انجمن ايران رمان



اولین نگاه|لی لی
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 58
بازدید 6244

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اولین نگاه|لی لی
#1
خلاصه اش: تو دنیایی که فکر و ذکر همه شده پول پسری پولدار به دنبال یک زندگی معمولی و به دور از تجملاته.با دختری از یه طبقه ی پایین آشنا میشه و این آشنایی منجر به ازدواج اون ها میشه و در این ما بین بهترین دوست و پسرخاله اش هم عاشق همون دختر میشه.....اما زندگی با این دو نفر خوب تا نمیکنه.....
سپاس شده توسط: admin
#2
امیرعلی-آرش دختره رو نیگاه....اوخی چه بچه مثبت میزنه....برو جلو یکم سر کارش بذاریم
آرش-بابا این قیافه ش داد میزنه خودمونو بکشیمم سوار نمیشه
امیرعلی-وایسا....وایسا...ترمز کن...حالا ببین چه طور سرکارش میذارم....با اینا باید مثل خودشون رفتار کرد
آرش-باشه بیا این گوی و این میدان
شیشه رو کشیدم پایین و گفتم:
ــ سلام عرض شد...از دور دیدیم شما منتظر ماشین هستید گفتیم تا یه جایی هم شما رو برسونیم
ــ خیر....مسیر ما به هم نمیخوره!
امیرعلی-شما مسیرتونو بفرمایید شاید تا یه جایی یکی بود
ــ خواهش میکنم مزاحم نشید...این همه دختر تو خیابون ریخته...لطف کنید مسیرتونو با اونا یکی کنید و برسونیدشون(و با تمسخر بهم پوزخند زد)
یکمی تعجب کردم...فکر نمیکردم بفهمه دارم نقش بازی میکنم
امیرعلی-هرجور میلتونه....به زن جماعت خوبی نیومده
وقتی شیشه رو دادم بالا آرش بلند زد زیر خنده و میون خنده بریده بریده گفت:
ــ عجب....سرکارش گذاشتی....مثل اینکه....استراتژیت....جوا
پریدم وسط حرفشو با عصبانیت گفتم:
ــ هرهر رو آب بخندی....دختره خودش مشکل داشت وگرنه هر دختری بود با دیدن ماشین میپرید بالا تازه سرنشینم که با شخصیت
آرش-آخه خنگ خدا کی با همچین مدل موی فشنی نقش آدمای بانزاکت و مثبت رو درمیاره؟؟؟
امیرعلی- ایشششش...عقده ای شدم... بغـ ـل اون دختره نگه دار...خوشم میاد حرص دخترا رو درآرم
آرش-بغـ ـل کدوم دختره؟؟؟مانتو لیموییه؟؟؟
امیرعلی-نه بابا اون که فاز مثبته اون مانتو سرمه ایه
آرش-نه که قبلیه فاز منفی بود؟؟؟میگفتی سوارش میکنی که؟(و دوباره زد زیر خنده)
امیرعلی-وای آرش ول میکنی؟؟؟غلط کردم....شکر خوردم کوتاه بیا دیگه...اصلا از خیرش گذشتم برو سمت خونه
آرش-اولا من راننده ت نیستم بهم دستور میدی برو خونه دوما امروز خونه رو بی خیال کلی برنامه داریم
آرش بغـ ـل یه دختره که یه مانتوی به شدت تنگ پوشیده بود و یه آرایش غلیظ کرده بود نگه داشت....بازم مثل قبل شیشه رو دادم پایین و و به دختره گفتم:
ــ خشگله برسونیمت
دختره یه نگاه پرعشوه بهم کرد و گفت:بهت نمیاد مسافر کش باشی
امیرعلی- بستگی به مسافرش داره اگه یه دختره خوشگل مثل تو باشه مسافرکشی که سهله نوکری هم میکنیم
دختره دیگه معطل نکرد و اومد دره ماشین رو باز کنه که آرش سریع گازشو گرفت و رفتیم
آرش-آخیش دلم خنک شد بدجوری ضدحال خورد(و بعد بلند زد زیر خنده)
امیرعلی-این زنا عقلشون تو چششونه....تا ماشین مدل بالا میبینن از خود بی خود میشن...من مطمئنم الآن دختره تو ذهنش عقد و عروسی هم گرفت
آرش-آره واقعا...هر دختری که دیدم اول چششون مال و اموالمو گرفت....هیچ وقت دختری باهام نبوده که اهل مادیات نباشه....واسه یه قهر ساده پروانه ازم سرویس میخواست....بحث ما سر سرویس نبود پول یه سرویس واسه من پول یه شب شامه ولی دلم میخواست با عذرخواهی خودم کوتاه میومد نه یه سرویس...به خاطر همونم باهاش بهم زدم
امیرعلی-ول کن آرش تا دنیا بوده همین بوده....همیشه حرف اول رو پول میزنه...همین ماندانا با اینکه خیلی دوسش دارم ولی اونم اهل مادیاته
آرش-حاضر بودم با زشت ترین دختر باشم ولی حداقل منو واسه خودم بخواد....
امیرعلی- به نظر من هی
یه دفعه آرش یا دست زد رو پیـ ـشونیش
آرش-ای وای...پاک یادم رفته بود
امیرعلی-چی شده؟؟چی یادت رفته؟
آرش-امروز سامان زنگ زد گفت همه باغشون فرحزاد دعوتن...
امیرعلی-ای مرده شور حواستو ببرن...بجنب برو خونه ماندانا اونم ببریم
آرش-وای امیرعلی یه روز بی خیال این دختره کنه شو
امیرعلی-اوی در مورد دوسـ ـت دختر من درست حرف بزن
آرش-چشم آقای عاشق پیشه
با آرش به سمت خونه ماندانا رفتیم....تو راه به ماندانا زنگ زدم و بهش گفتم آماده باشه....یه ربع بعد جلو خونه ماندانا بودیم...یه خونه خیلی شیک تو یکی از بهترین مناطق تهران....وضع باباش خوب بود ولی نه به خوبی وضع بابای من....به محض اینکه پیاده شدم ماندانا به سمتم اومد و خودشو انداخت تو آغـ ـوش من و گفت:
ــ دلم برات تنگ شده بود امیرعلی....دیگه یادی از من نمیکنی؟
خیلی آروم گونه شو بـ ـوسیدم و گفتم:
ــ منم دلم واست تنگ شده بود....معذرت میخوام یکم سرم شلوغ بود
آرش-بجنبین بابا بچه ها منتظرنااا
ماندانا-آرش کیا هستن؟؟؟
آرش-سوار شو تو راه میگم
هرسه سوار ماشین شدیم
ماندانا-پس پروانه کو؟؟؟
آرش-بهم زدم باهاش
ماندانا-چرا؟؟؟
آرش-محض خنده
ماندانا- بی مزه....خوب بگو دلم نمیخواد بگم
آرش-دلم نمیخواد بگم
ماندانا- خیلی بی شعوری حالا دیگه من غریبه شدم؟؟؟
آرش-شما از اولم غریبه بودین
ماندانا-آرررررش....خیلی پستی
آرش-جیغ نزن بابا پرده گوشم پاره شد...باهم سر سرویس طلا بحثمون شد....واسش نخریدم اونم بهم زد
ماندانا-مریضی نخریدی؟؟؟ تو که پولشو داری خوب میخریدی دیگه
امیرعلی-بابا ماندانا ول کن دیگه....عشقش کشیده نخره
ماندانا-باشه...حالا بیا بزن....نگفتی کیا هستن؟؟؟
آرش-سامان گفت فرناز و محمد، الناز و آرمین،الهه و رامین،ملیسا و محسن،مریم و فرهاد میان
ماندانا-اوووووووو....پاراتی مگه راه انداخته؟؟؟چه خبره این همه آدم؟
آرش-چع میدونم میخواد دور هم باشیم
ماندانا-امیرعلی اون ماشین فرهاد نیست؟؟؟
به سمتی که ماندانا گفت نگاه کردم . بنز سفید فرهاد رو دیدم واسش دست تکون دادم
امیرعلی-آرش علامت بده وایسن
آرش راهنما زد هر دو تا ماشین کنار جاده نگه داشتیم....از ماشین پیاده شدیم با فرهاد دست دادیم مریم به سمت ماندانا رفت و گفت:کجایی دختر؟؟دلم واست حسابی تنگ شده بود
ماندانا-منم همین طور عزیزم(و همدیگه رو در آغـ ـوش گرفتند)
من به شوخی رو به مریم گفتم:مریم جان ما هم دلمون تنگ شده بوداااا
مریم با خنده به سمت منو آرش اومد و خیلی سریع ما رو بغـ ـل کرد و رفت کنار فرهاد وایساد...همه دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت باغ راه افتادیم...
ماندانا-مریم چه مانتو خوشگلی پوشیده بود....امیرعلی منم میخوام
امیرعلی-یکی خوشگل ترشو واست میخرم
برق خوشحالی تو چشای ماندانا نشست و با خوشحالی سرشو به صندلی تکیه داد....ده دقیقه بعد رسیدیم دوتا بوق زدیم که بچه ها درو واکردن با دیدن ما همه سوت و دست زدن خلاصه با خنده ماشینامونو کنار ماشینای آخرین مدل بچه ها پارک کردیم و پیاده شدیم
سامان-بابا گفتم ناهار بیاید نه شام
الهه-کرم از این آرشه
آرش-من کشته مرده این عفت کلامتم الهه....رامین اسپند دودش کن چش نخوره
رامین-خوب راس میگه عزیز دلم(و به الهه اشاره کرد) ما یه ساعته منتظر شماییم تا بیاید کبابا رو سیخ بزنیم
امیرعلی-پس بگو منتظر بودین بیایم همه حمالی ها رو بندازین گردن ما....مگه ما حمال شماییم؟؟
فرناز-بلا نسبت حمال
ماندانا-اوی فرناز دهنتو ببندا با دوست پسـ ـر من درست حرف بزن
فرناز-محمد(و یه نگاه غضبناک بهش کرد)
محمد-شما هم با دوسـ ـت دختر من درست صحبت کناااا
الناز با صدای بلند گفت:بابا من مردم از گشنگی(و رو به آرمین ادامه داد)غیرتت کجا رفته مرد؟؟مگه نمیبینی عیالت روده کوچیکه ش و روده بزرگه ش به جون هم افتاده؟؟دِ به کاری بکن...مردی گفتن زنی گفتن
آرمین رو به فرهاد گفت: بی شعور مگه نمیبنی خانومم روده هاش به جون هم افتادن؟؟پاشو برو به فکر غذا باش
الناز-خاک تو سرت آرمین
آرمین-چیه عزیزم؟؟؟دست پخت فرهادو دوست نداری؟؟؟فدای سرت پس محسن اینجا چی کارس؟؟؟ محسن بجنب
قبل از اینکه محسن جواب بده ملیسا گفت:مگه محسن نوکر دوسـ ـت دختره تو....برو غلطت رو بکن
محسن-بله...نوکر بابات غلام سیاه
آرمین-اولا نوکر بابای خودت غلام سیاه ست نوکر بابای من جعفره...دوما
وسط حرفش پریدم و گفتم:وای برید بمیرید همتون با این غذا درست کردنتون خودم ترتیبشو میدم
ماندانا-بازم گلی به جمال دوست پسـ ـر خودم
همه به سمت تخـ ـت های داخل حیاط رفتن و روش نشستن منم رفتم اون ور تر سر باربیکیو
امیرعلی-سامان....(دیدم سامان همچنان درحال خندیدن با بچه هاست....بلند تر دادم زدم)سامااااااااااان
سامان-هان؟؟؟چیه بابا؟؟؟صد دفعه گفتم جلو دخترا منو به اسم کوچیک صدا نکن یاد میگیرن هی متلک میگن
الهه-شنیده بودیم پسرا اسمه دخترا رو یاد میگرن و هی متلک میگن ندیده بودیم دخترا به پسرا متلک بگن
سامان-پس چی؟؟؟تازه میرم بیرون حـ ـلقه مصلحتی هم میندازم که هی این دخترا دنبالم را نیوفتن از سر و کله م شماره بریزن
دخترا همه ردن زیر خنده
امیرعلی-آقای محمدی زاده حالا میشه بفرمایید کبابا کجاست؟؟
سامان-تو آشپزخونه....آرش بپر برو بیار بده امیرعلی
آرش به سمت آشپزخونه رفت....دوباره سامان رو صدا کردم
سامان-دیگه چیه؟؟؟کچلم کردی....نکنه تو هم شماره میخوای؟؟
امیرعلی-برو گمشووووو....این کباب کباب که میگی چی هست؟؟؟مرغه یا گوشت؟؟؟
سامان-هر دو
امیرعلی-بابا دست و دلباز....با گذشت....سخاوتمند....دهقان فداکار....ایثا
الناز-امیرعلی کمتر فک بزن من گشنمه
آرش که سینی به دست به ما رسید گفت:ای کارد بخوره به شیکمت.
آرمین-چیزی گفتی آرش؟؟؟
آرش-نه....گفتم الساعه آماده میشه
بچه ها همه زدن زیر خنده....آرش اومد کنار من وایساد و آروم گفت:
ــ صد رحمت به گرسنگان آفریقایی
الناز-اویییییییی آرش میدونم داری پشت سر من حرف میزنی هرچی گفتی خودتی
یه دفعه پقی زدم زیر خنده
آرش-لا مصب حواسش همه جا هست....ورژن مؤنث شرلوک هلمزه!!!
خلاصه با شوخی و خنده دخترا سفره انداختن و کبابا هم حاضر شد...تخـ ـتا رو کنار هم گذاشتیم و لبه هاشونو بهم چسبونیدیم و نشستیم غذا بخوریم
بعد از غذا هر کدوم یه ور ولو شدیم....که الناز گفت:
ــ وای خدا لعنتت کنه سامان چرا نگفتی خدمتکارتون بمونه؟؟؟مردیم از خستگی...من که دیگه نا ندارم
آرش-آرمین باید این دوسـ ـت دخترتو قاب بگیری(تا گفت قاب بگیری نیش الناز تا غده هیپوفیزش باز شد) و ادامه داد:بذاری تو موزه(یه دفعه قیافه الناز تو هم رفت و شلیک خنده پسرا بلند شد و الناز به سمت آرش حمله ور شد و بازوشو گاز گرفت که آخ آرش دراومد و خنده بچه ها هم بیشتر شد)
آرش-آیییییییییییییی....ول کن بازمو وحشی....آرمین بیا اینو از من جدا کنه....آخخخخخ کندی بازمو.....دِ ول کن بی شعور
آرمین با خنده بلند شد و الناز رو از کمـ ـر گرفت و بلند کرد...الناز همون طور که تو هوا دست و پا میزد داد زد:ولم کن....بذارم زمین تا حسابشو برسم...برو ننه تو بذار تو موزه انتر
آرش در حالی که بازوشو میمالید رو به آرش گفت:
_حالا علاوه بر موزه باغ وحشم باید ببریش
اینو که گفت الناز یه جیغ فرابنفش کشید و تقلا کرد بیاد پایین ولی آرمین نمیذاشتش پایین اونم هرچی فحش بلد بود نثار مرده زنده آرش کرد.... بعد از اینکه جو آروم شد و آرمینم النازو گذاشت زمین سامان گفت:بچه ها یکی زحمت بکشه بره دختره همسایه بغـ ـلی رو صدا کنه
ملیسا-دختر همسایه بغـ ـلی رو چیکار داری؟؟؟
محمد-ناقلا نگفته بودی
امیرعلی-با همه آره با ما هم بلههههههه....ما که غریبه نیستیم میگفتی با طرف رو هم ریختی
فرناز-خیلی پستی سامان پس آرزو چی؟؟؟
مریم-همه مردا همینن...بی عاطفه!
فرهاد-اِ مریم یعنی من بدم؟؟؟
ماندانا-حالا این وقت بعد از ظهر چی کارش داری؟؟؟
سامان-میخوام صدا کنید بیاد این سفره زبون بسته رو جمع کنه
بچه ها همه ماتشون برد و بعد از چند ثانیه شلیک خنده بچه ها به هوا رفت
الهه که اینقدر خندیده بود اشک از چشاش اومده بود گفت:خدا نکشتت سامان با این شوخی هات....چه فکرایی کردیم...بچه ها پاشین این سفره رو جمع کنیم
الناز-وای نههههه....بگو همون دختر همسایه بیاد...من یکی حال ندرام
آرش اومد یه چی بگه که آرمین زودتر گفت:
ــ فدای خستگیت...بشین خودم جات جمع میکنم
آرش-خاک تو سر زن ذلیلت کنن...یه چک بزن تو گوش ضعیفه حساب کار دستش بیاد
الهه و فرناز و ماندانا و مریم و ملیسا که هرکدوم یه چیزی برداشته بودن همه رو سر جاش گذاشتن و به دوست پسـ ـراشون زل زدن
امیرعلی-بیاین بشینین بابا با این کار کردنتون...زنم زنای قدیم....ماندانا گفته باشم خونه ما از این خبرا نیست زنم شدی باید همه کارا رو خودت کنی
ماندانا-زهی خیال باطل....مگه خدمتکارتم؟؟؟
سرمو تکون دادم و با بقیه سفره رو جمع کردیم و رفتیم یه گوشه ور دل دوسـ ـت دخترامون ولو شدیم
ماندانا که دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود رو پای من با نارحتی گفت:
ــ آرمین دیگه دوسم نداری؟؟؟
موهای طلایی شو که روی ران پام پخش شده بود نـ ـوازش کردم و گفتم:
ــ چی باعث شده عزیز دلم همچین فکری کنه؟؟؟
ماندانا-نمیدونم....حس میکنم اجباری باهامی....امروز خیلی کم باهام حرف زدی
خم شدم و پیـ ـشونیشو بـ ـوسیدم و گفتم:
ــ تا لحضه مرگ دوست دارم(و دوباره یه بـ ـوسه کوتاه به لبش زدم)
ماندانا-امیرعلی تا کی میخوای با هم دوست باشیم؟؟؟پس کی منو به خانوادت معرفی میکنی؟؟؟ منم دوست دارم راحت تو خونه تون رفت آمد کنم
امیرعلی-به زودی عزیزم...یکم تحمل کن....جو رو باید مساعد کنم...تازه دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه
ماندانا-بابا تو که از پدرت پول میگیری دیگه واسه چی بمونیم تا تو کار پیدا کنی؟مدیریت هتل کیهان هم که باتوئه دیگه چی میخوای؟ بجنب داری پیر میشی ها...دیگه 28 سالته
امیرعلی-حالا یه فکری میکنم
همین موقع سامان توجه همه ما رو به خودش جلب کرد
سامان-بابا ول کنید همدیگه رو وقت دل و قلوه دادن شبه منو این آرش بیچاره چه گناهی کردیم امروز پارتنر نداریم؟؟؟؟
مریم-خوب میخواستی آرزو رو هم بیاری؟؟؟
فرهاد-آدم بی دوسـ ـت دخترش میاد صفا سیتی؟؟؟
سامان-بابا حالا این دفعه ما رو عفو کنید دل از دوسـ ـت دختراتون بکنید....
محمد-یکم پاسور بازی کنیم....
خلاصه یکم پاسور بازی کردیم بعدم یه دست والیبال بازی کردیم بعد از والیبال دخترا رفتن داخل عمارت واسه شنا....یه ساعت بعد دخترا لباس پوشیده اومدن تو باغ
سامان-خوش گذشت؟؟؟خوب بود؟؟؟
الناز-نه خیرم خیلی آب سرد بود(و یه عطسه زد)
آرمین دست پاچه دست الناز رو کشید و اونو تو بغـ ـلش گرفت و گفت:سامان اگه الناز سرما بخوره میکشمت
امیرعلی-پس ماندانا کو؟؟؟؟
ملیسا-گفت میخواد یکم بیشتر بمونه
پاشدم به سمته استخر رفتم دیدم همچنان داره با جدیت شنا میکنه
امیرعلی-خانوم خانوما نمیخوای بیای بیرون؟؟؟سرما میخوریاااااا
ماندانا به کنار استخر اومد و با یه جست از استخر بیرون اومد....حوله رو بهش دادم پوشید رفت دوش گرفت و پنج دقیقه بعد از حموم اومد بیرون لباساشو پوشید و با هم رفتیم بیرون...هوا تقریبا تاریک شده بود وقتی رسیدیم به بچه ها همه با یه نگاه مرموز به ما نگاه کردن
رامین-نسناس یه ساعته کجا غیبتون زده؟؟؟
امیرعلی-فوضول رو بردن جهنم
خلاصه تا یه ساعت سوژه بچه ها بودیم و اندازه موهای سرمون متلک شنیدیم....شام از بیرون پیتزا سفارش دادیم و بعد به سمت شهر رفتیم....آرش اول ماندانا رو رسوند بعدم منو
آرش-کی این بشقاب پرنده تو تحویل میگیری؟؟؟
امیرعلی-فردا...دستت درد نکنه امروز حسابی تو زحمت افتادی
آرش-بروووووووووو....چه تعارفم میکنه
با آرش خداحافظی کردم و آروم کلید انداختم دره خونه رو وا کردم و پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و لباسامو درآوردم و تخـ ـت خوابیدم
صبح با صدای خدمتکارمون بیدار شدم...با ناله گفتم:
ــ ملیحه خانوم برو ولم کن بذار بخوابم
ملیحه-نمیشه آقازاده...میدونید که آقا خوششون نمیاد صبح کسی سر میز صبحانه غایب باشه....میز تا یه ربع دیگه آماده ست...لطفا پاشید
میدونستم چونه زدن فایده نداره با خواب آلودگی پاشدم و به سرویس داخل اتاقم رفتم و صورتمو شستم و به سمته اتاق لباسام که داخل اتاقم بود رفتم و از بین لباسام یکی شلوار لوله تفنگی و یه بوز خیلی خوشگل پوشیدم و کفش های ست لباسام پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون...به محض اینکه دره اتاق رو باز کردم خوردم به یه نفر و طرف پخش زمین شد...وقتی طرف بلند شد حسابی جا خوردم یارو هم که خیلی جا خورده بود با تعجب زل زد به من
امیرعلی-وایسا ببینم....تو....تو...من تو رو میشناسمممم
سپاس شده توسط: admin
#3
تو همون دختر مثبته تو خیابون نیستی؟؟؟چرا خودتی!!!!! تو اینجا چی میکنی؟؟؟؟
دختره که حسابی جا خورده بود و رنگش پریده بود گفت:
ــ شما اینجا چی میکنید؟؟؟
امیرعلی-این سوالی یه که من باید بپرسم....تو تو خونه من چه غلطی میکنی؟؟؟
بهش فرصت جواب دادن ندادم و دستشو کشیدم و با خودم بردم از پله ها پایین همون طور که با سرعت پله ها رو دوتا یکی پایین میومدم با صدای بلند گفتم:
ــ معلوم نیست تو این خونه چه خبره...من باید تکلیف تو رو اینجا مشخص کنم
ــ آقا این چه رفتاریه؟؟؟دستمو ول کنید
امیرعلی-هیچی نگوووووو....ساکت
رسیدیم پایین پله ها پدرم رو دیدم .... دختره که پشت من بود به طرف جلو هل دادم و دستشو ول کردم و رو به پدر گفتم:
ــ پدر میشه بگید این خانوم تو این خونه چه میکنه؟؟؟مگه اینجا طویله ست هرکی سرشو بندازه بیاد تو؟؟؟
پدر-این خانوم دیروز اینجا استخدام شده....این داد و بیداد ها چیه راه انداختی؟؟؟در ضمن این خونه بزرگتر داره بار آخر باشه همچین الم شنگه ای به پا کنی....فهمیدی؟؟
امیرعلی-بله پدر....ولی آخه یکی نباید تو این خونه به منم بگه؟؟همینجوری صبح پا میشم میبینم یکی تو خونه م داره راه میره خوب عصبانی میشم!
پدر-دیروز لیلا به همه اطلاع داد که داره یه خدمتکار جدید میاره میخواستی خونه باشی نری دنبال الواتی تا صبح جا نخوری(لیلا خواهر بزرگ ترم بود که سی و یک سالش بود و از شوهرش طلاق گرفته بود)
اومدم جواب بدم که ملیحه خانوم با گفتن صبحانه حاضره به بحث منو و پدر خاتمه داد....نگاه غضبناکی به دختره کردم....تو دلم گفتم ای تو روحت لیلا آخه میمردی یه کلام به منم میگفتی؟دلم میخواست بابامو خفه کنم....غرور منو جلو یه خدمتکار خورد کرده بود...سابقه نداشت با من اینجوری حرف بزنه اونم جلو خدمتکار جماعت....اصلا این دختره اینجا چرا استخدام شده بود؟؟؟لیلا اینو از کجا پیدا کرده؟؟؟واسه چی دختره رو آورده تو خونه که بشه خدمتکار؟؟ما که شش تا خدمتکار داریم دیگه اینو میخواستیم چی کار؟؟؟اصلا اسم دختره چیه؟؟؟یادم باشه سر فرصت همه چیو از لیلا بپرسم
رفتم به سالن غذا خوری و بعد از سلام به مادرم رو به لیلا گفتم:
ــ فینگیل کو؟؟؟؟
لیلا-صد دفعه گفتم به بچه من نگو فینگیل....این بچه اسم داره
امیرعلی-دلم میخواد بگم فینگیل....عروس خودمه هرجور بخوام صداش میزنم
لیلا-حتما واسه همون پسرت که چند ساله قایمش کردی؟؟؟
یه چشمک بهش زدم و سرمو به علامت تأیید تکون دادم
مادر-بسه دیگه....نمیخواید این دلقک بازی رو تموم کنید؟؟چند دفعه بگم آدمای با شخصیت باید سنگین و متین باشن؟
امیرعلی-آخه مادر خوش و بش کردن با خواهرم چه بدی داره؟
پدر-کار بدی نیست ولی مادرتون میگه همین خوش و بش کردنم با احترام بکیند ما دوست نداریم به این لودگی ها عادت کنید....تو فردا قرار وارث کل اموال من بشی باید رفتار موقری با اطرافیانت داشته باشی
امیرعلی-تموش کنید پدر....ما رباط نیستیم....سلام...خوبی...خوبم!!!! !!آخه اینم شد زندگی؟ نه صفا نه صمیمیت زندگی ما همش شده پول و ژست گرفتن....امیرعلی اینجوری غذا بخور آدم با شخصیت چنگالو فلان مدل میگیره تو دستش امیرعلی کت شلوار بپوش میری بیرون آدم با شخصیت اینجوری لباس میپوشه....دلم لک زده واسه یه غذای ایرانی....بوی قرمه سبزی تو خیابون به دماغم میخوره حالی بی حالی میشم....
مادر-غذای ایرانی بی کلاسه...
لیلا-آخه چرا مادر؟؟
امیرعلی-این همه آدم پولدار تو شهر ریخته کدومشون مثل ما زندگی میکنن؟؟؟هان؟؟
پدر-شما اینقدر پول تو دست و بالتون ریخته هار شدین....شما لیاقت این همه آسایش و رفاه رو ندارید
امیرعلی-کاش یه قرون از این ثروت رو نداشتیم عوضش دله خوشی داشتیم تو خونمون صفا بود
دیگه طاقت بحث رو نداشتم رفتم بالا تو اتاقم یه کت شلوار شیک و اسپرت درآوردم ساعتی سوئیسی که تازه خریده بودم به دستم کردم و کفشمو عوض کردم و از خونه زدم بیرون
امیرعلی-رحیم منو ببر تعمیرگاه
رفتم تعمیرگاه ماشینمو گرفتم و به سمت خونه آرش رفتم زنگ درو زدم که خدمتکارشون از اف اف جواب داد
ــ کیه؟
امیرعلی-امیرعلی هستم
در وا شد داخل شدم....از دره حیاط تا عمارت پنج دقیقه راه بود...حیاط خیلی بزرگی داشتن که بی شباهت به باغ نبود گوشه حیاط یه استخر بزرگ بود که کنارش جکوزی هم بود...داخل حیاط پر از درخت بود....یه تاب و چند تا نیمکت و یه میز زیر درخت بید مجنون قرار داشت...راهی سنگی از میون علف های کوتاه شده وجود داشت که دو طرفشو گل های زنگا رنگ احاطه کرده بودن و به سمت ساختمون منتهی میشد
وارد ساختمون شدم
آرش- به به...باد آمد و بوی عنبر آورد....میگفتی داری میای جلو در یه فیل واست میزدیم زمین
امیرعلی-خودتو لوس نکن من که همیشه اینجا پلاسم
آرش-میدونم
امیرعلی-پس چرا زر مفت میزنی؟؟؟اومدم باهات راجب یه موضوع صحبت کنم.
آرش-چی شده؟راجب چه موضوعی؟؟
امیرعلی-در واقع میخوام مشورت کنم باهات
آرش-جون بکن دیگه
امیرعلی-بریم تو اتاقت...همه چیو میگم
با هم به سمته اتاقش رفتیم....اتاق آرش یه اتاق تقریبا 50 متری بود رو به روی در ورودی یه تخـ ـت دو نفره بزرگ وجود داشت دیوار بغـ ـلش تماما کمد بود ضلع شرقی اتاق یه در بود که به سرویس بهداشتی مربوط میشد با فاصله یه متر از در یه میز تحریر خیلی شیک قرار داشت و بغـ ـل تخـ ـت خواب یه دره شیشه ای بزرگ بود که به بالکن راه داشت یه گوشه اتاق مبل چیده شده بود و روبه روی کناپه یه ال سی دی به دیوار نصب شده بود....با هم رفتیم رو مبلا نشستیم
آرش-دِ بنال دیگه
جریان صبح رو واسش تعریف کردم
امیرعلی-میخوام مطمئن شم ماندانا منو واسه خودم میخواد بعدش میخوام باهاش عروسی کنم...دیگه تحمل اون خونه رو ندارم
آرش-چه طور میخوای امتحانش کنی؟
امیرعلی-نمیدونم...خیر سرم اومدم از تو مشاوره بگیرم
آرش-خوب نظر من اینه بهش بگو بابات از ارث محرومت کرده
امیرعلی-اونم باور کرد....بابام باید مغز خر خورده باشه منو از ارث محروم کنه....من تنها پسرشم
آرش-چه میدونم بگو بابام با ازدواج ما مخالفه فلانی رو واسم نشون کرده وقتی دیده من کوتاه نمیام منو از ارث محروم کرد
امیرعلی-نمیدونم...به نظرت جواب میده؟؟
آرش-حالا یه امتحانی کن....ولی سعی کن طبیعی رفتار کنی
امیرعلی-منو دست کم گرفتی داش؟طوری نقشمو خوب بازی میکنم که یارو شک نکنه....دیکاپریو به من درخواست همکاری داده بود....من قبول نکردم به پرستیژم نمیخوره
آرش-پپسی وا کنم واست؟؟؟
خلاصه با خنده یه ساعتی حرف زدیم و تا شب خوش گذروندیم نزدیکای غروب زنگ زدم ماندانا
ماندانا-الو؟
با صدای گرفته ای گفتم:الو....سلام عزیز دلم
ماندانا-سلام...خوبی؟
امیرعلی-نه...خوب نیستم
ماندانا-چرا؟؟چی شده؟؟امیرعلی صدات چرا اینقدر گرفته ست؟
امیرعلی-هیچی نشده...دارم میام دنبالت بریم هتل ما
ماندانا-باشه تا نیم ساعت دیگه آماده م
امیرعلی-مامانت اینا مگه نیستن؟
ماندانا-چرا ولی بهشون میگم شب دارم میرم خونه دوستم
امیرعلی-من نیم ساعت دیگه اونجام
ماندانا-منتظرم...بای
امیرعلی-ماندانا؟
ماندانا-جونم؟
امیرعلی-مرسی
ماندانا-منتظرم
گوشی رو قطع کردم...آرش زد زیر خنده و گفت:
ــ بابا دست مریزاد...تو دل منم آب کردی با این لحنت...یکم دیگه ادامه میدادی خودم قبول میکردم باهات میومدم هتل
امیرعلی-خفه شوووووو...کثافت
آرش-بدو برو دنبالش تا دیر نشده
با آرش خداحافظی کردم و از خونشون زدم بیرون ماشین رو روشن کردم و رفتم دنبال ماندانا وقتی رسیدم هنوز بیرون نیومده بود ده دقیقه ای منتظرش موندم تا پیداش شد از آرایش صورتش معلوم بود کلی کرم و انواع و اقسام لوازم آرایش رو روی صورتش مالیده چون بوی لوازم آرایش از شیش متری دماغ ادمو پر میکرد
امیرعلی-دیر کردی؟
ماندانا-تا دوش گرفتم دیر شد
امیرعلی-چه خوشگل شدی!
ماندانا-خوشگل بودم
امیرعلی-بر منکرش لعنت
باهم به سمت هتل راه افتادیم....وقتی به هتل رسیدیم یه راست به سمته مسوول هتل رفتم
هتلدار-سلام جناب احمدی.
امیرعلی-کلید اتاقمو بده
هتلدار-شب میمونید آقا؟
امیرعلی-بله...اجازه میفرمایید؟
هتلدار-صاحب اختیارید...قصد گستاخی نداشتم
کلید رو گرفتم و با ماندانا رفتیم بالا....درو اتاق رو وا کردم و جفتمون وارد شدیم....ماندانا مانتو و روسریشو درآورد و گذاشت رو تخـ ـت منم کتمو درآوردم و نشستم رو مبل....اومد کنارم رو مبل نشست و سرشو رو سیـ ـنه م گذاشت....
****************
نیم ساعتی مشغول بودیم که دیدم گوشیم زنگ میخوره....اهمیتی ندادم و به کارم ادامه دادم ولی دیدم ول کن نیست...آروم از رو ماندانا بلند شدم که ماندانا با ناله گفت:
ــ نهههههه....هرکیه جواب نده...گوشیتو خاموش کن
توجه نکردم و به سمته موبایلم رفتم که دیدم شماره فرنازه!!!!
تعجب کردم این موقع شب زنگ زده به من....
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
سپاس شده توسط:
#4
امیرعلی-الو؟؟؟!!
فرناز-الو...امیرعلی تو رو خدا بیا کمکم کن....
امیرعلی-چی شده فرناز؟؟؟حالت خوبه
فرناز با گریه گفت: محمد تا خرخره مشـ ـروب خورده بیهوش کنار خیابون دراز کشیده منم زورم نمیرسه بلندش کنم...تو رو خدا یه کاری کن الآن سر و کله مأمورا پیدا میشه
امیرعلی-آدرس بگو الآن خودمو میرسونم
ماندانا داد زد:نههههههههههه....نرو
فرناز-با ماندانا بودی؟؟؟ ببخشید تو رو خدا شبتونم خراب کردم
امیرعلی-عیب نداره....آدرس بگو
آدرس رو از فرناز گرفتم و سریع همه لباسامو پوشیدم...ماندانا با قیافه عصبانی رو تخـ ـت نشسته بود میدونستم مثل بشکه باروط منتظر یه جرقه ست....به طرفش رفتم و با فشار آوردن به شونه هاش وادارش کردم دراز بکشه...خم شدم رو صورتش مو هاشو بـ ـوسیدمو و گفتم:
قربونت بشم منم دلم میخواد پیشت بمونم ولی کار فوری پیش اومده باید برم...با خیال راحت بخواب اگه گشنه تم شد زنگ بزن از پایین واست غذا بیارن فقط حواست باشه بی هوا نری درو وا کنی یه ملافه بپیچ دورت من زود برمیگردم
ماندانا با دلخوری روشو برگردوند منم وقت ناز کشیدن نداشتم پتو رو کشیدم روش و سریع از اتاق بیرون رفتم داشتم از در هتل خارج میشدم که مسوول هتل ازم پرسید:
ــ آقا دارید تشریف میبرید؟؟
امیرعلی-آره...چیه؟؟؟نکنه واسه این کارم باید از تو اجازه بگیرم؟من موندم اینجا هتل بابای منه یا تو؟
مسوول هتل-اختیار دارید آقا...فقط میخواستم بدونم درب رو قفل کنیم یا برمیگردید؟
امیرعلی-نه ببند کلید دره اصلی رو دارم فقط کلید زاپاس اتاقمو بده
بعد از گرفتن کلید به سرعت از هتل خارج شدم ماشین رو از پارکینگ درآوردم و به سمت آدرس رفتم یه ربع بعد رسیدم و دیدم محمد دراز به دراز گوشه خیابون افتاده...سریع زدم کنار و پیاده شدم
امیرعلی-سلام...این چه وضعیه؟!؟!؟!؟
فرناز که گوشه خیابون داشت گریه میکرد و صورتش از اشک خیس بود با پشت دست اشکاشو پاک کرد و سریع جلو اومد و گفت:
ــ خوب شد اومدی....داشتم از ترس میمیردم گفتم الآنه که گشت سر برسه...خدا بگم محمد رو ذلیل کنه امشب به اندازه ده قرن به من گذشت...مردم و زنده شدم
به سمت محمد رفتم و انداختمش رو کولم و رو به فرناز گفتم:
ــ دره عقبو وا کن بذارمش تو ماشین
فرناز دست پاچه به سمت ماشین رفت و درو وا کرد...محمد رو گذاشتم تو ماشین و خودم پریدم پشت فرمون و حرکت کردیم بعد از چند دقیقه رو به فرناز که حالا کمی رنگ و روش برگشته بود و دیگه مثل قبل رنگ پریده نبود کردم و گفتم:
ــ محمد اهل مشـ ـروب خوری تا این حد نبود چی شد که تا این حد زیاده روی کرد؟
فرناز کمی مِن مِن کرد و گفت:راستش یکم حرفمون شد
امیرعلی-این وضع و حال مال یکمه؟؟؟
فرناز حرفی نزد فهمیدم که مایل به ادامه بحث نیست بعد از چند دقیقه فرناز سکوت ماشین رو شکست و رو به من پرسید:
ــ کجا داری میری امیرعلی؟
امیرعلی-اول تو رو میرسونم خونه بعد محمدو میذارم خونه خودم
فرناز-نه...منم با محمد میام...ساعت سه صبحه به خانواده م چی بگم من به هوای خونه دوستم گفتم فردا میام حالا این موقع شب منو دمه در ببینن مصیبت به پا میشه
امیرعلی-باشه بابا.فقط شب نمیترسی تنها تو خونه؟
فرناز-نه بابا
دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزدیم ده دقیقه بعد جلو دره خونه ای که چند وقت پیش خریده بودم نگه داشتم...پیاده شدم و محمد رو انداختم رو کولم و به سمت آسانسور رفتم فرناز هم پشت سرم میومد جلو دره واحد به فرناز گفتم:
ــ کلید رو از جیب شلوارم درآر
فرناز دستشو تو جیبم کرد بعد از گشتن جیبم تو این یکی دست کرد و عاقبت دسته کلید رو بیرون آورد
فرناز-کدوم کلیده؟
امیرعلی-اونی که بالاش گرده
فرناز کلید رو از بقیه جدا کرد و درو وا کرد...محمد رو بردم تو اتاق خواب و و گذاشتم رو تخـ ـت و دوباره به هال برگشتم و بعد از خداحافظی از فرناز دوباره به سمت هتل برگشتم....درو با احتیاط باز کردم و دوباره قفلش کردم و به سمته اتاقم رفتم... ماندانا خـ ـوابیده بود کنار ماندانا دراز کشیدم دستمو گذاشتم زیر سرش و آروم تو بغـ ـلم کشیدمش...چشاشو وا کرد
ماندانا-اومدی امیرعلی؟
امیرعلی-آره عزیزم...برگشتم(چشاشو بـ ـوسیدم و ادامه دادم:)بخواب گلم....من اینجام
چشاشو بست و بیشتر تو بغـ ـلم فرو رفت دستمو انداختم دورش و محکم به خودم چسبودنم و
صبح با نور آفتاب که صورتمو با محبتی مادرانه نـ ـوازش میکرد چشامو وا کردم....ماندانا سرشو گذاشته بود رو سیـ ـنه م و موهای بلوندِ تازه زنگ شده ش روی سیـ ـنه ام پخش بود سرشو آروم گذاشتم رو بالش و خودم از رو تخـ ـت پاشدم همون لحظه ماندانا هم بیدار شد و با دیدن من اخماشو درهم کشید
امیرعلی-سلام خانوم اخمو
ماندانا با همون اخمای گره خورده گفت:
دیشب کجا بودی؟شنیدم با فرناز حرف میزدی خیلی نامردی فرنازو به من ترجیح میدی
دستشو گرفتم و گفتم:
ــ آخه فدات شم چرا بی خودی عصبی میشی دیشب محمد حالش بد بود مجبور شدم برم کمکش
ماندانا-کسه دیگه ای جز تو نبود؟میگفتی به یکی دیگه بگه
میدونستم بحث با ماندانا فایده نداره و هرچی بگم یه چی جواب میده....واسه اینکه قائله ختم به خیر شه گفتم:
ــ چشم عزیزم این دفعه یادم میمومه هروقت کسی به کمکم احتیاج داشت حواله ش کنم سر یکی دیگه
واسه اینکه بحثو عوض کنم ادامه دادم: من دارم میرم دوش بگیرم میای؟
ماندانا-آره
با هم حموم کردیم و رفتیم پایین صبحونه خوردیم و از هتل خارج شدیم و سوار ماشین شدیم
امیرعلی- ماندانا یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟
ماندانا-اوهوم...بگو
امیرعلی- تو منو واسه چی دوست داری؟
ماندانا- یعنی چی؟
امیرعلی- منظورم اینه منو واسه خودم میخوای؟
ماندانا- معلومه خره....من اگه با توام فقط واسه دل خودمه....حالا من یه چی میپرسم تو راستشو بگو
امیرعلی- چی؟
ماندانا- دیشب چی شده بود؟
امیرعلی- گفتم که محمد حالش بد بود
ماندانا-اونو نمیگم منظورم غروب بود که اومده بودی دنبالم...حالت خیلی گرفته بود!
امیرعلی- فعلا ولش کن بعدا واست میگم
ماندانا دیگه چیزی نگفت و منم رسوندمش خونه و خودم هم برگشتم.....ماشینو کنار بقیه ماشینامون پارک کردم و به سمت ساختمون راه افتادم.به محض وا کردن در چشمم خورد به همون دختره و یادم افتاد هنوز از لیلا آمارشو نگرفتم.با یه نگاه معنی دار بهم نگاه کرد و گفت:
روزتون به خیر
با تعجب به سمت پله ها رفتم
این چرا اینجوری منو نگاه میکرد
جلوی راه پله مامانم جلومو گرفت
مامان: کجا بودی دیشب؟
امیرعلی- کجا دارم باشم؟ خونه دوستم
مامان- اهان...صحیح...بعد دوستت تو خونه رژ لب میزنه گردنتو میبـ ـوسه
امیرعلی- یعنی چی؟ منظورتون چیه؟
مامان با تأسف سرش رو تکون داد و رفت رو مبل نشست
با عجله به سمت سرویس بهداشتی اون قسمت رفتم و تو آیینه بزرگش که به دیوار آویخته شده بود گردنمو نگاه کردم
امیرعلی-زیر گل بری ایشالله ماندانا....آبروم رفت....حتما همه تو هتل دیدن!!! پس بگو چرا این دختره منو اینجوری نگاه میکرد!!! با عجله با آب گردنمو پاک کردم و رفتم بالا تو اتاقم داشتم لباسامو عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد بعد زدن دکمه انسر صدای مردونه محمد تو گوشی پیچید
محمد-سلام...چه طوری رفیق؟
امیرعلی-چه سلامی؟چه علیکی؟دیشب ما رو از کار و زندگی انداختی
محمد-چه کار و زندگی هم داشتی؟بمیرم برات که ساعت دو شب واسه آسایش زن و بچت داری کار میکنی....مردای مثل تو کمن(و با صدای بلند خندید)
امیرعلی-دیشب که خوب آسایش زن ما رو گرفتی حالا باید تا یه هفته ناز بکشم....حالا چه مرگت بود که تا خرخره خورده بودی؟
محمد چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدای غمگین گفت:
ــ امیر فرناز دیشب بهم گفت میخواد بهم بزنه باهام.
امیرعلی-اینم چیزیه؟این همه دختر...این نشد یکی دیگه
محمد-یه چیزی میگی ها!!!من فرنازو دوست دارم اگه بره میمیرم
امیرعلی-حالا دردش چیه؟دیشب که خیلی نگران بود!
محمد-نمیدونم میگه تفاهم نداریم و اینجور چیزا ولی فکر کنم یکی بهتر پیدا کرده
امیرعلی-خاک تو سر بی لیاقتش کی از تو بهتر؟
محمد-امیر من باید برم...فعلا بای
وقتی گوشی رو قطع کردم به اتاق لیلا رفتم تا در مورد تازه وارد اطلاعات کسب کنم...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
سپاس شده توسط:
#5
به سمت اتاق لیلا رفتم...پشت دره اتاقش ایستادم و چند ضربه به در زدم و بعد از اینکه لیلا گفت بیا تو داخل شدم
لیلا-به به چه عجب از این ورا؟بلخره یادت افتاد یه خواهری داری!!
امیرعلی-خوب عزیزم سرم شلوغه اگه الآن به منشیم بگی یه وقت ملاقات دو ماهه دیگه اونم چون خواهرمی با پارتی بازی بهت میدم
لیلا-یواش برو نخوری زمین!!
امیرعلی-نترس ترمز دستی رو خوابوندم(اینو دوست پسـ ـرم میگه...از خودم درنیاوردم)
لیلا-حالا چی شده شما اومدی سراغی از ما گرفتی؟
امیرعلی-اومدم یه حالی بپرسم.فینگیل کو؟؟؟خودت خوبی؟
لیلا-واسه بار هزارم میگم نگو فینگیل...تو اتاقش خوابیده.امیر مطمئنی فقط واسه احوال پرسی اومدی؟خودتی داداش من!کارتو بگو....تو اهل احوال پرسی نیستی....کی اومدی حالی از ما بپرسی که بار دومت باشه؟نه میگی ما مردیم زنده ایم تو این خونه فقط میای حموم میکنی،میخوابی،لباس عوض میکنی ما هم که تو این خونه ادم نیستیم یه گوشه چشمی به ما نگاه کنی.
امیرعلی-چی کار کنم؟حالم از این خونه و خدمتکاراش بهم میخوره...وقتی میام خونه انگار میام شکنجه گاه....تو خونه ای که ادم احساس راحتی نکنه هرچی کمتر توش باشه بهتره!
لیلا-میدونم....درکت میکنم امیرجان ولی ما چه گناهی کردیم؟ما تو این خانواده به دنیا اومدیم تو این صنف این چیزا عادیه فکر میکنی من خیلی خوشم میاد هر روز تو چش پدر و مادری نگاه کنم که باعث بدبختی من شدن و بچه مو بی پدر کردن؟؟هر دفعه که سارا رو میبینم دلم میخواد بمیرم جیگرم واسه بچم کباب میشه که به خاطر خودخواهی پدربزرگ و مادریزگش باید بی پدر بزرگ شه....هربارم که میگم،مامان میگه چه فرقی میکنه واسه این بچه؟همه چی که واسش تکمیله اتاق خوب لباسِ خوب زندگیِ خوب....مامان خیال میکنه پدر واسه بچه همش مفهموم پول رو داره دلم میخواست اگه خودم از نعمت مهر پدری محروم بودم بچه م پدر خوبی داشته باشه
امیرعلی-مشکل بابا مامان همینه همش به مادیات توجه میکنن یه ذره پیش خودشون نمیگن پس معنویات تکلیفش چی میشه؟ما چیمون شبیه بقیه خانواده هاست؟نه صفایی نه صمیمتی!عید به عید یه دفعه صورت ما رو میبـ ـوسن....ولش کن بابا هرچی بیشتر بگیم بیشتر اذیت میشیم....اینقدر حرف زدیم یادم رفت واسه چی اومده بودم....
اولا تو به من بگو چرا به من نگفتی خدمتکار جدید آوردی؟
لیلا-خوب تو نبودی....یهویی شد
امیرعلی-حالا اینو از کجا پیدا کردی؟ما که خدمتکار نمیخواستیم!اصلا اسمش چیه؟خانواده ش کجان؟
لیلا-بابا یکی یکی...داستانش درازه
چند روز پیش سارا رو با زهرا(خدمتکارمون)بردیم پارک منم رو یه نمیکت نشسته بودم مجله میخوندم که دیدم زهرا سراسیمه اومد که خانوم کوچیک سارا گم شده!
خلاصه کلی دنبالش گشتیم تا اینکه یه گوشه پارک رو یه نیمکت دیدمش کنار یه دختر نشسته اونم واسش کلی چیپس و پفک و خوراکی خریده با دو خودمو بهش رسوندمو سارا رو از رو نیمکت بلند کردم و محکم بغـ ـلش کردم و بعد با صدای بلند با دختره دعوا کردم....یه لحظه فکر کردم سارا رو دزدیه...خلاصه بعد از کلی داد و بیداد وقتی آروم شدم دختره گفت داشته از پارک خارج میشده که دیده سارا پشت یه نیمکت رو زمین نشسته داره گریه میکنه رفته سراغش دیده خورده زمین پاش زخمی شده بعدم هرچی نگاه کرده منو پیدا نکرده اوم سارا رو برده پاشو شسته بعدم چسب زخم زده ولی از اونجایی که سارا بهونه منو میگرفته و گریه میکرده واسه آروم کردنش واسش خوراکی خریده بعدشم که من پیدام شده....خلاصه کلی شرمنده شدم و ازش عذرخواهی کردم بعدم به یه قهوه دعوت کردم وقتی اومد خونه موقع قهوه خوردن واسم تعریف کرد میخواسته ادامه تحصیل بده ولی باباش نمیذاشته اصرار کرده که یا ازدواج میکنه یا از این خونه میره اونم اومده با یکی از دوستاش هم خونه شده تا واسه کنکور درس بخونه ولی واسه اینکه خونه رو با دوستش شریک شه و خرجشو درآره دنبال کار بوده من یکم موندم بعد با احتیاط واسه اینکه یه وقت بهش برنخوره بهش پیشنهاد دادم باید اینجا کار کنه هم جا داره هم اینجوری خرجش درمیاد...اونم قبول کرد...الآن هم پرستار ساراست هم بعضی از کارای خونه رو بهش محول کردن
امیرعلی-واقعا که لیلا!!!!مگه اینجا یتیم خونه ست؟هرکی از راه رسید باید دستشو بگیری بیاری اینجا؟از کجا بهش مطمئنی؟
لیلا-من بهش اطمینان دارم....اگه آدم بدی بود سارا رو برمیداشت در میرفت!میدونی با فروختن سارا به اینایی که بچه دار نمیشن چه پولی دستش میومد این همه هم محتاج پول بود یا مثلا اعضای بدنه بچمو میفروخت یا همونجا ولش میکرد میگفت به من چه!
امیرعلی-حالا با این همه کار کی وقت میکنه درس بخونه؟
لیلا-خودش میگفت میرسه درساشم بخونه
امیرعلی-عجب!!!! حالا اسمش چیه؟
لیلا-محبوبه
امیرعلی-ایش چه اسمی!!!مال ده قرن پیشه(بچه ها من خودم عاشق اسمه محبوبه ام هاااا این واسه داستان یکم لازم بود)
لیلا-به این قشنگی...تو به اسمش چی کار داری؟
بلند شدم و به طرف در رفتم و در همون حال رو به لیلا گفتم:
ــ در هر صورت من میگم نباید اینقدر زود بهش اطمینان میکردی....از ما گفتن بود...خداحافظ
به سمت اتاقم رفتم به محض اینکه درو وا کردم همون دختره که حالا میدونم اسمش محبوبه ست رو دیدم اخمامو تو هم کشیدم و با صدای نسبتا بلند گفتم:
ــ تو توی اتاق من چی کار میکنی؟
محبوبه-خانوم قنبری(همون ملیحه خانوم که خدمتکارا خانوم قنبری صداش میزنن)به من گفتن اتاق رو مرتب کنم
امیرعلی-خیلی خوب....بسه دیگه...از این به بعد یادت باشه وقتی من خونه م تو اتاق من حق نداری بیای....خانوم قنبری که اینو میدونه چرا تو رو فرستاده من نمیدونم!
محبوبه بی هیچ حرفی رفت بیرون منم لباسامو عوض کردم ولی هرچی چش چرخوندم سوئیچمو ندیدم تمام اتاق رو زیر و رو کردم ولی نبود که نبود با خودم گفتم (غلط نکنم کار این دختره ست.اتاقمو مرتب کرده سوئیچ رو گم کرده)با این افکار درو وا کردم و با صدای خیلی بلند که بی شباهت به عربده نبود محبوبه رو صدا کردم....در عرض چند ثانیه همه اهل خونه ریختن جلو در اتاقم ملیحه خانوم که نگرانی از صداش پیدا بود رو به من پرسید:
ــ چی شده آقازاده؟اتفاقی افتاده؟
امیرعلی-این دختره محبوبه کجاست؟
مادرم مجال پاسخوگویی رو به ملیجه نداد و با اوقات تلخی از من پرسید:
ــ چه خبرته امیر؟خونه رو گذاشتی رو سرت....مگه اینجا چال میدونه اینجور نعره میکشی؟
همین لحظه محبوبه هم رسید و برخلاف من با آرامش پرسید:
ــ اتفاقی افتاده؟منو صدا زدید؟
امیرعلی-بله....سوئیچ منو چی کار کردی؟
محبوبه-من سوئیچی ندیدم
مچ دستشو کشیدم و دنبال خودم کشیدم تو اتاق و درم بروی همه بستم و با عصبانیت بهش گفتم:
ــ این اتاقو تو تمیز کردی یا نه؟
محبوبه-بله
امیرعلی-پس سوئیچم کو؟
محبوبه-من که گفتم سو
وسط حرفش پریدم و گفتم:
ــ یه بار گفتی شنیدم ولی غیب که نشده(و با صدای بلندتری تکرار کردم)شدهههه؟؟؟اصلا کی به تو گفت اتاق منو مرتب کنی؟هااااان؟؟
به سمت اتاق لباسام رفتم و هرچی لباس تو کمداش بود ریختم وسط اتاق و با صدای بلند گفتم:
ــ حالا که همه اینا رو مرتب کردی میفهمی وقتی داری تو این خونه کار میکنی حواستو جمع کنی
بعد از ریختن همه لباسام که شاید بیش از 200 دست پیرهن و تیشرت و شلوار و کروات و کت شلوار بود به طرف تخـ ـتم رفتم و رو تخـ ـتی رو برداشتم و انداختم زمین همه کتابای تو کتاب خونه مو ریختم پایین و کشوهای میز تحریرمم همین طور....بعد از اینکه همه اتاق رو بهم ریختم با عصبانیت سوئیچ یه ماشین دیگه رو برداشتم و به سمت محبوبه رفتم و گفتم:
ــ تنبیه تو میشه تمیز کردن کل این اتاق تا شب...فهمیدی؟
منتظر جواب نشدم و به طرف در رفتم....همه پشت دره اتاقم وایساده بودن و به محض دیدن وضع اتاق از تعجب یه قدم به عقب رفتن... با تحکم رو به بقیه گفتم:
ــ کسی حق نداره بهش کمک کنه
مادرم و لیلا به دنبال من از پله ها پایین اومدن با صدای فریاد مامان ایستادم و برگشتم سمتشون
مامان-هیچ معلومه چه مرگته؟این دیوونه بازی ها چیه در آوردی؟
امیرعلی-من نمیدونم مامان این سوئیچ باید تا شب پیدا شه وگرنه من میدونم و این دختره
مامان-خوب چه کاریه؟اخراجش میکنیم دیگه چرا دل و روده اتاق رو بیرون ریختی؟
لیلا-ماااااااامان!!!!!!!! یعنی چی اخراجش میکنیم؟گناه داره
امیرعلی-اَه لیلا این دلسوزی تو پدر ما رو درآورده...سوئیچ ماشین 250 میلیونی من گم شده تو میگی گناه داره؟
مامان- خب حالا مگه چی شده؟؟؟سوییچ ژاپاس رو بردار!!!
امیرعلی- مادر من بحث سر مسئولیت پذیریه! در ضمن از کجا معلوم که شب شبونه میخواسته ماشین رو بدزده؟؟؟
راه افتادم برم که باز با صدای مامان برگشتم
مامان-حالا کجا داری میری؟
امیرعلی-قبرستون
بدون درنگ از ساختمون خارج شدم و بی ام و مشکیمو از پارکینگ درآوردم و به سمت خونه آرش رفتم...باز مثل اون دفعه خدمتکارشون درو واکرد یه راست رفتم اتاقش
آرش-بهههههه داش امیر!!!!!چه عجب چشمون به جمال شما منور شد!علیک سلام!
امیرعلی-سلام....آرش دست از مسخره بازی بردار حوصله ندارم
آرش-چیه؟باز چه مرگته لنگ و پاچه میگیری؟؟؟؟؟؟
ماجرای دیشب و ماندانا و محمد و فرناز و محبوبه رو واسش همه رو تعریف کردم
آرش-بابا فکم اومد پایین....چه دوشبه اکتیو شدی!!!!همین دیروز غروب تا حالا که همو دیدیم کله شهر ویران شد....
امیرعلی-واقعا این دو روز خیلی نحس بود....همش از برکات وجود مانداناست...فکر کنم دیشب راضی نبود حلالم نکرد
آرش-حالا واقعا میخوای چی کارش کنی؟
امیرعلی-دیگه شروع کردم تمومش میکنم...ماندانا باید منو واسه خودم بخواد(بعد از چند ثانیه سکوت ادامه دادم) ولی ته دلم از زندگی باهاش راضی نیست....با اینکه خیلی خیلی دوسش دارم ولی میدونم زندگی با ماندانا شبیه زندگیم با پدر مادرمه
آرش-نمیدونم چی بگم!این دخترا قابل پیش بینی نیستن....همین فرناز کی فکرشو میکرد محمد رو قال بذاره؟
امیرعلی-ولش کن....عقل نداره دیگه....میای بریم بیرون دور بزنیم؟
آرش-اوکی
تا شب با آرش تو خیابونا چرخیدیم....نصفه شب رسیدم خونه همه خواب بودن خدمتکارا هم به ساختمون خودشون که پشت ساختمون ما قرار داشت برگشته بودن....آروم از پله ها بالا رفتم و دره اتاقمو وا کردم از چیزی که دیدم شاخ درآوردم....همه اتاق مثل روز اولش وحتی تمیز تر از اولش بود و محبوبه هم همون وسط اتاق بین دو سه دست لباس که هنوز رو زمین بود خوابش برده بود....یه لحظه دلم واسش سوخت... خواستم بیدارش کنم ولی با اون همه کاری که رو سرش ریخته بودم دلم نیومد فکر کردم بغـ ـلش کنم مثل این فیلم خارجی ها ببرمش تو اتاقش ولی خوب ممکن بود تو ساختمونِ خدمتکارا کسی بیدار باشه ببینه ضایع بازی شه...تو اتاقم که نمیشد دوتا باهم بخوابیم چون صد در صد بدش میومد بعد صبح جیغ و ویغ میکرد بازم ضایع میشد با احتیاط بلندش کردم و گذاشتمش رو تخـ ـتم...خواستم روسریشو درآرم ولی گفتم شاید ناراحت شه.....بعد از کوک کردن ساعت واسش که زود بیدار شه و نوشتن یه نامه البته با یه دروغ مصلحتی توش واسه اینکه پررو نشه بیرون رفتم
«تو اتاقم خوابت برده بود هرچی صدات کردم بیدار نشدی من رفتم یه اتاق دیگه بخوابم ولی واسه اینکه صبح کسی نیاد تو اتاق تو رو نبینه ساعت رو زنگ گذاشتم زود بیدار شی درم قفل کردم.کلید ژاپاس تو کشو میز تحریرمه...سعی کن زود از اتاق بری بیرون»
بعد از قفل کردن در به اتاق مهمان رفتم و به محض اینکه سرم به بالش رسید خوابم برد صبح با آقتاب شدیدی که تو صورتم میخورد از خواب پاشدم...کورمال کورمال ساعت مچیم رو پیدا کردم و با نگاه به ساعت خواب از سرم پرید....ساعت از 11 گذشته بود تند تند لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون...تو راهرو با ملیحه خانوم برخورد کردم
ملیحه-صبح به خیر آقازاده....شما خونه بودید؟من واسه سرو صبحانه اومدم اتاقتون ولی نبودید
امیرعلی-فکر کردم اتاق بهم ریخته ست رفتم اتاق مهمان خوابیدم
ملیحه-صبح که من رفتم اتاق مرتب بود.
امیرعلی-شما کمکش کردید؟
ملیحه-ما خواستیم کمک کنیم ولی خودش نذاشت
تو همین لحظه ثریا یکی دیگه از خدمتکارامون منو صدا کرد و به مکالمه منو ملیحه پایان داد
ثریا:آقازاده من همین الآن که داشتم سرویس پایین رو میشستم سوئیچ شما رو روی میز توالت دستشویی پیدا کردم(و سوئیچ رو به سمت من گرفت)با تعجب سوئیچ رو گرفتم و با خودم فکر کردم سوئیچ من تو سرویس پایین چی میکرد؟یه دفعه یادم اومد دیروز که از هتل برگشتم واسه پاک کردن رژ ماندانا که رو گردنم بود به سرویس پایین رفتم....احتمالا همون لحظه اونجا جا گذاشتمش!!!! از خحالت آب شدم....دلم میخواست اون لحظه از رو زمین محو شم...ملیحه خانوم با یه لحن سرزنش بار رو به من گفت:
ــ خوب به سلامتی سوئیچتونم پیدا شد.
واقعا نمیدونستم اون لحظه چی کار کنم با عجله پایین رفتم و به دنبال محبوبه یه دور سالن پایین رو از نظر گذروندم ولی پیداش نکردم....ملیحه خانوم که متوجه شده بود دنبال محبوبه ام گفت:
ــ اگه دنبال محبوبه هستید با سارا خانوم تو ساختمون پشتی هستند
امیرعلی-با سارا؟؟؟؟؟؟؟
ملیحه-بله....از خانوم کوچیک اجازه گرفتن بردنش اتاق خودشون
به طرف ساختمون پشتی رفتم.وارد ساختمون شدم ولی نمیدونستم کدوم اتاق مربوط به محبوبه ست ولی از صدای آهنگی که میومد به سمت طبقه بالا رفتم.پشت در اتاقی که صدا ازش میومد ایستادم و ناخودآگاه به صدای آهنگ که محبوبه هم باهاش همخونی میکرد گوش دادم

می خوام که دل به دریا بزنم یه سیـ ـنه حرفو یکجا بزنم
چرا کسی نمیگه به من عشق و امیدم به کجا رفته

شبا اگه که تنها بمونم با غصه ها تو دنیا بمونم
به کی آخه می تونه بگه اون که پشیمونه چرا رفته

از تعجب چشام چهارتا شد....دختری اونم تو این سن همچین آهنگی رو گوش بده واسم خیلی عجیب بود....ماندانا که اصلا این سبک آهنگا رو هرجا میشنید قیافه ش تو هم میرفت اون عاشق آهنگای رپ بود ولی این دختر درست برعکس بود
خواستم در بزنم ولی باز مجذوب صدای محبوبه شدم و پشت در به صدای دلنشینش گوش دادم

فردا دوباره پاییز میشه باز
دلم زغصه لبریز میشه باز

ای آسمون بهش بگو که پشیمون میشی
به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی

با صدای سارا به خودم اومدم و در زدم که محبوبه با صدای بلند گفت:
ــ داشتم میاوردمش لیلا جون
از پشت در آروم گفتم:
ــ محبوبه خانوم منم امیرعلی
بعد از چند لحظه که احتمالا به گذاشتن روسری گذشت در حالی که سارا رو تو بغـ ـلش داشت درو واکرد
محبوبه-بله؟امری بود؟
امیرعلی-ببخشید....اومدم بابت رفتار دیروزم عذرخواهی کنم دیروز خیلی زود قضاوت کردم واقعا معذرت میخوام
محبوبه یه لبخند زد و گفت:
ــ نیازی به عذرخواهی نیست....من وظیفه مو انجام دادم
امیرعلی- بابت اینکه با اون لحن باهاتون حرف زدم واقعا شرمنده م
محبوبه-دشمنتون شرمنده....عیب نداره...همین که اونقدر مَردین که به اشتباه خودتون اعتراف کردین خودش خیلی مهمه....منم دیروز نباید بی اجازه اتاقتون رو مرتب میکردم منو ببخشید...حالا که همه چی تموم شد....بهتره فراموش کنید
امیرعلی-پس بخشیدید؟
محبوبه یه لبخند به روم زد که مهر تأیید به روی حرفم بود منم با خیال راحت سارا رو که تو بغـ ـل محبوبه دست و پا میزد گرفتم و همون طور که تو بغـ ـلم فشارش میدادم گفتم:
ــ حال فینگیل دایی چه طوره؟؟؟ای قربونت بشه دایی!
سارا رو بغـ ـل کردم و به طرف ساختمون رفتم
سپاس شده توسط:
#6
بعد از اینکه یکم با سارا بازی کردم به سمت اتاقم رفتم تا لباس بپوشم و با ماندانا واسه ناهار برم بیرون یه کت شلوار اسپرت سرمه ای و یه پیرهن آبی کم رنگ پوشیدم و یه کاروات سرمه ای زدم و بعد از پوشیدن کفشام و انداختن ساعت آخرین مدلم از اتاق خارج شدم از پله ها پایین رفتم داشتم از در خارج میشدم که دم در مادرم خفتم کرد
مامان-کجا به سلامتی؟
امیرعلی-قبرستون
مامان-خیلی بی ادب شدی امیر....هزار دفعه گفتم آدم با شخصی....
وسط حرفش پریدم و با بی حوصلگی گفتم:خیله خوب من غلط کردم دارم با دوستم ناهار میرم بیرون
مامان-با کدوم دوستت؟
امیرعلی-حالا بماند
مامان-امیرعلی خواهش میکنم انقدر با این دخترای مختلف قاطی نشو هرکدومو میخوای بگو بریم خواستگاری در شأن تو نیست دختربازی کنی
امیرعلی-چشم مادر من...چشم حالا میذاری برم؟
مامان-من تا الآن داشتم یاسین تو گوش خر میخوندم؟باز که میگی برم!
امیرعلی-مامان جان آدم با شخصیت با بچه ش اینجوری حرف نمیزنه این صدبار
مامان-خوبه خوبه...نمیخواد حرفای منو به خودم برگردونی آدم بچه ای مثل تو داشته باشه زندگی کردن یادش میره چه برسه به حرف زدن
دیگه بحثو ادامه ندادم و رفتم دنبال ماندانا....بهش زنگ زدم و گفتم آماده شه اونم بی چون و چرا قبول کرد....موندم این دختر هیچ محدودیتی نداره؟؟؟ واقعا پدر مادرش اینقدر بی خیالن که یه بار نمیپرسن دخترشون با کی میره با کی میاد؟آرزو به دل شدم یه بار بهش بگم بیا بریم بیرون بگه نمیتونم...مامانم نمیذاره.... با ترافیک سنگین خیابونا یه ساعتی طول کشید تا به خونه ماندانا اینا برسم وقتی ماندانا سوار ماشین شد متوجه شدم باز رنگ موهاشو عوض کرده فکر کنم تو این ماه چهارمین باره....معلوم نیست باز چی شده که رنگ عوض کرده!!!سه هفته پیش یه سریال کره ای دیده بود رفت موهاشو رنگِ موهای نقش اول فیلم بلوطی کرد سه روز بعد چون الناز بهش گفت بهش نمیاد رفت فندوقی کرد بعد از یه هفته هم خودش به این نتیجه رسید این رنگ بهش نمیاد رفت دکولره کرد و موهاشو بلوند کرد حالا هم که شـ ـرابی کرده....
امیرعلی-چه خوشگل شدی عزیز دلم....این رنگ خیلی بهت میاد
ماندانا-مرسی
معلومه باز از دنده چپ پاشده...خدا امروزمونو به خیر کنه
به سمت رستوران خودمون رفتم تا وقتی برسیم خانوم روزه سکوت گرفته بود...ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و دست ماندانا رو گرفتم و رفتیم تو
مدیر رستوران-خیلی خوش آمدید آقای احمدی
امیرعلی-حساب این ماه رستوران رو ببرید شرکت....یادتون نره
مدیر رستوران-چشم آقا...امروز خدمت آقامیرسم
به سمت میز مخصوص رفتیم و پشت میز نشستیم
امیرعلی-خوب...احوال ماندانا خانوم؟تحویل نمیگیری؟!
ماندانا-نه که جناب عالی خیلی منو آدم حساب میکنی؟
امیرعلی-منظورت چیه؟باز چی شده؟
ماندانا-باز چی شده؟!!!!!!!!!!!!واقعا که!من مثلا قراره همسرت شم،شریک آینده ت شم ما باید تو شادی و غم هم شریک بشیم ولی تو حتی منو محرم نمیدونی که مشکلاتت رو باهام در میون بزاری....من اینقدر واست بی ارزشم که بهم نگفتی اون شب چرا ناراحت بودی؟
عجب فوصولیه این دختر....میدونم دیگه از اون شب خواب و خوراک نداشته فوضول خانوم!ولی این دفعه فوضولیش به درد خورد کاره منو راحت کرد
امیرعلی-خوب راستش نمیخواستم ناراحتت کنم ولی حالا که خودت میخوای باشه میگم....اون شب من با بابام بحثم شد پاشو کرده تو یه کفش بریم خواستگاری دخترخالم
ماندانا-کدوم دخترخالت؟
همین لحظه گارسون اومد و سفارش غذا رو گرفت تا ما غذا رو انتخاب کنیم با چشماش داشت ماندانا رو میخورد وقتی داشت میرفت صداش کردم و گفتم:
ــ هی تو....اسمت چیه؟
ــ محمد بزرگمهر
امیرعلی-اخراجی
محمد-چرا آقا؟مگه من چی کار کردم؟
امیرعلی-ما تو این رستوران آدمای چشم و دل پاک میخوایم جالا هم برو تسویه حساب کن و برو
ماندانا-وا!!امیر چی کارش داشتی؟گناه داشت
امیرعلی-حرف نزن ندیدی چه طوری با اون چشمای هیزش نگات میکرد؟تو هم روسریتو بکش جلوتر
ماندانا-واقعا که گاهی خیلی امل میشی....حالا نگفتی دختر کدوم خالت؟
امیرعلی-دخترِ خاله آذرم،خواهر آرش آرمیتا
ماندانا-تو چی کار کردی؟
امیرعلی-منم گفتم یکی دیگه رو در نظر دارم بابامم که گویا با خالم هماهنگ کرده واسه حفظ آبرو گفته یا آرمیتا یا هیشکی....اون شب گفت اگه با آرمیتا ازدواج نکنم منو از خانواده طرد میکنه و همین طور محروم الارث(وای خدا چه قدر دروغ امروز گفتم ولی خوب اگه ماندانا باهام باشه عذابشو به جون میخرم)
ماندانا-یعنی چی؟به همین آسونی محروم الارثت کرد؟خوب مگه زوریه؟
امیرعلی-هنوز که نکرده تا آخر هفته بهم وقت داده تصمیممو بگیرم...از دیروز دنبال کارم اگه تو باهام باشی یه خونه نقلی هم اجاره میکنیم...هوم؟چی میگی؟با من هستی؟
ماندانا-باورم نمیشه....مسخره ست....مگه ادم واسه همچین چیز کوچیکی پسرشو محروم الارث میکنه....حتما میخواد بترسونتت
امیرعلی-تو بابای منو نمیشناسی ماندانا....اون خیلی یه دنده ست...حتما باید حرف حرف خودش باشه....الآنم باهام اتمام حجت کرده اگه تو رو انتخاب کنم وکیلشو میگه بیاد تا رسما محروم الارث شم ولی واسه من پول هیچ ارزشی نداره وقتی تو باهام باشی....تو چی؟تو باهام میمونی؟
ماندانا-باید فکر کنم....عشق که واسه آدم نون و آب نمیشه
امیرعلی-خیلی بی معرفتی ماندانا....تو اگه دوسم داری باید تا تهش با من باشی
ماندانا-عزیزم من که نگفتم نه، فقط میگم یکم باید فکر کنم
امیرعلی-باشه....پس تا پس فردا جوابشو بهم بگو باید زودتر برم دنبال خونه
بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم از رستوران خارج شدیم....اول ماندانا رو رسوندم بعدم خودم رفتم خونه آرش اینا...زنگ رور زدم که خدمتکارشون درو وا کرد ماشینو تو جیاط پارک کردم و به سمت خالم که در آستانه در منتظر من بود رفتم محکم بغـ ـلش کردم و یه ماچ آبدار از لپاش گرفتم و باهم داخل شدیم و همینجور که تو میرفتیم خاله گفت:
ــ اِ اِ...زشته خرس گنده تف مالی کردی صورتمو
امیرعلی-خالهههههه من همش یه دونه ماچت کردم کجا تف مالی شدی؟
خاله-اون موقع که دزدکی میای و یه راست میری اتاق آرش نمیگی یه خاله ای داری چی شده حالا محبتت قلمبه شده؟؟؟بذار خودم بگم اومدی شب اینجا تلپ شی حالا داری چاپلوسی میکنی...درست گفتم؟
امیرعلی-آی قربون خاله خودم بشم که آی کیوش بیسته
خاله-بی خود پاچه خواری نکن...راه نداره....تو که میای سیستم این خونه رو بهم میریزی با اون آرش تا صبح بیدار میمونین نمیذارید ما بخوابیم
امیرعلی-خاله ما چی کار به شما داریم؟گیر دادیا
خاله-تا صبح میشینن فیلم میبینن و حرف میزنین صدای خنده تون و اون فیلم وامونده اعصاب ما رو مختل میکنه
همین لحظه سر و کله آرش پیدا شد و همون جور که از پله ها پایین میمومد گفت:
ــ مامان جان نبینم پسرخاله منو اذیت کنی!!!!
دسته منو گرفت و باهم رفتیم بالا تو اتاقش
آرش-چه خبر؟
امیرعلی-خبر که فراوونه از کجا بگم؟
آرش-تو بگو.... از آخر بگو
امیرعلی-الآن با ماندانا بودم
آرش-خوب؟چی شد؟؟؟ بهش گفتی؟
امیرعلی-آره گفتم وای نمیدونی چه قدر دروغ سرهم کردم!!!!!!! خودمم خجالتم میگیره
آرش-چی گفتی مگه بهش؟
همه چیو واسش گفتم
آرش-خاک تو سرت پای آرمیتا رو چرا کشیدی وسط؟
امیرعلی-من چه میدونم همینجوری گفتم دیگه....حالا یه موقع ماندانا زنگ نزنه به آرمیتا؟
آرش-تو رو بگو دیگه!!!!گند زدی امیر
امیرعلی-حالا این خواهر جیغ جیغوت کجاست؟
آرش-با کیارش رفته بیرون
امیرعلی-این دو تا هم عین این برادر خواهرای دو قلو شدن....به کیارش بگو داداش بزرگتر که اینقدر ناز خواهرشو نمیکشه....راننده شخصی دختره شده
همین لحظه در وا شد و کیارش سرشو از لای در کرد تو و گفت:
ــ فوضولو بردن جهنم گفت تو این عصر تکنولوژی شما چرا با هیزم آتیش درست میکنین؟لوله کشی گاز کنید....به توچه بچه؟چشم نداری رابطه ما رو ببینی؟حســـــــــــــــــ ــود
امیرعلی-خواهر ذلیل
آرش-حالا دعوا نکنید کیارش یا بیا تو یا برو پی کارت
کیارش-منتظر فرمایش جنابعالی بودم....داشتم میرفتم ولی حواستون باشه شب برمیگردم حق ندارید بی من فیلمای چیز دار نگاه کنید
آرش کوسن تخـ ـتشو به سمت کیارش پرت کرد که اونم درجا درو بست و رفت
آرش-میگم تا شب که نمیتونیم اینجا بشینیم بیا بریم یه دور بیرون بزنیم
آرش لباس پوشید با هم از اتاق خارج شدیم...آرمیتا تو هال طبقه دوم نشسته بود و سخت تو فکر بود
امیرعلی-زیاد بهش فکر نکن یا خودش میاد یا اس ام اسش
آرمیتا یهو عین جن زده ها از رو مبل پرید و با دیدن من و آرش دستشو گذاشت رو قلبش و گفت:
ــ ای تو روحت....ترسیدم دیوونه
امیرعلی-نچ نچ نچ....دخترای امروز اصلا ادب ندارن....بیا بریم آرش این خواهر چش سفیدت ادبو خورده یه نوشابه هم روش
آرمیتا-مرضِ کیارش به تو هم سرایت کرده؟؟؟؟آخه شما دوتا گند زدین تو هرچی ضرب المثل...داری از ضرب المثل استفاده میکنی درست بگو.
امیرعلی-همینه که هست.
با آرش از پله ها پایین رفتیم....از خاله خداجافظی کردم و از خونه بیرون رفتیم....
امیرعلی-با ماشین تو بریم یا با ماشین من؟
آرش-با ماشین من بریم
آرش- بریم کافی شاپ رامین؟بچه ها احتمالا اونجان
امیرعلی-بریم...من حرفی ندارم
هر دو سوار ماشین شدیم و به سمت کافی شاپ رفتیم
امیرعلی-راستی از محمد چه خبر؟؟؟با فرناز بهم زد؟؟
آرش-اره....مثل اینکه با پسرِ آقای خوجینی قراره ازدواج کنه
امیرعلی-خوجینی کیه؟
آرش-بابا مدیرعامل کارخونه(...)یادت نمیاد؟دوست محمد بود تو مهمونی دو ماه پیش اومده بود؟علیرضا...
امیرعلی-آهان یادم اومد....چی شد که با اون رفت؟
آرش-علیرضا اون روز تو مهمونی فرنازو میبینه و ازش خوشش میاد بعدم که نامردی نمیکنه و با اینکه میدونست فرناز با محمده رفت خواستگاری فرناز....باباهه هم یه خونه چند هزار متری تو لواسونو انداخت پشت قباله فرناز اونم بله رو داد
امیرعلی-عجب نامردیه این فرناز....حالا تو این همه اطلاعات رو از کجا آوردی؟
آرش-محمد گفت....رفته بوده دره خونه فرناز اونم همه اینا رو بهش گفته
امیرعلی-میگم آرش یه چی میگم نه نگو
آرش-باز معلوم نیست چه خوابی واسه ما دیدی؟بِنال
امیرعلی-میگما بیا تو زیر پای ماندانا بشین میخوام ببینم چی کار میکنه؟
آرش-امیر حالت خوبه؟؟؟؟چی داری میگی؟همین یکی دیگه مونده بود....اصلا تو چرا همش میخوای ماندانا رو امتحان کنی؟خیلی شکاکی ها
امیرعلی-نمیدونم چرا همش خیالم از ماندانا راحت نیست..
آرش-مگه دوسش نداری؟ادمِ عاشق شک و شبه تو کارش نیست
امیرعلی-معلومه که دوسش دارم ولی یه احساس بدی دارم....مثلا وقتی میریم بیرون جلو چشم من صد نفر با نگاهشون قورتش میدن اگه منو از ته دل دوست داره پس واسه کی وقتی میریم بیرون این همه آرایش میکنه؟
آرش-امیـــــــــــر....تو خیلی شکاکی بیا برو پیش یه روانپزشک
امیرعلی-تو این کارو واسه من کن اگه ماندانا قبول نکرد من میرم پیش روانپزشک...آرش تو رو خدا....دارم دیوونه میشم....دلم میخواد خیالم از بابت شریک زندگیم راحت باشه
آرش-خیله خوب بابا....حالا ببینم چی میشه...چی بگم بهش؟
امیرعلی-چه میدونم...بهش بگو امیر هیچ آهی تو بساط نداره تو بیا طرف من همه چی به پات میریزم و از این حرفا
آرش-خیله خوب حالا تا فردا یه کاری میکنم
امیرعلی-فقط لفتش نده من به ماندانا گفتم که تا پس فردا جوابمو بده
آرش-باشه ولی من مطمئنم این کارا بیخوده ماندانا از قماش فرناز نیست مشکل از توئه امیر
امیرعلی-منم ته دلم بهش اطمینان دارم ولی میخوام دلم قرص شه
رسیدیم کافی شاپ از بیرون توشو یه نگاه انداختم تقریبا شلوغ بود...بچه ها هم داخل بودن با آرش داخل شدیم...از همون جلوی در آرش یه سلام بلند بالا داد که باعث شد همه برگردن نگاش کنن
آرش-ســــــــــــــلام بر دوستان محترم جمعتون جمعه گلتون کمه
امیرعلی-خفه شی آرش همه دارن نگات میکنن بی فرهنگ
رفتیم طرف میزی که بچه ها دورش جمع بودن و با همه دست دادیم...محمد با چشمای قرمز به ما نگاه میکرد
امیرعلی-ببینمت مرد گنده....اوه اوه قیافه شو نگاه این چه قیافه ایه؟؟؟؟رفت که رفت به درک....آدم نبود
یهو محمد زد زیر گریه
رفتم جلو یه مشت آروم به بازوش زدم و گفتم:
ــ کره خر داری گریه میکنی؟؟؟؟جمع کن خودتو مَردم مگه گریه میکنه؟؟؟؟آبروی هرچی مرده بردی
آرمین-شکست عشقی بد دردیه
فرهاد یه لگد محکم به ساق پای آرمین زد که آخش در اومد
آرمین-آشغال چرا میزنی؟
رامین-واسه اینکه دهنتو ببندی اون که خودش دپرس هست تو هم هی نمک به زخمش بپاش
آرش-دوست پسـ ـر دوسـ ـت دختر یکی از یکی خنگ ترن
همین لحظه الناز که تازه با مریم و الهه اومده بود یه دونه ویشگون از بازوی آرش گرفت و گفت:
ــ کی خله؟هان؟باز سر منو دور دیدی داری بلبل زبونی میکنی؟
آرش-آخ آخ باز تو هار شدی؟؟؟بابا گه خوردم بازومو کبود کردی پدرسگ
الناز-پدر سگ خودتی هارم باباته
رامین-شما دوتا چرا بهم میرسین تمام تربیت نداشته تون رو یک جا به نمایش میذارید؟
محمد-بچه ها من دارم میرم....حوصله ندارم
فرهاد-کجاااااا؟؟؟؟بابا هستی دیگه.
محمد-به خدا روحیه م داغونه دلم میخواد تنها باشم
امیرعلی-محمد یه کلمه دیگه بگی میزنم تو دهنت صدا خر بدی....حالا انگار آسمون سوراخ شده این خانوم افتاده پایین ولش کن بذار بره بمیره...کل ملت با این قیافه ای که تو گرفتی فهمیدن چه مرگته....اگه بخوای بری و هی غصه بخوری نه من نه تو
خلاصه تا 11 شب تو کافی شاپ بودیم بعدشم همه راه افتادیم و از هم خداحافظی کردیم....زنگ زدم به مامان و گفتم خونه خاله آذرم بعدشم با آرش رفتیم خونه شون به محض رسیدن ماشینو پارک کرد و با هم رفتیم سمت اتاقش....داشتیم میرفتیم تو اتاق که کیارش عین جن بو داده ظاهر شد و سریع چپید تو اتاق
امیرعلی-کیارش چرا اینجوری میکنی؟خواب نما شدی؟
کیارش-خودتونو زدین کوچه علی چپ که منو دو در کنید؟امشب چه فیلمی میخواید ببینید؟
آرش-برو از اتاق بیرون تا مثل خر نزدمت....خجالتم نمیکشه فسقلی
کیارش-من کجام فسقلیه؟من همش سه سال از تو کوچیک ترم....امیرعلی25 سال بچه ست؟
امیرعلی-وای بگیر بشین بابا وگرنه ما رو کچل میکنی....امشب یه فیلم آوردم آخرشه
پروژوکتور اتاق آرش رو روشن کردیم و فیلم رو گذاشتیم تا ساعت دو شب فیلم دیدیم بعدشم کیارش رو دک کردیم رفت اتاق خودش کنار آرش تو تخـ ـتش دراز کشیدم
امیرعلی-میگم آرش برات گفتم دیشب که رفتم خونه چی شد؟
آرش-نه چی شد؟
امیرعلی-اون دختره محبوبه یادته که؟خدمتکار جدیده.
آرش-خوب؟
امیرعلی-شب که رفتم تو اتاقم دیدم همه اتاقمو مرتب کرده خودشم اون وسط خوابش برده بود گذاشتمش رو تخـ ـتم خودم رفتم اتاق میهمان صبح که بیدار شدم دیدم سوئیچمو خودم روی کمد تو سرویس بهداشتی جا گذاشتم
آرش-دروغ میگی؟؟؟؟خاک تو سرت....نمردی از خجالت؟
امیرعلی-خیلی دختر جالبیه وقتی رفتم تا ازش عذرخواهی کنم میدونی تو اتاقش چی گوش میداد؟
آرش-چی؟
امیرعلی-آهنگ مرضیه
آرش-چه جالب!دختری تو این دوره زمونه بعیده همچین آهنگایی گوش بده
امیرعلی-واسه منم جالبه
آرش-بعدش چی شد؟ازش معذرت خواستی؟نزد تو گوشت؟
امیرعلی-نه نزد....بهم گفت وظیفه ش بوده همین که من به اشتباهم اعتراف میکنم مهمه
آرش-این دیگه کیه؟من بودم کلتو میکندم....چه با گذشت!
امیرعلی-کاش ماندانا یکم از اخلاق اونو داشت
تا صبح با آرش حرف زدیم و ساعت شیش صبح دیگه خوابیدیم....ساعت 2 بعد از ظهر آرمیتا اومد ما رو بیدار کرد رفتیم پایین ناهار خوردیم بعدشم با آرش یکم بیلیارد بازی کردیم و ساعت 5 من رفتم خونه....داشتم میرفتم به آرش گوشزد کردم که به ماندانا زنگ بزنه و زیر پاش بشینه اونم بهم قول داد که کمک کنه
**********
امیرعلی-جانم؟
ماندانا-سلام امیر.
امیرعلی-سلام عزیزم.خوبی؟
ماندانا-مرسی ممنون...تو خوبی؟
امیرعلی-فکراتو کردی؟
ماندانا-آره کردم....امیرعلی جواب من....
سپاس شده توسط:
#7
ماندانا-آره کردم.....امیرعلی جواب من...راستش نمیتونم پشت تلفن بگم باید ببینمت
امیرعلی-بیام دنبالت؟
ماندانا-آره بیا....منتظرتم
امیرعلی-نیم ساعته خودمو میرسونم
با ماندانا خداحافظی کردم و به سرعت لباسامو عوض کردم و راه افتادم برم دنبالش....طبقه پایین مادرم رو دیدم و عجله ای گفتم:
ــ ناهار منتظرم نباشین....خداحافظ
با سرعت برق و باد ماشینو از پارکینگ درآوردم و نشستم پشت فرمون مثل دیوونه ها میروندم دلم میخواست هرچی زودتر ماندانا رو ببینم تو راه یکی دو بار کم مونده بود تصادف کنم ولی هرجوری بود خودمو رسوندم در خونه شون که همون لحظه ماندانا از در خونه بیرون اومد وقتی دیدمش یه آن جا خوردم....آرایشی نکرده بود و معلوم بود با بی حوصله گی لباس پوشیده واینجا بود که من تازه فهمیدم ماندانا چه قدر قیافه معمولی داره واقعا چه میکنه این رنگ و روغن!!!! ماندانا با چهره ای گرفته سوار ماشین شد و با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت:
ــ برو کافی شاپ(.....)
با این رفتارش ته دلم خالی شد که نکنه جوابش منفیه که اینجور میکنه شاید میخواد منو خر کنه که بگه خودشم از این جواب ناراحته ولی با این همه بی هیچ حرفی حرکت کردم وقتی رسیدیم بعد از پارک ماشین هردو به سمت کافی شاپ رفتیم و پشت یه میز دنج نشستیم
امیرعلی-خوب بگو من منتظرم
ماندانا-بذار یه چیزی بخوریم
امیرعلی-طفره نرو ماندانا رک و پوس کنده جوابتو بگو
ماندانا-باشه میگم....آقای امیرعلی احمدی نیازی به این بازی ها نبود من چه بخوای چه نخوای دیگه نمیتونم باهات باشم
امیرعلی-یعنی چی؟کدوم بازی؟هیچ معلوم هست چی میگی؟
ماندانا-نگو اینکه آرش از روی علاقه اومده زیر پای من نشسته و اینکه بابات میخواد محروم الارثت کنه راست بوده که خنده م میگیره....من تورو میشناسم اینا همش زیر سر خودت بود ولی من امروز واسه چیز دیگه ای خواستم بیای ببینمت
از اینکه دستم پیش ماندانا رو شده بود به قدری خجالت کشیدم که دلم میخواست اون لحظه یه قطره آب می شدم میرفتم تو زمین....اون لحظه تو دلم هرچی فحش بلد بودم به خودم دادم که همچین نقشه مضخرفی رو کشیدم اگه آرش بدونه ماندانا همه چیو فهمیده زنده به گورم میکنه
امیرعلی ــ ماندانا من واقعا شرمنده ام حق داری از دستم عصبانی باشی هرچی بگی حقمه ولی به خدا من فقط خواستم امتحانت کنم
ماندانا-میدونم امیرجان ولی من در هر صورت قادر به ادامه این رابطه نیستم
با تعجب گفتم:چرا؟؟؟؟؟؟؟ماندانا به خدا قسم من منظوری نداشتم غلط کردم...تو رو خدا منو ببخش
ماندانا-اصلا ربطی به تو نداره....راستش.... راستش(احساس کردم با بغض داره حرف مینه بعد از چند ثانیه ادامه داد) راستش من سرطان دارم(و زد زیر گریه)
انگار بهم جریان برق وصل کردن با تعجب چشم به دهن ماندانا دوخته بودم انگار میخواستم به زور از دهنش بکشم بیرون که شوخی کرده ولی تو رفتار ماندانا اثری از شوخی نبود اون داشت گریه میکرد نمیدونم چه قدر تو شوک بودم که با بلند شدن ماندانا به خودم اومدم با عجله یه تراول گذاشتم رو میز و دنبالش رفتم.... بیرون کافی شاپ خودمو با چند قدم بلند بهش رسوندم و دستشو گرفتم و به سمت خودم برگردوندم
امیرعلی-باور نمیکنم....داری دروغ میگی....میخوای منو از سرت وا کنی ولی کور خوندی من محمد نیستم که بذارم دوسـ ـت دخترم بهم خیانت کنه من طاقت هرزگی....
با سیلی که ماندانا خوابوند تو گوشم بقیه حرفم تو دهنم ماسید جای انگشتش رو صورتم ذوق ذوق میکرد دستمو گذاشتم رو صورتم و با خشم به ماندانا خیره شدم
ماندانا-بار آخرت باشه به من توهین میکنی.....هرجوری دلت میخواد میتونی فکر کنی ولی محض اطلاع میتونی بری یه سر پیش دکتر منوچهری....میشناسیش که؟؟؟دلم میخواست یه خداحافظی بهتری داشتیم.....خداحافظ
مات و مبهوت به رفتن ماندانا نگاه میکردم باورم نمیشد....بعد از چند دقیقه به خودم اومدم با سرعت به سمت ماشین رفتم و روشنش کردم خواستم برم پیش دکتر منوچهری ولی دیدم ساعت از 1 ظهر گذشته مـ ـستأصل سرمو رو فرمون گذاشتم....نمیتونستم باور کنم ماندانا داره از دستم میره نمیدونم چه قدر گذشته بود که با صدای زنگ موبایلم به خودم اومد سرمو از رو فرمون برداشتم و به ساعتم نگاه کردم باورم نمیشد ساعت2/5 بود به صفحه نمایشگر گوشیم نگاه کردم و با دیدن شماره آرش قطع کردم....نمیدونستم چی کار کنم حوصله نداشتم با هیچکی حرف بزنم ولی مثل اینکه آرش ول کن نبود با رخوت گوشی رو جواب دادم و با صدای آرومی که حتی خودمم نشنیدم سلام گفتم
آرش-امیر چی شده؟صدات چرا گرفته؟ماندانا زنگ نزد بهت؟
ــ .......
آرش-الو؟امیرعلی؟چرا جواب نمیدی؟
ــ آرش دست از سرم بردار...بعدا زنگ بزن
آرش-امیرعلی.....آخه چت شده؟چه اتفاقی افتاده
امیرعلی-آرش ماندانا مریضه
آرش-خاک تو سرت.....واسه یه مریضی داری خودتو میکشی؟؟؟؟بابا عاشق....مجنون پیش تو کم میا....
وسط حرفش پریدم و با صدایی که از زور بغض دو رگه شده بود گفتم:
ــ سرطان داره
چند لحظه صدایی نمیومد بعد از چند ثانیه که شاید به من قرنی گذشت آرش به حرف اومد و گفت:
ــ باورم نمیشه!!!!!!!!!!!!
امیرعلی-منم همین طور!
آرش-امیرعلی بگو کجایی بیام دنبالت با این حال و روز خونه نری بهتره.... مامان و آرمیتا هم رفتن خونه خاله توران هیچکس خونه نیست....بیا ببینم چه خاکی بر سرت شده
امیرعلی-حال ندارم میخوام تنها باشم
آرش-چی چیو تنها باشم؟میخوای بلا سره خودت بیاری؟
امیرعلی-نترس خودمو نمیکشم فقط میخوام تنها باشم
انگار آرشم فهمید حوصله ندارم ساکت شد و بعد از چند ثانیه گفت:
ــ باشه هرجور راحتی
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم و به سمت خونه م تو فرمانیه رفتم خونه ای که حتی بابامم نمیدونست وجود داره و تنها خونه ای بود که به نام خودم بود چون من هرچی داشتم جز این خونه و ماشینم به نام بابام بود وقتی رسیدم با ریموت در پارکینگ رو وا کردم و وارد محوطه ساختمون شدم احساس میکردم جسمم مال خودم نیست پاهام در اختیار من نیستن انگار خودشون بدون فرمان من به سمت آسانسور میرفتن با هر بدبختی بود خودمو رسوندم بالا و دره خونه رو باز کردم....تو این خونه احساس آرامش داشتم خونه نقلی بود سه خوابه که مساحتش 300 متر بود و با سلیقه ماندانا واسش اساس خریده بودم خودمو رو مبل ول کردم و به این فکر کردم که دست سرنوشت چه بازی هایی واسه آدم داره هیچ وقت فکر نمیکردم آخر کار منو ماندانا اینطور شه چه خیالاتی واسه آیندمون داشتم حتی اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودم....دایان و دریا....بعد از این فکر دوباره با صدای بلند گریه کردم بعد از اینکه حسابی خالی شدم به این فکر کردم شاید بشه براش کاری کرد با این فکر دوتا قرص آرامبخش خوردم تا بخوابم و بعدش برم پیش دکتر منوچهری
همونجا رو کاناپه دراز کشیدم و خوابیدم....وقتی چشمامو باز کردم هوا رو به تاریکی بود نگاهی به ساعت کردم شیش و نیم بود دستی به چشمام کشیدم و راست نشستم بعد از اینکه حالم سرجاش اومد پاشدم رفتم دستشویی آبی به سر و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم....تازه یادم اومد ناهار نخوردم نگاهی به یخچال کردم چیز به درد بخوری پیدا نکردم یه خیار و گوجه برداشتم با یکم پنیر تو جا نونی هم یه ذره نون بود پنیر و روی نون مالیدم و چپوندم تو دهنم و همزمان یه گاز به خیار و گوجه هم زدم وقتی یکمی سیر شدم یه مسواک زدم و به سمت اتاق رفتم تا لباسامو که در اثر خوابیدن چروک شده بود عوض کنم وقتی دره اتاق رو باز کردم یه لحظه با دیدن سرویس خواب پیش خودم فکر کردم یعنی میشه یه روزی دوباره ماندانا رو تو این اتاق تو بغـ ـلم بگیرم و سرتا پاشو بـ ـوسه بارون کنم؟!بعد از اینکه لباسامو عوض کردم نگاهی به گوشیم کردم 13 تا میس کال....امروز چه روز نحسی یه!!!!!تعداد میس کال هامم نحسه....13 !!!!!!!! همش از سمت آرش....گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم
آرش-الو امیرعلی؟
امیرعلی-الو؟سلام
آرش-کره خر معلوم هست 6 ساعته کدوم گوری هستی؟
امیرعلی-آرام بخش خورده بودم خواب بودم
آرش-درو واکن بیام تو
امیرعلی-چی؟؟؟؟؟تو کجایی؟
آرش-جلو دره خونه....همین الآن رسیدم
به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم....دیدم بله آقا جلو دره خونه ست واسش دست تکون دادم
امیرعلی-همونجا باش دارم میام پایین
سریع کفشامو پوشیدم و با آسانسور خودمو به طبقه همکف رسوندم
آرش-برنامه ت چیه؟میخوای بری پیش ماندانا؟
امیرعلی-نه فعلا میخوام برم پیش دکتر منوچهری تا بفهمم جریان چیه....شاید یه راهی باشه
آرش-باشه بریم....ایشالله که خوب میشه
امیرعلی-اون که ایشالله ولی تو کجا؟
آرش-خوب منم میام دیگه.....میخوای نیام؟منو بگو از اون سر شهر اومدم این سر شهر!!!!خلایق هرچی لایق
امیرعلی-بیا بریم مادربزرگ....اینقدر غر نزن
آرش-گفتی مادربزرگ یاد خانوم جون افتادم یه سر بریم پیشش....دلم تنگ شده
امیرعلی-باشه شاید بعدا رفتیم بیا بریم ساعت هشت شد
با آرش راه افتادیم سمت مطب دکتر.....دلشوره عجیبی داشتم....کاشکی بیدار میشدم میدیدم همش خوابه...کاش دکتر بگه ماندانا شوخی کرده و همش دروغ بوده....اصلا نفهمیدم چه طور رسیدیم!!!!! پیاده شدیم و رفتیم داخل....طبقه هفتم مطب دکتر منوچهری بود وقتی رسیدیم به منشی گفتم میخوام دکتر رو ببینم ولی اون گفت باید وقت ملاقات داشته باشم داشت کفرمو در میاورد اگه آرش منو نگرفته بود یه مشت میخوابوندم زیر چشم دختره....
امیرعلی-خانوم محترم من با دکتر کار دارم پای زندگی نامزدم در میونه
منشی-آقا من که گفتم مریض داخله بعدشم هیچ کس بدون وقت قبلی نمیتونه بره داخل
بی توجه به منشی درو وا کردم و رفتم تو اتاقِ دکتر بلافاصله منشی پشت سرم اومد داخل و همون جمله کلیشه ای منشی ها رو تحویل دکتر داد
منشی-آقای دکتر من به ایشون گفتم مریض دارید
دکتر-عیب نداره خانوم میتونید برید
یه گوشه نشستم تا کار مریض دکتر تموم شه تو این فاصله آرش که تو اتاق انتظار بود واسم اس فرستاد
ــ خیلی بی شعوری امیر....آبرومونو بردی....بیای بیرون من میدونم و تو
گوشی رو تو جیبم گذاشتم و رفتم تو فکر این لحظه سروشت سازی بود باید میفهمیدم قراره چی به سر عشقم بیاد
بعد از ده دقیقه مریض دکتر رفت و دکتر رو به من گفت:
ــ خوب در خدمتم
امیرعلی-ببخشید بابت رفتارم دست خودم نبود....من....من نامزد خانوم ماندانا شهریاری هستم میخواستم بدونم ایشون به چه بیماری دچار شده؟
دکتر-راستش آقای....؟
امیرعلی-احمدی هستم
دکتر-بله...ببینید آقای احمدی تو زندگی یه دکتر سخت ترین قسمت اینه که به بیمار بگی به چه بیماری دچار شده و همین طور به اقوامش....به خصوص بیماران سرطانی
آه از نهادم برخواست....پس راست گفته بود
دکتر-راستش من خیلی وقته به خانوم شهریاری همه چیو گفتم....ایشون سرطان خون دارن
امیرعلی-خوب میشه دکتر؟
دکتر-ایشالله ولی درصدش خیلی کمه
امیرعلی-یعنی تا کی زنده ست؟
دکتر-عمر دست خداست ولی خوب بیماری ایشون خیلی پیشرفته ست بعید میدونم زیاد دووم بیارن....حداکثر دوماه.....امیدتون به خدا باشه
امیرعلی-اگه ببریمش خارج از کشور چی؟
دکتر-نمیدونم....من که میگم اثری نداره ولی من معمولا پیشنهاد میکنم اگه خانواده بیمار بضاعت مالی اینکه بیمار رو ببرن خارج دارن حتما این کارو انجام بدن....نمیشه به طور قطع گفت که خوب نمیشن....من تو دوران طبابتم خیلی معجزه دیدم
احساس میکردم دنیا رو سرم میخواد خراب شه....به زور از جام پاشدم و از اتاق خارج شدم اصلا یادم نیست با دکتر خداحافظی کردم یا نه فقط از اون مطب زدم بیرون آرش سراسیمه دنبالم میومد ولی من بی هدف تو خیابون راه میرفتم بارون به سر و صورتم شلاق میزد و من احساس میکردم اون لحظه بارون چه قدر لذت بخشه نمیدونم چه قدر گذشته بود که احساس کردم زانوهام دارن تا میشن دو زانو رو زمین نشستم و بعضی ها که از بغـ ـلم میگذشتن با هم پچ پچ میکردن و میگفتن فکر کنم دیوانه است ولی واسه من اهمیتی نداشت یه پیرزن که از بغـ ـلم رد شد آروم گفت بیچاره حیف شد...چه جوونه....یه دفعه با صدای بلند گفتم حیف ماندانا بود که داره پرپر میشه احساس کردم دستی منو بلند کرد و داخل ماشین گذاشت...........
سپاس شده توسط:
#8
وقتی چشامو وا کردم روی تخـ ـت خواب اتاقم بودم نگاهی به اطراف کردم و آرش رو دیدم که رو کاناپه روی شکم خـ ـوابیده بود و یکی از دستاش از بغـ ـلش آویزون بود پتو چهارخونه منم روش بود دلم واسش سوخت بیچاره امروز به خاطر من کلی زابه راه شد....نگاهی به ساعت کردم...سه و نیم بود....دوباره دراز کشیدم و فکرم رفت سمت ماندانا....حتما اونم الآن بیداره و داره به این تقدیر شوم لعنت میفرسته و گریه میکنه....آخه خدایا این چه حکمتی بود؟آخه چرا ما؟چرا ماندانا؟اون بیچاره تازه اول جوونیشه همش 19سالشه.هنوز واسه مردن جوونه(قطره اشک نرمی از گوشه چشمم به سمت بالشم غلطید) فردا برم ماندانا رو ببینم....ولی خوب چی بگم بهش؟بگم متأسفم؟بگم ببخشید که داری میمیری؟چی بگم آخه خدا؟خودت یه راهی پیش پام بذار....نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم آفتاب تو اتاقم پهن بود...روی تخـ ـت نشستم و چشامو مالیدم و در حالی که خمیازه میکشیدم تلو تلو خوران از تخـ ـت پایین اومدم و از اتاق خارج شدم....سرم گیج میرفت و همه جا رو تار میدیدم پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم که وسط پله ها به یکی خوردم و باهاش قل خوردم به طرف پایین پله ها وقتی چشامو باز کردم صورتمو جلوی صورت یکی دیدم....مغزم از کار افتاده بود داشتم فکر میکردم این صورت کیه و چرا اینقدر نزدیک صورت منه که به شدت پرت شدم اون طرف با گیجی بعد از چند ثانیه از جام پاشدم با تعجب به دختره نگاه میکردم که با برق یک سیلی به خودم اومدم و متوجه اطرافم شدم که خدمتکارا با تعجب به ما نگاه میکنن تازه فهمیدم بلوز تنم نیست و اتفاقات یه دقیقه پیش در عرض چند صدم ثانیه از جلو چشمم گذشتند....این دختره محبوبه بود و من وسط پله ها بهش خوردم باهم افتادیم و منم افتادم روش....وای خدای من چه آبرو ریزی شد....با شرمندگی سرمو انداختم پایین روم نمیشد تو صورت هیچ کس به خصوص محبوبه نگاه کنم....بعد از یه دقیقه با صدای پدرم سرمو بلند کردم
پدر- هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟این چه وضعیه امیر؟از اولشم میدونستم(و نگاه غضبناکی به ما کرد و رو به محبوبه گفت:)خانوم سبحانی اگه میشه تشریف بیارید اتاق من....با شما هم هستم امیرخان بعد از اینکه لباس پوشیدی بیا اتاق من
به سمت پله ها برگشتم و رفتم بالا تو اتاقم آرشم پشت سرم اومد
آرش-خاک تو سرت کنن امیر....واسه چی لخـ ـت و پَتی اومدی بیرون؟
همون طور که یه پیرهن تنم میکردم گفتم:
ــ بابا خودمم نفهمیدم چی شد وقتی پاشدم اصلا نفهمیدم کجام!این دختره هم که معلوم نیست از کجا پیداش شد!
آرش-آخه مگه کور بودی الاغ؟
امیرعلی-چه میدونم!چشام همه چیو تار میدید....روتو بکن اونور شلوار بپوشم
آرش همون طور که پشتشو به من میکرد گفت:حالا چه خجالتی شدی واسه ما!خوب کره الاغ کدخدا ننه جون منم دوساعت زیر بارون سیل آسا راه میرفت وضع تورو داشت
امیرعلی-من میرم پایین برگشتم واسم تعریف کن چی شد که من سر از خونه درآوردم(و به طرف در رفتم و از اتاق خارج شدم)
آرش پشت سر من از اتاق بیرون اومد و گفت:
ــ جریان سر درآوردن شما از خونه که قربونش برم مثنوی هفتاد منه!
از پله ها پایین رفتم و گفتم:واقعا؟ اگه زنده از اون اتاق بیرون اومدم حتما واسم بگو
آرش-میخوای منم باهات بیام بهت تقلب برسونم؟
امیرعلی-نه خواهشا....شما همونجا تو اتاق منتظر باشی بهتره
به سمت اتاق پدرم رفتم و خواستم در بزنم که صدای پدرم رو شنیدم
پدر- در هر صورت من متأسفم بیشتر واسه خاطر خودتون میگم....ملتفت هستید که بلخره امیرعلی یه پسر جوونه
محبوبه-بله کاملا متوجه ام....با اتفاق امروز حتی شما هم نمیگفتید خودم قصد استعفا داشتم
دره اتاق رو باز کردم و رو به پدر گفتم:
ــ نه پدر...من دلم نمیخواد کسی به خاطر من از کار بی کار بشه. من تضمین میکنم دیگه هیچ اتفاقی نمیوفته
پدر- امیرعلی خواهشا دخالت نکن
امیرعلی-گفتم که پدر من ترجیح میدم از این خونه برم تا اینکه یکی دیگه به خاطر من کارشو از دست بده
محبوبه- آقای احمدی از لطفتون سپاس گذارم ولی من خودم دیگه مایل به کار نیستم
امیرعلی-یعنی تعهد من اعتباری واسه شما نداره؟
محبوبه- اختیار دارید قصد جسارت نداشتم ولی اینجوری هم من راحتم هم شما هم آقای احمدی(و اشاره به پدرم کرد)
امیرعلی-پس اونی که از این خونه میره منم نه شما
پدر- امیرعلی اگه دفعه ی دیگه اتفاقی مثل امروز بیوفته چی؟
امیرعلی-من قول میدم نیوفته ولی در این صورت من از این خونه میرم....ضمانتی بالاتر از این هست؟
پدر- خیلی خوب پس یادت بمونه قرارمون امیرعلی....خانوم سبحانی با این اوصاف اگه من از شما خواهش کنم حاضر به ادامه کار تو این خونه هستید؟
محبوبه- هرچی شما امر کنید.
پدر-خیلی متشکرم....روز خوش
محبوبه بعد از تشکر از اتاق خارج شد خواستم منم برم که با صدای پدر متوقف شدم
پدر-شما بمون....هنوز کارم با تو تموم نشده
برگشتم سمت پدر و با حالت استفهام بهش نگاه کردم
پدر-شما چرا لباس تنت نبود؟ تو این خونه با وجود شش تا خدمتکار به نظرت این کار درستیه؟مگه ما به شما از بچگی یاد ندادیم که وقتی صبح از خواب بیدار میشید قبل از بیرون اومدن از اتاق لباس رسمی بپوشید؟تاحالا دیدی من با لباس راحتی تو خونه راه برم؟چه برسه به لخـ ـت!
امیرعلی-متأسفم
پدر-همین؟متأسفی؟من از تو دلیل این سر به هوایی رو میخوام
خواستم جواب بدم که یهو در باز شد و آرش سرشو از لای در تو کرد و گفت:
ــ حسین آقا حالا این یه دفعه رو کوتاه بیا دیگه!
پدرم خندید و سرشو تکون داد و گفت:
ــ این دفعه رو میبخشم ولی دیگه تکرار نشه
با آرش به سمت بالا رفتیم و همون جور که از پله ها بالا میرفتم داد زدم:
ــ صبحانه منو بیارید بالا
آرش- چرا فقط واسه تو؟پس من چی؟(داد زد) واسه منم بیارید
امیرعلی-مگه صبحانه نخوردی؟
آرش-نه بابا مگه سارا گذاشت؟به همه چی چنگ مینداخت....جالب اینجاست گیر داده بود به من هرچی میخواستم دهنم بذارم از دستم میگرفت لیلا جانم که اصلا انگار نه انگار
داخل اتاق شدیم....خودمو انداختم رو تخـ ـت و روش دراز کشیدم نگام به کاناپه افتاد یهو یاد دیشب افتادم
امیرعلی- نگفتی ها؟دیشب چی شد؟
آرش- چی چی شد؟
امیرعلی- بابا دیشب و رو میگم چی شد سر از خونه درآوردم؟
آرش- آهاااااااان....دیشب اگه محبوبه نبود الآن سیـ ـنه قبرستون خـ ـوابیده بودی؟
یه دفعه سیخ رو تخـ ـت نشستم و گفتم:
ــ چه طور؟به اون چه ربطی داره؟
آرش-بذار از اول واست بگم دیشب که زیر بارون رو زمین نشستی دستتو گرفتم بردمت تو ماشین وقتی راه افتادم دیدم بیهوش رو صندلی افتادی بردمت درمانگاه که یه مشت قرص و شربت بهم دادن و گفتن تبت خیلی بالاست باید بیمارستان بخوابی
امیرعلی- تو چی کار کردی؟
آرش-هیچی بردمت سرخیابون رو به قبله خوابوندم تا جان به جان آفرین تسلیم شی و من راحت شم
کوسن تخـ ـت رو به سمتش پرت کردم که تو هوا گرفت
امیرعلی- تو غلط کردی!حالا جدی چی کار کردی؟نکنه منو دیشب بیمارستان خوابوندی؟
آرش-عقل نداشتت بهت چی میگه؟
امیرعلی- میگه تو همیچن خریتی نکردی!
آرش- بله دیگه بنده هم چون با اخلاق مضخرفت آشنایی کامل دارم آوردمت خونه وقتی رسیدیم جلو در خونه تون کلید خونه رو از جیبت برداشتم و باهاش درو واکردم ولی ماشالله هزار ماشالله خونه شما از پادگان بدتره همه خـ ـوابیده بودن بردمت تو اتاقت خوابوندمت اومدم بیرون رفتم در اتاق خاله اینا رو زدم ولی هیچکس بیدار نشد آروم درو وا کردم که دیدم
امیرعلی- خاک تو گورت کنم دره اتاق رو واسه چی باز کردی؟چی دیدی؟راستشو بگو....دروغ و نیرنگم تو کارت نباشه
آرش- برو بابا منحرف چیزی ندیدم ولی اگه دیده بودمم بهت نمیگفتم....دیدم هیچکس نیست حدس زدم همه مهمونی رفته باشن رفتم بیرون ساختمون یه نیگاه به ساختمون خدمتکارا انداختم دیدم چراغ یه اتاق روشنه با دسته کلیدت دره ساختمون رو وا کردم و رفتم سمت همون اتاق و آروم در زدم که صدای محبوبه که البته من اون موقع نمیدونستم کیه و بعد از سن و سالش حدس زدم باید محبوبه باشه اومد که با ترس پرسید:
(تو همین موقع صبحانه رو آوردن و روی میز وسط مبلای کنار اتاق چیدن...منو آرش هم رفتیم رو مبل ها نشستیم و آرش همون طور که لقمه میگرفت ادامه داد)
آرش داشتم میگفتم پرسید: کیه؟کی اونجاست؟
مم گفتم:نترسید من خواهرزاده خانوم احمدی هستم....پسرخاله امیرعلی
محبوبه هم قربونش برم اسم شب میخواست انگار....حالا مگه میومد بیرون؟!!! برگشت از پشت در گفت:چی کار دارید؟
منم گفتم:امکانش هست یه چند لحظه بیاید دم در؟
دیگه خلاصه اش کنم بعد از کلی اطمینان دادن به خانوم که من خطری واسش ندارم زحمت کشیدن اون در لامصب اتاقشون رو باز کردن و بعد از یه دقیقه وقتی مانتو پوشید و روسری سر کرد اومد بیرون و گفت:
ــ بفرمایید
منم جریان رو واسش گفتم
ولی مثل اینکه این دختره دیشب تنش میخارید برگشته بیست سوالی راه انداخته:خب چرا نمی بریدش بیمارستان
عصبانی شدم و گفتم:خانوم محترم یه آدم داره اونجا میمیره شما از من دلیل و برهان میخواین؟
محبوبه هم انگار منتظر داد من بود گفت:خیلی خب چرا داد میزنید ولی از کجا بدونم راست میگید؟
دیگه اون لحظه اگه دستم بود خفه ش میکرم امیر....عصبانی از ساختمون اومدم بیرون و به طرف اتاقت اومدم داشتم بلندت میکردم که ببرم بیمارستان که دیدم دختره تو چهارچوب در وایساده جلو اومد و از من خواست بذارمت دوباره رو تخـ ـت بعدم دست گذاشت رو پیـ ـشونیت و برگشت طرف من و گفت:
ــ این داره تو تب میسوزه واسه چی نبردینش بیمارستان؟اگه میشه واسه من یه کاسه آب و یه کاسه یخ و دوتا حوله و یه دستگاه بخور بیارید...میدونید که کجان؟
منم گفتم:نه نمیدونم
محبوبه رفت پایین و دو دقیقه بعد با وسایل بالا اومد و دستگاه بخور رو داد دست من و گفت: اینو که میتونید روشن کنید؟
دستگاه رو روشن کردم و گوشه اتاق گذاشتم و محبوبه هم به سمت تو اومد و دکمه های پیرهنت رو باز کرد و حوله رو توی آب چلوند و گذاشت رو پیشنویت بعد هم چندتا یخ گذاشت تو اون یکی و حوله و رو گردن و بدنت کشید
امیرعلی-چه حرفه ای!!!!!!!!!!!!
آرش-آره خیلی مسلط بود دکتره امیر؟
امیرعلی-نه بابا داره واسه کنکور درس میخونه!
آرش-خاک تو سر ما خدمتکار خونه تون داره درس میخونه اون وقت ما بیکار و بی بار ول میچرخیم
امیرعلی-ما هم لیسانس داریم خب!
آؤش- داشتم میگفتم خلاصه بعد از یه ساعت جون کندن بلخره تبت پایین اومد بیچاره محبوبه از حال رفت تا تو تبت قطع شد...خیس عرق بود چند تار موشم از زیر روسری به پیـ ـشونیش چسبیده بود ازش تشکر کردم و بهش گفتم بره استراحت کنه که گفت یکم بیشتر پیشت میمونه شاید حالت دوباره بد شه منم که دیگه از خستگی خوابم برد ولی تو خواب و بیداری فهمیدم که روم پتو انداخت و رفت
امیرعلی- عجب ماجرایی بود این مریضی ما!
آرش- بلهههههه!!!! ولی آبروی ما رو دیشب بردی
امیرعلی- چرا؟چی شد مگه؟
آرش- تو بیهوشی از تب زیاد هذیون میگفتی و به محبوبه میگفتی ماندانا ول کن این کارا رو بیا بگیر بخواب بعدم دستشو کشیدی که نزدیک بود بیوفته تو بغـ ـلت ولی تعادلش رو حفظ کرد یکی دو بارم میخواستی ببـ ـوسیش
امیرعلی- دروغ نگو!!!!!!!!!واقعا؟؟؟؟مگه بیهوش نبودم؟
آرش- چرا ولی نمیدونم چرا تو بیهوشی حرف میزدی!
امیرعلی- عحب خیط بازی شد!
آرش- عیب نداره از قیافه ش که معلوم بود زیاد ناراحت نشده.... فکر کنم گذاشت به حساب مریضی
امیرعلی- خدا رو شکر....آرش بعد از ناهار میخوام برم پیش ماندانا.....
سپاس شده توسط:
#9
امیرعلی- خدا رو شکر....آرش بعد از ناهار میخوام برم پیش ماندانا.....
آرش- که چی؟بری چی بگی؟به نظرت حرفی هم مونده؟
امیرعلی-آخه نمیشه که همینجوری از همه چی بگذرم و ولش کنم....خدا رو خوش نمیاد
آرش- تو این جور مواقع بدترین کار در حق مریض هاي اينجوری ترحمه
امیرعلی- میگي چی کار کنم؟برم پيشش ترحمه نرم هم بیچاره ماندانا خیلی غصه دار میشه تازه پس تکلیق دل خودم چی؟
آرش- به نظر من مثل سابق باهاش رفتار کن برید بيرون بگید بخندين
اميرعلی- اينجوری در حق خودم ظلم میشه
آرش-برو بمیر امير....عاشق نيستي بچه تا این چیزا رو بفهمی
امیرعلی- عاشق؟....نمیدونم....نیستم ولی خوب دوسش که دارم
آرش- اگه دوسش داشتی مریض و سالمش واست فرقی نداشت.
امیرعلی- حالا برم ببینمش یه چي میشه دیگه
آرش- برو ولی خوب امیر تو تکلیفت با خودتم مشخص نیست....تو ماندانا رو چه قدر دوست داری؟ اصلا دوسش داری؟
امیرعلی- معلومه که دارم اگه نداشتم که تصمیم به ازدواج باهاش نمیگرفتم
آرش- امیر تو واسه درک عشق سنت کمه....اگه نظر منو بخوای این عشق نیست اين هـ ـوس بود تو از روی اشتباه هـ ـوس رو با عشق اشتباه گرفتی فکر کردی عاشق ماندانايی در حالي که نیستي
امیرعلی- بله بابابزرگ....حق با شماست....شما چند سالتونه
آرش- مسخره بازی درنیار....جدی میگم
امیرعلی- بیا بریم ناهار که داری از زور گشنگی هذیون میگی
دوتایی رفتیم طبقه پايین
اميرعلی- ملیحه خانوم ناهار آماده ست؟
مليحه-بله آقازاده تا 10دقیقه ديگه میز آماده ست
اميرعلی- تا میز آماده شه بریم بالا یه سر به سارا بزنم ببینم چی کار میکنه
با آرش رفتیم بالا در اتاق لیلا رو زدم ولي کسی جواب نداد درو آروم وا کردم هیچ کس نبود
آرش-حتما با لیلا رفته بيرون
همين لحظه صدای خنده سارا اومد
امیرعلی-نه تو اتاقشه بیا بريم
دره اتاق رو وا کردم ولی برخلاف انتظارم که فکر ميکردم لیلا و سارا داخلن محبوبه با سارا تنها بودن
امیرعلی- ببخشید بدون در زدن اومدیم فکر کردم لیلا تو اتاقه
محبوبه-خواهش میکنم
سارا تاتی تاتی خودشو رسوند به منو و آرش....بغـ ـلش کردم که با اون زبون شیرينش گفت:
ــ دای دای خاله(و چنگ زد به موهاش)
آرش- چی میگه این خواهرزاده ات امیر؟
امیرعلی-والله من که فقط قسمت اولشو فهمیدم که گفت دای دای....منو میگه منظورش دایی یه ولی قسمت دومو نفهميدم فکر میکنم تبلیغ شماپو بچه بود
آرش- چه ربطی داشت شاسگول؟
امیرعلی- جلو بچه نگو یاد میگيره.....دایي یه بار دیگه بگو...خاله چی؟
محبوبه- ببخشید دخالت میکنم ولی داره میگه خاله موهامو بست
آرش-نیگا چس مثغال بچه يه ساعت ما رو معطل کرده؟
همین لحظه صدای ملیحه خانوم اومد که ما رو واسه ناهار صدا زد.....داشتم سارا رو با خودم میبردم پایین که صدای محبوبه مانع حرکتم شد
محبوبه-اگه میشه سارا رو میدین؟
امیرعلی- کاری دارید؟بذارید ناهار بخوره حداقل
محبوبه- سارا ناهار خورده.... من زودتر بهش دادم میخوام ببرمش تو حياط
امیرعلی- باشه پس ما رفتیم
سارا رو دادم دستش و دوباره با آرش رفتیم پایین تو سالن غذاخوری
(در بین راه) آرش- چه مؤدبانه حرفیدی!خبریه؟
امیرعلي- نه چه خبری؟
آرش- چه میدونم....نکنه پاداده بهت
امیرعلی- هیسسسسس خفه شو یهو ميشنوه....نه اون از اون دختراست نه من از اون مردا
آرش- تو که اصلا نیستی!!!!! بابای منه هرشب با یه دختر میخوابه!
امیرعلی- برو بابا دیوونه
وارد سالن غذاخوری شدیم....با دیدن غذاهای سر ميز حالم بهم خورد....بازم یه مشت غذای اجق وجق که حتی اسمشونم نشنيده بودم....محض تظاهر نشستم سر میز و یه غذای مختصر برای خودم کشیدم....آرش همون طور که میخورد يه ریز حرفم میزد جای لیلا خالی بود حتما باز خونه یکی از دوستاش دوره بود
بعد از ناهار با آرش رفتیم بالا و بعد از یه چرت بیدار که شدم آرش نبود رفتم پایین سراغشو از یکی از خدمتکارا گرفتم که گفتن رفته....نامرد یه خداحافظی هم تو دهنش نمیچرخه
بعد از خوردن یه فنجون قهوه اماده شدم و راه افتادم برم ماندانا رو ببینم تو راه همش به ماندانا و احساسم فکر ميکردم من ماندانا رو واقعا دوست دارم حاضرم حتی همینجوری هم بپذیرمش با همه مشکلاتی که الان باهاش دست به گریبان شده... اون همه امید منه کسی که قراره تا ابد باهام باشه کسی که تمام خلأ های زندگیمو پر کنه....هم پدرم باشه هم مادرم هم دوست و هم همسرم
تا رسیدن به مقصد با همین افکار دست و پنجه نرم میکردم پشت درشون ترمز کردم و به موبایل ماندانا تماس گرفتم بعد از دو سه بوق جواب داد
ماندانا- به به....آقا امیرعلی خان....پارسال دوست امسال آشنا؟
اميرعلی - بی انصاف نباش ماندانا منم تو این دو روز اوضاع خوبی نداشتم تا یه قدمی مرگ رفتم
ماندانا- اگه تو تا یه قدمی مرگ رفتي من فاصله ای بیشتر از یه تار مو با مرگ ندارم پس منت نذار سرم
امیرعلی-باید ببینمت
ماندانا - که چی بشه؟که بهم به چشم ترحم نگاه کنی؟
امیرعلی-ماندانا حرفای کلیشه ای سریالای ایرانی رو تحويل من نده....عشق با ترحم خیلی فرق داره....من جلوی در خونه تونم
ماندانا- چیییيیييیييی؟تو اونجا چی کار میکنی؟
امیرعلي-اونجا؟مگه خونه نیستي؟
ماندانا- (بعد از کمی مکث در حالی که از جمله اش طعنه میبارید) به نظرت جای مریض تو خونه اشه یا مریض خونه؟
امیرعلی- بیمارستانی؟ حالت خیلي بده؟
ماندانا-مگه فرقی هم واست میکنه؟
امیرعلی- ماندانا چرا باور نمیکنی دوست دارم؟ مانی کدوم بیمارستانی؟میخوام ببینمت
ماندانا- امیرعلی من نمیتونم زیاد حرف بزنم گوشی تو این بخش ممنوعه اینم الهه یواشکی بهم داده
امیرعلی- مگه کدوم بخشی؟
ماندانا- بخش شیمی درمانی(وبعد قطع کرد)
احساس کردم خونم منجمد شد باورم نمیشد ماندانای عزیز من الآن داره شيمي درمانی میشه!انگار تازه باورم شده بود اون سرطان داره تا الآن همه چیز واسم مثل یه بازی بود ولی حالا یه دفعه فهمیدم که هیچ بازی درکار نیست بلکه همش حقیقت محض ....چه طور خدا دلش میاد بنده اش رو تو این حال ببينه با ناراحتی سرمو رو فرمون گذاشتم و شروع به گریه کرم کاری که تو این دو روز واسم عادی شده بود....نمیدونم چه قدر گذشت که کسی به شیشه ماشینم زد....سرمو بلند کردم که با باباي ماندانا چشم تو چشم شدم خدا رو شکر که اون منو نمیشناخت....شیشه رو کشیدم پایين که پدرش با یه صدای به شدت غمگین و رنجور گفت:
ــ جوون میشه ماشینتو از جلوی در پارکینگ حرکت بدی؟
اصلا یادم نبود هنوز جلو در خونه ماندانا اينام ماشینو روشن کردم و راه افتادم حتی یه معذرت خواهی هم نکردم....پدر ماندانا چه قدر شکسته شده بود شایدم به نظر من اينجوری بود با هر بدبختی بود خودمو رسوندم به خونه و در مقابل چشمای پرسشگر خدمتکارها و مادرم به اتاقم رفتم و درو قفل کردم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
سپاس شده توسط:
#10
چشمای پرسشگر خدمتکارها و مادرم به اتاقم رفتم و درو قفل کردم
ساعت ها بدون هیچ حرفی به یه نقطه خیره شدم و فکر میکردم به بازی سرنوشت دست تقدیر دلم واسم ماندانا خیلی میسوخت چه آرزو هایی داشت چه قدر واسه روز عروسیمون نقشه داشت
ماندانا- میدونی امیر دلم میخواد لباس عروسم یه متر دنباله داشته باشه
امیرعلی- به نظرت کم نیست دنبالش؟؟؟؟ بابا گیر میکنه به پات کله پا میشی....فکر کن عروس و داماد دارن تانگو میرقصن داماد عروس رو میچرخونه عروس با کله میره تو زمین....چه سوژه ای میشی!!!! فیلمت تو گوشی ها پخش میشه
ماندانا - هه هه رو آب بخندی....خوب پس دوست دارم لباسم خیلی پف باشه....امیر؟به نظرت سارا عروسی ما چند سالشه؟
امیرعلی- نمیدونم ولی فکر کنم حول و حوش 120 سال رو داشته باشه
ماندانا- مسخره بازی درنیار میخوام ببینم میتونه ساقدوشم باشه؟ چه خوب میشه عروسی مون دوتا ساقدوش پسر تو داشته باشی توتا من مدل خارجی ها
امیرعلی- بابا ماندانا ول کن اصلا ببین من میگیرمت شاید یه وقت پشیمون شم( ماندانا که حسابی عصبی شده بود کوسن مبل رو به سمتم پرت کرد بعدم بلند شد منو بزنه که منم در رفتم اونم دنبال من)
با یادآوری اون روزا اشکم دوباره سرازیر شد( اینم چه ادا اطوار زنونه داره هی اشکش دمه مشکشه)
داشتم تو دریای خاطرات سیر میکردم که با صدای در به خودم اومدم
ملیحه- آقازاده....حالتون خوبه؟ خانوم گفتن واسه شام صداتون کنم
وای خدا من کی شب شد!!!! اصلا نفهمیدم چه مدته که دارم خاطرات رو مرور میکنم صدای ملیحه خانوم منو دوباره به خودم آورد
ملیحه - آقازاده داخل اتاقید؟صدای منو میشنوید؟(بعدم با یه نفر دیگه صحبت کرد) فکر کنم خوابن
حوصله بیرون رفتن نداشتم رفتم روی بالکن تو اتاقم با باز کردن در هوای تازه وارد ریه هام شد با اینکه تابستون بود ولی هوا خنک بود رفتم پشت میزی که تو بالکن بود روی صندلی نشستم و به منظره حیاط نگاه کردم متوجه شدم که محبوبه داره از در خارج میشه معمولا خدمتکارا تو خونه اجازه ی خارج شدن ندارن یه حس کنجکاوی به سراغم اومد که داره کجا میره نمیدونم چرا یه چیزی ته دلم منو قلقلک میداد برم دنبالش بی معطلی کتمو برداشتم و از اتاق خارج شدم و در مقابل صدای مادرم که از من راجب این خروج بی موقع توضیح میخواست از درخونه خارج شدم و سوار ماشین شدم و ماشینمو از حیاط خارج کردم به سر کوچه که رسیدم دیدم داره سوار تاکسی میشه آروم با فاصله دنبال تاکسی راه افتادم نمیدونم چرا ولی فکر میکردم ممکنه که سر قرار با دوست پسـ ـری چیزی بره یه صدایی از درونم فریاد زد: خوب بره....چه دخلی به تو داره؟؟؟؟ منم واسه توجیح وجدانم گفتم: خوب باید بدونم خدمتکار خونم چه جور دختریه!!!
بعد از چند بار تاکسی سوار شدن سر یه کوچه پیاده شد و راه افتاد....نمیدونم کجای شهر بود ولی هرجا بود خیلی پایین شهر بود از اونجایی که تو اون محل ماشین من خیلی چراغ سبز بود پیاده شدم و بعد از قفل کردن ماشین دنبال محبوبه راه افتادم....مثل اینکه داشت میرفت خونه شون ولی نمیدونم چرا مشتاق شده بودم بدونم خونه شون چه شکلیه همین طور که داشت میرفت یه دفعه برگشت....اینقدر سریع که حتی نشد پنهان شم همون وسط کوچه خشکم زد محبوبه با عصبانیت به طرف من اومد و گفت:
ــ واسه چی دنبال من بودی؟؟؟؟ چه هدفی از این کار داشتی؟؟؟ بله دیگه تو بچه پولدار سوسول منو ساده دیدی و فکر کردی حالیم نیست و می خواستی ازم سوء استفاده کنی؟؟؟ چرا هیچی نمیگی؟ها؟
امیرعلی - به خدا اینجور که فکر میکنی نیست....من فقط کنجکاو شدم ببینم کجا زندگی میکنی
محبوبه - میخواستی میزان بدبختی منو با چشم بسنجی؟؟؟ حالا فهمیدی کجا زندگی میکنم؟؟اسمش (....)اصلا اسمشو شنیدی؟؟؟ بذار خودم بگم آره حتما شنیدی ولی فقط تو داستان ها تا حالا یه بار پاتو اینجا گذاشتی بدونی هم وطنات چه طور دارن زندگی میکنن؟؟؟ اصلا جرأت میکنی همچین جایی بیای چه برسه به اینکه توش زندگی کنی.... خوب چشاتو باز کن جایی که من توش زندگی میکنم جایی یه که کمتر دختری رو میتونی پیدا کنی که به خاطر یه لقمه غذا که تو امشب به راحتی ازش گذشتی تن فروشی نکنه کمتر بچه ای رو میتونی پیدا کنی که به خاطر چندرغاز پول که پول خورد توی جیب توئه درسشو ول نکرده باشه اینجا جایی یه که همه از زور بدبختی به اعتیاد رو میارن اینجا جاییه که مرد خانواده واسه سیر کردن شکم بچه اش دست به هرکاری میزنه جایی که زنا توش به خاطر کمک به مرد خانواده نوکری هرکس و ناکسی رو میکنن اینجا آخر خطه... مردمه اینجا تا خرخره تو لجنن....حالا که دیدی راه تو بکش برو
برگشت و به راهش ادامه داد ولی لرزش شونه هاش گواه از گریه اش میداد دنبالش دوییدم و صداش کردم...وایساد ولی برنگشت
امیرعلی - آره من همچین جاهایی رو نمیشناسم اصلا تا حالا اسمش رو هم نشنیدم ولی حالا که شنیدم و دیدم و فهمیدم بذار یه کمک هرچند کوچیکی هم کنم....
محبوبه برگشت و یه پوزخند بهم زد و گفت: میخوای بگی خیلی لارجی؟؟کمک به آدمای فلک زده اینجا برات کاری نداره؟چیو میخوای ثابت کنی؟
امیرعلی- چرا فکر میکنی دل ما از سنگه؟ اگه اینا اینجور بدبختن ما هم بدبختی هایی داریم اونا از زور نداری بدبختن ما از زور پولداری؟؟؟ فکر میکنی ما داریم تو خوش بختی دست پا میزنیم؟ حالا تو خوب گوش کن....من جایی زندگی میکنم که بین آدماش ذره ای محبت وحود نداره جایی که هیچ وقت احساس خوشحالی نکردم بین آدمایی بودم که با اینکه خیلی بهم نزدیک بودن ولی فرسنگ ها باهام فاصله داشتن....کاری که تو اون شب واسه من کردی مادر من حتی یه بار هم انجام نداده هروقت مریض بودم یه خدمتکار تا صبح بالا سرم بیدار بوده حسرت یه لالایی به دلم مونده تو چی میدونی که من تو بچگیم چه زجری رو تحمل کردم؟شبایی که تا صبح تو حسرت آغـ ـوش مادرم گریه کردم هروقت خاله ام آرش رو بغـ ـل میکرد بغض گلومو میگرفت چرا چون مادرم هرگز جز روز تولدم و عید منو بغـ ـل نمیکنه وقتی همه مادرا تو مدرسه جلسه میومدن اولیای من ملیحه خانوم بود....تو کجا بودی که زجه های لیلا رو موقع ازدواج ببینی کجا بودی تو داداگاه موقع طلاق گریه هاشو ببینی...دختری که به خاطر مادیات هیچ وقت نتونست از رو عشق ازدواج کنه....این زندگیه ماست
محبوبه - هیچ وقت فکر نمیکردم همچین زندگی سختی داری! ولی امیرآقا میتونی با یه ذره همت زندگی خیلی از این ادما رو زیر و رو کنی اینجا خیلی ادمایی داریم که با اینکه فقیرن ولی دارن بار این فقر رو شرافتمندانه به دوش میکشن...دنبالم بیا
بی هیچ حرفی دنبال محبوبه راه افتادم در حالی که از درون منغلب بودم....محبوبه جلوی یه در چوبی وایساد و در زد بعد از چند ثانیه مردی در رو وا کرد و با محبوبه سلام و احوال پرسی کرد بعد انگار تازه متوجه من شد استفهام امیز به محبوبه نگاه کرد
محبوبه - آقا مرتضی این آقا امیرعلی هستن و واسه تکمیل پایان نامه شون اومدن به محله های پایین شهر تا زندگی مردم این محلات رو از نزدیک ببینه اجازه هست بیایم داخل....مرد اجبارا کنار رفت ما هم داخل شدیم پرده ی پشت دری رو کنار زدیم و وارد یه حیاط کوچک شدیم یه حیاط بود که دور تا دورش باغچه بود و یه اتاق کوچیک کنار در که به نظر میومد دستشویی حموم باشه...مرد ما رو به داخل خونه راهنمایی کرد خونه خیلی کوچیک که تشکیل میشد از یه حال و یه آشپزخونه...همین....دورتادور خونه پشتی بود . یه فرش خیلی کهنه و رنگ و رو رفته وسط اتاق ولی با اینکه وسایل کهنه بود خونه از تمیزی برق میزد....کنار محبوبه یه گوشه نشستم و زوایای اتاق رو از نظر گذروندم چیز خاصی تو خونه نبود حتی تلویزون هم نداشتن پنج تا بچه ی قد و نیم قد ردیف جلوی ما نشسته بودند و با کنجکاوی به ما زل زده بودن....محبوبه یکی از بچه ها رو صدا زد....
محبوبه- فاطمه...خاله بیا اینجا ببینم.
فاطمه آروم پا شد و اومد تو بغـ ـل محبوبه نشست
محبوبه - به عمو سلام کردی؟
فاطمه- .......
محبوبه - این خانوم کوچولو فعلا زبونشو موش خورده
سرشو آورد نزدیک گوشمو و گفت: اینقدر مثل یخ نشین مثلا اومدی تحقیق این بچه ها رو صدا کن بغـ ـلشون کن با اقا مرتضی حرف بزن
من تازه به خودم اومدم...بچه ها رو صدا زدم....همه یکی یکی پاشدن و اومدن پیش منو و محبوبه نشستن
امیرعلی - من اسمم امیرعلیه شما چی؟
بچه ها خودشون رو معرفی کردن و با هم گرم صحبت شدیم و تازه داشتن یخشون آب میشد که آقا مرتضی و زنش از آشپزخونه بیرون اومدن
آقا مرتضی - بچه ها برید حیاط بازی کنید ما میخوایم حرف بزنیم
بچه ها یک به یک از اتاق خارج شدن
آقا مرتضی - خوب آقا امیرعلی دانشجوی چه رشته ای هستید
امیرعلی - جامعه شناسی
آقا مرتضی - هر امری هست ما در خدمتیم
(به شدت حول شده بودم و نمیدونستم چی بگم با من من گفتم) راستش...میخواستم شغلتون رو بدونم و درآمد و کلا نحوه زندگی....از مردم محله تون بگید و طریقه امرار معاش مردم محله
آقامرتضی - چی بگم والله؟ توی یه ساختمون کارگرم درآمدمم ماهی 50-60 تومنه نهایتا 100 تومن
امیرعلی - اینکه خیلی کمه! چه جوری خرج این بچه ها رو میدین؟
آقا مرتضی-کم هست ولی خوب کار دیگه ای نیست...چاره چیه؟حالا ایشالله علی پسر بزرگم چند سال دیگه به کمکم میاد
امیرعلی-مگه بچه ی دیگه ای هم دارید؟
آقا مرتضی-نه...همینایی بودن که دیدین
امیرعلی - ولی علی که خیلی کم سن و ساله!!!! چند سالشه؟
آقامرتضی- الآن 12 سالشه ولی یه سال دیگه میتونه کمک خرج شه
مات و مبهوت به حرفای آقا مرتضی گوش میدادم....حتی فکرشم نمیکردم همچین زندگی هایی وجود داشته باشه یه ساعتی با آقا مرتضی حرف زدیم موقع برگشت بدون اینکه بفهمه 500 هزار تومن زیر فرش گذاشتم با محبوبه اومدیم بیرون
محبوبه - دیدی زندگی شونو؟؟؟ اون بچه ها تا حالا نه رنگ لباس عیدی رو دیدن نه هیچی....هرچی هم که میپوشن لباسای استفاده شده مردمه که میدن به اینا
امیرعلی - نمیدونم چی بگم! اینا کمک هم قبول میکنن؟
محبوبه - چرا قبول نکن؟وقتی ادم محتاج باشه از هرجا بهش کمک برسه واسش یه غنیمته.
امیرعلی- خانواده خودت چی؟ اونا هم همین وضع رو دارن
یه دفعه اشک تو چشمای محبوبه حـ ـلقه زد....روشو برگردوند و گفت: همه تو اینجا همین وضع رو دارن فرقی نمیکنه
امیرعلی- میدونم خیلی پررو ام ولی دلم میخواد خونه تون بیام
محبوبه - بیای اون وقت به خانواده ام چی بگم؟
امیرعلی - خوب بگو یه خیره اومده بوده اینجا واسه کمک ماشینش خراب شده
محبوبه-باشه بیا بریم....
دنبالش راه افتادم....داشتم از فوضولی میمردم تا خونه و خانواده شون رو ببینم...........
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بهار یک نگاه | اکرم گودرزی v.a.y 36 1,811 ۰۵-۰۶-۹۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان نگاه مبهم تو | Tikooli nika_beny 7 336 ۰۹-۰۵-۹۴، ۱۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: nika_beny
  رمان طلايه | نگاه عدل پرور v.a.y 69 4,177 ۱۶-۰۴-۹۴، ۱۰:۵۹ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان معصومیت یک نگاه | نیــــــــروانا sadaf 71 5,258 ۲۶-۱۱-۹۳، ۰۹:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  رمان چه کرد با من ان نگاه شیرین|س.ر N!rvana 192 9,936 ۲۵-۱۰-۹۳، ۰۴:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: N!rvana
  رمان تصویری از نگاه تو | ژیوار sadaf 68 7,659 ۲۳-۱۰-۹۳، ۰۸:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان آرامش نگاه تو | نیایش... sadaf 76 5,758 ۰۵-۱۰-۹۳، ۰۳:۵۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  راز نگاه | شاذه .RaHa. 40 3,432 ۳۰-۰۴-۹۳، ۰۳:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  رمان اولین نگاه | mona..scorpio ملکه برفی 57 4,786 ۱۴-۰۴-۹۳، ۰۸:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان قلب مهربان | نگاه sadaf 44 6,691 ۰۴-۰۶-۹۲، ۰۵:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sanam bano (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، saida (۲۴-۰۵-۹۴, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، parbaneh (۱۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۹ ق.ظ)، مژدده (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، بهار۶۰ (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، هرچی (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، االهه (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، Meno (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، صدیفه (۰۵-۱۱-۹۵, ۰۱:۲۹ ب.ظ)، شهر آشوب (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۰ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، گلمن (۰۷-۱۰-۹۵, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، Iliiiiia (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، anyone (۰۴-۱۱-۹۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، pari daryai (۰۵-۰۷-۹۶, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۲۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان