امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[برش] رمان شرعی ولی غیر قانونی | سمیه .ف.ح
#1
اما خلاصه :


آیا همه ی زنها قانونین ؟ اگه زن کسی شدی ، عقدی و شرعی ولی تیزی زیر گلوت گرفتن که تو این طایفه اسم هیچ مردی نباید بره تو شناسنامه ی هیچ زنی ، چیکار می کنی ؟
چطور می خوای ثابت کنی ازدواج کردی ؟ چطور می خوای ثابت کنی مادر شدی ؟ چطور می خوای جدا بشی وقتی هیچ جایی حق نداری مهمترین واقعه ی زندگیتو ثبت کنی؟ زنی می تونه طلاق بگیره که بتونه اثبات کنه ازدواج کرده. بدون شناسنامه و سند ازدواج ، چطور می تونه اینکارو بکنه ؟
می خوام از صدها زنی بگم که نمی دونن شناسنامه چیه! می خوام از زنانی بگم که نمی دونن حق و حقوق دارن . مهریه دارن ، نفقه دارن و در شرایط خاص می تونن به راحتی جدا بشن .
می خوام از مردایی بگم که دلشون واسه دخترشون هم نمی سوزه . وقتی مردی ازدواجش رو با همسرش ثبت نکنه ، بچه ها چه پسر و چه دختر بی شناسنامه می مونن. باز پسرا یه جورایی گلیم خوشون رو از اب بیرون می کشن . ولی دخترای معصوم و کوچیک این نوع ازدوجهای بدون ثبت که حالا تو سیزده ، چهار ده سالگی عروس می شن ، اونم بدون شناسنامه و سند ثبتی ، چیا در انتظارشونه ؟
می دونین ازدواج با دختر نابالغ یعنی چی ؟ اگه نه با هورناز من هم قصه بشین .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
هورناز ( باران )


پرده رو انداختم و نشستم . پاها مو جمع کردم تو شیکمم و تکیه دادم به پشتی ای که مادرم همین دو هفته ی پیش بافته بود . خبری از گلنار نبود .


می ترسیدم . خیلی هم می ترسیدم . من نمی خواستم عروس بشم . مادرم هم نمی خواست . رفته بود با بی بی زبیده ، مادر آدینگ ( کسی که روز جمعه به دنیا اومده )حرف بزنه . آدینگ منو نمی خواست . صنوبر چند وقت پیش بهم گفت ،آدینگ تو خروجی کاریز بهش گفته که خاطر خواهش شده . حالا نمی دونم چرا اومدن خواستگاری من.


به مادرم گفتم که آدینگ منو نمی خواد . اونم رفته صحبت کنه بلکم از من بگذرن . پدرم بدهکاره. می گن منو جای بدهیش برمی دارن . اشک از چشمم رون می شه . می دونم آدینگ اگه با من عروسی کنه ، اذیتم می کنه و بعد می ره صنوبرو می گیره . اونا ثروتمندن می تونن هر چند تا زن بخوان بگیرن . دوست ندارم عروس بشم . می ترسم از عروس شدن . سحرناز دخترعموم همین یه سال پیش ، شب عروسیش مرد. اونقدر خون ازش رفته بود که مرد . من نمی خواستم بمیرم.


من دلم می خواد درس بخونم . آقامعلم دیروز شناسنامه اش رو بهمون نشون داد . نه من شناسنامه دارم و نه مادرم. آقا معلم می گفت ، اگه شناسنامه داشته باشیم ، قانون ازمون حمایت می کنه. ولی اینجا خیلیا اصلاً شناسنامه ندارن. مادر می گه سیزده سالمه . اما کلاس چهارمم. پدرم هیچ وقت نیست . با لنج بار می بره امارات . وقتی نیست راحت می رم مدرسه . هر وقت میاد دعوام می کنه و نمی ذاره برم .


داشتم اشکامو با پشت دست پاک می کردم که گلنار خودشو انداخت تو اتاق. نفس نفس می زد و لپاش قرمز شده بود . نفس عمیقی کشید وگفت :


-هورناز دارن می یان . دارن میان ببرنت .


غم چنگ انداخت به قلبم . گلنار دستامو گرفت و گفت :


-فرار کن هورناز. از اینجا برو. بمونی مثل سحرناز می شی ها !!!


گریه کنان گفتم :


-کجا برم ؟ من که جایی رو بلد نیستم که.


منو بغل کرد و گفت :


-می گم برو پیش بلاچ. شاید بد عنق و بد اخم باشه ولی به خدا به این آدینگ شرف داره. دوروز دیگه که صنوبر رو خانم خونه اش کرد ، جات تو طویله شونه ها. از من گفتن .


گریه ام شدیدتر شد و گفتم :


-تو دیگه خون به جگرم نکن گلنار . خودم می دونم که من هیچ ارزشی واسه اون ارباب زاده ندارم. چیکار می تونم بکنم . مگه مادرم رو به زور به پدرم ندادن ؟ تونست کاری بکنه ؟ من چیکار می تونم بکنم وقتی پدرم ازخداشته منو بده به آدینگ و بدهی هاشو صاف کنه ؟


گلنار گفت :


-کاش بلاچ اینجا بود !


گفتم :


-اون اگه مرد بود که نمی ذاشت بره ! اون خودشو نجات داد . ماها براش ارزشی نداریم . اونم یکیه عین بقیه ی مردای این طایفه.


گلنار گفت :


-بی انصاف نباش هورناز اگه اون نبود که همین چند کلاس سواد رو هم نداشتیم . اون بود جلوی بابات ایستاد که بری مدرسه. اونم بی شناسنامه . بچه ی بی شناسنامه رو مگه مدرسه راه می دن ؟ ما ها به خاطر جذبه ی اونه که الان می تونیم اسممون رو بنویسیم .


آهی کشیدم و گفتم :


-چه فایده ؟ همین امروز فرداست که بمیرم. دیگه با سواد و بی سواد چه فرقی داره؟


بغلم کرد و گفت :


-نگو اینجوری ! ایشالله طوریت نمی شه ! مگه همه ی عروسا می میرن ؟


پوزخندی زدم و گفتم :


-آدینگو دیدی و اینو می گی؟ مقایسه کن ببین چقدر ازمن گنده تره ! چقدر وحشی و خشنه ! من دووم نمی یارم گلنار. من می میرم.من مطمئنم . بعدش با خیال راحت می ره صنوبر رو می گیره.


تو بغل هم گریه زاری می کردیم که مادر با چشمای قرمز اومد تو اتاق.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
مادر که ما دوتا رو اونطوری گریون دید ، دوید طرفم و نگران پرسید :
-چی شده ؟ چرا گریه می کنی هورنازم ؟
با چشمای اشکی به صورت شکسته و غمگینش نگاه کردم و با بغض گفتم :
-قبول نکردن نه ؟ دارن می یان ؟
منو تنگ به آغوش کشید و گفت :
-نه قبول نکردن . اما دنیا که به آخر نرسیده دخترکم. بلاخره که باید عروس بشی. حالا آدینگ نه یکی دیگه . باز اینا دستشون به دهنشون می رسه. مثل غزال زن یه افغان بشی خوبه که با دو بچه تنهات بذاره و بره ؟ باز اینا شناسن عزیزکم.
گلنار خزید جلوتر و گفت :
-منم همینو می گم خاله! هورناز داره زیادی سخت می گیره.
یکی نبود به این دختر خاله ی دوغگوم بگه تو نبودی می گفتی فرارکن ؟
مادر لبخند محزونی زد و گفت :
-امشب می یان عزیزم. باید آماده بشیم .
بغض دوباره چنگ انداخت به گلوم . به همین راحتی زن کسی می شدم که اصلاً منو آدم حساب نمی کرد . اون افغانی ، خاطر غزال رو می خواست و باهاش اونجوری تا کرد .ببین این با من می خواد چیکار کنه !
******
صدای هلهله و شادی همه جا رو پر کرده بود . اما من ، عروس سیزده ساله ی این بزم ، غصه دار بودم .عاقد عقد روخونده بود و حالا من با مهریه ی دو دست لباس سوزن دوزی شده ی اعلا که تنها آرزو و خواسته ی زنان طایفه ام هست ، زن آدینگی شده بودم که حاضر نبود صورتم رو نگاه کنه . وقتی انگشتر دستم کرد از پشت ابروهای گره کرده نگاه ترسناکی بهم انداخت و زیر لبد غرید ، باید می کشتمت تا نتونن به ریش من ببندنت.
اولین جمله ای که شوهرم بعد از عقد بهم گفت ، خیال کشتن من بود و من همونجا مرگ خودم و همه ی آرزوهای بزرگمو که شاید برای دختران شهرهای دیگر مسخره و کوچک باشند ، به چشم خود دیدم.
شادی کنندگانی که وسوسه ی ولیمه ی عروسی ، حسابی از خود بی خودشان کرده بود ، من و شوهرم رو به سوی حجله گاهی هدایت می کردن که بی شباهت به قتلگاه نبود. می ترسیدم . از زور بازوی آدینگ و خشمی که پشت چهره ی خندانش، فقط برای خلوت خودش و من کنار گذاشته بود ، مثل س.گ می ترسیدم .
چه شبی بود اون شب . شاید آرزوی صنوبر و خیلی از دخترکان طایفه بود که عروس حجله گاه آدینگ شوند . و شاید اگه اونا عروس این داماد بودن ، اینطوری اذیت نمی شدن . ولی جغد شومی که بالای سرمن پرواز می کرد ، قرعه ی این فال بد شگون رو به نام من زده بود .
حجله گاهی پر از بوی خونه و تعفن . تعفنی پر از نفرت و انزجار .
دردی کشنده که جسم نحیف و نا بالغم رو در بر می گرفت و صدای نفسهای خشمگین و انتقام جویانه ی مردی که نفرتش رو با کوبوندن بدترین زخمه ها به پیکر بی جونم ، نشون می داد و اشکهایی که دیگه از بارش خسته شده بودن.
وقتی پرچم افتخار آمیزِ آلوده به خون و نفرتش رو برای گرفتن شاباش و نشون دادن مردونگیش از زیرم بیرون کشید ، دیگه جونی برای لرزیدن و گریه کردن برام نمونده بود . یاغی گری از حجله بیرون رفت که همه ی حس زنده بودنم رو به تاراج برده بود و من ماندم یکه و تنها ، بی هیچ هویتی .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
جمعی از زنان طایفه هلهله کنان به داخل اتاق هجوم آوردند و شروع کردن به زدن دف .
دف زدن داشت ؟ مرگ کودکیِ دختری بی پناه کل کشیدن داشت ؟ لابد داشت که اینا اینطوری می کردن . شاید حجله ی آنها با محبت ازشون پذیرایی کرده بود . شاید مردشان با دستهای مردانه اش گلویشان رو فشار نداده که نفسشان به خس خس بیفتد .
مادرم نبود . رسم نبود که باشه . کاش جمع می کردن این رسمهای بی خود رو . من دلم آغوش مادرم رو می خواست . مثل نعشی متعفن از بین لحاف و تشک زر دوزی شده ی چهل تیکه جمعم کردن و رخت و لباس نو بهم پوشوندن . برام کاچی آوردن که اون موقع مثل مائده ی بهشتی بود برام . سرم گیج می رفت . هنوز خونریزی داشتم . یاد سحرناز افتادم . تا صبح دوام نیاورده بود. کاش منم دوام نمی آوردم تا دیگه آدینگ رو نبینم . ولی نمی دونم من سخت جان تر بودم یا روزگار هنوز باهام کار داشت که دوام آوردم که هیچ تازه پوست کلفت تر شدم.
دو روز از نو عروس شدنم می گذشت . دو روز از زن شدنم . این زن شدن چه حسنی داشت که راحله همیشه با خنده می گفت ، آرزومه زود عروس بشم .
دو روز رو به این عروس رنگ و رو رفته مهلت دادن سرپا بشه . صبح روز سوم که با لگدی به پهلوم بیدار شدم . اتاق قشنگی بود . سفید بود با کلی پشتی قشنگ و بزرگ . لحاف و تشک قشنگی رو صاحب شده بودم که همه جاش آینه دوزی بود . ولی من گلیم مندرس خونه ی مادرم رو ترجیح می دادم . آخه اونجا کسی منو با لگد بیدار نمی کرد.
برق از سرم پرید . قلبم از دهنم می زد بیرون و دست و پام می لرزید . چشمم که به آدینگ افتاد ، تمام صحنه های وحشتناک شب عروسی جلوی چشمم ظاهر شد و وحشت همه ی وجودم رو فرا گرفت . این دو روز نبود . مادر و خواهرش و زن عموش بودن که بهم سر می زدن . خودش که نبود همه چی آروم بود . ولی امروز اومده بود .
پاها م شروع کرد به لرزیدن . با دندونای کلید کرده که از زیر سیبیل پرپشتش سفید تر به نظر می رسید غرید :
-هیچ معلومه تا این وقت روز تو رختخواب چه غلطی می کنی ؟نیاوردیمت که خانومی کنی ! نشست جلو روم و دستش رو انداخت رو گلوم و فشار ش داد و با چشمای به خون نشسته نگام کرد و گفت :
-اینو یادت باشه . تو عروس این خونه نیستی. می دونی که نمی خواستمت . به زور توی مردنی رو بستن به ریشم . اگه می خوای زنده بمونی ، کاری به کار من نداشته باش. حسابی خدمت مادر و خواهرم رو می کنی و غیر چشم هیچی نمی گی. نون و جای خوابت برات فراهمه تا زمانیکه کفن پوش گورت رو از این خونه گم کنی . حالیته ؟
کبود شده بودم و به جای نفس ، خرناس می کشیدم .دستشو از رو گلوم که برداشت ، شروع کردم به خشک خشک ، سرفه کردن . حنجره ام داشت پاره می شد .
پیرهنش رو درآورد و انداخت رو صورتم و گفت :
-بشورش!
به طرف کمد توی اتاق رفت و یه پیرهن دیگه برداشت و گفت :
-بهتره هیچ وقت باهام حرف نزنی چون از صدات متنفرم .
برگشت سمتم و گفت :
-می دونی که خاطر کیو می خوام . تو همین چند وقت آینده ، صنوبر عروس این خونه می شه. بهتره حواست به کارات باشه .اگه اذیتی ازت ببینم ، نگهت نمی دارم و می ندازمت تو کوچه.
درو محکم پشت سرش کوبید و حجم غمی به بزگی کوه بشاگرد تو دل کوچیک من تلنبار کرد . خدا لعنت کنه پدری رو که با دست خودش دخترش رو به ذلت می کشونه .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
بلند شدم و جامو جمع کردم و گره روسریم و محکم کردم . هیچ مردی تو خونه نبود ولی برای اینکه قرمزی گلوم دیده نشده ، الکی روسری سر کردم . اشک دیوونه وار از چشمم می اومد . وایسادم پشت در و چشمامو پاک کردم . یه نفس کشیدم و با خودم " خدا خودش خبر داره و مواظبته هورناز "
دستگیره رو چرخوندم و سرک کشیدم . کسی بیرون نبود .
رفتم تو اشپزخونه و دنبال پودر رخت شویی گشتم . هنوز سرگرم گشتن بودم که پری اومد داخل و گفت :
-دنبال چی می گردی ؟
ترسیدم و دستم رفت رو قلبم . اخم کرده ، دوباره پرسید :
-گفتم دنبال چی می گردی ؟
پیرهن آدینگ رو نشون دادم و گفتم :
-پودر رخت شویی می خوام برای شستن پیرهن آقا آدینگ
در یه کمد فلزی رو باز کرد و پودر رو داد دستم و گفت :
-یقه اش رو خوب بساب آدینگ حساسه .
چشمی گفتم و پودر به دست رفتم تو حیاط.
کنار حوض نشستم رو چهار پایه و پیرهن رو تو تشت انداخت و افتادم به جونش. نیم ساعت بعد عین برف سفید بود. خوشحال از نتیجه ی کارم ، چلوندمش و داشتم پهن می کردم که آدینگ اومد تو حیاط. تا منو پیرهن به دست تو حیاط دید ،اومد طرفمو و پیرهنو از دستم چنگ زد و یه نیگا بهش کرد و بعد با عصبانیت پرتش کرد تو باغچه و داد زد :
-این چه طرز پیرهن شستنه ؟ دوباره بشورش بی عرضه.
ترسان و گریان پیرهن رو از تو باغچه برداشتم . خاکی و کثیف شده بود .
چشمم افتاد به پری که تو ایوان شاهد نزاع بین این مثلاً تازه عروس و داماد بود .وقتی نگاه گریون منو دید رفت تو.
شرمزده پیرهن رو بردم لب حوض و برای بار دوم شستمش . اونقدر شسته بودمش که فکر می کردم الان تو دستم جر می خوره .
گرسنه بودم . ساعت نزدیک یازده بود . می ترسیدم برم بالا . از هردوشون می ترسیدم ولی چاره ای نبود . آیه الکرسی خوندم و رفتم تو خونه .
آدینگ تو اتاق بزرگ نبود . رفتم آشپزخونه . پری اونجا بود . بوی آبگوشت باعث شد دلم مالش بره . منو که دید گفت :
-بشین همینجا برات نون بیارم . چیزی نخوردی نه ؟
سربه زیر گفتم نه .
پری از من بزرگتر بود . شونزده سالش بود . نون و پنیر رو گذاشت جلوم و گفت :
-می دونم آدینگ ازت زیاد خوشش نمی یاد . اون صنوبر رو می خواست . بابا مجبورش کرد. من نمی خوام دخالت کنم ولی دارت بهت می گم اگه نتونی دلش رو بدست بیاری اون صنوبر رو می گیره و میاره اینجا . اونوقت حسابت با کارم الکاتبینه .
با بغض خفه کننده ای که نمی ذاشت لقمه رو قورت بدم ، بهش نگاه کردم . اشکم جوشید . به زحمت لقمه ی خشک رو فرو دادم و گفتم :
-چرا قبول کرد ؟ اون ازم متنفره پری خانم . من چیکار می تونم بکنم ؟
در حالی که سیب زمینی آبگوشت رو می ریخت تو قابلمه گفت :
-پدرت بدهکار بود . بابام می خواست هر جور شده بدهیش صاف بشه . نمی خوام ناامیدت بکنم ولی به آدینگ قول داده صنوبر رو براش بگیره . من دلم برات می سوزه که می گم . باید دل آدینگ رو نرم کنی که اگه صنوبر رو هم گرفت ، بازم تو رو نگه داره و بخوادت .
این یعنی دلش رو هم نرم کنی ، آدینگ بلاخره صنوبر رو می گیره .
ناامید شده بودم . دوباره اشک ریزان گفتم :
-من نمی دونم باید چیکار کنم .
دست کرد تو ظرف ترشی و در حالی که ترشی می ریخت تو کاسه گفت :
-زنا چطور مردشون رو مال خودشون می کنن ؟ تو هم همون کار رو بکن . من شوهر نکردم نمی دونم باید چیکار کنی . ولی نمی خوام این وسط به تو ظلم بشه .
دو لقمه بیشتر نتونستم بخورم . نمی دونم تقصیر بغض بود یا دردِ فشار ی که آدینگ به گلوم داده بود ، که اصلاً هیچی از گلوم پایین نمی رفت .
موقع جمع کردن سفره ، پری گفت :
-عادت می شی ؟
گلگون از سوالش گفتم :
-بله .
گفت :
-من چهارده سالم بود که شدم . این خیلی خوبه که تو از الان عادت می شی. پس براش یه پسر بیار. خودت می دونی مردای اینجا چقدر عاشق پسرن .
نمی دونستم چی بگم . آدینگ ازم بدش می اومد . نمی خواست نزدیکم بشه . همه ی اینها به کنا ر، من ازش مثل س.گ می ترسیدم .

افکارم نابسامان بود . سیزده سالم بود خوب . مگه دختر بچه ی سیزده ساله می تونه درست و درمون فکر کنه و نقشه بکشه . من چه می دونستم یه مرد رو چطوری می تونم از راه به در کنم . تنها مردی که قبلاً باهاش مراوده داشتم پدرم بود که سال به سال نمی دیدمش و... بالاچ. یاد بالاچ افتادم . کجایی بالاچ ؟ کجایی ببینی کسی که به خاطر درس خوندش کل آبادی رو به هم ریخته بودی ، دو روز پیش چه بلایی سرش اومد . کجایی ببینی عروس نشده ، دارن سرم هوو می یارن .
تو فکر بودم که آدینگ اومد تو . بلند و ابرو گره کرده ،گفت :
-بیا تو اتاق!
حتی اسمم رو هم نگفت . ترسان به پری نگاه کردم . حس کردم داره لبخند می زنه . شاید به خیال خودش برادرش دلش برام تنگ شده بود . زهی خیال باطل .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
با ترس رفتم تو اتاق. به پشتی تکیه داده بود. سرش رو بین دستاش گرفته بود . با صدای گرفته گفت :
-سرم درد می کنه . برام جوشونده درست کن . درضمن... نمی خوام از چیزی که تو این اتاق اتفاق می افته با کسی حرفی بزنی ! همه ی اتفاقات این اتاق پشت همین در باقی می مونه . فهمیدی ؟
با ترس گفتم :
-بله آقا و سریع اتاق رو به بهونه ی درست کردن جوشونده ترک کردم .
جوشونده های مادرم تو آبادی حرف اول رو می زد تازه شکسته بندی هم بلد بود. یه جورایی دکتر ابادی بود. جوشونده رو آماده کردم و رفتم تو اتاق.
خوابیده بود . جوشونده رو گذاشتم بالا سرش و آروم صداش زدم . بیدار نشد. ترسیدم بد بیدارش کنم عصبانی بشه ولی مجبوری یه بار دیگه هم آروم صداش زدم . بیدار نشد.با تردید و آروم دست بردم و تکونش دادم . دستش رو از رو چشماش برداشت و با چشمای قرمز به من و دستم که هنوز رو بازوش بود نگاه کرد . سریع دستمو عقب کشیدم و گفتم :
-جوشوندتون حاضره!
نیم خیز شد و لیوان رو از دستم گرفت .
وقتی تمومش رو خورد گفت :
-تا شب نمی خوام ریختت رو ببینم . دور و برم نباش .
بغض کرده از اتاق خارج شدم . دلم برای مادرم تنگ شده بود . نمی دونستم می تونم ببینمش یا نه . اینجا اگه مردی نمی ذاشت زنش بره پیش مادرش ، دیگه اون مادر و دختر حق دیدن هم رو نداشتم . نمی خواستم با مطرح کردن این تقاضا ، یه راه دیگه واسه اذیت کردن ، جلوی پای آدینگ بذارم . اگه می دونست می تونه با دور کردن من از مادرم ،ذره ذره منو بکشه ، حتماً کوتاهی نمی کرد .
عصرمادر شوهرم از ده بالا برگشت. سریع رفتم پیشوازش و نشستم رو زمین برای پابوس که اونم بلندم کرد و پیـ ـشونیمو بوسید و گفت :
-سلام عروس! امروز دیگه بلند شدی نه ؟
پری اومد کنارم و گفت :
-برای سردرد آدینگ یه جوشونده درست کرده که درست مثل یه بچه خوابیده .
مادر شوهرمم که تصمیم داشتم بهش خانم بگم ، گفت :
-برام یه چایی بریز ببینم نمک دستت چطوره دختر !
لبخند کم جونی زدم و برای پری و اون ، دو تا چایی خوشرنگ ریختم. باز جای شکرش باقی بود که زنای این منطقه هوای هم رو داشتن . به اندازه ی کافی مردا جگر می سوزندن .دیگه نیازی به هیزم کشی زنا نبود.
چاییشونو که خوردن ، آروم و با تردی گفتم :
-من می تونم مادرمو ببینم ؟
تا خانم خواست جواب بده ، صدای آدینگ از پشت سرم اومد که گفت :
-اگه بفهمم رفتی دیدنش یا اون اومده اینجا ، زنده از زیر دستم بیرون نمی ری.
مادرش گفت :
-چرا پسرم ؟ دل مادر و دختره بهم بنده . بذار همو ببینن.
آدینگ اخمو گفت :
-همین که گفتم و سریع رفت تو حیاط.
خانم گفت :
-مرده دیگه ! بذار کم کم نرم می شه . خودت می دونی ! صنوبر رو می خواست ولی من دلم با اون دختر صاف نیست . هر چند پدرت آدم درستی نیست و ازش خوشم نمی یاد ولی می دونم خودت و مادرت چقدر دل پاکین . از دختری که از الان لب کاریز قرار می ذاره ، وقتی زن شد ، باید انتظار خیلی چیزها رو داشت . آدینگم کم کم دلش باهات نرم می شه.
دلداری قشنگی واسه منِ سیزده بود . به همین هم قانع بودم . پدر شوهرم شب برگشت خونه . حسابی جلوش دولا راست می شدم . اونم لنگه ی آدینگ بد اخم بود ولی دیگه با نفرت نگام نمی کرد .
هر لحظه که به تنها شدنم با آدینگ تو اون اتاق لعنتی فکر می کردم بیشتر بدنم می لرزید . با اومدن من پری بیکار شده بود . همه ی ظرفهای شام رو تنهایی شستم . درست مثل ناهار. وقتی برگشتم تو خونه دیدم منتظر چایی منن. سریع چایی ریختم . چایی که خورده شده پدر شوهرم عزم رفتن به رخت خواب کرد و پری رفت از صندوقخونه لحاف و تشک پدر و مادرش رو آورد و تو اتاق مهمون که بعد از عروسی ما که اتاقشون رو بهمون داده بودن ، اتاق اونا شده بود ، پهنشون کرد . پری خودش تو همون اتاق کوچیک که همگی نشسته بودیم قرار بود بخوابه .
با رفتن آدینگ به اتاقمون ، خودم رو با مرتب کردن اتاق دستی ، مشغول کردم که بلکه تا وقتی من برم تو اتاق ، خوابش ببره . که دیدم خانم اشاره کرد که دنبال آدینگ برم . چقدر می ترسیدم از ظلمت شبی که انگار مثل یه چاه می خواست منو ببلعه .
جلوی پدر شوهرم روسری داشتم . غیر شب عروسی ، جلوی آدینگ هم روسری داشتم . ولی دلم می خواست درش بیارم . دلم واسه خرمن خرمایی موهام تنگ شده بود . یه کم این پا و اون پا کردم که بخوابه و من روسریمو از سرم باز کنم . وقتی معطل کردن منو دید گفت :
-چیه ؟ منتظر دعوتی ؟ بگیر بکپ دیگه ! بغض دوباره راه نفسم رو گرفت . بی اعتنا به نگاهای وزغیش ، روسریم رو در آوردم و موهای بافته شده ام رو که دو روز بود شونه نخورده بود ، شونه کردم . داشت نگام می کرد . ولی من خودمو مشغول شونه کردن نشون می دادم که یعنی نمی بینم داری نگاه می کنی . جلیقه ی آینه دوزی شده ام رو که مثل زره رو شونه هام سنگینی می کرد ، در آوردم و با ترس خزیدم زیر لحاف سنگین.
برگشت طرفموگفت :
-امشب دوباره باید زنم باشی. بسه این دو روز استراحت کردی !!!!
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
یک ماه از زمانی که زنِ آدینگ شده بودم ،گذشته بود. یک ماه پر از رنج و تحقیر . دلم برای مدرسه و آقا معلم و حرفهای قشنگش از آینده ، تنگ شده بود . دلم دیوونه ی دیدن مادرم بود ولی دلِ مَردم هر روز سنگ تر و سخت می شد. انگار با خودش هم سرِ جنگ داشت . تجاوز به من رو از دو روز یه بار به روزی دوبار تغییر داده بود .جوری که عمیقاً متقاعد می شدم قصد جان منو داره.
پری و خانم از دور نظاره گر رفتار وحشیانه ی آدینگ با من بودند و هیچ کاری نمی کردن . پدر شوهرم هم بد بود . منو به خاطر داشتن پدری دغل باز که تنها کاری که در طول عمرم برام کرده بود ، لقمه گرفتن آدینگ برام بود ، به باد توهین و مسخره می گرفت . هر روز نحیفت تر می شدم . آدینگ سرِ هر وعده غذا یه کاری می کرد زهرمارم بشه و دو لقمه بیشتر نخورم . مشکل دیگه، دفعم بود . ادرارم جوری می سوزند که از فکر رفتن به دستشویی ، چهار ستون بدنم می لرزید. جرات باز گو کردن مشکلم رو نداشتم . دلم واسه گلنار هم تنگ شده بود . اگه اون بود ، می تونستم از دردام براش بگم .
بیماریم روز به روز بدتر می شد . جوری که رسماً خون ادار می کردم و سوزشش تا مغز استخونم رو می سوزوند. زیر دلم و کلیه هام به شدت درد می کرد . اما از طرفی خوشحال بودم . خوشحال بودم که شاید خدا با این بیماری می خواد منو از این شکنجه گاه نجات بده . صورتم زرد و زار شده بود و نگاه ترحم آمیز پری و خانم که کاری در برابر مردان زورگوی این خونه نمی تونستن بکنن ، بیشتر آزرده خاطرم می کرد تا دلگرم.
درست یه ماه از عروس شدنم گذشته بود که یه روز صبح آدینگ وحشیانه بیدارم کرد و دوباره خواست که وظایف همسری رو به جا بیارم . نمی دونم چرا خسته و دلزده نمی شد . من از تصور اتفاقی که قرار بود برام بیفته نزدیک بود پس بیفتم. این چند روز اخیر به شدت موقعی که آدینگ نزدیکم می شد ، درد و سوزش امانم رو می برید . انگار که با اره به جانم افتاده باشن . نمی دونم از ضعف بود ، یا ترس یا بیماریی که گریبانم رو گرفته بود ، که تا خواست نزدیک بشه ، چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی ندیدم.
چشمامو که باز کردم ، دیدم تو یه اتاق کوچیک رو تخت دراز کشید م . فکر کردم مُردم . اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت . درسته تصوری که از اون دنیا داشتم با چیزی که می دیدم خیلی فرق داشت ولی همین که آدینگ نبود برام بس بود.
در اتاق که با صدای ناله ی ضعیفی باز شد ، زنی سفید پوش رو دیدم که با لبخند اومد کنارم . دستی به سرم کشید و گفت :
-خوبی دخترم ؟
با سر بله ای گفتم . تازه چشمم افتاد به شلینگی که به دستم وصل بود و سرش یه کیسه بود. گفتم :
-اینجا کجاست ؟
لبخندی زد و گفت :
-درمانگاه . تو بی هوش شده بودی دخترم . شوهرت آوردتت اینجا.
گفتم :
-شما دکترین ؟
گفت :
-بله !
خوشحال از اینکه کسی رو پیدا کردم که دردم رو بهش بگم ،گفتم :
-خانم دکتر ببخشید من یه مشکلی دارم .
دست از انگولک کردن اون کیسه برداشت گفت :
-چه مشکلی ؟
وقتی کامل جریان رو گفتم ، معاینه ام کرد . موقع معاینه دیدم صورتش درهم شد . خجالت می کشیدم ازش. تو دفترش یه چیزایی نوشت و با همون اخم گفت :
-باید بری زاهدان واسه آزمایش. عفونت بدجور پخش شده. خدا کنه به کلیه هات آسیبی نرسیده باشه. چند وقته اینجوری هستی؟
گفتم : تقریباً دو هفته.
دو هفتـــــــــه ؟؟؟
آروم گفتم :
-بله !
چرا چیزی نگفتی ؟ چرا دکتر نرفتی ؟
گفتم :
-شوهرم نمی ذاره!
عصبانی از اتاق رفت بیرون و زیر لب گفت :
-غلط می کنه نمی ذاره. مگه شکنجه گره ؟
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
صدای داد و فریاد دکتر از بیرون اتاق می اومد . آدینگ هم صداشو انداخته بود رو سرش. من جای خانم دکتر ازش می ترسیدم. یهو درِ اتاق باز شدو آدینگ مثل ببر زخمی اومد تو با خشم گفت :
-بلند شو بریم !
دکتر پشت سرش اومد تو و گفت:
- کجا ؟ این دختر همین جا می مونه .
آدینگ برگشت سمت دکتر و با فریاد گفت :
زنمه نمی خوام اینجا باشه . تو رو سننه ؟
-خانم دکتر با شهامت گفت :
-اِ ؟ زنته؟ سندش کو ؟ شناسنامت کو ؟ ثابت کن زنته که بذارم ببریش. مطمئنم نداری. شماها همتون عین همید . می دونی با تجاوزای مکرر به بدن نابالغ این دختر ، چه بلایی سرِ رحم و مثانه اش آوردی ؟ خدا کنه شانس بیاره و کلیه هاش عفونی نشده باشن . مگه تو آدم نیستی ؟ با این هیکل افتادی به جون این بچه که چی ؟ که مردونگیت رو ثابت کنی ؟
می دونی با این همه عفونت ، موقع نزدیکی ، چه زجری می کشیده ؟ می خوای بکشیش؟ یه راه کم دردتر پیدا کن! یه حیوون رو هم اگه بخوان بکشنش ، یه کاری می کنن کمترین زجرُ بکشه.
می دونم شما ها اصلاً نمی دونین شناسنامه چیه .یعنی می دونین ها ولی خوب خودتونو زدین به اون راه تا حق و حقوق زن و بچه تون رو ندین. ولی تاسند ازدواج و شناسنامه نیاری ، تا مطمئن نشم شوهرشی و متجاوز به عنف نیستی این دخترو حق نداری جایی ببری. عربده ی اضافی هم بکشی ، به کلانتری خبر می دم .
از اون زمان به بعد اون خانم دکتر شاید سی و چند ساله ، شد اسطوره ی من برای زن بودن . زنی که بتونه جلوی آدینگ اینطوری قد علم کنه ، تو نظر من قوی ترین و مقتدر ترین زن عالم جلوه می کرد.
دهن آدینگ رو انگار گل گرفته بودن . حرفی واسه زدن نداشت . هیچ چیز نمی تونست زن و شوهر بودن من و اون اثبات کنه. مگه شهادت اطرافیان .خوشحال از موندگار شدنم ، نفس راحتی کشیدم . خانم دکتر به مردی به اسم آقا یدالله که ظاهراً خدمه ی درمانگاه بود با صدای بلند گفت :
-این آقا رو تا زمانی که سند ازدواج یا شناسنامه این خانم رو نیاورده ، این تو راه نمی دی.
آقا یدالله اومد تو و بازوری آدینگ رو گرفت که آدینگ محکم بازوشو از دستش کشید بیرون وبا فریاد گفت :
-یه ایلو می فرستم سراغت دکتر دوزاری. حالا زن منو نگه می داری و مدرک می خوای؟ یه مدرکی نشونت بدم که خودت حظ کنی.
بعد رو کرد به من و گفت :
-تو هم یه کاری کن بهت خوش بگذره . چون پات به خونه ام برسه ، نعشتو ازش بیرون می یارن .زنی که بی شوهر تو یه جای دیگه بخوابه ، دیگه حق نداره با آبرو تو خونه ی من زندگی کنه . خونتو می ریزم تا آبرومو از نجسیت پاک کنم .
لال شدم . ترسیدم . وحشت کردم . تا حالا که نمی خواست خونمو بریزه ، داشت رسماً منو می کشت .وای به اینکه خودش اعتراف کنه می خواد چیکار کنه .
دکتر بلند تر از آدینگ فریاد کشید . گمشو بیرون و واسه کسی رجز بخون که باور کنه مردی . برو بیرون تا پلیس خبر نکردم .
بدتر از این نمی شد. مرگ من حتمی بود .
وقتی آدینگ رفت ، شروع کردم به گریه زاری. خانم دکتر اومد کنارمو گفت :
-گریه نکن خانم کوچولو . خودم کمکت می کنم . اولین نفری نیستی که اینطوری از این منجلاب می کشمش بیرون . راهشو بلدم نگران نباش. تا ده دقیقه دیگه سِرمت تموم میشه . بعد با هم از اینجا می ریم. راستی آدم امینی می شناسی ببرمت پیشش؟ کسی که اینا نتونن پیداش کنن ؟
هیشکی به نظرم نرسید. خانم دکتر گفت :
-خیلی خوب !نگران نباش. من آشنا دارم . می برمت اونجا.
تو نگام نگرانی و ترس رو که دید . دوباره دستمو گرفت و گفت :
-از هیچی نترس. من قصد بدی ندارم . تو که نمی خوای دوباره بری پیش اون مرد ؟
مردد گفتم :
-یعنی فرار کنم ؟ من الان یه زن شوهر دارم . فرار کنم منو پیدا می کنن و جا به جا می کشنم .
گفت :
-اگه بری پیشش زودتر می میری . این حیوونی که من دیدم پات به خونه نرسیده می کشتت. یه جورایی می شه گفت، الان داری جونتو نجات می دی. می دونی تا کجاهاتو عفونت و چرک گرفته ، خوبه نرفتی تو کما . یعنی دوروز دیرتر اومده بودی اینجا نیازی به خون و خونریزی نبود . بی سرو صدا کشته بودتت. عروس خون بستی ؟
گفتم :
-نه . پدرم بدهکار بود .
سری با تاسف تکون داد و گفت :
می دونی چند عین تو رو می یارن اینجا که دیگه هیچ کاری از دست هیشکی براشون برنمی یاد ؟ جالبه همه هم مرگشون رو طبیعی می دونن . انگار نه انگار این یه قتله . یه قتل در ملا عام.
تو پات برسه به اون خونه زیر مشت و لگدش جون می دی دخترم. می برمت بهزیستی . اونا حمایتت می کنن. تو نه شناسنامه داری و نه مدرکی واسه اینکه ازدواج کردی . دهنش گشادش رو باز کنه بگه زنشی ، یه سال براش زندان می برن که چرا ثبت محضری نکرده . تو چهارمین دختری که می خوام نجاتش بدم . اون سه تای قبلی الان دارن مثل آدم زندگی می کنن .
نگاهی به کیسه ی بالای لوله کرد و گفت :
-خوب اینم تموم شد . می رم حاضر شم . باید تا به قول خودش نرفته با یه ایل برگرده ، از اینجا بریم .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
درحالی که زیر دلم بدجور درد می کرد و سرم به شدت گیج می رفت ، به کمک خانم دکتر ، از تخت پایین اومدم و به طرف ماشینش ، آروم حرکت کردم . حالم به جای بهتر شدن ، ظاهراً داشت بدتر می شد.
خانم دکتر به آقا یدالله گفت :
-می دونی که چی بگی دیگه ؟
آقا یدالله گفت :
-بله خانم دکتر! خیالتون راحت . برین به سلامت .
منو پشت ماشین خوابوند و خودش نشست پشت فرمان . دلم عجیب خواب می خواست . مضطرب بودم ولی یه جور آرامش هم داشتم که برای خودم عجیب بود .
تکونای ماشین تو جاده ی خراب روستا ، با اینکه دردآور بود ولی مثل لالایی خوابم کرد.
با صدای خانم دکتر و تکون شونه ام بیدار شدم . هوا کاملاً تاریک بود . تاریکی هوا باعث شد خوف ورم داره. با نگاه نگران و ترسیده زل زدم به خانم دکتر که صورتش خیلی نزدیکم بود و گفتم :
-کج...کجاییم ؟
گفت :
-بیمارستان . آروم بیا پایین . باید یه پزشک زنان ببینتت.
دستش رو گرفتم و رفتم پایین.
روی یه صندلی مخصوص نشستم و خانم دکتر مسنی برای معاینه ام اومد تو. از خجالت داشتم آب می شدم . این دومین بار تو یه روز بود که منو این شکلی می دیدن . سختم بود . لبم رو گزیدم و چشمامو بستم . انگار که با بسته شدن چشمام ، کسی هم منو نمی دید.
وقتی خواست معاینه ام کنه ، جیغم رفت هوا . دکتر دست از معاینه برداشت و رو به همون خانم دکتری که منو آورده بود گفت :
-این بچه چطور این شکنجه رو دووم آورده ؟ شواهد نشون می ده هم به شدت مثانه و رحمش عفونی شده و هم متاسفانه افضاء.
دکتر روستا با نگاه پر از ترحمی بهم نگاه کرد و بعد رو به دکتر مسن گفت :
-حدس می زدم و مطمئن نبودم .
دکتر مسن گفت :
-اینجا دونفر از همکارا هستن که پزشک معتمد پزشکی قانونین. الان می گم پیجشون کنن. نمی شه معاینه اش کرد بهتره یه بی هوشی کوتاه مدت داشته باشه که بتونیم دقیق بگیم فقط راه از راه مثانه اینطوری شده یا روده هم مشکل داره. اگه بدون بی هوشی معاینه اش کنیم ، شکنجه می شه. گناه داره . خیلی بچس .
داشتم می مردم از ترس. به زحمت لبای خشکیده ام رو باز کردم و گفتم :
-من دارم می میرم ؟
دکتر روستا اومد کنارم و گفت :
-البته که نه عزیزم . این چه حرفیه ؟
گفتم :
-پس اینی که می گین چیه ؟
گفت :
-یه مشکلی برای مثانه ات پیش اومده که احتمالاً نیاز به عمل خواهد داشت . نگران کننده نیست ولی الان باید یه دکتر دیگه هم ببینتت تا یه گواهی برات صادر بشه .
از چشماش دروغ رو می شد خوند . داشت منو بچه تر از اون چیزی که بودم تصور می کرد و می خواست گولم بزنه . من مطمئن بودم چیز خیلی بدیه.
دکتر روستا گفت :
-الان خانم دکتر می نویسن که بستری بشی و برات شام بیارن . بعدش هم معاینه می شی . من کنارتم نگران نباش.
به کمک خانم دکتر از صندلی پایین اومدم و روی یه تخت معمولی دراز کشید م .
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
یه نیم ساعت بعد ، دونفر اومدن تو اتاق . نمی دونم چم شده بود . حس می کردم نمی تونم ادرارم رو نگه دارم و هر لحظه داره تشک رو خیس می کنه . از خجالت داشتم آب می شدم . یکی از اونا شیلنگ و کیسه ای از تو نایلون در آورد و به اونیکی گفت :
-پاها شو نگه دار
از ترس زبونم بند اومده بود .با ترس گفتم :
-می خوایین چیکار کنین؟
زنی که شیلنگ دستش بود گفت :
-نگران نباش دخترجان. تو نمی تونی ادرارت رو نگه داری. داریم بهت سوند وصل می کنیم. ممکنه یه کم درد داشته باشه ولی قول می دم زود تموم می شه .
می دونستم دروغ می گه . من می ترسیدم . چشمه ی اشکم جوشید . من می ترسیدم . می ترسیدم .
وقتی یکی از پرستار پاها مو گرفت ، شروع کردم به بلند بلند گریه کردن .
پرستار دستم رو گرفت و گفت :
-فقط چند لحظه دخترم. فقط چند لحظه . همین که با اشک بهش نگاه کردم ، دردی وحشتناک تو تنم پیچید که باعث شد جیغم بره هوا . اونقدر درد می کرد که دلم می خواست بمیرم. شدیدتر گریه می کردم و پرستاری که دستم رو گرفته بود ، مدام دلداریم می داد که الان تموم می شه . ولی نمی شد . اون درد کشنده اصلاً تموم نمی شد و من حس می کردم الانه که از درد بمیرم. انگار با انبر گوشت تنم رو جدا می کردن. درد بود و درد.
پرستاری که شیلنگ رو بهم وصل کرد ، گفت :
-ببخش دخترم که خیلی دردت اومد . با مشکلی که برات پیش اومده و عفونت شدیدی که بهش دچار شدی ، درد وصل کردن سوند ده برابر شده . ایشالله زودتر خوب می شی.
هنوز درد می کرد و می سوخت . کمکم کردن رو یه صندلی چرخدار بشینم و منو بردن به اتاق دیگه. اتاق دوتا تخت داشت که خالی بودن. کمکم کردن رو تخت کنار پنجره دراز کشید م و یه ده دقیقه بعد برام شام آوردن . خیلی خیلی گرسنه بودم .با اینکه به خاطر ضعف ناشی از درد مثانه ، بی حال بودم ، اما چون شدید گرسنه بودم ، مثل قحطی زده ها به غذا حمله کردم . تو عمرم هویج پلویی به اون خوشمزگی نخورده بودم . شایدم از بس گرسنه بودم ، اینطور به نظرم خوشمزه اومد.
بعد از شام همون خانم دکتر مسن با یه آقا و خانم وارد اتاق شدن . ترسیدم دوباره معاینه ام کنه. هنوز درد شلینگی که بهم وصل کرده بودن ، تموم نشده بود . نمی خواستم کسی حتی بهم دست بزنه.
دکتر اومد جلوتر و گفت :
-خوبی دخترم ؟
گفتم :
-نه ! این چیزی که بهم وصل کردین خیلی درد داره.
دکتر رو کرد به دونفری که باهاش اومده بودن و گفت :
-موقع معاینه اذیت می شه . بهتره با بی هوشی اینکار انجام بشه دکتر!
مرده گفت :
-باشه . بگین اتاق عمل رو حاضر کن . پانزده دقیقه بی هوشی کافیه.
از عمل می ترسیدم . دست دکتر و گرفتم و گفتم :
-من می ترسیم .
دست دیگه اش رو گذاشت روی دستم و گفت :
-نگران نباش. اصلاً اذیت نمی شی.
لباس سبزی تنم کردن و منو بردن تو اتاقی یه کم خنک تر از بیرون بود .از ترس چشمامو بسته بودم و تو دلم ذکر می گفتم .
خدا لعنت کنه آدینگو. به خاطر اینکه هروز باهام نزدیکی داشت نمی تونستم نماز بخونم وچون خجالت می کشیدم زود زود برم حموم ، الکی ادای نماز رو در می آوردم که کسی نفهمه من پاک نیستم . یاد آدینگ وحشت انداخت تو دلم . مطمئناً تا اون وقت شب فهمیده بود من فرار کردم. ازش مثل س.گ می ترسیدم. اگه پیدام می کرد جا به جا منو می کشت . توی افکارم غرق بودم که یه صدای آشنا گفت :
-هورناز؟؟؟؟
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۰۷-۹۸, ۰۲:۵۸ ب.ظ)، sadaf (۱۳-۰۷-۹۸, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، frfr (۱۵-۰۷-۹۸, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۲-۹۸, ۰۸:۱۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان