انجمن ايران رمان



بوی خون | baroon12
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۲۲ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 144
بازدید 15754

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بوی خون | baroon12
#1
نام خدا


شادی کلاسورش را روی سرش گرفته بود و با قدمهایی سریع گام بر میداشت تا زودتر خودش را به خانه برساند..
آب از سر و رویش می چکید و لرز بر بدن ظریفش افتاده بود...
پرایدی که صدای آهنگش کل خیابان را پرکرده بود و با سرعت از کنارش عبور کرد ، باعث شد آبهای گلی خیابان به مانتوی سفیدش بپاشد....
با حرص به پراید که حالا خیلی دورتر از او بود نگاهی انداخت و وارد کوچه شد...زیپ ژاکت نازک صورتی رنگش را بالا کشید ..هرچند میدانست کمکی آن چنانی به گرم شدنش نمیکند...
کمی بعد با دیدن خانه و فکر نوشیدن یک لیوان چای گرم روی کاناپه گرم و نرم جلوی تلویزیون لبخندی زد و قدمهایش را تندتر کرد...الان وقت پخش تکرار سریال مورد علاقه اش هم بود!
چای گرم و کاناپه و سریال "عشق من"!


کلاسور را زیر بغـ ـلش گذاشت و در کیف کوچک روی دوشش دنبال کلید خانه می گشت...
انقدر داخل کیف شلوغ بود که کلید پیدا نمی شد...چند رژ لب...پوسته شکلات..تقویم...اسکناسهای مچاله شده ی پول....در دلش گفت:پس این کلید لعنتی کجاست...الان فیلمم شروع میشه..
کلافه با کیفش کلنجار می رفت که ....................
شادی همانطور که یک دستش هنوز داخل کیفش بود سرجایش میخکوب شد و با بهت و ترس به مرد جوانی که با دستهایی خونی روی سیـ ـنه ی مرد میانسالی نشسته بود نگاه کرد
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: ملکه برفی
#2
نگاه بی قرار شادی در نگاه یخی و بی روح "سهند" گره خورده بود...


شادی به حدی وحشتزده بود که حتی نمیتوانست نگاهش را از آنها بگیرد و فرار کند..برعکس سهند که بیتفاوت می نمود و گویی بود و نبود شادی برایش یکی است..


مرد میانسال که به ظاهر اصلا وضعیت خوبی نداشت سرش را به طرف شادی چرخاند و با صدای ضعیفی گفت:


-کمکم کن.....
سهند پوزخندی زد و شادی با خودش گفت:
آخه من چیکار میتونم بکنم..


ذهنش قفل شده بود...


با نگاهی به قدبلند و هیکل ورزیده سهند معلوم بود که هیچ شانسی مقابل او ندارد..اما با این حال از آنجا فرار هم نکرد...نمیتوانست آن مرد را تنها بگذارد..


سهند لحظه ای چشمهایش را از خستگی روی هم فشرد و بعد با حرکتی سریع یقه مرد را گرفت و او را بلند کرد..
هنوز مرد نتوانسته بود کامل روی پاهایش بایستد که مشت محکمی به صورتش کوبید..مرد ناله ی ضعیفی کرد،سرش خم شد و خون از گوشه لبش بیرون می ریخت ..


شادی که تازه به خودش آمده بود با تمام قدرت جیغ کشید:


-کمک...یکی کمک کنه..


اما لحظه ای بعد با دیدن پسر که به سمتش هجوم آورد ساکت شد وخودش را به دیوار ساختمان پشت سرش چسباند..


مرد میانسال از فرصت استفاده کرد و با سرعت از پشت سر سهند دوید و فرار کرد..
شادی با تعجب به او که حالا به پیچ کوچه رسیده بود نگاه می کرد..انگار نه انگار که چند لحظه پیش در حال مرگ بود..


سهند برای گرفتن مرد تلاشی نکرد و تنها با نگاه پر از نفرتی در حالی که صورتش منقبض شده بود او را زیر نظر داشت...


بعد از چند لحظه با خشم به طرف شادی برگشت و او را دید که با دستهایی لرزان در خانه ای را باز می کند..


سریع خودش را به او رساند و قبل از اینکه شادی بتواند در را ببندد، به زور وارد شد و به جیغ خفه شادی هم اهمیتی نداد..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#3
شادی خواست دوباره جیغ بکشد که سهند با دستش جلوی دهنش را گرفت واو را محکم به دیوار پشت سرش کوبید...شادی از درد و احساس سرگیجه بی حال شده بود...


سهند که خشمگین بود با صدای بم و خش دارش گفت:


-گند زدی به کارم


شادی نمیتوانست نگاه بی قرارش را از او بگیرد..دست بزرگ سهند نیمی از صورتش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید..


سهند کمی دستش را از بینی شادی پایین تر آورد و این بار چانه اش را در دست گرفت... انگشت شصتش را آرام روی لبـ ـهای شادی به حرکت دراورد و زمزمه وار گفت:


-من فرض می کنم که تو دختره ی احمق را ندیدم،تو هم هرچی دیدی بیخیال میشی،فهمیدی؟


شادی اما ساکت بود...از تماس دستهای خونی و کثیف سهند به صورتش چندشش شده بود و به انگشتهای بلند و پهن سهند که خون روی آن خشک شده بود و روی ناخنهایش هم گلی بودند نگاه میکرد..


قیافه شادی هرلحظه بیشتر در هم میرفت و باعث شده بود چینی به پیشانی اش بیافتد..


سهند انگشتش را محکم روی دندان های شادی فشار داد وبا حرص دوباره پرسید:


-فهمیدی؟


مزه ی خون و شوری،در دهان شادی پیچید..احساس میکرد هرلحظه ممکن غش کند با این حال برای رهایی از آن وضع با تکان سر و بستن چشمهایش حرف سهند را تاکید کرد..


سهند چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد زیر گوشش گفت:


-خوبه..


صدای کلفتش شادی را اذیت کرد و باعث شد ناخواسته کمی سرش را به سمت دیوار خم کند...


بالاخره رهایش کرد و بدون هیچ حرفی بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید..شادی چند لحظه به در بسته خیره ماند و بعد آرام از دیوار سر خورد و با بیحالی روی زمین نشست..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
دو هفته از آن روز می گذشت....


سهند همه چیز را فراموش کرده بود اما شادی با تمام تلاشش برای فکرنکردن به آن روز،گهگاهی فکرش مشغول می شد،اما امیدوار بود که زمان همه چیز را درست کند والبته تا آخر عمرش هیچ وقت آن پسر وحشی را نبیند!


سهند با لرزش دوباره ی گوشی درون جیبش،عصبی جواب اد:


-چیه؟


-کدوم گوری هستی باز سهند؟


سهند در حالی که سعی میکرد شخص موردنظرش را در شلوغی پیاده رو گم نکند گفت:


-الان نمیتونم حرف بزنم..


صدای مرد عصبانی پشت خط بلند شد:


-تا کی میخوای ادامه بدی سهند؟


سهند دهانش را به گوشی چسباند و با نفرت زمزمه کرد:


-تا وقتی که سر بریده همشون را داشته باشم


و بعد بدون معطلی گوشی را خاموش کرد و به دنبال شکارش به راه افتاد...


*******************


شادی قلم مویش را کنار گذاشت و رو به دوستانش گفت:


-بچه ها، من دیگه نمیکشم،میرم خونه


نیلوفر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:


-نیم ساعت دیگه کلاس تموم میشه،صبرکن همه باهم میریم


شادی همانطور که وسایلش را جمع میکرد گفت:


-خیلی خستم نیلوفر...میترسم بزنم تابلوم را خراب کنم


نیلوفر نگاهی به او انداخت و دیگر اصراری نکرد...شادی بعد از خداحافظی از دوستانش به سمت خانه راه افتاد..انقدر بی حال بود که حتی دستهای رنگیش را هم نشسته بود و باعث می شد دانشجویانی که از کنارش عبور میکنند با خنده و تعجب نگاهش کنند..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#5
شادی از وقتی که از دانشگاه برگشته بود، چهار زانو روی کاناپه نشسته بود و با بیحوصلگی کانالهای تلویزیون را عوض میکرد..
با اینکه خسته بود اما خوابش نمی آمد ..
نگاهی به ساعت انداخت..تازه ساعت 5 بود..
با خودش گفت"حالا کو تا شب..چیکارکنم حالا"
صدایی در سرش گفت"این همه کارو و درس عقب افتاده داری میگی چیکار کنم؟"
اما خودش هم میدانست که امروز از آن روزهایی است که حتی نمیتواند جزوه هایش را ورق بزند!
نگاهش به پنجره آشپزخانه اش افتاد..شاخه های درخت چنار که تازه سبز شده بودند در باد ملایم بهاری تکان میخوردند...
سبز درخشان و زیبایی که حس خوبی را در شادی برمی انگیخت..
سریع تلویزیون را خاموش کرد و با اشتیاق به سمت کمد لباسهایش رفت..
با خودش گفت:"آدم توی این هوای محشر بهاری جلوی تلویزیون میشینه؟"
****
سهند به ماشینی تکیه داده بود و به این فکر میکرد که چرا آن مرد با اینکه می داند خانه اش لو رفته موقعیتش را عوض نکرده؟
نگاهی به در بسته ی خانه انداخت و زمزمه کرد:
-خودتو نشون بده لعنتی ...تا کی میخوای توی سوراخت بمونی؟
ساعتی گذشت اما باز هم خبری از مرد نبود..
سهند کلافه شده بود و نگاه بی هدفش را روی عابرها می چرخاندکه چشمش به شادی افتاد و او را سریع به یاد آورد..
***
قدمهای شادی کند شده بودند..
مطمئن بود آن کسی که آن طرف خیابان است همان پسر وحشی است..
روسریش را جلو کشید و سعی کرد همگام با زنی که چرخ خرید داشت راه برود تا خودش را پشت او مخفی نگه دارد..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#6
شادی از وقتی که از دانشگاه برگشته بود، چهار زانو روی کاناپه لم نشسته بود و با بیحوصلگی کانالهای تلویزیون را عوض میکرد..
با اینکه خسته بود اما خوابش نمی آمد ..
نگاهی به ساعت انداخت..تازه ساعت 5 بود..
با خودش گفت"حالا کو تا شب..چیکارکنم حالا"
صدایی در سرش گفت"این همه کارو و درس عقب افتاده داری میگی چیکار کنم؟"
اما خودش هم میدانست که امروز از آن روزهایی است که حتی نمیتواند جزوه هایش را ورق بزند!
نگاهش به پنجره آشپزخانه اش افتاد..شاخه های درخت چنار که تازه سبز شده بودند در باد ملایم بهاری تکان میخوردند...
سبز درخشان و زیبایی که حس خوبی را در شادی برمی انگیخت..
سریع تلویزیون را خاموش کرد و با اشتیاق به سمت کمد لباسهایش رفت..
با خودش گفت:"آدم توی این هوای محشر بهاری جلوی تلویزیون میشینه؟"
****
سهند به ماشینی تکیه داده بود و به این فکر میکرد که چرا آن مرد با اینکه می داند خانه اش لو رفته موقعیتش را عوض نکرده؟
نگاهی به در بسته ی خانه انداخت و زمزمه کرد:
-خودتو نشون بده لعنتی ...تا کی میخوای توی سوراخت بمونی؟
ساعتی گذشت اما باز هم خبری از مرد نبود..
سهند کلافه شده بود و نگاه بی هدفش را روی عابرها می چرخاندکه چشمش به شادی افتاد و او را سریع به یاد آورد..
***
قدمهای شادی کند شده بودند..
مطمئن بود آن کسی که آن طرف خیابان است همان پسر وحشی است..
شادی روسریش را جلو کشید و سعی کرد همگام با زنی که چرخ خرید داشت راه برود تا خودش را پشت او مخفی نگه دارد
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#7
سهند روی پله های ورودی ساختمانی نشسته بود و با تفریح به حرکات شادی نگاه می کرد..با خود گفت"الان میخوای خودتو از من مخفی کنی جوجه؟"



دستش را زیر چانه اش قرار داد و به شادی که حالا پشت ماشینی سنگر گرفته بود نگاه کرد و گفت"خب چرا نمیری اگه میترسی از من؟"
دوباره با دیدن شادی که ناشیانه از پشت ماشین سرک کشید به خنده افتاد...



شادی آن طرف خیابان دستهایش را به هم می فشرد...از طرفی میترسید و میخواست زودتر به خانه کوچک و امنش برگردد از طرفی در مورد سهند کنجکاو شده بود..از پشت ماشین سرکی کشید تا سهند را ببیند...با خود گفت"این که هنوز اینجا نشسته... خیلی مشکوکه..."



کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که نمیتواند به خانه برگردد و بیخیال موضوع شود..درضمن هوا هنوز روشن بود و خیابان هم شلوغ ..پس او نمیتوانست کاری بکند..با این حال در دلش دعایی خواند و گوشی اش را محکم در دست فشرد تا اگر لازم شد سریع به پلیس زنگ بزند...



سهند با دو انگشتش آرام شقیقه هایش را مالید و کمی فکر کرد...با خودش گفت" برای امروز بسه"...نگاهی به شادی انداخت و فکر کرد بد نیست کمی هم تفریح کند!



با این حال رو به در بسته ی خانه زمزمه کرد"دوباره میام،هیچ وقت از دستم راحت نمیشی،هیچ وقت"



شادی دستش را روی دهانش گرفته بود و سعی می کرد جیغ نزند...سهند با گامهایی بلند و محکم خیابان را طی میکردو مـ ـستقیم به سمتش می رفت...شادی به خودش امید می داد" نه امکان نداره منو دیده باشه"



سریع روی آسفالت خیابان نشست و پاهایش را در شکمش جمع کرد..دلش میخواست با آخرین سرعتش به سمت خانه بدود ولی میدانست رها کردن سنگرش کار احمقانه ای است و او حتما متوجهش می شود..البته اگر تا حالا نشده باشد!



شادی متوجه شخصی کنار خودش شد...با ترس و تردید سرش را بالا گرفت و سهند را دید که با ژست خاصی به ماشین تکیه داده و به دیوار روبرویش نگاه می کند.



شادی بیشتر از ترس احساس نا امیدی می کرد که چرا همیشه انقدر تابلو است!



عاقبت صدای بم سهند بود که سکوت را شکست:



-دنبال من راه افتادی؟



ذهن شادی در یک ثانیه به هزاران سمت رفت تا بتواند جوابی پیدا کند!اما چون ذهنش قفل شده بود با صدای ضعیفی راستش را گفت:



-نه.اومده بودم پیاده روی..



سهند خیره نگاهش کرد و بعد با یک حرکت بازویش را گرفت و بلندش کرد ...سپس با لحن عجیبی گفت:



-خوبه...منم همین فکر را داشتم.با هم میریم!



شادی چند لحظه با تعجب نگاهش کرد ..انگار حرفهایش را باور نداشت..اما سهند دستش را کشید،و او ناخواسته دنبالش کشیده شد...



شادی سعی کرد دستش را از دستهای سهند بیرون بکشد.................................
بار آخری که این دستها را دیده بود خونی بودند...



سهند بدون اینکه به شادی نگاه بکند گفت:



-چرا انقدر وول میخوری؟میخوام ببرمت یه کم تفریح



شادی باز هم تقلا کرد و گفت:



-ولم کن...نمیخوام..



سهند به سردی جواب داد:



-ولی من دوست ندارم تنهایی برم بگردم



شادی پا شل کرد تا شاید بتواند جلوی او را بگیرد اما سهند طوری او را دنبال خود می کشاند که شادی شک کرد که اصلا متوجه مقاومتش شده باشد!



آخر سر گفت:



-باشه.دستمو ول کن خودم میام



سهند دستش را رها کرد..همین موقع گوشی شادی زنگ خورد..



-بله؟



....



-وای اصلا یادم نبود...



...



-حالا حتما برای همین فردا میخوای؟



...



-باشه،خودم میخرم..فقط شماره هاش را برام اس ام اس کن..



...



-خواهش میکنم،خدافظ



شادی رو به سهند که منتظر نگاهش میکرد گفت:



-من باید برم،یه کاری برام پیش اومده



سهند با بیخیالی گفت:



-خب باهم میریم کارتو انجام بده بعدش میریم



شادی عصبانی شد و گفت:



-ولم کن آقا..نمیخوام بیام



سهند به سردی جواب داد:



-گفتم امروز میخوام باهات بیام تفریح،یه چیزی باهم میخوریم بعد هرجا خواستی برو



شادی با خودش فکر کرد.."نکنه دیوانه است":



-اگه ولم نکنی جیغ وداد میکنم بریزن سرت



سهند جدی شد و گفت:



-باشه..راست میگی، تو یخچال خونت هم میشه یه چیزی برا خوردن پیدا کرد ...



بعد ادای فکر کردن دراورد و گفت:



-کجا بود؟...کوچه ی دانش..پلاک 27 نه؟



شادی وحشتزده شد و چشمهای کشیده اش پر از اشک...



سهند از دیدن چشمهای اشکی شادی غافلگیر شد ولی با این حال وضعیتش را حفظ کرد و جدی گفت:



-ببین..فقط میریم یه غذایی میخوریم و بعدش دیگه کاریت ندارم...



شادی مسخ شده با سر حرفش را تاکید کرد و با قدمهایی سست شده پشت سرش راه افتاد
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#8
شادی ، چند دقیقه ی بعد در حالی که نگاه کنجکاوش را دور تا دور بستنی فروشی می چرخاند مقابل سهند نشسته بود ...
پسری کم سن و سال سر میزشان آمد و بستنی ها را روی میز گذاشت....
شادی نگاهی به بستنی میوه ایش انداخت...باورش نمیشد مقابل کسی که دو هفته پیش با دستهایی خونی تهدیدش کرده بود نشسته و بستنی میوه ای میخورد!..آن هم با ژله ی اضافه!!!!
سهند ظرف بستنی را به طرف شادی هل داد و گفت:
-شروع کن دیگه...
شادی ظرفش را به سمت خودش کشید و همان لحظه متوجه لرزش عجیب دستهای سهند که روی میز بودندشد...اما به روی خودش نیاورد و خودش را با بستی اش مشغول کرد
سهند بدون حرف مشغول خوردن بود..
شادی واقعا نمیفهمید چرا سهند او را با خودش آورده..چون حتی نگاهش هم نمیکرد..
بعد از مدتی شادی گفت:
-خیلی خوشمزه بود...من تا حالا اینجا نیامده بودم..
سهند نگاه سردی به شادی انداخت و گفت:
-چرا نیومدی؟خیلی به خونت نزدیکه که
-آخه نمیدونستم انقدر بستنیاش خوشمزس...به ظاهرش نمیاد..
سهند قاشقش را در ظرف خالی بستنی اش رها کرد و گفت:
-بستنی سنتی اینجا یه چیز دیگس...از دست دادی..
شادی لبخند شیرینی زد و گفت:
-من بستنی میوه ای بیشتر دوست دارم
***********************
سه سال قبل.....
-من بستنی میوه ای بیشتر دوست دارم..
سهند:
- من برا همه سنتی گرفتم..دیوانه تو بخور...مشتری میشی..
-سهند چرا گیر میدی؟خب من اینو نمیخوام..
سهند با کلافگی گفت:
-باشه..ولی من دیگه از ماشین پیاده نمیشم..خودت برو بگیر بیا...
دختر که انگار منتظر همین اجازه بود به سرعت از ماشین پیاده شد..هنوز کمی از ماشین دور نشده بود که سهند داد زد:
- زود برگردی ها...بدجا پارک کردم..
چند دقیقه بعد "سیما" با یک لیوان بزرگ ذرت مکزیکی برگشت!
سهند با تعجب پرسید:
-این دیگه چیه تو این گرما گرفتی؟
سیما با لبخند گفت:
-رفتم بوی ذرت بهم خورد بستنی یادم رفت..
سهند:
-برو بابا...تو تابستون نمیچسبه
سیما با لذت مشغول خوردن بود :
-اممم...خیلی خوشمزس..
سهند لیوان را از دست سیما قاپید و گفت:
-ببینم چه مزه ایه...
قاشقی پر در دهانش گذاشت و با بیتفاوتی گفت:
-بد نیست...
و قاشقی دیگر...
سیما با صدای بلندی گفت:
-بدش.. تمومش کردی
سهند با خونسردی حرص دراری قاشق دیگری در دهانش گذاشت...
با همین چند قاشق ذرت را نصف کرده بود!
سیما به سمت سهند خیز برداشت و سعی میکرد لیوانش را پس بگیرد ..
سهندبا دهان پر گفت:
-خسیس نباش
و در آخر جیغ همراه با خنده ی سیما:
-سهند....................
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#9
در آخر جیغ همراه با خنده ی سیما:
-سهند....................
سهند با صدای زنگ موبایلش از خاطراتش بیرون کشیده شد...نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت و بعد رو به شادی با لحنی بینهایت سرد گفت:
-ممنون.خدافظ
تا شادی خواست حرفی بزند سهند صندلیش را به عقب کشید و به سمت صندوق رفت..
همانطور که با دستش کیف پولش را از جیب شلوار لی گشادش بیرون می کشید داد زد:
-آقا حساب ما چقدر شد؟
شادی خواست صدایش کند اما حتی اسمش را هم نمیدانست..
با کلافگی رو به سهند گفت:
-آقا..
اما صدای ظریفش در بین شلوغی جمعیت گم شد و سهند هم بعد از گذاشتن چند اسکناس روی پیشخوان از در خارج شده بود..
شادی پولی را که برای دادن سهمش بیرون آورده بود داخل کیفش انداخت و سریع از مغازه بیرون زد..
احساس بدی داشت...دلش عجیب از رفتار آن "پسرک وحشی" گرفته بود...
کسی که حتی اسمش را هم نمیدانست!
با خودش گفت:
-حتی نگذاشت جواب خدافظیشو بدم..
حقمه...وقتی با کس که اسمشم نمیدونم میرم بیرون حقمه...
خب مجبورم کرد...
بعد با خودش فکر کرد آیا واقعا مجبور بوده؟؟؟؟؟؟
و در نهایت با تلخی اعتراف کرد که "نه"...
تازه اگر دایی اینا منو دیده باشن چی..مگه تا خونه دایی چقدر فاصلست از اینجا؟
هزار اگر و اما و آیا یکباره به ذهن شادی ریختند و قلبش فشرده تر شد..
در دلش گفت:
شادی احمق!
******************
نیم ساعت بعد شادی در یک لوازم التحریر فروشی بود..
فروشنده که مرد پیری بود بعد از کمی جستجو در قفسه ها گفت:
-رنگ سیاهم تموم شده دخترم...
شادی با ناراحتی گفت:
-باشه مرسی
یکبار دیگر شماره رنگهای روی میز را چک کرد تا مطمئن شود تمام سفارشهای دوستش را گرفته است..
بعد رو به فروشنده گفت:
-اینا را برام حساب کنید لطفا
فروشنده همانطور که رنگها را در کیسه میریخت با مهربانی رو به شادی گفت:
-چرا انقدر آشفته ای دخترم؟
شادی در دلش گفت:
-چون من یه احمقم
لبخندی زد و با صدای گرفته ای گفت:
-چیزی نیست..
فروشنده نگاه عمیقی به او انداخت و کیسه را دستش داد و گفت:
-میشه بیست و سه تومن..قابلی هم نداره
شادی سریع چند اسکناس پنج تومانی روی میز گذاشت و گفت:
-ممنون
مرد باقیش را به او پس داد و شادی بعد از تشکر دوباره و خدافظی از مغازه بیرون آمد...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#10
شادی با تمرین های احمدی چیکار کردی؟
شادی کوله اش را جابجا کرد و گفت:
-هنوز هیچی نیلوفر...اصلا انگار ذهنم قفل شده...نمیتونم قلم مو را دستم بگیرم
- زودتر شروع کن...میدونی که این استاد احمدی چقدر سخت گیره..
-وسایلها و رنگها رو خریدم...همه چی آمادست فقط منتظرم یه موضوع خوب بیاد به ذهنم
-آخه چه طوری میخوای چهار تا تابلو را دوهفته ای کامل کنی؟
-نیلوفر انقدر استرس نده..
نیلوفر شانه ای بالا انداخت و گفت:
-وای فقط دلم میخواد این امتحانها زودتر تموم بشه..خسته شدم دیگه..
شادی در جوابش لبخندی زد..
-من از این ور میرم ..خدافظ
شادی گونه اش را بـ ـوسید و گفت:
-باشه عزیزم..مواظب خودت باش.خدافظ
*****************
با بلند شدن صدای گوشی سهند که روی کاناپه دراز کشیده بود چشمانش را با بیحالی باز کرد...
-بله؟
-سلام
-سلام سعید..چیزی شده داداش؟
-چرا انقدر صدات گرفته؟
سهند سرفه ای کرد و گفت:
-چیزی نیست..یکم سرما خوردم
-یکم؟صدات در نمیاد..
سهند سرفه ای کرد و گفت:
-باز نرو بالا منبر..
با بیحالی نیم خیز شد و از فلاسک کوچکش کمی آب در استکانش ریخت..
-چیکار داشتی سعید؟بگو دیگه..
-چی داری میخوری سهند؟
-آب جوش
-تو که زن بگیر نیستی ..حداقل برو با خانوادت زندگی کن مریض میشی یکی باشه یه کاسه سوپ جلوت بگذاره..
سهند خنده کوتاهی کرد و گفت:
-چقدر شبیه ننه بزرگها شدی سعید
سعید جدی شد و گفت:
-خب حالا نتیجه این همه زیربارون کشیک دادنها و سرماخوردن چی شد؟چیزی دستگیرت شد؟
سهند دوباره با بیحالی روی کاناپه ولو شد و با لبخند گفت:
-چرا ...فهمیدم چرا هنوز موقعیتشو عوض نکرده..پاش گیره
-چی؟درست بگو بفهمم
-دخترش چند تا خیابون اون ور تر میره دانشگاه..بخاطر دختره مونده..
-خیلی ریسک کرده
-موقع امتحانای دخترس..البته رفته دنبال کارهای انصراف ولی تا آخر این ترم همین جا ،گیره..
-خب حالا قدم بعدیت چیه؟
سهند با لبخند کجی گفت:
-منم میرم وسط بازی. تا فردا کارت دانشجوییم باید باید آماده باشه سعید.فهمیدی؟
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روزهای برفی | baroon12 sadaf 34 10,199 ۱۳-۰۶-۹۲، ۰۳:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  ارباب | baroon12 (زهره) admin 97 15,999 ۳۰-۰۷-۹۱، ۰۸:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: admin

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
36 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
سمیرا (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۷:۱۹ ب.ظ)، شمیم (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۲:۱۳ ق.ظ)، الهه ی شب (۱۷-۰۶-۹۴, ۰۸:۳۳ ب.ظ)، _Helia (۰۷-۰۶-۹۴, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، hajieh (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۸:۴۸ ب.ظ)، شقایق سرخ (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، رامشان (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۸ ب.ظ)، fatameh (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۰ ب.ظ)، Hadadian (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، lamborgini (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۲ ق.ظ)، برف سیاه (۲۲-۱۰-۹۶, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، aryaaradarmita (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، Meno (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۳:۰۸ ق.ظ)، شیشه (۱۲-۱۲-۹۵, ۰۷:۰۷ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۸ ب.ظ)، فانوس (۱۵-۰۹-۹۵, ۱۰:۱۹ ب.ظ)، sara bano (۲۲-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، K.T.M (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۷:۲۸ ق.ظ)، شبتاب (۰۹-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، مرادی 2 (۱۵-۰۶-۹۵, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، romina.bbh (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۶:۲۹ ب.ظ)، گلمن (۰۳-۰۲-۹۶, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، نشان (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، 9305201346 (۱۹-۰۳-۹۶, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، 1351 (۱۸-۱۰-۹۵, ۰۸:۰۸ ق.ظ)، Mariam33 (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۶:۳۵ ق.ظ)، sgsa (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، sazayi (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، مه گل (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، الهه مهدی (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، wina (۱۲-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، ahoo-- (۱۹-۱۲-۹۵, ۱۰:۲۱ ب.ظ)، معصوم م (۰۱-۰۶-۹۶, ۱۲:۰۶ ب.ظ)، telesto1907 (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۴:۱۸ ق.ظ)، دختر ستاره (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۷:۲۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان