ای کاش تو بودی و... | ...nastaran...
زمان کنونی: ۲۹-۰۴-۹۷، ۰۳:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ...nastaran...
آخرین ارسال: ...nastaran...
پاسخ 8
بازدید 1393

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ای کاش تو بودی و... | ...nastaran...
#1
Smile 
در گرمای طاقت فرسای تابستان دختری سیاه پوش جلوی درب بزرگ باغی ایستاده و با وجدان خود در جنگ بود.گویی صدایی از درون به او میگفت:چرا اومدی؟مگر او همان کسی نیست که سیزده سال پیش تو را در میان بدبختی رها کرد و رفت؟برگرد... اینجا جای تو نیست.
اما دختر مصمم بود به خود نهیب زد:امکان نداره برگردم...بسه هر چقدر عذاب کشیدم در ضمن من راه دیگه ای ندارم...همه ی پل های پشت سرم رو خراب خراب کردم.
چادرش را روی سر مرتب کرد و زنگ در را به صدا در آورد.پس از چند ثانیه صدای زنی از سوی آیفون برخاست:بفرمایید؟
دختر با صدایی لرزان گفت:سلام ببخشید خانم افشار.هستن؟
زن گفت:نخیر نیستن شما؟
-من...من آشناشون هستم.شما میدونی کی میان؟
-نه...حالا شما بفرمایید داخل تا خانم بیاد.
و قبل از آنکه دختر فرصت صحبت کردن پیدا کند در باز شد.او با تردید وارد شد و به سوی عمارت بزرگی که در میان باغ بود رفت.جلوی درب خانه زنی میانسال با پیشبند آشپزخانه به استقبالش آمد و او را داخل برد.داخل خانه آنقدر زیبا بود که دختر محو آنهمه زیبایی و تجملات شد و حرف پیشخدمت را نشنید و با حواس پرتی گفت:بله؟چیزی گفتین؟
پیشخدمت:گفتم شما از اقوام خانم افشار هستین؟آخه بهتون نمیاد از دوستانشون باشید...
-بله...از اقوام خیلی خیلی نزدیک...
پیشخدمت او را تنها گذاشت و در عین حال با خود فکر کرد:این دیگه کیه؟با این تیپ و قیافه اصلا بهش نمیخوره با خانواده ی افشار سلام و علیک داشته باشه چه برسه به اینکه از اقوام خیلی خیلی نزدیک باشه.
پیشخدمت با لیوانی آبمیوه خنک بازگشت و در حالی که به آن مهمان ناخوانده خیره شده بود گفت:شما چقدر شبیه آقا پوریا هستنید...پسر خانم افشار.
دختر با شنیدن نام پوریا به فکر فرو رفت...او خیلی خوش شانس تر از او بود...او قطعا خیلی خیلی خوش شانس تر از او بود.
ساعتی بعد صدای کشیده شدن لاستیک اتومبیل به گوش رسید و اظطراب او را دو چندان نمود.لحظاتی بعد زنی زیبا و خوش تیپ وارد شد و با صدایی بلند گفت:محبوبه...یه لیوان آب خنک بیار که مردم از گرما...
و ناگهان بر گشت و با دیدن دختری بیگانه به او خیره شد ...دختر خیره به چشمان زن گفت:شما فرشته افشار هستین؟
-بله...و شما...؟
دختر-شما منو به یاد نمیارید؟
در این لحظه پیشخدمت که محبوبه نام داشت وارد شد و گفت:سلام خانم...مهمون دارید.
فرشته-اینو متوجه شدم اما ایشون رو به جا نمیارم...
محبوبه-ایشون گفتن که از اقوام خیلی خیلی نزدیک هستن....خب اگه با من کاری ندارید من میرم...
فرشته سری تکان داد و به آن دختر خیره شد.دختر تردید را کنار گذاشت و گفت:من...من اینجا اومدم تا با مادرم آشنا بشم...وشما مادر من هستین.
فرشته دقیقه ای مات و مبهوت به او خیره شد.گذشته ای که همیشه از آن فرار میکرد مانند نواری از جلوی چشمانش گذشت.
او در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده و بزرگ شده بود اما عاشق معلم فلوت فقیر خود شده و با او ازدواج کرده بود.به همراه این ازدواج از خانواده طرد شده و تن به زندگی حقیرانه با مردی داده بود که نه تنها از لحاظ مالی بلکه از لحاظ فرهنگی نیز تفاوت فاحشی با او داشت...اما فرشته زمانی متوجه این تفاوت ها شد که تب و تاب عشقش فروکش کرده بود...البته این نیز زمانی بود فرزندان دو قلو و سه ساله ای به نام های پریسا و پوریا در آغـ ـوش داشت.او طلاق گرفت و به آغـ ـوش خانواده بازگشت اما هرگز دخترش را پیدا نکرده بود...شوهر سابقش او را برای همیشه از او دور کرد.پس از این تجربه ی تلخ فرشته هرگز تن به ازدواج دیگری نداده و تمام توجه خود را معطوف پسرش نموده بود.
پریسا که واکنشی از جانب مادرش ندید تصمیم به رفتن گرفت اما در لحظه ای که از جا بلند شد فرشته به خود آمد و گفت:پریسا...واقعا خودتی؟
فرشته که سال ها چنین لحظه ای را آرزو میکرد اکنون با آن روبهرو شده و از حرکت باز مانده بود.باورش نمیشد این دختر زیبا که سیزده سال او را ندیده بود دختر خودش باشد.لحظاتی او را برانداز کرد و سپس به طور ناگهانی جگر گوشه اش را در آغـ ـوش کشید.آنقدر خوش حال و بهت زده بود که بی اختیار اشک میریخت...
ساعتی بعد هنگامی که اندکی از هیجان و بهت زدگی او فروکش کرد با نگاهی به سر و وضع پریسا گفت:حتما فکر میکنی من از قصد تو رو با خودم نبردم نه؟در حلیکه پدرت تو رو از من دور کرد...من ...من سعی کردم پیدات کنم اما نتونستم.میدونم خیلی بهت بد گذشته که با اون آدم کوته فکر و فقیر زندگی کنی اما از حالا به بعد اجازه نخواهم داد سختی بکشی.
پریسا-من واقعا درک نمیکنم که چرا با آدمی که اینهمه با هم فرق داشتین ازدواج کردی...
فرشته-خودم هم نمیدونم...شاید عشق چشمامو کور کرده بود و شاید هم از لج بازی با پدرم بود.پدرم میخواست که من با پسر شریکش ازدواج کنم چون خیلی ثروت داشت.اما اون پسر ده سال از من بزرگتر بود و نصف صورتش در اثر سوختگی به حدی زشت بود که به زور میشد نگاهش کرد.بگذریم....چه طور اینجا رو پیدا کردی؟
پریسا-آدرس این خونه رو توی یک دفتر خیلی قدیمی در انباری خونه مون پیدا کردم.امیدوار بودم از اینجا نرفته باشین...در واقع با ترک خانه بزرگترین ریسک زندگی -ام را انجام دادم اما حتی اگر شما را پیدا نمیکردم هرگز به آن خانه بازنمیگشتم.زندگی درآنجا از مرگ بدتر است.دیگه طاقت کتک خوردن ندارم.
در اینجا پریسا به گریه افتاد و فرشته با تاثر گفت:کی؟پدرت تو رو کتک زد؟امکان نداره...اون که اصلا دست بزن نداشت...
پریسا-نه...وقتی هشت سالم بود با کس دیگری ازدواج کرد .اون زن بچه دار نمیشد و از من متنفر بود...پدر چندین بار سر این مساله با او حسابی دعوا کرد اما کو گوش شنوا؟
فرشته با خشم گفت:نشونشون میدم دنیا دست کیه...با وکیل تماس میگیرم.بعدش از پدرت و اون زن شکایت میکنم.
پریسا-نه...خواهش میکنم کاری نکنید که به پدر ضربه ای وارد بشه.اون خودش هم دل خوشی از همسرش نداره و فقط برای این تحملش میکنه چون که به کمکش احتیاج داره..
اون چند وقت پیش سکته کرد و فلج شد...بنابراین شکایت شما دردی دوا نمیکنه بلکه به درد ها اضافه میکنه...
فرشته-چه ربطی داره داره؟اگر اون رو طلاق میداد تو میتونستی از اون نگهداری کنی...پس چرا؟...
پریسا-درسته ولی قرار بود من با پسر یکی از دوستان پدر به زور ازدواج کنم...پس در اون صورت فقط خودش میموند و...
فرشته که از تعجب چشمانش گرد شده بود گفت:چی؟شوهر دادن یه دختر هیفده-هیجده ساله؟اونم به زور؟این کارا از احمد بعیده...مرتیکه پاک عقلش رو از دست داده.
فرشته به این نتیجه رسید که نباید بیش از این از دختر بیچاره بازجویی کند.پس گفت:وای عزیزم ببخشید...من نباید اذیتت میکردم.حالا اگه دوست داری بیا بریم یه دست لباس بهت بدم و یه اتاق برات در نظر بگیرم.چطوره؟
پریسا با لبخند گفت :عالیه...خیلی ممنون.
فرشته پریسا را بلند کرد و با هم به طبقه ی بالا رفتند.او را به اتاقی بزرگ برد و گفت:
فعلا میتونی اینجا بمونی...بعدا هر طور خواستی با سلیقه ی خودت و به کمک طراح درستش میکنی...یا اگه خواستی یه اتاق دیگه انتخاب کن.
پریسا با ذوق نگاهی به اتاق انداخت.در دکور اتاق از ترکیب سفید و یاسی استفاده شده بود.تخـ ـت و کمد سفید به همراه روتخـ ـتی و پرده ی یاسی به حدی مورد پسند پریسا قرار گرفته بود که بی اختیار گفت:خیلی زیباست...
فرشته-خوش حالم که خوشت اومده...این اتاق خیلی دلبازه...یه بالکن هم داره.
پریسا کنار در بالکن رفت در آنجا میزسفید گردی به همراه دو صندلی وجود داشت که رو میزی یاسی و کوسن هایی به همان رنگ آن ها را زینت میبخشید.
فرشته در حالی که حوله ای بدستش میداد گفت:تو برو یه دوش بگیر...منم میرم بگردم تا بلکه از بین لباسا یه چیزی مناسب تو پیدا بشه.
پریسا پیش از آنکه فرشته اتاق را ترک کند گفت:یه سوال بپرسم اشکال داره؟
فرشته-نه عزیزم چه اشکالی داره بپرس.
پریسا-پوریا نیست؟
فرشته-پوریا این ساعت دانشگاهه...شب میاد میبینین همدیگرو.حتما از دیدنت خیلی خوش حال میشه.
پریسا داخل حمـ ـام به سرنوشتش فکر میکرد:یعنی اینجا خوشبخت میشم؟
ندایی از درونش فریاد زد:معلومه که میشی...اینجا همه چیز هست.یه مادر که با تو مهربونه-یه خونه ی بزرگ که فقط تو فیلما و رویاهات میدیدی-امکان ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه و مهم تر از همه پول...تو تز حالا به بعد عضوی از این خانواده هستی...پس تو هم خیلی پولداری...باورت میشه؟
زیر لب گفت:باورم میشه...
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#2
وقتی به اتاق بازگشت اثری از لباس های قبلی اش نیافت.به جای آن لباس دیگری روی تخـ ـتش دید لباسی که حتی نمیدانست چطور باید آن را به تن کند!
سرانجام پس از کلی کلنجار رفتن توانست آن را بپوشد.روبه روی آینه قدی اتاق ایستاد و از دیدن آنچه بر تن داشت با خود گفت:این دیگه چیه؟چرا اینقدر بازه؟انگار پارچه کم آوردن...
لباس پیراهن بلند مشکی رنگی بود که تا روی ساق پا را پوشش میداد.اما بالاتنه ی آن به حدی باز بود که پریسا خجالت میکشید با آن از اتاق خارج شود.بالای لباس تنها با دو بند به پشت کردن متصل میشد و پشت او تا کمـ ـر باز بود.
پس از چند دقیقه سهل انگاری نزد مادرش رفت و گفت:لباسای قبلیم...نبود.
فرشته با قیافه ای حق به جانب گفت:نکنه انتظار داشتی اونارو نگه دارم؟اصلا دلم نمیخواد با اون رخت و لباس رنگ و رو رفته و درخور امل ها بگردی.نگران نباش عزیزم...خیلی خیلی بهتر از اونارو برات میگیرم.
سپس با صدای بلند گفت:محبوبه...اسفند دود کن چشم نخوره دختر خوشگلم.
محبوبه و فرشته تا دقائقی از زیباییش تعریف و تمجید نمودند و سرانجام او تنها ماند.وقتی به خود آمد فرشته رفته بود پس تصمیم گرفت قدر یخانه را بگردد.خانه شامل سه طبقه و باقی بزرگ میشد.همه جا را به دقت گشت تا در طبقه ی آخر به اتاق پوریا برخورد.از شلوغی و عکس های او به همراه دوستانش کاملا مشخص بود که اتاق اوست.به عکسش خیره شد.کاملا مانند او بود.چشمانی درشت و آبی رنگ...موهایی بور و پوستی سفید.جالب بود...حتی فرم لبـ ـهایش نیز مانند او بود.
به یاد آورد که نامادری اش همیشه چهره اش را به باد انتقاد میگرفت.میگفت قیافه ی گوشتلخی دارد و هیچ چنگی به دل نمیزند.درحالی که همه حسرت چهره ی زیبا و حرکات لوندش را میخوردند.
به اتاقش باز گشت و در بالکن به انتظار آمدن پوریا نشست.ساعت از 9 گذشته بود که ماشین لوکسش از دور هویدا شد.پریسا با دیدنش ناخود آگاه سوتی کشید.در گذشته دوستانش به دور مجله ی ماشین جمع میشدند و طوری به آن خیره میشدند که گویی رویایی دست نیافتنی بود.زیر لب گفت:اسمش چی بود؟لیموزین؟نه نه...آها... لامبورگینی بود اسمش.
وقتی به خود آمد پوریا ار دید که سر بلند کرده و به او خیره شده.سریع به داخل اتاق رفت.از اینکه او را با چنین لباسی دیده بود معذب بود.اما چاره چه بود؟باید خود را با این زندگی وفق میداد.از اتاق بیرون رفت و کنار فرشته نشست.در آن لحظه صدای پوریا در خانه طنین انداخت:مامان...کجایی؟
فرشته او را نزد خود فراخواند.پوریا در حالی که وارد میشد گفت:راستی...یه دختر تو بالکن طبقه دوم...
و در میان حرفش با دیدن پرسا ساکت شد.فرشته گفت:سلام.پوریا میدونی این خانم خوشگل کیه؟پریسا...یوسف گمگشته ی ما...خواهری که تو سال ها ازش دور بودی.
پوریا جا خورده بود...اصلا انتظارش را نداشت تا این حد ناگهانی با او مواجه شود.
با من من گفت:من...همیشه به عکسای بچه گیمون نگاه میکردم ...اما خیلی عوض شدی...
پریسا با لبخند گفت:مگه تو نشدی؟
پوریا خواهرش را در آغـ ـوش گرفت و گفت:نمیدونی از دیدن دوباره ات چقدر خوش حال شدم.بهتر از این نمیشه.
فرشته گفت-خوب پس بزار یه خبر خوب دیگه بهت بدم.پریسا از این به بعد با ما زندگی میکنه.
پوریا-عالیه...
شام آن شب در میان خنده ها و مرور خاطرات گذشته به پایان رسید.پس از شام پوریا دست به دور کمـ ـر خواهرش انداخته و با او صحبت میکرد که ناگهان گفت:پریسا...کمـ ـرت چقدر برجستگی داره...
و با دیدن کمـ ـرش که سرشار از آثار ضرب و شتم بود گفت:تو کتک خوردی؟
پریسا سرش را به علامت مثبت تکان داد.پوریا با دلسوزی گفت:چرا پشتت این شکلی شده؟با چی زدنت؟با شلاق؟
پریسا با بغض گفت:نه...با شلنگ گاز...
پوریا با چشمانی که از فرط تعجب درشت شده بود گفت:چی؟کدوم بی رحمی...
پریسا-من به هر دلیلی تو خونه پدر کتک میخوردم...اگه به خاطر اینا نبود هیچوقت از خونه فرار نمیکردم.
فرشته به پوریا اشاره کرد تا دیگر این موضوع را کش ندهد.پریسا روحی آزرده تر از جسمش داشت و این موضوع به روانی در حالات و رفتار هایش آشکار بود.
او آن شب با گریه خوابید و اندوهش آنقدر مادر وبرادرش را تحت تاثیر قرار داد که تصمیم گرفتند از آن پس هرگز در مورد گذشته ی او حرفی به میان نیاورند.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#3
پس از گذشت دو هفته پریسا کاملا خود را با آن زندگی پرتجمل و اشرافی وفق داده بود
و احساسی را داشت که تا آن روز به آن دست نیافته بود...آرامش.او همه چیز داشت...
خانواده زیبایی ثروت...وبا داشتن تمام اینها با خود میگفت:کی گفته پول خوشبختی نمیاره؟من حالا خوشبخت ترین دختر روی زمینم.

پریسا در آیینه نگاهی به خود انداخت...بافت موهای پرپشت و روشنش را زیباتر از آنچه بود نشان میداد...شلوارتنگ و بلوز سفید رنگش نیز همخوانی زیبایی با چشمانش داشت.
در حال برانداز کردن خود بود که پوریا وارد شد.با دیدن او گفت:امشب حسابی حرص دخترا رو میخوای در بیاریا...
پریسا-چرا؟
پوریا-آخه خیلی از اونا خوشگل تری...واسه همین.حالا بیا بریم با دوستام آشنات کنم.در ضمن یادت باشه اگه ازت پرسیدن تا حالا کجا بودی؟میگی پیش پدر تو آمریکا...
آنشب پوریا مهمانی برای آشنا نمودن پریسا با دوستانش ترتیب داده بود.
هر چند پریسا زیاد از دوستان او خوشش نیامد.دخترانی که بی شباهت به عروسکی فرنگی نبودند پسرانی که چشم از او بر نمیداشتند...اما در یک مورد حق با پوریا بود...دخترها چنان به دوست پسـ ـر های خود چسبیده بودند تا مبادا پریسا آنان را بدزدد.
پریسا میدانست که پوریا مانند آنها نیست....در این مدت کوتاه فهمیده بود پوریا در قید و بند این مسائل نیست و به قول معروف سرش تو لاک خودش است.
در این افکار بود که با صدایی به خود آمد:پوریا...ناسلامتی من و تو با هم بزرگ شدیم...آخه آمخواهر به این ماهی داشته باشه و به بهترین دوستش نگه؟؟؟
پوریا-باور کن منم تازه پس از سالها بهش رسیدم کامیار...آخه اون تو آمریکا پیش پدر زندگی میکرد.
کامیار اینبار روبه پریسا گفت:چطور بعد از اینهمه سال فارسی رو بی عیب و نقص صحبت میکنین؟
پریسا ژستی به خود گرفت و گفت:من اصلیت خودمو حفظ کردم...(و سپس به خاطر این دروغگویی عظیم در دل خود را ستایش کرد.)
پس از مهمانی پوریا اندکی در مورد تک تک دوستانش توضیح داد و سپس هر دو به خواب رفتند.پریسا اصلا دلش نمیخواست از اولین جلسه ی کلاس کنکورش جا بماند...
حالا ماه ها از زندگی جدید پریسا میگذشت.آنروز پریسا و دوستانش ار آموزشگاه خارج شدند.پریسا رو به دوستش بنفشه گفت:امروز همه بستنی مهمون من هستین...یه جای خوب سراغ دارم.در ضمن امروز پوریا نمیاد دنبالم پس بریم.
بنفشه با طعنه گفت:فکر نکنم قسمت باشه امروز مارو بستنی مهمون کنی...
پریسا-چرا؟
بنفشه به سویی اشاره کرد.پریسا برگشت و بادیدن کامیار که برایش دست تکان میداد متعجب به او نگاه کرد و گفت:دوست پوریا اینجا چیکار میکنه؟
بنفشه-حتما کارش خیلی ضروریه که اومده دنبالت...میگم چه خوش سلیقه شدی جدیدا...همه دارن نگاهش میکنن...خوب برو دیگه بستنی که فرار نمیکنه.
پریسا خداحافظی کرد و به سوی کامیار رفت و گفت:سلام...چیزی شده؟
کامیار-سلام نه مگه باید چیزی بشه تا بیام دیدنخواهر بهترین دوستم؟سوار شو برسونمت.
پریسا-نه...پوریا...
کامیار میان حرفش گفت:میدونم که پوریا امروز کلاس داره و نمیتونه بیاد دنبالت...سوار شو باهات حرف دارم.
پریسا-خوب چرا همینجا نمیگی؟
کامیار با لبخندی جذاب گفت:چیه؟میترسی بدزدمت؟سوار شو دیگه.وسط خیابون وایسادی همه دارن ما رو نگاه میکنن.
پریسا در دل گفت:ما رو نه...همه دارن تو رو نگاه میکنن.
کامیار گوشه کوچه ی خلوتی پارک کرد.سپس در حالی که سعس میکر در چشمان پریسا خیره شود گفت:ببین پریسا...در واقع خیلی وقته که میخواستم اینو بهت بگم اما نشد...یعنی موقعیتش پیش نیومد.من...من از همون روز اولی که دیدمت...یعنی همون اول اول که نه...یه کم بعدش.من عاشقت شدم پریسا.طوری که روز و شبم یکی شده و به چیزی جز تو فکر نمیکنم.تو تو این چند ماه شدی همه ی زندگی من.آرزوی من.میدونی پریسا...من تا حالا هیچ آرزویی نداشتم.همیشه به اونایی که از آرزوهاشون حرف میزدن میخندیدم...چون همه چی تا الآن برای من مهیا بوده.اما بعدش تو اومدی...تو برای من آرزویی اونم یه آرزوی دست نیافتنی...من این حرفا رو زدم تا تو رو از احساساتم با خبر کنم و بگم که من نمیتونم با تو مثل یک برادر یا یه غریبه رفتار کنم...
پریسا بهت زده بود.اصلا انتظار نداشت پسری در این سن وسال کم و با این بی تجربه گی به او ابراز عله کند.آن هم نه هر پسری...کامیار...پسری که آرزوی هر دختری بود.اما نباید عجولانه با این موضوع برخورد میکرد.پس گفت:من نمبدونم باید چی بگم...برای من خیلی ناگهانی شد...
کامیار-من هم انتظار ندارم همین الآن جوابی بدی.منتظر میمونم.
او پریسا تا خانه اش برد و به هنگام خداحافظی گفت:هفته ی دیگه تولدمه...به مهمونی من بیا...
پریسا اما آمقدر توجه خود را به درسش معطوف ساخته بود که نتوانست به درستی در مورد کامیار فکر کند.سرانجام روز تولد او فرارسید در حالیکه پریسا امیدوار بود کامیار به این زودی ها از او جوابی نخواهد.
صدای پوریا را از طبقه ی پایین شنید او را فرا میخواند:پریسا...زود باش دیگه.
با برداشتن کیف و مانتو اش از اتاق خارج شد.وقتی نزد پوریا رفت او گفت:ببخشید خانم...میشه بری خواهر منو صدا بزنی؟
پریسا با خنده گفت:مسخره بازی در نیار...بریم؟
پوریا با تعجبی ساختگی گفت:پریسا تویی؟باور کن نشناختم.
و در حالی که در ورودی را باز میکرد گفت:بفرمایید مادموازل...
آن شب برای هر دو آنها خاطره انگیز شد...خصوصا برای پریسا.او بی توجه به کامیار که تمام شب مانند پروان ای به دورش میچرخید با پسری از دوستان کامیار به نام آرمان آشنا شد.در واقع چشمان طوسی رنگ او آنچنان پریسا را مفتون ساخته بود که از او خواست باز هم یکدیگر را ببینند.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#4
فرشته با دیدن پریسا که درحال شال سر کردن بود گفت:کجا میری؟
پریسا-خونه ی مینو اینا...قراره با بچه ها ناهار بخوریم.
فرشته با خانواده ی مینو آشتایی داشت پس با خیال راحت گفت:میخوایی بگم پوریا برسونتت؟
پریسا-نه...پوریا داشت درس میخوند واسه همین منم زنگ زدو آژانس بیاد.خداحافظ.
وقتی پریسا به خانه ی دوستش رسید که همین در حال چیدن میز ناهار بودند.بنفشه با دیدنش گفت:به به...خانوم زرنگ.همیشه از زیر کار در میری.این از اون موقع که میخواستی بستنی مهمون کنی و در رفتی اینم از حالا که خیلی حساب شده و دقیق سر میز ناهار میرسی که مبادا تو چیدن میز سهمی داشته باشی.
پریسا تک ابرویی بالا انداخت و گفت:امروز میخواستم مهمونتون کنم...اما با این حرفا کم کم دارم پشیمون میشم...
بنفشه گونه ی او را بـ ـوسید و گفت:غلط کردم...اصلا تو نمیخواد دست به سیاه و سفید بزنی دوست گلم.
پس از صرف ناهار همگی به تماشای فیلمی نشسته و چیپس میخوردند که صدای زنگ در حیاط به صدا در آمد.پریسا وقتی دید هیچکس قصد تکان خوردن ندارد به طرف آیفون رفت.در همان حال صدای مینو را شنید که میگفت:باید بری دم در...آیفون خرابه.
پریسا در حالی زیر لب مینو را فحش میداد به طرف در بزرگ حیاط رفت.او اصلا به سر و وضعش که باز بود توجه نکرد و در را باز کرد.روبه روی خود پسری را دید که از دیدن او متعجب به نظر می آمد.با لبخند گفت:بفرمایید؟
پسر که با دیدن چنین زیبایی دست و پای خود را گم کرده بود گفت:من...اومدم که...من برادر بنفشه بابک هستم.میشه بنفشه رو صدا بزنید و بریم؟
پریسا قاطعانه گفت:نه نمیشه.
بابک با تعجب گفت:چرا نکنه اتفاقی افتاده؟
پریسا-نخیر اما قرار نبود کسی به این زودی بره...یک ساعت بیشتر نگذشته.
بابک-بله متوجه ام اما مهمون قراره برامون بیاد...سر خود نیومدم...مامانم گفت بیام.
پریسا از حالات او که گویی مانند پسر بچه ای مطیع حرف مادرش را انجام میداد خنده اش گرفته بود با این حال به لبخندی اکتفا کرد و گفت:شما تشریف بیارید داخل...راضی کردن مادرتون با من.
پریسا زودتر از او داخل شد و آمدنش را خبر داد تا اگر کسی با دیدن ناگهانی او معذب نشود.بنفشه از آمدن بیموقع برادرش ناراحت بنظر میرسید و اصلا راضی به رفتن نبود. پس از دقائقی مینو توانست مادر بنفشه را راضی کند و بابک را از آنجا راهی.اما بابک هرگز نتواست آن زیبایی خیره کننده را از یاد ببرد.

پریسا ناباورانهبه برگه ی آزمایشگاه خیره شد وبی اراده به گریه افتاد.کمتر از دو ماه از رابطه ی او و آرمان میگذشت وحالا او حامله بود.با گریه به آرمان زنگ زد و از او خواست تا هر چه زودتر به دیدنش بیاید.
آرمان با شنیدن این موضوع با عصبانیت گفت:چطور ممکنه؟....
پریسا با گریه گفت:من ازت خواستم بیای راه حل ارائه بدی...نه اینکه سوال بپرسی.
آرمان-چه راه حلی جز سقطش وجود داره؟
پریسا در میان هق هق گفت:اگه فرشته و پوریا بفهمن چی؟....وای...پوریا هم منو میکشه...هم تو رو.
آرمان-هیچکس نباید بو ببره.تو باید واسه چند روز جیم بزنی.
پریسا-مثلا چند روز؟
آرمان-حداقل یه هفته...البته باید صبر کنی تا منم یه کسی رو پیدا کنم کارو تموم کنه...تو هم تا اون موقع یه بهونه ای جور کن.
آرمان رفت.آنوقت پریسا ماند و فکر اینکه چطور میتواند بهانه ای برای فرشته بیاورد تا یک هفته از خانه دور باشد.در این میان دوستش که تنها مطلع این جریان بود به یارس او شتافت.لادن دختری بود که مادر و پدرش برای چند ماهی از ایران خارج شده و برای درخواست پناهندگی به اتریش رفته بودند.پریسا نیز به بهانه اینکه لادن تنها نماند توانست از فرشته اجازه بگیرد.
خلاصه پس از سقط جنین آرمان از پریسا خواست تا دیگر با او تماس نگیر چرا که به اندازه کافی برای او دردسر درست کرده بود.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#5
از آن پس پریسا کاملا تغییر رویه داد.به حدی که برای خود نیز تعجب برانگیز بود.اما برای تکرار نشدن تجربه ی تلخ گذشته اش تنها به درس خواندن پناه آورده بود.
پریسا با صدای بلند گفت:فرشته...
فرشته از اتاقش بیرون آمد و با دیدن دخترش گفت:به به...کجا میری خوش تیپ؟
پریسا-گفته بودم بهت...امروز خونه ی مینو اینا ناهار دعوتیم با بچه ها.
-پوریا بالاس وایسا اون تو رو برسونه.
پریسا-نه نمیخواد تاکسی دم در منتظره.خداحافظ
((و سپس فرشته را بـ ـوسید و خارج شد))
وقتی به خانه ی دوستش-مینو-رسید که همه میز را چیده و منتظر او بودند.با ورود او نازلی دوستش گفت:به به...عروس خانم تشریف آوردند بالآخره.
بنفشه-بله دیگه...از اون موقع ای که با اون آقای خوشگل که دم در آموزشگاه اومده بود میپره دیگه مارو تحویل نمیگیره.
پریسا با اخم گفت:خیلی نامردین...حالا منو بگو که میخواستم همه رو بستنی مهمون کنم.
ناگهان بنفشه گفت:تسلیم...ولی ایندفعه نمیذارم کسی تو رو بدزده...باشه؟
پس از صرف ناهار دختر ها در حال تماشای فیلمی ترسناک بودند که زنگ در به صدا درآمد.همه آنچنان غرق در تماشای فیلم بودند که کسی به روی مبارکش هم نیاورد که زنگ در به صدا درآمده...بنابراین پریسا با عجله بلند شد و به طرف آیفون رفت.در میانه ی راه مینو با صدای بلند گفت:آیفون خرابه...دم در لطفا.
پریسا زیر لب لیچاری بار مینو کرد و بی توجه به رخت و لباسش که تشکیل شده از تاپی به رنگ سفید و شلوار تنگی بود به طرف در حیاط دوید و آن را باز کرد.پشت در پسری بود که با دیدن او تا چند لحظه حرفش را از یاد برد.پریسا بار دیگر از او پرسید:آقا امرتون؟؟؟
این بار پسر به خود آمد و با لحنی دلنشین گفت:بنفشه اینجاست؟
-بله شما؟
-من برادرش بابکم...راستش قراره برامون مهمون بیاد...واسه همین اومدم دنبالش.میشه صداش بزنید بریم؟
پریسا با لحنی قاطعانه گفت:نه
بابک با تعجب پرسید:بله؟چرا؟
پریسا با لوندی گفت:آخه بعد از چند وقت دوستا دور هم جمع شدن...حالا شما میخوای اونو ببری؟
بابک با لحنی پوزش خواهانه گفت:بخشید من جسارت نکردم.مادرم خواست.
پریسا که از عقب نشینی ناگهانی او خنده اش گرفته بود به لبخندی اکتفا کرد و گفت:حالا شما بفرمایید داخل...راضی کردن مادرتون با من.
داخل خانه مینو با مادر بنفشه تماس گرفت و او را راضی نمود.سرانجام بابک رفت اما قلبش را برای همیشه نزد پریسا به جا گذاشت.





پریسا پس از اعلام نتایج کنکور دقائقی را در گیجی و سردرگمی به سر برد.تا حدی که فرشته با ناراحتی کنارش رفت و گفت:عزیزم ناراحت نباش...امسال نشد سال دیگه.مهم اینه که تو نهایت تلاشتو کردی.
پریسا ناگهان به آغـ ـوش مادرش پرید و در حالیکه گریه میکرد گفت:اصلا باورم نمیشه...
فرشته سعس میکرد او را دلداری دهد:عزیزم گریه نداره که...اصلا اگه بخوای میفرستمت یه کشور دیگه درس بخونی...چطوره؟
پریسا با تعجب گفت:فرشته چی میگی؟رتبه ی سه رقمی آوردم که برم یه کشور دیگه؟
فرشته با شنیدن این خبر از خوشحالی مانند پریسا به گریه افتاد.آن شب پریسا جعبه ای شیرینی خرید و در میان خانواده ی کم جمعیتش توزیع کرد.فرشته به پریسا مژده داد که هدیه ای برای او در نظر گرفته اما فعلا آماده نیست و بعدا به او خواهد داد.
روز اولی که پریسا به همراه مینو –که او هم رتبه ی بالایی آورده و با هم دانشگاه را انتخاب کرده بودند-وارد دانشگاه ذوقی سراپای وجودش را فرا گرفته بود و از شدت هیجان دست هایش میلرزید.ناگهان چهره ای نه چندان آشنا به طرفش آمد و به او سلام داد.پس از لحظاتی گفت:مثل اینکه به جا نیاوردین...من بابک برادر بنفشه هستم.
پریسا با یادآوری او لبخندی زد و گفت:یادم اومد.راستی از بنفشه چرا خبری نیست؟
بابک-اتفاقا خیلی سعی کرد باهاتون تماس بگیره ولی تو اون چند وقتی که زنگ زد خدمتکارتون گفت که گویا رفتین مسافرت.
-بله درسته... ((بابک از دیدن دوباره ی او سر از پا نمیشناخت))

چند ماهی ازشروع دانشگاه گذشته بود و روابط او و بابک و بنفشه از قبل صمیمی تر شده بود.در حدی که فرشته با خانم متین-مادر بابک و بنفشه-رابطه ای صمیمانه برقرار کرده بود.
آن روز پریسااز در دانشگاه بیرون آمد که ناگهان ماشین کامیار جلوی پایش اومتوقف شد.کامیار از او خواست تا دقائقی را با او صحبت کند و پریسا قبول کرد.آنها در کافه ای در همان نزدیکی ها نشستند.
کامیار سکوت را شکست و گفت:تبریک میگم.دانشگاه سراسری قبول شدی.
پریسا-مرسی...نگو که این همه راهو واسه تبریک گفتن اومدی.
کامیار-آره فقط واسه این نیومدم...یادمه پارسال همین موقع ها بود که ازم خواستی بهت مهلت فکر کردن بدم.خوب یه سال بس نبود؟
پریسا آهی کشید و جواب داد:چرا...راستش خیلی فکر کردم.عقلم بهم میگفت تو رو انتخاب کنم ولی من بر اساس هـ ـوس آرمانو انتخاب کردم و این رابطه به قیمت تباهی سرنوشتم تموم شد و حالا بهتره که تو از من دوری کنی.
کامیار پس از لحظه ای تامل گفت:من از جزئیات رابطه ات با آرمان باخبرم.خود اون برام تعریف کرد.من و آرمان دوستان قدیمی هستیم...یا بهتره بگم بودیم.تحملش برام خیلی سخت بود.خواستم از اینجا برم و فراموشت کنم.رفتم پیش خواهرم پاریس.اما نشد پریسا...من به این نتیجه رسیدم که بی تو نمیشه...هر چیزی هم که شده اصلا برام مهم نیست.منو تنها نذار پریسا.دوست دارم.
پریسا-کامیار تو الآن داری اینارو میگی...برای یه مرد همچین چیزی غیر قابل قبوله.تو با من خوشبخت نمیشی.
کامیار-بدبختی فقر و حتی مرگ هم تا وقتی که درکنارت باشم بی معنیه و شاید هم لذت بخش.
پریسا با آنکه ساعتی را برای متقاعد ساختن او صرف کرد کامیار از تصمیم خود منصرف نشد و در پایان به او گفت:من باز هم به تو وقت میدم تا با وجدانت کنار بیای...اما زیاد طولش نده.
پریسا-نکنه میخوای براش وقت تعیین کنی؟
کامیار-اصلا از حالا تا آخر عمر...خوبه؟
تعطیلات عید ماه فرارسیده بود و خانواده ی متین –جز پدر بابک که به دلایل کاری ایران نبود- قرار را بر این گذاشتند که به شمال کشور سفر کنند و به ویلای فرشته واقع در ساری بروند.در واقع با این سفر فرشته قصد داشت تا پریسا را از لاک تنهایی خود خارج کند. پریسا زمان زیادی را وقف درسهایش میکرد به حدی که اصلا مانند قبل به همراه پوریا در مهمانی های دوستانه شرکت نمیکرد.
ساعت از چهار صبح گذشته بود که پریسا از خواب برخواست.وسایل مورد نیازش را جمع آوری کرد و سپس به طبقه ی پایین رفت.فرشته با دیدن او لبخندی زد و گفت:سلام سحر خیز...بیا یه چیزی بخور ضعف نکنی...تو راه هم واسه صبحانه نگه میداریم.
پریسا در حالیکه جرعه ای قهوه فرو میداد گفت:جای پوریا خیلی خالیه...
فرشته-آره...صد دفعه بهش گفتم تو این سرما اسپانیا رفتنت واسه چیه؟ولی مگه گوش میده؟مرغش یه پا داره.
-ولش کن مامان...میخواد با دوستاش خوش باشه. ((در همان لحظه صدای زنگ در اصلی باغ در خانه پیچید.پریسا در حالیکه لیوان قهوه اش را برمیداشت گفت:شما درو باز کن...من میرم حاضر شم.))
به اتاقش رفت و لباسی ساده و راحت بر تن کرد.موهایش را بالای سرش جمع کرد و بی هیچ آرایشی در حالی که شالش را برمیداشت با عجله پایین رفت.همه در باغ منتظر او بودند.پریسا سلام کرد.بابک به طرفش رفت و ساکش را از او گرفت.بنفشه گفت-پری تو بیا پیش من و بابک...
پریسا خمیازه ای کشید و گفت:فقط یه جای آرومی باشه که من بخوابم.
بابک-بنفشه میخوای تو برو تو ماشین خانم افشار چون منم اصلا حوصله ی سر و صدا ندارم.((سر انجام بنفشه با ناراحتی در ماشین فرشته جای گرفت.))
در راه پریسا خـ ـوابیده بود و بابک رانندگی میکرد.ساعتی گذشت و هر دو ماشین در کنار جاده نگه داشتند تا صبحانه بخورند.بابک به آرامی پریسا را صدا زد:پریسا...
چند باری او را صدا زد و وقتی صدایی نشنید دستش را گرفت و تگان خفیفی به آن داد.پریسا چشم گشود و بابک با لبخند گفت:بلند شو بریم صبحانه بخوریم.
پریسا در حالیکه چشمانش را میمالید گفت:باشه...بریم.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
27 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۱:۴۳ ق.ظ)، sadaf (۰۹-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، N!rvana (۰۱-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، fatemeh80 (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، _Helia (۲۲-۰۷-۹۴, ۰۵:۴۶ ب.ظ)، parbaneh (۱۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۹ ق.ظ)، MaryaM_sh (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، مایا (۲۱-۰۵-۹۴, ۰۹:۳۱ ب.ظ)، fatemeh . R (۰۸-۰۴-۹۵, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، fateme g (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۲:۳۹ ب.ظ)، B@H@R°○ (۲۱-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، بهار۶۰ (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، eli766545 (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۵:۲۱ ب.ظ)، shabi (۱۵-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، hiva-69 (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۴:۵۹ ق.ظ)، zeinab45 (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، مژژژده (۲۳-۰۹-۹۴, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، shadi Rash (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، aryaaradarmita (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، بیدل (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۳:۱۱ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، deli_amini (۲۲-۰۳-۹۵, ۰۳:۴۲ ق.ظ)، fat9m9h .m (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، Hadis0089 (۲۳-۰۲-۹۷, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، saharnik (۳۰-۰۳-۹۷, ۰۱:۴۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان