انجمن ايران رمان



بمون کنارم | گیسو .(ز.ق)
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۱۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: admin
پاسخ 42
بازدید 6512

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بمون کنارم | گیسو .(ز.ق)
#1
. به نام آنکه عشق را آفريد تا سرزمين تنهايي کوير نماند.

- غصه نخور دخترم زندگي همه همين واقعيتهاي تلخ وشيرينه
- راستش نمي تونم بهش فکر نکنم زندگي بدون پدرو مادرم مث يه کابـ ـوس وحشت ناکه
زهره خانم که تحت تاثير حرفاي آن دختر قرار گرفته بودگفت:
- بميرم برات مادر،کاش هيچ جووني مث تو اين جوري سختي نبينه ،منو فريد زندگيتو مهيا مي کنيم فقط خودتو فرزند اين خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاري هم بکنيم نمي تونيم جاي اونارو برات پرکنيم .
- خانم اين دختر ما دختر صبوريه .مي دونه چه جوري ازپس زندگي گذشتش بربياد مگه نه دخترم ؟
- بله عموفريد سعي مي کنم زندگي جديدوموباگذشته وخاطراتم قاتي نکنم.
درهمين حين صداي باز وبسته شدن درپارکينگ وماشيني که خاموش مي شدبه گوش رسيد.او که کنجکاو شده بود عضوي ديگر از ازخانواده ي دادفر را بشناسد،نگاهش را ميخکوب در کرد .صداي پسرجواني که مادرش را به نام مي خواند درحالي که هنوز بيرون از ساختمان بود لبخند را برلبـ ـهاي دختر جوان آورد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان باقدي بلند واندامي کشيده وچهره اي گيرا ونافذ وارد سالن شد:
- مامان ....مامان؟....مامي جون...قربون قدوبالات چرا جواب نمي دي؟.....ننه ننه کجايي پس؟
زهره خانم ازطرزحرف زدن پسرش لب به دندان گرفته بودوعمو فريد سرش رابه طرفين تکان مي داد.پسرجوان درحالي که با موبايلش بازي مي کرد با خودش حرف مي زد:
- مرض بگيري احسان...معلوم نيس رفته دستشوي يا اتاق فکر...گوشيو بردارلعنتي
- عليک سلام
ارميا سرش را بالا کرد وبه پدرش چشم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا ديدن او که برايش دختري ناآشنا بود قيافه اش حالت تعجب به خودش گرفت.-
- سلام باباجون... ببخشيدمن حواسم نبود ...يعني اصلا نفهميدم شما مهمون دارين
وروبه مهمانشان سري تکان داد:
- سلام
با لبخند جواب اورا داد.صداي آقاي دادفر که با ارميا صحبت مي کرد به گوش رسيد:
- نمي خواي بدوني اين مهمون عزيزمون کيه ؟
قبل ازاين که ارميا جواب بدهدمادرش به او گفت:
- مادرجون چرا واستادي وسط سالن بيا بشين خسته مي شي
ارميا روي مبلي کنارمادرش جاي گرفت:
- بفرمايين پدرگوشم با شماست
- خانم دادفر زودتر گفت:
- ارميا اگه عجله داري برو بعد ازکارات بيا پيشمون
- نه خانم کجا بره اين که بيست وچهارساعته روز رو نيم ساعتش اينجاس نشسته بذاربشينه ديگه
زهره خانم سکوت کرد وآقاي دادفر ادامه داد:
- اين خانومي که مي بيني اسمش شميم ِدختر آقاي خرسنديکي از دوستاي قديمي من که متاسفانه يک سال قبل ازدستش داديم.اگه يادت باشه باهم رفتيم براي خاک سپاري پدرو مادرش.حيف اون زن ومرد که زير خاک برن اما عمر آدميزاد همينه يکي مياد يکي ميره با اين حساب که اين بين درمردن ورفتن حکمتي وجودداره که ماهمه ازش غافليم...بگذريم چيزي که مي خوام به تو وخواهرت بگم اينه که بايد با اين دختر مث خواهرتون رفتارکنين چون قراره به مدت چهارسالي که شميم اينجا درس ميخونه با ما وتوي اين خونه زندگي کنه.
ارميا با دهاني باز حرفهاي پدرش را مي شنيد.باورش نمي شدپدرش به اين راحتي دست يک دختر غريبه را گرفته بود وبه آن خانه آورده بودتا چندسال با آنها زندگي کند.پدري که هميشه درهمه چيز سخت گير بود حالا به راحتي به زندگي با يک دختر غريبه رضايت داشت.احساس خوبي نداشت انگار نمي توانست با آن قضيه کنار بيايد...
- باباجون من که حرفي ندارم ولي ميگم شميم خانم اقوامي آشنايي چيزي اينجا نداشتن که بااونا زندگي کنن نمي گم مخالفم ولي شايد اززندگي کردن باما راضي نباشن شايد براشون سخت بگذره شما همه ي اينارو درنظرگرفتين؟
شميم ازسخنان ارميا داغ شد انگار که حکم يک مزاحم را براي همه داشت.آقاي دادفرچشم غره اي به پسرش رفت وگفت:
- شميم خودش راضيه که اومده اينجا بعدم تهران اقوام داشته باشه يا نداشته باشه فرقي نداره چون پدرش موقع مرگش تو همين بيمارستان تهران ازم خواست دخترشو تنها نذارم من بخوام يا نخوام بايد به وصيت دوستم عمل کنم با اينکه حتي يک سال ديرشده اما ماهي رو هروقت ازآب بگيري تازه اس
- خب پس به سلامتي بااجازه-کجا ميري پسر ؟مگه شام نمي خوري؟
- تواتاقم هستم صدام کنين
شميم نگاهش را تا دراتاق ارميا وواردشدن او دنبالش فرستاد.احساس مي کرد اين پسر جوان با اوسرناسازگاري داردوبه دلايلي که خودش نمي دانست با اوساز مخالفت مي زد.درحيني که ارميا صحبت مي کرد يابه پدرش گوش مي کرد حتي نيم نگاهي به شميم نمي انداخت.نمي دانست دليل اين همه بداخلاقي يا مخالف بودن چيست اما با خودش مسئله را حل که گذرزمان همه سوالاتمو جواب مي دهد.ميز شام چيده شد.
- شميم جون چرا نمي خوري مادر؟يخ کرد-
چشم مي خورم
قاشقي از غذارا به دهانش برد.به نظرش رسيد مزه اين غذا مانند غذاهاي مادرش بود.يک لحظه دلش گرفت وبا تمام وجود احساس غريبي کرد .بوي مادرش را نزديک حس مي کرد.اشک چشمان زيبايش را پرکرده بود.براي اين که کسي از حال او خبردارنشود سرش را روي بشقاب غذا گرفت اما با صداي ارميا مجبور شدسرش را بالا بگيرد.
- ميگم شميم خانم شما خواهر منو مي شناسين ؟
نگاهش کرد برق شادي وپيروزي درچشمان جذاب ارميا خوانده مي شد.انگار دراين بين فقط اوبه شميم توجه داشته وحواسش جمع رفتارهاي اوبوده که با سوالش دستش را رو کرده بود.چشمان شميم از اشک برق مي زد اما براي اين که دراين لجاجت با ارميا پيروز شود وخود را نبازد چندبار تند تند پلک زد وبا لبخندي مليح گفت:
- اِ..نه نمي شناسمشون اما عمو فريد عکسشوبرام نشون دادن
ارميا رو به او پوزخندي تمسخرآميز زدوسرش راتکان داد باخودش فکرکرد:(حسابشو مي رسم دختره پررو)
شميم از رفتارهاي آن پسر سردرنمي آورد با خودش مي گفت:چه دليلي داره با من مخالفه ؟يعني انقد مزاحمشونم ؟خدايا چيکارکنم؟اين چه زندگيه من دارم ؟بايد به خاطر بي کسيم بيام بشينم توي خونه غريبه ها نيش وکنايه هاشونوتحمل کنم.خدايا مگه تو خوبي بنده هاتو نمي خواي؟چراگذاشتي سرنوشتم به اينجا برسه ؟....خداجونم شکرت...خودش متوجه نبود که چنددقيقه است به بي دليل محو تماشاي ارميا شده وفکرهاي جورواجور مي کند.فقط هنگامي که ارميا سرش را بالا کرد وبا نگاهش او را غافلگير کرد شميم خجالت زده سرش را زيرانداخت.از کار خود به شدت ناراحت بود....
- دستتون دردنکنه عمو فريد زهره خانم اززحماتتون ممنون
هردوبا مهرباني جوابش رادادند اما ارميا بدون حرف زدن ازسرميز بلندشد وبه اتاقش رفت.بعد ازمدتي بيرون آمد ودرحالي که سوييچ ماشينش را دردستانش تکان مي داد خانه راترک کرد.* * *
سپاس شده توسط:
#2
کسي دراتاقش را مي کوبيد.
- بفرمايين
- عصربخيردخترم
- سلام زن عمو ممنون عصرشما هم بخير
- آماده اي عزيزم ؟
- بله
- خيلي خب پس تا يکي دودقه ديگه بيا بيرون ارميااومده
با شنيدن نام ارميا يکه خورد.درآن چندروزي که زندگي جديدش رادرخانه ي آقاي دادفر آغازکرده بود حتي براي لحظه اي کوتاه ارميا را نديده بود.هميشه بيرون ازخانه بود وگاهي هم شب ها به خانه نمي آمد متعجب بود که چرا پدرومادرش مخالفتي با رفت وآمد او نداشتند.درآن مدت شميم همه اوقاتش را به تنهايي سرکرده بود وکسي را براي صحبت وهمراهي خودنداشت.آرزو مي کرد که خيلي زود الميرابه خانه بيايدتا بتواند دوستي خوبي با اوبرقرارکند.او روزهارا به اميد اين که الميرابه خانه مي آيد وتنهاييش ازبين مي رود پشت سرم مي گذاشت وآن روز آخر هفته روزي بود که الميرا ازشمال برمي گشت.همه آماده رفتن به فرودگاه بودند به جزآقاي دادفرکه درکارخانه بود.شميم ازاتاقش بيرون رفت وهمزمان ارميا هم ازاتاق خود بيرون آمد.هردوباديدن همديگرمتعجب شدند ارميا خيلي زودترنگاهش رابرگرفت.شميم که ازرفتاراو متنفرشده بود خود را مجبور کرد تا به آرامي سلام دهد وبدون اين که منتظر جواب بماند راهش را گرفت وازجلوي چشمان ارميا به سرعت رد شد.وارد حياط شد وکنارزهره خانم منتظرايستاد.ارميا بدون اين که به شميم نگاهي بيندازد ازجلوي او رد شد وسوار ماشين شد وآن را بيرون برد.شميم وزهره خانم سوارشدند.شميم بوي عطر سرد مردانه اي رادرفضاي ماشين حس کردآرام دماغش را بالا کشيد ومشامش را پر ازعطر ارميا کرد. .تارسيدن به فرودگاه فقط ارميا ومادرش صحبت مي کردند:
- آخه پسرخوب تو نمي اومدي ماسه تا زن چه جوري با اون وسايلاي الميرابايد برمي گشتيم تازه راننده هم که نداشتيم
سپاس شده توسط:
#3
- آخه پسرخوب تو نمي اومدي ماسه تا زن چه جوري با اون وسايلاي الميرابايد برمي گشتيم تازه راننده هم که نداشتيم
- چرا بهانه مياري مامان جون ؟ماشاالله خودت يه پا راننده اي .وسايلاي الميرا هم همون جور که خودش برده همون جورم برمي گردوند فقط اين وسط من ازکارم بي کارشدم
- حالا که اومدي ديگه ،راستش کاراي تو هم کارنيس همون بهتر که نرفتي
شميم نگاهي به آينه که چشمان ارميا و پيشاني بلند وسفيدش رابه نمايش گذاشته بود کرد وپوزخند زد.عصبانيت وحرص خوردن او را ديد وخوشحال بود که غرور اين پسر بداخلاق تاحدودي پايين ريخت.
- واي عزيزم تو شميم هستي ؟
- سلام آره من شميمم تو خوبي ؟
- مرسي. خيلي دوست داشتم ببينمت ازبس بابام تعرف کرد زودي جل وپلاسمو جمع کردمو اومدم
- عموفريد به من لطف داره
- خيلي خب حالا، بقيه حرفاتونو بذارين براخونه من کاردارم
صداي ارميا بود که ازپشت سرشميم به گوشش خورد. الميرا درجواب برادرش گفت:
- داداش گليه من چرا ناراحته؟
- الميرادهنتو ببند آبرومو بردي
- باشه گلي جون
- زهرمار!
الميرا درحالي که مي خنديد به دنبال برادر و مادرش و هم گام باشميم به بيرون ازفرودگاه رفت.
- چرا انقد عصباني شد؟
- رو اسم گلي حساسيت داره. ازکوچيکي وقتي مي خواستم بهش محبت کنم ارمي گلي صداش مي کردم انقد عصباني مي شد که باهام قهر مي کرد مي گفت وقتي بهم مي گي گلي حس مي کنم با پيرزنا اشتباهم گرفتي
شميم با صداي بلند زد زير خنده .همان لحظه توجه زهره خانم وارميا را به خود جلب کرد که با تعجب برگشتند وبه عقب نگاه کردند.زهره خانم گفت:
- خوبه الميراجون ازهمين الآن گرم گرفتي اگه تو لباي اين دختر رو به خنده بازکني
به خانه برگشتندوبعد ازاتمام کارهاي الميراوجايگزيني وسايلش ،اوسرحال وارد اتاق شميم شد.
- داري چيکارميکني؟
- رمان دستمه نمي بيني؟
- رمان ؟منم مث تو خيلي دوس دارم حالا چي هس؟
- جان شيفته
- اسمشو تاحالا نشنيدم .نويسندش کيه؟
- رمن رُلان
- پس خارجيه ؟واي انقد رمان خارجي دوس دارم . جين اير وخوندي ؟
- آره خيلي قشنگه
- من صدبار خوندمش ولي سيرنمي شم
شميم لبخند زد و.باهم به آشپزخانه رفتند.
- الميرا جون، من برنج رو آب بکشم ؟
- نه ممنون خودم مي تونم
- حالا بده من کمک کنم سختته ها
- باشه بيا ولي بيا دوتايي،آشپزکه دوتا بشه چي بشه !
شميم مانند زن هاي ماهر غذا درست مي کرد والميرا که ناخواسته دست از کارکشيده بود به کارهاي ظريف وآشپزي او نگاه مي کرد.
- کلک تو هم خوب همه فن حريفيا
- منظور؟
- يه پا خانومي براخودت
- چشم حسوداش کور!
- بله ؟بله؟
- نترس به تو هم ياد مي دم نترشي
- يه کم ازخودت تعرف کن !
- تو شروع کردي
- نه جدي شميم تو خيلي بيشتر ازسن وسالت تو خونه داري ماهري
- چرا گير دادي به سن وسال من ؟ به جون خودم بيست تا بيشتر ندارم ...فقط ...يه مامان خانوم داشتم که همه هنراشو رو من پياده کرده
- آخي چه مامان خوبي
- از خوبي گذشته بود اون يه فرشته بود
ازيادآوري خاطرات مادرش وگذشته ي خود چشمايش از اشک مملو شده بود.سرش را زير انداخت وبه آرامي شروع به کار کرد تا سرگرمي او را از ياد مادرش وغصه اوبيرون برد.
- راستي شميم شنيدم تو هم امسال دانشگاه مي ري؟
- آره چطور؟
- منم هم سال توئم ديگه
- سال اولي هستي ؟
- نه مهد کودک !
- مسخره جدي پرسيدم
- آره مث تو
- رشتت؟
- مث تو
- دروغ مي گي ؟حقوق ؟
- آره به جون تو.الميرا باهم بريم
- نميشه که
- چرا نشه واحدامونو باهم مي گيريم
- ارميا ...
- ارميا چي ؟
- اون خيلي حساسه ؟
- منظورتو نمي فهمم
- خب راستش... نارحت نشيا... اون ..
- حرفتو بزن
- باشه
- بگو ديگه
- انگارارميا باتوسرضده يعني چيزي نگفته ها ولي مامان وبابا ازدستش ناراحت شدن بدشم ازرفتاراش فهميدم .به خدا نمي دونم چرا اين جوري شده اصلا اخلاقش انقد گند نبود .ازصبح که اومدم خونه ازرفتاراش کلافه شدم چه برسه به تو که مي خواي چندسال اينو تحمل کني ...ببخشيد شميم جون
- عيب نداره خودتو ناراحت نکن من همه اينارو مي دونستم
- مي دونستي ؟
شميم خنديد:
- رفتاراش تابلوئه
- مگه چيکار کرده ؟تو که هنوز نرسيدي
- نه کاري نکرده که نارحت بشم فقط ازطرز نگاه کردنش يا مثلا حرف زدش درمورد من يه چيزايي دستگيرم شده
- اون ديوونه اس
- بي خيالش
- نه شميم بذار برات توضيح بدم.اون با همه همين رفتارو داره يعني الان يک ساله که ارميا با همه دعوا داره باورت نمي شه شميم درطول يک سال گذشته اون توي هر ماهش با دوستاش يه دعواي حسابي داشته دست بزن پيدا کرده انگارعُقده زدن داره تا عصباني مي شه ازکوره درمي ره وميزنه طرف رو لت وپار مي کنه.اينا همش به کنار اون با پدرم هم به سردي برخورد مي کنه .نگاه نکن جلو تو با احترام با هم حرف مي زنن ايناهمش نمايشه اين دوتا هر روز خدارو با هم دعوا داشتن بعدشم آقا ارميا مي ذاره مي ره تا يکي دوماه نمياد خونه.تنها کسي که ارميا براش احترام قائله مامانمه .داداشم عاشق مادرمه .هيچ وقت باهاش بد حرف نمي زنه .اين جوري که با مامان درد ودل مي کنه با هيچ کس نيس حتي با من اما خب چون بابا ومامان کمتر پيش ارميا هستن اون هميشه درداشو به منم ميگه.اصلا چرا انقد براتو حرف زدم يه دفعه زدم کانال خانوادگي! ببخشيد منظورم اين بود که رفتاراي ارميارو به دل نگير
- من ازش رفتار بدي نديدم که بخوام به دل بگيرم مطمئن باش ببينم هم چيزي نمي گم
- خيلي خوشحالم کردي شميم .روز اول آشناييمونه اما توانقد زود جوشي که فکرمي کنم خيلي وقته مي شناسمت
شميم لبخندزد. به الميراچشم دوخت تا سوالي که ذهنش را مشغول کرده بود را بپرسد.تا دهان بازکرد صداي آقاي دادفر را شنيد که درچارچوب درآشپزخانه ايستاده بود وبه آن دو سلام مي کرد.
- سلام بابايي خسته نباشي
- سلام دختر بابا چطوري خوبي ؟گشت وگذارت تموم شد؟
الميرا که درآغـ ـوش پدرش جاي گرفته بود خنديد:
- آره جاتون خيلي خالي چون خيلي خوش گذشت اما شميم نذاشت نصفه نيمه تموم شد...
آقاي دادفرخنديد ورو به شميم گفت:
- خوبي دخترم ؟
- به لطف شما عموجون
الميرا به پدرش همراه با لبخندي شيطان گفت:
- باباجون بو بکش ازاون بوهاي خوب ميادا
آقاي دادفر که باحالتي طنز ماننددماغ خودرا بالا مي کشيد گفت:
- آره آره به گمونم بوي دماغ سوخته اس!شميم توکه سالمي احتمالا ازطرفاي الميراس
الميراجيغ کوتاهي کشيد:
- بابايي نداشتيما!
سپاس شده توسط:
#4
دوهفته از زندگي شميم درخانه آقا فريد مي گذشت.درطي آن دوهفته شميم والميرا باهم روابطي صميمي وگرم برقرارکرده بودند به طوري که شب ها هم دراتاق يکديگر ودرکنارهم مي خوابيدند. شميم ازاين که خانواده اي جديد پيدا کرده بود تا بتواند نيازها ومحبت هايش را درآن ميحيط بدست آورد خوشحال بود وخدارا به خاطر اين لطف بزرگش شکر مي کرد.اما چيزي که اورا ناراحت مي کرد رفتارهاي سرد ارميا با او بود.شميم دوست داشت ارميا به جاي برادرش درکنارش باشد تاديگر ازهيچ چيزي دراين دنيا کم وکاستي نداشته باشد. (چيز ديگه اي نمي خواد ؟ نوشابه اي نون اضافه ...تعارف نکنا؟) اما هرگاه که به طريقي مي خواست به ارميا نزديک شود ويا سر صحبت را با اوبازکند ارميا اورا به راحتي ازسر خود بازمي کرد.شميم آشکارا ازرفتارهاي ضدونقيض آن پسر مغرور را تشخيص مي داداما باخودش فکر مي کرد اگرارميا به رفتارهايش ادامه دهد حتما حق اورا کف دستش خواهد گذاشت وبالاخره هم شميم ساکت نماند...درطول آن مدت الميراوشميم براي دانشگاه ثبت نام کردند .الميرا برعکس برادربزرگش دختري خوش مشرب وبدن تکبربودکه هميشه لبـ ـهاي زيبايش راخنده مزين کرده بود.زهره خانم وآقافريد هم مانند الميرانهايت محبت را درحق شميم تمام کردند واورا ازهر نـ ـوازشي بي دريغ نمي گذاشتند آنها شميم را دختر دوم خود مي دانستند ورفتاري متفاوت با رفتارهاي فرزندانشان با اونداشتند.شميم بي نهايت به اين خانواده دل بسته بود .انگار تازه خوشبختي اش قدم قدم بسوي او گام برمي داشت ونزديک مي شد ....اما اگر....
صداي زنگ اف اف شميم را ازاتاق خود بيرون کشاند.
- بله؟
- بازکن
- ازداخل صفحه ال سي دي اف اف تصوير ارميا را ديد.دکمه را فشارداد.ارميا بعد ازدقايقي وارد سالن شد.شميم هنوز آنجا ايستاده بود باديدن ارميا سرش رابالا کرد اما دردادن سلام پيش دستي نکرد .ارميا که نگاه شميم را ديد اما سلامي ازاو نشنيد با تمسخر ابرويي بالا انداخت :
- گربه خوردتش؟
- نه گاهي لازمه بي جا صحبت نکنه
- لقمان هم ادب رو ازتو ياد گرفت؟
- پندواندرز هاي قديمي کهنه مي شن!
- پدرومادرچي ؟اوناهم يادت ندادن؟نه درسته نداري .ولي با اونا که بزرگ شدي شايد...
شميم به شدت عصباني شد.ارميا پدرومادر اورا موردتوهين قرارداد وشايدهم مسخره مي کرد .با خشمي که تابه حال درخود سراغ نداشت تقريبا بلند بلند حرف مي زد:
- شما هميشه حرمت مهموناتونو اين جوري نگه مي دارين ؟با مسخره کردن وتيکه انداختن به جد وآبادشون ؟من اگه ازپدرومادرم تربيت يادنگرفتم درست،شما که ادعات ميشه تربيت حاليته چي؟لقمان ازتو يادگرفت يا ازمن ؟ازتو که دوتا مرده رو هم که دستشون ازاين دنيا کوتاهه مسخره مي کني يا ازمن که درسلام دادن به جنعاب عالي کوتاهي کردم ؟مگه زوره نمي خوام سلام کنم جرمه؟
ارميا که ازدست او حرصش گرفته بود براي اين که گوش شميم را بپيچاندگفت:
- تاوقتي که اون مهمون سربار ومفت خور اين خونه باشه آره
وراهش را گرفت وازهمان راهي که آمده بود بازگشت وبيرون رفت.اولين ضربه را به روح وجسم حساس شميم واردکرده بود واورا تا مرز جنون مي کشاند. ارميا بالاخره حرف دلش را زده بود واين چيزي بود که شميم هيچ وقت نمي خواست ازدهان کسي بشنود همين جمله کوتاه کافي بودتا روح حساس ولطيف شميم را که دختري تنها وبي کس بودرا خدشه وارد کند.حالا به وضوح صداي زنگ غريبي رادرگوش خود مي شنيد.هنوز مات ومبهوت وسط سالن ايستاده بود وبه حرفهاي ارميا فکر مي کرد.بغضي خفه درگلويش ريشه دوانده بود.دست برروي حنجره اش گذاشت وآن را فشارداد.اما انگارخالي شدن وازبين رفتن اين بغض ازجايي ديگر نشات مي گرفت.خانه خالي بود واوتنها...
اشکهايش روان شد .باصداي بلند ضجه زد وبي کسي وغربيي خودرا به گوش معبود يگانه اش رساند.
- اِ شميم چراروزمين نشستي؟چرا اينجا؟
شميم که ازصداي الميرا جاخورده بود ازروي زمين بلند شد وروبه همه سلام کرد.اشک هايش خشک شده بود براي همين باگفتن بهانه اي براي کارش راه اتاقش را پيش گرفت وازجلوي چشمان متعجب خانواده دادفر ردشد.درواقع حوصله هيچ چيز وهيچ کس را نداشت دلش مي خواست روزمرگش فرامي رسيد وخيلي راحت به آغـ ـوش پدرومادرش درديار ابدي مي پيوست اما سرنوشت انسان ها هميشه به کام آنها نبوده ونخواهد بود. درمورد شميم هم اين بود که سرنوشت او به دست قلم زن ماهرهمه ي انسانها رقم مي خورد واو مايوسانه ازقلم زن سرنوشت خود درخواست مي کرد تا سرنوشتش را روبه پايان بنويسد.حرفهاي ارميا تاثير بدي درروحيه شاداب شميم گذاشته بود واوکه درروزهاي اول زندگيش درآن خانه احساس خوشبختي مي کرد حالا با کنايه ي آن پسرخودخواه نه تنها خود را سربار خانوده دادفربلکه سربار اين دنيا وزندگي مي ديد.گاهي به سرش مي زد بي خبر ازآن خانواده دست بکشد وآن جا را ترک کند وبه جايي برود که عرب ني انداخت.اما وقتي به عاقبت بي فرجام آن کار مي انديشيد ذهنش را ازتمام افکار پاک مي کرد.آن شب سرميز شام حاضر نشد ودرجواب الميرا که پياپي علت رفتارهاي اورا مي پرسيد سردرد را بهانه کرد.ترجيح دادزودتربخوابد تاازهرچي دنيا وافکار مسموم بود خارج شود.
- پاشو پاشو پاشو ....پاشو باهم بريم ليلي گشت بزنيم خيلي
-...............
- هوي با توئما بلندشو ديگه عجب تنبلي هستيا
- ............
- مي خواي ارميا گلي رو صدا کنم بيادبيدارت کنه انقدخوش اخلاقه!
-............
- واي شميم درد بگيري ايشاالله بيدارشو چقد کله مرگ ميذاري؟
شميم درحالي که خميازه کنان پتوراازروي سرش مي کشيد باموهاي ژوليده روي تخـ ـت نشست وباچشمهاي بسته همراه با لبخند سلام کرد.بلافاصله الميرا باصداي بلند شروع به خنديدن کرد.شميم که تعجب کرده بود چشمانش را بازکرد وبا اخم به الميرا نگاه کرد .الميرا انگشت اشاره اش رابرروي سرشميم گرفته بود وازته دل مي خنديد.
- چيه اول صبحي ؟قرص خنده خوردي؟
- پاشويه نگاه به اين کله قشنگ بندازبعدحرف بزن
شميم بادست روي سرش کشيد تا مطمئن شود شاخ درنياورده چون هنوز الميراته مانده اي ازخنده را برلب داشت.
- نه بابا شاخ نيس يه چيز خوشکل ترازشاخ پاشوبروجلو آينه
شميم که کنجکاو شده بود بداند چه شکلي شده است جلوي آينه ايستاد اما يک لحظه انقدر يکه خورد که خودش هم ازموهاي سيخ شده روي سرش به خنده افتاد.
- ميگم چرااينااينجوري شده؟
- حتما ديشب توخواب رفتي آرايشگاه!
شميم پقي زد زيرخنده.

- سلام صبح بخير
زهره خانم با مهرباني جوابش راداد ودو ليوان شيرداغ راجلوي شميم ودخترش گذاشت وباآنهامشغول صحبت شد.
- پس عموکجاس؟
- بابا صبحا زودترازهمه مي ره يه ذره زحمت به خودت بده زودتربيدار شومي بينيش
- ببخشيدزن عمو امروز روزآخرمه ديگه زودبيدارمي شم
- نه دخترم الميرا شوخي مي کنه اين خودش وقتي مي خوابه دنيارو آب ببره اينو خواب مي بره حالا مظلوم گيرآورده تيکه ميندازه
بعدازجمع آوري ظرفها شميم والميرا براي آماده شدن به اتاق هايشان رفتند.به پيشنهادالميرا قراربود تاظهر به مغازه ها سربزنند وکيف وکفش ولباس جديد تهيه کنند.شميم زودترآماده شد وپشت دراتاق الميرا به اواطلاع داد درحياط منتظراوست وازسالن خارج شد.ارميا در حياط مشغول ور رفتن به ماشين شاسي بلندخودبود.باديدن شميم که ازسالن خارج مي شد لبخندموزيانه اي برلب زد.
- چطوري لقمان؟
- عليک سلام
- تشخيص بزرگ وکوچيک رو نمي دي نه ؟
- دراين مورد اصلا
- خب درمورد توهم طبيعيه
- درست حرف بزنا
- باش تو يادم بده چه جوري حرف بزنم ؟
- هه هه هه بامزه خنديدم
- حالا مي خواي اين اخماتو بازکنم ؟
- .............
- ضررنمي بيني ها
-..............
- يه نگاه کن ببين تودستمو
- ...........
- باتوئما ديوار،آدامسه مي خواي ؟
-............
- باشه جواب نده مي دم الميرا کوفت کنه توموس بکش!
- ...........
وقتي ارميابي اعتنايي شميم راديد جلو اوقرارگرفت وبالحني مظلوم که براي شميم بيگانه بود گفت:
- حالا بيا آشتي دلم برات سوخت گفتم توکوفت کني
شميم درحالي که ازلحن او خنده اش گرفته بودگفت:
- گرگي که تولباس بره قايم شده !
- آدامس نمي دما؟
- نده
- نه مي دم من که مث توبرج زهرمارنيستم
- هي مواظب حرف زدنت باشا
- هرچي توبگي
- خودتومسخره کن
- حالا بردارآدامس موزيه انقدخوشمزس
شميم با لبخنديکي ازآدامسهايي که سرآن بيرون جعبه بودرا کشيد.يک آن تمام وجودش ازلرزش آدامش شروع به لرزيدن کرد به طوري که جيغ کشيد وبعد هم به گريه افتاد.ارميا باصداي بلند مي خنديد.
- سرکاري بود.اَه بي جنبه چرا زر زر مي کني؟
الميرابه حياط آمد
- چيه ؟چي شده شميم ؟ارميا چي بهش گفتي؟
- چيزي نگفتم مي خواست آدامس برداره نمي دونست سرکاريه
الميرا درحالي که به شميم کمک مي کرد ازجابلندشود روبه برادرش گفت:
- توهم بازيت گرفته سرصبحي ؟بيچاره سکته کرده
- برو بابا جنبه نداره
- ارميا بيا بروبيرون ديگه نياخونه بيا برو
- بيا ،يکي ديگه سربارماميشه مارو بيرون مي کنن
شميم ازحرف ارميا باشدت بيشتري گريه مي کرد.آن روز براي الميرا هم روز تلخي بود ...بازهم شميم درخود فرو رفته بود.
سپاس شده توسط:
#5
چيو داري نگاه مي کني ؟بيا بريم روده هام چسبيد به شکمم
- تو برو من ميام
- مامان وبابا ناراحت مي شن
- ميام ولي يه کم ديرتر برو ديگه
- آخه چيه پشت اون پنجره دوساعت زل دي بهش؟
- ارمياگلي !
الميرا بلندخنديد:
- حالا چرا انقد نگاش مي کني ؟نکنه دلتودادي قرضش؟
- آره نه خيلي ام داداشت تحفه س!
- اگه بدوني چقد خاطرخواه داره
- نوش جونش به ماچه ؟
- فعلاکه تو اين جوري واستادي داري قورتش مي دي!
- يه قورت دادني نشونش بدم
- چي مي گي برا خودت ؟
- مي گم مي خوام به دادشت عشقمو ثابت کنم يه دوديقه دورميام خب؟
- باشه من که رفتم
شميم دوباره بيرون را نگاه کرد.موزيانه لبخندزد وازاتاقش بيرون رفت .وارد حياط شد .ارميالب استخر ايستاده بود وبه داخل آب هاي شفاف آن زل زده بود.شميم نگاهش را به قد بلندارميا که تصويرش درآب شناورشده بود انداخت ودردل نقشه ها کشيد.ارمياغرق افکار خود بود وشميم ازاين بابت خوشحال بود.باقدم هايي آرام ازپله هاي ايوان سرازير شد.قدم برمي داشت وبه او که متوجه اطراف نبود نزديک ميشد.بالاخره به پشت سرش رسيد وهمان طور که راه مي رفت خيلي راحت دستش را پشت کمـ ـر ارميا زد واو مانند پري درهوا توي استخررها شد.شميم خيلي خونسرد ولبخندزنان دور استخررا طي کرد وبه ارميا که درآب مشت ولگد مي انداخت وبه او بدوبيراه مي گفت نگاه کرد.دستانش را بهم زد ولباسش را تکاند.لبخندي تمسخر آميز به ارميازدوگفت:
- بدرود آقاي دادفر
راهي سالن شد.ارميا عصباني درآب مشت مي اندخت.
- حسابتو مي رسم حالاديگه تويه ذره بچه برامن دم درآوردي ؟
شميم وارد سالن شدوباعذرخواهي کوتاهي ازآقاي دادفر وهمسرش مشغول شام خوردن شد. دقايقي بعد صداي بهم خوردن درحياط خانه به گوش رسيد.
- ارميارفت؟
- آره بابا جون قراربود امشب دوستاش برن خونش
- ولي اون که شام نخورد بچم خورش بادمجون خيلي دوس داره
- ماماني اون که وقتي بادوستاشه گرسنه نمي مونه الآن اونا ميرن بهترين غذا رو مي خورن
شميم دردل خنديد.چراکه مسبب همه ي اين حرفاخودش بود وازکارخود لذت برده بود چون فکرمي کردتاحدي ارميا را سرجايش نشانده است.
- الميرابرو کنار من کمکت کنم
- اي الهي خدا خيرت بده جوون بيا بيا که ازکمـ ـرافتادم
- خوبه والله تعارف کردما!
- خب بيا ديگه خسته شدم ازبس تواين خونه ظرف شستم
- اِ...دروغ؟
- به جون گلي اگه دروغ بگم
- خيلي ضدي باهاش؟
- چطور؟
- رو اسمش قسم دروغ مي خوري
- ضدکه نه مث کاردوپنيرمي مونيم
- حق داري
- توکه شيفته عاشقي ديگه چرا؟
- مي خرم براش!
- رفتي تو حياط چيکارش کردي فرارکرد؟
- بي تربيت !
- خب حالا باتربيت چه گندي زدي ؟
- انداختمش تواستخر...
الميرا با تعجب لحظه اي به قيافه خونسرد شميم نگاه کردتاشايد آثارشوخي درصورت اوببيند اما وقتي بي خيالي شميم راديد زد زيرخنده :
- ايول خوشم اومد
- درست حرف بزن اين چه طرزصحبت کردن با يه خانم وکيل متشخصه ؟
- توبذار لااقل کلاسات شروع شه بچه ديپلمي !
- درست حرف بزن
- ميگم شميم امشب ارميارو دپرس کردي تاصبح حالش بده نه اين که سه شد مي زنه حال دوستاشم خراب مي کنه ايول
- بازم زشت صحبت کرديا؟
الميرا جيغ کشيد:
- مي زنم توسرتا من چي مي گم اين چي مي گه ؟مامان ....
شميم ريزريزمي خنديد.
سپاس شده توسط:
#6
با دستاني لرزان وحالتي مضطرب سعي درآرام کردن خود داشت.ازحرفي که مي خواست به زبان بياورد مطمئن بود اما بازهم ترس هميشگي وجودش را مملوکرده بود.
- پس چرا ساکتي ؟
- ببخشيدالان مي گم
- منتظرم
شميم با نگاهي دزدکي به آقاي دادفر که با مهرباني وآرامش هميشگي به اونگاه مي کرد آرام شد.بالبـ ـهايي لرزان شروع به صحبت کرد:
- عموجون من ...
مکث کرد ودوباره به اونگاه کرد.
- ادامه بده دخترم
- عمو من ازتون يه خواهش دارم که مي خوام قبول کنين نه يعني ... بايد حتماقبول کنين
- تودستور بده عزيزم
- اختياردارين شرمندم نکنين .راستش من من مي خوام کارکنم ...
نفسي تازه کرد وبه عموفريدش نگاه کرد تاازنگاه اوآرامش بگيرد.دوباره شروع کرد:
- من مي خوام کارکنم تا مـ ـستقل باشم تا لااقل بتونم خرج تحصيلاتمو بدم .عموجون شما خيلي به من لطف دارين امااين دليل نمي شه که من خرج چهارسال تحصيلاتمو رو دوش شما بذارم .شما دوتا بچه بزرگ دارين که هردوتا شون به نوبه خودشون پول کمي واسه زندگيشون نمي خوان منم که حالا اومدم شدم قوزبالاقوز.راستش من اگه مي تونستم يه خونه مي خريدم تانخوام مزاحم شما وخانوادتون باشم اما خب مجردي ودختربودن من به علاوه وصيت پدرم کارموسخت کرده .حالام خدارو شکر مي کنم چون پس اندازيکسال دانشگامو وخرجي کافي براخودم دارم اما برابعدم مي خوام ....
آقاي دادفر سخن شميم را قطع کرد:
- اين چه حرفاييه مي زني شميم؟توبا الميرا هيچ فرقي نداري .به روح پدرت قسم به اندازه اون برام عزيزي
- مي دونم عمو جون ولي من اين طوري راحت ترم .خواهش مي کنم شما هم موافقت کنين من کارکنم تا براي بعده ها اگه محتاج پول شدم نخوام دستمو جلوي کسي درازکنم.من به هرکاري راضي هستم حتي اگه درشانم نباشه فقط دلم مي خواد خودم روي پاي خودم وايسم.اِ...راستش ازشمام مي خوام که ...که ...عموجون ميشه برام يه کاري دست وپاکنين ؟خودم چندروزه تهرانو بالاوپايين کردم اما موفق نشدم.
آقاي دادفر دستي به صورتش که ته ريشي زبرآن را پوشانده بود کشيد .سکوتش شميم را مي آزرد.ازشدت اضطراب تندتندبا انگشت هاي دستش بازي مي کرد وهرآن نگاهش را به سمت آقاي دادفر مي کشاند.
- عمو
آقاي دادفر سرش را بالاکرد وبعدازنگاهي طولاني گفت:
- نمي تونم باهاش کناربيام مسئوليت تو به من سپرده شده
- ولي ...
- گوش کن شميم اين که بخواي کارکني دست من نيس.مخالفتي هم ندارم اما من مي گم يه عنوان عضوي ازاين خانواده حق داري ازپولي که من دراختيارت مي ذارم استفاده کني .توبراي من وخانوادم قابل احترامي وهيچ کس حق اعتراض به اين که تو ازپول من اسفاده مي کني رو نداره
- شما خيلي خوبين عمو خيلي محبت دارين اما ...من بازم روي حرفم هستم به خاطر راحتي منم که شده قبول کنين
- ازدست شمابچه ها...چي بگم والله ...باشه ولي ايشالله نظرت برگرده .
شميم خوشحال درحال بيرون رفتن از اتاق بود که براي يک لحظه برگشت وبه آقا فريد چشم دوخت:
- يه چيز ديگه بگم؟
- بگو دخترم
- قول مي دين برام کارپيداکنين ؟(بابا رو روبرم!)
- قول نمي دم ولي سعي مي کنم
- مرسي عمو خيلي دوستون دارم
ازاتاق خارج شددرحالي که ازخوشحالي درپوست خود نمي گنجيد:( حالا من نون خور اضافي ام آقاارميا ؟)
* * *

- بيادخترم ازاين طرف
- عموجون صبرکنين من نمي دونم کجاداريم مي ريم ؟
- تودنبالم بيا پشيمون نمي شي
همين طور که ازپله هاي ساختمان بالا مي رفتند شميم اطرافش را به خوبي مي کاويد.دروديواري مشکي رنگ داخل را مزين کرده بود.سقف هاي آن باچراغهاومهتابي هاي کوچک اماپرنوروزيبا تزيين شده بود.شميم وآقاي دادفربه طبقه سوم رفتندوبعدازآن به داخل سالني نسبتا بزرگ وارد شدند.
- بيا داخل چراايستادي؟
شميم متعجب درحالي که نمي دانست به چه دليل آنجاآمده است به داخل آمد.همه جارا با دقت وکنجکاوي ازنظر گذراند.
- اين جايه شرکت ساختمان سازيه که تو به عنوان منشي استخدام اين شرکت شدي ،حقوق خوبي ميدن فقط بايد کارتو خيلي دقيق انجام بدي مخصوصا وقت شناس باشي چون اين جا يه رئيس بداخلاق داره که اگه يه اخم به زيردستاش بندازه همه حساب کاردستشون مياد اينو گفتم که بعدا معترض نشي
شميم که غافلگيرشده با دهاني بازبه آقاي دادفرنگاه مي کرد.بعدازچندثانيه که لبخندعموفريدش را ديدگفت:
- عمو ...عمو شما کاملا منو سوپرايزکردين ...واي عمومرسي
- کاري نکردم عزيزم به قولم عمل کردم
- عمو حالا من با اين رئيس اخموئه چيکارکنم؟حتماصدوشصت سالم سن داره که ازاين سبيل کلفتاوچاق مانکناس که يه چماق مي گيره دستشو بالاسرت واميسته !
آقا فريد آرام مي خنديد وشميم قيافه رئيسش را تجسم مي کرد.
- حالا چيکارکنم عمو؟
- هيچي ديگه برو پيش رئيس اخموت مي دونه قراره منشي جديدبياد
- مگه شما مي شناسينش؟
- اوه ...چه جورم
- عمورفتين؟
- آره ديگه برم کارخونه ديرشد
- من تنهابرم؟
- نه بذارزنگ بزنم بقال سرکوچمونم بياد!
- مي ترسم ...يعني دلشوره دارم
- برو دخترگلم خدافظ
- خدافظ
کمي مکث کرد وبعدبا دلشوره قدم برداشت همه کارکنان شرکت خيره خيره نگاهش مي کردند . به اتاق رئيس نزديک شد.تقه اي به درزد.
- بفرمايين
دردرا بازکرد وداخل شد.اتاقي بزرگ وروشن درپيش روداشت که اول ازهمه پنجره يي به اندازه پهناي ديوار که شهر را به نمايش مي گذاشت مورد توجه بود.ميزي از ام دي اف با تعداد زيادي صندلي به دورش وسط اتاق قرارداشت.يک کتابخانه ي کوچک وچندقاب عکس ازساختمان هاي بزرگ ومرتفع درکناردرنصب شده بود.درراس اتاق وروي صندلي مشکي که پشت آن به شميم وروبه پنجره قرارداشت فرد مورد نظرنشسته بود.شميم که سکوت خودرا طولاني ديدلب گشود»:
- سلام
بعدازسکوتي نسبتا طولاني صداي آشنايي دريافت کرد:
- بشين
(اين که صداش آشنائه تازه صداش عين جوون بيست ساله ها.خوبه لااقل اگه پيره صداش خوشکله .حالا يه عليک مي دادي مي مردي؟حالا کجابشينم ؟اينجاکه خرم با بارش گم ميشه! )
- ببخشد کجابشينم ؟
- روسرمن !
صداي بلند او برسرش خراب شد.
(پاشو بيا منوبزن...نه به خداپاشو ؟..مرتيکه هرکول ...اَه اَه ...بدبخت حتماصورتش عين گودزيلاس که برنمي گرده ببينمش !)
- ولي روسر شما که جانيس!!!
سکوت................
احساس کردطرف را عصبني کرده است.
- حالا من سرپا راحتم شما ببخشين
- بگو
(اي درد،مرض حُناق ... شيطونه ميگه برو بزن دکورشوبيارپايينا....الله اکبر)
- ميگم ميشه برگردين اين طرف ماشمارو زيارت کنيم ؟
- تو به من چيکارداري حرفتو بزن
- نخير مث اين که کار ما اين جوري درست نميشه برنمي گردين؟
- نه
- ميگم صداتون آشناس نکنه الميرايي سبيل گذاشتي؟ها؟؟؟
- خفه بروبيرون
- ببخشيد ببخشيد باورکنين موقعيتمو يادم رفت .حالا برمي گردين که من انقد با ديوار حرف نزنم ؟؟؟
- نه
آروم جواب داد:نکمه!!!
- چي گفتي؟
- هي....هيچي گفتم باشه حالا که برنمي گردين من ميام
وقبل از اين که منتظر جواب باشد به سمت او حرکت کرد وباچندقدم ويک حرکت سريع روبروي او ايستاد..................
(وويي ...اين هيولائه اينجا چه غلطي مي کنه؟ حتما مي خواي بشم منشي خوشکلت که ازنوکر باباتم بدتره ؟منشي نشونت بدم که صدتا منشي از اين ورو اون ورش قلمبه بزنه بيرون !هه هه هه !)
هنوز با دهان باز به او که با لبخندي خاص ومغرور اورا ازنظرمي گذراند نگاه مي کرد.
- چطوري لقمان؟
- ببند....
حرفش را خورد وبا حرص به او نگاه کرد.ادامه داد:
- ادب داشته باش خيرسرت رئيسي
- دلم ميخواد اينجوري حرف مي زنم زوره؟من رئيسم تومنشي.حرفومن ميزنم اطاعتو تو مي کني ok ؟
(هم چين جفت پاميام تودهنت کف کنيا؟بچه پررو!)
- من نيستم بااجازه
- کجا؟ باش باهم کارکنيم پيشرفت مي کنيا.شايد يه روز جامون عوض شد....
- من غلط بکنم باتو پيشرفت کنم .مگه آدم سوخته؟
- هوو.................
- پسر بي ادب
- ازلقمان ياد گرفتم
- ببين بامن کل کل نکن بد مي بينيا؟
- ريز مي بينيمت baby!
- اون ديگه مشکل ازچشاي بابا قوريته!
- اصلا مي دوني چيه؟توآدمي نيستي که بشه باهاش کار کرد گمشو بيرون
- کم آوردي جناب رئيس .من رفتم good luck مـ ـستر بابا قوري....
ازاتاق بيرون آمد ونفس عميقي کشيد .آروم زد زيرخنده :
- حالتو گرفتم بابا قوري!!!
سپاس شده توسط:
#7
- عمو خواهش مي کنم
- اي بابا اون ازارميا که مي گه نمي خوام چشمم به اين دختره بيفته اين ازتو که مي گي نمي رم شماها چتونه؟
- هيچي آبمون تويه جوي نميره والسلام
- شميم نري سراين کار ديگه خبري ازکار نيسا گفته باشم .
- عمو؟؟؟
- عمونداره اونجا شرکته پسرمنه خوب وبدتو من تشخيص مي دم بخصوص که دانشگاهم بايد بري .گاهي وقتا شرکتا الکي مرخصي
نمي دن من صلاحتو ميخوام که ميگم برو اونجا.
- رئيس اونجا که اون ارميا بداخلاقه!!! البته ببخشيدا
- توچيکار به اون داري توازمن اجازه بگيرهمه چيز دست منه
- نه............
- خود داني .ديگه اسم کارو نيار.شب بخير.

* * *
- الميرا تو مطمئني عمو گفت برم شرکت؟اين ارميا منومي خوره ها!
- اولا که مطمئنم دوما درباره داداش من درست صحبت کن داداش به اون گلي الهي قربونش بري
- بشين بابا
- نه مي خوام راه برم
- مرض تو هم
- پاشو برو که اين رييست ازتاخير کارمندا حسابي توپش پره
- به من چه!
- توهم کارمندشي ديگه
- هه.......تو فکرشم.باي باي الي جون
- به سلامت.

- سلام خانم ببخشيد
منشي ازپشت کامپيوتر سرش را بيرون آورد وبه شميم نگاه کرد:
- بفرمايين؟کاري دارين؟
- اِ....منو آقاي دادفر فرستاده
- رئيس؟
- نه نه منظورم پدرشونه
- آها نکنه شما منشي جديدهستين؟
- بله درسته
- بفرمايين بشينين تا به رئيس خبربدم.
- نه نه
- چرا؟
- خودم بهشون مي گم
- ولي من بايد ازشون خدافظي کنم
- امروز رو بي خيال شين مي دونين چيه ؟مي ترسم رئيس مخالفت کنه من به اين کا رنيازدارم مي خوام تو عمل انجام شده قرارش بدم اينجوري نمي تونه روحرف پدرش حرف بزنه
- چي بگم والله باشه به خاطر تو که همسن دختر خودمي
- ممنون خيلي لطف کردين
- خواهش ميکنم .من ديگه برم پس فردا که اومدم به رئيس مي گم
- باشه.راستي ميشه يه کم درباره کارم توضيح بدين؟
بعدازاين که خانم ياري شميم را تاحدي باکارش آشنا کرد خداحافظي کرد ورفت.شميم پشت ميز نشست ونفس عميقي کشيد.چشمانش را براي لحظه اي روي هم گذاشت.(اين جور که بوش مياد بايد نصف روز رواينجا باشم نصفشو توکلاس.بعدم که برم خونه وسه ساعت بخوابم وبقيه رو درس بخونم..به به چه برنامه اي!نمي دونم تهش هيچي برام مي مونه ياتموم مي شم؟؟؟) ازفکرش لبخند روي لبـ ـهايش نشست.
- بدنگذره
مثل فنر ازجا پريد .صداي ارميا بود.درست روبروي اودست به سـ ـينه وبااخمي بزرگ وشايدعصباني شميم رانگاه مي کرد.
(اين ازکجا پيداش شد؟نگاش کن به خدا عين مجسمه ابوالهول واستاده منو ديدميزنه .مردک..........الله اکبر)
- سلام
- خانم ياري کوش؟انداختيش بيرون؟
(مرگ! پسره بي تربيت اصلا بلدنيس جواب سلام بده)
- خانم ياري رفتن گفت که چندروز ديگه که اومد سرکار ازتون عذرخواهي مي کنه
- خانم خوبي بود حيف........
ارميا بقيه حرفش را ادامه نداد.اما شميم ادامه آن را دردل گفت:( حيف من جاشوگرفتم!)
ارميا به داخل اتاقش رفت.شميم درهمان حال برگشت و روبه اتاق دربسته ارميازبانش را تاآخرين حد بيرون آوردوتکان داد.به حساب خود بااين کار ارميا را مسخره مي کرد وراحت مي شدو اما........
همان موقع دراتاق ارميا بازشد واوبيرون آمد.باديدن شميم با آن شکل ازتعجب برجا ميخکوب شد.شميم که چندلحظه ازترس به همان صورت مانده بود آرام زبان خودرا دردهان بردوسرش را زيرانداخت.
سکوت.........سکوت.........سکوت........ ......
صداي ارميا باعث شد کمي سرش را بالا بياورد:
- واقعا بعضي کارمندا زود لياقتشونو نشون مي دن
وراه افتادوبه اتاق ديگري رفت.شميم دست خود را به سوي ران پايش برد ونيشگوني ازخود گرفت:
(کوفت ! آخت دربياد يکي ديگه مي گيرم دختره بي ادبِ بي نزاکت!)
* * *
خسته ازچندساعت کار کردن وتايپ کردن به خانه رسيد.زنگ خانه را زد.
- بله؟
- بازکن
- حالا نميشه ببندم ؟
- الميرا....خستم
- اِشدال نداره آبجي شميم
- بازکن ديگه
- دوش ندالم ژوله؟
- الميرا ...الميرا
- جونم؟بگوعزيزم؟
- به خدا اين داداش گليت ازبس ازم کارکشيده روز اولي مث جنازه شدم بازمي کني ؟
- بيا خوشتلم بازشد؟
- آره مرسي
ازدر خانه واردشد.بعداز اين که حياط را طي کرد واردسالن شد که....
- پخ.........شَلام
- اي درد قلـ ـبم افتاد ديوونه اين چه وضع سلام کردنه؟
- حالا دوشم ندالي ؟
- نه داداشت خيلي بده
- چته شميم ؟خيلي داغوني؟
- امروز يه غلطي کردم ارميا گلت تا آخر وقت ازم کار کشيد. نامرد همه رفتن اما نمي ذاشت من برم ديگه گريم گرفته بود به خدا
- چيکار کردي مگه ؟
شميم همه ي ماجرا را براي الميرا تعريف کرد.الميرابلندبلند مي خنديد.
- ديوونه تو که به شيطون گفتي برو هستم جات!
- خب داداش جونت اين جوري رفتار نکنه ..اه اه عين برج زهرمار!
- اِ...بازتو به همه زندگي من حرف زشت زدي؟
- برو بمير !همه زندگي من! اوق......
- پاشو برو لباساتوعوض کن تا برات نسکافه وکيک بيارم کوفت کني
- خيرازجوونيت ببيني دختر
چنددقيقه بعد شميم ازاتاق خود بيرون آمد .الميرا وارد سالن شد.
- بيا بخور
- مرسي عمو اينا کجان ؟
- رفتن بيرون گشت زدن
- تنها تنها ؟
- آره ديگه ما امشب مي ريم
- ما؟؟؟
- من وتو وارميا
- دور منوخيط بکش
- نداشتيما؟
- حوصله بيرونو ندارم
- مي دونم به خاطر ارميا نمي خواي بياي .افاده نيا
- حالا هرچي
- نميشه که ارميا نياد ما تا نيمه هاي شب مي خواييم گشت بزنيم توحساب کن دوتا دختر تنهايي.....
شميم به ميان حرف اوآمد:
- بروبابا توهم
نسکافه اش را برداشت وتکه کيکي رادردهانش گذاشت وبه سمت اتاقش راه افتاد.الميراگفت:
- کجاميري؟قهر نکن نازنازي
- قهر کيلوچنده ؟دارم ميرم ببينم مي تونم يه خاکي به سرم بريزم بانه؟اندازه پرونده هاي يه سال بايگاني داده تايپ کنم
الميرا درحالي که مي خنديد گفت:
- الميرا به فداش .تا امشب تموم کن من بدون تو نميرم

الميرا درحالي که جلوي آينه قدي آويزشده درراهرو شالش را مرتب مي کرد داد زد:
- شميم زود باش ديگه مردي؟
صداي شميم را ازتوي اتاق شنيد:
- اومدم اومدم
- زودي بيا اين رئيست اعصاب معصاب نداره ها
شميم ازاتاقش بيرون آمد.0
- خيله خب حالا
الميرا به طرف اوبرگشت تا جوابش را بدهداما با دهان باز سرتاپاي شميم را نگاه کرد وسوت بلندي کشيد:
- اينو ببين ...هلوبپرتوگلو...چه خوشتلي شميم جون
- نه بابا
- به جون تو
- بيا بريم رئيسم عين برج زهره ماره ها !!!
الميرا بلند خنديد.باهم ازخانه بيرون رفتندوسوار ماشين ارميا شدند.ماشين با تک گاز ارميا مانند پرنده ازجا کنده شد...
- ميگم داداشي پليس مليس دنبالته؟
ارميا خونسرد خواهرش را نگاه کرد ودنده را جابه جا کرد.الميرا که سرعت را بيشتر ديد ازحرص گفت:
- تو که بدتر کردي! ارميا گلي ..گلي ..گلي ....
ارميا که ازلجبازي خواهرش هم خنده اش گرفته بود وهم ازاسم خودش حرص مي خورد بازهم دنده را بيشتر کرد وپدال گازرا محکم ترفشرد.الميرا خودش را به صندلي ماشين چسباندوآب دهانش را قورت داد.
- ارميا حالا ما دوتا هيچي به اون دختر بيچاره که دست ما امانته رحم کن
ارميا ازآينه نگاهي به شميم انداخت وگفت:
- اون خودش يه پا شيطونه الانم داره کيف مي کنه مگه نه خانم خرسند؟
شميم نگاهي به چشمهاي خاکستري قاب شده درآينه انداخت وچيزي نگفت.الميراگفت:
- هيچکي مث توخل نيس...ارميا چرا داري ويراژميري ؟...وويي الان مي خوريم به اين ماشينه...بازديشب کبري يازده نگاه کردي؟
شميم آروم مي خنديد...
- پياده شو شميم
شميم نگاهي به بيرون ازماشين انداخت.ساختماني چندطبقه را پيش رو داشت.تالاروحدت.....(مگه قرارنبود بريم پارک؟)
هنوز متعجب بيرون را نگاه مي کرد که صداي الميرا راشنيد:
- توکه هنوز تو ماشين نشستي پياده شو ديگه
ازماشين بيرون رفت وارميا دکمه ريموت را زد.هرسه نفربه سمت ساختمان حرکت کردند.درواقع الميرا وشميم به دنبال گامهاي بلند ارميا تند تند راه راه مي رفتند.شميم که هنوز پاسخ سوال هاي خود را نگرفته بود آرام الميرا به گفت:
- کجاداريم ميريم؟
الميرا نگاهي کوتاه به او انداخت ولبخند زد وگفت:
- بيا مي فهمي
- برو ديوونه
به ارميا نگاه کرد .خلاف جهت آن ها مي رفت.چندپسرجوان وتعداد اندکي دختردور او را گرفته بودند و به همراهش راه مي رفتند.
- الميرا پس داداش گلت کجا رفت؟
- رفت پي کارش
- مااينجا چيکارمي کنيم ؟
- آپولو هوامي کنيم !
- زهر مار
- بيا بشين تاچند دقه ديگه همه چيزرو ميفهمي
شميم که به شدت کنجکاوشده بود ازحرص اداي الميرا رادرآورد وحرفايش را تکرارکرد.الميرا ريزريزمي خنديد.
- اِ الميرا اين آدما کجا بودن ؟چرا انقداينجا دخترپسره؟
- خب خره روبروتو يه ديدبزني بدنيسا
- اومديم تئاتر؟
- نه
- پس اون سن برارقصيدن منه؟
- مي فهمي
- الميرا بلند مي شم تا مي خوري مي زنمتا
- بشين بابا
- پس رئيس ما چرا نيومد؟نکنه دزديدنش؟نه بابا آدم قحطه ! اَه اَه
الميرا که ازسوال وجواب هاي شميم خسته بود سقلمه اي به پهلوي او زد تا ساکت شود.چنددقيقه بعد که جمعيت سالن را پرکرده بود وهمه برروي صندلي هاچشم به روي سن دوخته بودندچراغ ها يکي يکي خاموش شد وتاريکي وسکوت همه جارا فراگرفت.پرده مخمل وقرمزرنگ روي سن کم کم بازمي شد وچراغ ها کم کم نور آن روشن مي شد .وقتي پرده کاملا ازحرکت ايستاد همه چيز مورد ديد بود.درگوشه اي ازسن يک ارگ روي پايه اي مشکي قرارگرفته بودودراطراف آن بلندگوها وميکروفون ها جاي داده شده بودند.شميم با بهت به همه چيز نگاه مي کرد.درجايگاهي بلندترازسکو پسري جوان پشت تعداي وسايل وانواع سازهاي موسيقي قرارداشت.آهنگ ملايمي شروع شد وبه دنبال آن به ترتيب آهنگ سازها وارد صحنه شدندوپس ازتعظيم کوتاهي به سمت جايگاه خود رفتند.بعدازآن آهنگ ريتم تندتري گرفت .درهمين موقع خواننده ازبين نورهاي سياه وسفيد روي سن ودودهايي که ازروي آن بلند مي شد جلوي مردم تعظيم کرد.همه دختروپسرها ايستاده بودند وازميان جمعيت صداي جيغ وسوت وکف زدن به گوش مي رسيد.شميم با دهاني باز نظاره گر همه چيز بود .الميرا بالبخندگشادي ازروي صندلي بلند شده بود وبه تبعيت ازهمه خواننده مورد نظررا تشويق مي کرد.
سپاس شده توسط:
#8
- پاشو ببينش الهي قربون قدوبالاش همه دخترارو دنبال خودت مي کشوني
شميم با تعجب ازروي صندلي بلندشد وبه روي سن چشم دوخت.چشمهايش ازديدن خواننده جوان چهارتا شد:
- ال...الميرا اين ...اين که ارميائه؟
- صبح بخير
- مگه ارميا خوانندس؟
- آره يه چندسالي ميشه اما خيلي کم اجرا داره بيشتر برا دل خودش مي خونه اما طرفداراشم به اندازه موهاي سرتوئن!
همه با اشاره دست ارميانشستن وسکوت همه جارا فراگرفت.به نظرمي رسيد که خواننده قصدخواندن دارد.آهنگ شروع شد وارميا پشت ميکروفون وسط سن ايستاد.شميم ازسرتاپاي اورا ازنظرگذراند.لباسهايش را عوض کرده بود .پيراهني اندامي وتنگ به رنگ مشکي با شلوارجين همان رنگ به تن داشت.يقه هاي پيراهنش رابازگذاشته بود به طوري که سـ ـينه مردانه وگردنبندزيباي طلا سفيدش را به نمايش مي گذاشت.نگاه شميم به روي دستهاي ارميا کشيده شد.دستبندي ازجنس گردنبندش دريکي ازدستانش وساعتي نقره اي رنگ دردست ديگرش بود.موهايش را هميشه به سمت بالا حالت مي داد.اما آن شب ارميا نيمي ازموهايش را به سمت بالا ونيمي ديگر رادرصورت خودريخته بود.همان مدلي که پيشترجوان ها ازآن استفاده مي کردند.وقتي ارميا اولين بيت شعرش را خواند صداي سوت وکف زدن همه جارافراگرفت.

1.
تو رو دوس دارم
I love u

مث حس نجیب خاک غریب

the way I love the innocent sense of being in a strange lan

تو رو دوس دارم

I love u
مث عطر شکوفه های سیب
the way I love the scent of apple blooms

تورو دوس دارم عجیب

I love you strangely

تورو دوس دارم زياد
I love u in abundance

پس چطور دلت میاد
So how could u?
تنهام بذاری منو؟؟؟
leave me alone?

تو رو دوس دارم
I love u

مث لحظه ی خواب ستاره ها
the way I love the moment stars go to sleep,

تو رو دوس دارم
I love u

تورو دوس دارم عجیب
I love u strangely

تورو دوس دارم زیاد
I love u in abundance

چطور پس دلت میاد
so how could u
منوتنهام بذاری ؟؟
leave me alone?


توی آخرین وداع
In the last farewell

وقتی دورم از همه
When I am away from all

چه صبورم ای خدا

Oh how patient I am G-dا

دیگه وقت رفتنه
it is now time to go


تورو می سپرم به خاک
I leave you with the earth
تورو می سپرم به عشق
I leave you with the love I have for u

برو با ستاره ها
Go with the stars

تورو دوس دارم
مث حس دوباره ی تولدت
تو رو دوس دارم
I love you as I love

مث خواب خوب بچگی

the good sleep of an infant,

بغـ ـلت میگیرم و میرم به سادگی

I take you in my arms and walk away so easy

تو رو دوس دارم
I love you

مث دلتنگی های وقت سفر
as much as I love missing you when its time to go,
تورو دوس دارم
I love you,

مث حس لطیف وقت سحر
دیگه وقت رفتنه

it is now time to go
تورو می سپرم به خاک

I leave you with the earth [ I burry you]

تورو می سپرم به عشق
I leave you with the love I have for u
بروبا ستاره ها

Go with the stars
تورو دوس دارم
I love you

مث حس دوباره ی تولدت
the way I love the feeling of you being born again,

تو رو دوس دارم
I love you

وقتی می گذری همیشه از خودت
When you always sacrifice yourself



صداي آهنگ وجيغ کشيدن ها درهم آميخته بود...صورت ارميا زيرنور افکن هاي آنجا زيبا تر به نظرمي رسيد وشميم ازبين همه فقط چشمهاي پرازغم ارميا را مي ديد.......
I love you as I love
تو رو دوس دارم
خواب خوب بچگیمث
the good sleep of an infant,

بغـ ـلت میگیرم و میرم به سادگی
I take you in my arms and walk away so easy



تو رو دوس دارم
I love you

دلتنگی های وقت سفرمث
as much as I love missing you when its time to go,

تورو دوس دارم
I love you,

مث حس لطیف وقت سحر
like the way I love the soft sense of dawn,


Like a child I will
مث حس کودکي

تورو بغـ ـلت میگیرمو
I take you in my arms and

این دل غریبمو
this lonely heart of mine I will

با تو می سپرم به خاک
burry along with you

توی آخرین وداع
وقتي دورم از همه
چه صبورم ای خدا

how patient I am oh G-d,

دیگه وقت رفتنه
it is time to go after all

تورو می سپرم به خاک
I leaveyou to the earth

تورو می سپرم به عشق
I leave you with the love I have for you

برو با ستاره ها
Go with the stars……


آهنگ تمام شد ودوباره صداي کف زدن وتشويق هاي دختروپسرها بلندشد.شميم دگرگون ترازآن بود که بتواند دست بزند واورا تشويق کند.هنوز نگاهش روي چشمهاي خاکستري ارميا بودکه موقع خواندن صورت سفيدوزيبايش را مزين کرده بود.سوالي مرتب درذهنش تکرارمي شد واورا آزارمي داد:(چرا غم ؟؟چرا غم ؟؟)بعداز چنداجراي ديگر ارميا ازپشت ميکروفون بيرون آمد وروبروي همه شال مشکي رنگي که دور گردنش خود انداخته بودرا بيرون آورد وبا تکان دادن آن به تشويق هاي دوستارانش ابراز علاقه کرد.نيمي ازتماشاگران به دور اوجمع شدند وازاوامضا مي گرفتند.نيمي هم دسته گل وهديه هايي تقديمش مي کردند.صداي الميرا هم نتوانست نگاه شميم را از ارميا جداکند...
- اِ...چرا گريه کردي ؟نکنه تو هم عاشقي؟؟؟
شميم متعجب چشم ازارميا گرفت ودست به گونه هاي خود کشيد.خيس اشک بود(يعني چي ؟من کي گريه کردم خودم نفهميدم )
- بابا تو ديگه دست مجنون مارو ازپشت بستي .پاشو بريم پيش گلي
وبدون اين که منتظر جوابي ازشميم باشد دست اورا کشيد وبه جلو حرکت کرد.شميم تا روبروي ارميا رفت اما جلوتر حرکت نکرد ودستش را ازدست الميرا بيرون کشيد.
- من جلوتر نميام
- چرا؟
- نميام زوره ؟مي خوام ازدور نگاه کنم
- حقا که تو هم عين رئيست يه دنده اي
شميم فقط پوزخند زد(غلط مي کنه همه جا رئيس من باشه) درهمان حين نگاهش درنگاه ارميا که درميان جمعيت گيرافتاده بود قفل شد.اوچشمان ارميا را زيباترين نقاشي ازطرف خداوند مي دانست ازنظر شميم چشمان رئيس جوانش آن شب با آن غم مخفي ديوانه کننده بود.هنوز نگاهش ميخکوب چشمان ارميا بود که ارميا زودتر ازاو نگاهش را برگرفت ومشغول امضادادن شد.تا وقتي که ارميا ازساختمان بيرون مي رفت وسوار ماشين مي شد جمعيت همراه او راه مي رفتند.دختري به سمت آنها مي دويد وتند تند نفس نفس نفس مي زد .درحالي که ارميارا صدامي کرد خودش را ازبين همه به او رساند ودستانش را به گردن ارميا آويز کرد وصورتش رامحکم بـ ـوسيد.صداي سوت کشيدن ها بالارفت.شميم با بهت به همه آنها نگاه مي کرد(نيشاتو ببند پسره بي حيا معلومه که بايد خوشت بياد.دختره هرچي روغن وگريس مريس بوده زده رو صورت واموندش معلومه که بايد خوشت بياد....چطور اين پسره يهو معروف شد؟جلل خالق !ما که بخيل نيستيم ولي مردمم خوب بيکارنا! آخه يه بچه جيگول اين همه دنگ وفنگ داره ؟
سپاس شده توسط:
#9
سه نفري سوار ماشين شدند وارميا باتک گازي سريع ازبين همه به سرعت دور شد. به پارک جمشيديه رسيدند.پياده شدند وبه راه افتادند.بعداز مدتي قدم زدن روي نيمکتي نشستند ودور وبر را تماشا مي کردند.شميم زيرچشمي نگاهي به ارميا انداخت .موهايش را ساده زده بود ولباسهايش را عوض کرده بود.باارمياي يک ساعت قبل زمين تا آسمان تفاوت داشت.دوست نداشت سکوت بينشان ادامه داشته باشد آرام با الميرا حرف زد:
- الميرا
- هوم ..
- ارميا چندسالشه که انقد پيشرفت کرده ؟
- بيست وسه.سنش کمه اما صداش خيلي تو دل بروئه جوونا هم خيلي صداشو مي پسندن برا همين پيشرفت کرد
- آره قشنگ مي خونه
- جدي گفتي؟
- حالا انقد داد بزن تا بفهمه .صداش قشنگه خودش که نيس اَه اَه
- هويي......
- الميرا درست حرف بزن
- اينو من بايد به تو بگم ،بعدم داداشم انقد خوشکله که دخترا به جاي اون ازش خواستگاري مي کنن
- ايش...
صداي ارميا گفت وگوي آن ها را قطع کرد.شميم به سمت چپش که ارميا نشسته بود نگاه کرد.کمي آن طرف تراز ارميا پيرزني تنها روي چمن ها نشسته بود که ارميا با اوکل کل مي کرد:
- هان چيه ...؟؟؟ننه جون پاشو بيا بزنم پاشو والله تعارف نکن
پيرزن با چشم غره اي به ارميا سرتاپايش را نگاه کرد وگفت:
- پچه بي تربيت حرف زدنتم عين لباسات وموهات زشته .عجب دوره زمونه اي شده ها ..
- نه مي خواي بذارم عين موهاي تو وز وزي شه هيچکي طرفم نياد مث تو موس بکشم؟
الميرا بازوي ارميا را کشيد:
- ارميا زشته جاي مامان بزرگمونه
- اينارو ول کني ازصدتا دختر هم ....
با ديدن قيافه درهم شميم حرفش را بريد وروبه پيرزن ادامه داد:
- ننه جون من عذرمي خوام منو ببخش
پيرزن لبخندي پيروزمندانه زد:
- ديدي منت کشي کردي؟
چشمان ارميا چهارتا شد روبه الميرا وشميم گفت:
- ببين من ديگه کاريش نداشتما کِرم ازخود عجوزشه
وبعد برگشت به طرف پيرزن وگفت:
- حالا که آشتي کردي بيا باهم دوست شيم ؟
شميم با لبخند لب به دندان گرفت وبه پيرزن نگاه کرد که ازعصبانيت چشمايش را روبه ارميا چپ کرده بود.ارميا گفت:
- ببين شمارمو مي دم برو امشب فکراتو بکن بهم زنگ بزن .من دنبال يه دختر خوب مي گشتم خب ...دختري ديگه ؟شوهر موهر که نداري داري؟؟
همان موقع پيرزن باعصايش به طرف ارميا خيز برداشت وارميا سه متر ازجايش پريددرحالي که فرارمي کردگفت:
- وااااااااااي.... چرااين يهو فعال شد؟
پيرزن مي دويد وعصايش رادرهوا تکان مي دادوارميا هم ازروي هرچيزي که سرراهش بود مي پريد ومي خنديد.وقتي پيرزن خسته ازدويدن دست ازدنبال کردن ارميا برداشت .برگشت وهمان طورکه ازجلوي الميراوشميم ردمي شد زيرلب چيزي گفت ورفت.ارميا باخنده به سرجايش برگشت والميراگفت:
- چرااين موهاي بي صاحابتواينجوري مدل مي دي که مردم گيربدن بهت؟
- به مردم چه؟من اگه موهامودرست بزنم که مردم مي فهمن کي ام نمي تونم اذيت کنم
شميم لبخندزدولبخندش ازديدارميا پنهان نماند.
- هاببين اين شميمه عين من خوشش مياد لبخنداي ژکوند مي زنه
- نخيرم ...زيادي براخودت نوشابه بازنکن هيچم ازاين لوس بازيات خوشم نمياد
- دارم برات...نمي دونم من لوسم يااون منشيه که پشت سررييسش بيست چهارمترزبونشوميده بيرون؟
- الگويي که رئيس باشه ديگه توقعي ازمنشي نيس
- بچه اگه من الگوت بودم که توانقدزبون دراز نمي شدي
- حقيقت تلخه
- بگوکم آوردم
الميرابي حوصله بلندشدودرحين راه رفتن گفت:
- من که حوصله شمادوتا رو ندارم انقدتاصبح به پروبال هم بپيچين تابمي رين
شميم هم به تبعيت ازاوبلندشدودنبالش راه افتاد.
- اِکجا رفتين پس؟بي معرفتاصبر کنين داداش گليتونوببرين گربهه مي خورتش
شميم والميرانگاهي به هم کردندوخنديدند.
- من بستني قيفي مي خوام شماها مي خورين ؟
الميرانگاهي به شميم کردوگفت:
- توچي مي خوري برات بخره ؟
- همون قيفي
الميراروبه برادرش گفت:
- پاشوبرو مااينجا مي شينيم
ارميارفت وبا بستني وچندبسته چيپس وپفک برگشت.
- اين همه خوراکيوکي بخوره ؟
- خودم...صابون به دلتون نزنين همش مال خودمه
الميراشکلکي درآوردوگفت:
- کاردبخوره به اون شکمت
يک ساعت بعد ارميا کيسه هاي جلويش راکنار زد وهمانطور که با موبايلش بازي مي کردگفت:
- الي ...يکيو پيداکن اين خوراکيارو بريز توحلقش پولام حيف وميل شد.
- به جهنم مگه تونبودي مي گفتي همشو خودم مي خورم
- بابا من به فکر شکم اين شميم بودم ترسيدم کم بگيرم سهم منم بخوره
شميم براق شد:
- خيلي پرروييا هي هيچي نمي گم بدتر مي کنه
ارميا که قصداذيت کردن شميم را داشت زبانش را بيرون آورد وشکلکي براي شميم درآورد.شميم رويش را به طرف ديگري کرد والميرا مي خنديد.
- اِ اِ الميرا اونجارو ..مشتريشو پيداکردم
- کوکجا؟
ارميابدون اين که جواب الميرا رابدهد به سمتي حرکت کرد وچنددقيقه بعددرحالي که دست دخترکي چهار پنج را دردست داشت کنارالميرا نشست.
- عمو جون پفک مي خواي ؟
- اوهوم
- اول بگو اسمت چيه ؟
الميرا سرش رانزديک گوش برادرش کرد وگفت:
- اين بچه رو ازکجا آوردي ؟نمي گي پدرومادرش دنبالش مي گردن
ارميا بي خيال سرتکان داد ورو به دخترک گفت:
- آها نگفتي اسمت چيه عمو؟
- گفتم اسمم نازگل
- اِ چه جالب اسم منم ارميا گل
شميم والميرا پقي زدند زير خنده.ارميا بسته ي خوراکي را به دست دختر داد واورا بلند کرد:
- حالا برو پيش مامان بابات ...ببين اونجا نشستن رو اون نيم کت سبزه ديديشون؟
- آره ملسي عمو باي باي
- باي باي مفت خور
درهمان حال هنوز دخترک دور نشده بود که ارميا يک پايش را جلوي قدم هاي او گرفت ودختر کوچک محکم برروي چمن ها افتاد.
- خاک تو سرت ارميا چيکارش داري آخه ؟
ارميا رو به دخترک گفت :
- آخ آخ عموجون خوردي زمين؟عيب نداره کوچولو بزرگ ميشي يادت ميره ديگه مواظب باش خب؟
دختربچه سري تکان داد وبه سرعت ازآنجادور شد.الميراگفت:
- پاشوبريم خونه امشب يه ريز واسه مردم دردسر درست کردي.نه به محبتت نه به زمين زدنت آخه به بچه چيکارداشتي تو؟
- ديدم خوراکيام زياديشه خواستم رودل نکنه
شميم پوزخند زد:
- خسيس بايد جلوت لنگ بندازه به خدا!
- نشنيدم چي گفتي؟
- اون ديگه ازکريته
- شليل جون توجه داري ايده هات خيلي قديميه ؟
- به تو ربطي نداره قرميا جون..توبرو همون غارغارتو بکن
- ببين ببين مـ ـستقيما داره به خواننده کشورش توهين مي کنه
الميرا دراين بين به اسمهاي آن دو مي خنديد.وقتي قصر برگشت به خانه راکردند درحيني که راه مي رفتند ارميا به همه تيکه مي پراند:
- خانم شماره بدم ؟...هه اينو نيشاتو ببند تعارف کردم .......................کوچولوساعت داري ؟خوش بحالت ماکه نداريم .......................اي واي اي واي سوسک روسرته ...چراغش کردپس؟..................ننه عينک نداشتي ؟خب قربون قدوبالات چرا ته استکاناتو کندي زدي به چشات؟
نيمه هاي شب بود که به خانه رسيدند.ارميا شميم والميرا را به خانه ي آقا فريد رساند وبه خانه خود رفت.شميم روي تخـ ـت دراز کشيدبا ياد لحظه هاي چندساعت قبل لبخند به لب به خواب رفت........
سپاس شده توسط:
#10
- الي مامان بابات رفتن
- خب به سلامت .بيا کنار توهمش بايد وايسي کنارپنجره ديدبزني ؟مگه خودت ناموس نداري؟
شميم بالشي را ازکنارميزتحريربرداشت وبه سمت الميراپرت کرد.الميرابادست بالش راگرفت وشکلکي براي الميرادرآورد.شميم گفت:
- الميرا بيا بخوابيم ديروقته ها
- سرکارکجايي؟ساعت دهه
- خب ديره ديگه نيس؟
- نه تازه سرشبه لاتاس
- پس بيداربمون
وبه دنبال اين حرف بلندشد وچراغ راخاموش کرد.
- شميم ديوونه روشنش کن مي ترسم
- به من چه پاشو بروبيرون
- ديوونه ديوونه
- داري توآينه نگاه مي کني؟
- مرض
- الي ...الي گوش کن ..صدا ..صدا مياد
- صداي چي ؟
- گوش کن ...گيتاره ..ارم...ارميا
- خيله خب توهم چراهول کردي؟وقتي دلش ميگيره انقدمي خونه که خوابش ببره
- آخي
- دلت سوخت
- اوهوم
- بسکه خري
- هيس ....بذارگوش کنيم ..ميگم بريم پايين ؟
- بفهمه مااونجاييم قاتي مي کنه ها؟
- نه يه جوري مي ريم مارو نبينه
- باشه
هردو آرام آرام وپاورچين ازاتاق بيرون آمدند وهرکدام روي پله اي نشستند وازبالا درآن تاريکي سالن ارمياراتماشاکردند.کنارپنج� �ه نشسته بود ودستان مردانه اش راروي تارهاي گيتارحرکت مي داد.شميم صورت اورا نمي ديد اما نوري که ازپنجره برروي موهاي زيباي ارميا تابيده بود دلش رالرزاند.صداي گيراي ارميا فضاي خانه ي بزرگ آقاي دادفر رافراگرفته بود:
زبونم لال نکنه عاشق شدي چي شده باز داري بد تامي کني
بگو چي شده عزيزم که داري پيش عالم منو رسوا ميکني

چرا چشمات ديگه حرفي نداره که توي چشماي من زل بزنه
زبونم لال نکنه حقيقته عشق من مي خواد ازت دل بکنه

زبونم لال نکنه يکي داره جاي من رو توي قلبت مي گيره
نگونه توخوب مي دوني عزيزم نباشي ازغصه عشقت مي ميره

لااقل بگو چرا مي خواي بري به خدا هر چي بگي ميشم همون
هرچي مي خواي بگو به عشق من فقط به همون خدا نگو پيشم نمون

زبونم لال نکنه يکي داره توي قلبت جاي من رو مي گيره
نگونه توخوب مي دوني عزيزم نباشي ازغصه عشقت مي ميره
آهنگ تمام شد ودستان ارميا ازروي تارهاي گيتار بازايستاد.الميرا باترس دست شميم راگرفت واورا بالا کشاند.شميم که دوست نداشت برود دستش راکشيد اما آهسته حرف مي زد:
- مي خوام برم پيشش
چشمهاي الميراچهارتا شد:
- چي ؟
- همون که شنيدي
- مي خواي بري پيش اون چه غلطي کني؟
- مي خوام بگم بازم بخونه
- تو مي دوني اون الان چه حاليه ؟بدبخت بري اونجا سکه ي پولت مي کنه اون الان هيچي نمي فهمه
- جهنم ..من..مي ...رم
الميرادست شميم رامحکم گرفت تامانع رفتنش شوداماشميم به زورازپله ها سرازيرشد والميرا که نزديک پرت شدن بود دست اورا ول کرد ونرده ها را گرفت تاسقوط نکند.زير لب به شميم بدوبيراه گفت:
- احمق ديوونه
باترس ولرزدرهمان بالاي پله ها تماشاگربود.ازاضطراب تند تند ناخن هايش را مي جويد .شميم بي خيال راه مي رفت تا به نزديکي ارميا رسيد پشت سراوقرارگرفت وايستاد.لحظه اي بعد شروع کرد به دست زدن .ارميا باتعجب به عقب برگشت وباديدن قيافه ي خندان شميم خشمش رافرو خورد.
- آفرين خيلي زشت خوندي !
ارميا باصداي گرفته وخش داري گفت:
- بروتواتاقت
- واگه نرم ؟
- گفتم برو
- يه آهنگ ديگه بزن بعدمي رم
- نه
- خواهش مي کنم فقط يه دونه
- نميشه
- چرا؟
ارميا کلافه وعصباني دستي ميان موهايش کشيد وباصدايي که عصبانيت درآن موج مي زد گفت:
- چون من ميخوام چون دوست ندارم آهنگ بزنم چون داري عصبانيم مي کني پاشو برو
- نمي خوام زوره ؟
ارميا آنچنان نگاهي به شميم کرد که شميم ناخوداگاه ازآن همه جذبه ترسيد وته دلش خالي شد.اما بي خيال نگاهش کردتاشايد او ازرو برود.باديدن پارچ آب روي ميز چشمانش برق زدولبخندي شيطان روي لب هايش نشست.دستش را دراز کرد وپارچ را برداشت اما قبل ازآن پرسيد:
- رئيس جون نمي خوني ؟
- نه نه نه
- آب چي نمي خواي؟
- نه
- نکمه
وپارچ رابلند کرد وازسرتاپاي ارميا فروريخت.الميرا که ازبالا اين صحنه را مي ديد ازترس دستانش راروي دهانش گرفت تا جيغ نکشد.ارميا که ازاين رفتارشميم به شدت عصباني شده بود درحالي که ازسرولباسش آب مي چکيد دندانهايش را محکم روي هم فشارداد تا فرياد بکشد که صداي خنده ي شميم بلندشد:
- چه خوشتلي قرميا جون ...عين موش آب چکيده ها!
ارميا جلوآمد وباخشم يقه لباس شميم راکشيد واورا کمي بالا آورد.شميم احساس خفگي مي کر وازترس زبانش به سقف دهانش چسبيده بود.نزديک بودن صورت هردويشان باعث مي شد که شميم درچشمان طوسي ارميا خيره شود .مانند اين که ازدوگوي طوسي رنگ آتش زبانه مي کشيد.تحمل غم پنهان چشمهايش را که باخشم آميخته بود رانداشت ...چشمانش رابست که ........... صداي فرياد ارميا برسرش هوارشد .
- ديگه نمي خوام ببينمت فهميدي؟نمي خوام ريختتو...ازجلو چشمام گمشو ...گمشو...
دستانش را شل کرد وشميم رابه کناري هل داد.شميم چشمانش را بازکرد .ارميا رفته بود ...چشمانش شروع به سوختن کرد.اشکانش سرازير شدند ...دلش شکسته بود ..چشمان طوسي ...غم پنهان ...عشق وشکست ...کلماتي بود که تند تند درذهنش تکرار مي شد...چشمان ارميا وتصوير صورت زيبايش مانند پرده سينما ازجلوي چشمانش رد مي شدند.........

چشمانش را باز کرد .الميراوارد اتاق شد.
- بيداري؟
- آره ساعت چنده ؟
- بخواب تازه يه ربع به ظهره
شميم ازجا پريد.
- چي ؟يه ربع به ظهر؟شرکت ...شرکت ..ديرم شده ..چرا بيدارم نکردي؟
الميرا دست به کمـ ـرزد وطلب کارانه نگاهش کرد.شميم گفت:
- چته ؟
- که مي خواي بري شرکت ؟
- خب آره
- به سلامت
- تو هم مخت تاب برداشته ها
ازروي تخـ ـت بلند شدوبرس روي ميز آرايش رابرداشت .جلوي آينه ايستادو موهايش راشانه زد.. .اولين برس... دومين ..سومين برس ...يکدفعه دستش ازحرکت ايستاد.
(....زبونم لال نکنه عاشق شدي... .رئيس جون نمي خوني .... چه خوشتلي قرميا جون... نمي خوام ريختتو ببينم ...گمشو... ازجلو چشام گمشو......)
برگشت وبا حالتي که بيشترشبيه گريه کردن به الميرا نگاه کرد.
- هان..حالا دوزاريت گرفت آره؟توچقد مخي آخه
- حالا چيکارکنم؟
- چيو؟
- لِئوناردو داوين چيو! شرکتو مي گم
- هيچي ديگه ازبيست متريشم رد نشو
- يعني اخراج؟
- آره ديگه
شميم خودش را روي تخـ ـت انداخت وشروع به گريه کرد.الميرا که هم دلش سوخت وهم خنده اش گرفته بودگفت:
- پاشو جمع کن ديوونه شوخي کردم
شميم سرش رابالا کرد وهمانطور که دماغش رابالا مي کشيد گفت:
- مرض داري؟
- يه هم چين چيزي
- يعني اخراجم نکرده ؟پس چراصبح بيدارم نکردي برم شرکت
- اخراجت نکرده اما فک کنم اگه امروز مي رفتي حتما اخراج مي شدي
- چرا؟
- خب هنوز عصبانيه تا مي ديدت پرتت مي کردبيرون
- يعني اگه فردا برم اخراجم نمي کنه؟
- زهرمارتوهم مگه من تو کله پوک اونم که همه چيو بدونم
- اگه ازکاربي کار بشم ؟چه غلطي کردم ديشب
- همون ديگه خري خر
- چرا ديشب انقد عصباني بود؟
- شکست
- عشق؟(پ نه پ شيشه !)
- اوهوم
- چندوقته ؟
- چيو چندوقته ؟
- شکستش
- حدودا يکي دوسال
- چرااينجور ي شد؟
- شرمنده که ازجواب دادن معذورم خواستي ازخودس بپرس انقدم قشنگ جواب مي ده !
- مي ترسي برم جاربزنم ؟
- نه ..باورکن قسم خوردم ..من پيش اون خيلي خوش قولم
- باشه عيب نداره
- ببخشيد شميم جون
- باشه توهم .ميگم چرا اين داداشت شعرتکراري مي خونه ؟مگه خودش شعر نمي گه ؟
- نه ولي قبلا با يکي ازدوستاش که شاعر بود کار مي کرد اون براش شعر مي گفت ..فقط وفقط هم براي عشق ارميا ..ارميا سفارش مي کرد واون شعر مي ساخت ..ازوقتي اون دختر احمق ..منظورم عشقشه ..زد تو ذوقشو ودفتر شعراشو جلوش پاره کرد ..ارميا ديگه ازهرچي شعرواين چيزا بود برگشت ..اصلا ديگه طر اينجور چيزا نمي ره ..قسم خورده ديگه هيچ وقت احساسي نباشه ..حقم داره اون همه عشقش به بازي گرفته شد...ازاون وقت به بعدم به اصرار احسان دوستش بود که موسيقي رو کنا نذاشت وگرنه اون مي خواست ازهمه چيز دست بکشه ...بااين همه هنوزم عاشقشه ...
شميم ازشدت ناراحتي لب زيرينش را گاز گرفت.دلش براي آن همه عشق دگرگون مي شد.به زور لبخند زد .
- بي خيال الي جون ايشالله همه چي درست مي شه
- اميدوارم ..کاش بشه
- پاشو بريم من گشنمه
- آخي بميرم يادم رفت برات بيارم پاشو بريم
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عروس گیسو بریده | چیکسای ~ MoOn ~ 92 15,229 ۱۹-۰۷-۹۳، ۰۶:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان گیسو | پانی 65 sadaf 19 3,180 ۱۵-۰۲-۹۳، ۰۶:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: *Zahra*

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
23 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
رها... (۱۲-۰۵-۹۴, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، سمیرا (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۷:۱۴ ب.ظ)، فريبا خانم (۲۵-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، parbaneh (۱۵-۰۶-۹۴, ۰۱:۱۸ ق.ظ)، ..MiSs ZaHRa.. (۲۲-۰۴-۹۴, ۰۷:۳۰ ب.ظ)، ویکتوریا (۱۴-۰۷-۹۴, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، Shahrzad127 (۲۲-۰۶-۹۴, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۱:۳۰ ق.ظ)، fateme g (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۳۸ ب.ظ)، الهام ١٩ (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۷ ب.ظ)، MAHBAN (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، االهه (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، yengemam (۱۲-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۷:۰۹ ب.ظ)، گلمن (۱۲-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۹ ق.ظ)، shohreh (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۸ ب.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، سارا1339 (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، ونوووس (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۳:۱۶ ق.ظ)، mehri3046 (۱۸-۰۳-۹۶, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۱-۰۴-۹۶, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۷:۱۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان