امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[برش] رمان قبول کردم مادر بشم اما .... | غریبانه
#1

خلاصه....داستان درمود یه دختر جوان که کسی رو تو این دنیا نداره و برای گذروندن زنگیش تو خونه های
مردم کار میکنه از یک طرف صاحبخونه اش بهش فشار میاره ازش میخواد یا کرایه اش رو بده یا اونجا رو تخلیه کنه و از

طرف دیگه هم تو یکی از خونه هایی که چند سال تو اون خونه کار میکنه و مال یه پیرزن هم هست بهش یه پیشنهاد

میده که دختر داستان مارو وادار میکنه با تمام غروری که تا الان باهاش زندگی کرده بیاد زن مردی بشه که خودش زن

داره ولی زنش بچه دار نمیشه ودر اعضای پولی که به دختره پیشنهاد میده از دختره یه بچه میخواد...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
مقدمه ...

خیلی سخته بدونی داره دروغ میگه ولی به روی خودت نیاری...

خیلی سخته بدونی با یکی دیگه هم هست اما چشاتو ببندی...

خیلی سخته به روش بخندی اما وقتی چشات پر اشک شد پشتتو بهش بکنی...

خیلی سخته دستت تو دستش باشه اما فکرت جای دیروز که دستش توی دست یکی دیگه بود....

خیلی سخته که بدونی یه روز همه چی تموم میشه...



درد عشقی کشیدام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و اخر کار...

دلبری برگزیده ام که مپرس
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
با سرمایی که تموم بدنمو بی حس کرده بود بلند شدم و نگاهی به زیرم انداختم که دیدم بله نصف پتویی که زیرم

انداخته بودم و نصفش که روم بود از زیرم اومده کنار ومن رو فرش نازک خوابیده بودم...

تموم استخونای بدنم بخصوص کمرم در حال ترکیدن بود دست به کمر از جام بلند شدمو ترجیح دادم اول یه حموم برم

تا یکم از دردم که نصفش به خاطر دیروز بود کم بشه ...

تو حموم زیر دوش اب داغ وایستاده بودمو سعی داشتم بیشتر کمرمو با اب ماساژ بدم اخه یکی از زنایی که من

واسش کار میکردم دیروز کل فرشاش و تو حیاط انداخته بود تا من بشورم اخه من موندم کی تو زمستون فرش میشوره

از بس وسواس داره هر 2 ماه یه بار فرشاشو میشوره البته بغیر از این که من هر هفته فرشاشو شامپو میکشیدم ...

حولمو برداشتمو خودمو خشک کردم که چشم افتاد به پارگی های روش ...

بیشتر از 5 سال بود که خریده بودمش و نزدیک یه سال بود که پاره شده بود هر دفعه هم بیشتر میشد...

اخه کارم یه جوری بود که من باید هر روز میرفتم حموم ...

با همون حوله از اتاقم اومدم بیرون و به هوای سرد خونه هیچ توجه ایی نکردم دیگه خیلی وقت بود که جون سخت

شده بودمو با این جور چیزا مریض نمیشدم...

با جمع کردن جام که رو زمین بود هنوز به سمت پیک نیکم رفتمو روشنش کردم و کتر ی رو روش گذاشتم تا قبل از این

که حالم بد بشه صبحونه ام رو بخورم...

مانتوی بلندمو پوشیدمو مغنه ام رو برداشتم تا جلوی ایینه سرم کنم ..

تا سرمو بلند کردمو خودمو تو ایینه دیدم رنگ طوسی چشمام فقط برام دلگرمی بود

به خودم پوزخند زدم

بی حوصله مغنه ام رو سرم کردمو با برداشتن کیفم از خونه ام اومدم بیرون من تو یه خونه که البته زیرزمین یه خونه

مسکونی بود زندگی میکردم که کلا 35 متر بود و یه حموم دستشویی که با هم یکی بودن و اشپزخون ام یه کابینت بود

که بغل در خونه ام بود با چک کردن خونه در بستمو به سمت خونه ایی که امروز باید میرفتم تمیزش کنم از زیرزمین امدم بالا....
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4

من تو یه خونه که البته زیرزمین یه خونه مسکونی بود زندگی میکردم که کلا 35 متر بود و یه حموم دستشویی که با

هم یکی بودن و اشپزخونه ام یه کابینت بود که بغل در خونه ام بود..

به پیک نیک و یخجال کوچیکم نیگاه کردم و بعد از چک کردن درو بستم ...

با بستن درخونه صدای صاحب خونه باعث شد که تو جام وایستمو گوش کنم...

با شنیدن حرفی که داشت میگفت دلم شکست این سری بلند تر گفت که مطمئن بودم ا نجوری گفت که من بشنوم..

..دد اخه خانوم 2 ماه دوباره کرایه اش رو نداده من که خونمو ندادم مفتی بشینه به گفت پول پیش ندارم ما هم در راه

رضای خدا دلمون سوخت گفتیم اشکالی نداره بیا بشین ولی دیگه قرار نشد که دیگه کرایه اش رو هم نده...

ماه پیش رفته بودم بانک تا از حسابم پول بردارم بیارم بهش بدم اخه نمیتونستم اعتماد کنم و پولامو تو

خونه بذارم بعد از گرفتن مقداری پول برای کرایه که بیشتر پول تو حسابم میشد اومدم سمت خونه که تو راه کیفم

توسط یه موتوری زده شده که همون جا نشسته وسط کوچه به بخت خودم گریه کردم...

واینستادم که ادامه حرفاش رو بشنوم دوست نداشتم با شنیدن ادامه حرفاش باهاش رو در رو بشم و به سمت خونه

ای که باید امروز برای نظافت میرفتم حرکت کردم

تو خونه خانوم سعادت خیلی احساس راحتی میکردم زیاد کاری بهم نداشت و منم خودم وظایفمو از بر بودم...

بعد از تمییز کردن اتاقا اومدم سمت حال پذیرایی خونه که صدای گریه خانوم رو شنیدم نمی دونم باز چی شده بود که

خانوم گریه میکرد...

بعد از تمیز کردن پذیرایی رفتم سمت اشپزخونه تا اونجا هم تمییز کنم ..

خونه خانوم سعادت 180 متر بود که 80 مترش حیاط بود که خیلی با صفا بود چون بیشتر حیاط سبز بود و نصفی از

حیاطش توسط شمعدونی ها پر شده بود و نصفشم سبزی کاشته بود...

در حال تمیز کردن گاز یاد حرفای صابخونه ام افتادم باز دوباره گریه ام گرفت و داغ دلم تازه شد تا ب این سن با این

حقوق کمی که در میوردم نمیتونستم پس انداز کنم و فقط برای خورد و خوراکم کفاف میداد برای کار به خیلی از جاها

رفته بودم که یا مدرک میخواستن یا یه چیز دیگه ..

منم که تا دیپلم تونسته بودم بخونم اونم با معدل 18 اخه خیلی درس و دوست داشتم و با خوندن کتابام از دنیای بی

پولیم جدا میشدم...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
با صدای خانوم سریع اشک چشامو پاک کردم هیچ وقت از این که تو محیط کارم کسی برام دلش بسوزه خوشم

نمیومد دوست داشتم فقط مزد کار خودمو بگیرم نه چیز دیگه ...

غرورم همیشه برام اول بود صاحب خونه ام هم خودش قبول کرده بود که پول پیش نگیره اونم توسط بنگاه بهم گفته

بودن ...

تا الانم جرات نکرده بود جلوی خودم حرف بزنه..

خانوم سعادت اومد رو به روم و گفت:

چیزی شده چرا جواب نمیدی دختر هر چقدر صدات میکنم؟؟

در همون حالی که سرم پایین بود مثلا داشتم تمیز میکردم گفتم:

بله خانوم هر کاری دارین بگین الان کارم تموم میشه...

خانوم سعادت رو صندلی داخل اشپز خونه نشست و گفت:

بیا بشین ببینم چه اخمی هم کرده چی شده که دختر این جوری اخمالو شده ؟؟

بعد دوباره خودش گفت:

دل خودم که بابت پسرم خونه الانم که داشتم باهاش خرف میزدم انقدر گفتم تا راضی شد که به حرف گوش کنه و

دوباره ازدواج کنه باور نمیکنم که راضی شده باشه...

با تعجب برگشتمو به خانوم سعادت نگاه کردمو گفتم:

خانوم مگه پسرتون زن نداره پس چرا میخواد ازدواج دوباره کنه...

خانوم سعادت سرشو گرفت و این سری با درد گفت:

زنش بچه دار نمیشه قرار یکی رو پیدا کنن تا با ازدواج یه ساله یه بچه ای براشون بیاره ...

من که تازه منظورشو فهمیده بودم گفتم:

یعنی مادر اجاره ایی دیگه ...

ولی فکر نکنم همچین کسی پیدا بشه باید مورد اطمینان باشه که فردا دبه نکنه زندگی پسرتون رو خراب نکنه...

سرمو بلند کردم که جواب خانوم سعادت رو بشنوم که از حالت چشاش که برق میزد تعجب کردم و گفتم:

چیزی شده خانوم..؟؟؟
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6

سرمو بلند کردم که جواب خانوم سعادت رو بشنوم که از حالت چشاش که برق میزد تعجب کردم و گفتم:

چیزی شده خانوم..؟؟؟

از جاش پاشد و اومد نزدیکم و یه حالت متفکر به خودش گرفت و منو که داشتم با تعجب نیگاش میکردم ول کرد و رفت
بیرون ...

با رفتنش از اشپزخونه کارامو از سر گرفتم ...

بعد یه ساعتی که کارام دیگه تموم شده بود اومدم تو حال دنبال خانوم گشتم که دیدم مثل همیشه پای تلفن
نشسته..

رفتم نزدیکش و بهش اشاره کردم که من کارام تموم شده و اجازه رفتن خاستم...

خانوم سعادت بعد از دیدن من اشاره کرد یه چند لحظه منتظر بمومنم...

رو مبل نشستمو منتظر سرمو انداختم پایین و تو همون حال رفتم تو فکر و به صابخونه ام فکر کردم کاش یه پول دستم

میومد و منم میتونستم تو جالی بهتر خونه بگیرم و برای خودم صاحبخونه باشم..

یه اه کشیدم و دستمو تو موهام کشیدم و سرمو اوردم بالا که با دوتا چشای عسلی رو به رو شدم سریع از جام

پاشدم و به مردی که داشت با عصبانیت بهم نگاه میکرد نگاه کردم که دیدم رو کرد به مادرش گفت:

مامان این که کره...

عصبانی شدم و خواستم بهش بکم خودت کری ولی رومو کردم سمت خانوم و گفتم:

خانوم اگه تلفنتون تموم شده من برم اخه داره دیره میشه؟؟

خانوم سعادت با عصبانیت نگاه پسرش کرد و بعد رو به من گفت:

عسل جان ایشون پسرم علی هستش بعد به من نیگاه کرد ...

منم یه لحظه تو چشای عسلیش نگاه کردمو گفتم:

خوشبختم ...

بدون هیچ حرف اضافه ایی دوباره منتظر به خانوم سعادت نیگاه کردم که گفت:

عزیزم یه لحظه اجازه بده الان میام....

بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید

ادامه رمان را در لینک زیر دنبال کنید


http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B1...#pid353635
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
19 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۰-۰۷-۹۸, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، fatemeh100 (۲۶-۰۸-۹۸, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، ooops (۲۱-۰۸-۹۸, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، Aaazam (۲۸-۰۳-۹۹, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، شبدیز (۲۸-۱۰-۹۸, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، fatemeh71 (۱۵-۰۷-۹۸, ۱۱:۲۰ ق.ظ)، پري٤٠ (۲۷-۱۱-۹۸, ۰۹:۰۴ ب.ظ)، Cara76 (۲۹-۰۸-۹۸, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، Shiiiin (۰۱-۰۹-۹۸, ۰۳:۳۴ ب.ظ)، arezou.nm (۰۵-۰۹-۹۸, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، Onlyana (۰۷-۱۰-۹۸, ۰۶:۳۵ ب.ظ)، راضی۷۴۷۴ (۱۱-۱۰-۹۸, ۰۹:۵۷ ب.ظ)، 1122 (۰۱-۱۱-۹۸, ۰۱:۲۵ ب.ظ)، طیبه دایان (۰۷-۱۱-۹۸, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، sarvenazb (۱۳-۱۲-۹۸, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، minna (۰۴-۰۴-۹۹, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، sara1314 (۳۰-۰۴-۹۹, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، Masumeh (۰۴-۰۶-۹۹, ۰۸:۳۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان