انجمن ايران رمان



ای کاش تو بودی و... | ...nastaran...
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۱۰:۵۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ...nastaran...
آخرین ارسال: ...nastaran...
پاسخ 8
بازدید 1343

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ای کاش تو بودی و... | ...nastaran...
#1
Smile 
در گرمای طاقت فرسای تابستان دختری سیاه پوش جلوی درب بزرگ باغی ایستاده و با وجدان خود در جنگ بود.گویی صدایی از درون به او میگفت:چرا اومدی؟مگر او همان کسی نیست که سیزده سال پیش تو را در میان بدبختی رها کرد و رفت؟برگرد... اینجا جای تو نیست.
اما دختر مصمم بود به خود نهیب زد:امکان نداره برگردم...بسه هر چقدر عذاب کشیدم در ضمن من راه دیگه ای ندارم...همه ی پل های پشت سرم رو خراب خراب کردم.
چادرش را روی سر مرتب کرد و زنگ در را به صدا در آورد.پس از چند ثانیه صدای زنی از سوی آیفون برخاست:بفرمایید؟
دختر با صدایی لرزان گفت:سلام ببخشید خانم افشار.هستن؟
زن گفت:نخیر نیستن شما؟
-من...من آشناشون هستم.شما میدونی کی میان؟
-نه...حالا شما بفرمایید داخل تا خانم بیاد.
و قبل از آنکه دختر فرصت صحبت کردن پیدا کند در باز شد.او با تردید وارد شد و به سوی عمارت بزرگی که در میان باغ بود رفت.جلوی درب خانه زنی میانسال با پیشبند آشپزخانه به استقبالش آمد و او را داخل برد.داخل خانه آنقدر زیبا بود که دختر محو آنهمه زیبایی و تجملات شد و حرف پیشخدمت را نشنید و با حواس پرتی گفت:بله؟چیزی گفتین؟
پیشخدمت:گفتم شما از اقوام خانم افشار هستین؟آخه بهتون نمیاد از دوستانشون باشید...
-بله...از اقوام خیلی خیلی نزدیک...
پیشخدمت او را تنها گذاشت و در عین حال با خود فکر کرد:این دیگه کیه؟با این تیپ و قیافه اصلا بهش نمیخوره با خانواده ی افشار سلام و علیک داشته باشه چه برسه به اینکه از اقوام خیلی خیلی نزدیک باشه.
پیشخدمت با لیوانی آبمیوه خنک بازگشت و در حالی که به آن مهمان ناخوانده خیره شده بود گفت:شما چقدر شبیه آقا پوریا هستنید...پسر خانم افشار.
دختر با شنیدن نام پوریا به فکر فرو رفت...او خیلی خوش شانس تر از او بود...او قطعا خیلی خیلی خوش شانس تر از او بود.
ساعتی بعد صدای کشیده شدن لاستیک اتومبیل به گوش رسید و اظطراب او را دو چندان نمود.لحظاتی بعد زنی زیبا و خوش تیپ وارد شد و با صدایی بلند گفت:محبوبه...یه لیوان آب خنک بیار که مردم از گرما...
و ناگهان بر گشت و با دیدن دختری بیگانه به او خیره شد ...دختر خیره به چشمان زن گفت:شما فرشته افشار هستین؟
-بله...و شما...؟
دختر-شما منو به یاد نمیارید؟
در این لحظه پیشخدمت که محبوبه نام داشت وارد شد و گفت:سلام خانم...مهمون دارید.
فرشته-اینو متوجه شدم اما ایشون رو به جا نمیارم...
محبوبه-ایشون گفتن که از اقوام خیلی خیلی نزدیک هستن....خب اگه با من کاری ندارید من میرم...
فرشته سری تکان داد و به آن دختر خیره شد.دختر تردید را کنار گذاشت و گفت:من...من اینجا اومدم تا با مادرم آشنا بشم...وشما مادر من هستین.
فرشته دقیقه ای مات و مبهوت به او خیره شد.گذشته ای که همیشه از آن فرار میکرد مانند نواری از جلوی چشمانش گذشت.
او در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده و بزرگ شده بود اما عاشق معلم فلوت فقیر خود شده و با او ازدواج کرده بود.به همراه این ازدواج از خانواده طرد شده و تن به زندگی حقیرانه با مردی داده بود که نه تنها از لحاظ مالی بلکه از لحاظ فرهنگی نیز تفاوت فاحشی با او داشت...اما فرشته زمانی متوجه این تفاوت ها شد که تب و تاب عشقش فروکش کرده بود...البته این نیز زمانی بود فرزندان دو قلو و سه ساله ای به نام های پریسا و پوریا در آغـ ـوش داشت.او طلاق گرفت و به آغـ ـوش خانواده بازگشت اما هرگز دخترش را پیدا نکرده بود...شوهر سابقش او را برای همیشه از او دور کرد.پس از این تجربه ی تلخ فرشته هرگز تن به ازدواج دیگری نداده و تمام توجه خود را معطوف پسرش نموده بود.
پریسا که واکنشی از جانب مادرش ندید تصمیم به رفتن گرفت اما در لحظه ای که از جا بلند شد فرشته به خود آمد و گفت:پریسا...واقعا خودتی؟
فرشته که سال ها چنین لحظه ای را آرزو میکرد اکنون با آن روبهرو شده و از حرکت باز مانده بود.باورش نمیشد این دختر زیبا که سیزده سال او را ندیده بود دختر خودش باشد.لحظاتی او را برانداز کرد و سپس به طور ناگهانی جگر گوشه اش را در آغـ ـوش کشید.آنقدر خوش حال و بهت زده بود که بی اختیار اشک میریخت...
ساعتی بعد هنگامی که اندکی از هیجان و بهت زدگی او فروکش کرد با نگاهی به سر و وضع پریسا گفت:حتما فکر میکنی من از قصد تو رو با خودم نبردم نه؟در حلیکه پدرت تو رو از من دور کرد...من ...من سعی کردم پیدات کنم اما نتونستم.میدونم خیلی بهت بد گذشته که با اون آدم کوته فکر و فقیر زندگی کنی اما از حالا به بعد اجازه نخواهم داد سختی بکشی.
پریسا-من واقعا درک نمیکنم که چرا با آدمی که اینهمه با هم فرق داشتین ازدواج کردی...
فرشته-خودم هم نمیدونم...شاید عشق چشمامو کور کرده بود و شاید هم از لج بازی با پدرم بود.پدرم میخواست که من با پسر شریکش ازدواج کنم چون خیلی ثروت داشت.اما اون پسر ده سال از من بزرگتر بود و نصف صورتش در اثر سوختگی به حدی زشت بود که به زور میشد نگاهش کرد.بگذریم....چه طور اینجا رو پیدا کردی؟
پریسا-آدرس این خونه رو توی یک دفتر خیلی قدیمی در انباری خونه مون پیدا کردم.امیدوار بودم از اینجا نرفته باشین...در واقع با ترک خانه بزرگترین ریسک زندگی -ام را انجام دادم اما حتی اگر شما را پیدا نمیکردم هرگز به آن خانه بازنمیگشتم.زندگی درآنجا از مرگ بدتر است.دیگه طاقت کتک خوردن ندارم.
در اینجا پریسا به گریه افتاد و فرشته با تاثر گفت:کی؟پدرت تو رو کتک زد؟امکان نداره...اون که اصلا دست بزن نداشت...
پریسا-نه...وقتی هشت سالم بود با کس دیگری ازدواج کرد .اون زن بچه دار نمیشد و از من متنفر بود...پدر چندین بار سر این مساله با او حسابی دعوا کرد اما کو گوش شنوا؟
فرشته با خشم گفت:نشونشون میدم دنیا دست کیه...با وکیل تماس میگیرم.بعدش از پدرت و اون زن شکایت میکنم.
پریسا-نه...خواهش میکنم کاری نکنید که به پدر ضربه ای وارد بشه.اون خودش هم دل خوشی از همسرش نداره و فقط برای این تحملش میکنه چون که به کمکش احتیاج داره..
اون چند وقت پیش سکته کرد و فلج شد...بنابراین شکایت شما دردی دوا نمیکنه بلکه به درد ها اضافه میکنه...
فرشته-چه ربطی داره داره؟اگر اون رو طلاق میداد تو میتونستی از اون نگهداری کنی...پس چرا؟...
پریسا-درسته ولی قرار بود من با پسر یکی از دوستان پدر به زور ازدواج کنم...پس در اون صورت فقط خودش میموند و...
فرشته که از تعجب چشمانش گرد شده بود گفت:چی؟شوهر دادن یه دختر هیفده-هیجده ساله؟اونم به زور؟این کارا از احمد بعیده...مرتیکه پاک عقلش رو از دست داده.
فرشته به این نتیجه رسید که نباید بیش از این از دختر بیچاره بازجویی کند.پس گفت:وای عزیزم ببخشید...من نباید اذیتت میکردم.حالا اگه دوست داری بیا بریم یه دست لباس بهت بدم و یه اتاق برات در نظر بگیرم.چطوره؟
پریسا با لبخند گفت :عالیه...خیلی ممنون.
فرشته پریسا را بلند کرد و با هم به طبقه ی بالا رفتند.او را به اتاقی بزرگ برد و گفت:
فعلا میتونی اینجا بمونی...بعدا هر طور خواستی با سلیقه ی خودت و به کمک طراح درستش میکنی...یا اگه خواستی یه اتاق دیگه انتخاب کن.
پریسا با ذوق نگاهی به اتاق انداخت.در دکور اتاق از ترکیب سفید و یاسی استفاده شده بود.تخـ ـت و کمد سفید به همراه روتخـ ـتی و پرده ی یاسی به حدی مورد پسند پریسا قرار گرفته بود که بی اختیار گفت:خیلی زیباست...
فرشته-خوش حالم که خوشت اومده...این اتاق خیلی دلبازه...یه بالکن هم داره.
پریسا کنار در بالکن رفت در آنجا میزسفید گردی به همراه دو صندلی وجود داشت که رو میزی یاسی و کوسن هایی به همان رنگ آن ها را زینت میبخشید.
فرشته در حالی که حوله ای بدستش میداد گفت:تو برو یه دوش بگیر...منم میرم بگردم تا بلکه از بین لباسا یه چیزی مناسب تو پیدا بشه.
پریسا پیش از آنکه فرشته اتاق را ترک کند گفت:یه سوال بپرسم اشکال داره؟
فرشته-نه عزیزم چه اشکالی داره بپرس.
پریسا-پوریا نیست؟
فرشته-پوریا این ساعت دانشگاهه...شب میاد میبینین همدیگرو.حتما از دیدنت خیلی خوش حال میشه.
پریسا داخل حمـ ـام به سرنوشتش فکر میکرد:یعنی اینجا خوشبخت میشم؟
ندایی از درونش فریاد زد:معلومه که میشی...اینجا همه چیز هست.یه مادر که با تو مهربونه-یه خونه ی بزرگ که فقط تو فیلما و رویاهات میدیدی-امکان ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه و مهم تر از همه پول...تو تز حالا به بعد عضوی از این خانواده هستی...پس تو هم خیلی پولداری...باورت میشه؟
زیر لب گفت:باورم میشه...
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#2
وقتی به اتاق بازگشت اثری از لباس های قبلی اش نیافت.به جای آن لباس دیگری روی تخـ ـتش دید لباسی که حتی نمیدانست چطور باید آن را به تن کند!
سرانجام پس از کلی کلنجار رفتن توانست آن را بپوشد.روبه روی آینه قدی اتاق ایستاد و از دیدن آنچه بر تن داشت با خود گفت:این دیگه چیه؟چرا اینقدر بازه؟انگار پارچه کم آوردن...
لباس پیراهن بلند مشکی رنگی بود که تا روی ساق پا را پوشش میداد.اما بالاتنه ی آن به حدی باز بود که پریسا خجالت میکشید با آن از اتاق خارج شود.بالای لباس تنها با دو بند به پشت کردن متصل میشد و پشت او تا کمـ ـر باز بود.
پس از چند دقیقه سهل انگاری نزد مادرش رفت و گفت:لباسای قبلیم...نبود.
فرشته با قیافه ای حق به جانب گفت:نکنه انتظار داشتی اونارو نگه دارم؟اصلا دلم نمیخواد با اون رخت و لباس رنگ و رو رفته و درخور امل ها بگردی.نگران نباش عزیزم...خیلی خیلی بهتر از اونارو برات میگیرم.
سپس با صدای بلند گفت:محبوبه...اسفند دود کن چشم نخوره دختر خوشگلم.
محبوبه و فرشته تا دقائقی از زیباییش تعریف و تمجید نمودند و سرانجام او تنها ماند.وقتی به خود آمد فرشته رفته بود پس تصمیم گرفت قدر یخانه را بگردد.خانه شامل سه طبقه و باقی بزرگ میشد.همه جا را به دقت گشت تا در طبقه ی آخر به اتاق پوریا برخورد.از شلوغی و عکس های او به همراه دوستانش کاملا مشخص بود که اتاق اوست.به عکسش خیره شد.کاملا مانند او بود.چشمانی درشت و آبی رنگ...موهایی بور و پوستی سفید.جالب بود...حتی فرم لبـ ـهایش نیز مانند او بود.
به یاد آورد که نامادری اش همیشه چهره اش را به باد انتقاد میگرفت.میگفت قیافه ی گوشتلخی دارد و هیچ چنگی به دل نمیزند.درحالی که همه حسرت چهره ی زیبا و حرکات لوندش را میخوردند.
به اتاقش باز گشت و در بالکن به انتظار آمدن پوریا نشست.ساعت از 9 گذشته بود که ماشین لوکسش از دور هویدا شد.پریسا با دیدنش ناخود آگاه سوتی کشید.در گذشته دوستانش به دور مجله ی ماشین جمع میشدند و طوری به آن خیره میشدند که گویی رویایی دست نیافتنی بود.زیر لب گفت:اسمش چی بود؟لیموزین؟نه نه...آها... لامبورگینی بود اسمش.
وقتی به خود آمد پوریا ار دید که سر بلند کرده و به او خیره شده.سریع به داخل اتاق رفت.از اینکه او را با چنین لباسی دیده بود معذب بود.اما چاره چه بود؟باید خود را با این زندگی وفق میداد.از اتاق بیرون رفت و کنار فرشته نشست.در آن لحظه صدای پوریا در خانه طنین انداخت:مامان...کجایی؟
فرشته او را نزد خود فراخواند.پوریا در حالی که وارد میشد گفت:راستی...یه دختر تو بالکن طبقه دوم...
و در میان حرفش با دیدن پرسا ساکت شد.فرشته گفت:سلام.پوریا میدونی این خانم خوشگل کیه؟پریسا...یوسف گمگشته ی ما...خواهری که تو سال ها ازش دور بودی.
پوریا جا خورده بود...اصلا انتظارش را نداشت تا این حد ناگهانی با او مواجه شود.
با من من گفت:من...همیشه به عکسای بچه گیمون نگاه میکردم ...اما خیلی عوض شدی...
پریسا با لبخند گفت:مگه تو نشدی؟
پوریا خواهرش را در آغـ ـوش گرفت و گفت:نمیدونی از دیدن دوباره ات چقدر خوش حال شدم.بهتر از این نمیشه.
فرشته گفت-خوب پس بزار یه خبر خوب دیگه بهت بدم.پریسا از این به بعد با ما زندگی میکنه.
پوریا-عالیه...
شام آن شب در میان خنده ها و مرور خاطرات گذشته به پایان رسید.پس از شام پوریا دست به دور کمـ ـر خواهرش انداخته و با او صحبت میکرد که ناگهان گفت:پریسا...کمـ ـرت چقدر برجستگی داره...
و با دیدن کمـ ـرش که سرشار از آثار ضرب و شتم بود گفت:تو کتک خوردی؟
پریسا سرش را به علامت مثبت تکان داد.پوریا با دلسوزی گفت:چرا پشتت این شکلی شده؟با چی زدنت؟با شلاق؟
پریسا با بغض گفت:نه...با شلنگ گاز...
پوریا با چشمانی که از فرط تعجب درشت شده بود گفت:چی؟کدوم بی رحمی...
پریسا-من به هر دلیلی تو خونه پدر کتک میخوردم...اگه به خاطر اینا نبود هیچوقت از خونه فرار نمیکردم.
فرشته به پوریا اشاره کرد تا دیگر این موضوع را کش ندهد.پریسا روحی آزرده تر از جسمش داشت و این موضوع به روانی در حالات و رفتار هایش آشکار بود.
او آن شب با گریه خوابید و اندوهش آنقدر مادر وبرادرش را تحت تاثیر قرار داد که تصمیم گرفتند از آن پس هرگز در مورد گذشته ی او حرفی به میان نیاورند.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#3
پس از گذشت دو هفته پریسا کاملا خود را با آن زندگی پرتجمل و اشرافی وفق داده بود
و احساسی را داشت که تا آن روز به آن دست نیافته بود...آرامش.او همه چیز داشت...
خانواده زیبایی ثروت...وبا داشتن تمام اینها با خود میگفت:کی گفته پول خوشبختی نمیاره؟من حالا خوشبخت ترین دختر روی زمینم.

پریسا در آیینه نگاهی به خود انداخت...بافت موهای پرپشت و روشنش را زیباتر از آنچه بود نشان میداد...شلوارتنگ و بلوز سفید رنگش نیز همخوانی زیبایی با چشمانش داشت.
در حال برانداز کردن خود بود که پوریا وارد شد.با دیدن او گفت:امشب حسابی حرص دخترا رو میخوای در بیاریا...
پریسا-چرا؟
پوریا-آخه خیلی از اونا خوشگل تری...واسه همین.حالا بیا بریم با دوستام آشنات کنم.در ضمن یادت باشه اگه ازت پرسیدن تا حالا کجا بودی؟میگی پیش پدر تو آمریکا...
آنشب پوریا مهمانی برای آشنا نمودن پریسا با دوستانش ترتیب داده بود.
هر چند پریسا زیاد از دوستان او خوشش نیامد.دخترانی که بی شباهت به عروسکی فرنگی نبودند پسرانی که چشم از او بر نمیداشتند...اما در یک مورد حق با پوریا بود...دخترها چنان به دوست پسـ ـر های خود چسبیده بودند تا مبادا پریسا آنان را بدزدد.
پریسا میدانست که پوریا مانند آنها نیست....در این مدت کوتاه فهمیده بود پوریا در قید و بند این مسائل نیست و به قول معروف سرش تو لاک خودش است.
در این افکار بود که با صدایی به خود آمد:پوریا...ناسلامتی من و تو با هم بزرگ شدیم...آخه آمخواهر به این ماهی داشته باشه و به بهترین دوستش نگه؟؟؟
پوریا-باور کن منم تازه پس از سالها بهش رسیدم کامیار...آخه اون تو آمریکا پیش پدر زندگی میکرد.
کامیار اینبار روبه پریسا گفت:چطور بعد از اینهمه سال فارسی رو بی عیب و نقص صحبت میکنین؟
پریسا ژستی به خود گرفت و گفت:من اصلیت خودمو حفظ کردم...(و سپس به خاطر این دروغگویی عظیم در دل خود را ستایش کرد.)
پس از مهمانی پوریا اندکی در مورد تک تک دوستانش توضیح داد و سپس هر دو به خواب رفتند.پریسا اصلا دلش نمیخواست از اولین جلسه ی کلاس کنکورش جا بماند...
حالا ماه ها از زندگی جدید پریسا میگذشت.آنروز پریسا و دوستانش ار آموزشگاه خارج شدند.پریسا رو به دوستش بنفشه گفت:امروز همه بستنی مهمون من هستین...یه جای خوب سراغ دارم.در ضمن امروز پوریا نمیاد دنبالم پس بریم.
بنفشه با طعنه گفت:فکر نکنم قسمت باشه امروز مارو بستنی مهمون کنی...
پریسا-چرا؟
بنفشه به سویی اشاره کرد.پریسا برگشت و بادیدن کامیار که برایش دست تکان میداد متعجب به او نگاه کرد و گفت:دوست پوریا اینجا چیکار میکنه؟
بنفشه-حتما کارش خیلی ضروریه که اومده دنبالت...میگم چه خوش سلیقه شدی جدیدا...همه دارن نگاهش میکنن...خوب برو دیگه بستنی که فرار نمیکنه.
پریسا خداحافظی کرد و به سوی کامیار رفت و گفت:سلام...چیزی شده؟
کامیار-سلام نه مگه باید چیزی بشه تا بیام دیدنخواهر بهترین دوستم؟سوار شو برسونمت.
پریسا-نه...پوریا...
کامیار میان حرفش گفت:میدونم که پوریا امروز کلاس داره و نمیتونه بیاد دنبالت...سوار شو باهات حرف دارم.
پریسا-خوب چرا همینجا نمیگی؟
کامیار با لبخندی جذاب گفت:چیه؟میترسی بدزدمت؟سوار شو دیگه.وسط خیابون وایسادی همه دارن ما رو نگاه میکنن.
پریسا در دل گفت:ما رو نه...همه دارن تو رو نگاه میکنن.
کامیار گوشه کوچه ی خلوتی پارک کرد.سپس در حالی که سعس میکر در چشمان پریسا خیره شود گفت:ببین پریسا...در واقع خیلی وقته که میخواستم اینو بهت بگم اما نشد...یعنی موقعیتش پیش نیومد.من...من از همون روز اولی که دیدمت...یعنی همون اول اول که نه...یه کم بعدش.من عاشقت شدم پریسا.طوری که روز و شبم یکی شده و به چیزی جز تو فکر نمیکنم.تو تو این چند ماه شدی همه ی زندگی من.آرزوی من.میدونی پریسا...من تا حالا هیچ آرزویی نداشتم.همیشه به اونایی که از آرزوهاشون حرف میزدن میخندیدم...چون همه چی تا الآن برای من مهیا بوده.اما بعدش تو اومدی...تو برای من آرزویی اونم یه آرزوی دست نیافتنی...من این حرفا رو زدم تا تو رو از احساساتم با خبر کنم و بگم که من نمیتونم با تو مثل یک برادر یا یه غریبه رفتار کنم...
پریسا بهت زده بود.اصلا انتظار نداشت پسری در این سن وسال کم و با این بی تجربه گی به او ابراز عله کند.آن هم نه هر پسری...کامیار...پسری که آرزوی هر دختری بود.اما نباید عجولانه با این موضوع برخورد میکرد.پس گفت:من نمبدونم باید چی بگم...برای من خیلی ناگهانی شد...
کامیار-من هم انتظار ندارم همین الآن جوابی بدی.منتظر میمونم.
او پریسا تا خانه اش برد و به هنگام خداحافظی گفت:هفته ی دیگه تولدمه...به مهمونی من بیا...
پریسا اما آمقدر توجه خود را به درسش معطوف ساخته بود که نتوانست به درستی در مورد کامیار فکر کند.سرانجام روز تولد او فرارسید در حالیکه پریسا امیدوار بود کامیار به این زودی ها از او جوابی نخواهد.
صدای پوریا را از طبقه ی پایین شنید او را فرا میخواند:پریسا...زود باش دیگه.
با برداشتن کیف و مانتو اش از اتاق خارج شد.وقتی نزد پوریا رفت او گفت:ببخشید خانم...میشه بری خواهر منو صدا بزنی؟
پریسا با خنده گفت:مسخره بازی در نیار...بریم؟
پوریا با تعجبی ساختگی گفت:پریسا تویی؟باور کن نشناختم.
و در حالی که در ورودی را باز میکرد گفت:بفرمایید مادموازل...
آن شب برای هر دو آنها خاطره انگیز شد...خصوصا برای پریسا.او بی توجه به کامیار که تمام شب مانند پروان ای به دورش میچرخید با پسری از دوستان کامیار به نام آرمان آشنا شد.در واقع چشمان طوسی رنگ او آنچنان پریسا را مفتون ساخته بود که از او خواست باز هم یکدیگر را ببینند.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#4
فرشته با دیدن پریسا که درحال شال سر کردن بود گفت:کجا میری؟
پریسا-خونه ی مینو اینا...قراره با بچه ها ناهار بخوریم.
فرشته با خانواده ی مینو آشتایی داشت پس با خیال راحت گفت:میخوایی بگم پوریا برسونتت؟
پریسا-نه...پوریا داشت درس میخوند واسه همین منم زنگ زدو آژانس بیاد.خداحافظ.
وقتی پریسا به خانه ی دوستش رسید که همین در حال چیدن میز ناهار بودند.بنفشه با دیدنش گفت:به به...خانوم زرنگ.همیشه از زیر کار در میری.این از اون موقع که میخواستی بستنی مهمون کنی و در رفتی اینم از حالا که خیلی حساب شده و دقیق سر میز ناهار میرسی که مبادا تو چیدن میز سهمی داشته باشی.
پریسا تک ابرویی بالا انداخت و گفت:امروز میخواستم مهمونتون کنم...اما با این حرفا کم کم دارم پشیمون میشم...
بنفشه گونه ی او را بـ ـوسید و گفت:غلط کردم...اصلا تو نمیخواد دست به سیاه و سفید بزنی دوست گلم.
پس از صرف ناهار همگی به تماشای فیلمی نشسته و چیپس میخوردند که صدای زنگ در حیاط به صدا در آمد.پریسا وقتی دید هیچکس قصد تکان خوردن ندارد به طرف آیفون رفت.در همان حال صدای مینو را شنید که میگفت:باید بری دم در...آیفون خرابه.
پریسا در حالی زیر لب مینو را فحش میداد به طرف در بزرگ حیاط رفت.او اصلا به سر و وضعش که باز بود توجه نکرد و در را باز کرد.روبه روی خود پسری را دید که از دیدن او متعجب به نظر می آمد.با لبخند گفت:بفرمایید؟
پسر که با دیدن چنین زیبایی دست و پای خود را گم کرده بود گفت:من...اومدم که...من برادر بنفشه بابک هستم.میشه بنفشه رو صدا بزنید و بریم؟
پریسا قاطعانه گفت:نه نمیشه.
بابک با تعجب گفت:چرا نکنه اتفاقی افتاده؟
پریسا-نخیر اما قرار نبود کسی به این زودی بره...یک ساعت بیشتر نگذشته.
بابک-بله متوجه ام اما مهمون قراره برامون بیاد...سر خود نیومدم...مامانم گفت بیام.
پریسا از حالات او که گویی مانند پسر بچه ای مطیع حرف مادرش را انجام میداد خنده اش گرفته بود با این حال به لبخندی اکتفا کرد و گفت:شما تشریف بیارید داخل...راضی کردن مادرتون با من.
پریسا زودتر از او داخل شد و آمدنش را خبر داد تا اگر کسی با دیدن ناگهانی او معذب نشود.بنفشه از آمدن بیموقع برادرش ناراحت بنظر میرسید و اصلا راضی به رفتن نبود. پس از دقائقی مینو توانست مادر بنفشه را راضی کند و بابک را از آنجا راهی.اما بابک هرگز نتواست آن زیبایی خیره کننده را از یاد ببرد.

پریسا ناباورانهبه برگه ی آزمایشگاه خیره شد وبی اراده به گریه افتاد.کمتر از دو ماه از رابطه ی او و آرمان میگذشت وحالا او حامله بود.با گریه به آرمان زنگ زد و از او خواست تا هر چه زودتر به دیدنش بیاید.
آرمان با شنیدن این موضوع با عصبانیت گفت:چطور ممکنه؟....
پریسا با گریه گفت:من ازت خواستم بیای راه حل ارائه بدی...نه اینکه سوال بپرسی.
آرمان-چه راه حلی جز سقطش وجود داره؟
پریسا در میان هق هق گفت:اگه فرشته و پوریا بفهمن چی؟....وای...پوریا هم منو میکشه...هم تو رو.
آرمان-هیچکس نباید بو ببره.تو باید واسه چند روز جیم بزنی.
پریسا-مثلا چند روز؟
آرمان-حداقل یه هفته...البته باید صبر کنی تا منم یه کسی رو پیدا کنم کارو تموم کنه...تو هم تا اون موقع یه بهونه ای جور کن.
آرمان رفت.آنوقت پریسا ماند و فکر اینکه چطور میتواند بهانه ای برای فرشته بیاورد تا یک هفته از خانه دور باشد.در این میان دوستش که تنها مطلع این جریان بود به یارس او شتافت.لادن دختری بود که مادر و پدرش برای چند ماهی از ایران خارج شده و برای درخواست پناهندگی به اتریش رفته بودند.پریسا نیز به بهانه اینکه لادن تنها نماند توانست از فرشته اجازه بگیرد.
خلاصه پس از سقط جنین آرمان از پریسا خواست تا دیگر با او تماس نگیر چرا که به اندازه کافی برای او دردسر درست کرده بود.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#5
از آن پس پریسا کاملا تغییر رویه داد.به حدی که برای خود نیز تعجب برانگیز بود.اما برای تکرار نشدن تجربه ی تلخ گذشته اش تنها به درس خواندن پناه آورده بود.
پریسا با صدای بلند گفت:فرشته...
فرشته از اتاقش بیرون آمد و با دیدن دخترش گفت:به به...کجا میری خوش تیپ؟
پریسا-گفته بودم بهت...امروز خونه ی مینو اینا ناهار دعوتیم با بچه ها.
-پوریا بالاس وایسا اون تو رو برسونه.
پریسا-نه نمیخواد تاکسی دم در منتظره.خداحافظ
((و سپس فرشته را بـ ـوسید و خارج شد))
وقتی به خانه ی دوستش-مینو-رسید که همه میز را چیده و منتظر او بودند.با ورود او نازلی دوستش گفت:به به...عروس خانم تشریف آوردند بالآخره.
بنفشه-بله دیگه...از اون موقع ای که با اون آقای خوشگل که دم در آموزشگاه اومده بود میپره دیگه مارو تحویل نمیگیره.
پریسا با اخم گفت:خیلی نامردین...حالا منو بگو که میخواستم همه رو بستنی مهمون کنم.
ناگهان بنفشه گفت:تسلیم...ولی ایندفعه نمیذارم کسی تو رو بدزده...باشه؟
پس از صرف ناهار دختر ها در حال تماشای فیلمی ترسناک بودند که زنگ در به صدا درآمد.همه آنچنان غرق در تماشای فیلم بودند که کسی به روی مبارکش هم نیاورد که زنگ در به صدا درآمده...بنابراین پریسا با عجله بلند شد و به طرف آیفون رفت.در میانه ی راه مینو با صدای بلند گفت:آیفون خرابه...دم در لطفا.
پریسا زیر لب لیچاری بار مینو کرد و بی توجه به رخت و لباسش که تشکیل شده از تاپی به رنگ سفید و شلوار تنگی بود به طرف در حیاط دوید و آن را باز کرد.پشت در پسری بود که با دیدن او تا چند لحظه حرفش را از یاد برد.پریسا بار دیگر از او پرسید:آقا امرتون؟؟؟
این بار پسر به خود آمد و با لحنی دلنشین گفت:بنفشه اینجاست؟
-بله شما؟
-من برادرش بابکم...راستش قراره برامون مهمون بیاد...واسه همین اومدم دنبالش.میشه صداش بزنید بریم؟
پریسا با لحنی قاطعانه گفت:نه
بابک با تعجب پرسید:بله؟چرا؟
پریسا با لوندی گفت:آخه بعد از چند وقت دوستا دور هم جمع شدن...حالا شما میخوای اونو ببری؟
بابک با لحنی پوزش خواهانه گفت:بخشید من جسارت نکردم.مادرم خواست.
پریسا که از عقب نشینی ناگهانی او خنده اش گرفته بود به لبخندی اکتفا کرد و گفت:حالا شما بفرمایید داخل...راضی کردن مادرتون با من.
داخل خانه مینو با مادر بنفشه تماس گرفت و او را راضی نمود.سرانجام بابک رفت اما قلبش را برای همیشه نزد پریسا به جا گذاشت.





پریسا پس از اعلام نتایج کنکور دقائقی را در گیجی و سردرگمی به سر برد.تا حدی که فرشته با ناراحتی کنارش رفت و گفت:عزیزم ناراحت نباش...امسال نشد سال دیگه.مهم اینه که تو نهایت تلاشتو کردی.
پریسا ناگهان به آغـ ـوش مادرش پرید و در حالیکه گریه میکرد گفت:اصلا باورم نمیشه...
فرشته سعس میکرد او را دلداری دهد:عزیزم گریه نداره که...اصلا اگه بخوای میفرستمت یه کشور دیگه درس بخونی...چطوره؟
پریسا با تعجب گفت:فرشته چی میگی؟رتبه ی سه رقمی آوردم که برم یه کشور دیگه؟
فرشته با شنیدن این خبر از خوشحالی مانند پریسا به گریه افتاد.آن شب پریسا جعبه ای شیرینی خرید و در میان خانواده ی کم جمعیتش توزیع کرد.فرشته به پریسا مژده داد که هدیه ای برای او در نظر گرفته اما فعلا آماده نیست و بعدا به او خواهد داد.
روز اولی که پریسا به همراه مینو –که او هم رتبه ی بالایی آورده و با هم دانشگاه را انتخاب کرده بودند-وارد دانشگاه ذوقی سراپای وجودش را فرا گرفته بود و از شدت هیجان دست هایش میلرزید.ناگهان چهره ای نه چندان آشنا به طرفش آمد و به او سلام داد.پس از لحظاتی گفت:مثل اینکه به جا نیاوردین...من بابک برادر بنفشه هستم.
پریسا با یادآوری او لبخندی زد و گفت:یادم اومد.راستی از بنفشه چرا خبری نیست؟
بابک-اتفاقا خیلی سعی کرد باهاتون تماس بگیره ولی تو اون چند وقتی که زنگ زد خدمتکارتون گفت که گویا رفتین مسافرت.
-بله درسته... ((بابک از دیدن دوباره ی او سر از پا نمیشناخت))

چند ماهی ازشروع دانشگاه گذشته بود و روابط او و بابک و بنفشه از قبل صمیمی تر شده بود.در حدی که فرشته با خانم متین-مادر بابک و بنفشه-رابطه ای صمیمانه برقرار کرده بود.
آن روز پریسااز در دانشگاه بیرون آمد که ناگهان ماشین کامیار جلوی پایش اومتوقف شد.کامیار از او خواست تا دقائقی را با او صحبت کند و پریسا قبول کرد.آنها در کافه ای در همان نزدیکی ها نشستند.
کامیار سکوت را شکست و گفت:تبریک میگم.دانشگاه سراسری قبول شدی.
پریسا-مرسی...نگو که این همه راهو واسه تبریک گفتن اومدی.
کامیار-آره فقط واسه این نیومدم...یادمه پارسال همین موقع ها بود که ازم خواستی بهت مهلت فکر کردن بدم.خوب یه سال بس نبود؟
پریسا آهی کشید و جواب داد:چرا...راستش خیلی فکر کردم.عقلم بهم میگفت تو رو انتخاب کنم ولی من بر اساس هـ ـوس آرمانو انتخاب کردم و این رابطه به قیمت تباهی سرنوشتم تموم شد و حالا بهتره که تو از من دوری کنی.
کامیار پس از لحظه ای تامل گفت:من از جزئیات رابطه ات با آرمان باخبرم.خود اون برام تعریف کرد.من و آرمان دوستان قدیمی هستیم...یا بهتره بگم بودیم.تحملش برام خیلی سخت بود.خواستم از اینجا برم و فراموشت کنم.رفتم پیش خواهرم پاریس.اما نشد پریسا...من به این نتیجه رسیدم که بی تو نمیشه...هر چیزی هم که شده اصلا برام مهم نیست.منو تنها نذار پریسا.دوست دارم.
پریسا-کامیار تو الآن داری اینارو میگی...برای یه مرد همچین چیزی غیر قابل قبوله.تو با من خوشبخت نمیشی.
کامیار-بدبختی فقر و حتی مرگ هم تا وقتی که درکنارت باشم بی معنیه و شاید هم لذت بخش.
پریسا با آنکه ساعتی را برای متقاعد ساختن او صرف کرد کامیار از تصمیم خود منصرف نشد و در پایان به او گفت:من باز هم به تو وقت میدم تا با وجدانت کنار بیای...اما زیاد طولش نده.
پریسا-نکنه میخوای براش وقت تعیین کنی؟
کامیار-اصلا از حالا تا آخر عمر...خوبه؟
تعطیلات عید ماه فرارسیده بود و خانواده ی متین –جز پدر بابک که به دلایل کاری ایران نبود- قرار را بر این گذاشتند که به شمال کشور سفر کنند و به ویلای فرشته واقع در ساری بروند.در واقع با این سفر فرشته قصد داشت تا پریسا را از لاک تنهایی خود خارج کند. پریسا زمان زیادی را وقف درسهایش میکرد به حدی که اصلا مانند قبل به همراه پوریا در مهمانی های دوستانه شرکت نمیکرد.
ساعت از چهار صبح گذشته بود که پریسا از خواب برخواست.وسایل مورد نیازش را جمع آوری کرد و سپس به طبقه ی پایین رفت.فرشته با دیدن او لبخندی زد و گفت:سلام سحر خیز...بیا یه چیزی بخور ضعف نکنی...تو راه هم واسه صبحانه نگه میداریم.
پریسا در حالیکه جرعه ای قهوه فرو میداد گفت:جای پوریا خیلی خالیه...
فرشته-آره...صد دفعه بهش گفتم تو این سرما اسپانیا رفتنت واسه چیه؟ولی مگه گوش میده؟مرغش یه پا داره.
-ولش کن مامان...میخواد با دوستاش خوش باشه. ((در همان لحظه صدای زنگ در اصلی باغ در خانه پیچید.پریسا در حالیکه لیوان قهوه اش را برمیداشت گفت:شما درو باز کن...من میرم حاضر شم.))
به اتاقش رفت و لباسی ساده و راحت بر تن کرد.موهایش را بالای سرش جمع کرد و بی هیچ آرایشی در حالی که شالش را برمیداشت با عجله پایین رفت.همه در باغ منتظر او بودند.پریسا سلام کرد.بابک به طرفش رفت و ساکش را از او گرفت.بنفشه گفت-پری تو بیا پیش من و بابک...
پریسا خمیازه ای کشید و گفت:فقط یه جای آرومی باشه که من بخوابم.
بابک-بنفشه میخوای تو برو تو ماشین خانم افشار چون منم اصلا حوصله ی سر و صدا ندارم.((سر انجام بنفشه با ناراحتی در ماشین فرشته جای گرفت.))
در راه پریسا خـ ـوابیده بود و بابک رانندگی میکرد.ساعتی گذشت و هر دو ماشین در کنار جاده نگه داشتند تا صبحانه بخورند.بابک به آرامی پریسا را صدا زد:پریسا...
چند باری او را صدا زد و وقتی صدایی نشنید دستش را گرفت و تگان خفیفی به آن داد.پریسا چشم گشود و بابک با لبخند گفت:بلند شو بریم صبحانه بخوریم.
پریسا در حالیکه چشمانش را میمالید گفت:باشه...بریم.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#6
رستوران در میان جنگل بود و از کنار آن جوی آب کوچکی میگذشت.پریسا به طرف جوی آب رفت و مشتی آب به صورتش زد.دیدن صورت خیس و نگاه آسمانی اش بابک را از خود بی خود میکرد.پس از صرف صبحانه بنفشه به ماشین بابک بازگشت و آنقدر به همراه پریسا سر به سر بابک گذاشتند که سرانجام به خواب عمیقی فرورفت.
بابک-انقدر سر و صدا کرد تا بالآخره بیهوش شد.
پریسا-آره...خیلی پر شر و شوره.
پس از دقائقی سکوت بابک گفت:پریسا...میخوام باهات در مورد یه چیزی حزف بزنم.
پریسا-بفرمایید.به گوشم.
بابک-تا حالا عاشق شدی؟
پریسا پس از لحظه ای درنگ گفت:این چه سوالی؟
بابک-ببخشید...قصد فضولی نداشتم.
پریسا-نه...ایرادی نداره.تا حالا عاشق نشدم.چطور مگه؟
بابک-آخه نهاینکه تو دختری...احساسات هم جنساتو میدونی.به نظرت دخترا از چه جور پسری خوششون میاد؟
پریسا-نکنه تو هم آره؟
بابک-بعله...
پریسا-من میشناسم؟
بابک-نه...اصلا تو چیکار به اینا داری؟جواب سوالو بده؟
پریسا-آخه دیدگاه ها متفاوته...
بابک-خوب دیدگاه تو چیه؟
پریسا با کمی فکر گفت:مثلا به نظر من پسر نباید از همون اول مثل عاشقای سیـ ـنه چاک دنبال دختره بیفته.چطوری بگم؟...یعنی باید ذره ذره بذاره تو دهن دختره.بعدش هم که یه جورایی حس کرد دختره هم دوسش داره پاپیش بذاره و بسم الله.آخه تو دوره و زمونه هستیم که اکثر دخترا عاشق اینطور پسرا هستن.پسرایی که با دست پس میزنن و با پا پیش میکشن.
بابک-خیلی خوب منو راهنمایی کردی.
پریسا-خواهش میکنم.امیدوارم سودمند باشه.
بابک و پریسا تا پایان راه را در خاموشی به سر بردند.سرانجام وقتی وارد مجموعه ویلایی شدند و به درب ویلایی با شکوه رسیدند بنفشه گفت:چقدر قشنگه ویلاتون.معماریش حرف نداره.
پریسا با خنده گفت:باورت میشه بار اوله که اینجا رو میبینم؟
همه از ماشین پیاده شدند و ساک ها را داخل بردند.پریسا در حال بالا رفتن از پله ها بود که فرشته او را صدا زد و سپس با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفت:دخترم تو خیلی منو سربلند کردی.آوردن یه رتبه ی عالی و قبول شدن تو یه دانشگاه عالی باعث شد تا به فکر یه کادویی بیفتم که لایق اینهمه زحمتت باشه.عزیزم این ویلا مال توست که مخصوصا توسط یکی از ماهر ترین معمار ها ساخته شده.
پریسا با بهت به صورت مادرش خیره شد:مامان تو چیکار کردی؟((و سپس به آغـ ـوشش پرید و بـ ـوسه بارانش کرد))
فرشته:عزیزم ببخش که دیر شد.
پریسا-این مثل یه رویاس...ویلای سه طبقه.رو به دریا...با این دکور...وای فرشته تو بهترینی...
وقتی ذوق داشتن چنین ثروتی در او فروکش کرد خانه را گشت و در آخرین طبقه ی آن اتاقی را انتخاب کرد تا کمی از سر و صدای خانه به دور باشد.
ساعت از شش گذشته بود و همه از فرط خسگی خواب بودند.یپریسا از داخل کیفش سازش را خارج کرد و نگاهی به آن انداخت.یک سالی میشد که سراغ آن نرفته بود.ولی اکنون غمی به بزرگی یک کوه در دلش انباشته شده بود.دلش برای پدرش تنگ شده بود.پدری که در طول زندگی اش خواسته یا ناخواسته ظلم زیادی در حقش کرده بود.ولی همیشه عشق از نگاهش جاری بود.یادش آمد زمانی را که آنقدر از زن او کتک خورد تا به کما رفت.پس از شش ماه که در میان مرگ دست و پنجه نرم میکرد بازگشت و پدرش را پیرتر از همیشه دید.
((متفکر از خانه خارج شد و روی شن ها نشست))با خود فکر کرد:من فرشته رو هم گول زدم.رسما آبرویش را بردم و او بی خبر به من این ویلا را که بی شباهت به قصر نیست به من هدیه کرد.قطرات اشک بی مهابا به روی صورتش هجوم آوردند.فلوت را به سمت دهانش برد و غمگینانه شروع به نواختن کرد.ساکنان ویلاهای کناری به ساحل می آمدند و گوش به ترانه ی غمگین او میسپردند.او با گریه مینواخت و همه را متاثر کرده بود.در پایان وقتی متوجه اطرافش شد سریع اشک هایش را پاک کرد و داخل شد.بابک را دید که میگفت:گریه میکردی؟
پریسا-ببخشید بیدارتون کردم.دلم گرفته بود.
سریع از کنارش گذشت و به اتاقش رفت.در دفتر خاطراتش آن روز چنین نوشت:خدایا...دوست دارم تمام این ثروت را بدهم و یک ماشین زمان بخرم.برگردم به همان روزی که وارد آن خانه شدم.یا اصلا برمیگردم به آن زمانی که در خانه ی پدر حقیرانه زندگی میکردم.از شدت عذاب وجدان رو به مرگم.وقتی به چشمان فرشته و پوریا نگاه میکنم دوست دارم زمین دهن باز کند و این تن حقیر را در خود ببلعد.
دو روز از سفرشان گذشته بود که فرشته اعلام کرد یکی از دوستانش در نزدیکی آن هاست ومایل است برای دیدن آنها به آنجا بیاید.دختر ها حاضر شدند و منتظر مهمانان مشستند.بابک که با دیدن پریسا بار دیگر زیباییش را در دل ستایش میکرد گفت:خانم افشار...این دوستتون پسر هم داره؟
فرشته با خنده گفت:جیه بابک جان تنهایی حوصله-ت سر رفته؟
بابک با خنده جواب داد:نه...همینطوری پرسیدم.
فرشته-آره...دو تا پسر داره.امیرعلی و امیرحسین.
در آن لحظه موبایل پریسا زنگ زد.پریسا با دیدن شماره ی ناشناس به بالکن رفت و جواب داد:بله؟
-سلام...خوبی؟
پریسا-شما؟
-من کامیارم.خواستم صداتو بشنوم...خوب چطوری؟
پریسا-تو دیوونه ای...از اسپانیا به من زنگ زدی؟
کامیار-عزیزم این دله...اگه میفهمید که اسمش میشد مغز.دل نمیفهمه.
پریسا با خنده گفت:پوریا اونجاست؟
کامیار-نه نیست اون تو هتله من اومدم بیرون.
پریسا-دلم خیلی براش تنگ شده.
کامیار-برای من تنگ نشده؟
پریسا-کامیار من باید برم.
کامیار-باشه جواب سوالمو نده.
پریسا-کاری نداری؟
کامیار-خداحافظ عزیزم...دوست دارم.
پریسا-به پوریا بگو به من زنگ بزنه...باشه؟
کامیار گویی اصلا نمیشنید-کاش تو هم یه بار به من میگفتی عزیزم.
پریسا خندید و گفت:باشه میگم عقده ای نشی...خداحافظ عزیزم.
و سپس تلفن را قطع کرد.وقتی به عقب بازگشت از ترس جیغی کشید.بابک در فاصله ی یک قدمی او ایستاده بود و با کلافگی نگاهش میکرد.
پریسا-بابک خوب یه خبری بده وقتی میای...ترسیدم.
بابک-خواستم صدات کنم بیای داخل...مهمونا اومدن.
وقتی پریسا داخل شد که مهمانان هنوز ننشسته بودند.خانواده ی راد به نظر پریسا خیلی خونگرم نیامدند یا شاید او اینطور پنداشت.از پسر هایشان هم خوشش نیامد.امیرحسین که با نگاه هایش داشت بنفشه را قورت میداد و امیرعلی هم اگرچه تظاهر میکرد که در حال صحبت با بابک است اما در واقع شش دانگ حواسش به به او بود و با نگاه های زیرکانه اش خون پریسا را به جوش آورده بود. تصمیم گرفت از آن جمع خسته کننده که سرشار از تظاهر به دوستی بود فرار کند.بنابراین شالی بر شانه اش انداخت و کنار دریا رفت.دریا به او آرامش خاصی میداد.نگاهش به دوردست ها بود و نسیم موهایش را به رقص در آورده بود.ناگهان صدایی او را به خود آورد.
-سلام
((پریسا سرش را بالا برد.دختری هم سن و سالش بالای سرش ایستاده بود که رخت و لباس ساده و رنگ و رو رفته ای بر تن داشت.))
دختر ادامه داد:قیافه ی شما خیلی برای من آشناست.میشه کنارتون بشینم؟
پریسا با آنکه خیلی دوست داشت تنها باشد اما بالاجبار او را دعوت به نشستن نمود.
دختر نشست و گفت:من رویا هستم و شما....؟
پریسا که چشم از دریا برنداشته بود گفت:پریسا
رویا اندکی سکوت کرد و سپس گفت:دو سال پیش تو دبیرستانی که بودم تو کلاسمون یه دختری بود که دقیقا مثل خودت بود.ولی اونا...
پریسا پوزخندی زد و گفت:چیه؟حرفتو کامل کن.اونا بدبخت و امل بودن؟به نون شب محتاج بودن؟
رویا با تعجب گفت:پس تو اونی؟
پریسا-خود خودشم.
رویا-من تو همون محله بودم.میدونی پدرت چقدر دنبالت گشت؟
پریسا-با من در مورد گذشبه حرف نزن.من گذشتمو دور ریختم.شما ایتجا چیکار میکنین؟
رویا-ما خدمتکار این خانواده ی ویلا بغـ ـلی تون هستیم.اونا اومدن شمال ما رو هم واسه کمک آوردن.میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
و وقتی سکوت پریسا را دید ادامه داد:این خونه مال خودتونه؟
پریسا-مال منه.
رویا ابرویی بالا انداخت و گفت:جدی؟خوش به حالت.پس با این وضع چرا با گریه فلوت میزدی؟مگه چی کم داری ناراحتی؟
پریسا به طرفش برگشت و گفت:تو اثری از خوش حالی تو چشای من میبینی؟به نظر میاد از داشتن این ویلا و اینهمه ثروت خوشحال باشم؟
رویا-نه ولی خوب هر کسی دوست داشت جای تو باشه.توی این لباس و این موقعیت.
پریسا با عصبانیت گفت:بیا بکن همه ی این لباسارو...این خونه رو...همه چیو ازم بگیر.میدونی چی میمونه؟کثافت...نه چیز دیگه.
پریسا سرش را به روی زانو هایش گذاشت و رویا که رفتارهای عصبی او را زیر نظر داشت گفت:اصلا متوجه حرفات نمیشم.
پریسا-شماها و هم قشرتون نمیفهمین من چی میگم.حق دارین...منم وقتی جاتون بودم نمیدونستم و حسرت میخوردم.ولی حالا میفهمم.میفهمم که پول خوشبختی نمیاره.این حرفارو خوب آویزه ی گوشت کن.آدمایی مثل من هستن که دلشون میخواد یه فرش کوچیک زیر پاشون باشه ولی خوشبخت باشن.چون که خوشبختی و سعادت فقط تو پول نیست.
پریسا از جابلند شد و در حالیکه شن های روی شلوارش را میتکاند گفت:من باید برم.در ضمن...تو منو ندیدی و اصلا نمیشناسی.
وقتی داخل شد فرشته گفت:پریسا جان کجا بودی؟چند بار صدات زدم.
پریسا-رفتم هوا خوری.
فرشته-خوب حالا بیا شام بخوریم.
((سر میز شام بابک کنار پریسا و امیرعلی دقیقا روبه روی او جای گرفت.امیرعلی با نگاه ها و شوخی های بی مزه اش هم پریسا و هم بابک را کلافه کرده بود در حدی که پریسا کنار گوش بابک گفت:یا تو اینو خفه کن یا من حالشو میگیرم.))
بابک با اینکه خیلی سعی کرد توجه او را به خود جمع کند اما امیرعلی همچنان روی پریسا قفل بود.دست آخر بابک گفت:امیرعلی خان بزرگترات بهت نگفتن سر غذا حرف نزنی؟ زشته...
امیر حسین که گویا دلش پر بود گفت:راست میگه علی...سکوت لطفا.((و سپس رو به فرشته گفت:خانم افشار...میگم تو این غذا تخم کفتری چیزی ریخته بودین؟تا حالا سابقه نداشته امیرعلی اینقدر پر حرفی کنه.))
فرشته با خنده گفت:والله نمیدونم...غذا رو الهه جون مادر بابک و بنفشه درست کرده.
امیر علی که حسابی خیط شده بود تا موقع رفتن حرف دیگری نزد.
پس از رفتن آنها پریسا با صدای بلند گفت:وای...فکر کردم این شب لعنتی هیچوقت تمومی نداره.پسره ی حراف چشم چرون.دلم میخواست با همین دستام چشماشو دربیارم.
بابک-آره بیچاره ها کلا دختر ندیده بودن.منم خیلی دوست داشتم اون امیرحسینو چپ و راست کنم ولی آداب مهمان نوازی اینطور ایجاب نمیکرد.
پریسا ادای امیرعلی را در آورد:میشه بازم شما رو ببینم؟
و سپس گفت:احمق...سر میز انقدر نگاه کرد نزدیک بود چشماش بیفته تو کاسه ی سوپش.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط: admin
#7
صبح روز بعد ساعت شش بود که پریسا با صدای زنگ موبایلش از خواب برخاست.خواب آلود جواب داد:الو...
صدای پورسا را شنید که میگفت:سلام خوشگله...خواب بودی؟
پریسا با خوش حالی گفت:پوریا...نامرد چرا انقدر دیر زنگ زدی؟دلم خیلی برات تنگ شده.
پریا-فدات شم خواهر دلتنگم.باورکن انقدر میریم اینور اونور که که یادم میره.کامیار بهم گفت به تو زنگ بزنم.مسافرت چطوره؟
پریسا-بدون تو لطفی نداره.بگو ببینم دخترای اسپانیا خوشگلن؟
پوریا-نه بابا...بیست بار به اینا گفتم بابا دخترای ایران خودمونو عشقس ولی اینا تا نبینن که باور نمیکنن...
پریسا-ای خالی بند.بگذریم...داداشی سوغاتی یادت نره.ساک سوغاتی های من جداس دیگه؟به جون خودت بی سوغاتی خونه راهت نمیدم.
پوریا-چشششششششششششم...!یه چیزایی خریدم واست حال کنی.
پریسا-جدی میگی؟مثلا چی؟
پوریا-مثلا زرقوروت...زقنبوت...
پریسا-مسخره...
پوریا-شوخی کردم.فعلا نمیگم تو خمـ ـاریش بمونی.خوب دیگه فعلا کاری نداری؟به فرشته سلام برسون.
پریسا-خداحافظ
سفر یک هفته ای آن ها نیز به پایان رسید و همگی خود را برای رفتن آماده کردند. در راه برگشت خیلی به پریسا خوش گذشت.به همراه بنفشه و بابک میگفتند و میخندیدند.بعد از ظهر در رستورانی توقف کرده و ناهار خوردند.موقع برگشتن پریسا و بنفشه در حال بحث کردن بودند.
بنفشه-پریسا نامردی...همش تو جلو میشینی.
پریسا-باید هم بشینم.من مهمون ماشینتون هستم.
بابک چشمش به پسرک گلفروشی در نزدیکی آنها افتاد.به طرفش رفت و شاخه ای گل رز شفید و گلی قرمز برداشت.سپس به یاد حرف پریسا افتاد:((اگر کسی رو دوست داری باید ذره ذره بذاری تو دهنش.))بنابراین گل سرخ را با گل صورتی عوض کرد.وقتی کنار آنها بازگشت خنده اش گرفت.باز هم پریسا با یکدندگی حرفش را به کرسی نشانده بود.سوار شد و گل صورتی را به پریسا و گل سفید را به بنفشه داد.
پریسا با خوش حالی گفت:وای چه گل قشنگی...خیلی خوش رنگه.ممنون.
بنفشه با اعتراض گفت:حالا چرا واسه من سفیده؟
بابک-چه فرقی داره؟
بنفشه-خوب این کارت میتونه دو تا معنی داشته باشه.یا میخوای منو تو لباس عروسی ببینی یا کفن...در هر صورت یعنی که میخوای از شرم خلاص شی.
بابک-آره عروسی کردنت خیلی فکر خوبیه.
پریسا که متوجه کلافگی بابک از بحث شده بود با چشم غره ای به بنفشه گفت:به نظر منکه عالیه.
بنفشه-منم شوخی کردم وگرنه عاشق گل رز هستم.
بابک-عوض اینهمه کل کل از اول میگفتی چی میشد؟
پریسا مداخله کرد-ا...بابک جنبه داسته باش...بنفشه تو هم همینطور.من و پوریا وقتی کنار هم هستیم از گل نازک تر به هم نمیگیم.
وقتی به تهران رسیدند پریسا و خانم متین جایشان را با هم عوض کرند و دو خانواده از هم جدا شدند.وقتی به خانه رسیدند پریسا که از راه طولانی خسته شده بود پیاده شد و سریع داخل رفت.ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:علیک سلام...
پریسا برگشت و با دیدن پوریا جیغی کشید و به آغـ ـوشش پرید.
پوریا خندید-یواش چه خبره؟
پریسا-وای پوریا خیلی سوپرایز خوبی بود.حالا یالا زود باش ساک منو بده.
پوریا-کدوم ساک؟
پریسا-سوغاتی دیگه...
پوریا با دست به سرش زد و گفت-آخ...پاک یادم رفت.
پریسا-خالی نبند...پوریا به جان خودم نیاورده باشی می اندازمت بیرون.
پوریا-خیلی خوب بابا کولی بازی در نیار گذاشتم تو اتاقت.پریسا با عجله به اتاقش دوید و با دیدن ساک بزرگ از خوش حالی به هوا پرید.با عجله آن را باز کرد و با دیدن وسایل درونش زبانش بند آمد.پوریا از همه چیز به مقدار زیاد برایش خریده بود.او هیچ چیز را از قلم نینداخته بود.
پوریا از پشت سرش گفت-چطوره؟
پریسا گونه ی برادرش را بـ ـوسید و گفت-پوریا تو بهترینی...آخه این همه رو چیکار کنم؟
پوریا-انقدر تهدید کردی با بچه ها دسته جمعی افتاده بودیم دنبال سوغاتی واست.
پریسا-خوب پس واجب شد یه شب همه ی دوستاتو مهمون کنم شام.
پوریا-باریک الله...میبینم که سر کیسه رو شل کردی.
-یه کاری نکن پشیمون شم...
پوریا در حالی که لپ خواهرش را میکشید گفت-آخ آخ...قربون خواهرم برم که فقط بلده تهدید کنه.


محبوبه خانم صدا زد-پریسا خانوم...پریسا خانوم
پریسا از داخل اتاقش داد زد-بله؟
محبوبه-خانم صداتون میکنن.
پریسا سریع از پله ها پایین رفت و با دیدن فرشته گفت-بله مامان؟
فرشته-پریسا جان یه دقیقه بشین کارت دارم.
پریسا روی مبل نشست.فرشته-ببین عزیزم پسر آقای فرزاد رو که دیدی...امیر علی رو میگم.خوب اون داره واسه دکتری میخونه و تو شرکت پدرش کار میکنه...
پریسا با خنده گفت-منظور؟میخوای واسش زن پیدا کنی؟نکنه خودت؟
فرشته با جدیت وسط حرفش پرید-پری دارم باهات جدی صحبت میکنم.امروز مادر امیرعلی تو رو واسش خواستگاری کرد.نظر تو چیه؟
پریسا نمیدانست چه جوابی بدهد.فرشته گفت-عجله نکن...فکر کن بعد جواب بده.
پریسا-نه اصلا فکر کردن نداره.نمیخوام.
فرشته-چرا عزیزم؟فکر نکرده؟
پریسا-مامان من هیچ حسی نسبت به اون ندارم.
-تو فقط یه بار اونو دیدی.حالا بذار بیان ببینیم چی میشه.با هم صحبت کنین.فوقش اینه که میگیم به خاطر درست نمیخوای ازدواج کنی.خوب؟
پریسا-باشه.
فرشته-نبینم واسشون قیافه بگیری خوب؟
پریسا در حالیکه به سمت پله ها میرفت گفت-چشم مامان جان.
پریسا روی تخـ ـتش نشست و با خود فکر کرد:نمیتونم جوون مردمو بدبخت کنم.بیچاره...واسه چی منو خواسته؟خبر نداره کفترو رنگ کردن شده قناری.
پریسا از فکر و خیال داشت دیوانه میشد بنابر این تصمیم گرفت هوایی بخورد.به بنفشه زنگ زد و گفت:
بنفشه بریم بیرون؟
-نه نمیتونم...سرما خوردم حالم خوب نیست.تو بیا خونمون.((و آنقدر اصرار نمود که پریسا قبول کرد.))از خانه بیرون رفت و کل مسافت را تا خانه ی آنها پیاده رفت چون احتیاج داشت به فکر کردن داشت و سوز بهار را نادیده گرفت.در نیمه ی راه بود که باران گرفت و شدت آن پریسا را خیس کرد.او دوان دوان خود را به خانه شان رساند و زنگ را فشرد.بابک آیفون را جواب داد و او را به داخل دعوت کرد.
پریسا خود را به واحد آنها رساند.بابک در را گشود و با دیدن پریسا در آن حالت خیس لحظاتی با تحسین به او خیره شد.خدایا چقدر عاشقش بود او را میخواست.
پریسا از کنار او گذشت و نزد بنفشه رفت.میدانست بنفشه عاشق گل نرگس بود پس دسته ای که برایش خریده بود را کنار تخـ ـتش گذاشت و به صورت رنگ پریده اش خیره شد.
بنفشه با صدای گرفته ای گفت:مرسی چرا زحمت کشیدی؟
پریسا در حالی که مانتوی خیسش را در می آورد گفت:آخه میدونستم که تو عاشق گل نرگسی....
بابک به پریسا گفت-پریسا میخوای موهاتو خشک کنی؟سرما میخوریا...
پریسا-نه مرسی...خوبه
بنفشه-آقای دکتر باز شما داری نسخه میپیچی؟
بابک-نه دیگه پروانه پزشکیمو باطل کردن...آخه هی به تو قرص روانی دادم تا خوب شی که آخر معتاد شدی و کارما هم به اینجا کشید.
بنفشه چیزی نگفت و پریسا با خنده گفت-بنفشه جان خیطی مالیات داره...
بنفشه بالشی را به سمت پریسا پرت کرد اما پریسا جاخالی داد و بالش محکم به صورت بابک خورد.
بنفشه هرهر میخندید که پریسا گفت-ببخشید بابک...تقصیر من بود ولی نگران نباش الآن انتقامتو میگیرم.((و سپس بالش را از روی زمین برداشت و و آنقدر بنفشه را زد که بابک او را عقب کشید و گفت:بسه دیگه کشتیش...))
پریسا-باشه...شانس آوردی مریضی بنفشه...
سرانجام وقتی پریسا قصد رفتن داشت بنفشه تحت تاثیر قرص های خواب آور بیهوش شده وخسته خـ ـوابیده بود.بابک اجازه نداد پریسا در آن تاریکی و آن باران شدید تنها برود و با او خارج شد.
داخل ماشین پریسا با شیطنت گفت:چی شد؟بهش گفتی دوستش داری؟
بابک-نه...دارم به توصیه ی تو عمل میکنم و سعی میکنم ذره ذره بذارم تو دهنش.
-بابک بگو کیه؟
بابک-لازم نکرده تو بدونی.
-آخه کدوم دختر خوش شانسی میتونه قلب پسر خوبی مثل تو رو برده باشه؟
بابک که انگار جمله ی آخر او را نشنیده گرفته بود گفت:تو این هوای سرد با یه هات چاکلت موافقی؟
پریسا-عالیه بریم.
بابک پریسا را به کافی شاپی در نزدیکیشان برد.وقتی سفارش دادند بابک از گلدان روی میز گل سرخی را برداشت و در حالیکه به او تقدیم میکرد گفت:برای تو...
و نگاه عاشقانه اش را به او دوختوپریسا با تردید گلرا گرفت و گفت:به چه مناسبت؟
بابک شانه ای بالا انداخت و گفت-بی مناسبت...
پریسا-اگه عشقت تو رو اینجا اینطوری با یه دختر ببینه ناراحت نمیشه؟
بابک چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت.در آن زمان سفارش هایشان رسید.پریسا به بابک گفت:حرفم ناراحتت کرد؟
بابک با نگاهی بی تاب به او خیره شد و گفت:
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این ذل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود و ز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسواشد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسواشد دلم غرق تمنا شد دلم
پریسا در سکوت به این می اندیشید که بابک دیوانه ای بیش نیست و هنوز با احساسات خود کنار نیامده.عاشق کس دیگر بودن و گل دادن به دیگری؟او حتما دیوانه است.
بابک گفت:چرا ناراحتی؟
پریسا-اصلا...دارم فکر میکنم.
بابک-ولی سکوت غمگینت نشون از ناراحتی داره.
پریسا با پوزخندی بر لب گفت:
من سکوت خویش را گم کرده ام
لا جرم در این هیاهو گم شده ام
من که خود افسانه میپرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغـ ـوش تو جایی داشتم
چون شـ ـراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی و
ای سکوت ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من
پس از آن برای هر دویشان در سکوت مطلق گذشت و تنها چیزی که این سکوت را شکست خداحافظی پریسا از بابک بود.
پریسا در اتاقش نشسته بود که پوریا بدون در زدن وارد شد و وقتی ناراحتی همیشگی خواهرش را به خاطر آورد گفت:پریسا...فکر میکردم رابطه ی من وتو عمیق تر از این حرفاست که بخوای چیزی یا چیزایی رو از من پنهون کنی...
پریسا با چشمان بی فروغش در چشمانی به همان رنگ خیره شد و گفت:چی باعث شده فکر کنی که دارم پنهون کاری میکنم؟
پوریا-همین چشما...چشمایی که همرنگ و همجنس خودمه...چشایی که خیلی وقته بی امید به من نگاه میکنه.
پریسا-من به چی باید امیدوار باشم؟هیچی ندارم...حتما الآن تو دلت داری به من میخندی...ولی منظور من پول و زیبایی نیست.چون من فقط همین دو تا رو دارم.
-اشتباه میکنی...تو یه خانواده داری...من...فرشته...تو از زندگی چی میخوای؟
پریسا-من میخوام زمان به چند ماه پیش برگرده...آخ...حاضرم جونمو واسه این بدم.
-تو این چند ماه چی شده که من ازش بی خبرم؟
پریسا با گریه گفت:کاش میتونستم بگم...
پوریا که از گریه خواهرش بی تاب شده بود گفت:بگو کی این اشکارو در آورده تا دمار از روزگارش درآرم.
پریسا به آغـ ـوش او پناه برد و در میان گریه گفت:منو ببخش...اشتباه کردم.
پوریا متوجه حالت غیر عادی پریسا شد و بیش از آن اصرار نکرد...اما حتما باید میفهمید قضیه از چه قرار است.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط:
#8
فرشته دراتاق پریسا را باز کرد و گفت:آماده ای؟الآن میرسنا...
پریسا سرش را به علامت تایید تکان داد.و برای بار آخر در آینه نگاهی به خود انداخت.شلوار جین روشنی به همراه لباس آستین سه ربع شیری تنش بود.آرایشی ملایمی روی صورتش نشانده بود.وقتی زنگ در به صدا در آمد سریع به طبقه ی پایین رفت و از پنچره ی بالکن به تماشای آنها پرداخت.امیرعلی قیافه و هیکل بدی نداشت اما موقعیت پریسا با او خیلی فرق داشت و راهشان از هم جدا بود.پریسا با خود کرد اگر موقعیتش هم متفاوت بود او را انتخاب نمیکرد چراکه امیرعلی برای او مرد ایده آلی نبود.ناگهان به یاد بابک افتاد.رفتار های ضد و نقیضش برای او عجیب بود.
با صدای نزدیک شدن آنها به خانه سریع به آشپزخانه دوید.محبوبه خانم داشت چای آماده میکرد.خنده اش گرفت و در عین حال به حال خود افسوس خورد.زیر لب گفت:ای کاش...
چشمانش را بست...وقطره اشکی از نگاه آسمانی اش جاری شد.محبوبه خانم گفت:دخترم چیزی گفتی؟
پریسا با سر انگشتانش اشکش را پاک کرد و گفت:هیچی...داشتم میگفتم کاشکی رو بکاری هویج هم سبز نمیشود...
محبوبه خانم با تعجب نگاهش کرد.در آن لحظه فرشته پریسا را صدا زد و او سینی چای را برداشت و رفت.آن روز امیر حسین نیامده بود.امیر علی با خود گفت:اگر با یه همچین دختر کاملی ازدواج کنم دیکه هیچی کم نخواهم داشت.وقتی پریسا به طرف او را خم شد نگاهی به پریسا انداخت که دل پریسا را حال خود سوزاند.خانم فرزاد گفت:عزیزم...بیا بشین اینجا.
پریسا کنار خانم فرزاد نشست.نگاه خریدارانه ی خانم فرزاد او را آزار میداد و وقتی از او خواستند تا با امیرعلی برای صحبت کردن به اتاق برود نفس راحتی کشید.برخاست و به علت هوای خوب امیرعلی را به حیاط دعوت نمود.پریسا چراغ های حیاط و استخر را روشن کرد و در آلاچیق رو به روی او جای گرفت.امیرعلی سراپا چشم شده بود و او را نگاه میکردوبنابراین پریسا تصمیم گرفت ابتدا او شروع کند:
خوب چرا ساکت هستی؟
امیرعلی که گویی تازه به خود آمده بود گفت:خوب از همسر آینده ات چه انتظاری داری؟
پریسا با خود اندیشید:اینکه منو ببخشه.
امیرعلی با تعجب گفت:بله؟
و پریسا فهمید که فکرش را به زبان آورده.پیش از آنکه خرابتر نشود گفت:هیچی...شما بگو.
امیرعلی-خوب من که فکر نمیکنم انتظار زیادی داشته باشم.من برای همسرم تا حدی که به غیرتم برنخوره آزادی قائلم و به نظراتش احترام میذارم.و شما؟
پریسا حرفی برای گفتن نداشت:راستش نمیدونم چی بگم...منم انتظار خاصی جز عشق و احترام ندارم.
امیرعلی-من واقعا دوستت دارم و خواهش میکنم که زمان فکر کردن رو زیاد طول ندی...چون من آدم عجولی هستم.
وقتی آنها رفتند فرشته از دخترش پرسید:خوب نظرت چیه؟
پریسا-همون نظر قبلی...نه نه نه!!!
فرشته-آخه بی دلیل؟
پریسا-دلیلش اینه که اصلا از اون پسره ی حراف خوشم نمیاد.خوب شد؟
پریسا در اتاقش نشسته بود و بی هدف به گوشه ای خیره شده بود.پس از دقائقی در اتاقش با شدت باز شد.سرش را بلند کرد و پوریا را دید که با عصبانیت به او خیره شده.چشمانش مانند کاسه ای از خون شده بود و با عصبانیت نفس نفس میزد.پریسا از جا بلند شد و درحالیکه به طرفش میرفت گفت:چی شده؟حالت خو...
حرفش را تمام نکرده بود که دست پوریا بالا رفت و در چشم بهم زدنی پریسا طعم خون را در دهانش احساس کرد.هنوز به خود نیامده بود که سیلی دیگری روی صورتش فرود آمد و شدت آن به حدی بود که به زمین افتاد و سرش به میز خورد.درد شدیدی را در ناحیه سر و صورتش احساس کرد.صدای هق هق گریه اش اتاق را فراگرفت.پوریا داد زد:تا کی میخواستی پنهون کنی لعنتی؟فکر کردی هیچوقت نمیفهمم؟
پریسا که احساس سردرد شدیدی داشت به سختی از جا بلند شد سعی کرد حرفی بزند اما سرش گیج میرفت.صدای چک چکی سکوت میان او و برادرش را شکست زمین را نگاه کرد و نهری از خون را دید که زمین را قرمز کرده بود.پوریا وحشت زده به او نگریست و پیش از اینکه حرفی بزند پریسا نقش بر زمین شد.
وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تخـ ـت بیمارستان یافت و فرشته را دید که با نگرانی به مینگریست.ناخودآگاه دست هایش به طرف سرش رفت.دور تا دور سرش باندپیچی شده بود و درد داشت.فرشته گفت:
درد داری؟
پریسا که گویی حرفش را نشنیده بود گفت:بریم خونه؟
-صبر کن پوریا بیاد بریم.چطوری شد که سرت شکست عزیزم؟
پریسا با خود فکر کرد:پس شکسته...کاش میشد قلب شکسته اش را نیز مثل سرش باندپیچی کنند تا تسکین یابد.در آن میان فرسته را دید که با نگاهی منتظرانه به او مینگرد.پس گفت:
خورد به لبه ی میز؟
در آن لحظه پوریا وارد شد.فرشته ادامه داد:الکی که سر نمیشکنه...چطور کوبوندی به میز؟
پریسا به پوریا نگاه کرد که با شرمندگی سرش را زیر انداخته بود.گفت:میریم یا نه؟سرم داره منفجر میشه.
پوریا با صدایی گرفته گفت:میتونیم بریم.
وقتی به خانه برگشتند پریسا تلو تلو خوران از پله ها بالا رفت و روی تخـ ـتش دراز کشید.نیمه های شب بود که از خواب بیدار شد و پوریا را دید که روی مبل اتاق نشسته و غمگین به گوشه ای خیره شده.بی توجه به او بلند شد و به آشپزخانه رفت تا لیوانی آب بنوشد.وقتی به اتاق برگشت از آنهمه پله بالا و پایین رفتن احساس ضعف کرد و با بی حالی به دیوار تکیه زد.پوریا سریع به طرفش آمد و او را به تخـ ـتش رساند.پریسا احساس کرد که اصلا از دست او ناراحت یا عصبانی نیست.بلکه در مقابلش احساس شرمندگی میکرد.چشمانش را بست و خود را به خواب زد.پس از چند ثانیه صدای پوریا را شنید که میگفت:من نمیخواستم اینطوری بشه...
پریسا زمزمه کرد-منم همینطور.
پوریا دستش را گرفت و با دلسوزی گفت:درد داری؟
پریسا با لبخند گفت:حقم بود.
پوریا-کاش هیچوقت نمیومدی...آینده ات از بین رفت.
پریسا-با اینکه اونموقع اینو نمیدونستم...ولی در واقع من مجبور شدم بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم.در ضمن اگه برادر خوبی مثل تو بالا سرم نبود چطور زندگی میکردم؟
پوریا-من باعث شدم تو خام اون عوضی بشی...به من میگی برادر خوب؟
پریسا-حرف زدن درباره ی گذشته فایده نداره.داره؟
پوریا به او نگریست و در دل به حق او داد.
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی...
با منت وخواهش پی شبنم نمیگردم.
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
25 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۱:۴۳ ق.ظ)، sadaf (۰۹-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، N!rvana (۰۱-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، fatemeh80 (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، _Helia (۲۲-۰۷-۹۴, ۰۵:۴۶ ب.ظ)، parbaneh (۱۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۹ ق.ظ)، MaryaM_sh (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، مایا (۲۱-۰۵-۹۴, ۰۹:۳۱ ب.ظ)، fatemeh . R (۰۸-۰۴-۹۵, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، fateme g (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۲:۳۹ ب.ظ)، B@H@R°○ (۲۱-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، بهار۶۰ (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، eli766545 (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۵:۲۱ ب.ظ)، shabi (۱۵-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، hiva-69 (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۴:۵۹ ق.ظ)، zeinab45 (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، مژژژده (۲۳-۰۹-۹۴, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، shadi Rash (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، aryaaradarmita (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، بیدل (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۳:۱۱ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، deli_amini (۲۲-۰۳-۹۵, ۰۳:۴۲ ق.ظ)، fat9m9h .m (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۳:۰۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان