امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[برش] رمان پریزاد | طیبه نوربخش
#1
‌نام کتاب:  پریزاد
نویسنده:  طیبه نوربخش 




 به نام خداوند خالق قلم

سلام






حافظ اوجی ... سی و پنج ساله , رئیس یه شعبه ی کوچیک بانک , یه خواهر بزرگتر از خودش داره و پدری که در نه سالگی از دستش داده . مرگ پدرش نقطه ی سیاه زندگی حافظ محسوب میشه . پدر حافظ اعدام شده ! حافظ سالهاست که با خواهرش شهره که تنها خونوادشه زندگی میکنه . شهره بعد از ازدواج مجدد مادرشون و به محض اینکه تونسته کمی استقلال مالی پیدا کنه به همراه حافظ از مادرشون جدا شده و میشه گفت اونه که برادرشو به سرانجام رسونده .
حالا شهره داره میره ! ازدواج میکنه و همراه همسرش ایران رو ترک میکنه . قصه ی ما از اینجا شروع میشه و ما همراه حافظ میشیم تا ببینیم تنها تر شدن حافظ قراره چه ماجراهایی رو رقم بزنه ...

حافظ رو تو آونگ شناختیم . مردی آروم , منضبط , جدی در کار , منزوی , خوش پوش و مهربان ... حافظ دوستهای زیادی نداره و به شدت مشغول حفظ فاصلش با آدمهای اطرافشه ! با مادرش و خانواده ی جدید اون روابط خوبی نداره و آدمای انگشت شماری توی دایره ی نزدیکانش قرار میگیرند .
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
میخواهم املت بپزم ! امروز قبل از آمدنم به خانه مقداری خرید کرده ام . نمیدانستم دقیقا چه چیزهایی نیاز دارم ! هیچ ذهنیتی از مایحتاج خانه ندارم . همیشه یا به همراه یک لیست بلند بالا خرید کرده ام و یا اینکه تلفنی پرسیده ام .
به کیسه های خرید نگاه میکنم . گوجه , قارچ , هویج , فلفل دلمه , کدو , پیاز . کیسه ی کدو و هویج و پیاز را جدا میکنم و بقیه را داخل سینک میریزم . امشب مصمم هستم تا راه رفتنهایم را و آن یک نخ سیـ ـگار را از برنامه ام حذف کنم . انجامشان هیچ دردی را دوا نمیکند ومن به تنگ آمده ام ازاین همه زندگی نکردن !
تمام چیزهایی را حدس میزنم قبل تر ها در املت دیده ام یک اندازه خورد میکنم و داخل روغن سرازیر میکنم . میشود امتحان کرد . همه بالاخره شروعی داشته اند ! شروعی که خوب یا بد اتفاق افتاده . اتفاق زندگی من هم میتواند رخ بدهد . اتفاقی مثل حضور فرزانه در زندگیم . مثل پختن اولین املت . مثل گشتن میان لباسهایم برای انتخاب لباس فردا .
مواد تفت میخوردند و کف تابه لایه ای نازک از آب و روغن ایستاده . ذهنم میرود پی آن یک نخ سیـ ـگاری که داخل جیب پیراهنم است ! بهتر است کمی دور و اطرافم را مرتب کنم .
هر چه را که شسته ام داخل لگنی بزرگ میریزم و در یخچال میگذارم . کیسه های خالی را جمع میکنم و هویج و کدو را که نمیدانم اصلا قصدم از خریدشان چه بوده بلاتکلیف دستم میگیرم و نمیدانم باید داخل یخچال نگه داری شوند یا نه !
نمیدانم . بهتر است برای محکم کاری بگذارمشان داخل یخچال و هنوز مواد داخل تابه در آب و روغن غوطه میخورند !
شاید باید تخم مرغ ها را اضافه کنم ! به نظر نمیرسد وقتش باشد . تخم مرغ ها را آماده داخل ظرفی کنار دستم میگذارم و همانجا کنار اجاق گاز می ایستم .
امروز باز هم چند دقیقه ای با فرزانه صحبت کرده ام . حس میکنم ترجیح میدهد قبل از رسمی شدن ماجرا بیشتر با هم معاشرت کنیم . نظرم همچنان نسبت به او خنثی ست . اینکه هیچ اشتیاقی برای دیدنش در خودم حس نمیکنم برایم عجیب است . نمیتوان ایرادی از او گرفت . شبنم میگفت پدر و مادرش در جریان معرفی شدنش به من هستند و منتظرند تا رسما پا پیش بگذاریم . نظرش این بود که هر چه زودتر برای آشنایی بیشتر جلسه ای گذاشته شود تا به قول خودش قال قضیه کنده شود .
نمیتوانستم برای نه گفتن بهانه ای پیدا کنم . و نمیخواستم مثل تمام این مدت سردر گم و گیج زندگی کنم . شاید بهترین راه همین بود .
صدای جلز و ولز مخلفات املتم داخل تابه بلند شده بود و من به سرعت تخم مرغ ها را اضافه کردم . آنطوری که باید شبیه املت نشده بود حاصل کار . کمرنگ تر از املتهایی که تا به حال خورده بودم شده بود و بیشتر رنگ سبز فلفل دلمه ای ها بود که جلب توجه میکرد . اما باز هم چیز قابل خوردنی بود که حاصل دسترنج خودم بود .
باید به شبنم میگفتم سری به اینجا بزند و چیزهایی را که برای سیر کردن شکمم نیاز دارم در خانه , برایم لیست کند . شاید هم لازم بود بخواهم تعدادی غذای آسان به همراه دستور پختشان بنویسد و به در یخچال بزند تا گاهی مثل امشب به جای شبگردی برای گذراندن ساعاتم آشپزی کنم .

این دومین تماس از طرف میتراست آن هم فقط ظرف مدت کمتر از یک ساعت ! به شدت سرم شلوغ است و حتی وقت ندارم تا برایش تایپ کنم بعدا خودم تماس میگیرم . امروز از آن روزهایست که تمام مدت مشغول بوده ام و باید تا نیم ساعت دیگر هم خودم را برای شرکت در جلسه ای به ساختمان اداری بانک برسانم .
تلفن را سایلنت میکنم و رو به صفحه روی میز برش میگردانم و همزمان که چشمم به برگه های مقابلم است به صحبت مراجعی که پرونده اش به مشکل خورده گوش میدهم . امروز عصر باید به دعوت فرزانه برای دیدن یک نمایشگاه عکس بروم و چقدر دلم میخواهد به جای آن سام را بردارم و به قولم برای استخر بردنش عمل کنم .
این فکر وسوسه انگیز را به سرعت پس میزنم و تصمیم میگیرم طبق برنامه عمل کنم . شاید نمایشگاه دیدنی وجالبی بود .
مراجعم میرود و پرونده سرو سامان گرفته است . چای خوش رنگی را که آبدارچی برایم روی میز گذاشته مزه میکنم و در سرم باز هم خلاف تصمیمم , به بردن سام به استخر فکر میکنم ! موبایل کنار آرنجم میلرزد و لبخند میزنم . شاید سام است که زنگ زده تا قولم را یادآوری کند . اگر خودش باشد قرار امروزم را با فرزانه کنسل میکنم .
پنجمین تماس از میترا ! چه کار اورژانسی ای میتواند داشته باشد !
ـ سلام ...
ـ چه عجب حافظ خان ... بالاخره جواب دادین شما ! باید شماره ی مستقیمتو تو شعبه بهم بدی .
ـ سرم خیلی شلوغ بود ... عذر میخوام . خوبی ؟
ـ سلام ... الحمدلله , از احوال پرسی های شما !
و من ناخودآگاه فکر میکنم " احوال پرسی نکردنهایمان که چیز تازه ای نیست ! پس چرا باید گلایه کند خواهری که تازه چند ماه است که خواهر شده است ."
ـ خدا رو شکر ... چه خبرا ؟!
ـ سلامتی ... یعنی نیت کرده بودم تا قبل ظهر پیدات کنم ! حتی اگه لازم بشه پاشم بیام بانک ...
لحنش کاملا مصمم است و به خنده می افتم .
ـ حالا چرا انقدر عجله ! چیز اورژانسی ای پیش اومده ؟!
ـ بله ... دارم یه کار هیجان انگیز میکنم داداش ... باورت نمیشه !
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
لحنش هیجان زده و شاد است . کنجکاو میشوم که بدانم کاری که میگوید چیست . صدایش به حد نجوا پایین می آید و پچ پچ میکند : فردا تولد رضاست ... دارم براش تدارک جشن تولد یواشکی میبینم . شما هم دعوتی ... یه زحمتم برات دارم ...
از شنیدن هیچ کدام از چیزهایی که گفته خوشحال نیستم ! دلم نمیخواهد میان جمعی باشم که کسانی از گذشته ام را در خودش دارد .
ـ من احتمالا برای فردا ...
بین جمله ام میپرد و ناگهان صدایش اوج میگیرد .
ـ به قرآن بگی نه دیگه نه من نه تو ... ناراحت میشم ازت حافظ . تا حالا دوبار دعوتت کردم بیای خونمون هر دوبارو بهونه آوردی رد کردی ! این همه سال اصلا انگار نه انگار که من و ماهان خواهر برادرتونیم . همیشه تو شهره یه جوری رفتار میکردین انگاری صد پشت غریبه ایم ... اما حالا که تنهایی دیگه زورم بهت میرسه حافظ خان ! عصر میام دنبالت با هم بریم برا رضا یه چیزی بگیریم . من نمیدونم چی بخرم براش ...اوکی ؟!
ـ امروز عصر برنامم پرِ ...
ـ من نمیدونم ! یه جوری خالیش کن ... به خدا من و این پریزاد بدبخت مردیم انقد این چند روزه دوئیدیم ...
ـ واقعا امروزم پرِ ... چرا با خود رضا نمیری ؟
ـ حافظ ... حافظ ! سورپرایزه ها ... به اون قسمت پرِ برنامتون اطلاع بدید امروز رو معافتون کنن . در عوضش فردا همراه شما تشریف بیارن مهمونی ... جشنمون خودمونیه . همه جوونیم ... ماهان هم قراره آویزون جانشو بیاره رونمایی کنه ازش !
آخر جمله اش را طوری عنوان میکند انگاردارد در مورد میکروبی خطرناک حرف میزند . نمیتوانم نخندم . شاید رفتن به جشنش را قبول کردم . اما درخواست امروزش را برای خرید قطعا نه .
ـ عذر میخوام میترا جان .. اما امروز واقعا نمیتونم بیام . گفتم که ... جای دیگه ای قول دادم .
ـ اصلا راه نداره یه تغییری تو برنامت بدی ؟! روی کمکت حساب کرده بودم آخه ...
چایم را نوشیده ام و وقت رفتن است . باید به جلسه ام برسم .
ـ نه ... نمیتونم . در واقع الان هم باید برم . یه جلسه ی کاری مهمی دارم ...
ـ فردا میای ؟ منتظرم ... حتما باید بیای . اگه دلت خواست میتونی همراه هم داشته باشی . خوشحال میشیم ... هممون
آنقدر واقعی از خوشحال شدنش میگوید که باور میکنم . و من تا به حال دوبار دعوتهایش را رد کرده ام . انگار چاره ی دیگری نیست .
ـ ممنونم از دعوتت ... سعی میکنم بیام .
ـ میدونستم نه نمیگی ... هفت اینطورا شروع میشه . هماهنگ کردم رضا هم همون حدود برسه خونه ... مرسی حافظ جان . خوب ناچارم بازم برم التماس پریزاد رو بکنم ! احتمالا بشنوه بازم باید بیاد خرید از ایران متواری بشه ...
ـ من باید برم ... خدانگهدار
متعجب میشوم از نقش آن لباسهای رنگارنگ و چشمهایی که وقت تعجب آنطور عجیب گرد میشوند در ذهنم . آن دخترک عجیب و غریب ! کسی که اسم زیبایی دارد . پریزاد ...
نمایشگاه عکس جاییست دیدنی با عکسهایی نفس گیر از طبیعت بکر روستایی .
زاویه ی دوربین متفاوت و غافل گیر کننده است . تو مناظری را میبینی که در حالت عادی آنطور نمیبینیشان .
ـ متفاوته ... درسته ؟
چشم از جاده ای که انگار انتهایش به کوه میخورد برمیدارم و نگاهش میکنم .
امروز باز هم جور دیگریست ! مانتویی از جنسی لطیف که آرام روی تنش نشسته و کفشهایی تخت که باز هم قد بلندش را به رخ میکشد .
ـ بله ... متفاوته
ـ شما اهل عکس انداختن نیستین ؟!
ـ عکس ؟ گاهی با موبایل ... فقط همین
به خنده می افتد و به عکس روی دیوار نگاه میکند . سعی میکند که خنده هایش را کنترل کند اما نمیتواند . دستش را مقابل دهانش میگیرد و با دست عذر خواهی میکند و میان خنده هایش میگوید : خیلی میبخشید ...آخه موبایل !
ـ استعداد پیدا کردن منظره و شکار لحظات رو ندارم ...
ـ تلاش نکردین ...
ـ شما هم عکاسی میکنید ؟
ـ گه گاه ... نپرسیدید چی خوندم ؟
ـ هنر ...
ـ حقوق
ـ واقعا ؟
ـ همه گفتن هنر آینده نداره ! برای من حقوق هم آینده نداشت ...
انگار قصد درددل کردن دارد و من واقعا نمیخواهم چیزی از درونیاتش بدانم وبشنوم . بی ربط میپرسم : شما میدونید چطور ماکارونی میپزن ؟
میچرخد به سمتم و متعجب نگاهم میکند .
ـ ماکارونی ؟!
ـ میدونید که تنها زندگی میکنم ... دارم غذا پختن یاد میگیرم .
ـ خوب بخرید از بیرون ...
ـ آخه اینطوری یه کاری هم برای انجام پیدا میکنم .
ـ من خیلی آشپزیم خوب نیست . اما به نظرم یه سس آماده میکنید و ماکارونی رو میپزید ... دیدم چطوری پخته میشه
ـ کشف کردم که پخت و پز سرگرمی لذت بخشیه ...
ـ تا حالا چیا پختید ؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
ـ املت ... و ... یه بار هم سعی کردم با کدو یه کارایی بکنم ! چیز قابل خوردنی شد در واقع ...
ـ چه جالب ... بقییه عکسا رو ببینیم ؟
قدم میزنیم و باقی عکسها را میبینیم . نمیخواهم به درونیات فرزانه نزدیک شوم و نمیخواهم کسی به درونیاتم نزدیک شود .
بعد از ظهر خوبی بود . نمایشگاه عکس جالب و دیدنی ای بود و فرزانه هم کاملا انسان متوجه و نکته سنجی مینمود .در مورد عکسها حرف زدیم و از کارم پرسید و من تا آنجایی که کسالت بار نباشد برایش از کارم گفتم . تا مقابل خانه رساندمش و بابت دعوتش تشکر کردم .
به سرم زده بود برای شام امشبم ماکارونی بپزم و حس میکردم پخت و پز هیجان انگیزی بشود .
سام عاشق ماکارونی بود . چرا شام امشب مهمانم نشود . کمی پایین تر از خانه ی فرزانه کنار خیابان می ایستم و به شبنم زنگ میزنم . زمان میگذرد تا تلفن را جواب بدهد . تلفن خانه شان یا در آخرین دقایق جواب داده میشود یا با اولین بوق !
ـ الو ... سلام ... به به آقا حافظ ... از این ورا !
ـ سلام ... کجایی پس ؟ اون دو تا منشی تلفنیت نبودن بپرن رو گوشی ؟!
ـ پای تلویزیونن ... گوشی بی سیم پیدا نمیشد . خوبی ؟ شام میای پیشمون ؟
ـ میام دنبال سام ... جایی نمیخواین برین ؟ میخوایم با هم ماکارونی بپزیم ...
ـ چیکار کنیین ؟ مگه بلدی ؟!
ـ تو میگی باید چیکار کنم ... شب برش میگردونم
ـ نمیخواد ... بیا اینجا خودم براتون ماکارونی میپزم .
ـ نه ... شما برا همسرتون پخت و پز کنید . دارم میام ... تا نیم ساعت دیگه رسیدم
ـ با فرزانه بیرون بودی ؟
ـ نمایشگاه عکس ...
ـ واقعا ! بهش گفتی ازش خوشت اومده ؟
ـ دارم میام ... برام بنویس چطور ماکارونی درست کنم .
ـ من بگم بهش ؟
ـ موادی رو هم که لازم داریم بنویس ...
ـ نزدیکی به گفتنش ؟
ـ نخیر ... داری هر روز میپرسی ! عجب بابا ...
ـ باشه باشه ... پس منتظرم ها , دیگه خودت بگو ... ببین بیا اینجا خودم واستون ...
ـ زنگ زدم سام رو با دستور غذا بفرست پایین
ـ میگم شب سهراب بیاد دنبالش ... تو دیگه نمیخواد راه بیوفتی بیای تا اینجا ...
ـ باشه ... مرسی
ـ میگم که ... حافظ کلا از این دختره خوشت ...
ـ ول کن نیستی تو !
ـ آخه هیچی بروز نمیدی ...
ـ بیچاره سهراب ... دلم واسش میسوزه ! خداحافظ   تصمیمم برای پوشیدن کت و شلوار عوض شده و میگردم برای پیدا کردن لباسی متناسب تر با جمع امروز خانه ی میترا .
سرگرمی خوبی است . انتخاب و هماهنگ کردن لباسها برایم همیشه سرگرمی جذابی بوده است . البته به جز تمام این چند ماهی که گذشت ! در این چند ماه حتی زندگی کردن هم آنچنان جذاب نمی آمد برایم !
برخلاف دیروز که آنقدر در قبول کردن میهمانی امروز بی میل بودم و حتی دنبال بهانه ای برای نرفتن , امروز با وجود این حجم از ریخت و پاش و شلوغی حاصل از میهمانی دیشبم رفتن برایم آنچنان سخت نیست و حتی میشود گفت کنجکاوی برانگیز و سرگرم کننده نیز هست .
شاید مهمان کوچولوی دیشبم و آنطور با اشتها ماکارونی خوردنش دلیل این تغییر روحیه است . شاید هم روح فرسوده ام تنفس کمی هوا را طلب میکند که روزها و روزهاست که دریغش کرده ام .
اطرافم طوری شلوغ است که نمیدانم پایم را که بلند کردم قدم بعدیم را کجا بگذارم ! باید از شهره بپرسم آن خانمی که گاهی برای تمیزکاری به کمکش می آمده کیست و چطور میشود خبرش کرد . این اندازه نظافت و مرتب کردن در توانایی من نیست .
تیشرتها را عقب و جلو میکنم و نمیدانم چرا چشم میچرخانم به دنبال رنگی تند !
رنگ بنفش توجهم را جلب میکند . یادم نمی آید از این تیشرت تابه حال استفاده کرده باشم . و یادم نمی آید چرا و کی خریده امش !
انتخاب بدی نیست . اتیکتش را نگاه میکنم و برند گرانیست . به هر حال روزی مبلغ زیادی بابت خریدش داده ام و باید جایی استفاده شود .
مقابل آینه قدی روی در کمد ایستاده ام و دودل به سرتاپایم نگاه میکنم . جین آبی روشن و تیشرت بنفش ! لباسهایی که من مگر در پیک نیک ها یا مسافرتها جای دیگری نمیپوشیدمشان .
برای خودم در آینه شانه بالا می اندازم و زمزمه میکنم " مگه کی اونجا منو میشناسه ! همینایی که پوشیدم خوبه " .
ناخودآگاه لبخند میزنم . و طرح لبخندم در آینه غافل گیرم میکند . مدتهاست که آنطور با دقت و توجه دنبال انتخاب لباس نبوده ام ! سرگرمی و وسواس دوست داشتنی و محبوبم را به دست فراموشی سپرده بودم و باید دوباره از سربگیرمش .
مثلا این کت و شلوار طوسی و پیراهن آبی آسمانی برای فردا میتواند مناسب باشد . بیرون می آورمشان و به دستگیره ی در بندشان میکنم .
فرصت خریدن هدیه پیدا نکرده ام . و البته رضا شوهرمیترا را هم به خوبی نمیشناسم و نمیدانم چه چیزی مناسبش است . و دم دست ترین و آسان ترین هدیه ای که میتوانتم برایش ببرم کارت هدیه است !
وسائلم را چک میکنم و از بودن کارت مطمئن میشوم . وقت رفتن است .
میترا برایم آدرسش را فرستاده به همراه چندین ایموجی اخم و خنده . نمیدانم حالا که بعد از مدتها به خانه اش میروم باید گل هم بخرم یا نه ! نمیتوانم دست خالی بروم آن هم بعد از تمام این مدت و حضور پررنگ میترا در روزهایم .
در ورودی آپارتمان بدون سوال و جواب باز میشود و باید به طبقه ی پنجم بروم . ساختمانی پنج طبقه که هر طبقه اش دو واحد دارد در یکی از مناطق گران و اعیانی شهر .
لای در ورودی باز است . بوهایی مطبوع از عطرهای زنانه و مردانه و صدای خنده و همهمه ای محو . کوبه ی در را دو بار میزنم و منتظر میمانم . گلهای آفتابگردان پیچیده در تور زرد را رو به در میچرخانم .
در باز میشود و میترا آراسته و زیبا مقابل در ظاهر میشود . لبخندش مثل همیشه بزرگ و شاد است و هیجان زده سلام میدهد .
با دست به داخل اشاره میکند و راه را برای ورودم باز میکند . گل را به سمتش میگیرم و او از آرنجم میگیرد و دستش را روی شانه هایم می اندازد و کوتاه در آغوش میگیردم .
کنار گوشم آرام زمزمه میکند : خیلی خوش اومدی حافظ جان ... خوشحالم که اینجایی .
دارد راستش را میگوید . و من خوشحالم از اینکه دعوتش را پذیرفته ام . انگار قرار است ساعات خوبی را تجربه کنم .
مشخص است که وسائل خانه جابجا شده و به جز یک کاناپه ی سه نفره بالای هال دور و اطراف سالن خانه را صندلی ها و مبلهای یک نفره گرفته . هفت
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
هفت هشت نفری پراکنده ایستاده و نشسته اند و زنی جوان با کت و شلواری مشکی و پیراهنی قرمز سینی به دست میان جمعیت میچرخد .
صدای موزیک وارد هال که میشویم بلند تر و پرطنین تر میشود . چند تایی بادکنک و ریسه ی رنگی از دیوارها آویزان است و میزی که نزدیک آشپزخانه چیده شده با انواع خوراکی ها و ساندویچ و اردوهایی اشتها برانگیز .
ـ بفرمایید ... بشین تا بگم بیان ازت پذیرایی کنن ... چه گلای قشنگی ... تم رنگشم که با لباس من و رضا یکیه ... به به
بلوز زرد و دامن مشکی به تن دارد و لابلای موهایش هم چیزهایی شبیه به شکوفه های زرد رنگ کارگذاشته است .
ـ نه نه ... بیا عزیزم ... بیا تا اول به بچه ها معرفیت کنم
تقریبا همه متوجه ورودم شده اند و یکی دو نفری هم سری به نشانه ی سلام تکان داده اند . کنار میز می ایستیم و میترا لیوانی برمیدارد و آرام با تهش به جداره ی تنگ بلور پر از گل میان میز ضربه میزند .
ـ بچه ها ... توجه توجه ... ایشون مهمون ویژه ی من , برادر عزیزم ... آقا حافظ هستن ...
جمعیت پراکنده نزدیک تر میشود و کنجکاوانه نگاهم میکنند . اغلب از من جوان ترند و هم سن و سال خود میترا . پریزاد دوست میترا از جمع جدا میشود و نزدیک تر می آید .پیراهنی بلند و زرشکی رنگ و این بار کاملا ساده و بدون هیچ طرح به تن دارد و شالی مشکی با اشکالی صورتی و زرشکی . و تنها کسیست میان خانمها که موهایش را پوشانده است !
ـ سلام آقای اوجی ... خوب هستید ؟
به " اوجی " اش که میرسد لبخندش بزرگ تر میشود و چشمانش با شیطنت میدرخشند .
ـ به لطف شما , سرکار خانم پریزاد ... سلام
ـ خواهرتون از دو ساعت پیش تا به حال هر ده دقیقه یه بار از من ساعت پرسید و پشت بندشم می پرسید صدای زنگ نیومد !
میترا برایش چشم درشت میکند و آرام بازویم را رها میکند و کنار پریزاد می ایستد .
ـ الان میگم برات شربت بیارن داداش ... بشین ... بشین راحت باش . الاناس که رضا هم برسه
و رو به دوستش دستور میدهد : بگو بیان از مهمونم پذیرایی کنن ... کیکو گذاشتن تو یخچال ؟
ـ برو از خودشون بپرس ... من دیگه میخوام برم بشینم .
ـ وا ! بری بشینی ؟
ـ میترا ؟!
ـ پریزاد ... دست تنهام ها ! به همین راحتی ! بری بشینی ؟!
ـ الان ماهان اینا میرسن ...
ـ میخوام هرگز نرسن ... برو بگو مراقب باشن کیک زخمی نشه . بدو ...
دخترک مشخص است که دارد مقابل من آبرو داری میکند تا چیزی به میترا نگوید و من مانده ام این دو چطور دوستانی هستند که تمام مدت انگار در حال یکه به دوئن !
زیر پنجره ای که پرده اش کاملا کنار زده شده است روی مبل مینشینم و به اطرافم چشم میگردانم . هیچ ذهنیتی از آنچه قبلا به عنوان دکور در خانه ی میترا دیده ام ندارم . اما پرده های ساده و مبلهای کرم و سبز و قالیچه های کوچک پرنقش و نگار و نوری که به داخل دست و دلبازانه میتابد حس خوبی میدهد از خانه ای دلباز و گرم .
ـ بفرمایید ... نمیدونستم چی میل دارید از هر سه طعمش آوردم
پریزاد سینی به دست مقابلم خم شده و لبخند میزند . نزدیک ترین لیوان را برمیدارم و او همان طور خم رو به من ایستاده .
ـ ممنونم ... شما چرا زحمت کشیدید ...
ـ توصیه میکنم این یکیو بردارین بهار نارنجه ... خیلی خوش مزس
و با ابرو به لیوان سمت چپ سینی اشاره میکند . به توصیه اش عمل میکنم و شربت آلبالو را به سینی برمیگردانم و آن یکی لیوان را به جایش برمیدارم .
ـ مرسی ...
و او صاف می ایستد اما همچنان تکان نمیخورد .
ـ بچشید ... اگه خوشتون نیومد انتخاب خودتون رو دوباره بردارید .
ـ خوبه همین ... متشکرم
ـ میترا گفته خیلی خیلی خوب ازتون پذیرایی بشه ... خودش تو آشپزخونه مشغوله ...
ـ وادارش کردید که بره برا سرکشی !
ـ دقیقا ...
چشمک خنده داری میزند و میرود . آسمان تا زمین با آن دخترک معذب و کلافه ی دیدارهایمان در شعبه تفاوت دارد پریزاد شاد و خندان امروز .
رضا میرسد و میترا با هیاهو تولدش را تبریک میگوید و میفرستدش برای تعویض لباس . موزیک شادی پخش میشود و دارند میز را برای آوردن کیک آماده میکنند .
ـ خیلی خوش اومدی آقا حافظ ... نمیومدی میترا دمغ میشد .
پیراهن زرد و شلوار و پاپیون و بندینک مشکی . مرد بیچاره وادار شده برای ست شدن تم تولد , لباسهایی را بپوشد که بیشتر برای پسر بچه ها مناسب است تا او .
ـ مرسی ... تولدتون مبارک
شانه ام را دوستانه لمس میکند وخندان به سرتاپایش اشاره میکند : بساطی داریم ها ... این رقمیشو ندیده بودیم ! بشین ... بشین راحت باش حافظ جان
ماهان و دوستش سرمیرسند و میترا رسما کم محلیشان میکند . دوستش دختریست هم قد و قواره ی خودش و با ظاهری به همان عجیب و غریبیه هم سن و سالهایش در کوچه و خیابانها . دختری پیش پا افتاده به نظر میرسد که مثل سایه در تعقیب ماهان است .
و ماهان همانی که بود . پرسرو صدا و پرجنب و جوش .
به سمتم می آید و من می ایستم .
ـ نه بابا ... جدی جدی خودتی ؟! مرگ من دارم درست میبینم ! بگو که دارم درست میبینم ... حافظ خان خودمونی دیگه ؟!
دست جلو آمده اش را میفشار م و سلام میکنم .
ـ خیلی خوش اومدی ... من که هنوز باورم نمیشه خودتی ! بیا آنیتا ... بیا باید یه شخصیت مهم رو بهت معرفی کنم .
دخترک کنجکاو اما با حداکثر تلاشش برای مخفی کردن کنجکاویش کنارمان می ایستد .
ماهان اغراق آمیز کمر خم میکند و با دست به من اشاره میکند در حالی که یک زانویش را کمی خم کرده .
ـ ایشون برادر بزرگتر و همیشه غایب و مرموز ما جناب حافظ عزیز ... ایشون هم دوست عزیز بنده آنیتا خانوم گل گلاب ...
ـ خوشبختم آقای حافظ ...
و من تمام تلاشم را میکنم تا بی علاقگیم را به همصحبتی با دخترک مخفی کنم و لبخند بزنم .
میروند و میترا بلافاصله بعد از رد شدنشان سر میرسد و تا نفس دارد به ماهان به قول خودش " احمق " و آن دخترک " شبیه میمون " بدو بیراه میگوید و وقتی که نفسش بند آمد سری تکان میدهد و میرود به سمتی که صدایش میزنند .
مهمانی خوبیست . برادر رضا هم رشته و تصادفا هم دوره ی من در همان دانشکده ای که لیسانسم را در آن گرفته ام از آب در می آید و مشغول صحبت میشوم . ازدواج کرده و به همراه همسرش آنجاست . در شرکتی خصوصی مسئول قسمت بازرگانیست و از کسادی بازار مینالد . برای عکس گرفتن صدایش میزنند و عذر خواهی میکند و از کنارم برمیخیزد .
کیک بریده شده و میترا بیخ گوش یکی از مستخدمین دستوراتی را با جدیت صادر میکند و در قالب میزبانی تمام عیار فرو رفته .
ـ اومدم تا تنها نباشید .
ـ به توصیه ی میترا ؟!
ـ نخیر ... به خاطر اینکه کارم پیشتون گیره ... واینکه ... فقط من و شما ایم که تو جمعشون غریبه ایم .
ـ و اون خانوم ...
ـ همراه ماهان ؟!
ـ آره ...
ـ میترا خونشو بخوره بازم سیر نمیشه ...
ـ نمیشنید ؟
ـ جای اون آقاست ...
ـ بشین ... فعلا سرگرمه عکس یادگاریه ...
ـ بازم کیک میل دارین ؟
سرم را به چپ و راست تکان میدهم و او با ابرو به میترا اشاره میکند و میگوید : این یکی دیگه توصیه ی خواهرتون بود ! ده بار بهم گفت بیام بپرسم بازم کیک یا چای میخورید یا نه ...
ـ ممنونم ... اگه چیزی بخوام به اون خانوم میگم ... بشینید
اشاره ام را به زن پیشخدمت پیراهن قرمز که میان جمعیت خرامان میچرخد و نگاهها را جلب میکند میگیرد و چشمهایش گرد میشود و به خنده می افتد : آها ... اون ... بله البته ... وظیفه ایشونه
مینشیند و پیراهنش را روی پاها یش مرتب میکند و سر به سمتم میچرخاند : یکی از ضانام آمادس ...
ـ خوبه ...
ـ مطمئنید که قول شرف پذیرفته نیست !
ـ متاسفانه ...
لپهایش را باد میکند و شانه بالا می اندازد .
ـ پس ... تلاش همچنان ادامه دارد ...
ـ چقدر مصمم ...
ـ ناچاریه و هزار دردسر ...
ـ ناچاری !
به سمتم میچرخد و سر به تایید تکان میدهد .چشمانش جدی است . میگوید : آدما واسه زندگی کردن به خونه نیاز دارن ...
ـ شما خونه نداری ؟
ـ خونه ... نه ... من خونه ای ندارم .
"چرا " تا پشت لبهایم می آید و دهانم را بسته نگاه میدارم . چشمهایش جدی ترین چشمهایی هستند که تا به حال دیده ام .
و من چرا آنقدر مشتاقم به حرف زدن با او و شنیدن حرفهایش .
تشکر
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
آن شب همراه یک ساک دستی پر از انواع خوراکی های روی میز و یک تکه ی بزرگ از کیک به خانه برگشتم و البته دعوت میترا از خودشان و ماهان در اولین فرصت به خانه ام !
پریزاد تا وقت برگشتن برادر رضا سر جایش کنارم ماند و توجهم را به حرکات آنیتا دوست ماهان جلب کرد و واکنش های میترا به رفتارهایش . نمیشد نخندید وقتی آنطور شیطنت آمیز داشت حالاتشان را توصیف میکرد . متوجه لوندی های دخترک بودم و گشتن چشمان ماهان دور و اطراف مجلس !
دخترک برای هر جنبنده ای لبخند هایی دست و دلبازانه در انبان داشت و ماهان هم حواسش به همه سو بود غیر از همراهش که دیگر بعد از مدتی تعقیب سایه وارش را تمام کرده بود و با میهمانها آشنا شده بود .
پریزاد خواهر و برادرم را خیلی خیلی بهتر از من میشناخت .
ماهان پسری پر شرو شور و برون گرا و یاغی بود بنا بر وصف پریزاد که همیشه مشغول خلق دردسری تازه برای خانواده بود و تازه ترین شیطنتش نیز دوستی با آن دخترک بود انگار ! و میترا هم همیشه به نوعی مشغول حرص خوردن از کارهای برادر کوچکترش و رفع و رجوعشان در برادر پدر سخت گیرشان .
محسن خان را به خاطر داشتم . همان وقتی که نمیتوانست به نمراتم ایرادی بگیرد و سکوتهایم را به موذی گری تفسیر میکرد و همیشه با چشمانی تنگ شده میپاییدم . پس او به هم خونش هم ترحمی نکرده بود . دلم برای ماهان عصیان گر میسوخت !
برادر رضا که برگشت پریزاد هم رفت . دیدم که دخترک وارد یکی از اتاقها شد و چند دقیقه ی بعد آماده برای رفتن بیرون آمد . اولین میهمانی که قصد رفتن داشت !
و ساعت تازه کمی از ده گذشته بود . روی پیراهنش یکی دیگر از همان مانتوهای رنگارنگش را پوشیده بود و شالش را هم با یکی دیگر از همان روسری های بزرگ عوض کرده بود . باید از میترا در موردش میپرسیدم .
گفته بود خانه ای ندارد ! عجیب ترین حرفی که تا به حال شنیده بودم .
چطور دختری به سن و سال و او و از آن رده ی طبقاتی میتوانست خانه ای نداشته باشد !
نمیشد از روی لباسهایش قضاوت خاصی کرد . چیزهایی که میپوشید به جز رنگبندی متفاوتشان هیچ وجه تمایز خاصی و یا آثاری از قیمتی بودن در خودشان نداشتند و من کم کم داشتم به قضاوتم در موردش شک میکردم .
دلم میخواست در موردش بیشتر بدانم . او , " پریزاد " , دختری که در اولین دیدار باید با انبر از دهانش حرف بیرون کشیده میشد و آن طور معضب و خجالت زده ظاهر شده بود اینک انگار خود واقعیش را برایم به نمایش گذاشته بود .
دختری کاردان و مدیر که میترا کاملا روی حضورش درمیهمانی حساب کرده بود و شوخ طبع و نکته سنج آنقدر که کامل و دقیق به اطرافش اشراف داشت .
برخلاف تصورم اصلا کم حرف و خجالتی نبود و راحت ارتباط برقرار میکرد . دوستیش با میترا عمیق به نظر میرسید و کاملا میشد فهمید که میترا چقدر دوستش دارد .
و من باز هم برگشتم به خانه ای که آنقدر درهم ریخته و نامرتب بود که زیاد شبیه جایی برای زندگی یک انسان متمدن به نظر نمیرسید !
شهره گفت خودش با آن خانم نظافت چی هماهنگ میکند و قرار شد کلید در ورودی آپارتمان را پیش سرایدار ساختمان بگذارم و کارهایی را که باید انجام شود بنویسم و به آینه بچسبانم .
و من علاوه بر تمام کارهایی که برای سرو سامان دادن به خانه نیاز بود پختن یک وعده خورش قورمه سبزی را هم در کمال بی رحمی اضافه کرده بودم به آن لیست !
یادم نمی آمد مستخدم تا به حال برایمان آشپزی هم کرده بوده باشد . و امیدوارانه منتظر بودم تا برسم و بوی شامه نواز قرمه سبزی را حس کنم .
آیفون را میزنم و منتظر باز شدن در میمانم . حدسم این است که با آن وضعیت افتضاح خانه کسی که برای تمیز کردن آمده است هنوز هم نرفته باشد .
صدای برداشته شدن آیفون و صدایی بلند شبیه به فریاد که میپرسد : بله , کیه ؟
نمیدانم چطور باید خودم را معرفی کنم ! بعید میدانم زن اصلا تا به حال من را دیده باشد .
ـ سلام ... برادر شهره خانمم
ـ اوا ... سلام آقای اوجی ... بفرما تو ... بفرما
در ورودی باز است و دمپایی جلوی در جفت شده و آماده است . بوی شوینده می آید و صدای دور و محو تلویزیون . به داخل سرک میکشم : سلام ...
پارکتها تمیز و براق هستند و گرد و غبار روی جا کفشی و آینه گرفته شده است .
دوباره صدا میزنم : سلام ...
ـ بیا تو مادر جان ... بفرما تو , خونه ی خودته
زنی چاق ,حدودا پنجاه ساله با پیراهنی سبز رنگ و بلند و روسری ای که دور گردن ش گره زده شده و آستینهایی بالا زده .
ـ سلام ... خسته نباشید .
ـ زنده باشی جان ... بفرما تشریف بیار تو آقا اوجی جان
خانه تمیز و مرتب است و همه چیز سرجای خودش . پنجره ها همه باز هستند و پرده ها کنار زده شده .
ـ حافظ صدام کنید ... شما هم خسته نباشید .
دستش را روی سینه اش میگذارد و سر خم میکند و میگوید : وظیفمو انجام دادم ... اتفاقا بیکار بودم شهره خانوم زنگ زد . اگه من میدونستم شما اینجور گیر و گرفتار خونه ای خدا به سر شاهده زودتر از اینا میومدم ... خدا ته خواخرو ... خدا خواهرتو خوشبخت کنه جان ... رفت تنها شدی ها ... عیب نداره پسر ... ایشالا خودت به زودی زن میبری از تنهایی در میای
زنی خوش رو و پر حرف و مهربان . لهجه ی خاصی دارد انگار شبیه مردم شمال . راه می افتم به سمت اتاق و همراهم میشود .
ـ بیا پسر, ببین من فقد اتاقا رو مرتب کردم جارو زدم , ملافه ها رو برداشتم جاشون ملافه تمیز انداختم ... بیا مادر ... ببین این لاحافو برات اینجا گذاشتم دم صب سرد بود بکش سرت ...
ـ دست شما درد نکنه ... زحمت کشیدید
و منتظر می ایستم تا بیرون برود و اجازه بدهد لباسم را عوض کنم . و او مصمم همانجا میان اتاق ایستاده و ادامه میدهد : من که کاری نکردم ... انجام وظیفه بوده جان ... نوشته بودی واست خورشت باربذارم ... یاد کردی مادر ؟! خورشت خورشت ...
نمیفهمم چه میپرسد و تایید میکنم : بله خورشت ...
ـ آها ... من با اجازت تو فیریزرتو نگاه کردم ... تو یخ گوشت خورشتی نداشتی ... دیگه این بی صاحاب زِنی ام ... ببخشید زانو ام جواب کرده , فلجم نمیتونم راه برم ... اینه که خورشتو شرمندتم , نشد بذارم برات ... به جاش برات دمی گورجه گذاشتم ... ایشالا که میلت بکشه جان ... من برم برات چایی بریزم ... حالا فردا میام اگه بخوای برات خورشت میذارم ... سبزی خورشتی خوب دارم خودم میارم برات ...
ـ دست شما درد نکنه ...
عاقبت بعد از به مسلسل بستن مغزم بیرون میرود و من فرصت میکنم نگاهی به دورو برم بیندازم . از این به بعد باید طوری هماهنگ کنم تا این خانم کاردان و خوش صحبت قبل از آمدنم رفته باشد .
تمام خانه مرتب است و مشخص است او جای درست همه چیز را میدانسته و از قوانین خانه آگاه است .
چای روی میز آماده است و من میتوانم بوی خوش پلوی دمی را استشمام کنم . ظرف و ظروف همه مرتب و شسته شده اند و روی چای دیگر آن لایه نازک چربی نیست .
ـ ته دیگت برشته باشه یا نه مادر ؟
سینی چای را روی کانتر میگذارم و میگویم : فرقی نمیکنه ...
ـ ببین پسر این ماشین هنوز داره میگرده ... من نمیتونم بمونم تا واسته . تا برسم شبه ... راهم دوره جان ... زحمتش با خودت ... یاد نکنی ها ! پلوتم زیرشو خاموش کردم ... فردا بیام برات خورشت بذارم ؟
ـ نه حاج خانوم ... بمونه برا سری بعد که تشریف آوردید واسه نظافت ... گوشت هم میخرم میذارم فریزر ... دستتون درد نکنه ...فقط بفرمایید چقدر باید ...
میان حرفم میپرد و با تن بلند صدایش که وقت تعارف کردن و تشکر کردن بلند ترهم میشود انگار میگوید : بوخودا اگه حرفشو بزنی ناراحت میشم ازدستت ... اِ خدا ! ما نمک پروده ی شهره خانوم جانیم ... نگو این حرفا رو عزیز ...
چنان پر شور نفی میکند که یک آن از گفتن حرفی که زده ام پشیمان و شرمنده میشوم !
ـ به هر حال زحمت کشیدید ... خونه هم خیلی کثیف و نامرتب بود ... دیگه ببخشید ... بفرمایید چقدر باید تقدیم ...
و باز میپرد میان حرفم : نفرما عزیز ... توئم مث مه ریکا ... مث پسر خودم میمونی جان ... پس بریز بی زحمت تو کارتم بی زحمت ...
دارم تمام تلاشم را میکنم که نخندم !
ـ بفرمایید چقدر باید بریزم به کارتتون ... شماره کارت رو هم ...
ـ اِ خدا ... منو روم نمیاد که ! از شه خواخر ... از خواهرت بپرس جان . هم شماره کارتمو بلته هم خودش میدونه چقد میشه ... قابل نداره البته ها ... والا بوخودا ...این دمی گورجه رو هم با سالاد شیرازی بخور جان ... انقد مزه میکنه ...
طلعت خانم میرود و من آن شب دمی گوجه ی خوش مزه ی دستپختش را با سالاد شیرازی میخورم و بوی خوش غذا و تمیزی و آراستگی خانه یاد آن وقتهایی می اندازدم که خواهرم هنوز بود .
باید بخواهم طلعت خانم هفته ای یکی دوبار به آپارتمانم سر بزند . چطور توانسته ام آن همه مدت میان این هرج و مرج سر کنم !
دلم هوس آن یک نخ سیـ ـگار داخل جیب پیراهنم را کرده . نمیدانم دردم چیست !
خانه ای که خانه شده و آشپزخانه ای که روی اجاقش غذایی آماده است .
دلم عجیب میخواهد که آن یک نخ سیـ ـگار را بیاورم و کنار پنجره ای که پرده اش همچنان کنار است بایستم و عمیق و طولانی نفس بکشم و به سیـ ـگارم پک بزنم .
چطور میشود کسی خانه داشته باشد و نداشته باشد ! چطور میشود خانه خانه باشد و نباشد !
میفهمم ... انگارکه میفهمم میشود خانه ای خانه باشد اما نباشد ...
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
ـ خوبی حافظ ؟!
ـ از یه ماه پیش بهترم ...
ـ اما انگار نه خیلی !
ـ نه خیلی ؟! هووم ...!
ـ اوضاعت با فرزانه چطوره ؟
ـ امروز قراره غروب ببینمش ...
ـ به نظر میاد دختر خوبی باشه ...
ـ نظری ندارم ...
ـ نداری !
ـ ...
ـ عصر بیام با هم قدم بزنیم ؟
ـ میتونی بیای ؟
ـ نمیخوای بری فرزانه رو ببینی ؟!
ـ نه فکر نکنم ...میتونی بیای ؟
ـ چرا که نه ... بچه ها رو میبرم میذارم خونه ی عمه سمیه شون ... بشنَوَن کیف میکنن ...
ـ ممنون ...
ـ بی خیال ...
ـ واقعا !
ـ مانا از سهراب یاد گرفته ...
ـ عجب پدرو مادری !
ـ دیگه از این بهتر نمیشه ... میبینمت ...
ـ خداحافظ ...
هنوز میخندد وقتی قطع میکند . بهترین مادریست که تا به حال دیده ام . آنقدر مادر خوبی شده که دیگر مثل آن اوایل که کارش را برای بودن با بچه هایش رها کرد به خاطر تصمیمش عصبانی نیستم .
مدتهاست پیش نیامده قدم بزنیم . به خاطر ندارم آخرین بارش چه زمانی بود . شاید آن وقتهایی که همکار بودیم . آن وقتهایی که فکر میکردم خواهرش بنفشه همان کسیست که میتوانم در کنارش گذشته را رها کنم و با نهایت سرعت ازآن عبور کنم . و نشد !
بنفشه ی پر شرو شور و جسور ایستاد ! ایستاد و به همان سمتی که میخواستم همراهم نیامد . عاشقش نبودم اما به شدت میخواستم که داشته باشمش .
انگار سالیان است که از آن روزها گذشته ! بنفشه ازدواج کرد . با مردی که درست به مانند خودش ساکن بودن را تاب نمی آورد و من دانستم که او بوده که درست فهمیده جواب معادله ی پیچیده ای را که من فکر میکردم که حلش کرده ام اما جوابی که یافته بودم از ریشه اشتباه بوده !
و من و شبنم همچنان با هم دوستیم .
انگشتم اسم فرزانه را در لیست مخاطبینم لمس میکند و چند لحظه ای مردد میمانم . دور از ادب است که بخواهم قرارمان را بهم بزنم اما وقتی برای رفتن انگیزه ای نیست بهتر است که اتفاق نیوفتد .
زیاد طول نمیکشد تا به تماسم جواب دهد . آرام و دوستانه میگوید : سلام ...
ـ سلام ... حالتون چطوره ؟
ـ خوبم , ممنون ... شما خوبید ؟
ـ متشکرم ... خوب ... مزاحمتون شدم که ...
ـ در رابطه با برنامه ی امروزمونه ؟
ـ خواستم بدونم ممکنه زمانش رو تغییر بدیم ؟
ـ اگه یادتون باشه من سری قبل گفتم ... فردا عازم سفرم .
ـ که این طور ... پس بمونه برای وقتی برگشتید . سفر خوبی داشته باشید ...
ـ لطف دارید . خدانگهدار
ـ خداحافظ
و لحن او ظرف کمتر از یک دقیقه از حالت دوستانه بیرون آمده و دلخور به نظر میرسد !
گوشی را داخل کشو می اندازم و در کشو را میبندم . حتی نمیخواهم به این فکر کنم که چقدر این احتمال وجود دارد که فرزانه ناراحت شده باشد !
نگرانی حسیست که آنقدر ناگهانی هجوم می آورد تا برای لحظاتی خیره ام کند !
چرا باید آنطور بی تفاوت نسبت به زنی جوان و جذاب بمانم ! چرا آنطور بی علاقه و بی انگیزه !
فرزانه تمام مدت مودبانه و دوستانه رفتار کرده و خواسته تا ادامه بدهیم و من هر بار خواسته ام که فرار کنم !
نمیتوانم آنجا بنشینم و اجازه بدهم فکرهای بی سرو ته عذابم بدهند . تمام چیزی که اتفاق افتاده این است .
فرزانه نتوانسته نظرم را جلب کند . او آن کسی نیست که میخواهم .
پس آن که من میخواهم کیست و کجاست !
تمام این سالها دو دستی به تنهایی هایم چسبیده ام و فقط شهره بوده که در این تنهایی ها جایی داشته و البته گه گداری هم تنها دوستم , شبنم و پسرک دوست داشتنی اش .
چه تعداد معدودی ! حتی کمتر از انگشتان یک دست .
شبنم که میرسد تقریبا کارهایم را سرو سامان داده ام . هنوز چند دقیقه ای تا پایان ساعت موظفم مانده اما ماندن در آن محیط بسته که نفسم را تنگ میکند را دیگر تاب ندارم .
روی یکی از صندلی های وسط سالن نشسته و سرش در گوشی اش است . مانتو نخی مشکی و جین و کتانی هایش نشان میدهد بناست چند ساعتی راه برویم و این عالیست .
مدتها هر شب , تنها , ساعتها راه رفته ام و نتیجه اش هیچ به هیچ ! شاید بشود قدم زدن کنار یک دوست را به فال نیک گرفت . شاید بشود ته این قدم زدن به نتیجه ای رسید . شاید بشود عاقبت فقط کمی زندگی کردن را تمرین کرد .
ـ بریم کیف و کتمو بذارم تو ماشین ...
غافل گیر سر بلند میکند و لبخند میزند .
ـ از مضایای ریاستت داری سو استفاده میکنی رئیس جان !
و برمیخیزد و گوشی اش را داخل جیب کیفش می اندازد و جلو می افتد . شبنم نزدیک ترین دوستیست که داشته ام .
ـ چقدر هم که هوا گرمه ...
ـ انقدر غر نزن .
ـ این غره؟! واقعا این یعنی غر زدن !
ـ ساعت چهار بعد از ظهر تابستون قاعدتا باید هوا گرم باشه ... و شما در واقع داری بی خود نک و نال میکنی .
سر میچرخاند و چپ چپ نگاهم میکند و میرود به سمت ماشینم و می ایستد تا برسم .
ـ یه ذره قدر شناس باش دوست عزیز ... تو این گرما کلی پول آژانس دادم تا بچه ها رو بذارم خونه ی سمیه . بعدشم تا اینجا بیام ...
در ماشین را باز میکنم و کتم را صاف روی صندلی عقب میگذارم و کیفم را هم هول میدهم زیر صندلی و کمر راست میکنم و میبینم که شبنم باز هم گوشی به دست در چند قدمی ام ایستاده .
ـ سهرابه ؟
بدون اینکه نگاهم کند سربالا می اندازد و در حالی که تند تند چیزی تایپ میکند بریده بریده میگوید : نه ... چیزه ... یه دیقه واستا ...
و او خوشحال از اینکه آن شب شام را خانه ی عمه سمیه هستند اعلام میکند که آماده است تا ببیند " دردم " چیست !
میرویم آن دست خیابان تا در سمت سایه ی پیاده رو قدم بزنیم . خیابانهای دور و اطراف شعبه ام بیشتر کاربری صنعتی و تجاری دارند . شبنم نزدیک ایستگاه اتوبوس پا کند میکند و می ایستد .
ـ اتوبوس سوار بشیم بریم یه جای آباد تر قدم بزنیم ؟
متعجب میپرسم : اتوبوس !
ـ آره ... سوار بشیم ؟
ـ بیا ... با تاکسی میریم .
مصمم به سمت نیمکت میرود و انتهای سایه اش مینشید و من ناچارم همان کاری را انجام دهم که میخواهد .
ـ میشد مترو هم سوار بشیم ها ... اما این خط اتوبوس مسیرش خوبه
این همان ایستگاه اتوبوسی است که پریزاد آن روز آنطور با عجله سوار خط اتوبوسش شد . کنجکاوم تا بدانم چه مسیری را میرفته آن هم با آن عجله .
ـ خوب ماشینو برمیداشتم ... هر جا میخواستی میرفتیم .
ـ قراره قدم بزنیم ...
ـ با اتوبوس !
ـ انقد غر نزن حافظ خان ... کلاست میاد پایین اتوبوس سوار بشی !
ـ هاه ...
ـ اوضاعت با فرزانه چطوره ؟
ـ نمیدونم ...
ـ چیو نمیدونی ؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
ـ اینکه قراره به کجا برسیم ...
ـ دختر خوبیه ... از یه خونواده ی خوب . اینجوری که معلومه از تو هم بدش نیومده
ـ میدونم ...
ـ حافظ !
ـ فقط اعلام کردم که از این موضوع بخصوص خبر دارم !
ـ مظهر خود بزرگ بینی
ـ منطقی باش
ـ جمع کن خودتو ... رک و راست ... از دختره خوشت نیومده نه !
ـ نظری ندارم کلا ...
متعجب پلک میزند و ابروهایش بالا میپرند : مگه میشه !
اتوبوسی رنگارنگ که مردی با لبخندی بزرگ و مسواکی در دست دارد دندانهای براقش را به رخمان میکشد نزدیک میشود و من از جا برمیخیزم .شبنم هم می ایستد و جلو می افتد برای سوار شدن .
ـ کجا پیاده بشیم ؟
ـ آخر خطش بهارستانه ... بریم ؟
ـ بریم ...
همانجا مقابل در می ایستیم . من یک سمت میله ی جدا کننده ی وسط و شبنم طرف دیگرش . عکسهایی را که از روی عکسهای جدید آتلیه ای گرفته نشانم میدهد و مثل همیشه مانا ژستهایی حرفه ای گرفته و زل زده به دوربین به همراه لبخندی بزرگمنشانه و سام دارد هر جایی را غیر از درون لنز نگاه میکند و با نهایت بی استعدادی هم ژست گرفته ! شبنم قربان صدقه شان میرود و روی هر عکسی تا نفس دارد از حالتها و جذابیتهایشان تعریف و تمجید میکند .
مسیر طولانیست و اتوبوس خلوت . ناخودآگاه باز هم ذهنم میرود به سمت پریزاد . هر دوباری که در شعبه به دیدنم آمده این طور عنوان کرده که آن حوالی کاری داشته . یعنی خواسته تا سرزده آمدنهایش را توجیح کند ! این بار که میترا را دیدم باید در موردش بپرسم .
به میدان بهارستان میرسیم و پیاده میشویم . میدانی که مدتهاست که گذرم به آن نیوفتاده مگر در حال عبور و گذری تصادفی . مردم در هر طرفش مشغول رفت و آمدند و شبنم پیشنهاد میدهد تا به سمت بالا برویم و راه می افتیم .
ـ نمیخوای یه سری بری پیش شهره اینا ؟
شانه بالا می اندازم و دستهایم را در جیبهای شلوارم میچپانم . زیاد میلی به رفتن ندارم و البته موقعیت کاری ام هم اجازه نمیدهد .
ـ نمیشه ... خودت که شرایط کاریمو میدونی
ـ نهایتش یه ماهه ... شعبه رو میسپری به معاونت
ـ نه ... نه به این زودی
ـ فرزانه از نظرت رد شدس نه ؟!
ـ آره ...
ـ چرا ؟
ـ خودمم نمیدونم دقیقا بگم به چه دلیلی ... اما نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم . در واقع اصلا چیزی برای گفتن باهاش پیدا نمیکنم .
ـ شما " در واقع " از همون اول هم تصمیم گرفته بودی بگی نه و منو ضایع کنی !
برخلاف لحن سرزنش آمیزش لبخند دارد . سری به تکذیب تکان میدهم و میگویم : نه باور کن ... قصد داشتم جدی جلو برم . اما ...
ـ چرا حافظ ؟ چرا داری هی به تنهاییات دامن میزنی ! تمام این مدت سعی کردم با آدما آشتیت بدم ... اما تو یه دنده تر از این حرفایی
ـ اینکه پیله کنی هر هفته باهاتون پاشم بیام لواسون یا شمال تمام تلاشت بود !
ـ من همین قدر بلد بودم ... چقدر هم که مییومدی !
ـ تا وقتی شهره بود اوضاع خوب بود ... بودنش خیلی مهم بود . وقتی رفت فهمیدم ...
ـ آره شهره برات بهترین بود . مثل مادرت , خواهرت , پدرت ... اما حافظ دیدی که با تمام چیزایی که بود رفت دنبال سرنوشتش . چند بار اینو گفتم بهت که شما دو تا زیادی دارین دور خودتون پیله میکشین ... اما تو گوشت نرفت .
ـ تو جای مانبودی ... نبودی و نیستی !
ـ معلومه که نبودم ... اما هر کی تو زندگیش یه سری چیزا داره که دوستشون نداره ... منم مامان وسواسیمو داشتم . سهراب تمام اون شکستهای کاری رو داشت ... همین دختره فرزانه مرگ برادراشو داره ...
ـ اما هیچ کدوم اینایی که گفتی خجالت آور نیست .
ـ مرگ پدر توئم خجالت آور نیست . اصلا اینطوری فکر کن ... همینی که هست . هر کی نمیتونه با این قضیه کنار بیاد بره به درک !
ـ نمیشه ... من خواستم ... اما ... من میخوام یه کسی رو پیدا کنم تا باهاش بتونم از گذشتم بگذرم ... فاصله بگیرم ...
ـ این درست نیست ! تو نمیتونی از گذشتت رد بشی ... مگه من تونستم از مامانم عبور کنم ... با وجود تمام دردسراش ... با وجود تمام کارهاش . باهاش کنار اومدم ... جزئی از زندگیمه ...
ـ این فرق داره ...
ـ فرق نداره ... این همه سال یه عایق بین خودتو و مردم کشیدی . نتیجش چی شد ! اینکه وقتی شهره رفت موندی مات و مبهوت ... فکر میکنی من نمیفهمیدم حالت داغونه ... هر کی جای تو بود همین حال رو داشت . اینکه یهو چشم باز کنی و ببینی هیشکی نیس ... هیچی به هیچی !
ـ چی میگی تو ! بنویسم رو پیـ ـشونیم که من بچه ی یه اعدامیم همینی که هست !
ـ نخیر ... کی براش مهمه تو بچه ی کی و چی هستی ! برو قاطی آدما ... بگو پدرم فوت شده . به کسی چه مربوطه که بدونه چرا و چطوری ! همین خواهر و برادرت مثلا ... چند بار تو این سالها مامانت به بهانه های مختلف دعوتتون کرد ! نرفتین ... فقط سالی یه بار اونم چند دقیقه عید دیدنی ... هزار بار گفتم اون خانم مادرته کم کسی نیست , مادرته ...
داریم همان مسیر را به سمت میدان برمیگردیم . دور میدان کنار آبنماها روبروی مجسمه ی برنزی " مدرس " مینشینیم و من خسته از هجوم آن همه حرف به رفت و آمد آدمها زل میزنم .
شبنم مشغول صحبت با بچه هایش است و چند قدم آن طرف تر ایستاده و به شکایتهایشان گوش میدهد و انواع وعده ها را میدهد و در عوض قول میگیرد تا برگشتنش بچه های خوبی باشند . سهراب زنگ زد و خواست تا شبنم به قول خودش با " پس گردن ی " بنشاندم سر سفره عقد و من در تمام این لحظات مشغول این فکر بودم که شبنم دارد درست میگوید .
نمیشود فاصله گرفت از چیزهایی که هستند ! باید کنار آمد و ساخت .
ـ یادم بنداز براشون پاستیل و آدامس بخرم ... بستنی هم خواستن . آخیش ... خنک شد ..
ـ نزدیک آب نشستیم ... نسیم خنک داره ...
ـ اوهوم ... حس میکردم یکی مثل فرزانه مناسبته ... بعید میدونم در مورد گذشتت هم زیاد گارد میگرفتن . مهم خودتی که همه تاییدت میکنن ...
ـ نشد ... شاید هم تو موقعیت روحی خوبی نبودم . نمیدونم ...
ـ نه ... به دلت ننشسته ... میشناسمت دیگه !
قیافه ی حکیمانه ای به خودش گرفته که به خنده می اندازدم .
ـ خانوم آدم شناس , کیس دیگه ای تو دست و بالتون ندارین ؟
ـ مژده خواهر زادشو پیشنهاد داده ... بگم معرفیتون کنه به هم ...
ـ زندییان ! واقعا توقع دارین با اون سابقه ی درخشانتون من برم تو خونواده ی اون زن بگیرم !
ـ دو تا خانوم همکار چهار کلوم پیش هم حرف زدن یکی هم فال گوش واستاد و شنید ! خدا یادش رفته ... تو نمیخواد یادت بره !
میخندم و شبنم هم به خنده می افتد . کاش هنوز من همان معاون شعبه ای بودم که شبنم و مژده داخلش مشغول به کار بودند و در گوشی به من لقب " از دماغ فیل افتاده " میدادند و مثلا برای رد گم کنی خلاصه اش میکردند به " جناب دماغ " !
کاش شهره در همین شهر نفس میکشید و این همه دور نبود . کاش من کسی را میدیدم که دوستش بدارم و تنهایی هایم را با بودنش عوض کنم .
این همه ای کاش " !!
زندگی ای دارم پر از نداشته ها . حسرت ها ... و ای کاش ها !
ـ یه بنده ی خدایی بهم معرفی شده واسه وام ... یکی از ضامناشو جور کرده ... لنگ یه ضامن دیگس ... تو میگی خودم ضمانتشو بکنم یا نه ؟
شبنم سری به تایید تکان میدهد و میگوید : اگه طرفو میشناسی و میدونی به وامش نیاز داره چرا که نه ...
ـ نمیشناسمش خیلی ... میترا معرفیش کرده ...
ـ خوب از میترا بپرس ... اگه تاییدش کرد کمکش کن . مشکلش چیه ؟
ـ میخواد خونه بگیره ... خیلی پیگیره
ـ کیه طرف ؟ وضعش خوبه ؟ مبلغ وامش درشته ؟!
ـ نه ... ده تومن میخواد ... میخوام بهش کمک کنم .
ـ شوهر میترا چرا ضمانتشو نمیکنه ؟
ـ نمیدونم ... باید درموردش پرس و جو کنم . قراره آخر هفته بیان خونم ...
ـ واقعا میگی ! چه عالی ...
ـ نفست از جای گرم در میاد ! چی چیو چه عالی !
ـ کاری نداره که ... بگو همون خانومه که خونه رو تمیز کرد بیا د کمکت ... اگه بخوای , من برات غذا میپزم بیا ببر
ـ شما همون سه تا شکم همیشه گرسنه رو سیر کن , کمک کردن به من پیشکشت ...
ـ "در واقع " اینو دیگه راست گفتی ... بریم کم کم ؟
ـ بریم ... میذارمت خونه ی سمیه و میرم ...
ـ با مترو میریم ... راحت و سریع
ـ الان غلغلس ... بیا تاکسی میگیریم
ـ اونوقت تا ده ام نمیرسم ... بیا بریم ادا اطوار در نیار جناب دماغ !
ـ با مترو !
ـ آره ... با مترو ... تا سر خیابونتون میبردت . چی میخوای بهتر از این ؟!
شبنم درست میگوید . مردم قرار نیست از پیشانیم بخوانند که پدرم کیست . من باید کم کم با تمام ترسهایم روبرو شوم . باید به آدمها نزدیک شوم . باید خواهر و برادرم را بشناسم ... و شاید هم مادرم را .
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
چادرش را دور کمرش پیچیده و دم روسری اش را از پشت گردن ش باز کرده و زیر گلویش گره زده و عجولانه داخل آشپزخانه دور خودش میچرخد .
به محض اینکه زنگ به صدا در آمده طلعت خانم هم دست از حرف زدن و توضیح دادن کشید و چادرش را از روی پشتی صندلی چنگ زد و دور کمرش پیچید .
مانده تا برنج را هم برایم بپزد و برود . ساعت چند دقیقه ای از یک ظهر گذشته و طلعت خانم بیشتر از ده بار غر زده بود که دیگر این چه وقت آمدن است ! مهمانهایم اینجا را با رستوران اشتباه گرفته اند !
منتظر رسیدن آسانسور هستم که جیغ خفه ی طلعت خانوم وادارم میکند چند قدم به طرف آشپزخانه برگردم و او کف دستش را به سمت صورتش گرفته و زیر لب چیزی به زبان محلیش زمزمه میکند " کَوُ لَوِ بَوُشه "
ـ چی شد طلعت خانوم ؟
ـ اووف اووف ... هیچی جان , هیچی ... هول شدم بدون دستگیره دسته ی لَوِ ... چیز ,قابلمه رو گرفتم دستم سوخت ...
ـ دستتونو بگیرید زیر آب سرد ... پماد سوختگی میخواید ؟
ـ نه جان ... برو , برو مهمونات اومدن بالا ...
به بیرون سرک میکشم و در آسانسور باز میشود .
ـ پماد تو در یخچاله ...
پاتند میکنم به طرف در و قبل از هر چیز سبد گل بزرگی را میبینم پروپیمان و بعد میترا را که به سختی سبد را میان بازوهایش گرفته و داخل فضای کم مقابل در میچرخد تا کنج ترین جا را برای ایستادن پیدا کند و به بقییه برای بیرون آمدن فضا بدهد .
ـ سلام ... خوش اومدید .
ـ سلام داداش ... قربونت برم . زحمت افتادی ... وا رضا ! دارین استخاره میکنین !
یک پایم را لبه ی چارچوب در میگذارم و به سمتش خم میشوم تا سبد گل را بگیرم .
ـ بدش به من ... ممنون
ـ قربون دستت ... ناقابله ... آخیش ...
سبد را روی جاکفشی میگذارم و نصفش بیرون میزند ! و ناچار میشوم دوباره بردارمش . سبد به آن بزرگی !
خنده دار است . شبیه آن سبد گلهاییست که میدهند دست داماد وقت خواستگاری که تا آخرین دقایق قبل از ورود داماد نگون بخت از نظرها مخفی باشد .
ـ به به چه گلای قشنگی ... خودتون گل بودید . دست شما درد نکنه ... بفرمایید تو ... بیا کنار واستا آقا حافظ جان ... بیا راهو بند آوردی جان !
غافل گیر از حضور صاحب خانه وار طلعت خانم دور خودم میگردم تا مطابق دستورش عمل کنم و ناچارم عقب بروم و از راهروی باریک مقابل در خارج شوم .
سبد را روی کانتر میگذارم و تازه ماهان و رضا را میبینم که پشت سر میترا ایستاده اند و میترا که سخت مشغول احوال پرسی با طلعت خانم است .
از همان عقب بلند میگویم : بفرمایید داخل ... خوبی آقا رضا ؟ شما خوبید آقا ماهان ... بفرمایید
طلعت خانم به ناچار دست از احوال پرسی میکشد و مهمانهایم وارد میشوند .
میترا روی پنجه هایش بلند میشود و دستش را روی شانه می اندازد و کوتاه در آغوشم میگیرد . ماهان با کفشهایش درگیر است و رضا در دام طلعت خانم افتاده !
ـ طلعت خانم ... میفرمایید کنار ! اجازه بدید ... ببخشید
ـ احوال پرسی میکردم ... بفرما تو ... بیا تو جان
ـ ظرف میوه رو از تو یخچال میاری بیرون لطفا ...
ـ آره جان ... چرا که نه ... بفرما تو پسرم ... خیلی خوش تشریف آوردید .
و عاقبت گره کور مقابل در باز میشود و مهمانها به سالن میرسند و مینشینند . میترا شال و مانتوئش را بیرون آورده و مقابل کولر نشسته و از گرمای بیرون مینالد . طلعت خانم شربت تعارف میکند و دوباره می ایستد بالای سر من و از نو شروع میکند به احوال پرسی کردن !
مدلش این طوریست ! هر دفعه حداقل دوبار احوال پرسی میکند و آن هم به مفصل ترین حالت ممکن !
باید ببینم اگر کار پختن برنج هم تمام شده آژانس بگیرم و بفرستمش به خانه اش .
و او با هزار قسم و آیه که کاری ندارد میتواند تا غروب بماند و به بقییه ی کارها برسد بالاخره با نارضایتی کفش و کلاه میکند و میرود .
ـ یا خدا ... این دیگه کی بود ! یه تیک میرفت ...
ـ یه آن ترس برم داشت ! بالغ بر بیست بار پرسید حالتون خوبه ! دیگه کم کم داشتم به خودم شک میکردم که خوبم یا نه !
به شیطنتهای ماهان و رضا لبخند میزنم و دارم در سرم مرور میکنم که طلعت خانم گفته اول کدام شعله را خاموش کنم و کدام را کم ! پشیمانی می آید تا گریبان گیرم شود .
گفت بمانم ها ! بی خود و بی جهت وادارش کردم تا برود .
این اولین مهمانی رسمی و جدی من است . شبنم و خانواده اش چند باری آمده اند اما آنها را نمیشود خیلی هم مهمان حساب کرد !
ـ من چای بریزم ... میان الان ...
ـ بشین من میرم حافظ جان ...
میترا این را میگوید و نیم خیز میشود و من اشاره میکنم که زود می آیم و نیازی به کمک نیست .
بخار پلو بلند شده و من حدس میزنم وقتی بخار بالا آمد باید خاموش شود ولی به قیافه اش نمی آید آماده ی خوردن باشد !
در دیگ خورش را برمیدارم و بوی مست کننده اش به صورتم میخورد و روغن ایستاده روی سطحش به وجد می آوردم . بدون تردید چیز خوش مزه ای از کار در آمده و لبخند به لبم می آورد .
و آن مرغ درسته ی قهوه ای رنگ وسط آن یکی قابلمه که عطر سبزی های معطرش میان بوی قرمه سبزی شامه نواز است .
بهتر است کاری به کار اندازه ی شعله ی هیچ کدام از ظرفها نداشته باشم ! دارند به حال خودشان میپزند و دخالت من صددرصد جز خرابکاری نتیجه ی دیگری ندارد .
ـ چه میکنی داداش ؟ به به ... عجب بوو برنگی ...
میترا در دو قدمیم ایستاده و از روی شانه ام سرک میکشد . با کمال میل عقب میروم و عرصه را برای اظهار نظرهایش باز میکنم . شاید وقت خاموش کردن زیر قابلمه ی پلو باشد و او زحمتش را بکشد .
ـ کار طلعت خانومه ... دستپختش عالیه ...
ـ آره ... از این بوهای خوب خوب پیداس ...چه خانوم بامزه ای هم بود . ببینم چه کرده ... با اجازه ...
با لبخند میچرخم تا فنجان ها را بردارم و چای بریزم . دیگر میشود بابت غذاهای روی اجاق آسوده خاطر بود .
ـ این خورش جا افتاده ... خاموشش کنم ؟ به به ... اوووم ... چه مرغی . اینم خوب پخته ... من زیر جفتشو خاموش کردم حافظ جان ... تا یه چای بخوریم پلوئم دمه ...
ـ میگم که ... اجازه هست ما این آرشیو کاستا و سی دیای شما رو ببینیم جناب حافظ ...
ـ بله البته ...
ماهان شیطنت آمیز تعظیم میکند و خم میشود و فنجان چایش را برمیدارد و به سمت گوشه ی هال میرود و مقابل قفسه ی فیلمها و آلبوم های موسیقی مینشیند . موهایش کوتاه کوتاه است وفقط کمی بلند قد تر از میتراست و دقیقا مثل خواهرش پوستی سبزه و چشمانی قهوه ای تیره دارد و لبهایی درشت و برجسته . هر دو شبیه پدرشان هستند . شباهتی که باعث میشد نخواهم باور کنم که شاید حتی نصفه و نیمه میتوانند خواهر و برادرم باشند !
ـ رضا پاشو بیا ... بیا ببین چیا که نیافتم ! افتخاری , شجریان , ناظری ... اوووو ... بیا که راست کار خودته ... نه , این قسمت آرشیوت مناسب سن و سال ما نیس ! بریم اون ور بازار ...
و همان طور نشسته میخزد به سمت قفسه های آن طرف تلویزیون و از گوشه ی چشم میبینم که میترا اخم هایش را در هم کشیده و به پس سر برادرش چشم غره میرود .
ـ بیا اینجا پیش ما ماهان جان ... حالا وقت زیاده ...
دو سال بیشتر با هم اختلاف سنی ندارند و میترا بیشتر شبیه مادر ماهان میماند تا خواهری تقریبا هم سن و سال !
و من برای تغییر فضا خطاب به ماهان میگویم : احتمالا اون سمتی که نشستی توجهتو جلب کنه ... اون سمت بیشتر فیلم چیدم .
ماهان بدون آنکه برگردد شستش را بلند میکند و فنجان خالی چایش را با آن یکی دستش بالا می آورد .
چند دقیقه ی بعد میترا دیگر دست از خجالت بابت رفتار برادرش کشیده و داخل آشپزخانه میپلکد و رضا هم رودربایستی را کنار گذاشته و به ماهان پیوسته و من هم میان هال و آشپزخانه در رفت و آمدم تا میز غذا را بچینم .
حال و هوای خانه خوب است .
ماهان برخلاف چیزی که همان اول نشان داده زیاد نچسب نیست و رضا هم دیگر تعارف را کنار گذاشته و از آن حالت شق و رق ابتدای آمدنشان در آمده . میترا داخل کابینتها برای یافتن ظرف و ظروف میچرخد و بلند بلند از همه چیز و همه جا حرف میزند و ... حال من خوب است !
ـ حافظ ... چنگک برای سالاد دارین ؟ اووف ... تزییناتشو ...
طلعت خانم به قول خودش مدل " پیرزنی " سالاد را با هویج و گوجه تزیین کرده و همین هم باعث خنده ی میترا شده .
گوجه ها حلقه حلقه دور ظرف چیده شده و مابقی سطح روی کاهوها را هویج رنده شده گرفته و چند پر خیار کج برش زده .
ـ کار طلعت خانومه ... مدل " پیر زنی " !
ـ خیلی هم عالیه ... دست جفتتونم درد نکنه ... نگفتی , انبر سالاد دارین ؟
به خاطر نمی آورم یک چنین چیزی داشته ایم یا نه و به خنده می افتم .
ـ نمیدونم راستش !
ـ خسته نباشید ... خودم میگردم . این سالادا رو ببر سر میز لطفا ...
ـ اینجا رو ... بتهوون ... باخ ... موتزارت ...چای نمیدونم چیچیوسکی ! اوه اوه ... بقییشونوکه اصن بلد نیستم بخونم اسماشونو ! خداوکیلی این سروصداها رو گوش میدی ! وجدانا ...
ـ هی ... گه گداری سرو صدا گوش دادنم بدک نیس !
ـ ماهان ! تو خوبی پس ... نذار بگم چیا که گوش نمیدی !
ـ نذار بگم هنوز گوگوش و معین گوش میدی میترا خانوم ...
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
ـ از اون اتل متل تتل تو که بهترن هر چی هستن !
گفتگو را پاس کاری میکنند انگار ! جوابها با نهایت سرعت و ضربه از سمتی به سمت دیگر پرتاب میشوند و رضا بی خیال دارد کاستها را وارسی میکند .
ـ نذار بگم شوهرت تو داشبردش سی دی هایده داره !
ـ وا ... خوب داشته باشه . بهتر از اون عربده کشیاییه که تو گوش میدی ! یه مشت مشنگ الکی خوش ...
ـ به زودی کشف میکنم در خفا یساری و شماعی زاده هم گوش میدین ... یه همچین موجوداتی هستین شما زن و شوهر ...
ـ باید میذاشتم با همون آبنبات چوبی بری ول بچرخی جیبات خالی شه ... لیاقت بودن بین آدم حسابیا رو نداری !
ماهان رو به رضا میکند و میپرسد : به آنیتا میگه آبنبات چوبی ؟!
رضا موذیانه لبخند میزند و شانه بالا می اندازد و ماهان به قهقهه می افتد .
ـ آبنبات ! ای ول ... آبنبات ... بذار بهش بگم ...
میترا اخمهایش عمیق و غلیظ در هم رفته و زیر لب چیزی شبیه به " زهر مار " زمزمه میکند و از کانتر فاصله میگیرد و پای گاز می ایستد و ماهان و رضا به قهقهه میخندند .
ـ معلوم نیس اسمش چی چیه ! ... آنینا ... هاه ... آره ارواح عمت ... آنیتا !
دیس را دستش میدهم و آرام زمزمه میکنم : زیادی حساسیت نشون میدی ...
دیس را میگیرد و همان طور آرام میگوید : این پسره برخلاف ظاهرش خیلی خنگ و سادس ... داره تیغش میزنه دختره ی ... هوووف ...
ـ ...
ـ راستی وام پریزاد رو چه کردی ؟! کنسله دیگه !
ـ خیلی برای گرفتنش مصممه ...
ـ بس که احمق و خره ...
ـ چه بی اعصاب !
سربلند میکند و لبخند بی جانی به لبخندم میزند و دیس پر شده را دستم میدهد .
ـ گیر یه مشت زبون نفهم افتادم !
ـ چرا زبون نفهم ؟!
ـ این مرغ رو درسته میذارم تو ظرف ... چه جالب , آبم نداره ! باید ازش بپرسم چطوری پخته ... مفصله جریانش ... میگم برات ...
میز چیده میشود و غذا ها با اشتها خورده میشوند . میترا به همان سرعتی که عصبانی میشود و پرخاش میکند با همان سرعت هم به حالت عادی برمیگردد و انگار نه انگار همان آدمیست که تا چند لحظه ی پیش مشغول غر زدن و ایراد گرفتن بوده است .
مثل یک میزبان حرفه ای به همه مان غذا تعارف میکند و مرغ را عادلانه قسمت میکند و با دیدن مخلفات داخل شکمش تا میتواند به به و چه چه میکند .
لحظات خوبیست . غذا به شدت خوش طعم و لذیذ است و جو صمیمانه ای برقرار است . ماهان آنقدر با اشتها قورمه سبزی میخورد که همه مان به آنطور با ولع خوردنش لبخند میزنیم . میترا میان مخلفات داخل شکم مرغ میگردد و هر بار چیز تازه ای را که کشف میکند شگفت زده نشانمان میدهد .
مدتهاست که آنطور سیر و شاد غذا نخورده ام . و در دم تمام یک ریز صحبت کردنهای مداوم طلعت خانم را میبخشم و حاضرم از این پس با کمال میل گوش کنمشان و در عوض یک چنین سفره ی رنگینی برای مهمانانم پهن شود .
رضا مشغول تماشای تلویزیون است و ماهان داخل بالکن با تلفنش صحبت میکند .
ظرفها را داخل ظرفشویی میچینیم و من نمیدانم قرص شوینده را باید از کجا پیدا کنم !
ـ ولش کن ... میشوریمشون ...چقده مگه !
ـ میدونم که داریم ... اما ... نمیدونم کجا باید باشه ! عجیبه ...
ـ بیا ... برشون گردون تو سینک ... بیا ... بیا برادر جان ...
ـ مهم نیست ... بذار بمونه . بالاخره پیدا میشه ...
میچرخد و به لبه ی سینک تکیه میزند و دست به سینه می ایستد .
ـ مطمئن ؟
ـ مطمئن ...
ـ پس تا شما کتری رو بذاری رو گاز و یه چای دم کنی منم قالمه ها رو میشورم ...
کمی آنطرف تر شبیه به میترا به لبه ی کابینت ها تکیه میزنم و من هم دست به سینه میشوم .
ـ داستان این خانم پریزاد چیه ؟!
ـ داستانش ...
شانه بالا می اندازد و سری از روی تاسف تکان میدهد و ادامه میدهد : ... داستانش اینه که مثل یه کله خر میخواد خونه ی دراندشتشو ول کنه بره تو یه آلونک تنها زندگی کنه ...
ـ چرا ؟
ـ پدرش پارسال فوت شد ... خوب مامانشم سنی نداره ... چهل و خورده ای سالشه ... مامانش ازدواج کرد . با یه آقای خوب و درست حسابی ... طرف وضعش خوبه , مامانه رو هم خیلی دوس داره ... حالا این دیوونه زده به سرش که میخوام مستقل زندگی کنم !
ـ بالاخره یه دلیلی داره برای کارش ... نداره ؟!
ـ هیچ دلیلی ! چه دلیلی داره برادر من ! فکر میکردم یارو هیزه یا بهش نظر داره ... اما طرف آدم حسابیه باور کن ... نمیدونم دردش چیه ! خوشی زده زیر دلش ...
ـ به جز خودش خواهر و برادری نداره ؟
ـ نه ...
ـ پدرش وضع مالیش خوب بود ؟
ـ اوهوم ...
ـ چیزی به ارث نبرده ؟
ـ خونه ی سابقشون دست مستاجره ... حقوق باباهه هم هست دیگه ...
ـ عجیبه ...
ـ میگم دیگه ... واس همین هم گفتم سنگ قلابش کنی ...
ـ اما دنبال ضامنه ...
ـ میدونی اون بار اولی که سرزده اومدیم پیشت کجا بودیم ؟!
ـ ...
واقعا کنجکاو شده ام . تمام دلایل بیهوده بودن کار پریزاد از نظر میترا درست به نظر میرسد .
ـ داشتیم اون حوالی دنبال خونه میگشتیم ...
ـ اون اطراف !!
ـ آره ... میگه هم ارزون تره خونه ها , هم به محل کارش سر راسته ...
ـ اون اطراف بیشتر کاربریش صنعتیه ... کارگاه و سوله ... میدونید دیگه ؟!
ـ آره بابا ... کور که نبودیم داداش ... نمیفهممش ... واقعا نمیفهممش ...
ـ حتما یه دلیلی داره ...
ـ دلیل بالا تر از خریت !
و من ذهنم سخت مشغول است به اینکه آن " دلیلی " که پریزاد دارد چیست . قطعا علتی هست . اما آن علت چه میتواند باشد !
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
33 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۶-۱۱-۹۸, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، K.asl (۱۶-۰۶-۹۸, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، minaa (۱۹-۰۸-۹۸, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، flower (۰۲-۰۸-۹۸, ۱۱:۳۳ ق.ظ)، nelli (۰۲-۰۸-۹۸, ۰۴:۰۸ ب.ظ)، ghaaseedaak (۰۷-۰۳-۹۹, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، frfr (۱۹-۰۸-۹۸, ۰۶:۵۳ ب.ظ)، Sarvin98 (۲۷-۰۴-۹۸, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، ستاره باران (۱۸-۰۸-۹۸, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، mehri.ak84 (۲۴-۰۷-۹۸, ۱۲:۱۴ ب.ظ)، lady110 (۲۴-۰۷-۹۸, ۰۳:۳۳ ب.ظ)، nazy.r (۱۹-۰۸-۹۸, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، نازنین نا (۲۲-۰۹-۹۸, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، بانو اردیبهشت (۲۸-۰۸-۹۸, ۰۴:۰۸ ب.ظ)، Fatima68 (۲۳-۰۸-۹۸, ۱۲:۳۳ ب.ظ)، Cara76 (۲۸-۰۸-۹۸, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، delsaelareza (۲۹-۰۸-۹۸, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، Samet (۰۲-۰۹-۹۸, ۰۴:۴۵ ب.ظ)، Twenty1 (۰۳-۰۹-۹۸, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، آریحون (۲۵-۰۹-۹۸, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، hasanJamali (۰۴-۰۹-۹۸, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، takamali (۱۱-۰۹-۹۸, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، محمدر (۱۳-۰۹-۹۸, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، Nafas1376 (۱۴-۰۹-۹۸, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، farmo (۱۶-۰۹-۹۸, ۰۸:۱۰ ب.ظ)، طیبه دایان (۱۳-۱۱-۹۸, ۰۳:۵۹ ب.ظ)، sepideh1380 (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، stormiii (۱۵-۱۱-۹۸, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، sarvenazb (۲۴-۱۲-۹۸, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، minna (۰۲-۰۴-۹۹, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، Dell (۰۵-۰۱-۹۹, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، adodo (۲۲-۰۱-۹۹, ۰۹:۴۳ ق.ظ)، maryam.m8422 (۱۱-۰۴-۹۹, ۱۰:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان