انجمن ايران رمان



تا ته دنیا | سوگند دهکرد نژاد | تایپ
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 145
بازدید 18179

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تا ته دنیا | سوگند دهکرد نژاد | تایپ
#1
یاد آن روزها که من در انتهای دنیای کوچک
تو بودم و تو یادی از من نمی کردی
ای کاش آن روزها به ابدیت می پیوست
ابدیتی بی منتها
اما من هنوز به یاد آن روزها ره می سپارم
شاید شاید روزی به سفری تا ته دنیا بروم!
آری تا ته دنیا تا مرز ابدیت



به شیشه زد.
از ماشین پیاده شدم . بفرمائید ؟
یک دستش به کمـ ـرش بود . " خانم شما خوشگلید یا خیلی زرنگ تشریف دارید ؟
به چهره عصبانیش چشم دوختم و با حاضرجوابی گفتم : " اگه عاقل باشید می فهمید که هر دوتاش . و شروع کردم به قفل کردن ماشین . گوشه لبش با تبسمی طعنه گر پائین آمد : " در مورد اینکه زرنگید شکی نیست ولی در مورد اولی .... " سرش را تکان داد : " زیاد مطمئن نیستم . " از ذهنم گذشت چه بی ادبه . خشمم را فرو خوردم انگار که نشنیدم ." لطفه برید کنار عجله دارم . " خودش را کنار کشید و دستش را دراز کرد . " بله خواهش می کنم خانم بفرمائید ماشینتون را که پارک کردید باید هم برید . " از چشماش گدازه های آتش بیرون جهید . به صورتش زل زدم . " ببخشید منظورتون از این حرف چی بود ؟ " دوباره نیشخند زد و دستش را روی صورتش کشید . " عجب بابا رو را برم . تو که دیدی من دنده عقب رفتم تا اون ماشین از پارک دربیاد و من جایش برم . تو از راه نرسیده از روبرو آمدی و همان جا پارک کردی ؟ واقعا که ... "
لبـ ـهایم را جمع کردم و لبخندم را به زحمت قورت دادم . " یه پیشنهاد دارم . از این به بعد سریعترعمل کنید . زرنگ توی این دوره زمونه زیاد شده " و راه افتادم
" نه خانم زرنگ زیاد نشده دخترهای لوس و ازخودراضی زیاد شده . " عصبی برگشتم طرفش : " حیف که کلاسم دیر شده والا می دونستم چکار کنم " و شروع کردم به دویدن .

قسمت اول


به شیشه زد .
از ماشین پیاده شدم . بفرمائید ؟
یک دستش به کمـ ـرش بود . خانم شما خوشکلید یا خیلی زرنگ تشریف دارید ؟ به چهره عصبانیش چشم دوختم و با حاضرجوابی گفتم : اگه عاقل باشید می فهمید که هر دوتاش . و شروع کردم به قفل کردن ماشین . گوشه لبش با تبسمی طعنه گر پائین آمد : در مورد اینکه زرنگید شکی نیست ولی در مورد اولی ....
سرش را تکان داد : زیاد مطمئن نیستم . از ذهنم گذشت چه بی ادبه . خشمم را فرو خوردم انگار که نشنیدم : لطفا برید کنار عجله دارم . خودش را کنار کشید و دستش را دراز کرد . بله خواهش می کنم خانم بفرمائید ماشینتون را که پارک کردید باید هم برید . از چشماش گدازه های آتش بیرون جهید . به صورتش زل زدم . ببخشید منظورتون از این حرف چی بود ؟ دوباره نیشخند زد و دستش را روی صورتش کشید . عجب بابا رو را برم . تو که دیدی من دنده عقب رفتم تا اون ماشین از پارک دربیاد و من جایش برم . تو از راه نرسیده از روبه رو آمدی و همان جا پارک کردی ؟ واقعا که ...
لبـ ـهایم را جمع کردم و لبخندم را به زحمت قورت دادم . یه پیشنهاد دارم . از این به بعد سریعتر عمل کنید . زرنگ توی این دوره و زمونه زیاد شده و راه افتادم .
نه خانم زرنگ زیاد نشده دخترهای لوس و از خودراضی زیاد شده . عصبی برگشتم طرفش . حیف که کلاسم دیر شده والا می دونستم چکار کنم و شروع کردم به دویدن . صدایش را از پشت سر شنیدم . وایسا ببینم مثلا می خواستی چکار کنی ؟ تندتر دویدم اوووف این دیگه کیه ؟ عجب گیریه .......
در کلاس را باز کردم تمام سرها بطرفم چرخید . آقای محسنی سرش را از روی کتاب برداشت و نگاهم کرد و بعد به ساعت خجالت کشیدم . ببخشید استاد .... با دست اشاره کرد بیا تو . امدم تو فریبا از ته کلاس اشاره کرد بیا اینجا . صندلی بغـ ـلی اش خالی بود تندی رفتم نشستم . سرش را به گوشم نزدیک کرد . چرا دیر کردی ؟ استاد حواسش به ما بود . هیس بعدا می گم . در طول کلاس حواسم چند بار پرت شد . عجب پسری بود . هم رک و هم بداخلاق . داشت عصبانی ام می کرد . زنگ خورد . فریبا با صدای بلند گفت آخیش تمام شد . آقای محسنی در حال بیرون رفتن از کلاس بود با کنجکاوی سرش را چرخاند ببینه کیه . فریبا سریع خودش را پشت من قایم کرد . ریز ریز شروع کردم به خندیدن . مهتاب سیخونکی به فریبا زد . نه اینکه ساغر خیلی درشته تو هم هیکل گوشتالودت را پشت اون قایم کردی ؟ نصف تنت که بیرون بود .
هلش داد . ا... تو هم اینقدر منو چشم کن تا آخر سر فقط یک مشت پوست و استخوان بشم ؟ ... خب ؟ مهتاب با شیطنت گفت : بی چاره من برای خودت می گم که اگر فردا شوهر گیرت نیومد نگی چرا ؟ فریبا حرکتی با عشوه به سر و گردنش داد . نترس جونم من از شما زودتر می روم حالا می بینی . مردهای ایرونی دوست دارند گوشت تو دستشون بیاد نه شما دو تا اه ... اه .. حیف طلا و جواهر که به استخوانهایی مثل شما آویزون بشه . کیفش را انداخت روی دوشش . من دارم می روم بوفه هر کی می خواد بیاد . به مهتاب چشمک زدم . چرا که نه ؟ دنبالش راه افتادیم . با خودم خندیدم خیلی جالبه چرا توی این دو سه ماهی که دانشگاه می آم بین این همه بچه با این دو تا بیشتر از همه اخت شدم ؟ نمی دونم شاید برای اینکه فریبا زیادی پر سر و صدا و شلوغه ازش خوشم می آد مهتاب هم ... زیر چشمی نگاهی به قد بلند و چهره بانمکش انداختم . درسته که شیطونی اش کمتره ولی خیلی باحاله یه جورایی منو جذب می کنه . فریبا تندتر از ما به سمت بوفه دوید . داره از گرسنگی آب دهنم راه می افته . مهتاب گفت : جون من نگاهش کن قیافه اش شمالی شمالیه . تپل و مپل و سفید .
آره مخصوصا که چشمها و موهایش هم روشنه ولی وجدانا خدای نمکه نه ؟ می دونی روزی چقدر ما را می خندانه ؟ وارد بوفه شدیم . آره . باید اسمش را بذاریم قرص ضد افسردگی . فریبا از اون جلو بلند گفت : سه تا کالباس خشک سفارش دادم خوبه ؟ سرم را تکان دادم . اره بابا هر چی گرفتی خوبه . روی صندلی پلاستیکی جا به جا شدم و با بی میلی یه گاز دیگه به ساندویچم زدم . فریبا با اشتها و دو لپی لقمه اش را قورت داد . چیه مهتاب واسه چی نمی خوری ؟ من را هم از قلم نینداخت . تو چی ؟ همه ساندویچت مونده ؟ صورتش را جمع کرد . اه ... آدم با شما دو تا که غذا می خوره از اشتها می افته . این چه وضعیه .
مهتاب کنایه زد . الهی بمیرم که پوست شدی . فریبا نوشابه اش را تا ته خورد . و صدای نی و هورت کشیدن ته شیشه بلند شد . شیشه را از دستش کشیدم . بسه . ضایع نکن بابا همه دارن نگاهمون می کنن . در ضمن اگر شکمت حکم سیری داده بجنب تا تو و مهتاب را تا یه جایی برسونم . مهتاب گفت : چه خوب ماشین بابات را آوردی ؟
آره خودش داد .
پس منو تا خیابان ولی عصر می رسونی ؟ می خوام برم داروخانه کار دارم .
باشه ولی قبلش باید بنزین بزنم . فریبا دستهای سسی اش را با دستمال پاک کرد . منت سر من نذار . من که خوابگاهم همین پشته راست می گی یکروز ماشین بابات را بگیر و ما را ببر یه گشتی تو تهرون شما بزنیم . باور کن مردم از بسکه تو خوابگاه نشستم و هی هم اتاقی های کج و کوله تر از خودم را دیدم . آرنجم را از روی میز برداشتم . ولی همه می گن تو خوابگاه زندگی کردن هم صفایی داره .
دستمالش را از فاصله دور توی سطل پرت کرد . آره جون تو اونم چه صفایی . مخصوصا وقتی بچه ها با هم دعواشون می شه و هر کی سعی می کنه خودش و شهرستانشو به رخ بقیه بکشه . واقعا دیدنیه . یکی اش خود من از بسکه گفتم ما شمالی ها اینطور ما شمالی ها آنطور خودم از خودم بدم اومده دیگه چه برسه به بقیه .
مهتاب رژ لبش را پررنگ تر کرد و آینه اش را توی کیفش گذاشت . حالا مجبوری اینقدر از خودت تعریف کنی؟ فریبا لب و دهنش را کج کرد و قیافه حق به جانب به خودش گرفت . وا ... بالاخره چی ؟ نباید مشخص بشه کی از همه سرتره . و همه ازش حساب ببرند ؟ باید جذبه داشت عزیز من جذبه .
خندیدم . پاشو مهتاب این فریبای روده دراز را اگه ولش کنی تا فردا می خواد حرف بزنه . ما را هم از کار و زندگی می اندازه .
سوئیچ ماشین را روی مبل راحتی توی هال انداختم . مامان با دیدنم اومد جلو . خسته نباشی . مقنعه ام را از سرم بیرون کشیدم . مرسی . ولی واقعا خسته ام . هر وقت رانندگی می کنم حسابی رمقم گرفته می شه . کیفم را ازم گرفت . خیلی خوب حالا سخت نگیر لباسهایت رو در بیار بیا تو آپزخانه الان ناهار می کشم . وارد آشپزخانه شدم . بوی خوش قورمه سبزی و عطر لیموعمانی مـ ـستم کرد . همانطور سراپا یک تکه بزرگ ته دیگ برشته ای که روی برنجم بود را برداشتم و گاز زدم . بعد هم کمـ ـر مامان را گرفتم و بغـ ـلش کردم و بـ ـوسیدمش . به عجب بویی راه انداختی آدم سیر را هم به اشتها می اندازه . منو با ملایمت از خودش دور کرد . ا... ادم که با دهن پر و چرب و چیلی کسی را بـ ـوس نمی کنه . نشستم و سرم را یک وری روی شانه ام خم کردم و از درون قاب چشمهایم براندازش کردم . درست مثل همیشه همان موهای کوتاه کرنلی شـ ـرابی رنگ و با اندام موزون و قد متوسط و باز مثل همیشه در چشمهای میشی رنگش گرما و محبت موج می زد . راستی عجیبه . آدمی با این همه مهربانی و ملاطفت چطوری مدیر مدرسه به آن بزرگی بود ؟ قاشق را به دهانم نزدیک کردم هر چند شاید بخاطر همین خوب بودنشه که با اینکه چند ساله بازنشسته شده باز هم شاگردانش زنگ می زنند و باهاش ارتباط دارند . نفس بلندی کشیدم . واقعا که دوست داشتنیه . مامان اخم کوتاهی کرد و بشقابم را برانداز کرد . واسه چی به من زل زدی . بخور سرد شد . تو همش دو قاشق خوردی . سرم را تکان دادم . اره آخه سیرم . تو دانشگاه ساندویچ خوردم . به ظرف سالاد اشاره کرد . این را هم نمی خوری ؟
نه اصلا جا ندارم و بی اراده خمیازه کشیدم . اوه چه خبرته . کوه کندی ؟
آره مامان رانندگی تو تهران با این همه ترافیک از صد تا کوه کندن بدتره .
خیلی خوب پس برو یه چرت بزن . بابات و ساحل که اومدند صدات می کنم .
با سرعت خودم را به ساختمان دانشگاه رساندم . وای بدجوری خیس شده ام . عجب باران و تگرگی دوتایش داره با هم می آد . آسمون که تا همین چند دقیقه پیش صاف و آبی بود . یکدفعه ای چرا اینطوری شد ؟ همه جا تاریک شده دستهایم را به هم مالیدم . خیلی سردمه . بهتره یه چای بخورم . حالم جا بیاد . وارد بوفه شدم . آقای ولی را ندیدم . ولی صدایش اومد . جلوتر رفتم دیدم رفته اون پشت و مشت ها داره تو جعبه قند می ریزه . منو دید . چی می خوای دخترم ؟ از ذهنم گذشت با اینکه پیره ولی خیلی با حوصله و خوشروئه . گفتم . خسته نباشی آقا ولی چای می خوام . به قفسه روبرو اشاره کرد . می بینی که دستم بنده خودت یکی از آن لیوانها را بردار بیار تا برات چای بریزم .پایم را بالا بردم . دستم به قفسه ای که لیوانهای یکبار مصرف در آن قرار داشت نرسید . با خودم غر زدم . خدایا شکرت 157 سانت هم شد قد ؟ سایه ای در کنار خودم دیدم و سپس صدایی که گفت اجازه بدهید من کمکتون کنم . برگشتم که از صاحب صدا تشکر کنم ولی خشکم زد . اونم همینطور . چند ثانیه ای سکوت بوجود اومد . اون یه ابرویش را برد بالا و نیشخند زد . آه شما همون دختر زرنگه اید ؟ خیلی مسلط چشم تو چشمش دوختم . نه من همون دختر خوشگلم . نگاهی بر سر تا پایم انداخت هنوز همان لبخند مسخره آمیز روی لبـ ـاش بود . چه اعتماد به نفسی ! خوبه آدم از خودش تعریف کنه . بعد دست برد و یکی از لیوانها را برداشت و در همان حال گفت قد بلندی هم نعمت خوبیه . ولی متاسفانه خدا به همه نداده . حرفش پر از کنایه بود . حس مبارزه تو وجودم پا گرفت و بی اختیار لحنم گزنده شد . قد بلند خیلی خوبه ولی حتما شنیدی که آدمهای قد بلند عقلشون کف پاشونه و وقتی راه می رن خودشون عقلشون را له می کنند . بنابراین بی چاره ها به کل از عقل محرومند . نفسم را حبس کردم و منتظر عکس العملش شدم . خطوط چهره اش تکان خفیفی خورد و در هم رفت ولی فقط یک لحظه تبسم سردی کرد . حتما شما هم شنیدی که قد کوتاه ها نصفشون زیر زمینه پس ....
با دست حرفش را قطع کردم . آدم نصفش زیر زمین باشه بهتر از اینه که کلا بی عقل باشه . همانطور با دهن باز مفتون و محسور حاضرجوابی ام و من غرق لذت . چه خوب حالش را گرفتم ، زیادی گستاخه . تبسمی شیطانی زد و با مسخره لیوان را بطرفم دراز کرد . دستش را پس زدم و از بوفه بیرون آمدم .
سر کلاس سعی کردم حواسم را جمع کنم ولی بی فایده بود . اه ... نمی دونم چرا حرفهای این پسره تو ذهنم ذوق ذوق می کنه . بدجوری حالم را گرفت ، باید تلافی کنم . استاد مهیاد بلند گفت بچه ها این قسمت خیلی مهمه جزوه بردارید . به زور خودکار را بدست گرفتم .
بعد از زنگ با مهتاب سر خیابان منتظر ماشین ایستادیم . هنوز مثل صبح باران تند بود . مهتاب گفت : ای بابا خیس شدیم چرا یه ماشین پیدا نمی شه . یک ثانیه نشد ماشین بی ام وئی جلوی پایمون بوق زد . با کنجکاوی تویش را نگاه کردم . ولی شیشه های بخار گرفته مانع از دیدنم شد . دستی شیشه را پائین کشید و سری بیرون اومد . جا خوردم . ا... اینکه همون پسره است ، داد زد . بپر بالا خانم کوچولو می رسونمت . خیلی بهم برخورد و چندشم شد . دستهایم را مشت کردم و جلو رفتم و با خشم و عصبانیت بلند فریاد زدم . برو آبجیت رو برسون فهمیدی بچه ؟
لحنم کاملا جدی و غضبناک بود چشمایش جرقه خاصی زد . ازش فاصله گرفتم . تا یکدقیقه ای هیچ عکس العملی نشان نداد . انگار تو شوک رفت . ولی بعد گاز ماشین رو گرفت و با سرعت بطرفم اومد جیغ کشیدم . درست لحظه ای که فکر می کردم می خواد زیرم بگیره از یک سانتی پایم گذشت دوباره جیغ کشیدم . دیوونه پسره دیوونه . صدای قهقهه اش را که دور شد شنیدم . مهتاب با عجله بطرفم اومد . تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن هم از ترس و هم از حقارت . مهتاب زیر بازویم را گرفت . وای عین گچ سفید شدی این کی بود ؟ با حرص نفس نفس زدم . درست نمی دونم فکر کنم از ترم بالائی هاست از اون عوضی هاست .
با تو چکار داره ؟
چه می دونم . الان دو سه هفته ست بهم گیر داده و هی سر به سرم می ذاره .
خب حالا می خوای چکار کنی ؟ قطرات تند باران روی صورتم ریخت و سریع جذب پالتویم شد . دندانهایم را روی هم فشار دادم ، هیچی . بالاخره یه جوری حالش را می گیرم . انگار که به خودم گفتم . باز هم زیر باران بدون چتر منتظر موندیم . یه تاکسی از دور نور بالا زد . گفتم شریعتی . نگه داشت ، سوار شدم . مهتاب برام دست تکان داد . مواظب خودت باش . بهش نگاه کردم بی چاره خدا کنه اونم زود ماشین گیرش بیاد . درست عین موش آب کشیده شده .

قسمت دوم


تاکسی ایستاد . به سربالایی نفس گیر ته کوچه نگاه کردم و آخرین خانه سنگ مرمر ته اون . با خستگی ناله کردم . این هم بن بست نیاز و خانه ما . وای نه امروز حال و حوصله پیاده روی کردن ندارم . به اندازه کافی هم باران خوردم . کاشکی یکی پیدا می شد منو تا اون بالا می رسوند . پاهایم را به سختی روی زمین کشیدم . این پسره پاک حال و هوایم را به هم ریخته تا زهرم را بهش نریزم راحت نمی شم . کشان کشان خودم را به بالا رساندم و پشت سر هم غر زدم . من نمی دونم چرا بابا اینجا خانه ساخته . آخر پدر من استاد عزیز آقای مهندس رضا سعادتی آرشیتکت محترم تو فکر این سر بالایی تند را تو روزهای برفی و بارانی نکردی ؟ خوب همینه که من لاغرم . بالا آمدن از این کوچه هر روز خودش نیم کیلو وزن کم می کند . آه بلندی کشیدم و به در چوبی بزرگ قهوه ای که طبق معمول همیشه چراغ سردرش روشن بود نگاه کردم و کلید را چرخاندم . از حیاط و از کنار استخر به سرعت گذشتم . نگاه گذرایی به ساعت انداختم . وای داره دیر می شه خاله نسرین اینا عادت دارند زود شام بخورند . خب تقصیر من چیه ؟ من که گفتم تا از دانشگاه بیام دیر می شه می خواستند وسط هفته مهمانی ندن. چراغ هال را روشن کردم . مامان اینا هم که رفتن . باید با آژانس برم . کمد لباس را باز کردم . حالا چی بپوشم ؟ چند لحظه بلا تکلیف ایستادم . بالاخره بلوز یقه اسکی سفیدم را از جالباسی کشیدم بیرون . همین خوبه . با شلوار جین می پوشم . نگاهی از توی آینه به خودم انداختم . خنده ام گرفت . هوم .... قیافه ام درست عین پسر بچه های تخس شده مخصوصا الان که بلوز و شلوار پوشیدم و موهایم لخـ ـت و کوتاهه .
عکس بغـ ـل آینه را دید زدم . یادش بخیر چقدر پارسال شمال خوش گذشت . چشمهای مشکی و درشت بابا تو عکس بهم چشمک زد منم بهش لبخند زدم . چقدر خوبه که چشم و ابرویم شبیه باباست . از چشم و ابروی مشکی خیلی خوشم می آد . سایه طوسی زدم الکی که نیست همه می گن چشم های سیاه سگ داره . آدم را می گیره . خاطرخواه زیاد داره . به لبـ ـهایم رژ زدم و چند بار آنها را به هم مالیدم با رضایت خودم را تماشا کردم و باز نگاهم به عکس بالای سرم و لب و دهن ظریف و چانه گرد مامان افتاد . جای شکرش باقیه . نصفم هم شبیه مامانه . معمولا مگر نه اینکه از چیزهای قاطی معجون خوبی درمی آد ؟ صدای زنگ تلفن بلند شد . حتما مامانه . می خواد ببینه حرکت کردم یا نه . از جایم بلند شدم و به خودم تشر رفتم . یعنی چی یک ربع رفتی جلوی آینه و بر و بر خودت را نگاه می کنی . دل بکن دیگه . نکنه وسواس گرفتی ؟
نادر در را باز کرد مثل همیشه تا من را دید شروع کرد به سربه سرم گذاشتن . " به به بالاخره دختر بند انگشتی و کوچولوی ما هم رسید ."
هلش دادم عقب و شکلک درآوردم " بی مزه ... " مامان از توی هال سرک کشید . " دیر کردی داشتم نگران می شدم . " خاله جلو آمد سرحال و قبراق صورتم را بـ ـوسید ." چطوری عروسک ؟ " پشت سرش هم نازنین ماچم کرد . " دیگه می گذاشتی وقت خواب می آمدی . حوصله ام سر رفت . " با آمدن بابا و حمید خان خاله شام را کشید . زودتر از همه نادر از سر میز بلند شد . پشت سرش هم من از جایم نیم خیز شدم ساحل زد به پایم . " ظرفهای شام با توئه . دفعه پیش من شستم نازنین آب کشی کرد . " با غیظ ولی آهسته گفتم : " به من چه ؟ من خسته ام . نمی تونم . نازنین خودش تنهایی یک ربعه همه کارها را می کنه . زرنگه احتیاجی به من نداره . " ترسیدم بیشتر گیر بده . بدو بدو رفتم پیش نادر . داشت با کانال های تلویزیون ور می رفت یه جا کنار خودش برام باز کرد . پاهایم را جلوی شومینه دراز کرم . " خوب نادر چه خبر ؟ چه کارها می کنی ؟ " شانه هاشو بالا انداخت . " هیچی فعلا که خبرها پیش شماست . جدیدا دانشجو شدی ما رو تحویل نمی گیری . "
بی حوصله گفتم : " برو بابا دلت خوشه دانشگاه همچین آش دهن سوزی نیست . کار درست رو تو کردی که چسبیدی به کار اینطوری زودتر به جایی می رسی . ببین عین بابات . بازاری ها همیشه نونشون تو روغنه . "
" آره اتفاقا می خوام زن بگیرم ! " با تعجب نگاهش کردم . " نادر !!! "
شوخ و تند گفت : " چیه بهم نمی آد زن بگیرم . مثل اینکه یادت رفته 22 سالمه . " چشمام گرد شد . " شوخی می کنی ؟ ها ؟ نکنه دوباره دخترها را گذاشتی سر کار ؟ " خندید و در گوشم گفت : " همش سه تا می خواهی عکسهاشون را بیارم ببینی ؟ "
قیافه جدی به خودم گرفتم . " تو واقعا از خودت خجالت نمی کشی ؟ این خصلت پست تو به کی رفته ؟ ما که توی این خانواده مثل تو نداریم . بابات هم که بنده خدا اهل این حرفها نیست . پس معلوم می شه ذات خودت خرابه . " چشمم به حمید خان افتاد و به سر تقریبا بی مو و سبیلهای مشکی اش . بلند گفت . " آره سازمان ملل اعلام کرده ... " وای باز داره در مورد سیاست بحث می کنه . من نمی دونم چرا اینقدر عشق سیاست داره . بی چاره بابا که گوشش را مجانی در اختیارش قرار داده ولی انگار کم کم داره خوابش می گیره . نادر دوباره خندان گفت . " چکار کنم عکس ها را بیارم ؟ " بهش اخم کردم . " لازم نکرده لازم نکرده واسه خودت نگه دار . " و با تهدید دندانهایم را نشونش دادم . " حیف که پسر خالمی والا می دونستم چه بلایی سرت بیارم . " نازنین با دست خیس از آشپزخانه بیرون آمد و آب دستش را پاشید روی من . خودم را عقب کشیدم . " ا... نکن یه جوری میشم . " همین کار رو با نادر هم کرد . نادر پوزخند زد . " بیا همه خواهر دارن ما هم خواهر داریم . بچه مشکل مردم آزاری داره . د نکن دیگه مسخره . " نازنین خندید . " برو پیش مردها اینقدر خاله زنک نباش . " از جایش تکان نخورد . " می دونی چیه عشق من اینه که همین وسط بشینم و حرفهای شما را گوش کنم . " نازنین پشت چشم برایش نازک کرد . " الکی که نیست که همه بهت می گن خاله زنک ." صدای حمید خان بلند شد . " نادر پاشو اون روزنامه ای را که امروز خریدم بردار بیار ." نازنین چین دامنش را صاف کرد و نشست نگاهی به موهای بلند و خرمایی تا کمـ ـرش انداختم و پرسیدم . " مامانم اینا کجان ؟ "
" توی آشپزخانه . ساحل داره ظرفها را خشک می کنه و خاله هم داره کمک مامانم جمع و جور می کنه ." چتری هایم را از روی صورتم کنار زدم . اوه حالا ساحل تو خانه پدرم را در می آره . اینقدر غر می زنه تا دیوانه ام کنه گوشه ناخنم را کندم . بی خود غلط کرده دلم نمی خواد کار کنم اون چی کار داره ؟ " رو کردم به نازنین ." راستی با این خواستگار آخری ات چکار کردی ؟ "
" هیچی جوابش کردم کردم ازش خوشم نیومد ."
" خوب حالا اگه خوب بود چی ؟ راضی می شدی ازدواج کنی ؟ " موهاشو پشت گوشش انداخت . " خوب آره چرا نه ؟ " یکه خوردم . چقدر معمولی و راحت در مورد ازدواج حرف می زنه انگار می خواد لباس نو بخره . "
" فکر نمی کنی برایت زود باشه ؟ "
" نه اصلا هم زود نیست . بعد هم ساغر جون تو خودت که می دونی من اهل درس خوندن نیستم فایده هم نداره آدم ذهنش رو با آمار و ریاضی و فرمول های سخت پر کنه . دختر وقتی شوهر می کنه باید خانه داری بلد باشه . نمی شه که به جای غذا لگاریتم تحویل شوهر داد . برای همین بعد از ظهر ها اسمم را کلاس آشپزی و شیرینی پزی نوشتم . " زدم به بازویش . " وا جدی خانم چه هنرمند شدن . " و به خودم تشر رفتم . یاد بگیر ساغر ببین یک سال هم از تو کوچکتره . ولی ده تای تو رو می بره لب چشمه و تشنه برمی گردونه . حالا تو بشین هی کتاب رمان بخون . از جایش بلند شد . " می رم چای بیارم . " از پشتبه هیکل بلند و پرش نگاه کردم . بهش می خوره 22 ساله باشه نه 17 سال . با خودم خندیدم . اگه بفهمه اینقدر سنش را بالا بردم حتما پوستم رو می کنه .
چشمکی با مهتاب رد و بدل کردم . " فریبا جون تو خنگی ما چکار کنیم ؟ حالا بشینیم و غصه بخوریم که چرا دو واحد افتادی ؟ اگر شبها تو خوابگاه به جای گفتن قصه حسین کرد یک ذره لای اون کتاب بدبخت را که هنوز بوی نویی می ده و یک صفحه اش هم تا نخورده را باز می کردی حالا نمی افتادی ." با حرص نیشگانم گرفت . " الهی این ترم مشروط بشی . دلم خنک بشه . " جلوی دهنش را گرفتم . " ا ... تو چقدر عوضی هستی خدا نکنه ." دستم را پس زد . " می زنم ناقصت می کنم ها . سر به سرم نذار ."
جلوی کلاس رسیدیم مهتاب سرک کشید و با اضطراب گفت :" من هنوزم از اینکه با ترم بالایی ها کلاس گرفتیم ناراضی ام ."
اخم کردم ." سخت می گیری وا... اونها که لولو خورخوره نیستند . تازه ما کاری بهشون نداریم ." سرش را تکان داد . " نمی دونم چرا دلشوره دارم ." فریبا نگاه چپ چپی بهم انداخت . " می دونی چیه مهتاب این دوست داره همیشه حرف خودش را به کرسی بشونه ما نباید ساده باشیم . اون می خواست این ترم ادبیات بگیره . خوب می گرفت . ما چرا دنبالش راه افتادیم ؟ بی عرضگی از خودمونه عزیزم ." مهتاب دنباله حرفش را گرفت ." آره ما می تونستیم صبر کنیم دو ترم دیگه با بچه های خودمون ادبیات بگیریم . ولی تو .... " به من اشاره کرد ." هی ما رو دستپاچه کردی . این ترم ادبیات بگیریم . این ترم ادبیات بگیریم . اصلا نفهمیدیم چی شد ؟ " یه سرک تو کلاس کشید ." من نمی دونم تو که عشق ادبیات داشتی چرا اومدی رشته حسابداری ؟ " شانه هایم را بالا انداختم . " اره اشتباه کردم ولی تقصیر خودم نبود . این دو تا رشته را با هم قبول شدم . ولی همه گفتند حیفه آدم دانشگاه سراسری را ول کنه بره دانشگاه آزاد . بعد هم حسابداری آینده داره . پول سازه . چه میدونم از این حرفها دیگه . منم گول خوردم . حالا هم که بعد از دو ترم نمی شه کاریش کرد . باید سوخت و ساخت ." فریبا اشاره کرد ." بچه ها استاد اومد . " سه تایی وارد کلاس شدیم . دور و ورم را نگاه کردم . دانشجویان پسر سمت چپ و دخترها سمت راست نشسته بودند . سه و چهار تا صندلی ردیف آخر خالی بود . مهتاب چشمک زد . " اون ته خوبه ." دکتر رهرویی عینک پنسی اش را به چشم زد و شروع کرد به خواندن اسامی . نگاهی به فریبا و مهتاب انداختم و بی اختیار خنده ام گرفت . تو را خدا اینها را ببین . چه جوری جو کلاس مظلوم و سر به زیرشون کرده . لال مونی گرفتن . ترسوها . ولی من اصلا معذب نیستم واسه چی باید خودم را ببازم . برو بابا اینها دیوانه اند . آقای رهرویی با خط خوش و درشت روی تخـ ـته نوشت .
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد .
عینکش را جا به جا کرد و همه را از نظر گذراند صورتش اخمو و نچسب بود . شروع کرد به تجزیه و ترکیب شعر . تمام فکرم را به تخـ ـته متمرکز کردم . ولی خیلی زود حواسم پرت شد . آخ جون مهمونی هفته دیگه را بگو . اگه عمه پری بخواهد جشن فارغ التحصیلی مهشید را هم مثل جشن فارغ التحصیلی دو سال پیش شهاب بگیره . حتما خیلی مفصله . باید حسابی شیک و پیک کنم . چه لباسی بپوشم بهتره ؟ نگاهی به پنجره و درخت چنار پشت آن با برگهای قرمز و نارنجی و زرد افتاد . چه ترکیب رنگهای قشنگی . فکری مثل برق از ذهنم گذشت . خوبه یه لباس تو همین رنگها بخرم . خیلی شاد و دل زنده است . خیلی به چشم می آد . به عکس العمل عمه فکر کردم و ناخودآگاه خنده ام گرفت . احتمالا بدجوری حرص می خوره من نمی دونم این چه اخلاق گندیه که داره ؟ همش فیس و افاده . انگار از دماغ فیل افتاده . اگه ولش کنی به سایه اش هم میگه دنبالم نیا . حالا باز خوبه مهشید و شهاب مثل خودش نیستند . والا یک لحظه هم تحملشون نمی کردم . با نوک انگشت آهسته روی میز ضرب گرفتم . آره عمه یه لباسی می پوشم که بری تو شوک . یعنی چی که فکر می کنی بهتر و خوشگلتر از دختر خودت تو فامیل وجود نداره ؟ مـ ـست افکار خبیثانه ام بودم . مهتاب محکم به پهلویم کوبید . " استاد با توئه کجایی ؟ " نگاهم به طرف استاد چرخید . بهم اشاره کرد . " خانم شما . شما که آن ته نشستید ."
" من استاد ؟ "
" بله . " از جایم بلند شدم و دستم را محکم به لبه صندلی گرفتم ولی باز لرزید . چند بار سرفه کرد . " شما می دونی عروض و قافیه چیه ؟ " دستپاچه شدم . صدای استاد چقدر گنگه . چی داره می گه . ولی نه انگار این منم که گیج و منگم . تمام سرها بطرفم چرخید بیشتر دست و پایم را گم کردم . ذهنم مثل فرفره چرخید . استاد چی پرسید ؟ عروض و قافیه ؟ به مغزم فشار آوردم . بلدم ولی چرا چیزی یادم نمی آد ؟ دهنم قفل شد . نگاهم بی هدف و بلاتکلیف به سمت تک تک بچه ها رفت و در یک جفت چشم قهره ای درشت خیره موند . چقدر قیافه اش آشناست . این کیه ؟ می شناسمش ؟ شاید .... نمی دونم . حالا چه وقت این حرفهاست ؟ استاد دوباره صدایم زد . " چی شد خانم این عروض و قافیه ؟ " به آقای رهرویی نگاه کردم عینکش را درآورد و روی میز گذاشت و منتظرچشم به دهنم دوخت . ناخنم را تو گوشت دستم فرو کردم . ای بابا عجب گیریه ؟ ول کن دیگه می بینی که بلد نیستم . آب دهنم را قورت دادم و به زحمت و آهسته گفتم ." متاسفم الان حضور ذهن ندارم ."
با خجالت نشستم فریبا یواشکی خندید بهش چشم غره رفتم . خنده اش شدیدتر شد و عین ژله بدن گوشتالودش تکان خورد . از حرص نیشگان محکمی از باسـ ـنش گرفتم . دردم خنده اش فروکش کرد . به عقب تکیه دادم و سعی کردم کلمه به کلمه حرفهای آقای رهرویی را به دقت گوش کنم . سنگینی نگاهی را به روی خودم حس کردم . نفهمیدم از طرف کیه . چند دقیقه ای گذشت تک سرفه ای حواسم را پرت کرد . انگار از قصد بود به سمت صدا برگشتم و دوباره چشمام با همان چشمان قهوه ای تیره گره خورد . مغزم جرقه زد . آه یادم افتاد . و بی اختیار دستم را جلوی دهنم بردم . وای اونم توی این کلاسه ؟ گلویم خشک شد . همون پسر مزاحمه ست . چه بدبختی ای . بهم چشمک زد ولی من بی اعتنا رویم را برگرداندم . زنگ خورد . همراه مهتاب و فریبا در حال بیرون آمدن از کلاس بودم . اون و دوستش دم در غرق صحبت بودند . به دستش نگاه کردم . به چه جای خوبی قرار داره . درست لای در . دچار هیجان شدم . مکارانه نگاهی به پشت سرم انداختم . خودم آخرین نفر بودم . بیرون آمدم و در را محکم بستم . صدایش بلند شد . "آخ دستم . دستم . " و انگشتش را به دهن گرفت . صورتش از فشار درد سفید شد . و من از شدت خنده نزدیک بود بترکم . ولی خودم را کنترل کردم . دستش را در هوا تکان داد و دور خودش چرخید . یه خورده دلم سوخت . انگار بدجوری له اش کردم . دوستش مات و مبهوت بهم نگاه کرد . پرو پرو سرم را بالا گرفتم و راه افتادم . صدایش مرا سرجایم میخکوب کرد . " چرا این کار را کردی ؟ " لحنش تند و عصبی بود . از لا به لای چشمام نگاه دقیقی به موهای لخـ ـتش که یک وری روی پیشانی اش ریخته بود انداختم . دوباره با صدای بلندتری گفت . " چرا ؟ " لبخند مسخره ای تحویلش دادم و قاطع و محکم و بدون هیچ شرمی گفتم ." یادته چند وقت پیش نزدیک بود با ماشینت منو زیر بگیری ؟ " شانه هایم را بالا انداختم . " خوب دیگه هر چی عوض داره گله نداره ."
چشمهای درشتش از خشم تیره تر شد . " تو دروغ می گی . خودت هم خوب می دونی که فقط قصد شوخی داشتم ." اخم هایم را درهم کردم . " ولی من با تو شوخی نداشتم . " چند لحظه مکث کرد و با ناراحتی سرتاپایم را برانداز کرد . " به هر حال تو که چیزیت نشد ولی تو پدر دستم را درآوردی . حالا هم باید قصاص بشی . " دستمالی دور انگشتش پیچید .
پوزخند زدم . " هوم ... چه جالب قصاص . حتما خیلی دوست داری دستم را لای در بذاری نه ؟"
" نه فکر بهتری دارم . " ابروی صافش را بالا برد . " شاید بد نباشه ازت دیه بگیرم ." رفتارش کاملا جدی بود . چند قدم جلو آمد . " هر چند بعید می دونم تو با من به توافق برسی . " یکدفعه اخمهایش باز شد و لبخند پر از شیطنتی زد . با حیرت نگاهش کردم ." منظورت چیه ؟ " دوباره همان لبخند شیطون را تحویلم داد . " آخه دیه نقدی نمی خوام . " باز هم جلوتر آومد . صاف زل زد تو چشمام و بعد نگاهش آهسته آهسته بطرف لـ ـبم رفت و همان جا میخکوب شد . " شاید بهتر باشد که .... " لـ ـبم را گزیدم خیلی محکم و از صورت و گوشهایم حرارت بیرون زد . نفس عمیقی کشیدم . صدای تالاپ و تلوپ قلـ ـبم اضطرابم را بیشتر کرد . سرم را پائین انداختم ولی باز در تیررس نگاه سمج و مشتاقش بودم . سرخی گونه هایم لحظه به لحظه بیشتر شد . " خوب چی شد ؟ سکوت علامت رضاست نه ؟ " سرم را بالا آوردم . نگاهم به روی لبش لغزید . از ذهنم گذشت . چه لب خوش فرمی . ولی خودم را جمع و جور کردم و با جسارت تمام گفتم . " می دونی چیه ؟ می ترسم جنبه اش را نداشته باشی و از خوشی زیاد غش کنی . " بلند و صدا دار خندید . " ازت خوشم می آد . از جواب دادن باز نمی مونی . خیلی زرنگی . "
سرد و جدی جواب دادم : " ولی تو بی نهایت وقیح و بی ادب هستی . خوشحالم از اینکه انگشتت را له کردم ." سرم را با غرور برگرداندم . خودم کیف کردم . به مهتاب اینا اشاره کردم . " بریم ." تا وسط سالن هیچ حرف نزدیم ولی مهتاب دیگه طاقت نیاورد . " ساغر این پسره از اونهاست ها حواست را جمع کن . " سرم را تکان دادم ." خودم می دونم ." به آخرین پاگرد پله رسیدیم . صدای قدمهای تندی را پشت سرم شنیدم . " ببخشید ." ایستادم . نفس نفس زد و به فریبا اینا گفت :" معذرت می خوام فقط چند لحظه دوستتون را قرض می گیرم ." یه پله بالا رفتم اخمهایم تو هم بود . " چرا دست از سرم برنمی داری ؟ نکنه دلت می خواد اون یکی دستت را هم بذارم لای در ؟ " خنده ملایمی کرد . " دختر تو چقدر شیطونی ." لحنش مهربان بود . " ببین من و تو به یک اندازه مقصریم . به اندازه کافی هم با هم لج و لجبازی کرده ایم . الان هم حاضرم به سهم خودم ازت معذرت خواهی کنم . هر چند که تو تا اونجا که تونستی تلافی کردی . " سرش را خم کرد موهای براق مشکی اش ریخت وی پیشانی اش سکوت کوتاهی کرد . " می گم چطوره حالا که قراره با هم همکلاسی باشیم پس دوست هم باشیم چطوره ؟ " مات موندم . چقدر راحت و آسان در مورد دوستی حرف می زنه . انگار داره ساندویچ بهم تعارف می کنه . چپ چپ نگاهش کردم . " پیشنهاد جالبیه ولی من دلم می خواد با تو دشمن باشم تا دوست . " موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد . صورتش سبزه و خوش ترکیب بود . " بهت نمی آد اینقدر کینه ای باشی . همه چیز را فراموش کن ساغر خانم سعادتی . " از تعجب چشمانم گرد شد . " تو اسم منو از کجا می دونی ؟ " چشمک زد . " مگه استاد امروز صبح حاضر غائب نکرد خوب دیگه .... " نگاهش با غرور درخشید .
این دیگه چقدر تیزه . از اونهاست که مو را از ماست می کشه بیرون . از زیرکی اش خوشم اومد و خنده ام گرفت . اونم خندید و دستش را جلو آورد . " مسعود کامیار هستم ."
ساحل اومد تو اتاق و با دیدنم چشمای میشی اش درخشش خاصی گرفت . جلوتر رفتم و یک دور چرخیدم . " چطوره ؟ خوبه ؟ " سرش را تکان داد . " حرف نداره . عالیه ." برای صدمین بار جلوی آینه رفتم و خودم را برانداز کردم . پیراهنم آستین حـ ـلقه ای و لیمویی رنگ بود با شکوفه های ریز نارنجی و سفید . خیلی شاد بود . یک مقدار ژل به موهایم زدم و کنار اومدم . ساحل مشغول آرایش کردن شد . جزء اولین مهمانها وارد شدیم . مهشید با دیدن ما سوتی کشید و جلو اومد . " اوه چه خبره . غوغا کردید ." و نگاه تحسین آمیزش چند ثانیه ای روی ساحل ثابت موند . البته خب حق داشت . ساحل با لباس بلند سبز رنگ چسبانش و یقه اش که خیلی باز بود قشنگ تر از همیشه شده بود . به خودم بالیدم . ساحل کلا خوش سلیقه است . خوب بلده رنگ لباس را با چشماش ست کنه . به هر حال هر چی باشه خواهر منه دیگه . نگاهم را به مامان که در چند قدمی اش بود انداختم . واقعا که ساحل چقدر شبیه مامانه . رنگ چشماش و تن صداش و هیکلش . اصلا انگار مامان را جوان کرده باشی . اینو همه می گن . عمه پری اومد جلو و خوشامد گفت ولی بـ ـوس نکرد . پیراهن طوسی خوش دوختی تنش بود و هیکلش مثل همیشه چاق و کلی طلا و جواهر آویزان سر و گردنش . بنظرم با دیدن ساحل فشار خونش بالا رفت . کم کم به تعداد مهمانها اضافه شد و مجلس گرم شد . مهشید دوربین را دستم داد . " تو فیلم بگیر می خواهم برقصم " و رفت وسط جمع . لباسش قرمز آتشین بود با یقه هفت که دورش ظریف کاری شده بود . از خودش و دوستانش فیلم گرفتم . همه خوش تیپ و با کلاس بودند . ماشاءالله همه رقاص . دوربین را روی مهشید زوم کردم . حیف که زیاد خوشگل نیست . ولی به جایش خیلی با محبته در ضمن چشمهای آبی خوش حالتش عیب پیشانی خیلی بلند و لبان نازکش را می پوشانه . کی می گه که زشته . غلط کرده . تازه مگر نه اینکه جوانی یعنی زیبایی پس الان اینجا پر از زیبایه . نفس بلندی کشیدم . دلم می خواد همیشه جوان بمونم و آزاد . بدون هیچ گونه قید و بندی و ...
مهشید صدام زد . " آی حواست کجاست ؟ من اینجام داری از کجا فیلم می گیری ؟ " خندیدم . " اگه قرار باشه همش تو توی فیلم باشی پس چی دوستهایت را دعوت کردی ؟ " دوربین را ازم گرفت . " برو وسط نوبت توئه . هنوز هنر نمایی نکردی . برو و پوز اونهایی که فکر می کنند که آخر رقصند را بزن ." پایم را توی کفشم جابه جا کردم . و لباسم را هم صاف کردم . چشمک زدم ." خیلی خوب الان حالشون را جا می آرم ." رفتم وسط و یک بند رقصیدم . با رفتن دوستهای مهشید آقایان اومدند و مجلس خودمونی شد . بابا مهشید را تو بغـ ـل گرفت و بـ ـوسیدش . " ان شاءالله جشن عروسی ات خانم مهندس ." از اون ور سالن شهاب داد زد . " خوب دایی حالا نوبت توست یه چیزی بخون حال بیائیم ." من از خستگی روی زمین نشستم و پایم را دراز کردم . شهاب هم ضربش را آورد و بغـ ـل دستم نشست . بابا نگاهی به شهاب انداخت . " مگه می خوام عمو سبزی فروش را بخونم که تو ضرب آوردی . جمع کن تو این مایه ها نمی خوام بخونم . " و صدای بم و دلنشینش کم کم اوج گرفت .
عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش عشق نهانی
یکسو غم او یکسو دل من در تار مویی
در این میانه دل می کشاند ما را به سویی
صدایش گرمتر و پرطنین شد و چشم از مامان برنداشت . دستم را زدم زیر چانه ام . بهش زل زدم . اوه بابا با صورت گرد و چشمان مشکی باهوش و مهربان و هیکلی که کم کم داره کمی چاق می شه . چقدر بامزه و دوست داشتنیه . و نگاهش به مامان چه با محبت . غرق لذت شدم چقدر خوب معلومه بعد از این همه سال هنوز خیلی همدیگر را دوست دارند یعنی می شه تو سن ما هم همچین عشقهایی پیدا بشه ؟
خسته و کوفته فقط لباسهایم را درآوردم و بدون اینکه آرایش صورتم را پاک کنم روی تخـ ـت دراز کشیدم . " ساحل ؟ "
" هوم ."
" می گم تو چرا امشب نرقصیدی ؟ " جوراب شلواری اش را از پایش کشید بیرون . مواظب بود پاره نشه . " مگه ندیدی اون وسط چقدر شلوغ بود . جای سوزن انداختن نداشت . بعدش هم احتیاج نبود . تو یکی به جای همه رقصیدی . " پتو را تا روی سیـ ـنه ام آوردم . " خوب مهمونی یعنی همین دیگه اگه بخوای کلاس بذاری که بهت نمی چسبه ." ابروی نازکش را بالا برد . " خوبه که راضی هستی والا تا یک هفته غر می زدی . می شنا سمت ." چراغ خواب بغـ ـل تخـ ـت را روشن کردم . " می گم راستی تو چرا درست تموم شد جشن فارغ التحصیلی نگرفتی ؟ " کش و سنجاق و هر چی که تو موهایش بود را باز کرد و شروع کرد به برس زدن . دوباره پرسیدم ." ها ساحل چرا ؟" برس کشیدن موهایش را ادامه داد . " چون من از خودنمایی خوشم نمی آد ."
" یعنی می خوای بگی عمه اینا خودنما هستند ؟"
" ای ... همچین " و از جلوی آینه بلند شد . روی دستم نیم خیز شدم . " می دونی چیه ؟ تو اصلا طرز فکرت با همه فرق داره ولی منم وقت درسم تموم بشه حتما مهمونی می گیرم ." سرش را از یقه لباس خواب گشادش بیرون آورد . " اوه .... حالا کو تا سه چهار سال دیگه ..... " لحاف را کشیدم روی صورتم . " تو خیلی بی ذوقی حیف من که همه آرزوهایم را برایت می گم ." صدای خنده اش اومد . " شب به خیر جوجه ."

قسمت سوم

مهتاب گفت : "من که دارم پائینی میروم پس خداحافظ ."
"خداحافظ ."
یقه بارانی ام را بالا کشیدم و سر خیابان دانشگاه به انتظار ماشین ماندم . باران تند و رگبار سر و صورتم را خیس کرد . بیشتر لرزم گرفت . من نمی دونم این چتر چه بدی داره که من هیچوقت دستم نمی گیرم ! بی ام وی سبز رنگی نور بالا زد و ایستاد . پسری بیرون آمد و به شوخی گفت : "خانم اجازه می دی در رکابت باشیم ؟"
نگاهش کردم . اِ... خودشه از همون هفته پیش تا حالا دیگه ندیدمش . راستی اسمش چی بود ؟ چرا یادم رفته ؟ به مغزم فشار آوردم . آها ... مسعود .... مسعود کامیار . اخمهایم را درهم کردم .
"چیه دوست داری دوباره بهت بگم برو آبجی ات رو برسون ؟"
دستش را روی سقف ماشین گذاشت .
"ای بابا تو که هنوز بداخلاقی می کنی . مگه قرار نشد با هم دوست باشیم ؟"
"شاید ولی یادم نمی آد گفته باشم سوار ماشینت میشم ."
"اگه آبجی ام تو ماشین باشه چی ؟"
و با دست اشاره کرد . توی ماشین را دید زدم . دختر جوانی صندلی جلو نشسته بود . سرم را بالا آوردم .
"حالا چی باز هم حرفیه ؟"
تردید داشتم . یکدفعه رعد و برق شدیدی زد . ترسیدم . نه باهاش می رم . هر چی باشه از خیس شدن و یخ زدن که بهتره . نشستم و در را بستم . رویش را کرد به من .
"خواهرم مونا . همکلاسی ام ساغر."
خواهرش را با دقت برانداز کردم . چقدر بهم شبیه اند . ولی نه این پوستش روشنه ولی برادرش سبزه ست . مونا باهام دست داد ."خوشوقتم."
چهره اش با نمک بود . با همان چشمان قهوه ای و مژه های پرپشت برادرش و موهای خرمایی رنگ . لبخند زدم ."منم همین طور."
مسعود آینه ماشین را درست روی صورتم تنظیم کرد و گفت :
"مونا کلاس کنکورش زیاد از دانشگاه ما دور نیست . بعضی وقتها که دلش برام تنگ میشه ، می آد اینجا با هم بریم خانه . مگر نه مونا ؟"
خواهرش پشت چشم برایش نازک کرد . "لوس نشو مسعود خودت می دونی اگه بارون نبود و ماشین پیدا می شد سراغ تو نمی آمدم."
غش غش خندید .
"می بینی همیشه همینطوری محبتش را نشان می ده." و ادامه داد .
"آره مونا می خواد هر طور شده امسال کنکور قبول شه . خیلی عشق دانشگاه داره . تازه اونم چه رشته ای هنر ! می دونی که چرا ؟ چون جدیدا مد شه . به قول بعضی ها کلاس داره"
و به مونا اشاره کرد . خواهرش دلخور شد .
"اینقدر جلوی دوستت شیرین زبونی نکن . تو 25 سالت شده ولی هنوز هم از دست انداختن من لذت می بری ؟ واقعا که .... "
مسعود روسری اش را کشید .
"جدی نگیر تو هم ... خودت که می دونی می خواستم سر به سرت بذارم."
چند لحظه به سکوت گذشت . از توی آینه برای چندمین بار با شیطنت بهم نگاه کرد . "خانم چرا ساکتی ؟ یه حرفی بزن . تنها چیزی که بهت نمی آد همین آروم بودنه ."
خونسرد تبسم زدم . "مگه نشنیدی می گن دو چندان که می گویی بشنو ."
سرش را یک لحظه با تعجب به طرفم چرخاند .
"اوه بله . پس به جز اخم و تخم کردن و دست لای در گذاشتن حرفهای فیلسوفانه هم بلدی بزنی ؟ جالبه ."
مونا دهنش واموند . "مگه ساغر جون تو دستش را گذاشتی لای در ؟"
قیافه مظلومانه ای به خودم گرفتم و سرم را تکان دادم ." اوهوم ."
همینطور ناباورانه بهم خیره شد و بعد بلند بلند شروع کرد به خندیدن .
"وای مسعود تو چه دوست بامزه ای داری! "
اونم یه ابرویش را بالا انداخت و نگاه خریدارانه ای بهم انداخت . "اره خودم هم همین فکر را می کنم ."
به خیابان شریعتی رسیدیم . گفتم: "همین جا نگهدار."
"بذار برسونمت در خانه ."
"نه ."
مونا هم اصرار کرد . "ساغر جون بذار برسونیمت بارونه ."
"نه ممنون . اینجوری راحتترم ."
خداحافظی کردم و پیاده شدم . مسعود هم پیاده شد و آهسته گفت : "نمی خوای شماره تلفنت را بهم بدی ؟"
از دهنش بخار بیرون اومد . قیافه جدی به خودم گرفتم .
" تو چقدر زود می خوای خودمونی بشی ؟"
دستش را لا به لای موهای صافش برد. "همچین زود هم نیست . همه روز اول به هم شماره می دن . در ضمن مزاحم تلفنی شب و نصفه شب و این جور چیزها زیاد هم بد نیست ها ."
و چشمک وسوسه آمیزی زد . بلوز یقه اسکی شیری رنگش ، گردن بلندش را پوشانده بود . سیـ ـنه اش عضلانی و محکم بود . تو ذهنم سبک و سنگین کردم . چقدر راحت و عادی به این موضوع اشاره می کنه . خوبه حداقل موذی نیست . از آدمهای آب زیر کاه اصلا خوشم نمی آد . خواستم خودم را عصبانی نشون بدم . ولی زیاد موفق نشدم . اخمم جدی نبود .
"ببین تو خیلی پرروئی و به خاطر همین پرروئی ات شماره ام را بهت می دم ."
خندید. "مرسی از تعریفت ."
خودش هم شماره اش را نوشت و داد دستم . بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهش بندازم انداختم تو کیفم و ازش جدا شدم . بقیه راه را زیر بارون دویدم .
تو خانه هیچکس نبود . بلوز و شلوار راحتی ام را پوشیدم و رفتم توي آشپزخانه . با بی خیالی یه خیار قلمی گاز زدم و یه خیار دیگه و یه پرتقال را هم برداشتم و آمدم توي هال . دقیقا عین قحطی زده ها و شروع کردم به خوردن . مامان با دو تا کیسه پر وارد شد .
"اوه چقدر سنگینه ."
جلو رفتم . "سلام . خسته نباشی" و یکی از کیسه ها را ازش گرفتم و بردم توي آشپزخانه . خودش هم پشت سرم اومد . تن ماهی و رب و کنسرو لوبیا را از کیسه درآوردم و روی کابینت گذاشتم .
"می گم مامان تو فکر نمی کنی زنهای خانه دار خیلی بهشون ظلم می شه ؟"
بارانی اش را کند و گذاشت روی دسته صندلی . "چطور ؟ "
"خوب شما نگاه کن ؛ بیچاره ها از صبح که بلند می شن ، شروع مي كنن به خرید و تر و تمیز کردن و آشپزی . آخر شب هم هنوز سرشون به بالش نرسیده خوابشون می بره . اصلا از زندگی چی می فهمن ؟ خوشی می کنن ؟ من که فکر نمی کنم ."
خم شد و مرغها را از تو کیسه درآورد و گذاشت تو سینی .
"بستگی داره زندگی را از چه دیدی ببینی."
ته خیارم را انداختم تو ظرفشویی . "من نمی فهمم منظور شما چیه ؟ فقط اینو می دونم که من یکی کارکن نیستم . هر کسی اومد خواستگاریم شرایط منو بهش بگین . می خواد بخواد . نمی خواد نخواد ."
خندید . "پس منتظر باش که ... "چاقو را از توی سبد برداشت .
"که چی ؟"
"هیچی منظورم اینکه پس حالا حالاها منتظر باش ."
وسائل را با کمک مامان جا به جا کردم و مرغها را بسته بندی کردم . ساحل از سر کار برگشت . خیس خیس بود . رفت جلوی شومینه .
"وای بیرون داره بدجور بارون می آد و خیابان ها حسابی ترافیکه . بعید می دونم بابا قبل از ساعت 10 شب برسه خونه ."
زیر لحاف خزیدم و چشمهایم را بستم . فکر مسعود و خواهرش از ذهنم گذشت . راستی بد نبود اگه منم یه برادر بزرگتر داشتم . مثلا اگه ساحل پسر بود چی میشد ؟ چشمانم را نیمه باز کردم . از خستگی تقریبا بیهوش و دمرو روی تخـ ـت خـ ـوابیده بود. نه ساحل را همین طوری که هست دوستش دارم . درسته گاهی اوقات بدش نمی آد امر و نهی کنه و اخلاقش سگی می شه . ولی به موقع اش هم خیلی خوبه . می شه باهاش درد و دل کرد . تو جایم غلط زدم . از کجا معلوم ؟ من که شانس ندارم . اومدیم برادرم غیرتی از آب در می اومد و تا سر می چرخاندم غلفتی پوستم را می کند . اون موقع چی ؟ نه بابا نخواستم . از خیرش گذشتم . همین ساحل اخمو برام بسه .
نگاهی به میز صبحانه انداختم . مامان گفت : "لااقل بشین یه لیوان شیر بخور ."
"نه وقت ندارم بابا داره بوق می زنه الانه که صدای همسایه ها دربیاد ."
بابا تا نزدیک های دانشگاه من رو رساند و بقیه مسیر را پیاده طی کردم . وسط های کلاس معده ام به سر و صدا افتاد . در کیفم را باز کردم . بع ... هیچی ندارم . حتی دریغ از یک آب نبات . دلم مالش گرفت . دارم از گرسنگی غش می کنم . پس کی زنگ می خوره ؟ نگاهم را به عقربه ساعت دوختم هر ثانیه انگار یه قرنه . صدای استاد دلیریان عین وز وز توی گوشم اعصابم را تحریک کرد . امان از درس ریاضی ! تو دبیرستان کم خواندیم ، اینجا هم ولمون نمی کنه . استاد تا لحظه آخر بی وقفه درس داد . زنگ خورد . عین فنر از جایم بلند شدم .
"بچه ها بریم بوفه . از صبح تا حالا هیچی نخورده ام . ضعف گرفته ام ."
مهتاب سرش را تکان داد ."باشه بریم ."
فریبا گفت :"آره شما برید من هم تا چند دقیقه دیگه می آم ."
و به دو دور شد . مهتاب رفت تو فکر . "به نظرت جدیدا مشکوک نشده ؟"
" آره . چرا خیلی زیاد دم باجه تلفن پلاسه . غلط نکنم یه خبرهایيه ."
سلانه سلانه به بوفه رسیدیم . یه صندلی پیش کشیدم و کلاسورم را روی آن گذاشتم .چشمم به مسعود افتاد . با سر به هم سلام کردیم . خواست بیاد طرفم اشاره کردم نه و
سپاس شده توسط: saziii4
#2
یه صندلی پیش کشیدم و کلاسورم را روی آن گذاشتم .چشمم به مسعود افتاد . با سر به هم سلام کردیم . خواست بیاد طرفم اشاره کردم نه و رویم را برگرداندم .خوب نیست بچه ها ما را زیاد با هم ببینند . واسه چی الکی الکی اسمم سر زبان ها بیفته ؟ مهتاب اشاره من رو دید ولی فقط خندید . هیچی نگفت . پرسیدم : "تو چی می خوری ؟"
"شیر کاکائو ."
"خوب پس منم شیر کاکائو . برای فریبا هم همین را می گیرم ."
بطرف پیشخوان راه افتادم . مهتاب صدایم زد . سرم را به طرفش چرخاندم . "ها چیه ؟"
"ببین کیک یادت ... "
نفهمیدم یکدفعه چی شد و درست سیـ ـنه به سیـ ـنه با یک پسره برخورد کردم . دو تا چای دستش بود . نتونست کنترل کنه و آنها را روی من و خودش ریخت . احساس سوزش شدیدی کردم . " آخ سوختم ."
و خودم را عقب کشیدم . مسعود و مهتاب تندی خودشان را رساندند . مسعود نگاهی به پشت دستم انداخت و سرش را تکان داد ."حسابی قرمز شده ."
به پسره اخم کرد . "ای بابا امیر حواست کجاست ؟ دختر مردم رو سوزوندی ."
سرش را پائین انداخت . "باور کن تقصیر من نبود . خودشون به من خوردند ."
براندازش کردم . قدش بلند بود . تقریبا هم قد مسعود ؛ ولی لاغرتر ؛ با پوست روشن و موهای پرپشت خوش حالت و ریش و سیبیل زده و چشم های آرام و محجوب . با دستپاچگی معذرت خواهی کرد. "من شرمنده ام . واقها نمی دونم چکار باید بکنم ."
دستم را فوت کردم تا سوزشش کم بشه . "نه تقصیر شما نبود . من جلویم را ندیدم ."
مهتاب با ناراحتی دستهایش را بهم مالید . "من باعث شدم حواست پرت بشه . ولی باز خدا را شکر که روی تنت نریخت ."
مسعود دستش را گذاشت پشت کمـ ـر پسره . "درسته الان وقت خوبی برای معرفی نیست . ولی بهتره شما دو تا را با هم آشنا کنم . که شاید به خاطر گل روی من ببخشیش ."
لحنش شوخی بود . اشاره کرد به امیر : "دوست صمیمی و شریکم ."
دستم در حال آتیش گرفتن بود . درست نفهمیدم چی گفت ؟ شریکم ؟ متوجه حالتم شد . تبسم کرد .
"قصه اش مفصله . و الان جایش نیست . ولی همین قدر بدون که ما از دوستان قدیمی هستیم . بعد هم با هم دانشگاه قبول شدیم . حالا هم دوتایی یه شرکت کوچولو تاسیس کردیم ."
ابرویش را بالا برد . "این همه شرح و تفصیل باعث نمی شه از سر تقصیرش بگذری ؟"
نگاه خریدارانه ای بهش انداختم . اوه ... شرکت دارند ! اصلا بهش نمی آد اهل کار و زندگی باشه . نکنه داره خالی می بنده ؟! ولی نه ! بالاخره چی ؟ نمی گه ممکنه دستش رو بشه ؟ چشمک زد .
"چی شد ؟ محکوم به اعدامه یا نه ؟"
به امیر لبخند زدم . "گفتم که ایشون اصلا مقصر نیستند . اشتباه از خود من بود ."
مامان به دقت دستم را معاینه کرد . "تاول زده بیا از این پماد سوختگی بزن . حالا خوبه چشمات درشته وقتی راه می ری چرا جلویت را نگاه نمی کنی ؟ حالا این گذشت اومدیم فردا ماشینی چیزی ... نباید مواظب باشی ؟"
ساحل ظرف های شام را شست . توی نشیمن در حال تماشای تلویزیون بودیم . تلفن زنگ زد . دو بار سه بار .
بابا گفت : "ساغر جون گوشی رو بده به من . به نظرم مهندس شامخیه . از کی منتظر تماسش هستم ."
گوشی را دستش دادم تا گفت: " الو "
ارتباط قطع شد . یک ربع دیگه دوباره تلفن زنگ خورد . خودم گوشی را برداشتم . "بله بفرمائید ؟"
گفت : "سلام . "
"شما ؟"
"نشناختی ؟ مسعودم دیگه ."
هول شدم و نگاهی به بقیه انداختم . همه محو تماشای تلویزیون بودند . گوشی در دستم معلق موند . با خودم کلنجار رفتم چکار کنم ؟ حرف بزنم یا نه ؟ بابا یه پره نارنگی تو دهنش گذاشت و یک لحظه چشمش را به طرفم چرخاند . لبخند زدم خدا را شکر شک نکرده . تازه مطمئنم اگه بفهمه هم چیزی نمی گه . مگه آن موقع که پسرهایی که همکلاسی ساحل بودند و زنگ می زدند و کار داشتند چیزی می گفت ؟ آب دهنم را قورت دادم . ولی من نمی دونم چرا راحت نیستم . صدای مسعود مرا به خودم آورد .
"می تونی حرف بزنی ؟"
یه حس ناخوشایند بهم دست داد . یه حالت خجالت و شرم . برای همین به تندی گفتم ."نه خیر اشتباه گرفتید. "
بلافاصله گفت : "باشه فهمیدم . دوباره زنگ می زنم ."
گوشی را گذاشتم و به خودم غر زدم . خوب تقصیر خودته . خواستی بهش شماره ندی . چقدر سمجه . ساعت یازده و نیم شب چه وقت زنگ زدنه ؟ برای اینکه عصبانیتم را مهار کنم یه سیب گنده گاز زدم . ساحل چشمهایش داشت می رفت . از جا بلند شد . "من می رم بخوابم . شب بخیر ."
چند دقیقه بعد بابا هم بلند شد و کش و قوسی به خودش داد ."نخیر از این مهندس شامخی خبری نشد . فکر نکنم که دیگه زنگ بزنه ."
و به طرف دستشویی رفت . سرم را به پشتی مبل تکیه دادم . مامان سینی چای را برد آشپزخانه و لیوان ها را شست و برگشت توي هال . "پس تو چرا هنوز نشستی ؟ خوابت نمی آد ؟"
"چرا این سریاله تمام بشه ، منم می رم ."
بطرف اتاق خواب رفت ."بذار دستت باز باشه هوا بخوره ، زودتر خوب می شه . شب بخیر ."
چند دقیقه ای را به تماشای تلویزیون وقت کشی کردم . ولی اضطراب داشتم . بلند شدم تلویزیون را خاموش کردم و پریز تلفن توی هال را کشیدم و تلفن بی سیمی را با خودم به اتاق بردم . آهسته روی ساحل خم شدم . "ساحل ... ساحل ... "
خوب خدا را شکر خوابه خوابه . گوشی را با خودم زیر پتو بردم . عصبی و کلافه بودم . خدا کنه گندش درنیاد . تلفن زنگ خورد . سریع گوشی را برداشتم . گفت :"سلام خانم کوچولوی مصدوم خوبی ؟ "
"خوبم ."لحنم تند و تلخ بود.
"دستت چطوره ؟ بهتر شده ؟ "
"اره بهترم ."
به ذهنم اومد خوبه یه بهانه ای برای زنگ زدن پیدا کرد . با شیطنت گفت :"خیلی خوشحالی که صدای منو می شنوی نه ؟ "
لحنم تلخ تر شد ."خوشحال ؟"
"اره بالاخره هر چی باشه اولین باره که بهت زنگ زدم نباید ذوق کنی ؟"
معلوم بود داره شوخی می کنه . ولی من طاقت نیاوردم . "اولا این ساعت شب موقع خوبی برای خوش و بش کردن نیست . دوما ..."
چند لحظه مکث کردم . نفسم بند اومد . اصلا هوا نبود . پتو را کنار زدم و نفس بلندی کشیدم . "دوما ... من مثل دخترهای دیگه نیستم که غش و ضعف کنم و واسه یه پسر بال بال بزنم . ببخشیدها آخر احساس من همینه ."
با صدای بلند غش غش خندید .
"حالا نوبت منه . اولا سر پر غروری داری که به موقعش درست می شه . ثانیا تو چرا صدات یه جوریه ؟ از کجا صحبت می کنی ؟"
" از زیر پتو . "
"زیر پتو ؟ اوه اوه چه جای خطرناکی . حالا چرا اونجا ؟ کمک نمی خوای ؟"
از حرفش خنده ام گرفت و تو دلم ریسه رفتم . چقدر بامزه و پرروئه . دوباره پرسید :"چرا اونجا ؟"
خنده ام رو خوردم و خیلی سرد گفتم :"برای اینکه خواهرم بیدار نشه ."
"خواهرت از تو کوچکتره ؟"
"نه بابا بیست و دو سالشه ."

"اها پس ازش می ترسی ! ولی بهت نمی ياد ترسو باشی ."
"نخیر هم . اصلا اینطوری نیست . ولی خسته ست ، خوابیده . اگه بیدار بشه اخلاقش سگی می شه ."
به ساحل نگاه کردم . تکانی خورد و پهلو به پهلو شد . ترسیدم . "خوب کار دیگه ای نداری ؟ فعلا خداحافظ ."
جا خورد . "همین ؟ هیچ حرفی برای گفتن نداری ؟"
"نه ندارم . تو کار دیگه ای داری ؟"
چند لحظه مکث کرد . به نظرم انتظار همچین برخوردی را نداشت . نفس بلندی کشید ."نه کاری ندارم . شب بخیر ." ارتباط قطع شد .
به هال رفتم و دوباره پریز را وصل کردم . دچار عذاب وجدان شدم . های ساغر خانوم تو که می خواستی سکه یه پولش کنی واسه چی بهش شماره دادی ؟ بی فکر سرم را خاراندم . ولش کن بابا . خوب کردم . به پسرها نباید رو داد . لیاقتش را ندارند . همینکه باهاش حرف زدم از سرش هم زیاده .
کشان کشان چمدانش را تا دم آوردم . گفتم: " فریبا تعطیلات پایان ترم فقط یک هفته ست نه بیشتر . واسه چی این همه را می خوای ببری ؟ "
بی حوصله جواب داد ."همش لباس چرکه . ببرم اونجا بشورم ."
به صورتش نگاه کردم . عجیبه . کم پیش می آد ناراحت باشه . " چیه ؟ پکری ؟ "
"پکر نه ،ولی بدجوری قاط زدم ."
" واسه چی ؟ "
"از دست این پسره شاهین کیوانی حسابی عاجز شده ام . عوضی با اون ریش بزی و موهای سیخ روغن زده ش عین مارمولک می مونه . وقتی می بینمش چندشم می شه ."
"اوه اون رو می گی ؟ منم ازش بیزارم . مخصوصا با اون هیکل استخوانی و چیزهای عجیب و غریبی که می پوشه . تا حالا توجه کردی ؟ انگار بلوز بچه ها را کردند تنش و به زور دکمه اش را بستند . نمی تونه توی آنها تکان بخوره . همیشه فکر می کنم الانه که لباسش جر بخوره و دکمه هاش بره تو هوا . "
لبش را گاز گرفت ." اره . همین اشغال تا هر دفعه منو می بینه متلک می گه . اونم چه متلک هایی از بالا تنه و پائین تنه ."
صورتش عین لبو سرخ شد . "خیلی از دستش شاکی ام . حالا ببین کی بزنمش."
"ولش کن زیاد خودخوری نکن . فقط تو یکی نیستی . همه از دست اون و اکیپ دوست های مثل خودش می نالند."
"اصلا کارشون اینه که به دخترها گیر بدن . از اذیت کردن لذت می برن . صابون اونها به تن من و مهتاب هم خورده ."
نگاهی به دور و ور انداخت ." راستی مهتاب کو ؟ "
"کار داشت زودتر رفت . گفت باهات خداحافظی کنم ."
پوزخند زد . "هوم ... چه با معرفت . می مرد اگه چند دقیقه صبر می کرد تا من بیام ."
"باور کن عجله داشت می خواست مامانش را ببره دکتر ."
سرش را عقب برد ." نچ ... شما تهرونی ها جون به جونتون هم کنند صفا و محبت شهرستانیها را ندارید . این را دیگه کاریش نمی شه کرد ."
بد دهنی اش را تحمل کردم . ولش کن الان ناراحته یه چیزی میگه . دو دقیقه دیگه خودشه . فریبا که تو دلش چیزی نیست . دزدکی نگاهش کردم . نگاهم کرد و خندید .
"ببخشید باور کن این پسره ي دیوونه حسابی مغزم را بهم ریخته . فکرم درست کار نمی کنه."
زدم پشتش ."حالا چرا نمی ری ؟"
"منتظرم آژانس بیاد برم ترمینال ."
از بالای سرم رو به رو را دید زد ."داره می ياد ."
برگشتم عقب . مسعود تقریبا نزدیک ما بود . چشمک زد ."می گم خوب این ترم هر روز هر روز با هم بودید و همیشه می رسوندت خانه . فکر نکنی ها خبرش را دارم ."
نیشگانش گرفتم ." نه به جون تو . نه من تو این خط ها هستم . نه اون اینقدر ساده که گول بخوره ... فقط یه دوستی ساده ست باور کن توی این سه و چهار ماه حتی یک بار هم با هم تنها نبودیم یا امیر با ما بوده یا خواهرش مونا . مطمئن باش هیچ اتفاقی که تو خوشت بیاد نیفتاده."
اخم هایش را كرد تو هم ."بیچاره پسر مردم . پس بگو راننده استخدام کردی ."
با شیطنت خندیدم ."ای ... همچین ."
انگشتش را به سمتم اشاره کرد. "خیلی جنست خرابه ."
مسعود همراه امیر اومد . اژانس هم رسید . مسعود چمدان فریبا را توی ماشین گذاشت و به شوخی گفت :"سوغات فراموش نشه ."
فریبا گفت :"مسعود خان چی می خوای؟"
"نمی دونم هر چی هست . ماهی شور . کلوچه و زیتون پرورده . از این چیزها دیگه ."
"اوه پس بگو یکباره تمام شمال را بار کنم بیارم دیگه ."
خندید ."شمالی ها که به دست و دلبازی معروفند . غیر از اینه ؟"
برای فریبا دست تکان دادم . مسعود ساعت را نگاه کرد . "بریم که خیلی دیر شد . باید سر راه مونا را هم برداریم ."
مونا تا منو دید با خوشحالی صورتم را بـ ـوسید . "خوبی ساغر جون ؟ یک هفته می شه ندیدمت. دیگه بهت عادت کردم."
تو صدایش صداقت خاصی بود . یه جور خونگرمی و مهربونی . به دلم نشست .
"اتفاقا منم سراغت رو از مسعود گرفتم . گفت چند روزی کلاس نداشتی."
"آره استادمون مریض بود . تو خونه درس می خوندم ."
صدای امیر و مسعود بالا رفت . امیر گفت :"تو باید می گذاشتی این قرارداد جدید رو امضاء می کردیم . کلی توش سود داشت ."
مسعود دنده راعوض کرد. "عجب حرفی می زنی ها . وقتی من طرف رو نمی شناسم ، نمی دونم کیه ؟ چیه ؟ چه جوری باهاش کار کنم ؟ شاید کلاهبردار باشه . به هر کس که نمی شه اعتماد کرد و بی گدار به اب زد . بگذار در موردش تحقیق کنیم بعد ."
به شانه های ستبر و قوی و گردن بلندش از پشت نگاه کردم . چقدر پخته و منطقی حرف می زنه . اصلا باور نمی کنم که این همون آدمیه که همیشه عین بچه های تخس و شیطون سر به سرم می ذاره و شلوغ می کنه . چقدر تو کارش جدیه . هیچوقت فکر نمی کردم از اونهایی باشه که تا آخر شب تو شرکت کار کنه و این ور و آن ور بدوه . معلومه خیلی فکر زندگیه . ولی باز اینقدر معرفت داره که هر چند روز یکبار حتی اگر دیروقت هم باشه از شرکت باهام تماس بگیره و حالم رو بپرسه . از اینکه مرام داره ازش خوشم می آد .
مونا با صدایی شبیه فریاد گفت :" همین جا نگهدار می خوام برم کتابفروشی ."
مسعود غر زد ."یعنی چی ؟ من امروز خیلی کار دارم تو هم وقت گیر آوردی ؟ بذار یک روز دیگه."
"نه اصلا امکان نداره . باید یه کتاب بخرم . استادمون گفته فردا حتما همراهتون باشه ."
زیر لب غرید . "بر پدر استادت لعنت . چند بار بگم من امروز یه قرار مهم دارم ؟"
با دست شیشه بخار گرفته را پاک کردم و چشمم را به خیابان از برف سفید شده دوختم . چه باحاله ! هـ ـوس کردم تو برفها قدم بزنم . گفتم:
"منم همین جا پیاده میشم ."
زد روی ترمز. "بیا اون کم بود این یکی هم اضافه شد . اخه این موقع شب توی این تاریکی و سرما چه وقت این کارهاست ؟"
به مونا تشر زد . "می ری خونه . هیچ حرفی هم توش نیست ."
این حرف را به مونا زد ولی انگار طرف صحبتش با من بود . بهم برخورد در را باز کردم ."اولا تازه ساعت 5 . بعدش هم من کاری به شما دو تا ندارم . ولی خودم تصمیم دارم قدم بزنم ."
مونا خوشحال شد ."خوب حالا که دوتایی با هم هستیم دیگه مشکلی پیش نمی آد . مسعود تو هم بهانه نیار . برو به کارت برس ."
دیدم خون خونش را می خوره ولی سعی می کنه اروم باشه . "تو خیلی لجباز و خودسری . از پس تو یکی برنمی آم ."
سرم را با غرور بالا گرفتم. "نترس من مواظب خواهرت هستم."
نگاهی به سر تا پای من انداخت و بعد هم به خواهرش . سعی کرد جدی باشه ولی نشد . ظاهرا حرفم خیلی خنده دار بود . چون نتونست خودش را کنترل کنه و با صدای بلند غش غش خندید .
" نه بهتره تو رو به دست خواهرم بسپارم."
نگاهی به مونا انداختم و خودم هم خنده ام گرفت . راست می گه هر چی باشه خواهرش یه سر و گردن از من بلندتر و درشت تره . عجب حرفی زدم ها.

قسمت چهارم

فرزین معیری با یک جعبه شیرینی بزرگ وارد کلاس شد و با خوشحالی گفت : " بچه ها من پدر شدم ."
پسرها دور و ورش را گرفتند و به شوخی فریاد زدند . " ترا خدا دست راستت را روی سر ما هم بکش تو سی ساله سر و سامون گرفتی . می ترسم ما پنجاه ساله بشیم و کسی بهمون بابا نگه . "
شیرینی زبان را نصف کردم . چه خوب اولین ساعت روز ترم جدید چه خبر خوشی . باید اینو به فال نیک گرفت . خدا کنه تا آخر ترم هم به همین خوشی باشه . بعد از زنگ تو راهرو امیر و مسعود را دیدم . در حال صحبت کردن بودند . مسعود اومد جلو و با شور و علاقه خاصی حالم را پرسید . " سلام خانم چطوری ؟ یه هفته تعطیلی خوش گذشت ؟ اگه من به تو زنگ نزنم تو یه تماس با من نمی گیری نه ؟"
ابرویم را بالا بردم . " آخه لزومی نداشت . کار خاصی نداشتم ."
اخم کرد . " مگه حتما باید کاری داشته باشی که زنگ بزنی ؟"
" خوب آره . پس بی خودی تماس بگیرم چی بگم ؟"
دستش را با تعجب روی صورتش کشید . " دختر تو چقدر غدی ؟ تا حالا مثل تو ندیدم . نمی شه یه خورده مهربانتر باشی ؟"
شانه هایم را بالا انداختم . " نه نمی شه . همینه که هست . قبلا هم که بهت گفتم من حال و حوصله این لوس بازی ها را ندارم ."
هاج و واج نگاهم کرد و رفت تو فکر . کفش های اسپرت نوی سفیدرنگش توجهم را جلب کرد . سکوت را شکست . " الان چه کلاسی داری ؟"
" بودجه ."
خوشحال شد . " ا... منم بودجه نمی دونستم این ترم هم همکلاسی می شیم ."
بی تفاوت گفتم ." آره ظاهراً که اینطوره ."
چند تار مویی را که تو صورتش ریخته بود را کنار زد . " من مرده این همه ابراز احساسات توام . پاک منو شرمنده می کنی . "
دستش را روی پیشانی اش کشید. " ترا خدا بیشتر از این آبم نکن . "
لحنش با طعنه بود . سرد خندیدم . " بعضی وقتها خیلی بامزه می شی ها . مواظب باش ندزدنت . "
آقای زارعی با حرارت زیاد صحبتش را در مورد بودجه سالیانه کشور و طرح پیشنهاد برای افزایش سوددهی و کاهش تورم ادامه داد . یکدفعه برق رفت ولوله ای به پا شد . یکی سوت کشید . چند نفر با صدای بلند شروع کردند به خندیدن . پسرها مثل دخترها با صدای زنانه جیغ کشیدند . یه وضعی . از ژنراتور برق هم خبری نبود . چشمم تو تاریکی فقط شبح بچه ها را دید .
آقای زارعی عصبانی روی میز کوبید . " از خودتان خجالت بکشید . به شما می گن دانشجو ؟ "
و یکی از بچه ها را فرستاد چند تا شمع بیاره . مهتاب از اون وسط داد کشید :" حالا چه اجباریه استاد می تونید کلاس را تعطیل کنید ."
فریبا مانتویش را کشید . " خوب تو تاریکی زبون درآوردی ها . وروجک ."
آقای زارعی دوباره روی میز کوبید . " واقعا شرم آوره . همه ساکت . "
شمع ها را آوردند . همه به صورت دایره وار نشستیم و تمام شمع ها را وسط گذاشتیم . درست عین شام غریبان . فریبا گفت :" خوبه نمردیم و شام غریبان دانشگاه را هم دیدیم ."
آقای زارعی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده . دوباره بحث را با شور و اشتیاق بیشتری شروع کرد . زیر چشمی مسعود را نگاه کردم . دقیقا روبه رویم بود . زیر نور لرزان شمع صورت بی ریش و سبیلش سایه روشن و تیره شد . کت اسپرت طوسی و بلوز یقه اسکی سفیدش با شلوار جینش ست بود . خوبه خوش تیپه .
حواسم را جمع استاد کردم گفت :" طرح های عمرانی و سد سازی مقدار زیادی از بودجه را به خود اختصاص می دهند و ... "
خودکار را در دستم چرخاندم و صفحات کتاب را ورق زدم . اوه تا پایان فصل هنوز ده صفحه دیگه مونده . همینطور می خواد سر ما را بخوره ؟ چشمم را بالا آوردم . متوجه شدم که مسعود دستش را گذاشته زیر چانه اش و زل زده به صورت من . جا خوردم . اولین باره که اینطوری نگاهم می کنه . یعنی چی ؟ چش شده ؟ فهمید که متوجه شدم . زود نگاهش را دزدید و تا پایان کلاس دیگه نگاهم نکرد . از بچه ها خداحافظی کردم . مردد موندم . حالا چطوری برم؟ یعنی این ترم هم مسعود باز منو می رسونه ؟
بطرفم اومد . " چرا ایستادی . مگه نمی ری خانه ؟ تو ماشین منتظرتم . زود بیا پائین ."
بغـ ـل ماشین ایستادم . " پس امیر کو ؟"
" امروز با ما نمی آد . قراره با شوهر خواهرش بره جایی . "
ذهنم فعال شد . مونا هم که دیگه کلاس کنکورش تمام شده . پس یعنی امروز فقط منم و خودش . این اولین باره که با هم تنها می شیم . تردید کردم . کاش بهانه بیاورم و باهاش نرم . مسعود در جلو را برایم باز کرد و خودش هم نشست و سریع بخاری را روشن کرد . یقه پالتویم را تا بالا بستم و کیفم را محکم به خودم چسباندم .
" چیه سردته ؟ "
" آره خیلی . "
نگاهم کرد . " یکی دو دقیقه دیگه ماشین گرم گرم می شه . "
توی مسیر اصلا حرف نزد . منم هیچی نگفتم . سکوت محض بود . تگرگ شروع به باریدن کرد . از آن تگرگ های تند دانه های سفید و یخی آن با صدای بلند به شیشه برخورد کرد . انگار روی ماشین ضرب گرفته باشد . سرعت مسعود خیلی زیاد نبود متوجه شدم که داره زیرچشمی نگاهم می کنه . چرا امروز یه جورایی با همیشه فرق می کنه ؟ اه خوشم نمی آد کسی بهم خیره بشه . معذب می شم . خودم را بی تفاوت نشان دادم . سرم را به سمت خیابان چرخاندم و سایه ها توی تاریکی یکی از پی دیگری از جلوی چشمم محو شدند . به خیابان شریعتی رسیدیم . خواستم پیاده بشم . نذاشت .
" امروز دیگه نمی رسم برم شرکت . بذار حداقل تو را برسونم تا در خانه "
" نه دیگه مزاحم نمی شم . خودم می رم ."
گفت : " مگه نمی بینی چه برف سنگینی ئه ؟ ماشین گیرت نمی آد ." و قبل از اینکه اعتراض کنم توی اولین خیابان فرعی پیچید . " خوب حالا باید کجا برم ؟"
در خانه توقف کرد . وقتی پیاده شدم شیشه سمت خودش را پائین کشید و نفس بلندی از سیـ ـنه اش بیرون اومد .
" شب خوبی داشته باشی خانم کوچولوی بامعرفت ."
لحنش با دلخوری و آزردگی توام بود . یه جوری شدم . سرم را پائین انداختم . راست می گه . من رفتارم زیاد باهاش خوب نیست .
آهسته گفتم ." لطف کردی منو رسوندی . خداحافظ ."
سیـ ـنه عضلانی اش بالا و پائین رفت . " خواهش می کنم ." و بوق زد و رفت .
چراغ های سردر خانه حسابی برف گرفته بودند و نور کمـ ـرنگ و مه آلودی از آنها بیرون می تابید . دستکشم را درآوردم و کلید را چرخاندم .
صدایی از پشت سرم گفت :" سلام ساغر خانم ."
برگشتم و تبسم کردم . " سلام بهزاد خان حال شما چطوره چه عجب از این طرف ها ."
خندید و در را نگه داشت تا من اول برم تو و گفت ." به نظرم ما امشب خانه شما دعوت داریم نه ؟ "
یک لحظه فکر کردم . آه یادم افتاد . بابا گفته بود که این هفته آقای نصیری و خانواده اش می آیند اینجا . من چقدر حواس پرتم. با هم از توی حیاط گذشتیم .
بهزاد گفت ." مواظب باش . اینجاها خیلی یخ زده . لیز نخوری می خواهی منو بگیر ."
گوشه پالتویش را گرفتم آهسته آهسته قدم برداشتیم . بابا راست می گه که بهتر از خانواده نصیری توی این کره خاکی آدم پیدا نمی شه . بیا این از تنها بچه شون که اینقدر مودب و با شخصیته . اونم از پدرش که به قول بابا توی این چند ساله بهتر و درستکارتر از این مرد شریکی پیدا نکرده . پروین خانم هم که دیگه هیچی . اصلا حرف نداره . خانم و خوش اخلاق و فهمیده . آدم دو تا از این دوستها داشته باشه به صد تا فامیل هایی مثل عمه پری می ارزه . من و بهزاد با هم وارد شدیم .
بابا تا ما را دید با صدای بلند به مامان گفت :" نغمه خانم همه اومدند می تونی شام را بکشی ." و خودش هم رفت آشپزخانه کمکش .
با خودم خندیدم . عجب اعتماد به نفسی بابا داره که جلوی همه تو کارهای خانه به مامان کمک می کنه و از مارک زن ذلیل بودن هم نمی ترسه . به این می گن مرد زندگی . تازه مگه نه اینکه تو کار آبلیمو و آب غوره گرفتن و تخمه بو دادن کسی به گردش نمی رسه . حتما برای همین خانه را یک طبقه و حیاط دار ساخته که تابستان ها کسی مزاحم این نوع کارهایش نشه . بعد از شام بساط آجیل و میوه راه افتاد . پروین خانم تو آشپزخانه پا به پای مامان در حال جمع و جور کردن بود . یک خرده تخمه تو بشقابم ریختم و رفتم کنار . چقدر خسته ام . بدم نمی آید یه چرت بغـ ـل شومینه بزنم . یکدفعه فکری مثل جرقه پریشانم کرد . وای نکنه موقعی که از ماشین مسعود پیاده شدم بهزاد منو دیده باشه . آخ اگه فهمیده باشه چه فکرهایی که با خودش نمی کنه . ولی نه حتما ندیده . بهزاد بلند بالا و با اندام ورزیده بین بابا و آقای نصیری نشسته بود و با سر حرفهای آنها را تائید می کرد . رفتارش کاملا دلنشین و مودبانه بود . یک لحظه بطرف ساحل برگشت و بابت چای تشکر کرد .
بابا با مهربانی زد روی شانه اش . " خوب بهزاد جان حالا واقعا فکرهایت را کردی . تو الان واسه خودت یک مهندس ساختمان خبره ای . کلی تو خارج دوره های تخصصی گذراندی . مطمئنی که می خوای با من و بابات کار کنی ؟"
دستش را بطرف موهای مجعد کوتاهش برد . " بله البته . اگه شما قبول کنید ."
بابا یک بار دیگه هم زد روی شانه اش . " چرا که نه . کی از تو بهتر . من خوشحال می شم یعنی لذت می برم که با جوان هایی مثل تو کار کنم ."
برق رضایت را تو چشم های مهندس نصیری و پروین خانم دیدم . ساحل هم با کنجکاوی حواسش به حرفهای آنها بود . نفس آسوده ای کشیدم . نه به نظرم قابل اعتماده . اگر هم فهمیده باشه اینقدر مردانگی داره که به کسی نگه . نزدیک یک شب بود . مهندس نصیری از جا بلند شد ." خوب خانم کم کم بریم ."
مامان اینا تا دم در بدرقه شان کردند . من از خستگی همانجا روی کاناپه ولو شدم .
***

صدای انفجار چند تا ترقه و نارنجک اومد مهتاب کتابش را به زور تو کیف چپاند ولی زیپش بسته نشد .
" راستی چهارشنبه سوری برنامه ات چیه ؟ "
کلاسورم را از این دست به آن دست کردم . " ما یعنی کلا تمام جوان های فامیل دختر خاله و پسر عمه و ... چند تا ماشین می شویم و می رویم بیرون و شلوغ بازی راه می اندازیم . خیلی کیف داره . پسرخاله ام نادر نارنجک درست می کنه به اندازه یک توپ تخم مرغی وقتی منفجر می شه باور کن شیشه ها می لرزه ولی خیلی باحاله . می خوای امسال تو هم با ما بیا ."
شانه هایش را بالا انداخت . " حالا ببینم چی میشه . "
فریبا آدامس تعارف کرد . " ما هم تو رشت یه محله داریم معرکه است . از بس که شلوغ میشه . چه آتش بازی راه می افته . واقعا حرف نداره . کلی هم دختر و پسر جمع می شن . اصلا اینطوری بگم . کلا محله عشاقه . همه به هم شماره می دن . هیچی دیگه همش عشق و صفاست . "
مهتاب خندید . " پس بگو چرا می خوای دو جلسه آخر قبل از عید را غیبت کنی و زودتر بری شمال ."
با خونسردی تمام آدامسش را باد کرد . " هوم ... خیلی خامی . من مدت هاست که طرفم را انتخاب کرده ام . "
" چکار کردی ؟ "
ناخودآگاه چشمم به شاهین کیوانی افتاد . یکدفعه اون و رفیق هایش جلوی ما و بقیه دخترها که در حال بیرون رفتن از دانشگاه بودند سبز شدند و یک نارنجک گنده انداختند و به سرعت فرار کردند . بچه ها جیغ کشیدند و هر کدام به یک طرف فرار کردند . منم هول کردم و دویدم ولی پایم روی برفها لیز خورد و نقش زمین شدم . فریبا برگشت و دستم را گرفت .
جیغ زدم . " ولم کن . ولم کن آخ دارم می میرم ."
مهتاب هم نفس زنان اومد . " چی شده ؟"
" وای نمی دونم چم شده . ولی نمی تونم روی پایم بایستم . خیلی می سوزه . دارم آتیش می گیرم ." و دوباره روی زمین ولو شدم .
امیر و مسعود مثل صاعقه سر و کله شان پیدا شد و بالای سرم ایستادند .
مسعود گفت :" چی شده ؟ چرا ساغر روی زمینه ."
فریبا از حرص قرمز شد . " هیچی یکی از پسرها نارنجک انداخت و در رفت . ساغر هم افتاد زمین . بنظرم پایش ضرب دیده ."
مسعود صورتش از خشم کبود شد و چشمهایش غضب آلود . " عجب بی پدر و مادرهایی پیدا می شه ؟ "
سوئیچ را به امیر داد. "تو برو در ماشین را باز کن . ما الان می آییم ."
مهتاب اینا زیر بازویم را گرفتند و کمک کردند تا توی ماشین بنشینم .
مسعود رو کرد به فریبا . " لطفا شلوارش را بکشید بالا ببینم چی شده ؟ شاید احتیاج به پانسمان داشته باشه . آن موقع اول باید بریم درمانگاه ."
به فریبا اشاره خاصی کردم یعنی که نه . مسعود متوجه شد و خیلی جدی و با اوقات تلخی گفت :" الان چه وقت بچه بازیه ؟ " و خودش خم شد و شلوارم را بالا زد . نگران و جدی . از دلقک بازی های همیشگی اش اثری نبود . مچ پایم را توی دستش گرفت . انگار که موج الکتریسیته به تنم وصل شد و رعشه گرفتم . خودش هم فهمید که من یه جوری شدم . نگاه غریب و جدیدی بهم انداخت و سریع دستش را عقب کشید . لـ ـبم را گاز گرفتم و سرم را پائین انداختم . پایم یک مقدار کبود شده بود و پوست چند قسمت آن رفته و خونی بود . دست مسعود هم خونی شد . اون ابتدا نگاهی به دست خودش و بعد نگاه عمیق و طولانی به صورتم انداخت . دلم می خواست از نگاهش فرار کنم ولی نمی دونم چرا مسخ شده بهش خیره شدم .
ملایم گفت :" احتیاج به پانسمان نداره . تو خانه ضدعفونی اش کن. "
مهتاب گفت : " می خوای من باهات بیام ؟ "
پاچه شلوارم را پائین کشیدم با درد گفتم: " نه ممنون چیز مهمی نیست . تو هم دیرت می شه . مزاحمت نمی شم . "
مسعود لبـ ـهایش را با ناراحتی به هم فشرد . " من الان خودم می رسونمش خانه ."
به قوزک پای کبود و ورم کرده ام نگاه کردم . واسه چی توی این همه بچه من باید اینطوری بشم ؟ اون از دفعه پیش که دستم سوخت و حالا هم که پایم ... می ترسم تا دانشگاه تمام بشه سرم را هم به باد بدهم .
تو تخـ ـت جا به جا شدم . ساعت نزدیک یک شب بود . تلفن کنار دستم بود . نمی دونم چرا مطمئنم امشب زنگ می زنه . سرم را روی بالش تغییر دادم . چشمهایم کم کم داشت می رفت ... صدای زنگ تلفن پراندم . گوشی را برداشتم . " سلام خواب که نبودی ؟"
" نه هنوز نه ."
چند ثانیه مکث کرد . " نمی خواستم مزاحمت بشم . فقط نگرانت بودم . می خواستم ببینم حالت خوبه یا نه ؟"
با خوشرویی جواب دادم :" پایم وقتی راه می روم درد می گیره . ولی خیلی بهتر از عصر شده . تو خیلی زحمت کشیدی . واقعا ممنون ."
" خواهش می کنم . وظیفه ام بود ."
سکوت کوتاهی کرد . " تو واقعا نمی دونی کی نارنجک پرت کرد ؟"
" حالا هر کی مگه مهم ئه؟"
" آره پس چی . طرف باید گوشمالی بشه که دیگه از این غلط ها نکنه ."
ترسیدم راستش را بگم . " نه جلوی دانشگاه خیلی شلوغ بود نفهمیدم کی بود ."
نفس بلندی کشید . " خیلی خوب دیروقته . می دونم بدموقع تماس گرفتم . هر چی بیشتر استراحت کنی برات بهتره ."
تعجب کردم . وا .... از کی تا حالا اینقدر وقت شناس شده و رسمی حرف می زنه ؟ انگار نه انگار خودشه . از پشت تلفن گفت :" ببخشید که اگه خواب بودی بیدارت کردم . شبت بخیر . دوباره باهات تماس می گیرم ."
گوشی تو دستم موند . یعنی این واقعا مسعوده . بدون هیچگونه شوخی و مسخره بازی و حرف اضافه . نمی دونم چرا بعضی وقتها یه جورایی عوض می شه . خشک و جدی و متعصب . حس می کنم هنوز نمی شناسمش .

قسمت پنجم


اول از همه آماده شدم و جلوی در ایستادم . " زود باشید تا نیم ساعت دیگه سال تحویل می شه ها و ما هنوز اینجائیم . " هیچکس جوابم را نداد . دوباره داد زدم . " بابا دیر شد . "
ساحل پنجره اتاق را باز کرد و فریاد کشید : " تو برو تو ماشین ما هم الان می آئیم . "
از پله ها و از کنار چند تا گلدان بنفشه آفریقایی گذشتیم و وارد حیاط شدم . از میان تنه های لخـ ـت درخت ها که در حال جوانه زدن بودند . آسمان را نگاه کردم . آبی آبی بود . با تمام وجودم هوای پاک و تمیز از باران صبح را به مشام کشیدم و دور خودم چرخیدم . بهار چه حس قشنگی را در آدم زنده می کنه . منو که گاهی اوقات شاعر می کنه . چشمهایم را بستم و چند بار دیگه چرخیدم . درد خفیفی در پایم حس کردم . ایستادم . هنوز مثل اولش نشده . ولی بد هم نشد . بهانه خوبی بود که این هفته آخری را دانشگاه نرم و صبح ها یه خواب سیر بکنم . خودش یک تنوع بود .
همگی دور سفره نشستیم . ماها و عمه پری اینا و عمو فرامرز . جای خالی مامانی را کاملا حس کردم . آخی خدا رحمتش کنه توی این سه سالی که فوت کرده بی چاره آقا جون چقدر پیرتر شده . البته حق هم داره . مونس هم بودند . سر و صدا و بر و بیای زیادی بود . هنوز سال تحویل نشده چندین بار کاسه های آجیل پر و خالی شد . آقا جون عینک ته استکانی اش را به چشم زد و شروع کرد به خواندن قرآن . چشم هایم را بستم . چقدر لحظه سال تحویل و صدای بم و دلنشین اقا جون را دوست دارم . بغض گلویم را گرفت . خدایا خدایا به همه سلامتی بده . خدایا امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه پربرکت و با خبرهای خوب . بدون مرگ و میر و مریضی .
نفس بلندی کشیدم و یه خرده لای چشمم را باز کردم و همه را از نظر گذراندم . آها ساحل . اره دلم می خواد خوشبخت بشه و هر چی تو دلشه برآورده بشه . دلم می خواد که ... یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار ...
صدای تیک تاک ثانیه های آخر سال و بعد بوم ... ساز و دهل ... اوه چه باشکوه . هیچ لحظه ای به زیبایی سال تحویل نیست . همه با هم روبـ ـوسی کردیم و عید را تبریک گفتیم . البته عمه پری با اکراه . آقا جون از لای قرآن به هر یک از ما سه تا هزاری تا نخورده داد . همه یه اندازه . من و ساحل و شهاب و مهشید . کلی ذوق کردم . من فکر کنم اگه پنجاه ساله هم بشم باز عشق عیدی گرفتن داشته باشم . عمو فرامرز هم رفت از پشت مبل چند تا بسته کادوپیچی شده بیرون آورد .
" بچه ها این هم سوغاتیه شما. "
زودتر از همه پریدم و ماچش کردم .
" وای عمو . چقدر خوبه که شما محل کارتون شیرازه . من عشق چیزهای سنتی دارم که همیشه از شیراز برایم می آوری . اون کوسن هایی که دفعه پیش برایم آوردی را دادم تویش را پر کردند . گذاشتم روی کاناپه . اینقدر نرم و راحته . "
خندید . " به جایش ایندفعه واست هم کیف آوردم و هم صندل . شماره پایت سی و شش بود نه ؟ "
" آره ماشاءالله شما چه حافظه خوبی داری که یادت مونده . " دستش را تو موهایم برد و آن را به هم ریخت .
" اصولا ما بازرگان ها حافظه مون خوب کار می کنه . "
بابا صحبتش را با آقا جون تمام کرد و برگشت به سمت عمو فرامرز. " راستی تو برنامه ات چیه . تا کی می خوای شیراز بمونی ."
صندل را به پایم کردم و به صورتش نگاه کردم . جالبه . هر چی سنش بالاتر می ره . بیشتر شبیه بابا می شه . مخصوصا موهایش که در حال عقب نشینیه . خیلی دلم می خواد زودتر زن بگیره . دیگه سی و هفت سالشه . تا کی می خواد همینطور تنها زندگی کنه . وضعش هم که خوبه . جواب بابا را داد .
" من حالا حالاها تصمیم دارم شیراز بمونم . "
عمه غر زد . " این همه درس خوندی زحمت کشیدی که بری شهرستان دفتر باز کنی . مگه همین تهران چشه ؟ ما سالی یکبار هم به زور می بینیمت ."
تو دلم گفتم کاش سالی یکبار هم تو را نبینه . روی مبل استیل نشست .
" می دونی چیه پری . من تو کارم جا افتاده ام . خیلی از تاجرهای شیراز من را میشناسند . بعد هم صنایع دستی و سنتی ایران فروش خیلی خوبی تو کشورهای خارجی داره . ما هم سال به سال صادرات بیشتری داریم . من الان موقعیت خیلی خوبی دارم. چرا باید از دستش بدم ؟"
شهاب چند تا بادام انداخت تو دهنش . " می گم حالا که اینطوره منم به جای اینکه تو چاپخانه با بابا کار کنم چطوره برم شیراز پیش دایی فرامرز . انگار کار و کاسبی اونجا بهتره ."
عمه چشم غره رفت . " لازم نکرده . همون دایی ات رفته شهر غریب کافیه . تو یکی حرص منو درنیار ."
صورت درشت و گوشتالودش برای یک لحظه بدشکل شد . به ناصر خان با اون قد بلند و خیلی لاغر و چشم های ابی اش نگاه کردم. از نسل روسی ها بود . مخلوطی از شمالی و روسی ها . خیلی سال پیش پدربزرگ و مادربزرگش از روسیه به شمال مهاجرت کرده بودند و دیگه همون جا موندگار شده بودند . دوباره نگاهش کردم بی چاره بنده خدا لام تا کام حرف نمی زنه چقدر ساکت و مظلومه . یعنی همه روسی ها همین طورند . یا اینکه عمه حسابی پر و بال شوهرش را کنده .
شهاب تا آخر شب سر به سر همه به خصوص آقا جون و ما دخترها گذاشت . صدای مهشید و ساحل درآمد . " وای کلافه شدیم . چقدر حرف می زنی . کله همه را خوردی . خسته نشدی ؟ "
بشکن زد . " حیف که آقا جون از این آهنگ های جوونی نداره . والا یک رقصی واستون می کردم تاریخی . "
مهشید چشم غره رفت . " بی خودی خودت را مسخره عام و خاص نکن . حالا خوبه رقص بلد نیستی . "
ادا درآورد ." نه اینکه خودت خیلی بلدی ؟ "
عمه نگاه تندی به آنها انداخت . هر دو در جا ساکت شدند .
ساحل دست مهشید را کشید . " بیا تو کتابخانه آقا جون را سرک بکشیم . کتابهای قدیمی خیلی خوبی داره ."
بشقاب آجیل را از جلویم پس زدم و به ساعت نگاه کردم . بابا گرم صحبت بود . سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمهایم را روی هم گذاشتم دیگه دیروقته پس کی می خواهیم بریم خانه . تقریبا نصفه شب برگشتیم خانه . خسته روی تخـ ـت دراز کشیدم . ساحل دستش زیر سرش تو فکر بود .
پرسیدم :" تو می دونی چرا عمو فرامرز تا حالا ازدواج نکرده ؟ اونکه از هر لحاظ شرایطش برای ازدواج مناسبه . "
بطرفم برگشت ." دقیقا نمی دونم . فکر کنم یک شکست عشقی تو زندگی اش داشته که هنوز نتونسته فراموش کنه . "
چشمهایم برق زد ." واقعا راست میگی ؟ "
اخم کرد ." حالا برو همه جا را پر کن خب ؟ "
" اِ... مگه من دهن لقم . چه حرفی می زنی ها . "
خندید . " آی جوجه . قبل از اینکه بخوابی یک فاتحه برای پدر و مادر مامان بفرست شب سال نو صواب داره . "
و خودش شروع کرد به فرستادن .
با صدای بلند گفتم ." حیف که خاطره زیادی ازشون ندارم . خیلی بچه بودم که فوت کردند ."
ساحل فاتحه اش را تمام کرد . " ولی من قشنگ یادمه . هر دو در عرض یک سال فوت کردند . خدا رحمتشون کنه . آقا جون با سکته مغزی . مادر جون با سکته قلبی . وای اصلا از ذهنم بیرون نمی ره مامان چه حال بدی داشت . تا مدتها اسمشون که می آمد بغض می کرد و گریه می کرد ."
موهای تنم سیخ شد . خوب حق داشته خیلی دردآوره . و شروع کردم به فاتحه فرستادن .

**

مامان از دم در گفت :" خودت می دونی که آدم وقتی می ره دید و بازدید عید معلوم نیست کی برگرده . اگه من و بابات دیر کردیم شما شام بخورید . خداحافظ . "
رفتم سراغ کمدم . چقدر نامرتبه . باید سر و سامانی بهش بدم . ساحل حوله اش را برداشت و بطرف حمـ ـام رفت .
" اگه کسی از همکارهایم زنگ زد گوشی را برام بیار تو حمـ ـام "
آهسته گفتم :" حالا خوبه پست ریاست نداری . دیگه یه مترجم زبان انگلیسی که توی دارالترجمه کار می کنه که این حرفها را نداره ." نشنید . سرش را برگرداند . " چی ؟ "
" هیچی . گفتم باشه خبرت می کنم . "
لباسهایم را ریختم روی تخـ ـت و دانه دانه آنها را پوشیدم و چرخی زدم و یک مقدار ادا و اطوار درآوردم و رفتم سراغ بعدی . نه خوبه خدا را شکر حتی یک سانت هم به دور کمـ ـرم اضافه نشده . حرف یک هفته پیش ساحل تو ذهنم اومد . جوجه چهل و پنج کیلو دیگه وزنیه که تو روزی سه بار می ری روی ترازو و می آیی پائین ؟ تلفن زنگ زد . دستم را از آستین بلوز بیرون آوردم و گوشی را برداشتم . " بله بفرمائید ؟ "
" سلام خانم عیدت مبارک . "
با تقلای زیاد اون یکی دستم را هم از استین بیرون آوردم . " عید تو هم مبارک مسعود خان . "
لحنش شاد و سرزنده بود . گفت :" گوشی خیلی تکان می خوره داری چکار می کنی ؟ نکنه باز زیر پتویی ؟ "
غش غش خندید . دوباره همانطور شوخ و شیطون بود . همون مسعود قدیم .
" نخیر هم دارم لباس عوض می کنم . "
" اِ... چه کار قشنگ و پسندیده ای . از دست من کمکی برنمی آد ؟ "
پرخاش کردم ." رویت را کم کن بچه پررو . "
خندید و حرف را عوض کرد . " راستی پایت چطوره ؟ "
" خیلی بهتره . "
" پس خوب شد فردا می تونی بیای کوه . "
" کوه ؟ "
" آره کوه . هوای این چند روزه خیلی عالیه . می رویم بالا و شب هم همانجا چادر می زنیم می مونیم ."
" کی ما ؟ "
" آره من و تو . "
جا خوردم و سکوت کردم . گفت :" چیه چرا حرف نمی زنی نکنه هول کردی ؟ "
" آره که هول کردم . من و تو تنها شب بالای کوه توی چادر چه غلطی بکنیم ؟ "
از خنده ریسه رفت . " حالا تو بیا بعدا بهت می گم اگه بدونی چه صفایی داره ! "
عصبانی شدم . " مسعود تو خیلی بی ادبی . داری شورش را درمی آوری . تا من قطع نکردم خودت گوشی را بذار ."
یه خرده جدی شد . " تو چقدر بی جنبه ای . یعنی نفهمیدی دارم شوخی می کنم . نترس بابا مونا هم می آد . در ضمن امیر هم می آد . صبح می ریم تا عصر هم برمی گردیم . "
حالت عصبانی ام را حفظ کردم .
" نه نمی آیم . از نوع صحبت کردنت اصلا خوشم نیامد . سعی کن از حد خودت پا فراتر نذاری . "
" اِ... به جون مونا فقط می خواستم سر به سرت بذارم . همین و بس . بعد هم تو هنوز مونده تا منو بشناسی . ولی مطمئن باش از اونی که تو فکر می کنی خیلی مردترم . حالا هم قهر نکن خانم کوچولوی نازنازی . فردا منتظرت هستم . "
جواب سربالا دادم . " حالا ببینم چی میشه ؟ ولی اگه خواستم بیام حتما با خواهرم می آم . "
" باشه ولی سعی کن حتما بیای . تا شب منتظر تماست هستم . خبرش را بهم بده . "
" باشه فعلا خداحافظ . "
لباس ها را همانطور جمع نکرده روی تخـ ـت ول کردم و شروع کردم به قدم زدن باید یه جوری جریان مسعود را به ساحل بگم بدونه بهتره . ولی آخه اون که .... عجیب با این مسائل مخالفه . شر به پا نکنه خوبه . کلافه منتظر شدم از حمـ ـام بیرون اومد . پشت به من بدنش را خشک کرد و لباس پوشید . بطرفش رفتم .
" تو برس بکش من سشوار را برایت می گیرم . "
از تعجب سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد .
" چیه ؟ خبری شده تو که هر وقت بهت می گفتم سشوار را برایم بگیر نه و نو می کردی و بهانه می آوردی . حالا امروز می بینم که ...." سشوار را روشن کردم . " حالا یه روز می خوام خوب باشم تو نمی ذاری ؟" خشک کردن موهایش ده دقیقه طول کشید . بعد دستش را توی قوطی کرم کرد و مالید به صورتش . از فرصت استفاده کردم . " راستی ساحل تا حالا با پسری دوست شدی ؟ " از تو آینه نگاهم کرد . " نه . "
" تو دانشگاه چی ؟ یعنی این همه همکلاسی پسر داشتی با هیچکدام دوست نشدی ؟ یعنی از هیچکدام خوشت نیومد ؟ "
خونسرد جواب داد ." نه . "
لجم گرفت . چقدر بی تفاوته . چقدر بی احساسه . ولی من از رو نمی رم .
باز پرسیدم ." چرا ؟ "
برگشت به طرفم و اخم کرد . " اینا چیه که می پرسی ؟ "
موهایم را دور انگشتم پیچیدم . " حالا تو بگو ." دمپایی روفرشی اش را پوشید و پائین شلوارش را صاف کرد .
" چون همش الافیه . همش سرکاریه . نمی خوام وقتم را با چیزهای مزخرف پر کنم ."
روی تخـ ـتش نشستم . " ولی به نظرم تو غیرطبیعی هستی . آدم نیاز داره تا با جنس مخالفش ارتباط داشته باشه . "
مکث کوتاهی کردم و نفسم را حبس کردم . " منم جدیدا با یکی از همکلاسی هایم دوست شده ام . "
ضربه را ناگهانی وارد کردم و منتظر عکس العملش شدم . چشمهای میشی اش تیره شد و بهم زل زد . مثل ببری در کمین شکار . اوه ... فقط معلوم نیست کی می خواد حمله کنه ؟
جسارتم را بیشتر کردم و ادامه دادم : " فردا هم قرار کوه گذاشتیم . تو هم دوست داری بیا . "
عصبانی از جایش بلند شد . واویلا الانه که قات بزنه . بهش فرصت ندادم .
" ببین ساحل تو چه بیایی چه نیایی من می رم . فقط می خواستم تو را در جریان بذارم . "
دیگه نتونست خودش را کنترل کنه . دمپایی اش را درآورد و با شدت به طرفم پرت کرد . سرم را دزدیدم درست از نزدیک پیشانی ام رد شد .
داد زد ." دختره احمق و بی شخصیت . آخه عقل نداری ؟ مگه تو چقدر این پسره را می شناسی که می خوای باهاش کوه بری ؟ با چه اعتمادی ، چه اطمینانی ؟ اگه بلایی سرت بیاره چی ؟ "
با حرص فریاد زدم : " ما که تنها نمی ریم . چند نفر دیگه هم با ما هستند . "
عصبی تر شد . " باشه . این دلیل نمی شه . این کارها فقط مال دخترهای بی سر و پا و لش و لوشه . نه یه دختر خانواده دار و با شخصیت ."
از غضب و خشم صدایم لرزید . " لش و لوش خودتی فهمیدی . خودت . خودت . "
و در رو کوبیدم و آمدم بیرون . با خودم کلنجار رفتم . " به درک که ساحل نمی آد . ولی من می رم . اصلا توی این زمـ ـستونی حتی یک بار هم کوه نرفته ام . حوصله ام سر رفته . باید برم . اخر شب مامان اینا اومدند . توی این مدت ساحل خودش را با خواندن کتاب مشغول کرد و حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد .
توی آشپزخانه مامان را تنها گیر آوردم و گفتم :" فردا با بچه های دانشگاه می خوام برم کوه . "
تعجب کرد ." چه یکدفعه ای؟ چرا زودتر نگفتی ؟ "
" خودم هم نمی دونستم . همین امروز خبرم کردند ."
" ساحل هم می آد ؟ "
" نه فکر نمی کنم "
" حالا چند نفرید . دقیقا کجا می روید ؟ کی برمی گردید ؟ "
" نمی دونم احتمالا دربند . ولی با بچه ها می روم و با آنها هم برمی گردم . تعدادمون زیاده . عصر نشده برمی گردم . نگران نباشید . "
یک کم تردید کرد ." باشه برو . ولی اگه ساحل را راضی کنی باهات بیاد خیالم راحت می شه . "
از خوشی ذوق کردم و توی یک فرصت مناسب به مسعود خبر دادم .

***

پنج و نیم ساعت زنگ زد . به سختی بیدار شدم چشمهایم را مالیدم . چقدر خوابم می آد . کاش نرم ولی نه نمی شه . قول دادم . چند تا خمیازه طولانی کشیدم و با بی حالی مثل گوشت خودم را از این پهلو به آن پهلو کردم . لای پنجره کمی باز بود . نسیم خنک و سرد بهاری به صورتم خورد . لرزم گرفت و خواب آلودگی ام پرید . از جایم بلند شدم ساحل توی تخـ ـتش نبود . با تعجب دیدم جلوی اینه داره خودش را درست می کنه . نگاهم کرد . عادی . مثل همیشه .
" سلام جوجه . بالاخره بیدار شدی ؟ بجنب . بجنب دیر می شه ها . از بقیه عقب می مونیم . "
به مغزم فشار آوردم . هنوز کاملا هوشیار نبودم .
" چی ما عقب می مونیم ؟ یعنی اینکه ... "
اخمی به پیشانی اش آورد . " آره دیگه مگه دعوتم نکردی بیام کوه ؟"
جوابش را ندادم و تخـ ـتم را مرتب کردم . با خودم کلنجار رفتم . چرا دیروز اینقدر بد باهاش حرف زدم . هر چی باشه چند سال از من بزرگتره . بد منو که نمی خواد . تازه خودم هم می دونم که همه حرفهایش درسته . ولی چکار کنم بالاخره آدم به تفریح نیاز داره . این هم فاله و هم تماشا . بعد هم اگر ببینم رفتارشون زیادی جلف و سبکه دیگه هیچوقت باهاشون نمی رم . آخرین چروک روتخـ ـتی را صاف کردم و کنارش رفتم . جورابش را پوشید . نفس عمیقی کشیدم . کمـ ـرش را راست کرد و روبه رویم قرار گرفت . انگار به عمق احساساتم پی برد . با محبت لپم را کشید .
" جوجه خوبی باش . "
بغض گلویم را گرفت و ازش دور شدم . ساحل خیلی ماهه . ولی چرا من اینقدر باهاش بد تا می کنم ؟ کی می خوام آدم بشم ؟ با دقت و وسواس لباس پوشیدم . مانتو مشکی کوتاه و شلوار گشاد کشی که راحت بالا و پائین کنم . موهایم را از پشت سفت جمع کردم . چشمهایم خمـ ـارتر شد . کمی هم سایه طوسی پشت چشمم زدم . ارایشم تکمیل شد . ساحل منتظرم بود . مثل همیشه ساده و خوش پوش .
مامان تا دم در اومد و سفارش کرد . " مواظب خودتان باشید . زیاد هم دیر نکنیدها . من و بابات نگران می شیم . اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد حتما به خانه زنگ بزنید ما جایی نمی ریم . "
ساحل کفش های کتانی سرمه ای رنگش را پوشید . " مامان چرا اینقدر دلواپسی ؟ مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افته و ما هم سعی می کنیم زود بیایم . خداحافظ ."
مسعود و بچه ها کنار مجسمه بزرگ وسط دربند منتظرمان بودند . ساحل را به همه معرفی کردم . مونا کاملا پر شر و شور و شلوغ آمد جلو و با ساحل دست داد . مسعود خیلی مودب احوالپرسی کرد و امیر متین و محجوب بود مثل همیشه . واقعا خوش به حال اون دختری که زنش می شه . خیلی آقاست . راه افتادیم . ابتدا مسیر پهن بود همه با هم حرکت کردیم ولی کم کم راه باریک شد . دو نفر دو نفر یا تک به تک . من جلوی مسعود بودم . صدام زد .
" ساغر ؟ "
سر برگرداندم . " بله ؟ "
یه ابرویش را بالا انداخت و با حالت خاصی گفت :" چیه امروز خیلی خوشگل شده ای ؟ "
نگاه با ناز و وسوسه گری بهش انداختم . " من همیشه خوشگلم ولی تو گاهی اوقات بینایی ات ضعیف می شه . "
بدون ذره ای کمـ ـرویی سر تا پام را با نگاه خریدارانه ای برانداز کرد و سر تکان داد . " شاید ! "
به روی خودم نیاوردم که چه جوری بهم خیره شده و ازش فاصله گرفتم . دو ساعت تمام با جدیت بالا رفتیم . همه به نفس نفس افتادیم . چند لحظه ایستادیم . آفتاب گرم و درخشان بود . و هوا صاف و آبی . دستم را سایه بان چشمم کردم و به سبزه ها و گیاهان خودرویی که از لابه لای سنگ ها جوانه زده بود نگاه کردم . تکه برف های اب نشده هنوز در گوشه و کنار باقی مونده بود . هـ ـوس شیطنت به سرم زد . یک تکه برف را گلوله کردم درست وسط کمـ ـر ساحل که در حال صحبت با مونا بود را نشانه گرفتم . پرتاب دقیقی نبود به دست مونا خورد . اونم نامردی نکرد .
" خیلی خوب حالا که اینطوره پس بگیر . "
یک گلوله بزرگتر درست کرد و بطرفم پرتاب کرد .
سپاس شده توسط:
#3
فصل سوم****
_ ای بابا تو که کشتی منو، خب جون بکـَن بگو دیگه؟
_ چی و بگم؟ فضول خانوم
_ اتفاقاتِ دیشبو..مو به مو!
_ کجاشو؟
_ همه جاش...!
_ بابا من زیاد حالم خوب نیود..یه جا کز کرده بودم مثِ مادر مرده ها!
_ واسه چی؟
_ دختره ی پررو دیشب خیلی رو نروم بود...
_ یلدا رو میگی!
_ پـــَ ن پـــَ فکر کردی شبِ چله رو میگم؟
_ چرا تو رو ول نمیکنه؟ چرا انقدر با تو لجه؟
_ میخواد ثابت کنه انقدر خاص و متفاوته که بردیا رو هم عاشق خودش کرده! وگرنه
عمراً از بریدیا خوشش بیاد بارها جلوی بهارم گفته که از آدمای مغرور عین بردیا
که فقط خودشونو می بینن بیزاره!
_ یعنی دوسش نداره؟
_ نه بابا دوس داشتن چیه؟ دلت خوشه ها...اون اصلاً نمیدونه عشق چیه؟
_ از نریمان بگو..
چشمام گرد شد...با شیطنت گفتم: از کی بگم؟
هستی تازه فهمیده بود چه سوتی ای داده هول شد و با مـِن مـِن گفت:
منظورم ..خب...
گونه ی سفید و کمی تپلشو کشیدم و گفتم: خب حالا چرا رنگ به رنگ میشی؟
نریمانم خوبه...سلام داره خدمتتون خانومی!!
بلند خندیدم هستی اخم کرد و گفت: باز تو نمک شدی نیلو؟ منظوره همه ی
خونوادت بود..نگار..نوشین؟
_ اووووه...بله! متوجهم..
هستی که تو بد منگنه ای افتاده بود حرف و عوض کرد و گفت:
نگار اینا تا کی تهرانن؟
_ اگر چه میدونم حرف و عوض کردی..اما فعلاً تهرانن!
_ نیلو؟
_ هووم؟
_ بین منو نریمان هیچی نیس..!
_ بینتون هیچی نیس..تو دلتون چی؟
_ لووس نشو..من عاشق کسی نیستم!
_ تو که راس میگی!
_ حرفِ مفت نزن...من میخوام برم کتابفروشی چند تا کتاب بخرم میای؟
_ اوکی..بریم
به انقلاب رفتیم من و هستی وارد کتابفروشی شدیم..هستی دورتر از ایستاد
منم یه کتاب و برداشتم و داشتم ورقش میزدم که صدای کسی از پشت سرم
اومد: سلام، خانوم آرین!
کـُپ کردم ..برگشتم عقب..چهره ی دلنشین مانی جلوم سبز شد همون لبخند
همیشگی گوشه ی لبش بود
_ س..س..سلام آقا مانی..خوبید شما؟
مانی که دستپاچگیمو دید لبخندی زد و گفت: ممنون، هستی کجاس؟
_ رفته کتابارو نگاه کنه..اونطرفه!
مانی به جایی که اشاره کردم رفت..قلـ ـبم کم مونده بود بیفته تو کفشم!
جذابیتش ستودنی بود به ندرت پیش میومد که بتونم جلوش بدون لرزش صدا
حرف بزنم..اما مطمئن بودم عاشقش نبودم..
به سمت مانی و هستی رفتم گفتم: هستی ، کارت تموم شد؟
هستی دو تا کتاب دستش بود گفت: آره..خدا مانی و رسوند تا مارو برسونه خونه!
با شرم خاصی که ازم بعید بود گفتم: نه خودمون میریم..مزاحمشون نمیشم!
هستی با خنده گفت: اوه چه لفظ قلم حرف میزنه! تو و خجالت؟ اونم با داداشِ
من؟ ناز نکن نیلو که اصلاً بهت نمیاد...
از حرفای هستی لجم گرفت...زبون دراز! بزار تنها شیم میکشمت بچه!
مانی کتابارو از هستی گرفت پولشو حساب کرد و هر سه بسمت ماشین مانی
حرکت کردیم مانی گفت: خانوم آرین شما چیزی لازم نداشتین؟ یادم رفت بپرسم
گفتم: نه...ممنون!
هستی گفت: مانی کاش همیشه تو بیای دنبالمون تا این نیلوفر کم حرف و
مؤدب شه!
آخ هستی خیلی زبون دراز شدی..خدا بهت رحم کنه بهش چشم غره ای کردم
هستی با لودگی دستاشو به نشانه ی تسلیم بالا نگه داشت و گفت: من تسلیم!
با اون چشات اینطوری نگاه نکن..قلـ ـبم مثل گنجیشک میزنه!
مانی خندید و گفت: هستی خانوم حواست باشه من همیشه با شما نیستما
بازم با نیلوفرخانوم تنها میشیا! همه پُلای پشت سرتو خراب نکنی!
از حرف مانی خنده م گرفت...سوار ماشینش شدیم هستی جلو نشست
منم عقب و انتخاب کردم زیر زیرکی چهره ی مانی و از آینه دید زدم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
. جا خالی دادم . به صورت امیر خورد .
مونا از خجالت قرمز شد ." وای ببخشید شرمنده . "
امیر خم به ابرو نیاورد . خودش را تکاند " نه بابا اصلا مهم نیست . "
مسعود غش غش خندید . " آره جون خودت اگه بدونی چه به روز صورتت اومده . به این راحتی نمی گی مهم نیست . "
دستش را روی صورتش کشید ." چکار کنم خواهر توئه دیگه . "
فکری مثل برق از ذهنم گذشت نکنه مونا و امیر با هم ... به هر دو خیره شدم دقیق و موذی . کاملا عادی بودند چیزی دستگیرم نشد . به خودم تشر زدم . باز تو فضولی کردی ساغر ؟ دست بردار آخه به تو چه ؟
ساحل آهسته در گوشم گفت : " امیر چه پسر سنگین و باادبیه خیلی هم چشم پاکه . "
دهنم نیمه باز موند .
" چه عجب تو بالاخره از یکی تعریف کردی ؟ "
دوباره راه افتادیم . کم کم مسیر ناهموارتر و سنگ ها به علت آب چشمه که از روی آنها رد می شد لیزتر شد . مسعود و امیر به مونا و ساحل کمک کردند تا از روی سنگها بپرند . نوبت من شد مسعود دستش را بطرفم دراز کرد . امتناع کردم . حس سرکش و متمرد وجودم قد علم کرد . خواستم خودی نشان بدم . یعنی چی ؟ اصلا خوشم نمی آد مثل این دخترهای دست و پا چلفتی به این و اون آویزون بشم ... با خودم حساب کردم . چند تا سنگ چیزی نیست از عهده اش برمی آم . سرم را بلند کردم . همه را متوجه خودم دیدم . بسم الله گفتم و پایم را روی اولین سنگ گذاشتم . لیز و لغزنده بود . نزدیک بود تعادلم را از دست بدم به روی خودم نیاوردم و بقیه سنگها را فکر نکرده با سرعت طی کردم . از همتم خوشم اومد . مونا برایم کف زد .
" آفرین دختر خانم ورزشکار نمی دونستم اینقدر زرنگی . "
و مسعود دستی به صورتش کشید و خنده اش را فرو خورد . خوشحالی ام را بروز ندادم . مطمئنم از کارم خوشش اومد .
ساحل اخم کرد و زیر لب گفت :" این ادا و اطوارها چیه درمی آوری ؟ خانم باش . "
جوابش را ندادم . به بالا رفتن ادامه دادیم . و باز جلوتر تخـ ـته سنگ بزرگی راه را سد کرد . به ارتفاعش نگاه کردم . خیلی بلند بود و بالا رفتن از آن تقریبا غیرممکن . مسعود به طناب قطور و محکمی که از بالا آویزان بود اشاره کرد .
" باید با این خودمان را بالا بکشیم ." و به سختی بالا رفت . و مونا و ساحل را به کمک امیر بالا کشید . با خودم خندیدم . الانه که ساحل تو دلش منو فحش بده که کجا آوردمش . خصوصا که زیاد هم اهل ورزش نیست . مسعود طناب را پائین فرستاد . " حالا تو بیا "
" نه من می تونم . خودم می آم . "
خیلی عصبی و تند گفت :" این دیگه شوخی نیست که بخوای آرتیست بازی دربیاری . پائین را نگاه کن اگه بیفتی فاتحه ات خونده س . "
نخواستم ضعف نشان بدم . " تو چکار داری ؟ گفتم می تونم می تونم . "
داد زد :" لجباز و یکدنده " و دور شد .
تخـ ـته سنگ مثل کف دست صاف بود . هیچ جایی برای گرفتن نداشت . هرطوری بود یه خرده خودم را بالا کشیدم آمدم جای پای جدید درست کنم که طناب از دستم در رفت . یا ابوالفضل . بی چاره شدم . عین گربه وسط زمین و هوا چهار چنگولی موندم . از ترس پاهام سست شد . وای خدا الان جیغ می زنم . عجب خریتی کردم . بالاخره کار دست خودم دادم . با دو تا دست محکم تخـ ـته سنگ را بغـ ـل کردم و خودم را بهش چسباندم بالای سرم را نگاه کردم . چرا از هیچکس خبری نیست . بغض کردم . آخ این ساحل را بگو . نمی گه خواهرم چی شد . مرده ست یا زنده ست ؟ دستهایم سر شد . خدایا کمکم کن . دارم کنترلم را از دست می دهم . جیغ زدم .
سپاس شده توسط:
#5
قسمت ششم

صدای خشن و رگه دار مسعود را پشت سرم شنیدم . " خیلی خوب جیغ نزن دختره لوس و خودسر . من که بهت گفتم تنهایی از پسش بر نمی آیی ؟ " به حرفش گوش ندادم . از خوشحالی ذوق کردم . مهم نیست چی می گه . فقط خدا را شکر که اینجاست و می خواد کمکم کنه . دستش را مثل قلاب دور کمـ ـرم انداخت و با دست دیگرش طناب را گرفت و با تلاش زیاد سعی کرد هر دویمان را بالا بکشه . خیلی بهش نزدیک بودم . طوری که گرمای نفسش را پشت گردنم حس کردم . سرم را به طرفش چرخاندم . صورتم دقیقاً رو به روی صورتش قرار گرفت . نگاهم را بهش دوختم . اخمی عمیق به پیشانی داشت و تمام حواسش به این بود که مبادا بیفتم . محاصره دست های قوی و محکمش تنگ تر شد و من به او چسبیده تر . هیجان و شوق خاصی وجودم را فرا گرفت و یه آن ترس از افتادنم را فراموش کردم . یه حس عجیب و ناشناخته . فرصت نکردم بهش فکر کنم . چون یک لحظه کوتاه مسعود من را از خودش جدا کرد و گذاشت اون بالا جای صاف و کفی . خودش هم کنارم ولو شد . هر دو تند تند نفس زدیم . دزدکی نگاهش کردم . قطرات درشت عرق روی پیشانی اش بود و عضلات ورزیده و سیـ ـنه ستبرش از زیر بلوز آستین کوتاه تنگش بالا و پایین رفت . تبسم ملایمی زدم . نه هیکلش خیلی خوبه کاملاً مردانه و قویه . سیـ ـنه اش را چندین بار از هوا پر و خالی کرد . کم کم نفسش آرام شد . برای بلند شدن به آرنجش تکیه کرد و با تهدید گفت : " ببین ساغر اگر فقط یک دفعه دیگه تک روی کنی قسم می خورم از همین بالا پرتت می کنم پایین . "
اخم کردم . " خوب حالا . " ادامه داد : " در ضمن یه چیز مهم دیگه هم می خواستم بهت بگم ." با اوقات تلخی گفتم : " چی ؟"
" صبر کن یادم رفت . " تو چشماش برق شیطنت خاصی موج زد . " آها یادم افتاد . این یکی یه کوچولو شخصیه . همین الان تجربه اش کردم . " خندید . " هیکلت حرف نداره . حسابی بغـ ـلیه بغـ ـلی هستی . " قیافه پیروزمندانه و شادی به خودش گرفت و منتظر عکس العملم شد . بهش توپیدم : " ببین مسعود تو باز ... " صدایی اومد . ساحل از اون بالا پیدایش شد . سراسیمه و آشفته . چپ چپ و با حرص نگاهم کرد . " معلوم هست این همه مدت کجایی ؟ " دستش را روی قلبش گذاشت . " ترسیدم افتاده باشی ." مسعود خیلی آهسته گفت . " اوه اوه چه خواهر بداخلاقی . " و بلند شد و خودش را تکاند و معذرت خواهی کوتاهی کرد . منم خودم را جمع و جور کردم . " می بینی که سالمم . " با خشم دندانهایش را به هم فشرد و حرفی نزد . وای معلومه از دست کارهای من آمپرش رفته بالا . بی چاره حق هم داره عین مادرها دنبالم راه افتاده تا گند نزنم . چقدر هم من رعایت می کنم . اگه مثل اون عقل درست و حسابی داشتم خوب بود . برای ناهار یه جای سایه و مسطح پیدا کردیم و بساطمان را راه انداختیم . کالباس و الویه و کتلت و چیپس و ... تا حد خفه شدن غذا خوردم . " وا چرا امروز اینقدر گرسنه ام شده ؟ " مسعود چند بار بهم تبسم کرد و یواشکی چشمک زد .
تقریباً غروب بود که به پایین کوه رسیدیم . موقع خداحافظی مونا گفت : " راستی دو سه هفته دیگه تولدمه . زنگ می زنم دعوتتان می کنم . "
گفتم : " مرسی . حالا ببینم چی میشه . " کوله پشتی اش را زمین گذاشت . " نه دیگه نشد . جواب سر بالا نمی خوام . حتماً باید تو و ساحل جون بیایید ." ساحل لبخند کوتاهی زد . " شما خیلی لطف دارید ولی من چون مشغله کاری ام زیاده مطمئن نیستم بتونم بیام . برای همین قول نمی دم ولی اگر فرصت شد چشم حتماً . " مونا باز اصرار کرد . " ساغر جون اگه تو هم بگی نه خیلی ناراحت می شم . " چند ثانیه مکث کردم . چشمم به مسعود افتاد . سرش را پائین آورد و اشاره کرد که حتماً بیا . به مونا تبسم کردم . " باشه سعی می کنم بیام . "
با ساحل تنها شدم . چشم به دهنش دوختم . " خوب تو به اندازه کافی غر زدی و کوه رفتن را از دماغم درآوردی . حالا می شه نظرت را بگی ؟ " آهسته و آرام بدون هیچ عجله ای لباس هایش را درآورد . طاقت نیاوردم . " ساحل می گی یا نه ؟ چطور پسری بود ؟ " جدی و مـ ـستقیم تو چشمام نگاه کرد . " ای ... بد نیست . " تو ذوقم خورد . " یعنی چی بد نیست . می شه واضح تر حرفت را بزنی . "
" یعنی اینکه خدا در و تخـ ـته را خوب با هم جور کرده . اونم مثل خودت اینجاش خرابه " و به سرم زد . " زیادی پر شر و شوره . "
" هه . برو بابا . پس حتماً انتظار داشتی به سلیقه تو انتخاب کنم . از این پسرهایعینکی و سر به زیر که همش سرشون تو کتابه و فقط بلدند از علم و سیاست و چه می دونم فلسفه و از این مزخرفات صحبت کنن . نه جونم اگه من با همچین آدمی معاشرت کنم دو روزه افسرده می شم . " با خستگی پاهاش را مالید . " کی گفته من از این جور پسرها خوشم می آد . منظورم این بود یه خرده جدی تر باشه . همین . مثل همین دوستش امیر . "
" وا چه حرفی می زنی . اونکه فقط بلده مثل مرغ کله اش را بالا و پایین کنه وتعظیم کنه . این که نشد کار . توی این مدت من که صدایش را نشنیدم . اصلاً حرف زد ؟ " با حالت خاصی براندازم کرد و با تأسف سر تکان داد . رویم را برگرداندم و به خودم تشر زدم . خیلی بی انصافی ساغر خودت خوب می دونی که امیر بچه خوب و سر به راهیه . چطور دلت می آد اینجوری در موردش صحبت کنی ؟ شانه هایم را بالا انداختم . چه می دونم شاید به خاطر دفاع از مسعود . ساحل دنباله حرف را نگرفت . حوله ام را برداشتم و با اوقات تلخی به طرف حمـ ـام رفتم .
توی راه دانشگاه با خودم فکر کردم این دو هفته تعطیلی چقدر خوش گذشت . مخصوصاً سیزده بدر دیروز و کباب های بابا و عمو فرامرز. درسته کمی سوخت ولی با اون نم بارون و نسیم خنک کنار سد لتیان حسابی چسبید . البته با وجود دلقک هایی مثل نادر و شهاب و با آن همه بزن و برقص و جوک و شوخی باید هم که خوش بگذره . با خودم خندیدم . هر چند که من هم دست کمی از آنها نداشتم . پایم را درون دانشکده گذاشتم . چشمم به ردیف گل های رز قرمز و گلبهی که در میان شمشادهای سبز و یاس زرد کاشته بودند افتاد . وای چه قشنگ . منظره زیبا و دل انگیزی از بهار زنده و تازه جلوی رویم بود . ذوق کردم یواشکی یکی از گل ها را چیدم و بو کردم . عجب بویی . هـ ـوس کردم آن را به مقنعه ام وصل کنم . خنده ام گرفت اگه یکی منو در این وضعیت ببینه چی میگه ؟ احتمالاً فکر می کنه عقل درست و حسابی ندارم و منو به امین آباد تحویل می ده . به دور و ورم نگاه کردم کسی نبود . پریدم هوا و از شادی دستهایم را مشت کردم . امروز چه حال خوبی دارم . به قول روان شناس ها بچه ها باید یک جوری انرژی شان را خالی کنند . خب لابد منم بچه ام دیگه و به قول ساحل من هیچ وقت نمی خوام از مرز دوازده سالگی بگذرم و به یاد بیارم که الان هیجده سالمه .
از راهرو گذشتم و به کلاس هایی که درشان باز بود سرک کشیدم . آخیش چقدر دلم توی همین مدت کوتاه برای همه چیز و همه کس تنگ شده . حتی برای خانم رحمانی استاد حسابداری صنعتی . نمی دونم چرا همیشه مقنعه اش یک وریه و هر روز که کلاس می آد آثار یه نوع خورشت روی اون دیده می شه . یک روز قورمه سبزی، یک روز قیمه . بی چاره سوژه خیلی خوبیه . بچه ها چقدر دستش می اندازند . آخ جون الآن هم باهاش کلاس داریم . فریبا شلنگ تخـ ـته انداخت و بهم نزدیک شد . هیجان داشت . " اگه بدونی ساغر چه خبر دسته اولی برات دارم . " حرفش را قطع کردم . " سلام . رسیدن به خیر . تعطیلات خوش گذشت ؟ " آهسته زد تو صورتش . " آه ببخشید به خدا اینقدر که برای گفتن این خبره عجله دارم سلام ملام یادم رفت . " دستم را روی شانه اش گذاشتم . " فیلم بازی نکن . تو از اولش هم همین طور بی ادب بودی . "
مانتویم را کشید . " ا . مردم بابا بذار بگم چی شده . " و دستش را گاز گرفت . " اگه بدونی " بالا تنه اش با شور و هیجان تکان خورد . دست به سیـ ـنه ایستادم . " خوب تعریف کن . "
" فهیمه سالمی که یادته ؟ " سرم را تکان دادم . " آره همون دختر سبزه هه که نامزد داشت . خوب که چی ؟ "
" توی همین تعطیلی هاازدواج کرده . حالا هم شوهرش اجازه نمی ده بیاد دانشگاه . " مخم سوت کشید . " عجب دختر احمقی . نباید قبول می کرد . " فریبا با بی قیدی به دیوار تکیه زد . " نه اتفاقاً بد هم نیست . منم اگه یه شوهر ایده آل پیدا کنم که عاشقش باشم و بگه درس نخون ، حاضرم قید دانشگاه را بزنم . "
فیوز مغزم پرید و غیرتی شدم . " آره دیگه همین امثال شما هستید که آبروی بقیه دخترها را می برید . آدم ازدواج می کنه که کامل بشه نه راکد . " دوباره با همون حالت بی قیدی حرفش را تکرار کرد . " ولی اگه پایش پیش بیاد همچین کاری می کنم . "
عصبی شدم . " آره چون تو برخلاف هیکل گنده ات به اندازه یک گنجشک مغز نداری . " فریبا با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره کرد . محل ندادم و با حرص گفتم : " تو اصلاً می دونی عشق چیه ؟ عشق یعنی آزادی یعنی رها بودن و عشق باید مثل هوایی که تنفس می کنیم آزاد باشه . بدون هیچ گونه قید و بندی و اگر ازدواج یعنی غل و زنجیر شدن ، باشه من از حالا امضا می دم که هیچ وقت ازدواج نکنم . " صدای کف زدن شنیدم . " به به چه سخنرانی غرایی ! " مسعود بود . لبخند به خصوصی زد . " می شه بگی از کدام کتاب این مطالب را حفظ کردی ؟ " با خشم نگاهش کردم . " عقیده شخصی خودمه . " و خشک و جدی وارد کلاس شدم .
بعد از زنگ بدون اینکه از فریبا دعوت کنم خودم به تنهایی بوفه رفتم . لیوان چای را محکم تو دستم فشردم و به بخار اون خیره شدم . چرا طرز فکر فریبا اینطوریه . بدجوری حالم را به هم می زنه . مهتاب هم که امروز معلوم نیست کدام گوریه . واسه چی دانشگاه نیامده . معلومه توی این عیدی حسابی پشتش باد خورده . با صدای تک سرفه ای متوجه حضور امیر و مسعود شدم . اه این دو تا که مثل جن بو داده دائم جلویم سبز می شن . صندلی های کنار من را پس کشیدند و نشستند . اصلاً حرف نزدم انگار نه انگار روبه رویم هستند . امیر سر صحبت را باز کرد . " ساغر خانم تعطیلات عید خوش گذشت ؟ از همان روز که کوه رفتیم دیگه شما را ندیدم . به نظر ناراحتی ، چیزی شده ؟ " چهره اش مهربان بود و صمیمی دلم نیامد بهش اخم کنم . " نه چیزیم نیست . " مسعود با تمسخر گفت : " همین را بگو . خانم به جای اینکه از دیدن ما خوشحال بشه و حال و احوال کنه دچار یأس فلسفی شده و می خواهد تارک دنیا بشه . " دستش را زیر چانه اش گذاشت و سرش را جلو آورد . " راستی چرا می خواهی همچین کاری بکنی ؟ " چشم غره رفتم . " که از دست فضول هایی مثل تو راحت بشم . "
انگار که نشنید . " نه جدی ! چرا ؟ "
یه خرده صدایم بلند شد . " چون بیشتر مردها عوضی هستند و به زن به چشم کلفت بی جیره و مواجب نگاه می کنند و انتظار دارند همیشه تو خانه باشه و براشون غذای گرم بپزه و بچه داری کنه . "
خندید . " خوب اصلش همینه . تو می خوای قاعده دنیا را به هم بزنی ؟"
با دست تهدیدش کردم . " تو یکی کفرم را بالا نیاور والا خونت را می ریزم . " چشم هایش را گرد کرد . " اوه اوه چه قاتل پست و بلفطره ای . آدم را می ترسونی . " از شوخی اش نخندیدم . فهمید که خیلی عصبانی ام رویه اش را تغییر داد . " خوب حالا چرا اینقدر حرص می خوری من یه پیشنهاد دارم . " من و امیر بهش نگاه کردیم . تو چشمام زل زد . " ببین من از اون مردهایی که تو گفتی نیستم . هیچ کدام از این انتظارات را هم از زنم ندارم . پس بهتره با من ازدواج کنی . " صورت خوش ترکیب و سبزه اش از خنده منفجر شد . هجوم خشم و نفرت به سلول های مغزم سرایت کرد . بی اراده داد زدم : " تو چرا چرت می گی ؟ نکنه سیم هایت اتصالی کرده . فکر کردی خیلی با نمکی ؟ نه بابا خیلی هم لوس و بی مزه ای . " امیر هم بهش تشر زد . " بسه دیگه چرا اینقدر اذیت می کنی ؟ حالا چه وقت شوخیه ؟ " از جایم بلند شدم . با غضب لیوان چای را روی میز کوبیدم و ازشان دور شدم . مسعود صدام زد . " خانم کی قراره پول چای ات را حساب کنه ؟ " محل ندادم و منتظر هم نشدم که منو به خانه برسونه . به خانه که رسیدم لباس هایم را درآوردم و سر و صورتمو شستم بعد هم روی زمین دراز کشیدم و پاهایم را بالا و به دیوار تکیه دادم . تا خون به مغزم برسه و چشمم را بستم . تلفن زنگ زد . مامان با یکی سلام و علیک کرد و با گوشی به طرفم اومد . اشاره کردم کیه ؟
" میگه ... مونا . " اوه خدای من امروز چرا این خواهر و برادر منو ول نمی کنند . تو دانشگاه مسعود الان هم این . آه بلندی کشیدم و گوشی را گرفتم . " سلام مونا جون . "
" سلام ساغر جون . خوبی ؟ ما را نمی بینی خوشی ؟ می دونی چند وقته همدیگه را ندیدیم . " صدایش گرم و با محبت بود . از خودم شرمنده شدم . آخه این چه گناهی داره . گفتم ." مرسی که به یاد من هستی . " خندید . " پنجشنبه تولدمه ... می خواستم زودتر بهت بگم که جای دیگه قرار نذاری . "
" همین پنجشنبه ؟ "
" آره . " تو رو دروایسی گیر کردم . وای اصلاً حوصله ندارم برم . دستم را گاز گرفتم . ولی چه بهانه ای بتراشم ؟ ادامه داد . " البته مسعود گفت که بهت می گه ولی دلم طاقت نیاورد . ترسیدم یادش بره . گفتم خودم بهت خبر بدم . "
" مرسی . لطف کردی . "
" حتماً می آیی که ؟ " مکث کوتاهی کردم . خوب نیست تو ذوقش بزنم . " آره می آم . "
" پس حتما با ساحل جون بیا . "
" باشه حتما . " ذوق کرد . " خوشحالم که می آی . پس منتظرتم . گوشی را گذاشتم و نفس بلندی کشیدم . حالا کو تا پنجشنبه، نهایتش همان روز بهش زنگ می زنم و می گم مامانم حالش خوب نیست نمی تونم بیام . شروع کردم تو اتاق قدم زدن . حالا واسه چی نرم ؟ از پنجره به حیاط خیره شدم . برای اینکه از دست مسعود ناراحتم . خیلی بی ملاحظه ست . خوب این چه ربطی به خواهرش داره ؟ نگاهم را به گنجشک هایی که به زمین نوک می زدند دوختم . ربط داره . هر چی باشه برادرشه . یک کلاغ هم به گنجشک ها اضافه شد . به خودم غر زدم . ساغر خیلی سخت می گیری . تو که اخلاق مسعود را می شناسی . همش دوست داره شوخی کنه . تازه اونکه چیزی نگفت . یه خرده سر به سرت گذاشت . تو جنبه نداشتی و سرش داد کشیدی . حالا یه چیزی هم طلبکاری ؟
سپاس شده توسط:
#6
قسمت هفتم
دستگیره در را گرفتم . " پس که سرما خوردی و حالت بده و نمی تونی بیای نه ؟ "
" گفتم که نه . حالم هم خوب بود نمی آمدم . " لحنش با عصبانیت و کنایه بود . حرص خوردم . " پس بیا . این شماره تلفن خانه مسعود ایناست . می ذارم تو کشوی میز توالت . دیر کردم زنگ بزن ." چپ چپ نگاهم کرد . " حالا کی سرت را به باد بدی خدا می دونه ." محل ندادم و از در بیرون آمدم . پایم را محکمتر روی پدال گاز گذاشتم . داره دیر می شه . توی آینه ماشین به خودم نگاه کردم . نمی دونم چرا دلشوره دارم من که به مامان گفتم دارم می روم تولد یکی از بچه های دانشکده اونم که چیزی نگفت . پس چرا بی خودی دلهره دارم . نکنه ساحل لو بده و اسم مسعود را بیاره . از ماشین بغـ ـلی سبقت گرفتم . نه ساحل هر اخلاق گندی داشته باشه این کاره نیست . نفس بلندی کشیدم و سرعتم را بیشتر کردم . باز خوبه مامان زیاد به بیرون رفتنم گیر نمی ده و آزادم می زاره . مخصوصا از موقعی که دانشگاه قبول شدم . باهام مثل ساحل رفتار می کنه . خیلی بهم اطمینان داره . خنده تلخی کردم و دنده را عوض کردم . ولی ساحل کجا و من کجا ؟
از در وارد شدم . مونا به استقبالم آمد و بـ ـوسم کرد . خیلی با سلیقه لباس پوشیده بود . پیراهن بلند آجری رنگ که دور سر آستین ها و یقه اش از خز بود . از همیشه زیباتر به نظرم رسید مخصوصا با آن سایه آجری رنگ پشت چشمش . پالتویم را گرفت ." خوش آمدی ولی چرا دیر کردی ؟ خیلی منتظرت بودم . کم کم داشتم از آمدنت ناامید می شدم ." موهای صافم را جلوی آینه مرتب کردم و ریختم روی شانه ام . پرسید :" پس ساحل جون کجاست ؟"
" سرمای شدیدی خورده . نتونست بیاد . معذرت خواهی کرد ." دستش را پشت کمـ ـرم گذاشت و با هم به سالن رفتیم . چقدر شلوغ بود و خیل دختر و پسر در حال رقصیدن بودند . انگار من آخرین نفر بودم توی دلم خالی شد و احساس غریبی کردم . چشم چشم کردم ولی مسعود را ندیدم . مونا متوجه شد و گفت :" مسعود همین دور و ورهاست الانه که پیدایش بشه . " و منو به جلو برد و به مادرش معرفی کرد . " ساغر دوستم ." خوب شد که نگفت دوست مسعود . خیالم راحت شد . مامانش زن خوشرو و درشت اندامی بود و به گرمی گونه ام را بـ ـوسید . چقدر شبیه به مسعود بود . همان چشمان قهوه ای همان موهای صاف فقط با ظرافت بیشتر در قالب صورت زنانه . با ملایمت گفت :" خوش آمدی عزیزم ." تشکر کردم . مونا بعد از آن مرا به برادر بزرگش مهران معرفی کرد . تقریبا سی سال داشت . قدش از مسعود کوتاهتر و چاق تر بود . خیلی مودب و محترم با من دست داد و به رویم لبخند زد . بعد هم سهیلا زن برادرش که بسیار خوش اندام و با کلاس بود و تانیا دختر سه ساله شون . آخر سر هم باباش آقای کامیار . شبیه وکیل ها بود . با ریش پروفسوری و سرش که می رفت طاس بشه . درست مثل بابا . نفس عمیقی کشیدم . بالاخره مراسم معارفه تمام شد . حالا خوبه تعداد خانواده شون کم بود والا معلوم نبود تا کی طول می کشید . مونا من را وسط چند تا دختر نشاند و به یکی از آنها گفت :" افسانه مهمون افتخاریه . حواست بهش باشه ." و رفت سراغ بقیه . دختره لبخند شیرینی زد و خودش را دختر عموی اون معرفی کرد . بهش تبسم کردم . صورتش گیرایی خاصی داشت . یه متانت و آرامش خاص . برایم میوه گذاشت و شربت تعارفم کرد . تمام سالن را از نظر گذراندم . عجب خانه شیک و با کلاسی . چه تابلوهای گران قیمتی به دیواره . مبل های استیل طلایی و پرده های همون رنگ آینه کنسول و آباژور و چیزهای عتیقه و تزئینی خوشگل . نه معلومه وضعشان خیلی خوبه .راستی مسعود گفت بابام چکاره س . انگار که گفت ... آره گفت دفتر اسناد رسمی داره . پس بگو برای همین قیافه اش شبیه وکیل هاست . درست حدس زدم . آهنگ خیلی شادی از ضبط پخش شد . مونا بطرفمان آمد . " یالله تنبلی نکنید . پاشید . پاشید ." من خوردن شربت را بهانه کردم ولی افسانه بلند شد . محو رقص ملایم و حرکات موزون او بودم که دستی به بازویم خورد برگشتم . یه آن نفسم بند اومد . وای لامصب چقدر جذاب شده . مخصوصا با صورت هفت تیغه و موهای یک وری براق و کت و شلوار مشکی خوش دوختش . خیلی مردانه و آراسته بنظرم اومد . نه وجدانا مسعود جذابه .
کمی خودم را جمع و جور کردم . نباید بهش زل بزنم . ولی آخه چرا خودش به من خیره شده و چشم از من بر نمی داره ؟ نگاهش پر از تحسین بود و آخر سر هم طاقت نیاورد و گفت :" چه دختر ناز و ملوسی . اجازه می دی درسته قورتت بدم ."
اخم کردم ." تو باز شروع کردی . کاری نکن نیامده برم ها ." دستش را بالا برد . " خیلی خوب . خیلی خوب . دیگه شوخی نمی کنم چه بد اخلاق و بی ذوق ." پایم را روی پام انداختم و سرم را برگرداندم . " تو هیچوقت درست نمی شی ." لبه پیراهنم را که کمی بالا پریده بود مرتب کرد و اهسته گفت :" یه دختر خوب موقع نشستن باید مواظب لباسش باشه که بالا نره ." تند توی صورتش نگاه کردم اثری از شوخی که نبود هیچ کاملا هم جدی بود . خجالت کشیدم و داغ شدم . چرا مسعود اینطوریه ؟ خودش هر جور دلش بخواد حرف می زنه و شوخی می کنه ولی مورد به این کوچکی را بهم گوشزد می کنه . منکه هنوز نشناختمش . نگاهی به اطرافم انداختم . کسی حواسش به ما نبود . فقط یک آن افسانه نگاه گذرایی انداخت و با تبسم دور شد . بعد از چند دقیقه سکوت خودش دوباره سر صحبت را باز کرد . " حالا کی می خوای هنرنمایی کنی ؟" تعجب کردم ! " هنرنمایی ؟"
" آره دیگه . پس کی می رقصی ؟"
" وقت گل نی ." سرش را نزدیک تر آورد . بوی ادکلنش به مشامم خورد . از آن بوهای تند و مردانه و خوشایند . " حتما رقص بلد نیستی نه ؟"
پشت چشم نازک کردم . " اتفاقا خوب هم بلدم ."
" خوب پس چرا ؟...." حرفش را قطع کردم . " چون تو خیلی پروئی اون موقع پروتر هم می شی ." به صندلی تکیه داد و نفس بلندی کشید . " آه چه دلیل محکمی " و چشمان شوخش را از من برگرفت .
چند تا آهنگ شاد و شلوغ نواخته شد . نوک پنجه هایم بی اراده به حرکت درآمد .اَه . تقصیر خودمه نباید کلاس می ذاشتم . الان بدجوری هـ ـوس کردم خودم را تکان بدم و برقصم . ولی آرام نشستم و عذاب نرقصیدن را تحمل کردم . رو کردم به مسعود . " راستی امیر کجاست ؟ نیامده ؟"
" نه ."
" چرا ؟"
" نمی دونم مثل اینکه با خانواده عمویش اینا قرار بود برن جایی انگار یه جای دیگه دعوت داشتن ." رفتم تو فکر. موزیک قطع شد و مونا همه را به شام دعوت کرد . مسعود بهم اشاره کرد که سر میز بروم و خودش بلند شد که به بقیه مهمان ها تعارف کنه .
یک مقدار لازانیا و کمی الویه تو بشقابم ریختم . متوجه شدم که مسعود به ظاهر در حال بازی با بچه برادرشه ولی زیر چشمی به من نگاه می کنه . شانه هایم را صاف کردم و موقر ایستادم . لباس مشکی آستین بلند و ساده ای که به تن داشتم کاملا فیتم بود . از قصد آن را پوشیدم تا ظرافت هیکلم را بیشتر نشان بده . تحسین را تو صورت مسعود دیدم ولی به روی خودم نیاوردم و به خوردن مشغول شدم .
شام تمام شد . حدود یک ساعت دیگه همه رقصیدند و بعد کیک و مراسم کادو باز کردن شروع شد . نزدیک ساعت یازده بود . از جایم بلند شدم . مسعود کنارم بود . " کجا بمون می رسونمت ."
" نه ماشین اوردم . ولی دلشوره گرفته ام . می ترسم مامان اینا دلواپس بشن ." مونا پالتویم را بدستم داد :" بابت بلوز خوشگلی که برام آوردی ممنون . لطف کردی ." صورتش را بـ ـوسیدم . " قابلت را نداشت . مهمانی خیلی خوبی بود . بابت همه چیز مرسی ." مسعود تا توی پارکینگ باهام اومد . دکمه های پالتویم رو نبستم و سریع نشستم تو ماشین . " چقدر هوا سرده ." سرش را آورد تو :" برف هم زیاد شده خیلی احتیاط کن . زمین لیزه . رسیدی خانه یه زنگ به من بزن . خیالم راحت شه ."
با تعجب بهش خیره شدم ." جدیدا مهربان شده ای ." پلک اش را پائین آورد و لبخند قشنگی زد ." مهربانتر هم می شم حالا صبر کن ." نگاهش حالت خاصی داشت ولی من نفهمیدم . دنده عقب گرفتم و براش بوق زدم ." خداحافظ." دست تکان داد :" منتظر زنگت هستم ."
با اضطراب وارد خانه شدم . مامان در حال کتاب خواندن بود . چراغ اتاق کار بابا هم روشن بود . ای وای اونم که نخوابیده . احتمالا داره روی یکی از نقشه هایش کار می کنه . مامان نگاهی به ساعت انداخت . " خیلی دیر کردی . بابات هم کم کم داشت صداش درمی آمد . تو که گفتی زود می آم ." دستهایم را جلوی شومینه گرم کردم و خیلی عادی گفتم :" چکار کنم تولده دیگه تا شام خوردیم و کادوها را باز کردند طول کشید . نتونستم زودتر بیام . اصرار داشتند تا آخرش بمونم ."
با دقت به صورتم خیره شد . بی اراده سرم را پائین انداختم و به چشمانش نگاه نکردم . " حالا خوش گذشت ؟" نفس راحتی کشیدم و سرم را بالا آوردم. " بله عالی بود . جای شما خالی . راستی ساحل کجاست ؟"
" رفته بخوابه ." در اتاق را باز کردم و کلید را زدم . ساحل مضطرب و عصبی لبه تخـ ـت نشسته بود . تند و خشن گفت :" خاموش کن اون پروژکتور رو چشمام کور شد ." دستم را به کمـ ـرم زدم و نزدیکش رفتم . " منکه می دونم چراغ بهانه ست . بگو دردت چیه ؟" با حرص پشتش را بهم کرد ." حیف شد اومدی . یک کم زوده . شب را همان جا می موندی ."
" آها پس بگو مشکلت اینه . خوب تو به من چکار داشتی می خوابیدی ؟" با غضب برگشت به صورتم زل زد . " تو خیلی وقیح و خودسر شدی . حالم ازت بهم می خوره ." آهسته خندیدم . رفت زیر پتو و داد زد :" خاموش کن اون چراغ لامصب رو ."
نگاهی به گونه های برجسته و لبـ ـهای بزرگ و خوش فرم مهتاب انداختم تو دلم تحسینش کردم . با پوست گندمی و موهای فرفری و قد بلندش عین دو رگه های سرخ پوست می مونه . جذابه و خندیدم . " حالا تو بیا مهتاب . شاید خدا خواست و اونجا بختت باز شد و یکی را گیر آوردی ." تبسم کرد . چال گوشه لپش پیدا شد . فریبای فضول موش دواند ." دختر ساده نباش ساغر برای اینکه ما را سیاه کنه باهاش بریم نمایشگاه کتاب این حرف را می زنه والا اونجا بجز یه مشت بچه خرفت عینکی کسی پیدا نمی شه ."
مهتاب گفت :" ولی همچین بد هم نیست . دانشگاه که سرویس رفت و برگشت گذاشته . یه دوری هم می زنیم خوش می گذره . " و زد به من . " ببین کیا دارن می آن ؟" سرم را برگرداندم . امیر و مسعود از راه رسیدند . مسعود پرسید ." کجا ؟"
" نمایشگاه کتاب ."
" اِ... اتفاقا ما هم داریم می آئیم ."
" خوب چرا با ماشینت نمی آی ؟"
" خرابه . دیروز گذاشتمش تعمیرگاه . بی ماشینی دردسره ." امیر آرام گفت ." من وادارش کردم بیاد می دونی که اهل این چیزها نیست ." راننده بوق زد و همگی سوار شدیم . اونها عقب اتوبـ ـوس نشستند ما هم چند ردیف جلوتر . اتوبـ ـوس حرکت کرد . فریبای شکمو یه چیپس خانواده بزرگ باز کرد و گرفت جلوی من و بی مقدمه گفت ." اگه بیاد خواستگاریت قبول می کنی ؟" حواسم نبود . " کی ؟" دهنش را کج کرد ." بابای من . خوب معلومه مسعود دیگه ."
خندیدم ." فریبا تو چقدر بامزه عصبانی می شی ." یه مشت چیپس چپاند توی دهنش ." طفره نرو . جوابم را بده ." نگاهی به مسعود انداختم ماشین حساب تو دستش بود و امیر هم تند تند از روی ورق یه چیزهایی می خوند . سرم را تکان دادم . " تو چقدر ساده ای دختر جان پسرهای این دوره و زمونه فقط فکر عشق و کیف اند و تا قبل از چهل سالگی زن بگیر نیستند . این پنبه را از گوشت بکن بیرون ."
" خوب پس برای چی باهاش دوستی ؟"
" فکر کن برای سرگرمی . فکر کن برای خنده . یه همچین چیزهایی ."
" عجب چه هدف والا و مقدسی . آدم در مقابلت احساس پوچی و حقارت می کنه ." لحنش خیلی بانمک و مسخره بود . از خنده ریسه رفتم . خودش و مهتاب هم همین طور .
وارد سالن نمایشگاه شدیم . مهتاب گفت :" اَه ... چقدر شلوغه . نمردیم و دیدیم مردم ایران هم کتاب خون شدند ."
" حالا چطوری از وسط اینها رد شویم ؟" فشار جمعیت ما را به جلو هل داد و حس کردم دل و روده ام داره می ریزه بیرون . با تقلای زیاد جلوی یکی از غرفه ها رسیدیم . فریبا غر زد . " توی این وضعیت مگه میشه خرید کرد ؟" مقنعه ام در حال افتادن بود کشیدمش جلو . " آره کاش نیامده بودیم . پس فقط بذارید من هشت کتاب سهراب سپهری را بخرم و بریم بیرون ." صدای سرفه ای کنار گوشم من را متوجه مسعود کرد . اخمهایش بدجوری تو هم بود . اِ... واسه چی دنبال منه ؟ حالا چرا اینقدر عصبانیه ؟ سرم را برگرداندم . چپ چپ به پسری که خودش را به ما چسبانده بود و نیشش تا بنا گوش باز بود و آماده متلک گفتن نگاه کرد . برق خطرناکی که تو چشماش بود ترسوندم . به بچه ها اشاره کردم . " بهتره بریم حوصله جنگ و دعوا ندارم . از خیر کتاب خریدن گذشتم ." با خودم غر زدم واسه چی مثل بادیگارد دنبالم راه افتاده . می خواد چی را ثابت کنه ؟ که یعنی من نسبت به تو تعصب دارم چه غلطها ؟ با هزار زحمت بیرون آمدیم و نفس عمیقی کشیدم . فریبا گفت :" آخیش حیف این هوا نیست ما بی خودی وقتمان را توی اون راهروی تنگ و پر از دود سیـ ـگار و عرق و هزار تا بوی گند دیگه تلف کردیم . کتاب می خوای برو کتابفروشی . پول بیشتر بده ولی اینقدر عذاب نکش . خودم را باد زدم ." واقعا راست می گی اصلا نمی ارزه ." چشمش بوفه را دید . " بریم اونجا بستنی داره ."
مهتاب گفت :" وای بترکی همین یک ساعت پیش چیپس به اون بزرگی را تنهایی خوردی ." دنباله حرفش را گرفتم :" آخه عزیزم هیچ علتی بی معلول نیست " و به هیکل درشت فریبا اشاره کردم . اونم سریع با دستش کمـ ـرم را وجب کرد . " آها ... ببین فقط دو وجبه . پس به این نتیجه می رسیم که تو هم دچار سوءتغذیه و گرسنگی حاد هستی و هر لحظه ممکنه بشکنی . " سر و گردنش را با ناز و عشوه تکان داد . " من همینطوریش هم واسم سر و دست می شکنن . مگه همین چند دقیقه پیش تو نمایشگاه ندیدی پسره چطور محوم شده بود ؟" مهتاب مسخره اش کرد ." آره . مگه همین بی سر و پاها بهت گیر بدن ." زد تو سر مهتاب . یه لیس دیگه به بستنی زدم . سر و کله مسعود و امیر پیدا شد . مهتاب و فریبا هر کدام از یک طرف محکم با آرنج به پهلویم کوبیدند نگاه تندی بهشون انداختم . " بابا چتونه پهلوم سوراخ شد . آره کور که نیستم دیدمشون . " مسعود یه نایلکس دستش بود . " ساغر وقت داری بریم جایی ؟"
تعجب کردم . " کجا ؟ "
" همین نزدیکی ها ." چشم هایم را تنگ کردم . " که چی بشه ؟"
" حالا بریم بهت می گم ." کنجکاو شدم یعنی چکارم داره . برم ؟ نرم ؟ مهتاب بهم چشمک زد و ابرو اومد . فریبا آهسته زد به پام . " بدبخت برو دیگه چرا معطلی ؟"
" پس شماها چی ؟"
" هیچی طبق معمول این جور وقتها گم می شیم ." لـ ـبم را گاز گرفتم که نخندم . تردید را کنار گذاشتم . " باشه می آم . ولی خیلی طول نکشه . تازه بچه ها هم در جریان هستند . پس مواظب باش دست از پا خطا نکنی ." دستش را تو موهای لخـ ـتش فرو کرد . " اصلا به آقای باشخصیتی مثل من می خوره ؟ تو بلایی سر من نیار مطمئن باش من ازاری ندارم ." خندیدم . رو کرد به امیر . " پس تا تو برسی شرکت منم پیدام می شه ."
با هم تنها شدیم . منتظر و کنجکاو نگاهش کردم . " خوب!!!"
با ملایمت گفت :" یک کافه تریا خوب همین اطراف سراغ دارم بریم اونجا ." به دسته کیفم ور رفتم . ای بابا چقدر کلاس می ذاره . کشت منو . هر چی می خواهد بگه بگه دیگه . چرا کشش می ده ؟ وارد کافه شدیم جای دنج و خوبی بود . شیشه های دودی اش را از نظر گذراندم و با خودم گفتم . حداقل این مزیت را داره که از بیرون دیده نمی شیم . رو به روی همدیگر نشستیم . اهنگ ملایمی در حال پخش شدن بود . احساس آرامش کردم . چه رمانتیک و چه کم نور . شاعرانه است . خیلی خلوت بود . جز ما فقط دختر و پسری یک میز آن طرفتر نشسته بودند و چنان سرهایشان نزدیک به هم و در دنیای خودشون غرق بودند که انگار اصلا کسی را نمی دیدند . هر دو در یک زمان نگاهمان به آنها افتاد . متوجه حالت مسعود شدم مهربان و صمیمی تبسم کرد . احساس دستپاچه گی کردم . گفت :" من می خوام نسکافه سفارش بدم تو چی می خوای ؟"
" آناناس گلاسه ."
چشمک زد . " هر چند آناناس گلاسه یه خرده دخترانه ست ولی باشه منم همون را می خورم ." تا آوردن سفارشمون هیچکدام حرف نزدیم ولی بعد از آن طاقت نیاوردم و گفتم ." نمی خوای چیزی بگی ؟ " اشاره کرد . " حالا بخور ."
" حالا تو بگو ."
" چقدر عجولی . مگه چند ماهه دنیا اومدی ." و از کنار دستش یه بسته بطرفم دراز کرد . " بفرما مال توئه ." کادوپیچ نبود . رویش را خواندم . هشت کتاب سهراب سپهری . از تعجب و خوشحالی همینطوری موندم . " وای دستت درد نکنه . تو از کجا فهمیدی من این کتاب را می خوام ." چشم های قهوه ای درشتش برق زد . " خوب دیگه !!" صفحه اول را باز کردم و رویش را خواندم بیاد دوست و برای دوست . سرم را بالا اوردم . چشم های نافذ و عمیقش مهربان چشمهای من را جستجو کرد . احساس خوبی بهم دست داد . انگار پوست تنم کشیده شد . اب دهنم را قورت دادم . " مرسی مسعود . نمی دونم چی باید بگم یعنی چطوری تشکر کنم ." با احتیاط نوک انگشتم را گرفت . " قابل نداره خانم کوچولو ." سرم را پائین انداختم و گرم شدم . خوردن اناناس گلاسه برایم سخت شد . صدام زد :" ساغر ؟" چشم هایم را بالا آوردم . مشتاقانه بهم زل زد . ضربان قلـ ـبم از حالت عادی کمی تندتر شد . لیوانش را پس زد و دو تا دستش را زیر چونه اش گذاشت . " تو زیاد شعر دوست داری ؟
" اره خیلی ."
" چرا ؟"
چشمم را به نور کمـ ـرنگ چراغهای هالوژن سقف دوختم . " اگه راستش را بگم مسخره ام نمی کنی ؟ "
" نه " لحنش صادقانه بود . نفس بلندی کشیدم . " چون شعر بهم پر و بال می ده و زیر و رویم می کنه و زمانی هم که ناراحت باشم خوندن شعر تسکینم می ده ." چند لحظه سکوت کرد و جدی رفت تو فکر و بعد با گرمی خاصی گفت :" تو برخلاف ظاهر شیطونت دختر بااحساسی هستی فقط لازمه یک نفر پرده های روحت را با حوصله دانه دانه کنار بزنه تا به اصل وجودت برسه . مگه نه ؟ درست می گم ؟" جواب ندادم ولی ضربان قلـ ـبم تندتر شد . چقدر خوب تونست احساس من رو توجیه کنه . پس معلوم می شه برخلاف تصورم خیلی چیزها را می فهمه ولی اونم یا بلد نیست یا نمی خواد بروز بده . موهایش را از روی پیشانی اش عقب زد و خیلی مودبانه گفت :" حالا اجازه می دی بریم ؟" سرم را تکان دادم . " باز هم بابت کتاب ممنون . خیلی محبت کردی ." در سکوت تبسم کرد و هر دو با هم از کافه بیرون اومدیم .
آقای مهدوی استاد حسابداری عمومی با کت و شلوار راه راه عهد قاجارش وارد کلاس شد و کیفش را روی صندلی گذاشت . و دو تا پنبه را از توی سوراخ های بینی اش درآورد . سرش را تکان داد . " واقعا هوای تهران آلوده ست . سرب خالصه . اصلا نمی شه ایران را با کشورهای خارجی مقایسه کرد ." دستم را زدم زیر چانه ام . اوف حالا باز می خواد از آمریکا تعریف کنه . بابا تو که عشق اونجا را داشتی واسه چی برگشتی ؟ خنده بامزه ای کرد . " کار حسابدارها خیلی سخته . البته در همه جای دنیا و همیشه در اضطراب و تنش عصبی هستند که مبادا کم و کسری پول بیارن . برای همین به عقیده من آخر و عاقبت همه آنها یا منتهی به آسایشگاه روانی می شه یا پوشیدن لباس هایی با آرم ترازو پشت میله های زندان به جرم دزدی ." با خودم گفتم احتمالا تو را می برن آسایشگاه روانی . تو کلاس چرخی زد و عینک پنسی اش را با دستمال پاک کرد و تک تک بچه ها را نگاه کرد . اشاره زد :" شما آقای شاهین کیوانی تشریف بیاورید پای تخـ ـته و مساله دفعه پیش را حل کنید ." شاهین کیوانی با موهای روغن زده سیخ سیخ و شلوارش که انگار داشت از باسـ ـنش می افتاد به سمت تخـ ـته رفت . ناغافل پایش به سطل آشغال گیر کرد و یکدفعه تعادلش را از دست داد و ولو شد وسط کلاس . شلیک خنده بچه ها به هوا رفت . منم به حدی خندیدم که چشمام پر از اشک شد . آخیش دلم خنک شد تا تو باشی که اینقدر دخترها را اذیت نکنی . استاد زد روی میز . " لطفا ساکت ." صدای بچه ها قطع شد . ولی من باز غش و ریسه رفتم . نگاه شاهین کیوانی باهام تلاقی کرد . با کینه توزی عجیبی بهم زل زد و با چشم و ابرو خط و نشان کشید . سرم را برگرداندم زیر لب گفتم گم شو آشغال . زنگ خورد . سریع وسایلم را جمع کردم و از کلاس بیرون آمدم . مهتاب دنبالم دوید . " کجا با این عجله ؟ مگه می خوای سر ببری ؟ صبر کن فریبا هم بیاد با هم بریم ." به ساعت نگاه کردم ." از سر بردن هم بدتره . امشب مهمون داریم . اونم کی عمه ام اینا . باید زودتر برم خانه به مامانم کمک کنم . آخ آخ یادم رفت باید سر راه شیرینی هم بخرم . ببین من خیلی کار دارم خداحافظ " و پله ها را با سرعت پائین آمدم . مامان بی صبرانه منتظرم بود . شیرینی را بدستش دادم . " خامه ایه ؟"
" آره . ولی پدرم دراومد . اینقدر وایسادم تا شیرینی تر آماده شد . من نمی دونم قنادی هیلدا چرا اینقدر بی خودی شلوغه مگه مجانی شیرینی می ده ؟"
" دستت درد نکنه . پس حالا زحمت بکش و آنها را بچین تو ظرف ." شیرینی خوری بزرگ کریستال را برداشتم و دانه دانه و با دقت آنها را گذاشتم تویش . نوک انگشتانم خامه ای شد . " مامان این مهمونی چه وقته ست ؟ هیچ عمه اینا عادت نداشتند وسط هفته بیان خانه ما ." پشت به من از توی کابینت دیس پیرکس را برداشت . " همینطوری . مهمونی که آخر هفته و وسط هفته نداره ." ساحل از در وارد شد . صورتش خسته بود و عرق کرده . با کلافگی روسری و مانتویش را درآورد . " وای بیرون چقدر گرمه . آدم خفه می شه . من برم دوش بگیرم ." مامان ظرف سالاد را جلوم گذاشت ." حالا که داری زحمت می کشی پس این سالاد را هم درست کن ."
غر زدم ." پس ساحل تو این خانه چکاره س . " و شروع کردم به خرد کردن کاهوها . ظرف آماده و تزئین شده سالاد را توی یخچال گذاشتم و یه بستنی چوبی برداشتم رفتم بطرف اتاق . ساحل خودش را خشک کرد و کت و دامن طوسی اش را پوشید . " چطوره خوبه ؟" سرم را تکان دادم . " اوهوم ." جلوی آینه نشست و به موهایش ور رفت . به نظرم عصبی بود و بلاتکلیف . چند بار موهایش را بالا بست . بعد بازش کرد بعد بافت . " اه اصلا ولش کن حوصله ندارم ." فرقش را جمع کرد و موهایش را ریخت دور شانه اش . یه گاز به بستنی زدم و با دقت نگاهش کردم . " می خوای بگی چه خبره یا نه ؟" یقه کتش را مرتب کرد و لبش را گزید . انگار می خواست گریه کنه . " بفهمی خنده ات می گیره ." به کتابخانه تکیه دادم . " مگه چی شده ؟" کفش های پاشنه بلندش را پوشید و بطرفم اومد . " هیچی بابا . اینجوری که بوش می آد قراره بیان خواستگاری شهاب ." تکه بزرگ بستنی را یکدفعه قورت دادم و چشمام شش تا شد . " از کی می خوان خواستگاری کنن ؟" سرش را چرخاند و پشت دامنش را نگاه کرد . " تو چرا منگی . با چه زبونی حالیت کنم . عمه می خواد منو برای شهاب خواستگاری کنه ." از یخ بودن بستنی و حرف ساحل مخم سوت کشید . " اوه اوه . همین مونده تو عروس اش بشی . از کی تا حالا به همچین فکری افتاده ؟" با ناراحتی لباسهایش را از روی تخـ ـت جمع کرد . " چی بگم والا ."
بستنی تو دستم آب شد . " نشنیدی که می گن هر کس عروس عمه بشه عروس جزغاله می شه ؟"
خندید . " دیوونه نه می گن هر کس عروس خاله شه عروس جزغاله می شه ." سرم را عقب بردم . " حالا هر چی . " صدای زنگ اومد و آنها اومدند . عمه بالای اتاق پذیرایی روی مبل سه نفره لم داد . خنده ام گرفت با خودم گفتم . بالاخره هر چی باشه برای این هیکل همچین مبلی هم لازمه . شهاب هم کنار ناصر خان نشست . دست به سیـ ـنه و اطو کشیده . چشم های آبی سبزش را پائین انداخت و صورت استخوانی اش از خجالت قرمز شد . باز خنده ام گرفت . بی چاره شهاب پر شر و شور تو چه مخمصه ای گیر گرده . اون را چه به خواستگاری از ساحل که با هم مثل خواهر و برادر می مونن . غلط نکنم عمه وادارش کرده . عجب آدمیه ها . حتی تو ازدواج پسرش هم می خواد حرف حرف خودش باشه . اه دیکتاتور . بابا عینکش را از روی چشمش برداشت و به عقب تکیه داد . " پس مهشید کجاست ؟" عمه جواب داد :" با دوستهایش دوره داشت نتونست بیاد ." با چه افتخاری گفت . تو دلم پوزخند زدم . حتما فهمیده خواستگاری الکی ئه . نخواسته وقتش را هدر بده .
بعد از شام ساحل چایی آورد . عمه پایش را روی پایش انداخت و رفت سر اصل مطلب . نیم ساعت یک ساعت دو ساعت . صدایش مثل وز وز مگس تو گوشم عصبی ام کرد . وای خفه شدیم . چرا یک بند حرف می زنه . خودم را کمی جا به جا کردم و بهش زل زدم . اره پسر من مهندسه . دستش تو جیب خودشه . فعاله . خانواده دوسته و ...
وا انگار ما غریبه ایم چرا اینطوری حرف می زنه . مگه اولین باره که داریم با هم آشنا می شیم . این چرت و پرت ها چیه ؟ شهاب نگاه خاصی بهش انداخت عمه حرفش را کوتاه کرد و لبخند ساختگی زد . " خوب ساحل جون دوست دارم نظرت را بشنوم ."
ساحل توی مبل صاف نشست و مـ ـستقیم به عمه خیره شد . یه خرده عصبی و کلافه بود ولی آهسته و مودب گفت :" من شهاب را مثل برادرم دوست دارم فقط همین ولی ازدواج اصلا حتی نمی تونم در موردش فکر کنم ." این جمله حرف عین بمب اتمی منفجر شد . عمه تکان سختی خورد و رنگ به رنگ شد و بدجنسـ ـی پنهانش سریع رو شد .
" داری اشتباه می کنی ساحل خیلی دخترها آرزو می کنن زن پسر من بشن . ولی من خودم فکر کردم اگه از فامیل برای شهاب زن بگیرم مطمئن تره والا فکر نکنی که ..." چشمهای میشی و مورب ساحل تیره شد و حالت تهاجمی به خودش گرفت . عمه حساب کار دستش اومد و حرفش را نصفه قطع کرد . فقط سگرمه هایش را درهم کرد و نفس بلند و خصمانه ای کشید و از جا بلند شد . به شهاب و ناصر خان هم اشاره کرد . " خیلی خوب دیگه دیر وقته ما باید بریم الان مهشید برگشته تو خانه تنهاست . " و رو کرد به مامان ." نغمه جان بابت شام و پذیرایی ممنون زحمت کشیدی . " از لحن تند و با کینه اش مشخص بود چقدر دروغ می گه . موهایم را پیچیدم دور انگشتم و با خودم گفتم از همین حالا مطمئنم که عمه جزو دشمن های سرسخت ساحل می شه . بعد از رفتن اونها بابا رو کرد به ساحل و گفت :" بنظر من شهاب پسر خیلی خوبیه نمی خوای در موردش بیشتر فکر کنی ؟" ساحل لبش را گزید و رو به روی بابا نشست . " آره منم شک ندارم . شهاب هم خوبه هم تحصیلکرده . ولی من هیچ احساسی بهش ندارم . یعنی فقط مثل پسر عمه دوستش دارم فقط همین . در ضمن با وجود عمه پری و عادتش که تو همه کارهای بچه هاش بیش از حد دخالت می کنه اگه با شهاب ازدواج کنم مطمئنم دو روزه کارمون به طلاق می کشه ." چند لحظه مکث کرد ." بعدش هم من کلا ازدواج فامیلی را دوست ندارم ." بابا نفس بلندی کشید و دستش را روی موهای در حال عقب نشینی اش کشید . " خیلی خوب حالا چرا توپت پره . هیچ اجباری در کار نیست . من خودم با عمه ات صحبت می کنم و برایش توضیح می دم ." لبخند کوتاهی زد و خودش را کش و قوس داد . " ولی یادت باشه اون را برای همیشه با خودت دشمن کردی ." پشت سرش ایستادم و دستم را گردنش انداختم . " اتفاقا منم دو سه ساعته به همین مسئله فکر می کنم ." بابا لپم را کشید و با مامان نگاهی رد و بدل کردند و هر دو خندیدند .
سپاس شده توسط:
#7
قسمت هشتم


خمیازه کشیدم و نگاهی به صفحات نخوانده انداختم . بیشتر از دویست صفحه بود . کتاب را گوشه ای انداختم . چقدر زود دو ترم گذشت . انگار همین دیروز بود که پایم را تو دانشگاه گذاشتم . عمر آدمی چیه عین باد می گذره . باز خمیازه کشیدم و چشمهایم سنگین شد . از جایم بلند شدم . نکنه خوابم ببره . باید تا صبح بیدار باشم . بهتره برای خودم قهوه درست کنم . به آشپزخانه رفتم و با لیوان قهوه برگشتم . به خودم خندیدم دیده بودیم یک فنجان قهوه نه یک لیوان . دچار افت فشار خون نشی خوبه . روی تخـ ـت نشستم و به ساحل نگاه کردم . آخی چه راحت و آروم خوابیده . حسودیم می شه . خوش به حالش . درسش که تموم شده . سر کار هم که می ره . دستش هم که تو جیب خودشه . دیگه چی می خواد ؟ من تا همین جائیکه اون رسیده حداقل باید سه چهار سال صبر کنم . اوه چقدر زیاد . تا اون موقع کی مرده کی زنده .
کتاب قطور مدیریت بازرگانی را از گوشه تخـ ـت برداشتم و دوباره جلوی خودم باز کردم . چند سطری خواندم . فکرم منحرف شد . ته خودکار را به دندان گرفتم و به پتوی آبی رنگم زل زدم . چقدر خوب می شه که ساحل و امیر با هم ازدواج کنند . خیلی به هم می آن . ساحل بیست و دو سالشه امیر هم بیست و پنج سالشه . درضمن خیلی هم پاک و نجیبه تا حالا هیچ موردی ازش ندیدم و از هیچکدام از بچه ها هم چیزی نشنیده ام که پشت سرش بگن . خوب خیلی عالیه دیگه . چه شوهری از این بهتر . به ساحل نگاه کردم موهای قهوه ای اش روی بالش پهن بود و خودش هم دمرو خـ ـوابیده بود . وای نه جرات ندارم در این مورد چیزی بهش بگم زنده زنده پوستم را می کنه ولی کاش همچین اتفاقی بیفته . صدای زنگ تلفن از جا پراندم . به سمتش شیرجه رفتم تا به زنگ دوم نرسه و بقیه از خواب بیدار نشن . گوشی را برداشتم مسعود بود گفت :" خواب که نبودی ؟"
" نه مگه دلشوره امتحان می زاره ؟"
" فردا چه امتحانی داری ؟"
" مدیریت بازرگانی ."
" حالا چقدر خوندی ؟"
" ای یه چیزهایی ."
" پس خسته نباشی بچه درس خون ." با کنایه گفتم :" من بچه درس خونم یا تو که یک هفته ست چپیدی تو خانه و کتاب از دستت نمی افته . کم کم داشتم نگران می شدم که مبادا خودت را خفه کرده باشی . " خندید و یه چیزی هورت کشید . " بدجنس حسود ."
" چی می خوری ؟"
" چای ."
" بلد نیستی تعارف کنی ؟"
" چرا ولی داغ داغه . نمی خوام دل و جیگرت بسوزه . آخه گناه داری . اون موقع دلم واست کباب می شه . اونم دل کوچولوی تو . آخی ..." لحنش شوخ و شیطون بود . " در ضمن از تعارف الکی هم خوشم نمی آد . اگر واقعا پیشم بودی یه چیزی . چای که ارزشی نداره . بعدش هم مگه مامانت بهت نگفته خانم کوچولوهای ناز نازی آخر شب نباید نوشیدنی بخورند چون ممکنه تو رختخوابشون بارون بیاد ."
لجم گرفت . " بی مزه بی تربیت ."
خندید ." چیه بابا باز جدی گرفتی . فقط می خواستم از حال و هوای درس بیای بیرون و خستگی در کنی . الان هم برات یک آهنگ جدید می خونم . گوش کن فکر کنم خوشت بیاد . " سکوت کردم . صداش مردانه و دلنشین اوج گرفت .
مثل آبی مثل دریا مثل شرجی مثل شبنم
مثل آواز ستاره آمدی شب را شکستی
به هیجان آمدم و آرامش خاصی را در خودم حس کردم . نفسم را حبس کردم . چقدر نرم و سیال و روان می خونه و گرم . عین رود جاری و زنده . غرق صداش شدم . یه آن حواسم جمع شد و گوشی را از خودم دور کردم . چم شده ؟ واسه چی خوشحالم ؟ چرا رفتم تو هپروت ؟ انگشتم را گاز گرفتم . خدا لعنتش کنه مسعود را . آدم را زیر و رو می کنه . خودم را از اون حال و هوا کشیدم بیرون خواندنش تمام شد .
" چطور بود پسندیدی ؟ " شور و حالی که تو لحنش بود برام تازگی داشت . " آره خیلی قشنگ می خونی نمی دونستم اینقدر صدایت خوبه ." خنده آهسته ای کرد و سکوت برقرار شد . دچار هیجان شدم . چرا حواسم پرته ؟ باید چیزی بگم ... به مغزم فشار آوردم و پرسیدم ." راستی نگفتی چرا زنگ زدی ؟ کار خاصی داشتی ؟" اونم از حال و هوای به وجود آمده خودش را رها کرد . " ها ؟ هیچی می خواستم خواهش کنم فردا جزوه های بودجه ات را همراهت بیاری . امتحان که تمام شد می آم دم سالن و ازت می گیرم . تو که می دونی جزوه های من و امیر رو اگه روی هم بذاری نصف مال تو هم نمی شه . " پایم را کردم زیر پتو . " برات می آرم . ولی زود برگردونی ها."
" باشه حتما فقط یادت نره . پس فردا دو در سالن منتظرت هستم ."
" خوب دیر نمی کنم ." دوباره سکوت برقرار شد و هیچکدام حرفی نزدیم . سکوت طولانی شد . بالاخره خودش گفت :" حالا هم برو بخواب . هر چی خوندی بسه . از خودت بیشتر از این کار نکش . مریض می شی ها ." خندیدم . " چرا می خندی ؟"
" هیچی همینطوری ."
" چیه خیلی مسخره ست نباید نگران تو بشم ؟ " لحنش کاملا جدی بود . انگار بهش برخورد . آب دهنم را قورت دادم . " خیلی خوب الان می خوابم ." خیلی ملایم گفت :" شب به خیر . خوب بخوابی ." گوشی را گذاشتم و مات موندم . لباس خواب را که دورم پیچیده بود را درست کردم و دراز کشیدم و چشمایم را بستم امشب چقدر مهربون شده بود قلـ ـبم یه جوری شد . خدایا خودت آخر و عاقبت این دوستی را بخیر کن .
ساحل تکانم داد . " پاشو مگه امتحان نداری ؟" چشمانم را مالیدم و نگاهی به صفحه باز کتاب بغـ ـل دستم و عقربه ساعت دیواری انداختم و مثل فنر از جا پریدم . وای دیشب کی خوابم برد ؟ بدون خوردن صبحانه از خانه بیرون آمدم و برای آخرین بار کیفم را بررسی کردم . آره جزوه های بودجه را برداشتم یادم نرفته . سر جلسه امتحان چند بار پشت سر هم خمیازه کشیدم و چشمام اشکی شد . سوالات را نصفه نیمه جواب دادم و اومدم بیرون . پشت سرم هم فریبا . قیافه اش دمغ بود . " چیه خراب کردی نه ؟ اشکال نداره این ترم هم مهمان آقای صالحی هستی . هر چی باشه پایه ات قوی می شه ." اخمی به پیشانی آورد . " گور پدر امتحان دست از سرم بردار ." یکه خوردم . فریبا و عصبانیت ؟ بطرفش رفتم و دستم را دور گردنش انداختم . صورتش طرف دیگه ای بود . انگشتم را تو لپش فرو کردم . برگشت و با غصه نگاهم گرد . چشماش پر از اشک شد و لبـ ـانش لرزید . ترسیدم . " فریبا چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟" حرفی نزد . فقط گریه اش شدیدتر شد . دستش را کشیدم و بردمش پشت ساختمان . " حالا اینجا کسی نیست تعریف کن ببینم چی شده ؟" با لبه آستینش چشم های خیسش را پاک کرد . از توی جیبم بهش دستمال دادم . " بگیر صورتت را خشک کن و بگو جریان چیه ؟" چشمهای سرخش را پایین انداخت . " دیشب مادرم زنگ زد ."
" خوب ؟"
" می خوان شوهرم بدن ." لبـ ـام به خنده باز شد . " خوب اینکه عالیه ." و دستهام را با خوشحالی بالا بردم . " خدایا شکرت بالاخره یکی پیدا شد این تپل ما را بگیره . " دستهایم را پایین کشید . " جدی باش . " خنده ام را فرو خوردم . نه خیلی عصبانیه . نمی شه سر به سرش گذاشت . پایم را به دیوار زدم و دست به سیـ ـنه ایستادم . " ببینم تو مشکلت چیه ؟ چرا ناراحتی ؟ تا آنجایی که من می دونم تو با ازدواج مخالف نبودی . حالا چی شده که اینطوری قمبرک ساختی ؟" حواسش به جای دیگه ای بود . تکانش دادم . " با توام ." بینی اش را بالا کشید و لب های نازکش را بهم فشرد . " تو را خدا ولم کن حوصله حرف زدن ندارم . "
" اِ . یعنی چی منم به دلشوره انداختی . اینطوری که نمی شه . " خم شد و دستش را به زانوش گرفت . " حس می کنم بدنم کوفته شده . خیلی خسته ام . دیشب تا حالا یکدقیقه هم پلک روی هم نذاشتم . اصلا رمق ندارم . می خوام یه جا بنشینم ."
" خوب بیا بریم توی یکی از این کلاس های خالی ."
روی صندلی خودش را ولو کرد و نفس عمیقی کشید . نفس که نه آه . به دقت نگاهش کردم . هیجان خاصی داشت که از صورت ملتهب و سرخش کاملا مشخص بود و اون را به من هم منتقل کرد . بی طاقت شدم . " بگو دیگه کشتی منو ." چند بار لب پائینش را کشید و به در و دیوار زل زد بعد مـ ـستقیم بصورت من و بی مقدمه گفت :" من می خوام با آرش ازدواج کنم همین و بس ." از حیرت چشمام گشاد شد . " آرش دیگه کیه ؟" تنه درشتش را عقب داد . " برادر شوهر خواهرمه . من اونو می خوام . " میخ شدم . دستش را جلوی صورتم تکان داد . " هی چیه مگه جن دیدی ؟" سکوت کردم . موضوع دستم اومد . عجب این فریبا چقدر تو داره . تا حالا حتی یک کلمه هم بروز نداده بود . شرط می بندم مهتاب هم چیزی نمی دونه . " ساغر گوشت با منه ؟"
" آره آره بگو ."
" این مساله مال چند سال پیشه . همان موقع که فرزانه خواهر بزرگم ازدواج کرد . من شانزده سالم بود . آرش برادر آقا احمد شوهر خواهرم هم تازه می خواست بره سربازی . از همان زمان عروسی . بعد رفت و آمد خانواده ها . چه می دونم همین دید و بازدید های گاه و بی گاه باعث شد که بهش علاقه مند بشم . " تندی پرسیدم . " اون چی ؟ اونم تو را دوست داره یا فقط عشق یکطرفه ست . " سرش را تکان داد . " آره بابا اول آرش شروع کرد و حرف دلش را گفت . بعد من اینقدرها هم پخمه نیستم که ندونم چکار کنم ولی پسر خوبیه . خیلی دوستش دارم ." نیشگونی از بازویش گرفتم . " پس بگو این تلفن های مشکوکی که هر چند روز یکبار به شهرستان می زنی و دو ساعت تمام وراجی می کنی مربوط به آرش می شه ." چشمک زد و با ناراحتی تبسم زد . " شهرستان نیست همین جا تهرانه ."
زدم تو سرش . " ای پست فطرت . خوبه دیگه هر وقت هم که بخوای می بینیش . ولی تو چقدر آب زیرکاهی دختر که تا حالا هیچی نگفتی ." قیافه حق به جانب و مظلومی به خودش گرفت . " نه به جون تو می خواستم بگم دنبال یه فرصت مناسب می گشتم ."
" آره جون خودت . من را سیاه نکن . اصلا بگذریم . حالا برنامه ات چیه ؟ می خوای چکار کنی ؟"
" بستگی به آرش داره . آخه تازه سربازی اش تمام شدم و رفته سر کار . قرار شده یه مقدار سر و سامان بگیره بعد بیاد خواستگاری ."
چند لحظه فکر کردم . " می گم نکنه سرکاری باشه و تو هم خواستگارهای خوبت را جواب کنی و بعد هم بفهمی که آقا قصد ازدواج نداره ." چپ چپ نگاهم کرد . " تو هنوز آرش را نشناختی . امکان نداره زیر قولش بزنه . "
" خوب حالا که اینطوره قضیه را به خانواده ات بگو ." پنجه هایش را تو بازویم فرو کرد . رنگش پرید . " نه اصلا حرفش را نزن . به هیچ وجه نباید خبردار بشن . " بازوی دردناکم را از دستش نجات دادم . " آخه چرا ؟"عصبی ناخنش را جوید . " ما از این رسم ها نداریم که دختر و پسر قبل از ازدواج با هم دوست باشن . اگر پدر و مادرم بفهمن خون به پا می کنن مخصوصا برادرهام . نمی دونی چقدر تعصبی هستن . "
خندیدم . " اوه ... همش همین ؟" چشم غره رفت . " خیلی خوب بابا شوخی کردم . ولی اینطوری که نمی شه واسه چی از خانواده ات می ترسی تو که کار خلافی نکردی . یکنفر را دوست داری همین . " باز ناخنش را جوید . محکم زدم رو دستش . " بسه دیگه به گوشت رسید . ولش کن ." پقی زد زیر گریه . " موندم چکار کنم بلاتکلیفم." شانه هایش را مالیدم . " حالا به جای اینکه خودخوری کنی و بقیه امتحانات را هم خراب کنی پاشو برو به آرش زنگ بزن و جریان را برایش بگو . اگر واقعا تو را دوست داره بالاخره فکری می کنه . شاید راضی شه زودتر بیاد خواستگاری . نظرت چیه ؟" از روی صندلی بلند شد و دوباره اشکهایش را با آستین مانتویش پاک کرد . " آره زنگ بزنم بهتره . " از کلاس بیرون آمدیم . یکدفعه یاد مسعود افتادم به ساعت نگاه کردم . وای خدای من یازده و نیمه . من به کل قرارم را فراموش کردم . ده و بیست دقیقه کجا یازده و نیم کجا حتما تا حالا رفته . فریبا را به حال خودش رها کردم و به سمت سالن دویدم . ولی نه خبری نبود . از دست خودم عصبی شدم . آدم یک ساعت و ده دقیقه کسی را جایی نمی کاره . حق داره بزاره بره . نگاهی به ته راهرو و چند تا کلاسهای خالی هم انداختم . نخیر بی فایده ست . نیستش . راستی مهتاب کو ؟ حتما اونم رفته . دوباره برگشتم پیش فریبا . تو باجه تلفن بود و داشت با ناراحتی سر و کله تکان می داد و حرف می زد . بهش اشاره کردم دارم می رم . من را بیخبر نذار . مسیر دانشگاه تا خانه را به خودم غر زدم . تو بی فکری . فقط بلدی گند بزنی . اصلا شعور نداری . از حرص لب پائینم را پوست پوست کردم . خوب حالا که چی ؟ چکار کنم ؟ به درک کاریه که شده خودم را بکشم ؟ توی خانه عصبی و بلاتکلیف یه گوشه روی مبل کز کردم و الکی با کانالهای تلویزیون ور رفتم . حدود ساعت پنج تلفن زنگ خورد . گوشی را برداشتم . نمی دونم چرا فکر کردم ممکنه مسعود باشه . خاله نسرین بود . لجم گرفت . این پسره چقدر عوضیه . نباید خبری ازم بگیره . اصلا شاید برای من اتفاقی افتاده نتونستم برم سر قرار . نمی خواد بدونه چی شده ؟ کلافه شروع کردم به قدم زدن . از چی ناراحتم ؟ واسه چی مثل مرغ پر کنده ام ؟ ها چرا ؟ رفتم تو آشپزخانه پیش مامان . نمک سوپ را چشید . " جا افتاده می خوای برات بکشم بخوری ؟"
" نه الان گرسنه نیستم . بذار بابا اینا بیان با هم می خوریم ." ابروهایش را بالا برد . " عجیبه . تو که همیشه برای سوپ جو بی طاقت بودی ؟"صندلی را برایش پیش کشیدم . " می گم اگه کارت تمام شده بشین با هم گپ بزنیم ."
" باشه پس بذار یه مقدار میوه برای خودمون بیارم بعد ." دستم را گذاشتم زیر چانه ام و زل زدم تو چشمهاش . همان چشمهای میشی عزیز همان چشمهای مهربان و دوست داشتنی . آهسته پلک زد و به رویم خندید . چه آرامشی تو وجودشه . بهم اطمینان می ده . چند تا گیلاس خوردم . مامان شروع کرد به بریدن نان های لواش . درسکوت به حرکت دستش نگاه کردم و خسته شدم . " می گم مامان به نظر شما بدقولی تو دخترها بیشتره یا پسرها ؟ " مشکوک سرش را کج کرد . " واسه چی می پرسی ؟ "
" آخه تو کلاس امروز سر این مساله حسابی بحث بالا گرفت . بعضی ها با هم شرط بندی کردند . " یه کم فکر کرد . " نمی تونم بگم درصد کدام بیشتره ولی مطمئنم که مردها نسبت به بدقولی حساسیت زیادی دارند . بدجوری بهشون برمی خوره . " دستم را به پیشانی ام کشیدم و نفسم را دادم بیرون . " چطور ؟ تجربه کردی ؟" برش نان را تمام کرد . یه مقدارش را گذاشت توی جانونی و بقیه را گذاشت تو فریزر . " آره یکبار بدقولی کردم اونم در مورد بابات . البته اون آخرین بارم بود . چون اینقدر الم شنگه درآورد و قهر و قهربازی که دیگه پشت دستم را داغ کردم . " قیافه بابا را جلوی رویم مجسم کردم با ریش پروفسوری سفید و سیاه و عینک مـ ـستطیلی بدون قاب . گفتم ." من تا حالا بابا را خیلی عصبانی ندیدم . "
" پس دعا کن که هیچوقت نبینی . چون وقتی خیلی عصبانی میشه دیگه هیچکس و هیچ چیز را نمی شناسه . " تکه نانی را که کف آشپزخانه افتاد را برداشتم . " حالا جریان چی بود ؟ " چینی به پیشانی اش آورد و کمی فکر کرد . " اون موقع من تازه با بابات نامزد کرده بودم . یه شب دخترعمه ام از اصفهان آمده بود . مهری را می گم . خوب ما با هم خیلی صمیمی بودیم و خیلی وقت هم بود که ندیده بودمش . از ذوقمون تا دم دم های صبح حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم . زمانی که آفتاب طلوع کرد تازه به رختخواب رفتیم . وقتی بیدار شدم ساعت دوازده بود . در صورتیکه یازده و نیم با بابات دم سیـ ـنما قرار داشتیم . رفته بود و دیده بود من نیستم . خلاصه کلی نگران شده بود و کلی قال و قیل راه انداخت و تا چند روز باهام سرسنگین بود . "
خندیدم . " بابا و این حرفها . عجیب شیطونی بوده . " لبـ ـهایش به تبسم باز شد و صورتش از برق خاصی درخشید . انگار مرور گذشته برایش خوشایند بود . ساحل اومد و پشت سرش هم بابا و بسته سبزی را که تو دستش بود گذاشت روی میز . " خیلی تر و تازه ست دلم نیومد نگیرم . " و به من اشاره کرد . " پاک کردنش هم با تو . " غر زدم . " نه من پاک نمی کنم . زیر ناخن هایم سیاه می شه . "
" خوب دستکش دستت کن . این مشکلی نیست . "
" اِ. بابا اینقدر اذیت نکن . شما که می دونی من از سبزی پاک کردن متنفرم ." مامان نگاهی بهش انداخت . " ولش کن رضا . این کارکن نیست . افتاد گردن خودت ." آخر شب دو ساعت سرم تو کتاب شعر بود و با خودم خلوت کردم . ساحل لباسهایش را از روی تخـ ـت جمع کرد . " واه بسه دیگه ساعت دوازده شبه . چشمات خسته نشد . واسه چی گیر دادی به کتاب فروغ فرخزاد و ولش نمی کنی . اون تو دنبال چی می گردی ؟ " کتاب را بستم و خمیازه کشیدم . " می دونی چیه . خیلی ازش خوشم می آد خدا رحمتش کنه . چقدر صریح و بدون پرده حرف های دلش را در قالب شعر بیان می کرده . کاشکی منم شاعر بودم . "
" شاعر ؟ واسه چی ؟"
" آخه اونا یه جورایی خیلی راحتند آزادند . تو دنیای خودشون هستند با بقیه فرق دارند . " در کمدش را بست و نگاهم کرد . " تو همینجوری هم با بقیه فرق داری . بیشتر وقت ها مغزت هفت و هشت کار می کنه . دیگه شاعر بشی چی می شی ؟"
" نمی دونم احتمالا یا یکی از گوشهایم را می برم یا خودم را تو دریا غرق می کنم ." از تعجب دهنش باز موند . چشمک زدم . " مگه خبر نداری هنرمندان معروف معمولا از این کارها می کنند . " زد به گیجگاهم . " خدا یه عقل درست و حسابی بهت بده . " دستش را کشیدم و کنار خودم نشاندمش . " حوصله داری باهات درد و دل کنم؟" پلک زد . " بگو جوجه دوباره چه گندی زدی ؟" لحنش شوخی بود .
" درباره مسعوده ."
" خوب ؟"
" هیچی جزوه هایم را می خواست یعنی برای اولین بار بهم رو انداخت . منم بدقولی کردم . فکر کنم از دستم عصبانی شده که قالش گذاشتم . " چند دقیقه ای هیچی نگفت . بلند شد و قدم زد . بعد به کتابخانه تکیه داد و مـ ـستقیم تو چشمام زل زد . " دوستش داری ؟" تمام تنم تکان خورد . " این چه حرفیه که می زنی ؟"
" پس برای چی این مساله ناراحتت کرده ؟" خودم را بی تفاوت نشان دادم . " وا خوب بالاخره هر چی باشه ما همکلاسی هستیم و چشممون تو چشم هم می افته . دوست ندارم ازم دلخور باشه . "
کنایه زد . " جدیدا خیلی آداب دان شدی . پس ازش عذرخواهی کن . " تو جایم نیم خیز شدم . " اصلا حرفش را نزن . امکان نداره . صد سال حاضر نیستم غرورم را بشکنم . "
" پس حالا که اینطوره بی تفاوت باش . هر چی پیش آید خوش آید . " جلو اومد و با دستش موهایم را به هم ریخت. " شب بخیر جوجه . هیچ چیز تو دنیا ارزش این را نداره که یک سر سوزن خودت را براش ناراحت کنی دیگه چه برسه به این چیزهای پیش پا افتاده . " و خودش را روی تخـ ـت ولو کرد . شاد و فارغ از همه چیز . خوش به حالش چقدر راحته . منم دراز کشیدم . حرف ساحل تو ذهنم پیچید . دوستش داری ؟ چند بار از خودم سوال کردم دوستش دارم ؟ از تند شدن ضربان قلـ ـبم خجالت کشیدم . سرم را زیر بالش کردم . نمی دونم . نمی دونم .
سپاس شده توسط:
#8
قسمت نهم

نور آفتاب خورد تو چشمم . به پهلو شدم و خودم را کش و قوس دادم و سرم را از روی بالش بلند کردم . از ساحل خبری نبود . به ساعت نگاه کردم . خوب معلومه تا الان رفته سر کار من چقدر تنبلم . آفتاب نصف اتاق را گرفته و من هنوز تو تخـ ـتم . پتو را کنار زدم . با لباس خواب نازک و کوتاه جلوی آینه ایستادم و سرم را تکان دادم . موهای لخـ ـتم ریخت تو صورتم . زدمش کنار . چقدر بلند شده . تا سرشانه هام رسیده باید کوتاه کنم . به آشپزخانه سرک کشیدم . اِ .. .. چرا هیچکس نیست . مامان کجاست ؟ یعنی چی ؟ دور خودم چرخیدم آها یادم افتاد . دیشب گفت که برای ناهار می خواد بره خانه یکی از همکارهای قدیمی اش که تازه بازنشسته شده . من چقدر خنگم . زود فراموش کردم .
یک لیوان شیر برای خودم ریختم و کنار پنجره رفتم . پرده های لیمویی رنگ را کنار زدم و به شکوفه های سفید و صورتی درخت سیب خیره شدم . نفس بلندی کشیدم . آخی ... همش باز شده . چقدر قشنگه . مثل چترهای کوچیک کوچیک می مونه . عین تابلوهای نقاشی . چرخی زدم و لیوان خالی را درون ظرفشویی گذاشتم و با عجله از آشپزخانه بیرون آمدم . می دونم چکار کنم .
تک تک ساختمان ها را نگاه کردم و جلو رفتم . کاش آدرس دقیق داشتم . ولی نظری هم می تونم پیداش کنم . آن دفعه که از اینجا رد شدیم بهم نشان داد . یادمه یه پیتزافروشی نارنجی رنگ نزدیکش بود . جلوتر رفتم . آها . همین جاست . پیداش کردم . روی تابلو را با دقت خواندم . آره خوشه همین ساختمونه . با تردید پله ها را بالا رفتم ولی دوباره برگشتم پایین . به خودم تشر زدم . داری چکار می کنی ؟ این همه غرورم غرورم که کردی این بود ؟ خاک بر سرت خودت را ضایع نکن . دستهایم را مشت کردم . نه می خوام برم و می رم . پله ها را دو تا یکی بالا رفتم . کنار در یک تابلوی برنزی نصب شده بود . شرکت نیکرو . سهامی خاص . وحشت ورم داشت . دستم را روی قلـ ـبم گذاشتم وای چقدر تند می زنه . اگه از حرکت نایسته خوبه . چشمام را بستم و انگشت های سبابه ام را بهم نزدیک کردم . اگه بهم رسید زنگ می زنم وگرنه ....
وجود کسی را کنار خودم حس کردم . چشمام را باز کردم . دو تا چشم قهوه ای درشت و کنجکاو جلوی صورتم بود . از ترس جیغ کشیدم و یک متر به هوا پریدم . کیفم از دستم افتاد . مسعود به در تکیه داد و با دهن باز و مبهوت بهم خیره شد . نفس نفس زدم و صورتم از خجالت گر گرفت . وای حتما فکر می کنه من دیوونه شدم . سرم را پایین انداختم . کاش نیامده بودم . بدون اینکه یک کلمه حرف بزنم به سمت پله ها رفتم . اگه برگردم بهتره . صدای مسعود میخکوبم کرد . " کجا ؟ بدون کیفت ؟ " و خم شد و اون را از روی زمین برداشت . یک قدم به عقب برگشتم و عین میمون کیف را از دستش قاپیدم . ولی او زرنگی کرد و بازویم را گرفت . " چرا فرار می کنی ؟ حالا که تا اینجا اومدی بهتره بیای تو . " و در را باز کرد و خودش کنار ایستاد . بی فکر و شتاب زده وارد شدم . او هم پشت سرم وارد شد . و با یه آقایی که در حال تمیز کردن میز تو هال بود احوالپرسی کرد . منم به تبعیت از او فقط سر تکان دادم . روبه رویم چند تا اتاق بود . به طرف یکی از آنها رفت . " این اتاق منه بیا تو ." خودم را روی مبل چرمی قهوه ای انداختم . در را بست و آرام و با طمانینه پشت میز بزرگی نشست و در سکوت بهم خیره شد . مثل یک غریبه . چرا حرف نمی زنه و مثل بز بهم زل زده . سرم را به عقب تکیه دادم و شقیقه هایم را مالیدم . حالم زیاد خوب نیست . انگار فشارم اومده پایین . شاید مربوط به دم در باشه که ترسیدم . بهتره چشمام را ببندم . شاید یه مقدار تشویم کمتر بشه . به درک بذار اونم حناق بگیره . سرفه کوتاهی کرد و زنگ زد . " آقا مراد لطفا چای و یک لیوان آب قند بیار . " دزدکی نگاهش کردم . سرش را انداخت پائین و با ورقه هایی که جلوی دستش بود ور رفت . مسخره . می خواد کلاس بذاره . پس موضعش را مشخص کرده . از عصبانیت انگشتانم را به هم پیچاندم . تقصیر خودته . من که بهت گفتم نیا . حالا هم واسه چی نشستی . پاشو گورت را گم کن دیگه . از جایم نیم خیز شدم . در زدند . همون آقایی که تو هال دیدمش با سینی چای وارد شد دوباره نشستم . مسعود گفت :" آقا مراد بی زحمت در را پشت سرت ببند . " بعد هم بلند شد و اومد روبه روم نشست و آب قند را بهم زد .
" بخور ." لیوان را بطرفم دراز کرد . لحنش مودبانه بود ولی سرد . نه تلخی نه تندی نه عصبانیت . حالم بدتر شد . دندانهایم را به هم فشردم . تا حالا اینطوری خشک باهام برخورد نکرده . معلومه خیلی کینه ایه . دوباره گفت "بخور ." لیوان را پس زدم و اخم کردم . " نمی خورم ." جدی تر گفت :" می گم بخور . رنگت پریده . حالت جا می آد ." لج کردم . لیوان را از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز . " نمی خورم . حالم هم خیلی خوبه . تو هم برای من دکتری نکن . " لبـ ـهایش را بهم فشرد . " خیلی خوب میل خودت نخور." بلند شد و شروع کرد به قدم زدن . دو تا دکمه بالای بلوز سفیدش باز بود و سیـ ـنه اش پیدا . با خودم فکر کردم رنگ های روشن خیلی بهش می آد . چون با پوست تیره اش تضاد داره و جذاب ترش می کنه . پیشانی اش پر از اخم بود . باز راه رفت . خسته شدم و با لحن تند و تلخی گفتم :" من نیومدم اینجا که راه رفتنت را تماشا کنم و کفشت ... یعنی صدای کفشت سوهان روحم بشه ." جزوه ها را به طرفش دراز کردم . " بیا بگیر بد نبود دیروز یه زنگ خانه ما می زدی ؟ شاید من مرده بودم که سر قرار نیومدم . " ایستاد و پوزخند زد . " لازم نبود . بچه ها گفتند که با دوست عزیزت تشریف بردی " حالت نگاهش رنجیده بود . دلم سوخت ولی ژستم را تغییر ندادم . " حالا این جزوه ها پیشت باشه . هفته دیگه برام بیار ." با بی اعتنایی آنها را پس زد . " ببرش دیگه احتیاج ندارم ." بهم برخورد . از روی مبل بلند شدم . " خیلی خوب حالا که نمی خوای نخواه . فکر نکن التماست می کنم . " بطرف در رفتم . دستگیره را گرفت و نذاشت در را باز کنم . اخم تندی کردم . " از سر راهم برو کنار حیف من که دلم برات سوخت گفتم گناه داری بیام اینها را بهت برسونم . نمی دونستم جنبه نداری و ... " انگشتش را جلوی لـ ـبم برد . " هیس چقدر بلند حرف می زنی ؟" از کوره در رفتم . " تو فکر کردی کی هستی که ... " صورتش از شیطنت برق زد و غش غش خندید . " حالت را گرفتم نه ؟ حقته . این به تلافی دیروزه . تا تو باشی که دیگه منو سر کار نذاری . " دستم را تو دستش گذاشت و آرام فشار داد . " قصد ندارم اذیتت کنم . ولی دلم می خواد برای دوستی مون حرمت قائل باشی . " لحنش کاملا جدی بود . بدون ذره ای شوخی یا کنایه . با حیرت نگاهش کردم نمی تونم باور کنم . نوع نگاهش طرز صحبتش . حتی اینطوری که الان دستم را فشار داد . یه جور دیگه ای شده مطمئنم که مسعود تغییر کرده ولی نه مطمئن نیستم شاید این منم که عوض شده ام و رفتارهای او را طور دیگه ای تعبیر می کنم . چشمک زد . " خوب حالا بگو چطوری ؟ خوبی؟ " لبـ ـهایم را جمع کردم . " مگه تو می ذاری آدم خوب باشه ؟"
لبخند گرمی زد . " حالا می گم آقا مراد دو تا چای دیگه با شیرینی برامون بیاره . اون موقع دلخوری ات هم برطرف می شه . " خودم را باد زدم . " توی این گرما چایی ؟ تو همیشه همینطوری از مهمونت پذیرایی می کنی ؟" دستش را لای موهایش برد . " خیلی خوب شکمو می گم برامون بستنی بخره . هر چند من تا حالا مهمون به این پرویی نداشته ام ." خندیدم .
مسعود چند قاشق از بستنی را خورد و گذاشتش کنار . انگار زیاد میل نداشت . ولی من به خوردن ادامه دادم . پرسید :" راستی تو دم در داشتی چکار می کردی ؟"
" هیچی . تو چرا مثل جن بو داده جلویم سبز شدی . خیلی ترسیدم . بلند خندید . " خوب من داشتم می آمدم تو شرکت که دیدم تو وایسادی و دستهات را اینطوری .... " ادایم را درآورد . " شما دخترها به چه چیزهایی اعتقاد دارید . ولی تو دیگه چرا ؟ تو که یه دختر تحصیلکرده ای ؟" حرف را عوض کردم . " می گم من شرکتتون را درست و حسابی ندیدم . نمی خوای بهم نشان بدی ؟" با دکمه بلوزش ور رفت . " چرا . اگه دوست داشته باشی . " آمدیم تو سالن . اتاق کنار اتاق خودش را نشانم داد . " اینجا دفتر امیره . که معلوم نیست آقا امروز کجا رفته و هنوز پیدایش نشده . " به روبرو اشاره کرد . " اینم مال آقای عضدی حسابدار شرکته . میز توی هال هم مال منشی مون خانم دباغیه که امروز مرخصیه . " چرخی زد . " آها . این در سبزه هم آبدارخانه ست . " همه جا را زیر نظر گذراندم . شرکت جمع و جور و خوبی بود و خیلی هم تمیز . مشخص بود که دیوارها به تازگی رنگ شده و چند تا پوستر تبلیغاتی هم روی آنها نصب شده بود .گفتم :" راستی تا حالا ازت نپرسیدم . تو چه زمینه ای فعالیت می کنید ؟"
" فروش مواد اولیه آرایشی ." حالتم گنگ بود . گفت :" ساده برات توضیح بدم . ما مواد اولیه کرم و رژ و ریمل را و کلا لوازم آرایش را از خارج وارد می کنیم و به تولیدکنندگان داخلی می فروشیم ." آهسته زد روی بینی ام ." البته کیفیت این لوازم آرایش دقیقا با لوازم آرایش خارجی رقابت می کنه . تازه می تونم بگم بهتر هم هست ." در یه کشو را باز کرد . " هر چی می خوای بردار . اینها همه برای تبلیغه ." توی کشو را نگاه کرم پر از ریمل رژ و رژگونه و ... بود . سرم را تکان دادم . " نه ممنون . خودم به اندازه کافی دارم ."
" دِ اشتباه می کنی شما دخترها هر چقدر هم که از این چیزها داشته باشید بازم کمه . مونا هر وقت می آد اینجا خودش را خفه می کنه . یه ده بیست تایی از اینها را بلند می کنه . " چند قدم بطرفم اومد و تو صورتم خم شد ." هر چند تو احتیاج به ... " سرم را عقب بردم و اخم کردم . " اِ .. لوس نشو ." خندید . منم خندیدم .
صدای انداختن کلید تو قفل اومد . مسعود خودش را جمع و جور کرد و به سرعت ازم فاصله گرفت و بطرف پنجره رفت . نفسش را بیرون داد . سیـ ـنه اش بالا و پائین شد و از پشت شانه های پهنش تکان خورد . کاملا دستپاچه بود . دکمه بالای بلوزش را بست . امیر وارد شد و از دیدن من تعجب کرد مودب سلام کرد . " چه عجب از این طرفها ساغر خانم ." هنوز تو شوک بودم . مسعود زیرچشمی نگاهم کرد و خودش جواب داد . " ساغر زحمت کشیده جزوه هایش را برامون آورده . " خوشم اومد که اینطوری گفت . امیر سرش را خم کرد . " خیلی لطف کردید . " و بعد یک تعداد پاکت به دست مسعود داد . " از صبح تا حالا گرفتار این قراردادها بودم باور کن خسته شدم . " مسعود اوراق را ورق زد . امیر پرسید ." خانم دباغی نامه ها را تایپ کرده ؟"
" نه نیستش . دیروز بهش مرخصی دادم ."
" آقای عضدی چی هنوز نیامده ؟"
" چرا تو اتاقشه ."
" یه سر می روم پیشش . نمی دونم سندهای جدید را زده یا نه ؟ " و رو کرد به من . " ساغر خانم شما که فعلا تشریف دارید ؟" کیفم را برداشتم . " نه اتفاقا دارم می رم خیلی کار دارم ."
" ناهار در خدمت باشیم ."
" مرسی وقت ندارم . ان شاءالله دفعه بعد ." سرش را تکان داد . " پس من با اجازه تون مرخص می شم و باز هم از بابت جزوه ها ممنون امیدوارم بتونیم جبران کنیم ."
دوباره با مسعود تنها شدم . هر دو نگاهمان را از هم دزدیدیم . خیلی معذب بودم . آهسته گفتم . " خوب پس من می روم ." چشمش را به سرامیک های کف شرکت دوخت . " حالا چقدر عجله داری بمون ."
" نه نمی تونم . " صدایم مال خودم نبود . گیج بودم . تا دم در بدرقه ام کرد . " مرسی که اومدی . " چند لحظه مکث کرد . " تو دانشگاه می بینمت . " دستش را جلو آورد . با نوک انگشت باهاش دست دادم . " خداحافظ ." بهم خیره شد .
سپاس شده توسط:
#9
قسمت دهم


پله ها را با سرعت پائین آمدم . چند دقیقه سر در گم و بی هدف گوشه خیابان ایستادم . حالا چکار کنم ؟ کجا برم ؟ دلم یه جای دنج و آروم می خواد که تنها باشم و با خودم خلوت کنم . احتیاج به فکر کردن دارم اما کجا ؟ راننده ماشین خطی بلند داد زد :" ولنجک ولنجک دو نفر ." ذهنم جرقه زد . آره بام تهران ولنجک . بهترین جایی که می شه رفت . جلو سوار شدم . " آقا بریم من دو نفر حساب می کنم ."
دستم را سایه بان چشمم قرار دادم و به بالا نگاه کردم . اوه هنوز تا تله کابین خیلی راه مونده . چه سربالایی تند و نفس گیری . آفتاب هم که مـ ـستقیم روی سرم ئه . مغزم داره می پزه . یک لحظه ایستادم . عجب سکوتیه اینجا . من را می ترسونه . شاید علتش اینکه وسط هفته است والا پنجشنبه جمعه ها که همیشه غلغله ست . با زحمت زیاد باز هم بالا رفتم نیم ساعت تمام . باد خوبی وزید و تن خیس از عرقم را خنک کرد . آخیش . بالاخره رسیدم . ولی حیف که تله کابین تعطیله . خیلی دلم می خواست برم بالای کوه . روی نیمکت نشستم و گره روسری کوتاهم را باز کردم . اگه آدم هفته ای دو بار بیاد کوه می شه مانکن . سنگریزه ای از زیر پایم قل خورد و افتاد ته دره . خم شدم وای چه ارتفاعی . خودم را عقب کشیدم اگه بیفتم پائین تکه بزرگم گوشمه . به درختهای کاج که در سراشیبی دره بود نگاه کردم . خدایا تو چه عظمتی داری . این همه درخت همه یک شکل و یک اندازه و یک دست و همه سبز سبز . آدم توی این همه قشنگی می مونه . نفس بلندی کشیدم زوزه باد شدید شد . بوی گل تو مشامم پیچید و دوباره از لبه پرتگاه به پائین خیره شدم و به شقایقهای قرمز به رنگ خون . کاش می شد یکدسته از اینها را بچینم . یک مشت از خاک گرم کنار پایم را برداشتم و بو کردم . مـ ـست کننده ست . چشمانم را بستم . کاش تا ابد اینجا بمونم . اینجا ته دنیا ست . زیبا و بکر و دست نیافتنی . حس می کنم تو بهشت هستم . غرق لذت شدم . ناخوداگاه تصویر مسعود در ذهنم نقش بست . ضربان قلـ ـبم تند شد . دستم را روی سیـ ـنه ام گذاشتم . نه نمی تونم به خودم دروغ بگم . در وجودم چیزی در حال جان گرفتنه که نمی دونم خوبه یا نه . فقط مطمئنم که نمی تونم جلویش را بگیرم . یه چیز جدید و تازه . خاک را از لای انگشتانم یواش یواش پائین ریختم . دلم می خواد عاقل باشم و محکم و استوار . عین کوههای پشت سرم .بدنم لرزید . چرا می ترسم ؟ از چی می ترسم ؟ ولی می ترسم خیلی هم زیاد . از این حس ناشناخته و دوست داشتنی چشمام را باز کردم . کوه بزرگ و قهوه ای زیر نور سوزاننده آفتاب دلگرم کننده بهم لبخند زد . وجودم گرم شد تبسم زدم . ترس از چی ؟ سرم را چند بار تکان دادم . ولش کن نمی خواهم در موردش فکر کنم . هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده . شاید هیچوقت هم نیفته . باید اروم باشم . اروم و محتاط همین و بس . برای آخرین بار از لبه پرتگاه ته دره را نگاه کردم . چقدر همه چیز از این بالا کوچک و حقیره و در اوج قرار گرفتن چه عالیه . احساس قدرت می کنم . درست مثل موقعی که با پاترول بابا رانندگی می کنم . آن موقع هم همچین حسی دارم آخه بلندتر از بقیه ماشینهاست با خودم خندیدم نمی دونم شاید من خیلی مغرورم شاید هم کوتاه فکر شاید هم هر دو . دلم به قال و قیل افتاد . چقدر گرسنمه . از صبح که با مسعود بستنی خوردم تا الان دیگه چیزی نخوردم . معده ام داره درد می گیره . چراغ بوفه و رستوران خاموش بود . ولی دکه کوچکی که پسر بچه ای فروشنده اش بود باز بود . بطرفش رفتم . " آب میوه خنک داری ؟ "
" آره خیلی خنکه ." دست زدم . " این که گرمه . "
اخم کرد . " از این خنک تر ."
" کلوچه چی داری ؟ "
" دارم ."
" تازه است ؟ " صدای رادیو را کم کرد . " پس چی دیروز اوردم ." و آن را جلویم گذاشت . " حتما تازگی اش به خنکی همین آب پرتغاله ست نه ؟" دستهای کثیفش را به کنر زد . " خانم اگر نمی خواهی چرا اذیت می کنی ؟ راهت را بگیر و برو . " بالای ابرویش جای شکستگی قدیمی بود . و بینی اش پهن . پول را از بالا انداختم تو دستش چه بی ادب و بد اخلاق اه .
نی را درون آب پرتغال فرو کردم و به ساعت نگاه کردم داره دیر می شه . اگه مامان برگشته باشه تا الان حتما نگران شده . بهتره برم . دفعه دیگه که بیام تا غروب می مونم . غروب اینجا محشره . چند لحظه دیگه هم خودم را در سکوت غریبانه و لطیفی که در همه جا حکم فرما بود غرق کردم و سلانه سلانه بطرف پائین سرازیر شدم . خیلی خوب شد که اومدم . دلم حسابی باز شد . صدای صحبت دو و سه نفر به گوشم خورد . چه خوب بالاخره سر و کله چند تا اهل طبیعت پیدا شد . من پائین آمدم و آنها بالاتر . بهم نزدیک شدیم دوتا پسر بودند . به صورتشان دقیق شدم . اوه اوه چه زیر ابرویی برداشته اند . از قیافه شون شرارت می باره . رنگم پرید . نکنه بخوان بهم گیر بدن ؟ قدمهایم را تند کردم و سرم را زیر انداختم . در سکوت با هم نگاهی رد و بدل کردند و یکی شون اومد جلو گوشواره گوشش بود و گردنبندی مثل خرمهره تو گردنش . بهم نزدیک شد . جویدن آدامسش را تندتر کرد و دندانهایش را نشانم داد . خنده کریهی کرد . " ا...ا... چرا تنها می پری عزیزم . مگه ما مردیم ؟ " اخم تندی بهش انداختم و رویم را برگرداندم . و از ترس نفسم تند شد . وای خدای من قلـ ـبم مثل جوجه داره می زنه . سکته نکنم خوبه . بی اراده لـ ـبم را گاز گرفتم . نگاهش شهـ ـوت آلود بود ." حیف این لبـ ـهای خوشگل نیست که گازش می گیری . می خوای من به جای تو این کار را بکنم . " حرصم گرفت . اه چقدر لشه . دلم می خواد یه چاقو تو شکمش فرو کنم . باز گفت : " حالا چرا اخم می کنی با ما نمی خواهی نپری نپر ولی من تشنمه . آب میوه ای که تو دستته بده به من . " از ذهنم گذشت بذار بهش بدم و خودم را خلاص کنم . یه جوری شدم ولی نه نباید ضعیف باشم . غلط کرده چه عوضی . دستهایم را مشت کردم . پسره دستش را بطرف آب پرتقال دراز کرد . نفسش به صورتم خورد . چندشم شد و خونم به جوش اومد . در یک لحظه دستم را به هوا بردم و مشت گره کرده ام را محکم تو صورتش زدم . درست پای چشم چپش عین زنها جیغ زد . " آخ چشمم . " دو پا داشتم دو پا هم قرض کردم و با سرعت هر چه تمامتر دویدم . به درک حقته اوا خواهر . خودش و دوستش دنبالم دویدند و فحش های رکیک و ناموسی دادند . یک لحظه برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . خدایا دارن بهم نزدیک می شن . با تمام قدرتم دویدم و از کنار اتاقک نگهبانی گذشتم خالی بود . پس نگهبان کدام گوریه ؟ سر خیابان رسیدم . ماشین پیکان قرمز رنگی در حال دور زدن بود . خودم را بهش رسوندم و محکم زدم روی کاپوتش . " آقا جون هر کسی که دوست داری نگهدار . " ایستاد پریدم تو ماشین . " آقا ترا خدا حرکت کن دارن می رسن . " پیرمرد بی چاره هول کرد . " کیا ؟ " و به سرعت گاز داد . به پشت سرم اشاره کردم دوتایی دنبال ماشین دویدند و سنگ پرتاب کردند . به عقب تکیه دادم و تند تند نفس کشیدم . آخ چقدر سیـ ـنه ام می سوزه . پیرمرد از توی اینه نگاهم کرد . " اینا کی بودند ؟ " آب دهنم را قورت دادم و بریده بریده گفتم . " لات ... اوه ... لوت ... مزاحم . " سرش را با تأسف تکان داد . " چه دوره بدی شده . امنیت نیست . خیلی باید مواظب باشی دخترم . هیچوقت این جور جاهای خلوت را تنها نیا . " حرفش را تصدیق کردم . " راست می گی پدر جان اشتباه کردم نباید تنها می آمدم . " این شد واسه من درس عبرت سکوت کردم و با خودم کلنجار رفتم . مثل چی دروغ می گی دو روزه دیگه یادت می ره و اگر پاش بیفته باز هم می آی . ولی دمت گرم . آفرین . خوب حالش را جا آوردی . نفس بلندی کشیدم . ولی کاش مرد بودم و طوری گوشمالی اش می کردم که جنازه اش روی زمین بمونه . دندانهایم را روی هم فشار دادم وای که چقدر عصبانیم .
دست به دامان ورقه شدم . نه و نیم . ده و بیست و پنج . یازده . دوباره از نو شمردم . سایه ای روی ورقه ام افتاد . سرم را بلند کردم . مسعود با خوشرویی سلام کرد . " چیه پکری ؟ "
" اره امتحانم را خراب کردم ." انگشتش را بطرفم دراز کرد . " تو ... تو ... امکان نداره . باور نمی کنم ."
" ولی باور کن جدی می گم فکر کنم بیفتم ."
" حالا چند می شی ؟ "
" نهایتش یازده ." با نوک کفشش چند تا ضربه به زمین زد . " استادتون کیه ؟"
" راهب ."
" اقای راهب ؟ خوب پس خیالت تخـ ـت . آدم معرکه ایه . تا حالا هیچکس را واسه یک نمره ننداخته ."
" واقعا ؟ راست می گی ؟ "
" آره مطمئنم خودم ترم پیش دو نمره ازش گرفتم ." نفس آرومی کشیدم . " خدا کنه ." در سامسونتش را باز کرد . " بیا بگیر این هم جزوه هات . دستت درد نکنه . از همش زیراکس گرفتم . کلی پولش شد . "
" خوب تقصیر خودته از بسکه تنبلی . "
" اره ولی سربه هوا نیستم . " حرفش با طعنه بود . اخم کردم . " منظورت چیه ؟ " از تو کیفش چند تا عکس درآورد . " اینها لای جزوه ات بود . "
" کو ؟ ببینم ؟ " و ازش گرفتم . اوه اینها همون عکسهایی ئه که چند هفته پیش آوردم فریبا اینا نگاه کنند . ولی چرا یادم رفت برش دارم . وای چقدر هم افتضاحند . همه لخـ ـتی و ناجور . نکنه فکر کنه از قصد گذاشتم تا اون ببینه ؟ بی صدا منتظر عکس العملم بود . دستم را به کمـ ـر زدم . " خوب که چی ؟ تو اگه ناراحت بودی می تونستی نگاه نکنی ." چهره اش تو هم رفت . " ا... تو چرا متوجه نیستی . اره من دیدم . خیلی هم حظ کردم . ولی جای عکس لای کتاب نیست . مخصوصاً تو که دم و دقیقه کتابت را به این و اون قرض می دی ." به صورتش نگاه کردم برافروخته بود . سکوت کردم . حق با اونه . فقط کافیه یکی از این عکسها دست پسرهای دانشکده بیفته . هیچی دیگه . آبرو برام نمی ذارند . من خیلی بی احتیاطم ساحل راست می گه . آخر یه روز سرم را به باد می دم . آهسته زد روی بینی ام . " حالا بیا بیرون دیگه . می خوام یه اعتراف کنم . " و چشمک زد . " دوست داری بدونی از کدام عکست بیشتر از همه خوشم اومد ؟ "
" کدوم ؟ "
" همون لباس قرمزه . همون بندی ئه . خیلی بهت می آد . " دوزاریم افتاد . هوم ... آقا چقدر هم خوش سلیقه تشریف دارن . ساحل همیشه می گه این لباس خیلی تو تنت قشنگه . سرم را بالا آوردم .خندید . نگاهش را با نگاه جواب دادم . مهتاب را از دور دیدم . عکسها را توی کیفم گذاشتم . " راستی امروز با تو نمی آم ." ابروی صاف و مشکی اش را بالا برد . " چرا ؟"
" می خوام با مهتاب برم خرید . "
" خرید چی ؟ "
" فضولی موقوف . خرید خانمانه ست . "
" ا... پس از اون خریدهاست . خوش بگذره . " خندید .
" آها مسعود یک دقیقه صبر کن یادم افتاد . می خوام پس فردا بچه ها را ناهار میهمان کنم . تو و امیر هم بیائید . " دقیق شد . " به چه مناسبت ؟ " تبسم زیرکانه ای زدم ." حالا ... "
" حالا بی حالا . باید علتش را بگی . "
" ا . تو چقدر سوال می کنی به موقع اش می فهمی . " دستش را تو جیب شلوارش کرد . " نچ تا نگی نمی آم . "
" ای بابا تو چقدر لجبازی . خیلی خوب تولدمه . راحت شدی ؟ "
" جدی . جون من تولدته ؟ چند ساله می شی ؟ "
" نوزده ."
" خوب پس حسابی رسیده رسیده ای . " تبسم جذابی زد . " درست می گم ؟ نه ؟ " چشمکش از اون معنی دارها بود . بهش تشر رفتم . " مسعود تو باز بی جنبه شدی ؟ " یه ابرویش را شیطون بالا برد . " اوه . یعنی اصلا نباید شوخی کنم ؟ " چشم غره رفتم و حرف را عوض کردم . " در ضمن مونا هم دعوته . بهش می گی یا خودم زنگ بزنم . "
" نه من می آرمش . "
" حتما ؟ یادت نره ؟ " سوئیچ را تو دستش چرخاند . " نه مطمئن باش . خداحافظ . "
توی آینه برای خودم بـ ـوسه فرستادم . رژ صورتی با روسری صورتی کمـ ـرنگم کاملا هماهنگ بود به ساحل نگاه کردم . در حال ور رفتن به دکمه های مانتویش بود . " جون من یه خورده عجله کن . می ترسم اونا زودتر از ما برسند . خیلی بده ها . ناسلامتی ما میزبان هستیم . " به بغـ ـل گردن و گوشش عطر زد . " الان تموم میشه . " تو صدایش هنوز دلخوری بود چشم هایم را به سقف دوختم . خدای من چه اراده فولادی دارم که دیشب تا حالا مخش را خورده ام و راضی اش کردم که باهام بیاد . پس دندم هم نرم باید به هر سازی که می زنه برقصم . دم در این پا آن پا کردم . پرسید ." گفتی کدوم رستوران جا رزرو کردی ؟ "
" شبهای تهرون . جای خوبیه . دنج و خلوته جدید باز شده . " کیفش را برداشت . " من آماده ام بریم ." سر تا پایش را برانداز کردم . تو مانتوی سبز رنگش جذاب بود . مثل همیشه .
وارد رستوران شدیم . " ا ... نگاه کن مهتاب اینا زودتر از ما اومدند . " رفتم جلو ." سلام بچه ها . چه خبر ؟ " فریبا لپم را کشید . " ای بی شرف عجب تیپی زدی . چقدر روسری ات بهت می اد ." چشمک زدم . " بچه ها این خواهرمه . خوشگله ؟ " مهتاب با ساحل روبـ ـوسی کرد و اشاره زد . " اونها هم اومدند ." سرم را برگرداندم . امیر با یه دسته گل بزرگ و پشت سرش مونا و مسعود به میز نزدیک شدند . امیر لبخند ملایمی زد . " بفرمائید . قابل شما را نداره . "
" وای امیر خان . چه دسته گل قشنگی خیلی زحمت کشیدید . " اشاره کرد ." مال من تنها نیست . مسعود هم ... " نذاشتم حرفش تمام شه و رو کردم به مسعود . " لطف کردی ممنون . " موقر و سنگین سرش را تکان داد . " خواهش می کنم . قابل نداره . " جان خوشم اومد . چقدر رفتارش جلوی ساحل مودبانه ست . به بلوز آستین کوتاه سرمه ای و کراوات طوسی اش نگاه کردم و چقدر هم خوب لباس پوشیده . مسعود مونا را به مهتاب و فریبا معرفی کرد . با هم دست دادند . با مونا گرم گرفتم . " از کنکور چه خبر ؟ خودت را آماده کردی ؟ " چینی به پیشانی اش انداخت . " ترا خدا حرفش را نزن . بدنم مور مور می شه . شبها همش خواب امتحان می بینم . کم مونده دیوونه بشم . برام دعا کن . اگه دانشگاه قبول نشم از غصه دق می کنم ." ساحل به جلو و به میز تکیه داد . " مونا جون شما که فقط هیجده سالته . هنوز خیلی وقت داری . از چی نگرانی ؟ "
" وای نه . اگه امسال قبول شدم شدم وگرنه حوصله دوباره خواندن را ندارم . " با آمدن گارسون حرف مونا قطع شد . منوی غذا را تک تک به ما داد و منتظر ماند . به لیست غذاها نگاه کردم . " خوب بچه ها تعارف نکنید . هر کی هر چی دوست داره سفارش بده ." فریبا به شوخی گفت : " خانم امروز حاتم طائی شده پس فرصت را از دست ندین . شاید دیگه همچین اتفاقی نیفته ." زدم بهش . " واقعا که خیلی رویت زیاده . خوبه که خودت یکدونه پوست تخمه هم تا حالا من را مهمان نکردی . " چپ چپ نگاهم کرد . " من ... من ... " گردنش را با غرور برد بالا . " ما شمالی ها به دست و دلبازی معروفیم . "
" شمالی ها ؟ ولی تو یکی اشتباها بر خوردی . ما که هنوز چیزی ندیده ایم مگه نه مهتاب ؟ " سرش را تکان داد . " اره دقیقا درسته . " فریبا حرصش گرفت . " اصلا می دونی چیه اشتباه من این بود که همین دیروز که امتحانها تمام شد نذاشتم برم شهرمون و برای تولدت موندم . ولی تو که آدم نیستی . " سرم را به گوشش نزدیک کردم . " آره برای رفتن تا می تونی عجله کن . شاید تو این سه ماه تعطیلی شانست بزنه و آرش بیاد خواستگاریت و شرت را از سر ما کم کنه . " از پشت یواشکی نوک انگشتش را وسط استخوانهای کتفم فرو کرد . انگار که چاقوم زد . دردم گرفت . پایش را لگد کردم . " دیوونه مگه آزار داری ؟ "
" پس هیس دهنت را ببند . و یک کلمه دیگه نگو . " ساحل بهم چشم غره رفت . یعنی درگوشی حرف نزن . گارسون هنوز منتظر بود . همگی سفارش جوجه کباب دادیم . در حین غذا خوردن از بالای سر مهتاب به مسعود نگاه کردم . اونم سرش را بالا گرفت و نگاه معنی داری با هم رد و بدل کردیم و با محبت تبسم جذابی زد . حس خوبی بهم دست داد . از این پنهان کاری از اینکه بین ما چیزی در جریانه که فقط خودمون ازش خبر داریم و بس . فریبا زودتر از همه غذایش را تمام کرد . " شما اگر می خواهید بمونید بمونید ولی کادوی من را زود باز کن میخوام برم ترمینال . اگه بلیط گیرم بیاد . احتمالا تا دوازده شب خانه ام . " بهش تشر زدم . " ای بابا تو چقدر عجله داری . هنوز غذا از گلویمان پائین نرفته . تازه من هنوز کیک را نبریده ام . " سرش را خم کرد . " جون من این تن بمیره اینقدر لفتش نده . " ساحل از تو کیفش چاقو درآورد . مهتاب خودش را عقب کشید . " نگفته بودی خواهرت چاقوکشه ." ساحل خنده اش گرفت و من شمع ها را خاموش کردم و کیک گرد شکلاتی را بریدم . همه دست و هورا کشیدند سرها بطرف ما چرخید . مدیر رستوران خیلی با ادب هشدار داد . " اگه میشه کمی آرومتر . " با خودم غر زدم . " اینجا هم مثل کتابخانه ست همش می گن ساکت ساکت آدم حناق می گیره . دیگه اینجا نمی ام . " فریبا ساعت را نشانم داد . " د یاالله دیگه باز کن کادوها را ." بسته کوچکی را بالا گرفتم . " این مال کیه و این مال کیه ؟ " ساحل گفت :" مال منه . " بازش کردم . تویش یک گردنبند خیلی ظریف طلا سفید بود از همون ها که زنجیرش کوتاهه و فقط تا گودی گردنه . ذوق کردم . " وای چقدر نازه . خیلی باحاله . " بسته بعدی را نشان دادم . " این مال کیه ؟ " امیر اروم گفت : " مال منه . " کاغذ کادو را پاره کردم . سری کامل اشعار فروغ فرخزاد بود . بهش لبخند زدم . " خیلی با ارزشه من عاشق شعرم . شما از کجا می دونستید من به چی علاقه دارم ؟ " به مسعود اشاره کرد ." اون گفت " مسعود دستش را به زیر چانه اش کشید و تبسم کرد . به بسته بزرگ روی میز اشاره کردم . " و حالا این ... " مونا زود دستش را بالا برد . " مال منه . مال منه ." بازش کردم . یک عروسک بزرگ پنبه ای با موهای بلند و کلاه لبه دار روی سرش . قدش تا سیـ ـنه ام بود . بغـ ـلش کردم و سرم را به سرش چسباندم . " آخی چه نرمه ." فریبا بلند گفت : " عین مامان ها بچه بغـ ـل کردی بهت می آد ." یک لحظه کوتاه نگاهم با مسعود گره خورد . بدون اینکه کسی متوجه بشه بهم چشمک زد . خون به صورتم دوید . فریبا بی طاقت کادوی خودش را باز کرد . " این بلوز آبیه از طرف منه و ... " چنگ زد و بسته مهتاب را هم باز کرد " این شلوار جین هم از طرف مهتاب . " محکم زدم روی دستش . " آی وحشی کی گفت تو باز کنی ؟ " رفتم سراغ کادوی مسعود یواش کاغذش را باز کردم . از دیدن تابلو مات موندم . خیلی زیبا بود . تلفیقی از نقاشی و کاردست تصویری از روستا و چند زن دهاتی با لباس های رنگی و خانه های چوبی برجسته و آسمان آبی آبی همه سرشان را جلو آوردند . " به محشره . "
" حرف نداره ."
" خیلی رویش کارشده . " تو فکر رفتم . مطمئنم که قیمت این تابلو خیلی بالاست .واسه چی همچین خرجی کرده ؟ به مسعود نگاه کردم . آرنجش روی میز بود و چشمهای قهوه ایش پر از محبت و گرما . به گرمای سوزان تابستان . به گرمای تیرماه و من چقدر دوست دارم توی این گرما ذوب بشم . بیرون رستوران برای خداحافظی با همه دست دادم . حیف توی این سه ماه تعطیلی ممکنه نبینمشان . چقدر دلم واسشون تنگ می شه . مسعود از یه فرصت مناسب استفاده کرد و آهسته گفت :" من بعضی وقتها باهات تماس می گیرم قرار بذاریم با هم بریم بیرون . موافقی ؟ " پلک زدم . " اره خوبه . "
خندید . " عالی شد . ترسیدم تمام تابستان نبینمت . " لحنش شوخ بود ولی نگاهش جدی . قلـ ـبم از خوشی به رقص درآمد . در راه برگشت به خانه ساحل را زیر نظر گرفتم . تو خودش بود . پرسیدم : " چیه ساکتی ؟ "
" هیچی دارم فکر می کنم چطور این دوست عزیزشما مسعود خان امروز اینقدر ساکت و جدی و مودب بود . هیچ شوخی و حرف بی ربطی نزد . خیلی عوض شده نه ؟ " شانه هایم را بالا انداختم . " نمی دونم شاید " ولی تو دلم راضی خندیدم .
راهرو دانشکده را پائین آمدیم . " خوب پس که اینطور . کار خودت را کردی و پسره را وادار کردی بیاد خواستگاریت تو عجب زرنگی هستی . " فریبا از خوشی خندید . " وای نمی دونی ساغر روز خواستگاری دل تو دلم نبود . همش فکر می کردم اگه خانواده ام بگن نه چه خاکی به سرم بریزم . طوری استرس گرفته بودم که هر چی ناخن داشتم جویدم . "
" خوب بعد چی شد ؟ " سرش را تکان داد . " هیچی دیگه . وقتی بابام گفت من مخالفتی ندارم ولی دخترم هنوز داره درس می خونه . از خوشی باور کن نزدیک بود غش کنم . خلاصه اینطوری بگم موقعیکه آرش حـ ـلقه را بدستم کرد . حس کردم دیگه هیچ آرزویی ندارم ." دستش را بالا آورد و با خوشحالی حـ ـلقه اش را نگاه کرد . " قشنگه نه ؟ "
" آره در نهایت سادگی قشنگه ." نفس آرومی کشید . " خوب تو تعریف کن . این سه ماه تعطیلی چکار کردی ؟ از مسعود چه خبر ؟ می دیدیش ؟ " تو محوطه دانشگاه رسیدیم . چشمم را به ردیف گلهای داوودی سفید و زرد و چمن سبز دوختم . " راستش را بخوای آره توی این مدت زیاد دیدمش زیاد هم این ور و آن ور رفتیم خیلی خوش گذشت . " تو صورتم دقیق شد . " خوب پس حسابی بهش دل بستی نه ؟ "
سپاس شده توسط:
#10
قسمت یازدهم

چند لحظه سکوت کردم و سعی کردم لحنم کاملا عادی باشه . " ببین فریبا در حال حاضر دوستی ما یه دوستی ساده ست هنوز چیزی اتفاقی این وسط نیفتاده . یعنی اصلاً مسعود اشاره ای به دوست داشتن نکرده . منم همینطور . ولی با هم خوشیم حالا که بیشتر شناختمش می دونم که برخلاف ظاهر شیطون و شلوغش دل مهربونی داره . هر چیه روی زبونشه . در ضمن خیلی هم لارج و دست و دلبازه . وقتی می ریم بیرون اصلاً نمی ذاره من پول چیزی را حساب کنم . بعدش هم همیشه حرفی برای گفتن داره . یعنی اینطوری بهت بگم . آدم از بودن باهاش خسته نمی شه . هم صحبت خوبیه ."
" اوه . خوب پس یکدفعه ای بگو که هر چی خوبیه توی این فرشته آسمونی جمع شده . " لپم را کشید . جلوی در دانشگاه رسیدیم بی ام و مسعود را روبه رو دیدم . بوق زد و رفت جلو نگه داشت . فریبا ابروی نازکش را برد بالا. " اولین روز دانشگاه آقا اومدند شما را ببرند . بعد تو من را سیاه کن و بگو نه بین ما چیزی نیست . " خندیدم . " به جون تو دروغ نمی گم . "
" به جون خودت . بی خودی سر من را شیره نمال . من خیلی زرنگتر از این حرفهام . " هولم داد . " حالا هم برو بچه مردم را معطل نکن . بعداً با هم مفصل حرف می زنیم . " مسعود در جلو را برایم باز کرد سوار شدم . " سلام تو امروز کجا بودی ندیدمت . امیر را هم ندیدم . " لبخند پرمهری تحویلم داد . " آخه هنوز کلاسهای من شروع نشده . "
" خوب پس اینجا چکار می کنی ؟ " زبانش را به دندان گرفت و چشمک زد . " هیچی دلم واسه یکی از همکلاسی هام تنگ شده بود آمدم ببینمش . تو میشناسیش ؟ یه دختر ظریف و مریف با دو تا چشمهای سیاه شیطان . امروز ندیدیش ؟ " قند تو دلم آب شد و سرم را بطرف خیابان چرخاندم . چقدر خوبه که احساسش را نشان می ده . دستم را که روی پایم بود به نرمی گرفت و فشار داد . " خوشحالم که می بینمت . " دستم را کشیدم و لبخند قشنگی زدم . ماشین را روشن کرد . " خوب پیشنهاد می کنی کجا بریم ؟ "
" مگه تو کار نداری ؟ "
" فعلاً نه چند ساعتی می تونیم با هم باشیم . می گی کجا بریم ؟ "
" نمی دونم . جای خاصی تو نظرم نیست . "
" خوب یک ذره فکر کن . " سرم را از ماشین بیرون آوردم نسیم ملایم و خنک زود هنگام پاییز به صورتم خورد . نفس بلندی کشیدم . آخی هوای ملس چقدر خوبه . سرم را آوردم تو . " می گم بریم پارک . " بهم نگاه کرد . باد موهایم را از مقنعه بیرون ریخت . از ماشین جلویی سبقت گرفت . " موافقم . "
پایم را روی برگهای خشک گذاشتم . صدای خش خش لذت بخشی تو گوشم پیچید . مسعود دستهایش را به کمـ ـر زد و نگاهی به اطراف انداخت . " چه پارک قشنگی . تا حالا اینجا نیامده بودم . " به انتهای پارک اشاره کردم . " حالا کجایش را دیدی . اصل کاری اونجاست . شرط می بندم تا حالا همچین جای قشنگی را ندیدی . " کنجکاو دنبالم راه افتاد . " مگه اونجا چه خبره ؟ "
" حالا بیا بهت می گم . " کنار درخت بزرگ سپیدار ایستادم . " همین جاست . " درسکوت به پل زیبایی که بین چند تا درخت بزرگ محسور شده بود نگاه کرد . نفس عمیقی کشید . حس کردم داره لذت می بره . به نهر آب زیر پل و صدای شلپ شلپ آن اشاره کردم . " می شنوی ؟ " فقط سرش را تکان داد و به پائین خیره شد . هیچکس دور و اطراف نبود . فقط من بودم و مسعود و بارانی که نم نم و آهسته شروع به باریدن کرد . صورتم خیس شد و موهای او پر از قطرات بلور . زمزمه کرد . " چه باران قشنگی . انگار امسال پائیز برای اومدن خیلی عجله داره . " زبانم را درآوردم و چند قطره باران را مزه مزه کردم . طعم خاصی نداشت . حالم دگرگون شد . آخ که چقدر دلم می خواد وسط همین چمن دراز بکشم و خیسی زمین تا اعماق وجودم رخنه کنه . مسعود نگاهش را از گلهای ارغوانی ریخته شده روی زمین برگرفت . " عجب جای رویاییه . چه جوری پیدایش کردی ؟ "
" همین طوری تصادفی . یکروز با دوستهای دبیرستانی ام آمده بودیم صفا گذری اینجا را کشف کردیم . " ساقه درخت شکسته ای که از بغـ ـل در حال جوانه زدن بود را برای نشستن انتخاب کردم . " تو هم بیا بشین . " به تنه درخت مقابلم تکیه داد . " نه همین جا راحتم . " پایم را روی پا انداختم و دستهام را درون زانوم قفل کردم . " می دونی چیه مسعود . من همیشه دلم می خواد یه خانه چوبی وسط درختها بسازم طوریکه از هیچ جا دید نداشته باشه و پنجره ها هم دور تا دورش با پیچک محسور شده باشه . توی خانه هم دنج و نیمه تاریک باشه . با دو تا آباژور و نورهای کمـ ـرنگ صورتی خیلی رمانتیکه نه ؟ "
لبخند زد . " خوب بعد این خانه مرد نداره ؟ "
" نه یعنی چرا باید مرد داشته باشه . ولی من هنوز پیدایش نکردم . آخه اون باید کسی باشه که عاشقم باشه که اگه چند سال هم از زندگی مشترکمون بگذره باز هر دفعه که می بینمش دلم مثل روز اول براش بطپه . " شانه هایم را بالا انداختم . " نمی دونم دیگه می خوام خیلی دوست داشتنی باشه و ... " همین جوری محو من بود . یکدفعه سکوت کردم و لـ ـبم را گزیدم وا این حرفها چیه که می زنم ؟ نکنه فکر کنه منظورم با اونه ؟
" خوب ادامه بده بقیه اش . "
سرخ شدم . " همین دیگه بقیه نداره . " دزدکی نگاهش کردم . لرزشی را در گوشه چشم و خطوط چهره اش دیدم . با طعنه گفت : " خوش به حال اون مرد خوشبخت که زندگی اش هیچوقت یکنواخت نمی شه . " و یک لحظه کوتاه چشمش را بهم دوخت و بعد به سمت پل نگاه کرد . تو صدایش یه نوع حسادت خاصی بود . پیرمرد باغبانی بیل به دست نزدیک شد . حال و هوا عوض شد . منم حرف را عوض کردم . " یه خبر دسته اول دارم . " برگهای درخت را که نمی ذاشت من را خوب ببینه کنار زد . " چی ؟ "
" فریبا نامزد کرد . " متعجب بهم زل زد . " چی ؟ نامزد کرد ؟ کی ؟ "
" همین تابستونی . "
" نامزدش کیه ؟ "
" یکی از همشهری های خودش . اسمش آرشه . چند سالی بود که همدیگر را می خواستند . حالا هم ... خوب دیگه به قول خودش به آرزویش رسید . " یکی از گلهای کنار پایش را خم شد و چید . " چه خوب . " یه برق آنی از چشمهای قهوه ای تیره اش به چشمهای سیاه من وارد شد . قلـ ـبم طپش گرفت . " گفتم بریم ؟ "
" بریم . " سوار ماشین شدیم به عقب تکیه دادم . " می دونی چند ساعته با هم هستیم داره غروب می شه . " ماشین را روشن کرد . " نگران نباش زود می رسونمت . "
" نه خانه نمی رم . جایی دعوت دارم . باید برم اونجا . " اخمش را کرد تو هم . " تنها ؟ کجا ؟ " از حساسیتش خنده ام گرفت. شام خانه یکی از دوستهای خانوادگی مون مهمون هستیم . بابام اینا قراره خودشون برن . من گفتم از دانشگاه یه سره می آم اونجا . "
" خوب حالا کجاست ؟ "
" عباس آباد . " سرعتش را زیاد کرد . " ببین من عجله ندارم . می تونی یواشتر بری . "
" نه آخه خودم عجله دارم . باید مونا و دخترعمویم را هم سر راه بردارم . جدیدا اسمشون را کلاس گیتار نوشته اند . "
" منظورت دخترعموت افسانه ست ؟ "
" آره همون . "
" دختر خوب و مودبیه . ازش خوشم می اید . " سرش را تکان داد . " آره دختر خوبیه ." درست جلوی ساختمان پگاه نگه داشت و کلاسورم را از عقب صندلی بهم داد . " خوش بگذره . " برایش دست تکان دادم . به سرعت دور شد . زنگ در را زدم بهزاد در را باز کرد و لبخند زد . " خوش امدی ساغر خانم . " شلوار پارچه ای مشکی و بلوز آستین کوتاه کرم به تن داشت و بوی عطر خنکش خورد تو مشامم . اوه حتما با عطر دوش گرفته . منتظر ماند تا مانتویم را در بیاورم و آنرا به جالباسی آویزان کرد . دستم را روی موهایم کشیدم . " مامان اینا اومدند ؟ "
" آره نیم ساعتی می شه . " پروین خانم اومد جلو و صورتم را با مهربانی بـ ـوسید . و مهندس نصیری دستش را انداخت دور شانه ام و منو به خودش چسباند . " چطوری دختر گلم . " پروین خانم یک لیوان بزرگ شربت اناناس خیلی خنک برایم آورد . تشنه ام بود . بدون معطلی چند قلپ پشت سر هم خوردم و از پشت لیوان به ساحل نگاه کردم . بهم چشم غره رفت . انگار که بگه مگه از قحطی فرار کردی تو آبروی ما را هم می بری . بهش اهمیت ندادم و بقیه شربتم را خوردم ولی آهسته تر و نم نمک . مامان و پروین خانم سرگرم صحبت شدند حواسم رفت به اونها . مامان دستش را روی زانویش کشید . " حالا خوبه شما بازنشسته شرکت نفتی و مزایایی داری ما آموزش و پرورشی ها که هیچ . حیف وقت که آدم صرف دولت کنه . وقتی هم که بازنشست شدی چندرغاز حقوق می ذارند کف دستت و می گن به سلامت . "
پروین خانم تایید کرد . " بد دوره ای شده . بی چاره جوانها که تازه می خوان تشکیل زندگی بدن . با کدوم پول با کدوم امکانات ؟ " حوصله ام سر رفت . رویم را برگرداندم و به در و دیوار خیره شدم . عجب چقدر دکوراسیون خونه شون تغییر کرده . سرم را بالا بردم . توی سقف با سبک خاصی گچ بری هایی به اشکال مختلف هندسی مربع و دایره و لوزی تعبیه شده بود و نورهای مخفی دورن آن هر کدام به یک رنگ به گوشه های سالن می تابید . وای چه جالبه آدم فکر میکنه وسط رنگین کمان نشسته . چه طرح قشنگی تا حالا هیچ جا ندیده ام . حواسم متوجه حرف بابا شد . اونم دقیقا همین را گفت : " بهزاد جان کارت حرف نداره . خیلی سلیقه به خرج دادی . معلومه پشتکارت خیلی خوبه بابات گفت داری یه کارهایی تو خانه انجام می دی ولی فکر نمی کردم به این خوبی از پسش برآمده باشی . سبک جدیدیه . خوشم اومد . " و چند بار زد روی شانه اش . " آفرین آفرین . " بهزاد سرخ شد و تشکر کرد . " البته هنوز خیلی مونده تا مثل شما استاد بشم . " بابا با محبت نگاهش کرد . " دیگه شکسته نفسی نکن . خودت خوب می دونی کارت درجه یکه . " لبخند رضایت بر روی لبـ ـهای پروین خانم نشست . انگار از اینکه از بهزاد تعریف شد خیلی خوشش اومد . بی اجازه بلند شدم و بطرف کتابخانه بزرگ انتهای سالن رفتم و خودم را با یک کتاب روانشناسی مشغول کردم . صفحات را بدون اینکه درست بخونم ورق زدم . اه ... اینها خیلی خوبند ولی یک دختر هم سن و سال من ندارند تا باهاش گپ بزنم و این همه تا موقع رفتن به خانه صد بار ساعت را نگاه نکنم . ساحل هم که هیچی فعلاً تو ژسته و منو آدم حساب نمی کنه . از بالای کتاب ساحل را دید زدم . چشمام صد تا شد . ساحل و بهزاد روبه روی هم نشسته بودند و نگاهشان به هم . انگار با زبان بی زبانی در حال صحبت بودند . دقیق تر شدم . چی باور نمی کنم ولی انگار یه چیزی این وسط طبیعیه . بهزاد متوجه من شد و تندی سرش را پایین انداخت . ساحل هم قرمز شد و با دستپاچگی بطرف آشپزخانه رفت . مامان و پروین خانم اونجا بودند . تو فکر رفتم . ساحل و دستپاچگی ؟ امکان نداره . این اولین باره که همچین چیزی می بینم . نکنه این دو تا ....
یعنی داره اتفاقی می افته و من بی خبرم ؟ گوشه لپم را به دندان گرفتم . نه بابا چرا چرت می گی ؟ ذهنم آروم نشد . موذیانه بهزاد را زیر ذره بین گذاشتم . قد بلند با صورت کشیده و پوست سفید و حدوداً بیست و هفت ساله و چقدر هم شبیه خلبان های آلمانی می مونه . با خودم فکر کردم . ولی اخه ... اخلاقش ... دقیقا نمی دونم . خیلی بچه خوبیه ولی یه شخصیت بخصوصی داره . مغرور نیست نه . خیلی هم مهربونه اما هیچ شوخی بی جا و یا تعریف و تمجید بی خودی از کسی نمی کنه .
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان وایسا دنیا | ☆شیطون بلا☆ ~ MoOn ~ 59 4,690 ۰۵-۰۸-۹۴، ۰۴:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: armiti
  رمان آلاچیق خاطره انگیز | پیرایه علی نژاد v.a.y 33 1,707 ۱۱-۰۵-۹۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان عشق و دوری | هانیه علی نژاد ملکه برفی 31 3,922 ۲۴-۰۶-۹۳، ۰۱:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
Star دنیا پس از دنیا | moon shine saghi 202 17,353 ۳۰-۰۴-۹۳، ۱۲:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  فقط من... فقط تو | آرام رضایی و یلدا و دنیا admin 211 10,434 ۲۳-۰۱-۹۳، ۰۴:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: **maryam**
  تایپ | پاورقی (1) | شادی داودی MeNa 73 3,401 ۲۰-۱۲-۹۲، ۱۰:۵۲ ق.ظ
آخرین ارسال: MeNa
  تایپ| رمان گلبرگهای خزان | شادی داودی MeNa 100 4,983 ۲۰-۱۲-۹۲، ۰۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: MeNa
  رمان سوگند عشق | ♫ Sky ♫ sadaf 111 17,941 ۰۱-۰۷-۹۲، ۱۰:۱۵ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  زیر دنیا | ماهرخ جون nafas 5 1,185 ۲۸-۰۳-۹۲، ۰۶:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: nafas
  قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار | محمد جمالزاده | تایپ .RaHa. 52 7,587 ۲۰-۰۹-۹۱، ۰۵:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
45 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، ريحانه١٣٦٨ (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۱:۲۵ ق.ظ)، "MJ" (۱۶-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۸ ب.ظ)، شیوااااااا (۱۴-۰۴-۹۴, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، azar (۲۱-۰۳-۹۵, ۰۷:۱۵ ق.ظ)، 64shar (۰۲-۰۳-۹۵, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، فری دات کام (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، رامشان (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، candy (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، Hadadian (۲۴-۰۴-۹۵, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، amirreza (۲۲-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، mermaid (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۸:۵۸ ب.ظ)، ليلا محمد (۲۴-۰۹-۹۴, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، االهه (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، برف سیاه (۲۲-۱۰-۹۶, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، sara57 (۰۷-۰۳-۹۵, ۰۶:۲۶ ق.ظ)، actor (۰۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، Aniii (۰۸-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۳ ق.ظ)، golijoon (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۶:۲۹ ب.ظ)، انشرلی (۰۷-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، saziii4 (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، mina22 (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، شیشه (۱۴-۱۲-۹۵, ۰۵:۵۳ ب.ظ)، حميده (۲۸-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، Makan (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، vs.badri (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، mehrad (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، haniezeinali72 (۱۷-۰۷-۹۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، romina.bbh (۱۱-۰۱-۹۶, ۰۶:۳۵ ب.ظ)، Marzi-z62 (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۳ ق.ظ)، Lee Min Hoo (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، گلمن (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۱:۴۶ ب.ظ)، shohreh (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۷:۵۹ ق.ظ)، Shasosa (۱۸-۱۱-۹۵, ۱۰:۰۹ ق.ظ)، bmbm (۰۱-۱۰-۹۶, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، fahangar217 (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Mariam33 (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۳۸ ب.ظ)، سارا1339 (۲۴-۱۱-۹۵, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، m.marjan20 (۱۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۱ ب.ظ)، زهرا کمالی (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۲:۳۰ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، ونوووس (۰۹-۰۳-۹۶, ۰۳:۴۳ ب.ظ)، ملانی (۲۱-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان