امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[برش] رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw
#1
خلاصه: داستان ما درباره ی یه پرنسس اِ که بر خلاف انتظار شما تو آینده زندگی می کنه نه گذشته.یعنی هزار سال بعد که بر اثر یه اتفاق تو کره ی زمین همه تجهیزات انسانها و وسایل و امکاناتشون از بین می ره و باعث تنفر انسان ها از ماشین ها وسایل الکترونیکی و این جور چیزا می شه.پرنسس داستان ما یه دخترو شیطونه که بر خلاف همه ی دخترا و پرنسس های دیگه عاشق هیجان و ماجرا جویی و کارای پسرونه ست.تااینکه یه روز مجبور می شه به صورت یه پسر.....
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
گرومپ..........
-این دیگه چه وعضشه ؟؟؟؟خدا لعنتت کنه کمرم شیکستش که .الهی چوب خدا یه راست بره تو کمرت ...الهی اون هیکل ناقصت ناقص تر بشه ......
- بسه دیگه غرغرو خانوم.اگه نیای بریم موجود بعدی که روت فرود می یاد مامانمه.
اینو بیلی درحالی که لباسش رو تند تند می تکوند گفت.البته شما زیاد آدم حسابش نکنید.همین مونده این مخ فندقی واسه ما اظهار نظر کنه... داشتم می گفتم...
آها راستی خودمو معرفی نکردم:
اینجانب آمیتریس دختر کوچک پادشاه کشورپیرایا هستم.کفتون برید نه؟فک نمی کردید اینقد آدم مهمی باشم.البته اگه همین الان برم تو شهر اینو به یکی بگم تضمینی نیست که یارو یه راست نبرتم تیمارستان آخه بااین وضعی که من اومدم بیش تر شبیه باغبون پیرمون سامَم.خوب بزارید توضیح بدم که قاطی نکنین.
همونطور که گفتم من پرنسس آمیتریس هستم و این شاسکولیم که با اون چشای وزغیش به من زل زده بیلی پسر دایه منه که کلا از بچگی تو کار فرار از نگهبانا و دزدکی از قصر بیرون رفتن بودیم.اونم درحالی که تمام خواهرام چه تنی و چه ناتنی مجبور بودن همیشه داخل قصر باشن.
طفلکیا مجبور بودن تمام آداب قصر و یه خانوم باوقار بودن و خلاصه از این چرت و پرتا رو یاد بگیرن.البته شاهزاده های پسر هم زیاد حق بیرون رفتن رو نداشتن ولی خوب فکر کنم زندگی اونا با هیجان تر از پرنسس ها باشه.حداقل فنون رزمی رو یاد می گرفتن .
ولی کلاواقعا کسل کننده ست که هر روز صبح یه ماموت پیر از خواب بلندت کنه و هی بگه اینجوری کن اینجوری نکن.تو یه پرنسسی تو یه الی یه بلی .
خوب مثلا آخرش که چی؟؟نمی دونم هدفشون از این آموزشای مسخره چی بود.
شاید تحویل دادن یه دختر لوس و ننر به جای پرنسس یا یه پسر که عین گوریل وحشیه.چه می دونم والا.
منم وقتی دیدم که نمی تونم اینجور چیزا رو تحمل کنم تصمیم گرفتم که هر روزبا بیلی یواشکی از قصر برم بیرون واز دست اون مامان پیله اش یعنی دایه ماریا فرار کنم.
همیشه باهم تو شهر می گشتیمو کلی خوش می گذروندیم.
البته با یادآوری این موضوع که من خودمو شبیه پسرا می کردم.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
بیلی دستمو کشید وباهم یواشکی از بین درختا گذشتیم.اینا درختای پایین پنجره اتاق منن.اونموقع هم بابیلی از پنجره من پریدیم پایین که ایشون محل فرودشون رو ستون فقرات بنده انتخاب فرمودن.
خرچ خرچ خرچ....
صدای پایه نگهبانا بود.آروم به بیلی گفتم :کاش یه کم آداب درست راه رفتنو به این خرچنگا یاد می دادن.همچین راه میرن انگار چه خبره.با اون پوتینای مسخرشون...
چشمام رو ریز کردم و با دقت به سربازا نگاه کردم تا در یه موقعیت مناسب با بیلی جیم بزنیم.
همین که پشتشون به ماشد .شمارش معکوسو شروع کردم .
- باشماره ی سیزده من بدو برو تو بوته های اونور.
- شماره دیگه ای نبود؟سیزده نحسه.
- خوب منم واسه همین گفتم دیگه.با کارای معمولی نمی شه تو رو ریشه کن کرد باید سحر وجادوت کنم.
فقط یه کم دیگه مونده بود که پشتشون به ما بشه.
هول هولکی گفتم:
اِهـههههه بیلی.چقد حرف می زنی .ساکت باش الان برمی گردن .
بیلی با تعجب به من نگاه می کرد که یعنی خودت داشتی الان حرف می زدی.
اما من به روی خودم نیاوردم و داشتم و دوباره به سربازا نگاه کردم.
ایول الان وقتش بود.
یه دفعه ای بدون شمارش گفتم سیزده که باعث شد بیلی هل کنه.نزدیک بود با کله بره توریشه درخت .
تو دلم گفتم دست و پا چلفتی و دستش رو کشیدمو سریع پشت درختای اونور قایم شدیم.
یه کم جلوتر یه راه مخفی بود که درست می خورد به دشت پشت قصر.
- بیلی درحالی که نفس نفس می کرد گفت:خل وچل چرا اینجوری کردی.الان یه دونه بزنم پس کله ات حقته..
خیلی بی مقدمه و متفکرانه گفتم:
- من نمی دونم تو که اینقده حرف می زنی چرا دو کیلو وزن کم نمی کنی؟
و با تعجب یه نگاه به هیکلش کردم.اونم باحرص به من نگاه می کرد.بیچاره اصلا چاق نبود فقط یه کمی تپلی بود(چه فرقی کرد اونوقت؟)
گفتم :باشه حالا حرص نزن .
کلا سادیسم داشتم .چون همش درحال اذیت کردن و سربه سر گذاشتن با بیلی بودم.
را افتادم جلوتر از بیلی رفتم سمت در مخفی.علفای روی در رو کنار زدم.یه مشعلم از کنار در زیر بوته ی تمشک بیرون کشیدم .
- یکی نیست بگه آخه بوته ی ابله جای دیگه ای نبود واسه خودت رشد کنی؟؟؟تو که این سربازای شکمو رو نمی شناسی.ما که شانس نداریم .یه دفعه موقع گشت می ان اینجا ،چشمشون به اینا می اوفته میان سمت بوته که تمشک بخورن که اَد از شانس ما پاشون گیر می کنه، کله پا می شن تو در مخفی اونوقته که.....
بیلی:اِمی جان اگه داستان سراییتون تموم شد لطفا عجله کن.
امی اسم مستعارم بود.هروقت می رفتیم بیرون از قصریا وقتایی که کسی پیشمون نبود بیلی به من می گفت امی و منم بهش می گفتم برایان.اسمشم مثل خودش داغونه.
- باشه برایان بزن بریم.
اوهو چه بد نگاه کرد.آخه اون از این اسم بدش می اد ولی من اینجوری صداش می کنم.دو تایی توی تونل پریدیم و درچوبیش هم پشت سرمون بستیم.بیلی یه کبریت از تو جیبش درآوردو سر مشعلو روشن کرد.دوتایی یه کم اینور اونورو نگاه کردیم و راه افتادیم.این تونله یه کم خوفناک بود.یه تونل باریک با دیوارای گِلی.(ببخشید دیگه جنسش از طلا نیست)خیلی هم تاریک بود(بگم چلچراغ بیارن ؟)
برگشتم رو به بیلی و گفتم :می گم خوب شد این مشعلا رو از انبار کش رفتیما.
بیلی یه اوهومی گفت و من ادامه دادم:یادته عینه خنگولا هی تا آخر تونل کبریت روشن می کردیم.تازه هیج جا رو هم روشن نمی کرد!!!
یه کم به هم نگاه کردیم و پقی زدیم زیر خنده.آخه بیلی بیچاره تا یه هفته مجبور شد کل دیگ های آشپزخونه سلطنتی رو بشوره.چون مامانه وحشتناکش فهمیده بود که می ره از اشپزخونه چوب کبریت کش می ره.
بیلی:آخه انصافه واسه این یه تیکه چوبی که اندازه پایه ملخه اون دیگ های زشتو گنده رو بدن من بشورم؟تازه یه بارم آب ،کف، روغن خوردم.
دوباره یاد اونروز افتادم.عجب روزی بودا.من رو تختم نشسته بودم که یه دفعه یه گلوله کثیف و چرک و چیل پرید تو اتاقم و شروع کرد به جیغ جیغ کردن.یه کم که دقت کردم فهمیدم بیلیه.اما نمی فهمیدم چی میگه.
گفتم :بابا اروم حرف بزن ببینم چی می گی!!!
اونم تند تندگفت : بدبخت شدم امی .
منم که یه کم ترسیده بودم سریع گفتم :چی شده مگه؟؟؟
- حواسم نبود آبای کثیفی که داشتم باهاش دیگا رو می شستم رفت تو دهنم منم قورتش دادم.خیلی چرب بود آمیتریس ..خیلی چرب..
واوغ زدو دویید سمت پنجره.چه توضیح کاملی هم می داد.
منم چون خیلی دوست خوبی ام شروع کردم به مسخره کردنش.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
بیلی:هنوزم که یادم می یاد دلم می خواد اوغ بزنم.
- نچ نچ نچ پسرم انقده ننر؟


-چقد حرف می زنی.رسیدیم.


دویید سمت در خروجی که رو سقف بود و اونو محکم به طرف بالا فشار داد.منم رفتم کمکش و بعد دوتایی از تونل اومدیم بیرون.از این جا تا شهر 20 دقیقه راه بود.دوتایی از تو جاده ی خاکی وخشک گذشتیم و رسیدیم به شهر.


ما یه دوست دیگه هم تو شهر داشتیم که اسمش سالی بود.2سال پیش باهاش دوست شده بودیم .
(دوسال پیش )ما داشتیم از کنار یکی از مغازه ها رد می شدیم که یه دفعه صدای فریاد یه مرد رو شنیدیم.


- گورتو از این جا گم کن مرتیکه.مگه نمی بینی مغازه من اینجاست؟با این شکل و شمایل کارو بارمو کساد می کنی.اصلا کی گفته که این ات و آشغالاتو اینجا بفروشی؟


و بعد هم لگد محکمی به وسایل مرد که روی زمین بود زد.طوری که بیش تر کاسه هاش شیکست.اون یه مرد کوربود چطوری دلش اومد اینجوری لگد بزنه به وسایلش؟ای خدا جیگرم کباب شد.


سریع رفتم سمت اون مرد شیکم گنده میوه فروش و محکم به عقب هلش دادم.طوری که نزدیک بود پرت شه روی میوه هاش.عصبانی به سمتم اومدو گفت :چه غلطی کردی فسقلی؟


منم که کلا خیلی تو جو بودم یه پوزخند زدمو درحالی که صدام رو کلفت و پسرونه می کردم گفتم :مثله اینکه علاوه بر شعورت چشاتم مشکل داره خیکی.


مرده که از عصبانیت سرخ شده بود حمله کرد طرفم.منم یه جاخالی دادمو محکم کوبیدم تو کمرش که هنوزم تو کف اون حرکتمم.
از درد داد کشید و افتاد رو زمین.سریع یه کیسه از کنار برداشتم و چندتا از سیب ها رو پرت کردم داخلش و
گفتم :اینم خسارت کاسه هایی که شیکستی !!!!
و سریع دست اون مرد کور رو گرفتم و به برایانم علامت دادمو دِ دررو.صدای اون مرتیکه خیکی که همش می گفت بگیریدشون از پشت سرمون می اومد.اما خدارو شکر هیچ کس محل خرش هم نذاشت.حقشه.......
چندتا کوچه رو با دو رد کردیم و در حالی که نفس نفس می زدیم ایستادیم.برگشتم به اون مرد نگاه کردم.انگار نه انگار که دوییده بود.حالا منو بیلی رو نگا عین تلمبه هی نفس نفس می زدیم.رومو کردم به مرده و گفتم:شما که چیزیتون نشد؟مرده هم عین کرا همین جوری ایستاده بودو هیچی نمی گفت.
دوباره گفتم آقا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رو به بیلی کردم و گفتم :نکنه یارو کرو لاله ؟
اونم شونه هاش رو بالا انداختو رو به یارو گفت :آقا اگه بخواین من و دوستم می تونیم برسونیمتون خونتون.
وای خدا چرا این موجود اینقدر گاگول تشریف داره؟دارم می گم یارو کرو لاله می گه :آقا می خوای برسونمتون؟
یه دفعه یارو گفت :ممنون می شم.(یعنی آدم پیتزا رو با ملاقه بخوره اینقدر ضایع نشه)
اِوا این یارو که زبون داره .می مردی زودتر جواب منو بدی جلوی خواننده ها ضایع نشم.گوسپند چه صدای مقتدری هم داشت .منتظر صدای ناخن کشیدن رو تخته بودم.
بیلی با شوق گفت :باشه. پس لطفا آدرستون رو بگید.
الان ذوق کردنش واسه چی بود؟
یارو گفت : باید اول بریم سمت جنگل.
منو بیلی یه نگاه مشکوک به هم انداختیم.نکنه بدزدمون؟تودلم گفتم این بدبخت اگه عرضه داشت که اینجا نبود.
هردو باشه ای گفتیم .من جلو راه افتادم و بیلی هم عقب که یه وقت یارو گم نشه.
.................................................. ............
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه یه چیزی محکم خورد پس کَلم.باتعجب به کنارم نگاه کردم که دیدم بیلی با یه اخم به ظاهر با جذبه زل زده بهم... عصبانی بهش نگاه کردم و گفتم :
- چرا می زنی؟؟؟
- حقته تا تو دیگه واسه من تخس بازی در نیاری.نگفتی یه وقت اتفاقی بیافته؟؟آخه چرا انقده منو اذیت می کنی؟؟؟
روشو کرد سمت آسمون و گفت:خدایا از این همه خل و چل باید یه دختر پسر نما می نداختی تودامن ما آخه گونه از این نادرتر نبود که خِرِ مارو بچسبه ؟؟؟
همینجوری داشت واسه خودش ناله و نفرین می کرد که یه دفعه زدم زیر خنده ....عصبانی و گنگ بهم نگاه کرد..تا چشمم تو چشماش افتاد خندم شدیدتر شد...می خواست دوباره بزنتم که دستشو گرفتم و
گفتم:کاش الان یه اینه بود خودتو می دیدی....با این قیافه عصبانی شبیه شفتالو گندیده شدی...
بایه حالت تمسخر نگام کردو گفت: تو کاش به جای این همه نمکدونی یه کم عقلت رو پرورش می دادی.یه آدم چقدر می تونه بی نمک باشه آخه؟؟؟
محکم زدم پشتشو وبا صدای کلفت گفتم :حرص نخور رفیق....قیافت از این داغون تر می شه ها.
با حرص برگشت عقب و به یارو کوره گفت:آقا اینجا ورودی جاده جنگله !!!!از کدوم طرف باید بریم؟راست یا چپ؟
مرده آروم سرفه ای کردو گفت :سمت چپ.
نهـههههههه!!!!!!!!!
خدایا عجب فاجعه ای.من همیشه سمت راستو دوست داشتم .آخه چرا چپ.البته اگه نمی خندین یه لیست دیگه از چیزایی که دوست دارم رو بهتون می گم .مثلا من قاشقو بیشتر از چنگال ،دیوار و بیش تر از در،مدادو بیش تر از پاک کن و راست و بیش تر از چپ دوست دارم .حالا بقیش رو بعدا می گم.
همین جوری واسه خودمون تند تند راه می رفتیم که من با یه حرکت ناگهانی برگشتم و پرسیدم:
- آقا؟؟؟؟؟؟؟؟
بیلی و یارو کوره دو متر رفتن هوا.
-اهم اهم ببخشید. میخواستم بپرسم شما اگه برسید به خونتون می بینیدش نه یعنی متوجه می شید که رسیدیم؟
بیلی یه نگاه بهم انداخت که یعنی تو حرف نزنی سنگین تره.
یارو بعد از یه کم مکث آروم گفت از رو تعداد قدمهام می دونم چقدر دیگه مونده!!!!!
دهنم چهار متر واموند.این بدبخت عجب زجری می کشه ها.من تا ده می شمرم 20بار نفس می گیرم .اونوقت این داره از اول راه قدم می شمره؟
یا ابوالفضل...
راستش نمی دونم یا ابوالفضل یعنی چی ولی اینو تو کتابی که از کتاب خونه پیدا کردم خوندم.به زبان پیرایی باستان بود ویه جورایی به درد می خورد.اصطلاحاتش خیلی باحال بودن.البته کتابه تقریبا فسیل بود ولی خوب چیزای بامزه ای داشت که بیش ترش برام تازه بودن..
بیلی درحالی که از کنارم می گذشت گفت :
-باشه.
و به راهش ادامه داد.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
بعد از یک ساعت پیاده روی بی وقفه یه دفعه احساس کردم زمین لرزید.برگشتم عقب و بیلی رو دیدم که ولو شده بود رو زمین.


بیلی:بابا مردم از خستگی حداقل یه چیزی می گرفتین که بخوریم.


بیلی جان شما می تونی فحشایی که دارم تو دلم بهت می دم رو بخوری.


(اقا اگه بخواید منو دوستم می تونیم شما رو برسونیم).


داشتم ادای بیلی رو در می اوردم.اخه یکی نیست بگه پسره ی خود شیرین پایه منو چرا وسط می کشی ؟
خوب منم گشنم بود ولی غرورم اجازه نمی داد چیزی بگم. یه دفعه یارو جفت پا پرید وسط افکارمو گفت:
-فقط 140 قدم دیگه مونده.
خب خوبه دیگه. رامو کشیدم که برم .
چی ؟؟؟؟؟


140 قدم دیگه ؟؟؟تازه جملش تو ذهنم تحلیل شد.


یا این یارو معنی فقط رو نمی دونه یا شاید نمی دونه 140 چقده.


خب اگه خونتون خارجه کره زمینه بگید برم سفینه بیارم.


بیلی سریع دویید طرفمو جلوی دهنمو گرفت. اروم گفت: دیوونه مگه نمی دونی به زبون اوردن این کلمات ممنوعه.


یعنی نمی دونی نباید اینا رو جلو یه غریبه بگی؟


دستشو از رو دهنم برداشتمو به شوخی یه دونه کوبوندم تو صورت خودش و گفتم برو بابا تو دیگه خیلی ترسویی.
تازه من که اروم گفتم نشنید.می شنید هم مهم نبود.


خودمم می دونستم دارم زر می زنم کارم خیلی خطرناک بود.


اما خب نمی خواستم جلو بیلی کم بیارم.


-رسیدیم از همین جا راتون رو کج کنید تو جنگل.


منو بیلی یه نگاه باشک به هم انداختیم.


- بیخیال بیا بریم بیلی.
و خودم جلو تر راه افتادم .


حدودا یه ربع بعد کم کم یه کلبه چوبیو درب و داغون لا به لایه درختا پیدا شد.خدایا شکرت.
دیگه داشتم پام رو از دست می دادم.مرد به سمت در کلبه رفتو و در رو اروم باز کرد. در با داخل صدای قیژقیژ بدی


باز شد.مرد با دستش اشاره کرد که بریم داخل.


وقتی رفتیم تو سریع شروع به ارزیابی اتاق کردم.


یه گلیمه خیلی کهنه کفه سالن کوچولو و مربعی کلبه،


یه کمد زهوار دررفته هم گوشه سالن و یه میز چوبی رنگ و رو رفته کل وسایل اتاق رو تشکیل می دادن.


یه دفعه یاد سیبا افتادم.


-بیلی من این همه سیب تو کیسه داشتمو تو ِبدبخت داشتی از گشنگی می مردی.


بیلی نشست رو صندلیو شروع کرد به مالیدن پاهش.
- دیگه میل ندارم.


اون مرده رفته بود تو اتاقی که درش سمت چپم بود.


وقتی از اون جا اومد بیرون تازه فهمیدم


اتاق نبودو دست شویی بود.واسه همین حمله کردم طرف در وچون بیلی هم قصد همین کارو داشت دوتامون محکم


باکله خوردیم به همو پخشه زمین شدیم.


بیلی:بذار من برم وگرنه کلبه رو آب برمی داره .


من:اشکال نداره بهتر از اینه که کُل جنگلو آب برداره .


دوباره هجوم بردیم سمت دستشویی .بیلی سریع پرید تو دستشویی و درو هم محکم کوبید تو صورتم.یکم نزدیک تر بودم دماغم بادر یکی شده بود.خب رفت دیگه چی کارکنم.
رفتم سمت میز و روبروی اون یارو نشستم.مرده در کمال آرامش داشت یه نوشیدنی می خورد. نگاه کن قبلنا یه تعارف به مهمونم


می کردن. بی شخصیت. دستمو زدم زیر چونمو زل زدم به یارو.


مرد:فکر نمی کنی اینجوری زل زدن به مردم اشتباهه؟؟؟


کفم برید.فکر کنم چشم دل که می گن همینه ها.
منم متقابلا گفتم:


-فکر نمی کنید بی تعارف چیزی رو جلوی مهمون خوردن اشتباهه.


تودلم گفتم: اصلا تو فکر هم می کنی مردک.

مرد:دختره گستاخی هستی.
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
بلهـههههه؟؟؟
از شدت تعجب دستم از زیر سرم دررفت.صدامو کلفت تر کردمو گفتم من که دختر نیستم .

اه لعنتی این چی بود گفتی ضایع؟؟؟

داشتم تو دلم به خودم فحش می دادم.


یه نفر تا چه حد می تونه تابلو باشه؟؟؟


مرد:برات یه پیشنهاد دارم....


جانم؟؟؟؟

مشکوک باخودم فکر کردم:یعنی چه پیشنهادی می خوادبده ؟؟

نکنه مجبورم کنه برم بچه های مردم رو بدزدم یا ازم بخوادبرم پادشاه رو بکشم...وای!!!! نکنه بهم پیشنهادِ ازدواج بده؟؟؟


همین جوری داشتم واسه خودم چرت و پرت می گفتم که یارو گفت :

-نمی خوای بشنوی؟؟؟


من:چی؟؟؟چرا چرا ..بفرمایید..


از زور کنجکاوی حسابی مودب شده بودم...


مرد:من خیلی وقته که دارم دنبال یه شاگرد می گردم...امروز با توجه به چیزایی که ازت دیدم و خیر خواهیت و با جُربزه بودنت تو

رو انتخاب کردم ...


یکم مکث کرد و دوباره گفت:نظرت چیه؟؟؟


من: شما کارتون چیه که دنبال شاگرد هستین؟؟؟


اصلا شاگردتون باید چه کارایی رو انجام بده؟؟


مرد:من قبلاً فرمانده سپاه بودم....فعلا چیز بیش تری نمی تونم بهت بگم.مگر این که شاگردیم رو قبول کنی..البته اگر قبول کنی

مجبوری تمام فنون رزمی رو یاد بگیری..


با هیجان گفتم:از کی؟؟؟


مرد:من به عنوان استادت بهت یاد می دم...

با ناباوری پرسیدم:

- یعنی شما واقعا به یه دختر فنون رزمی رو یاد می دید؟؟

سرش رو به نشونه ی تایید نشون داد.

دلم می خواست همون جا بال در می آوردم و پرواز می کردم.باورم نمی شد.

این یه جورهایی غیر ممکن بود...وهمچنین فوق العاده عالی.نکنه دارم خواب می بینم؟؟

حسابی هیجان زده شده بودم ...وای خدا این آرزوی من بودکه فنون رزمی رو یاد بگیرم.یکی منو بگیره غش نکنم.

صدای در دستشویی اومد....

بیلی:عجیبه تو چه قدر ساکت نشستی ...گفتم الان در دستشویی


رو از جا در می یاری..من کارم تموم شد اگه می خوای برو.


سریع به مرد گفتم:دوستم بیلی چی؟؟؟ اونم می تونه شاگرد شما بشه؟؟؟


مرد یکم از نوشیدنیش خورد و گفت:نه فقط یه نفر.


یه دفعه بادم خالی شد.یعنی چی منو بیلی از بچگی با هم بزرگ شده بودیم.


بدون هم جایی نمی رفتیم.


بیلی با تعجب به من نگاه می کرد.گفت :

-منظورت چیه؟؟


بیلی رو کشیدم گوشه اتاق و حرفای مرد رو براش توضیح دادم بیلی اولش با ناراحتی نگام کرد ولی بعد با یه لبخند الکی گفت:


امی من می دونم تو چقدر از این کارا دوست داری...ولی تو یه دختری..اونم یه پرنسس.


با دلخوری نگاهی بهش انداختم.دوست داشتم تاییدم کنه.ولی با این حال می دونستم که همیشه صلاحم رو می خواد

-بیلی از تو انتظار نداشتم.مگه چه اشکالی داره که یه دختر این چیزا رو یاد بگیره؟؟؟قول می دم مواظب باشم.

فقط منتظر تایید بیلی بودم تا خیالم راحت بشه.

بیلی : پوفـفف...هر جور دوست داری .منم می خوام برم تو گروه موسیقی .


اینجوری هم تو به علاقه ات می رسی هم من .ولی امی باید خیلی مراقب باشی.


راستی می دونه تو دختری؟؟


من:آره .نمی دونم از کجا فهمید.بیلی این تنها شانسمه.فکر نکنم دیگه کسی راضی بشه به یه دختر فنون رزمی رو یاد بده.

با شور و شوق دستام رو به هم چسبوند م و گفتم:

- خیلی خوش حالم.خیلی خیلی زیاد.

و باذوق تک خنده ای کردم.


بیلی یه لبخند دلگرم کننده زد و گفت :برو بهش بگو که قبول کردی.

فقط نذار بفهمه شاهزاده ای.

با خوش حالی به سمت مرد رفتم و گفتم:

-من تصمیمم رو گرفتم.قبول می کنم.


مرد:می دونی که باید همه ی اوامر استادت رو انجام بدی؟؟؟


- بله.


مرد:با هر سرپیچی مجازات می شی.حق نداری چیزی رو از من پنهان کنی وهروقت که بهت نیاز دارم باید حاضرباشی.


دودل شده بودم .باید چی کار می کردم.واقعا احمقانه بود که قبول کنم.


من این شرایط رو نداشتم.اما مثل همیشه تصمیم گرفتم کاری که دوست دارم رو انجام بدم .حتی اگر احمقانه باشه.


- بله استاد .من همه رو قبول می کنم فقط.....!


- فقط چی؟


- من باید حتما شبا برگردم وگرنه خانوادم می فهمن و می یان دنبالم.


یه کمی فکر کردو گفت:

-اگر کارای دیگه ات رو درست انجام بدی این رو می بخشم.راستی اسمت چیه؟؟؟


- امی دیگه.


- اونو می دونم اسمه اصلیت چیه؟؟؟


مجبورم بگم. چون گفت نباید چیزی رو ازش پنهان کنم.


-آمیتریس.


- خوبه .دوستت می تونه فعلا بره.


با ناراحتی به بیلی نگاه کردم.کاش هنوزم می تونستیم باهم باشیم .


بیلی :امی من امروز میرم به جِنیا.شب بیا اونجا باهم بریم خونه.


جنیا محلی بود که گروه های موسیقی برنامه هاشون رو اجرا می کردن.


بیلی از بچگی عاشق موسیقی بود.


_باشه .موفق باشی دوستم.


- تو هم همینطور.


درست زمانی که بیلی رفت بدبختی ها و دستور دادنها و تمرینای من هم شروع شد.


هر روز مجبور بودم از بیلی جدا بشم و برم پیش سالی که همون استاد بنده ست و فنون رزمی رو ازش یاد بگیرم.هرروز قوی تر


و ماهرتر می شدم.سالی واقعا استاد خوبی بود. البته ایشون همش درحال دستور دادن بودن.ولی خب حق داشت چون یاد دادن اینجور چیزا خیلی سخته
(بچه ها قاطی نکنین ..این ماجرای آشنا شدن با سالی مال 2سال پیش بود..ودر واقع تجدید خاطره ی امی)


زمان حال:


بیلی:می خوای بری پیش سالی؟؟؟


- اره دیگه .اگه نرم پوستم کنده ست.


بیلی:یادت نره برای 2شنبه شب باید ازش مرخصی بگیری.


- چرا؟؟؟


بیلی باحرص و محکم کوبید تو بازوم.


-یعنی چی چرا؟مگه نمی دونی گروه موسیقیم برنامه داره؟


بیلی توی جنیا فلوت زن بود وبه خاطر علاقه ای که داشت خیلی زود پذیرفته شد.


- خیلی خب امروز ازش اجازه می گیرم.من رفتم خداحافظ.


- خداحافظ.

----------------------
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
راه افتادم سمت کلبه.
- اینم از شانس ما. کلبه سالی آخر دنیا بود.
رسیدم به کلبه و در چوبیش رو باز کردم.
- سلام استاد . من اومدم.
- چرا دیر کردی؟؟
می دونستم اگه بفهمه داشتم با بیلی وقت گذرونی می کردم تنبیه ام می کنه. برای همین گفتم:
- آخه این علفای تو راه بلند شده. پایِ آدم بهش گیر می کنه!!! یکم حرکتم رو کند کردن.
عاشق دلیلم بودم یعنی. وجدانم به احترام این همه هوش سکوت کرده بود.
سالی یه نگاه بهم انداخت که حساب کار دستم اومد.
منم یه لبخنده دندون نما زدم و گفتم:
- باور کن راست می گم.
یعنی گند زدم به هر چی دروغ گفتنه.
باجدیت گفت: دفعه اخرت باشه دروغ می گی.
لبخندم خشک شد. حالا من یه چیزی گفتم. باید اینجوری بزنی تو ذوق بچه مردم؟؟؟
- چشم استاد. فقط شوخی کردم.
چشم غره ای بهم رفت و چیزی نگفت.
جرات نداشتم برای دوشنبه ازش اجازه بگیرم. بعدا بهش می گفتم.
- خب برنامه امروزمون چیه؟؟؟
به سمت کمد چوبی رفت و از توش یه پاکت درآورد و داد دستم. دو طرفِ پاکت رو نگاه کردم اما هیچی نوشته نشده بود.
- خب این چیه؟؟؟ نکنه تصمیم گرفتی بهم حقوق بدی؟
- این رو باید برسونی به ادرسی که بهت می دم.
و بعدهم یک کاغذ چروک گذاشت کف دستم.
می دونستم من از این شانسا ندارم.
- فقط این پاکت رو برسون و برگرد.
ای خدا . پست چی نبودم که شدم..حوصله حرف زدن نداشتم برای همین سریع خداحافظی کردم و راه افتادم سمت آدرس .
رسیدم به محله ای که تو آدرس نوشته شده بود.
- هی آقا پسر!!!!!
- بله؟؟؟
- تو می دونی خونه ی آقای راسین کجاست؟
- آره. تا ته این خیابون برید و بعد بپیچید تو کوچه .خونه ی آقایه راسین سومین دره.
وبعد دویید و رفت.
خب صبر می کردی تشکر کنم پسر جان.چند دقیقه بعد رسیدم به سومین در.یه در ابی با طرح گل.چند بار محکم کوبیدم به در.در باز
شد و یه دختره قد بلند توی چارچوب در ظاهر شد.
- بفرمایید؟؟
- آقای راسین خونه هستن؟؟؟
- نه متاسفانه .می تونم براتون کاری کنم؟؟
گفتم : لطفا این پاکت رو برسونید دستشون.و پاکت رو دادم بهش.
- باشه حتما.خدانگه دار.
وبعد هم در رو بست.راه افتادم سمت میدون.
حالا که تا شهر اومدم برای تشویق، یه نوشیدنی خودمو مهمون می کنم.رفتم تو مغازه و یه لیوان شیر داغ سفارش دادم.مغازه پر بود از دود سیـ ـگار و یه عالمه مشتری که اغلب مردای گنده و هیکلی بودن.
دور میزهای دایره ای شکل نشسته بودن و حرف می زدن. پشت میز کناری دو تا مرد نشسته بودن که شنلای مشکی تنشون بود داشتن باهم پچ پچ می کردن.ناخودآگاه توجهم به حرفاشون جلب شد:

- عالیه . این جوری کارمون خیلی سریع پیش می ره.
- تا دوشنبه شب کارو تموم می کنیم.
گارسون:اقا شیرتون آماده ست!!!
اِاِاِاِاِاِ....مگه نمی بینی دارم استراق سمع می کنم آخه.اَه..
شیرم رو گرفتم و می خواستم دوباره فوضولی کنم که دیدم یکی از مردا بلند شد و رفت به سمت دری که پشت پیشخوان بود.
ولش کن .وقت ندارم بشینم به چرت و پرتایه دو تا آدمه مرموز گوش کنم.ولی شنل هاشون باحال بود..خوشمان آمد.
پوله شیر رو حساب کردم و راه افتادم سمت کلبه.
- پاکت رو رسوندی؟؟
- سلام...بله استاد ..سپردم به خدمتکار تا برسونه به آقایِ راسین.
- خوبه.
- اِاِاِاِاِاِم استاد!!!می شه یه خواهشی ازتون بکنم؟؟؟
نگاهی بهم انداختو باصدایه مقتدرش گفت:بگو.
- برای دوشنبه مرخصی می خواستم!!!
کامل برگشت رو به من و در سکوت نگام کرد.نفسمو حبس کرده بودم.این چرا این جوری نگاه می کنه.ارثه ننه باباتو که نخواستم .یه
مرخصیه دیگه .تازه قابلمو نداره.
- باشه .به شرطی که سه شنبه صبح زود اینجا باشی.
تند تند گفتم :حتما استاد.قول میدم.
- خوبه .حالا برو تمریناتت رو انجام بده.
دوباره شروع شد.تا غروب در حاله تمرینه تیراندازی و پرتاب چاقو بودم.باید به هدف های مشخص شده رویه درختا پرتاب می
کردم .طوری که قشنگ روی هدف فرود بیاد و این واقعا کاره سختی بود.درخت بنده خدا هم تو معذورات بود.نسبت به تازه کار بودنم کارم توی حرفه ی تیراندازی و هدفگیری تقریبا خوب بود.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
به آسمون نگاه کردم. کم کم داشت تاریک می شد. باید زودتر برم دنبال بیلی. رفتم تو کلبه و از سالی خداحافظی کردم.
- من دارم می رم استاد.
برگشت طرفم. درسته که کور بود ولی حس های دیگش خیلی قوی بودن. خودش می گفت از بوی بدنم فهمیده که دخترم. ولی هیچ وقت نفهمیدم از کجا می دونست که شاهزادم.چون وقتی ازم پرسید تا یه ساعت بهت زده نگاش می کردم . ولی اون گفت من استادتم وباید به من اعتماد کنی.من هم واقعا بهش اعتماد داشتم. البته فکر کنم یکم خالی بندی هم کرده بود. واقعا نمی دونم از کجا می دونسته من یه دختر و شاهزاده هستم ولی مطمئنم بدِ من رو نمی خواد.
- فردا نمی یای؟؟؟
- نه استاد. کلاس دارم.
-خیلی خب.... و دیگه چیزی نگفت.
آروم در رو بستم و راه افتادم سمت جنیا. فردا پنجشنبه بود و من باید حتما سره کلاس های درسیم حاضر می شدم. واقعا درسهای سختی بودن. همه ی شاهزاده ها موظف بودن غیر از زبان مادری خودشون و زبان ریبو که یه زبان بین المللی بود یه زبان هم به دلخواه انتخاب کنن تا آموزش ببینن. من هم زبان باستانی کشورم رو انتخاب کردم. خیلی زبان سختی بود و کلی قاعده داشت ولی من دوسش داشتم. چون بیشتر کتاب های کتابخونه قدیمی قصر به این زبان بودن. هیچ کس جز من به اون کتابا اهمیت نمی داد. اون کتابا برام مثله یه آهن ربا بودن. همونایی که گفتم یه عالمه اصطلاحاتِ جالب دارن.
- سلام امی. من آماده م بریم.
- سلام. عجله کن وگرنه به شام نمی رسم.
همیشه مجبور بودم که شام رو با خانواده ی سلطنتی بخورم. خیلی کسل کننده بود ولی مجبور بودم. دوباره از راه مخفی که از کشفیاتِ منو بیلی بود رد شدیم و بعد هم یواشکی از درختِ پایین پنجره اتاقم بالا رفتیم.
- آخیش.... مردم از خستگی .
و خودمو پرت کردم رو تخت و با کله تو بالشتم فرو رفتم. قربون تخت عزیزم برم که اینقدر نرمه. تق تق تق!!!! ای خدا نمی ذارن دو دقیقه استراحت کنم که.
- کیه؟؟؟
- پرنسس شام تو سالن اصلی در حال سرو شدنه.
- خیلی خب. برو. منم الان میام.
- چشم... و دیگه صدایی نیومد.
شام کیلویی چنده؟؟ من می خوام بخوابم. یه دفعه یکی زد تو کلم وگفت:
- پاشو برو دیگه. با این کارهات پادشاه مشکوک می شه.
بیلی ابله. فوضول. ایکبیری.
- تو چی کار داری. برو خونتون دیگه.
- تا برای شام نری منم هیچ جا نمی رم. پاشو، پاشو، پاشو، پاشو...
- درد. تو که از صبح یه جا می شینی و تُف می کنی تو فلوتت نمی فهمی من چقدر خستم.
- امی به خاطر خودت می گم. پاشو دیگه. بعدشم این انتخاب خودت بود.
با حرص از جام بلند شدم و رفتم سمت در. بیلی بازوم رو کشید.
- چیه بذار برم دیگه. می بینی حوصله ندارما.
- اول یه نگاه تو آیینه بنداز. الان بری تو تالار شام به جایِ سوسک می کشنت.
رفتم جلوی اینه. قیافه رو نگاه کن. چشم های قرمز. صورت سیاه. با لباسای خاکی و کثیف.
کلاه مشکیم رو از رو سرم کشیدم و یه دفعه خرمن موهای نازم پریشون شد. واقعا که این موهای ژولیده و بهم ریخته خیلی نازه. رفتم سمت دستشویی و دست و صورتم رو محکم شستم.
بعد هم یه لباس دخترونه آبی رنگ برداشتم و تنم کردم. برس رو برداشتم و با خستگی و حرص رویِ موهام کشیدم. دردش باعث می شد یکم دلم خنک شه. مازوخیسم دارم دیگه.
برس کشیدن موهام باعث می شد حرفام رو تیکه تیکه بزنم.
- از این.... مراسم شام مسخره ...متنفرم.
بیلی دیگه عادت کرده بود. چون هر شب همین بساط به راه بود.
بیلی چشماش رو تو حدقه چرخوند و پوفی کرد.
-نمی گفتی هم معلوم بود. من دیگه رفتم امی. مثله اوندفعه نگییری بخوابی ها.
سرمو تکون دادم و بیلی رفت. نفسمو با اه بیرون دادم و از اتاق زدم بیرون. راه افتادم سمت تالار. هر کسی از کنارم رد می شد به نشونه ی احترام سرش رو خم می کرد. منم باوجود خستگی زیاد متقابلا سرم رو خم می کردم. دلم نمی خواست فکر کنن خیلی افاده ای هستم.
بالاخره رسیدم. تالار مثله همیشه غرق نور بود. حوصله توجه کردن به تشریفات و این مسخره بازی ها رو نداشتم. سریع نشستم پشت میز. جایِ من همیشه نزدیک پدرم بود. خودش می گفت من رو از همه ی دختراش بیش تر دوست داره واین باعث حسادت خواهرام و مادراشون می شد. حالا خالی می بستا ولی بازم حس خوبی بود.
درست نمی دونم پدرم چند همسر داشت. اصلا به من چه ربطی داره. باکسالت به بقیه نگاه کردم. پدرم بالای میز نشسته بود وبه ترتیب برادرای ناتنیم از بزرگ به کوچیک کنارش نشسته بودن بعد هم نامادری هام و بعد هم خواهراهای خشکل و به قول خودشون باکلاسم . نمی دونم آداب خانوم بودن رو به اینا یاد میدن یا ایکبیری بودن رو. البته همشون بد نبودن. انقدر با من خشک رفتار می کردن حرصم گرفته بود. تازه دوتاشون بودن که باز برعکس بقییه خیلی مظلوم بودن.
من همیشه وسط برادرام می نشستم و این به اصرار پدرم بود. این بابایِ ما هم زیادی حوصله داشت ها. اخه بگو تو اصلا منو می بینی که می گی دوسم داری.البته فکر کنم همین ندیدنم بود که دلش می خواست نزدیکش باشم.بالاخره پدر بود دیگه.
از قدیم گفتن دوری و دوستی.
با این حال دردسر واسه ادم درست می کنه دیگه. مثله همیشه نگاه تحقیر آمیز خواهرام روم بود.هنوز هم به این کارشون عادت نکرده بودم. معذب می شدم.
- خیلی خسته به نظر می یای آمیتریس.
به طرف صدا برگشتم. برادر ناتنیم آراش بود. فکر می کرد چون قیافه ی خوبی داره خیلی آدمه باحالیه. با بی تفاوتی بهش نگاه کردم و روم رو برگردوندم.
- من فکر می کردم از صبح تاشب تو اتاقتی. می شه بپرسم چه کاری تو رو انقدر خسته می کنه؟؟
بقیه هم با کنجکاوی نگام می کردن. یکم ترسیدم. نکنه چیزی فهمیده باشه؟ به روی خودم نیاوردم تا سه نشه.
با تمسخر گفتم: یعنی باور کنم تو فکر هم می کنی؟؟
اینو گفتم و با طنز به نگاه کینه توزانه آراش خیره شدم.
بقیه برادرام ریز ریز به حرفم میخندیدن.به جز آراش با بقییه به نسبت بهتر بودم. همیشه سرشون به کارهایِ خودشون بود. ولی آراش همیشه می خواست جلب توجه کنه. پسره ِی شلغم.
آراش می خواست جوابم رو بده که پدرم گفت:
- بچه هالطفا دوباره بحث راه نندازید. می تونید شروع کنید.
و اول از همه خودش شروع به خوردن کرد. بقیه هم کم کم شروع کردن. خوب شد اومدم. تازه فهمیدم که چقدر گرسنمه. آخه سالی جز سیب زمینی آب پزه بدمزه (البته دست پخته خودم بود)چیزی به آدم نمی داد. سریع برای خودم غذا کشیدم و شروع کردم. بعد از تموم شدن غذا پدرم شروع به حرف زدن کرد.
وای نه..الانه که از خستگی با کله برم تو ظرف سوپ.
- بچه ها دوشنبه به افتخار ورود پادشاه کشور سایانا قراره جشن برگزار بشه. همتون می دونید که این جشن، جشن مهمیه. امیدوارم از پس وظایفتون بربیاید. از الان همه ی کاراتون رو بکنید تا دوشنبه همه چیز به نحو احسنت انجام بشه. یه دفعه سالن پر از همهمه شد. برادرام درباره ی نحوه ی برگزاری جشن و خواهرام درباره لباس هایی که باید به خیاط بدن صحبت می کردن و این وسط از مادرانشون هم نظر می خواستن. دلم برای خودم سوخت. چون توی این جمع نه مادر واقعی داشتم نه خواهر و نه برادر.تنها پدرم بود که واقعا پدرم بود.(چی گفتم.خیلی خب زیاد هندیش نکن)
اُه ...لعنت به این دوشنبه .چرا همه ی اتفاقا می خواد تو دوشنبه بیافته؟؟حالا به بیلی چی می گفتم. یه کاریش می کنم دیگه. الان بهتره برم بخوابم وگرنه همین جا بیهوش می شم.
از جام بلند شدم و به سمت پدرم رفتم و گفتم:
- پدر من رفتم. خیلی خسته ام.
- باشه دخترم. برو استراحت کن. دوشنبه یادت نره. می خوام اولین نفری که به پادشاه سایانا خوش آمد می گه تو باشی.
وای.. بدبخت شدم که.
اصلا حال فکر کردن نداشتم برای همین گفتم:
- باشه پدر. شب بخیر.
- شب بخیر دخترم.
سریع از سالن اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم. در رو باز کردم و رفتم تو. سریع لباس های مسخره م رو عوض کردم و دوباره پریدم تو رختخواب و پتوی گرم و نرمم روتا روی سرم بالا کشیدم.
- وای خدا زندگی چقدر خوبه. البته فقط موقعه خواب و غذا خوردن.
و بعد هم از خستگی بیهوش شدم.
-----------------
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
-اَه ....کدوم از خدا بی خبری پرده ها رو کنار زده؟؟
- پرنسس!! نمی خواید بیدار شید؟؟؟ امروز کلاس دارید.
صدای نکره دایه ماریا بود. (بی تربیت آدم با بزرگ ترش اینجوری حرف می زنه؟؟) وجدان جان تو یکی لطفا سه نقطه.
- یه کم دیگه بخوابم بیدار می شم.
اول صدایی نیومد ولی یه دفعه پتو از روم کشیده شد.
خب پتو رو بکش. فکر کردی بدون پتو نمی شه خوابید؟
دایه ماریا: می دونید که چقدر معلمتون روی وقت حساسه. پس لطفا آماده شید. تا 15 دقیقه دیگه برمی گردم. بهتره آماده شده باشید. و از اتاق بیرون رفت.
از حرص چند بار کلم رو محکم کوبیدم تو بالشت و جیغ زدم. خسته شدم دیگه. همش باید اینور اونور بزنم. یکی منو درک کنه آخه .
از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی. سرو صورتم رو شستم وبه اینه نگاه کردم . به به..خدایا دمت گرم با این موجود خوشکلی که آفریدی.
صبح زود آدمو از خواب بیدار می کنن می زنه به سرش دیگه. کجایه این هیولای وحشتناکه تو آیینه خوشکله؟
سریع لباس پوشیدم و وسایلم رو برداشتم. راه افتادم سمت اتاقی که برای درس خوندنم آماده کرده بودن.
- سلام آقای راد.
- سلام. امیدوارم درسهای هفته ی قبل رو خونده باشی.
- خوندم آقا.
- خوبه. لطفا کتابت رو روی میز بذار.
کتاب ریاضیم رو در آوردم و آقای راد شروع به درس دادن کرد.
بعد از 2 ساعت و خورده ای که مخم رو خورد بالاخره گفت:
- برای امروز کافیه. هفته ی دیگه حتما ازت امتحان می گیرم.
واییییییی.. لعنت خدا به هر چی نامرده. از امتحان متنفرم. دلم می خواست یه دونه بزنم تو اون شیکم گنده اش تا دیگه هوس امتحان گرفتن نکنه.
- اما آقایه راد....
می خواستم بهانه بیارم و بگم که امتحان زبان ریبو رو دارم. اما مردک از خدا بی خبر نذاشت حرفم رو ادامه بدم و در حالی که کیفش رو برمی داشت گفت:
- برای امتحان آماده باش.
و از اتاق بیرون رفت.
- به درک.
یه خدمتکار وارد اتاق شد و بعد از ادایِ احترام یه سینی پر از خوراکی رو روی میز گذاشت و بعد هم بدون اینکه حرفی بزنه دوباره رفت.آخ جون. من خوراکی دوست دارم. مطمئن بودم که چشمام داره برق می زنه.
نیم ساعت بعد دوباره دایه ماریا اومد تو اتاق و گفت:
- آقای جوفار تشریف آوردن.
آقای جوفار معلم زبان باستانیم بود. یه مرد پیر و مهربون مثله بابا بزرگا. من که عاشقش بودم.
مودبانه گفتم: سلام آقایه جوفار.
- سلام دخترم.
به چهره ی مهربونش نگاه کردم و گفتم: امروز درس جدیدی داریم؟؟؟
- بله... لطفا کتابت رو در بیار.
به کتابم نگاه کردم. یه کتاب با جلد مشکی و چرم. روش نوشته شده بود: زبان پارسی(پیرایی باستانی).
کلاس زبان پارسیم 3ساعت بود. بعد از مکالمه و تمرین، آقای جوفار هم خداحافظی کرد و رفت. دیگه کاملا به زبان باستانی مسلط بودم. زبان ریبو رو هم به خوبی حرف می زدم.
بعد از 5ساعت، کلاس زبان ریبو و علوم زیستی هم تموم شد. حاضرم کل روز رو با سالی بجنگم ولی 1 ساعت معلم علومم رو تحمل نکنم. برای خودش موجود وحشتناکی بود.
- سلام امی...خوبی؟؟؟
بیلی پنجشنبه ها بعد از کلاسهام میومد دنبالم.
من: می شه پنجشنبه ها این سوال رو از من نپرسی؟؟؟
بیلی خندیدو گفت:آره... لازمم نیست، آخه قیافت خیلی زاره.
- راستی بیلی!!! توخبر داشتی دوشنبه جشنه؟؟؟
باتعجب نگاهم کرد و گفت:نه، الان فهمیدم.
- قراره پادشاهِ سایانا بیاد.
- تو که قرار نیست برای جشن بمونی؟؟؟مگه نه؟
آه کشیدم و گفتم: شماها آخرش من رو دیوونه می کنید. پدرم گفته دوست داره اولین نفری که به مهمون ها خوش آمد می گه من باشم.
بیلی با اعتراض گفت: آمیتریس تو به من قول دادی!!!! این اولین برنامه ی من تو جنیاست.
با اخم گفتم: خودم می دونم. حالا می گی چی کار کنم؟؟؟
بیلی دوباره گفت: آمیتریـسسس.
- خب چی کار کنم؟؟
از قیافش معلوم بود که حسابی ناراحت شده. اما بعد از چند دقیقه با حالتی متفکرانه گفت:
- خوب اول می تونی تو جشن شرکت کنی، بعد هم یواشکی در بری!!! چطوره؟؟
یکم فکر کردم و گفتم:اگه بفهمن چی؟؟ فکر کنم آراش بهم مشکوک شده.
- ولش کن. اخه اون مخ کوچولو از کجا می خواد بفهمه.
- راست می گی. تازه حوصله ندارم تو مهمونی های پر از تشریفات شرکت کنم. فکر کنم بهتره کاری که تو گفتی رو انجام بدم.
بیلی یه لبخند گنده زد و گفت:
- بزن قدش رفیق.
محکم دستامون رو کوبیدیم بهم.
من: خوب شد اومدی. داشتم مراحل اولییه خل شدن رو طی می کردم.
بیلی خندید و گفت: تو که اونا رو خیلی وقته طی کردی!!!
چپ چپ بهش نگاه کردم .
- شانس اوردی حالم خوبه.
- آره وگرنه باشمشیرت نصفم می کردی.
و بعد دوتایی خندیدیم. الکی برای خودمون خوشحال بودیم.
- خوب بیلی من می رم یه کم استراحت کنم. مغزم دیگه یاری نمی ده.
- باشه. فعلا خداحافظ.
دستمو براش تکون دادم و وارد اتاقم شدم.
از صحنه ای که دیدم شکه شدم.
- شما کی هستین؟؟؟؟؟ این بند و بساط چیه دیگه؟؟
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
34 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۰-۰۶-۹۸, ۰۹:۱۹ ق.ظ)، مارکیز (۲۶-۰۹-۹۸, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، nilofar2248 (۰۶-۰۶-۹۹, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، d.ali (۳۰-۰۷-۹۸, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، Titania (۱۹-۱۱-۹۸, ۰۸:۲۵ ب.ظ)، بهار شیراز (۱۴-۰۵-۹۹, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، minaa (۱۰-۰۶-۹۸, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، Aaazam (۰۱-۰۴-۹۹, ۰۱:۲۱ ب.ظ)، پیچک (۰۹-۰۷-۹۸, ۰۶:۲۳ ب.ظ)، frfr (۰۴-۰۷-۹۸, ۰۵:۱۹ ب.ظ)، معصومه حیدری (۰۷-۰۷-۹۸, ۰۶:۱۸ ب.ظ)، Fatemeh.sr (۱۰-۰۸-۹۸, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، azra23 (۱۴-۰۶-۹۸, ۱۰:۵۳ ق.ظ)، Aaaaa (۰۵-۰۹-۹۸, ۰۷:۰۴ ب.ظ)، Roziiiii1 (۱۷-۰۶-۹۸, ۰۲:۲۶ ق.ظ)، Banoo40 (۰۶-۱۰-۹۸, ۰۸:۱۸ ب.ظ)، پریا ۷۳ (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، firooze (۲۳-۰۷-۹۸, ۰۹:۰۷ ب.ظ)، Hannaa (۱۴-۰۷-۹۸, ۰۹:۴۵ ب.ظ)، moein z.n (۲۳-۰۷-۹۸, ۰۹:۲۹ ب.ظ)، Zahra_z30 (۰۴-۰۸-۹۸, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، Melika1379 (۱۷-۰۸-۹۸, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، Fatima68 (۲۳-۰۸-۹۸, ۱۱:۳۳ ق.ظ)، Samet (۰۲-۰۹-۹۸, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، snsara (۰۱-۰۹-۹۸, ۰۹:۰۹ ق.ظ)، ۸۶۵۵ (۳۱-۰۳-۹۹, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، 1122 (۰۱-۱۱-۹۸, ۰۱:۰۶ ب.ظ)، M.moghaddam (۰۹-۱۱-۹۸, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، sarvenazb (۱۳-۱۲-۹۸, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، min-cha (۰۸-۰۲-۹۹, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، ایریک (۲۵-۰۲-۹۹, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، TIAMNASIR (۱۹-۰۳-۹۹, ۱۰:۱۲ ب.ظ)، nicole (۱۱-۰۴-۹۹, ۰۸:۵۸ ق.ظ)، Parisa60 (۲۶-۰۵-۹۹, ۱۱:۵۱ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان