اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


باد ما را با خود خواهد برد... | kolaleh . gh
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saghi
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 24

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
باد ما را با خود خواهد برد... | kolaleh . gh
#1
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم. و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورد و سرمایه ی مأورایی هرکس، حرف هایی است که برای نگفتن دارد. حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش رو بیابند.

شاندل

نکته ی اصلی، متن زندگی یه نفر نیست! نکته ی اصلی، لحظات تغییر و تحول تو زندگی یه! لحظاتی که باعث می شه زندگی یه نفر از این رو به اون رو بشه! برای من هم این تغییر و تحول به این شکل به وجود اومد...


به خونه كه برمي گردم مستقيم مي رم تو اتاقم. چشمم به دفتر خاطراتم كه روي ميزه مي افته. قول داده بودم براي كسي كه منتظرشه پستش كنم. شايد هم ازش خواستم كه چاپش كنه! دفترم رو باز مي كنم و چشمم روي سطورش سُر مي خوره! بي اختيار شروع به خوندنش مي كنم. خاطرات ده سال اخير زندگي مه: ...!


با صدای آلارم گوشی ام بیدار شدم. با دست راستم روش کوبیدم. گوشی افتاد روی زمین! پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم.
-یکتا بیدار شدی؟! دیرت نشه!
خمیازه بلندی کشیدم و بدون اینکه جواب مامان رو بدم به سمت دستشویی رفتم. دست و صورتم رو شستم و می خواستم آماده شم که مامان در زد و داخل شد. مامان صورت گرد و تپل زیبایی با چشم های مشکی گیرایی داشت و از خانواده مرفهي از بوشهر بود و وقتی برای تحصیل به شیراز رفته بود بابا با دیدنش یک دل نه صد دل عاشقش شده بود و بعد از کلی ماجرا با هم ازدواج کردن و به تهران اومدن.
وقتی دید بیدارم صبح بخیر گفت و به پایین رفت. من هم آماده شدم و به پایین رفتم.
خونه ی ما دو طبقه بود که با چندين پله از کنار هال به بالا متصل می شد. طبقه ی اول شامل یک هال خیلی بزرگ و سالن پذیرایی و سه اتاق خواب و آشپزخانه و سرویس بهداشتی بود و طبقه ی دوم هم یک سالن پذیرایی بزرگ به صورت دایره ای شکل بود که یک طرفش با راهروی کوچیکی به سه اتاق متصل می شد.
مامان میز صبحانه رو چیده بود. صبحانه مفصلی خوردم و می خواستم به اتاقم برگردم که صدای آرمین توی خونه پیچید:
-سلام بر آینده ایران! سلام بر خاله سیمین عزیزم! سلام بر....
میون حرفش پریدم:
-سلام بر مزاحم همیشگی! سلام بر آواره ای که هر روز خونه ي ما تِلِپِه!
آرمین: اِه...! من تِلِپَم؟؟!!
به مامان اشاره کرد و گفت:
-خاله تو یه چیزی بگو! مگه اینکه من بیام اینجا و از شما یه خبری بگیرم.
با خنده گفتم:
-تو اول صبحی اینجا چیکار می کنی؟
ژستی گرفت و گفت:
-اومدم اولیا حضرت رو به مدرسه ببرم.
مامان: پس نیما کجاست؟ نیومده؟!
آرمین یکم این دست، اون دست کرد. وقتی دید مامان به رفتارش شک کرده گفت:
- نیما رفت " زنجان"!
مامان: زنجان؟! وا...! نیما کی رفته زنجان که به ما نگفته؟! تازه نیما که دیشب به من گفت میره خونه شما و صبح میاد و یکتا رو می رسونه مدرسه! حالا واسه چی رفته؟!
-والله چی بگم؟ اینقدر به این پسره می گم سر به هوا نباش! تو اون کله پوکش نمی ره که نمی ره!
مامان چیزی نگفت و آرمین روی صندلی کنار مامان نشست و همونطور که صبحانه می خورد شروع به حرف زدن کرد.
به اتاقم رفتم و کیفم رو برداشتم و به پایین اومدم و کیفم رو به آرمین دادم و در حالی که سعی می کردم جلوی پر حرفی هاش رو بگیرم گفتم:
-می تونی منو به مدرسه برسونی یا به آژانس زنگ بزنم؟ مهشید منتظره ها!
آرمین : مگه از جونم سیر شدم که بگم نه؟ راستی خاله، می دونی دیروز توی مجله چی خوندم؟
مامان: وای بحالت اگه باز سر کارم بذاری پسر، همچین می زنم تو سرت که تا چند روز نتونی حتی یه جمله رو بخونی چه برسه به یه مجله!
آرمین: من غلط بکنم بخوام تو رو سرکار بذارم خاله، این بیتا ...
میان حرفش پریدم و گفتم:
-آرمین صد بار بهت گفتم به من نگو " بیتا"! بابا من اسمم "یکتا" ست!"یکتا!"
آرمین: اینکه مهم نیست! چیزی که مهمه اینه که تو واقعا " همتا" نداری، بیتا خانم!
با خشم نگاهش کردم. آرمین با دیدن قیافه آماده پرخاش من دستهاش رو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:
-غلط کردم، چیز خوردم، تو رو خدا این جوری نگام نکن. دلم هُری می ریزه پایین به جون تو!
با عصبانیت گفتم:
-آرمین؟!
دستش رو روی قلبش گذاشت و روی مبل نشست و با معصومیت به مامان نگاه کرد. مامان که خیلی ترسیده بود سریع براش آب آورد و آرمین هم لاجرعه همه رو سرکشید و درحالی که از روی عمد پشت لبش رو با آستین لباسش پاک می کرد می خواست چیزی بگه که گفتم:
-آرمین مگه بهت نگفتم این حرکت زشت رو انجام نده؟ در ضمن، دیرم میشه ها! حالا این نیما هم الآن باید می رفت زنجان؟ اصلا چرا بی خبر رفته؟!!
آرمین: من چه می دونم؟ مگه من وکیل وصی شم؟ هر وقت اومد خودتون بپرسین! اصلا مگه این ذلیل شده موبایل نداره که یقه منو گرفتین؟
مامان زودتر از ما به شرکت رفت. مامان مهندس عمران بود و توی یه شرکت کار می کرد. به قول خودش برای رفع بیکاری بود.
من هم بلند شدم و به حیاط رفتم و سوار ماشین آرمین شدم و اونم چند لحظه بعد اومد و سوار شد و گفت:
-نمی خوای بدونی تو مجله چی خوندم؟
شانه ام رو به نشانه بی تفاوتی بالا انداختم. آرمین چند لحظه سکوت کرد و بعد با بغض گفت:
-مهم نیست! اما این خبری که می خوام بهت بدم خیلی ناراحت کننده اس!
دلم هُری ریخت پایین! با ناراحتی گفتم:
-چی شده؟ وای بحالت اگه بخوای سربه سرم بذاری!
یه دستمال کاغذی برداشت و اشک نداشته اش رو پاک کرد و گفت:
-من غلط بکنم!
-پس زودتر بگو!
-راستش... چه جوری بگم؟... آخه...
-اِه...! بگو دیگه، جون به لبم کردی ها!
-خیله خب، خیله خب! توی مجله خوندم اگه یه خانم تو سن تو، هر روز صبح که از خواب پا می شه، به یه پسر جوون و خوشگل و خوش تیپ و...
-جون بکن دیگه!
-داشتم می گفتم، به یه پسر جوون و خوشگل و خوش تیپ، پرخاش کنه ، سه سال از طول عمرش کم می شه
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، sadaf
#2
کیفم رو روی شانه اش کوبیدم و در حالی که از خنده هاش عصبی شده بودم اداش رو در آوردم و در آخر اضافه کردم:
- شوخی یه خیلی بی مزه ای بود! آقا آرمین!
مهشید جلوی در منتظر بود. نگه داشتیم و اونم سوار شد و به آرمین سلام کرد. آرمین هم طبق معمول شروع به چرت و پرت گفتن کرد:
- سلام بر یکی دیگه از اساتید! سلام بر همکلاسی و دوست عزیز این بی همتا! سلام بر روی ماه مهشید خانم! به به! واقعا به به! به این چهره! حقا که صورتت مثل ماهه! به به به این حسن سلیقه برای انتخاب اسمت...
به پهلوش زدم و اشاره کردم که ساکت باشه! مهشید هم پشت نشسته بود و فقط می خندید.
جلوی در مدرسه که پیاده شدیم به آرمین گفتم که موقع برگشت هم بیاد دنبالمون و اونم قبول کرد. منو مهشید و پریسا دوستای صمیمی بودیم و از بچگی باهم بزرگ شده بودیم. چون مهشید مادر نداشت پدرش زودتر از اون به کارخونه می رفت و مهشید با ما می اومد. پدر مهشید و پریسا و من از سهام دارهای اصلی شرکت بودند و ما باهم رفت و آمد های خانوادگی زیادی داشتیم.
البته پدر من و عمو فرزاد،- پدر آرمین - هم کارخونه بزرگی داشتند که یک روزز درمیون اون رو مدیریت می کردند.

نمی دونم چی شده بود که توی مراسم صبح گاهی همه ی همکلاسی هام یه طوری منو نگاه می کردن؟!
بعد از مراسم صبح گاهی که همیشه برای من خسته کننده بود به کلاسمون رفتیم. وقتی وارد شدم بچه ها به سمتم هجوم آوردن و صورتم رو بوسیدن! این کارشون برام خیلی غیر منتظره بود!
با تعجب به مهشید نگاه کردم! اونم مثل من سر از کار بچه ها در نمی آورد! مهناز با خنده گفت:
- ای شیطون! تاحالا کجا قایمش کرده بودی؟!
پریسا مهناز رو به عقب هل داد و گفت:
- دیوونه! منم اگه جای یکتا بودم این جواهر رو به کسی نشون نمی دادم!
بعد بهم چشمکی زد و بعد افزود:
- یکتا اینو از کجا گیرش آوردی؟ ببینم، اومده خواستگاریت؟ مثلا من دوست صمیمی ات هستم ها! اونوقت باید این خبر رو از بقیه بشنوم؟!
تازه متوجه اشتباهشون شدم. می دونستم پریسا آرمین رو خیلی خوب می شناسه برای اذیت کردن من این طوری سربسته حرف می زنه! بلند، بلند خندیدم و چون می خواستم کمی سربه سرشون بذارم گفتم:
- توی پارک با هم آشنا شدیم. فردا شبم قرار با خانواده بیان خواستگاری!
مائده: خدا شانس بده! ببینم وضع مالی شون خوبه؟!
همون لحظه خانم کریمی، دبیر ریاضی مون وارد کلاس شد و بچه ها همه سر جاشون نشستند! چون خانم کریمی خیلی جدی بود،هیچ کس جرات نداشت سرکلاسش سرش رو به چپ و راست برگردونه!
به محض اینکه خانم کریمی از کلاس خارج شد، سیل سوالات بچه ها هم دوباره شروع شد!
فاطمه: یکتا باید از اول آشنایی تون رو برام بگی؟ راستی اسمش چیه؟
مهشید رو به فاطمه گفت:
- فاطی، تو چقدر ساده ای! بابا این شما رو گیر آورده! اونی رو هم که دیدین، خواستگارش نیست! آرمین! ما با هم رفت و آمد خانوادگی داریم.
بچه ها حرف مهشید رو باور نکردن و به پرسیدن سوالاشون ادامه دادن. وقتی بهشون گفتم که مهشید درست می گه همه یکصدا باهم گفتن:
- اِه.....!
انگار با هم هماهنگی قبلی داشتن! من و مهشید و پریسا به اونها می خندیدیم و اونها هم با ناباوری به هم نگاه می کردن!
روبه مهناز که بیشتر از همه سوال می کرد گفتم:
- اگه خیلی دوسش داری می تونم بفرستمش خواستگاریت!
مهناز کش و قوسی به خودش داد و با غرور گفت:
- لازم نکرده! من بهتر از اینا رو سراغ دارم!
به چشماش نگاه کردم! معلوم بود ته دلش چیز دیگه ای می خواست!
وقتی از مدرسه تعطیل شدم، جلوی در منتظر آرمین بودیم، ولی با کمال تعجب نیما رو دیدیم که با ماشین خودش اومده دنبالمون! براش دست تکون دادیم و به سمتش رفتیم. نیما با دیدن اخم های من خندید و سلام کرد. همونطور که سعی می کردم نخندم، در رو باز کردم و سوار شدم! مهشید هم سوار شد و سلام کرد. نیما حرکت کرد و گفت:
- نمی خوای اخم هات رو باز کنی؟!
- تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه تو نرفته بودی "زنجان؟!"
نیما یکی از ابروهاش رو به نشانه تعجب بالا برد و گفت:
- "زنجان؟!" برای چی؟
- من چه می دونم؟ آرمین گفت.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عشق و ديوانگى | kolaleh.gh sadaf 5 99 ۰۹-۰۷-۹۷، ۰۱:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، all4 (۰۷-۰۷-۹۷, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، zarfa (۰۱-۰۸-۹۷, ۰۶:۱۸ ب.ظ)، minaa (۰۴-۰۷-۹۷, ۰۳:۰۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان