انجمن ايران رمان



از دل آتش | pari63
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۳۱ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: arezoo
پاسخ 103
بازدید 12659

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از دل آتش | pari63
#1
"تينا چي شد پس؟"
"صبر كن ، بالا بياد ، بهت ميگم"
مامان با ليوان بزرگ آب پرتقال اومد توي اتاقم. بهش نگاه كردم. با خودم فكر كردم خودش بيشتر از من به محتويات اون ليوان احتياج داره. من كه نگراني و استرس نداشتم. اين مامان بود كه از صبح تا حالا ده بار آب قند خورده بود و توي پذيرايي در حالي كه روي زمين دراز كشيده بود پاهاشو گذاشته بود روي مبل تا خون به مغزش برسه و از حالت استرس در بياد.
نيمه ي دوم شهريور ماه بود. . من هم مثل همه ي دانش آموزهاي پيش دانشگاهي، منتظر اعلام نتايج سازمان سنجش بودم. البته نه نگران بودم ، نه دلشوره اذيتم مي كرد. از قبول شدنم مطمئن بودم و به رشته ي انتخابيم افتخار مي كردم. تنها نگراني من از واكنش مامان بعد از فهميدن موضوعي بود كه من و بابا مثل يك راز ازش مخفي كرده بوديم. من بدون اينكه به مامان چيزي بگم توي رشته علوم انساني كنكور دادم و براي انتخاب رشته هم فقط روانشناسي دانشگاه هاي تهران رو زدم. شك نداشتم كه قبول مي شم اما مامان هم مسئله ي كوچكي نبود كه بخوام نديده بگيرمش. مامان نسرين من كه تك فرزند و نور چشم مامان و باباش بود، از دوران نوجواني دلش مي خواسته دندونپزشك بشه. اما بعد از آشنا شدن با بابا توي يك مراسم عروسي ، يك دل نه صد دل عاشق هم ميشن و با هم ازدواج مي كنن. اين اتفاق درست زماني ميفته كه مادر سال آخر دبيرستان بود و بايد اون سال در آزمون كنكور شركت مي كرد . مامان به گفته ي خودش دختر درس خون و باهوشي بوده. اما پدر عشق بسوزه كه وقتي مياد سراغ آدم دودمانتو به باد مي ده و باعث ميشه كه يكي مثل مامان نسرين من قيد درس و كنكور و آرزوهاي قشنگ رو بزنه و بره دنبال دلش. خلاصه بعد از ازدواج هم به فاصله ي كمي صاحب دو تا بچه ميشن كه اوليش ميشه داداش تيام نازنينم كه الان توي كشور آلمان داره مهندسي پزشكي مي خونه ، و دوميش هم ميشه من يعني تينا خانوم گل كه دارم مثل بيد برسر ايمانم مي لرزم كه چطوري مامانو قانع كنم كه بابا دل منم دله، خشت گل نيست. من هم حق دارم دنبال دلم راه بيفتم و رشته اي رو بخونم كه دلم مي خواد. من چه گناهي كردم كه بايد بشم تجسم آرزوهاي برباد رفته ي مامان؟
بابا چشم پزشكه. عمو جليل مهندس عمرانه. داوود پسر عمو جليل ، بابل داروسازي ميخونه. دنيا دخترعموم هم رفته پي پرستاري توي همون بابل. تيام خودمون هم كه قربونش برم ، دانشجوي دكتريه . اما من اصولا خميره م با اين فاميل دانشمند پرور فرق داره . من اهل دلم. عاشق شعر و ادبياتم. شعر ميگم . با رباعي و غزل اوقاتمو پر ميكنم. دلم ميخواد از سرشت و طبيعت آدما سردربيارم. بفهمم كي به كيه ، چي به چيه؟ چرا بعضي از آدمها ذاتا خشن و پرخاشگرن . چرا بعضي ها از خونسردي و نرمش بيش از حد، حال آدمو بد ميكنن. چرا توي يك خانواده همه از نظر خصوصيات اخلاقي شبيه هم نيستن. يكيش خود من، چرا با وجود اينكه همه ي بچه هاي فاميل دنباله روي پدر و مادرهاشون شدن و القاب دكتر و مهندس ، عادي ترين چيزهاييه كه من قبل از اسم اعضاي فاميلم مي شنوم ،اصلا دنياي پزشكي رو دوست ندارم و عاشق علوم انساني هستم؟ حالا يكي بياد اينا رو به مامان بگه . مگه به خرجش ميره. از اولين روزي كه وارد دبيرستان شدم مدام توي گوشم مي خوند كه بايد به دندانپزشكي فكر كنم و براي رسيدن به چنين هدفي برنامه ريزي هاي درسي مو انجام بدم. اوايل مخالفتي نداشتم. بدم نمي اومد كه منم بشم يكي از خيل جماعت دكترهاي فاميل. اما از سال دوم به بعد كه با بچه هاي انساني آشنا شدم و توي انجمن هاي ادبي شون شركت كردم متوجه شدم كه خودم هم ذوق شعري دارم و يه چيزهايي مي تونم بنويسم. با تشويق سارا ، يكي از دوست هاي انجمن ادبي دبيرستان ، نوشته هامو براي اصلاح مي دادم به خانم كبيري دبير ادبيات ، كه برام رفع اشكال كنه. همين خانم كبيري هم بود كه استعداد شعر منو بارور كرد . ترغيبم كرد كه توي مسابقه ي شعر استاني شركت كنم كه در كمال ناباوري مقام دوم رو به دست آوردم. از اون به بعد دنيام رنگ ديگه اي به خودش گرفت و غرق شدم توي عالم شعر و ادبيات. درس هاي خودم رو هم به خوبي مي خوندم و توي رشته ي علوم تجربي يكي از دانش آموزهاي ممتاز هر نوبت تحصيلي بودم. بارها پيش اومده بود كه سر صف تشويقم كنن. هم براي رتبه هاي درسي و هم رتبه هايي كه در مسابقات شعر مدارس مي آوردم. مامان و بابا مخالفتي با اين فعاليتم نداشتن. البته فقط در حد سرگرمي قبولش داشتن. مخصوصا مامان كه مدام بهم گوشزد مي كرد كه وقتم رو براي شعر و شاعري تلف نكنم و به فكر بيشتر درس خوندن باشم. كنار فعاليت هاي ادبي ، به پيشنهاد خانم كبيري چند كتاب روانشناسي هم مطالعه كردم تا به قول ايشون ، با دنياي درون آدم ها هم آشنا بشم واطلاعات عموميم رو بالا ببرم. همين پيشنهاد بود كه منو متوجه كرد چقدر جاي چنين چيزي توي زندگيم خالي بوده و خودم متوجه نشده بودم. روانشناسي، انگار براي بيشتر سوال هاي ذهن من يك جواب از قبل آماده شده داشت . روانشناسي رشد مثل يك آيينه ي صاف و بي غبار دنياي شگفت انگيزي رو پيش روم به نمايش گذاشت. روانشناسي شخصيت منو برد به عالم آدم هاي مختلف. چيزهايي كه توي اون كتاب ها مي خوندم برام شيرين بود اما احساس مي كردم كافي نيست و مثل تشنه اي كه تازه به آب رسيده باشه ، دلم مي خواست چيزهاي بيشتر و بيشتري بدونم. خانم كبيري مي گفت اينطوري كه من دارم بي هدف و پراكنده مطالعه مي كنم ، بيشتر سردرگم و گيجم مي كنه. گفت اگه واقعا دنياي روانشناسي برام مهمه بايد به صورت علمي و دانشگاهي دنبالش كنم. اين شد كه من وقتي داشتم براي آزمون سراسري آماده مي شدم ،يك روز به طور جدي نشستم با بابا صحبت كردم و بهش گفتم به رشته هاي پزشكي علاقه اي ندارم و قصد دارم روانشناسي رو انتخاب كنم. بابا فقط نگاهم مي كرد و بدون وقفه دو ساعت براش حرف زدم. بعد از تموم شدن حرفام سرمو توي آغـ ـوشش گرفت و گفت از همون اولين باري كه با ذوق و شوق خبر مقام آوردن توي مسابقه ي شعر رو بهمون دادي حدس مي دونستم كه بالاخره كار دست خودت و ما ميدي. بعد خنديد و گفت خوشحاله كه من اونقدر بزرگ شدم كه مي تونم علايقم رو تشخيص بدم و براش تلاش كنم. قرار بر اين شد كه من در رشته ي علوم انساني كنكور بدم و بعد از قبول شدنم ، به مامان بگيم كه چه كار كرديم. اين كه با بابا عليه مامان توطئه كنم ، برام ناراحت كننده بود. اما چاره ي ديگه اي نداشتم.
سايت سنجش بالا اومده بود. اسم و شماره داوطلبي مو وارد كادر كردم . بعد از چند ثانيه كادر ديگه اي ظاهر شد كه اسم من و كد رشته اي كه قبول شده بودم رو نشون مي داد.. رو به مامان گفتم:
"بفرماييد. اينم از قبولي من.دانشگاه تهران قبول شدم . ديگه چي مي خواين؟"
مامان بغـ ـلم كرد و گفت:
"هيچي عزيرم. هيچي. خسته نباشي عسلكم. بذار به بابا هم خبر بدم كه خوشحال بشه"
"خبر بده .اما بابا هم مثل من به قبوليم ايمان داشت. اين وسط فقط شما منو دست كم مي گرفتين"
خودم به بابا زنگ زدم و خبر قبوليم رو دادم. بابا بهم تبريك گفت. ازش پرسيدم حالا بايد چه كار كنم؟گفت كار خاصي نبايد انجام بدم. منتظر باشم كه از مطب بياد و با هم جشن بگيريم.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#2
به چهره ي شاد مامان كه نگاه مي كردم پشيمون مي شدم از اينكه حقيقت رو بهش نگفتم. آرزو مي كردم كاش زمان به عقب برگرده و برسه به همون روزي كه با بابا حرف زدم، تا بتونم مامان رو هم توي گفتگوي دونفره مون شريك كنم و از همون اول بهش بگم براي آينده م چه برنامه اي دارم. اما افسوس كه با خيالات راه به جايي نمي بردم. تصميم گرفتم مثل آدماي بزدل فرار كنم و به ماماني پناه ببرم.
نه اينكه از روي ترس بخوام برم. بيشتر از مامان خجالت مي كشيدم كه اينجوري بهش نارو زدم و مسئله به اين مهمي رو ازش مخفي كردم. يادم مياد با چه سختي و مكافاتي كتاب هاي انساني رو لاي كتاب هاي تجربي مي گذاشتم و مي خوندم تا اگه مامان سرزده وارد اتاقم بشه متوجه چيزي نشه. وقت هايي هم كه بيرون بودم كل كتاب ها روداخل كمد لباس هام جاسازي مي كردم و روشونو با تلي از لباس مي پوشوندم .
كامپيوتر رو خاموش كردم و جلوي آيينه به خودم خيره شدم. مانتوي كرم رنگمو از توي كمد درآوردم و با يك كيف و شال صورتي ست كردم و رفتم كه كتوني هاي صورتيم رو هم بپوشم.
"اه.. كجا ميري تينا؟"
"ميخوام برم پيش ماماني. مي خوام اخبار رو به طور زنده به سمع و نظرشون برسونم"
: تا عصر برگردي ها... با بابا برات برنامه داريم عزيرم. راستي سر راه يك جعبه شيريني هم بگير ببر . يادت نره مواظب بابايي باشي ازشون نخوره . براي قندش بده"
" چشم. امر ديگه اي ندارين بانو ؟"
" نه قربونت برم. برو خدا پشت و پناهت"

( 2 )
از خودم بدم مي اومد كه دارم با احساسات مامان بازي مي كنم و فريبش ميدم. ديگه واقعا استرس داشت منو از پا در مي آورد. خونه ماماني سه تا خيابون بالاتر از خونه ي خودمون بود. در كمتر از ده دقيقه رسيدم. دستمو روي زنگ نگذاشته بودم كه در باز شد باغچه پر از گل خودشو نشون داد. بابايي رو جلوي در ديدم. لبخند به لب داشت و يك شاخه ي رز توي دستش بود. به طرف من دراز كرد و گفت:
"استثنائا تقديم به دختر ناز و خوشگلم كه از امروز وارد دنياي بزرگترها ميشه و با دنياي نوجوانيش وداع مي كنه"
خداي من ، من عاشق اين بابايي مهربونم هستم . ميدونستم كه گل هاي باغچه ش چقدر براش عزيز هستند. .قتي ديدم به خاطر من يكي از اون رز هاي عزيزش رو چيده ، اشك توي چشم هام جمع شد. بغـ ـلش كردم و گفتم:
"بابايي! چرا اين كار رو كردين؟ من راضي نيستم به خاطر من گل هاي قشنگتونو بچينيد"
پشتمو با دست ماليد و پيشونيمو بـ ـوسيد.
"تموم دنيا رو فداي چشماي نازت مي كنم عزيزم كه اينجوري به اشك مي شينه. هيچ چيزي توي اين دنيا ارزش اينو نداره كه براش اشك بريزي"
" اوه.... بسه بابا. كم براي هم نوشابه باز كنين. يه كم هم ما رو تحويل بگيرين. كي ميره اين همه راهو..."
"ماماني جونم.سلام"
" سلام به روي ماهت عسلك. از اين ورا؟ اونم با جعبه شيريني!"
" آها اين... مال قبولي دانشگاهه . امروز نتايج رو اعلام كردن. تهران قبول شدم"
"مباركه ! مباركه! الان مامانت زنگ زد خبرشو بهمون داد. بدو بيا تو كه اين شيريني خوردن داره. ميدونم كه نسرين ديگه هيچي از خدا نمي خواد. تنها نگرانيش قبولي تو بود كه خدا رو شكر به خوبي و خوشي تموم شد"
" باز من خواستم خبر خوش بدم مامان لو داد؟"
با شنيدن حرفاي ماماني دلشوره به دلم چنگ انداخت. بابايي و ماماني به نوبت دوباه صورتمو بـ ـوسيدن و بهم تبريك گفتن. از حياط زيبا و پراز گل بابايي رد شديم و رفتيم توي پاتوق هميشگي مون توي خونه ماماني ، يعني آشپزخونه. بوي مرغ ترش شمالي، فضاي آشپزخونه رو پر كرده بود. واي چه خبر بود . امروز روز من بود. قبولي تهران ، شاخه گل رز و حالا هم مرغ ترش كه مي مردم براش. ديگه نمي تونستم تحمل كنم . زدم زير گريه. هردو با تعجب نگاهم كردن.
" اه.. اه.. اه... چي شد بابا؟ تو كه خوب بودي. چرا يهو همچين كردي؟"
"اي واي ! چي شد مادر؟ حالت خوبه؟"
دلم نيومد بيشتر از اين نگرانشون كنم. بار سنگين گناه فريب دادن مادر برام كافي بود.ديگه نمي خواستم نگراني اين دو تا هم بهش اضافه بشه . همون طور كه اشك مي ريختم بهشون گفتم چه كار كردم و الان هم چقدر نگران واكنش مامان و ناراحتيش هستم. هردو با تعجب بهم نگاه كردن. اشكام بند نمي اومد. درد عذاب وجدان بدجوري سراغم اومده بود .
"بابا تو ديگه كي هستي؟"
"كه اينطور.. حالا با بابات عليه دختر من دست به يكي مي كنين آره؟"
ماماني اومد طرفم و بغـ ـلم كرد . بعد هردو با صداي بلند زدند زير خنده. حالا نخند كي بخند. اين كارشون باعث شد گريه م شدت بگيره و به هق هق بيفتم. صداي بابايي رو شنيدم كه گفت:
" ميگم تو كه جرات نداري به مامانت دروغ بگي چطور تونستي اين كارو بكني؟"
" يعني اشتباه كردم؟"
" نه ! منظورم اين نيست. ميگم كسي كه به انتخابش ايمان داره بايد خيلي شجاعتر از اين حرفها باشه. نه اينكه بشينه زار زار گريه كنه. اينجوري ميخواي مامانتو قانع كني كه انتخابت از روي عقل و منطق خودت بوده؟"
" به انتخابم ايمان دارم ولي از مامان خجالت مي كشم كه ازش پنهان كردم. نمي خوام ناراحتيشو ببينم"
"حالا خودتو ناراحت نكن. بالاخره يه طوري ميشه ديگه. خانوم اين غذا چي شد پس؟ بيارش كه دل نازك اين دختر بابا هم با بوي خوش غذات آروم بگيره"
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#3
ماماني زنگ زد خونه ما و به مامان گفت بعد از اومدن بابا با هم بيان اونجا تا با هم جشن بگيريم . دل توي دلم نبود . توي دلم با خودم قرار گذاشتم كه اگه همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه از اون به بعد ديگه موهامو زياد از شال و روسريم بيرون نذارم. بلافاصله از قراري كه گذاشتم پشيمون شدم و ترجيح دادم يك قرار عملي تر بذارم كه انجامش برام راحت تر باشه .چون همه ي عشقم اين بود كه جلوي موهامو پف بدم و بذارمشون بيرون از روسري. خيلي بهم مي اومد .
مامان و بابا با يك دسته ي گل وارد شدند. جرات نداشتن توي چشماي مامان نگاه كنم. لبخند محزوني با بابا رد و بدل كردم. مامان نگاهم مي كرد. نگاهمو ازش دزديدم و رفتم كنار بابايي نشستم.
"خودمونيم نسرين، عجب جذبه اي داري ها... بابا !"
"چراآقاجون ؟ مگه چي شده؟"
"هيچي بابا، همين جوري گفتم"
واي بابايي داشت كارها رو خراب مي كرد. ملتمسانه بهش نگاه كردم تا ادامه نده.
صداي بابا رو شنيدم كه بهم تبريك گفت و ازم خواست برم پيشش. وقتي روي مبل كناريش نشستم از جيب كتش جعبه ي كوچكي رو بيرون آورد و گذاشت توي دستم.
" اين هديه ناقابل از طرف من و مامان براي موفقيت جديدت كه سونوشت آينده ت رو تعيين مي كنه."
به مامان نگاه كردم كه با شعف به من خيره شده بود. دوباره دلم آشوب شد.
" بازش كن ديگه مامان "
داخل جعبه زنجير ظريفي به چشم مي خورد كه پلاك بيضي شكل زيبايي بهش آويزون بود. روي پلاك نقش وان يكاد داشت . پشت پلاك هم اسم منو به لاتين حك كرده بودن .
"عسلم هر وقت به اين پلاك نگاه كني ياد امروز بيفت كه چقدر شاد و خوشحال دورهم جمع شديم تا موفقيتت رو جشن بگيريم"
با شنيدن صداي مامان دوباره مخزن اشكم سوراخ شد و زدم زير گريه.
" اي بابا باز شرع كردي كه"
"چي شد تينا . چرا اينجوري مي كني؟"
"بهت ميگم جذبه داري ميگي نه! اين بچه از ترس تو داره قلبش مي ايسته"
"خدا نكنه آقاجون. تينا چته تو؟"
بابا با نگراني نگاهم مي كرد.
"اگه به خاطر اون انتخاب رشته ي مرموز و مافيايي ته كه بايد بهت بگم بيخود اين همه آبغوره نگير. من از همون اول هم در جريان كارهاي تو بودم. اه... اينقدر گريه نكن ديگه"
با تعجب به مامان خيره شدم.نه! باورم نمي شد. اي باباي خيانتكار . پس از همون اول منو فروخته بودي.
" من و جمال هيچ چيزي رو از همديگه مخفي نمي كنيم : اين يك!... دو : عمدا به روت نياوردم كه از ماجرا خبر دارم تا درس عبرتي بشه برات كه ديگه مامانتو دست كم نگيري و فكر نكني اونقدر ساده است كه ندونه توي خونه ش و زير چشمش بچه ش داره چه كاري ميكنه.و سه: حالا بيا تا زنجيرو بندازم گردنت كه ديگه نمي تونم چشماي اشك آلودتو ببينم. مخصوصا كه بايد مدت ها ازمون دور باشي"
خودمو انداختم توي بغـ ـل مامان . خنده و گريه ام قاطي شده بود. همه مي خنديدن. با اين كه شرمنده بودم اما ته دلم واقعا خوشحال بودم كه مامان رو خيلي هم ناراحت و نا اميد نكردم.
بعد از شام بابا در مورد چگونگي رفتن من به تهران صحبت مي كرد. قرار شد براي گرفتن خوابگاه اقدام كنيم و تا وقتي كه خوابگاه جور مي شد براي مدتي خونه خانواده ي آقاي كريمي كه از دوستان دوران تحصيل بابا بود بمونم. ايشون مهندسي خونده بودند. شايد كل ترم اول مجبور مي شدم خونه اون ها اقامت كنم و مزاحمشون باشم اما با توجه به صميميتي كه بين بابا و آقاي كريمي بود اين موضوع خود بخود منتفي بود. آقاي كريمي ده سالي از بابا كوچكتر بودند و تا جايي كه ميدونستيم يك دختر كوچولو داشتند . خانواده ي كريمي هر چند سال يكبار به مشهد سفر مي كردند و سرراهشون به شمال هم سري مي زدند و يك شب هم خونه ي ما مي موندند . آخرين بار چهار سال پيش بود كه اونها رو اينجا ديديم. البته بابا در هر سفر كاري كه به تهران داشت به ديدينشون مي رفت و ارتباطشون همچنان پابرجا بود .
(3)
دوشنبه اول مهر بود .ما شنبه حركت كرديم كه يك روز فرصت داشته باشيم استراحت كنيم. خانواده كريمي استقبال گرمي از ما كردن. سيما جون دبير دبيرستان بود و زبان درس مي داد. يك خانم ماه كه با برخورد گرم و صميميانه اش باعث شد توي خونه شون احساس غريبگي نكنم. اونها قبلا از اومدن ما باخبر بودند و در كمال سخاوت اتاق مهمان رو براي اقامت من آماده كرده بودند . با اينكه مي دونستند من موقتا اونجا مي مونم اما توي اتاق يك تخـ ـت يك نفره چوبي ، آينه ي قدي و كمد لباس و لوازم ضروري ديگري گذاشته بودند كه بعدها فهميدم اون لوازم و وسايل متعلق به دوران مجردي سيما جون بوده كه از انباري منزل پدري شون به اينجا منتقل كرده بودند. اين كارشون من و مامان رو هيجان زده و البته خيلي خوشحال كرد . مامان چندين بار از سيما جون تشكر كرد .احساس مي كردم با ديدن اين كار سيما جون خيالش از بابت من راحت شده بود و نگراني هاش نصف شده بودند. سوگل ، دختر پنچ ساله ي سيما جون ،دختر ناز و ملوسي بود كه از همون اول به دلم نشست. اصولا عاشق بچه ها هستم اما وقتي ديدم خود سوگل اومد طرفم و بدون خجالت و ناراحتي باهام حرف زد و اسمم رو پرسيد خيلي ازش خوشم اومد .
"تو چقدر شبيه باربي مني"
"من؟ من كه لاغر مردني نيستم عزيزم. ببين اضافه وزنم دارم"
" نه ! هستي. عين اوني. چشمات مثل باربي منه. موهاتم هست"
گفتگوي من و سوگل بقيه رو متوجه ما كرد. سيما جون با خنده گفت:
" سوگل راست ميگه . يك عروسك داره كه چهره اش خيلي شبيه الان توست. واقعا چشمات شبيه اونه"
سوگل عروسك رو از اتاقش آورد. همه جمع شدن و با دقت به عروسك نگاه كردن. هر كس يك نظري مي داد .آقا بابك رد مي كرد . بابا تا حدودي شباهت رو قبول مي كرد. مامان معتقد بود من قشنگ ترم. سوگل مي گفت من خود اين عروسك هستم. اما خودم فكر مي كردم به خاطر چشماي درست عسلي و موهاي پرپشت قهوه ايم كه دورم ريخته بودم يك شباهت ظاهري با عروسك سوگل پيدا كردم كه باعث شده بودتوي تخيلات كودكانه ي سوگل ، دقيقا مثل عروسكش به نظر بيام. با صداي آيفون همه ساكت شدن. سوگل رفت پشت آيفون و با ديدن تصوير كسي كه پشت در بود با صداي بلند گفت:
"مامان ، دايي سينا اومده"
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#4
دايي سينا، برادر كوچكتر سيما جون بود . نميدونم سرزده اومده بود يا از قبل قرار بود كه بياد خونه ي خواهرش اما هرچه بود احساس كردم از بودن ما در اونجا خيلي خوشحال نيست. بعد از احوالپرسي مختصري كه با همه كرد ، به سكوت مطلق دچار شد تا نيم ساعت بعد كه خداحافظي كرد و رفت هيچ حرفي نزد . آقا بابك گفت كه سينا دانشجوي فوق ليسانس ادبيات دانشگاه تهرانه كه در قسمت اداري هم كار مي كنه و اگه به كمك نياز داشتم حتما بهش بگم. پيش خودم فكر كردم ايني كه من ديدم از ديدنمون خوشحال نشد چه برسه به اينكه بخواد كمكم هم بكنه. چه مي دونم شايد جاشو توي خونه ي خواهرش غصب كرده بودم كه اينجوري ترش كرده بود.
ثبت نام و انتخاب واحد خيلي راحت تر از اوني كه فكر مي كردم تموم شد.مامان و بابا سه چهار روزي تهران موندن و بعد از كلي سفارش و توصيه هاي ايمني درسي و اخلاقي و امنيتي برگشتند خونه. با رفتنشون احساس تهي بودن كردم . با اينكه خودم تهران رو انتخاب كرده بودم اما براي يك لحظه به سرم زد بار و بنديلمو جمع كنم برم دنبالشون .كلاس هام از يك هفته ي ديگه شروع مي شد و اين بهانه اي شد كه سيما جون منو با خودش به خريد ببره. مي دونستم براي اينكه دلتنگي منو كمتر كنه اين كا رو كرد.
خونه آقا بابك اينها در قسمت غرب تهران واقع شده بود ، يك آپارتمان صد متري سه خوابه در طبقه سوم يك ساختمان شش طبقه. نسبت به خونه ي ما ، خونه ي بزرگي نبود اما سيما جون اونقدر با سليقه اونجا رو چيده بود كه كوچكي خونه به چشم نمي اومد . هال و پذيرايي به شكل ال طراحي شده بود. آشپزخونه اپني داشت كه به هال مشرف بود . اتاق خواب ها هم كنار هم ، در امتداد پذيرايي واقع شده بودند . اولين اتاق متعلق به سيما جون و همسرش بود. اتاق وسطي مال سوگل جون و اتاق آخر رو هم كه به من اختصاص داد بودند. هر اتاق پنجره اي داشت كه رو به خيابون باز مي شد كه نور و روشنايي اتاق رو تا آخر روز تامين مي كرد.
توي اتاقم احساس راحتي مي كردم. سيما جون روتخـ ـتي دخترونه ي خوشگلي روي تخـ ـت انداخته بود كه پر بود از پروانه هاي رنگ رنگي زيبا كه توي يك زمينه ي صورتي ، خودنمايي مي كردند.. بالاي تخـ ـت جا كتابي نسبتا جاداري داشت كه كتابهاي اون ترمم رو به خوبي توي خودش جا ميداد. . روي لبه ي جا كتابي هم گلدون فانتزي جالبي ديده مي شد كه گلهاي بامزه اي توش قرار داشت. گل ها در واقع دكمه هاي رنگي كوچك و بزرگي بودند كه سيما جون اونها رو با سليقه ، به وسيله ي سيم و پارچه سبز رنگ شبيه گل درآورده بود و توي يك گلدون كوچولو گذاشته بود. خيلي از ابتكارش خوشم اومد. جاي جاي خونه پر بود از اين قبيل ابتكارات جالب و زيباي سيما جون.

( 4 )
اولين روز دانشگاه مثل اولين روز مدرسه نبود چون استرس و ترس بيشتري با خودش داشت. ورود به يك محيط بزرگ و جديد با كلي آدم كه هر كدام از يك گوشه ي ايران اومدند به تنهايي استرس زا بود چه برسه به اينكه خودت هم توي شهر غريب باشي و دور از خانواده و دوست و آشنا سر كني. قصد داشتم از در اصلي كه سردر معروفش روي اسكناس هاي پنجاه تومني نقش بسته وارد بشم ، اما متوجه شدم از اونجا ورود ممكن نيست و بايد از يكي از درب هاي خيابون شانزده آذر برم داخل. اولين ورودي رو كه ديدم وارد شدم. خيل جمعيت منو با خودش برد توي خيابون هاي باريكي كه از هردوطرف گلكاري شده بود. چشم چرخوندم تا بهتر همه جا رو ببينم. از دور ساختمون هاي بزرگي رو مي ديدم كه جلوي هركدوم جمعيت زيادي از دانشجوها جمع شده بودند. با توجه به اينكه براي انتخاب واحد اومده بودم، پيدا كردن ساختمان روانشناسي سخت نبود. وارد شدم و به تقليد از بقيه مـ ـستقيم رفتم سراغ تابلوي اعلانات تا مثلا از نميدونم چي سر دربيارم. همين طور كه بي هدف به تابلو خيره شده بودم بيخ گوشم، كسي گفت سلام. به طرف صدا برگشتم.
-سلام. من سونيا ظريف هستم. از آشنايي باشما خوشبختم. اميدوارم شما هم همين طور!
با ديدن دختر چاقي كه داشت به من نگاه مي كرد لبخند زدم .
-سلام. من هم خوشبختم. شما هم روانشناسي مي خونيد؟
موهاي روشنشو كه به طلايي مي زد زير مقنعه اش زد . با چشماي شوخ به من خيره نگاه كرد و گفت:
-اولا بله. ثانيا فكر نكني نفهميدم چرا مي خندي. ها....
- چرا مي خندم؟
-خب تو هم مثل همه ي عالم داري با خودت فكر مي كني چرا من برخلاف فاميليم كه ظريفه، خودم اصلا ظريف مريف نيستم و مقادير متنابعي هم اضافه وزن دارم ديگه ! مگه غيراز اينه؟
- نه! نه! اصلا اين طور نيست . لبخندم فقط بابت آشنايي بود نه توهين يا تمسخر.
-گفته باشم ، من به واژه ي چاق حساس هستم . ميتوني به من بگي تپلي. با اين يكي مشكلي ندارم.
هردو با هم زديم زير خنده. احساس خوبي داشتم. در اولين ساعت ورود به دانشگاه يك دوست خونگرم پيدا كرده بودم كه تا حدودي از استرس و نگرانيم كم مي كرد.
-روز انتخاب واحد ديدمت كه با پدرت اومده بودي ، پدرت بود ديگه ؟
سرمو به نشانه ي تائيد تكان دادم.
-چند واحد برداشتي؟من هفده تا.
- من هم همين طور. پدرم معتقد بود براي ترم اول زياد سنگين برندارم كه اذيت نشم.
-معلومه از اون لوس هاي بابايي هستي، آره؟
-اتفاقا نه، منتهي جون اولين تجربه م بود،ترجيح دادم به حرف پدرم گوش كنم.
- چي ها رو برداشتي حالا؟
-روانشناسي عمومي، زبان، آمار توصيفي، فلسفه ، معارف ... همينا ديگه .
- منم همين ها رو دارم.
اولين جلسه درسي ، درس معارف بودكه در طبقه سوم برگزار مي شد . تا به كلاس برسيم فهميدم كه سونيا اهل تهرانه .علوم انساني خونده .دوبرادر بزرگتر از خودش داره كه يكي شون مهندسي صنايع مي خونه و اون يكي مهندس مخابراته ، كه ازدواج كرده و دو تا بچه داره. . مادرش معلم دبستان و پدرش استاد بازنشسته ي دانشگاهه . او بدون معطلي اطلاعات مي داد و براش مهم نبود من گوش ميدم يا نه.
سركلاس كنار هم نشستيم و منظر ورود استاد شديم. با ورود استاد، همهمه ي كلاس خاموش شد و فقط صداي استاد توي فضا شناوربود:
-بنده پويان هستم .دوازده سال سابقه تدريس در دانشگاه هاي مختلف رو دارم و هشت سالي هست كه به طور دايم در اين دانشگاه مشغول تدريسم. اميدوارم از همين ابتدا يك ارتباط متقابل صحيح مبتني بر ادب و احترام با هم برقرار كنيم تا انشالله در پايان ترم با خاطره اي خوش و خيالي آسوده از هم خداحافظي كنيم . براي شروع آشنايي لطف كنيد هركدوم از عزيزان روي يك برگه اسم ، رشته ي تحصيلي دبيرستان ، معدل پيش دانشگاهي و شهرمحل سكونتتون رو بنويسيد.
برگه اي دست به دست بين بچه ها چرخيد و وقتي به دست من رسيد ، با ديدن اسامي شهرهاي مختلفي كه در ستون شهر محل سكونت نوشته شده بود متوجه شدم ، من تنها كسي نيستم كه از شهر ديگري به تهران اومدم.
اين روند كمابيش سر كلاسهاي ديگه هم تكرار شد.اكثر استادها ترجيح مي دادند ما به صورت مكتوب خودمون رو معرفي كنيم. بعد از تموم شدن نوشتن اسامي يكبار از روي اسامي مي خوندند تا ما با بالا بردن دست ، خودمون رو با چهره هم توي ذهن اساتيد ثبت كنيم.
تمام كلاس هاي من و سونيا با هم يكسان بود و اين براي من مايه ي دلگرمي بود كه زياد تنها نيستم. از اونجايي كه خودم هم آدم خونگرم و سرو زبون داري بودم تا آخر هفته ي اول سه چهار تا دوست پيدا كردم كه اغلب از شهرهاي ديگه اومده بودن. سونيا هم بيكار ننشسته بود و با پنچ شش نفر دوست شده بود كه البته دو سه نفرشون از آقايون كلاس بودند. جمعيت كلاس ها اغلب بين بيست و دوسه تا هجده نفر ، متغير بود. سونيا معتقد بود بعلت كمبود جمعيت پسرهاي كلاس بهتره تا بقيه به فكر تور زدن اون ها نيفتادن ، ما زرنگي كنيم و از همين اول ترم اونها رو نمك گير كنيم تا نپرن. البته به هيچكدوم از حرف هاي سونيا نمي شد بها داد. اصولا خميره ي اين دختر رو با شيطنت و شوخي ورز داده بودند.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:
#5
( 5 )
هفته هاي اول و بعبارتي حتي تا ماه اول، هنوز كمي گيج بودم و نميدونستم كجام و چه كار مي كنم. پنج روز در هفته كلاس داشتم . بجز سه شنبه ها ، بقيه روزهاي هفته رو در دانشگاه سپري مي كردم. روزها سر كلاس با حجم عظيمي از مطالب جديد علمي مواجه مي شدم و شب ها با رسيدن به منزل ، دلتنگي به سراغم مي اومد و راهي براي رها شدن از اين حس نداشتم.با اينكه يك شب در ميون با خونه تماس داشتم اما بازم كارساز نبود. با بروز كوچكترين گرفتگي توي صورتم ، سيما جون پيشنهاد خريد رفتن مي داد وبا اينكه اصلا زن ولخرجي نبود ، معتقد بود خريد و پول خرج كردن بهترين راه براي شادابي خانم هاست . البته بد هم نبود. هم فال بود هم تماشا. حتي اگه خريد هم نمي كردم ، چرخيدن بين مراكز خريدي كه هركدوم چندين طبقه داشتند ومغازه هاش مالامال از آخرين مد پوشاك و كيف و كفش و لوازم آرايش و دكوري هاي فانتزي، كه چيزهاي مورد علاقه ي من بودند، واقعا حس خوشايندي بهم مي داد. در يكي از همين گشت و گذارهاي رفع دلتنگي ، توي يك مغازه شيك ، چشمم به قاب عكس ديجيتالي افتاد كه حافظه داخلي داشت و مي شد چندين عكس رو از طريق كامپيوتر وارد حافظه ش كرد . بعد از فشردن دكمه اي كه پشت قاب عكس تعبيه شده بود ، عكسها هر چند ثانيه يكبار عوض مي شد .به نظرم خيلي جالب اومد و فكر كردم به جاي اينكه چند قاب عكس دورو برم بذارم با اين قاب كارم راحت ميشه و تنوع هم داره. تنها مشكلم اين بود كه اينجا كامپيوتر نداشتم و توي فكرش بودم كه در اولين تماس با خونه از بابا بخوام برام لب تاپ تهيه كنه.
سيما جون صبح ها مدرسه مي رفت و تمام بعداز ظهر خونه مي موند و به كارهاي خونه اش مي رسيد. گفته بود گاهي توي كلاس هاي ورزشي هم شركت مي كنه. غروب كه از راه مي رسيدم بوي غذاي آماده توي خونه پيچيده بود و منو به ياد روزهايي مينداخت كه از مدرسه رسيده و نرسيده ، با مانتو و مقنعه اول مي رفتم سر قابلمه تا ببينم مامان چي پخته. سوگل صبح ها كه مامانش نبود مي رفت خونه مادرسيماجون. آقا بابك صبح ها سر راه اونو مي برد اونجا و ظهر همراه مامانش برمي گشت خونه. دختر خونگرم و راحتي بود. هروقت فرصت گير مي آورد منو باربي خودش مي كرد و موهامو شونه مي زد. با سشوار اسباب بازي موهامو حالت ميداد و من از كارهاي خياليش كلي تعريف مي كردم.براش نقاشي مي كشيدم و با هم رنگ مي زديم. شعر مي خونديم و خلاصه دنيايي داشتيم. بيشتر شبها بهونه مي گرفت كه پيش من بخوابه اما سيما جون هيچ وقت اجازه نمي داد اين كارو بكنه. مي گفت سوگل بايد از حالا متوجه باشه كه به حريم خصوصي ديگران احترام بذاره من هم با اينكه واقعا برام فرقي نمي كرد كه پيشم بخوابه يا نه ، اما به نظر خانم خونه احترام ميذاشتم اصراري نمي كردم .
مادر سيماجون رو دو سه باري ديده بودم. سوري خانم ،خانم پنجاه و دو سه ساله ي زيبايي بود كه در برخورد اول خيلي به دلم نشست. موهاي كوتاه زيتوني رنگش واقعا بهش مي اومد و بلوز دامن برازنده اي تنش بود. خوش اخلاقي ها وخونگرم بودنش منو ياد ماماني مينداخت.طوري به من عزيزكم مي گفت كه احساس مي كردم از ته دل داره ميگه . با داشتن چنين مادري جاي تعجب نداشت كه سيماجون هم از همون اولين شب پذيرايي درست مثل يكي از اعضاي خانوده اش باهام برخورد كرده بود .
بعد از اومدن از دانشگاه، متوجه سوت و كور بودن خونه شدم. سيما جون آرايش ملايمي كرده بود وبيگودي هاي ابري روي سرش خودنمايي مي كردن. پرسيدم:
-چرا اينقدر همه جا ساكته؟سوگل خوابه؟
-نه خونه نيست. خونه ي مامانه. امشب اونجا جشنه .تولد نازگله. دختر داداش سعيدم.زودتر برو حاضر شو با هم بريم. هنوز چيزي براش نگرفتم. بابكم از همون طرف مياد.
-من هم بايد بيام؟آخه نمي شناسمشون.زشت نيست؟
-زشت چيه عزيزم؟مگه غريبه اي؟مامان اونقدر ازت براي همه تعريف كرده كه اگه نبرمت منو راه نميده توي جشن.
-آخه...
-زودتر برو حاضر شو.الانه كه صداي زنگ تلفن بلند بشه و هركدم به نوبت آمارمو بگيرن كه چرا دير كردم.
-پس من اول يك دوش بگيرم.
با اينكه درست نمي ديدم به جايي برم كه هيچ كس رو نمي شناختم اما دلم لك زده بود براي يك جشن و مخلفات دل انگيزش از جمله رقص و آهنگ . من مهمون سيما جون و به نوعي همخونه شون بودم پس شايد زياد اشكال نداشت اگه توي جمع فاميلي اونها وارد مي شدم. بهرحال مادر و برادرشو قبلا ديده بودم و خيلي هم غريبه ي غريبه نبودم.
به سرعت دوش گرفتم و به موهام ژل زدم تا با حالت موجدار طبيعي خودش خشك بشه. براي انتخاب لباس ترديد داشتم و بهر حال براي اولين بار بود كه توي جمع اونها مي رفتمو نمي خواستم در برخورد اول خيلي سبكسر يا خيلي بد عنق به نظر بيام. با مامان تماس گرفتم و جريان تولد رو بهش گفتم و در مورد لباس ازش راهنمايي خواستم. قبل از هر جوابي ازم پرسيد كادو چي خريدم . وقتي گفتم اصلا نميدونم كسي كه براش جشن گرفتن چندسالشه ، مامان كمي سرزنشم كرد و توصيه كرد كادوي آبرومندي بخرم و انتخاب لباس رو هم به عهده ي خودم گذاشت. شلواز جين سورمه اي مو با يك بلوز آستين دار سفيد كه روش سنگ دوزي داشت پوشيدم و روي همه ي اينها مانتوي پاييزي كمربند داري رو كه توي يكي از خريدهاي دلتنگي خريده بودم ، تنم كردم. براي اينكه موهام از حالت نيفته شال سبكي برداشتم كه از همون اول هم ميدونستم براي اين هوا مناسب نيست. اما چه باك! زيبايي موهام مهمتر از هم چيز بود!
سيما جون ، بين راه نگه داشت و براي خريد كادو پياده شديم. متوجه شدم نازگل شانزده سالشه و سال اول دبيرستانه . mp3 پلير فانتزي بامزه اي رو توي يكي از مغازه ها پسنديدم و براش خريدم. سيما جون هم يك سري سي دي هاي آموزش زبان براش گرفت و راه افتاديم.
راه زيادي نبود. در واقع با گذشتن از چهار پنج خيابون و با صرف بيست دقيقه مي شد به اونجا رسيد و منتهي چون ما خريد هم داشتيم چيزي حدود يكساعت بعد به منزل سوري خانم رسيديم.
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
46 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۷:۲۳ ب.ظ)، mamalii 121 (۱۷-۰۵-۹۴, ۰۲:۱۵ ق.ظ)، "MJ" (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۸ ب.ظ)، شمیم (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، tehrani (۰۱-۰۸-۹۵, ۰۲:۴۴ ق.ظ)، آرام18 (۲۱-۰۴-۹۴, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، ıċє ɢıяʟ (۰۶-۰۴-۹۴, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، فاطی از اهواز (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، r@h@ (۲۲-۰۷-۹۴, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، هورا۱۲۳ (۰۳-۰۸-۹۴, ۱۲:۳۷ ق.ظ)، مرضیه ۷۵ (۰۴-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۷ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۲۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۱۸ ق.ظ)، شقایق سرخ (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۶:۲۴ ب.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۴:۱۳ ب.ظ)، Minooooo (۱۱-۱۰-۹۴, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، امیراحسان (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، candy (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، fatameh (۰۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۴۵ ق.ظ)، بهار۲۳h (۲۴-۰۹-۹۴, ۰۴:۰۹ ب.ظ)، الهام ١٩ (۱۱-۰۹-۹۴, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، good (۲۱-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، soliiwest (۲۲-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۶ ب.ظ)، برف سیاه (۰۱-۰۷-۹۶, ۰۲:۰۱ ق.ظ)، aryaaradarmita (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۸ ب.ظ)، بیدل (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۸:۲۷ ق.ظ)، AsαNα (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۳:۴۶ ق.ظ)، نانا32 (۱۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۳۵ ق.ظ)، مرادی 2 (۱۵-۰۶-۹۵, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، گلمن (۲۴-۰۲-۹۶, ۰۹:۱۶ ق.ظ)، 9305201346 (۲۸-۱۱-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، 1351 (۲۸-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۳ ق.ظ)، Shasosa (۰۵-۱۲-۹۵, ۱۰:۱۶ ق.ظ)، کاسپین (۲۸-۰۲-۹۶, ۰۸:۵۴ ق.ظ)، bmbm (۳۰-۰۹-۹۶, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۸ ب.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۰:۱۴ ب.ظ)، suny1997 (۰۱-۰۹-۹۵, ۱۰:۱۴ ب.ظ)، مه گل (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۲:۴۱ ق.ظ)، الهه مهدی (۲۷-۱۲-۹۵, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، wina (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، anita__.sh (۰۴-۰۲-۹۶, ۱۲:۱۵ ق.ظ)، یاس امینالدوله (۱۹-۱۲-۹۵, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، fariba.2016 (۰۴-۱۲-۹۵, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، sura (۱۰-۱۲-۹۶, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، shadan (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، ادمینا (۱۷-۱۱-۹۶, ۰۱:۱۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان