انجمن ايران رمان



اولین نگاه|لی لی
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۵۲ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 58
بازدید 6338

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اولین نگاه|لی لی
#1
خلاصه اش: تو دنیایی که فکر و ذکر همه شده پول پسری پولدار به دنبال یک زندگی معمولی و به دور از تجملاته.با دختری از یه طبقه ی پایین آشنا میشه و این آشنایی منجر به ازدواج اون ها میشه و در این ما بین بهترین دوست و پسرخاله اش هم عاشق همون دختر میشه.....اما زندگی با این دو نفر خوب تا نمیکنه.....


 
سپاس شده توسط: admin
#2
امیرعلی-آرش دختره رو نیگاه....اوخی چه بچه مثبت میزنه....برو جلو یکم سر کارش بذاریم
آرش-بابا این قیافه ش داد میزنه خودمونو بکشیمم سوار نمیشه
امیرعلی-وایسا....وایسا...ترمز کن...حالا ببین چه طور سرکارش میذارم....با اینا باید مثل خودشون رفتار کرد
آرش-باشه بیا این گوی و این میدان
شیشه رو کشیدم پایین و گفتم:
ــ سلام عرض شد...از دور دیدیم شما منتظر ماشین هستید گفتیم تا یه جایی هم شما رو برسونیم
ــ خیر....مسیر ما به هم نمیخوره!
امیرعلی-شما مسیرتونو بفرمایید شاید تا یه جایی یکی بود
ــ خواهش میکنم مزاحم نشید...این همه دختر تو خیابون ریخته...لطف کنید مسیرتونو با اونا یکی کنید و برسونیدشون(و با تمسخر بهم پوزخند زد)
یکمی تعجب کردم...فکر نمیکردم بفهمه دارم نقش بازی میکنم
امیرعلی-هرجور میلتونه....به زن جماعت خوبی نیومده
وقتی شیشه رو دادم بالا آرش بلند زد زیر خنده و میون خنده بریده بریده گفت:
ــ عجب....سرکارش گذاشتی....مثل اینکه....استراتژیت....جوا
پریدم وسط حرفشو با عصبانیت گفتم:
ــ هرهر رو آب بخندی....دختره خودش مشکل داشت وگرنه هر دختری بود با دیدن ماشین میپرید بالا تازه سرنشینم که با شخصیت
آرش-آخه خنگ خدا کی با همچین مدل موی فشنی نقش آدمای بانزاکت و مثبت رو درمیاره؟؟؟
امیرعلی- ایشششش...عقده ای شدم... بغـ ـل اون دختره نگه دار...خوشم میاد حرص دخترا رو درآرم
آرش-بغـ ـل کدوم دختره؟؟؟مانتو لیموییه؟؟؟
امیرعلی-نه بابا اون که فاز مثبته اون مانتو سرمه ایه
آرش-نه که قبلیه فاز منفی بود؟؟؟میگفتی سوارش میکنی که؟(و دوباره زد زیر خنده)
امیرعلی-وای آرش ول میکنی؟؟؟غلط کردم....شکر خوردم کوتاه بیا دیگه...اصلا از خیرش گذشتم برو سمت خونه
آرش-اولا من راننده ت نیستم بهم دستور میدی برو خونه دوما امروز خونه رو بی خیال کلی برنامه داریم
آرش بغـ ـل یه دختره که یه مانتوی به شدت تنگ پوشیده بود و یه آرایش غلیظ کرده بود نگه داشت....بازم مثل قبل شیشه رو دادم پایین و و به دختره گفتم:
ــ خشگله برسونیمت
دختره یه نگاه پرعشوه بهم کرد و گفت:بهت نمیاد مسافر کش باشی
امیرعلی- بستگی به مسافرش داره اگه یه دختره خوشگل مثل تو باشه مسافرکشی که سهله نوکری هم میکنیم
دختره دیگه معطل نکرد و اومد دره ماشین رو باز کنه که آرش سریع گازشو گرفت و رفتیم
آرش-آخیش دلم خنک شد بدجوری ضدحال خورد(و بعد بلند زد زیر خنده)
امیرعلی-این زنا عقلشون تو چششونه....تا ماشین مدل بالا میبینن از خود بی خود میشن...من مطمئنم الآن دختره تو ذهنش عقد و عروسی هم گرفت
آرش-آره واقعا...هر دختری که دیدم اول چششون مال و اموالمو گرفت....هیچ وقت دختری باهام نبوده که اهل مادیات نباشه....واسه یه قهر ساده پروانه ازم سرویس میخواست....بحث ما سر سرویس نبود پول یه سرویس واسه من پول یه شب شامه ولی دلم میخواست با عذرخواهی خودم کوتاه میومد نه یه سرویس...به خاطر همونم باهاش بهم زدم
امیرعلی-ول کن آرش تا دنیا بوده همین بوده....همیشه حرف اول رو پول میزنه...همین ماندانا با اینکه خیلی دوسش دارم ولی اونم اهل مادیاته
آرش-حاضر بودم با زشت ترین دختر باشم ولی حداقل منو واسه خودم بخواد....
امیرعلی- به نظر من هی
یه دفعه آرش یا دست زد رو پیـ ـشونیش
آرش-ای وای...پاک یادم رفته بود
امیرعلی-چی شده؟؟چی یادت رفته؟
آرش-امروز سامان زنگ زد گفت همه باغشون فرحزاد دعوتن...
امیرعلی-ای مرده شور حواستو ببرن...بجنب برو خونه ماندانا اونم ببریم
آرش-وای امیرعلی یه روز بی خیال این دختره کنه شو
امیرعلی-اوی در مورد دوسـ ـت دختر من درست حرف بزن
آرش-چشم آقای عاشق پیشه
با آرش به سمت خونه ماندانا رفتیم....تو راه به ماندانا زنگ زدم و بهش گفتم آماده باشه....یه ربع بعد جلو خونه ماندانا بودیم...یه خونه خیلی شیک تو یکی از بهترین مناطق تهران....وضع باباش خوب بود ولی نه به خوبی وضع بابای من....به محض اینکه پیاده شدم ماندانا به سمتم اومد و خودشو انداخت تو آغـ ـوش من و گفت:
ــ دلم برات تنگ شده بود امیرعلی....دیگه یادی از من نمیکنی؟
خیلی آروم گونه شو بـ ـوسیدم و گفتم:
ــ منم دلم واست تنگ شده بود....معذرت میخوام یکم سرم شلوغ بود
آرش-بجنبین بابا بچه ها منتظرنااا
ماندانا-آرش کیا هستن؟؟؟
آرش-سوار شو تو راه میگم
هرسه سوار ماشین شدیم
ماندانا-پس پروانه کو؟؟؟
آرش-بهم زدم باهاش
ماندانا-چرا؟؟؟
آرش-محض خنده
ماندانا- بی مزه....خوب بگو دلم نمیخواد بگم
آرش-دلم نمیخواد بگم
ماندانا- خیلی بی شعوری حالا دیگه من غریبه شدم؟؟؟
آرش-شما از اولم غریبه بودین
ماندانا-آرررررش....خیلی پستی
آرش-جیغ نزن بابا پرده گوشم پاره شد...باهم سر سرویس طلا بحثمون شد....واسش نخریدم اونم بهم زد
ماندانا-مریضی نخریدی؟؟؟ تو که پولشو داری خوب میخریدی دیگه
امیرعلی-بابا ماندانا ول کن دیگه....عشقش کشیده نخره
ماندانا-باشه...حالا بیا بزن....نگفتی کیا هستن؟؟؟
آرش-سامان گفت فرناز و محمد، الناز و آرمین،الهه و رامین،ملیسا و محسن،مریم و فرهاد میان
ماندانا-اوووووووو....پاراتی مگه راه انداخته؟؟؟چه خبره این همه آدم؟
آرش-چع میدونم میخواد دور هم باشیم
ماندانا-امیرعلی اون ماشین فرهاد نیست؟؟؟
به سمتی که ماندانا گفت نگاه کردم . بنز سفید فرهاد رو دیدم واسش دست تکون دادم
امیرعلی-آرش علامت بده وایسن
آرش راهنما زد هر دو تا ماشین کنار جاده نگه داشتیم....از ماشین پیاده شدیم با فرهاد دست دادیم مریم به سمت ماندانا رفت و گفت:کجایی دختر؟؟دلم واست حسابی تنگ شده بود
ماندانا-منم همین طور عزیزم(و همدیگه رو در آغـ ـوش گرفتند)
من به شوخی رو به مریم گفتم:مریم جان ما هم دلمون تنگ شده بوداااا
مریم با خنده به سمت منو آرش اومد و خیلی سریع ما رو بغـ ـل کرد و رفت کنار فرهاد وایساد...همه دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت باغ راه افتادیم...
ماندانا-مریم چه مانتو خوشگلی پوشیده بود....امیرعلی منم میخوام
امیرعلی-یکی خوشگل ترشو واست میخرم
برق خوشحالی تو چشای ماندانا نشست و با خوشحالی سرشو به صندلی تکیه داد....ده دقیقه بعد رسیدیم دوتا بوق زدیم که بچه ها درو واکردن با دیدن ما همه سوت و دست زدن خلاصه با خنده ماشینامونو کنار ماشینای آخرین مدل بچه ها پارک کردیم و پیاده شدیم
سامان-بابا گفتم ناهار بیاید نه شام
الهه-کرم از این آرشه
آرش-من کشته مرده این عفت کلامتم الهه....رامین اسپند دودش کن چش نخوره
رامین-خوب راس میگه عزیز دلم(و به الهه اشاره کرد) ما یه ساعته منتظر شماییم تا بیاید کبابا رو سیخ بزنیم
امیرعلی-پس بگو منتظر بودین بیایم همه حمالی ها رو بندازین گردن ما....مگه ما حمال شماییم؟؟
فرناز-بلا نسبت حمال
ماندانا-اوی فرناز دهنتو ببندا با دوست پسـ ـر من درست حرف بزن
فرناز-محمد(و یه نگاه غضبناک بهش کرد)
محمد-شما هم با دوسـ ـت دختر من درست صحبت کناااا
الناز با صدای بلند گفت:بابا من مردم از گشنگی(و رو به آرمین ادامه داد)غیرتت کجا رفته مرد؟؟مگه نمیبینی عیالت روده کوچیکه ش و روده بزرگه ش به جون هم افتاده؟؟دِ به کاری بکن...مردی گفتن زنی گفتن
آرمین رو به فرهاد گفت: بی شعور مگه نمیبنی خانومم روده هاش به جون هم افتادن؟؟پاشو برو به فکر غذا باش
الناز-خاک تو سرت آرمین
آرمین-چیه عزیزم؟؟؟دست پخت فرهادو دوست نداری؟؟؟فدای سرت پس محسن اینجا چی کارس؟؟؟ محسن بجنب
قبل از اینکه محسن جواب بده ملیسا گفت:مگه محسن نوکر دوسـ ـت دختره تو....برو غلطت رو بکن
محسن-بله...نوکر بابات غلام سیاه
آرمین-اولا نوکر بابای خودت غلام سیاه ست نوکر بابای من جعفره...دوما
وسط حرفش پریدم و گفتم:وای برید بمیرید همتون با این غذا درست کردنتون خودم ترتیبشو میدم
ماندانا-بازم گلی به جمال دوست پسـ ـر خودم
همه به سمت تخـ ـت های داخل حیاط رفتن و روش نشستن منم رفتم اون ور تر سر باربیکیو
امیرعلی-سامان....(دیدم سامان همچنان درحال خندیدن با بچه هاست....بلند تر دادم زدم)سامااااااااااان
سامان-هان؟؟؟چیه بابا؟؟؟صد دفعه گفتم جلو دخترا منو به اسم کوچیک صدا نکن یاد میگیرن هی متلک میگن
الهه-شنیده بودیم پسرا اسمه دخترا رو یاد میگرن و هی متلک میگن ندیده بودیم دخترا به پسرا متلک بگن
سامان-پس چی؟؟؟تازه میرم بیرون حـ ـلقه مصلحتی هم میندازم که هی این دخترا دنبالم را نیوفتن از سر و کله م شماره بریزن
دخترا همه ردن زیر خنده
امیرعلی-آقای محمدی زاده حالا میشه بفرمایید کبابا کجاست؟؟
سامان-تو آشپزخونه....آرش بپر برو بیار بده امیرعلی
آرش به سمت آشپزخونه رفت....دوباره سامان رو صدا کردم
سامان-دیگه چیه؟؟؟کچلم کردی....نکنه تو هم شماره میخوای؟؟
امیرعلی-برو گمشووووو....این کباب کباب که میگی چی هست؟؟؟مرغه یا گوشت؟؟؟
سامان-هر دو
امیرعلی-بابا دست و دلباز....با گذشت....سخاوتمند....دهقان فداکار....ایثا
الناز-امیرعلی کمتر فک بزن من گشنمه
آرش که سینی به دست به ما رسید گفت:ای کارد بخوره به شیکمت.
آرمین-چیزی گفتی آرش؟؟؟
آرش-نه....گفتم الساعه آماده میشه
بچه ها همه زدن زیر خنده....آرش اومد کنار من وایساد و آروم گفت:
ــ صد رحمت به گرسنگان آفریقایی
الناز-اویییییییی آرش میدونم داری پشت سر من حرف میزنی هرچی گفتی خودتی
یه دفعه پقی زدم زیر خنده
آرش-لا مصب حواسش همه جا هست....ورژن مؤنث شرلوک هلمزه!!!
خلاصه با شوخی و خنده دخترا سفره انداختن و کبابا هم حاضر شد...تخـ ـتا رو کنار هم گذاشتیم و لبه هاشونو بهم چسبونیدیم و نشستیم غذا بخوریم
بعد از غذا هر کدوم یه ور ولو شدیم....که الناز گفت:
ــ وای خدا لعنتت کنه سامان چرا نگفتی خدمتکارتون بمونه؟؟؟مردیم از خستگی...من که دیگه نا ندارم
آرش-آرمین باید این دوسـ ـت دخترتو قاب بگیری(تا گفت قاب بگیری نیش الناز تا غده هیپوفیزش باز شد) و ادامه داد:بذاری تو موزه(یه دفعه قیافه الناز تو هم رفت و شلیک خنده پسرا بلند شد و الناز به سمت آرش حمله ور شد و بازوشو گاز گرفت که آخ آرش دراومد و خنده بچه ها هم بیشتر شد)
آرش-آیییییییییییییی....ول کن بازمو وحشی....آرمین بیا اینو از من جدا کنه....آخخخخخ کندی بازمو.....دِ ول کن بی شعور
آرمین با خنده بلند شد و الناز رو از کمـ ـر گرفت و بلند کرد...الناز همون طور که تو هوا دست و پا میزد داد زد:ولم کن....بذارم زمین تا حسابشو برسم...برو ننه تو بذار تو موزه انتر
آرش در حالی که بازوشو میمالید رو به آرش گفت:
_حالا علاوه بر موزه باغ وحشم باید ببریش
اینو که گفت الناز یه جیغ فرابنفش کشید و تقلا کرد بیاد پایین ولی آرمین نمیذاشتش پایین اونم هرچی فحش بلد بود نثار مرده زنده آرش کرد.... بعد از اینکه جو آروم شد و آرمینم النازو گذاشت زمین سامان گفت:بچه ها یکی زحمت بکشه بره دختره همسایه بغـ ـلی رو صدا کنه
ملیسا-دختر همسایه بغـ ـلی رو چیکار داری؟؟؟
محمد-ناقلا نگفته بودی
امیرعلی-با همه آره با ما هم بلههههههه....ما که غریبه نیستیم میگفتی با طرف رو هم ریختی
فرناز-خیلی پستی سامان پس آرزو چی؟؟؟
مریم-همه مردا همینن...بی عاطفه!
فرهاد-اِ مریم یعنی من بدم؟؟؟
ماندانا-حالا این وقت بعد از ظهر چی کارش داری؟؟؟
سامان-میخوام صدا کنید بیاد این سفره زبون بسته رو جمع کنه
بچه ها همه ماتشون برد و بعد از چند ثانیه شلیک خنده بچه ها به هوا رفت
الهه که اینقدر خندیده بود اشک از چشاش اومده بود گفت:خدا نکشتت سامان با این شوخی هات....چه فکرایی کردیم...بچه ها پاشین این سفره رو جمع کنیم
الناز-وای نههههه....بگو همون دختر همسایه بیاد...من یکی حال ندرام
آرش اومد یه چی بگه که آرمین زودتر گفت:
ــ فدای خستگیت...بشین خودم جات جمع میکنم
آرش-خاک تو سر زن ذلیلت کنن...یه چک بزن تو گوش ضعیفه حساب کار دستش بیاد
الهه و فرناز و ماندانا و مریم و ملیسا که هرکدوم یه چیزی برداشته بودن همه رو سر جاش گذاشتن و به دوست پسـ ـراشون زل زدن
امیرعلی-بیاین بشینین بابا با این کار کردنتون...زنم زنای قدیم....ماندانا گفته باشم خونه ما از این خبرا نیست زنم شدی باید همه کارا رو خودت کنی
ماندانا-زهی خیال باطل....مگه خدمتکارتم؟؟؟
سرمو تکون دادم و با بقیه سفره رو جمع کردیم و رفتیم یه گوشه ور دل دوسـ ـت دخترامون ولو شدیم
ماندانا که دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود رو پای من با نارحتی گفت:
ــ آرمین دیگه دوسم نداری؟؟؟
موهای طلایی شو که روی ران پام پخش شده بود نـ ـوازش کردم و گفتم:
ــ چی باعث شده عزیز دلم همچین فکری کنه؟؟؟
ماندانا-نمیدونم....حس میکنم اجباری باهامی....امروز خیلی کم باهام حرف زدی
خم شدم و پیـ ـشونیشو بـ ـوسیدم و گفتم:
ــ تا لحضه مرگ دوست دارم(و دوباره یه بـ ـوسه کوتاه به لبش زدم)
ماندانا-امیرعلی تا کی میخوای با هم دوست باشیم؟؟؟پس کی منو به خانوادت معرفی میکنی؟؟؟ منم دوست دارم راحت تو خونه تون رفت آمد کنم
امیرعلی-به زودی عزیزم...یکم تحمل کن....جو رو باید مساعد کنم...تازه دلم میخواد دستم تو جیب خودم باشه
ماندانا-بابا تو که از پدرت پول میگیری دیگه واسه چی بمونیم تا تو کار پیدا کنی؟مدیریت هتل کیهان هم که باتوئه دیگه چی میخوای؟ بجنب داری پیر میشی ها...دیگه 28 سالته
امیرعلی-حالا یه فکری میکنم
همین موقع سامان توجه همه ما رو به خودش جلب کرد
سامان-بابا ول کنید همدیگه رو وقت دل و قلوه دادن شبه منو این آرش بیچاره چه گناهی کردیم امروز پارتنر نداریم؟؟؟؟
مریم-خوب میخواستی آرزو رو هم بیاری؟؟؟
فرهاد-آدم بی دوسـ ـت دخترش میاد صفا سیتی؟؟؟
سامان-بابا حالا این دفعه ما رو عفو کنید دل از دوسـ ـت دختراتون بکنید....
محمد-یکم پاسور بازی کنیم....
خلاصه یکم پاسور بازی کردیم بعدم یه دست والیبال بازی کردیم بعد از والیبال دخترا رفتن داخل عمارت واسه شنا....یه ساعت بعد دخترا لباس پوشیده اومدن تو باغ
سامان-خوش گذشت؟؟؟خوب بود؟؟؟
الناز-نه خیرم خیلی آب سرد بود(و یه عطسه زد)
آرمین دست پاچه دست الناز رو کشید و اونو تو بغـ ـلش گرفت و گفت:سامان اگه الناز سرما بخوره میکشمت
امیرعلی-پس ماندانا کو؟؟؟؟
ملیسا-گفت میخواد یکم بیشتر بمونه
پاشدم به سمته استخر رفتم دیدم همچنان داره با جدیت شنا میکنه
امیرعلی-خانوم خانوما نمیخوای بیای بیرون؟؟؟سرما میخوریاااااا
ماندانا به کنار استخر اومد و با یه جست از استخر بیرون اومد....حوله رو بهش دادم پوشید رفت دوش گرفت و پنج دقیقه بعد از حموم اومد بیرون لباساشو پوشید و با هم رفتیم بیرون...هوا تقریبا تاریک شده بود وقتی رسیدیم به بچه ها همه با یه نگاه مرموز به ما نگاه کردن
رامین-نسناس یه ساعته کجا غیبتون زده؟؟؟
امیرعلی-فوضول رو بردن جهنم
خلاصه تا یه ساعت سوژه بچه ها بودیم و اندازه موهای سرمون متلک شنیدیم....شام از بیرون پیتزا سفارش دادیم و بعد به سمت شهر رفتیم....آرش اول ماندانا رو رسوند بعدم منو
آرش-کی این بشقاب پرنده تو تحویل میگیری؟؟؟
امیرعلی-فردا...دستت درد نکنه امروز حسابی تو زحمت افتادی
آرش-بروووووووووو....چه تعارفم میکنه
با آرش خداحافظی کردم و آروم کلید انداختم دره خونه رو وا کردم و پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و لباسامو درآوردم و تخـ ـت خوابیدم
صبح با صدای خدمتکارمون بیدار شدم...با ناله گفتم:
ــ ملیحه خانوم برو ولم کن بذار بخوابم
ملیحه-نمیشه آقازاده...میدونید که آقا خوششون نمیاد صبح کسی سر میز صبحانه غایب باشه....میز تا یه ربع دیگه آماده ست...لطفا پاشید
میدونستم چونه زدن فایده نداره با خواب آلودگی پاشدم و به سرویس داخل اتاقم رفتم و صورتمو شستم و به سمته اتاق لباسام که داخل اتاقم بود رفتم و از بین لباسام یکی شلوار لوله تفنگی و یه بوز خیلی خوشگل پوشیدم و کفش های ست لباسام پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون...به محض اینکه دره اتاق رو باز کردم خوردم به یه نفر و طرف پخش زمین شد...وقتی طرف بلند شد حسابی جا خوردم یارو هم که خیلی جا خورده بود با تعجب زل زد به من
امیرعلی-وایسا ببینم....تو....تو...من تو رو میشناسمممم


 
سپاس شده توسط: admin
#3
تو همون دختر مثبته تو خیابون نیستی؟؟؟چرا خودتی!!!!! تو اینجا چی میکنی؟؟؟؟
دختره که حسابی جا خورده بود و رنگش پریده بود گفت:
ــ شما اینجا چی میکنید؟؟؟
امیرعلی-این سوالی یه که من باید بپرسم....تو تو خونه من چه غلطی میکنی؟؟؟
بهش فرصت جواب دادن ندادم و دستشو کشیدم و با خودم بردم از پله ها پایین همون طور که با سرعت پله ها رو دوتا یکی پایین میومدم با صدای بلند گفتم:
ــ معلوم نیست تو این خونه چه خبره...من باید تکلیف تو رو اینجا مشخص کنم
ــ آقا این چه رفتاریه؟؟؟دستمو ول کنید
امیرعلی-هیچی نگوووووو....ساکت
رسیدیم پایین پله ها پدرم رو دیدم .... دختره که پشت من بود به طرف جلو هل دادم و دستشو ول کردم و رو به پدر گفتم:
ــ پدر میشه بگید این خانوم تو این خونه چه میکنه؟؟؟مگه اینجا طویله ست هرکی سرشو بندازه بیاد تو؟؟؟
پدر-این خانوم دیروز اینجا استخدام شده....این داد و بیداد ها چیه راه انداختی؟؟؟در ضمن این خونه بزرگتر داره بار آخر باشه همچین الم شنگه ای به پا کنی....فهمیدی؟؟
امیرعلی-بله پدر....ولی آخه یکی نباید تو این خونه به منم بگه؟؟همینجوری صبح پا میشم میبینم یکی تو خونه م داره راه میره خوب عصبانی میشم!
پدر-دیروز لیلا به همه اطلاع داد که داره یه خدمتکار جدید میاره میخواستی خونه باشی نری دنبال الواتی تا صبح جا نخوری(لیلا خواهر بزرگ ترم بود که سی و یک سالش بود و از شوهرش طلاق گرفته بود)
اومدم جواب بدم که ملیحه خانوم با گفتن صبحانه حاضره به بحث منو و پدر خاتمه داد....نگاه غضبناکی به دختره کردم....تو دلم گفتم ای تو روحت لیلا آخه میمردی یه کلام به منم میگفتی؟دلم میخواست بابامو خفه کنم....غرور منو جلو یه خدمتکار خورد کرده بود...سابقه نداشت با من اینجوری حرف بزنه اونم جلو خدمتکار جماعت....اصلا این دختره اینجا چرا استخدام شده بود؟؟؟لیلا اینو از کجا پیدا کرده؟؟؟واسه چی دختره رو آورده تو خونه که بشه خدمتکار؟؟ما که شش تا خدمتکار داریم دیگه اینو میخواستیم چی کار؟؟؟اصلا اسم دختره چیه؟؟؟یادم باشه سر فرصت همه چیو از لیلا بپرسم
رفتم به سالن غذا خوری و بعد از سلام به مادرم رو به لیلا گفتم:
ــ فینگیل کو؟؟؟؟
لیلا-صد دفعه گفتم به بچه من نگو فینگیل....این بچه اسم داره
امیرعلی-دلم میخواد بگم فینگیل....عروس خودمه هرجور بخوام صداش میزنم
لیلا-حتما واسه همون پسرت که چند ساله قایمش کردی؟؟؟
یه چشمک بهش زدم و سرمو به علامت تأیید تکون دادم
مادر-بسه دیگه....نمیخواید این دلقک بازی رو تموم کنید؟؟چند دفعه بگم آدمای با شخصیت باید سنگین و متین باشن؟
امیرعلی-آخه مادر خوش و بش کردن با خواهرم چه بدی داره؟
پدر-کار بدی نیست ولی مادرتون میگه همین خوش و بش کردنم با احترام بکیند ما دوست نداریم به این لودگی ها عادت کنید....تو فردا قرار وارث کل اموال من بشی باید رفتار موقری با اطرافیانت داشته باشی
امیرعلی-تموش کنید پدر....ما رباط نیستیم....سلام...خوبی...خوبم!!!! !!آخه اینم شد زندگی؟ نه صفا نه صمیمیت زندگی ما همش شده پول و ژست گرفتن....امیرعلی اینجوری غذا بخور آدم با شخصیت چنگالو فلان مدل میگیره تو دستش امیرعلی کت شلوار بپوش میری بیرون آدم با شخصیت اینجوری لباس میپوشه....دلم لک زده واسه یه غذای ایرانی....بوی قرمه سبزی تو خیابون به دماغم میخوره حالی بی حالی میشم....
مادر-غذای ایرانی بی کلاسه...
لیلا-آخه چرا مادر؟؟
امیرعلی-این همه آدم پولدار تو شهر ریخته کدومشون مثل ما زندگی میکنن؟؟؟هان؟؟
پدر-شما اینقدر پول تو دست و بالتون ریخته هار شدین....شما لیاقت این همه آسایش و رفاه رو ندارید
امیرعلی-کاش یه قرون از این ثروت رو نداشتیم عوضش دله خوشی داشتیم تو خونمون صفا بود
دیگه طاقت بحث رو نداشتم رفتم بالا تو اتاقم یه کت شلوار شیک و اسپرت درآوردم ساعتی سوئیسی که تازه خریده بودم به دستم کردم و کفشمو عوض کردم و از خونه زدم بیرون
امیرعلی-رحیم منو ببر تعمیرگاه
رفتم تعمیرگاه ماشینمو گرفتم و به سمت خونه آرش رفتم زنگ درو زدم که خدمتکارشون از اف اف جواب داد
ــ کیه؟
امیرعلی-امیرعلی هستم
در وا شد داخل شدم....از دره حیاط تا عمارت پنج دقیقه راه بود...حیاط خیلی بزرگی داشتن که بی شباهت به باغ نبود گوشه حیاط یه استخر بزرگ بود که کنارش جکوزی هم بود...داخل حیاط پر از درخت بود....یه تاب و چند تا نیمکت و یه میز زیر درخت بید مجنون قرار داشت...راهی سنگی از میون علف های کوتاه شده وجود داشت که دو طرفشو گل های زنگا رنگ احاطه کرده بودن و به سمت ساختمون منتهی میشد
وارد ساختمون شدم
آرش- به به...باد آمد و بوی عنبر آورد....میگفتی داری میای جلو در یه فیل واست میزدیم زمین
امیرعلی-خودتو لوس نکن من که همیشه اینجا پلاسم
آرش-میدونم
امیرعلی-پس چرا زر مفت میزنی؟؟؟اومدم باهات راجب یه موضوع صحبت کنم.
آرش-چی شده؟راجب چه موضوعی؟؟
امیرعلی-در واقع میخوام مشورت کنم باهات
آرش-جون بکن دیگه
امیرعلی-بریم تو اتاقت...همه چیو میگم
با هم به سمته اتاقش رفتیم....اتاق آرش یه اتاق تقریبا 50 متری بود رو به روی در ورودی یه تخـ ـت دو نفره بزرگ وجود داشت دیوار بغـ ـلش تماما کمد بود ضلع شرقی اتاق یه در بود که به سرویس بهداشتی مربوط میشد با فاصله یه متر از در یه میز تحریر خیلی شیک قرار داشت و بغـ ـل تخـ ـت خواب یه دره شیشه ای بزرگ بود که به بالکن راه داشت یه گوشه اتاق مبل چیده شده بود و روبه روی کناپه یه ال سی دی به دیوار نصب شده بود....با هم رفتیم رو مبلا نشستیم
آرش-دِ بنال دیگه
جریان صبح رو واسش تعریف کردم
امیرعلی-میخوام مطمئن شم ماندانا منو واسه خودم میخواد بعدش میخوام باهاش عروسی کنم...دیگه تحمل اون خونه رو ندارم
آرش-چه طور میخوای امتحانش کنی؟
امیرعلی-نمیدونم...خیر سرم اومدم از تو مشاوره بگیرم
آرش-خوب نظر من اینه بهش بگو بابات از ارث محرومت کرده
امیرعلی-اونم باور کرد....بابام باید مغز خر خورده باشه منو از ارث محروم کنه....من تنها پسرشم
آرش-چه میدونم بگو بابام با ازدواج ما مخالفه فلانی رو واسم نشون کرده وقتی دیده من کوتاه نمیام منو از ارث محروم کرد
امیرعلی-نمیدونم...به نظرت جواب میده؟؟
آرش-حالا یه امتحانی کن....ولی سعی کن طبیعی رفتار کنی
امیرعلی-منو دست کم گرفتی داش؟طوری نقشمو خوب بازی میکنم که یارو شک نکنه....دیکاپریو به من درخواست همکاری داده بود....من قبول نکردم به پرستیژم نمیخوره
آرش-پپسی وا کنم واست؟؟؟
خلاصه با خنده یه ساعتی حرف زدیم و تا شب خوش گذروندیم نزدیکای غروب زنگ زدم ماندانا
ماندانا-الو؟
با صدای گرفته ای گفتم:الو....سلام عزیز دلم
ماندانا-سلام...خوبی؟
امیرعلی-نه...خوب نیستم
ماندانا-چرا؟؟چی شده؟؟امیرعلی صدات چرا اینقدر گرفته ست؟
امیرعلی-هیچی نشده...دارم میام دنبالت بریم هتل ما
ماندانا-باشه تا نیم ساعت دیگه آماده م
امیرعلی-مامانت اینا مگه نیستن؟
ماندانا-چرا ولی بهشون میگم شب دارم میرم خونه دوستم
امیرعلی-من نیم ساعت دیگه اونجام
ماندانا-منتظرم...بای
امیرعلی-ماندانا؟
ماندانا-جونم؟
امیرعلی-مرسی
ماندانا-منتظرم
گوشی رو قطع کردم...آرش زد زیر خنده و گفت:
ــ بابا دست مریزاد...تو دل منم آب کردی با این لحنت...یکم دیگه ادامه میدادی خودم قبول میکردم باهات میومدم هتل
امیرعلی-خفه شوووووو...کثافت
آرش-بدو برو دنبالش تا دیر نشده
با آرش خداحافظی کردم و از خونشون زدم بیرون ماشین رو روشن کردم و رفتم دنبال ماندانا وقتی رسیدم هنوز بیرون نیومده بود ده دقیقه ای منتظرش موندم تا پیداش شد از آرایش صورتش معلوم بود کلی کرم و انواع و اقسام لوازم آرایش رو روی صورتش مالیده چون بوی لوازم آرایش از شیش متری دماغ ادمو پر میکرد
امیرعلی-دیر کردی؟
ماندانا-تا دوش گرفتم دیر شد
امیرعلی-چه خوشگل شدی!
ماندانا-خوشگل بودم
امیرعلی-بر منکرش لعنت
باهم به سمت هتل راه افتادیم....وقتی به هتل رسیدیم یه راست به سمته مسوول هتل رفتم
هتلدار-سلام جناب احمدی.
امیرعلی-کلید اتاقمو بده
هتلدار-شب میمونید آقا؟
امیرعلی-بله...اجازه میفرمایید؟
هتلدار-صاحب اختیارید...قصد گستاخی نداشتم
کلید رو گرفتم و با ماندانا رفتیم بالا....درو اتاق رو وا کردم و جفتمون وارد شدیم....ماندانا مانتو و روسریشو درآورد و گذاشت رو تخـ ـت منم کتمو درآوردم و نشستم رو مبل....اومد کنارم رو مبل نشست و سرشو رو سیـ ـنه م گذاشت....
****************
نیم ساعتی مشغول بودیم که دیدم گوشیم زنگ میخوره....اهمیتی ندادم و به کارم ادامه دادم ولی دیدم ول کن نیست...آروم از رو ماندانا بلند شدم که ماندانا با ناله گفت:
ــ نهههههه....هرکیه جواب نده...گوشیتو خاموش کن
توجه نکردم و به سمته موبایلم رفتم که دیدم شماره فرنازه!!!!
تعجب کردم این موقع شب زنگ زده به من....
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ


 
سپاس شده توسط:
#4
امیرعلی-الو؟؟؟!!
فرناز-الو...امیرعلی تو رو خدا بیا کمکم کن....
امیرعلی-چی شده فرناز؟؟؟حالت خوبه
فرناز با گریه گفت: محمد تا خرخره مشـ ـروب خورده بیهوش کنار خیابون دراز کشیده منم زورم نمیرسه بلندش کنم...تو رو خدا یه کاری کن الآن سر و کله مأمورا پیدا میشه
امیرعلی-آدرس بگو الآن خودمو میرسونم
ماندانا داد زد:نههههههههههه....نرو
فرناز-با ماندانا بودی؟؟؟ ببخشید تو رو خدا شبتونم خراب کردم
امیرعلی-عیب نداره....آدرس بگو
آدرس رو از فرناز گرفتم و سریع همه لباسامو پوشیدم...ماندانا با قیافه عصبانی رو تخـ ـت نشسته بود میدونستم مثل بشکه باروط منتظر یه جرقه ست....به طرفش رفتم و با فشار آوردن به شونه هاش وادارش کردم دراز بکشه...خم شدم رو صورتش مو هاشو بـ ـوسیدمو و گفتم:
قربونت بشم منم دلم میخواد پیشت بمونم ولی کار فوری پیش اومده باید برم...با خیال راحت بخواب اگه گشنه تم شد زنگ بزن از پایین واست غذا بیارن فقط حواست باشه بی هوا نری درو وا کنی یه ملافه بپیچ دورت من زود برمیگردم
ماندانا با دلخوری روشو برگردوند منم وقت ناز کشیدن نداشتم پتو رو کشیدم روش و سریع از اتاق بیرون رفتم داشتم از در هتل خارج میشدم که مسوول هتل ازم پرسید:
ــ آقا دارید تشریف میبرید؟؟
امیرعلی-آره...چیه؟؟؟نکنه واسه این کارم باید از تو اجازه بگیرم؟من موندم اینجا هتل بابای منه یا تو؟
مسوول هتل-اختیار دارید آقا...فقط میخواستم بدونم درب رو قفل کنیم یا برمیگردید؟
امیرعلی-نه ببند کلید دره اصلی رو دارم فقط کلید زاپاس اتاقمو بده
بعد از گرفتن کلید به سرعت از هتل خارج شدم ماشین رو از پارکینگ درآوردم و به سمت آدرس رفتم یه ربع بعد رسیدم و دیدم محمد دراز به دراز گوشه خیابون افتاده...سریع زدم کنار و پیاده شدم
امیرعلی-سلام...این چه وضعیه؟!؟!؟!؟
فرناز که گوشه خیابون داشت گریه میکرد و صورتش از اشک خیس بود با پشت دست اشکاشو پاک کرد و سریع جلو اومد و گفت:
ــ خوب شد اومدی....داشتم از ترس میمیردم گفتم الآنه که گشت سر برسه...خدا بگم محمد رو ذلیل کنه امشب به اندازه ده قرن به من گذشت...مردم و زنده شدم
به سمت محمد رفتم و انداختمش رو کولم و رو به فرناز گفتم:
ــ دره عقبو وا کن بذارمش تو ماشین
فرناز دست پاچه به سمت ماشین رفت و درو وا کرد...محمد رو گذاشتم تو ماشین و خودم پریدم پشت فرمون و حرکت کردیم بعد از چند دقیقه رو به فرناز که حالا کمی رنگ و روش برگشته بود و دیگه مثل قبل رنگ پریده نبود کردم و گفتم:
ــ محمد اهل مشـ ـروب خوری تا این حد نبود چی شد که تا این حد زیاده روی کرد؟
فرناز کمی مِن مِن کرد و گفت:راستش یکم حرفمون شد
امیرعلی-این وضع و حال مال یکمه؟؟؟
فرناز حرفی نزد فهمیدم که مایل به ادامه بحث نیست بعد از چند دقیقه فرناز سکوت ماشین رو شکست و رو به من پرسید:
ــ کجا داری میری امیرعلی؟
امیرعلی-اول تو رو میرسونم خونه بعد محمدو میذارم خونه خودم
فرناز-نه...منم با محمد میام...ساعت سه صبحه به خانواده م چی بگم من به هوای خونه دوستم گفتم فردا میام حالا این موقع شب منو دمه در ببینن مصیبت به پا میشه
امیرعلی-باشه بابا.فقط شب نمیترسی تنها تو خونه؟
فرناز-نه بابا
دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزدیم ده دقیقه بعد جلو دره خونه ای که چند وقت پیش خریده بودم نگه داشتم...پیاده شدم و محمد رو انداختم رو کولم و به سمت آسانسور رفتم فرناز هم پشت سرم میومد جلو دره واحد به فرناز گفتم:
ــ کلید رو از جیب شلوارم درآر
فرناز دستشو تو جیبم کرد بعد از گشتن جیبم تو این یکی دست کرد و عاقبت دسته کلید رو بیرون آورد
فرناز-کدوم کلیده؟
امیرعلی-اونی که بالاش گرده
فرناز کلید رو از بقیه جدا کرد و درو وا کرد...محمد رو بردم تو اتاق خواب و و گذاشتم رو تخـ ـت و دوباره به هال برگشتم و بعد از خداحافظی از فرناز دوباره به سمت هتل برگشتم....درو با احتیاط باز کردم و دوباره قفلش کردم و به سمته اتاقم رفتم... ماندانا خـ ـوابیده بود کنار ماندانا دراز کشیدم دستمو گذاشتم زیر سرش و آروم تو بغـ ـلم کشیدمش...چشاشو وا کرد
ماندانا-اومدی امیرعلی؟
امیرعلی-آره عزیزم...برگشتم(چشاشو بـ ـوسیدم و ادامه دادم:)بخواب گلم....من اینجام
چشاشو بست و بیشتر تو بغـ ـلم فرو رفت دستمو انداختم دورش و محکم به خودم چسبودنم و
صبح با نور آفتاب که صورتمو با محبتی مادرانه نـ ـوازش میکرد چشامو وا کردم....ماندانا سرشو گذاشته بود رو سیـ ـنه م و موهای بلوندِ تازه زنگ شده ش روی سیـ ـنه ام پخش بود سرشو آروم گذاشتم رو بالش و خودم از رو تخـ ـت پاشدم همون لحظه ماندانا هم بیدار شد و با دیدن من اخماشو درهم کشید
امیرعلی-سلام خانوم اخمو
ماندانا با همون اخمای گره خورده گفت:
دیشب کجا بودی؟شنیدم با فرناز حرف میزدی خیلی نامردی فرنازو به من ترجیح میدی
دستشو گرفتم و گفتم:
ــ آخه فدات شم چرا بی خودی عصبی میشی دیشب محمد حالش بد بود مجبور شدم برم کمکش
ماندانا-کسه دیگه ای جز تو نبود؟میگفتی به یکی دیگه بگه
میدونستم بحث با ماندانا فایده نداره و هرچی بگم یه چی جواب میده....واسه اینکه قائله ختم به خیر شه گفتم:
ــ چشم عزیزم این دفعه یادم میمومه هروقت کسی به کمکم احتیاج داشت حواله ش کنم سر یکی دیگه
واسه اینکه بحثو عوض کنم ادامه دادم: من دارم میرم دوش بگیرم میای؟
ماندانا-آره
با هم حموم کردیم و رفتیم پایین صبحونه خوردیم و از هتل خارج شدیم و سوار ماشین شدیم
امیرعلی- ماندانا یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟
ماندانا-اوهوم...بگو
امیرعلی- تو منو واسه چی دوست داری؟
ماندانا- یعنی چی؟
امیرعلی- منظورم اینه منو واسه خودم میخوای؟
ماندانا- معلومه خره....من اگه با توام فقط واسه دل خودمه....حالا من یه چی میپرسم تو راستشو بگو
امیرعلی- چی؟
ماندانا- دیشب چی شده بود؟
امیرعلی- گفتم که محمد حالش بد بود
ماندانا-اونو نمیگم منظورم غروب بود که اومده بودی دنبالم...حالت خیلی گرفته بود!
امیرعلی- فعلا ولش کن بعدا واست میگم
ماندانا دیگه چیزی نگفت و منم رسوندمش خونه و خودم هم برگشتم.....ماشینو کنار بقیه ماشینامون پارک کردم و به سمت ساختمون راه افتادم.به محض وا کردن در چشمم خورد به همون دختره و یادم افتاد هنوز از لیلا آمارشو نگرفتم.با یه نگاه معنی دار بهم نگاه کرد و گفت:
روزتون به خیر
با تعجب به سمت پله ها رفتم
این چرا اینجوری منو نگاه میکرد
جلوی راه پله مامانم جلومو گرفت
مامان: کجا بودی دیشب؟
امیرعلی- کجا دارم باشم؟ خونه دوستم
مامان- اهان...صحیح...بعد دوستت تو خونه رژ لب میزنه گردنتو میبـ ـوسه
امیرعلی- یعنی چی؟ منظورتون چیه؟
مامان با تأسف سرش رو تکون داد و رفت رو مبل نشست
با عجله به سمت سرویس بهداشتی اون قسمت رفتم و تو آیینه بزرگش که به دیوار آویخته شده بود گردنمو نگاه کردم
امیرعلی-زیر گل بری ایشالله ماندانا....آبروم رفت....حتما همه تو هتل دیدن!!! پس بگو چرا این دختره منو اینجوری نگاه میکرد!!! با عجله با آب گردنمو پاک کردم و رفتم بالا تو اتاقم داشتم لباسامو عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد بعد زدن دکمه انسر صدای مردونه محمد تو گوشی پیچید
محمد-سلام...چه طوری رفیق؟
امیرعلی-چه سلامی؟چه علیکی؟دیشب ما رو از کار و زندگی انداختی
محمد-چه کار و زندگی هم داشتی؟بمیرم برات که ساعت دو شب واسه آسایش زن و بچت داری کار میکنی....مردای مثل تو کمن(و با صدای بلند خندید)
امیرعلی-دیشب که خوب آسایش زن ما رو گرفتی حالا باید تا یه هفته ناز بکشم....حالا چه مرگت بود که تا خرخره خورده بودی؟
محمد چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدای غمگین گفت:
ــ امیر فرناز دیشب بهم گفت میخواد بهم بزنه باهام.
امیرعلی-اینم چیزیه؟این همه دختر...این نشد یکی دیگه
محمد-یه چیزی میگی ها!!!من فرنازو دوست دارم اگه بره میمیرم
امیرعلی-حالا دردش چیه؟دیشب که خیلی نگران بود!
محمد-نمیدونم میگه تفاهم نداریم و اینجور چیزا ولی فکر کنم یکی بهتر پیدا کرده
امیرعلی-خاک تو سر بی لیاقتش کی از تو بهتر؟
محمد-امیر من باید برم...فعلا بای
وقتی گوشی رو قطع کردم به اتاق لیلا رفتم تا در مورد تازه وارد اطلاعات کسب کنم...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ


 
سپاس شده توسط:
#5
به سمت اتاق لیلا رفتم...پشت دره اتاقش ایستادم و چند ضربه به در زدم و بعد از اینکه لیلا گفت بیا تو داخل شدم
لیلا-به به چه عجب از این ورا؟بلخره یادت افتاد یه خواهری داری!!
امیرعلی-خوب عزیزم سرم شلوغه اگه الآن به منشیم بگی یه وقت ملاقات دو ماهه دیگه اونم چون خواهرمی با پارتی بازی بهت میدم
لیلا-یواش برو نخوری زمین!!
امیرعلی-نترس ترمز دستی رو خوابوندم(اینو دوست پسـ ـرم میگه...از خودم درنیاوردم)
لیلا-حالا چی شده شما اومدی سراغی از ما گرفتی؟
امیرعلی-اومدم یه حالی بپرسم.فینگیل کو؟؟؟خودت خوبی؟
لیلا-واسه بار هزارم میگم نگو فینگیل...تو اتاقش خوابیده.امیر مطمئنی فقط واسه احوال پرسی اومدی؟خودتی داداش من!کارتو بگو....تو اهل احوال پرسی نیستی....کی اومدی حالی از ما بپرسی که بار دومت باشه؟نه میگی ما مردیم زنده ایم تو این خونه فقط میای حموم میکنی،میخوابی،لباس عوض میکنی ما هم که تو این خونه ادم نیستیم یه گوشه چشمی به ما نگاه کنی.
امیرعلی-چی کار کنم؟حالم از این خونه و خدمتکاراش بهم میخوره...وقتی میام خونه انگار میام شکنجه گاه....تو خونه ای که ادم احساس راحتی نکنه هرچی کمتر توش باشه بهتره!
لیلا-میدونم....درکت میکنم امیرجان ولی ما چه گناهی کردیم؟ما تو این خانواده به دنیا اومدیم تو این صنف این چیزا عادیه فکر میکنی من خیلی خوشم میاد هر روز تو چش پدر و مادری نگاه کنم که باعث بدبختی من شدن و بچه مو بی پدر کردن؟؟هر دفعه که سارا رو میبینم دلم میخواد بمیرم جیگرم واسه بچم کباب میشه که به خاطر خودخواهی پدربزرگ و مادریزگش باید بی پدر بزرگ شه....هربارم که میگم،مامان میگه چه فرقی میکنه واسه این بچه؟همه چی که واسش تکمیله اتاق خوب لباسِ خوب زندگیِ خوب....مامان خیال میکنه پدر واسه بچه همش مفهموم پول رو داره دلم میخواست اگه خودم از نعمت مهر پدری محروم بودم بچه م پدر خوبی داشته باشه
امیرعلی-مشکل بابا مامان همینه همش به مادیات توجه میکنن یه ذره پیش خودشون نمیگن پس معنویات تکلیفش چی میشه؟ما چیمون شبیه بقیه خانواده هاست؟نه صفایی نه صمیمتی!عید به عید یه دفعه صورت ما رو میبـ ـوسن....ولش کن بابا هرچی بیشتر بگیم بیشتر اذیت میشیم....اینقدر حرف زدیم یادم رفت واسه چی اومده بودم....
اولا تو به من بگو چرا به من نگفتی خدمتکار جدید آوردی؟
لیلا-خوب تو نبودی....یهویی شد
امیرعلی-حالا اینو از کجا پیدا کردی؟ما که خدمتکار نمیخواستیم!اصلا اسمش چیه؟خانواده ش کجان؟
لیلا-بابا یکی یکی...داستانش درازه
چند روز پیش سارا رو با زهرا(خدمتکارمون)بردیم پارک منم رو یه نمیکت نشسته بودم مجله میخوندم که دیدم زهرا سراسیمه اومد که خانوم کوچیک سارا گم شده!
خلاصه کلی دنبالش گشتیم تا اینکه یه گوشه پارک رو یه نیمکت دیدمش کنار یه دختر نشسته اونم واسش کلی چیپس و پفک و خوراکی خریده با دو خودمو بهش رسوندمو سارا رو از رو نیمکت بلند کردم و محکم بغـ ـلش کردم و بعد با صدای بلند با دختره دعوا کردم....یه لحظه فکر کردم سارا رو دزدیه...خلاصه بعد از کلی داد و بیداد وقتی آروم شدم دختره گفت داشته از پارک خارج میشده که دیده سارا پشت یه نیمکت رو زمین نشسته داره گریه میکنه رفته سراغش دیده خورده زمین پاش زخمی شده بعدم هرچی نگاه کرده منو پیدا نکرده اوم سارا رو برده پاشو شسته بعدم چسب زخم زده ولی از اونجایی که سارا بهونه منو میگرفته و گریه میکرده واسه آروم کردنش واسش خوراکی خریده بعدشم که من پیدام شده....خلاصه کلی شرمنده شدم و ازش عذرخواهی کردم بعدم به یه قهوه دعوت کردم وقتی اومد خونه موقع قهوه خوردن واسم تعریف کرد میخواسته ادامه تحصیل بده ولی باباش نمیذاشته اصرار کرده که یا ازدواج میکنه یا از این خونه میره اونم اومده با یکی از دوستاش هم خونه شده تا واسه کنکور درس بخونه ولی واسه اینکه خونه رو با دوستش شریک شه و خرجشو درآره دنبال کار بوده من یکم موندم بعد با احتیاط واسه اینکه یه وقت بهش برنخوره بهش پیشنهاد دادم باید اینجا کار کنه هم جا داره هم اینجوری خرجش درمیاد...اونم قبول کرد...الآن هم پرستار ساراست هم بعضی از کارای خونه رو بهش محول کردن
امیرعلی-واقعا که لیلا!!!!مگه اینجا یتیم خونه ست؟هرکی از راه رسید باید دستشو بگیری بیاری اینجا؟از کجا بهش مطمئنی؟
لیلا-من بهش اطمینان دارم....اگه آدم بدی بود سارا رو برمیداشت در میرفت!میدونی با فروختن سارا به اینایی که بچه دار نمیشن چه پولی دستش میومد این همه هم محتاج پول بود یا مثلا اعضای بدنه بچمو میفروخت یا همونجا ولش میکرد میگفت به من چه!
امیرعلی-حالا با این همه کار کی وقت میکنه درس بخونه؟
لیلا-خودش میگفت میرسه درساشم بخونه
امیرعلی-عجب!!!! حالا اسمش چیه؟
لیلا-محبوبه
امیرعلی-ایش چه اسمی!!!مال ده قرن پیشه(بچه ها من خودم عاشق اسمه محبوبه ام هاااا این واسه داستان یکم لازم بود)
لیلا-به این قشنگی...تو به اسمش چی کار داری؟
بلند شدم و به طرف در رفتم و در همون حال رو به لیلا گفتم:
ــ در هر صورت من میگم نباید اینقدر زود بهش اطمینان میکردی....از ما گفتن بود...خداحافظ
به سمت اتاقم رفتم به محض اینکه درو وا کردم همون دختره که حالا میدونم اسمش محبوبه ست رو دیدم اخمامو تو هم کشیدم و با صدای نسبتا بلند گفتم:
ــ تو توی اتاق من چی کار میکنی؟
محبوبه-خانوم قنبری(همون ملیحه خانوم که خدمتکارا خانوم قنبری صداش میزنن)به من گفتن اتاق رو مرتب کنم
امیرعلی-خیلی خوب....بسه دیگه...از این به بعد یادت باشه وقتی من خونه م تو اتاق من حق نداری بیای....خانوم قنبری که اینو میدونه چرا تو رو فرستاده من نمیدونم!
محبوبه بی هیچ حرفی رفت بیرون منم لباسامو عوض کردم ولی هرچی چش چرخوندم سوئیچمو ندیدم تمام اتاق رو زیر و رو کردم ولی نبود که نبود با خودم گفتم (غلط نکنم کار این دختره ست.اتاقمو مرتب کرده سوئیچ رو گم کرده)با این افکار درو وا کردم و با صدای خیلی بلند که بی شباهت به عربده نبود محبوبه رو صدا کردم....در عرض چند ثانیه همه اهل خونه ریختن جلو در اتاقم ملیحه خانوم که نگرانی از صداش پیدا بود رو به من پرسید:
ــ چی شده آقازاده؟اتفاقی افتاده؟
امیرعلی-این دختره محبوبه کجاست؟
مادرم مجال پاسخوگویی رو به ملیجه نداد و با اوقات تلخی از من پرسید:
ــ چه خبرته امیر؟خونه رو گذاشتی رو سرت....مگه اینجا چال میدونه اینجور نعره میکشی؟
همین لحظه محبوبه هم رسید و برخلاف من با آرامش پرسید:
ــ اتفاقی افتاده؟منو صدا زدید؟
امیرعلی-بله....سوئیچ منو چی کار کردی؟
محبوبه-من سوئیچی ندیدم
مچ دستشو کشیدم و دنبال خودم کشیدم تو اتاق و درم بروی همه بستم و با عصبانیت بهش گفتم:
ــ این اتاقو تو تمیز کردی یا نه؟
محبوبه-بله
امیرعلی-پس سوئیچم کو؟
محبوبه-من که گفتم سو
وسط حرفش پریدم و گفتم:
ــ یه بار گفتی شنیدم ولی غیب که نشده(و با صدای بلندتری تکرار کردم)شدهههه؟؟؟اصلا کی به تو گفت اتاق منو مرتب کنی؟هااااان؟؟
به سمت اتاق لباسام رفتم و هرچی لباس تو کمداش بود ریختم وسط اتاق و با صدای بلند گفتم:
ــ حالا که همه اینا رو مرتب کردی میفهمی وقتی داری تو این خونه کار میکنی حواستو جمع کنی
بعد از ریختن همه لباسام که شاید بیش از 200 دست پیرهن و تیشرت و شلوار و کروات و کت شلوار بود به طرف تخـ ـتم رفتم و رو تخـ ـتی رو برداشتم و انداختم زمین همه کتابای تو کتاب خونه مو ریختم پایین و کشوهای میز تحریرمم همین طور....بعد از اینکه همه اتاق رو بهم ریختم با عصبانیت سوئیچ یه ماشین دیگه رو برداشتم و به سمت محبوبه رفتم و گفتم:
ــ تنبیه تو میشه تمیز کردن کل این اتاق تا شب...فهمیدی؟
منتظر جواب نشدم و به طرف در رفتم....همه پشت دره اتاقم وایساده بودن و به محض دیدن وضع اتاق از تعجب یه قدم به عقب رفتن... با تحکم رو به بقیه گفتم:
ــ کسی حق نداره بهش کمک کنه
مادرم و لیلا به دنبال من از پله ها پایین اومدن با صدای فریاد مامان ایستادم و برگشتم سمتشون
مامان-هیچ معلومه چه مرگته؟این دیوونه بازی ها چیه در آوردی؟
امیرعلی-من نمیدونم مامان این سوئیچ باید تا شب پیدا شه وگرنه من میدونم و این دختره
مامان-خوب چه کاریه؟اخراجش میکنیم دیگه چرا دل و روده اتاق رو بیرون ریختی؟
لیلا-ماااااااامان!!!!!!!! یعنی چی اخراجش میکنیم؟گناه داره
امیرعلی-اَه لیلا این دلسوزی تو پدر ما رو درآورده...سوئیچ ماشین 250 میلیونی من گم شده تو میگی گناه داره؟
مامان- خب حالا مگه چی شده؟؟؟سوییچ ژاپاس رو بردار!!!
امیرعلی- مادر من بحث سر مسئولیت پذیریه! در ضمن از کجا معلوم که شب شبونه میخواسته ماشین رو بدزده؟؟؟
راه افتادم برم که باز با صدای مامان برگشتم
مامان-حالا کجا داری میری؟
امیرعلی-قبرستون
بدون درنگ از ساختمون خارج شدم و بی ام و مشکیمو از پارکینگ درآوردم و به سمت خونه آرش رفتم...باز مثل اون دفعه خدمتکارشون درو واکرد یه راست رفتم اتاقش
آرش-بهههههه داش امیر!!!!!چه عجب چشمون به جمال شما منور شد!علیک سلام!
امیرعلی-سلام....آرش دست از مسخره بازی بردار حوصله ندارم
آرش-چیه؟باز چه مرگته لنگ و پاچه میگیری؟؟؟؟؟؟
ماجرای دیشب و ماندانا و محمد و فرناز و محبوبه رو واسش همه رو تعریف کردم
آرش-بابا فکم اومد پایین....چه دوشبه اکتیو شدی!!!!همین دیروز غروب تا حالا که همو دیدیم کله شهر ویران شد....
امیرعلی-واقعا این دو روز خیلی نحس بود....همش از برکات وجود مانداناست...فکر کنم دیشب راضی نبود حلالم نکرد
آرش-حالا واقعا میخوای چی کارش کنی؟
امیرعلی-دیگه شروع کردم تمومش میکنم...ماندانا باید منو واسه خودم بخواد(بعد از چند ثانیه سکوت ادامه دادم) ولی ته دلم از زندگی باهاش راضی نیست....با اینکه خیلی خیلی دوسش دارم ولی میدونم زندگی با ماندانا شبیه زندگیم با پدر مادرمه
آرش-نمیدونم چی بگم!این دخترا قابل پیش بینی نیستن....همین فرناز کی فکرشو میکرد محمد رو قال بذاره؟
امیرعلی-ولش کن....عقل نداره دیگه....میای بریم بیرون دور بزنیم؟
آرش-اوکی
تا شب با آرش تو خیابونا چرخیدیم....نصفه شب رسیدم خونه همه خواب بودن خدمتکارا هم به ساختمون خودشون که پشت ساختمون ما قرار داشت برگشته بودن....آروم از پله ها بالا رفتم و دره اتاقمو وا کردم از چیزی که دیدم شاخ درآوردم....همه اتاق مثل روز اولش وحتی تمیز تر از اولش بود و محبوبه هم همون وسط اتاق بین دو سه دست لباس که هنوز رو زمین بود خوابش برده بود....یه لحظه دلم واسش سوخت... خواستم بیدارش کنم ولی با اون همه کاری که رو سرش ریخته بودم دلم نیومد فکر کردم بغـ ـلش کنم مثل این فیلم خارجی ها ببرمش تو اتاقش ولی خوب ممکن بود تو ساختمونِ خدمتکارا کسی بیدار باشه ببینه ضایع بازی شه...تو اتاقم که نمیشد دوتا باهم بخوابیم چون صد در صد بدش میومد بعد صبح جیغ و ویغ میکرد بازم ضایع میشد با احتیاط بلندش کردم و گذاشتمش رو تخـ ـتم...خواستم روسریشو درآرم ولی گفتم شاید ناراحت شه.....بعد از کوک کردن ساعت واسش که زود بیدار شه و نوشتن یه نامه البته با یه دروغ مصلحتی توش واسه اینکه پررو نشه بیرون رفتم
«تو اتاقم خوابت برده بود هرچی صدات کردم بیدار نشدی من رفتم یه اتاق دیگه بخوابم ولی واسه اینکه صبح کسی نیاد تو اتاق تو رو نبینه ساعت رو زنگ گذاشتم زود بیدار شی درم قفل کردم.کلید ژاپاس تو کشو میز تحریرمه...سعی کن زود از اتاق بری بیرون»
بعد از قفل کردن در به اتاق مهمان رفتم و به محض اینکه سرم به بالش رسید خوابم برد صبح با آقتاب شدیدی که تو صورتم میخورد از خواب پاشدم...کورمال کورمال ساعت مچیم رو پیدا کردم و با نگاه به ساعت خواب از سرم پرید....ساعت از 11 گذشته بود تند تند لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون...تو راهرو با ملیحه خانوم برخورد کردم
ملیحه-صبح به خیر آقازاده....شما خونه بودید؟من واسه سرو صبحانه اومدم اتاقتون ولی نبودید
امیرعلی-فکر کردم اتاق بهم ریخته ست رفتم اتاق مهمان خوابیدم
ملیحه-صبح که من رفتم اتاق مرتب بود.
امیرعلی-شما کمکش کردید؟
ملیحه-ما خواستیم کمک کنیم ولی خودش نذاشت
تو همین لحظه ثریا یکی دیگه از خدمتکارامون منو صدا کرد و به مکالمه منو ملیحه پایان داد
ثریا:آقازاده من همین الآن که داشتم سرویس پایین رو میشستم سوئیچ شما رو روی میز توالت دستشویی پیدا کردم(و سوئیچ رو به سمت من گرفت)با تعجب سوئیچ رو گرفتم و با خودم فکر کردم سوئیچ من تو سرویس پایین چی میکرد؟یه دفعه یادم اومد دیروز که از هتل برگشتم واسه پاک کردن رژ ماندانا که رو گردنم بود به سرویس پایین رفتم....احتمالا همون لحظه اونجا جا گذاشتمش!!!! از خحالت آب شدم....دلم میخواست اون لحظه از رو زمین محو شم...ملیحه خانوم با یه لحن سرزنش بار رو به من گفت:
ــ خوب به سلامتی سوئیچتونم پیدا شد.
واقعا نمیدونستم اون لحظه چی کار کنم با عجله پایین رفتم و به دنبال محبوبه یه دور سالن پایین رو از نظر گذروندم ولی پیداش نکردم....ملیحه خانوم که متوجه شده بود دنبال محبوبه ام گفت:
ــ اگه دنبال محبوبه هستید با سارا خانوم تو ساختمون پشتی هستند
امیرعلی-با سارا؟؟؟؟؟؟؟
ملیحه-بله....از خانوم کوچیک اجازه گرفتن بردنش اتاق خودشون
به طرف ساختمون پشتی رفتم.وارد ساختمون شدم ولی نمیدونستم کدوم اتاق مربوط به محبوبه ست ولی از صدای آهنگی که میومد به سمت طبقه بالا رفتم.پشت در اتاقی که صدا ازش میومد ایستادم و ناخودآگاه به صدای آهنگ که محبوبه هم باهاش همخونی میکرد گوش دادم

می خوام که دل به دریا بزنم یه سیـ ـنه حرفو یکجا بزنم
چرا کسی نمیگه به من عشق و امیدم به کجا رفته

شبا اگه که تنها بمونم با غصه ها تو دنیا بمونم
به کی آخه می تونه بگه اون که پشیمونه چرا رفته

از تعجب چشام چهارتا شد....دختری اونم تو این سن همچین آهنگی رو گوش بده واسم خیلی عجیب بود....ماندانا که اصلا این سبک آهنگا رو هرجا میشنید قیافه ش تو هم میرفت اون عاشق آهنگای رپ بود ولی این دختر درست برعکس بود
خواستم در بزنم ولی باز مجذوب صدای محبوبه شدم و پشت در به صدای دلنشینش گوش دادم

فردا دوباره پاییز میشه باز
دلم زغصه لبریز میشه باز

ای آسمون بهش بگو که پشیمون میشی
به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی

با صدای سارا به خودم اومدم و در زدم که محبوبه با صدای بلند گفت:
ــ داشتم میاوردمش لیلا جون
از پشت در آروم گفتم:
ــ محبوبه خانوم منم امیرعلی
بعد از چند لحظه که احتمالا به گذاشتن روسری گذشت در حالی که سارا رو تو بغـ ـلش داشت درو واکرد
محبوبه-بله؟امری بود؟
امیرعلی-ببخشید....اومدم بابت رفتار دیروزم عذرخواهی کنم دیروز خیلی زود قضاوت کردم واقعا معذرت میخوام
محبوبه یه لبخند زد و گفت:
ــ نیازی به عذرخواهی نیست....من وظیفه مو انجام دادم
امیرعلی- بابت اینکه با اون لحن باهاتون حرف زدم واقعا شرمنده م
محبوبه-دشمنتون شرمنده....عیب نداره...همین که اونقدر مَردین که به اشتباه خودتون اعتراف کردین خودش خیلی مهمه....منم دیروز نباید بی اجازه اتاقتون رو مرتب میکردم منو ببخشید...حالا که همه چی تموم شد....بهتره فراموش کنید
امیرعلی-پس بخشیدید؟
محبوبه یه لبخند به روم زد که مهر تأیید به روی حرفم بود منم با خیال راحت سارا رو که تو بغـ ـل محبوبه دست و پا میزد گرفتم و همون طور که تو بغـ ـلم فشارش میدادم گفتم:
ــ حال فینگیل دایی چه طوره؟؟؟ای قربونت بشه دایی!
سارا رو بغـ ـل کردم و به طرف ساختمون رفتم


 
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بهار یک نگاه | اکرم گودرزی v.a.y 36 2,014 ۰۵-۰۶-۹۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان نگاه مبهم تو | Tikooli nika_beny 7 378 ۰۹-۰۵-۹۴، ۱۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: nika_beny
  رمان طلايه | نگاه عدل پرور v.a.y 69 4,700 ۱۶-۰۴-۹۴، ۱۰:۵۹ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان معصومیت یک نگاه | نیــــــــروانا sadaf 71 5,564 ۲۶-۱۱-۹۳، ۰۹:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  رمان چه کرد با من ان نگاه شیرین|س.ر N!rvana 192 10,252 ۲۵-۱۰-۹۳، ۰۴:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: N!rvana
  رمان تصویری از نگاه تو | ژیوار sadaf 68 7,836 ۲۳-۱۰-۹۳، ۰۸:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان آرامش نگاه تو | نیایش... sadaf 76 6,493 ۰۵-۱۰-۹۳، ۰۳:۵۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  راز نگاه | شاذه .RaHa. 40 3,573 ۳۰-۰۴-۹۳، ۰۳:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  رمان اولین نگاه | mona..scorpio ملکه برفی 57 5,216 ۱۴-۰۴-۹۳، ۰۸:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان قلب مهربان | نگاه sadaf 44 6,869 ۰۴-۰۶-۹۲، ۰۵:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sanam bano (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، saida (۲۴-۰۵-۹۴, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، parbaneh (۱۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۹ ق.ظ)، مژدده (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، بهار۶۰ (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، هرچی (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، االهه (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، Meno (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، صدیفه (۰۵-۱۱-۹۵, ۰۱:۲۹ ب.ظ)، شهر آشوب (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۰ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، گلمن (۰۷-۱۰-۹۵, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، Iliiiiia (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، anyone (۰۴-۱۱-۹۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، pari daryai (۰۵-۰۷-۹۶, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۲۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان