مالامال از آخرين مد پوشاك و كيف و كفش و لوازم آرايش و دكوري هاي فانتزي، كه چيزهاي مورد علاقه ي من بودند، واقعا حس خوشايندي بهم مي داد. در يكي از همين گشت و گذارهاي رفع دلتنگي ، توي يك مغازه شيك ، چشمم به قاب عكس ديجيتالي افتاد كه حافظه داخلي داشت و مي شد چندين عكس رو از طريق كامپيوتر وارد حافظه ش كرد . بعد از فشردن دكمه اي كه پشت قاب عكس تعبيه شده بود ، عكسها هر چند ثانيه يكبار عوض مي شد .به نظرم خيلي جالب اومد و فكر كردم به جاي اينكه چند قاب عكس دورو برم بذارم با اين قاب كارم راحت ميشه و تنوع هم داره. تنها مشكلم اين بود كه اينجا كامپيوتر نداشتم و توي فكرش بودم كه در اولين تماس با خونه از بابا بخوام برام لب تاپ تهيه كنه.
سيما جون صبح ها مدرسه مي رفت و تمام بعداز ظهر خونه مي موند و به كارهاي خونه اش مي رسيد. گفته بود گاهي توي كلاس هاي ورزشي هم شركت مي كنه. غروب كه از راه مي رسيدم بوي غذاي آماده توي خونه پيچيده بود و منو به ياد روزهايي مينداخت كه از مدرسه رسيده و نرسيده ، با مانتو و مقنعه اول مي رفتم سر قابلمه تا ببينم مامان چي پخته. سوگل صبح ها كه مامانش نبود مي رفت خونه مادرسيماجون. آقا بابك صبح ها سر راه اونو مي برد اونجا و ظهر همراه مامانش برمي گشت خونه. دختر خونگرم و راحتي بود. هروقت فرصت گير مي آورد منو باربي خودش مي كرد و موهامو شونه مي زد. با سشوار اسباب بازي موهامو حالت ميداد و من از كارهاي خياليش كلي تعريف مي كردم.براش نقاشي مي كشيدم و با هم رنگ مي زديم. شعر مي خونديم و خلاصه دنيايي داشتيم. بيشتر شبها بهونه مي گرفت كه پيش من بخوابه اما سيما جون هيچ وقت اجازه نمي داد اين كارو بكنه. مي گفت سوگل بايد از حالا متوجه باشه كه به حريم خصوصي ديگران احترام بذاره من هم با اينكه واقعا برام فرقي نمي كرد كه پيشم بخوابه يا نه ، اما به نظر خانم خونه احترام ميذاشتم اصراري نمي كردم .
مادر سيماجون رو دو سه باري ديده بودم. سوري خانم ،خانم پنجاه و دو سه ساله ي زيبايي بود كه در برخورد اول خيلي به دلم نشست. موهاي كوتاه زيتوني رنگش واقعا بهش مي اومد و بلوز دامن برازنده اي تنش بود. خوش اخلاقي ها وخونگرم بودنش منو ياد ماماني مينداخت.طوري به من عزيزكم مي گفت كه احساس مي كردم از ته دل داره ميگه . با داشتن چنين مادري جاي تعجب نداشت كه سيماجون هم از همون اولين شب پذيرايي درست مثل يكي از اعضاي خانوده اش باهام برخورد كرده بود .
بعد از اومدن از دانشگاه، متوجه سوت و كور بودن خونه شدم. سيما جون آرايش ملايمي كرده بود وبيگودي هاي ابري روي سرش خودنمايي مي كردن. پرسيدم:
-چرا اينقدر همه جا ساكته؟سوگل خوابه؟
-نه خونه نيست. خونه ي مامانه. امشب اونجا جشنه .تولد نازگله. دختر داداش سعيدم.زودتر برو حاضر شو با هم بريم. هنوز چيزي براش نگرفتم. بابكم از همون طرف مياد.
-من هم بايد بيام؟آخه نمي شناسمشون.زشت نيست؟
-زشت چيه عزيزم؟مگه غريبه اي؟مامان اونقدر ازت براي همه تعريف كرده كه اگه نبرمت منو راه نميده توي جشن.
-آخه...
-زودتر برو حاضر شو.الانه كه صداي زنگ تلفن بلند بشه و هركدم به نوبت آمارمو بگيرن كه چرا دير كردم.
-پس من اول يك دوش بگيرم.
با اينكه درست نمي ديدم به جايي برم كه هيچ كس رو نمي شناختم اما دلم لك زده بود براي يك جشن و مخلفات دل انگيزش از جمله رقص و آهنگ . من مهمون سيما جون و به نوعي همخونه شون بودم پس شايد زياد اشكال نداشت اگه توي جمع فاميلي اونها وارد مي شدم. بهرحال مادر و برادرشو قبلا ديده بودم و خيلي هم غريبه ي غريبه نبودم.
به سرعت دوش گرفتم و به موهام ژل زدم تا با حالت موجدار طبيعي خودش خشك بشه. براي انتخاب لباس ترديد داشتم و بهر حال براي اولين بار بود كه توي جمع اونها مي رفتمو نمي خواستم در برخورد اول خيلي سبكسر يا خيلي بد عنق به نظر بيام. با مامان تماس گرفتم و جريان تولد رو بهش گفتم و در مورد لباس ازش راهنمايي خواستم. قبل از هر جوابي ازم پرسيد كادو چي خريدم . وقتي گفتم اصلا نميدونم كسي كه براش جشن گرفتن چندسالشه ، مامان كمي سرزنشم كرد و توصيه كرد كادوي آبرومندي بخرم و انتخاب لباس رو هم به عهده ي خودم گذاشت. شلواز جين سورمه اي مو با يك بلوز آستين دار سفيد كه روش سنگ دوزي داشت پوشيدم و روي همه ي اينها مانتوي پاييزي كمربند داري رو كه توي يكي از خريدهاي دلتنگي خريده بودم ، تنم كردم. براي اينكه موهام از حالت نيفته شال سبكي برداشتم كه از همون اول هم ميدونستم براي اين هوا مناسب نيست. اما چه باك! زيبايي موهام مهمتر از هم چيز بود!
سيما جون ، بين راه نگه داشت و براي خريد كادو پياده شديم. متوجه شدم نازگل شانزده سالشه و سال اول دبيرستانه . mp3 پلير فانتزي بامزه اي رو توي يكي از مغازه ها پسنديدم و براش خريدم. سيما جون هم يك سري سي دي هاي آموزش زبان براش گرفت و راه افتاديم.
راه زيادي نبود. در واقع با گذشتن از چهار پنج خيابون و با صرف بيست دقيقه مي شد به اونجا رسيد و منتهي چون ما خريد هم داشتيم چيزي حدود يكساعت بعد به منزل سوري خانم رسيديم.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#6
( 6 )
طبقه هشتم از آسانسور پياده شديم و به سمت يكي از آپارتمان هاي اون طبقه رفتيم. صداي آهنگ منو متوجه آپارتمان مورد نظر كرد. سيما كليدي از كيفش درآورد و گفت :
- با وجود اين همه صدا اگه تا صبح هم پشت در بمونيم كسي متوجه مون نميشه كه در رو برامون باز كنه. هنوز كليدش رو توي قفل ننداخته بود كه در باز شد و من كه كنار سيما و درست جلوي ورودي در ايستاده بودم سـ ـينه به سـ ـينه ي پسر جووني شدم كه قصد داشت با عجله بره بيرون. صداي خنده و هو كردن از داخل خونه مي اومد.
-اه.... نويد ! اين چه وضع بيرون اومدنه عمه؟ زهره مونو آب كردي.
پسرجوان با نگاهي شرمزده و معذب سلام كرد و قبل از اينكه هر گونه توضيحي بده ، دستي از پشت در يك ليوان آب رو خالي كرد توي يقه اش. پسر كه فهميدم اسمش نويده ، خواست جاخالي بده كه با ديدن من سرجاش ايستاد و خيس آب شد. دوباره صداي خنده بلند شد و در باز شد. جمعيتي كه داخل بودند با ديدن من جلوي در ساكت شدند و با تعجب نگاه مي كردند. سيما جلوي من اومد و با ديدن سيما تقريبا همه فهميدند كه من همراه سيما اومدم. سوري خانم پيشواز اومد و با خنده بهم خوش آمد گفت .
-هرچند استقبال خوبي نبود ا ما آب روشناييه. مي بخشي عزيزكم بچه ها از اين شوخي ها باهم زياد دارن. حالا عادت مي كني بهش.
با ورود ما به داخل خانه انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. صداي آهنگ دوباره بالا رفت و چند دختر و پسر نوجوان وسط سالن شروع يه رقصيدن كردند.سيما منو به بقيه معرفي كرد . اونقدر صداي آهنگ زياد بود كه شك دارم كسي حتي يك كلمه از معارفه ي سيما روشنيده باشه. كنار دختر نوجواني كه سيزده چهارده ساله به نظر مي اومد نشستم . خوب كه نگاه كردم متوجه شدم اكثر دختر پسرهاي حاضر در جشن در همون طيف سني سيزده تا هجده سال بودند. روي هم شش دختر و چهار پسر اونجا بودند و بقيه بچه هاي خردسالي بودند كه مدام توي دست و پاي بچه هاي بزرگتر وول مي خوردند و مي خواستند قاطي رقصيدن اونها بشن. نازگل رو وقتي ديدم كه از يكي از اتاق ها بيرون اومد و با اومدنش صداي سوت و دست زدن بلند شد . سيما بهم گفت :
-تو چرا اينجا نشستي؟ چرا لباستو عوض نكردي؟
خيره نگاهش كردم. آخه مني كه براي اولين بار اومدم اينجا از كجا بايد بدونم كه كجا برم براي عوض كردن لباس؟ انگار اين فكر فورا روي صورتم حك شده بود كه سيما گفت:
-منو باش. تو از كجا بايد بدوني كجا لباستو عوض كني؟نازگل ، نازگل بيا اينجا.
نازگل به طرف ما اومد.
-عمه ، بيا تينا رو با خودت ببر لباسشو عوض كنه. دختر دوست بابك كه مي گفتم همينه. ببين چه خوشگله. يك موهايي داره كه بيا و ببين. مطمئنم با ديدن موهاش امشب خواب بهت حروم ميشه.
نازگل به رويم خنديد و منو با خودش به اتاقي برد كه از دكور و وسايل توي اتاق فهميدم بايد مال يك دختر يا پسر جوان باشه . كامپيوتري با مانيتور و كيس لمسي روي ميز خودنمايي مي كرد. يك تخـ ـتخواب يك نفره فلزي نقره اي رنگ ، يك كتابخونه پروپيمان و كمد لباس در اولين نگاه به چشم مي اومد. همين طور كه مانتومو در مي آوردم روي ديوار چند تابلو از اشعار سهراب و نيما ديدم. اونقدر با اين اشعار سروكله زده بودم كه حفظ شده بودم. روي يكي از تابلو ها "ترا من چشم در راهم " نيما ، با خط زيبايي قاب شده بود .يه تابلوي ديگه هم با " صدا كن مرا" ي سهراب شروع شده بود و بقيه شعر با خطي نوشته شده بود كه نمي تونستم درست بخونمش اما بعضي از كلمه هايي كه قابل خوندن بود ، نشون مي داد كه تكه تكه از اشعار سهراب انتخاب شده بود. .ديگه مطمئن بودم كه اين اتاق مال يه جوانه . شايد يكي از نوه هاي سوري خانوم اينجا زندگي مي كرد. صداي نازگل منو از توي تابلو ها بيرون كشيد.
-نكنه تو هم مثل عموسينا خوره ي شعري؟
-چطور مگه؟
-آخه از وقتي اومديم چشمت توي اين تابلوهاييه كه عمو نوشته زده به ديوار.
-آره .من شعرو خيلي دوست دارم. مخصوصا نيما و سهراب و مخصوصا سهراب.دو سه تا از كتاب هاشو دارم.
-چند تا از دوستاي من هم خيلي افه ميان كه شعراي سهراب رو دوست دارن ولي من هرچي زور مي زنم نمي فهمم اين يارو چي مي خواد بگه. همون شعر "خانه ي دوست كجاست" كه توي كتابمون بود رو هم نفهميدم يعني چي. فقط معني هاشو حفظ كردم. عمو ميگه من به طور كلي تعطيلم. آره؟
-خب شايد هنوز برات زود باشه كه توي اين عوالم باشي. حالا فرصت زياد داري.
-واي... منو باش . به حرف گرفتمت . شب شد. بريم كه بزن برقص تموم شد. پايه اي ديگه؟
با ورود ما به پذيرايي دوباره صداي سوت و دست بلند شد. اين بار نازگل رفت وسط و براي جمع فاميل دلبري كرد. سنگيني نگاه ديگران را روي خودم احساس مي كردم. از يك طرف خجالت مي كشيدم و از يك طرف توي دلم خوشحال بودم كه در اولين برخورد مورد توجه قرار گرفتم. شيطتنم گل كرده بود و هر چند لحظه يك بار به سمتي كه حس مي كردم دارند نگاهم مي كنند برمي گشتم. چقدر كيف مي كردم كه نگاه كنجكاو ديگران رو غافلگير كنم. مخصوصا وقتي ناشيانه جهت نگاهشون رو عوض مي كردند . اما دو سه نفر هم منو از رو بردند. يكي از اونها نويد ، همون پسري كه جلوي در ماجراي آب توي يقه ريختنش رو شاهد بودم بود . با ديدن نگاه من لبخند دوستانه اي زد و اونقدر نگاه كرد كه من مجبور شدم جهت نگاهمو عوض كنم . نويد برادر بزرگتر نازگل بود كه داشت ديپلم مي گرفت. از رفتارهاش معلوم بود سروگوشش حسابي مي جنبه و شيطنت جزو ذاتشه . به خودم گفتم خوب همپايي پيدا كردي تينا . نفر بعد، سينا برادر سيما بود كه نفهميدم از اول جشن توي جمع حضور داشت يا بعد از رفتن ما به اتاقش رسيده بود .البته وقتي ديدم بعد از مدتي به اتاقش رفت و تغيير لباس داد جواب سوالم رو گرفتم. تا نگاهم توي نگاهش نشست بلافاصله برخورد سردش با ما در اولين شبي كه به تهران اومديم يادم افتاد و اينكه چقدر ساكت بود. فورا نگاهمو ازش دزديدم تا مجبور نشم به خاطر همون آشنايي نصفه نيمه باهاش احوالپرسي كنم. سوگل بيشتر اوقات روي پاي من نشسته بود و قاطي بازي بچه ها نمي شد..
آقا بابك قبل از باز كردن كادوها رسيد. سوري جون يك ربع سكه بهار آزادي به نازگل داد. مادر و پدرش براش يك موبايل خريده بودند و همون جا شرط كردند كه فقط با نظارت پدر و مادرش مي تونه ازش استفاده كنه. بقيه فاميل هم بيشتر لباس هديه دادند. نوبت به هديه من كه رسيد، نازگل با ديدن mp3پلير با خوشحالي زيادي فرياد كشيد:
-واي... خدا .ممنون. امروز روز منه. چه چيزهاي ماهي كادو گرفتم. تينا جون مرسي كه اينقدر خوشحالم كردي. ببين مامان چند وقته ميگم يهmp3پلير برام بگيرين . هي گوش نمي دادين. ببين خدا چقدر منو دوست داره.
گفتم:
-قابلي نداره. البته اينجا كامپيوتر ندارم وگرنه برات كلي آهنگ هاي شاد مي ريختم تا خوشحالتر بشي.
-همينم از سرم زياديه.
صداي نويد گوشم را پر كرد:
-تولد من هم دو سه ماه ديگه ست تينا خانم.
همه خنديدند. فرناز ، مادر نازگل چند بار ازم تشكر كرد . احساس خوبي داشتم. بايد به مامان مي گفتم كادوي من علاوه برآبرومند بودن، مورد پسند هم واقع شده.
بعد از بريدن كيك و خوردن شام دوباره صداي آهنگ بالا رفت . با اكثر دختر و پسر ها آشنا شده بودم و حس غريبگي اوليه ام از بين رفته بود. تنها چيزي كه به دلم ننشست اين بود كه سينا بعد از بريدن كيك به اتاقش رفت و به بهانه ي سير بودن ،حتي براي شام خوردن هم بيرون نيامد. همين قضيه باعث شد مطمئن بشم كه حضور من به عنوان يك مهمان ناخوانده باعث گريز سينا از جمع هاي خانوادگيش است.فكر كردم شايد از اينكه در منزل خواهرش ساكن شده ام از من خوشش نيامده و حالا كه منو در جمع خانوادگيش هم مي بيند ، مي خواهد اعتراضش را اينطوري نشان بدهد. كمي ته دلم احساس زيادي بودن مي كردم اما با جلو آمدن نويد و اصرار براي رقصيدن با آهنگ كردي ، يادم رفت از چي ناراحت بودم. با اينكه نمي خواستم در جلسه اول سبكسر به نظر بيام اما واقعا دلم مي خواست برقصم. يك جمع ده نفره تشكيل شده بود . يك دستم توي دست نويد بود و دست ديگرم را نازگل گرفته بود و با آهنگ شيخاني جمشيد ، شروع به پايكوبي كرديم. نويد واقعا پر شر و شور و شيطون بود. هر چند وقت يكبار دستمو به سمت جلو مي كشيد. طوري كه نزديك بود با سر به طرف زمين برم .اما تا تعادلمو از دست مي دادم دوباره منو بالا مي كشيد . نازگل كارهاشو مي ديد . غش مي كرد از خنده. صدا شو شنيدم كه داد ميزد:
- اين نويد تا ازت زهره چشم نگيره ول كن نيست. تا يك تازه وارد رو مي بينه همين كارو ميكنه تا به خيال خودش ازش حساب ببرن . به دل نگير.
با شنيدن حرفش فكري به سرم زد.دفعه ي بعد تا متوجه شدم نويد قصد داره دستمو بكشه به طرف جلو، من هم دستمو با تمام نيروبه جلو كشيدم و اين حركت ناگهانيم باعث شد نويد بيفته وي زمين . نازگل از شدت خنده دلش رو گرفته بود و نشست روي زمين. صداي خنده ي بقيه هم بلند شد.نازگل بريده بريده گفت:
-زدي ضربتي ، ضربتي نوش كن آقا نويد.
نويد خندان به من نگاه مي كرد و گفت:
-داشتيم آبجي تينا ؟
-نداشتيم. گشتيم پيدا كرديم.
جواب من دوباره همه را تركاند .خودم هم به شدت مي خنديدم. اشك توي چشمام جمع شده بود. يك لحظه بين جمعيت سينا را ديدم كه داشت به ما چندنفر كه روي زمين ولو شده بوديم نگاه مي كرد. معني نگاهش را نفهميدم اما به سرعت خنده ام رو خوردم و بلند شدم.هرچه نگاه كردم ديگه اونو بين بقيه نديدم. فكر كردم شايد توهم زدم و از بس به فكر تنفر او از خودم بودم خيالاتي شدم.
در راه برگشت سيما ازم پرسيد بهت خوش گذشت؟ و با جواب مثبت من لبخند زد.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#7
( 7 )
كم كم عضو ثابت مهماني هاي خانوادگي خانواده سيما شده بودم . خانواده آقا بابك اهل خوزستان بودند و من بجز عكس هايي كه سيما نشونم داد چيز زيادي ازشون نمي دونستم. چند باري با نازگل و نويد سينما و كافي شاپ رفتم . سيما دو برادر داشت كه يكي سعيد بود كه از خودش بزرگتر و پدر نويد و نازگل بود و برادر ديگرش سينا ، ك پسر كوچك و ته تغاري سوري خانم بود.همه يك جوري از سينا حساب مي بردند و خيلي ملاحظه اش رو مي كردند. مثلا غذاش دير نشه، تنها نمونه يا عصباني نشه. وقتي اين همه ملاحظه و يك جور ترس پنهان خانواده رو نسبت به سينا مي ديدم ديگه زياد به اين حس كه فكر كنم اون از من بدش مياد يا نه ، اهميت ندادم. با خودم گفتم اين كه با سايه ي خودش هم قهره بذار حالا از من هم بدش بياد. من كه نبايد به خاطر يك نفر آدم گنده دماغ و افاده اي چندين نفر آدم مهربون و خونگرم رو از دست بدم.فهميده بودم كه توي دانشگاه خودمون فوق ليسانس ادبيات مي خونه ، اما حتي علاقه ي وافرم به ادبيات باعث نشد توي ذهنم براش يه جاي خوب باز كنم.همش نگران بودم يك وقت توي محيط دانشگاه نبينمش تا ناچار بشم باهاش احوالپرسي كنم. همين سلام هاي خشك و جواب هاي اجباري كه ازش شنيده بودم ، حسابي منو دلزده كرده بود .اما ساير اعضاي خانواده اونقدر ماه بودند كه واقعا احساس مي كردم توي خانواده ي خودم هستم . البته تماسهاي يك شب در ميان من با خونه كماكان ادامه داشت و توي هر تماس كلي حرف داشتم كه براي مامان بزنم.بيشتر مامان زنگ مي زد و من فقط براي كارهاي ضروي از طريق گوشيم باهاشون تماس مي گرفتم .هربار كه حرفام با مامان تموم مي شد تازه يادم مي افتاد كه بايد از بابا درخواست مي كردم به فكر يك كامپيوتر براي من باشه . يا مال خودمو برام بفرسته يا ترتيب خريد بك لب تاپ رو برام بده . البته چون هنوز نياز ضروري بهش نداشتم لازم نمي ديدم كه بلافاصله زنگ بزنم و خواسته مو بگم. اما ازبچه ها شنيده بودم كه درس هاي ترم دوم نياز به تحقيق داره كه بيشتر منابعش اينترنتيه و وجود يك كامپيوتر لازمه. هرچند در طول ترم اول هم چند بار مجبور شدم از كامپيوتري كه در اتاق خواب سيما و آقا بابك قرار داشت ، استفاده كنم اما با توجه به اينكه من غروب به بعد خونه بودم و اين همزمان با اومدن آقا بابك به منزل و استراحت كردنش بود ، درست نبود به خاطر من از استراحتش بزنه كه من برم سراغ كامپيوتر.
نزديك امتحان هاي پايان ترم ، يكي از غروب هاي سرد دي ماه ، وقتي جلوي در ساختمان رسيدم ، پژوي مشكي سينا رو ديدم كه در حال بيرون آمدن از پاركينگ بود . تاريكي هوا مانع از اين بود كه منو ببينه اما من پشت فرمون ديدمش . خودمو توي تاريكي كنار كشيدم تا بعد از رفتنش وارد ساختمون بشم. اما در كمال ناباوري صداي بوق ماشينش رو شنيدم. به سمت صدا كه برگشتم ديدم كه با حركت سر به من سلام كرد و بلافاصله دور شد. عصبي و خجالت زده از كاري كه كردم داخل آسانسور شدم. چه شانسي ! حالا چي مي شد من پنج دقيقه ديرتر مي رسدم خونه؟ از اين گذشته ، بوق زدنش چه معني مي تونست داشته باشه جز اينكه بخواد منو تحقير كنه و بي نزاكتي مو بهم يادآوري كنه؟
بي حوصله وارد خونه شدم. به سيما سلام دادم و سوگل رو بـ ـوسيدم و اما خودم هم ميدونستم اين كارم فقط براي رد گم كردن حال خرابمه . وارد اتاقم كه شدم از تعجب فرياد خفه اي كشيدم. يك كامپيوتر روي ميز تحرير بود! از صداي من سيما اومد توي اتاق.
-اين چيه ؟ بابام فرستاده؟
-نه ! اينو سينا آورده .چندروز پيش كه رفتم دنبال سوگل خونه ي مامان اينا ، سينا هم خونه بود .سوگل داشت براي مامان تعريف مي كرد كه تو همه ش يادت ميره پاي تلفن به بابات بگي برات كامپيوتر بگيره ، انگار سينا هم شنيده بود و امروز اينو با خودش آورد اينجا .
- آخه اينجوري كه درست نيست. من خودم به بابا مي گفتم. ضروري نبود كه.حالا قيمتشو بگين تا من بيشتر از اين شرمنده نباشم.
-اين حرفا چيه؟ مال خودشه. گفت لب تاپش نيازشو برطرف مي كنه و به اين نيازي نداره. تا هر وقتي لازمش داشتي ازش استفاده كن.
عصبانيتم بيشتر شده بود . اين ديگه چه جور آدمي بود؟ مي خواست با آوردن وسايل شخصي خودش به من بفهمونه كه دارم علاوه بر حريم خانواده اش ، به حريم شخصيش هم تجـ ـاوز مي كنم ؟ اصلا مگه من از كسي خواسته بودم برام كامپيوتر تهيه كنه؟ شايد تقصير خودم بود كه هربار بعد از فراموش كردن درخواست كامپيوتر از بابام ، اين مطلبو با خنده و شوخي براي بقيه تعريف مي كردم. پس بگو چرا جلوي ساختمون بوق زد و سلام كرد. مي خواست براي هميشه توي ذهنم بمونه كه مايه ي زحمتش شدم . ازش خيلي بدم اومد . كاش مي شد كامپيوتر رو برگردوند سرجاي اولش.اصلا چطور مي تونستم جلوي دستگاهي بنشينم كه ميدونم صاحبش به خون من تشنه ست ؟
صداي سوگل منو از افكار درهمم درآورد.
-تينا جون ، مياي بريم باربي من بشي؟
سيما كي رفته بود؟اصلا نفهميده بودم. سوگل رو بغـ ـل كردم و روي تخـ ـت نشستم .موهاشو به بازي گرفتم تا كمي آروم بشم. اعصابي براي باربي بازي يا هر بازي ديگري نداشتم. از سوگل خواستم تنهام بذاره تا لباسمو عوض كنم. بعداز تعويض لباس هم توي رختخواب خزيدم و اونقدر فكر كردم تا خوابم برد. مي دونستم وقت هايي كه از خستگي خوابم مي بره ، سيما براي شام صدام نمي كنه اما در عوض صبح مجبورم مي كنه صبحانه كاملي بخورم .فردا صبح هم از همون صبح ها بود.
-تخم مرغتو كه خوردي اين ليوان شير رو هم بخور . يادت نره . من ديگه برم كه ديرم ميشه. سوگل بدو كه دير شد.
كلاس اون روزم از ساعت يازده شروع مي شد. هنوز وقت داشتم. رفتم توي اتاق و با ديدن كامپيوتر داغ دلم تازه شد. همين طور كه توي دلم به سينا بدوبيراه مي گفتم نفهميدم كي كامپيوتر رو روشن كردم وشروع كردم به كليك كردن روي درايوها.اكثر درايوها خالي بود .چند برنامه توپ و آپديت اينترنت و ريدر هم پيدا كردم كه باعث شد دلخوريم از خودم و از سينا موقتا يادم بره.روي صفحه يك كانكشن با اسم سينا بود. اسمشو عوض كردم و گذاشتم سوگل و كانكت شدم. مطمئن بودم كه كانكت نميشه. چون نه پسورد و يوزر وارد كرده بودم و نه حتي اطمينان داشتم سيم تلفن به كامپيوتر وصل هست يا نه. در كمال ناباوري ارتباط برقرار شد.فراموش كردم كه به اين مسئله فكر كنم كه اين قضيه كار سيناست يا سيما؟ با خوشحالي ايميلمو چك كردم و ديدم از تيام و يكي از دوست هاي دبيرستانم ميل دارم.خوندم و بلافاصله جواب دادم. تيام گفته بود حالاحالاها نميتونه برگرده و برام آرزوي ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر رو كرده بود. دوستم هم خبرهايي از بقيه همكلاسي ها داده بود كه هركي كجا قبول شده .
به خودم اومدم ، ساعت نه و نيم بود. تا حاضر مي شدم و از خونه بيرون مي رفتم مي شد ده . داشت دير مي شد. انگار من نبودم كه مثل چي از پسر مردم شاكي شده بودم كه چرا برام كامپيوتر آورده ! از خدا خواسته جلوش نشسته بودم و نفهميده بودم چطور دوساعت و نيم طي شده بود.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: Lisa
#8
( 8 )
امتحان ها به خوبي سپري شد. ترسم از جو دانشگاه ريخته بود و حالا ديگه مطمئن بودم مي تونم بازم مثل هميشه ممتاز باشم. سونيا هم انتظار نمره هاي درخشان رو داشت.در طول ترم خيلي با هم صميمي شده بوديم. دختر بي ريا و بي شيله پيله اي بود. با چند نفر ديگه هم صميمي بودم كه كلا يك گروه چهار نفره رو تشكيل داده بوديم. من، سونيا، فاطمه و شيوا .هرجا مي رفتيم با هم بوديم. با هم قرار مي گذاشتيم و درس ها رو دوره مي كرديم.اگه جايي اشكال داشتيم براي هم توضيح مي داديم. كنفراس هاي چند نفره به عهده مي گرفتيم . خلاصه در همون ترم اول اسم و رسمي بهم زده بوديم و ساير بچه هاي كلاس به اين صميميت احترام مي گذاشتند.سونيا مال تهران بودند.گاهي وقت ها كه ما شهرستاني ها دلمون براي شهر وديارمون تنگ مي شد ، سونيا ما رو مي برد گردش، سينما يا تئاتر.فاطمه آباداني بود و شيوا اهل كردستان. هركدوم خصوصيات خاص خودشونو داشتن اما با همه ي اختلافات فرهنگي و اخلاقي كه با هم داشتيم دوستي صادقانه اي بينمون جريان داشت.
سونيا از همون روز اول دنبال پسرهاي مردم بود و ادعا مي كرد كه مي خواد هرجور شده يك پسر خوب و سربه راه براي خودش پيدا كنه.علاوه بر اين ، باديدن هر پسر تازه واردي هم فورا اونو براي يكي از بچه هاي كلاس كانديد مي كرد و از ما مي پرسيد آيا انتخابش درست هست يا نه؟ ما بهش مي خنديديم. اما سونيا دست بردار نبود كه نبود. تا پايان ترم اول براي هركدوم از ما پنج، شش نفري رو كانديد كرده بود.البته همه ي كارهاي سونيا فقط جنبه شوخي و خنده داشت و فراتر از اون نمي رفت.
فاطمه يك دختر مظلوم و سربه زير بود.از يك خانواده متعصب و مقيد جنوبي اومده بود و تنها آرزوش ادامه تحصيل و برگشتن به شهرش بود تا بتونه با تاسيس يك مركز مشاوره در اونجا به داد زن ها و دخترهاي شهرش برسه.معتقد بود اكثرزن هاي همشهريش فشارهاي رواني زيادي رودر خانواده تحمل مي كنن و حتي نميدونن كه راه حلي هم براي رهايي از تحمل اين دردها وجود داره.
شيوا دختر زيباي كرد ،با موهايي به رنگ روشن و چشمهايي ميشي ، مورد توجه هر كسي قرار مي گرفت كه براي اولين بار اونو مي ديد.زيبايي بي نظيري داشت . خوب لباس مي پوشيد و اندام متناسبي داشت. قد بلند و توپر بود. سونيا بيشترين موارد پسرها رو براي شيوا كانديد مي كرد.
آقاي صدري ، يكي از دانشجوهاي فعال و درسخون ترم هاي بالاتر از همون هفته هاي اول مدام به بهانه هاي مختلف سراغ شيوا مي اومد و سر صحبت رو باهاش باز مي كرد.آقاي صدري رو توي سمينارهاي روانشناسي كه در دانشگاه تشكيل مي شد ديده بوديم. هميشه پاي ثابت مقاله هاي ارائه شده بود.ما سربه سرشيوا مي گذاشتيم وهر بار بعد از رفتن ديدن آقاي صدري ، براي شيوا، اي يار مبارك بادا مي خونديم. شيوا سرخ و سفيد مي شد و چيزي نمي گفت.
بعد از بيرون اومدن از سرجلسه ي آخرين امتحان ، اومدم توي محوطه تا دوستهامو پيدا كنم. سونياي تپلي از دور مشخص بود. صداش كردم و به سمتش رفتم. با چشم و ابرو بهم اشاره كرد كه : نيا جلو. باتعجب سرمو به معني : چرا؟ ، تكون دادم. با چونه به سمت راستش اشاره كرد. به جهت اشاره ش نگاه كردم. خدايا ! آقاي صدري شيوا رو گير انداخته بود و داشت باهاش حرف مي زد. شيوا هم معذب اين پا اون پا مي كرد و مختصر جواب مي داد. به اون دو خيره شده بودم. نفهميدم سونيا كي اومده بود كنارم.صداشو شنيدم كه گفت:
-غلط نكنم شيوا داره عاقبت بخير ميشه! بچه ي بدي هم نيست اين آقاي صدري. نه؟
-برو بابا تو هم . تا هركي با هركي حرف مي زنه فورا شام عروسيشونو بار ميذاري. شايد دارن در مورد امتحان حرف ميزنن.
-آره جون خودشون. شيوا كي تا حالا موقع حرف زدن درمورد امتحان رنگ به رنگ ميشه؟ببين اصلا قيافه ش داره داد ميزنه كه موضوع بحث درمورد اي يار مبارك باداست.
-خيلي خاله زنكي سونيا. زشته.مثلا تو خير سرت دانشجوي اين مملكتي. بايد فردا به مردم مشاوره بدي كه دور وبر حرفاي صدتا يه غاز نچرخن.اونوقت خودت هي ميشيني خاله قزي و عمه قزي ميشي براي مردم حرف در مياري؟
-حالا مي بينيم.
با اومدن فاطمه ، شيوا هم از آقاي صدري جداشد و به سمت ما اومد.
-مباركه؟بريم لباس بدوزيم براي عقد كنون؟
-اه.. سونيا چقدر مارمولكي ! از كجا فهميدي ؟
سونيا رو به من كرد و گفت:
-نگفتم؟ تحويل بگير.
-آره شيوا؟ آقاي صدري چي بهت مي گفت؟
-چي بگم؟ مي گفت وقتي برگشتم سنندج، از خانواده م اجازه بگيرم براي اينكه بياد خواستگاريم.
همه با هم خنديديم و سربه سر شيوا گذاشتيم.
-حالا از كجا ميدونست تو مال سنندجي؟
-گفت پرس و جو كرده و فهميده.
-يه وقت هول نشي فورا قبولش كني. يه كم باهاش بچرخ ببين چه جورآدميه بعد بذار بياد خواستگاريت.
-يعني چه؟ چقدر بچرخم كه بفهمم؟اومد و تا دوسال هم نفهميدم چه جوري؟ مگه ميشه بدون هيچ نسبتي با پسر مردم معاشرت كنم؟
- نه پس! اول برو عقد كن، سه شكم هم براش بزا، بعد اگه ديدي با هم تفاهم ندارين يه فكري مي كنيم ديگه؟
-ببين رنگ كاپشنشو هم چه با رنگ كيف و كفش تو ست كرده بود.نه بابا بچه ي باسليقه ايه.
بعد از كلي گفتن و خنديدن ، با هم به يك كافي شاپ نزديك دانشگاه رفتيم. قهوه و كيك خورديم و باهم خداحافظي كرديم تا دوهفته ي بعد كه شروع ترم دوم بود.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#9
(9)
وارد خونه كه شدم سكوت صداشو بلند كرد.تازه ده و نيم صبح بود . سيما كه مدرسه بودو سوگل هم خونه سوري خانم. رفتم سراغ كامپيوتر و ميل باكسم رو باز كردم. هيچ خبري نبود. آهنگ گذاشتم و رفتم حمـ ـام. بعد از حمـ ـام نشستم به مرتب كردن اتاق . فردا بابا مي اومد دنبالم كه بريم خونه. مثل بچه ها ذوق زده بودم.بالاخره بعد از چندماه مامان و بابا و بقيه رو مي ديدم. كتابهامو توي كارتني كه قبلا از سيما گرفته بودم چيدم و كارتن رو ته كمد جادادم. لباسهايي كه مي خواستم همراهم ببرم رو توي كوله پشتيم گذاشتم و ساير لوازم مورد نيازمو از جمله كيف لوازم آرايش عزيزمو، دم دست گذاشتم كه يادم نره ببرمش. هرچند آرايشم خيلي توي چشم نبود اما همون مقدار كم رو هم دوست داشتم انجام بدم.
با سرو صداي سوگل از اتاق بيرون اومدم تا بپرم بغـ ـلش كنم. چشمامو بستم و اداي نابيناها رو درآوردم و با تكون دادن دستام به اطراف ، سوگل رو صدا مي زدم و مثلا دنبالش مي گشتم.صداي خنده ي سوگل منو راهنمايي مي كرد. وسط هاي هال ناگهان خوردم به يك مانع بزرگ .نزديك بود بيفتم كه دوتا دست بزرگ منو گرفت و مانع افتادنم شد. چشامو باز كردم. نه!! خدايا! اين ديگه اينجا چيكار مي كنه؟ سينا داشت بر و بر منو وسط دستاش نگاه مي كرد. مثل جن زده ها جيغ كوتاهي كشيدم واز لاي دست هاش فرار كردم و پريدم توي اتاقم. هنوز به خودم نيومده بودم كه سوگل اومد توي اتاق. داشت از خنده ريسه مي رفت.
-تينا جون... واي... چقدر خنده دار شده بودي !
-...
- بيا بيرون. دايي رفت .
-چرا با مامانت نيومدي؟
-مامان امروز خريد داشت .گفت غروب مياد . منم به دايي گفتم منو بياره خونه مون باربي مو بردارم . دلم براش تنگ شده بود.
-پس چرا با داييت برنگشتي؟
- آخه دوست دارم پيش تو بمونم كه دو تا باربي داشته باشم.
همينو كم داشتم. چه افتضاحي شده بود. در طول اين چند ماه ،سرجمع من بيست جمله هم با اين بشر حرف نزده بودم. توي مهموني سيما اينا ،وقتي كه براي آوردن كامپيوتر ازش تشكر كردم فقط سرشو تكون داد و زير لبي چيزي گفت كه حتي نشنيدم چيه. حالا يك كاره درست افتاده بودم توي بغـ ـلش!!اصلا چه معني داره آدم سرزده واردخونه ي مردم بشه؟شايد سرو پاي يكي لخـ ـت باشه.بازم خدا روشكر كه زمـ ـستونه و لباس ها پوشيده است. خونه ي مردم؟ خواهر آدم كه مردم نيست. شايد تقصير خودمه كه هنوز توي احوالات بچگي م سير مي كنم و به قول مامان نمي خوام باور كنم كه بزرگ شدم.
تا شب توي فكر حادثه اي كه پيش اومد، بودم. تا سيما از راه رسيد سوگل عين ماجرا رو گذاشت كف دست مامانش. صداي خنده شون روي اعصابم بود. يكي نيست بگه بچه حالا هـ ـوس باربي كردنت چي بود؟
صبح زود بابا از راه رسيد. تموم ديشب رو رانندگي كرده بود. دلم براش خيلي سوخت كه به خاطر من اينقدر خودشو اذيت كرده. تصميم گرفتم دفعه هاي بعد ، خودم برم و بيام كه ديگه باباي طفلي اينقدر اذيت نشه. بابا دو ساعتي استراحت كرد . عصر باهم رفتيم تا براي مامان ، ماماني و بابايي سوغاتي بخرم. بعد از شام راه افتاديم. اصولا بابا عاشق رانندگي در شبه. البته اين جداي اون مواقعيه كه با مامان مسافرت مي كنه. مامان تحت هيچ شرايطي اجازه نميده كه شب حركت كنند . اما مواقعي مثل الان كه مامان نيست بابا كار خودشو مي كنه . نزديكي هاي صبح رسديم خونه.ماشينو توي پاركينگ گذاشيم و وسايلو دستمون گرفتيم اومديم بالا. بابا كليدو انداخت توي قفل در و از من خواست آروم باشم كه مامان بيدار نشه.اما با شنيدن صداي مامان هردومون خشكمون زد:
-ميدونستم كار خودتو مي كني و بازم شب راه ميفتي. تا الان خواب به چشمم نيومد تا از راه برسين.
-سلام نسرين خانم خودم. آدم كيف مي كنه همچين زني رو مي ببينه كه تا صبح چشم به راه شوهرش نشسته.
-اين زبونو نداشتي چيكار مي كردي؟
رفتم توي بغـ ـل مامان و بجاي تمام اين چند ماه بـ ـوسيدم و بوييدمش . بوي همون مامان هميشگي خودمو ميداد. برامون چاي آماده كرد و گفت بعد از چاي بريم بخوابيم كه خستگي راه از تنمون دربياد . با ديدن اتاق خودم خيلي هيجان زده شدم. همه چيز همون طوري بود كه موقع رفتن بود. با شادي پريدم روي تخـ ـتم و بالشمو بغـ ـل كردم.چقدر دلم براي اينجا تنگ شده بود و خودم نمي دونستم.
دوهفته تعطيلي بين دو ترم مثل برق و باد گذشت . همه ش هم به رفتن خونه ي اين و اون طي شد. ترم دوم رواينترنتي ثبت نام كرده بودم.چندباري هم با دوست هام تلفني حرف زدم تا با هم هماهنگ كنيم كه واحدهامونو با هم برداريم. فقط يكي دو تا از درسها رو همه مون با هم مشترك نبوديم. فارسي رو فقط من و سونيا داشتيم. شيوا و فاطمه هم تربيت بدني(1) برداشته بودن كه با برنامه درسي من و سونيا تداخل داشت و نتونستيم برداريم. شنيده بوديم كلاسهاي تربيت بدني خيلي باحاله. خيلي دوست داشتيم همه با هم باشيم.اما جور نشد. يكي دو تا درس رو هم فاطمه با ما نبود.
با اصرار بابا و مامانو راضي كردم كه خودم تنهايي برگردم . وقتي رسيدم سيما هم بهم دلگرمي داد كه كار درستي كردم.براي همه كلوچه و زيتون آورده بودم . البته اين كار مامان بود. اگه به من بود براي هركس يك چيز فانتزي و جالب مي گرفتم.
تازه دو روز بود از راه رسيده بودم كه سوري خانم همه رو دعوت كرد خونه ش به بهانه ي ديدن من. خوشحال بودم كه اينقدر بهم اهميت ميدن. هرچند خجالت مي كشيدم بعد از اون ماجراي كوربازي ، با سينا روبرو بشم.
در كمال حيرت متوجه شدم اون شب سينا منزل يكي از دوستاش رفته و شب هم همون جا مي مونه.چه بهتر!! نازگل و نويد مثل هميشه فضاي شادي درست كرده بودند و به نوبت براي جمع جوك و لطيفه تعريف مي كردند.
-ميگن يه بار يه يارو مي ميره ، خانواده ش پول نداشتن براش سنگ قبر بخرن، از گردن به پايين ، خاكش مي كنن.
- يارو هي به موبايلش نگاه مي كرد و مي خنديد. بهش گفتن :چيه؟ به ما هم بگو بخنديم. گفت : نميدونم كيه هي مي نويسه باتري ضعيف است.
-حالا كه عمو سينا نيست بريم تو فاز بالاي هجده سال!!
جمله ي نويد همه رو خندوند.
-يارو داشته جلوي عابر بانك التماس ميكرد. گوش ميدن مي بينن داره ميگه: غلط كردم. ،... خوردم، گواهينامه مو پس بده.
- اي بي ادب !! عموسينا بايد باشه تا تو رعايت كوچكتر ، بزرگترو بكني؟
حرف هاي نازگل ، نويد رو عصباني كرد و توي چشماي ناز گل براق شد و گفت :
-اگه عمو اينجا بود ميدوني چي رو براش تعريف مي كردم؟
بدون اينكه منتظر جواب نازگل باشه ادامه داد:
-يه روز يه بنده خدايي بچه بغـ ـل ميره خونه ،يهو مي بينه به جاي بچه يكي ديگه توي بغـ ـلشه . مونده بود چكار كنه چه كار نكنه...
يخ كردم. منظورش من بودم؟اصلا از كجا ميدونه؟ يعني سينا اينقدر بيشعور و بي جنبه است كه يك اتفاق غيرعمد رو بياد براي بچه ها تعريف كنه و باعث بشه منو توي جمع تحقير كنند؟حالم داشت از خودم و اون و همه بهم مي خورد. به بهانه ي شستن دستم از جام بلند شدم و با ظرف ميوه م اومدم توي آشپزخونه. ديگه نمي تونستم تحمل كنم. زدم زير گريه. اشكام بند نمي اومد. بعد از چند دقيقه نازگل اومد سراغم .
-واي ..! چرا داري گريه مي كني؟چي شده؟
-....
-تورو خدا بگو چت شد يه دفعه؟
دلخور نگاهش كردم.
-مي خواي بگي نميدوني؟
-از حرف نويد ناراحت شدي؟ بخدا اون يك جو مغز توي سرش نيست. نمي فهممه چي رو بايد كجا بگه.
- چي و كجاش مهم نيست. مهم اينه كه فكر نمي كردم عموي تو اينقدر بي ملاحظه باشه كه بخواد يك اتفاق ناخواسته رو براي همه تعريف كنه تا به مردم بخندين.
-واي نه! عموي بيچاره روحش هم خبر نداره. سوگل براي ما تعريف كرد. نويد هم براي اذيت كردن عمو هي بهش تكه ميندازه تا حرصشو دربياره تا بقول خودش دلش خنك بشه. آخه عمو خيلي بهش پيله مي كنه كه رفتارشو درست كنه .اصلا حواسش به تو نبود به خدا! مي خواست مثلا عمو رو ضايع كنه. همه دعواش كردن . تازه حالا چي شده مگه؟ خب اتفاقه ديگه . ميفته. تازه عمدي هم كه باشه ، عمو خيلي هم دلش بخواد كه تو رو بغـ ـل كنه!!!
-نازگل! اين چه حرفيه ميزني؟ متوجهي چي داري ميگي؟
-ول كن بابا! شوخي كردم.تو از سرعمو هم زيادي.
-نازگل؟
حداقل خيالم راحت شد كه سينااين وسط تقصيري نداره ونمي خواد با آبروريزي و مردم آزاري منو اذيت كنه . اما با وجود اصرار زياد نازگل از آشپزخونه بيرون نيومدم .از همه خجالت مي كشيدم . بقيه هم براي راحتي من سراغم نيومدند. نازگل پيشم موند وبا هم از هر دري حرف زديم. من از خاطره هاي دبيرستانم براش گفتم و اون هم با احتياط از همكلاسي هايي گفت كه سر راه مدرسه دوست پسـ ـر پيدا مي كنند و با هم مسابقه ميذارن كه هركدوم تا سرماه با چند پسر دوست شدند. به روحيات و تربيت نازگل نمي اومد كه اهل اين جور روابط باشه اما متوجه شدم اگه درست راهنمايي نشه زمينه ي ورود به چنين جمع هايي رو داره. كمي براش از خطراتي كه اين روابط دارن حرف زدم و سعي كردم سربسته يه چيزايي رو براش بگم . اما نمي تونستم تمركز كنم . فكرم متوجه گندي بود كه نويد زده بود.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#10
(10)
تند تند لباس پوشيدم تا تاخير نداشته باشم. فاطمه اين درس رو با ما نداشت. هنوز وارد ساختمان دانشكده نشده بودم كه از پشت شمشادها شيوا رو ديدم. تا خواستم صداش بزنم از ديدن منظره اي كه مقابل چشمام بود، لالموني گرفتم وماتم برد. شيوا دوش به دوش آقاي صدري داشت مي اومد به سمت ساختمون . نمي دونستم بايد خودمو به نديدن بزنم يا نه ! مردد بين ديدن و نديدن سلام بلند و كشدار شيوا گوشمو پر كرد. چاره اي نبود. با تاخير به سمتش برگردم تا اگه آقاي صدري ميخواد رد گم كنه و بره ، اين كارو بكنه.اما وقتي با شيوا چشم تو چشم شدم! اقاي صدري هنوز كنارش ايستاده بود.مجبور شدم بهش سلام كنم. نمي شدحتي با اشاره از شيوا بپرسم جريان چيه. داشتم از فضولي مي مردم. تا برسيم جلوي در كلاس ، هزار تا فكر توي سرم وول مي خورد. در عين ناباوري ديدم آقاي صدري هم همراه ما وارد كلاس شد. هفت هشت نفري داخل كلاس بودند. سونيا رو ته كلاس ديدم.پاهاش رو روي هم انداخته بود و داشت با موبايلش ور مي رفت. با ديدن ما رو به شيوا و آقاي صدري بلندبلند گفت:
-به پاي هم پير شين انشالله.
صداي دست زدن بچه هر فضا رو پر كرد. ناباورانه به شيوا نگاه كردم. با چشمهاي گرد شده به اشاره از شيوا پرسيدم: آره؟ جواب داد:
-نامزد كرديم.
نفهميدم به آقاي صدري تبريك گفتم يا نه.اما وقتي رفتنش رو از كلاس ديدم متوجه شدم بچه ها فرستادنش دنبال شيريني. بازاربـ ـوسه و تبريك گفتن داغ بود.شيوا با معصوميت شيريني به تبريك ها پاسخ مي داد . تا خواستم ازس سوالي بپرسم گفت بازجويي باشه براي بعد از كلاس.استاد كه وارد كلاس شد همهمه ي بچه ها خوابيد.طبق معمول ما سه تا كنار هم نشسته بوديم. سونيا با رگبار متلك هاي خنده دارش نگذاشت بفهميم استاد چي گفت. در فاصله اي كه تا تشكيل كلاس بعدي داشتيم شيوا رو وادار كرديم همه چيز رو مو به مو برامون تعريف كنه. شيوا گفت :
-رامين ...
-آقاي صدري رو ميگي ديگه.نه؟
-آره .ميذاري بگم يا نه؟
-بگو . بگو..
-رامين اولين روز بعد از امتحانات زنگ زده بود سنندج خونه مون. البته خودش كه نه. مادرش رنگ زده بود . از مامانم خواسته بودكه يك وقتي رو تعيين كنن براي آشنايي دو خانواده. و بعد اجازه ي خواستگاري بدن. مامان بلافاصله بعد از تماس مادر رامين به من زنگ زد و ازم پرسيد چقدر اونو مي شناسم . منم هرچي ميدونستم بهش گفتم. در تماس بعدي مادر رامين كه فرداي اون روز بود، مامان گفته بود هروقت كه خودشون صلاح مي دونن بيان سنندج. من روز بعد رسيدم خونه. شب بعد هم رامين، مادرش ، خواهر بزرگش وداييش خو نه ي ما بودند . به توصيه مامان لباس كردي پوشيدم و از همون اول مهموني پيش بقيه نشستم. دايي ها و عموها و مادربزرگم از طرف خانواده ي ما حضور داشتند. همون جلسه ي اول موضوع خواستگاري رو مطرح كردند و از خانواده م خواستن كه اجازه بدن من و رامين اين چند روز تعطيلي رو باهم بيرون بريم تا هم حرفامونو بزنيم و هم بيشتر باهم آشنا بشيم. اگه به نتيجه رسيديم مقدمات عقد رو فراهم كنيم. مادربزرگم گفت :اينجا شهر كوچكيه و اسم دخترها زود سر زبون مردم ميفته. بهتره اين چند روزي كه اونها در سنندج هستند خونه ي ما اقامت كنند تا هم ما رسم مهمون نوازي رو به جا بياريم و هم فرصت براي آشنايي دو خانواده بيشتر باشه. اول قبول نكردند و گفتند از قبل هتل رزرو كردند اما با اصرار بزرگتر هاي فاميل پذيرفتند كه خونه ي ما بمونند و با هتل تصفيه كنند.رامين و مادرش حدود هشت روز سنندج موندند وبقيه برگشتند تهران. در طي اين هشت روز مادر رامين حسابي دل مامانمو برد . بابام هم از رفتار و كردار رامين خوشش اومده بود.
هر روز بعداز ظهر مامان شرايطي فراهم مي كرد كه من و رامين توي پذيرايي بشينيم و با هم حرف بزنيم . از حرفاش متوجه شدم كه اولين بار منو توي كلاس فلسفه ديده. يكي از دوستاش اين درس رو افتاده بود و رامين اون روز براي پركردن دوساعت وقت اضافه اش با دوستش توي كلاس شركت مي كنه. خودم يادم نيومد اما ميگه من اون روز سر كلاس سوالات هوشمندانه اي از استاد پرسيدم كه توجهشو به من جلب كرده بود. بعد از اون روز كنجكاو ميشه كه من كيم و از كجا اومدم و چه خصوصياتي دارم. مشخصاتمو از طريق يكي از آشناهاش از توي پرونده تحصيليم بيرون مي كشه و مي فهمه كه من اهل سنندج هستم. يكي از فاميل هاشو مامور مي كنه كه بياد سنندج و در مورد خانواده و فاميل من تحقيق كنه . بعد از مطمئن شدن از نتيجه ي تحقيقات فاميلي، بيشتر روي من تمركز مي كنه و رفتارم رو زير نظر مي گيره. اون روز بعد از آخرين امتحان هم ازم اجازه خواست با خانواده ش بياد خواستگاري.
سونيا گفت:.
-اوه... اينكه دست سازمان سيا رو از پشت بسته بابا! چه مويي از ماست بيرون كشيده! حالا كي نامزد كردين؟
- آخرين روزي كه اونجا بودند عموي بزرگم با كلي شرط وشروط مارو به هم محرم كرد تا زماني كه درس من تموم بشه و عقد رسمي كنيم .
-چه شرط و شروطي؟زود باش بگو...
-فضولي موقوف! اين قضيه مربوط به ما بزرگتر هاست.تو هنوز دهنت بوي شير ميده.هر وقت نامزد كردي خودت مي فهمي.
من پرسيدم:
-خانواده ش چند نفرن شيوا؟
-خودش تك پسره. دو تا خواهر هم داره كه يكي ازش بزرگتره و دوتا بچه داره. يكي هم از ما كوچكتره كه باهاشون نيومده بود سنندج و پيش خاله ش مونده بود. پدرش كارمند ثبت احوال بوده و وقتي بچه ها كوچك بودند فوت كرده. مادرشون به تنهايي اين سه تا بچه رو بزرگ كرده و به ثمر رسونده. خواهر بزرگش پرستاره وشوهرش كارمند . خواهر كوچيكه هم سال دوم دبيرستانه.
-تو هم كه قراره مشاور خانواده بشي ديگه؟البته به اتفاق آقاي صدري!
-نه ! رامين قصد داره تا دكتري ادامه بده از من هم خواسته كه به اين موضوع بيشتر فكر كنم.
باز هم مي خواستيم از شيوا اطلاعات بيرون بكشيم كه با ديدن آقاي صدري كه داشت به طرف ما مي اومد دور شيوا رو خلوت كرديم تا دو دلداده با هم تنها باشند. سونيا اي يار مبارك بادا زمزمه مي كرد و من ريز ريز مي خنديدم.
-پسر خوبي به نظر مياد . نه تينا؟
-آره. ظاهرش كه چيز بدي نشو نميده. بايد ديد باطنش چه جوريه.
-ديگه نوبتي هم باشه نوبت توئه كه عاقبت بخيرت كنم. داره كم كمك بوي كپكت دانشگاهو برمي داره.
- چرا از من مايه ميذاري؟كيلويي هم كه حساب كني تو جلوتري.
-آهاي.. مگه بهت نگفته بودم درمورد وزن با من شوخي نكني؟بند انگشتي با من در نيفت ها.. يه شوهر برات پيدا مي كنم ، هركول باشه در حد تيم ملي ! اصلا از قويترين مردان جهان باشه. ديدي كه چه اندام زيبايي دارن!
كل كل كردن با سونيا شادي خاص خودش را داشت . هيچ وقت از كل كل با اون سير نمي شدم.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
45 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۶:۲۳ ب.ظ)، mamalii 121 (۱۷-۰۵-۹۴, ۰۱:۱۵ ق.ظ)، "MJ" (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، شمیم (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۵:۵۲ ب.ظ)، tehrani (۰۱-۰۸-۹۵, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، آرام18 (۲۱-۰۴-۹۴, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، ıċє ɢıяʟ (۰۶-۰۴-۹۴, ۰۷:۲۲ ب.ظ)، فاطی از اهواز (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، r@h@ (۲۱-۰۷-۹۴, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، هورا۱۲۳ (۰۲-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، مرضیه ۷۵ (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۲:۰۷ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۲۳-۱۲-۹۵, ۰۱:۱۸ ق.ظ)، شقایق سرخ (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۵:۲۴ ب.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، Minooooo (۱۱-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، امیراحسان (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۰:۱۷ ب.ظ)، candy (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، fatameh (۰۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، بهار۲۳h (۲۴-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، الهام ١٩ (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۴ ب.ظ)، good (۲۱-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۳ ق.ظ)، soliiwest (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۶ ب.ظ)، برف سیاه (۰۱-۰۷-۹۶, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، aryaaradarmita (۱۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۸ ب.ظ)، بیدل (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۷:۲۷ ق.ظ)، AsαNα (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، نانا32 (۱۴-۰۸-۹۵, ۰۸:۳۵ ق.ظ)، مرادی 2 (۱۵-۰۶-۹۵, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، گلمن (۲۴-۰۲-۹۶, ۰۸:۱۶ ق.ظ)، 9305201346 (۲۷-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، 1351 (۲۸-۱۲-۹۵, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، Shasosa (۰۵-۱۲-۹۵, ۰۹:۱۶ ق.ظ)، کاسپین (۲۸-۰۲-۹۶, ۰۷:۵۴ ق.ظ)، bmbm (۲۹-۰۹-۹۶, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۲۸ ب.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۴ ب.ظ)، suny1997 (۰۱-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۴ ب.ظ)، مه گل (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، الهه مهدی (۲۷-۱۲-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، wina (۱۲-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، anita__.sh (۰۳-۰۲-۹۶, ۱۱:۱۵ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۱۸-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، fariba.2016 (۰۴-۱۲-۹۵, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، shadan (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۶:۰۸ ب.ظ)، ادمینا (۱۷-۱۱-۹۶, ۱۲:۱۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان