امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[برش] رمان شاید ... | لیلی A
#1
خلاصه داستان:
داستان « شاید... » داستان سارا و لیلی ست. دو دختر از دو دنیای متفاوت. با دو زندگی کاملا متفاوت که قبولی در یک دانشگاه و یک رشته کنار هم قرارشان داده. سهم لیلی و سارا از قصه، مساوی نیست. جاهایی لیلی قصه را به تصرف خودش در می آورد و سارا را به حاشیه می برد و جاهایی سارا، اصل ماجرا می شود. این دو ماجراها خواهند داشت، در تقابل با عشق، در تقابل با خواستن و خواسته شدن...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
سارا



صدای مامان آهسته­تر شده بود. شاید نمی­خواست من بشنوم. یا شاید سعی می­کرد که لااقل تلاشش را کرده باشد. من هم چندان علاقه­ای به شنیدن نداشتم. با این حرف­ها داغ دل همه­مان تازه می­شد. ولی چاره­ای نبود. بعضی حرف­ها باید به زبان آورده می­شدند بعضی وقت­ها.
- ... دلم نمی­خواد سارا رو تحت فشار قرار بدم. می­خواد درس بخونه. نمی­خوام تا آخر عمرم برای این یکی­م حسرت بخورم. سیما برای همه­ی عمرم بس بود... داغش...
آخر جمله­اش طبق معمول با بغض شکست. خاله سعی کرد آرامش کند:
- به خدا تو فقط می­خوای خودت رو آزار بدی! سیما بهترین زندگی رو داشت. همه حسرتش رو می­خوردن. بهترین شوهر، بهترین خانواده­ی شوهر، تو فقط دلت می­خواد خودتو زجر بدی. مگه از مهران بهتر­م می­شد؟!... همیشه هم خوب و خوش بودن. تو هیچ بی­احترامی و زشتی­ای تو زندگی­شون دیده بودی؟ نه به خدا! هیچ­کس ندیده بود. بس که خوب بودن. هنوزم همه دامادت رو مثال می­زنن از خوبی و...
صدای مامان توی بغض پیچیده بود و کلفت و نامفهوم شده بود: بچه­م حسرت به دل مرد. بچه­م طعم خوشبختی رو نچشید. همه­شم تقصیر ما بود که مجبورش کردیم. وگرنه اون که عاشق...
هق­هقش بلند شد. اشک من هم سرازیر شد. اگر مهمان نداشتیم می­رفتم و در آغوشش می­گرفتم. می­رفتم و آرامش می­کردم. مثل همه­ی گریه­های دو سالِ گذشته­اش. که در سکوت بغلش می­کردم و به زور مانع بروز بغض و اشک­های خودم می­شدم. که او آرام شود. بودنِ من را حس کند و این التیامی باشد برای نبودنِ آن یکی دخترش. او که مقصر نبود. تنها تقصیرش شاید این بود که نمی­توانست، که نتوانسته بود در سراسر زندگی­اش روی حرف بابا حرف بزند. سر ازدواج سیما هم حتا اگر مخالف تصمیمِ بابا بود، سکوت کرده بود. منفعل مثلِ همیشه. لقبی که سیما در اوجِ ناراحتی­هایش به او می­داد... آن اواخر... بعد از بارداری­اش که عصبی و شکننده شده بود، هر وقت این­جا بود، مدام با مامان بحث می­کرد. بحث­هایی که طی آن صدای­شان از حدی بالاتر نمی­رفت. و البته حرف­های­شان هم از مرزی.
وقتی سیما تحت فشار بابا مجبور شد خواستگاری خانواده­ی شایگان را قبول کند، من هم با وجود سن کمم چیزهایی می­فهمیدم. اوضاع متشنجِ آن روزهای خانه من را هم به­هم ریخته بود. می­دانستم که سیما به­خاطر عشقش مبارزه می­کند و بابا مخصوصا به­خاطر همان عشق، او را مجبور به پذیرش این خواستگاری کرد. دوازده ساله بودم که سیما با بغض و لبخندی اجباری پای سفره عقد نشست و به عقد مهران شایگان در­آمد. سیمایِ زیبای ما، که در تمام فامیل و آشنا تک بود و داشتن عروسی چون او آرزوی هر خانواده­ای بود، عاقبت عروس شایگان­ها شد. و البته همه­ی فامیل و آشنا از این شانسی که به سیما روی آورده بود، شگفت­زده بودند. عروس خانواده­ی شایگان! عروس آن همه ثروت و اعتبار. مهران تنها پسر خانواده­ی شایگان بود و ازدواج سیما با او یعنی مالکیت تمام قلمروی افسانه­ای آنها. قلمرویِ افسانه­ای! این را دقیقا فریبا گفته بود. برای فامیل و آشناهای معمولی و حتا نسبتا فقیر ما، ثروت آنها کاملا شبیه یک امپراطوری، رویایی بود. امپراطوری را هم فریبا گفته بود. دخترِ خاله.
اما سیمایِ قلمروی افسانه­ای، هیچ شباهتی به سیمای خودمان نداشت. دیگر اثری از آن همه شور و زندگی نبود. اگرچه همیشه دختر آرامی بود ولی پر از شور بود. پر از سر­زندگی. بعد از ازدواج دیگر...
سیما و مهران خوب بودند. به قول خاله مثال بودند برای همه. مهران در تمام چهار سالی که داماد خانواده­ی ما بود و شوهر سیما، هر چند خیلی کم می­دیدیمش، هیچ نقطه­ی منفی­ای نداشت. جز اینکه انگار سیما را دوست نداشت و سیما هم هیچ علاقه­ای به او نداشت! فقط خیلی آرام و مسالمت­آمیز کنار هم زندگی می­کردند. خوب، اما انگار بی­خوشی. حداقل برای سیما این­طور بود.
هیچ­وقت جمله­ای را که سیما در سن شانزده سالگی­ام، دو ماه قبل از مرگ دلخراشش به من گفته بود فراموش نخواهم کرد. هیچ­وقت.
آن روز لباسی را که برای عروسیِ فریبا، خریده بودم، پوشیدم تا او که تازه از تهران رسیده بود آن را به تنم ببیند. وقتی من را با آن پیراهنِ کوتاهِ سبز دید، با شگفتی نگاهم کرد و چند لحظه رویم مکث کرد. بالاخره با حسرت گفت: چقدر بزرگ شدی!
بعد بلند شد و به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: سارا بدون عشق ازدواج نکن. بهم قول بده بدون عشق ازدواج نکنی. باشه سارا؟
بعد در حالی­که به دستم فشار می­آورد چرخید و با بغض رو به مامان گفت: مامان خواهش می­کنم نذار سارا هم مثل من...
اشک­هایم را با سرعت با پشت دستم پاک کردم. اگر جلوی­شان را نمی­گرفتم تبدیل به گریه­ی صدا­دار می­شدند. نباید می­شدند. دو سال گذشته بود و در تمام این مدت خانه­ی ما ماتم­کده بود. ماتم­کده­ای که فقط روزهایی که آیدا، تنها یادگار سیما میهمان­مان بود رنگ زندگی را به خود می­دید. دو سال از آن تصادف هولناک که جلوی چشم همه­ی ما رخ داده بود، گذشته بود. دیگر برای خاطر مامان هم که شده نباید می­گذاشتم ادامه پیدا کند.
خاله و مامان توی حیاط در حال بدرقه­ی لیلا خانم بودند، دختر عموی­شان که برای خواستگاریِ من برای پسرش آمده بود. پسری که حتا نمی­دانستم دقیقا کدام یکی از نوه­های عموی مامان هست!
برخاستم و به طرف اتاقی رفتم که روزی مال سیما بود و بعد از ازدواجش به من رسیده بود. در اتاق را بستم و نگاهی به عکسش روی دیوار انداختم. تا چند روز دیگر نتایج کنکور می­آمد و می­دانستم چند روز بیش­تر ساکن دائمی این اتاق نیستم.

بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
سومین باری بود که می­رفتم سر خیابان. باز هم چند نفری جلوی دکه­ی روزنامه­فروشی معطل بودند. معلوم بود که هنوز نرسیده، ولی باز هم جلو رفتم و پرسیدم: نیومد؟
نگاهش را به اطراف چرخاند و به چند نفر دیگر که بی­هدف همان اطراف قدم می­زدند اشاره کرد و گفت: تا ظهر حتما می­یاد.
دیگر طاقت نداشتم. به ساعتم نگاه کردم. ظهر؟! ظهر یعنی دقیقا ساعت چند؟! خب ظهر بود دیگر! آفتاب هم که وسط آسمان. هم رسمی، هم شرعی.
نمی­توانستم همان اطراف بپلکم. تحمل به خانه برگشتن را هم نداشتم. تصمیم گرفتم تا آمدن روزنامه بروم کتابخانه. پیاده یک ربع راه بود. کارتم توی کیفم نبود و نمی­توانستم کتابی به امانت بگیرم. ولی از انتظار کشیدن بهتر بود. شاید بچه­ها را هم آن­جا می­دیدم.
حدسم درست بود. چند تا از بچه­ها آن­جا منتظر رسیدن روزنامه بودند. صحبت­های­شان درباره­ی نتایج و قبولی­های سال­های قبل استرسم را بیشتر کرد و از آنجا هم فراری­ام داد.
رفت و برگشتم، حدود چهل دقیقه طول کشید. وقتی از سر خیابان ­پیچیدم جلوی دکه­ی روزنامه­فروشی شلوغ بود. با اضطراب جلو رفتم. تا چند دقیقه­ی دیگر نتیجه­ی زحماتم مشخص می­شد. با زحمت جلو رفتم و بالاخره به زحمت روزنامه را گرفتم. دل توی دلم نبود که نگاهش کنم. ولی بهتر بود می­رفتم خانه. این همه صبر کرده بودم، پنج دقیقه هم رویش. حالا دیگر، برخلاف قبل، از خودم مطمئن نبودم. اگر قبول نمی شدم، معلوم نبود چه عکس­العملی نشان می­دادم.
با اضطراب دستم را روی زنگ فشار دادم. چرا مامان در را باز نمی کرد؟!
در زدم. چند لحظه بعد سینا در را باز کرد و پرسید: کجا بودی؟
هنوز جمله­اش تمام نشده بود که چشمش به روزنامه افتاد و با هیجان پرسید: چی شد؟
سرم را به نشانه­ی ندانستن تکان دادم و خودم را داخل حیاط انداختم. مامان نشسته بود و سبزی پاک می­کرد. پرسید: کجا بودی تا حالا؟... بعد تا چشمش به روزنامه افتاد با نگرانی سئوال سینا را تکرار کرد: چی شد؟
با عجله رفتم کنارش روی تخت نشستم و روزنامه را پهن کردم. سینا هم کنارم نشست. چند دقیقه­ای طول کشید تا اسمم را پیدا کردم. مامان خوشحال شد و قربان­صدقه­ام رفت ولی برای من مهم قبولی نبود. مهم این بود که چی قبول شده­ام. به سینا نگاه کردم و در حالی­که دستم روی کد بود زمزمه کردم: برو دفترچه انتخاب رشته­مو بیار.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
از خوشحالی در پوست خودم نمی­گنجیدم. حالا خیلی خوب معنیِ این جمله را می­فهمیدم. خوشحالی، نگنجیدن در پوست... دقیقا حسِ آن لحظاتم بود. آن هم برای منی که در دو سال گذشته با خوشی بیگانه بودم. همان که می­خواستم شده بود. سینا هم هی می­رفت و می­آمد و خانم مهندس، خانم مهندس صدایم می­کرد. من؟ فقط می­خندیدم و قند در دلم آب می­کردم و با ذوق می­گفتم: ول کن دیوونه!
نمی­دانستم عکس­العمل بابا چه خواهد بود.
مامان اما خوشحال نبود. خوب می­فهمیدم. خودش را توی آشپزخانه مشغول کرده بود.
رفتم سراغش. قاشقِ چوبی به دست، پای گاز ایستاده بود و سبزی­ سرخ می­کرد. به کابینت تکیه دادم و نگاهش کردم. نگاهم نکرد.
- مامان چرا این­جوری می­کنی!؟ مگه دعا نکردی قبول شم. حالا که دعاهات مستجاب شدن این جای خوشحالیته؟!
بدون این­که نگاهم کند آرام زمزمه کرد: دلم نمی­خواد بری تهران.
با تعجب به او نزدیک­تر شدم و گفتم: قبول شدن من یعنی رفتن از این­جا. این­جا که برای من رشته­ی خوبی وجود نداره! با اون رتبه­م انتظار نداشتی که...
حرفم را قطع کرد. صدایش بغض­آلود بود: من قبلا یه دخترمو تهران فرستادم... بسمه...
نتوانست ادامه دهد.
- مامان سیما که این­جا...
ادامه ندادم. کابوس مرگ سیما دست از سر مامان بر نمی­داشت. برای مامان تهران خاطره­ی سیما بود و او از همه­ی خاطرات دوران تاهل سیما به جز آیدا، فراری بود.



***




بابا خیلی راحت با موضوع کنار آمد. شاید او هم هنوز به خاطر سیما گرفتار عذاب­وجدان بود. پرسید: کی باید بریم برای ثبت­نام؟
- هفته­ی دیگه.
جا خورد. فکر نمی­کرد این­قدر زود باشد. مامان هم اخم­هایش توی هم رفت و خودش را مشغولِ جمع کردنِ بشقاب­ها کرد.
بابا بعد از مکثی رو به مامان کرد و گفت: یک تماس با خانم شایگان بگیر و بگو ما هفته­ی دیگه می­ریم تهران.
با اعتراض گفتم: حتما باید بریم اون­جا؟
مامان هم خیلی راضی نبود اما گفت: مامان­جان ما که تهران کس دیگه­ای رو نداریم.
به ذهنم آمد که خب برویم یک هتل یا مسافرخانه! اما فکرم را به زبان نیاوردم.
بابا گفت: اگه بفهمن رفتیم تهران و اون­جا نرفتیم ناراحت می­شن.
راست می­گفت. خانم و آقای شایگان خیلی به ما محبت داشتند. حتا قبل از این­که سیما عروس­شان شود. حالا هم هر چند وقت یک بار از تهران می­آمدند فقط برای این­که در این مدتی که این­جا هستند، آیدا پیش ما باشد. بدون این­که به این­همه با هم آمدن­شان نیازی باشد.
بابا در حالی­که لیوان­ها را توی سینی می­گذاشت گفت: ببین چه مدارکی لازمه همه­ش رو آماده کن، رفتیم ثبت­نام چیزی کم نباشه.
در حالی­که ظرف­های خورشت را یکی می­کردم سرم را تکان دادم و گفتم: چیزایی که لازمه رو یادداشت­ کردم.
قاشق را به دهانم گذاشتم و فکر کردم چقدر دلم برای طعم قرمه­سبزی­های مامان تنگ خواهد شد.


بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
ساکم را برداشتم و به طرف مامان چرخیدم و غر زدم: من نمی­فهمم! خب زشته دیگه. حالا اینا چیزی نمی­گن ما که نباید پررو بشیم.
مامان در حالی­که گوشه­ی چادرش را به­دندان گرفته بود تا بتواند با دستش ساک دستی­اش را نگه دارد گفت: این چه حرفیه می­زنی سارا! نمی­دونی وقتی فهمید چقدر خوشحال شد! تو خودت می­دونی که خانم شایگان چقدر شماها رو دوست داره. این­قدر هم فکرای بی­خود نکن. هم بابات اصرار داره، هم این­که اگه بریم مسافرخونه بعد روم نمی­شه تو صورت خانم شایگان نگاه کنم. تازه دلم برای آیدا هم یه ذره شده. می­دونی چند وقته بچه­م رو ندیدم؟
دل خودم هم جلوتر به عشق آیدا پر کشیده بود. یکی از بزرگ­ترین خوش­حالی­هایم برای قبولی­ام در تهران این بود که آیدا هم آن­جا بود. توی همان شهر، حتا اگر نمی­دیدمش هم لااقل خیالم راحت بود که نزدیکم هست.
ترمینال شلوغ بود و پر از سر و صدای راننده­ها و شاگردهای­شان که داد می­زدند و هر کدام مسافرها را به شهری فرا می­خواندند. پر از مسافرهایی که در حال رفتن بودند یا تازه رسیده بودند و فریاد راننده تاکسی­هایی که مدام دربست دربست می­گفتند. انگارنه­انگار که هنوز شش صبح هم نشده. پر از زندگی و حرکت بود. هوا هم هنوز تاریک بود. از پله­های کنار تعاونی بالا رفتیم و وارد سالن شدیم. این­جا آرام­تر بود. البته فقط کمی. مامان هم مثل من سرگردان سر چرخاند. ساک­ها را روی صندلی زرشکی رنگ گذاشتم و گفتم: حالا تو این شلوغی چطور ما رو پیدا کنه؟
مامان خسته لب صندلی نشست و همان­طور دور و بر را زیر نظر گرفت. کمی فاصله گرفتم و سر چرخاندم. هر چه به ذهنم فشار می­آوردم قیافه­ی راننده­ی خانم شایگان را به­خاطر نمی­آوردم. حتما توی مراسم سیما دیده بودمش. خانم شایگان گفته بود او ما را به قیافه می­شناسد. توجه­ام به تعاونی روبه­رویم جلب شد و اسامی شهرها. فکر کردم در چهار سال آینده چه­قدر به این­جا خواهم آمد. چه­قدر این صبحِ زود رسیدن­ها تکرار خواهد شد. ولی این حس، این حسِ غریبگی­ام، یگانه بود، فقط برای بار اول. بی­تکرار.
پسر جوانی با عجله به من نزدیک شد. مرتب و خوش­پوش بود. به چند متری­ام که رسید سلام کرد و گفت: ببخشید داشتم بیرون دنبال­تون می­گشتم.
مامان برخاست و چشم پسر جوان به طرف او چرخید: سلام خانم. خوش اومدید.
دست برد و ساک­ها را از روی صندلی برداشت. دستم را پیش بردم تا یکی از آن­ها را بگیرم ولی با اصرار مانعم شد. اشاره کرد بفرمایید. و سعی کرد جلوتر از ما راه نرود. وقتی از سالن خارج شدیم هوا در حال روشن شدن بود. در تمام طول راه از شیشه بیرون را نگاه می­کردم. و منظره­ی شهر را که چقدر بزرگ بود. و خیابان­ها و خانه­ها که رفته­رفته، همان­طور که هوا روشن­تر می­شد، بهتر و بهتر می­شدند. کمی شیشه را پایین کشیدم و هوای صبح را که همیشه عاشقش بودم به درون ریه­هایم کشیدم. از شیشه حرکت من را دید و گفت: چند روز دیگه که اول مهر بشه دیگه نمی­شه این هوا رو، اینجاها تنفس کرد.
خیلی طول کشید تا به نزدیکی خانه­ی آن­ها رسیدیم. خیابانی که برای من و مامان تداعی­گر تلخ­ترین خاطره­های زندگی­مان بود. آخرین بار برای مراسم سال­گرد سیما این­جا بودیم.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
خانم شایگان با خوش­رویی تا روی پله­های ورودی به استقبال­مان آمد و اول مامان را محکم در آغوش کشید و چند دقیقه نگه­اش داشت و بعد من را. بعد کمی از خودش دورم کرد و با تحسین گفت: چه بزرگ شدی سارا­جون! من دو ماه پیش دیدمت که! چقدر خوشگل شدی! تبریک می­گم قبولیت رو خانم مهندس.
لبخند زدم و تشکر کردم. به داخل راهنمایی­مان کرد. آقای شایگان آن­جا به استقبال­مان آمد. همان­قدر گرم و صمیمی. من اما در حضورشان معذب بودم. هیچ­وقت با اعضای خانواده­ی شایگان راحت نبودم. شاید چون خیلی با ما فرق داشتند. اصلا زندگی­شان با ما قابل مقایسه نبود. هیچ­وقت هم نفهمیدم که چطور با این همه اختلاف سطح زندگی، سیما را انتخاب کرده بودند برای تنها پسرشان.
مامان قبل از این­که بنشیند با تردید پرسید: آیدا این­جاست؟
چهره­ی خانم شایگان بازتر شد و گفت: آره این­جاست. دیشب کلی ذوق داشت برای اومدن­تون ولی هنوز خوابه.
نگاهی به چهره­ی مشتاق من انداخت و گفت: سارا­جون اگه دوست داری برو بالا بیدارش کن.
من که منتظر این پیشنهاد بودم با سرعت راه افتادم. پشت سرم تا لب پله­ها آمد و گفت که توی کدام اتاق خوابیده.
به­آرامی در اتاق را باز کردم. قلبم زودتر از خودم به طرف او که روی تخت صورتی رنگش مچاله شده بود پر کشید. هیجان­زده به طرفش هجوم بردم و به آغوش کشیدمش و همان­طور در خواب بوسه بارانش کردم. آن­قدر بوسه­هایم شدید و بی­ملاحظه بودند که بیدار شد. چند لحظه طول کشید تا بفهمد من کی هستم و موضوع چیست و مورد هجوم چه کسی واقع شده. بعد دست­های کوچکش را دور گردن م حلقه کرد و گفت: سارا جونم!
این بار صورت بیدارش را غرق بوسه کردم و در همان­حال قربان­صدقه­اش رفتم. خنده­هایش صورتش را زیباتر می­کرد. ترکیبی از سیما و مهران بود. چشم­هایش چشم­های مهران بود و بقیه اجزای ظریف صورتش مال سیما. موهای مشکی­اش هم مال مهران بود. در آغوش گرفتمش و گفتم: بریم صورتت رو بشوریم بعد بریم پیش مامانی.
در حالی­که دستش دور گردن م بود از پله­ها پایین رفتم. مامان با ذوق و شوق به استقبالش آمد و دست دراز کرد و آیدا را که دست­هایش را به طرفش دراز کرده بود در آغوش گرفت. برای مامان هم شیرین­زبانی می­کرد و مامان بین بوسه­هایش مدام قربان­صدقه­اش می­رفت. هیچ­وقت صمیمی­شدنش با ما بیشتر از چند لحظه طول­ نمی­کشید. مامان راست می­گفت که «خون می­کشه.»


***



با دست­های کوچکش با ریشه­های شالم بازی می­کرد و حرف می­زد.
ـ سارا­جون، مامان­جون می­گه تو اومدی این­جا بمونی، آره؟
لبخندی زدم و گفتم: آره عزیز دلم. از این به بعد می­تونم تند­تند ببینمت.
- می­شه شبا تو اتاق من بخوابی؟
- نه عزیزدلم! من تو اتاق خودم می­خوابم. توی خوابگاه. ولی قول می­دم زودزود بیام ببرمت پارک.
به صورتم نگاه کرد و گفت: کجا؟!
- خوابگاه. یه جایی که من با دوستام توش زندگی می­کنم. خیلی نزدیک این­جاست.
اخمی کرد و چرخید و خانم شایگان را صدا زد: مامان­جون!
خانم شایگان که آن طرف­تر با مامان صحبت می­کرد سرش را بلند کرد و گفت: جونم!
- مگه نگفتی سارا جون می­یاد پیش ما می­مونه؟
- آره عزیز دلم. قراره اینجا بمونه.
آیدا به طرفم چرخید و با شادی و اطمینان گفت: دیدی گفتم. بیا تو اتاق من باش، باشه؟
با تعجب به خانم شایگان که دوباره مشغول گفتگو با مامان شده بود نگاه کردم. چه برای خودشان برنامه­ریزی هم کرده بودند! بی مشورت من، و حتی بی­اطلاعِ من! باید با مامان صحبت می­کردم که نکند زیر بار برود. می­دانستم که خانم شایگان خیلی اصرار خواهد کرد. و همیشه هم مامان در آخر خواسته­اش را می­پذیرفت.
آیدا از روی پایم بلند شد و با شادی گفت: آخ­جون! بابایی اومد. و به طرف در دوید.
شالم را مرتب کردم. مامان هم کمی معذب شد. تقصیر او نبود. هیچ­وقت با دامادش راحت نبود. پر از تعارف و رودربایستی. شاید این به­خاطر مدل مهران بود. برخلاف خاله که آن­قدر با دامادهایش راحت و خودمانی بود، مثل پسرهایش. من هم معذب بودم. آن­قدر در طول این سال­ها مهران را کم و کوتاه دیده بودیم که انگارنه­انگار که با واسطه­ی او، ما فامیل خانواده­ی شایگان هستیم. حالا با ورود او احساس می­کردیم که غریبه­ای به جمع­مان اضافه شده.
مهران در حالی­که آیدا را در آغوش داشت وارد شد. با آن قد بلند و قیافه­ی جذابش. شوهرِ سیما. یاد حرف فریبا افتادم که سر عروسی به سیما گفته بود شوهرت باید هنرپیشه می­شد.
حالا از آن وقت­ها هم جذاب­تر بود. دلم گرفت. او روزبه­روز جذاب­تر می­شد و سیمای ما...
با خوش­رویی سلام کرد و به طرف مامان رفت. خم شد و گونه­­اش را بوسید و حال بابا و سینا را پرسید. پس یادش بود سینایی هم وجود دارد! چقدر عجیب! به این چیزها هم فکر می­کرد!؟
بعد به طرف من چرخید و حالم را پرسید و قبولی­ام را تبریک گفت.
معذب جواب تعارف­هایش را دادم و نشستم. انگار بعد از سه چهار ساعت دل آیدا را زده بودم که او با آمدن پدرش ترکم کرد و دیگر همه­ی حواسش به او بود.

بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
[عکس: post_old.gif] ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر

/t495830.html
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
مامان خوش­حال از این­که بالاخره یک نیمکت خالی پیدا کرده­ایم خودش را رها کرد. خانم شایگان هم کنارش نشست. در حالیکه پوشه­ام را وارسی می­کردم کنارشان به درختی تکیه دادم.
مامان رو به خانم شایگان گفت: شما رو هم امروز چقدر به زحمت انداختیم. تو رو خدا ببخشید. از دیروز مزاحم­تون شدیم بس نبود امروزم توی این گرما...
دست مامان را گرفت و گفت: این حرفا چیه! سارا هم عین دختر خودمه. شماها نمی­دونید من چه­قدر دوستش دارم. - مثل همیشه سعی می­کرد جلوی مامان اسم سیما را نیاورد... مثل همه­ی دو سال گذشته... وگرنه می­دانستم این علاقه­اش به من به خاطر سیماست - ولی از دستش دلخورم و اگه باز حرف خوابگاه رو بزنه...
می­دانستم مامان حریف خانم شایگان نمی­شود. برای همین در حالیکه طبق توصیه­ی مامان لبخند به لب می­آوردم به طرف­شان رفتم تا از پس کار سختِ قانع کردن او بر بیایم. حاضر نبودم بیشتر از این مزاحم­شان باشم.



***

مامان دستم را به آرامی فشار داد. می­خواست به من قوت قلب بدهد. انگار فهمیده بود که خودم را باخته­ام. سالن نسبتا تاریک و آشفته­ی ورودی و رفتار عصبی مسئول خوابگاه که چند دقیقه­ای بود در اتاقش گم شده بود، هر دوی ما را شوکه کرده بود.
بدجوری توی ذوقم خورده بود. صداها و بوهای ناخوشایندی فضا را پر کرده بود. بی­اختیار به یاد تصویر زندان­های توی فیلم­ها افتاده بودم. تصویر میله­های محافظی که قبل از ورود روی پنجره­ها دیده بودم این حس را تشدید می­کرد. ساختمان قدیمی بود. بالاخره پیدایش شد و من و مامان چشم­های­مان را از تماشای در و دیوار برداشتیم.
- بریم. طبقه سومه.
خودش جلوتر راه افتاد. در حالی­که دمپایی­هایش را روی زمین می­کشید و اوضاع را ناهنجارتر می­کرد. از سه طبقه پله بالا رفتیم. چند دختر جوان را در طول مسیرمان دیدیم. با تاپ و شلوارک­های رنگارنگ توی راهروها راه می­رفتند. درِ اکثر اتاق­ها باز بود. موزاییک­های سالن چند جا خیس بودند و مامان من را به طرف مسیر خشک می­کشاند. احساس خوبی به این­جا نداشت. فکر کردم اگر قرار بود این­جا زندگی کند حتما دق می­کرد با آن همه وسواسش. بالاخره مسئول خوابگاه جلوی اتاقی متوقف شد. در اتاق باز بود. بدون این­که وارد شود ایستاد و به داخل نگاه کرد و رو به کسی که آن­جا بود گفت: هم اتاقی جدیدتون اومده. تختش رو نشونش بده.
بعد نیم نگاهی به ما انداخت و گفت: بعد بیاید پایین پیش من. و از کنارمان گذشت.
مامان تشکر کرد و من نگاهم به طرف اتاق چرخید که دختری با موهای بلندِ رنگ کرده تا درگاهش آمده بود و با خوش­رویی خوش­آمد می­گفت. قدش متوسط بود و نسبتا لاغر. قیافه­ی بانمکی داشت. دستش را به طرف مامان دراز کرد و گفت: خوش اومدید خانم. بفرمایید.
مامان کفش­هایش را در آورد و وارد شد. من خم شدم تا بند کفش­هایم را باز کنم. دختر هنوز توی درگاه ایستاده بود و منتظر من بود. کفش­هایم را که در آوردم دستش را به سویم دراز کرد و گفت: من مینا هستم.
دستش را گرفتم و گفتم: من هم سارا هستم.
خندید و یادآوری کرد: ترم یکی هم هستی.
سرم را به تایید حرفش تکان دادم و سعی کردم لبخند بزنم.
دستش را آرام روی بازویم گذاشت و گفت: زود عادت می­کنی.
اتاق چهار تخت داشت که تقریبا تمام فضای دو طرف اتاق را اشغال کرده بودند. روبه­روی در، پنجره بود که با میله محصور شده بود و زیرش فن قرار داشت.
یک کمد فلزی با چند در سمت راست در ورودی بود. یک میز کوچک فلزی با دو صندلی هم سمت چپ در قرار داشت که رویش تعدادی کتاب پراکنده بود.
پرده­های اتاق قهوه­ای کم­رنگ بودند. هم­رنگ موکت کف.
مینا من و مامان را که ایستاده بودیم و اتاق را از نظر می­گذراندیم، در سکوت تماشا می­کرد.
بالاخره سکوت را شکست و به طرف تخت سمت چپ پنجره رفت و گفت: این تخت توئه. و بعد طول اتاق را پیمود و به طرف کمد رفت و یکی از درها را باز کرد و گفت: این هم کمدته. برای لباس و کتاب و... در حالی­که درش را می­بست به کلید اشاره کرد و اضافه کرد: قفل هم داره. زیر تختت هم کلی جا برای وسایلت هست.
بعد به تخت آن طرف پنجره اشاره کرد و گفت: اون هم تخت منه. و به تخت دیگری که در امتداد آن کنار دیوار قرار داشت اشاره کرد و گفت: این هم جای شیواست. هنوز نرسیده. هفته­ی دیگه با شروع کلاسا می­یاد.
بعد به تخت روبه­رویش که کنار تخت من بود اشاره کرد و گفت: این­جا هم جای یک ترم یکیه. فکر کنم هم رشته­ی خودت هم باشه. هنوز نیومده البته.
بعد مثل این­که تازه به یاد آورده باشد گفت: راستی من ترم پنجم. یعنی دو سال زودتر از تو اینجا بودم. خیالت راحت باشه خیلی زود عادت می­کنی و دیگه حتا دلت نمی­خواد بری خونه. با شیطنت به من چشمک زد و خندید.
بعد به مامان که به رویش لبخند می­زد نگاه کرد و گفت: شما هم نگران نباشید. ما مواظبش هستیم. اگه دوست دارید بریم آشپزخونه و اتاق تلویزیون و بقیه­ی جاها رو هم نشونتون بدم.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9

در حالی­که موهای آیدا را نوازش می­کردم به مامان که با خانم شایگان صحبت می­کرد نگاه می­کردم. نمی­توانستم جلوی بغضی که ته گلویم بود را بگیرم. فردا می­رفت و من هم باید می­رفتم خوابگاه. صبح با مامان و خانم شایگان دوباره رفته بودیم خوابگاه و وسایلی را که برایم تدارک دیده بودند آن­جا گذاشته بودیم. خانم شایگان از صبح که آن­جا را دیده بود شدیدتر اصرار داشت که من خوابگاه را بی­خیال شوم و پیش آن­ها بمانم. چند بار این جمله را تکرار کرده بود که من دختر ندارم، سارا می­شه دخترِ من. بالاخره با این قول که حتما آخر هفته­ها پیش­شان می­روم به سختی راضی­اش کرده بودم.
نگاه خانم شایگان به آیدا که توی آغوش من خوابش برده بود افتاد و لبخندی زد و گفت: ببین توی این سه چهار روز چقدر وابسته­ی ساراجون شده!
مامان در حالی­که سعی می­کرد غم نگاهش را پنهان کند به آیدا زل زد. می­دانستم عشقش به آیدا چه عشق دردآلودی­ ست. امکان نداشت به آیدا نگاه کند و سیما را، خلاء سیما را نبیند.
حالم خوب نبود. حال مامان هم خوب نبود. احساس غربت می­کردم. فکر می­کردم از دستش می­دهم. ته دلم دلخور بودم که ولم می­کرد و می­رفت. از این­که همه­ی آن­ها، آن­جا، دور هم جمع بودند و فقط من نبودم. از این­که همه­ی خوشی­هایشان بی من ادامه دارد. از این­که آن­ها بودند و من نبودم. از این­که اولین باری بود که از مامان جدا می­شدم.

***
شیوا جدی­تر از مینا بود. قدش بلندتر و هیکلش هم کمی درشت­تر از او بود. موهایش بلند و سیاه بود. دورش را کلی شلوغ کرده بود و در حال مرتب کردن وسایلش بود. لب تختم نشسته بودم و نگاهش می­کردم. توی آن حال به این هم فکر می­کردم که این همه وسیله را کجا جا خواهد داد!؟ مینا با سینی چای آمد تو و رو به من گفت: چرا غریبی می­کنی بچه جون؟ و لبخند زد. انگار می­خواست با لبخندهایش به من ِ غربت­زده، قوت قلب بدهد.
شیوا سرش را بلند کرد و یک لحظه نگاهم کرد. بعد به کارش ادامه داد. چند لحظه بعد همان­طور که سرش پایین بود گفت: لااقل مانتو و روسریتو در بیار.
بعد دستش را به طرف لیوان چایی برد. مینا تذکر داد: داغه.
شیوا لیوان را به بینی­اش نزدیک کرد و چشم­هایش را بست و با لذت گفت: دلم لک زده بود برای چایی دارچینی­های تو.
مینا خندید و رو به من گفت: پاشو لباستو عوض کن. تا کی می­خوای همین­طور لب تختت بشینی؟! این­جا دیگه تا مدت­ها خونته.
سعی کردم به بغضم اجازه پیش­روی ندهم. شیوا دوباره نگاهم کرد و گفت: این­قدر به این­جا عادت می­کنی، انقدر خاطره­ساز می­شه برات که تابستونا که می­ری خونه، تعطیلات آن­قدر کش­دار می­شه و خسته­کننده...
مینا توی حرفش آمد: حتا تعطیلات عید...
با خنده به هم نگاه کردند. شیوا با شیطنت به مینا اشاره کرد و گفت: نمی­بینی از وسط شهریور خانم به بهانه­ی انتخاب واحد پاشده اومده این­جا. هه... انتخاب واحد! خوبه میلادم این­جاست!
مینا قندی به طرفش پرت کرد و گفت: هی... فکر می­کنی موندن توی خوابگاهِ خالی خیلی لطف داره؟ مثل ماتم­کده می­مونه.
شیوا با طعنه گفت: آره تو راست می­گی...
مینا خندید و روی تختش دراز کشید و گفت: پس چی که راست می­گم! در ضمن لازم نیست همه­ی اسرار زندگی منو از راه نرسیده به همه بگی.
شیوا دوباره سرش را بلند کرد و گفت: نترس. تا فردا شب همه رو می­فهمه. بس که تابلویی تو!
مینا با صورت خندانش دوباره نشست و دستش را به طرف لیوان چایی­اش برد: بَده که صداقت دارم؟
شیوا هم لیوانش را دوباره برداشت و در حالی­که برای برداشتن قند دست دراز می­کرد پرسید: حالا موفقیتی داشتی؟
مینا خندید. بعد به من گفت: پاشو مانتوتو در بیار چایی­ت سرد می­شه.
بلند شدم و به طرف کمدم رفتم. خجالت می­کشیدم مانتوام را در بیاورم. راحت نبودم. احساس ماندگار بودن نداشتم. همه­اش فکر می­کردم قرار است کمی بعد بلند شوم و این­جا را ترک کنم.
راهرو شلوغ و پر رفت و آمد بود. مدام صدای خنده و سلام و احوال­پرسی­های شاد می­آمد. بچه­هایی که بعد از تعطیلات طولانی هم­دیگر را می­دیدند. مانتوام را در آوردم. زیرش یک تی­شرت سبز تنم بود. توی کمد آویزانش کردم و شالم را هم تا کردم. مینا گفت: چه موهای خوشگلی داری! چه خوش­حالتن.
دستم را روی موهایم کشیدم و سعی کردم با دست مرتب­شان کنم.
صدای شاد و شلوغ دختری دیگر من را متوجه در کرد. توی درگاه ایستاده بود و به شیوا و مینا سلام می­کرد. پشت سرش دو نفر دیگر هم آمدند. در چشم به­هم­زدنی توی اتاق بودند و روی تخت­ها نشسته بودند. یکی­شان بی­خیال روی تخت من بود. ساکت روی یکی از صندلی­ها نشستم و به آن­ها نگاه کردم. مطمئن بودم تا آخر شب این ماجرا ادامه خواهد داشت. یعنی من هم روزی با این آدم­ها جور می­شدم؟ یعنی یک روز این دل­تنگی شدید و بغض، این احساس غربت، دست از سرم برخواهد داشت؟
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
خسته از پله­ها بالا رفتم و خودم را به اتاق رساندم. روز پر از اتفاق و هیجانی را پشت سر گذاشته بودم. مکان جدید، آدم­های جدید، تجربه­ی جدید، آن هم در حد وفور. همه با هم. در باز بود و مینا روی تختش دراز کشید ه بود. هنوز وارد اتاق نشده بودم که در جواب سلام من گفت: خب، خوش گذشت؟ بشین تعریف کن.
خنده­ام گرفت. کیفم را روی تختم گذاشتم و همان­طور با مانتو و مقنعه همان­جا نشستم. با این­که هنوز یک روز هم از هم­اتاق بودن­مان نگذشته بود، برایم قوت قلب بود. دیشب توی تاریکی بلند شده بود و من را که زیر پتو هق­هق می­کردم در آغوش گرفته بود و آرامم کرده بود. احساس می­کردم تنها حامی­ام هست. یک خواهر بزرگ­تر... آخ سیما!
بلند شد و روی تختش نشست و گفت: کلاساتون تشکیل شد؟ بچه­هاتون چطورن؟ چند تا دخترین؟ پسرهاتون خوبن؟
خندیدم و گفتم: حالا جواب بدم؟!
بلند شد و گفت: نه اول برو لباستو عوض کن و دست و صورتت رو بشور. منم برم چایی بریزم. فکر کنم شیوا هم کم­کم پیداش بشه. بعد می­آی این­جا «همه» چیزو تعریف می­کنی. چیزی رو هم جا نمی­اندازیا!


***

با مینا غذاها را به اتاق آوردیم. شیوا سفره را پهن کرده بود. در ظرف را بلند کرد و با اخم گفت: باز شاهکاراشون شروع شد!
مینا به من نگاه کرد و گفت: به حرفش گوش نکن. اون­قدرا هم بد نیست.
شیوا گفت: حالا خوبه من می­تونم تمومش کنم. تو که هنوز هم به غذاهاشون عادت نکردی بعد از دو سال!
مینا نشست و گفت: این­قدر غر نزن. الان سارا فکر می­کنه چه آدم غرغرویی هستی.
شیوا در حالی­که نان­ها را روی سفره می­گذاشت نگاه گذرایی به من انداخت و گفت: آره. من آدم غرغرویی هستم. شک نکنیا.
مینا روی سفره­ی کوچک قد کشید و صورت او را با محبت و محکم بوسید و به من گفت: دروغ می­گه. ماهه. مامانِ منه. قربونش برم تپلِ من!
شیوا با پشت دستش صورتش را پاک کرد و گفت: اَه... سر غذا!
مینا خندید، من هم خندیدم و فکر کردم این کجا تپل هست!؟ خیلی هم خوش­هیکل بود.
شیوا به تخت خالی اشاره کرد و از من پرسید: چرا این رفیقت نیومد پس؟
سرم را تکان دادم. مینا گفته بود که هم­کلاسی من هست. هیچ چیز دیگری در موردش نمی­دانستیم.
این بار گفت: این­قدر با غذات بازی نکن. همینه. همیشه. باید عادت کنی.
قاشقم را گذاشتم و گفتم: زیاد اشتها ندارم.
مینا قاشق را به دستم داد و گفت: تو که چیزی نخوردی! تا فردا صبح چیزی نیستا. حالا یه موقع­هایی که سرمون خلوت بود خودمون غذا درست می­کنیم.


***

هنوز به این بوها و به این سالن کم نور که حتا روزها هم باید با لامپ روشن می­شد عادت نکرده بودم. هنوز هم هر شب با گریه می­خوابیدم. هر روز را می­شمردم. آخر هفته خانم شایگان آمده بود دنبالم و من را برده بود پیش خودشان. از شدت دل­تنگی به آیدا پناه برده بودم. تنها آشنای من، تنها خویشاوندِ من در این شهر. هر چند کودکی پنج ساله بود ولی در این غربت بوی تنش مایه­ی دلگرمی بود برایم. و دست­های کوچکش که لای موهایم می­رفت تنها نوازش گرم. خانم و آقای شایگان خیلی هوایم را داشتند. البته با احتیاط با من رفتار می­کردند. هنوز من را خوب نمی­شناختند.
امید، راننده­ی خانم شایگان برم گرداند خوابگاه. هوا هنوز تاریک نشده بود اما شام را آورده بودند. از پله­ها بالا رفتم. بچه­ها تک و توک برای گرفتن شام پایین می­رفتند. اتاق 312 مال ما بود. این­جا مینا باعث دلگرمی­ام بود. آرزو کردم او توی اتاق باشد. هنوز با شیوا راحت نبودم. خیلی سخت­تر از مینا بود. شاید هم این مینا بود که خیلی مهربان بود. در اتاق بسته بود. دستگیره را گرفتم و بازش کردم و یک قدم عقب رفتم. این دخترِ جدید کی بود؟! او هم برگشت به طرفم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: «چقدر نازه!» موهای مشکی بلندش پشتش رها شده بود. اندامش ظریف بود و صورت بانمک سبزه­اش فوق­العاده جذاب بود. انگار اول او سلام کرد. پرسیدم: شما هم اتاقیِ جدید هستید؟
با سر حرفم را تایید کرد و گفت: لیلی.
رفتم تو و خودم را معرفی کردم: سارا. فکر کنم هم­کلاسی هم هستیم... بچه­ها نیستن؟
- انگار رفتن شام بگیرن.
مانتو و مقنعه­ام را در آوردم و روی تختم نشستم. مشغول جابه­جا کردن وسایلش بود. هیچ­کدام حرفی نمی­زدیم. بالاخره ورود پر سر و صدای مینا و شیوا سکوت اتاق را شکست. وسایل شام را روی میز گذاشتند و مینا توضیح داد: جمعه­ها غذای حاضری می­دن. خودمون باید زحمتش رو بکشیم. بعد رو به من گفت: بالاخره دوست تو هم اومد.
شیوا اضافه کرد: چه­قدر شکل هم­دیگه­این شما دوتا!
مینا هم گفت: رعنا ازم پرسید خواهرِ سارا اومده؟
با تردید به لیلی نگاه کردم. نگاه او هم به طرف من چرخید. شیوا توضیح داد: البته این به نظر غریبه­ها می­آد. انتظارِ شباهت فوق­العاده­ای نداشته باشید.
لبخند زدم. لیلی اما عکس­العملی نشان نداد. فکر کردم حق دارد. من هم شب اول همین­طور گیج بودم. البته من برعکس به هر چیزِ با ربط و بی­ربطی لبخند می­زدم. ولی هنوز لبخندِ این هم­اتاقی جدید را ندیده بودم. بلند شدم و گفتم: من می­رم چایی درست کنم.
شیوا گفت: من درست کردم. فکر کنم دم کشیده تا حالا. برو بیارش.
به طرف آشپزخانه­ی مشترک طبقه رفتم. توی آشپزخانه یکی از بچه­ها با دیدنم پرسید: اسمت چی بود؟ هم­اتاق شیوا اینا بودی دیگه؟
- آره. سارا.
- هم­اتاقی جدیدتون چه­قدر شبیه توئه! انگار خواهرین!
- نمی­دونم.
چایی را برداشتم و به اتاق برگشتم.

بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
11 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۷-۰۶-۹۸, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، ooops (۲۱-۰۸-۹۸, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، پري٤٠ (۱۰-۰۱-۹۹, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، zahraasli (۲۳-۰۶-۹۸, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، Banoo40 (۰۶-۱۰-۹۸, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، RomRom (۱۲-۰۸-۹۸, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، مریم۷۸ (۰۳-۰۹-۹۸, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، Anika6126 (۰۱-۰۹-۹۸, ۰۵:۳۸ ب.ظ)، Nane (۱۴-۰۹-۹۸, ۰۶:۲۳ ب.ظ)، طیبه دایان (۰۷-۱۱-۹۸, ۰۵:۰۴ ق.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۲-۹۸, ۰۷:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان