انجمن ايران رمان



تصوير آئينه | دانيل استيل
زمان کنونی: ۲۵-۰۹-۹۶، ۰۲:۰۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 99
بازدید 13053

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تصوير آئينه | دانيل استيل
#1
تصویر آئینه

دانیل استیل

ترجمه لیلی امیر شایسته




33 فصل
587 صفحه


چاپ اول زمـ ـستان 1378
اتنشارات بهروزان
سپاس شده توسط: admin ، sadaf
#2
فصل 1

پرده هاي ضخيم زربفت «مِلک اربابي هندرسُن» يا بقول معروف، «هِندرسُن مانُر» (HendersonManor) اجازه نميداد صداي پرندگان در بيرون به گوش برسد. اليويا (Olivia) هندرسن، گيسوان بلند مشکي اش را به کنار زد و به صورت برداري دقيق از چيني هاي پدرش ادامه داد. روز تابستاني گرمي بود و خواهرش طبق معمول جايي رفته بود. پدرش، ادوارد هندرسن (Edward)، آن روز مهمان داشت و منتظر آمدن وکلايش بود. خانواده هندرسن در کُرتن-آن-هادسن(Coroton-on-Hudson) منزل داشتند که با اتومبيل تقريبا سه ساعت تا نيويورک فاصله داشت و وکلايش غالبا زود به زود به ديدنش مي آمدند. ادوارد هندرسن تمامي دارايي هايش را از همين جا اداره ميکرد، همين طور نظارت بر کارخانجات فولادش که به نام خود او بود، از همين جا انجام ميشد، اما خودش ديگر آن را اداره نميکرد. او دو سال پيش، يعني سال 1911، خود را به طور کامل بازنشسته کرده بود و دارايي هايش را حفظ کرده و آنها را به دست وکلايش و کساني که کارخانه اش را برايش اداره ميکردند، سپرده بود. از آنجايي که او فرزند پسر نداشت، ديگر مانند قبل ديگر علاقه اي به کار و تجارت نداشت. دخترهايش هرگز کارخانه فولاد او را اداره نميکردند. با آنکه 65 سال بيش نداشت، اما طي سال هاي اخير، سلامتي اش به خطر افتاده بود و ترجيح ميداد دنيا را از فراز همان مکان بلند و آرامش بخش در کرتن-آن-هادسن، نظاره کند. ادوارد از اينجا ميتوانست دنيا را به آرامي تماشا کند و در ضمن محل زندگي سالم و امني براي دو دخترش بود.بايد اذعان نمود اگر چه زندگي در آنجا چندان پرشو و هيجان نبود، اما آنها هرگز حوصله شان سر نميرفت، چون در سرتاسر هادسن و در ميان خانواده هاي بزرگ، دوستان زيادي داشتند.
ملک اربابي«وَن کُرت لَندت» (Van Corthlandt) و «شپاردز» (Shepards) در ايالت «اُلدليندهرست» (Old Lyndhurst)، در نزديکي آنها واقع شده بود. «جِي گولد» (Jau Gould) پدر «هلن» (Helen) شپارد، بيست سال پيش درگذشته بود و مال و منال هنگفتي براي دخترش به ارث گذاشته بود. او و شوهرش «فينلي (Finley) شپارد»، به خوبي از اين اموال استفاده ميکردند و غالبا ميهماني هاي زيادي ميدادند و از جوانان آن حوالي دعوت به عمل مي آوردند. خانواده ثروتمند «راکفلر» (Rockefeller) نيز همان سال از ساختن «کايکوت» (Kykuit) در «تاري تاون» (Tarry Town) فارغ شده بودند، با آن باغ ها و زمين هاي باشکوه و خانه اي که با منزل ادوارد هندرسن در کرتن_آن-هادسن، در شمال شان، در رقابت بود و برابري ميکرد.
هندرسن مانر خانه زيبايي بود که مردم از کيلومترها براي ديدنش مي آمدند و از درب ورودي بزرگ به باغ زيباي آن خيره ميشدند. ديدن ساختمان خانه از اين درب ممکن نبود، چرا که با درختان بلندي احاطه شده بود و چندين پيچ کوچک ميخورد تا به گذرگاه اصلي ساختمان برسد. خود ساختمان بر روي صخره اي واقع شده بود و منظره بسيار زيبايي از رودخانه هادسن را در زير پا داشت. ادوارد عاشق اين بود که ساعت ها در اتاق مطالعه اش بنشيند و گذر ايام را از نظر بگذراند، به ياد روزهاي گذشته، دوستان قديم و روزهايي که زندگي اش به مراتب سريع تر از حال، گذشته بود... بدست آوردن کارخانه پدرش در طول سال هاي دهه 1870 ... و تأثير داشتن در بسياري از تحولات صنعتي اواخر قرن اخير. در آن زمان، زندگي پرمشغله اي داشت. زندگيش در جواني نسبت به حال بسيار متفاوت بود. ادوارد هندرسن در جواني ازدواج کرده بود و همسر و پسرش را در اثر ديفتيري از دست داده بود. پس از اين واقعه، سال ها تنها زندگي کرده بود تا اينکه اليزابت سر راهش قرار گرفت. او تمامي ان چيزي بود که هر مردي ميتوانست در رويايش داشته باشد، همچون رگه اي براق و درخشان از نور، ستاره اي دنباله دار در آسمان تابستان، بسيار ناپايدار، مبهوت کننده، زيبا، اما بسيار زودگذر. آنها در همان سال اول آشنايي شان با هم ازدواج کردند. اليزابت 19 سال داشت و ادوارد در اوايل چهل سالگي بود. او در سن 21 سالگي به هنگام وضع حمل درگذشت و اين باعث وحشت ادوارد شده بود. پس از مرگ او ادوارد حتي سخت تر از معمول کار ميکرد، تا جايي که بدنش ديگر کرخ ميشد. نگهداري دخترهايش را به کارگران خانه و پرستارهاي آنها سپرده بود، اما سرانجام به خود آمد و متوجه شد در قبال آنها مسئول است. در آن موقع بود که به ساختن هندرسن مانر مبادرت ورزيد، چرا که ميخواست فرزندانش زندگي سالم و امني دور از شهر داشته باشند. در سال 1903، نيويورک جاي مناسبي براي تربيت بچه ها نبود. هنگامي که به هندرسن مانر نقل مکان کردند، دخترها 10 سالشان بود و حالا 20 ساله اند. ادوارد خانه اي در نيويورک را براي کارش نگه داشته بود و هر زمان که برايش امکان داشت، براي ديدن فرزندانش به هندرسن مانر مي آمد. در ابدا فقط تعطيلات آخر هفته را به اينجا مي آمد، اما با گذشت زمان، هر چه بيشتر و بيشتر به اينجا علاقه پيدا ميکرد و ترجيح ميداد بيشتر اوقاتش را در هادسن سپري کند تا در نيويورک و پترزبورگ و اروپا. همواره دلش در کرتن پيش دخترهايش و نگران بزرگ شدن آنها بود و بدين ترتيب زندگي خودش هم بتدريج به اينجا منتقل شد. او از بودن در کنار آنها لذت ميبرد و اکنون ديگر هرگز آنها را تنها نميگذاشت. طي دو سال اخير، او هيج جا نرفته بود. از سه چهار سال پيش کمي مريض شده بود و ديگر سلامتي سابقش را نداشت. ناراحتي قلبي داشت، اما فقط هنگامي که زياد کار ميکرد، يا ناراحت و عصباني ميشد برايش مشکل ساز ميشد که البته بندرت چنين چيزي پيش مي آمد. او در کرتن با دخترهاش شاد و سر حال بود.
بيست سال از مرگ مادرشان در بهار 1893 ميگذشت؛ در يک روز گرم و فرحبخش بهاري، نهايت ظلم روزگار بر ادوارد ظاهر شد. او در بيرون به انتظار ايستاده بود. در حاليکه احساس غرور و هيجان زيادي به او دست داده بود، هرگز باورش نميشد که اين مصيبت باري ديگر برايش تکرار شود. همسر اول و پسر نوزادش، چندين سال پيش از ديفتيري مرده بودند، اما اين بار از دست دادن اليزابت براي او تقريبا کشنده بود. ادوارد در آن زمان 45 ساله بود و اين حادثه ضربه روحي و کشنده اي به او زد و احساس ميکرد بدون اليزابت نميتواند به زندگي اش ادامه دهد. اليزابت در منزلشان در نيويورک از دنيا رفته بود و ادوارد در اوايل وجود او را در آن خانه حس ميکرد. اما پس از مدتي از نبود اليزابت، از آنجا متنفر شده بود و ديگر دلش نميخواست آنجا بماند. پس از اين واقعه، ماه ها خود را با مسافرت به اين طرف و آن طرف مشغول ميکرد، اما دوري از خانه به معناي دوري از دو دختري بود که اليزابت برايش باقي گذاشته بود. از طرفي، نميتوانست خود را به فروختن خانه اي که پدرش ساخته بود و در آن بزرگ شده بود، راضي کند. از آنجا که فردي به تمام معنا سنت گرا بود، خود را موظف ميدانست که اين خانه را براي فرزندانش حفظ کند. سرانجام در آن را بسته بود و دو سالي ميشد که اصلا به آنجا سر نزده بود. اکنون که به طور تمام وقت در کرتن زندگي ميکرد، ديگر حتي دلش هم براي آنجا تنگ نميشد. نه براي نيويورک، نه براي خانه اش در آنجا و نه زندگي اجتماعي که در آنجا رها کرده بود.
بوي تابستان به مشام ميرسيد و اليويا همچنان مشغول کار طاقت فرساي صورت برداري از چيني هاي پدرش بود. او کاغذهاي بلند و بالايي در دست داشت و چيزهايي را که بايد تعويض ميشد يا بايد سفارش ميدادند به طور دقيق و موشکافانه يادداشت ميکرد. گاهي اوقات يکي از کارگرها را به خانه شان در شهر ميفرستاد تا چيزي را که لازم داشتند از آنجا بياورد، اما اکثر اوقات، درب منزل نيويورکشان بسته بود و ديگر به آنجا نميرفتند. اليويا ميدانست پدرش علاقه اي به آنجا ندارد. سلامتي پدرش در خطر بود و او نيز مانند پدرش از زندگي آرامي که در کرتن-آن-هادسن داشتند، لذت ميبرد. از زمان کودکي اش تاکنون، در واقع اوقات کمي را در نيويورک گذرانده بود، البته به جز دو سال پيش که پدرش به خاطر معرفي او و خواهرش به اجتماع و دوستانش، آنها را براي مدت کوتاهي به آنجا برده بود. براي اليويا بسيار جالب، اما حقيقتا کسل کننده بود. او از ميهماني ها، تئاترها و دعوت هاي متعدد اجتماعي که از آنها ميشد، به هيجان آمده و تحت تأثير قرار گرفته بود. احساس ميکرد تمام مدت برروي سن قرار دارد و از اين که مرکز توجه بودند، احساس انزجار ميکرد. اين ويکتوريا (Victoria) بود که از حضور در آنجا راضي و خرسند مينمود و به هنگام بازگشت به کرتن در کريسمس، شديدا افسرده و غمگين بود. اليويا از بازگشت به خانه، به کتاب هايش، اسباب هايش، پياده روي هاي آرام بخشش در صخره که گاهي به مزارع همسايه منتهي ميشد، احساس آرامش ميکرد. او عاشق اسب سواري در اينجا، گوش دادن به آوازهاي بهاري، تماشاي گذر آرام زمـ ـستان و ديدن شکوه و جلال تغيير رنگ برگ درختان در ماه اکتبر بود. از مراقبت خانه پدرش لذت ميبرد و از زمان کودکي با کمک «آلبرتا پيبادي» (Alberta Peabody)، خانمي که آنها را بزرگ کرده بود، همواره کارش همين بود. آنها او را «برتي» (Bertie) صدا ميزدند و در واقع حکم مادري را براي دخترهاي هندرسن داشت که از بدو تولد از داشتن آن محروم بودند. اگر چه چشمانش ضعيف بود، اما ذهني تيز داشت و ميتوانست با چشمان بسته حتي در تاريکي، دو دختر را از هم تشخيص دهد.
سپاس شده توسط:
#3
صفحه 10 – 6




برتي پيش اليويا آمد و از او سوال کرد که تا چه حد پيش رفته است. او ديگر نه صبر و نه چشم انجام چنين کارهاي دقيقي را داشت و هر بار اليويا اين قبل کارها را برايش انجام ميداد، همواره از او قدرداني ميکرد. اليويا با دقت تمام گلدوزي ها، کريستال ها و روميزي ها را وارسي ميکرد. او مراقب همه چيز بود و از اين کار لذت ميبرد، درست برعکس ويکتوريا که از تمامي امور مربوط به خانه منزجر بود. ويکتوريا از تمامي جهات ممکن، با خواهرش تفاوت داشت.
برتي يک ليموناد خنک با يک بشقاب بيسکويت زنجفيلي که تازه از اجاق درآورده بود، براي اليويا آورد و با لبخند گفت: «بگو ببينم، آيا همه بشقاب هايمان شکسته، يا اينکه هنوز ميتوانيم شام کريسمس را با همان ها بگذرانيم؟»
آلبرتا پيبادي 20 سال تمام از اين دو دختر مراقبت کرده بود و آنها را حقيقتا مانند فرزندان خود ميدانست. آن دو از زمان تولد به دست او سپرده شده بودند و از زمان مرگ مادرشان، او حتي يک روز هم آنها را تنها نگذاشته بود و همان بار اول که چشمش به چشم اليويا افتاد، دريافت که چقدر به او عشق ميورزد.
او زني بود کوتاه قامت و چاق، با موهايي سفيد که در پشت سرش به حالت گوجه جمع کرده بود. سـ ـينه هاي بزرگي داشت که اليويا در اکثر دوران طفوليتش، سرش را بر روي آن ميگذاشت. برتي همواره به آنها آرامش ميداد، مخصوصا در نبود پدرشان که در دوران کودکي شان اغلب اين چنين بود. ادوارد سال ها در غم از دست دادن مادر آنها، بي سروصدا رنج ميبرد و سعي ميکرد و سعي ميکرد فاصله اش را با دخترهايش حفظ کند. اما طي چند سال اخير، به سمت آنها گرايش پيدا کرده بود و از زماني که سلامتي اش به خطر افتاده و خود را از کار بازنشسته کرده بود، به طرز قابل ملاحظه اي نرم تر شده بود و گرمي و علاقه بيشتري نسبت به آنها پيدا کرده بود. او ناراحتي قلبي داشت و آن را معلول شوک و غم از دست دادن دو همسر جوانش و عصبانيت و فشار ناشي از کار و تجارت مدرن ميدانست. اکنون که کارهايش را از اينجا اداره ميکرد و وکلايش تمامي کارهاي او را انجام ميدادند، به مراتب خوشحال تر از قبل بود.
اليويا به طرز جدي گزارش داد: «برتي، ما کاسه سوپ خوري لازم داريم.»
سپس دوباره موهاي بلند مشکي اش را کنار زد و از زيبايي اعجاب انگيز خود کاملا بي خبر بود. پوست بدنش به رنگ کرم مايل به سفيد بود، با چشمان درشت آبي، و گيسوان ضخيم براق سياهش که به رنگ شبق بود.
«بشقاب براي ماهي هم احتياج داريم. هفته آينده از «تيفاني» (Tiffany) آنها را سفارش ميدهم. بايد به دخترهاي آشپزخانه بگوييم بيشتر احتياط کنند.»
برتي سرش را به نشانه تأييد تکان داد و لبخندي زد. اليويا ميتوانست تا الان ازدواج کرده باشد، و از ظروف چيني خود صورت برداري کند، اما در عوض هنوز اينجا بود، و از مراقبت و نگهداري از پدر و خانه پدرش و ميهمانان او، کاملا راضي و خشنود به نظر ميرسيد. او از زندگي در هندرسن مانر واقعا خوشحال بود. درست بر عکس ويکتوريا که دائما در مورد مکان هاي دور در جهان، يا حداقل اروپا صحبت ميکرد. هر بار در مورد خانه اي که در نيويورک رها کرده بودند و به اوقات خوشي که ميتوانستند در آنجا داشته باشند فکر ميکرد، اخم ميکرد و افسوس ميخورد.
اليويا با لبخندي کودکانه، برتي را نگاه کرد. او يک پيراهن ابريشمي آبي کمـ ـرنگ به تن داشت که تقريبا تا دم مچش ميرسيد، و در حالي که آنجا ايستاده بود، مانند تکه اي از آسمان تابستان که به دورش پيچيده شده باشد مينمود. او مدل اين لباس را از روي ژرنالي برداشته بود و خياط زن خودشان آن را دوخته بود. طرح لباس از پُيرت (Poiret) بود و حقيقتا برازنده اش بود. اتخاب و طراحي لباس هايشان، همواره به عهده اليويا بود. ويکتوريا به اين جور مسائل اصلا توجهي نشان نميداد. او هميشه اجازه ميداد اليويا لباس هايشان را انتخاب کند، چون به قول خودش، اليويا خواهر بزرگتر او بود.
«بيسکويت ها امروز خيلي عالي شده است، مگر نه؟ پدر حتما از آنها خوشش مي آيد.»
اليويا اين بيسکويت ها را مخصوص پدرش و وکيل اصلي او، جان واتسن (John Watson) سفارش داده بود.
«فکر ميکنم بايد يک سيني بيسکويت براي آنها آماده کنم، يا شايد تو قبلا اين کار را کرده اي؟»
لبخندي بين دو زن ردوبدل شد که زاييده سال ها تفاهم و تقسيم درست مسئوليت و وظايف بود. در طول چند سال گذشته، اليويا به آرامي مرحله کودکي را پشت سر گذاشته و تبديل به يک نوجوان، و بعد يک دختر جوان و خانم خانه پدرش شده بود.
اليويا تسلط کامل به امور اطرافش داشت و برتي به اين واقعيت واقف بود. او به اليويا احترام ميگذاشت و اکثر اوقات به نظرات و تصميمات او گردن مينهاد و آنها را محترم ميشمرد. اگر چه در سن بيست سالگي باز هم گاهي کارهاي بچگانه و احمقانه اي از او سر ميزد، از جمله بيرون رفتن به هنگام باران هاي شديد، اما برتي هرگز اعتراضي نميکرد و او را مورد سرزنش و نکوهش قرار نميداد، و اين روزها، کارهاي اليويا را بيشتر شادي بخش مي يافت تا نگران کننده. اليويا به قدري انسان جدي و مسئولي بود که گاهي فراموش کردن و فرار از وظايف و مسئوليت هايش ميتوانست براي او مفيد و لازم باشد.
برتي به او گفت: «من سيني را آماده گذاشته ام، اما به آشپز گفته ام که خودت ميخواهي در لحظه آخر دستور چيدن آن را بدهي.»
اليويا با متانت تمام از نردبان پايين آمد، بازوان کشيده و ظريفش را به دور آن زن پير حـ ـلقه کرد، اورا بـ ـوسيد و گفت: «متشکرم.» چند لحظه اي، همچون کودکي، سرش را برروي شانه برتي گذاشت، و پس از آنکه دوباره بـ ـوسه اي محبت آميز به گونه او زد، با عجله به طرف آشپزخانه شتافت تا سيني بيسکويت پدر و مهمانان را ببيند. او دستور آماده کردن يک پارچ ليموناد، يک بشقاب بزرگ بيسکويت براي هر دوي آنها، و ساندويج خيار وگوجه حـ ـلقه شده را که محصول باغ خودشان بود را داد. او براي آنها شـ ـراب شيرين و نوشيدني قوي تري هم در صورتي که تمايل داشتند کنار گذاشته بود. از آنجايي که اليويا در کنار پدرش بزرگ شده بود، دختري نبود که از فکر ويسکي خوردن يا کشيدن سيـ ـگار برگ مردها بترسد يا برايش ناخوشايند باشد و آن را مسئله مهمي پندارد. در حقيقت او نيز مانند خواهرش ويکتوريا، از بوي آنها خوشش مي آمد.
هنگامي که روميزي نخي و سيني نقره اي را که برتي آماده گذاشته بود تأييد کرد، از آشپزخانه بيرون آمد و پدرش را در اتاق مطالعه منزل ديد. پرده هاي اين اتاق به رنگ قرمز تيره بود با شـ ـرابه هاي سنگين، که آنها را کشيده بودند تا اتاق خنک شود. اليويا در حالي که ناخودآگاه پرده ها را مرتب ميکرد از بالاي شانه نگاهي به پدرش انداخت.
«امروز حالتان چطور است، پدر؟ روز بسيار گرمي است، اين طور نيست؟»
«اتفاقا بسيار لذت بخش است.» پدرش با افتخار لبخندي به او زد چرا که نسبت به استعدادهاي برجسته او در زمينه تدبير امور داخلي خانه، کاملا آگاه بود. او هميشه ميگفت اگر به خاطر وجود اليويا نبود، او هيچگاه نميتوانست اين خانه را اداره کند، يقينا نه به خوبي و راحتي الان. او حتي به شوخي گفته بود ترس از اين دارد که يکي از راکفلرها بيايد و بخواهد با او ازدواج کند، تا او «کايکوت» را برايشان اداره کند. ادوارد به تازگي به ديدن آنجا رفته بود. خانه بسيار زيبا و مجللي بود که «جان راکفلر» (John D.Rockfeller) براي خود ساخته بود. کايکوت از تمامي تجهيزات رفاهي مدرن برخوردار بود، از جمله تلفن، تأسيسات حرارتي مرکزي، و ژنراتوري در انبار مزرعه شان. پدر اليويا گاهي اوقات به شوخي ميگفت که خانه آنها در مقايسه با کايکوت کلبه خرابه اي بيش نيست، اما حقيقتا اين طور نبود، ولي به يقين بزرگترين خانه در همسايگي آنها بود.
پدرش در حالي که منتظر وکيل خود بود، سيـ ـگار برگي روشن کرد و در نهايت آرامش گفت: «اين هواي گرم براي استخوان هاي پير و فرسوده من خوب است.» سپس خيلي عادي پرسيد: «خواهرت کجاست؟» پيدا کردن اليويا در خانه همواره کار آساني بود. او يا در حال تهيه ليست، نوشتن يادداشت براي کارگرها، رسيدگي و بازرسي چيزهايي که نياز به تعمير داشت و يا گذاشتن گل در گلدان براي روي ميز پدرش بود. اما پيدا کردن ويکتوريا در خانه و اين که کجا بود و به کجا ميرفت، به مراتب دشوارتر بود.
اليويا به طرزي مبهم گفت: «فکر ميکنم براي بازي تنيس به خانه آستورزها رفته باشد.» اليويا به طور قطع نميدانست او کجا رفته، فقط ميتوانست حدس بزند.
ادوارد لبخند حزن آلودي به دختر بزرگش زد و گفت: «از او بعيد نيست اما تا جايي که اطلاع دارم، خانواده آستورز براي تعطيلات تابستان به «مين» (Maine) رفته اند.»
البته اکثر همسايگانشان به آنجا رفته بودند. خانواده هندرسون نيز تابستان گذشته به مين، نيوپورت (Newport) و رُدآيلند (RhodeIsland) رفته بودند، اما ادوارد هندرسون حتي در داغ ترين تابستان ها هم تمايلي به ترک کُرتن و رفتن به جاي خوش آب و هواتر را نداشت.
اليويا از بابت دروغي که به خاطر خواهرش گفته بود، از خجالت صورتش سرخ شد و گفت: «متأسفم پدر. فکر کردم شايد از «بال هاربُر» (BalHalbor) برگشته باشند.»
ادوارد خنده اي کرد و گفت: «مطمئنم که تو همين فکر را ميکردي. خدا ميداند خواهرت کجاست و چه نقشه شومي در سر دارد.» اما هر دو ميدانستند که بوالهـ ـوسي ها و شيطنت هاي او بي خطر است. او دختري بود منحصر به فرد، متکي به خود، و سرشار از شور و هيجان و اراده اي استوار. او مانند مادر خدابيامرزش مـ ـستقل بود و از بعضي جهات ادوارد هندرسن هرگز فکر نميکرد که دختر کوچکترش عجيب و غير متعارف است. فقط تا زماني که ويکتوريا از حد خود پا فراتر نميگذاشت، ادوارد ميتوانست تحمل کند و تا اين حد نيز مشکلي ايجاد نميشد. بدترين کاري که ممکن بود انجام دهد، افتاده از درخت، از پا افتادن به خاطر پياده روي هاي طولاني تا خانه دوستان صميمي اش و يا شنا کردن و زياد جلو رفتن در رودخانه بود.
سپاس شده توسط:
#4
صفحه 15 – 11

تفريحات در اينجا بسيار اشراف مآبانه بود. در همسايگي شان، ويکتوريا هيچ رابطه عاشقانه اي با کسي نداشت و به دنبال مرد جواني نبود، اگر چه چند نفري از راکفلرهاي جوان و «وَن کُرتلَندت» ها توجه و علاقه زيادي نسبت به او نشان ميدادند. اما همه مواظب رفتارشان بودند و حتي پدرش هم ميدانست که ويکتوريا در واقع بيشتر آدمي منطقي و پيرو عقل است تا يک فرد رمانتيک.
اليويا به آرامي گفت: « بعد از اينکه از اينجا رفتم، به دنبالش ميگردم.» اما در واقع هيچيک از آن دو نگران ويکتوريا نبودند. پسري که در آشپزخانه کار ميکرد، سيني را آورد و اليويا به او گفت که آن را کجا بگذارد.
پدرش به او گفت: «عزيزم، بگو يک ليوان ديگر هم بياورند.» سپس سيـ ـگار برگش را دوباره روشن کرد و از پسرک کارگري که هرگز اسمش را بياد نمي آورد، تشکر کرد.
اليوياا تمام کساني را که پيش آنها کار ميکردند ميشناخت. تاريخچه زندگي، والدين، خواهر و برادرها و فرزندانشان. او به نقاط ضعف و قوت اخلاقي آنها و موذيگري هايي که گهگاه از خودشان نشان ميدادند نيز آگاه بود. اليويا به واقع خانم خانه و مدير «هندرسن مانر» بود، شايد اگر مادرش هم زنده بود، نميتوانست تا اين اندازه عالي مديريت کند. اليويا از بعضي جهات حدس ميزد که مادرش بيشتر به ويکتوريا شباهت داشته تا به او.
اليويا با تعجب پرسيد: «آيا قرار است جان کسي را با خودش بياورد؟» وکيل پدرش معمولا تنها به آنجا مي آمد، مگر هنگامي که مشکلي در کارخانه وجود داشت، که البته اگر اين چنين بود، اليويا هنوز چيزي در اين باره نشنيده بود. پدرش معمولا اين قبيل مسائل و خبرها را با آنها در ميان ميگذاشت. تمامي اين دارايي ها، روزي از آن دخترها ميشد، گرچه به احتمال قوي، دخترها کارخانه را ميفروختند، مگر آنکه با مردهايي ازدواج ميکردند که قادر به اداره آن باشند، اما به نظر ادوارد احتمال چنين چيزي بسيار کم بود.
پدرش در حال کشيدن سيـ ـگار، در پاسخ به سوال او آهي کشيد: «عزيزم، بدبختانه جان امروز کسي را با خود به اينجا مي آورد. فکر ميکنم من زياده از حد در اين دنيا مانده ام. من دو همسر و يک پسر، سال گذشته دکترم و اکثر دوستانم را در طول اين دهه آخر از دست داده ام و حالا جان واتسن به من ميگويد که خيال بازنشسته شدن دارد. او مردي را با خود مي آورد که اخيرا به شرکت پيوسته و به نظر ميرسد در مورد او فکرهاي زيادي در سر دارد.»
اليويا در حالي که به اندازه پدرش از بابت اين موضوع نگران شده بود، با تعجب گفت: «اما او آنقدرها پير نيست. در ضمن شما هم پير نيستيد. خواهش ميکنم ديگر اين گونه در مورد خودتان صحبت نکنيد.» اليويا ميدانست پدرش از زمان شروع ناخوشي اش و حتي بيشتر از زمان بازنشسته شدنش، احساس پيري ميکرد.
«من ديگر پير شده ام. نميداني وقتي ميبيني اطرافيانت کم کم ناپديد ميشوند، چه احساسي به آدم دست ميدهد.» ادوارد ابروهايش را درهم کشيد و به وکيل جديدي فکر ميکرد که آن روز بعدازظهر اصلا تمايلي به ملاقات او نداشت.
اليويا در حالي که ميخواست به پدرش قوت قلب و دلگرمي بدهد گفت: «هيچکس جايي نميرود و در حال حاضر جان هم جايي نميرود، من مطمئنم.» او براي پدرش يک گيلاس کوچک شـ ـراب ريخت و بشقاب بيسکويت تازه زنجفيلي را به او تعارف کرد. ادوارد يکي برداشت و در نهايت رضايت و خرسندي نگاهي به دخترش کرد: «شايد او بعد از خوردن اين بيسکويت ها، عقيده اش عوض شود و اصلا نخواهد برود. اليويا بايد بگويم تو در آن آشپزخانه، کارگرها را به معجزه وا ميداري.»
«متشکرم.» اليويا خم شد و پدرش را بـ ـوسيد. و پدرش با لذتي که از هر بار ديدن او حس ميکرد، نگاهش کرد. اليويا در آن روز گرم، بسيار راحت به نظر ميرسيد و احساس گرما نميکرد. خودش نيز بيسکويتي برداشت و کنار پدرش نشست و منتظر آمدن جان واتسن شد. بعد از چند دقيقه اي با کنجکاوي پرسيد: «خوب، اين مرد جديد کيست؟» او ميدانست واتسن يکي دو سال از پدرش جوانتر است، اما به نظر اليويا او براي بازنشسته شدن هنوز خيلي جوان بود و هميشه بسيار جوان به نظر مي آمد. اما شايد کار عاقلانه اي ميکرد که ميخواست يک فرد جديد را زودتر و قبل از آنکه دير شود، براي رسيدگي به امور آنها بگمارد. «آيا قبلا او را ديده ايد؟»
«هنوز نه. اين بار اول است. جان ميگويد او در کارش مخصوصا امور مربوط به تجارت خبره است و چند مورد کار مربوط به ملک نيز براي آستورزها انجام داده. او از شرکتي معتبر با توصيه نامه بسيار خوبي به دفتر جان آمده.»
اليويا در حالي که در مورد اين شخص جديد کنجکاو شده بود، پرسيد: «چرا کارش را عوض کرده؟» او شنيدن درباره کارهاي پدرش را دوست داشت. ويکتوريا هم همين طور، اما او در مورد نظرات و عقايدش، عجول تر و تندخوتر بود. گاهي اوقات هر سه نفرشان در مورد مسئله اي سياسي يا نکته اي در مورد تجارت به بحث و گفتگو ميپرداختند و از اين کار لذت ميبردند. شايد ادوارد هندرسن به خاطر اينکه پسري نداشت، از بحث و گفتگو در خصوص مسائل فکري و عقلي و مهم با دخترهايش لذت ميبرد.
«طبق گفته جان، اين آقا که اسمش «داسُن» (Dawson) است، سال گذشته ضربه روحي بزرگي ديده است. در واقع برايش احساس تأسف ميکنم و فکر ميکنم به اين خاطر است که اجازه دادم جان او را با خود بياورد ... مسئله او چيزي است که فکر ميکنم به خوبي آن را درک ميکنم.» لبخند حزن آلودي به دخترش زد و ادامه داد: «او سال گذشته همسرش را در کشتي تايتانيک از دست داده. همسرش دختر «لرد اَرنزبُر»Lord)Arnsborough) بود و فکر ميکنم براي ديدن خواهرش به کشورش رفته بود. اما از بخت بد، با کشتي تايتانيک برگشت. مرد بيچاره پسرش را هم داشت تقريبا از دست ميداد. ظاهرا با آخرين قايق نجات، پسرش را نجات دادند. قايق نجات ظرفيتش تکميل شده بود و همسر او، جاي خود را به يک بچه ديگر داده بود و گفته بود که با قايق بعدي مي آيد. اما قايق ديگري وجود نداشت و بدين ترتيب او به خواست خود سوار آخرين قايق نجات نشد. فکر ميکنم بعد از اين جريان، او از شرکتي که در ان کار ميکرد بيرون آمد، دست پسرش را گرفت و يک سالي را در اروپا گذراند. اين جريان مربوط به يک سال و چهار ماه پيش است و فکر ميکنم از ماه مه يا ژوئن با واتسن شروع به کار کرده است. بيچاره بدبخت. جان ميگويد او آدم خوبي است، فقط کمي افسرده و اندوهگين است. اما بالاخره فراموش ميکند، ما همه همين طور هستيم. او مجبور است به خاطر پسرش هم که شده با اين مسئله کنار بيايد.» ادوارد ياد زماني افتاد که اليزابت را از دست داده بود. گرچه از دست دادن او به خاطر مشکلات زايمان بود، نه مصيبتي به بزرگي تايتانيک. با اين وجود، باز هم براي ادوارد مصيبت بار بود و به خوبي احساس داسن را درک ميکرد. ادوارد هندرست، لحظه اي غرق در افکارش شد. اليويا هم همين طور. او سعي ميکرد گفته هاي پدرش را هضم کند. ناگهان سرشان را بالا کردند و جان واتسن را دم در اتاق ديدند و هر دو متعجب شدند.
«خوب، بگو ببينم چطور بي خبر وارد شدي؟ از پنجره بالا آمدي؟» ادوارد هندرسن به دوست قديمي اش لبخندي زد و براي خوشامدگويي به او، از جا بلند شد و در حالي که کاملا سلامت به نظر ميرسيد، بهآن طرف اتاق رفت. او اين روزها، به خاطر مراقبت هاي دائم اليويا و عليرغم شکوه و ناله هايش در مورد اينکه ديگر پير شده است، بسيار خوب و سرحال به نظر ميرسيد.
جان واتسن خنديد و گفت: «هيچکس اصلا توجهي به من نميکند.» او مردي بلند قامت بود، با انبوهي از موهاي سفيد، چيزي شبيه به پدر اليويا که هم بلند قامت بود و هم اشرافي و روزي موهاي مشکي براقي شبيه دخترش داشت. چشمان آبي او نيز مانند دخترهايش بود و اکنون که با جان واتسن با شور و حال مشغول گپ زدن بود، چشمانش زنده تر و با روح تر از قبل به نظر ميرسيد. اين دو مرد يکديگر را از زمان مدرسه ميشناختند. ادوارد در واقع دوست صميمي برادر بزرگتر جان بود. او سال ها پيش درگذشت و از آن زمان ادوارد و جان با هم دوستاني صميمي و همکار و مشاور در تمامي امور حقوقي هندرسن شدند.
اليويا به محض اينکه ديد آنها وارد گفتگو در مورد مسائل جدي شدند، دوباره نگاهي به سيني انداخت تا ببيند همه چيز منظم است يا نه و سپس آماده خارج شدن از اتاق شد و بعد برگشت و در کمال حيرت به «چارلز داسُن» (Charles Dawson) برخورد کرد. ديدن او در آنجا براي اليويا عجيب بود، چرا که همين چند دقيقه پيش در مورد او صحبت ميکردند. از اينکه بدون آنکه او را ديده باشد، در مورد از دست دادن همسرش و غم و اندوه ناشي از آن آگاهي داشت، احساس خجالت و شرمندگي ميکرد. او بسيار خوش قيافه و تا حدودي خشک و عبـ ـوس به نظر ميرسيد. اليويا تا به حال چشماني به غمگيني او نديده بود. چشمانش سبز تيره و تقريبا به رنگ دريا بود. او وقتي پدرش آنها را معرفي کرد، تبسمي مصنوعي بر لبـ ـانش نقش بست. در حالي که با پدرش صحبت ميکرد، اليويا چيزي بيش از يک تراژدي در چشمان او ديد. چشماني محبت آميز و مهربان داشت و اليويا دلش ميخواست به طرف او برود و او را تسلي دهد.
چارلز داسن با اليويا دست داد و مؤدبانه گفت: «حالتان چطور است؟» او با توجه و علاقه، اليويا را برانداز کرد، البته نه به طرزي ناپستد و زننده، در ضمن از زيبايي مفتون کننده او بخوبي آگاه بود، اما به نظر يرسيد بيشتر در مورد او کنجکاو است.
اليويا ناگهان احساس خجالت کرد و سعي کرد با انجام وظايف آرامش بخش، خود را از توجه او پنهان کند. «قدري ليموناد برايتان بريزم؟ يا شايد شـ ـراب ميل داشته باشيد؟ ميدانم که پدرم حتي در روزهاي گرمي مانند امروز، شـ ـراب را ترجيح ميدهد.»
چارلز دوباره لبخندي به او زد و گفت: «همان ليموناد خوب است.»
پدرش و جان دوباره مشغول صحبت شدند.
سپاس شده توسط:
#5
صفحه 20 – 16

او به جان واتسن هم يک ليوان ليموناد داد و هر سه نفر با خوشحالي از بيسکويت هاي زنجفيلي استقبال کردند. اليويا پس از انجام وظايف و تعارفات لازم، به آرامي از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. در حالي که از اتاق خارج ميشد، چيزي در چشمان و نگاه چارلز داسن او را تسخير کرده بود، يا شايد فقط به اين خاطر بود که پدرش داستان زندگي او را برايش تعريف کرده بود. اليويا در فکر بود که پسر کوچک او چند ساله است و چارلز چگونه بدون وجود همسر، زندگي ميکند، يا شايد هم تا الان زني در زندگي او پيدا شده باشد. اليويا سعي کرد افکارش را به چيز ديگري معطوف کند. واقعا مسخره و در حقيقت نابجا و بي مورد بود که او درباره يکي از وکلاي پدرش نگراني و کنجکاوي نشان ميداد. او خود را از اين بابت سرزنش کرد و به سرعت به آشپزخانه رفت و در راه با شاگرد راننده پدرش تصادف کرد. او پسري شانزده ساله بود که سال ها در اصطبل ها کار کرده بود، اما اطلاعاتش در مورد ماشين به مراتب بيشتر از اسب بود. از آن جايي که ادوارد علاقه وافري به ماشين هاي مدرن داشت، هنگامي که هنوز در نيويورک زندگي ميکردند، يکي از اولين اتومبيل ها را از آنجا خريداري کرده بود و «پتري» (Petrie)، همان پسري که در اصطبل کار ميکرد، سريعا به شاگرد شوفر تغيير شغل داد و از اين بابت بسيار خشنود بود.
اليويا بسيار جدي و سرد پرسيد: «پتري چي شده؟ چه اتفاقي افتاده؟» او کاملا آشفته و دستپاچه به نظر ميرسيد.
پسرک بيچاره داشت گريه اش ميگرفت و گفت: «خانم، بايد همين الان پدرتان را ببينم.» اليويا سعي کرد پيش از آنکه او مزاحم پدر و جلسه اش شود، او را از اتاق مطالعه دور کند.
اليويا به آرامي اما قاطعانه گفت: «متأسفانه نميتواني او را ببيني. او سرش شلوغ است. آيا کمکي از دست من بر مي آيد؟»
پتري لحظه اي مکث کرد، سپس اطرافش را نگاه کرد، گويي ميترسيد کسي صدايش را بشنود. سپس وحشت زده گفت: «موضوع سر ماشين فورد (Ford) است. يک نفر آن را دزديده.» چشمانش از حيرت باز و پر از اشک شده بود. ميدانست اگر اين خبر پخش ميشد، چه بلايي بر سرش مي آمد. يقينا شغل مورد علاقه اش را از دست ميداد، بي آنکه بداند چگونه اين اتفاق افتاده است.
«دزديده؟» اليويا هم به اندازه او تعجب کرده بود. «چطور چنين چيزي ممکن است؟ چطور کسي ميتواند وارد املاکمان شود و آن را بدزدد و هيچکس نفهمد؟»
«خانم، نميدانم. من همين امروز صبح آن را ديدم. داشتم تميزش ميکردم. از تميزي مثل همان روز اولي که پدرتان آن را خريده بود، برق ميزد. من فقط براي مدت کمي در گاراژ را باز گذاشتم تا هوا عوض شود، چون ميدانيد وقتي آفتاب مـ ـستقيم به آن مي تابد، خيلي داغ ميشود و نيم ساعت بعد ديدم غيبش زده.» چشمانش دوباره پر از اشک شد، و اليويا به آرامي دستش را بر روي شانه او گذاشت. يک چيزي در مورد داستان او، براي اليويا مشکوک بود.
«پتري يادت مي آيد اين اتفاق چه ساعتي افتاد؟» آهنگ صدا و رفتار اليويا بسيار آرام بود و براي يک دختر بيست ساله غير عادي به نظر ميرسيد، اما او در برخورد با بحران هاي کوچک روزانه در خانه، استاد بود، اما اين يکي کمي بودار به نظر ميرسيد.
«خانم ساعت دقيقا يازده و نيم بود، من مطمئنم.» اليويا آخرين بار خواهرش را در ساعت يازده ديده بود و ماشين فورد که پتري در مورد آن آشفته و پريشان خاطر بود، ماشيني بود که پدرش سال پيش براي کارمندان، مأموريت هاي شهري و مأموريت هايي که براي انجامش نياز به استفاده از اتومبيل کاديلاک نبود، خريده بود.
اليويا به آرامي و خونسردي گفت: «ميدوني چيه پتري، فکر ميکنم بهتر باشد کمي صبر کني تا آب ها از اسياب بيفتد. احتمال دارد يکي از کارمندان بدون آنکه به تو گفته باشد، آن را براي انجام مأموريتي برده باشد. مثلا شايد باغبان اين کار را کرده باشد، چون من از او خواستم به منزل خانواده «شپارد» برود و نگاهي به بوته گل رز آنها بياندازد، شايد او فراموش کرده به تو بگويد که ماشين را برداشته.» اليويا ناگهان اطمينان پيدا کرد که اتومبيل دزديده نشده و مجبور بود پتري را آرام کند تا اقدامي نکند. اگر پتري به پدرشان ميگفت، او پليس خبر ميکرد و و اقعا آبروريزي ميشد. به همين خاطر اليويا اجازه چنين کاري را به او نميداد.
«اما خانم، «کيترينگ» (Kittering) رانندگي بلد نيست. او براي سرزدن به رزهاي شما هيچ وقت ماشين فورد را بر نميدارد. يا با اسب ميرود، يا با دوچرخه اش. بعيد ميدانم با فورد برود، خانم.»
«خوب، پس شايد يک نفر ديگر برداشته. اما به نظر من نبايد در حال حاضر چيزي به پدرم بگوييم. تازه، او فعلا سرش شلوغ است و بايد تا وقت شام صبر کنيم. باشه؟ و تا آن موقع ممکن است کسي که آن را برداشته، برگردد. من مطمئنم ماشين را ندزديده اند. حالا بگو ببينم، نظرت درباره يک ليوان ليموناد و بيسکويت زنجفيلي در آشپزخانه چيست؟»
اليويا به آرامي او را به سمت آشپزخنه هدايت کرد. به نظر ميرسيد تا حدودي از آشفتگي و اضطرابش کاسته شده، اگر چه هنوز کمي عصبي بود. او ميترسيد اگر آقاي هندرسن بفهمد که اتومبيل از گاراژ دزديده شده و او مراقب نبوده، شغلش را از دست بدهد. اما اليويا به او اطمينان خاطر داد که هيچ اتفاقي نمي افتد و به او يک ليوان ليموناد و يک بشقاب از بيسکويت هايي داد که کسي نميتوانست در مقابل آن مقاومت از خود نشان دهد، در اين حال، آشپز آنها را تماشا ميکرد.
اليويا به او قول داد که بعدا به او سر بزند و از او قول گرفت که فعلا چيزي در اين باره به پدرش نگويد. سپس چشمکي به آشپز زد و با عجله از آشپزخانه خارج شد و اميدوار بود با برتي که از فاصله دوري به طرف او مي آمد، برخورد نکند. اما اليويا از همه آنها سريع تر بود. او از دو در بزرگ فرانسوي گذشت تا به حياط رسيد و همينکه هواي گرم و سوزان تابستان شمال نيويورک را احساس کرد، آهي کشيد. به خاطر اين گرما بود که مردم به نيوپورت و مين ميرفتند. تابستان اينجا طاقت فرسا و غير قابل تحمل بود و کسي اينجا نمي ماند. در پاييز، هوا دوباره دل انگيز ميشد و در بهار که زمـ ـستان طولاني به پايان رسيده بود، همواره آرام و دلنشين بود. اما زمـ ـستان هاي آنجا وحشتناک بود و تابستان ها هم بدتر از آن. اکثر مردم در زمـ ـستان به شهر و در تابستان به کنار دريا ميرفتند، اما پدرش ديگر چنين کاري نميکرد. آنها اکنون تمام مدت سال را در کرتن-آن-هادسن مي ماندند.
اليويا با خاطري پريشان از يکي از مسيرهاي مورد علاقه اش به سمت پشت املاکشان که به باغ زيبا و دنجي منتهي ميشد، ميگذشت و آروز ميکرد اي کاش ميتوانست آن روز بعدازظهر به شنا برود. او عاشق اسب سواري در اين مسير بود. در باريکي به ملک همسايه وجود داشت که او غالبا براي لذت بردن از سواري در ملک آنها نيز، به آنجا ميرفت که البته از نظر آنها اشکالي نداشت. آنها همگي مانند يک خانواده شاد و خوشبخت و دوستان صميمي که اينجا را ساخته بودند، از اين تپه به صورت مشترک استفاده ميکردند.
عليرغم گرماي شديد، اليويا آن روز بعدازظهر پياده روي طولاني اي کرده و جالب اينجا بود که در مورد اتومبيل گمشده شان فکر نميکرد، بلکه چارلز داسن و داستاني که پدرش برايش تعريف کرده بود، فکر او را به خود مشغول کرده بود. واقعا که از دست دادن همسر به اين صورت تراژيک و غم انگيز، چقدر هولناک است. اليويا فکر ميکرد نخستين بار که چارلز داسن خبر غرق شدن کشتي تايتانيک را شنيده، چه حالي پيدا کرده و چقدر نگران و پريشان حال شده است. اليويا آن لحظه را مجسم ميکرد و سرانجام بر روي کنده درختي نشست و هنوز به او فکر ميکرد. در اين هنگام صداي موتور اتومبيلي را از فاصله اي دور شنيد. لحطظه اي بي حرکت نشست و گوش داد. سپس سرش را بالا کرد و اتومبيل فورد گمشده شان را ديد که از در ورودي چوبي باريک پشت زمين شان ميگذشت، در حالي که راننده سعي ميکرد به زحمت از آن بگذرد و کناره اي ماشين به اطراف سائيده ميشد. اما ظاهرا عليرغم آن فضاي تنگ، اتومبيل حتي يک لحظه هم سرعتش را کم نکرد. اليويا در کمال حيرت اتومبيل را نگاه ميکرد و خواهرش از پشت فرمان برايش دست تکان داد. در ضمن سيـ ـگاري هم در دستش بود؛ بله او داشت سيـ ـگار ميکشيد و اليويا از جايي که نشسته بود، بلند نشد، فقط به او خيره شد و سرش را تکان داد. ويکتوريا اتومبيل را متوقف کرد و همچنان به او لبخند ميزد و دود سيـ ـگارش را به سمت او داد.
«هيچ ميدوني پتري ميخواست به پدر بگويد ماشين دزديده شده و اگر من جلويش را نگرفته بودم، ميخواست به پليس تلفن بزند؟»
اليويا از ديدن خواهرش در آنجا تعجبي نکرد، اما خوشحال هم نبود. او به شيرين کاريهاي خواهر کوچکش کاملا آشنا بود. هر دو يکديگر را نگاه ميکردند، يک از آنها آرام و ظاهرا ناراضي و ديگري از بي احتياطي و بي پروايي خود، خنده اش گرفته بود و به شدت راضي به نظر ميرسيد. اما از همه جالب تر اين بود که به غير از تفاوت در احساساتشان و اين واقعيت که موي ويکتوريا لخـ ـت تر از اليويا بود، آن دو دقيقا شبيه يکديگر بودند. با نگاه کردن به يکديگر، گويي در آئينه نگاه ميکردند. درست همان چشم ها، دهان، استخوان گونه، مو و همان حرکات سر و دست در سخن گفتن. در حقيقت آنها تفاوت هاي زيادي با يکديگر داشتند و با آنکه ويکتوريا طبيعت خوب و آزاد و آميخته به شيطنتي داشت، اما کسي نميتوانست آن دو را از هم تشخيص دهد. پدرشان وقتي با يکي از آنها در اتاق يا جايي تنها برخورد ميکرد، غالبا آنها را اشتباه ميگرفت و کارگران منزل نيز مدام دچار اشتباه ميشدند. زماني که به مدرسه ميرفتند و پدرشان هنوز برايشان معلم خصوصي در خانه نگرفته بود، دوستانشان هرگز نميتوانستند آنها را از هم تشخيص دهند و از آنجا که در مدرسه موجب سردرگمي و حيرت همگان ميشدند و جلب توجه زيادي ميکردند، پدرشان سرانجام تصميم گرفت براي آنها در خانه، معلم خصوصي بگيرد.
سپاس شده توسط:
#6
صفحه 25 – 21

آنها هر زمان که دلشان ميخواست در مدرسه جاهايشان را عوض ميکردند و با اين کار، معلم هايشان را بي رحمانه عذاب و شکنجه ميدادند. البته به گفته اليويا، ويکتوريا بيشتر اين کار را ميکرد. آنها اوقات خوشي را در مدرسه داشتند، اما پدرشان به طور جدي شک داشت که آنها در مدرسه چيزي ياد بگيرند. از طرفي، با درس خواندن در خانه آنها کاملا منزوي شده بودند و فقط از دوستي يکديگر بهره مند ميشدند. آنها هر دو دلشان براي رفتن به مدرسه تنگ شده بود، اما پدرشان در اين باره مصر بود و زير بار نميرفت. او به هيچ وجه اجازه نميداد دخترهايش مانند دلقک هاي سيرک از خود بازي درآورند و اگر مدرسه نميتوانست آنها را کنترل کند، خانم پيبادي و معلم هاي خصوصي شان قطعا از عهده اين کار بر يم آمدند. در واقع خانم پيبادي تنها کسي بود که بدون خطا، آنها را از هم باز ميشناخت. او در هر جا، از پشت، جلو، حتي پيش از آنکه صحبت کنند، ميتوانست آنها را از هم تشخيص دهد. او همچنين از يگانه رازي که به وسيله آن هر کسي ميتوانست آنها را از هم تشخيص دهد، باخبر بود و آن خال بسيار کوچکي بود که در کف دست راست اليويا و مشابه آن در دست چپ ويکتوريا وجود داشت. البته پدرشان هم اين راز را ميدانست، اما هيچيک از دوستانشان از آن آگاهي نداشتند و در ضمن به ياد داشتن و پيدا کردن اين خال دردسر زيادي داشت. سوال کردن از خود آنها که کدام اليويا است و کدام ويکتوريا، البته با اين اميد که حقيقت را بگويند به مراتب آسان تر بود و آنها حالا که بزرگتر شده بودند، معمولا دروغ نميگفتند. آنها دوقلوهاي همسان و آينه گون بودند و از زمان تولد تاکنون، در ميان اطرافيانشان جنجال و غوغاي زيادي بپا کرده بودند.
دو سال پيش که پدرشان آنها را با خود به نيويورک برده بود، معرفي آنها به جماعت نيويورکي غوغايي بر پرپا کرده بود که بيا و ببين؛ و به همين خاطر بود که پدرشان حتي پيش از کريسمس تأکيد داشت که آنها را به خانه بازگرداند. آنها به هر کجا که ميرفتند جلب توجه ميکردند و تحمل اين مسئله براي پدرشان مشکل بود. احساس ميکرد دخترهايش عامل کنجکاوي مردم شده اند و اين امر برايش خسته کننده شده بود. ويکتوريا از بازگشتن به خانه منزجر بود، اما براي اليويا چندان مهم نبود و آمادگي مراجعه به کرتن را داشت. اما ويکتوريا از آن زمان به بعد، همواره در مورد زندگي شان در کرتن غر ميزد و آن را بسيار کسل کننده ميدانست. او تعجب ميکرد که چطور ميتوانند زندگي در هادسن را تحمل کنند.
تنها موضوع ديگري که به واقع ويکتوريا را تحت تأثير قرار ميداد، مسئله حق راي زنان بود. اين مسأله برايش به منزله آتشي بود که با آن ميسوخت، عشق و احساسي که هر لحظه او را درخشان و نوراني ميکرد. اما از طرفي ديگر، اليويا از شنيدن درباره اين موضوع، گريزان بود. اين روزها، ويکتوريا در مورد تنها چيزي که حرف ميزد «آليس پال» (Alice Paul) بود، که در آوريل آن سال در واشينگتن راهپيمايي راه انداخته بود، که در جريان آن ده ها زن دستگير و چهل نفر مجروح شده بودند و دولت براي بازگرداندن نظم مجبور به استفاده از سواره نظام شده بود. اليويا همچنين در مورد «اِميلي دِيويسُن» (EmilyDavison) هم زياد شنيده بود. او دو ماه پيش در انگلستان به خاطر دويدن جلوي اسب پادشاه در مسابقات اسب دواني سالانه، کشته شده بود. پانک هرستس ها (Pankhursts) نيز در انگلستان زير لواي دفاع از حقوق زنان به ايجاد هرج و مرج و تخريب دست ميزدند. حتي صحبت کردن در مورد اينها، چشمان ويکتوريا را از شادي و هيجان به رقص در مي آورد، و اليويا بر عکس او چشمانش را به نشانه بي حوصلگي و خستگي مي چرخاند. اما اکنون اليويا بر روي کنده درخت نشسته و منتظر شنيدن بهانه ها و توضيحات خواهرش بود.
ويکتوريا در حالي که اصلا حالت پوزش خواهانه نداشت، با پوزخندي، پرسيد: «خوب، بگو ببينم، آيا پليس خبر کردند؟»
اليويا با جديت و خشونت تمام پاسخ داد. «نه خير، پليس خبر نکردند. من به پتري با ليموناد و بيسکويت رشوه دادم و گفتم تا شام صبر کند. اما اي کاش آنها اين کار را ميکردند. بايد ميگذاشتم اين کار را ميکردند. ميدانستم کار توست.» اليويا سعي ميکرد خود را عصباني نشان دهد، اما چشمانش عاري از عصبانيت بود و ويکتوريا اين را ميدانست.
«از کجا فهميدي کار من است؟» ويکتوريا شاد و سرحال به نظر ميرسيد و هيچ نشانه اي از ندامت و پشيماني در چهره اش به چشم نميخورد.
«احساس کردم، رذل خبيث. يکي از اين روزها سر يک موضوعي براي تو پليس خبر ميکنند، و من جلوي آنها را نميگيرم.»
ويکتوريا مطمئن و خاطر جمع، در حالي که برق در چشمانش ديده ميشد که همواره پدرش را بياد مادرشان مي انداخت، گفت: «نه خير، هيچ هم اين کار را نميکني.» از لحاظ ظاهري، ويکتوريا دقيقا تصويري از اليويا بود، حتي لباس آبي ابريشمي شان هم شبيه هم بود.
اليويا هر روز صبح، لباس ويکتوريا را برايش بيرون ميگذاشت و ويکتوريا بي هيچ حرفي آن را مي پوشيد. آنها هميشه از بابت دوقلو بودنشان خوشحال بودند. واقعا مناسب حال شان بود. و همواره ويکتوريا را از هر گونه مخمصه و گرفتاري در زندگي، نجات داده بود. اليويا هميشه براي خرابکاري ها و اشتباهات او، بهانه مي آورد يا حتي جايش را با او عوض ميکرد تا او را از دردسر نجاتش دهد، و هنگامي که بچه بودند، فقط به خاطر خنده و شوخي جايشان را با هم عوض ميکردند. پدرشان همواره آنها را نصيحت ميکرد که افراد مسئولي باشند و از اين وضعيت استثنايي و خاصي که دارند، سوءاستفاده نکنند، اما گاهي اوقات اطاعت از حرف پدرشان کار مشکلي بود. همه چيز آنها غير عادي بود. آنها بيش از آنچه که دو نفر ميتوانستند به هم نزديک باشند، با يکديگر نزديک و صميمي بودند و گاهي اوقات احساس ميکردند يک نفر هستند. اما در عين حال، درونا و عميقا ميدانستند که از جهات بسياري با يکديگر تفاوت دارند. ويکتوريا جسورتر، شيطان تر و ماجراجوتر بود. او بود که هميشه برايش گرفتاري پيش مي آمد. دنياي بيرون، او را بيشتر مفتون خود ساخته بود، تا اليويا را. و اما در مورد اليويا، ماندن در خانه و اينکه حد و حدودش را خانه و خانواده و سنت ها برايش تنظيم کند، خوشحال و راضي ترش ميکرد. ويکتوريا تمايل زيادي به دفاع از حقوق زنان و تظاهرات و صحبت کردن در مورد اين گونه مسائل را داشت. به نظر او، ازدواج يک امر سَبُعانه بود که يک زن به معناي واقعي مـ ـستقل نيازي به آن نداشت. اما به نظر اليويا، حرفها و اعتقادات خواهرش، جنون آميز بود و گمان ميکرد اينها فقط روياهاي زودگذر خواهرش است. چيزهاي ديگري هم وجود داشت که او را تحت تأثير قرار داده بود، از جمله جنبش هاي سياسي، آرمان هاي مذهبي و مفاهيم عقلي و فلسفي که در کتابها خوانده بود. اليويا دختر واقع بين تري بود و تمايلي به جنگيدن براي مفاهيم مبهم و نامفهوم نداشت. دنياي او به مراتب کوچک تر بود. با همه اين تفاصيل از نظر يک غريبه و حتي کساني که آنها را ميشناختند، آنها شبيه هم و در واقع يکي به نظر ميرسيدند.
«خوب، بگو ببينم، کي رانندگي ياد گرفتي؟» ويکتوريا از داخل اتومبيل خنديد و ته سيـ ـگارش را به بيرون، نزديک جايي که خواهرش نشسته بود، پرت کرد. اليويا همواره نقش خواهر بزرگتر سخت گير را بازي ميکرد. او يازده دقيقه از ويکتوريا بزرگتر بود، اما همين يازده دقيقه آنها را بسيار متفاوت کرده بود. در لحظات غمگين که براي يکديگر درددل ميکردند، ويکتوريا براي خواهر دوقلويش اعتراف کرده بود که احساس ميکند او باعث مردن مادرشان شده است.
هنگامي که بچه بودند، اليويا با قاطعيت به او ميگفت: «هيچ هم تو او را نکشتي. خدا خواست.»
ويکتوريا با خشم به دفاع از خود برميخاست و ميگفت: «خدا اصلا چنين چيزي را نميخواست!» خانم پيبادي وقتي فهميد مشاجره آنها بر سر چيست، به شدت تکان خورد و بعدا براي آنها توضيح داد که زايمان گاهي ميتواند بسيار دشوار باشد و دوقلو زائيدن کاري مافوق بشري و فقط مختص فرشتگان است. پس ظاهرا مادرشان يک فرشته بوده و آنها را در روي زمين براي پدرشان که آنقدر به آنها علاقه داشت، باقي گذاشته و خود به بهشت بازگشته بود. اين توضيح براي زمان کودکي شان تا حدودي قانع کننده بود، اما ويکتوريا همواره در نهان احساس ميکرد که او مادرشان را کشته واليويا اين را ميدانست و با آنکه طياين بيست سال سعي زيادي در تغيير اين طرز فکر کرده بود، اما توفيقي به دست نياورده بود. اما در حال حاضر، هيچيک از آن دو، به اين مسئله فکر نميکردند و اليويا در مورد رانندگي از ويکتوريا سوال ميکرد. ويکتوريا با خنده شانه اش را بالا انداخت و گفت: «زمـ ـستان گذشته خودم ياد گرفتم.»
«خودت ياد گرفتي؟ چطوري؟»
«کليد ماشين را برداشتم و امتحان کردم. اوايل، چندين بار به اين طرف و آن طرف زدم، اما پتري هرگز متوجه نشد و فکر ميکرد زماني که در شهر بوده ماشين را جايي پارک کرده، احتمالا ديگران به او زده اند.» ويکتوريا از کار خود خشنود به نظر ميرسيد و اليويا براي اينکه جلوي خنده اش را بگيرد سعي ميکرد به او اخم کند، اما ويکتوريا بهتر از اينها او را ميشناخت. «اينقدر من را اينطوري نگاه نکن. ياد گرفتن رانندگي براي هر کسي لازم است. حالا هر موقع که بخواهي ميتوانم تو را به شهر ببرم.»
اليويا در حالي که نميخواست نرمي از خود نشان دهد گفت: « يا به احتمال قوي تر، يک راست من را ببري تو درخت.» ويکتوريا با راندن اتومبيلي که حقيقتا نميدانست چطوري آن را براند، ميتوانست خود را به کشتن دهد. واقعا ديوانگي بود. «در ضمن سيـ ـگار کشيدنت هم چندش آور است.» اما حداقل از مدتها قبل ميدانست که او سيـ ـگار ميکشد. اليويا زمـ ـستان آن سال، يک پاکت سيـ ـگار «فاتيماس» (Fatimas) در کمدشان پيدا کرده بود و از اين بابت به وحشت افتاده بود. اما وقتي از ويکتوريا در اين باره سوال کرد، او فقط خنديد و شانه اش را بالا انداخت و چيزي نگفت.
سپاس شده توسط:
#7
صفحه 30 – 26

ويکتوريا گفت: «اينقدر امل نباش. اگر در پاريس يا لندن زندگي ميکرديم، تو هم صرفا براي اينکه با مد پيش بروي، سيـ ـگاري ميشدي و خودت اين را ميداني.»
«من از اين جور چيزها سر در نمي آورم، دوشيزه ويکتوريا هندرسن. سيـ ـگار کشيدن عادت وحشتناک و زننده اي براي يک خانم است و خودت اين را خوب ميداني. حالا بگو ببينم کجا بودي؟»
ويکتوريا لحظه اي طولاني مکث کرد و اليويا همچنان منتظر جواب او بود و ميدانست که ويکتوريا همواره به او حقيقت را ميگويد. آن دو هيچ رازي را از يکديگر مخفي نميکردند و چند باري هم که اين کار را کردند، آن ديگري فورا بطور غريزي متوجه حقيقت ميشد. گويي همواره فکر يکديگر را ميخواندند.
اليويا با قاطعيت گفت: «اعتراف کن.» ويکتوريا در يک آن بسيار جوان تر از 20 سال نشان ميداد.
«خيلي خوب. به جلسه «سازمان حقوق زنان ملي امريکا»1 در «تَري تاون» (Tarrytown) رفته بودم. آليس پال آنجا بود، او مخصوصا به خاطر سازمان دهي اين جلسه و تشکيل گروهي همين جا در هادسن، آمده بود. رئيس سازمان NAWSA، خانم «آنا هاواردشا» (Anna HowordShaw) قرار بود در جلسه حضور داشته باشد، اما متأسفانه موفق نشده بود.»
«آه، تو را به خدا، ويکتوريا، چکار داري ميکني؟ اگر خودت را درگير تظاهرات و اينجور برنامه ها بکني، پدر پليس خبر ميکند. با اينجور کارها، به احتمال زياد دستگير خواهي شد و پدر مجبور است براي آزاد کردن تو وثيقه بگذارد.» اليويا ناگهان به خشم آمد، اما ويکتوريا نه تنها از چشم انداز آن به وحشت نيفتاد، بلکه برعکس خوشش هم آمد.
در حالي که ميخواست اليويا را به اين کار ترغيب کند، گفت: «ارزشش را دارد، الي2 . تو هم دفعه ديگر با من بيا.»
«دفعه ديگر تو را به تخـ ـت ميبندم و اگر يکبار ديگر براي اينجور مزخرفات ماشين را دزدکي برداري، ميگذارم پتري پليس خبر کند و به آنها ميگويم که چه کسي اين کار را کرده.»
«هيچ هم اين کار را نميکني. يالا ديگه، بپر تو. تا گاراژ ميرسونمت.»
«واقعا که عالي شد. حالا ديگه هردويمان را تو هچل مي اندازي. خيلي ممنون متشکر خواهر عزيزم.»
«اينقدر سخت نگير. اينطوري کسي نميفهمد کداميک از ما اين کار را کرده.» مثل هميشه شباهتشان سرپوش خوبي براي کارهايشان بود. هرگز کسي نميفهميد کداميک چکار کرده است و اين به نفع ويکتوريا بود تا خواهرش، چون ليويا به ندرت نياز به بلاگردان داشت.
اليويا با احتياط داخل ماشين نشست و غرغرکنان گفت: «اگر مغزشان را بکار بياندازند، ميفهمند.» ويکتوريا در جاده پر دست اندازي شروع به رانندگي کرد و اليويا با صداي بلند در مورد رانندگي او شروع به ناله و شکايت کرد. ويکتوريا به او يک سيـ ـگار تعارف کرد و اليويا ميخواست دوباره شروع به پند دادن او کند که ويکتوريا از پوچي آن وضعيت شروع به خنديدن کرد. اليويا به خوبي ميدانست که تلاش براي کنترل ويکتوريا، کاري بيهوده است. در اين هنگام ويکتوريا اتومبيل را به درون گاراژ برد و تقريبا نزديک بود پتري را زير بگيرد. پتري با دهاني باز از حيرت، به آنها خيره شده بود. آنها با هم از اتومبيل پياده شدند، بطرزي جدي از پتري تشکر کردند و ويکتوريا از بابت آسيب جزئي اتومبيل، از او عذرخواهي کرد.
«اما من فکر ميکردم ... من ... شما کي ... منظورم اين است که ... بله، دوشيزه ... متشکرم ... دوشيزه اليويا ... دوشيزه ويکتوريا ... دوشيزه ...» او نميدانست کداميک کدام است و کي چيکار کرده است و به هيچ وجه سعي در فهميدن آن هم نداشت. تنها کاري که بايد ميکرد، تعويض زه کناره هاي اتومبيل و کمي رنگ مجدد بود. خدا رو شکر ميکرد که حداقل آن را ندزديده بودند. دو دختر جوان، در کمال متانت و وقار، دست در دست يکديگر وارد خانه شدند و خنده کنان از پله ها بالا رفتند.
اليويا با اخم و ترشرويي به او گفت: «ميدوني چيه، واقعا کارت خراب است. پسرک بيچاره فکر ميکرد پدر او را سر اين مسئله ميکشد. يکي از اين روزها کارت به زندان ميکشد، مطمئنم.»
ويکتوريا دست خواهرش را فشرد و با بي توجهي پاسخ داد: «خودم هم مطمئنم. اما شايد تو بتوني براي يکي دو ماهي جايت را با من عوض کني، تا من بتوانم بيايم بيرون و کمي هوا بخورم و در چند جلسه شرکت کنم. چطوره؟ »
«حالم را بهم ميزني. روزهاي فداکاري من براي تو به پايان رسيده است.» اليويا انگشتش را به علامت تهديد به سمت او تکان داد، اما بيش از پيش به او عشق ميورزيد. از بودن در کنار ويکتوريا لذت ميبرد. خواهر دوقلويش، دوست صميمي او و مانند آن روي ديگر روح و روانش بود. آنها بيش از حدي که دو نفر ميتوانستند يکديگر را بشناسند، با روحيات يکديگر آشنا بودند، و بودن در کنار هم، شادترين لحظاتشان بود، مخصوصا براي اليويا. گر چه ويکتوريا اوقاتي را در بيرون از خانه و براي خود ميگذراند و شيطنت هايي ميکرد. دو دختر مشغول قدم زدن در راهري اصلي بودند و حرف ميزدند و مي خنديدند، که در اتاق مطالعه باز شد و سه مرد در حالي که هنوز مشغول صحبت در مورد برنامه ها و تصميمات خودشان بودند، وارد هال شدند. همين که چشمشان به آنها افتاد، دو دختر ساکت شدند و اليويا آناً دوباره چارلز را ديد و چشم از او بر نميداشت. چارلز در کمال حيرت و سردرگمي، به آن دو خيره شد. او دائما چشمش را از اين يکي به آن يکي بر ميگرداند. گويي در ذهنش به دنبال توضيحي ميگشت که چطور ممکن است دو زن آنقدر به هم شبيه و زيبا باشند، اما در عين حال ميتوانست تفاوت ميان آن دو را احساس کند. چشمانش به ويکتوريا که گيسواني لخـ ـت تر از اليويا داشت و لباسي درست مانند او پوشيده بود، اما انگار به تنش بيشر مي آمد، ميخکوب شد. چيزي اعجاب انگيز و حاکي از جسارت در او به چشم ميخورد. در واقع با چشم ظاهر نميشد گفت که او چقدر تکان دهنده است، اما به راحتي ميشد احساس کرد.
ادوارد هندرسن از ديدن عکس العمل چارلز لبخندي زد و گفت: «آه خداي من. مثل اينکه فراموش کرده بودم درباره اينها چيزي به شما بگويم.»
«قربان، بايد بگويم اين کار را کرديد.» چارلز داسن صورتش سرخ شده بود، چشم از ويکتوريا برداشت و با حيرت و سردرگمي دوباره اليويا را نگاه کرد و سپس رو به پدرشان کرد. آنها به اين گونه عکس العمل ها عادت داشتند و خنده شان گرفته بود و برايشان جالب بود، اما ظاهرا براي چارلز اين طور نبود.
ادوارد هندرسن سر به سر او گذاشت و گفت: «نگران نباش، صرفا خطاي چشم است.» او از چارلز خوشش آمده بود. به نظر مرد خوبي مي آمد. آنها ملاقات بسيار خوبي داشتند، مملو از ايده هاي نوين و روش هايي براي بهتر کردن کار و تجارت او، و حفظ سرمايه هايش.
لبخندي به مرد جوان زد و گفت: «حتما اثر شـ ـراب بوده است.» چارلز داسن خنديد و در يک آن شبيه پسر بچه ها شده بود. او سي و شش سال داشت اما طي سال گذشته، به قدري جدي به نظر ميرسيد که دوستانش ميگفتند او ناگهان بسيار مسن تر از سنش نشان ميدهد. و اکنون که در کمال گيجي و ناباوري به اين دو خانم زيبا خيره شده بود، دوباره شبيه پسر بچه ها به نظر ميرسيد. آنچه که بيشتر باعث تعجب و گيجي آدم ميشد اين بود که آن دو هماهنگ با هم، بي خبر از آنکه تا چه حد حرکاتشان شبيه به هم است و آئينه يکديگر هستند، به سمت او مي آمدند. آنها با چارلز دست دادند و ادوارد ويکتوريا را براي بار اول و اليويا را مجددا معرفي کرد و آنها هر دو خنديدند و به پدرشان گفتند که باز هم آنها را اشتباه گرفته است و اين مسئله چارلز را به خنده بيشتري وا داشت.
«پدرتان زياد از اين اشتباهات ميکند؟» چارلز نسبت به چند لحظه قبل، احساس آرامش و راحتي بيشتري با آنها ميکرد، اما همچنان گيج و سردرگم بود. اشتباه نگرفتن آنها، حقيقتا امري اجتناب ناپذير و غير ممکن بود.
ويکتوريا مـ ـستقيم در چشمان او نگاه کرد و پاسخ داد: « تقريبا هميشه اشتباه ميکند، اما ما هميشه اشتباهش را به رويش نمي آوريم.» اين ويکتوريا بود که توجه چارلز را جلب و او را مفتون خود ساخته بود، گويي چارلز يک چيز غير معمولي در او حس ميکرد. ويکتوريا به طوري ظريف و باريک بينانه، جذاب تر از خواهرش بود. در عين حال، لباس ها، قيافه و موهايشان درست شبيه هم بود، اما از نظر دروني با هم تفاوت داشتند.
ادوارد توضيح داد: «وقتي آنها کوچک بودند، روبان هاي سرشان را از دو رنگ متفاوت انتخاب ميکرديم، تا آنها را از هم تشخيص دهيم. اين کار تا مدتي عالي پيش ميرفت تا اينکه يک روز متوجه شديم، اين شيطون هاي کوچولو ياد گرفته اند که روبان هايشان را از سرشان باز کنند و دوباره با دقت تمام آن را گره بزنند، تا ما را گيج کنند. آنها بدين ترتيب جايشان را با هم عوض ميکردند و ماه ها طول کشيد تا ما از جريان باخبر شديم.» سپس با افتخار و علاقه اي آشکار افزود: «وقتي بچه بودند، کارهاي وحشتناکي ميکردند.» عليرغم نارضايتي از هياهو و توجهي که در جمع به خود جلب ميکردند، ادوارد آنها را ميستود. آنها آخرين هديه از جانب زني بودند که ادوارد با تمام روح و روانش عاشقش بود و بعد از او ديگر به هيچکس عشق نورزيده بود، جز دخترانش.
چارلز در حالي که هنوز تحت تأثير دوقلو بودن و شباهت بيش از اندازه آنها و شوکي که از اين بابت به او وارد شده بود، قرار گرفته بود، گفت: «آيا حالا ديگه شيطنت نميکنند؟» نه ادوارد هندرسن و نه جان واتسن به او نگفته بودند که آنها دوقلو هستند.
ادوراد با اکراه و از روي ناچاري گفت: «حالا يک کمي بهتر شده اند.» آنها همه خنديدند و ادوارد به آنها اخم کرد و ميخواست هشداري بدهد. «اما شما دو نفر بهتره مواظب رفتارتان باشيد. اين دو آقا به من گفته اند که براي رسيدگي به کار و تجارتم، لازم است يک دو ماهي به نيويورک برويم و اگر قول بدهيد اين بار مانند دفعه قبل شهر را به هم نريزيد، شماها را هم با خودم ميبرم. اما اگر خطايي از شما سر بزند ...» ادوارد آرزو ميکرد اي کاش ميدانست کداميک ويکتوريا است، اما متأسفانه نميتوانست تشخيص دهد. «آناً چمدان تان را ميبندم و ميفرستم تان اينجا پيش برتي.»
سپاس شده توسط:
#8
صفحه 36 – 31

اليويا لبخندي زد و به آرامي گفت: «چشم، قربان.» او به خوبي ميدانست که هشدار پدرش به ويکتوريا بود، نه او. هر بار پدرش نميتوانست آنها را از هم باز شناسد، اليويا همواره ميفهميد. اما ويکتوريا هيچ قولي به پدرش نداد و از دورنماي يک ماه ماندن در شهر، چشمانش از خوشحالي ميدرخشيد. با چشماني روشن از شادي گفت: «جدي ميگوييد؟»
ادوارد با تندي گفت: «در مورد فرستادن تان به اينجا؟ قطعا.»
«نه خير،منظورم در مورد رفتن به نيويورک است.» او نگاهش را از پدرش به وکلا انداخت و آنها همگي لبخند زدند.
پدرش در جواب گفت: «ظاهرا اين طور است. البته اگر کارشان را درست انجام ندهند و وقتي به آنجا ميرسيم، به وقت تلف کردن و بازيگوشي بپردازد، ممکن است حتي مجبور شويم دو ماه بمانيم.»
«آه، خواهش ميکنم پدر.» ويکتوريا از خوشحالي دستانش را به هم زد و بر روي پاشنه پا چرخي زد و سپس شانه هاي خواهرش را گرفت. «فکرش را بکن، الي! نيويورک!» او بسيار خوشحال و هيجان زده به نظر ميرسيد و ادوارد از فکر اين مسئله که آنها در کرتن چقدر منزوي و تنها هستند، احساس گناه ميکرد. آنها اکنون به سني رسيده بودند که به زندگي کردن در شهر، آشنا شدن با افراد جديد و پيدا کردن همسر براي خود، تعلق داشتند. اما ادوارد از فکر دوري از آنها تا ابد، مخصوصا جدا شدن از اليويا، بيزار بود. راستي او بدون اليويا چکار ميخواست بکند؟ اما نگراني او بچگانه بود. آنها هنوز چمدان هايشان را نبسته و به شهر نرفته بودند و او در فکر اين بود که اگر آنها ازدواج کنند و او تنها بماند چه ميشود.
سرانجام به دم در رسيدند و ادوارد به چارلز دست داد و گفت: «اميدوارم در نيويورک بيشتر همديگر را ببينيم.» ويکتوريا هنوز در حال صحبت در مورد نيويورک با اليويا بود و هيچ توجهي به ميهمان ها نميکرد. اليويا هم به آرامي چارلز را تماشا ميکرد که با پدرش خداحافظي ميکرد. او به آقاي هندرسن اطمينان داد که چنانچه آقاي جان واتسن به او اجازه رسيدگي به امور کاري اش را بدهد، او را در دفترشان بيشتر خواهيد ديد. جان نيز متقابلا به او اطمينان داد که اجازه اين کار را به او ميدهد و ادوارد به چارلز اصرار کرد که در خانه نيز به ديدن آنها بيايد و چارلز از بابت دعوت، مؤدبانه تشکر کرد. چارلز در حين رفتن، از بالاي شانه مرد مسن تر، دوباره نگاهي به ويکتوريا کرد و مطمئن نبود او کدامشان است، اما هر بار که به او نگاه ميکرد، کشش عجيبي را نسبت به او حس ميکرد. اگر کسي از او سوال ميکرد چرا، نميتوانست توضيحي بدهد. در واقع نوعي حالت الکتريسيته داشت که فقط از جانب ويکتوريا احساس ميکرد نه اليويا. با توجه به اين که آن دو را از هم باز نميشناخت، احساس عجيبي بود اما در عين حال تحت تأثير هر دوي آنها قرار گرفته بود. او تا به حال کسي را مانند آنها نديده بود.
ادوارد هندرسن آنها را تا دم اتومبيلشان مشايعت کرد و آنها آنجا را ترک کردند. اليويا از پنجره آنها را تماشا ميکرد. اما ويکتوريا با وجود هيجان زيادي که از بابت رفتن به نيويورک داشت، متوجه تغيير حالت خواهرش شد.
«بگو ببينم موضوع چيست؟» او متوجه نگاه دقيق و متفکرانه خواهرش به اتومبيل مهمان ها و رفتن آنها، شده بود.
«منظورت چيه؟» اليويا رويش را برگرداند تا به اتاق مطالعه برگردد و ببيند که آيا بعد از خروج ميهمانان، خدمتکاران سيني را برداشته و اتاق را تميز کرده اند يا نه.
ويکتوريا با لحني اتهام آميز گفت: «الي، تو خيلي جدي به نظر ميرسي.» آنها يکديگر را به خوبي ميشناختند و اين امر گاهي اوقات خطرناک و گاهي ديگر صرفا ناراحت کننده ميشد.
«همسر او سال گذشته در سانحه تايتانيک جانش را از دست داد. پدر ميگويد او يک پسر کوچک دارد.»
ويکتوريا در حالي که از شنيدن اين خبر اصلا تکان نخورده بود گفت: «واقعا متأسفم که اين اتفاق براي همسرش افتاده. اما او آدم کسل کننده اي به نظر ميرسد، مگر نه؟» ويکتوريا ميخواست از موضوع چارلز بگذرد و در مورد اتفاقات خوشايند ناگفته بيشماري که قرار بود به زودي در نيويورک با آن برخورد کند، از جمله گردهمايي هاي سياسي و جلسات مربوط به حق رأي زنان صحبت کند، که البته هيچيک از اينها مورد توجه و علاقه خواهرش نبود.
«به عقيده من او خيلي غمگين و افسرده به نظر ميرسد.»
اليويا سرش را تکان داد و هيچ اظهار نظري نکرد و براي فرار از دست خواهرش، به اتاق مطالعه رفت. راضي از اينکه خدمتکاران سيني را برداشته و اتاق را تميز کرده بودند، دوباره برگشت و آن موقع ويکتوريا به طبقه بالا رفته بود تا براي شام لباسش را عوض کند. اليويا از بعدازظهر لباسهاي او را برايش آماده گذاشته بود. قرار بود هر دو يک پيراهن ابريشمي سفيد بپوشند با سنجاق سر زمرد کبود که از مادرشان به آنها رسيده بود.
چند دقيقه بعد، اليويا براي ديدن برتي به آشپزخانه رفت. برتي فورا متوجه شد که او اليويا است، نه خواهرش.
براي يک لحظه نگران شد و از اليويا پرسيد: «حالت خوب است؟» روز بسيار گرمي بود و او ميدانست که اليويا آن روز پياده روي زياد کرده بود. و اکنون اين دختر جوان ناگهان بسيار رنگ پريده به نظر ميرسيد.
«حالم خوب است. پدرم گفت قرار است در اوائل ماه سپتامبر به نيويورک برويم. او آنجا کار دارد و قرار است براي يک دو ماهي آنجا بمانيم.» لبخندي بين آن دو رد و بدل شد. آنها هر دو ميدانستند معناي آن چيست. رو به راه کردن خانه شان در نيويورک، مـ ـستلزم کار و برنامه ريزي بسيار زيادي بود. اليويا به آرامي گفت: «فکر کردم بهتر است من و تو فردا صبح شروع به برنامه ريزي کنيم.» اليويا مسائل بسياري براي فکر کردن به آن و کارهاي زيادي براي انجام دادن براي پدرش داشت که البته پدرش از بيشتر آنها کاملا بي خبر بود. برتي به آرامي گفت: «تو دختر خوبي هستي.» سپس گونه رنگ پريده اليويا را با مهرباني نـ ـوازش کرد و به چشمان درشت آبي رنگ او نگاه کرد و در فکر بود که چه چيزي او را ناراحت کرده است. اليويا احساسي داشت که تاکنون نداشته بود و اين احساس، يک حالت ترس و اضطراب و سردرگمي در او بوجود آورده بود. مسئله ديگري که بيشتر او را نگران ميکرد، اين بود که ويکتوريا فکر او را بخواند و آن را آشکار کند. برتي او را تحسين کرد و گفت: «تو براي پدرت خيلي زحمت ميکشي.» برتي هر دوي آنها را به خوبي ميشناخت و هر دو را با تمامي تشابهات و تفاوتهايي که داشتند، دوست ميداشت. با آنکه در ظاهر دقيقا شبيه به هم بودند، اما در باطن با يکديگر کاملا تفاوت داشتند، با اين حال هر دو دخترهاي خوبي بودند.
اليويا به آرامي گفت: «پس، فردا صبح ميبينمت و با هم صحبت ميکنيم.» سپس از آشپزخانه خارج شد و به طبقه بالا رفت تا لباسش را عوض کند. اين بار از پله هاي پشتي رفت و سعي کرد ذهنش را پاک کند تا ويکتوريا مانند آبي شفاف در آن نگاه نکند و از افکار او باخبر نشود. هيچيک از آن دو نميتوانستند رازي را از يکديگر مخفي نگه دارند و تا به حال حتي تلاشي هم براي اين کار نکرده بودند.
در حاليکه سعي کرد به چيزهاي ديگري فکر کند، به اتاق خواب بزرگشان که هر دو در تمام طول زندگي شان بر روي تخـ ـت دو نفره سايبان دارش در کنار هم مي خوابيدند، نزديک ميشد اما متوجه شد که نميتواند فکر چارلز را از سرش بيرون کند. به تنها چيزي که فکر ميکرد آن چشمان سبز رنگ بود که به روح و روان مردي منتهي ميشد که همسرش را در اقيانوس آتلانتيک از دست داده بود. سپس براي يک لحظه، چشمانش را بست و دستگيره در را پيچاند و به خود فشار آورد تا به چيزهاي عادي و پيش پا افتاده تري فکر کند، مانند ملحفه هاي جديدي که احتمالا بايد براي منزلشان در نيويورک سفارش ميداد يا روبالشي هايي که بايد براي پدرش مي آورد. او خودش را با مسائل معمولي و پيش پا افتاده مشغول کرد و سپس به سرعت به آن طرف اتاق نزد خواهرش رفت.
سپاس شده توسط:
#9
فصل 2

اليويا و ويکتوريا هندرسن در بعدازظهر اولين چهارشنبه ماه سپتامبر با راننده اتومبيل کاديلاک پدرشان، «دُنوان» (Donovan)، و پتري نيز به همراه خانم پيبادي با اتومبيل فورد در پشت سرشان به سمت نيويورک به راه افتادند. آنها لوازم زيادي با خود به همراه داشتند و دو ماشين ديگر نيز حامل ملحفه و لباس و چيزهايي که اليويا و برتي براي اداره خانه لازم ميدانستند، روز قبل فرستاده شده بود. براي ويکتوريا مهم نبود که با خود چه چيزهايي ميبردند. او دو کارتن کتاب و جعبه اي پر از کاغذهايي را که ميخواست بخواند، با خود برده بود، و انتخاب لباس براي بردن به آنجا را به عهده اليويا گذاشته بود. براي او واقعا مهم نبود که چه ميپوشد و همواره از سليقه اليويا تبعيت ميکرد، و اليويا از اين بابت خشنود بود. اليويا همه مجلات پاريس را ميخواند، اما ويکتوريا مجلات سياسي و روزنامه هايي را که توسط اعضاء حزب زنان منتشر ميشد، ترجيح ميداد.
اليويا به طور جدي نگران وضعيت خانه شان در «خيابان پنجم» (Fifth Avenue) بود که به مدت دو سال خالي از سکنه مانده بود و حتي پيش از آن نيز سال ها به ندرت کسي به آنجا سر ميزد. آن خانه روزي براي خودش خانه راحتي بود، و خيلي پيش از آن مورد علاقه شان بود، اما اين موضوع مربوط به بيست سال پيش بود و اليويا مطمئن بود که در بدو ورود، احساس چندان خوبي به آنها نخواهد داد. بالاخره هر چه باشد، خانه اي بود که مادرشان در آن مرده بود، و اليويا ميدانست که پدرش خاطرات دردناک و بدي از آنجا دارد. اما از طرفي ديگر، خانه اي بود که او و ويکتوريا در آن به دنيا آمده بودند و جايي که نه چندان پيش از آن، ادوارد هندرسن و همسر جوانش در آن شديدا شاد و خوشبخت بودند.
پس از رتق و فتق امور خانه و دادن آچار به دست دُنوان براي تعميرات کوچک و لازم دستشويي ها، اليويا به همراه پتري به بازار گل در خيابان هاي ششم و بيست و هشتم رفتند و دو ساعت بعد، با انبوهي از گل هاي زيبا و به دقت انتخاب شده مينا و سوسن بازگشتند. پدرش قرار بود دو روز ديگر بيايد و اليويا تصميم داشت پيش از آمدن او، خانه را پر از گل هايي کند که پدرش دوست داشت.
پارچه هايي را که براي جلوگيري از نشستن گردوخاک بر روي لوازم کشيده بودند برداشتند، پنجره هاي اتاق ها را براي عوض کردن هوا بازگذاشتند، تخـ ـتخواب ها را جابجا کردند، خوشخواب ها را پشت و رو کردند و گردوخاک موکت ها را گرفتند. براي انجام اين کارها، نياز به يک لشگر آدم بود، اما در ظهر روز بعد اليويا و برتي براي نوشيدن يک فنجان چاي در آشپزخانه نشستند و از بابت انجام موفق کارهايشان به يکديگر لبخند زدند. لوسترها از تميزي برق ميزد و دکوراسيون خانه را تا حدودي تغيير دادند و مبلمان را جابجا کردند و اليويا پرده هاي سنگين را کنار زده بود تا نور بيشتري داخل اتاق ها شود.
برتي به او تبريک گفت و افزود: «پدرت از ديدن خانه و کارهايي که انجام داده اي بسيار خوشحال خواهد شد.» آنها دومين فنجان چاي شان را هم نوشيدند و اليويا به خود يادآوري کرد که براي رفتن به تئاتر بليط تهيه کند.
چندين نمايش جديد بر روي صحنه بود و او و ويکتوريا به خود قول داده بودند که پيش از بازگشتن به کرتن-آن-هادسن، همه آنها را ببينند. در حالي که به اين مسئله فکر ميکرد به ياد خواهرش افتاد و اينکه او حالا کجاست. او ويکتوريا را از صبح که گفته بود ميخواهد به کتابخانه «کلمبيا» (Columbia) و موزه «متروپليتان» (Metropolitan) برود، نديده بود. تا آنجا راه زيادي بود و اليويا به او پيشنهاد کرده بود که پتري او را برساند اما ويکتوريا اصرار داشت که با تاکسي برود. او هيجان رفتن با تاکسي را ترجيح ميداد. قبل از رفتنش، اليويا به کلي او فراموش کرده بود، تا همين الان که احساس دلشوره بدي به او دست داده بود.
اليويا در حالي که اميدوار بود برتي متوجه نگراني او نشود، با حواس پرتي پرسيد: «فکر ميکني پدر از اين که مبلمان را جابجا کرديم ناراحت شود؟» اليويا به خاطر کار زيادي که طي اين دو روز انجام داده بود، کمـ ـردرد گرفته بود، اما اکنون که نگران خواهر دوقلويش بود، ديگر دردکمـ ـرش را احساس نميکرد. او هميشه يک نوع احساس غريزي نسبت به خواهرش داشت و هر بار ويکتوريا دچار مشکل ميشد، بي برو برگرد متوجه ميشد. اين احساسي بود که هر دو نسبت به هم داشتند و غالبا در مورد آن صحبت ميکردند. نوعي ابزار هشدار دهنده مخصوص بود که هر بار يک از آنها مريض بود و يا دردسري برايش پيش مي آمد، ديگري را آگاه ميکرد. اليويا اين بار مطمئن نبود که اين حس به او چه ميگويد، اما ميدانست که احساسش به او ميگويد که خواهرش جايي گير افتاده است.
«پدرت از ديدن خانه به اين حالت بسيار خوشحال خواهد شد.» برتي دوباره به او اطمينان خاطر داد و به نظر ميرسيد متوجه نگراني او نشده است. «بايد خيلي خسته باشي.» اليويا فقط به خاطر اينکه بتواند به اتاق برود و لحظه اي فکر کند، برخلاف هميشه اعتراف کرد: «راستش را بخواهي همين طور است.»
ساعت چهاربعدازظهر بود و ويکتوريا کمي پس از ساعت 9 از خانه خارج شده بود. فکر کردن به آن، اليويا را به وحشت و اضطراب انداخت و خود را ملامت کرد که چرا اصرار نکرد کسي را همراه او بفرستد. اينجا که کرتن_آن-هادسن نبود. خواهرش جوان و خوش لباس بود و مسلما در برخورد با شهر هاي بزرگ تجربه اي نداشت. اگر به او حمله کرده بودند و يا او را دزديده بودند چه؟ اليويا در حالي که با نگراني در اتاقش قدم ميزد، صداي زنگ تلفن را شنيد و به طور غريزي ميدانست که خواهرش است. او با عجله به سمت تنها تلفني که درخانه داشتند، در راهروي طبقه بالا دويد و پيش از آن که کس ديگري تلفن را جواب دهد گوشي را برداشت.
با نفسي بريده جواب داد: «الو؟» او مطمئن بود ويکتورياست و از اين که صداي مرد ناشناسي را شنيد، بسيار مأيوس شد. اليويا مطمئن بود که اشتباه گرفته بودند.
صدايي با لهجه ايرلندي گفت: «منزل آقاي هندرسن؟» اليويا اخم هايش را درهم کشيد. آنها در نيويورک کسي را نميشناختند و اليويا نميتوانست تصور کند چه کسي ميتوانست باشد.
اليويا محکم و جدي پاسخ داد: «بله، جنابعالي؟» در حالي که گوشي را با يک دست و بلندگو را در دست ديگرش گرفته بود، احساس ميکرد دستش مي لرزد.
«آيا شما دوشيزه هندرسن هستيد؟» اليويا سرش را تکان داد و سپس پاسخ داد: «بله. شما کي هستيد؟»
مرد جدي و محکم پاسخ داد: «سرهنگ اُشانسي (Oshaunessy) از اداره پليس پرسينکت پنجم (Fifth Precinct) تماس ميگيرم.» اليويا نفسش را در سـ ـينه حبس کرد و چشمانش را بست و ميدانست او چه ميخواهد بگويد.
با حالت زمزمه گفت: «من ... آيا او حالش خوب است؟ ... » اگر او آسيب ديده بود چه؟ اگر اسب به او لگد زده بود ... يک جاني به او چاقو زده بود ... به زمين پرت شده بود و درشکه از روي او رد شده بود ... يا يک اسب از روي او رد شده بود ... ماشين زده بود ... اليويا تحملش را نداشت.
«او حالش خوب است.» مرد بيشتر خشمگين به نظر ميرسيد تا دلسوز. «او اينجاست با ... يک گروه خانم جوان ... و ما ... اِ ... ستوان از قيافه او تشخيص داده که او ... اِ ... واقعا جايش اينجا نيست. خانم هاي جوان ديگر ... شب در اينجا بازداشت هستند. دوشيزه هندرسن، رک و راست بگويم آنها همگي به جرم تظاهرات بدون مجوز دستگير شده اند و اگر لطف کنيد و فورا به دنبال خواهرتان بيايد، ما بدون تشکيل پرونده، او را به خانه ميفرستيم. اما به شما پيشنهاد ميکنم تنها به اينجا نيائيد و اگر امکانش هست يکي را با خود بياوريد.» ذهن اليويا کاملا پاک شده بود و هيچ فکري به ذهنش نميرسيد او دلش نميخواست دنوان يا پتري بدانند که ويکتوريا توسط پليس دستگير شده و حالا ميخواهند او را آزاد کنند، در ضمن يقينا نميخواست آنها اين مسئله را به پدرش بگويند.
اليويا از اينکه آنها لطف کرده و ميخواستند ويکتوريارا آزاد کنند، خوشحال و هيجان زده بود و پرسيد: «ممکن است بگوييد او دقيقا چکار کرده؟»
«او هم مانند ديگران در تظاهرات شرکت داشته اما او خيلي جوان و نادان است و ميگويد تازه همين ديروز به نيويورک آمده. به شما توصيه ميکنم پيش از آنکه خواهرتان دوباره خودش را درگير اين مسائل احمقانه «سازمان حق رأي زنان» که خود را با آن قاطي کرده است بکند، هر چه زودتر به همان جايي که بوديد برگرديد. او ما را کلافه کرده است و نميخواست ما با شما تماس بگيريم. از ما ميخواهد که او را دستگير کنيم.»
از لحنش مشخص بود که از خواسته ويکتوريا خنده اش گرفته و تعجب کرده است و اليويا از ترس چشمانش را بسته بود.
«آه خداي من. خواهش ميکنم به حرف او گوش ندهيد. من همين الان خودم را به آنجا ميرسانم.»
مرد دوباره با جديت تمام تأکيد کرد: «حتما يک نفر را با خودتان بياوريد.»
سپاس شده توسط:
#10
اليويا ملتمسانه و با حالت زمزمه گفت: «خواهش ميکنم او را دستگير نکنيد.» اما سرهنگ قصد دستگيري او و آبروريزي نداشت. از قيافه ظاهري و کفش و لباس و حتي کلاهي که ويکتوريا به سر داشت، مشخص بود که جايش آنجا پيش خانم هاي جوان ديگر نيست. اگر چه خودش فکر ميکرد قيافه اش ساده و بي آلايش است، در ضمن سرهنگ خيال نداشت به خاطر دستگير کردن دختر يکي از اشراف زادگان، شغلش را از دست بدهد. او ميخواست اليويا هر چه زودتر خود را به آنجا برساند و از شر ويکتوريا خلاص شود.
اما اليويا حتي نميدانست از کجا شروع کند و با چه کسي تماس بگيرد. او مانند خواهرش رانندگي بلد نبود و نميخواست کارگرها از اين موضوع باخبر شوند. او بايد يک تاکسي دربست ميگرفت، چون اگر ميخواست با کرايه هاي خيابان برود، خيلي طول ميکشيد و قطعا هيچکس را نميتوانست با خود ببرد، حتي برتي را. باورش نميشد همچين اتفاقي افتاده است. ويکتوريا واقعا دلش ميخواست آنها او را دستگير کنند. او واقعا ديوانه بود و اليويا با خود عهد کرد به محض آوردن او از اداره پليس «پرسينکت پنجم» حسابي او را دعوا کند. اما اول بايد ميرفت و او را مي آورد. اليويا به تمامي امکاناتي که چگونه خود را به آنجا برساند، چگونه او را بيرون بياورد و چگونه خود را به شهر برساند در حاليکه با خيابان هاي آنجا آشنايي ندارد و نميداند اصلا چطور خود را به آنجا برساند، فکر ميکرد و به اين نتيجه رسيد که حق با سرهنگ است و بايد کسي را با خود ببرد. با اينکه از اين کار متنفر بود، ميدانست چاره اي جز اين ندارد. به آرامي درون کمد کوچکي که مخصوص تلفن بود نشسته بود و گوشي تلفن را برداشت. همين که اپراتور بر روي خط آمد، نام آشنا را به او گفت. اين آخرين کاري بود که دلش ميخواست انجام دهد، اما کس ديگري را نداشتند که بتواند با او تماس بگيرد، حتي جان واتسن که در تمام طول زندگي خود، او را ميشناخت. اليويا شکي نداشت که اگر اکنون به جان زنگ ميزد، او قطعا جريان را به پدرش اطلاع ميداد.
منشي فورا تلفن را جواب داد و به اليويا گفت گوشي را نگه دارد تا او را صدا بزند. همينکه اليويا خود را معرفي کرد، منشي بسيار با دقت و توجه با او صحبت کرد، اگر چه اليويا اميدوار بود به اين صورت نباشد. تا آن موقع، ساعت چهار و نيم شده بود و اليويا ميترسيد او زودتر رفته باشد. اما او نرفته بود و لحظه اي بعد صداي آرام و گيراي چارلز داسن در آن طرف خط شنيده شد.
«دوشيزه هندرشن؟» او بيش از هر چيز، تعجب زده شده بود و اليويا سعي ميکرد کمي بلندتر و عادي تر صحبت کند.
سپس پوزش طلبانه شروع به صحبت کرد: « از اينکه مزاحمتان شدم واقعا متأسفم.»
«اصلا اين طور نيست. از اينکه زنگ زديد خوشحالم.» اما از صداي اليويا متوجه شد که اتفاقي افتاده است و فقط اميدوار بود بلايي بر سر پدرشان نيامده باشد. به آرامي پرسيد: «آيا مشکلي پيش آمده؟» چارلز به خوبي ميدانست يک فاجعه و مصيبت چگونه ميتوانست مانند برق اتفاق بيفتد. به همين خاطر با مهرباني و محبت زياد از او سوال کرد و اليويا نميدانست چگونه پاسخ دهد. به دسته گلي که ويکتوريا اين بار به آب داده بود فکر ميکرد و مجبور شد جلوي گريه خود را بگيرد. سعي ميکرد به آبروريزي که در صورت دستگيري ويکتوريا، براي پدرشان ببار مي آمد، فکر نکند و هر بار ياد اين مي افتاد که خواهر دوقلويش اکنون در اداره پليس است، دلش ميخواست از خجالت و وحشت فرياد بزند.
«آقاي داسن ... با کمال شرمندگي بايد بگويم ... من ... به کمک شما احتياج دارم ... همينطور به صلاحديد و نظر شما.» اليويا بسيار نگران به نظر ميرسيد و چارلز نميتوانست حتي تصور کند چه اتفاقي ميتواند افتاده باشد. «با کمال شرمندگي بايد بگويم خواهرم ... من ... ممکن است سريع خود را به اينجا برسانيد؟»
«همين الان؟» چارلز در اثناي جلسه براي صحبت کردن با او پاي تلفن آمده بود و نميتوانست تصور کند چه چيز مهمي اتفاق افتاده که نياز به آمدن فوري او دارد. «آيا واقعا ضروري است؟»
اليويا مـ ـستأصل جواب داد: «خيلي ضروري است.» چارلز نگاهي به ساعتش انداخت.
«آيا ميخواهيد همين الان بيايم؟»
اليويا در حاليکه اشک چشمانش را ميسوزاند سرش را تکان داد و در آن لحظه قادر به جوابگويي نبود. سپس وقتي دوباره صحبت کرد، چارلز متوجه شد که او گريه ميکند. «من واقعا متأسفم ... به کمک شما احتياج دارم ... ويکتوريا يک کار احمقانه اي انجام داده است.» تنها چيزي که به ذهن چارلز مي آمد اين بود که ويکتوريا با معـ ـشوق خود فرار کرده باشد. مطمئنا نميتوانست آسيب بدني ديده باشد، چون در اين صورت خواهرش به دکتر زنگ ميزد نه يک وکيل. تصور اينکه چه اتفاقي افتاده غير ممکن بود. چارلز يک تاکسي گرفت و کمتر از يک ربع ساعت بعد خود را به جلوي در خانه آنها رساند. پتري او را به داخل هدايت کرد و اليويا منتظر بود و در سالن طبقه پايين قدم ميزد. برتي در جايي ديگر از خانه مشغول کاري بود و خوشبختانه صداي آمدن چارلز را نشنيد.
«از اينکه به اين سرعت آمديد متشکرم.» راحت ميشد فهميد که او چقدر مضطرب و حواسش پرت است. کلاهش را برداشت و سرش گذاشت و کيفش را با عجله به دستش گرفت و گفت: «بايد فورا برويم.»
«اما چه اتفاقي افتاده؟ خواهرتان کجاست، دوشيزه هندرسن؟ آيا فرار کرده است؟» از بي خبر بودن از اوضاع و مبهم بودن مسئله، گيج شده بود، در ضمن مشتاق بود هر کاري از دستش بر مي آيد انجام دهد، اما به هيچ وجه نميدانست اليويا از او چه ميخواهد.
اليويا براي لحظه اي، صاف ايستاد و با چشماني سرشار از شرمندگي و وحشت، او را نگاه کرد. او دختر باعرضه اي بود، اما اين ديگر حيرت آورترين تجربه کاري خواهرش بود و نميخواست کسي به غير از خودش از آن باخبر شود. مطمئنا آنها نميتوانستند درک کنند ويکتوريا تا چه حد سرزنده و شجاع است، يا تا چه حد شوخي ها و شيطنت هايش معصومانه است. و اين اولين باري بود که عوض کردن جاهايشان با هم، مشکلي را حل نميکرد. اليويا براي اولين بار در زندگيش، احساس عجز و درماندگي ميکرد.
سپس با لحني غمگين و غصه دار گفت: «آقاي داسن، او در اداره پليس پرسينکت پنجم است. آنها بيست دقيقه پيش به من زنگ زدند و گفتند اگر به دنبال او برويم، او را دستگير نميکنند.» البته اگر ويکتوريا تا قبل از رسيدن او و چارلز به آنجا، آنها را به دستگير کردن خود متقاعد نکرده باشد.
«اي خداي بزرگ!» چارلز اين بار واقعا تعجب کرده بود و به دنبال اليويا از خانه خارج شد و با عجله تاکسي رفت تا تاکسي صدا بزند. اليويا هنوز لباس کار خاکستري ساده اش را که آن روز صبح پوشيده بود به تن داشت و چارلز به او کمک کرد تا داخل تاکسي بنشيند. او يک کلاه سياه رنگ مدروز هم بر سر داشت و يادش آمد ويکتوريا هم آن روز صبح به هنگام رفتن از خانه، کلاهي دقيقا مانند همين را بر سر گذاشته بود. حتي هنگامي که قصد نداشتند مانند هم لباس بپوشند، باز هم به طور اتفاقي هميشه تقريبا شبيه هم لباس ميپوشيدند. درست مانند همين الان. اما اکنون که سعي ميکرد براي چارلز داسن جريان را توضيح دهد، ديگر به موضوع کلاه هايشان اصلا فکر نميکرد.
«ويکتوريا واقعا شيفته اين سازمان پوچ حقوق زنان ملي امريکا و کساني که آن را اداره ميکنند شده است.» او به چارلز اسامي تمام آنها را گفت و در مورد تظاهرات پنج ماه پيش در واشينگتن و دستگيري «پانکهرتس»ها در انگلستان توضيح داد. «اين جور آدم ها، دستگيري را مانند پاداش ميستايند، براي آنها به منزله مدال افتخار است و من حدس ميزنم ويکتوريا امروز بعدازظهر به محل تظاهرات آنها رفته و به همراه آنها دستگير شده. سرهنگي که زنگ زد گفت به هيچ وجه قصد دستگيري ويکتوريا را نداشته و او خودش اصرار داشته که دستگير شود.» چارلز داسن در حالي که او را نگاه ميکرد سعي کرد لبخند خود را پنهان سازد و ناگهان خود اليويا هم خنده اش گرفت. حالا که به توضيحات خودش گوش ميداد، به نظر بسيار مسخره مي آمد و ويکتوريا هم مسخره تر از آن.
«اين خواهر شما عجب دختري است. آيا او هميشه از اين جور کارها ميکند، در حالي که شما خانه را براي پدرتان اداره ميکنيد؟» اليويا براي او توضيح داده بود که امروز صبح سرگرم کار بوده و به اينکه ويکتوريا کجا رفته بود، توجهي نکرده بود. اليويا واقعا نقش خواهر بزرگتر بودن را جدي تلقي ميکرد اگر چه تفاوت سنشان کمتر از ده دقيقه بود.
«آن روز که شما براي ديدن ما به کرتن آمديد، ويکتوريا يکي از اتومبيل هاي پدرم را يواشکي برداشته بود تا به يکي از اين جلسات برود.» با آنکه هنوز شديدا نگران بود، اما ناگهان با چارلز شروع به خنده کرد.
چارلز به آرامي گفت: «خوب، حداقل او آدم کسل کننده اي نيست. فکر کن بچه هاي او چطور از آب در مي آيند. براي خود زلزله اي ميشوند، مگر نه؟» چارلز دوباره خنديد اما در حالي که به اداره پليس پرسينکت پنجم نزديک ميشدند، هر دو جدي به نظر ميرسيدند. محله دلگيري بود، با مردمي فقير در لباس هاي مندرس که دم در خانه هايشان الاف و بيکار ول ميگشتند و آشعال و زباله به همه جا ريخته شده بود. همين که اليويا به همراه چارلز از تاکسي پياده شد، موش بزرگي را ديد که مثل فرفره از وسط خيابان گذشت و در آشغال ها پنهان شد. اليويا از ترس به طور ناخودآگاه به چارلز نزديک شد. وارد اداره پليس شدند و چند نفر آدم مـ ـست، دو کيف زن دستبند به دست که همان موقع به آنجا آورده شده بودند و سه زن خراب که از درون سلول بر سر سرهنگ پشت ميز فرياد ميزدند، به چشم ميخوردند. چارلز نگاهي به اليويا انداخت تا ببيند اي ديدن اين محيط چه حالي پيدا کرده، اما اليويا بسيار جدي و عبـ ـوس به نظر ميرسيد و از حرف هاي آدم هاي مـ ـست و زن هاي خراب که از کنارشان ميگذشت نسبتا تکان نخورده بود و سعي ميکرد به آنها اعتنايي نکند.
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تلخ و شيرين | دانيل استيل N!rvana 123 2,896 ۱۸-۰۸-۹۴، ۱۱:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: N!rvana
  راز | دانيل استيل | تايپ .RaHa. 76 5,859 ۰۸-۱۲-۹۲، ۱۱:۵۳ ق.ظ
آخرین ارسال: MeNa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
13 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۰-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۴ ب.ظ)، sadaf (۲۹-۰۵-۹۴, ۱۲:۳۳ ب.ظ)، Lisa (۲۴-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۰ ق.ظ)، N!rvana (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۷ ق.ظ)، Eli1982 (۱۴-۰۶-۹۴, ۱۱:۱۲ ق.ظ)، ab.mohammadi (۰۶-۰۸-۹۴, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، Telesto (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۸:۱۴ ب.ظ)، امیراحسان (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۱:۵۰ ب.ظ)، avish (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۱۲ ق.ظ)، elnazpurrostami (۲۱-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، all4 (۲۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، zahra6669 (۲۲-۰۳-۹۶, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، 7575 (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۱:۰۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان