امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بهشت پوشالی|ثمین کاربر انجمن ایران رمان
#1
به نام او

نمایشنامه: بهشت پوشالی

ژانر:
خانوادگی،جنایی

نویسنده: ثـمین


شخصیت ها :
رباب: مادر خانواده -55 ساله

غلامرضا: پدر خانواده-59 ساله

علیرضا :پسر رباب و برادر ناتنی حسام- 25 ساله

حسام: پسر رباب و غلامرضا -23 ساله

راحیل و ایمان: فرشته



maramaramara

پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
((صحنه اول))

آفتاب کم جان پاییز، کم کم داشت دامنش را از حیاط آن خانه ویلایی محقر، جمع می کرد . غروب سرخ خانه، سرد و سوت و کور بود . باد آرامی در شاخ و برگ تنها درخت باغچه پیچید . دو فرشته زیبا ، نرم و آرام روی دیوارهای آجری خانه فرود آمدند و همین که حریر بال های بلندشان را بستند ، باد آرام گرفت و دوباره فضای خانه در سکوت عمیقی، به خواب رفت.
راحیل: آخیش... بالاخره رسیدیم...حالا میشه بگی چرا من رو این همه راه کشوندی اینجا؟
ایمان :(خم شد و نیم نگاهی به در هال انداخت) می دونی که من بی دلیل تو رو جایی نمی برم !
راحیل: آره میدونم .... اما لااقل یه توضیحی بده!
ایمان: خواستم بیای تا با چشمای خودت ببینی(آهی کشید)...شاید باورت بشه !
راحیل : چی رو ببینم و باور کنم؟
ایمان : (یک تای ابرویش را بالا داد و پوزخند زد) اگه قرار بود جواب این سوال هات رو رک و راست بدم که نمی آوردمت اینجا!
راحیل : (لب ورچید و زیر لب زمزمه کرد) درست مثل همیشه ... مرموز و دهن قرص!
صدای نامفهوم مکالمه دو نفر، از داخل خانه شنیده شد.
ایمان : (لبخند زد و با شوق گفت ) مثل اینکه پیداشون شد.
راحیل :کیا ؟
یکباره سکوت خانه با صدای خرد شدن یک جسم شیشه ای در هم شکست و صدای فریاد مرد، کل خانه را لرزاند : دست از سرم بردار زن...چی از جونم می خوای؟
راحیل: (دستش را روی دهان گذاشت) خدای من ... چه خبره اون تو؟
ایمان : (تلخ خندید) تازه این اولشه... کم کم دیدنی تر از این هم میشه !

پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
مرد به ایوان آمد و با اخم هایی در هم پایش را در کفش های مستهلکش فرو کرد و کلافه نوک کفشش را به دیوار کوبید تا کفش، در پایش بنشیند .از پله های ایوان به سرعت سرازیر شد.

رباب: (با صدای بلند) باز داری کجا می ری؟

غلامرضا: (فریاد کشید) یه قبرستونی ..جز اینجا!

رباب:(با دلخوری) باز هم دور رفیق بازی و خوش گذرونی؟

مرد از پایین پله ها پشت دستش را به سمت دهان زن نشانه رفت

غلامرضا: (از شدت خشم کف به دهان آورد) دیگه داری اون روی سگم رو بالا میاریا ا!

زن ترسیده در لاک خود فرو رفت .لب هایش لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد .

رباب -( بغض آلود و شکسته شکسته گفت) باشه ...برو ... اما ....اما لااقل قول بده دست این علیرضا رو به یه کاری بند کنی تا...

غلامرضا-(پوزخندی زد )هه... باز اگه میگفتی حسام ...یه چیزی!(اخم هایش را در هم کشید و تشر زد).... آخه زنِ نادون ...کدوم مغز خر خورده ای... به پسر معتاد و الدنگ تو کار میده ؟!

رباب-(نامطمئن و سر به زیر زمزمه کرد) اونم پسرمونه!

غلامرضا-اون پسر توِ!...از تخم و ترکه من نبوده، نیست و ...می بینی که ...گل پسرت ،یه در میون یا تو خماریه یا نشئه اس، حیفِ نون !
رباب مصمم بود که اینبار جلوی شوهرش را بگیرد . از پله ها پایین دوید و به حالت التماس به آستین لباس همسرش چنگ زد.

رباب : (چشمانش را ریز کرد و ملتمسانه گفت)نمیشه امروز پیش من و بچه هات بمونی ؟

غلامرضا دست های زنش را پس زد و او را به عقب هل داد و با اخم هایی در هم به سمت در رفت.

رباب: (روی زمین زانو زد و ضجه زد) این چه زندگیه من دارم ..ای خدا !
مرد با خشم به سمت زنش نگاهی انداخت.انگشت اشاره اش را به سمت او نشانه رفت.

غلامرضا - (صدایش از خشم می لرزید )خفه شو رباب...خفه ! ... چندین و چند ساله که دارم سایه نحسِ پسر مفت خورت رو تو زندگیم تحمل می کنم ...هم خرج شکم وامونده اش رو دادم و هم پول حروم سر و هیکل دیلاقش ....دیگه بریدم! ... دیگه وقتشه که اون تنِ لشش رو جمع کنه و بره پی کارش !...(به موهایش چنگ زد )تو هم اگه از وضع و روزگارت ناراضی هستی ... هِری!...راه باز ،جاده دراز! ..دست پسر الدنگت رو بگیر و جفتتون برای همیشه از این خونه گمشید بیرون و بذارید این دم آخری یه نفس راحت بکشم !

رباب-(ضجه زد)یادت رفته من کیم ؟ ... زنتم !...مادر پسرت، حسام!

نگاه سرخ و ملتهب غلامرضا روی صورت حسام افتاد که از پشت پنجره اتاق،شاهد این دعوا و مرافعه همیشگی بود.

غلامرضا -(با نگاهی بی تفاوت به پسرش خیره شد و رو به رباب گفت) اون هم یه بی خاصیتی مثل شما دوتا!
خشمگین به سمت پنجره اتاق حسام رفت.

غلامرضا -(با دست به حسام اشاره کرد )هی با تو هم هستما...بگرد دنبال کار ...از بس جون کندم واسه خرج آب و نونتون ،جونیم رفت ...(به سمت زنش چرخید و با کنایه گفت )یه دقیقه هم که میام خونه.... همش غُر ..همش نق و ناله ..همش گریه و اشک و آه ....(آب دهان به زمین ریخت ) تف به این زندگی کوفتی !

غلامرضا در خانه را با خشم در چارچوب کوفت و خانه را ترک کرد .

***
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
صحنه دوم:

رباب با عجله به سمت اتاق حسام دوید .آنقدر هول ، که روی زمین افتاد و زخمی شد. بی توجه به زخم زانویش بلند شد و کشان کشان خود را به در اتاق پسرش رساند و در را فورا باز کرد:

-(مضطرب و آشفته حال )چرا جلوی بابات رو نگرفتی؟..(صدایش را بالاتر برد) پس چرا هیچی نگفتی و لالمونی گرفتی ؟
حسام-(طلبکارانه دستش را به کمر تکیه داد )مامان...یعنی تو ، بعد این همه سال نفهمیدی که ...نباید رو مخ یه مرد عصبانی بری؟ (مکث کرد و کلافه گفت) ...خب مادر من وقتی می بینی داغ کرده ... راحتش بزار تا آروم بگیره و چهار تا درشت بارت نکنه !

زن مایوس و آشفته حال در چارچوب در فرود آمد و پیشانیش را به زانویش تکیه داد.
رباب : (بغض کرد و به سمت در اشاره کرد)اون از بابات ..(به حسام اشاره کرد )این از تو ..(به در بسته اتاق علیرضا اشاره کرد )اونم از علیرضا که ...که داره روز به روز بیشتر آلوده اون زهرماری می شه..(پر روسریش را روی چشمانش گذاشت و گریه کرد) داره خودشو خفه میکنه تو دود و مواد !

حسام-(با تن صدایی پایین )مامان تو رو به هر کی می پرستی ....باز گریه زاری رو شروع نکن!
زن با پرِ روسری اشکش را گرفت و با چشم های سرخش به پسرش خیره شد.

رباب -موندم تو چه دلی داری؟! ....(بینی اش را بالا کشید) آخه چطور می تونی رفتار بد بابات رو تحمل کنی و گله و شکایت نکنی؟

حسام -(بی قیدشانه بالا انداخت )خب بابامه ... همیشه خدا هم که همینطوری بوده ... همیشه ما براش بده بودیم و رفیق رفقاش، عشق و امید زندگیش! ...(نگاهش را از مادر گرفت و بی خیال گفت) وقتی یک عمر اینطوری زندگی کرده ...وقتی دلش با ما نیس..دیگه چیکار میشه کرد ،جز تحمل؟ ...یعنی اگه باهاش حرف بزنم تغییر می کنه؟...(سر به نفی تکان داد) نچ !

رباب-(به نقطه ای خیره ماند و زمزمه کرد )همیشه علیرضا خاری تو چشم بابات بوده ..هیچوقت ..هیچوقت نتونست بچه یه مرد دیگه رو قبول کنه ... حالا...حالاهم که علیرضا معتاد شده و با عربده کشی هاش، بی آبرومون کرده....منم از چشم غلامرضا انداخته!... (زن یکباره ضجه تلخی می زند) بهم میگه...میگه از زندگیش برم گم شم !

حسام به سمت مادر رفت و کنار او زانو زد.دستش را روی شانه های لرزان مادر گذاشت.

حسام -(پوفی کشید)مامان ! ...بس کن محض رضای خدا .... بابا عصبانی بود یه چیزی پروند !
رباب-(فریاد کشید) ای خدا..... این زندگیه من دارم ؟!
صدای هق هق گریه زن کل خانه را فرا گرفت.

حسام-(با دلخوری و عصبانیت )مردم زندگی میکنن ما هم دلمون خوشه زنده ایم! (عصبانی شد و با مشت روی زانویش کوبید ) لعنت به این زندگی جهنمی..لعنت !

****
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
صحنه سوم:

زن پشت چرخ خیاطی نشسته است .همانطور که روی درز کوک شده،لباس مشتری ،با چرخ ساده دوزی می کند هر از چند ثانیه با پشت دست ،اشکش را هم پاک می کند .
راحیل دلش شکست .رو به ایمان کرد .
راحیل :(با صدایی گرفته) طفلی این زن بیچاره ...دلم خیلی واسش می سوزه...(آه کشید) حالا میفهمم که چرا میگن " بهشت زیر قدم های مادران هست "!
ایمان :اون که داره میاد علیرضاست.
راحیل نگاه ایمان را تعقیب کرد و چشمش به جثه استخوانی و ژولیده مرد جوان ثابت ماند.موهای بلند آشفته ،صورت کثیف و دندان های زرد جوان .
راحیل چندشش شد و فورا نگاهش را از آن مرد گرفت.مرد مکالمه ای آرام و زمزمه وار با مادرش آغاز کرد.
راحیل : این مرد چه بلایی سر خودش آورده که تو اوج جوونی این همه شکسته شده؟
ایمان : گاهی قدرت تخریب یک حرف ،از شلیک مستقیم گلوله هم مرگ آور تر می شه.
راحیل : منظورت اینه که علیرضا زیر بار تحقیر ها و سرکوفت های هر روزه ی پدرش این بلا سرش اومده؟
ایمان : تو فرشته باهوشی هستی .اما باید این رو هم بدونی که وقتی یه حرف تلخ رو از کسی بشنوی که بیشترین وابستگی عاطفی رو بهش داری ،قدرت تخریب اون حرف صدها و هزاران برابر هم میشه !
راحیل : (متفکر زمزمه کرد ) بیشترین وابستگی عاطفی ؟
ایمان :(هشدار دهنده و آنی گفت) مراقب باش راحیل!
یکباره پدال فلزی چرخ خیاطی به دیوار آجری ،درست جایی که بال راحیل بود ، برخورد کرد و صدا ی مهیبیش راحیل را شوکه کرد.
راحیل :(دستش را روی قلبش گذاشت و جیغ کشید)
ایمان : حالت خوبه راحیل ؟... (نگران سر و صورت راحیل را چک کرد )آسیب ندیدی؟
راحیل سرش را به نفی تکان داد . صدای داد و بیداد و عربده کشی های علیرضا حواس هر دو فرشته را به مادر و پسر جلب کرد .
علیرضا: پول... بگو پولا کجاست ؟ ...(چاقو را زیر گلوی مادرش گذاشت و به رگ گردن زن فشرد)میگی یا همین حالا بکشمت ؟
رباب: (فریاد کشید) محاله ..محاله اینبار بهت پول بدم که بری خرج اون زهر ماری کنی و بیشتر از این تو اون لجن فرو بری..محاله
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
ادامه صحنه سوم :

علیرضا : (از خشم کف به دهان آورد ) به خدا قسم ...می کشمت ...بگو پولا کجاست ...بگو و جفتمون رو راحت کن !
رباب: (ضجه زد) نمی گم ... بکش و خلاصم کن ...
زن به دستان پسرش فشار آورد و نوک تیز چاقو را روی گلوی خودش فشرد .علیرضا ترسید و چاقو را از چنگ مادرش درآورد و روی زمین پرت کرد .چاقو روی زمین سر خورد و درست جلوی پای حسام افتاد.
حسام: هوی.. باز قشقرق راه انداختی؟!
علیرضا : به تو مربوط نی بچه سوسول ...صدبار گفتم تو دعوای دوتا بزرگتر دخالت نکن !
حسام یقه علیرضا را چسبید و او را مثل پر کاه از زمین بلند کرد و با یک حرکت ،روی زمین پرت کرد.علیرضا برای بلند شدن و شاخ و شانه کشیدن تقلا کرد اما خماری،جان بلند شدن برایش نداشته بود .دوباره روی زمین افتاد .
رباب فورا بالای سر علیرضا رفت .
رباب: (نفریش کرد ) هر چی میکشم از توِ بی خاصیت ِ ...کاش نبودی..کاش مرده بودی ... سی سال آزگاره که به خاطر تو دارم تحقیر میشم...از کس و ناکس سرکوفت میشنوم ...(ضجه زد)کاش ...کاش تو هم توی اون تصادف با بابات مرده بودی ...کاش مرده بودی که این وضع من و این روزگار خودت نمیشد!
علیرضا لب های کبودش را با دلخوری روی هم فشرد .اشک هایش را با پشت آستین پاک کرد.به رحمت بلند شد و پشت خمیده اش را کمی صاف کرد .با قدم های سست و نامتعادل به سمت حیاط رفت.
علیرضا -(با صدایی ضعیف و کشدار شده از اعتیاد و خماری )باشه...می رم ... می رم خودمو گم و گور میکنم تا دیگه ریخت نحسم جلوی چشت نباشه ...تا دیگه سرکوفت نخوری...(با کینه نگاهی به حسام انداخت ) بمون با این نازپروده ی آدم حسابیت که همیشه به من ترجیحش دادی ...همیشه نور چشمیت این بود و من عذاب جونت ...میرم و عذابت رو کم میکنم ...میرم یه گوشه ای برای خودم می میرم !
علیرضا کشان کشان به سمت در رفت.با رفتن علیرضا صدای ضجه و گریه ی مادر بلند و بلند تر شد.حسام با کینه به مسیر رفتن علیرضا خیره شد.
حسام:(آهسته زمزمه کرد ) کاش هیچوقت برنگرده به این خونه ...کاش بمیره تا غم و غصه های تو تموم بشه، مامان ...تا این آینه دق جلوی چشمت هست وضع این خونه همینه و بهتر نمیشه...(مکثی کرد )بی شرف برامون آبرو نذاشته ... فردا پس فردا هر جا بریم خواستگاری .... میگن داداش آقا دوماد ، همون معتادِ عربده کشه ...(چشمانش را ریز کرد )کاش می شد بمیره !..کاش میشد خودم با دستای خودم این آینه دق رو از جلوی چشمت بردارم مامان !
حسام نگاهش را به نگاه خیس مادرش دوخت .زن به نقطه ای خیره مانده بود و دیگر اشک نمی ریخت .

***
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
صحنه چهارم:

نیمه شب بود و شهر در سکوت و سکون فرو رفته بود .دو فرشته زیر نور مهتاب ،در تاریک روشن حیاط روی تخت چوبی کنار باغچه نشسته بودند.
راحیل: کی برمی گردیم ایمان؟
ایمان -یه کم صبر داشته باش ،راحیل !
راحیل -منتظر کسی هستی؟
ایمان-اوهوم
راحیل -کی؟
ایمان-علیرضا.
راحیل -اون که گفت دیگه برنمی گرده!
ایمان-چرا...میاد...باید بیاد!
راحیل -من که نمی فهمم چی میگی!
صدای چرخیدن کلید در قفل در و ورود علیرضا به حیاط خانه موجب شد ایمان بایستد.
ایمان-بیا دنبالش بریم داخل خونه....باید ببینیم چه خبره اونجا!
راحیل -خب معلومه ...آدم ها این موقع شب خوابن دیگه!
ایمان-امشب تو این خونه ... هیشکی خواب به چشمش نمیاد!
راحیل-آره ... طفلی اون زن ... یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون...(آهی کشید)یادم باشه واسش دعا کنم!
راحیل و ایمان پشت سر علیرضا وارد هال شدند.
علیرضا کشان کشان به سمت اتاقش رفت.جسم خسته اش را روی تخت انداخت و کمی بعد صدای خرناسش بلند شد.
دو فرشته وارد اتاق علیرضا شدند.
راحیل-طفلی چه خسته بود ... تا دراز کشید ، خوابش برد.
ایمان-بیا عقب راحیل!
ایمان فورا راحیل را عقب کشید.
راحیل -چرا همچین می کنی؟
ایمان-اون سایه رو می بینی؟(اشاره به در اتاق)
در تاریک روشن خانه سایه مردانه ای روی در اتاق افتاد بود.
راحیل-(هین بلندی کشید)دزده ؟
ایمان-نه...الان می فهمی کیه؟
مرد وارد اتاق شد.شعاع نوری که از نور گیر ،به داخل اتاق می تابید، صورتش را روشن کرد.
راحیل-(نفس راحتی کشید)اِ...این که حسامه ..اما این وقت شب اینجا....
فلز چاقو در تاریک روشن اتاق ، برق زد .راحیل شوکه شد و صحبتش را نیمه رها کرد.
راحیل-(مضطرب و شکسته شکسته )اون ...اون چیه تو ...دستش؟.. چ..چ...چاقو؟....می..می خواد چیکار کنه ؟
ایمان- (با حسرت آهی کشید)متاسفانه حدست درسته !
راحیل-(سراسیمه گفت)برو...برو جلوش رو بگیر...این پسره پاک زده به سرش ..نمی فهمه داره چیکار میکنه...برو جلوش رو بگیر!
ایمان-یادت رفته راحیل ؟ ... ما اجازه نداریم تو کار انسان ها دخالت کنیم!(سرش را با تاسف به زیر انداخت)
راحیل-اما...برادر کشی؟ ..یه هابیل و قابیل دیگه ؟ .....باز پشیمون شدن وقتی که دیره !
ایمان-خیلی هم مطمئن نباش که پشیمون بشه ...انسان موجود عجیبیه...پروردگار، جوری سرشت آدم رو قرار داده که مثل یه زمین حاصلخیز، مستعد کشت هست و هر بذری رو می پذیره... اون رو پرورش میده و بارورش میکنه ...این تخم هم میتونه تخم کینه و حسد و دشمنی باشه و هم بذر محبت و عشق و دوستی ...انتخابش هم با خود آدم هاست...همین تصمیمشون هم موجب میشه گاهی اونقدر اوج بگیرن که از ما فرشته های مقرب هم ،به عرش الهی نزدیک تر بشن و ...یا برعکس ... به مسیری کشیده بشن و کاری با خودشون ...آدم های اطرافشون..دنیاشون ... بکنن که در نهایت روی شیطان رو هم سفید کنه.
mara
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
ادامه صحنه چهارم:

راحیل به نقطه ای خیره شده و دارد به گذشته های دور فکر می کند.چند لحظه بعد سر بلند می کند و به ایمان خیره می شود.

راحیل : یادته؟... خداوند قبل از اونکه آدم(ع)... پدر انسانها را به عنوان نماینده خودشون در زمین بیافرینه، این موضوع رو به ما فرشته ها خبر داد؟

ایمان :( به تاییدسرتکان می دهد) اوهوم... خوب یادمه ... آشفته شدیم وکلی هم اعتراض کردیم!
راحیل :(محکم و کوبنده) پروردگارا!‌ ... آیا كسی رو بر زمین قرار می‌دی كه فساد به راه می‌اندازه و خونریزی می‌كنه؟

ایمان :(محکم و کوبنده ) خدایا این ما هستیم كه تسبیح و حمد تو را به جا می‌آریم،پس چرا باید این مقام را به انسانِ گناهكار بدید نه به ما كه پاك و معصوم هستیم؟

راحیل :(آهی می کشد)و.... خداوند در پاسخ فرمودند : «من حقایقی را می‌دانم كه شما نمی‌دانید».

راحیل : (با حسرت ادامه می دهد )... و بعد خداوند همه حقایق، اسرار و استعدادها و زمینه‌های رشد و تكامل رو به آدم (ع) آموخت... و آدم(ع) ...خیلی زود همه آنها را درک کرد !

ایمان :خداوند حجت رو بر ما تمام کرد ... (با حسرت) همون حقایق و اسرار را به ما فرشته ها هم نشون داد و به ما فرمود: «اگر راست می‌گویید كه لیاقت نمایندگی خدا را دارید نام اینها را به من خبر دهید، و استعداد و شایستگی خود را برای نمایندگی من در زمین، نشان دهید!»

راحیل :(آهی می کشد) تازه اونوقت بودم كه فهمیدیم لیاقت و شایستگی، تنها با عبادت و تسبیح و حمد به دست نمی‌آید(مکثی کرد و با حسرت گفت) ...فهمیدیم که علم و آگاهی... پایه اصلی لیاقته!

ایمان : همینطوره ...(آهی می شد و با لبخند می گوید )بعد هم که از مقام احدیت عذرخواهی کردیم و به خداوند گفتیم.. خدایا! تو پاك و منزّهی، ما چیزی جز اونچه که خودت به ما آموخته‌ای، نمی‌دونیم »

راحیل:...و خداوند فرمود " من بشری از گل می‌آفرینم، هنگامی كه آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن دمیدم بر آن سجده كنید"

ایمان : و ما آدم رو سجده کردیم ..نه به خاطر جسم خاکیش ...ما در مقابل روح ویژه‌ای كه خداوند در كالبد او دمید بود ، سر تعظیم فرو آوردیم ... و همون روح، به آدم لیاقت داد تا نماینده خدا بر روی زمین باشه.


راحیل :(می خندد) آفرین... همه چیز مو به مو یادته!
ایمان :(با تاسف سر تکان می دهد و به دست های خون آلود حسام خیره می شود) اما ... امشب اون مرد ...روح پاکش رو به شیطان فروخت و ... نماینده ابلیس روی زمین شد!

دیگر صدای خرناس نمی آید .نگاه راحیل به جسم بی جان علیرضا و خونی که دارد به صورت حسام پاشیده می شود ،می افتد .راحیل دستش را روی دهانش می گذارد و جیغ خفه ای می کشد.


mara
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
صحنه پنجم:
جمعیت زیادی در دادگاه حاضر شده اند تا رای دادگاه برای پرونده برادر کشی را بشنود.
راحیل: ایمان... (به رباب اشاره می کند )مادر علیرضا رو ببین...دلم خیلی واسش می سوزه این چه بلایی بود سرش اومد؟
ایمان: (با لحنی استفهام آمیز می گوید) آره ... به نظر ناراحت میاد!
راحیل : (با تعجب )به نظر ناراحت میاد ؟ (تاکید می کند )زن بیچاره ،نصف شده تو این مدت!...ببین... یه چشمش اشکه یه چشمش خون ...پسر بزرگش کشته شده و پسر کوچیکش همین الان به جرم قتل، به اعدام محکوم شد.
ایمان: (اخم می کند )زود قضاوت نکن ...هنوز که جلسه دادگاه تموم نشده!
رباب:(یکباره ضجه می زند) جناب قاضی... من به عنوان تنها ولی دم ...از قصاص پسرم حسام نبوی... می گذرم ...گذشت می کنم جناب قاضی...حسام اشتباه کرد ...جوونی کرد ...من از خون پسر بزرگم می گذرم ...لطفا حکم قصاص رو باطل کنید!
صدای هق هق گریه زن، کل فضای سالن را در بر می گیرد
راحیل: (بغض دار و با صدای گرفته) بیچاره رباب...حرفاش خیلی تلخه ... اشکم دراومد!
ایمان :(با کینه و خشمگین می گوید) لعنت خدا بر اون زن!
راحیل: (هین بلندی می کشد و با حیرت می گوید) ایمان؟...تو واقعا نفرینش کردی؟
ایمان: (مصمم و قاطع می گوید) بله... و امیدوارم در اون دنیا در دادگاه عدل خداوند ،این زن به بدترین شکل ممکن مجازات بشه!
راحیل: (مردد و شکسته شکسته می گوید)تو...تو چی ..چی می دونی ایمان ؟
mara
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
ایمان: (با تاسف)این زن هم همون شب روحش رو به ابلیس فروخت!
راحیل: (ناباورانه می گوید)نه...نه ایمان این امکان نداره!
ایمان-متاسفانه همین زن بود که چاقو رو به دست حسام داد و اونو به اتاق علیرضا فرستاد!
راحیل –اما هیچ کس جز تو این رو نمی دونه .... و هیچ کس نمی تونه ثابت کنه که خود مادره هم تو قتل پسرش دست داشته !
ایمان با تاسف تائید می کند.
راحیل-(با دلخوری)این که عادلانه نیس!...یه انسان کشته شده ..حالا چه اتفاقی برای حسام میوفته..یعنی اعدام میشه؟
ایمان-(با تاسف)نه ... چند سالی توی زندان می مونه و بعد می یاد بیرون.بعد از اون دیگه نه از برادر معتاد خبری هست و نه از شریکی در ارث مادر!
راحیل-تو که فرشته رحمتی...چرا اون زن رو نفرین کردی؟
ایمان-(آهی می کشد ) بله ... من فرشته رحمتم و روز اول آمده بودم که مژده گشایش در امور را به این مادر رنج دیده بدم ....(با تاسف )اگه رباب یکم دیگه صبر کرده بود ..اگه یکم دیگه دندون سر جگر گذاشته بود...همون پسری که به کینه مادر کشته شد، به لطف الهی فرصت برگشت به زندگی پیدا میکرد ...خداوند اونشب توبه و ضجه های علیرضا رو که شنید به نظر لطف و رحمت بهش نگاه کرد و توبه اش رو پذیرفت .... خداوند علیرضا رو وسیله ی شادی زن مقرر کرد اما رباب خودش... با دست های خودش همه چیزو نابود کرد !
راحیل: -خدای من ! هنوزم باورم نمیشه..چطور ممکنه یه مادر بتونه با پاره تنش اینکارو بکنه!
ایمان: حالا فهمیدی هر زنی که یه بچه به دنیا می آره لیاقت داشتن اسم مادر رو نداره !...(آهی کشی ) راحیل ...اینو بدون که بهشت واقعی فقط زیر پای فرشته هاست !

پایان .
95-9-7 ساعت 23
این نمایشنامه بر اساس یک ماجرای واقعی نگارش شد.
ممنون از همراهیتون عزیزان mara
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  یک صحنه از نمایشنامه "به خاطر مگی"|ثمین کاربر انجمن ایران رمان ثـمین 1 496 ۱۷-۰۸-۹۵، ۰۹:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: ثـمین

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
19 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، sadaf (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۹ ب.ظ)، • Niha • (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، fatemeh . R (۱۱-۰۹-۹۵, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، برف سیاه (۲۶-۰۸-۹۵, ۱۱:۵۸ ق.ظ)، ariel (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۵:۴۴ ب.ظ)، ثـمین (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، maryamix (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، AsαNα (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، shab mahtabi (۲۴-۰۱-۹۹, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، nil2001 (۰۱-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۲ ب.ظ)، d.ali (۰۴-۱۲-۹۵, ۱۱:۰۵ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۰۷-۰۹-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، .AtenA. (۱۵-۰۹-۹۵, ۰۲:۰۳ ق.ظ)، استار فایر (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، author (۱۸-۱۱-۹۶, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، فاطیماا (۲۱-۱۲-۹۸, ۰۷:۱۲ ب.ظ)، نیلوفرآبی (۲۷-۰۷-۹۹, ۰۷:۴۵ ب.ظ)، محمودی (۱۰-۰۵-۹۹, ۰۸:۲۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان