اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


از نفس افتاده | maryamgol
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 28

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از نفس افتاده | maryamgol
#1
بدون این که اصلا توانسته باشم بخوابم از جام بلند شدم .از دیروز بعدازظهر که رفته بودم تا ببینم چه جوری میشود از او رضایت بگیرم و ان حرف ها را به من زده بود فکر و خیال راحتم نگذاشته بود.وارد حمام شدم وشیر اب رو باز کردم که دوش بگیرم و زیر دوش ایستادم ،دوباره رفتم توی فکر : چاره ای نبود،روزگاری که همیشه به کام من و خانواده ام میگذشت حالا داشت ان رویش رو نشانمان میداد،از دو سال پیش بدبیاریمون با مرگ پدر ومادر شروع شد. پدر و مادری که همه ی زندگی من و برادرم هومن بودن بعدم ما موندیم و یه زندگی که باید اداره اش میکردیم.یه سال گذشته بود همه چیز به هم ریخته بود افتادیم دنبال کار ها من به جای پدرم رییس شرکت ساختمانیش شدم و هومنم برگشت بیمارستان او پزشکی خوانده بود و من معماری با هم کارهای ارث میراثمون رو ،رو به راه کردیم یاد گرفتیم که پشت هم باشیم هر دومون تنها شده بودیم ولی من بیشتر حسش میکردم چون قبل مرگ پدر مادرم نامزدیم با پسر داییم هامون به هم خورده بود در مورد مرگشونم همیشه فکر میکردم که یک جورهایی من مقصرم .
اون ها درست وقتی تنهامون گذاشتند که من بیشتر از همیشه نیاز به بودنشون رو حس میکردم .
تقریبا وضع به حالت عادی برگشته بود که یه اتفاق همه چیز رو به هم ریخت.هومن با دادن دستور تزریق یه دارو متهم شد به قتل عمد یک زن .در حالی که میگفت دستور چنین تزریقی رو نداده اما نشد که ثابت کنیم و نسخه ی بیمارستان خلاف حرف هومن رو ثابت کرد.من رفتم دنبال گرفتن رضایت ازهمسر اون زن که اونم راضی نمیشد.نا امید شدم تا این که دیروز تماس گرفت وباهام قرار گذاشت از شادی در پوست خودم نمیگنجیدم.رفتم سر قراردر رستورانی که گفته بود....
اب را بستم و حوله ام را پوشیدم ،فقط تا امروز وقت داشتم فردا جلسه ی نهایی دادگاه بود و میخواستم قبل ان رضایت بگیرم.جلوی ایینه ایستادم و به خودم نگاه کردم این من بودم هیوا بدیعی همان دختر مغرور ولی انگار چیزی از ان غرور نمونده بود.اهی کشیدم و اشک هایی که بی اجازه مهمان صورتم شده بودند را پاک کردم.من باید هومن رو ازاد میکردم حتی به قیمت از دست رفتن همه ی ارزوهایم او همه کسم بود نمیتوانستم پرپر شدن جوانی اش را ببینم .لباس پوشیدم.موهایم را خیس روی سرم جمع کردم باید میرفتم ملاقات
***
وقتی روبروم نشست پشت شیشه،وقتی چشم های پف کرده از گریه و موهایی که حالا لا به لاشون تارهای سفید دیده میشد رو دیدم ،همه ی شک و تردیدهایم از بین رفت با ذوق به اوگفتم "من رضایت گرفتم داداشی.فردا رضایت میده
چشم هایش را گریه خیس کرد و گفت
"چه جوری؟؟!!
با خودم گفتم به قیمت تباه شدن خودم سرم را تکان دادم و گفتم
"قصه اش مفصله"
_دوست دارم هیوا.یه دنیا ممنونتم داشتم داغون میشدم "
وبا صدای بلند گریست وخدا را شکر کرد.با شنیدن صدای بلندگو که اتمام وقت ملاقات را اعلام می کرد،بلند شدم و با لبخندی ساختگی گفتم
"میبینمت"
و راه خروج را پیش گرفتم.
میدانستم اگر او بفهمد مانعم میشود.برای همین نگفته بودم .
***
با دلهره دوباره وارد همان رستوران لعنتی شدم و سر همان میز روبرویش نشستم.به صورتش نگاه کردم اول از همه چشم های طوسی رنگش مورد توجه بود چون وقتی با ان ها به کسی خیره میشد حس بدی در شخص ایجاد میکرد .بعد بینی کشیده و لب هایی که به خاطر کشیدن سیـ ـگار کبود رنگ شده بود.حالم از این چهره ی منفور به هم میخورد از همسر ان زن، کسی که ادعا داشت عاشق زنش بوده و خلافش را ثابت کرده بود.از پرهام نامی مردی که روبرویم نشسته بود.صاف نشستم و نگاه خیره ی پر از سوالش را با دو کلمه جواب دادم:
-"قبول میکنم"


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، mahmonir11
#2
.
با دیدن پوزخندی که روی لبش بود،عرق سردی روی پشتم نشست .بدون این که از من بپرسد به گارسونی که سر رسیده بود گفت:
دو پرس کوبیده لطفا با نوشابه."
این حرکت تصویر ذهنی ام از او را بیش از پیش تیره و تار کرد.تکیه داد و گفت:
پس باید شرط وشروطم رو بگم .و لبخند چندش اوری بر لب اورد
ماتم برد با تعجب گفتم:شرط؟


با حالت تحقیر آمیزی نگاهم کرد وگفت :-
نکنه فکر کردی چون عاشق چشم وابروت شدم ازت خواستم زنم شی؟
با صدای بلند خندید دستش را به نشانه ی سکوت برای من که اماده ی جواب دادن بودم بالا اورد.چهره در هم کشید و گفت:
-برای من فقط یه زن وجود داشت که اونم داداش جونت ازم گرفت.فکر نکن خودتو میخوام تو خودت خواستی جای برادرت باشی.بزار رک بگم برای ازار دادن اون توبهترین راهی.


سرم را بین دست هایم گرفتم و موهای خرمایی رنگم را زیر شال سیاهم ریختم.در همان حالت گفتم :
-میشنوم.
گفت:
-کلیت قصه رو که گفتم تو زنم میشی منم رضایت میدم برادرت ازاد شه قرارمون میشه یه سال بعدشم طلاق میگیری و میری من فقط میخوام برادرت بفهمه با زندگیم چه کرده تو این مدتم تو زنمی و منم هر کاری که یه شوهر برای زنش انجام میده رو انجام میدم و از تو هم همینو میخوام .روشنه؟


سرم را بالا آوردم و به یک لبخند تلخ مهمانش کردم .احساس دودلی و پشیمانی تمام وجودم را گرفته بود تصویر چهره ی پریشان هومن جلوی چشمانم زنده شد و بعد حالتش بعد شنیدن خبر رضایت گرفتنم نه میخواستم و نه میتوانستم که بروم و به او بگویم که نتوانسته ام رضایت بگیرم .اشک هایم را با همان غرور همیشگی پس زدم و خیره در چشم های ترسناکش گفتم:
-فهمیدم.
صدایم از بغضی که گلویم را میفشرد میلرزید. غذا ها را اوردند او با اشتها میخورد و من بی میل غذا را نگاه میکردم .نفهمیدم او کی غذایش را تمام کرد و دوباره با ان لبخند کریه نگاهم کرد
.
طاقت نداشتم کیفم را برداشتم و بلند شدم .صدایش میخکوبم کرد:
-فردا صبح میریم محضر عقد بخونه تا بعد ثبتش کنیم بعدم میریم من رضایت میدم.
چشم هایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم تا ارام شوم .سری تکان دادم و به سرعت برق از رستوران خارج شدم احساس خفگی ام با تنفس هوای تازه التیام یافت.به طرف پرادوی سفیدم دویدم و سوار شدم بی ان که به پشت سرم نگاه کنم گاز دادم و ماشین را از پارک بیرون کشیدم.دیدم که به طرف ماشینش میرود پایم را روی پدال گاز فشردم ماشین به پرواز در آمد این کار ازحس حقارتم کم میکرد.


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، mahmonir11
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
2 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، Nazgoli71 (۰۶-۰۷-۹۷, ۰۲:۰۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان