اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


بی ستاره | مریم ریاحی
زمان کنونی: ۲۶-۰۸-۹۷، ۰۲:۳۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sarinas
آخرین ارسال: sarinas
پاسخ 48
بازدید 6991

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بی ستاره | مریم ریاحی
#41
فصل چهل و يكم

عشرت جون رفته است... بچه ها را سر و ساماني داده ام... و برايشان فيلم كارتوني گذاشته ام تا دور و برم نباشند... تا اشك هايم را نبينند... ساكت و ارام نگاهم به قمري هاي پشت پنجره است كه دانه ها را از نوك يكديگر بيرون مي كشند و مي خورند... انها را مي شمارم... يك دو سه چهار... ده دوازده تايي هستند... هر روز صبح براي شادي روح ناصر عبدالهي خواننده تازه فوت كرده و من صدايش را خيلي دوست دارم دانه مي ريزم... و چند قطره اشك قمري ها با صداي زيبايشان لحظه اي است كه مرا با خود برده اند... و يادم نيست كه ساعتي قبل چه الم شنگه اي در اينجا برپا بود !!
دوباره داغ دلم تازه مي شود... رو به اسمان مي گويم : خدايا... چرا اينقدر بي انصافند !! اگر كسي با دخترهاي خودشان چنين رفتاري داشته باشه پوستش رو مي كنند !! اونوقت پا شده اومده اينجا مي خواد منو بيرون كنه... مي خواد مهناز خانم رو جاي من بياره... مي خواد اين بره هاي طفلي رو از من بگيره ودوباره اشك مي ريزم...
طاها چند ضربه به در مي زند... در را باز مي كنم... با ديدن من مي گويد :
ستاره... بچه ها رو بردار از اينجا برو... برو خونه ي مادرت... منهم برات وكيل مي گيرم... برو نزار اين مرتيكه رذل زندگي اتو خراب كنه...
با هق هق مي گويم : ديگه كدوم زندگي رو مي خواد خراب كنه !! مگه ديگه از اين خراب تر هم مي شه ؟!
بچه ها با شنيدن صداي طاها به سوي ما مي ايند... از طاها مي خواهند كه بگذارد با كامپيوترش بازي كنند...
طاها به انها مي گويد : در بازه... كامپيوتر هم روشنه... زهرا جون بلدي ديگه ؟!...
من مي گويم : نه... خرابش مي كنن...
مي گويد : زهرا ديگه اين چيزها رو ياد گرفته بابا... تو خبر نداري.
و زهرا با خوشحالي مي گويد : بلدم... مامان به خدا بلدم...
هر دو به خانه ي طاها مي روند...
نگاه طاها نگران تر از هميشه است... مي گويد : ستاره... ترو خدا تمومش كن... خسته شدم از ديدن اين همه زجري كه تو مي كشي... اخه دختر مگه تو چقدر طاقت داري ؟! بزار برات وكيل بگيرم... كارهاتو پيگيري كنه... طلاقت رو بگير...
مي گويم : بعدش چي ؟!
مي گويد : بعدش خدا بزرگه !! ستاره اينقدر غصه بعدش رو نخور... اينقدر نترس ستاره!!
مي گويم : بچه ها رو از من مي گيره...
مي گويد : غلط مي كنه... تو اگر خودت رو حساس نشون ندي از خدا خواسته اس كه بچه ها رو تو قبول كني !! اون سرش شلوغ تر از اين چيزهاست كه به فكر نگه داري از بچه باشه... مادرش هم يك چيزي گفت كه تو رو بترسونه... اون هيچوقت حاضر نمي شه بچه هاي تو رو بزرگ كنه...
مي گويم : تو اون ها رو نمي شناسي... كينه ي هفت ساله اي دارند... كه تازه سر باز كرده... مي خوان عقده هاي اين هفت سال رو سرم خالي كنند... هر چند كه من توي اين چند ساله كوچك ترين بي احترامي به هيچ كدومشون نكرده بودم... ونمي دونم اين همه نفرت و كينه از كجا اومده ؟!!
طاها : ستاره... اين فكر ها رو بريز دور... خيلي وقته كه مي خوام يكچيزي رو بهت بگم... راستش خيلي سخته... در واقع اگر اين حرف منو حمل بر فرصت طلبي ام نكني بهت مي گم !!
مي گويم : فرصت طلبي ؟!
مي گويد : اره...يك چيزي توي اين مايه ها !!!
مي گويم : سر از حرفات در نمي يارم
من و من مي كند... اين پا و ان پا مي كند... نگاهش اتش گداخته اي است كه رنگ شرم دارد... عاقبت لب مي گشايد و مي گويد :
ستاره... از ماهان جدا شو... با من ازدواج كن...
نفس عميقي مي كشد... گويي باري از شانه هايش كم كرده اند قد راست مي كند وسر بالا مي گيرد و دوباره نگاهم مي كند... لبخند شرمگيني بر لب دارد... مي گويد : ترو خدا... بد برداشت نكني ها !!! من خيلي وقته كه ميخوام اينو بهت بگم... اما راستش رفتار تو اين اجازه رو به من نداد...
نمي دانم بايد خوشحال باشميا غمگن !! نمي دانم بايد لبخند بزنم يا اشك بريزم... نمي دانم بايد هيجان زده شوم يا همينطور حيرت زده... نگاهم را از او مي دزدم...
طاها مي گويد : تو بايد از ماهان جدا بشي... فعلا فقط به همين فكر كن...
كسي در دلم مي گويد :او هم پس بچه اي است كه گرفتار احساسات شده و گرنه چنين پيشنهادي رو به يك زن نمي كرد...
اي كاش مي شد از چنگال ماهان رهايي يابم بدون انكه بچه هايم زخمي شوند... اي كاش مي شد..
سپاس شده توسط: tahvildar
#42
فصل چهل و دوم

بچه ها هنوز در خانه ي طاها هستند... من هم در اشپزخانه مشغول پخت و پز... با يك دنيا دلهره و انديشه ام...يك لحظه به ياد پيرزن مي افتم... وبا خود مي گويم : حتما الن توي راهه... خدا كنه به سلامت بره وبرگرده... خدا كنه بهش خوش بگذره...
در افكارم غوطه ورم كه در باز مي شود ماهان روبرويم ايستاده... نفسم به شماره مي افتد از حالت نگاهش مي ترسم... حتما امده تا انتقام رفتارم با عشرت جون را بگيرد... وحشت زده قدمي به عقب بر مي دارم...
زير لب مي گويد :مي كشمت بي پدر و مادر... برو از خونه ي من بيرون... بچه ها كجان ؟ و من از ته دل فرياد مي زنم و طاها را به كمك مي طلبم...
به سويم حمله مي كند و مي گويد : چيه ؟ فاسق پيدا كردي !! بچه ها كجان لعنتي
فرياد مي زنم : خفه شو...
موهايم را به چنگ مي گيرد و مشت ولگدش را نثارم مي كند...
طاها فرياد مي زند : ولش كن iran30tiran30tiran30tiran30tiran30tiran30tiran30ti ran30t...
ماهان با شنيدن اين جمله به سوي او حمله مي كند... و فرياد مي زند... مي كشمتون... بچه هاي من كجانزجه هاي من بي فايده است... جيغ مي زنم... به سوي چراغ گرد سوزي مي روم كه سالهاست يادگار دارم... هميشه نفت داشته است و من هميشه ان را برق مي اندازم...
سرش را بر مي دارم و فرياد مي زنم : ماهان به خدا خودم ونفتي مي كنم و خودم و اتيش مي زنم اگر دست از سر من و بچه هايم بر نداري !!
مي گويد : زر زيادي نزن... از بچه مچه خبري نيست وقتي با لگد بيرونت كردم مي فهمي...
جيغ مي زنم و مي گويم : خودم و اتيش مي زنم...
طاها فرياد مي كشد : ستاره بس كن...
و ماهان با پوزخندش مي گويد: جرات نداري بدبخت ترسو بي پدر و مادر اگه راست مي iran30tiran30t بريز روي خودت ببينم...
سراپايم به لرزش افتاده... حس انتقام جويي از ماهان مرا به جنون انداخته... مي خواهم اخرش را به او نشان دهم تا دست از بچه هايم بكشد... نفت را روي شلوارم مي ريزم...
طاها زجه مي زند : ستاره بس كن...
ماهان جلوي او را گرفته... و نمي گذارد مانع من بشود !!
با شلوار نفتي جلوي ماهان ي ايستم... فرياد هاي طاها را نمي شنوم... فقط چشم هاي خوني ماهان را مي بينم كه وق زده به تماشايم ايستاده اند !! كبريت را مي كشم... روشن نمي شود... دستم چنان مي لرزد كه لرزش را مي بينم... كبريت بعدي را مي كشم... روشن نمي شود... ماهان در انتظار است و طاها در تقلا كه از دست هاي او رهايي يابد...
كبريت را به زمين مي كوبم ومي گويم : لعنتي...
ماهان طاها را به بيرون هل مي دهد... فندكش را روشن مي كند و سوي من پرت مي كند... ومن ناگهان اسير شعله هاي اتش مي شوم اتش از شلوارم بالا ي كشد و من جيغ مي زنم... ماهان پا به فرار مي گذارد و طاها هراسان در پي چيزي است تا اتش را خاموش كند... با دستهايم صورتم رامي پوشانم تا كور نشوم شعله هاي اتش بالا مي كشند و صورتم را داغ كرده... هرم اتش دستهايم را ذوب مي كند... و من جيغ مي كشم... ومن هراسان اينطرف و انطرف ميدوم...
بيايد... بيايد تماشا... امشب ستاره اتش مي زنند ! بوي كباب مي ايد... امشب ستاره كباب داريم... بياييد بياييد تماشا امشب ستاره خود شهاب شده است بيايد تماشا... امشب عشق را به اتش مي كشند...
امشب ستاره مي سوزد...
صداي جيغم را مي شنوم و صداي جيغ بچه هايم بره هايم را كه مي گويند : مامان ستاره مامان ستاره و صداي طاها كه دنبالم مي دود و مي گويد : ستاره ندو... ستاره ندو
مي خواهم از اتش فرار كنم اما اتشبه من چسبيده !!
توي راه پله ها مي ايم و طاها با پتوي بزرگي خودش را به من مي رساند... سرم گيج مي رود... صداي گريه بره ها را مي شنوم... و ديگر هيچ !!
سپاس شده توسط: tahvildar
#43
فصل چهل و سوم

به سختي چشم هايم را باز مي كنم... حس مي كنم سالهاست كه در خوابم... بدنم خشكيده و نمي توانم دست و پايم را تكان دهم... به زحمت نگاهي به اطرافم مي اندازم... ظرف محتوي سرم حكايت از اسارت در بيمارستان مي كند... به ياد بره هايم مي افتم... خدايا... حس مي كنم سالهاست از انها بي خبرم... با زجه مي گويم : يحيي و زهرا... خانمي با لباس سفيد كنارم ظاهر مي شود و مي گويد : بلاخره بيدار شدي خانم خوشگله ؟!
با زجه مي گويم : بچه هام...بچه هام...
مي گويد : خب خب... ساكت باش... سعي نكندست و پات رو تكون بدي... الان همراهت رو صدا مي كنم تا هر چي مي خواي ازش بپرسي... درد همه جايم را فلج كرده... استخوان هايم منفجر مي شوند... اما دلهره ي بچه ها امانم را بريده... نگاه مخملي طاها را مي بينم كه نگران وهيجان زده مي گويد: ستاره... ستاره...به هوش اومدي ستاره جان خوبي؟!...
زجه مي زنم : طاها... بچه هام كجان ؟!
طاها با صداي زيبايش كه هميشه ارامم مي كند مي گويد : بچه ها خونه ي دختر خاله ات سوسن خانم هستند... نگران نباش...
سوسن كنار طاها ظاهر مي شود... از چشم هاي مهربانش گلوله هاي اشك سرازيرند... با گريه مي گويد : غصه بچه ها رو نخور... با نرگس و علي اند... علي مواظب اونها هست... اگه بيارنت توي بخش مي توني ببينيشون... اينجا اجازه نمي دن...
مي گويم : نه نه... سوسن جون... نمي خواد بياريشون... مريض مي شن طفلي ها... سوسن چطورند ؟! حالشون خوبه ؟
سوسن هنوز اشك مي ريزد مي گويد : خوب خوبند... دو روز اول خيلي بهانه مي گرفتند الان هم هر روز مي گيم فردا مامانتون مي ياد... ستاره تو بايد زودتر خوب بشي.
طاها ساكت كنار ما ايستاده... مي پرسم : چند وقته اينجام...
سوسن مي گويد : چهار روزه... خدا رو شكر به صورتت اسيبي نرسيده... فقط پاها ت و روي دستهات كمي اسيب ديده نمي دانم واقعا اينطور است يا سوسن براي دلخوشكردن من اينطور مي گويد... طاها را نگاه مي كنم و مي پرسم : سوسن راست مي صورتم چيزي نشده ؟
طاها مي گويد ك به دا هيچي نشده... فقط موهات كمي سوخته ان شالله تا يكي دوروز ديگه منتقلت مي كنن به بخش... اون جا خودم برات اينه مي يارم تا ببيني كه راست مي گم...
نگاهش مي كم... و مي گويم : تو هميشه راست مي iran30tiran30t... مي دونم كه از دروغ بيزاري او لبخند مي زند..

فصل چهل و چهارم

امروز مرا به بخش منتقل كرده اند... دلم براي ديدن بچه هايم پر مي زند... قرار شده امروز از پشت پنجره حياط نشانم دهند... تا بچه ها را در حياط بيمارستان ببينم...
احساس مي كنم روحم اين پنجره را مي شكافد... وبچه ها را در glaاغوش مي فشار د. خدايا شكر مي گويمت... باورم نمي شد بچه ها را ببينم... انها برايم دست تكان مي دهند... لبخند مي زنم تا ببينند كه خوب خوبم...
در اين مدت طاها و سوسن بالاي سرم بوده اند... به مامان و بابا چيزي نگفته اند... همينطور به خواهر ها و برادرم به سوسن مي گويم : كار خوبي كردي... نگفتي...
سوسن مي گويد : ولي لازمه بدونند ستاره !!
مي گويم : چه لزومي داره... چه كاري از دستشون ساخته است كافيه منو با اين وضعيت ببينند... اون وقت معلوم نيست چه بالايي سرشون مي ياد...
سوسن باز اشكمي ريزد ومي گويد : اخه چرا ستاره ؟چرا اينكارو كردي ؟ مگه نمي دونستي اون نامرد و عوضيه !!
از اوردن نام ماهان خودداري مي كند... حتما مي داند كه ياداوري نامش هم زجر كشم مي كند... اما دلم مي خواهد بدانم ماهان چه كرده است...
مي پرسم : سوسن... ماهان و ديدي ؟!
با نفرت مي گويد : اره... كثافت نامرد رو ديدم... طاها براش پليس برده... دستگيرش كرده اند !! فعلا داره اب خنك مي خوره... تا تو مرخص بشي... ببينم چيكار مي تونيم بكنيم...
مامانش صد دفعه به من تلفن كرده... كلي گريه و زاري كرده... هر روز داره حالت رو مي پرسه...
طاها زير لب مي گويد : اشكتمساح !!
دلم خنك مي شود... از طاها ممنونم كه به پليس اطلاع داده... ماهان نبايد رها شود...
پاها يم هنوز باند پيچي اند و عذابم مي دهند... سه هفته است كه در بيمارستانم... خجالت مي كشم بپرسم خرج بيمارستان را چه كسي مي دهد !!
حوصله ام اينجا سر مي رود... دلم تنگ ديدن بچه هايم است... خدايا كاري كن مرخصم كنند... از تو خواهش مي كنم...
طاها با لبي خندان وارد اتاقم مي شود گل هاي تازه را به گلدان مي گذارد و مي گويد : ستاره... مژده بده... مرخص شدي
نمي دانم از خوشحالي چه كنم... هر چند كه با اين دست وپا كاري هم نمي توانم بكنم...
مي گويم : طاها توي خونه... كي ازم... منكه نمي تونمهيچ كاري بكنم... بچه ها مي ترسن.
طاها مي گويد: نگران هيچ چيز نباش... بچه ها رو اماده كردم اون ها همينكه تو رو ببينند براشون كافيه... ستاره... برات پرستار گرفتم... شبنه روزي !!
مي گويم : طاها آ خه پولش...
مي گويد :حرف نباشه !!
و با لبخندش اخم خنده داري هم به چهره مي دهد... چقدر شبيه كسي است كه نمي دانم كيست !!
خدايا شكر مي گويمت كه طاها را دارم... حالا ديگر تنها به خوب شدن مي انديشم... هر چند كه شب ها از كابوس اتش جيغ مي زنم و فرياد كنان بيدار مي شوم... دكترها مي گويند تا مدتي طبيعي است به زمان نياز دارم براب فراموش كردن ان لحظه ها !!
سپاس شده توسط: tahvildar
#44

فصل چهل و پنجم

يكماه از ان روز لعنتي گذشته... مي توانم كمي راه بروم... باند دستهايم را برداشته اند... روي دست هايم به طرز چندش اوري سرخ و پوسته پوسته شده است... پرستار مهرباني به نام مريم دارم كه خودش هم مثل نامش زيبا و دلنشين است... لحظه اي رهايم نمي كند... حتي برايمكتاب مي خواند... و به جاي من مي نويسد !! طاها هم به بهانه هاي مختلف خانه ما را رها نمي كند هر لحظه چيزي مي اورد... و گاهي صداي زيبايش سكوت وحشتناك خانه را مي گيرد... با صداي زيبايش اوازي مي خواند و با صداي سازش نويد زندگي دوباره را برايمان سر مي دهد... هنوز اما ترسي در وجودم نشسته...
اگر ورم دستهايم بهتر شود... شايد بتوانم چيزي بنويسم...
زهرا را براي پيش دبستاني ثبت نام نكردم...
طاها مي گويد ك هر روز خودم يك چيزي بهشياد مي دم...
يحييگاه به جايي خيره مي ماند... دوست دارم بدانم چه چيزي در فكر كوچكاوست ؟!! دلم مي خواهد زودتر از اين رخوت و اين بستر بيرون بيايم... هر دو روز يكبار طاها مرا به بيمارستان مي برد تا زخم ها را پانسمان كنند...
ساعتي پيش مريم به خانه اش رفت و حالا من و بچه هايم تنها هستيم... تلفن زنگ مي زند... زهرا گوشي را برايم مي اورد...
مي گويم: بله...
صداي عشرت جون خش دار تر از هميشه ازارم مي دهد... مي گويد : سلام... ستاره... خوبي ؟!
حرفي نمي زنم... بغض گلويم را سيخ مي زند... من چه حرفي با او دارم... او چه مي خواهد بگويد ؟!
عشرت جون: ستاره... ترو خدا حرف بزن... ستاره...
به زحمت مي گويم : چيكار دارين؟
مي گويد :ستاره جان تو رو به جون پدر و مادرت قسمت مي دم تكليف بچه منو روشن كن... اين پسر طاقت نمي ياره اينطوري بلاتكليف بمونه...
مي گويد : به خدا از هول روز دادگاه خواب و خوراك نداره !!
مي گويم :اين همه ترسو بوده و من خبر نداشتم !!
مي گويد : ستاره به خدا جونمون به لبمون رسيده... رضايت بده...
مي گويم :توي دادگاه درباره اش حرف مي زنيم !!
گوشي را قطع مي كنم...
به زهرا مي گويم سيم را از توي پريز بيرون بكشد..

فصل چهل و ششم

پانزدهم اذر است...با كوشش هاي طاها بلاخره روز جدايي من و ماهان هم رسيد... ديه برايش بريدند... قابل توجه بود ! اما من ان را بخشيدم تا بتوانم سرپرستي بچه ها را برعهده بگيرم... ماهان از خدا خواسته بود... او قبول كرد نيمي از مهريه ام را بپردازد تا همه يز تمام شود... براي اخرين بار نگاهش مي كنم... نگاه بر نگاه مردي كه نوجواني ام را گرفته است جواني ام را گرفته است... اشتياق زندگي را از من گرفته برايم فقط حقارت هديه اورده است.
غرورم را گرفته است... به روح و به جسم زخم زده است و حالا فارغ از همه چيز بچه ها را به من سپرده... و glaاغوشش باز است براي پذيرش زني ديگر... عشقي ديگر... و شايد بچه هايي ديگر !!!
نمي دانم به او چه بايد بگويم... اوكه تمام ان هفت سال نشنيد حالا چه بگويم !؟!
دستكش هايم را به ارامي در مي اورم... دستهاي سوخته ام را جلوي چشم هايش مي گيرم و مي گويم : حاصل زندگي مشتركمون !!
نگاه به دست هاي من مي كند و چندشش مي شود... سرش را پايين مي اندازد و زير لب مي گويد : تقصير خودت بود !!
مي گويم : مي دونم... من عادت كرده ام هميشه مقصر باشم !!!اگر به جز اين مي گفتي تعجب مي كردم !!
براي اخرين بار نگاهش مي كنم... هنوز نمي دانم چرا !؟!ان همه نفرت او از من چگونه امده ؟! و چرا امد ؟ من به كدامين گناه اينطور قصاص شدم !!هنوز خيلي چيز ها را نمي دانم!! ونمي پرسم !! مانند هزاران ستاره ي ديگر !!
ماهان راتنها مي گذارم... نگاه پر از نفرت عشرت جون را تنها مي گذارم نگاه حسرت الود فرزاد را تنها مي گذارم... نگاه شرر بار فتانه را تنها مي گذارم و در انتها... مهناز را مي بينم... قرباني ديگر كه خود از اينده اشبي خبر است !! مثل زن اول و دوم دايي مجيد... مثل هزاران ستاره ي بي ستاره ي ديگر !!!دلم برايش مي سوزد... فقط نگاهش مي كنم... مي دان ارثيه خوبي به او رسيده... و همه توجه خانواده ي ماهان به او... به همين خاطر است !!
رو به اومي گويم : دعا كن ثروتت هيچوقت تموم نشه... و ماهان هميشه محتاجت باشه !!
طاها مي خواهد هر چه زودتر مرا از حلقه ي اتش كينه ي انها بيرون بكشد... مي گويد : ستاره... بريم...
اهسته قدم بر مي دارم و در دل مي گويم : خدا جواب همه اتون رو مي ده مطمينم !!
سپاس شده توسط: tahvildar
#45
فصل چهل وهفتم

دي ماه است... كنار شومينه كز كرده ام و مي نويسم... طاها مثل ماموروظيفه شناسي هر شب نوشته هايم را تحويل مي گيرد !! براي همين روزها تا فرصتي مي يابم مي نويسم... صداي جيغ و شيون به گوشم تيز مي كنم !! و صداي گوشخراش ديگري از جا بلند مي شوم... چيزي در دلم هوار مي شود... خداي من ! پيرزن... !! پله ها را چند تا يكي پايين مي روم... كفش ها و پوتين هاي زيبايي پشت در نشسته اند حالا مي دانم كه حدسم درست است... پيرزن هيچگاه ميهماني نداشت !! و حالا اين همه كفش !!
حالم خراب است همان جا پشت در خانه اش روي پله ها مي نشينم... شب قبل وقتي چند جفت كفش پشت در خانه اش ديدم... خوشحال شدم كه بعد از مدتها مهمان دارد... و امروز مي داتن كه ميهمان ها چرا امده بودند !!!
خانه ي پيرزن چند روزي است شلوغ است... حالا اونيست... و باد سرد به خانه اش هجوم اورده... درها و پنجره هاي خانه اش را به لرزه انداخته.. اما او ديگر از هجوم هيچ بادي نخواهد ترسيد... او ديگر هيچوقت تنها نخواهد ماند !!
سهراب چه خوب مي گويد : واگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت...
سرما از تيره ي پشتم عبور مي كند... و به لرزه مي اندازدم... دندان هايم به هم مي خورند... اين چند روز اشك هايم بي بهانه مي ريختند و مي امدند... و من از هجوم اشك ها وحشتي نداشتم.
ديگر پشت پنجره ام از هجوم قمري ها انباشته است... و من هر روز به ياد پيرزن مشتي ارزن اضافه مي ريزم..

فصل چهل و هشتم


حس مي كنم خوشبخت هستم... همين كه بچه هايم كنارم هستند خوشبختم... به مامان هر روز زنگ مي زنم... واو فكر مي كند... من همان ستاره ي چند ماه پيشم !! نمي دانم چگونه مي توانم او را ببينم واو دستها و پاها يم را ببيند !! او هنوز مي پرسد : دخترم... با ماهان خوشبختي ؟!
و من هنوز مي گويم : بله مامان... ماهان مرد خوبيه !!
و با خود مي انديشم چند هزار ستاره ي ديگر به مادرشان دروغ مي گويند ؟! حالا به مزاياي زندگي هاي جديد و ديدارهاي سالانه پي مي برم !!! اگر مثل قديم ها كه مامان تعريف مي كند قرار بود يك روز در ميان فاميل را ببينم الان همه از حال و روزم خبر داشتند !!
طاها يككتابخانه برايم خريده... پر از كتاب... او هر روز با يك كتاب جديد به ديدنم مي ايد... ما هنوز دم در خانه روي پله ها مي نشينيم و حرف مي زنيم... همه خريد هايم با طاهاست... يحيي را او به سلماني مي برد !!... و براي زهرا عروسك مي خرد...اوست كه به دردهاي تمام نشدني من گوش مي سپارد... واوست كه برايم اواز مي خواند... و با خط زيبايش شعرهايم را مي نويسد و به در و ديوار خانه اشمي كوبد... حس مي كنم با او هيچ غمي نخواهم داشت... نگاه مهربانش... ارامش دهنده ي روح وجسم من است و چقدر عاشقانه است... و چقدر لطيف است... و چه همدم خوبي است اين طاها...
سوسن مي گويد : ستاره بايد زودتر عقد بكيد... اينطوري كه نمي شه...
مي گويم : اره... طاها به خانواده اش گفته... قراره اونها بيان صحبت كنند...
مثل روز خواستگاري ماهان... نه... مثل ان روز هيجان زده نيستم... اما هيجان زده ام... طاها برايم دستكش هاي توري خريده... لباس عوض مي كنم وچاي دم مي كنم... ساعت از وقت قرار مي گذرد... هيچ كس نمي ايد... در اين چند ساعت جزيياز پنجره شده بودم... همان جا به پنجره چسبيده بودم و انتظار مي كشيدم... و از خودم متنفرم... ارايشم را پاك مي كنم... لباس هايم را عوض مي كنم و به سوسن كه در انتظار است زنگ مي زنم...
سوسن مثل هميشه همه چيز را به طنز مي كشد تا بخندم...
من اما درونم خالي است ... خنده ام نمي ايد !!
كسي چند ضربه به در مي زند... با عجله از سوسن خداحافظي مي كنم زهرا در را باز مي كند... زني سفيد پوست با قدي متوسط پشت در ايستاده ميان سال است... موهايش كوتاه و رنگ شده اند... ارايش ملايمي بر چهره دارد... لبخند روي لبش ماسيده...
سلام مي كنم... او بعد از چند ثانيه مي گويد : سلام دخترم... ستاره اي ديگه ؟!
مي خندم و مي گويم : بله...
منتظر نمي شود داخل خانه مي ايد وبا دقت در را پشت سرش مي بندد... با بچه ها خوش و بش ميكند... حدس مي زدم كه مادر طاها باشد... اما هنوز خودش را معرفي نكرده !! عارفش مي كنم تا بنشيند... واو با طمانينه مي نشيند... لبخد روي لب هاي ماسيده اش رهايش نمي كند.
بچه ها با حيرت نگاهش مي كنند وكنارش مي نشينند... طفلكي ها از بس كسي را نمي بينند تا چشمشان به غريبه اي مي افتد مي خواهند باب دوستي را بگشايند !! لبخد زنان به زن خيره شده اند... و سوال هايش را با دقت جواب مي دهند... رو به انها مي گويم : بچه ها بريد برنامه ي كودك تماشا كنيد... مهمونمون رو اذيت نكنيد.
خانم ميهمان مي خندد و مي گويد : ماشاء الله بچه هات هم مثل خودن خوشگل و شيرينند... !! هنوز نگاهم مي كند و مي گويد : ... من... مادر طاها هستم...
سري تكان مي دهم و لبخند مي زنم ومي گويم : خوش اومدين... و مي روم كه برايش لوازم پذيرايي را مهيا كنم !! با ظرف شيريني و دو فنجان چاي بر مي گردم وكنارش مي نشينم... يك جوايي از او خجالت مي كشم !!!
نگاه هايش به من كش دار و طولاني است... عاقبت مي گويد : خوبي دخترم ؟
مي گويم : بله... مرسي... وسعي دارم دست هايم را طوري نگه دارم كه رويشان را نبيند... انگار متوجه مي شود... نگاه از دست هايم مي گيرد و مي گويد : ديگه... از شوهرت خبري چيزي نشده...
با حيرت نگاهش ميكنم طوري حرف مي زند كه پيداست همه چيز را درباره ي من مي داند...
مي گويم : نه...
مي گويد: حتي براي ديدن بچه هات نيومده !!
مي گويم: فعلا كه اخه تازه جدا شده ايم... فكر مي كنم الن سرش شلوغ تر از اين حرفاست گويا قراره ازدواج كنه...
مادر طاها لب به دندان مي گزد و مي گويد :به اين زودي ؟ پس حتما كسي رو زير نظر داشته !!
از ادامه ي اين بحث لذتي نمي برم... دوباره دست و پايم به سوزش افتاده اند... خدايا چرا اين زن ها اينقدر به مسايل خاله زنكي علاقه مندند !! ديگر جوابي نمي دهم تا بفهمد دوست ندارم در اين مورد حرف بزنم... واو ادامه مي دهد : خب دخترم... حالا مي خواي چيكار كني ؟
باز هم نگاهم حيرت زده است... انگار او نمي داند اصلا براي چه به خانه ي من امده است !! به زحمت در برابر نگاه منتظرش مي گويم : يعني چي مي خوام چكار كنم ؟! منظورتون چيه ؟!
قري به سر و گردن مي دهد و مي گويد : خب منظورم براي اينده ته !!
حس خوبي ندارم... از همان ابتدا كه او را ديدم... حس خوبي نداشتم...
نگاههايش برايم نامفهوم است... كلامش هم !!... مي دانم كه قصدش خواستگاري از من براي طاها نيست !! مي دانم كه به منظور ديگري پيش من نشسته... صداي قلبم كه مي گويد كه بايد منتظر شنيدن جملات غافلگير كننده اي باشم... !!
دوست ندارم حس كند به خاطر اينكه مي خواهم همسر پسرش بشوم مراعاتش را مي كنم... زندگي با ماهان از من ادم كم تحمل و عصبي ساخته... بايد خودم را كنترل كنم تا ببينم منظورش چيست !!
مي گويم : ميشه واضح تر صحبت كنيد !! اگر چيزي هست كه مي خواهيد من بدونم... خب بگين !!
اب دهانش را قورت مي دهد... چايي را بر مي دارد و كمي مي چشد... بعد لبخند پر معنايي مي زند و مي گويد : ماشاءالله دانايي ! خوشم اومد !!
از تعريفش خوشم نمي ايد... دلم هزار اشوب را در بر دارد و اين اشوب لحظه به لحظه بي حال ترم مي كند... دلم مي خواهد فرياد بزنم... زود باش حرفت رو بزن لعنتي !!
واي خيلي بد شده ام... چرا اينقدر زود از كوره در مي روم ؟! چرا اينقدر كم تحمل شده ام...
واو مي گويد : ببين ستاره خانم... تو ماشاء الله خوشگل و جووني...
نبايد غصه از دست رفتن زندگي قبليت رو بخوري بايد به فكر زندگي بعدي ات باشي... تو هنوز يلي جووني !! مطمئنم اراده كني يك شوهر خوب و خوشگل مثل خودت مي توني گير بياري !!!
حرفهايش بو دار و ازار دهنده است... حس خوبي ندارم...
او ادامه مي دهد : خيلي وقته كه طاها از تو برام گفته... من تقريبا همه چيز رو درباره ي تو مي دونم... و مي دونم كه با طاها چه تصميميي گرفتيد !!... دخترم... راستش خيلي برام مشكله كه اينو بگم اما... خب... مجبورم... !! من مي دونم كه طاها خيلي دوستت داره... اما مي دونم كه تو طاها به درد هم نمي خورين !! خودت يكنگاهي به بچه هات بنداز !! فرق خودت و طاها را اينطوري شايد بهتر بفهمي... طاهاي من هنوز بچه است... تا به حال ياد دختري توي دلش نبوده... تا به حال عكس دختري تو لوازمش نبوده !! در حاليكه تو يك زندگي داشتي شوهر داشتي ودو تا بچه داري ... !!
تو هرگز نبايد... به خودت اجازه مي دادي كه حتي به ازدواج با طاها فكر بكني !!... خودت رو بزار به جاي من... من براي پسر ته تغاري ام ارزوهاي زيادي دارم... راستش دختر خواهرم رو از بچگي براي طاها زير نظر داشتم... اون هم طاها رو دوست داره... به علاقه ي طاها نسبت به خودن زياد مطمين نباش... طاها بچه عاطفي و مهربونيه... از بچگي خمين طوري بوده... خب معلومه توي اون شرايطي كه تو داشتي هر كسي هم جاي طاها بود حتما كمكت مي كرد... مطمين هستم اين علاقه اي كه بين تو و طاها بوجود اومده... فقط به دليل شرايطيه كه تو در گيرش بودي !! تو فكر مي كني اگر با طاها ازدواج كني... چه بلايي سر بچه هات مي ياد؟! بلاخره طاها هنوز ازدواجنكرده وبچه مي خواد !! اگر بچه ي خودش به دنيا بياد... فكر مي كني بازم حاضر باشه بچه هاي تو رو نگه داره ؟!!
از همه ي اينها كه بگذريم... سوختگي دست و پاها ت هم ودش مسئله است !!.. خدا اين روز رو براي هيچ جووني نياره... ولي حالا مادر جون اين بلا سر تو اومده... شايد حكمتي تو كار بوده !! اما خب.. پسر جوون من كه گناهي نداره... يك عمر بايد دست و پاي سوخته ي تو رو تحمل كنه ؟! به خدا... براي خودت مي گم... چند وقت بعد از ازدواج با تو مي فهمه كه عجب كار احمقانه اي كرده... اونوقته كه چشمش مي ره پي iran30tiran30tiran30tiran30tiran30t مردم...كه خدا اون روز رو نياره !!
او مي گويد و مي گويد ... و من از درون لحظه به لحظه خالي مي شوم... سلول به سلول از درون مي ميرم... و نفس نفس مي زنم... خدايا چرا اين زنيكه نمي رود پي كارش؟!!... نمي توانم بيش از اين تاب بياورم واشك ها را زنداني كنم... قلبم مي سوزد خدايا... چرا او نمي رود...
صدايش در گوشم دنگ دنگ مي كند : دخترم... به خدا خودم كمكت مي كنم... اينجا رو كه نخريدي... اجاره ايه...جات رو عوض كن بزار حال وهواي طاها هم عوض بشه دختر مردم چشم به راه طاهاست... تو نبايد خودتو با طاها يكي كني... شماها واقعا با هم فرق مي كنيد... طاها مي گه نماز مي خوني... اهل خدا و پيغمبري پس تو رو قسمت مي دم به همون خدايي كه مي پرستي و اطاعتش مي كني... از زندگي پسر من برو بيرون... ترو خدا اينده اش روخراب نكن...
حالا به التماس افتاده... قطره اشكي چاشني پن نامه عريض و طويلش مي شود... دماغش را بالا مي كشد و با التماس نگاهم مي كند...
مي خواهد تاثير سخنراني اش را در من ببيند و من ديگر حسي ندارم...
ديگر روحي ندارم... ديگر جاني ندارم در سكوت چشمان شيشه ايم را به او مي دوزم... مي دانم كه حالا در ته نگاه من هيچچيز نيست... هيچ روزنه يا درخششي هر چند كوچك نيست كه بشود حسي از ان فهميد...
به زور لب باز مي كنم و مي گويم : ديگه بريد...
از جا بلند مي شوم... گويي در خواب راه مي روم... در را مي گشايم و نگاه سرد و شيشه ايم را بدرقه ي راهش مي كنم... انگار مسخ شده در برابر نگاه بي جانم... بي هيچ حرفي از جا بلند مي شود... ترسيده نگاهم مي كند... و با دستپاچگي بيرون مي رود در را اهسته پشت سرم مي بندم...
به اندازه ي كوهي سنگينم... تحمل وزن خودم را هم ندارم... روي زمين دراز مي كشم... نگاهم به سقف دوخته شده... قرار است پاره اي از وجودم را كه حالا چراغي در مسير اينده ام شده... از من بگيرند... طاها !! چه لطافت مانوسي دارد اين نام... هجوم اشك ها و راه گرفتن به سوي گوشم را مانع نمي شوم...
نمي دانم مهرش را مي توانم همراه اشك ها از دلم بيرون بريزم... ؟!! چرا زمان دلخوشي ها اينقدر كوتاه است؟!..
سپاس شده توسط: tahvildar
#46
فصل چهل و نهم

دو روز است كه دور از چشم طاها در منطقه اي ديگر بنگاهها را اميد پيدا كردن خانه اي با شرايط مناسب جستجو مي كنم...
حالا از نگاههاي پر معناي بنگاهيان... و حرف هاي نااميد كننده شان در باب تنهايي ام... چيزي نمي گويم !!!
دو شبي كه گذشت حتي براي لحظه اي خواب به چشمانم نيامد... هراسي هولناك پنجه بر قلبم مي اندازد... تا به حال اميدم تنها به طاها بود... از حالا به بعد چه كنم؟! صدبار تصميم گرفته ام... با مامان حرف بزنم... و به ياد بيماري قلبش مي افتم... پشيمان مي شوم... مي خواهم به سامان بگويم... سيما جلوي چشم ظاهر مي شود... مي دانم كه نمي گذارد سامان براي من قدمي بردارد !! تنها حرفم بر زبان ها مي افتد... پس پشيمان مي شوم... به راحله و مهتاب هم اصلا فكر نمي كنم... حتي نمي توانم يك شب به منزلشان بروم... و بمانم چه برسد به ان كلمه بخواهم براي اينده ام روي كمك انها حساب كنم... طفلكي ها اختيارشان دست پسر مردم است !! وضو مي گيرم... سجاده ام را پهن مي كنم... ميدانم بي موقع است و هنوز اذان ظهر را نداده اند... اما بايد با خدايم خلوت كنم... من نيازمند دست هاي ياريگر خدا هستم...
مي گويم : خدايا... من به طاها نياز دارم... اما نمي خواهم اينده ي اون تباه بشه... مادرش راست مي گفت من همه ي حرفاش رو قبول دارم تو خودت كاري بكن بتونم جايي پيدا كنم... و بي سر و صدا از اينجا برم... قرانم را باز مي كنم... و مي خوانم مي خوانم تا حس كردن اميد... مي خوانم تا دريچه ي نور... مي خوانم تا ترميم سلول هاي مرده... مي خوانم تا جان دوباره... و نيرويي تازه... و صداي زنگ تلفن...
گوشي را بر مي دارم... صداي جا افتاده ي مردي است كه مي گويد : خانم نور ايين ؟!
مي گويم : بفرماييد...
مي گويد : از دفتر املاك مزاحمتون مي شم با شرايطي كه شما خواسته بودين يك جايي پيدا شده... مي تونيد بيايد براي ديدن ...؟ با خوشحالي مي گويم... بله بله... الان مي يام بچه ها را به سرعت ماده مي كنم... و راه مي افتم... خانه ي دو طبقه ي قديمي است... طبقه ي اولش صاحبخانه است او هم پيرزني تنهاست... كه بچه هايش برايش پرستار گرفته اند... مي گويد : ... بالا را براي در اومدن از تنهايي اجاره مي دم
از اين كه فقط يك زن است خوشحال مي شوم... به پنجره اش نگاه مي كنم... با اينكه به بلندي خانه ي فعلي ام نيستاما باز جاي شكر دارد... باز اسمان پيداست !!
قرار داد مي نويسيم وامضا ء مي كنم... حس ترسي عميق همراهم است... اما انگار قدرتي هم در برابر اين ترس پيدا كرده امكه هر لحظه مقاومتم را زيادتر از پيش مي كند... به خانه مي ايم... به مادر طاها زنگ مي زنم... شماره اش را گذاشته تا از تصميم خودم مطلعش كنم... به او مي گويم : فردا... طاها را به بهانه اي بكشيد خونه ي خودتون !! من ميرم...
صداي قربان صدقه اش عذابم مي دهد... با خود مي گويم : اگه يحيي بزرگ بشه... هر كسي رو كه دوست داره براش مي گيرم... و قطع مي كنم...
امشب خيلي كار دارم... همه ي خرده ريزها را جمع مي كنم... به صاحب خانه ام زنگ مي زنم تا مطمين شوم فردا صبح پول پيشم را مي اورد...
خوبي خانه ي جديد اين است كه اجاره ندارد... رهن كامل است

فصل پنجاه

امشب براي اخرين بار طاها را مي بينم...
احساس بكر و پر جوش و خروش عشقش از نگاه زلالش پيداست...
قرار بود تكيه گاهم باشد... قرار بود من شعر بگويم واو با خط زيبايش بنويسد !! قرار بود برايم تا دير وقت برايم گيتار بزند و با صداي زيبايش به خواب بروم... قرار بود شعرهايم را چاپ كند !! با جلدي به رنگ بنفش... قرار بود بازيگر نقش پدر براي يحيي و زهرا باشد... اما... قرار گذاشته اند ما از هم جدا بمانيم... و طاها اين را نمي داند !!
او حرف مي زند و من فقط نگاهش مي كنم... مي دانم كه ديگر نبايد او را ببينم... و چقدر دلتنگ مي شوم... اگر او را نبينم... همين حالا هم دلم برايش تنگ مي شود...
روي پله ها نشسته است وهنوز از شعر جديد من حرف مي زند... بعد با خنده مي گويد : ستاره... اگر تا اخر اين هفته عقد نكنيم... فكر كنم من روي اين پله ها ديگه از سرما قنديل ببندم !!
هر دو مي خنديم... در دل مي گويم : عزيز دلم تو ديگه از فردا شب مجبور نيستي توي پله ها بشيني...كه قنديل ببندي !!
در دلم براي هميشه با او خداحافظي مي كنم در حاليكه هنوز نمي دانم او مرا به ياد چه كسي مي اندازد !!
سپاس شده توسط: tahvildar
#47
فصل پنجاه و يكم

چه كسي واقعا غم تنهايي را حس كرده... خيلي سخت است... هيچ كلمه يا جمله اي را پيدا نمي كنم كه بتواند عمق سختي تنهايي را به تصوير بكشد... فقط اين را مي دانم كه بايد خدا كمكم كند... چهار روز است كه در اين خانه ي جديد ساكن شده ايم... با اينكه براي جا به جا كردن اثاثيه كسي كمكم نبود اما زياد خسته نيستم... بچه ها حسابي خوش گذرانده اند... با هر وسيله اي كه از كمد يا انباري بيرون امد بازي كردند....
اينجا هم سعي دارند به من كمك كنند... اما گاهي حوصله ام از حرف زدن هاي زيادشان سر مي رود... هنوز غمگينم...جدايي از ماهان برايم اينقدر سخت نبود... يعني در واقع اصلا سخت نبود... زيرا تكيه گاهي چون طاها در همهي لحظات كنارم بود... اما حالا احساس مي كنم پير شده ام... كتاب هايش و خط زيبايش به اتش مي كشدم... و نمي توانم تاب بياورم... هق هق گريه هايم بچه ها را مي ترساند... اما به خدا تحمل من تمام است... به خدا تمام است... خوب گريه هايم را مي كنم...
زهرا با خوشحالي مي گويد : مامان... طاها !!
بچه هايم همه را به شكل طاهاي مهربانشان مي بينند... نگاه مي كنمتا ببينم چهكسي را مي گويند... ميان مجله هايم... عكس بازيگري است كه شبيه طاهاست... زهرا راست مي گويد... او شبيه طاهاست.
به عكس خيره مي شوم و طاها را مي بينم كه لبخند مي زند و مي گويد : شعرها تو چاپ كردم...


فصل پنجاه و دوم

زمستان است و هوا بسيار سرد پرستار صاحب خانه ازدواج كرده و يك ماه است كه من پرستارش را بر عهده گرفته ام... بايد محمل درامدي مي داشتم... و حالا دارم... و خوش حالم... امروز اولين حقوقم را مي گيرم... دست بچه ها را مي گيرم و به كتاب فروشي مي رويم... اين كتاب فروشي را خيلي دوست دارم... مي توانم مدتها كتاب هايش را جستجو كنم هيچكي مزاحم نمي شود هيچكس با ديدنم نمي گويد : بفرماييد !!
فروشنده هاي دختر... احاطه ام نمي كنند... صاحب فروشگاه خودش مرد با شخصيت و با سوادي است... گاه راهنمايي ام مي كند كدام كتاب را انتخاب كنم...
كتابي با رنگ بنفش جلدش توجهم را جلب مي كند... ان را بيرون مي كشم ونگاهش مي كنم... چند بار بلند نام كتاب و نويسنده را مي خوانم...
بي ستاره... اثر : ستاره ي نور آيين
خدي من اشتباه نمي كنم... طاها بلاخره كار خودش رو كرد!!
با هيجان و لرزه ي فراوان شعرها را از نظر مي گذرانم... اشك ها مي غلطند وپايين مي ايند... پول كتاب را مي دهم... كتاب خودم !
هنوز باورم نمي شود... دم در كتاب فروشي مي نشينم و در ميان خنده و گريه كتاب را ورق مي زنم... انگار مي خوام از ميان نوشته هايم طاها را بيرون بكشم... دلم هوايش را مي كند... بايد او را ببينم اما هوا بسيار بيرون بكشم... دلم هوايش را مي كند... بايد او را ببينم اما هوا بسيار سرد است... بهتر است بچه ها را دست سوسن بسپارم...به خانه مي ايم... و با سوسن تماس مي گيرم... جريان كتاب را مي گويم... او هم بسيار خوش حال مي شود... انقدر كه مي گويد : خودم الان مي يام پيشت...
سوسن امده است... با اژانس به انجا مي روم...سر خيابان پياده مي شوم... قدم زنان پيش مي ايم... در دلم هزاران خانه ي اميد چشمك مي زند... ولوله اي برپاست... از شدت اضطراب دل پيچه دارم... بهمن ماه است وهوا بسياربسيار سرد... موقع سرما اثر سوختگي هايم بيشتر مي سوزد... اما... اهميتي نمي دهم باز با خود مي گويم : عجب هواي سردي !!...
بهمن... بهمن ماه تولد طاهاست... به فال نيك مي گيرم و با قواي بيشتر قدم بر مي دارم به سر كوچه امان نزديك مي شوم... مي ايستم... نفس نفس مي زنم... دلم مي خواهد بي پروا به سوي خانه بدوم... وزنگش را بزنم...
از همين حالا دلم گريه مي خواهد... مي خواهم به طاها بگويم : ديگر برايم اهميتي ندارد مادرت از من چه خواسته !! مي خواهم بگويم : مهم نيست اگر ديگران راضي نيستند... مي خواهم از او بپرسم با وجود سوختگي ام... باز مرا دوست دارد ؟! مي خواهم به همه بگويم عامل پيوند من و طاها دست و پا و صورتم نبوده... كه حالا بخواهد از من بگريزد...
نگاهي به دستهايم مي كنم... ورم كرده اند در اين سرما انگشتهايم را به زور جمع مي كنم... و كتاب را در دستهايم مي فشار م... دوباره چهره مادر طاها را مي بينم كه مرا به همه ي مقدسات قسم داده... تا دست از پسرش بردارم... هزار خانهي اميدم تاريك تاريك مي شود... بي هيچ نور... بي هيچ شهاب... بي هيچ ستاره...
گوشه اي مي ايستم... به خود مي گويم... كجا ميري ستاره ؟!! پس اون همه زحمت كشيدي خونه ات رو عوض كردي كه چي بشه ؟!
برف گرفته است... وترديد راه مرا بسته است... به اسمان پر از برف نگاه مي كنم... اسمان زيباست... سرما تيره ي پشتم را مي لرزاند... نگاهي به كتاب مي اندازم بازش مي كنم... و بلند مي خوانم :

من ستاره ام در شبي بي ستاره
بي ستاره ام در اين... اسمان پر ستاره...
در شبي سهمگين بي ترانه
در شبي تيره و بي نشانه
اشك ها ميهمان ديده ي من
غصه ها مرهم سينه ي من
خسته ام از سر دادن آه
فرسوده گشتم از باقي راه
اسمان پر ستاره است اما
بي ستاره مانده ام من
در اينجا
اشك به چشمانم مي نشيند... خدايا من چه كرده ام... طاها را چرا رها كردم ؟... حالا چه بايد بكنم... دوباره دستهايم را مي بينم... اينه هاي دق !!...
احساس مي كنم... غارت شده ام... جواني ام... زيبايي ام... احساسم... اينده ام... عشقم من غارت شده ام... هيچ كدام را ندارم...
برف درشت و تند مي بارد... مي خواهم... انقدر در خيابان بمانم... تا برف بنشيند... تا رد پايم... روي برف بماند و من تماشايش كنم...
دوباره چند قدم بر مي گردم عقب... در خانه را نگاه مي كنم... روحم به سوي طبقه سوم پر مي گشايد... اما پريشان وسر خورده باز مي گردم كوچه خلوت است و بسيار سرد... قمري هاي من هنوز پشت طبقه چهارم خانه نشسته اند... و من دلم مي خواهد براي انها اشك بيزم...
از كنار مغازه هاي اشنا مي گذرم و نگاه هاي اشنا و حيران را مي بينم... مي دانم چقدر دلشان مي خواهد... سوال پيچم كنند... تا بفهمند كجا رفته ام... چه كرده ام... از كنار بنگاه مي گذرم... كسي صدايم مي كند... خانم نور ايين...
بنگاه دار است... اقاي خالقي...
باز مي گردم و مي گويم : سلام ... اقاي خالقي...
سلام دخترم... چرا نيومدي بقيه پولتو بگيري ؟!... مبلغي را صاحب خانه ي قبلي پيش اقاي خالقي گذاشته بود براي پرداخت قبض ها !!... و قرار بود من باقي اش را از پرداخت قبض ها بگيرم... اما ديگر فراموش كردم...
اقاي خالقي : بيا دخترم... بيا توي بنگاه... خيس شدي... منم مشتري دارم... بيا بشين تا پولت را بدم
دوباره بر مي گردم... انقدر سرد است كه دلم مي خواهد... براي يك لحظه هم گرما را حس كنم... در را باز مي كنم وبه داخل مي رود...مردي پشت به ما روي صندلي نشسته... من پشت سر اقاي خالقي داخل مي شوم... و اقاي خالقي در حاليكه به سوي ميزش مي رود و مي گويد : بيا دخترم بيا اينجا نزديك بخاري گرم بشي...
مي گويم : مرسي... همين جا خوبه... و ناگهان مردي كه روبروي ميز بزرگ اقاي خالقي نشسته... مثل برق گرفته ها... رو به من مي كند... و چشم هاي سياهش... مرا به دام مي اندازد...
اقاي خالقي حرف مي زند... صدايش مي ايد... اما نمي فهمم چه مي گويد... اينجا جلوي در ايستاده ام... يخ زده از سرما... و غافلگير از نگاه سياه و مخملي طاها !!... از بنگاه بيرون مي ايم...
نمي دانم طاها براي چه ان جاست... صداي پايش را مي شنوم و صداي اقاي خالقي را كه مي گويد : كجا ؟ اقاي... و بعد صداي گوش نواز طاها كه صدا مي كند : ستاره...
مي ايستم... برف توي صورتم مي خورد... بر مي گردم و نگاهش مي كنم به كتابي كه در دست دارم... اشاره مي كند و مي پرسد :چطوره ؟
اشك در چشمانم نشسته و لبخند بر لبم... مي گويم : خيلي خوبه...
جلوتر مي ايد... اشك چشمان سياهش را پوشانده... مي گويد : رنگ جلدش همون كه مي خواستي شده ؟...
من هم اشك ريزان مي گويم : اره...
مي گويد : نزديك بود خونه رو بزارم براي فروش... به موقع اومدي !!
نگاهي به اسمان مي كنم... برف ها ستاره بارانمان مي كنند... به اسمان لبخند مي زنم... و لبخند خدا را مي بينم.
سپاس شده توسط: sadaf ، tahvildar
#48
پایان
سپاس شده توسط: sadaf ، Afsaneh


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Tongue رمان می تراود مهتاب | مریم رضا پور atena khanum 1 42 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  کسی می آید | مریم ریاحی arezoo 2 27,097 ۲۸-۰۶-۹۷، ۰۳:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان عروس هفت میلیونی | مریم دخت14 sadaf 10 42,601 ۰۸-۰۶-۹۷، ۰۷:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان راز یک سناریو | مریم.م کاربر انجمن admin 4 49,483 ۰۲-۰۶-۹۷، ۰۳:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان مریم باورم کن | نرجس خاتون sadaf 103 72,149 ۰۱-۰۶-۹۷، ۱۲:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان [color=#ff0000]رقص[/color] در خاطره | مریم عباس زاده نیـایــش 85 1,759 ۲۱-۰۳-۹۷، ۰۴:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان ستاره پـــرپــر | نوشین کریم پــور v.a.y 37 3,138 ۱۱-۰۷-۹۴، ۱۱:۵۳ ق.ظ
آخرین ارسال: v.a.y

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۰۲-۹۵, ۰۸:۵۹ ق.ظ)، nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، sadaf (۲۳-۰۵-۹۷, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، hasti.cruel (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، tahvildar (۰۱-۰۳-۹۵, ۱۲:۱۸ ق.ظ)، Lisa (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، N!rvana (۲۰-۰۲-۹۵, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۲-۹۵, ۰۸:۵۱ ب.ظ)، خانوم معلم (۰۶-۰۵-۹۴, ۰۶:۳۲ ق.ظ)، ناهيذ (۲۴-۰۸-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، _Helia (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۷:۴۵ ق.ظ)، parbaneh (۱۶-۰۶-۹۴, ۰۱:۵۷ ق.ظ)، ماه کوچولو (۰۴-۰۵-۹۴, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، فهیم (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۳:۵۷ ق.ظ)، Saffa (۱۱-۰۳-۹۵, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، ماریاh (۰۴-۰۳-۹۵, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، matyo (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۴:۳۴ ب.ظ)، لیلا ۷۱ (۱۵-۰۲-۹۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ)، ساده (۲۵-۰۱-۹۶, ۱۱:۲۲ ب.ظ)، amirreza (۲۸-۰۹-۹۴, ۰۵:۱۳ ب.ظ)، Nay46 (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۶:۴۸ ق.ظ)، هرچی (۳۱-۰۴-۹۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، ali137620 (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۸ ق.ظ)، saminjjjj (۱۱-۰۲-۹۵, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، سایان (۱۹-۰۲-۹۵, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، yengemam (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، Miranda (۰۲-۰۳-۹۵, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، سمانه عسگرپور (۲۷-۰۲-۹۵, ۱۲:۴۳ ب.ظ)، nazanin310 (۲۰-۰۲-۹۵, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، عسل6 (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۲۱ ب.ظ)، گل زیبا (۱۶-۰۵-۹۵, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، bahana61 (۱۸-۱۰-۹۶, ۰۱:۱۷ ب.ظ)، sara57 (۰۶-۰۳-۹۵, ۰۶:۵۸ ب.ظ)، pari1 (۱۷-۰۲-۹۵, ۱۱:۲۹ ق.ظ)، zahra_ayyar (۲۳-۰۳-۹۶, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، Aidaida (۱۱-۰۲-۹۵, ۱۰:۲۶ ب.ظ)، daliyaaa (۱۲-۰۲-۹۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، trooska (۱۲-۰۲-۹۵, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، mahdiye8991 (۱۳-۰۲-۹۵, ۱۱:۵۸ ق.ظ)، pari39 (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، ariana1365 (۱۲-۰۲-۹۵, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، ba.se (۱۳-۰۲-۹۵, ۰۶:۰۲ ق.ظ)، Nell (۲۰-۰۳-۹۵, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، Saghar1099 (۱۵-۰۲-۹۵, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، parmiss13 (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۹:۳۵ ق.ظ)، yasaman20 (۱۶-۰۲-۹۵, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، limit (۲۵-۰۲-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، مهشید95 (۲۵-۰۲-۹۵, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، saziii4 (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، سابرینا64 (۲۸-۰۲-۹۵, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، Maman ali (۰۴-۰۳-۹۵, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، 20yasaman (۰۱-۰۳-۹۵, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، بهار خلیلی (۲۳-۰۱-۹۶, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، 0820 (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، خخخخ (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۷:۲۶ ب.ظ)، زينال (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۱۱ ق.ظ)، شاداب (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۹:۰۸ ق.ظ)، مهزز (۲۸-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، نسترن95 (۱۷-۰۳-۹۵, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، آیین 78 (۰۹-۰۲-۹۶, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، Xahra (۱۷-۰۳-۹۵, ۰۸:۱۰ ب.ظ)، Mahtab1373 (۲۹-۰۴-۹۵, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، manam (۰۵-۰۴-۹۵, ۱۰:۱۲ ب.ظ)، ثـمین (۱۸-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، مهری۶۱ (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، mehrang (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، ساناز١٢٣ (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۴:۴۷ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۴-۰۴-۹۵, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، lwbo888 (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، roghii (۱۱-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۱ ق.ظ)، لیلا ص (۱۵-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۶ ب.ظ)، اردلان (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، Pendar (۱۳-۰۵-۹۵, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، vaziri (۱۳-۰۵-۹۵, ۰۱:۵۶ ب.ظ)، نرمين (۱۲-۰۵-۹۵, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، 4699821758 (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، مینوشی (۱۲-۰۸-۹۵, ۰۶:۱۱ ب.ظ)، گلسر (۲۳-۱۱-۹۵, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، eli1395 (۲۶-۰۱-۹۶, ۰۵:۳۱ ب.ظ)، مهرناز 1381 (۱۴-۰۷-۹۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، 95mehrnaz (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، nafas fari (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، پری دریایی (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، کاسپین (۰۶-۱۰-۹۵, ۰۷:۲۵ ق.ظ)، fateme.A (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، Peymaneh (۲۲-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، محمد۲۳۰ (۲۵-۰۷-۹۵, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، ياسي (۱۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۳۳ ب.ظ)، hasti20 (۲۷-۰۱-۹۶, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، سحر5540 (۲۷-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، nazaninleila (۲۸-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۹ ب.ظ)، مل مل (۰۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، دختربهار (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، طوفان (۱۱-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۳ ب.ظ)، mor_sedi (۲۹-۰۵-۹۶, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، سایه1998 (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، زیدان (۱۳-۰۲-۹۶, ۱۰:۰۸ ق.ظ)، رقیه گلصنملو (۲۵-۰۱-۹۶, ۱۲:۱۶ ب.ظ)، morasa (۱۷-۰۱-۹۶, ۰۸:۲۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان