امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[برش] رمان شاهزاده | نیلوفر جهانجو
#1
خلاصه:

دختری به اسم آبشار..دختری مثل بقیه دخترا..اروم،مهربون و خیلی احساساتی..دختری که تو خانواده "شاهزاده" خطاب میشه و برای همشون یه "شاهزاده" اس..اینقدر عزیز هست و دوسش دارن که این لقب رو بهش دادن.."شاهزاده" ای که دل مهربون و پاکی داره..دختری که بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه تو یه راه قرار می گیره..راهی که سرنوشتش عوض میشه و مسیر زندگیش رو به کل تغییر میده..انتقام..انتقامی که از هیچیش خبر نداره و بدون اگاهی همه ی احساس پاک و ناب دخترونش رو به پای عشق میزاره..دختری که برای اولین بار عاشق میشه اما بدون اینکه بدونه قدم تو راهه انتقام میزاره.........


و شهراد..پسری که فقط به یک چیز فکر میکنه و هدف اصلیش تو زندگی همینه..چند سال وقت و زندگیش رو پای این هدف گذاشته و حالا با دستای پر قدم به راهی میزاره که چند سال براش زحمت کشیده..زحمت کشیده تا ارامش پیدا کنه..ارامشی که چند ساله ازش فراری شده و از اون پسر مهربون و شیطون یه پسره مغرور و از خودراضی ساخته..پسری که فقط به فکره این هدفه و با چشمای بسته فقط جلو میره تا نابود کنه..نابود کنه و ارامش بگیره..راهی که مطمئنن غلطه اما خودش قبولش داره..برای رسیدن به اخرِ این هدف و پیدا کردنه ارامش،چشماشو می بنده و.........ویران میکنه و می سوزونه..........

ببخشید خلاصه نویسیم زیر صفره..همینم به زور نوشتم..امیدوارم متوجه مطلب شده باشین..ببخشید اگه خوب نبود...

معانی اسم ها:
آبشار: آبی که به طور طبیعی از بلندی به پستی فرو می ریزد...

شهراد: شاه بخشنده...

آرشین: نام یکی از زنان دوره هخامنشی می باشد که به کاردانی مشهور بوده و هم به معنای دوست داشتنی نیز می باشد...
شهرزاد: زاده شهر، نام دختری زیبا که داستانهای هزار و یک شب از زبان او نقل شده است...

آرشام: به معنی خرس و به معنی زور، دارای زور خرس..پسر آریارمنه و پدر ویشتاسب از خاندان ‏هخامنشی...

افسون: سحرانگیزی،جاذبه...

تبسم: خنده بدون صدا،لبخند...

بیتا: بی همتا،بی نظیر...
مهراب: دوستدار آب،از شخصیتهای شاهنامه، نام پادشاه کابل از نوادگان ضحاک در زمان حکومت سام نریمان و پدر رودابه مادر رستم پهلوان شاهنامه…


ژانر:
عاشقانه،غمگین،یکمی هم طنز..
زبان:

اول شخص..سوم شخص(راوی)
مقدمه:

یک روز چنان هوای دستانم را خواهی کرد..که چشمانت را ببندی..و خالی از هر فکر دیگری زیر آوازی بزنی که هیچگاه فرصت نشد باهم بخوانیمش.....

یک روز به هر دلیلی..اشک از چشمانت جاری خواهد شد..و دستی برای پاک کردنش از دستانت سبقت نخواهد گرفت....


آن روز است که دلتنگم می شوی..چیزی نیست..چشمانت را ببند و بخواب..تو عادت داری..زود فراموش خواهی کرد.....

تو رفته ای..اما..فقط از تو خواهشی دارم..هر کجای این دنیا که بودی..هر کجا..حتی در آغوش عشقت....

هر وقت خوشحال بودی..و از ته دل می خندیدی..یادت باشد..کاری کرده ای که یک نفر..دیگر هیچوقت...........از ته دل نمی تواند بخندد.......
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
نگاهی به بچه ها که هر کدوم یه طرف روی چمن ها ولو شده بودن انداختم..لبخند نشست رو لبام..فکر کنم من تنها دختر اروم و با ادب این اکیپ چهار نفره هستم..با صدای افسون بهش نگاه کردم:
-وایــــی!..اومدن..اومدن!..
رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به دو پسری که بدون توجه به اطرافشون مشغول حرف زدن بودن و تو همون حال روی نیمکت نشستن..برگشتم سمت بچه ها که دیدم همشون با دهنای نیمه باز و چشمایی که انگار می خواستن اون دو نفر رو قورت بدن نگاهشون می کردن..خنده تقریبا بلندی کردم که همشون با تکون محکمی به خودشون اومدن..
تبسم چشم غره ای بهم رفت و پر حرص گفت:
-کوفت دختره ی نفهم!..خودش بلد نیست چشم چرونی کنه مارو هم نمی زاره..چه مرگته؟!..همیشه دقیقه نود ضدحال میزنی!..
بلندتر خندیدم..همشون با هم شاکی بهم چشم غره رفتن..خواستم چیزی بگم که یهو بیتا که تا الان ساکت به پسرا نگاه می کرد،نیم خیز شد و گفت:

برگشتم سمت بچه ها ببینم چی میگن....بی حوصله پوفی کشیدم و نگاهمو ازشون گرفتم..افسون با ارنج دستش زد تو پهلوم..با حرص چرخیدم طرفش و تقریبا با صدای بلندی گفتم:
-مرگ افسون..نمی دونی بدم میاد از این کار؟!..نمی تونی کارم داری صدام کنی؟..حتما باید پهلوم و سوراخ کنی؟!..
پشت چشمی نازک کرد و خواست چیزی بگه که یکی گفت:
-افسون چطور دلت میاد بزنی تو پهلوش؟!..
با همون نگاهه ترسناک برگشتم سمت افسون که دهنشو باز کرده بود جواب بده....خنده م گرفت اما جلوی خودمو گرفتم..با نگاهی جدی گفتم:
-حالا چی می خواستی بگی که زدی سوراخم کردی؟!..
با صدایی پر از خنده گفت:
-خودت سوراخ بودی..گردن من ننداز..
محکم زدم تو سرش و گفتم:
-نمی خوام بگی اصلا!..
-خوب بابا قهر نکن..خواستم بگم این بزرگمهر چرا اینقدر به تو نگاه میکنه؟!....
جفت ابروهام پرید بالا..جان؟!..بزرگمهر به من نگاه میکنه؟..از گوشه چشم بهش نگاه کردم که دیدم حق با افسونِ..خیره شده بود بهم..حتما اون سنگینی نگاه هم برای همین بود..با اخم ریزی به افسون نگاه کردم و گفتم:
-من از کجا بدونه..حتما خُل شده!..
افسون با چشمای ریز شده به بزرگمهر نگاه کرد و گفت:
-نه..یه چیزی شده که تک پسره اقای بزرگمهر،کارخونه دارِ بزرگ،که به تندیس غرور معروفه اینطور میخه یه دختر شده!..
خودمم تعجب کردم..اخه این پسره فقط جلوی دماغشو می بینه..تا حالا ندیدم به کسی محل بزاره..واقعا چیز تعجب اوری بود برای ما که تا حدودی می شناسیمش!..این فکرارو از خودم دور کردم و شونه ای بالا انداختم..افسون هم دیگه بی خیال شد..
با نوک خودکارم رو دسته صندلیم ضرب گرفتم و بی تفاوت به اطرافم نگاه کردم که دیدم بازم داره بهم نگاه می کنه اما تا نگاهمو متوجه خودش دید سرشو چرخوند طرف دیگه..اهمیت ندادم..درواقع برام مهم نبود..حتما دیوونه شده..

با اومدنه استاد همه صداها خوابید و بچه ها اروم رو صندلی هاشون نشستن..استاد اسامی رو دستش گرفت و مشغول حضور غیاب شد..کارش که تموم شد شروع کرد به درس دادن..همه حواسمو دادم به درس..چند دقیقه ای یکبار سنگینی نگاهه بزرگمهر رو حس می کردم اما توجهی بهش نکردم..
نمی دونم منظورش از این کار چیه اما هرچی که بود اصلا حس خوبی بهم نمیداد..دوست نداشتم یکی اینطوری حواسش بهم باشه..معذب میشم..بی حوصله پوفی کردم و وسایلم رو جمع کردم..افسون کنار گوشم اروم گفت:
-فکر کنم حق با توئه!..طرف پاک دیوونه شده!..
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید

برای ادامه رمان از لینک زیر استفاده کنید


http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B1...8%AC%D9%88
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۰-۰۹-۹۸, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، Hadis0089 (۲۹-۰۹-۹۸, ۰۷:۵۲ ب.ظ)، sepideh1380 (۱۴-۱۱-۹۸, ۰۱:۴۰ ب.ظ)، sarvenazb (۱۴-۱۲-۹۸, ۱۲:۴۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان