اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


بهادر | maryammoayedi
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 5
بازدید 40

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بهادر | maryammoayedi
#1
توضیحات رمان

اسم:بهادر
موضوع:عاشقانه،اجتماعی،...،کل کل هم داره اما نه به اون شکل که تو رمانای دیگه خوندید.
تعداد صفحات:به اندازه ی یه سر رسید قدیمی سال نود اما شما همون نامعلوم حسابش کنید!!
خلاصه:در مورد یه مرد جوون خودساخته هست که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشته تا اینکه اونم یه روز عاشق میشه اون هم عشق در نگاه اول..
" با بلند شدن صدای اذون سرمو چرخوندم سمت مسجد محل...همونجایی که یکماه پیش دل و دینم رو باخته بودم...منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم چوب بی ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول شدم اواره یه جفت چشم عسلی .چشمایی که اگر چه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور هم وجودمو به اتیش کشوند و رفت.."
بهادر اون دخترو از پدرش خواستگاری میکنه و قول و قرار عقد هم گذاشته میشه اما چند روز مونده به عقد میفهمه که اون دختر.....
میدونم خلاصه نویسیم خوب نیست ولی اگه یه کوچولو کنجکاو شدید خیلی زود تو چندتا پست اول جوابتون رو میگیرید..یه کوچولوی دیگه هم بگم..این رمان فراز ونشیب زیادی داره اما پایان بدی نداره...پس بعضی جاهاش تا میتونید خونسردیتون رو حفظ کنید تا با هم به حساب ادم بدا برسیم...
 


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، MeNa ، عسل6
#2

مقدمه

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد.



فصل اول

صدای زنگ موبایل دوباره بلند شد.نمیدونستم چندمین بار بود اما دیگه کم کم داشت میرفت رو اعصاب...گوشی رو از روی داشبورد برداشتم و نگاهی به اسم مخاطب انداختم ..اگه این یکی رو هم بیجواب میگذاشتم میشد میس کال دهمی..این دفعه رکورد شکونده بود...از سرعت ماشین کم کردم و دکمه تماس رو فشار دادم..
_.........
_ الو .......الو .......الو رییس ....الــــو صدامو داری؟
گوشی رو بیشتر چسبوند م به گوشم و بیحوصله گفتم:
_ اره دارمش ..بگو.
_ کجایی رییس؟؟... چند ساعته اینجا رسما ولمعطلیم یه لنگه پا منتظر سرکار..
سرکار !!! بازداشت پررو میشد...
_ خوبه دیگه...حالا هرچی هیچی نمیگم روتو زیاد نکن.... بِت گفته بودم بعد نمایشگاه یه سر میرم طلافروشی...نگفته بودم؟؟
صداش رو پایین تر اورد و گفت:
_به من گفته بودی داداش...ولی به این خانوم خانوما که نگفته بودی.....
نرسیده به بریدگی راهنما زدم و گفتم:
_ تو نگران چی هستی؟؟....اون که دوبله سوبله پولشو میگیره میره پی کارش... مطمئن باش هزینه این دو ساعتم روش حساب میکنه.
خندید و گفت:
_اخه تو که نمیدونی... هی ساعتشو نگاه میکنه...هی میگه خیلی دیرم شده ...غلط نکنم دِیت داره...
_دیت؟؟!!دیت دیگه چه کوفتیه؟؟!!
_بابا منظورم همون قراره عاشقانست دیگه.
پشت چراغ قرمز زدم رو ترمز و گفتم:
_حالا میمیردی میگفتی قرار...
_اخه داداش..تقصیر من چیه نمیری دو کلوم به معلوماتت اضافه کنی... ولی باید ببینیش داداش..البالویی هست واسه خودش..
_البالو !!..چرا البالو؟؟!!
اروم خندید و ما بین خنده ش گفت:
_چون هم قرمزه هم ترشه.
با بوق ماشین پشتی ماشین رو حرکت دادم و غریدم:
_آرش تو خجالت نمیکشی پشت سر زن مردم چرت میبافی؟؟
_زن مردم کجا بود؟؟....هنوز سندشو به نام نزدند.
_اونوقت تو از کجافهمیدی ؟؟
_از حلقه نداشته ش...
_اخه عقل کل... زن مردم نه دخترشون...خواهرشون ...چه میدونم مادرشون...زیر بوته که عمل نیومده.
مکثی کرد و دلخور گفت:
_چشم رییس...فقط بدو تا منو یه لقمه چپ نکرده و گرنه خودت باید جواب حاج خانمو پس بدی...داداشتم که زیر بوته عمل نیومده...دیر کنی خونم گردن خودته..
از دست این پسر !! چه بهش برخورده بود...
_حالاااا.....قطع کن رسیدم.


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
ماشین رو جلوی مجتمع نگهداشتم.از پنجره ماشین نگاهی به ساختمون انداختم.یه اپارتمان شونزده طبقه با ترکیبی از شیشه و سنگهای گرانیتی قهوه ای...روی هم رفته نمای قشنگی داشت.همین که از ماشین پیاده شدم صدایی معترضانه گفت:
_اقا شما نمیتونید اینجا پارک کنید..لطف کنید ماشینو حرکت بدید.
بی توجه در ماشین رو بستم...نگاهی به صاحب صدا انداختم و گفتم:
_شما نگهبان مجتمعید؟؟
با شک کمی منو برانداز کردو گفت:
_بله اقا.
_فامیلیت چیه؟
_نعمتی اقا..
سوییچ ماشین رو دادم دستش...
_ببین نعمتی ..من سپهر تاج هستم.. بهادر سپهر تاج... مالک جدید واحد نوزدهم...دفعه قبل که اومدم یکی دیگه شیفت بود.بیزحمت ماشینو برام بذار تو پارکینگ.
همینطور که به سوییچ ماشین نگاه میکرد گفت:
_چرا زود تر نگفتید اقا... اساعه میبرم.
بعد اینکه ماشین رو به سمت پارکینگ حرکت داد نگاهی به اطراف و محوطه ی اطراف مجتمع کردم....هوا ابر بود و باد سردی می وزید...دو سر کتم رو روی هم اوردم و وارد ساختمون شدم..این مجتمع یکی از معروفترین و شیک ترین مجتمع های مسکونی شمال شهر بود..ماه پیش خریده بودمش و انصافا پولم رو خوب جایی خرج کرده بودم.دکمه طبقه نهم اسانسور زدم.بدنم رو به دیوار اسانسور چسبوند م و چشمام رو گذاشتم روی هم اما چند لحظه نگذشته بود که با صدای نازک و جیغی به خودم اومدم...
_اقا نمیخواید پیاده شید؟؟!!!
با باز کردن چشمام نگام افتاد به دختر خوش اندام و زیبارویی رو که بیرون اسانسور مقابلم ایستاده بود...خنده ی قشنگی کردو با عشوه گفت:
_اینجا طبقه نهمه...
بی توجه به دختر بیرون اومدم.دختر نگاهی به سرتا پای من انداخت و پرسید:
_مال این طبقه هستید؟؟
دستام رو فرو بردم تو جیب کتم و پاسخ دادم..
_بله...
خواستم به سمت واحدم برم که دختره ابروهاشو داد بالا و مشکوک پرسید:
_مطمئنید؟؟
بیحوصله جواب دادم:
_بله...
_پس چرا تا حالا ندیدمتون؟؟
بی اراده ابروهام تو هم رفت..دیگه داشت فضولی میکرد.
_خانوم محترم عرض کردم من مال همین طبقه هستم...حالا امرتون؟؟
دختره اخماشو کرد تو هم و گفت:
_هیچی اقا...اخه تا حالا ندیده بودمتون گفتم شاید طبقه رو اشتباه اومده باشید.
عصبی از گیری که داده بود برگشتم و محکم گفتم:
_گیریم اشتباه اومده باشم...شما اونوقت چیکاره این طبقیه اید؟؟
شوکه زده از لحن من گفت:
_هیچی اقا ..چرا ناراحت میشی ؟؟ قصد بدی نداشتم...روزتون خوش.
بعد هم سریع پرید تو اسانسور...در که بسته شد نفسم رو باصدا بیرون دادم...این دیگه کی بود؟!!
همین که وارد اپارتمان شدم صدای داد و بیداد از داخل خونه به گوشم خورد.
_اقای عزیز!! ما قرارمون چه ساعتی بود؟.. چه ساعتی؟؟؟؟..ساعت هفت و نیم...الان ساعت چنده ؟؟ساعت نه ونیم!!...من یه قرار مهمم رو به خاطر وقت نشناسی شما از دست دادم...
_خانوم عزیز من که به شما گفتم اقای سپهرتاج جلسه دارند...شما خودتون برای این ساعت اصرار داشتید.
دختر با عصبانیت جیغ زد :
_شما به من گفتید ساعت 5 جلسه دارند.مگه یه جلسه چقدر طول میکشه؟
صداش کم کم داشت ازار دهنده میشد.....خنده م گرفت....واقعا داشت آرش رو با اون هیکلش قورت میداد...اگر وقت دیگه ای بود بدم نمیومد یه کم آرش رو اذیت کنم ولی با اون سر و صدایی که راه انداخته بود خودم زودتر از ارش کلافه میشدم...کلید رو گذاشتم توی جیبم و داخل خونه شدم...نقشه خونه به شکلی بود که اول یه راهروی باریک رو رد میکردی تا وارد سالن پذیرایی بشی.....آرش پشت به من ایستاده بود و از همون پشت سرش هم میشد فهمید چقدر مستاصله..دختره اونچنان عصبانی بود که پوست صورتش سرخ شده بود..تازه فهمیدم آرش برای چی میگفت البالوییه واسه خودش...پالتوی البالویی رنگ چسبونی پوشیده بود . با اون شال قرمز و پوست قرمز شده از حرصی که میخورد صفتی که آرش بهش نسبت داده بود واقعا بهش میومد ....قرمز وترش.


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4

دختر که رو به روی ورودی ایستاده بود زود تر از آرش متوجه من شد...
_سلام اقای سپهرتاج...
آرش تازه متوجه من شد..قیافش شبیه مادر مرده ها شده بود. .با دیدن من نفسش را باصدا بیرون داد. دختر پشت چشمی براش نازک کرد و به طرف من اومد.
_اقای سپهرتاج کار ما ساعت شش و نیم تمام شده.. بچه ها رو فرستادم برند ...خود من الان نزدیکه سه ساعته اینجا علافم.
جواب سلامش رو دادم و نیم نگاهی به آرش که به اپن تکیه داده بود انداختم...با یه لبخند پهن داشت به من نگاه میکرد..رو کردم به دختر و گفتم:
_من که همون اول گفتم امشب سرم شلوغه بندازید یرای فردا بعد از ظهر...خودتون برای امشب اصرار داشتید..در ضمن من نبودم اقای جعفری که بودند..با ایشون تسویه میکردید.
_ولی ایشون گفتند نظر نهایی در مورد دکور کل خونه به خصوص اتاق خواب رو خود شما باید بدید.
بر گشتم به طرف آرش...بادیدن من شونه هاشو بالا انداخت و رفت داخل اشپزخونه..
"چقدر این پسر دوست داشتنی بود."
کتم رو دادم عقب دستامو گرفتم به کمر..
_پس بهتره بیشتر از این وقتتون رو تلف نکنیم.مطمئن باشید تاخیرم رو هرطور شده جبران میکنم ، سرکار خانوم رادمنش.
چهره دختر کمی باز تر شد و به طرف پذیرایی چرخید.با کنار رفتن دختر ازجلوی چشمم تازه متوجه نمای پذیرایی شدم...واقعا عالی کار کرده بود...دکور پذیرایی ترکیبی بود از رنگ های سفید و کرم..ست مبلمان سفید با کوسن های بزرگ که یکی در میان سفید و کرم چیده شده بود.یک سینم ای خانگی هم در ضلع شمالی پذیرایی قرار داده بود..نزدیک به اپن اشپزخونه هم یک بار کوچیک و خیلی شیک گذاشته بود..چند گلدون هم در چندگوشه ی پذیرایی قرار داده و چند تابلو نقاشی هم از دیوار ها اویزون کرده بود.تمامی کابینت های قبلی اشپزخونه رو هم برداشته و کابینت ام دی اف نصب کرده بودند.دختر که با نگاهی به صورتم رضایت من رو خوند با اعتماد به نفس بیشتری گفت:
_من پذیرایی رو کلاسیک کار کردم و سعی کردم تا بیشتر از رنگای روشن استفاده کنم...امیدوارم خوشتون اومده باشه..
سرم رو با رضایت تکون دادم...به سمت اتاق خواب اشاره کرد.
_اقای سپهرتاج بیاید تا اتاقا رو هم نشونتون بدم.
بعد خودش جلوتر از من به راه افتاد...دختر محکمی به نظر میرسید..حدودای بیست و پنج یا شش سال رو میزد..خیلی جدی و باصلابت قدم بر میداشت...یه جورایی با قدم برداشتنش اقتدارش رو به رخ میکشید..تو همین اولین برخورد هم میشد فهمید از اون سبک دختراییه که اجازه عبور از خط قرمز که هیچ جرات رد شدن از خط ابی رو هم به هیچ کسی نمیده..
راضی از دکور پذیرایی وارد اولین اتاق شدیم ...با روشن شدن لامپ اتاق خواب برای چند لحظه ماتم برد...یکی دوبار چشمامو رو هم فشار دادم تا چیزیو که میدیدم باور کنم..ولی نه ، انگار واقعیت داشت.!!! واقعیه واقعی بود!!...با چشمای گرد شده از حیرت تا وسط اتاق خواب رفتم .


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، Maman farzane (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، Matineh (۰۶-۰۷-۹۷, ۰۱:۴۱ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان