انجمن ايران رمان



تاوان عشق | فهیمه رحیمی
زمان کنونی: ۲۹-۱۰-۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 55
بازدید 10073

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تاوان عشق | فهیمه رحیمی
#1
سه سال پیش در کتابخانه ی عمومی کرج با استاد مهرزاد نویسنده ونقاش معروف آشنا شدم ، او مردی بود میانسا ، لاغر اندام با موهائی پر پشت وجو گندمی . سر پرست کتابخانه آقای دکتر اقبالی وسیله این آشنایی را فراهم آورد. زیرا او قبلا دست نوشته هایم را خوانده بود . و از استاد مهرزاد درخواست نموده بود تا ایشان نیز دست نوشته هایم را بخوانند . استاد با خوشرویی پذیرفت و من یکی از و من یکی از داستان هایم را که در مورد عشق و ناکامی بود به او دادم . استاد در تهران زندگی می کند اما هفته ای یک بار به کرج می آید تا در انجمن ادبی کتابخانه شرکت کندو در جریان کار و پسشرفت نقاشان جوان نیز قرار داشته باشد. در این میان دیدار های ما مرتبا ادامه یافت و من با تشویق و توجهات آنها تصمیم گرفتم که نوشته هایم را به دست چاپ بسپارم ولی با این وجود هنوز در آثار خود آن استحکام و انسجامی که شایسته باشد ، نمی دیدم . تا روزی که استاد پیشنهاد نمود داستان زندگی همسرش را به رشته تحریر در آورم . از بابت اطمینان استاد بسیار خوشحال شدم ولی در ضمن می ترسیدم که نتوانم از عهده اش بر آیم ؛ لذا مصمم شدم تمام توانایی خود را برای بدست آوردن نتیجه مطلوب و رضایت بخش به کار گیرم و همین هم شد. زیسرا وقتی استاد دست نوشته ام را خواند چنان راضی و خوشنود بنظر میرسید که تصمیم به چاپ ان گرفتم . البته باید بگویم این داستان بیشتر شرح زندگی همسر استاد است تا خود او و هرچه در این کتاب می خوانید توسط همسر استاد تعریف شده و من بدون هیچ دخل و تصرفی آن را نقل کرده ام . تنها اسامی بعضی آدم ها و مکانها را تغییر داده ام.
سپاس شده توسط: admin ، ملکه برفی ، sadaf
#2
فصل یک : قسمت اول[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]سر انجام روز موعود فرا رسید و من به دعوت استاد از کرج رهسپار تا با همسرش آشنا وبه داستان زندگی او گوش فرا دهم.خانه استاد در یکی از محلات قدیمی شمیران واقع شده و من خیلی زود آن را در میان آن همه خانه مدرن و اشرافی باز شناختم ، زیرا استاد گفته بود خانه اش در میان خانه های شیک و لوکس آنجا وصله ی ناجوری است. ولی به نظر من
تنها خانه ی آن محیط بود که روح و اصالت داشت . به محض ورود به خانه ، همسر استاد چنان گرم و پرشور پذیرایم شد که خیلی زود با او مأنوس شدم و احساس کردم که دوستی قدیمی را بعد از سالها باز یافته ام .وقتی فنجان چایی را گذاشت
مقبلم گذاشت و روبرویم نشست ، از آنجا توانستم او را بخوبی ببینم ، چهره اش گندمگون بود ، باچشمانی درشت و سیاه که بیننده را مسحور خویش می ساخت . موهای بلند و مشکی و مواجی داشت با گردنی بلند و دهان و بینی کوچک و خوش ترکیب . نمی دانم چرا گمان کردم قبلا او را دیده ام .در آن لحظه زیاد به مغزم فشار آوردم تابیاد بیاورم او را کجا دیده ام .آیا مدل نقاشی استاد نبود ؟ باشنیدن اینکه چایتان سرد نشود از فکر کردن پیرامون این موضوع خارج شدم. ((ساده)) تبسمی کرد و گفت : استاد قبلا راجع به شما صحبت کرده و گفته که نویسنده هستید و قصد دارید نحوه ی َنایی من و ایشان و زندگی مشترکمان را موضوع کتاب جدید خود قرار دهید. گفتم : این باعث افتخار من است هر چند که در کار نویسنگی تبحری ندارم ، اما تمام کوشش خود را به کار می بندم تا بتوانم حق مطلب را اداء کنم . استاد گفت من کتاب های شنا را خوانده ام و یقین دارم که از عهده ی ان بر خواهید آمد. بهر حال تا زیاد ننویسدید نمی توانید نویسنده ی موفقی شوید.من به سهم خود ضعف نوشته های شما رامی بخشم و امیدوارم که ساده هم همین کار را بکند . خانم با تکان دادن سر حرف استاد را تائید کرد . استاد از جا برخاست و گفت من با اجازه شما می روم تا به کار هایم برسم . بعد از رفتن او ((ساده)) با لحن آرامی به صحبت پرداخت و گفت : برای شروع داستان بهتر است ابتدا از دوران کودکی خود بگویم .
سپاس شده توسط: tahvildar
#3
اسم دوران دوشیزگی من کاترینا گریگوریان است. پدرم ایرانی و مادرم مکزیکی بودند. پدرم کارشناس چاه نفت بود و برای یک شرکت خارجی کار می کرد . مادرم زنی زیبا و دلفریب بود . آنها با عشق ازدواج کرده و من تنها ثمره ی آن هستم .تا هفت سالگی زندگی راحتی را سپری کردم .اما مقدر نبودکه این سعادت پایدار بماند . بنا به دعوت یکی از دوستان پدرم که به شیراز منتقل شده بود به آنجا رفتیم .چند روزی بعد از ورودمان فاجعه به وقوع پیوست و ناگهان زلزله مهیبی زمین و زمان را به هم ریخت .وقتی زمین لرزه شروع شد من در حیاط بودم و پدر و مادرم در اتاق استراحت می کردند اما پیش از آنکه بتوانند اتاق را ترک کنند ،سقف فرو ریخت و آنها زیر آوار ماندند .همکار پدرم و خانمش بیرون بودند و جان سالم به در بردند.هنوز دقایقی نگذشته بود و ما هنوز در بهت و حیرت بودیم که بار دیگر زمین تکان خوردو آنچه را که سالم مانده بود ویران کرد. من دچار شوک شده بودم و پیاپی جیغ می کشیدم. وقتی همکار پدرم مرا در آغـ ـوش کشید ، او را چنگ زدم و به طرف اتاقی که دیگر به صورت مخروبه در آمده بود دویدم و با ناخن شروع کردم به کندن. می خواستم پدر و مادرم را نجات دهم .هنگامی که عده ای برای کمک رسیدند دیگر شب شده و کاری از دست آنها ساخته نبود نزدیکی های صبح جسد پدر و مادرم را در حالی که در آغـ ـوش هم جان سپرده بودند از زیر آوار بیرون کشیدند . موهای بلند و مشکی مادرم به خون و خاک آغشته بود و چهره پدر تشخیص داده نمی شد. بلایی عظیم بر مردم نازل شده و در آن هنگاه ی غریب هر کس به دنبال گمشده ای می گشت .من تا آن زمان زمین لرزه ندیده بودم .زمین شکافی عمیق برداشته و از خانه ها جز تلی از خاک و خاکستر چیزی باقی نمانده بود . از همان زمان از خود و از جنسـ ـیت خود بیزار شدم چون خیل می کردم اگر پسر بودم می توانستم با زور بازو پدر و مادرم را از زیر آوار بیرون کشیده و آنها را نجات دهم .این فکر روز به روز بیشتر در من قوت می گرفت و باعث می شد از دختران فاصله بگیرم و خود را یک پسر تصور کنم.
دوست پدرم جنازه آنها را به تهران منتقل کرد و در گورستان ارامنه به خاک سپردو از آن به بعد سرپرستی ام به عهده گرفت .او تا مدتها خود را به خاطر آن حادثه نبخشید زیرا تصور می کرد اگر پدرم را دعوت نکرده و ما به شیراز نرفته بودیم آنها از بین نمی رفتند و من یتیم نمی شدم . اما حالا به این حقیقت معترفم که با سرنوشت و خواست خدا نمی شود جنگید. بعد از آن فاجعه ی هولناک من دیگر کاترینای ساکت و محجوب پیشین نبودم ؛ دختری بودم بی قرار که هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست از او موجودی آرام بسازد. اسم های گوناگون پسرانه رو خود می گذاشتم و از پدر و مادر خوانده ام می خواستم تا مرا به آن اسم ها صدا کنند و آن دو نیز برا خشنودی من چنین می کردند .تا اینکه یک روز اسم ((ساده)) را انتخاب کردم وروی خود گذشتم و تا امروز نیز همه مرا ساده صدا می زنند. وقتی او را از تلویزیون می دیدم چنان محو حرکات جسورانه اش می شدم که بعد از تمام شدن فیلم ،شال مادر را روی دوشم می انداختم و در قالب سوپر من فرو می رفتم . میز و صندلی ها را به هم می ریختم فرش را جمع می کردم ،وانمود می ساختم که مشغول نجات دادن پدر و مادرم از زیر آوار هستم و غالبا مجسمه ی تزئینی پدر و مادرم را به عمد زیر فرش می گذاشتم که بعد آنها را با عملیات خارق العاده بیرون بکشم ! اگر آن روز ها کسی پیرامون کارهائی که انجام می دادم دقیق میشد به وضوح در می یافت که من از نظر روانی بیمار هستم اما پدر و مادر حرکاتم را شیطنت دوران کودکی وانمود می کردند و چون خودشان فاقد فرزند بودند تمام اعمالم را موجه می دانستند . محبت بی اندازه ی آنها باعث شد که تا سن پانزده سالگی همچون پسران بزرگ شوم .آنها هیچگاه لباس دخترانه برای من نخریدند و تمام اسباب بازی های من اسباب بازیهای پسرانه بود . دوستانی که داشتم همه پسر هائی بودند که از کودکی با آنها بزرگ شده بودم مثل پسران فوتبال بازی می کردم و به کشتی و بوکس علاقه نشان می دادم . من فکر می کنم پانزده سالگی اوج شوریدگی دختران است ، زود عاشق می شوند ، زود از زندگی سیر می شوند و زود هم غم را به دست فراموشی می سپارند.
سپاس شده توسط: tahvildar
#4
اما من چنین نبودم . به مرحله ای رسیده بودم که دیگر بازی های کودکانه ارضایم نمی کرد و ارزو داشتم خلبان شوم . می خواستم پرواز کنم شاید روح سرکش و یاغی خود را در آسمان آرام سازم . این فکر خواب و قرار را از من ربوده بود و شبها با رویای پرواز به خواب می رفتم . پس از اتمام تحصیل به تهران باز گشتیم و راه برای رسیدن به آرزو هایم هموار شد. وقتی برای کار آموزی ثبت نام کردم به غیر از خودم چهار زن دیگر نیز مثل من طالب آموختن فن خلبانی بودند . سه سال طول کشید تا موفق شدم اولین پرواز آزمایشی را سالم فرود آوردم ،به هنگام خارج شدن از هواپیما دوستان با سطل آبی که به رویم ریختند از من استقبال کردند . این یک سنت قدیمی خلبانی است .نمی توانم توصیف کنم که در آن زمان چقدر شاد بودم و خود را چقدر خوشبخت احساس می کردم . آن روز در زندگی من فراموش نشدنی است زیرا در روزنامه های آن زمان با عکس و تفصیلات فراوان خبر را منتشر کردند . اما فکر می کنی این آخرین کار بود خیر !با آنکه به آرزوئی که برای زنان جامعه ما تقریبا محال می نمود جامه عمل پوشانده بودم ، اما باز هم می دیدم نقطه ای در وجودم خالی است. خلائی که نمی دانستم باچه چیز پر می شود . هنوز کار پرواز را به طور رسمیشروع نکرده بودم که اولین حادثه عشقی در زندگی ام اتفاق افتاد. ساموئلپسر یکی از دوستان پدرم که در اروپا زندگی می کرد به ایران آمد . وقتی او را برای اولین بار دیدم از چشمان گستاخش خوشم نیامد و زمانی که در آغـ ـوشم کشید از فشاری از فشاری که به بدنم وارد ساخت مشمئز شدم و از او بدم آمد. ساموئل برای بازدید کوتاه به ایران آمده بوداما وجود من باعث شد که پیش ما ماندگار شود . او ثروت بی حسابی داشت زیرا پدرش یکی از سرمایه داران بزرگ بود که در اسرائیل زندگی می کرد و از راه سیاست ثروتی عظیم اندوخته بود . مادر و پدر از شعف در خود نمی گنجیدند. برای آنها باعث افتخار بزرگی بود که ((ساموئل)) در خانه آنه سکنی گزیده است . ولخرجی های بی حد و حصر او آنها را بیشتر و باعث می شد فکر کنند همای سعادت بر بامشان نشسته است . ساموئل برای تسخیر قلب من دست به هر کاری می زد . شاید باور نکنی اگر بگویم او می خواست برایم هواپیما بخرد! اما وقتی در مقابل تمام ابراز محبتهایش سردی و بی تفوتی مرا دید ،آشکارا به پدرم گفت :ساده دختر مریضی است بهتر است او را هرچه زودتر معالجه کنید. این حرف گرچه با شوخی ادا شد اما زنگ خطر را در وجودم به صدا در آورد و باعث شد به فکر فرو روم . بارها از خودم پرسیدم چه چیز در دنیا اقناعم خواهد کرد؟آیا این همه امکانات و ثروت سامول برای نیل به خوشبختی کافی نیست؟ او می خواهد برایم هواپیما بخرد و تو می توانی هر زمان که اراده کنی پشت فرمان بنشینی و پرواز کنی بروی تا آن سوی افق. کلید دروازه خوشبختی تو نزد ساموئل است! اما این فکرها افسرده و غمگینم می ساخت . می نشستم و گریه می کردم و با خود می گفتم : نه هیچ چیز نمی خواهم ، نه ساموئل را و نه هواپیما را ؛ هواپیمای خود را ترجیح می دهم . بیست و یک سال سن داشتم ،اما هواپیمای کودکی خودم را که با کنترل هدایت می شد و پرواز می کرد بیش از هواپیمای حقیقی ساموئل که وعده می داد دوست داشتم . سه ماه از اقامت او سپری شد و من محبتی نسبت به او احساس نکردم . روزی که رفت به رسم یادبود و هدیه اتومبیلی برایم خرید و یک سال بعد از آن با دختر یکی از سیاستمداران اسرائیلی ازدواج کرد. این ازدواج چون پتکی عظیم بر کاخ آرزوهای پدر و مادرم فرود آمد. آنها گمان می کردند که ساموئل باز می گردد و مرا به عنوان همسر انتخاب می کند . اما تمام نقشه ها و امید های آنها در مورد ازدواج من و ساموئل نقش بر آب شد . چند ماه بعد از آن پدر نامه ای از ساموئل دریاف کرد که او بار دیگر خاطرنشان ساخته بود که ساده دختر مریضی است و باید معالجه گردد. این نامه اگر چه باعث خشم و نفرت من و پدر و مادرم شد ،اما آنها را به شک انداخت که نکند حقیقتا بیمار باشم . نگاه های کنجکاو و حرفهای دو پهلوی آنها آزارم می داد به طوری که از زندگی و زنده بودن خسته شدم و بیش از پیش در خود فرو رفتم . برای رفع تنهائی به کتاب پناه بردم و اشتیاق و ولع سیری ناپذیری برای خواندن پیدا کردم ؛ طوری که شب و روز کتاب از دستم نمی افتاد . تا اینکه کتابی به دستم رسید که زندگی و افکار و اینده ام را به شدت تحت تاثیر قرار داد یا بهتر بگویم زیرو رو کرد. آری . همانگونه که ممکن است حدس زده باشی آن کتاب اثر استاد مهرزاد بود. بار اول که خواندم چندان برایم جذبه نداشت اما وقتی بار دیگر خواندم ،دریافتم که مجذوب آن شده ام . تغییر و تحولی که قبلا به آن اشاره کرده بودم ، بعد از خواندن رمان استاد در من بوجود آمد . من عاشق شده بودم و کتاب او باعث شد خود را بازشناسم و بفهمم. از شنیدن نام استاد بدنم گرم می شد و هر روز به دنبال آن بودم که از او نشانی به دست آورم . هر کدام از رمان هایش را بارها و بارها می خواندم و تنها آرزویم این شده بود که او را از نزدیک ببینم و به او بگویم که چقدر دوستش دارم و در دنیا تنها به او دل بسته ام. این واقعه ی بزرگ زندگی ام بود. هیچ گاه گمان نمی کردم که عاشق شوم . من عشق و علاقه ی ساموئل را رد کرده و به دیده ی تحقیر در آن نگریسته بودم ؛اما عشق ،بی خبر به سراغم آمده و عاشق کسی شده بودم که هرگز او را ندیده و نمی دانستم چگونه انسانی است . از او به دلخواه ذهن تصاویری رسم می کردم ،گاهی بلند و باریک،گاهی درشت اندام و کوتاه . گاهی فکر می کردم اگر معبودم فقیر باشد آیا باز هم او را همین طور دوست خواهم داشت ؟ وقتی به قلـ ـبم رجوع می کردم میدیدم جوابش مثبت است . من دوستش داشتم و او را می پرستیدم . برایم مهم نبود که ثروتمند یا فقیر باشد . مهم نبود که زشت یا زیبا باشد من عاشق فکر و اندیشه اش شده و فکر می کردم تنها او می تواند مرا درک کند و فقط اندیشه های او پاسخگوی نیازهای ذهنی من است......

((ساده)) در این لحظه خاموش شد و به گلهای قالی خیره ماند . بعد از چند لحظه سرش را بالا آورد و مـ ـستقیم به چهره من چشم دوخت و گفت: پا در هوایی و معلق بودن در زندگی بسیار دشوار است . منظورم را می فهمی ؟ می خواهم بگویم تا پیش از آشنایی با کتاب های استاد من پسر نبودم اما آرزوهای پسرانه داشتم ، دختر بودم اما احساس دخترانه نداشتم . به هنگام صحبت با دوستانم در می ماندم که چه هستم . از شوخی های مردانه ی آنها بیزار بودم و در جمع دختران فکر و اندیشه ی آنها را بچه گانه می دیدم . موچودی بودم میان این دو . در جمع پسران مایل بودم مراعات دختر بودنم را بکنند و از شوخیهای مردانه دست بردارند و در جمع دختران میل داشتم آنها متوجه برتری من باشند . می خواستم آنها را از قالبشان بیرون بیاورم و به آنها تفهیم کنم که هیچ چیز از مردان کم ندارند و می توانند کارهای مردانه انجام دهند . اما وقتی عشق به سراغم آمد و عاشق شدم به این حقیقت پی بردم که یک زن هستم و تمایلاتم نیز زنانه است . دیگر میلی به پرواز در خود نمی دیدم بلکه می خواستم با کسی که دوستش داشتم زندگی کنم وتمام وقت خود را صرف خوشبخت کردن او نمایم و کانونی گرم برایش به وجود آورم. دلم می خواست همان عشق و علاقه ای که میان پدر و مادر حقیقی ام به وضوح دیده بودم در خانه ام به وجود آورم.
سپاس شده توسط: tahvildar
#5
نمی دانم می توانم احساسم را تفهیم کنم یا نه ؟ من دیگر آن ساده نبودم یا دست کم افکارم مثل گذشته نبود. لباس مردانه را به کاری نهادم ولباس زنانه پوشیدم. درست به خاطر دارم ،بلوزی یقه کشی بادامنی چین دار و کفش سفید پاشنه بلند پشت از . وقتی خود را در آینه دیدم خنده ام گرفت ؛باور نمی کردم تصویر متعلق به من باشد همانطور که خود رابرانداز می کردم مادرم وارد شد و با دیدن من فریادی از شادی کشید و گفت : وای خدای من تو چقدر زیبا شده ای ! تو درست شبیه مادرت هستی به همان زیبایی برای این که خوشحالیش را مضاعف کنم دو طرف دامنم را گرفتم و در حال که آهنگی اسپانیولی می خواندم شروع کردم به رقصیدن . اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت : ساده دخترم ای کاش مادرت زنده بود و تورا در این لباس می دید . یقین دارم که روح او در آسمانها ناظر تو است و هم اینک نیز به تو نگاه می کند . از یادآوری مادر بر خود لرزیدم و صحنه دلخراش بیرون کشیدن آنها از زیر آوار مقابل چشمانم جان گرفت .از خود خجالت کشیدم و بلافاصله لباسهایم را عوض کردم .مادر تعجب کرد و پرسید : چرا لباسهایت را درآوردی؟ من که حرف بدی نزدم. گفتم :نمی خواهم . این لباسها را نمی خواهم . من نمی خواهم زن باشم !می فهمی مادر؟ من از زن بیزارم . مادر بیچاره ام با سر افکندگی سرش را به زیر انداخت و گفت: فکر می کردم فراموش کرده ای . سالها از مرگ آنها می گذرد اما تو هنوز خودت را نبخشیده ای . این تخیلات تو باعث شده اند من و پدرت نیز معذب باشیم و خود را مسئول مرگ آن دو بدانیم . تو فکر می کنی ما خوشبختیم؟ خیر !هرگز. وقتی به تو نگاه می کنیم ،وقتی می بینیم تو چگونه خود را آزار می دهی ، آرزو می کنیم که ای کاش ما نیز دا آن حادثه مرده بودیم . قطرات اشکی که روی گونه اش روان شد دلم را به درد آورد در آغـ ـوشش گرفتم و گفتم تو و پدر که مقصر نیستید زلزله آنها را از من گرفت اگر شما هم نابود می شدید معلوم نبود چه سرنوشتی انتظار مرا می کشید . درست است که خداوند پدر و مادرم را از من گرفت . اما شما دو نفر جای خالی آنه را برایم پر کردید . خواهش می کنم گریه نکنید. من خودم را نمی بخشم جون نتوانستم برای نجات آنها کاری انجام دهم . من اگر پسر بودم و قدرت مردانه داشتم ،همان زمانکه زلزله رخ داد می توانستم کمکشان کنم و آنها تا صبح زیر آوار نمی ماندند. مادر اشکهایش را پاک کرد و گفت : اگر تو پسر هم بودی کاری از دستت ساخته نبود . فراموش نکن تو در آن زمان کودکی هفت ساله بودی . یک پسر بچه هفت ساله قادر نیست کارهایی که می گویی انجام دهد . تو نباید خود را سرزنش کنی . تو باید به آنچه خدا مقدر کرده راضی باشی و بدانی که زندگی و مرگ آدمی به دست اوست . اراده ی خداوند چنین بوده وبا آن نمی شود جنگید. ساده دخترم !مرگ پایان زندگی نیست ما اعتقاد داریم به آنکه زندگی جاودانه در آن دنیاست ؛پس به این موضوع فکر کن که پدر و مادرت درآن دنیا در کنار هم زندگی می کنند و راحت و خوشبختند . راضی مشو که این خوشبختی نابود شود . آنها اعمال و حرکات تو را میبینند . کاری مکن که روحشان پریشان شود. قدر زندگی ات را بدان و برای آرامش روح آنها دعا کن . بغضی که سالها در گلو داشتم ترکید و با صدای بلند گریستم . تمام انده و حسرتم را بیرون ریختم و اجازه دادم تا برایم دلسوزی کنند . آن قدر گریستم که دیگر اشکم نیامد و سرچشمه ی آن خشکید . با ابراز غم و اندوه احساس کردم سبک شده ام و باری سنگین از روی شانه ام برداشته شده است . وقتی به پشت سر می نگریستم می دیدم که همیشه در حال فرار بوده ام ، فرار از واقعیت وجود . فرار از واقعیت زتدگی . در پیش رو دنیایی داشتم بزرگ و گسترده با اسراری ناشناخته و نامعلوم .حال که خود را از دست اوهام نجات داده بودم ،چه باید می کردم و چه ارهی را باید در پیش می گرفتم ؟مادر کمکم کرد تا دوباره لباس دخترانه ام را بپوشم و گفت دلم می خواهد اجازه دهی تا اشارپ مادرت را بیاورم و روی شانه ات بیندازم ؛ سالها برای این لحظه انتظار کشیده ام ! او رفت و بعد از دقایقی باز گشت و اشارپ توری قشنگی آورد و روی شانه ام انداخت و ادامه داد حالا تو و مادرت یکی شده اید . این اشارپ بوی او را دارد . وقتی آن را می بویی حس می کنی که مادرت با تو است و از تو جدا نیست .اشارپ را به خود چسباندم و بوییدم . از آن به بعد از دختر بودن شرمنده و گریزان نبودم و بامردانگی وداع گفتم . عشق استاد مرا بیشتر ترغیب می کرد تا به سرنوشت واقعی خودم نزدیک شوم . اما باید اقرار کنم که خوی و عادت بیست و یک ساله را نمی توانستم در اندک مدت از خود دور کنم . ظاهرم زیبا و فریبنده بود اما ظرافت زنانه را نیاموخته بودم و راه و رسم دلبری را نمی انستم. عشق آنقدر در وجودم ریشه دوانید که از من موجودی ساخته بود دل نازک و بهانه گیر . یک روز مادر گفت : ساده تو چرا اینطور شده ای ؟ چرا ساکت و افسرده ای ؟ نگاهش کردم . دلم می خواست از نگاهم بفهمد عاشق شده ام اما چون متوجه نشد ،خودم به زبان آمدم و گفتم عاشق شده ام ! به همین راحتی که اینک برایت بازگو می کنم !مثل سایر دختر ها بلد نبودم با حجب و حیا و رنگ به رنگ شدن پرده از راز عشقم بردارم .مادر با شنیدن اعترافم یکه ای خورد و با ناباوری نگاهم کرد و گفت عاشق شده ای؟ منظورت چیه ؟ گفتم : خب عاشق شده ام مثل همه ی دختر ها! آیا تعجب دارد ؟ مادرم آب دهانش را قورت داد و پرسید خوب عاشق کی ؟ آیا ما او را می شناسیم؟خنده ام گرفت و با چنان صدای بلندی خندیدم که مادر با حیرت گفت :چیز خنده داری گفتم ؟ دستش را گرفتم و گفتم نه مادر شما حرف خنده داری نزدید. از این جهت خندیدم که نتنها شما او را نمی شناسید بلکه خودم نیز تا کنون او را ندیده ام . مادر بیچاره صلیبی بر سیـ ـنه کشید و گفت یا مریم مقدس کمکم کن !دخترم دیوانه شده است . جوابش را ندادم . برخاستم و یک جلد رمان استاد را مقابلش گذاشتم و گفتم من عاشق نویسنده این کتاب هستم . نفس راحتی کشید و گفت : هان ! حالا فهمیدم . پس تو عاشق کتاب شده ای ! گفتم خیر مادر عاشق نویسنده اش . پرسید تو که او را ندیده ای چطور توانستی عاشق او شوی ؟ کتاب را بر سیـ ـنه فشردم و گفتم : من او را در لابلای سطور کتابش می بینم . خوب پس میتوانی بگویی او چه شکلی است؟ گفتم : گاهی بلند و باریک است و زمانی کوتاه و چاق . برخاست و با عصبانیت گفت : من که از حرف های تو سر در نمی آورم . گفتم عصبانی مشو. من او را در قالب قهرمان هایی که خلق می کند می بینم . یک زمان راننده ی کامیون است و زمانی طبیب و جراح فکر می کنم او دوست دارد شخصیت درونی اش را پشت چهره قهرمانانش مخفی کند .چه عیبی دارد که عاشق راننده ی کامیونی باشک که شکمی گنده و سبیل هایی آویزان داشته باشد؟ یا عاشق جراحی با روپوش آبی و یک ماسک بر دهان ؟ هان مادر چه اشکالی دارد ؟ چون به خوبی میدان خالق تمام آنها یکی است و من در واقع عاشق همان یم نفر هستم . پرسید : اگر معـ ـشوقت زن و بچه داشته باشد چه می گویی؟ آیا باز هم او را دوست خواهی داشت ؟ کلامش تکانم داد چون تا آنموقع به این مسئله فکر نکرده بودم . نه او حتما مجرد است .گفت از کجا میدانی ؟ تو که او را نمی شناسی. از آنجا که هیچ وقت سخنی از آنها به میان نیاورده . خندید و گفت تو فکر می کنی نویسندگان اول کتابشان می نویسند خوانندگان عزیز من نویسنده ای هستم بی زن و یا با زن؟ خیر، دخترم قهرمان سازی و قهرمان پروری مختص کتاب است. نویسنده ،زندگی خصوصی اش را از کتاب جدا نگه می دارد. گفتم با این حال اگر روزی او را دیدم و پی بردم که ازدواج کرده کنار می ایستم و در زندگی اش دخالت نمی کنم ،خب بعد از آن چه می کنی ؟آیا می خواهی تا پایان عمر در پای عشقی بی ثمر بسوزی ؟ گفتم : نمیدانم. شاید در آن روز تغییر عقیده دادم و عشق استاد را فراموش کردم . لبخند تمسخر آمیزی بر لب آورد و ادامه داد این طور که تو در عاشقی پیش می روی گمان نمی کنم بتوانی به همین سادگی فراموشش کنی . بیا از من بشنو و دنبال کار پروازت برو و دست از این استاد نا شناخته بردار . گفتم اگر کارم را ادامه بدهم می شوم همان ساده ای که قبلا بودم . آیا چنین می خواهید ؟ چینی بر پیشانی افکند و گفت: تو مرا متحیر می کنی . پرواز چه ربطی به پسر بودن دارد؟ چون این آرزو متعلق به زمانی است که دوست داشتم مرد باشم. اما اینک دلم می خواهد مثل یک کد بانوی خوب در خانه به انتظار همسرم بنشینم . دلم می خواهد مثل شما و مادرم کانونی گرم برای همسرم بسازم .آیا این فکر اشتباه است؟ پوزخندی زد و گفت نه خیلی هم خوب است به شرط آنکه اول همسر پیدا کنی و بعد خانه را گرم نمایی مدتی که گذشت پدرم پیرامون مسئله استاد کنجکاو شد . او مرد سرشناسی بو و دوستان بسیاری داشت . یک شب با مرد جوانی به خانه آمد و گفت که او پسر یکی از دوستان مسلمانش می باشد و اسمش عطاء ... است . بعد چشمکی شیطنت آمیز به من زد و گفت این را شنیده ای که می گویند : آب در گوزه و ما تشنه لبان می گردیم . یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم ؟ گفتم بله شنیده ام . استاد مهرزاد تو یکی از دوستان صمیمی آقا عطاء است . از شنیدن این خبر چنان هیجان زده شدم که بی اختیار به هوا پریدم ! طوری که مرد بیچاره یکه خورد و با بهت و حیرت نگاهم کرد. از عمل خود شرمنده شدم و پوزش خواستم . پدر مجبور شد برای اینکه آقای ملکی مرا دیوانه نپندارد حقیقت را به او بگوید. عطاءاز شنیدن ماجرا اصلا متعجب نشد و در آخر فقط به گفتن (که این طور) اکتفا نمود . بعد از مدتی سکوت آقای ملکی رو به من نمود و گفت : شاید من بتوانم کمکتان کنم . استاد مهرزاد هنرمند لایقی است که تنها به هنرش عشق می ورزد . او نویسنده است و نقاشی حرفه ی دوم او است و بیشتر دوست دارد کتابهایش مصور باشد و است . میان حرفش دویدم و پرسیدم آیا مجرد است ؟تبسمی کرد و گفت بله .نگاهی به مادر انداختم . یعنی دیدید من اشتباه نکرده بودم ؟ اما ملکی مرا به خود آورد و گفت :او مجرد است چون نمی تواند همسری انتخاب کند. مادر پرسید چرا مگر چه عیبی دارد؟ ملکی بار دیگر تبسمی کرد و گفت به ظاهر هیچ . او مرد گوشه گیر و خجولی است که در مجامع و محافل کمتر دیده می شود . استاد ازدواج نمی کند چون بخوبی می داند که هیچ دختری نمی تواند با اخلاق تند او بسازد . او زود عصبی می شود و داد و قال راه می اندازد. این را گفتم تا شما بدانید مرد محبوبتان آدم خوش مشرب و مهربانی نیست.استاد تنها زندگی می کند و بعد از فوت والدینش هیچ مـ ـستخدمی نتوانسته مدت زیادی تند خویی او را تحمل کند . استاد آنقدر مـ ـستخدم عوض نموده که من اسمهای آنها را با هم اشتباه می کنم و در حال حاضر هم بدون مـ ـستخدم زندگی می کند. برای آنکه به صدق گفته هایم پی ببرید و از نزدیک ببینید که به چه کسی دل باخته اید می توانم شما را به عنوان مـ ـستخدمه به او معرفی کنم . هم فال است و هم تماشا! ولی از هم اکنون به شما می گویم که جائی در دل استاد پیدا نخواهید کرد! بعد رو به پدرم اضافه کرد : گر چه می دانم شما راضی به این کار نمی شوید اما خواهش می کنم قبول کنید تا دخترتان از نزدیک با این مرد آشنا شود و خودش به این حقیقت دست یابد که استاد مردی نیست که بتواند زنی را خوشبخت نماید. من از هم اینک به شما اطمینان می دهم دختر شما به زودی دست از این عشق خیالی و کودکانه خواهد شست و آینده ای خوب بر پایه واقعیت برای خود بنا خواهد کرد . مادرباخشمی آشکار گفت : این چه پیشنهادی است که می کنید آقای ملکی ؟ ما زنده باشیم و دخترمان کلفتی مردم را بکند؟ اصلا و ابدا اجازه ی این کار را نخواهم داد . ساده خواستگاری داشت که حاضر بود برایش هواپیما بخرد و او قبول نکرد با آن مرد ازدواج کند ،حالا تا این حد بیچاره شده که به خاطر عشق بر خاک مذلت بنشیند؟ از پشت چند سقلمه به پهلوی مادر زدم . چون می دانستم که حرف او تا چه اندازه در پدر تاثیر می گذارد و نگران بودم مبادا پدر پیشنهاد ملکی را رد کند . مادر برخاست و به عنوان اعتراض اتاق ار ترک کرد من هم به دنبالش رفتم و در اتاق دیگرمقابلش نشستم و گفتم : مادر می دانم برایتان قابل قبول نیست که من مـ ـستخدمه دیگران باشم .شما مرا در ناز و نعمت بزرگ کرده اید و من خواستگاری داشتم که آرزوی هر دختری است . شما هرچه را خواسته ام برایم فراهم کرده اید و به تمام آرزوهای من جامه عمل پوشانده اید اما مادر من می خواهم این کار را انجام دهم . گرچه شغلی بی ارزش است . اگر چه می دان باعث آزردگی خاطرتان خواهد شد آما می خواهم خواهش کنم که با این کار نیز مخالفت نکنید و اجازه بدهید امتحانش کنم . من عاشق استادم و کار کردن برای ا نهایت آرزوی من است . آقای ملکی عقیده دارد من نمی توان تحمل کنم و شکست خورده باز می گردم . این اعتقاد او است شاید هم درست باشد ؛ اما من تا امتحان نکنم نمی توانم مطمئن باشم . من به هرچه خواسته ام رسیده ام . نگذارید فکر کنم در این مورد شکست خورده ام . شما همیشه مرا یاری کرده اید این بار هم دریغ نکنید. خواهش می کنم ! و در مقابلش زانو زدم . مادر دستش را روی سرم گذاشت و در حالی که مو هایم را نـ ـوازش می کرد گفت اما می ترسم برایت مشکل باشد و نا امید شوی . گفتم مهم نیست . اگر شکست بخورم می دانم که مبارزه کرده ام اما اگر اگر بدون مبارزه تن به شکست بدهم ، هرگز خود را نخواهم بخشید . مادر به فکر فرو رفت و بعد از مدتی گفت : نمی خواهم تصورات دوران کودکی بار دیگر در تو زنده شود . برو و مشغول شو اما باید به من قول بدهی که اگر خسته شدی زود برگردی . صورتش را بـ ـوسیدم و گفتم قول می دهم . وقتی اتاق را ترک کردم ملکی در حال رفتن بود ؛ به او گفتم مادر موافقت کرده و من اکنون کاملا آماده هستم . باید می فهمیدم که هیچ چیز نمی تواند سد راهت شود .کارت ویزیت کوچکی از جیبش بیرون آورد و به دستم داد و گفت این آدرس شرکت من است . فردا صبح بیایید آنجا تا ترتیب ملاقاتتان را بدهم . و در حالی که هنوز پوز خند می زد و گویی از هم اکنون شکست مرا مسلم می دید ،خداحافظی کرد . من هم جواب پوزخندش را با لبخند گویا دادم که نشانه اعتماد به نفسم بود . لبخندی که می گفت : آینده نشان خواهد داد .فردای آن روز به محل کارش رفتم . از دیدنم خوشحال شد و دستور قهوه داد . قهوه را با سلیقه خود شیرین کرد و ضمن خوردن گفت : نمی ترسی از این که با یک مرد تنها زندگی کنی ؟فنجان قهوه را روی میز گذاشتم و گفتم من از هیچ مردی نمی ترسم چون خودم را از آنها کمتر نمی دانم !و ادامه دادم : اگر روزی مردی بخواهد مزاحمم شود با یک هوک چپ نقش زمینش می کنم! قاه قاه خندید و گفت : حرفتان را باور می کنم . لطفا گاردتان را باز کنید . تازه متوجه شدم که حالت حمله به خود گرفته ام . خندیدم و پوزش خواستم . او در حالی که روی کاغذ چیزی می نوشت گفت : به هر حال مواظب خودتان باشید ،شما دختر زیبایی هستید و زیبایی همیشه حادثه آفرین بوده . قول بدهید اگر ... حرفش را قطع نمودم و گفتم می دانم چه می خواهید بگویید. باشد قول می دهم و از زحمتی که کشیدید ممنونم . نامه را جوف پاکتی گذاشت و به دستم داد و گفت فردا صبح زود برو . می دانم که استاد حالا در خانه نیست .صبح زود پیش از آن که از خانه خارج شود باید بروی . برخاستم و او برای بدرقه به دنبالم آمد و با گفتن موفق باشی از من خدا حافظی کرد . با عجله خود را به خانه رساندم و به جمع آوری وسایل شخصی خود پرداختم . مادر در سکوت ناظر کارهایم بود و از چشمانش می خواندم که یقین دارد به زودی به نزدشان بر می گردم . به سختی می توانم توصیف کنم که آن شب چگونه گذشت . از شدت هیجان خواب از دیده ام فرار کرده بود . تخیلات و رویاهای زیبای در ذهنم به پرواز در آمده بودند .من نقشه می کشیدم که در اولیم دیدار چگونه با او برخورد کنم تا در دلش جای بگیرم . در همان شب بود که افسوس خوردم که چرا مانند دیگر همجنسان خود ، راه و رسم برخورد با مردها را نیاموخته ام . شب به نیمه رسیده بود اما من از مقابل آینه تکان نخورده بودم . ژست های مختلف می گرفتم و موهایم را به اشکال مختلف می آراستم اما هیچکدام را نمی پسندیدم . راستش نمی دانستم چه مدلی مد روز است ؛چون ذهنم هیچگاه پیرامون این گونه مسائل دور نزده بود !از وقتی خود را شناختم ،موهایم را مثل کولی ها روی شانه می ریختم یا آنها را پشت سر جمع کرده با سنجاقی می بستم . سر انجام وقتی هیچکدام از مدلها را نپسندیدم ،موهایم را بافتم و با گفتن هر چی بادا باد! به بستر رفتم .صبح خیلی زود با صدای مادر که می گفت بهتر است برای رفتن آماده شوی ،بیدار شدم .از صورت پف کرده و چشمان قرمزش فهمیدم که دیشب بد خوابیده و ناراحت و نگران است اما سعی می کند به روی خودش نیاورد . صورتش را بـ ـوسیدم و گفتم خیال نکن که اگر مادر واقعی خودم هم زنده بود بیشتر از شما دوستش داشتم . از شنیدن این حرف اشکش سرازیر شد و در آغـ ـوشم گرفت و گفت تو عزیز من هستی ؛هیچگاه فکر نکرده ام که تو دختر واقعی ما نیستی . امیدوارم در راهی که پیش گرفته ای موفق باشی . دلم می خواهد در تمام کار ها همواره خدای بزرگ را به یاد داشته باشی . بعد قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و در حالی که سعی می کرد بخندد و غمش را پنهان کند گفت من ساک لباست را اماده کرده ام . وبا شوخی افزود یالا زود باش !صبحانه بخور و حرکت کن ممکن است استاد از خانه خارج شود . هیچ اربابی مـ ـستخدم تنبل را دوست ندارد !دستورش را اجرا کردم . لباس ساده ای پوشیدم و موهایم را با دو شانه کوچک آراستم . با دعای خیر پدر و مادر ،از خانه خارج شدم ،تاکسی گرفتم و آدرس وبه آدرسی که ملکی در اختیارم قرار داده بود رهسپار شدم.از شنیدن این حرف اشکش سرازیر شد و در آغـ ـوشم گرفت و گفت تو عزیز من هستی ؛هیچگاه فکر نکرده ام که تو دختر واقعی ما نیستی . امیدوارم در راهی که پیش گرفته ای موفق باشی . دلم می خواهد در تمام کار ها همواره خدای بزرگ را به یاد داشته باشی . بعد قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و در حالی که سعی می کرد بخندد و غمش را پنهان کند گفت من ساک لباست را اماده کرده ام . وبا شوخی افزود یالا زود باش !صبحانه بخور و حرکت کن ممکن است استاد از خانه خارج شود . هیچ اربابی مـ ـستخدم تنبل را دوست ندارد !دستورش را اجرا کردم . لباس ساده ای پوشیدم و موهایم را با دو شانه کوچک آراستم . با دعای خیر پدر و مادر ،از خانه خارج شدم ،تاکسی گرفتم و آدرس وبه آدرسی که ملکی در اختیارم قرار داده بود رهسپار شدم.
سپاس شده توسط: tahvildar
#6
اول خیابان از تاکسی پیاده شدم . ساعت هنوز هفت هم نشده بود . فکر کردم حالا خیلی زود است به در خانه اش بروم . آهسته آهسته راه می رفتم و به عاقبت ماجرایی که آغاز شده بود می اندیشیدم و ندرستی و نادرستی آن را در کفه ی ترازوی افکارم می سنجیدم . مطمئن نبودم که بتوانم موفق شوم . باخصوصیاتی که آقای ملکی از استاد گفته بود ،شانس موفقیت خود ار نزدیک صفر می دیدم ؛ اما در همان حال نیز این امیدواری را به خود می دادم که امتحانش ضرری ندارد. باد سرد پاییزی به صورتم شلاق می زد. نبش کوچه اندکی ایستادم .هیچ کدام از خانه های آن کوچه ، یک رنگ و یک شکل نبودند . سنگفرش کوچه و تک درخت مقابل خانه را با اشتیاق نگریستم . اینک مقابل خانه ای ایستاده بودم که نمی دانستم مقدر است ، تمام عمر را در آن به سر ببرم و برای رسیدن به آن روز چه زجر ها که باید تحمل کنم!دستم را برای فشردن زنگ پیش بردم ولی چنان هیجانی داشتم که بی اختیار از روی شاسی فرو افتاد . چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و به خود قوت قلب ادم . خانمی زنبیل به دست از کنارم گذشت . چون تردید و دو دلی ام را دید برگشت و گفت : می توانم کمکتان کنم ؟ به نظر نا آشنا می آیید . مسافرید؟ آب دهانم را فرو دادم و گفتم به دنبال خانه استاد مهرزاد می گردم . نمی دانم درست آمده ام یا خیر ؟ آن خانم زنبیلش را به دست دیگر داد و در حالی که لبخند روی لبـ ـهایش نقش می بست گفت :بله درست آمده اید الان درست روبروی خانه استاد ایستاده اید . بعد از تشکر از خانم درنگ را جایز ندانستم و زنگ را فشردم . چند دقیقه ای انتظار کشیدم تا در به روی پاشنه چرخید و مردی که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده در آستانه در ظاهر شد . از دیدن او دست و پایم را گم کردم . زبان در دهانم قفل شده بود . با سر سلام کردم .او که متوجه دست پاچگی ام شده بود گفت : بفرمایید خانم فرمایشی داشتید ؟ بر خلاف آنچه که پیش بینی می کردم ، صدایش گرم و مهربان بود ؛ زیرا با خصوصیاتی که عطاء شرح داده بود فکر می کردم با مردی عبـ ـوس و ترشروی مواجه خواهم شدلذا از شنیدن صدای ملایم و صمیمی او کمی آرامش یافتم و بر خود مسلط شدم و گفتم صبح بخیر معذرت می خواهم از اینکه از خواب بیدارتان کردم. آنگاه با شتاب نامه را بدستش دادم . اول نگاهی به من و سپس نگاهی به نامه انداخت و با آرامش خاطر نامه را باز کرد و بعد از خواندن آن گفت بفرمائئی! این بار در را کاملا باز نمود و من توانستم پایم را به درون خانه اش بگذارم. در سالن گرد و نسبتا بزرگ خانه چیز جالب توجهی دیده نمی شد.بسیار معمولی و ساده بود . بوی رطوبت از در و دیوار به مشام می رسید انگار ماه ها رنگ نظافت را به خود ندیده است . درست همانطور که ملکی گفته بود . باورم نمی شد که آنجا خانه یک هنرمند باشد . گویی در آن خانه زندگی وجود نداشت. مبلهای سرمه ای رنگ به سپیدی گرائیده بود و یک رومیزی توری که انسان می ترسید به آن دست بزند مبادا پاره پاره شود ! در آن لحظه نتوانستم چیز دیگری ببینم . او مرا دعوت به نشستن کرد و اجازه گرفت که برای لباس پوشیدن به طبقه بالا برود. این بار فرصت پیدا کردم که دقیق تر به پیرامون خود نگاه کنم . نماتی بیرون ساختمان بهتر از داخل بود و تابلوئی که احتمالا اثر خود استاد بود ، به دیوار سالن خود نمایی می کرد . انگار تابلو ها متعلق به یک قرن پیش بود ، چون قاب ها بیش از خود نقاشی قدمت داشت . در طرف راستم اتاقی بود و روبرویم اتاقی دیگر . اما استاد به هیچ کدام از آنها وارد نشد بلکه از پله های سالن به طبقه بالا رفته بود . وقتی پایین آمد خنده ام گرفت چون با وضع قبلی چندان تفاوتی نکرده بود و همچنان موهای سیاهش به هم ریخته و ژولیده بود .ولی این بار در صورتش هیچ نشانی از مهر و دوستی دیده نمی شد . به یکباره تغییر یافته و آن مرد مهربان چند دقیقه پیش گویی جایش را با مردی خشک و عبـ ـوس عوض کرده . روبرویم نشست و بعد از کمی مکث گفت : تعجب مب کنم ملکی چطور شما را برای این کار در نظر گرفته ؟آیا از خصوصیات اخلاقی من چیزی به شما گفته ؟ با شتاب گفتم : بله کاملا. او همه چیز را راجع به شما گفته و من ، حرفم را قطع نمود و گفت و شما باز هم تمایل به کار کردن در اینجا را داشتید؟ بله چون به این کار احتیاج دارم.نگاهی به سر تا پایم کرد که تمام وجودم را لرزاند او بار دیگر چینی به پیشانی انداخت و گفت :به هر حال برای من فرقی نمی کند ؛چه شما باشید یا دیگری !ولی باید به شما بگویم که من در این خانه تنها هستم . این مسئله برای شما تولی داشکال نمی کند ؟با همان دستپاچگی گفتم : خیر ابدا ! من فکر می کنم بتونم بدون ایجاد مزاحمت برای شما این جا کار کنم . سرش را با ناباوری تکان داد و گفت : خواهیم دید . خب حالا بیایید تا خانه را نشانتان بدهم . آرام و صبور گام بر می داشت انگار زیر پایش فرشی از گلهای یاس گسترده بودند و او می ترسید که آنها را لگد مال کند . اتاق سمت راست را گشود و گفت اینجا اتاق پذیرایی است . متوجه شدم از لحاظ شکل و مبلمان بهتر از سالن است . در اتاق سمت چپ به قدری اثاث و لوازم زاید چیده شده بود که آدم خیال می کرد به سمساری وارد شده !با تمسخر گفت : حاصل یک عمر زندگی است !پریشان نشوید ! با این اتاق کار چندانی نداریم . در را پشت سر من بست و بعد از پله ها بالا رفتیم . در راهروی کوچک طبقه بالا دو اتاق روبروی هم قرار داشتند .یکی از آنها دفتر کارش بود و دیگری آتاق خوابش که اگر در یکی تخـ ـتخواب دیده نمی شد تشخیص اینکه کدام اتاق خواب است و کدام دفتر کار ،مشکل بود !دستش را روی دستگیره در گذاشته و منتظر من بود گویی میل داشت هرچه زودتر آنجا را ترک کنم . از پله ها که پایین آمدیم پرسیدم : آشپز خانه کجاست ؟ گفت الان نشانتان می دهم . سپس از سالن خارج و به حیاط بزرگی وارد شدیم که حوضی به سبک قدیم در وسطش خود نمایی می کرد و دور تا دورش را گلدانهای شمعدانی چیده بودند در انتهای حیاط آشپز خانه و در کنارش حمـ ـام قرار داشت . وارد آشپز خانه شدم ولی به علت بوی بد نتوانستم طاقت بیاورم و آنجا را خوب نگاه کنم . ته مانده غذا ،ظرف های کثیف که رو هم در ظرفشویی انبار شده بود ، بوی نفت ، پیاز گندیده و.... در حالی که دماغم را گرفته بودم گفتم ایجا خیلی کار دارد ! با سر گفته ام را تصدیق کرد و هر دو به سالن بازگشتیم . او نشست و سیـ ـگاری از جیب پیراهنش بیرون آورد و با فندک روشن کرد . در همان حال نگاهش به صلیبم افتاد . دود سیـ ـگارش را بیرون فرستاد و پرسید :مسلمان که نیستید . هستید؟ ((خیر نیستم)) در نامه ذکر نشده که قبلا کجا کار می کرده اید .(( قبلا جایی کار نکرده ام )) .پاهایش را روی هم انداخت و گفت چرا می خواهید پیشخدمت شوید ؟ در صورتی که می توانید مانکن و یا مثلا هنرپیشه و یا مدل یک نقاش باشید و پول خوبی هم بدست آورید . می دانم اما این کار را بیشتر دوست دارم . می خواهم ضمن خدمت به یک هنرمند ، تجربه خانه داری نیز کسب کنم . متوجه شدم که گفته ام قانعش نکرد اما هیچ نگفت و دیگر سوالی نکرد . ولی این بار نوبت من بود . پرسیدم : اشکالی ندارد این اتاق روبرو را به خود اختصاص دهم؟ متعجب شد و پرسید مگر می خواهید اینجا بمانید ؟ گفتم اگر برای شما مزاحمتی نداشته باشد ،بله . زیرا فکر می کنم برای تجربه اندوختن باید همراه با کار زندگی هم کرد . جوابم را نداد لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت : این طبقه در اختیار شماست اما لطفا به حریم من تجـ ـاوز نکنید ! و با انگشت به طبقه بالا اشاره کرد . گفتم هر طور که شما بخواهید . حالا لطفا بگویید غذای مورد علاقه شما کدام است . برخاست و در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت : از این جهت به خود زحمت ندهید . من زیاد در خانه نیستم که بخواهید برایم غذا تهیه کنید ولی اگر روزی ماندم ، با هرچه که در خانه باشد خود ار سیر می کنم . وقتی از مقابل چشمانم دور شد ، نفس عمیقی کشیدم و ماندم که چه باید بکنم و اول از کجای خانه شروع کنم. در اتاقی که می خواستم برای خود آماده سازم ،باز کردم و در همان حال به فکر فرو رفتم ، آیا زندگی کردن با این مرد دشوار است ؟ شاید حق با ملکی باشد که می گفت نمی شود با او کنار آمد . ناگهان شجاعتی در خود یافتم و بر خود نهیب زدم که مبارزه تازه آغاز شده ، نبرد کن تا پیروز شوی !حتی اگر نتوانستی در دل او برای خود جایی باز کنی ، اقلا متی با کسی که دوستش داشته ای زندگی کرده و از نزدیک با نحوه زندگی او آشنا شده ای . این فکر نیروی تازه ای به من بخشید . چمدانم را به داخل اتاق بردم . با صدای استاد که می گفت : خانم گریگوریان ! از اتاق بیرون آمدم او رادیدم در حالی که موهایش را شانه زده و باکیفی به دست عازم رفتن بود . گفتم بله ؟ گفت : تا فرصت کنم و این اثاث های زیادی را بدهم از خانه بیرون ببرند ، شما می توانید از آن یکی اتاق استفاده کنید. من مهمان زیادی ندارم که آنجا را لازم داشته باشم . و سپس از خانه خارج شد . دوباره نفسی عمیق کشیدم و شروع به کار کردم تا وقتی که از فرط گرسنگی دلم درد گرفت . به ساعت نظر انداختم . ساعت پنج بعد از ظهر بود و من تا آن موقع هیچ نخورده بودم! به اتاق ها نگاه کردم . حتی خودم نیز بهت زده شدم . همه جا کاملا تمیز . مرتب شده بود به غیر از اتاقهای طبقه بالا . به فکر غذا افتادم . گرسنگی بی طاقتم کرده بود! ضمن اینکه گرسنه بودم نمی دانستم که آیا استاد برای شام به خانه می آید یا نه ؟ در یخچال فقط چند تخم مرغ و تعدادی گوجه فرنگی پژمرده یافتم ! به هنگام تمیز کردن آشپز خانه یک جعبه نان سوخاری دیده بودم . یکی از آنها را به سختی جویدم . کمی گرسنگی ام رفع شد . دست و صورتم را شستم و با خود گفتم : برایش خانه ای خواهم ساخت که در خور و سزاوارهنرمندی مثل او باشد. مقابل در آشپز خانه ایستادم وبه حیاط چشم دوختم . باید فکری برای گلدان های شمعدانی می کردم که سوز پاییزی زردشان می کرد . تعدادی از آنها را روی پله ها چیدم وبقیه را پشت پنجره اتاق خود قرار دادم . فکر نمی کردم اتاقم به این زیبایی خواهد شد حالا یک تخـ ـت چوبی داشتم با یک میز گرد و دو صندلی . چرا دو صندلی ؟ نمی دانم ! شاید دلم می خواست روزی او پای به اتاقم بگذارد و من یکی از صندلیها را پیش بکشم و بگویم بفرمایید ! از زیر تخـ ـت تابلوی با منظره جنگل های شمال یافته بودم که اینک روی دیوار اتاقم خودنمایی می کرد . تصویر یک کلبه چوبی در حاشیه جنگل . نشستم و به آن چشم دوختم . چه خوب بود اگر من و او با هم در این کلبه زندگی می کردیم و مانند زنهای روستایی برایش نان می پختم ! اسم نان و فکر نان دوباره گرسنگی را به یادم آورد !به آشپز خانه برگشتم و کتری را به برق وصل کردم . آن قدر خسته بودم و افکار گوناگون در ذهنم رژه می رفتند که در آشپز خانه خواب مرا در ربود. از صدای صوت کتری بیدار شدم . چای دم کردم و با دوتا نان سوخاری خوردم . می خواستم از آجا خارج شوم که تک سرفه ای مرا بر جا میخکوب کرد . سرم را از در آشپزخانه خارج نمودم و او را دیدم که با شوق به حیاط نگاه می کند . حالا دیگر برگهای زرد بر روی سنگفرش حیاط دیده نمی شد و خانه حیاتی دوباره یافته بود . نزدیک آشپزخانه آمد و گفت : همه جا تکیز شده واقعا متشکرم. گفتم : تشکر لازم نیست . وظیفه ام را انجام داده ام .چای آماده است میل دارید؟ به جای جواب گفت : یخچال خال است حالا که این جا می مانید باید خرید کنم . این را گفت و خارج شد .از این که باعث شده بودم شوق زندگی در کالبدش دمیده شود خوشحال شدم و خستگی را فراموش کردم . وقتی بازگشت مرد دیگری همراهش بود که در حمل اجناس کمکش می کرد . به طرفم آمد و گفت شما همین جا بمانید و خارج نشوید ! نمی دانم به چه دلیل نمی خواست او مرا ببیند . وقتی آن مرد از خانه خارج شد برای بردن پاکت ها به آشپزخانه کمکش کردم گفت به من وعده چای داده بودید؟ گفتم حاضر است . فنجانی چای برایش ریختم . او گرفت . وبه سالن بازگشت . آن قدر خرید کرده بود که برای مدتها کافی بود . وقتی کارم تمام شد .و به سالن برگشتم فنجان خالی چای را روی میز گذاشته بود و به اتاقش رفته بود . نمی دانم شام خورده بود یا این که منتظر است برایش فراهم کنم ؟گوشی تلفن را برداشتم و چند بار روی شاسی زدم . صدایش را که شنیدم گفتم شام خورده اید یا اینکه برایتان تهیه کنم . فقط گفت : خورده ام . متشکرم . و گوشی را گذاشت . به اتاقم رفتم و دراز کشیدم صدای پایش را شنیدم که از پله ها پایین آمد . اما از اتاق خارج نشدم و با خود گفتم اگر کارم داشته باشد صدایم خواهد زد .چشمانم از خستگی دیگر باز نمی شد چون شب پیش را هم خوب نخـ ـوابیده بودم . فکر اینکه چرا از من نپرسید شام خورده ام یا نه بر خستگی ام می افزود . او که می دانست در خانه چیزی برای خوردن وجود ندارد . آیا بهتر نبود می پرسید و بعد با تلفن از رستوران برایم غذا سفارش می داد ؟ به یاد گفته مادرم افتادم که گفته بود دلم نمی خواهد دخترم پس مانده خور بشود . کاش اینجا بود و می دید که حتی پس مانده ای هم وجود نداردتادختر یکی یک دانه اش بخورد! روی بستر غلتی زد ، صدای جیر و جیر آن بلند شد . سعی کردم پیرامون چیز های خوب فکر کنم ولی خستگی امانم ندادو خیلی زود خوابم برد.[/JUSTIFY]
صبح هنوز خورشید کاملا بالا نیامده بود که بیدار شدم. استخوان هایم درد می کرد اما اهمیت ندادم و با اشتیاق صبحانه را آماده کردم . وقتی برای خرید نان خانه را ترک کردم نمی دانستم نانوایی در کدام سمت واقع شده . کمی به اطراف نگاه کردم خوشبختانه به همان خانمی که روز قبل مقابل خانه استاد دیده بودم ، برخوردم. پس از سلام و صبح بخیر آدرس نانوایی را جویا شدم گفت خودش هم برای خرید نان می رود لذا در کنارش به راه افتادم . پرسید شما از اقوام استاد هستید ؟ در پاسخ سوالش در ماندم . نمی دانستم چه جوابی بدهم . سکوتم بار دیگر سوال برانگیز شد و تکرار کرد من شما را قبلا ندیده بودم . ما سالهاست در همین کوچه زندگی می کنیم ، یعنی از زمانی که پدر و مادر استاد زنده بودند . خدا رحمتشان کند آدمهای خوبی بودند . استاد نیز مرد هنرمند و لایقی است ، او باعث افتخار ماست . با اینکه کم حرف است و با کسی نمی جوشد اما همه اهل محل دوستش دارند و به او احترام می گذارند دیروز وقتی شما نشانه خونه استاد را پرسیدید من به همسرم گفتم برای استاد از شهرستان مهمان رسیده . با اینکه ظاهرتان نشان نمی دهد شهرستانی باشید.من در تهران به دنیا آمده ام ولی سالها در شیراز زیسته ام و هم اینک نیز پدر و مادرم در تهران زندگی می کنند . ما از دوستان قدیمی استاد هستیم و برای کمک به استاد آمده ام وقتی مطلع شدیم کسی نیست تا در کارهای خانه استاد را یاری کند برای کمک داوطلب شدم . چشمان متعجبش را بر من دوخت و گفت اما شما برای این کار خیلی جوانید و .... حرفش را قطع نمودم و گفتم می دانم منظورتان چیست این کار همیشگی من نیست من تا زمانی که استاد یک نفر را پیدا کند که بتواند کاملا از عهده این کار برآید اینجا می مانم شغل من خلبانی است.به یک باره مثل این که چیزی را به خاطر آورده باشد گفت بله حالا شما را شناختم عکس شما را در روزنامه دیده بودم خیلی به مغزم فشار آوردم که به یاد بیاورم قبلا شما را کجا دیده ام . گفتم بله چند ماه پیش روزنامه عکس من و چند همکار دیگرم را چاپ کرده بود.نفس عمیقی کشید و گفت شما دختر شجاع و مایه افتخار ما زنها هستید. مردان نباید فکر کنند ما از آنها کمتریم . من به نوبه یخودم وقتی عکس شما را دیدم خیلی خوشحال شدم و احساس غرور کردم می خواست بقیه ی صحبتش را ادامه دهد که به نانوایی رسیدیم. در راه برگشت باز هم او بود که به سخن درآمد و گفت خانه یمن کمی بالاتر از خانه استاد است اگر به کمک احتیاج داشتید من و بچه هایم با کمال میل برایتان انجام می دهیم. گفتم : از لطف و محبت شما ممنونم . همانطور که گفتم من مدت زیادی در خانه استاد نمی مانم ولی چشم اگر به مشکلی برخوردم حتما مزاحمتان خواهم شد . این حرف را نزنید ما اگر بتوانیم برایتان کاری انجامک دهیم خوشحال می شویم هم شما و هم استاد باعث سر فرازی این آب و خاک هستید . از تعارفش و لحن صادقانه اش خوشم آمد و به او قول دادم که اگر فرصتی بیابم به منزلشان خواهم رفت . وقتی وارد خانه شدم استاد هنوز در خواب بود . گوشی را برداشتم و چند بار روی شاسی زدم اما جوابی نشنیدم و به ناچار بالا رفتم و با انگشت چند ضربه آرام به در نواختم . باز هم جوابی نیامد فکر کردم نکند در فاصله ای که من برای خرید نان از خانه خارج شده بودم استاد نیز رفته باشد؟ به آرامی در را گشودم اما او راحت خوابیده و اتاقش همچنان در هم ریخته بود . با خود فکر کردم که امروز نوبت پاکیزگی این اتاقهاست. خواستم در را ببندم که : کاری داشتید؟ گفتم صبحانه حاضر است .بالش زیر سرش را بالا آورد و در حالی که به آن تکیه می داد گفت : به شما نیاموخته اند که سلام کنید و صبح بخیر بگویید و یا اینکه این رسم در میان شما متداول نیست ؟ گفتم اتفاقا بر عکس هم به من آموخته اند و هم رسم ما چنین است اما در بین ما رسم نیست حتما زن به مرد سلام کند و صبح بخیر بگوید. این را گفتم و از پله ها سرازیر شدم . اولین برخورد بین ما شکل گرفت . برخوردی که استاد مسبب آن بود . وقتی پایین آمد ابتدا دوش گرفت و خواست برای خودش چایی بریزد گفتم اجازه بدهید من بریزم گفت در بین ما رسم نیست کسی در کار دیگران دخالت کند . لطفا به کار خود بپردازید!گفتم این دخالت نیست زیرا اولا این وظیفه من است و ثانیا یک لطف و یا به عبارت بهتر کمک است. چایش را در سینی گذاشتو گفت چه کسی از شما کمک خواست؟ لطفا کنار بروید ! خود را از مقابل در آشپز خانه کنار کشیدم و او سینی صبحانه اش را با خود به سالن برد . به دنبالش نرفتم و خود را به کار مشغول کردم . بار دیگرکه آمد گفتم : برای نهار به خانه می آیید ؟ گفت من برنامه ی روزانه خود را در دفتر کنار تلفن یاد داشت میکنم گاهی که مجبور می شوید با من تماس بگیرید از روی نوشته می توانید مرا پیدا کنید . هر دو از آشپزخانه خارج شدیم . می خواستم به اتاقم بروم که اضافه کرد من صبح ها خودم از خواب بیدار می شوم شما زحمت نکشید .در ضمن مایل نیستم برای خرید نان یا چیزهای دیگر از خانه بیرون بروید دوست ندارم باعث کنجکاوی همسایه ها بشوید . شما هم اگر به چیزی احتیاج داشتید یا به خودم بگویید یا در آن دفتر یاد داشت کنید.گفتم بسیار خوب و او به طبقه بالا رفت . من وارد اتاقم شدم و در را بستم . حرصم گرفته بود ! با خود گفتم او اولین گام را در لجبازی برداشت ولی اگر خیال کرده می تواند با من همان رفتاری را در پیش بگیرد که با دیگران داشته است ، سخت اشتباه می کند ! او خبر ندارد که من با دیگران فرق می کنم . هرچه باشد من با پسر ها بزرگ شده ام و می دانم چگونه باید با او برخورد کنم. هنگامی که صدای در حیاط به گوشم رسید ، متوجه شدم که خانه را ترک کرده است . روی کاغذ نوشته بود که نهار دعوت دارد ؛ اگر کسی تماس گرفت و کار فوری داشت تا دوازده با این شماره و بعد از ظهر با این شماره تماس بگیرید و اگر پیغامی بود یاد داشت کنم و تشکر کرده بود . خیالم راحت شد که برای ظهر نمی آید لذا دل به دریا زدم و به طبقه بالا رفتم و مشغول تمیز کردن اتاقش شدم . لباسهایش را مرتب کردم و به وضع آشفته آنجا سرو سامان دادم . به تنهایی غذا خوردم و ناگهان به یاد آوردم که در مورد شام چیزی ننوشته بود . مـ ـستأصل شده و برای آنکه احساس تنهایی نکنم بلند بلند با خود حرف می زدم . نمی دانستم چه کنم . به فکر غذا هایی افتادم که مادر می پخت اما متاسفانه یا طرز تهیه اش را بلد نبودم و یا مواد مورد احتیاج آن در خانه وجود نداشت استاد هم که مرا از خرید منع کرده بود ، پس باید چه می کردم ؟ تصمیم گرفتم از مادر کمک بگیرم اما هنوز گوشی را برنداشته بودم که تلفن زنگ زد . آقای ملکی تماس گرفته و می خواست بداند که در طی آن دو روز بر من چه گذشته است . همه چیز را برای او تعریف کردم و در آخر اضافه کردم که او خیلی سنگدل است . خندید و گفت : ملک زاده خانم تازه دو روز است که شما با او آشنا شده اید و به همین زودی فهمیدید که استاد سنگدل است ؟ می خواهید کارها را رها کنید ؟ گفتم : خیر تصمیم ندارم کارم را رها کنم . او باید بفهمد که من مثل دیگران نیستم . باز هم خندید و گفت : اما ملک زاده خانم حریف شما از لحاظ جسمانی مرد قدرتمندی نیست . او را با حریفان دیگر اشتباه نگیرید ! گفتم مطمئن باشید بدون آنکه وارد رینگ شوم شکستش خواهم داد ! آنچنان خندید که مرا هم به خنده انداخت بعد گفت می دانم موفق می شوی ، اما فراموش نکن که اگر به مشکلی برخوردی خبرم کنی . می خواست خداحافظی کند که فکری چون برق از مخیله ام گذشت و گفتم راستی آقای ملکی سوالی داشتم من نمی دانم دوست عزیز شما چه غذاهایی دوست دارد اگر ممکن است به من بگویید . با لحن شوخی گفت می خواهی از سلاح شکم استفاده کنی ؟ از هر راهی که بشود این مرد عبـ ـوس و از خود راضی را به راه آورد وارد می شوم حالا کمکم میکنی؟ من همیشه برای یاری تو حاضرم فقط کمی صبر کن تا به خاطر بیاورم او چه نوع غذایی را بیشتر دوست دارد. کمی سکوت کرد و بعد نام چند غذا را برد و گوشی را گذاشت . از بین آنها یکی را انتخاب کردم . چون هم طرز پخت آن را می دانستم و هم موادش در خانه مو جود بود .وقتی آشپزی به پایان رسید به اتاقم رفتم و مطالعه کردم . شب وقتی آمد به استقبالش نرفتم و میز شام را یک نفره چیدم هنوز کارم تمام نشده بود که از صدای فریادش بر خود لرزیدم . فکر کردم حادثه ای برایش اتفاق افتاده با عجله به طرف اتاقش دویدم . وقتی مرا دید دست به کمـ ـر زد و گفت چه کسی از شما خواسته بود این اتاقها را به این صورت در آورید ؟ صورتش از خشم سرخ شده و نفس نفس می زد . از تعجب دهانم باز مانده بود هیچ فکر نمی کردم تمیز کردن اتاق باعث عصبانیت او شود . گفتم مگر چه اتفاقی افتاده ؟ اتاقتان را تمیز کرده ام !با همان نگاه خشمگین گفت : مگر روز اول به شما گوشزد نکردم که فقط اتاقهای پایین متعلق به شماست وبه حریم این اتاقها تجـ ـاوز نکنید ؟ گفتم : تجـ ـاوزی در کار نبوده از نظم و پاکیزگی تجـ ـاوز است من این اتهام را می پذیرم . حس کردم می خواهد اراده اش را تحمیل کند پس ایستادم و ادامه دادم : شما به دنبال بهانه می گردید و می خواهید به گونه ای ثابت کنید که حاکم مطلق شمایید.من می دانم ارباب خانه شما هستید . نیازی به ابراز ناراحتی نیست لطفا داد و فریاد را کوتاه کنید ! این را گفتم و از اتاق خارج شدم . صدایش را شنیدم که می گفت خدای من این دیگر چه موجودی است ! غذایش را روی میز گذاشتم و روزنامه ای که آورده بود برداشتم و به اتاقم رفتم و مشغول خواندن شدم. تمام مطالبش را خواندم حتی آگهی هایش را ، اما مثل این بود که او خیال پایین آمدن نداشت . تلویزیون را از بالا به پایین انتقال داده بود آن را به اتاقم بردم و مشغول تماشا شدم . غذایش کاملا سرد شده بود اما گذاشتم به همان صورت باقی بماند . صبح هم استاد بدون صبحانه خانه را ترک کرد . ملکی گفته بود که مرد عصبی مزاجی است اما تا این حد را نمی دا نستم . فراموش کرده بود در دفتر یاد داشت چیزی بنویسد .برای اولین بار از اینکه ظهر به خانه برمی گشت ناراحت شدم و برای آنکه برخوردی دیگر میانمان به وجود نیاید کلید خانه رابرداشتم و به خانه خودمان رفتم . مادر خوشحال شد و من تا غروب در کنارش ماندم . سر میز غذا مادر پرسید آیا برای استادت غذا مهیا کرده ای . برای یک لحظه خواستم وقایع شب گذشته را بازگو کنم اما پشیمان شدم و فقط گفتم : غذا آماده است . فقط باید گرمش کند . سوالات مادر را یک به یک جواب می دادم . او می خواست بداند که رفتار استاد با من چگونه است . نمی خواستم دروغ بگویم ودر همان حال نیز مایل نبودم تا حقایق را در مورد اخلاق استاد بیان کنم . سعی کردم جنبه های خوب او را ابراز کنم گفتم : استاد به اندازه چند ماه مواد غذایی تهیه کرده تا من مجبور به خرید نباشم همین طور تلویزیون خود را از اتاقش پایین آورده تا در مواقع بیکاری تماشا کنم . به او گفتم که استاد از تمیزی حیاط چقدر خوشحال شده و تشکر کرده . مادر می شنید اما در صورتش می خواندم که باور نمی کند . آفتاب غروب کرده بود که از آنجا بیرون آمدم مادر مقداری مواد غذایی تهیه کرده بود تا در این کار کمکم کرده باشد. حالا دیگر برای آشپزی هیچ کم و کسری نداشتم و می توانستم تمام غذاهای مورد علاقه استاد را بپزم . وقتی به خانه رسیدم استاد هنوز نیامده بود . هنگام قرار دادن مواد غذایی در فریزر صدای بسته شدن در به گوشم رسید نفسم را در سیـ ـنه حبس کردم . نمی دانم چرا یکباره از او ترسیدم ! دلم نمی خواست با او روبرو شوم . به حمـ ـام رفتم و درآنجا پناه گرفتم ! سکوت و آرامش خانه بر وحشتم می افزود . از اینکه به حمـ ـام پناه برده بودم به خود خشم گرفتم . چرا که استاد به اولین جایی که وارد می شد حمـ ـام بود . صبر کردم و پیش خود مجسم کردم که به چه کاری مشغول است ، بعد یکی یکی آنها را بر شمردم تا رسیدم به آنجا که حالا وارد حیاط می شود !می آید می آید تا نزدیک آشپزخانه !یک سرک می کشد ببیند چه خبر است حالا به حمـ ـام می رسد . دستش دستگیره را می گیرد و می پیچاند . ای وای ! چیزی نمانده بود از خیالپردازی خود بیهوش شده و نقش بر زمین شوم . اما وقتی کسی در را باز نکرد نفس راحتی کشیدم و به خود گفتم حالا باید پسرها می آمدند و تو را می دیدند . مطمئن باش اگر تو را در این حال می دیدند ، اصلا در میان خودشان راهت نمی دادند چه برسد به این که به عنوان سر دسته انتخاب کنند ! ساده به اینجا که رسید برخاست و با گفتن چند لحظه ببخشید مرا تنها گذاشت.
سپاس شده توسط: tahvildar
#7
آن قدر جذب گفته های او شده بودم که گذشت ساعات را از یاد بردم . وقتی برگشت لبخندی بر لبش نقش بسته بود . گفت برایت تعریف نکردم که چگونه سر دسته پسرها شدم ؟ شنیدنش خالی از لطف نیست . گفتم مایلم بدانم و همین طور مشتاق شنیدن دنباله ی سرگذشتت هستم اما متاسفانه باید بروم و اگر اجازه دهی قرار دیگری بگذاریم . گفت امروز نهار مهمان من خواهی بود و برای بازگشت به کرج استاد همراهیت می کند . گفتم اما ... نگذاشت حرفم را تمام کنم . گفت من تعارف نیاموخته ام پس تعارف مکن و پیشم بمان . اگر بروی فکر می کنم با حرفهایم خسته ات کرده ام . گفتم ابدا ! نه تنها خسته نشدم بلکه خیلی هم مشتاقم تا دنباله داستان را بشنوم . گفت پس راحت بشین و به وراجی های من گوش کن

می خواستم بگویم که چطور سردسته ی پسرها شدم . در آنزمان میان پسر ها رسم بود که یک نترس و بی باک فرماندهی را به عهده می گرفت . البته شجاع و بی باک یکی از صفات بود که فرمانده می باید داشته باشد . او باید در زمینه های دیگر هم از دیگران برتر ی نشان می داد به تو گفته بودم که خوب فوتبال بازی می کردم و در زدن روپایی رکورد دار بودم . در بوکس و کشتی هم از دیگران پیش بودم . مانده بود شجاعت که باید آن را ثابت می کردم . بچه ها فکر کردند و در آخر به این نتیجه رسیدند که من باید شبانه وترد گورستان شوم و کتابی که آنها روی یک گور می گذاشتند بردارم و خارج شوم . همان روز یکی از اهالی محل فوت کرده بود و تمام همسایگان برای تشییع جنازه رفته بودند . من و دیگر پسران همسایه در این مراسم شرکت داشتیم .بچه ها گور همان همسایه را در نظر گرفته بودند . قبر او در انتهای گورستان قرارداشت . بچه ها تصور نمی کردند که من بتوانم در این کار موفق شوم و با مسخره کردن می خواستند توی دلم را خالی کنند . ولی من قرص و محکم بودم . هنگام عصر همگی رفتیم و کتاب را روی گور او قرار دادیم و به انتظار تاریک شدن هوا نشستیم .مایکل پسری که بیش از دیگران با من دوست و صمیمی بود چند بار خواست مرا از این کار منصرف کند . او می گفت ساده تو دختری ، رفتن یک دختر به گورستان آن هم هنگام شب خطرناک است . ممکن است از وحشت زبانت بند بیاید بیا و این کار را مکن . اما من قبول نکردم و گفتم ممکن است من به ظاهر دختر باشم اما دل و جراتم از هیچکدام از شما کمتر نیست . من باید فرمانده شوم واین کار را خواهم کرد . وقتی شب شد همه رفتیم پشت در گورستان . خواستیم آن را باز کنیم که دیدیم از داخل بسته است . نرده های گورستان را امتحان کردیم و من گفتم که می توانم خود را از نرده ها بالا بکشم و همین کار را هم کردم . من و مایکل هر دو از نرده ها بالا رفتیم اما او روی نرده ها نشست .دو سه تا از پسرهای کم دل و جرات فرار را بر قرار ترجیح دادند .من به تنهایی به سمت گور مزبور به راه افتادم. از ته گورستان چراغی سوسو می زد . می توانم بگویم هیچ نترسیدم چون بعد از فوت پدر و مادرم ترس از وجودم رخت بر بسته بود . من مرگ را دوست داشتم زیرا می پنداشتم بعد از مرگ دوباره با آنها زندگی خواهم کرد بنابراین دنیای پس از مرگ را آغاز یک زندگی نوین می دانستم و به همین دلیل تاریکی گورستان برایم وهم انگیز جلوه نمی کرد.
صدای بوف هم نتوانست ترسی در من ایجاد کند . با چنان شهامتی گور ها را پشت سر می گذاشتم چنان که گویی در روشنایی نیمروز از میان باغی پر گل و گیاه عبور میکنم .وقتی به گور مورد نظر رسیدم کتاب را برداشتم و برای روح همسایه مان دعا خواندم و برگشتم . وقتی به نرده نزدیک شدم کتاب را از لای نرده به یکی از پسرها رد کردم و خودم از نرده بالا رفتم و به آن طرف پریدم . صدای فریاد شادی پسر ها آرامش گورستان را در هم ریخت و باعث شد بوق جیغ بلندی بکشد و پسرها ترسیدند و پا به فرار گذاشتند .
سپاس شده توسط: tahvildar
#8
از فردای آن روز من فرمانده شدم و پسرها از آن به بعد از من حرف شنوی داشتند . به آنها زور نمی گفتم و دوست هم نداشتم زور بشنوم . تمام جنگ و دعواهای من برای گرفتن حق پسرهایی بود که مورد ظلم واقع شده بودند . وقتی بین بچه های دو محل نزاعی در می گرفت تا خبردار می شدند که من می خواهم مداخله کنم نزاع پایان می گرفت و حق به حق دار می رسید . این را گفتم تا حالم را در آن شب بدانی و متوجه شوی که چقدر تغییر کرده بودم . من از گورستان گذشته و نترسیده بودم ، ولی آن شب از استاد ترسیدم ، ترسی بیهوده که حالا به آن می خندم . عشق تغییرات زیادی در انسان به وجود می آورد من عاشق ترسویی شده بودم . شاید ترس من از آن بابت بود که نمی خواستم او را از دست بدهم . می ترسیدم که اگر استاد نگاهش به نگاهم بیفتد مرا از خانه اش بیرون خواهد کرد . به درستی نمی دانم اما وقتی در حمـ ـام باز نشد و استاد نیامد ، آسوده شدم و کمی در را باز کردم و به حیاط نگریستم هیچ کس نبود . چراغ آشپزخانه هم خاموش بود . پاورچین پاورچین به سالن رفتم اما آنجا هم نبود . به شک افتادم و با خودم فکر کردم نکند اشتباه کرده ام و استاد به خانه نیامده ؟ناچار بالا رفتم و با دیدن کفشهایش مطمئن شدم که به خانه بازگشته است. وقتی پایین آمدم از دیدن روزنامه روی میز نهار خوری خنده ام گرفت . آن را برداشتم و به اتاقم پناه بردم . سه روز به همین ترتیب سپری شد . وما یکدیگر را نه می دیدیم و نه به هم کاری داشتیم . تنها واسطه ما دفتر یاد داشت کنار تلفن بود . تا اینکه روز چهارم وقتی از کلیسا برمی گشتم ملکی را سر خیابانمان دیدم . همان جا ایستادیم و با هم گفتگو کردیم . به او گفتیم که با هم قهر هستیم او گفت : استاد همه چیز را تعریف کرده و این طور که من فهمیدم او نیز خود را برای مقابله با تو آماده می سازد . گفتم : به نظر تو در این مبارزه برد با کیست ؟ خندیدو گفت : من از هم اکنون روی تو شرط بندی می کنم و اطمینان دارم برنده خواهی شد . گفتم با سلاح شکم که موفق نشدم شاید بتوانم در کشتی او را شکست دهم . گفت اما این عادلانه نیست شما هم وزن نیستید . اگر مغلوب اوهم شوم باز هم من برده ام زیرا او با یک زن کشتی گرفته و مغلوبش کرده است در که من مغلوب یک مرد شده ام . سر تکان داد و در حالی که باز هم می خندید گفت حق با توست ولی خواهش می کنم زیاد اذیتش نکن . هرچه باشد او دوست من است و مثل یک برادر دوستش دارم . گفتم : یعنی می ترسی کتفش در برود ؟ قول می دهم جوانمردانه کشتی بگیرم . کمی به فکر فرو رفت و گفت : ساده فکر می کنم تو توجهش را جلب کرده ای چون اگر کس دیگری غیر از تو بود تا حالا جوابش می کرد ولی تو را هنوز نگه داشته . گفتم شاید برای این است که تا به حال حریف نیرومندی برای مبارزه پیدا نکرده . شاید اگر دیگران هم مثل من در مقابلش ایستادگی می کردند ، مجبور به ترک کارشان و رفتن نمی شدند . عطاءگفت : اما من فکر می کنم نظر او چیز دیگری باشد . او ترا شناخته و می داند که قبلا خلبان بوده ای ، او حتی عکس تو را در روزنامه نشانم داد و از من پرسید چرا به اینجا آمده و می خواهد در خانه من تن به کار دهد ؟ متوحش شدم و پرسیدم خب تو به او چه گفتی راز را که فاش نکردی ؟ لبخندی زد وگفت نه . من مرد سر نگهداری هستم ! فقط به او گفتم تو مایل به کسب تجربه خانه داری هستی و در ضمن می خواهی از نزدیک با شیوه زندگی یک هنرمند آشنا شوی فقط همین . پرسیدم آیا قانع شد ؟ چند بار سر تکان داد و گفت : فکر می کنم . اما زیاد هم خوشبین نیستم . نفس راحتی کشیدم و گفتم خیلی خوب شد . چون تقریبا گفته های هر دو ما یکی بوده ؛ من نیز به استاد گفتم که می خواهم تجربه کسب کنم و من هم مثل تو گمان نمی کنم که حرفم قانعش کرده باشد . گفت : به هر حال همان طور که تو می خواهی استادت را کشف کنی ، فکر می کنم او هم همین کار را شروع کرده ! پس بیشتر دقت کن و مواظب باش . گفتم از اطلاعاتی که در اختیارم قرار دادی ممنون . تو مرا وادار کرده ای که رل جاسوس دو جانبه را بازی کنم ! اما این بازی را فقط تا زمانی ادامه خواهم داد که به هیچ کدام از شما دو نفر آسیبی وارد نشود اما روزی اگر روزی بفهمم که یکی از شما مورد آزار قرار گرفته ، دست از بازی می کشم و حقیقت را فاش می کنم . گفتم از جانب من خاطرت آسوده باشد . کاری نخواهم کرد که به دوست عزیزت گزندی وارد شود فراموش کردی که من او را بیشتر از جانم دوست دارم ؟ دستم را گرفت و گفت من تنها برای او نگران نیستم . می توانم بگویم بیش از او به فکر تو هستم . گفتم نگران مباش همانطور که قبلا به تو و خانواده ام قول داده ام اگر به بن بست رسیدم رها خواهم کرد . حالا نیز به همان قول و قرار خود پای بندم . حالا بگو بدانم استاد چه می کند . وقتی من به خانه تان رفتم روی تصویر یکی از قهرمانان کتابش کار می کرد . گفتم خیال دارم غذای مورد علاقه تان را درست کنم با من برگرد و شام را با ما بخور تشکر کرد و گفت باشد برای فرصتی دیگر و از هم جدا شدیم . غذای مورد علاقه استاد را طبخ کردم و میز را چیدم بعد گوشی را برداشتم و روی شاسی زدم . تلفن را برداشت و گفت بفرمایید گفتم غذا حاضر است و بلافاصله تلفن را قطع کردم می ترسیدم بگوید میل به غذا ندارد و مأیوسم کند اما برخلاف تصورم پایین آمد نگاهی به میز غذا انداخت و با عجله رفت دستش را بشوید . وقتی پشت میز نشست پرسید به طور اتفاقی این غذا را پخته اید یا اینکه ملکی گفته این غذای مورد علاقه من است . گفتم حدس دومتان صحیح است . با اشتها شروع به خوردن کرد و در همان حال گفت فکر نمی کردم برگردید . پرسیدم چرا ؟ هنوز که اخراجم نکرده اید . گفت دیگران را هم اخراج نکردم اما خودشان رفتند و دیگر برنگشتند . گفتم اما من با دیگران فرق دارم . کلمه فرق را تکرار کرد و گفت بله حق با شماست شما با دیگران فرق دارید شاید منحصر به فرد باشید . پرسیدم چرا منحصر به فرد ؟ مگر تا به حال خدمتکار زن ندیده اید ؟ چرا دیده ام اما تاکنون خلبان خدمت کار ندیده بودم ! می خواست تاثیر کلام خود را درصورتم بخواند . می خواست عکس العمل مرا در قبال شناخته شدنم مشاهده کند اما نمی دانست قبلا عطاء همه چیز را برایم تعریف کرده است . چون واکنشی نشان ندادم مأ یوس شد و گفت چه چیز می خواهی از من بدانی . گفتم : چطور مگر ؟ جوابم را نداد و باز هم پرسید چه انگیزه ای سبب شده که پرواز را رها کرده و این شغل را انتخاب کنی . قبلا که گفتم فقط می خواهم تجربه کسب کنم . آیا اشکالی در این کار می بینید ؟ اشکال که چه عرض کنم به نظر من سر تا پایش اشکال است اما به من مربوط نیست چیزی که به من مربوط می شود این است که چرا مرا انتخاب کردید ؟ آیا تجربه را در خانه ای دیگر به دست نمی آوردید؟ شانه ام را بالا انداختم و گفتم منظور خاصی در انتخاب شما نبوده . من می خواستم در خانه ای کار کنم و ملکی شما را معرفی کرد . شاید ملکی برای جلوگیری از بروز حوادث ناگهانی شما را در نظر گرفت زیرا فکر می کرد شما انسان پاک و درستکاری هستید و برای من مزاحمت ایجاد نخواهید کرد. آیا این دلایل برای انتخاب شما کافی نبود ؟ حالا شما به من بگویید آیا از نحوه کارم ناراضی هستید که مدام بازجویی می کنید و به دنبال بهانه می گردید؟ گفت من بهانه گیر نیستم و از کار کردن شما هم در این خانه راضی ام. ملکی به شما گفته بود که من مرد عصبی مزاجی هستم و دوست ندارم کسی در امور خصوصی ام دخالت کند . روز اول گفتم که این پایین متعلق به شماست و به طبقه بالا کاری نداشته باشید و شما هم پذیرفتید ولی متاسفانه به گفته ی خود پای بند نماندید . می دانم که اتاقم در هم ریخته و شلوغ است اما من این طور راحت ترم زیرا به هرچه نیاز داشته باشم به فوریت در دسترسم حاضر است من این طور عادت کرده ام . فکر نکنید از نظم و ترتیب و پاکیزگی خوشم نمی اید . نه خیلی هم دوست دارم ولی نه در مورد اتاقهای بالا ! به موقعش برای تمیز کردن آنجا خبرتان می کنم ولی تا آن روز قول بدهید کاری به طبقه بالا نداشته باشید .
سپاس شده توسط: tahvildar
#9
گفتم : بسیار خوب ولی چه خوب بود آن روز نیز همین طور صحبت می کردید . هم اشتباهم را یاد آوری کرده بودید و هم خودتان عصبانی نمی شدید . دست از خوردن کشید و با لحن شیطنت آمیزی گفت : آن وقت تجربه کسب نمی کردید .پرسیدم امشب روزنامه نخریده اید ؟ بدون آنکه پاسخ دهد رفت روزنامه را پایین آورد و گفت صفحه ی حوادث را بخوانید . با کمک یکدیگر میز را تمیز کردیم و او به تماشای تلویزیون نشست . من هم صفحه ی حوادث را یافتم و به خواندن مشغول شدم . چند خبر راجع به تصادف در جاده و یک خبر کوتاه هم مربوط می شد به انتحار دختر و پسر جوانی که به علت نداشتن امکانات مالی و طرد شدن از طرف خانواده هایشان دست به این کار زده بودند وقتی مطلب را خواندم نگاهی به استاد انداختم و دیدم او به دقت مرا می نگرد . پرسید خواندید؟ گفتم : منظور شما خبر انتحار دختر و پسر عاشق است؟ گفت بله دلم میخواهد نظر شما را بدان . فکر می کنید در این میانه مقصر کیست ؟ آیا عمل این دو جوان را تایید می کنید ؟ گفتم به صرف یک خبر کوتاه نمی شود قضاوت کرد و مقصر واقعی را شناخت . شاید همه شاید هیچ کس . پرسید منظورتان از همه و هیچ کس چیست ؟ گفتم همه به خاطر آنکه هر کدام از ما به نوعی در سرنوشت یکدیگر تاثیر می گذاریم حال چه مثبت و چه منفی . قراردادهای اجتماعی یک جامعه برای آحاد مردم در نظر گرفته شده و تمام مردم در زندگی روزمره ی خود تابع قوانین حاکم بر جامعه می باشند . نقض یک قرارداد از طرف گروهی باعث از هم گسیختگی و هرج و مرج می شود به نوعی روی زندگی دیگران تاثیر می گذارد . من فکر می کنم قوانین ما به نفع اقلیتی خاص از مردم تدوین و منافع اکثریت نادیده گرفته شده . و همین باعث به وجود آمدن اختلاف در طبقات شده است . اقلیتی که قانون از آنها حمایت می کند ، به خود حق می دهند تا روز به روز بر ثروت خود بیفزایند و حاصل زحمات دیگران را به آسانی تصاحب و اکثریت مردم را با فقر مواجه سازند فقری ناخواسته که در نتیجه بی عدالتی حاصل شده است . و اما چرا گفتم هیچ کس . چون در زمان و شرایط کنونی با قوانینی که فعلا بر جامعه حاکم است هرکس وادار می شود که فقط به خودش بیندیشد و از دیگران غافل بماند . همین باعث تبرئه همگان است . خیر خواهی و نوعدوستی می رود تا صورت افسانه به خود بگیرد . شما فکر می کنید اگر آن دو جوان به وسیله ی سازمان و یا افرادی حمایت می شدند باز هم دست به خودکشی می زدند ؟ مسلما خیر ! اما فقر در جایی که عده ای از سیری در حال انفجار باشند چیز زشت و ظالمانه ای است . عده ای برای زدودن کثافت فقر از زندگی شان پیرو و دنباله رو اقلیت می شوند و می خواهند به قول معروف ره صد ساله را یک شبه طی کنند در صورتی که نمی دانند زندگی و خودشان را به انحراف و تباهی می کشانند. اما اگر بخواهی پاک بمانی و پاک زندگی کنی باید به آن چه به دست می آوری قانع باشی و اعتقاد داشته باشی که پس از هر سختی راحتی به دست می آید . من اگر به جای آن دو بودم به انتظار هیچ دستی نمی نشستم و خودم از صفر شروع می کردم قدم به قدم پیش می رفتم و تنها به خدایم تکیه می کردم و امید را از دست نمی دادم و با این امید که روزی قانونی به نفع مردم محروم تصویب شود فعالیت می کردم . استاد گفت : پس با این باور خودتان از صفر شروع کرده اید ؟ گفتم : چیزی در همین ردیف . پوزخندی زد و ادامه داد اما ملکی برایم تعریف کرده که شما یگانه فرزند خانواده خود هستید و وضع مال پدرتان هم بد نیست . گفتم آنچه پدرم و دیگران دارند متعلق به من نیست من باید تلاش کنم تا خودم چیزی به دست آورم .
سپاس شده توسط: tahvildar
#10
_ این حرف درست اما تعجب می کنم چون شما می توانستید از شغل خلبانی بیشتر بهره بگیرید در حالی که این کار چندان عایدی ندارد وانگهی در این شغل برعکس خلبانی نه پیشرفتی هست و نه احترامی . چرا به این نکته که این کار را دوست دارم و می خواهم تجربه کسب کنم توجه نمی کنید و قانع نمی شوید ؟ شما در حال حاضر نویسنده هستید در صورتی که قبلا وکالت می کرده اید چه چیز موجب شد آن را کنار بگذارید و قلم به دست بگیرید ؟ از وکالت که بیشتر از نویسندگی پول در می آوردید . ملکی به شما گفت که من قبلا وکالت می کرده ام ؟ با سر حرف او را تایید کردم . گفت او چه چیز دیگری راجع به من گفته است ؟ برخاستم میوه باورم . در همان حال که سالن را ترک می کردم باخنده گفتم : همه چیز را . هرچه را که لازم بود بدانم ، می دانم . به دنبالم آمد و گفت : احتیاجی نبود از او بپرسید . از خودم سوال می کردید مطمئنا جواب می شنیدید . جواب سوالاتم را قبل از آشنایی با شنا پیدا کرده ام . پرسید حالا چه ؟ آیا سوالی پیش نیامده که بخواهی پاسخ آن را بشنوی؟ گفتم خیر . همان طور که گفتم همه چیز را راجع به شما می دانم. گفت اما من ، از شما هیچ نمی دانم . اطلاعاتی که ملکی در اختیارم قرار داده ناقص است و غیر از آن فکر می کنم فکر می کنم چیزی را از من مخفی می کنید ! امیدوارم خودتان آن را کامل کنید . پرسیدم از من چه می خواهید بدانید گفت همه چیز . فکر می کنم اگر شما را بشناسم و به روحیات شما آگاه شوم کمتر میانمان برخورد به وجود خواهد آمد آیا شما با عقیده ام موافق نیستید ؟ گفتم : چرا . مخصوصا که مایلم اینجا اولین و آخرین خانه ای باشد که در آن کار می کنم . صحبت را تغییر داد و گفت اگر به چیزی احتیاج داشتید بگویید تا بخرم . من به این قبیل امور زیاد وارد نیستم . گفتم : فعلا که چیزی کم وکسر نیست اما اگر چیزیخواستم اطلاع می دهم . در سالن را بست و در حالی که دستهایش را به هم می مالید گفت هوا خیلی سرد است فکر می کنم باید بخاری ها را روشن کنیم . گفتم مردم خیلی وقت است بخاری های خود را روشن کرده اند اما من اجازه این کار را نداشتم . صورتش برافروخته شد و گفت : چرا اجازه ؟ فکر می کنید من مرد خسیسی هستم ؟ گفتم فکر خست شما را نکرده بودم بلکه با خود می گفتم اگر سردتان باشد خودتان می گویید بخاریها را روشن کنم . حالا که می خواهید فردا این کار را خواهم کرد . پرسید چرا فردا ؟ همین الان این کار را می کنیم . وارد اتاقی شد که به صورت انباری در آمده بود و از آنجا دو بخاری بیرون آورد و به تمیز کردن آنها پرداخت . کمکش کردم . وقتی آنها را روشن کردیم یکی را به اتاق من برد و یکی را در سالن قرار داد . گفتم اتاق شما چی ؟ آنجا هم سرد است . لبخندی زد و گفت اتاق من کوچک است هنگام خواب همین بخاری را می برم و اتاق خیلی زود گرم می شود . پرسیدم میوه می خورید یا برایتان چای بیاورم . گفت هردو . ولی اول چای می خورم ایرادی ندارد اگر کتری را به اینجا بیاورم ؟ چایی تا به اینجا برسد یخ می زند گفتم خانه خودتان است و شما ارباب خانه هستید فراموش کردید؟ با تغیّر نگاهم کرد و گفت : نه من ارباب هستم نه شما رعیت . لطفا زخم زبان نزنید . ما خانه را تقسم کردیم و این طبقه متعلق به شماست . از شما پرسیدم چون نمی خواستم بدون اجازه به حریم شما تجـ ـاوز کنم . حالا که چنین است بگذارید خودم کتری را بیاورم و شما مثل یک مهمان بنشینید تا از شما پذیرایی کنم . چشم بلندی گفت و روی مبل لم داد . کتری را روی میز نهار خوری گذاشتم و به برق وصل کردم وبیقه وسایل چای را هم آوردم . وقتی فنجان چای را مقابلش گذاشتم با گفتن (( متشکرم بانوی من )) فنجان را برداشت خندیدم و گفتم از کی تا به حال بنو شدم ؟ گفت از همان موقع که عطاء شما را ملک زاده خانم خطاب می کند . گفتم اما شما این را از کجا می دانستید در صورتی که من و او هنوز در مقابل شما با هم صحبت نکرده ایم . خندید و گفت : بدون حضورتان هم عطاء شما را ملک زاده خانم خطاب می کند . او آنقدر به شما علاقه دارد که حتی وقتی نام شما را بر زبان می آورد گونه هایش گل می اندازد . گفتم : آقا عطاء یکی از دوستان صمیمی خانواده ماست ؛ آنقدر به او علاقه داریم که وقتی به خانه ی ما می آید فراموش می کنیم که از یک کیش و آیین نیستیم .او واقعا یکی از اعضای خانواده ما محسوب می شود ! مخصوصا عطاء را این گونه معرفی کردم تا استاد فکر نکند بین من و ملکی عشقی وجود دارد . حرفم را پذیرفت و گفت امشب از آن شبهایی است که میل ندارم کار کنم فقط دوست دارم با کسی حرف بزنم و یا بهتر بگویم بیشر لذت می برم شنونده باشم . وقتی در آشپزخانه بودیم به من قول دادید که از خودتان بگویید . حالا شروع کنید چون سر تا پا گوش هستم . گفتم اگر بخواهید از خودم بگویم شاید ساعتها طول بکشد و باعثخستگی تان شود و ... حرفم را قطع نمود و گفت خسته نمی شوم بیش از این مرا در انتظار مگذارید و شروع کنید . و من هم گفتم . در تمام مدتی که صحبت می کردم ، حتی یک بار سخنم را قطع ننمود . وقتی صحبتم تمام شد شب به نیمه رسیده بود . همه چیز زندگی ام را گفته بودم جز آنچه را که مربوط به او می شد . مثل یک روانکاو که به سخنان مریضش گوش می دهد ، دقت می کرد . وقتی سخنم به پایان رسید ، گفت در مورد پدر و مادرتان متاسفم . شما دوران سختی را پشت سر گذاشته اید ولی خوشحالم که اینک سلامتی خود را باز یافته اید و توانسته اید با حقیقت روبه رو شده خود را با آن وفق دهید. در حالی که برمی خاستم گفتم آری گذشته ها گذشته و باید به آینده و زندگی فکر کرد . وقتی به بستر می رفتم خوشحال بودم و احساس سبکی می کردم . به خودم گفتم حالا او همه چیز را راجع به من می داند . خواب آن شبم سرشار از رویاهای شیرین بود .
سپاس شده توسط: tahvildar


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره از فهیمه رحیمی . !!Tina!! 72 1,940 ۱۳-۰۷-۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان تاوان انتقام | باران 155 hadis hpf 39 3,366 ۱۸-۰۷-۹۴، ۱۱:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: hadis hpf
  آریانا | فهمیه رحیمی .RaHa. 285 9,606 ۱۰-۰۵-۹۴، ۰۵:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: لیلی
  هنــگامه | فهیمه رحیمی varesh 112 7,587 ۲۴-۰۵-۹۳، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: varesh
  رمان روزهای سرد برفی | فهمیه رحیمی MeNa 41 10,491 ۳۰-۱۱-۹۲، ۰۹:۳۹ ق.ظ
آخرین ارسال: MeNa
Tongue رمان ایلگار دخترم | فهیمه پوریا atena khanum 41 10,477 ۰۹-۰۸-۹۱، ۰۸:۵۷ ق.ظ
آخرین ارسال: atena khanum

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
76 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، لیلی (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، sadaf (۱۴-۰۱-۹۵, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، اشک آسمون (۲۱-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۵ ق.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۷:۰۷ ب.ظ)، ريحانه١٣٦٨ (۳۱-۰۶-۹۴, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، شیوااااااا (۱۳-۰۴-۹۴, ۱۱:۵۴ ب.ظ)، فريبا خانم (۲۵-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۰ ب.ظ)، asma123 (۱۰-۰۵-۹۴, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، ماریاh (۱۰-۰۳-۹۵, ۰۵:۱۶ ب.ظ)، matyo (۱۷-۰۲-۹۵, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، لیلا ۷۱ (۱۵-۰۲-۹۵, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، پروانه دولتی (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۷ ب.ظ)، آرین (۲۳-۰۲-۹۵, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، سایان (۲۷-۰۲-۹۵, ۰۹:۵۶ ق.ظ)، االهه (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، "MaLaKe"N" (۰۵-۰۷-۹۵, ۰۶:۰۸ ب.ظ)، fereshteh4n (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۲:۱۳ ب.ظ)، dariatavakoli (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۲۲-۰۲-۹۵, ۰۸:۳۲ ق.ظ)، sima59 (۱۵-۰۲-۹۵, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، عسل6 (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، sara57 (۳۰-۰۲-۹۵, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، maede78 (۲۴-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۲ ق.ظ)، parmiss13 (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، Sh@mim (۱۶-۰۲-۹۵, ۱۰:۳۵ ق.ظ)، پریا14 (۲۵-۰۳-۹۵, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، Homan faridinia (۲۰-۰۲-۹۵, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، mohabat1374 (۳۰-۰۴-۹۵, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، مهشید95 (۲۵-۰۲-۹۵, ۱۱:۴۸ ق.ظ)، golijoon (۰۹-۱۰-۹۵, ۰۹:۲۸ ب.ظ)، Maman ali (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۶:۲۷ ب.ظ)، masa (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، سی سی (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، سامیا (۰۶-۰۴-۹۵, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، خخخخ (۲۱-۰۳-۹۵, ۰۴:۰۵ ق.ظ)، شاداب (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، مهزز (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۹ ق.ظ)، manam (۳۰-۰۳-۹۵, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، Josh (۲۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، اریو (۲۴-۰۴-۹۵, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، hasti22 (۱۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۱۷-۰۴-۹۵, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، Shahnaz Rezaei (۲۱-۰۴-۹۵, ۱۲:۱۷ ب.ظ)، Tehran (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۴:۳۹ ق.ظ)، vaziri (۰۵-۰۱-۹۶, ۰۸:۵۷ ق.ظ)، گیاه (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۷:۰۷ ق.ظ)، Sahar1974 (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، aman (۳۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۴۵ ب.ظ)، Narjes72 (۰۶-۱۱-۹۵, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، girl month (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۷:۱۷ ب.ظ)، Shamsi (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۷:۱۷ ب.ظ)، ياسي (۲۱-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، hasti20 (۲۶-۰۲-۹۶, ۰۶:۱۷ ق.ظ)، سیده رضو (۱۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، nazaninleila (۲۸-۰۸-۹۵, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، مل مل (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۰:۰۶ ب.ظ)، نجمه گل (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، مه گل (۰۷-۰۲-۹۶, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، نازلی1361 (۲۰-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، 7684 (۱۴-۰۲-۹۶, ۰۶:۰۰ ب.ظ)، رقیه گلصنملو (۲۶-۱۰-۹۵, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، nafasjon (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، بانوی یاس (۱۳-۰۴-۹۶, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، مه یاس (۲۹-۰۵-۹۶, ۰۵:۳۷ ب.ظ)، Elesa (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، پاییزانه (۰۵-۰۲-۹۶, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، taranomi (۱۲-۰۸-۹۶, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، هاجر (۱۱-۰۵-۹۶, ۰۶:۲۳ ب.ظ)، فاطمه نوروزی (۲۹-۰۹-۹۶, ۱۰:۴۲ ق.ظ)، مریم1234 (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، مهدا امیری (۲۸-۰۶-۹۶, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، mohammadali59 (۱۷-۰۸-۹۶, ۰۵:۲۲ ق.ظ)، Negar123 (۲۷-۱۰-۹۶, ۰۹:۲۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان