انجمن ايران رمان



تاوان دل | ساغر.ش
زمان کنونی: ۰۱-۰۹-۹۶، ۰۳:۲۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 126
بازدید 14274

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تاوان دل | ساغر.ش
#1
[/align][عکس: 64677216309004982164.jpg]
بازهم امشب کابـ ـوس دیدم ، خیلی وقت بود که رهایم نمی کرد ...از این همه عذاب وجدان خسته شده بودم

همیشه با خودم می گفتم خوش به حال کسی که عذاب وجدان نداره ای کاش به عقب بر می گشتم تا کارهایم را جبران کنم راضی بودم نصف عمرم را می دادم که فقط 6 سال به عقب بر می گشتم

ولی خود کرده را تدبیر نیست....
سپاس شده توسط: admin
#2
دختری سبزه رو با قدی متوسط ولاغر اندام.با چشمهای درشت مشکی لب قلوه ای ..به قول بچه ها (دوستانم )ابروهای پاچه بزی مژهایم بخاطر ریمل همیشه بلند بود و موهای بلند که تا نصفه کمـ ـرم می رسید

همیشه دلم می خواست ادای بازیگرها را در بیاورم ،مادرم همیشه ی خدا از دستم شاکی بود...بچه ی شلوغ کاری که زمین و زمان از دستش آسایش نداشتند همیشه کمبود مادر پدر را در خانه احساس می کردم برای همین سعی می کردم با شیطنت آنها را به خودم جذب کنم. ولی زهی خیال باطل.... وقتی بزرگتر شدم کمبود پدر مادر را در جنس مخالف جستجو می کردم. از این که کسی نبود سر از کارهایم در بیاورد خوشحال بودم به قدری خوانواده ام همگی سرشان به کار خودشان گرم بود که نمیدانم کارهای مرا نمیدیدند یا اینکه روی خودشان نمی آوردند.
خانواده زیاد مذهبی نداشتم ولی خوب اگر کارهای مرا می فهمیدند مطمئنا عکس العمل خرج می دادند آنها فقط فکر می کردند من شلوغ کار و درس نخوانم در همین حد نه بیشتر .......
بعضی مواقع مادرم می گفت: نمیدونم به چیت می نازی؟ نه خیلی خوشگلی؟ نه اخلاق رفتار آنچنانی داری؟: نه درس می خونی؟نمیدونم کدوم بدبختی آخرش می خواد تو رو بگیره ؟تو رو خدا شادی یه کم رعایت کن تو درو همسایه خجالت میکشم آخه دختر برات چی کم گذاشتیم؟ که این جوری رفتار می کنی؟ آخه چرا درس نمی خونی؟؟
مادرم راست می گفت ولی کو گوش شنوا!!! آن موقع فکر می کردم به من سخت می گیرند ولی حالا... می گویم ای کاش واقعا به حال خودم رهایم نمی کردند.....

مادرم لیسانس ابتدایی داشت و مدیریکی از مدارس پایین شهر بود. برای همین هیچ روزی زودتر از ساعت 3 خانه نمی رسید .
تازه نه تابستان داشت نه زمـ ـستان تابستانها هفته ای دو روز مدرسه میرفت تازه اگر وقت ثبت نام بود که....حد اقل هم در ماه یکی دو بارابه آموزش پرورش میرفت یادم می آید از سوم ابتدایی باید غذا را گرم می کردم زیرا زودتر از برادران و مادر پدرم به خانه میرسیدم.
وقتی هم در خانه بود یا با اولیا شاگردانش حرف میزد یا خسته گوشه مبل لم میداد و تلوزیون نگاه می کرد
و بعد از چند دقیقه سریع بر می خواست به آشپزخانه میرفت برای غذا درست کردن
روزهایی هم که خانه بود و مدرسه نداشت حتما می رفت خیابان به قول خودش گشتی بخورد .
پدرم مهندس برق قدرت بود معاون یک شرکت نسبتا بزرگ که به خاطر کارش .شبها خانه می آمد .. وضع مالی بدی نداشتیم..ولی برا ی دوستانم چنان تعریف می کردم که همه فکر می کردند وضع مالیمان عالی است بجز مهتاب با کسی رفت و آمد نداشتم !!!
همیشه بهترین رخت و لباس مال من بود. فکر می کنم پدر مادرم با پول خرج کردن برای من می خواستند دست از کارهای نامعقولم بر دارم یا اینکه محبت را در ....می دیدند
یک خواهر از خودم کوچیکتر داشتم دو تا برادر بزرگترمیشد گفت فرزند سوم خانواده بودم
آن سه نفر بر خلاف من حرف شنو بودن ولی من .....
الان میفهمم برای آنها یک غده سرطانی بیشتر نبودم . شناختم در مورد بسرها عالی بود.نمی دانم .......
هر پسری را که میدیدم سریع میفهمیدم چند مرده حلاج است ...بالای ده تا دوست پسـ ـر ردو بدل کرده بودم
برای اولین بار در جشن تولد مهتاب با یکی از پسرهای فامیلشان دوست شدم... کلی دلم هول می کرد کسی نفهمد
واقعا دوستش داشتم .فکر می کردم همسر آینده ام است. ولی بعد از چندی خیلی راحت ولم کرد
و گفت نمی خوامت ....
من هم چنان کینه او را به دل گرفته بودم که تصمیم گرفتم با هر پسری دوست می شوم این من باشم که او را رها کنم نه او ......برای همین
هر کدام یک حرف برخلاف میلم میزد کنار می گذاشتمش ...الان میدانم آن موقع دچاریک نوع بیماری روانی شده بودم و کسی نفهمید ...جالب اینکه به محض دوست شدن این من بودم که به آنها میگفتم برا ی ازدواج نیست
می گفتم می خوام ای ....فعلا خوش باشم
آنها هم از خدا خواسته قبول می کردند
هر روزم یه تیپ می زدم امکان نداشت برای دوست پسـ ـرهایم چیزی بخرم
ولی به هر مناسبتی مجبورشان می کردم برایم کادو بخرند....تازه کادوها را هم باید خودم انتخاب می کردم ...دبیرستان غیر انتفاعی درس می خواندم
پدرم بیچاره برای اینکه دختر تنبلش به کلاس بالاتر برود مجبور بود جیب اولیای مدرسه را پر کند که کارهای نامعقول مرا به او گزارشدهند و در مورد نمره سخت گیر نباشند
کارهایم به این منوال ادامه داشت

تا این که یک روز پسر خوشتیپی جلوی راهم پیدا شد !!!!
سپاس شده توسط:
#3
آن روز مثل همیشه کلی تیپ زده بودم
آیینه ا م را ازداخل کیفم در اورده تا رژم را چک کنم بعد...آرایش صورتم را که کم و کثری در آن نباشد
یک دفعه یکی از پشت سر
گفت:با با خوشگلی؟؟ نمیخواد اینقدر خودتو نگاه کنی؟
برگشتم به او گفتم بر خر مگس معرکه... که یه دفعه چشمهایم در جنگل چشمهایش گم شد ..چشمهای سبز لجنی ....پوست سفید.... موهای بلوند پر رنگ... لب و دهن خوشگل بینی قلمی وای این دیگه کجا بود؟ که من تا حالا ندیده بودمش لبخند ملیحی زد
گفت: شناختی؟؟
خودم را نباختم ...نباید می فهمید از او خوشم امده ....شانه هایم را بالا انداختم
گفتم: آره عکستو رو شیشه شیر زیاد دیدم
---بارکلا خوشم میاد خودتو زود جمع و جور می کنی؟ اول آب دهنتو جمع کن؟ بعدش حرف بزن ؟
پس تابلو بازی در آورده بودم برای همین
گفتم: اه فکر کردی حالا خیلی نوبری؟؟ برو بابا.. بیخیال ؟
راه افتادم البته چنان بی خیال هم نبودم خدا خدا می کردم پشت سرم بیاید مثل اینکه خدا وند صدایم را شنید تند کرده بود و پشت سرم می آمد
گفت: میدونم اسمت شادیه !! برگشتم قیافه مسخره ای به خودم گرفتم
گفتم:: نگو ...تو رو خدا... واقعا... وای خدای من... منو باش... یعنی اسمم اینقدر پخش شده.؟؟..
او هم از من پررو تر
گفت: ای بفهمی نفهمی... ولی برام فرقی نمی کنه!! می خوام باهات دوست بشم
از صریح حرف زدنش بدم امد

برگشتم یک نگاه به سر اندر پایش انداختم
گفتم آهای بچه پررو مواظب حرف زدنت باش... فکر کردی کی هستی؟
اوهم مثل خودم جوابم را داد
گفت: یکی مثل پسرایی که باهاشون دوست میشی؟
واقعا لحن حرف زدنش به من برخورد... با صدای بلندی گفتم: برو سوسول تا نزدم ناکارت کنم برو گمشو؟
---تو رو خدا؟؟؟ مگه بلدی؟؟ بیابزن... نمیدانست من کمـ ـربند کاراته مشکی دارم ... هیچ کس نمیدانست.. حتی پدرم فکر می کرد برای تفریح میروم کارته !!
صبرم به سر آمد یک حرکت کردم با پایم محکم کوبیدم ساق پایش قیافه اش دیدنی شد خم شد پایش را بگیرد با یه حرکت دیگر کوبیدم کمـ ـرش...آه از نهادش در امد. من هم سریع فلنگ را بستم کولم را که داشت می افتاد انداختم رو ی شا نه ام و سریع تاکسی گرفتم دربست رفتم خانه




*****************



خانه ی ما در شریعتی قرار داشت ته خیابان خواجه عبدا...یک کوچه بن بست که بجز خانه ما همه آپارتمان شده بودند
یک خانه ویلایی دو بلکس .. حیاط ما زیاد بزرگ نبود.دو باغچه کوچک در دو طرف حیاط که مملو از گلهای مختلف ....باغچه کنار دیوار را پدرم گل یاس کاشته بود. هر کس از کنار دیوار رد میشد بوی یاس مـ ـستش می کرد. پدرم عاشق گل و گیاه بود با این که فقط جمعه ها خانه بود آن یک روز را هم در حیاط بسر می برد و به گلهایش رسیدگی می کرد. من همیشه به باغچه پدرم حسودی می کردم دوست داشتم به اندازه گلها مرا هم دوست داشت آن موقع فکر می کردم پدر ما را دوست ندارد ولی من واقعا عاشق پدرم بودم سعی می کردم شبها حتما او را ببینم بعد بخوابم علاقه ای که منجر ب به........خلاصه ..... وسط حیاطمان با سنگ .فرش شده بود. دو ماشین داشتیم یک پراید که بیشتر دست مادرم بود پدرم باسرویس رفت و آمد می کرد ماشین دومی که یک پژو بود بیشتر برای مسافرت به کار می رفت و بعضی وقتها پدرم وقتی سرویس نداشت با آن به اداره میرفت از حیاط وقتی می خواستیم وارد خانه بشویم سه پله می خورد بالا می رفت بعد بالکن نسبتا کوچک و راهرو که به داخل هال وارد می شدیم

وارد خانه که میشدیم یک سالن بزرگ با یک آشپزخانه اپن
یک میز نهار خوری شش نفره وسطت آشپزخانه ...قسمت بالای آشپزخانه هم کابینت طرح چوب لم داده بود ...داخل سالن دو دست مبل و راحتی ولو شده بود ... بالای سالنم یه میز 12نفره نهار خوری بوفه سه گوشی کنار دیوار قرار داشت که درون آن کاسه کوزه عتیقه خود نمایی می کرد
دقیقا خونه ما مانند سمساری بود همه چیز داخل پیدا میشد
فرشم از جانب خدا نمینداختیم مادرم بدش می آمد
یه فرش شش متری دست بافت ان وسط مثل وصله ناجور خودش را به رخ آدم می کشید
رو دیوار سالن سه تا تابلو فرش که دوتای آن منظره بودیکی منظره ی کوچه های روستا و یکی دیگر غروب عشایر .سومی هم یک مادری که داشت به بچه اش شیر میداد

از کنار سالن پله می خورد می رفت بالا...
بالا چهار تا اتاق خواب که تو هر اتاقی سرویس جدا داشت
چون من و گندم (خواهرم ) سایه هم را با تیر میزدیم بابام اتاق ما را جدا کرده بود
ولی امیر و علی (برادرام ) باهم اتاق مشترک داشتند
به محض اینکه وارد اتاقم شدم کولمو پرت کردم وسط اتاق رفتم پایین یه کم سالاد الویه خوردم
مامان برای خودش کدبانویی بود همیشه در یخچال دسر و غذای سرد پیدا میشد
طبق معمول هیچ کس خانه نبود
امیر مهندس عمران که تازه استخدام شده بود... علی داشت حسابداری می خواند ...من هم که خیر سرم پیش دانشگاهی بودم... وگندم که سال سوم راهنمایی بودهمین طور که دهنم پر بود کنترل تلوزیون را زدم داشت فیلم میداد تازه امدم بنشینم که تلفن همراهم زنگ خورد ...نگاهی به شماره گیرش انداختم ناشناس بود. البته چنان تعجبی نداشت شماره ناشناس به وفور روی گوشی من همیشه خود نمایی می کرد بیخیال دکمه را زدم
--بفرمایید ؟؟
---میبینم کتک میزنی فرار می کنی.... وای خدای من پسر خوشگله بود
سپاس شده توسط:
#4
کمی خودم را جمع و جورکردم و گفتم .
اصولا دوست دارم بچه پررو ها رو سر جاشون بشونم !!!!
---نه بابا حالا من شدم بچه پررو؟/ توهم حتما داروغه شهر؟؟
گفتم :خوب آره... من یکی از اصول تربیتیم تنبیه؟... اگه می تونی روزی یه فس کتکمو تحمل کنی بسم ا..
---یعنی پیشنهاد دوستی دیگه ؟؟
همان طور که گوشی دستم بود آدامسی را از داخل کیفم بر داشتم و گذاشتم دهانم
--چی می خوری؟ چرا جوابمو نمیدی ؟
در حالی که آدامس می جویدم
گفتم دارم فکر می کنم... اول بگو اسمت چیه ؟

---اسمم آرشه
---جند سالته؟ چی می خونی؟ یا چیکاره ای ؟
---ببخشید می خوای استخدامم کنی؟ یا باهام دوست بشی؟ ...
---هر جور فکر می کنی ؟ خوب....
باشه برات میگم... ولی تو ام باید بیو کامل بدی؟
---اه اه راست می گی؟ یعنی تو منو نمیشناسی؟
--چرا یه کم می شناسم...
ولی میدونم باهر کی دوست میشی حسابی طرفو می پیچونی
هنوز کسی نمیدونه بابا مامانت کین؟ یا چند تا خواهر برادر داری؟
---آخه به اونا مربوط نبوده که نگفتم...من اصولا از پسرای فضول بدم میاد شیر فهم شد...
---خیلی تند میری؟ من باید همه چیزمو برات بریزم رودایره ولی تو...
نذاشتم ادامه بدهد
گفتم :همینه که هست ؟می خوای بخواه نمی خوای به سلامت؟...
پوفی کشید
گفت: باشه برات میگم تا بعد...
--اسمم آرشه ..22 سالمه... دیپلم دارم... تو مغازه بابام کار می کنم
---مغازه چی هست ؟
---لوازم آرایش و ادکلن و ....
در دلم یک هورای بلند کشیدم... این نوعش را تا به آن موقع پیدا نکرده بودم
گفتم برا اول دوستیمون بسه ...
---خوب تو بگو؟
---- منم شادی... پیش می خونم....اگه می خوای دوستیمون ادامه داشته باشه در مورد خانوادم نباید کنجکاوی کنی شیر فهم شد؟
---آره نمیمیری اینقدرد ستو ر میدی ؟
---نه مردن تو کارمن نیست.... تا تمامتونو نکشم نمیمیرم
---خوب کی ببینمت ؟
یه فکری کردم مادرم ساعت 3 می آمد پدرم زود تر از غروب ، به خانه نمی آمد برای همین گفتم فردا ساعت 1تا ساعت 2/5
---باشه میام.... ساعت 1 کجا ؟؟
ماشین داری یا پیاده ای؟
اگه می خوای با ماشین میام... خوشم امد ساعت 1 ظهر پیاده ...واقعا طاقت فرسا بود
گفتم: باشه سر کوچه مدرسه منتظرم ؟
---باشه تا فردا.... راستی چیزی نمی خوای برات بیارم
ای چرا.... ریملم تموم شده... برام بیاری ممنون میشم.....
راستی!!!! ممنون میشی!!! یعنی بلدی تشکر کنی ؟؟
گفتم :ای... یه کمی... تا زمانی که پررو نشی تشکر م میکنم... و خندیدم
یک آن مکثی کرد
گفت: باشه تا فردا بای
---بای و گوشی رو قطع کردم
روی مبل ولو شدم کنترل در دستم جا خوش کرده بود
صدای تلوزیون را زیاد کردم داشت فیلم تایتانیک رو میداد واقعا عاشق آن فیلم بودم
از داخل آشپزخانه تنقلات اوردم و شروع کردم نگاه کردن
در همین هنگام مادرم امد به او سلامی کردم
مادرم خیلی زیبا بود از سنش خیلی جوانتر نشان میداد پوست سفید بدون لک لاغر اندام با موهای بلند خرمایی چشمای خاکستری مژه های بلند خدایی (نه با ریمل زدن )لب و دهانش خیلی ناز بود آدم را یاد عروسکها می انداخت با بینی قلمی خدا زیبایی را در او کامل کرده بود. پدرم حق داشت که شیفتهش شده بود. هر کی ما رو میدید باور نمی کرد من دختراویم.... زیرا نقطه مخالفش بودم. همه می گفتن به پدرم رفتم واقعا خیلی برایم عذاب آور بود. فقط چیزی که دلم را به آن خوش کرده بودم ظرافتم بود همیشه پیش خودم می گفتم اگر هیکلم به پدرم میرفت می خواستم چه خاکی بر سرم بریزم !!!در همین فکر و خیالها بودم که مادرم نگاهی به من انداخت
گفت: شادی نهارت و خوردی؟
شونه ای بالا انداختم
گفتم: سلام... آره ...
--علیک سلام
و به اتاق خودشان رفت که مانتو شلوارش را عوض کند
از داخل اتاق خودشان با صدای بلندی گفت :چه خبر ؟
---هیچی سلامتی
بجز سلامتی.... درس چکار کردی؟
---خوب بود...
از اتاق در امد و ادامه داد ...شادی ببینم امسال چکارمی کنی ؟؟

شانه ای بالا انداختم
گفتم: ای بابا کو تا کنکور!!
---نه این که داری خودتو می کشی از بس درس می خونی ؟؟
گفتم :مامان تو رو خدا شروع نکن حال ندارم ...
---نمیدونم تو کی حال داری؟ دختر کنکور نزدیکه بخون ....
برای اینکه ادامه ندهد
گفتم: باشه می خونم ....خوبه!!!
مادرم سرش را با تاسف تکان داد
گفت: چکارت کنم ؟؟
*****************
فردای آن روز می خواستم بروم مدرسه... شلوار لیم را گذاشتم داخل کوله ام آخر یکی از قانونهای مدرسه ی ما این بود که حق نداشتیم با شلوار لی به مدرسه برویم بام تل را پرت کردم ته کوله با کلیپش درشت مویی لوازم آرایش هم که همیشه خدا به راه بود نگاه دوباره ای به کیفم انداختم بله آماده بود م برای قرار
سپاس شده توسط:
#5
به راه افتادم هرچند اصلا حوصله مدرسه رفتن را نداشتم... ولی چاره ای نبود؟
به محض دیر رفتن...مدیرمدرسه برا چاپلوسی هم که شده زنگ میزد به پدرم ... ((که آقای احدی شادی امروز دیر اومده... یا نیومده...))
دوست داشتم چنگ بگذارم حلقش!!( تناردیه کلاش )
سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود داشتم نقشه میکشیدم چطوری تیغش بزنم؟
بدبختیتیغ زدن از پسرها بهم مزه میداد نمیدانم شاید حس انتقامی بود که از دوست پسـ ـر اولم پیدا کرده بودم یا .....واقعا نمی دانم
بیچاره پدر مادرم سعی می کردند هر چه میخواهم برایم تهیه کنند
ولی کادو گرفتن را (یا همان تیغ زدن معروف) خیلی مزه میداد
میشد گفت یک جورایی در خونم افتاده بودیادم نمی رود آنروز
زنگ آخر دبیر بینش نشسته بود کلی از روز قیامت برایمان تعریف می کرد بیچاره داشت از روز محشر می گفت که بوی خیار در کلاس پیچید
برگشتم ...مهتاب بود داشت خیار می خورد
آرام گفتم :کوفت بخوری یه چند دیقه دیگه زنگ می خوره نکبت؟
مهتاب با دهن پرگفت: اینجوری مزش بیشتره
جالب اینکه مربی بینش هیچ روی خودش نیاورد
زنگ که به صدا در امدسریع به سمت توالت رفتم دیر می جنبیدم آیینه گیرم نمی آمد
یک آرایش ملیح کردم و مقنعه را انداختم ته کیفم
بام تل جلو موهام و... یه فوکل خوشگل و.. یه کلپس گلدار درشت و.... شال رو همشون
فکر کنم سرم به اندازه یه متری بلند شده بود. شلوارمم سریع عوض کردم
مهتاب امد توالت... او هم می خواست آرایش کند
مهتاب دوست صمیمی من بود خیلی دوسش داشتم ( دختر توپل سفید.. با قد .. 162(با هم هم قد بودیم )لب و دهن نسبتا کوچک بینیش را مدل عروسکی جراحی کرده بود موهای بور هر کس می دید فکر می کرد موهایش را رنگ کرده اخلاقش حرف نداشت در کلاس فقط با او خیلی مچ بودم البته دوستان دیگر ی هم داشتم ولی مهتاب برایم چیز دیگری بود پدر مادرش هر دو پزشک بودند بجز خودش یک خواهر دیگر داشت هنوز اسمش یادم است مه سیما .... مه سیما هم پزشکی می خواند. ولی مهتاب زیاد اهل درس نبود. خودش همیشه با خنده می گفت: من و مه سیما از هیچ لحاظ به هم نرفتیم راست می گفت بر عکس مهتاب خواهرش قد نسبتا بلندی داشت و گندمی بود. طرز لباس پوشیدنشان هم به هم نمی خورد یادم است سال سوم مه سیما با یکی از همکارانش ازدواج کرد
مهتاب نگاهی به من انداخت وگفت :شادی میبینم بازم قرار داری؟
در حالی که ادکلن را داشتم رو ی مانتویم خالی می کردم
گفتم آره یه تیکیه ای نمیدونی ؟
مهتاب –خدا شانس بده ما هرچی گیرمون میاد عتیقس
سپاس شده توسط: Lisa
#6
گفتم: خوب خوباش میان برا من و.... خندیدم
مهتاب در حالی که کلپس بزرگی میزد پشت سرش گفت: رو آب بخندی بیشعور..
دستی برایش تکان دادم و امدم بیرون
آهسته از در دیگر مدرسه که مدیر تسلط آنچنانی رویش نداشت در امدم
آخر مدرسه ما در اصل یک خانه دوطبقه قدیمی بود که طبقه اول چهار کلاس به علاوه دفتر مدیر که روبروی در مدرسه بود و هر کس داخل یا خارج میشد زیر زره بین مدیر قرار می گرفت (برای همین مدیر به دردوم که داخل حیاط بود تسلط نداشت) و یک اتاق کوچک ته سالن که آبدارخانه در آنجا قرار داشت از کنار آبدارخانه حدود 20 پله می خورد که به طبقه دوم می رفتیم در طبقه دوم چهار کلاس بود که سال اولی ها و دومی ها در آنجا کلاس داشتند حیاط مدرسه بزرگ و دلواز . که با موزائیک فرش شده بود در دوم ته حیاط قرار داشت که هیچ کس کلیدش را نداشت.و همیشه قفل بود. البته فکر می کردند کسی کلید آن را ندارد....... یک روز که زینب خانم حیاط را تمیز می کرد و مجبور بود در کوچه را نیز تمیز کند من ......کلید گم شد و فردای آن روز کلید را من پیدا کردم و به او دادم بیچاره از همه جا بیخبر کلی دعایم کرد و من از آن روز کلید در را داشتم وقتی هم می خواستم از آن در بیرون بروم سعی می کردم کسی در حیاط نباشد چون اگر مدیر می فهمید سرو کارم با کرام الکاتبین بود

خلاصه آنروز سر وقت به قرارم رسیدم وقتی از داخل کوچه سر خیابان را نگاه کردم ماشین پراید سفیدی برایم چراغ زد....
چشمانم را ریز کردم و داخل ماشین را نگاه کردم بعله خودش بود
سریع سوار شدم و گفتم: زود برو تا کسی ندیده ....بیشتر منظورم مدیرمدرسه مان بود
(اگر حتی بویی می برد سریع به پدرم اطلاع میداد اصلا رحم و مروت نداشت البته آن موقع چنین برداشتی داشتم الان دلم برایشان می سوزد بیچاره ها کلی از دست ما حرص و جوش می خوردند
خلاصه سوار شدم . آرش یک نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت:این چه مدرسه ایه که اینقدر به خودتون میرسین اونا هم حرف نمیزنن؟/؟
(بچه پررو فکر کرده بود ما به این صورت سرکلاس می نشینیم )
شانه ای بالا انداختم گفتم : ای چکار میشه کرد؟ مام اینجوری میریم مدرسه؟
آرش تای ابروسش را بالا انداخت
گفت: جالبه...
دلم می خواست نوار روشن کند...برا همین گفتم: یه سیدی بزار ببینم چی گوش میدی ؟
---ای بچشم و صدای خواننده در امد
من که اصلا نمی دانستم چی می خواند نوار خارجی بود من هم انگلیسیم افتضاح .....
ولی خوب با صدای نوار سرم را تکان میدادم
آرش با انگشتانش ضرب گرفته بودرو ی فرمون ...نزدیک یک کافی شاپ نگه داشت
رو به من گفت: بریم یه چیزی بخوریم...
با سر حرفش را تایید کردم
کنار خیابون نگه داشت پیاده شدیم جای قشنگ و دنجی بود
سپاس شده توسط:
#7
وقتی داخل رفتیم دنج ترین جا ر انتخاب کردم
اصلا از میز وسط و ...چطوربگویم در معرض دید بودن و...... کلا بدم می امد
مـ ـستقیم به گوشه سالن رفتم و کوله ام را زمین انداختم و خودم روی صندلی نشستم یادش بخیر آن زمان از سوسول بازی بعضی دخترا اینقدربدم می آمد ... کیفشان را آرام میگذاشتند روی یک صندلی و خودشان روی صندلی دیگر می نشستند که مثلا کیفشان خاکی نشود ..(مامانم اینا )
یه نگاه اجمالی به کل سالن انداختم سالن قشنگی بود
نسبت به سالنهای دیگر که رفته بودم جوان پسندانه تر بود..... خوشم امد نسبتا سقف کوتاهی داشت که با کاغذ دیواریهای عجیب غریب و لامپهای کوچک و رنگا رنگ تزئین شده بود میزها را مانند کنده درخت بریده بودند و صندلیها به همان شکل ولی کوچکتر وقتی اطراف را نگاه می کردم یاد جنگل افتادم آخر درخت موز گوشه سالن رخ را به رخ ما می کشید روی هم رفته جای جالبی بود
آرش کاملا منو زیر نظر گرفته بود نگاهی به او انداختم
گفتم: خوشگل ندیدی ؟
یک نیشخندی زد و گفت بابا اعتماد به نفس در میزنن...
با این حرف پسرها آشنایی کامل داشتم برا ی اولین بار این حرف را که شنیدم مثل خنگها نگاهی به طرف مقابلم انداختم و
گفتم: کی در میزنه؟ اونم با خنده گفت: خاله خود پسند.. برا همین تا آرش گفت در می زنن بی توجه به حرفش
گفتم احتمالا تو رو می خواد
برایم ابرویی بالا انداخت و گفت: خوبه پس می دونستی ؟
--آره مگه مثل تو بچه سوسولم ...سرفه الکی کرد
گفت: چی می خوری؟
گفتم: قهوه تلخ
آرش---نمی ترسی خودتم تلخ بشی ؟
من---نه بابا اونقدر شیرینم که با این چیزا تلخ نمیشم
---شادی شنیدم بابات مهندسه؟
نمیدانم از که شنیده بود؟ عمرا به هیچ کدام از دوست پسـ ـرهایم در مورد خانواده ام چیزی نمی گفتم
اصلا خوشم نمی آمد از خانواده ام برایشان حرف بزنم برای همین خیلی تعجب کردم ولی خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم: به عرضتون اشتباه رسیده /؟
سرش را خم کرد و گفت: پس چکارس؟
نمیدانم چرا یک دفعه دلم خواست بگو یم... رفتگر ......!!!
خاک بر سرم کنند همه دخترها الکی پدرشان را بالا.می بردند .. من... کلی از شخصیتش پایین آوردم
قهوه را اورده بودند سر میز. من هم مثلا داشتم فکر می کردم. چگونه بگویم ؟؟؟؟
آرش فنجانش را بالا گرفته بود و داشت نزدیک لبش میبردو از بالای فنجان نگاه من می کرد
یک کم من من کردم و مثلا خیلی برای م سخت است
گفتم اگه بگم جا نمیزنی؟
لبخندی زد و گفت: نه!! مگه بخاطر بابات باهات دوست شدم؟
من هم با خجالت گفتم: راستش به هیچ کی تا حالا نگفتم ولی نمیدونم چرا ... آخه ...سرمو انداخته بودم پایین و با فنجان قهوه ام بازی می کردم
آرش مثل اینکه کشف مهمی کرده باشد مات نگاه م می کرد آخرش طاقت نیاورد
گفت بابا کشتیم خوب یه دفعه ؟
آرام گفتم :رفتگر شهرداریه .....
سپاس شده توسط:
#8
واقعا .... قیافه آرش دیدنی شده بود
قهوه پرید گلویش با این حال خودش را کنترل می کرد که حرفی نزند !
من هم در دلم کلی به او می خندیدم . ولی ظاهرم را حفظ کردم
همین طور که سرم پایین بود گفتم : ببین دوست ندارم هیچ کی اینو بدونه؟ میدونی که منظورم شغل بابامه ؟آرش مثل اینکه چیز تازه ای فهمیده باشد یک نیشخندی زد
گفت: چطور بابات گذاشتت مدرسه غیر انتفاعی.؟. بعد اشاره ای به رخت و لباسهایم کرد
گفت :با این سرو تیپ...
اصلا فکر اینجا را نکرده بودم برای همین یک کم خودم را جمع و جور کردم
گفتم: آخه بیشتر خرج منو عموم میده ؟
با تعجب گفت: چرا؟
--واقعا از دستش خسته شده بودم زدم سیم آخر و گفتم: ببین آرش بدم میاد فضولی کنی اگه بخوای به این فضولیات ادامه بدی من نیستم و ا زسر جام بلند شدم
آرش که کاملا معلوم بود از این حرکت من شوکه شده است سریع ....
خودش را جمع و جور کردو گفت: ببخشید باشه دیگه نمی پرسم خوبه ؟
من هم طوری که مثلا از دستش دل خورم ...گفتم: باشه ولی بهت بگم اگه...
آرش---خوب باشه چشم خوب شد...ولی کاملا معلوم بود حرف مرا باور نکرده ...
اشاره کرد به میز و گفت قهوت سرد شد !!بعد مثلا می خواست دل مرا بدست بیاور دست در جیبش کرد و در حالی که یه جعبه کوچیک کادو در می اورد گفت: شادی جون قابل تو رو نداره!! بفرما!!
با اینکه حدس میزدم ؟! ولی خودم را مشتاق نشا ن دادم
گفتم: آرش دستت درد نکنه.. برا چی افتادی زحمت؟ (خدایی آخر پرروییه خودم بهش گفته بودم برایم از مغازتون ریمل بیار حالا... )
آرشم که فکر می کرد خیلی ذوق کرده ام خندید و با همان حالت گفت: آشتی !!و دستش را جلو.. آورد ((پسره ی مزخرف فکر کرده بچه می خواد گول بزنه... آشتی !!!))
من هم که هفت خط تر از این حرفا بودم گفتم :دست نداده آشتی! پس لطف کن دستتو بکش کنار زشته
وای کلی کیفور شدم چنان خیط شد...
بسته را باز کردم حدسم درست بود
برایم ریمل خریده بود رو موی دستم امتحانش کردم بعد بویش کردم ببینم تقلبی نباشد!اینقدر تو لوازم آرایش تبحر داشتم که سریع تقلبی را از اصل تشخیص میدادم
در مورد لوازم آرایش به همکلاسیهایم مشاوره میدادم
نه خدایی اصل بود... برای همین خوشم امد یک لبخندی دیگر تحویلش دادم
گفتم: مرسی و کوله ام را از زمین برداشتم و ریملو گذاشتم داخلش ... بعد از کلی چرت و پرت و دروغ که تحویل هم دادیم راه افتادیم برویم خانه! خدایی اینقدر شناختم در مورد پسرا کامل بود که می گفتن ف تا آخرش خوانده بودم این آقا آرش یا خیلی اعتماد به نفسش بالا بود یا پخمه.... چون اکثر حرفهایش (بجز یکی دو مورد )همه راست بود ولی من تمام حرفهایم بدون استثنا همه د روغ ......
سپاس شده توسط:
#9
نگاهی به ساعتم انداختم خدای من ساعت نزدیک 3 بود.
برا ی همین همانند سیندرا که کفشش را جا گذاشت برا ی پسر پادشاه..چنان هول کردم نزدیک بود کوله ام را جا بگذارم ...آرش هم از همه جا بیخبر پشت سرم تند تند راه می آمد و با نگرانی
می گفت: شادی چی شد یه دفعه؟
دستهایم را در هوا تکان دادم گفتم: خدا به دادم برسه دادشم امروز دو شقه م می کنه؟
بیچاره آرش... سریع سوار ماشین شد و روشنش کرد
گفت: بپر بالا...
وقتی نشستم واقعا داشت نفسم بند می امد
کوله ام را به دستم داد و گفت: دختر چرا اینقدر از دادشت میترسی
گفتم وای اگه بفهمه دوست پسـ ـر دارم دو شقم می کنه!!
آرش خنده ی بامزه ای کرد
گفت :مگه قصابه که بخواد دو شقت کنه؟
وای... مثل اینکه خودش دروغ را محترمانه روی زبانم گذاشت
مثلا خیلی تعجب کردم... چشمهایم را به حالت تعجب درشت کردم و گفتم: تو از کجا میدونی؟
واقعا قیافه اش خنده دار.شده بود بعد از چند سال وقتی یاد قیافه آرش می افتم خنده ام می گیرد یک دفعه زد روی ترمز.. نزدیک بود سر نازنینم با شیشه جلو بشکند
گفتم: های حواست کجاست؟ دختر مردمو کشتی ؟آرش چشمهایش چهار تا شده بود
با تعجب گفت: شوخی می کنی؟ در حالی که سرم راگرفته بودم
گفتم: در مورد چی ؟
---اینکه داداشت قصابه؟ قیافه حق به جانبی گرفتم گفتم :مگه قصابی چشه؟ مگه گفتم داداشم دزده چنان تعجب می کنی ؟
---نه... ولی من داشتم باهات شوخی می کردم ..
من—مگه من با تو شوخی دارم اول بسم ا..؟
کلی از این حرفم خر کیف شدم آرش چنان در لاک خودش رفته بود که اصلاتا مقصد (در مدرسه ) چیزی نگفت
نزدیک مدرسه گفتم: مرسی اینجا پیادم کن
او هم در حالی که در عالم خود غرق بود. ماشین را نگه داشت
بعدآرام گفت: بزار میرسونمت...
گفتم: نه مرسی خودم میرم
یک دفعه تیز نگاهم کرد و گفت: خونتون همین اطرافه؟
منم بی خیال گفتم: آره ...وای یک لحظه چهره اش تماشایی شد
نیشخندی زد و گفت: بابا شما از اون رفتگرا مایه دارین ها؟....
خدای من باز هم اساسی خراب کرده بودم
فهمیدم گند زدم ولی با این حال خودم را به بی خیالی زدم و گفتم برا چی ؟؟
---هیچی مدرسه غیر انتفاعی ...خونتونم که....نکنه خونه ویلایی دارید؟ پس می گن حقوق شهرداری کمه؟ دروغه نه؟
من هم که ذاتم دروغ بود شانه ام را بالاانداختم و گفتم :اگه برات کسر شانه با یه دختر رفتگر دوستی بزن به هم... منم از اولش اصراری نداشتم... بعدش مگه چیه؟ ما سرایدار یکی از این برجهاییم؟
و.در حالی که ظاهرم را عصبی نشان میدادم کوله ام را با حرص از ماشین در اورده و به راه افتادم
ولی تمام بدنم چشم شد ه بود که دنبالم نیاید... که امد... در حالی که بوق میزد
گفت: بابا شوخی کردم اصلا به من چه؟ بخدا دیگه فضولی نمی کنم.. شادی آشتی ؟
بیچاره پسر مردم را اساسی سر کار گذاشته بودم تازه برایش نازهم می کردم
برای همین گفتم: اگه دیگه تکرار نمی کنی باشه حرفی نیست... بوقی برایم زد
گفت: باشه من دیگه ...
بادست به او اشاره کردم برود نمی خواستم خانه امان را پیدا کند ؟ او هم گاز دادو رفت
و من سریع تاکسی دربست گرفتم که هر چه سریعتربه خانه برسم.داخل ماشین مرتب پشت سرم را نگاه می کردم .نه..طفلک سر حرفش مانده.بود .. ساعت حول و حوش 5/3 رسیدم خانه
مادرم که مطمعن بودم خانه است.خودم را برای نصیحتش آماده کردم
قبل از اینکه بروم داخل ..کلیپسم را در اوردم. بام تل را آرام از لابلای موهایم بیرون کشیدم .. و سریع شال را با مقنعه عوض کردم
با اینکه متوجه شلوار لیم شدم ولی چاره ای نبود.زیرا تعویض آن در کوچه غیر ممکن بود
تک زنگی زده و وارد خانه شدم این رسم همه مان بود
هر کس ...از پدر گرفته که بزرگ خانواده بود تا گندم که کوچکترین عضو خانواده اول تک زنگ می زد بعد وارد خانه میشد
کلید را انداخته و وارد خانه شدم به محض رسیدن به ساختمان مادرم محترمانه با غیض نگاهی به من انداخت و گفت: تا حالا کجا بودی؟ نگاهش کردم
سپاس شده توسط:
#10
گفتم: با مهتاب بودم برا چی؟؟
ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: با مهتاب ؟؟پس چرا اون یه ساعته خونس ؟
شانه ای بالا انداخته وگفتم :مامان دارم از خستگی و گرسنگی میمیرم سین جینم می کنی؟من بدبخت دارم بکوب میخونم ببینم میتونم پزشکی قبول بشم شما هم هی گیر میدید؟
دقیقا .... مثل اینکه مادرم جوک سال را شنیده باشد ؟ کلی خندید ...
در آخر گفت: شادی تو رو خدا کمتر از این چرت و پرتا بگو؟ هر کی ندونه من که میدونم چقدر می خونی؟
و به آشپرخانه رفت
پشت سرش وارد آشپزخانه شدم و گفتم: بخند مامان خانم وقتش میرسه منم بخندم!!
مادر در حالی که کفگیر را روی در قابلمه میگذاشت گفت: تو قبول شو. باشه من حرفی ندارم بهم بخند! خوبه!
در حالی که در قابلمه را بر می داشتم گفتم: نهار چی بخورم؟
مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: شادی تو رو خدا یه کم رعایت کن ..ب
یک دفعه لحنش مهربان شد و گفت؟ شادی جون چی برات کم گذاشتیم که اینجوری می کنی؟ دخترم چر اصلا حواست به درسات نیست.. یه نگاه به علی و امیر بنداز... یه نگاهی به گندم بنداز...بخدا برا همتون یه جور وقت گذاشتیم ... تا جایی که تونستیم در تربیتتون کوتاهی نکردیم....شادی جون تو هم یه کم به درسات اهمیت بده اخلاقتم که ماشاا...
وای.... اصلا از نصیحت بدم می امد. کلا آدم انتقاد پذیری نبودم.
در حالی که برنج داخل قابلمه را در بشقاب می کشیدم
گفتم: مامان جون مگه من چکار می کنم که بقیه انجام نمیدن.؟..
قیافه مادرکلافه بود.ولی با این حال خودش را کنترل می کرد
گفت:باشه عزیزم تو راست می گی؟ من دیگه حرفی نمیزنم تا کنکور خوبه؟
با خوشحالی گفتم: قوربون مامان خانم خودم برم این بهترین حرفی بود که تا حالا شنیدم؟
مادرم در حالی که از ناراحتی قرمز شده بود گفت: به یه شرط؟
با خوشحالی گفتم: چه شرطی؟
---اگه قبول نشدی هر چی من گفتم؟خوبه !
با این که میدانستم ریسک بزرگی است گفتم باشه
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان تاوان عشق به مادر | ILoveTaylor ملکه برفی 340 45,406 ۰۳-۰۷-۹۳، ۰۵:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان ساقی ساغر شیطان | ساقی عمرانی .RaHa. 46 5,773 ۱۲-۰۵-۹۳، ۱۰:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  رمان تاوان اشتباه من | شادی sadaf 89 7,828 ۲۱-۰۴-۹۳، ۱۱:۳۴ ق.ظ
آخرین ارسال: سفیدبرفی
  رمان تاوان گناه خواهرم | ~pani~ sadaf 162 34,929 ۰۳-۰۴-۹۳، ۱۲:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان تاوان بی گناهی | ava 24 sadaf 78 15,514 ۱۲-۰۲-۹۳، ۰۷:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: *Zahra*
  رمان تاوان بی قراری هایت | لیدی آوا ( مینا ) sadaf 153 11,173 ۱۴-۰۸-۹۲، ۰۲:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان تاوان گذشته admin 9 1,828 ۱۴-۰۱-۹۲، ۱۱:۳۵ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
Star تاوان بـ ـوسه های تو ... | لیدی آوا ( مینا ) saghi 188 17,049 ۱۰-۱۰-۹۱، ۰۸:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: saghi
Heart ساغر | انسیه تاجیک saghi 183 28,514 ۲۶-۰۹-۹۱، ۰۴:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: saghi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
33 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
aminfar (۰۹-۰۷-۹۵, ۰۵:۵۳ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۲-۰۵-۹۴, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، شیوااااااا (۱۴-۰۴-۹۴, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، moon1992 (۰۹-۰۷-۹۴, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، afsoonnnnnnnn (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، امیراحسان (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۰۷ ق.ظ)، ملاك (۲۲-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۸ ب.ظ)، رامشان (۱۹-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، candy (۱۷-۱۱-۹۴, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، amirreza (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۱:۱۰ ق.ظ)، mermaid (۲۳-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۱ ب.ظ)، shabi (۱۵-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، هرچی (۱۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۸ ب.ظ)، االهه (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، zohreh9462 (۱۶-۱۰-۹۵, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، شیشه (۱۶-۱۲-۹۵, ۱۱:۱۵ ق.ظ)، حوال (۲۱-۱۰-۹۵, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۸-۰۷-۹۵, ۰۵:۵۷ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، Sahba (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، Marzi-z62 (۲۷-۱۱-۹۵, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، گلمن (۱۶-۱۱-۹۵, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، نشان (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۸ ق.ظ)، Halah (۱۷-۰۷-۹۵, ۰۶:۲۶ ب.ظ)، Shasosa (۰۷-۱۲-۹۵, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، Iliiiiia (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Mariam33 (۰۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۴ ق.ظ)، سارا1339 (۲۵-۱۱-۹۵, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، مه گل (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۳:۰۰ ق.ظ)، یاس امینالدوله (۰۵-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۴ ب.ظ)، mehri3046 (۲۲-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۲-۰۵-۹۶, ۰۳:۰۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان