انجمن ايران رمان



تعهد یا عشق | لیلین پیک
زمان کنونی: ۲۶-۰۹-۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 60
بازدید 23642

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تعهد یا عشق | لیلین پیک
#1
[img]http://img1.fantasticfiction.co.uk/images/n30/قبول کن که مرد درستی تو رو نبـ ـوسیده بود "
نه!
ولی صدایی درونی تکرار می کرد، اعتراف کن، حتی اگر شده فقط به خودت، که این مرد، مناسب تو است...
با کمال تعجب صدای آرام خودش را شنید که پاسخ داد: "بله، مرد نامناسب، حالا می شه ... می شه لطفا برید؟ "
لبـ ـهای مرد جمع شد " تو دنبال یک خیال میگردی خانم هیلی که فقط می تونی توی رویاهات، اونو پیدا کنی.


فصل اول
تا زمانی که هواپیما فرود خود را آغاز نکرده بود، ابیگل به این موضوع فکر نکرده بود که چرا او باید در این پرواز باشد. هنگامی که آرشیتکتی که ابیگل برایش کار می کرد بازنشست شد، جانشین او اصرار داشت که منشی خود را با خودش بیاورد و ابیگل تماشا کرد تا کارش در مقابل چشمانش از دست برود.
جرج آلوین به او گفته بود" واقعا متاسفم، ولی به نظر می رسه کاری نیست که من بتونم انجام بدم که تو توی این شرکت بمونی."
و ابیگل با قلبی شکسته پاسخ داده بود " درک می کنم آقای آلوین،همه کارهایی که برای من انجام دادید برام قابل تقدیره، به خصوص هزینه ای که برای تعدیل نیرو به من اختصاص داده شد"
و او لبخند زده و سرش را تکان داده بود و حواسش معطوف به موارد دیگری شده بود.
هر چند ابیگل کاملا درک نکرده بود و این را به ریموند فلدر نیز گفته بود. مرد جوانی که در خانه ای اجاره ای که در حومه لندن با دو نفر دیگر شریک بودند، اتاقی در کنار او داشت.
ریموند شانه اش را بالا انداخت " پس با پولی که بهت دادن برو تعطیلات، می دونم..."
او از روی تخـ ـت اتاق ابیگل که تنها یک صندلی داشت و خودش روی آن نشسته بود- پایین پرید و شروع به راه رفتن کرده سپس متفکرانه به باغ پشت خانه چشم دوخته بود " با من به کشورم، سوییس بیا، کشور کوه ها و دریاچه ها و.."
و با شکلکی ادامه داد" جایی که مناظرش خیلی بهتر از اینجاست"
ابیگل به سرعت پاسخ داده بود " من واقعا استطاعت این کارو ندارم، ولی ممنون که پیشنهاد دادی. شاید یه روز اگر دوباره یه کار گرفتم.."
" نه، نه! تو به عنوان مهمان من به لوزان میای"
چهره زیرکش درخشید "در حقیقت به عنوان مهمان خانواده. به زودی می بینی ما، یعنی پدرم، برادرم، خواهرم و من توی هتل زندگی میکنیم. البته دادیم خونه رو برامون بازسازی کنن، ولی تا زمانی که خونه آماده بشه توی هتل پانوراما گرند زندگی می کنیم"
ابیگل آه کشید" به نظر عالی میاد ریموند ولی من نمی تونم قبول کنم، چطور می تونم با خانوادت روبرو بشم در حالی که تا به حال ندیدمشون. مادرت..."
ریموند سرش را با ناراحتی تکان داد " ما اونو چند سال پیش از دست دادیم."
"خیلی متاسفم، خوب.." و بعد از مکثی ادامه داد " پس پدرت چی، در صورتی که برادرت رو هم در نظر نگیریم.."
"به او فکر نکن، او نه سال بزرگتر از منه.."
و ابیگل حساب کرد که او کمی بیشتر از سی سال دارد، شش سال بزرگتر از ابیگل.
"او فکر می کنه می تونه به من دستور بده و من رو کنترل کنه، در مقابل جنس مخالف هم خیلی متکبره"
ابیگل خندید"خوب، پس از اونجایی که نصف جمعیت جهان رو زنها تشکیل دادن، او باید بیشتر مواقع اخم کنه"
ریموند بحث را ادامه داد "اشتباه نکن، می دونی، او واقعا چیزی رو که زنها می تونن ارائه بدن تحسین می کنه"
به دستش پیچ و خمی داد و ادامه داد "اینها همه به این خاطره که زنی که قرار بود با او ازدواج کنه، به خاطر یه مرد پولدار تر اون رو ترک کرد. اون زمان هر دو خیلی جوون بودن و بئاتریس عشق اول او بود، به همین خاطر عمیقا ضربه خورد و قسم خورد نگذاره هیچ زنی دوباره بهش نزدیک بشه. او میگه همه زنها به خاطر پول و مقام بهش نزدیک میشن و عشق هیچ جایی توی نقشه های خانما نداره"
ابیگل می خواست عصبانیت خودش را به خاطر پیش داوری های برادر او ابراز کند که ریموند در حالی که ناخنهایش را بررسی می کرد ادامه داد "با این حال او همیشه در زندگی اش جا برای زنها داره، منظورم از جا، توی اتاقشه"
و در حالیکه لبخند می زد پرسید "منظورمو گرفتی؟"
ابیگل با قاطعیت بیان کرد" با این حساب خیلی خوشحالم که هیچ وقت او را نمی بینم"
ریموند دست او را گرفت و با عجله گفت "اجازه نده ابن موضوع از آمدنت جلوگیری کنه.درسته ممکنه تو هیچوقت او را نبینی ولی من نباید در مورد رالف حرف میزدم. می دونی او علایق دیگه ای هم توی زندگی اش داره.او یک شرکت مهندسی توی زوریخ داره و بیشتر اوقاتش صرف کارش می شه؛ وقت باقی مانده اش رو هم با دوسـ ـت دخترش میگذرونه. او انگلیسیه،اسمش لارا مارچنت است و خیلی هم باهوشه. متوجه شدی دیگه که اگر رالف رو ببینی او شاید حتی متوجه تو هم نشه. حالا با من میای؟"
ابیگل هنوز شک داشت و نمی توانست تصمیم بگیرد"خواهرت هم اونجاست؟"
"مارتینا؟ اولش نه ولی بعدا چرا. او خیلی کاریه.ولی کنار آمدن با او سخت نیست. در زمینه مد ولباس کار می کنه و الان به یه سفر کاری رفته"
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#2
و اکنون ابیگل در حالیکه کمـ ـربندش را می بست، چشمانش را بست و آرزو کرد که ای کاش این اجازه را به ریموند نمی داد که او را به آمدن به این سفر ترغیب کند.
ریموند خوشحال از اینکه ابیگل را راضی کرده و بعد از به پایان رساندن یک سال دوره حسابداری در کنار عمویش در لندن، زودتر به سوئیس برگشت تا ابیگل بعد از منظم کردن کارهایش به او ملحق شود.
این موضوع که ریموند می خواست از او به عنوان مهمان خودش پذیرایی کند مهم نبود،ابیگل تصمیم داشت از پس انداز خودش هزینه سفرش را بپردازد. او خودش را با این فکر که هتل پانوراما گرند ارزان قیمت است، تسلی می داد، در غیر اینصورت چگونه ممکن است خوانواده فلدر استطاعت ماندن در آنجا را داشته باشند؟
او لباس به اندازه اقامتی کوتاه به همراه خود آورده بود و با این وجود حمل کردن دو چمدان و یک کیف بسیار دشوار بود. ریموند قول داده بود که او را در آنجا ملاقات کند و دیدن چهره جذاب و خندان او در میان جمعیت مایه دلگرمی بود.
آنها یکدیگر را به مدت یکسال می شناختند، ولی بینشان چیزی جز یک دوستی ساده نبود. این موضوع به غیر از مواقعی که ریموند سعی می کرد به او نزدیک شود، به همین صورت باقی می ماند.
برای ماه ها ابیگل با "دس کیسیگ" که عضو جدیدی در بین کارمندان ساخت مدل بود، قرار می گذاشت. ابیگل خیلی او را دوست داشت ولی احساسات بیشتری که او ادعا می کرد برای ابیگل دارد با آمدن زن جوانی که تازه به شرکت ملحق شده بود، ذوب شد و از میان رفت.
ریموند بخشنده و خونگرم بود. بـ ـوسه هایش چیز بیشتری را طلب نمی کردند و به خاطر این بود که ابیگل به راحتی می توانست آنها را تحمل کند.
ریموند گاهی اوقات اینگونه بیان می کرد "هی ابیگل، تو منو دوست داری درسته؟ پس چرا ما...؟"
وبعد از کشدن آهی ادامه می داد "نه؟ پس من منتظر می مونم" و معمولا بحث در همین جا ختم می شد.
او اکنون برای احوالپرسی ابیگل را محکم در آغـ ـوش کشید و گونه هایش را بـ ـوسید.
" هی ابی خیلی خوبه که دوباره می بینمت،خوب،بیا بریم، من برنامه های حرکت قطار رو می دونم، اگر الان بریم به بعدی می رسیم. باید بریم پایین، دنبالم بیا"
ابیگل نگران از اینکه ریموند چگونه می تواند چرخ دستی را در میان جمعیت هل بدهد، به دنبال او رفت.
هنگامی که به پله برقی رسیدند ریموند مغرورانه گفت " نگاه کن چرخ دستی های ما چقدر زیرکانه طراحی شده اند، به راحتی می شه آنها رو روی پله برقی حمل کرد."
ابیگل در حال پایین رفتن، کنار او ایستاده بود و نگاه می کرد که چگونه چرخ های چرخ دستی روی پله برقی قفل شده اند فقط گفت "خیلی عالیه"
ریموند از بالای شانه اش او را نگاه کرد و با شیطنت گفت "مهندس های سوئیسی، شیطونهای باهوشی هستن، اینطور نیست؟ همونطور که گفتم برادر من هم یکی از اون هاست"
وقتی به پایین رسیدند ریموند چرخ دستی را به روی زمین هل داد و به ابیگل که در کنارش قدم بر می داشت نگاه کرد و صادقانه گفت "خیلی خوشحالم که اومدی"
ابیگل که تحت تاثیر حرفش قرار گرفته بود، پاسخ داد"ممنون، و ممنون که از من خواستی بیام"
"می دونستی...؟ البته که نه،من بهت می گم..." در حالیکه چرخ دستی را هل می داد، پوزخند زد "که رتبه اول صنعت رو توی کشور من مهندسی مکانیک داره؟"
ابیگل که سعی داشت به او برسد،نفس زنان گفت"ولی من فکر می کردم...اسکی بازی یا کوه نوردی یا توریسم باشه؟"
او سرش را تکان داد" اون ها خیلی پایین تر قرار گرفتن. بعد از مهندسی، صنعت های پتروشیمی و دارو سازی قرار دارن بعد از اونها نساجی قرار داره و البته کیه که در مورد ساعتهای سوئیسی نشنیده باشه؟"
"پنیر و شکلات هم همینطور" ابیگل با لبخندی اضافه کرد"خیلی شنیدم که در مورد اونها صحبت کنی البته به غیر از زمانهایی که در مورد بانکداری و حسابداری حرف نمی زنی"

او با لبخندی از روی شانه اش به ابیگل نگریست "ولی من فکر می کنم که تو یه کتاب راهنما رو توی راه قورت دادی.حالا..."
او جهت حرکت را تغغیر داد به راحتی چرخ دستی را نیز با خو برد"باید مسیر حرکت رو پیدا کنیم"
بیست دقیقه بعد آنها در یک کوپه عمومی نشسته بودند.
"ریموند؟"
"من در مورد هزینه هتل نگرانم، در مورد..."
او دست ابیگل را گرفت" من بهت گفته بودم... نباش. تو به عنوان مهمان من اومدی،ابی،به این معنیه که من فرشته پرداخت کننده تعطیلات توام"
ابیگل گفت"من بهت اجازه نمی دم، تو استطاعت این رو نداری که هزینه تعطیلات یه نفر دیگه رو هم حساب کنی. ما به اندازه کافی با هم بیرون رفتیم که من بدونم توی جیبات معدن طلا نداری"
ریموند خندید" مطمئنم غافلگیر می شی.."
این درست زمانی بود که تاکسی در مقابل هتل ایستاد و ابیگل متوجه شد که جای مجللی است و با عجله گفت" متاسفم ریموند ولی من واقعا نمی تونم اینجا بمونم"

او چمدانهای ابیگل را روی زمین قرار داد و با ظاهری خنده دار به سمت ابیگل برگشت"منظورت اینه که اینجا به قدر کافی برات خوب نیست؟"
"احمق نباش.تو منو بهتر از این می شناسی. منظورم اینه که من نمی تونم هزینه اینجا رو پرداخت کنم، فقط با نگاه کردن می تونم بگم چقدر سطح اینجا بالاست...به عنوان مهمان توهم نمی تونم اینجا بمونم. برای تو هم خیلی گرون تموم می شه و من مطمئنم که تو هم استطاعتشو نداری"
او سرش را تکان داد"تو هیچی نمی دونی ابیگل. می تونم یه رازی رو بهت بگم؟ هتل پانوراما گرند به خانواده فلدر تعلق داره،نه، اینقدر حیرت زده نباش"
ابیگل حرکت کرد تا چمدان هایش را بر دارد ولی ریموند او را متوقف کرد"نذار این دوستی مونو خراب کنه"در حالی ملتمسانه صحبت می کرد سرش را تکان داد"من هیچ دختر دیگه ای رو نمی شناسم که وقتی یه پسر بهش گفت که اونقدر که اون فکر می کنه مفلوک نیست، بخواد فرار کنه.زود باش ابی ،معلومه که باید اینجا بمونی، به خصوص حالا که فهمیدی قرار نیست من پولش رو بدم"
ابیگل با افسوس اجازه داد که او چمدان هایش را بیاورد" پس، فقط چند روز"
ریموند لبخند زد و در حالیکه از محوطه پذیرش هتل می گذشتند برای یک شنونده نامرئی نجوا می کرد."بالاخره دلش به رحم اومد.حداقل برای چند روز قوانین اخلاقی اش رو کنار می گذاره"

بعد از ظهر همان روز که یکدیگر را در راهرو دیدند ریموند گفت" تو هنوز اتاق منو ندیدی، از اتاق تو بزرگتره ولی از مال پدر و برادرم کوچکتر،زیاد دور نیست، همین کناره"
اتاق واقعا بزرگتر بود وبهتر از اتاق ابیگل مبله شده بود واین چیزی بود که قبلا هم انتظارش را داشت. در حمـ ـام وسایل شخصی قرارداشت، در حالیکه در حمـ ـام ابیگل اقلام ضروری که البته سطحش از چیزهایی که در سایر هتل ها یافت می شود، بالاتر بود.
"راحت باش، فکر کن خونه خودتی، تا من یه نوشیدنی بیارم"
با کلیدی در یخچال را باز کرد" الـ ـکلی یا بدون الـ ـکل؟
"بدون الـ ـکل،لطفا"
دو قوطی کوکا از یخچال خارج کرد و محتویات یکی را در یک لیوان ریخت و به ابیگل داد. در دیگری را گشود و خودش در همان ظرف نوشید.
بعد از تمام کردن نوشیدنی شان،ریموند در یک کابینت را گشود و جعبه ای نوار کاست خارج کرد.
"لعنتی، اونی که می خواستم نیست"
جعبه را سرش جایش گذاشت و صاف ایستاد." می خوای ببینی برادر عزیزم کجا زندگی می کنه؟"
کلیدی را از داخل یک کشو برداشت"خیلی با اتاق من فاصله داره"
اتاق برادرش همانطور که ریموند گفته بود کمی بزرگتر از ما او بود ولی همانقدر مدرن با مبلمانی خوب.
ریموند با دست اشاره کرد"حمـ ـام، اتاق خواب، تا من دنبال کاست میگردم، نگاهی به دور و برت بیانداز"
ابیگل به منظره کوهای روبه رویش چشم دوخت وسپس برگشت و متوجه محیط اطرافش که کاملا مردانه آراسته شده بود شد.رنگ های تیره،پرده های ضخیم،کتابهایی که در اطراف پراکنده شده بودند و یا در قفسه روی یکدگیر افتاده بودند
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#3
ابیگل متوجه شد،موضوع اکثر آنها مهندسی یا تولید نیرو است. دو کتاب نیز که کاملا جلب توجه می کردند در مورد مدیریت هتلداری بودند.هیچ نشانی از اینکه صاحب اتاق حتی برای یک ساعت ذهنش را با داستان یا دنیای تخیلی آسوده کند، نبود.
روی یک میز گرد کوچک نزدیک پنجره، عکسی از یک زن قرار داشت. ظاهری مطمئن داشت، انگار که به جایگاه خود در دنیا... ویا دنیای این مرد کاملا یقین دارد؟موهایش به صورت حـ ـلقه حـ ـلقه آراسته شده بود که صورتش را بیضی تر نشان می داد، ولباس یقه بازی که پوشیده بود گردن بلندش را به خوبی آشکار می کرد و نوید بدنی خوش اندام را می داد، و تاثیر بدی را که طرز قرار گرفتن چانه اش داشت، خنثی می کرد.
"ریموند؟"ابیگل به عکس اشاره کرد.
"خانمه؟لارا است،لارا مارچنت،دوسـ ـت دختر رالف. متوجه نشده بودی؟ در موردش بهت گفته بودم. متوجه شدی چرا می گم برادرم زنانه بودن را تحسین می کند" سوت زد و با دستانش منظورش را کامل تر کرد.
این امکان به ذهن ابیگل خطور کرده بود که ممکن است این زن دوسـ ـت دختر برادر بزرگتر باشد ولی برای دلایلی که خودش هم نمی دانست دوست نداشت شک هایش تائید شوند.
او به سمت در بسته ای حرکت کرد.
"حمـ ـام،" ریموند در حالی که هنوز جستجو می کرد به او گفت"کنارش اتاق خوابه، برو ببین،نترس،نمیاد بگیردت، بهت گفتم الان اینجا نیست"
حمـ ـام بزرگ ولی کامله مردانه بود،هرچند ابیگل چند تا لوازم زنانه مانند یک بطری شامپوی معطر و یک رژ لب بدون در راکه برای خودشان روایتی را حکایت می کردند، دید و بنا به دلایلی که برای خودش هم روشن نبود، ذهنش را روی آنها بست.
تخـ ـت خواب بزرگ بود و پتویی به رنگ قهوه ای تیره و پرده ای به رنگ کاملا متضاد نارنجی روشن داشت.

ابیگل تقریبا می توانست حضور مرد را احساس کند، و اگرچه او را قبلا ندیده بود ولی این حس عجیب را داشت که او را دیده.
احساس عجیبی که زیر نظر گرفته شده است به همراه نیاز شدیدی به فرار کردن او را در بر گرفت، ابیگل سریعا در اتاق خواب را بست و در همین هنگام در اتاق نشیمن تلفن شروع به زنگ خوردن کرد.
ابیگل در حالیکه با وحشت به گوشی تلفن خیره شده بود پرسید "ریموند؟ممکنه جواب بدی؟"
ریموند به صورت چهار دست و پا در حالیکه سرش داخل کابینت بود گفت "دختر خوبی باش و جواب بده،ممکنه؟ کار مهمی نیست،پذیرش می دونه رالف اینجا نیست"

ابیگل گوشی را برداشت و از آنجایی که نمی دانست به چه زبانی صحبت کند فقط گوش کرد.
صدایی عصبانی و مردانه از آن طرف خط گفت"Reaymond? Warum bist du in minnem zimmer?”
ریموند در حالیکه از کنار جعبه های نوار بلند می شد پرسید"کیه؟"
صدای عصبانی دوباره آمد"Hello? Bist du dort?”
ابیگل بدون صحبت کردن سرش را تکان داد و گوشی را به سمت او گرفت.
ریموند در حالی که به سختی ایستاده بود گوشی را از او گرفت"Hallo?Rolf?Ja ich bin hier."
او گوش کرد سپس به ابیگل نگاه کرد و بعد به سمت دیگر،"Ja,eine Faru.Sie ist Englanderin. اسمش؟ابیگل،ابیگل هیلی، Ja,sie ist meine…Freundin. دوستمه،بیشتر از این؟"

او مردد بود و دنبال راه فرار میگشت،ابیگل مطمئن بود که قادر نیست حرفهایش را بفهمد.او سرش را به سمت پایین آورد و با لبخند به ابیگل نگریست و با همان سرعت به حرف زدن ادامه داد، در ظاهر علت حضور خودش و ابیگل را در اتاق او توضیح می داد.
ابیگل اینگونه برداشت که که مرد آنطرف خط اصلا راضی نیست"از اینجا ببرمش بیرون؟"
به نظر ابیگل اینگونه رسید که ریموند عمدا زبان حرف زدنش را تغییر داده" باشه ولی اون خطری نداره، سعی نمیکنه منو از راه بدر کنه یا هر چیز دیگه."
ابیگل با صورت سرخ شده و با جدیت گفت" ریموند! ممکنه بس کنی و اطلاعات غلط در مورد من به برادرت ندی"
ریموند به تماس گیرنده گفت"بله،از دست من ناراحت شد، شاید هم از تو کی می دونه؟"

ریموند فریاد آنطرف خط را نادیده گرفت، صدای بلندی که حتی به گوش ابیگل نیز رسید. مکالمه ادامه داشت و زمانی که ابیگل شنید که ریموند گفت" Ja, Onkel Manfred ist OK" متوجه شد که برادر ریموند از او در مورد کارش در دفتر عمویشان پرس و جو می کند.

بعد از به پایان رسیدن مکالمه ریموند با ظاهری ناراحت به سوی او برگشت" مشکلت چیه؟اینکه به رالف گفتم تو دوسـ ـت دخترمی؟ به هر حال تو یه دختری،دوستم هم هستی، اینطور نیست؟"
ریموند دستش را دور شانه های او انداخت و او را به سمت خود کشید "تو دوست خوب منی، من بـ ـوسه های تو رو دوست دارم و تو مال منو،من از تو خوشم میاد و تو هم از من،درسته؟
ابیگل لبخند زد، او واقعا ریموند را دوست داشت ولی احساسات او برای ریموند به همین جا ختم می شد.

ریموند دوباره زانو زد تا کاستها را سر جایشان قرار دهد" پیداش کردم" در حالی که کاستی را در هوا تکان می داد از جایش برخاست" امشب باید با من شام بخوری"
این یک در خواست نبود و ابیگل خندید"ممنون،خیلی خوبه، حالا باید برم حاضر شم."

ریموند سرش را تکان داد" پس تا بعد. ساعت هفت ونیم، این یه قراره"ریموند او را تا در کنار اتاقش همراهی کرد سپس به اتاق خود بازگشت.

ابیگل به چهره غضبناک خود در آینه نگریست، تنها شنیدن صدای برادر بزرگتر خونسردی او را از بین برده بود. با این وجود که حتی کلمه ای با او سخن نگفته بود ولی قلبش به شدت می تپید گویا مشاجره شدیدی با آن مرد داشته است.


او موهای بلند تیره اش را به پشت گوش هایش هل داد. موج عصبانیت در چشمان قهوه ای اش می درخشید، لبـ ـهایش محکم روی هم قرار گرفته بودند و در صورت بیضی شکلش از خوش خلقی همیشگی خبری نبود. ابرو هایش به هم گره خورده بودند، و بینی سر بالایش از فکر رالف فلدر، چین خورده بود.
ریموند در بیرون آسانسور منتظر او بود" میزمون آماده است، خیلی خوشگل شدی"
ابیگل سرش را خم کرد و به بلوز کرمی و شلوار صورتی رنگش نگریست" مطمئن نبودم چی بپوشم، نمی دونستم چقدر رسمی..."

ریموند در حالی که او را به سمت پنجره های بزرگ راهنمایی می کرد به او اطمینان داد "تو همینطوری عالی هستی"
"ما می خواهیم مهمان هامون راحت باشن، نه همیشه در بهترین حالت"

رومیزی سفید به خاطر نور شمع قرمز به نظر می رسید. در بیرون از رستوران دریاچه در مه شبانگاهی فرو رفته بود که زیبایی کوههای دوردست را از نظر پنهان می کرد.

ریموند دو منوی بزرگ برداشت و یکی را به دست ابیگل داد در پشت منوی خودش ناپدید شد."برای امشب چی دوست داری؟ من فکر کنم...بذار ببینم..."
ابیگل گفت" انتخابا خیلی زیاده و تصمیم گرفتن خیلی سخت"
ریموند پاسخ داد" اینو از من قبول کن، همشون خوشمزه ان، می دونستی دستور های آشپزی سوئیسی ها بین المللیه؟ بعضی ها می گن غذای سوئیسی وجود نداره اما بیشتر اونا اصالتا سوئیسین"
او مطالعه منو را از سر گرفت" برای امشب Bouillon mit Gemuse و سوپ سبزیجات چطوره؟ بعدش هم Kaltes Vorspeisen buffet یعنی غذای سرد بوفه"
ابیگل گفت" مطمئنا هر دوش نه"
" البته که هر دو تاش، این تازه شروعشه، برای اینکه غذای اصلی تنوع زیادی داره، احتیاجی به ترجمه نیست ، اسماشون انگیسیه، استیک با فلفل و گوجه فرنگی، فیله مرغ با سس شـ ـراب سفید، بعد نوبت به دسر می رسه..."
ابیگل گفت" خواهش می کنم ریموند، من واقعا این همه رو نمی تونم بخورم"
" باشه پس خودت انتخاب کن،بعد سفارش می دیم"

بعد از خوردن قهوه ابیگل در مورد تصمیمش به ریموند گفت" ریموند من یک میلیون بار ازت ممنون که پیشنهاد دادی هزینه اقامت من رو پرداخت کنی، ولی من جدا اصرار دارم که خودم هزینه هامو پرداخت کنم" سپس لبخند زد و ادامه داد" لطفا مخالفت نکن"

ریموند بسیار رنجیده به نظر می رسید" که به معنیه باید منتظر باشم که تو فردا از اینجا بری"
"منظورت اینه که هزینه اقامت اینجا اینقدر بالاست؟" سپس شانه اش را بالا انداخت و ادامه داد"شاید یکی دو روز دیگه، این به معنی نیست که از اینجا می رم، شاید این اطراف جایی باشه که ارزونتر از اینحا باشه"
ریموند متفکرانه محتویات فنجانش را نوشید و آنرا در پیش دستی قرار داد" اگه یه کار مناسب برات پیدا کنم، وجدانت اجازه می ده مهمان نوازی ما رو قبول کنی"
ابیگل با لبخندی پرسید" می خوای تو آشپزخونه ظرفارو بشورم؟"
ریموند هم خندید" نه دقیقا، ابی این کاملا احمقانه و غیر ضروریه ولی اگر وجدانت اصرار داره...دارم بلند فکر می کنم، آها فهمیدم، یه جای خالی اینجا توی رستوران به عنوان پیشخدت هست..."
"واقعا؟"
"شاید نه ولی میشه یه جا خالی کرد، یا یه دستیار توی بار، یا حتی..." او مشکوکانه به ابیگل نگاه کرد.
"یا همونطور که من گفتم، توی آشپزخونه؟"


"این کار خوبی برای تو نیست ابیگل، منم خوشم نمیاد. کار سختیه، من تو رو به عنوان مهمانم به اینجا دعوت کردم"
" صادقانه می گم ریموند ، سختی کار برام مهم نیست"
"بسپرش به من و فعلا از میزبانی من رو بپذیر"

در حالی که سرش را کج کرده بود بسیار ملتمسانه به نظر می رسید و ابیگل خندید و موافقت کرد.
ریموند برای هر دویشان قهوه ریخت و فنجانش را به فنجان ابیگل زد"خوبه، راند اول به نفع من. می نوشیم به خاطر این"


صبح روز بعد ابیگل صبحانه اش را در بالکن اتاق خودش خورد. نسیم گرمی می وزید که رخوت شیرینی را به همراه داشت، او به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. مدت طولانی از آخرین باری که به تعطیلات رفته می گذشت و تقریبا تمد اعصابی که به همراه آن بود را از یاد برده بود.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#4
ریموند روز قبل به او گفته بود"پدرم رفته فرانسه تا چند تا از دوستانش رو ببینه،برادرم هم همونطور که می دونی سر کار خودشه، از فردا من هم باید برگردم روی زمین و برم سر کارم"
ریموند قبلا به او گفته بود که به عنوان یک حسابدار تازه کار در موسسه ای که هتل پانوراما گرند اداره می کند استخدام شده.
و ابیگل به او گفته بود"اشکالی نداره ،مطمئنم که کارای زیادی هست که میتونم انجام بدم"
او به منظره مقابل که از شرق تا غرب گسترده شده بود چشم دوخت. هیچ موجی روی سطح دریاچه نبود. عطر قهوه ای که از بالکن شخص دیگری می آمد او را از افکارش جدا کرد و در همان زمان ساعت شهر ده ضربه نواخت.
به داخل اتاقش بازگشت و بروشور هتل را از روی میز برداشت و آنرا خواند:

سوسیس اولین کشور در اروپا است که در آن به چندین زبان مختلف سخن گفته می شود. اکثر سوئیسی ها به چندین زبان سخن می گویند. همچنین بهشت روی زمین برای خریداران است.
دنبال ساعت ،پارچه، قلابدوزی،عتیقه یا لباس اسکی بگردید. طرز طبخ غذاهای فرانسوی ایتالیایی و آلمانی غذای سوئیسی را تحت تاثیر قرار داده اند که هر کدام خصوصیات خاص خود را دارند.و همیشه دنبال شـ ـراب محلی سوئیس بگردید که بهترین است.

با آهی بروشور را بست، اگر پول کافی برای دنبال کردن پیشنهاد های بروشور داشت. ولی این جلوی نگاه کردن ویترین مغازه ها را که نمی گرفت؟

با آسانسور به طبقه اول رفت و کلیدش را به پذیرش تحویل داد. بعد از خروج از درب، دکمه فراخواندن تله کابین شیشه ای را سالها مهمانان هتل را به کنار دریاچه می برد، فشرد.
تله کابین رسید و ابیگل سوار شد و از احساسی که پایین رفتن داشت لذت برد.

در حالی که از کنار جاده عبور می کرد لحظاتی ایستاد تا از منظره لذت ببرد.در یاچه در زیر نور خورشید می درخشید که تاثیر مه صبحگاهی را بین می برد. پشت دریاچه در دوردست در پشت صحنه ای باشکوه کوهستان قرار داشت که در نوک کوهها هنوز برف وجود داشت
صدای بوق کشتی از دوردست می آمد، که با عجله سایر قایق ها را از سر راه خود به کنار می خواند.

ابیگل جذب محیط اطرافش شده بود، در ختان کنار پیاده رو در نسیم صبحگاهی خش خش می کردند. صدای عبور و مرور ما شینها و اتوبـ ـوسهای عبوری و موجهایی که توسط قایقها ایجاد شده و به ساحل برمی خوردند.
در سمت دیگر جاده تبلیغات جواهر فروشی های مشهور مثل رولکس، آویا و پیگت که توجه او را به خود جلب کرده بودند.
همه چیز برای ابیگل جالب بود، حتی تبلیغات فستیوال موسیقی که قرار بود به زودی در تالار کنسرت شهر قرار بود، برگذار شود.
روز مانند یک رویا می گذشت. او نهار را در هوای آزاد یک کافه صرف کرده و ویترین مغازه ها را نیز تماشا کرده بود و دستمالها و قلاب دوزی ها را تحسین کرده بود و چاقوهای ارتشی سوئیسی را که چند تا تیغه مختلف داشتند را نیز دیده بود.

ابیگل به سمت یک فروشگاه رفته و به کالاهای آن با اشتیاق چشم دوخته بود. فروشگاه کوچک دیگری نیز توجه او را جلب کرده بود، او عاشق ساعت های کوکو که روی دیوارهای اطراف فروشگاه نصب شده و همزمان برای جلب توجه غوغا سر داده بودند شده بود.

ابیگل در مقابل تله کابین از روی جدول کنار خیابان گذشت، و بسیار دیر به یاد آورد که عبور و مرور در اینجا بر خلاف جهت انگلستان است.
ماشینی به بازو و شانه چپش اصابت کرده و او را از جا بلند کرد و به جاده اصابت کرد.او صدای جیغ گوشخراشی را شنید و متوجه نشد که این صدا از گلوی خودش خارج شده.

صدای ناهنجار ترمزها منعکس شد و نیمی از بدن ابیگل در خیابان و نیمی دیگر بر روی پیاده رو افتاد. ابیگل بعد از مدتی به طور مبهمی متوجه شد که چند دقیقه ای بیهوش شده زیرا چیز بعدی که متوجه شد این بود که به طور در مانده ای در آغـ ـوش مردی قرار گرفته.


فصل دوم

چشم های ابیگل گشوده شد و او متوجه تکان خوردن لبـ ـهای خشکش شد.
"ریموند؟" ابیگل صدای خود را شنید و بعد متوجه شد که چیزی به نظر اشتباه است"از کجا می دونستی...؟"

چشمهایش در چشمان شخص مقابلش گره خورد و دنیا در اطرافش شروع به چرخیدن کرد.

چشمهای آبی ریموند، دهان و بینی او آنجا بودند ولی چانه محکم و لبـ ـهای به هم فشرده شده متعلق به ریموند نبود. نه خود غریبه و نه رایحه تسخیر کننده اش شبیه به ریموند نبود. ولی او مطمئن بود این مرد را قبلا ملاقات کرده است.

صداهایی در اطراف بلند شد و سوالاتی که به زبان آلمانی رد وبدل می شد" Krankenhaus?"

چیزی به ابیگل گفت که این کلمه به معنی بیمارستان است، شاید این را در بروشور هتل دیده بود."نه، بیمارستان،نه"

و صدای ملتمسانه خودش را شنید"من خوبم،من..."

ابیگل متوجه شد که روی تخـ ـت قرار گرفت و دستی دارد با مهارت بدنش را معاینه می کند، و او به دلیلی که برای خودش هم روشن نبود در برابر این لمس کردن هیچ مخالفتی نکرد.
شخصی به انگلیسی گفت"هیچ استخوانی نشکسته، شوکه شده شاید هم گیج شده، من مسئولیت این خانم جوان رو به عهده می گیرم ، خودم دکتر خبر می کنم،Mein Gott ، من کسی هستم که با او تصادف کرده، اینطور نیست؟ و نه خانم هیلی، من ریموند نیستم"

این سخنان با صدای عصبانی گفته شدند و ابیگل مطمئن بود قبلا آن را شنیده" و بیمارستان هم لازم نیست"

بدنش در هوا بلند شد و با نرمی که کاملا با صدا در تضاد بود در صندلی عقب ماشین قرار گرفت.

صدای آژیر ماشین پلیس آمد،دری بسته شد و بعد ابیگل اینطور فکر کرد که کل مردم شهر به او چشم دوخته اند.

Ja,ein Unglucksfal” ،یه تصادف بود"
کلماتی بین مرد و پلیس رد و بدل شد. ابیگل صدای ناله ای شنید که بعد فهمید از دهان خودش خارج شده. به شدت احساس خستگی می کرد. اگر خوابیدن راهی برای رهایی از درد بود، پس او باید می خوابید...
به نظر می آمد که ساعتها گذشته که ابیگل خود را در تخـ ـتش یافت.
صدای کسی آمد که می گفت" ضربه بدی نخورده. فقط ترسیده و کمی هم آسیب دیده..." وبعد مکالمه به زبان آلمانی ادامه پیدا کرد، صدای یک نفر از آنها به شدت آشنا بود.

در بسته شد و ابیگل فکر کرد که تنها است، ولی صدای شخص دیگری –صدای ریموند- گفت" خدای من رالف، چطور تونستی این کار رو بکنی؟اگر بمیره یا اگر صدمه دائمی دیده باشه، من..."
"آروم باش برادر و نمایش رو تموم کن. دکتر گفت شوکه شده و چند تا هم کبودی که بهشون رسیدگی شده. دو سه روز هم درد شدید داره و بعد دوباره به حال عادی بر میگرده. خانم هیلی، فکر می کنم دیگه بیدار شدید؟"


ابیگل چشم هایش را گشود و آن چهره دوباره در مقابلش بود، صورت ریموند ولی در عین حال متعلق به ریموند نبود. چشمان محکمتر و نگاهی نافذ و چانه گردی که حس مصمم بودن و اقتدار را تداعی می کرد، چیزی که ریموند فاقد آن بود. لب پایین پر و لب بالا فرم زیبایی داشت که ترکیب هر دو باهم این حس را منتقل می کرد که مالک آنها مردی است که عادت به دستور دادن دارد و انتظار دارد آنها به خوبی اجرا شوند.

رالف گفت"آه، منو می بینید، خوب بهم بگید خانم هایلی که توی این تصادف مقصر کی بود؟"
ریموند گفت" تحت فشارش نذار و بازجویی نکن، اگر هم جواب باب میل تو رو بده، از روی اجباره"
"اجبار؟"

ریموند زیر نگاه شکاک برادرش کمی دچار دودلی شد" منظورم اینه که با وضعیتی که الان داره، باید به بخشندگی خانواده فلدر تکیه کنه، به خصوص تو، به خاطر اینکه تو به او زدی و او باید تو رو مقصر بدونه"
ابیگل با صدای لرزانی گفت"ریموند ،مقصر من بودم. اینجا یه کشور غریبه است و من توی رویا بودم و فراموش کردم ماشین ها از کدوم طرف حرکت می کنن... از روی پیاده رو پایین اومدم..."

ریموند به تلخی گفت" بیا، اعترافتو گرفتی. تبرئه شدی برادر عزیز. حالا نباید ثبتش کنی که تو دادگاه ازش استفاده کنی؟
"ریموند، خواهش می کنم" ابیگل حس کرد که باید به کمک مردی که اورا بدون غرض به پرواز درآورده بشتابد.
"این برادر تونبود که باعث تصادف شد، حماقت من بود که فراموش..." در حالی که اشکهایش جاری می شد صدایش محو شد که باعث تعجبش شد، ابیگل نمی دانست چرا دارد گریه می کند.

صدای خشن برادر بزرگتر آمد"خانم هیلی نیازی نیست که نقش وکیل من رو بازی کنید، شاهد های زیادی هستند که حاضرن به نفع من شهادت بدن"

"آقای فلدر من دارم اشتباهم رو می پذیرم" ابیگل صدای گریان خودش را شنید و بعد با کمال ناباوری هق هق گریه اش بلند شد. سرش را روی بالش چرخاند و از شدت درد مچاله شد.

ریموند به رویش خم شد" ایبگل! گریه نکن ابی، نگاه کن من امروز سر کار نمی رم و..."
رالف از میان دندانهای به هم فشرده شده گفت" می خوای اخراجت کنم ریموند؟ حتی الان هم دیر کردی"
ریموند با مشت گره کرده به سمت برادرش برگشت" فقط یه روز..." و بعد به سمت در رفت"من..."
رالف با سرش به سمت راهرو اشاره کرد و در باصدای بلندی بسته شد.

رالف دستش را داخل جیبش کرد و با دستمال تمیزی اشکهای ابیگل را پاک کرد. اشکهایی که او هر قدر تلاش می کرد همچنان جاری بودند.

و بعد روی تخـ ـت کنارش نشست و در حالی موهای روی پیشانی ابیگل را نـ ـوازش می کرد ."ابیگل؟" صدایش به طرز عجیبی خش دار بود و نگاهش به شدت نرم شده بود" این شوکه که داره خودش رو نشون میده"


ناباوری اینکه او از اسم کوچکش استفاده کرده، ابیگل را در وسط گریه متوقف کرد. بازویی به زیرش خزید و او را به سمت خود کشید. ابیگل متوجه شد که رایحه او هیچ شباهتی به ریموند ندارد. بوی تازگی و در عین حال معطر بودن که مانند آهنربا او را به خود جذب میکرد. او می خواست سرش را در این نیروی مردانه فرو ببرد و هیچگاه جدا شود.

ابیگل متوجه شد که هق هقش متوقف شده و دیگر هیج نیازی به گریه کردن ندارد و صدای سمج درونی مدام تکرار می کرد که تو به خانه آمدی.
ابیگل سرش را بلند کرد و نگاهشان به هم گره خورد، نگاه ابیگل پر از سوال و نگاه رالف پر از جواب. رالف به آرامی سرش را پایین آورد و لبـ ـهایشان تماس کوتاهی باهم بر قرار کرد. ولی این شروع کار بود، چیزی که در ادامه آمد قوی و سکر آور بود. لبـ ـهای رالف آنقدر با لبـ ـهایش بازی کردند تا ابیگل چاره ای به جز تسلیم نداشت. و بعد همه چیز به پایان رسید و به دنبال آن نفس کشیدن سخت و دردناک بود.

اوه،نه. نیمه منطقی اش او را سرزنش می کرد، بدن این مرد پناهگاه تو نیست، ریموند او را آگاه کرده بود که او از زنها متنفر است و به آنها فقط به عنوان اسباب بازی نگاه می کند ، از آنها استفاده می کند و دور می اندازدشان انگار کلمات تعهد و بقا در لغتنامه او وجود ندارد....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#5
ابیگل با تعجب به خودش نگاه کرد. او خراش های در حال بهبودش و کبودی هایی که در مقابل سفیدی پوستش خودنمایی می کرد را فراموش کرده بود.
با لحنی ملامت کننده به مارتیا گفت: "من که بهت گفتم برادرت به من مدیون نیست. من کسی بودم که..."
"اون ترمز داره، نه؟ و در واکنش نشون دادن هیچ مشکلی نداره. پس چرا به موقع ترمز نکرد؟"
رالف آه بلندی کشید و گفت: "مارتینا، حتی به عنوان یه خواهر هم به طور غیر قابل باوری کند ذهنی! وقتی که یه راننده مانعی که یک دفعه سر راهش سبز میشه رو نمی بینه، کاملا حق داره تصور کنه که هیچ مانعی سر راهش وجود نداره. "
نگاهی کوتاه و مجذوب به ابیگل کرد و گفت: " به هر حال من بیشتر مایلم که صورت حساب رو پرداخت کنم. من فکر می کنم خانمی که دارین درباره اش صحبت می کنین وقتی که لباس تنش نیست هم به اندازه ی الانش خوش تیپه! 15 دقیقه وقت داری ابیگل؟"
وقتی که او دیگر رفته بود مارتینا فریاد زد: " برادر بزرگتر من هر وقت بخواد می تونه قدرت نمایی کنه!" او خندید و ادامه داد: " البته توی زمینه های مختلف! اینو از روی چهره ی راضیِ دختری که بهش میگن لورا و تازگیا دور و ورش می پلکه میگم!"
ابیگل دقیقا سر وقت رسید، اما با این حال رالف با اخم های در هم داشت به ساعتش نگاه می کرد. وقتی ابیگل به او رسید اخمهای او جایش را به لبخندی نصفه و نیمه داد که بیشتر تمسخر آمیز بود تا هیجان زده!
ابیگل با لحنی آزرده گفت: "ببخشید اگه برای مصاحبه دیر کردم."
او جواب داد: "تو دقیقا سر وقت اومدی. نه، بذار تصحیحش کنم. تو هنوز زنده ای! از اون روز من هنوز دارم خدا رو شکر می کنم که..." ناگهان حرفش را قطع کرد و ادامه داد: " ممکنه من رو همراهی کنید؟"
ابیگل از لحن تند و تیزش فهمید که درباره ی کار صحبت می کند. پس او جزو آن دسته از مردهایی بود که احساسات خود را در مسائل کاریشان دخالت نمی دادند. افکار خود را جمع و جور کرد و به دنبال او رفت. او در را بست و مـ ـستقیما به سمت میزی که گوشه ی اتاق قرار داشت رفت.
آن موقع بود که ابیگل متوجه شد در واقع آن اتاق یک دفتر کار است که شامل تعدادی میز می شد. روی یکی از میزها یک کامپیوتر و پرینتر قرار داشت.
با خودش فکر کرد: "آره! یه کار خیلی خوب که می تونم به همه بگم شما موقعیتش رو نداشتید!"
رالف به یک صندلی اشاره کرد و گفت: "خواهش می کنم بفرمایید. چهره تون شبیه کسی شده که می خوان اعدامش کنن." و لبخند زد.
لبخند رالف حال ابیگل را کاملا دگرگون کرد. گذشته از حالت کاری او و لباس رسمی اش، او مردی ریلکس و خوشایند به نظر می رسید. فهمید که خودش هم ناخودآگاه به رالف لبخند می زند.
رالف گفت: "این بهتره! خیلی بهتره!" و صبر کرد تا ابیگل کاملا بنشیند و سپس خودش هم روی صندلی دیگری نشست.
ابیگل خوشحال بود که رالف نمی تواند ضربات چکشوار قلبش را بشنود و حالت شیرینی که تمام بدنش را فرا گرفته بود حس کند. حالتی که به خاطر تغییر ناگهانی یک مرد پولدار به.... به چی؟ " به یک مرد فوق العاده جذاب و خوش تیپ؟ خب که چی؟" او باید تا چند ساعت آینده شاید هم همین بعد از ظهر با هواپیما پرواز می کرد و به خانه اش بر می گشت.
رالف گفت: "پس اصرار داری که شغلت در زمینه ی کاری خودت باشه..." او یک پاکت باز کن برداشت و تیزی آن را امتحان کرد.
پس او نمی خواست که به ابیگل کاری بدهد؟ قلب ابیگل شروع به تند زدن کرد و او با تاکید سرش را تکان داد.
رالف گفت: "این خیلی احمقانه است ولی یه کاری هست که تو می تونی برای من بکنی."
ابیگل نفسی که حتی نمی دانست آن را نگه داشته است را بیرون داد.
"یا برای پدرم. اون تازگیا از مدیریت هتل فلدر بازنشسته شده و با موافقت بقیه ی اعضا من جانشینش شدم. من باید طوری به این کار برسم که به شرکت مهندسی خودم در زوریخ لطمه ای وارد نشه."
"شما...شما به یک منشی نیاز دارید؟"
"نه دقیقا، ما منشی های زیادی داریم." او با خونسردی به چهره ی ناامید ابیگل نگاه کرد و ادامه داد: "یک کار دیگه هم وجود داره." بعد از این حرف چشمانش برق زد و لبـ ـانش به خنده ای باز شد.
ابیگل با عصبانیت فکر کرد: "اون داره منو بازی میده" و خودش را برای این که تمام احساساتش را در چهره اش نشان داده است لعنت کرد.
"پدرم از مدیریت بازنشسته شده، نه از کار! اون الان داره وقتش رو صرف رسیدن به آرزوی دیرینه اش میکنه. اون داره یه کتابی راجع به مشـ ـروب های سوییس می نویسه. تو می تونی تایپ کنی، خوبه، اما بلدی چه جوری از کامپیوتر استفاده کنی؟"
او با خرسندی ایستاد و ابیگل را به سمت میزی که کامپیوتر روی آن قرار داشت راهنمایی کرد.
" خب یه سری نوشته های انگلیسی اینجا داریم. اون یه ناشر انگلیسی داره. فکر می کنی بتونی دست خط خرچنگ قورباغه اش رو بخونی؟" او یک دستش را روی شانه ابیگل گذاشت و او را به میز نزدیک کرد و گفت:" بیا یه نگاهی بینداز."
تماس دست رالف به یکباره تمام حس های ابیگل را از کار انداخت. زبانش کاملا بند آمده بود و نمی توانست روی دست نوشته ها متمرکز شود.
برای آن که ثابت کند که می تواند دست خط را بخواند شروع به خواندن آنها با صدای بلند کرد. رالف با خرسندی یادداشت ها را روی میز برگرداند اما دستش را از روی شانه ابیگل برنداشت!
او ابیگل را تقریبا به طرف خودش چرخاند تا او مجبور شود به رالف نگاه کند و گفت: "این کار مال خودته ابیگل."
در آن موقع ابیگل اهمیتی نمی داد که رالف خوشحالی را در چشمانش ببیند. "اما یه موانعی وجود داره." و به صورت ابیگل نگاه کرد. او نمی توانست شک و نگرانی ای را که حرف رالف در او به وجود آورده بود از او پنهان کند.
"بهت توضیح میدم. مسئولان شهر اگه من این کار رو بهت بدم زیاد خوشحال نمیشن، حقوقی هم در کار نیست. هیچ حق قانونی ای هم برات در نظر نمی گیرن."
ابیگل در حالی که منتظر ادامه ی حرف او بود سری تکان داد.
"مقداری زمان میبره تا به این موضوع عادت کنند و در آخر هم ملزوما حق قانونی رو بهت نمی دن."
ابیگل نفسش را نگه داشت. حالا متوجه منظور او شده بود...
"اگه تو وانمود کنی یکی از اعضای خانواده ی فلدر هستی..."
"منظورت اینه که نامزد ریموند بشم؟؟؟ نه رالف!! من نمی تونم این کار رو بکنم!! حتی اگه تظاهر باشه! این برای ریموند عادلانه نیست و من نمی تونم از اون برای رسیدن به اهداف خودم استفاده کنم. همون طور که گفتم، من از اون خیلی خوشم میاد اما فقط به عنوان یه دوست!" قلبش هنوز بی رحمانه به سیـ ـنه اش می کوبید.
خنده ای روی لب های رالف نشست: " منظورم نامزد بزرگ ترین برادر فلدرها بود!"
کمی طول کشید تا ابیگل حرف او را هضم کند. اخمی در پیشانی نرمش انداخت و گفت: "نامزد تو؟!!" او با خودش گفت:"این اصلا امکان نداره!" پس چرا این قدر هیجان زده شده بود؟ نفس هایش بریده بریده شده بودند. "نه رالف، فکرش رو هم نکن. تو یه دوسـ ـت دختر داری. ریموند بهم گفت. می دونی..." او به چشمهای رالف خیره شد و ادامه داد: " تو مجبور نیستی که هنوزم جبران او تصادف رو کنی. همون طور که قبلا هم گفتم این تقصیر..."
رالف دست هایش را بالا آورد و روی لب های ابیگل گذاشت: "کبودی ها و زخم های روی بدنت هنوز خوب نشدند. تو..."
صدایش کم کم رو به خاموشی رفت. در چشم هایشان آتشی شعله ور شده بود و نگاهشان در هم قفل شده بود. تماس دست او با لب های ابیگل و فشار دستش روی چانه ی او ابیگل را تا اعماق وجودش تحریک می کرد!
و تمام احساسات زنانه ی او شروع به صحبت کردند!: ... این مرد مثل دینامیته، لمس کردنش آدمو آتیش می زنه! اون می تونه همه دردهاتو از بین ببره، هر مقاومتی رو که تا حالا می کردی در هم بشکنه... و وقتی نامزد او بشی –حتی غیر قانونی- هر اتفاقی ممکنه بیفته. این افکار بدون هیج توقفی در سرش می چرخیدند.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#6
ابیگل با دستانی لرزان مچ دست او را گرفت و از خود دور کرد. ارتباط قطع شد اما حسی که آن تماس در او به وجود آورده بود هنوز از بین نرفته بود.
بالاخره رالف گفت: "یک نامزدی موقت" حالا دیگر خونسرد بود و حتی اثری از خاکستر آن آتش شعله ور نیز در چشمانش دیده نمی شد.
ابیگل با صدای خرخر مانندی گفت: "من می خوام راجع بهش فکر کنم. ممکنه بهم وقت بدی؟"
او با صدایی بشاش پاسخ داد: "خیلی طولانی نشه!"
"چرا... چرا این قدر منو هول می کنی؟"
"فردا صبح قراره یکی از کارکنان هتل هم برای همین شغل بیاد مصاحبه."
ابیگل با خودش گفت: "همین الان جوابشو بده. بگو نه، نـــــــــه"
"برو یه ژاکت بردار. وقتی پیاده روی می کنیم تو هم می تونی فکر کنی. باشه؟"
بار دیگر چشمان ابیگل شوریده شد. چهره ی او خیلی ملایم و خوشایند بود و ابیگل نباید به او خیره میشد. سعی کرد که خودش را نرمال جلوه دهد و اعلام رضایتش را با تکان دادن سری نشان داد.
ابیگل با لبخند لرزانی گفت: "پس قرارمون هفت دقیقه دیگه سر همون جای همیشگی. قبول؟"
با این که رالف از گستاخی پنهان ابیگل تعجب کرده بود اما چشمانش خندان بود.
وقتی ابیگل در لابی هتل دوباره به او پیوست رالف با هیجان گفت: "همون طور که توافق کردیم سر جای همیشگی."
در طول این هفت دقیقه او تغییر کرده بود. جین پوشیده بود و ژاکتی گشاد روی تی شرت آبی یقه ملوانی اش به تن کرده بود. دکمه های باز یقه ی او باعث شده بود مقداری از موهای سیاه سیـ ـنه اش نمایان شود، یک سری اطلاعات شخصی که ابیگل درباره ی او کشف کرده بود و ضربان قلبش را به شدت بالا برده بود! او با خودش فکر کرد: "خیلی جذاب به نظر می رسه."
در همان لحظه ای که رالف دست ابیگل را گرفت، ناگهان ریموند از آسانسور بیرون آمد.
ریموند معترضانه گفت: "هِی، اینجا چه..."
ابیگل دست خود را از دست رالف بیرون کشید و به ریموند گفت:" نمیای شام بخوری؟"
برادر بزرگترش به او گفت: "من و ابیگل باید راجع به یه سری مسائل صحبت کنیم و اگه جراتشو داری بگو که میخواهی به ما ملحق بشی..." و در هوا مشتش را به سمت ریموند تکان داد.
ریموند با لحنی تهدید آمیز و نگران گفت: "یادت باشه رالف، این دوسـ ـت دختر منه که داری باهاش خوش گذرونی می کنی!"
ابیگل دستش را تکان داد و گفت: "ریموند، من دوستتم، شاید یه دوست مخصوص، اما نه...خب... اونی که تو گفتی!"
او به دستان جدا شده ی آنها نگاهی کرد و گفت: " خب که چی؟ حالا داری منو جلوی اون ضایع می کنی؟! یادت باشه اَبی، تو مهمون منی نه اون!"
ابیگل با آرامش پاسخ داد: "دیگه نیستم. اون به من پیشنهاد کار داده."
رالف بی صبرانه دست هایش را در جیبش فشار می داد و اخم کرده بود. ابیگل ادامه داد: "بعدا برات توضیح میدم ریموند."
به محض تنها شدن آنها ابیگل دوباره شیرینی نزدیک بودن او را حس کرد. اگر پیشنهاد او را قبول می کرد چه میشد؟ چگونه بدنش و از همه مهمتر قلبش در مقابل هیکل ورزیده ی او واکنش نشان می داد؟ بدنی که هم اکنون استوار و تحت کنترل بود اما مشخص نبود وقتی که به آن اجازه ی حکمـ ـرانی داده شود تا چه حد ویرانگر می شود؟!
وقتی که آسانسور طبقات را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت او با خود فکر کرد که در واقع خودش جواب را می داند. تا الان احساسات و عواطفش با وجود مقاومت او به اندازه ی کافی جولان نداده بودند؟
رالف دست به سیـ ـنه و استوار ایستاده بود و وقتی آسانسور به مقصد رسید به ابیگل نگاهی کرد پرسید: "داری فکر می کنی، نه؟" لبخندی نصفه و نیمه زد و ادامه داد: "این دلیل سکوت کردنته؟"
ابیگل سرش را تکان داد و خدا را شکر کرد که او با این که می تواند حالت های گذرای چهره اش را ببیند اما نمی تواند افکارش را بخواند!
آنها کازینو را گذراندند و به رستوران رسیدند. در کنار دریاچه وقتی که به محل خرید نزدیک می شدند گروهی از کبوترها همگی با هم از روی زمین پریدند و به جهات مختلف پرواز کردند، مانند هواپیماهایی بودند که رادار خود را گم کرده اند. مردم برای آنها غذا و دانه می ریختند. مقداری از آنها در آب فرو می رفت و مقداری دیگر توسط منقارهای مشتاق کبوترها ربوده میشد.
کبوترها آن قدر مشتاق و بی شمار بودند که ابیگل در میان جیغ و داد آنها احساس ترس می کرد. یکی از آنها ازفاصله ی بیست سانتی متری صورت او عبور کرد. گویی یک قدرت ذاتی داشتند که می توانستند فاصله ی مناسب را تشخیص دهند تا به جسمی برخورد نکنند.
ابیگل از ترس نفسش بند آمده بود و ناخودآگاه به بازوی رالف چنگ زد و او هم ابیگل را برگرداند و در آغـ ـوش خود جای داد.
او در حالی که به آرامی خود را از میان بازوهای رالف بیرون می کشید زمزمه کرد: "متشکرم، خیلی احمقانه به نظر می رسه، اما..."
رالف با لبخندی ضعیف گفت: "طبیعیه، برای حفاظت از خودت بود." شانه های پهنش را بالا انداخت و ادامه داد: "اسمش رو هر چی می خوای بذار. اون یه واکنش خیلی عالی بود. واسه من افتخار بزرگی بود که..." رالف هنوز شانه های او را نگه داشته بود "که به جای اینکه برات باعث دردسر بشم، نجاتت دادم."
"به هر حال، واسه این که ازم محافظت کردی ممنونم." و به رالف لبخند زد. اما چهره ی رالف آن قدر جدی بود که باز قلب او شروع به تند زدن کرد. او آرزو کرد که ای کاش می توانست واکنش های رالف را مانند هر کس دیگری حدس بزند.
وقتی آن دو به خود آمدند که روی پل چوبی قدیمی شهربودند . تعداد زیادی از شکوفه ها روی نرده های پل را پوشانده بودند و سقف آن کاشی بندی شده بود.
وقتی کنار نرده ها ایستادند رالف گفت: " کاپِل برُوک. حدود 1300. یعنی این قدیمی ترین پل چوبیه جهانه." او به نقاشی های بالای سرش اشاره کرد و ادامه داد: "این نقاشی ها در قرن های 17 و 18 کشیده شدن. اونها خانواده های اشرافی و یک سری مراسم محلی و رسمی رو نشون میدن."
ابیگل با تحسین به نقاشی ها خیره شده بود.
او به عمارت مخروط شکلی که پایه های آن داخل دریاچه قرار داشت اشاره کرد و گفت: "اونجا، کنار دریاچه، مغازه ها قرار دارن و اون برج آبی هم حدودای سال 1300 ساخته شده."
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#7
صدای زنگ کلیسایی طنین انداز شد. برای زمان کوتاهی سکوت میان آن دو برقرار شد و ابیگل فرصتی پیدا کرد تا نگاهی دزدکی به همراهش بیاندازد که به کوه های دوردست خیره شده بود. قلب ابیگل باز هم به تپش افتاده بود. به خاطر شخصیت چون کوه استوار او و نگاه جذابش. اما در آن لحظه گویی او در آن جا حضور نداشت و به اندازه ی قله ی همان کوه ها از او فاصله داشت.
رالف انگار که ابیگل حرفی زده باشد سرش را به طرف او چرخاند و گفت: " چی شد؟ تصمیمت رو گرفتی؟"
ابیگل صدایش را صاف کرد و گفت: "بله، رالف." چرا قدرت تنفس کردن نداشت؟..."من تصمیم گرفتم که پیشنهاد کارت رو قبول کنم و همچنین... بقیه ی شرایط رو."
فصل چهارم
رالف در جواب او فقط سری تکان داد. ابیگل با خودش فکر کرد: "چرا این قدر قلـ ـبم سریع می زنه؟ هر چی باشه این فقط یه قرار کاریه. تمام و کمال!"
"لازمه دوباره شرایط رو تکرار کنم؟ حقوقی در کار نیست..." او صبر کرد تا ابیگل سرش را به عنوان توافق تکان دهد و ادامه داد: "نامزدی تو غیر رسمی و کاملا خصوصی از همین الان شروع میشه. من با کمال دست و دلبازی برات یه حقوق ماهانه در نظر می گیرم."
"اما..."
رالف گویی ابیگل هیچ صحبتی نکرده است ادامه داد: "یه حساب برای تو در بانک باز میشه. هر زمانی که احساس کردی هزینه هات بیشتر از اون چیزیه که من به حسابت واریز می کنم فقط کافیه که به من بگی و من مبلغ رو افزایش می دم. موافقی؟"
او با نفس تنگی و در حالی که نزدیک بود با سر، زمین بخورد! گفت: "بله... پس با همون حساب قراردادمون فیکس میشه؟"
رالف گفت: "نه... با این فیکس میشه..." و ابیگل را برگرداند، سرش را خم کرد و او را بـ ـوسید. بـ ـوسه ی او گرم ، اما نفسش در نزدیک دهان او خنک بود. سپس او دست هایش را دور ابیگل حـ ـلقه کرد و بـ ـوسه ای محکمتر بر لبان او نشاند. اما لحظه ای بعد خیلی آرام ابیگل را رها کرد. از چهره اش هیچ چیز معلوم نبود. ابیگل عاجزانه آرزو می کرد که از چهره ی خودش هم چیزی معلوم نباشد وگرنه ممکن بود رالف چیزهایی را بفهمد که ابیگل هیچ وقت نمی خواست او به آنها پی ببرد.
احساسات او غلیان کرده بود و افکارش به شدت آشفته بودند. او دلش می خواست که آن بـ ـوسه و آغـ ـوش برای همیشه ادامه پیدا می کرد.
مردمی که از کنار آنها می گذشتند با لبخند به آن دو نگاه می کردند. شکی نداشتند که عشقی عمیق بین آن دو وجود دارد.
رالف گلویش را صاف کرد و گفت: "اون... فقط واسه فیکس کردن قرارداد بود..." لب هایش را بر هم فشرد و ادامه داد: "قرار نیست پای عشق بیاد وسط."
او موافقت کرد "فقط یک قرارداد کاری" خورشید در حال غروب سایه ای روی صورت او انداخت " هیچ تعهدی برای عشق نیست."
ابیگل مطمئن بود که منظور او واقعا همین است. بالاخره او یک زن در زندگی اش داشت، زنی که خیلی ماهرتر و جذاب تر از او بود.
او با خود فکر کرد:"من یه شغل می خوام، مگه نه؟" چیزی که به او این فرصت را می داد تا بیشتر در سوییس بماند. زمانی بسیار بیشتر از آنچه که او برای دور ماندن از آپارتمان یک خوابه اش در لندن در نظر گرفته بود.
" ما باید یه چیزی بخوریم، نه؟ بیا ابیگل." و دست ابیگل را گرفت. این بار او تلاشی برای رهایی نکرد. "بیا بریم دنبال یه رستوران بگردیم."
او ابیگل را از پل برگرداند و به سوی کافه ای که میز هایش رومیزی های مخملی داشتند هدایت کرد.
در حالی که هنوز دست او را در دست داشت پرسید: "این جا خوبه؟ یا خیلی گرسنه هستی؟"
" یه خوردنی سبک برام کافیه." تغییر تازه ی زندگی اش در چند لحظه ی گذشته اشتهای او را کاملا از بین برده بود.
رالف در گوشه ی رستوران میزی را پیدا کرد و به ابیگل کمک کرد تا بنشیند و خودش کنار او نشست. سپس منوی غذا را به او داد و منوی دیگری را خودش در دست گرفت.
ابیگل در سایه روشن آنجا شروع به خواندن منو کرد.
" به نظرم سوپ عالی به نظر می رسه." در آن لحظه حتی نان خشکیده ای هم برای او چون مخلوطی از عسل وشـ ـراب بود. او تلاشی نکرد که دلیلش را جستجو کند، او فقط و فقط به احساساتش اجازه ی جولان داد تا بتواند از هر لحظه اش لذت ببرد. لحظاتی که خودش می دانست به زودی به اتمام می رسد. او گفت: " آره خودشه. من حسابی هـ ـوس سوپ کردم."
رالف با لبخند گفت:" دقیقا همون کاری که یک سوییسی می کنه! و البته تو یک سوییسی نیستی. خوردن سوپ جزیی جدا ناپذیر از وجود یک سوییسی هست. می دونستی سوپ آماده رو مردم سوییس اختراع کردن؟ خب حالا که هـ ـوس کردی من بهت پیشنهاد می دم این سوپ رو بخوری. توش همه چیز داره: سبزی، پاستا، گوشت، پودینگ، پنیر و سیب زمینی. برای خودش یک غذای کامله. یک سر آشپز سوییسی توی هر رستورانی که باشه دوست داره توی غذا از مواد خوش طعم استفاده کنه. بعضی وقت ها ممکنه هر چیزی رو که چشمش بهش بیوفته –البته از نوع خوردنی!- توی غذا بریزه."
ابیگل که هر لحظه بیشتر احساس گرسنگی می کرد فقط توانست لبخند بزند و سری تکان دهد و از تصور غذایی که تا چند لحظه دیگر آماده میشد دست هایش را به هم زد. رالف پیش خدمت را صدا کرد و غذا را سفارش داد، سپس دستش را روی دست چپ او گذاشت و گفت: " خب.. فکر کنم لازمه که حـ ـلقه دستت کنی."
ابیگل دستش را آزاد کرد اما رالف دوباره آن را گرفت. او با اخم پرسید: "پس منظورت چی بود وقتی گفتی نامزدیمون کاملا خصوصیه؟"
" منظورم این بود که فقط فامیل های درجه یک باید راجع بهش بدونند."
" مثل مارتیا و ریموند و....و پدرت؟!"
او چنگالی که روی میز کج شده بود را صاف کرد و سرش را تکان داد و گفت: " بله! و پدرم. ولی باید استثناً به اون بگیم که دلیل این نامزدی فقط و فقط یه قرارداد کاریه. تمام و کمال."
"بعدش هم پدرت این موضوع رو به عالم و آدم بگه...؟! به هر حال تو پسر اونی و وارثش و ..."
رالف مکثی کرد و سپس با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت.
ابیگل دردمندانه فکر کرد :" چرا؟ واقعا این قدر براش سخته که اقرار کنه از دوسـ ـت دخترش، لورا مارچنت، خوشش نمیاد؟!"
ابیگل باری دیگر برای آزاد کردن دستش تلاشی کرد و گفت: " خب پس... الزاما مجبور نیستیم حـ ـلقه دستمون کنیم."
رالف جعبه ی کوچک مکعب مانندی را از جیبش بیرون آورد و گفت: " خب مثل این که تو این یه مورد ما به توافق نمی رسیم." در جعبه را باز کرد و ادامه داد: "این حـ ـلقه جدید نیست. نه خیلی کهنه است و نه خیلی توی چشمه. مال مادرم بوده."
او حـ ـلقه را از جعبه بیرون آورد و گفت: "در واقع جزو عتیقه جات محسوب میشه. پدر بزرگم این حـ ـلقه رو توی روز نامزدیشون به مادربزگم داد. مادربزرگم هم اونو داد به مادرم چون مادرم اولین دخترش بود. مادرم اول می خواست این حـ ـلقه رو به مارتینا بده ولی اون قبولش نکرد چون احساس می کرد به سلیقه اش توهین شده! و خلاصه اینطوری شد که مادرم این حـ ـلقه رو به عنوان اولین پسر خانواده به من داد."
ابیگل در حالی که مروارید ها و الماس های روی حـ ـلقه را تحسین می کرد گفت: "پس در واقع این حـ ـلقه یه ارث خانوادگیه. تو باید اینو به... به دختری بدی که قراره باهاش ازدواج کنی."
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#8
سکوت آن قدر طولانی شد که ابیگل مجبور شد سرش را بالا بیاورد و نگاهی به او بیاندازد. او با چشمان آبی اش با نگاهی تهی به او می نگریست. ابروهایش در هم رفته بود.
ابیگل به خود جرات داد و پرسید: " یه چیزی رو بهم بگو. ریموند راجع به بئاتریس با من حرف زده. دختری که یه بار...." چشمان او باریک شده بود و این به ابیگل جرات می داد تا حرفش را ادامه دهد "... این حـ ـلقه رو بهش دادی." او پاسخی نداد. ابیگل در اصل نمی دانست که رالف حـ ـلقه را به او داده بود یا نه. اما آن طور که ریموند گفته بود اگر احساساتش نسبت به آن دختر آن قدر عمیق بوده پس به طور حتم حـ ـلقه را هم به او داده بوده است. " و فکر می کنم به خاطر این که اون دختر برای این حـ ـلقه ارزشی قائل نشده ناراحتی..."
رالف دندان هایش را روی هم فشار داد و به نظر می رسید که عصبانی است و گفت: " تکرار می کنم، این حـ ـلقه متعلق به مادرم بوده و هیچ چیزی نمی تونه ارزشش رو پایین بیاره. ممکنه این بحث رو تموم کنی؟ یا اگه بخوام بهتر بگم بازجویی رو؟! بیا..."
او حـ ـلقه را در انگشت ابیگل انداخت که کاملا هم اندازه اش بود.
ابیگل گفت: "قول میدم که ازش مواظبت کنم رالف و وقتی این قرارداد تموم شد و خواستم به خونه برگردم بهت پسش می دم."
رالف گویی یک قرار کاری را تایید می کرد سرش را به آرامی تکان داد. او جعبه را دوباره در جیبش قرار داد و پرسید : "تو نمی خوای به خانواده ات خبر نامزدیت رو بدی؟"
ابیگل دستش را تکانی داد و گفت: "پدرم چند سال پیش فوت کرد. اگه هم بخوام به مادرم خبر بدم اون باور نمی کنه که نامزدیمون واقعی نیست."
پیش خدمت مشـ ـروب سفارشی رالف را سر میز آورد.
رالف در حالی که سرش را به عنوان تشکر برای پیش خدمت تکان می داد به ابیگل گفت: " به ندرت پیش میاد که توی یک رستوران سوییسی آب برای نوشیدن پیدا بشه. مگر اینکه مشتری صریحا آب سفارش بده."
مقداری مشـ ـروب در لیوان های آن ها ریخته شد و باقی مانده ی آن روی میز گذاشته شد. رالف گیلاس خود را برداشت و با لذت آن را بویید سپس بطری مشـ ـروب را برداشت و برچسب روی آن را خواند: " شـ ـراب سفید جنگلی. امیدوارم ازش خوشت بیاد."
ابیگل پاسخ داد: "آره ازش خوشم میاد." او متعجب بود که چرا حتی با انداختن نگاهی به مردی که میز را با او شریک شده بود، از اعماق درونش احساس شادی می کرد.
آن سوپ، با تکه های گوشت، انواع سبزی ها، تکه های تخم مرغ و پاستا، واقعا خوشمزه بود. ابیگل به لبخند او گفت: " این واقعا عالیه. تو هم ازش خوشت میاد؟"
او سرش را تکان داد و با نگاهی گیرا گفت: "باید اعتراف کنم که به خاطر خانمی که الان همراهمه خیلی خوشمزه تر هم به نظر می رسه."
ابیگل با لبخند پاسخ داد: " می دونم که داری اغراق می کنی. این فقط یه حالت زودگذره که به خاطر موقعیت الانمون پیش اومده."
"مثلا چه موقعیتی؟"
"خب... نامزدی دروغین و به دنبالش تعریف های دروغین!"
رالف آنقدر بلند خندید که مشتری های دیگر برای لحظه ای سرشان را به طرف او برگرداندند.
آنها غذایشان را با پنیر و بیسکوییت به پایان رساندند.
رالف به تکه های بزرگ پنیر اشاره کرد و گفت: "یه کدوم رو انتخاب کن. اسم این (گرویر) هستش و اون یکی (اِمِنتالِر) و این یکی رو هم به عنوان (اسبرینز) می شناسن. این آخری سفت ترین و قدیمی ترین پنیر سوییسیه. خب... کدومشون رو می خوای امتحان کنی؟"
ابیگل امنتالر را انتخاب کرد. رالف چاقو را برداشت و تکه ی کوچکی از پنیر را برید، دستش را با دستمال سفره پاک کرد و تکه پنیر را در دهان از تعجب باز مانده ی ابیگل گذاشت!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، kargan ، yasaminsaba ، کتابخوار
#9
امممم. عطر و طعمش دیوونه کننده اس."
رالف با دهن کنجی گفت: "خوشحالم... که از فرصت استفاده نکردی که انتقامت رو با گاز گرفتن انگشت من بگیری!"
ابیگل خندید و گفت: "انتقام برای چی؟ احیانا منظورت اون تصادف که نیست؟ چند بار باید بگم که..." اون به یاد آورد دفعه ی آخری که می خواست تقصیر را بر گردن بگیرد انگشتان رالف لبـ ـانش را بسته بود. و به یاد آورد که چقدر از تماس انگشتان او با لب هایش خوشش آمده بود و دلش می خواست لب هایش را روی انگشتان او حرکت دهد... رالف نیز با نگاهی نافذ او را نگاه میکرد و ابیگل فهمید که او هم به همان لحظه فکر میکند .
بعد از بیرون آمدن از رستوران در کنار هم به راه افتادند، دست هایشان بی اختیار در هم گره خورده بود. به شطرنج غول پیکری در زیر طاق ها رسیدند که مارتینا هم قبلا به آن اشاره کرده بود.
رالف پرسید: "بلدی بازی کنی؟
" نه خیلی خوب. یادم میاد وقتی بچه بودم بابام بهم شطرنج یاد می داد و بعضی وقت ها می گذاشت که من ببرم."
او دست ابیگل را گرفت و به طرف میز کشاند و گفت: "خیلی خب. من تو رو به یه مسابقه ی دوستانه دعوت می کنم." نگاه جذاب او روی ابیگل و تک نگاهی که به پیراهن گلدار او انداخت ضربان قلب او را روی دور تند گذاشت! او ادامه داد: "یه مسابقه ی خیــــــــلی دوستانه."
ابیگل برایش عجیب و جالب بود که آنها مجبور بودند برای تکان دادن مهره ها در خانه ها از دست ها و بازوهایشان استفاده کنند. گاهی اوقات رالف کنار او می آمد، به عنوان کمک ، دست هایش را دور ابیگل می انداخت تا مهره ها را جابه جا کنند و گاهی اوقات ناله ای ساختگی می کرد گویی مهره ها واقعا سنگین هستند! ابیگل هم زمان می خندید و می لرزید، از تماس سیـ ـنه و پاهای او با پشتش آن قدر احساس لذت می کرد که احساس ترس به او دست می داد. در سایه ی طاق ها برای لحظه ای رالف سر او را چرخاند و بـ ـوسه ای بر لب هایش نشاند که سبب شد قلبش وحشیانه به سیـ ـنه بکوبد.
رالف برنده شد و بازی خیلی سریع به پایان رسید. آنها مهره ها را سر جای اولیه شان برگرداندند. در وسط زمین شطرنج ، رالف ابیگل را در آغـ ـوش کشید و گفت: "ازت ممنونم ابیگل." و بـ ـوسه ای کوتاه بر لبان او زد. این بار او بدون هیچ شرمی بـ ـوسه های بیشتری می خواست . رالف ادامه داد: "من تا حالا از هیچ حریفی اینقدر خوشم نیومده بود."
ابیگل با خود فکر کرد: "او از من خوشش میاد!!" بـ ـوسه ی بعدی رالف اجازه ی فکر دیگری را به او نداد. "ابیگل هیلی... یادت باشه! اون گفت از تو خوشش میاد!"
ابیگل دست هایش را دور گردن رالف انداخت و خودش را به او نزدیک تر کرد. نفسش را حبس کرده بود تا بـ ـوسه را مدت زمان بیشتری ادامه دهد.
و بالاخره بـ ـوسه به پایان رسید. برای چند لحظه رالف به او خیره شد گویی می خواست تمام جزییات صورت او را به خاطر بسپارد. دست های ابیگل هنوز شانه های رالف را چنگ زده بود. نمی توانست از سختی عضله ها و قدرت موجود در شانه های او دل بکند. او در دل آرزو می کرد ای کاش آن نامزدی حقیقت داشت و به این ترتیب آنها آینده ای زیبا در پیش داشتند و...
او به خود اجازه نداد که آن افکار ادامه پیدا کند. او فکر کرد: "ابیگل هیلی این رو هم یادت باشه که این نامزدی دروغینه."
وقتی آنها پیاده به هتل بازمیگشتند مردم را دیدند که با این که هوا رو به تاریکی بود باز هم در حال غذا دادن به پرنده ها بودند. بعضی پرنده ها روی شانه های مردم می نشستند و بعضی دیگر به دست های پر از دانه ی آنها که دراز شده بود نوک می زدند.
ابیگل بی اختیار برای لحظه ای مکث کرد. رالف ترس و تردید او را حس کرد بنابراین یک دستش را دور کمـ ـر او انداخت و دست دیگرش را برای محافظت از او روی سرش گذاشت و سپس با قدم هایی سریع از میان جمعیت عبور کردند.
ابیگل با لبخند از او تشکر کرد و رالف در حالی که هنوز دستش را دور کمـ ـر او انداخته بود لبخندش را پاسخ داد. ابیگل فکر کرد: "نه، نه، این خیلی بی معنیه... این که ما با هم باشیم فقط یک رویاست..."
آره یک رویا... و ابیگل مجبور بود اقرار کند یکی از رویاهایی بود که با تمام وجود می خواست به حقیقت بپیوندد. ابیگل از آن مرد خوشش می آمد در واقعا خیلی از او خوشش می آمد. و به همین دلیل بود که وقتی رالف او را می بـ ـوسید تمام غرایضش او را وادار می کردند که بـ ـوسه ی او را بی پروا و بی درنگ پاسخ دهد. قطار منتظر بود و آنها سوار شدند. ابیگل روی یکی از صندلی ها نشست اما رالف ترجیح داد بایستد. جاهای خالی زیادی کنار ابیگل وجود داشت اما رالف نمی خواست او را همراهی کند و کنار او بنشیند. فکر کرد: "خب دیگه... رویا تموم شد. وقتشه که بریم به واقعیت." اگر آن حـ ـلقه در دستش نبود حتی ممکن بود باور کند که این دو سه ساعت همراهی رالف هم ساخته ی تخیلاتش بوده است.
وقتی به هتل رسدند پذیرشگر هتل رالف را صدا زد: "فلدر... رالف فلدر..." و او راهش را کج کرد و به طرف زنی که پشت میز پذیرش نشسته بود رفت.
مکالمه به زبان آلمانی بود اما وقتی یک زن باریک و بلند و بلوند از دفتر بیرون آمد و دستش را مالکانه روی بازوی رالف گذاشت مکالمه به زبان انگلیسی تغییر کرد.
آن زن نگاهی خصمانه به ابیگل انداخت و با گله به رالف گفت: "رالف تو منو ترک کردی. نکنه از نبودن من سوءاستفاده کردی و داری بهم خیانت می کنی؟ شنیدم بار آخر وقتی داشتی با یک زن جوان سوار قطار می شدی دیده شدی."
حتی اگر ابیگل هویت آن زن را حدس نمی زد، از لهجه و نحوه ی صحبت کردنش مشخص بود که او مانند ابیگل انگلیسی است و نام او بدون شک "لورا مارچنت" بود.
رالف مودبانه دست لورا را از روی بازویش برداشت، پذیرش را ترک کرد و به طرف ابیگل رفت.
او با صدایی آرام به ابیگل گفت: "به خاطر بعد از ظهر زیبایی که داشتیم ازت ممنونم. به زودی دوباره می بینمت." با تکان دادن سرش و تعظیمی کوتاه او را ترک کرد و به کنار دوسـ ـت دخترش رفت.
***
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار
#10
ابیگل با دلی شکسته به سمت راه پله رفت.
در همین حال ناگهان ریموند به او رسید: "هِــــــی، سلام اَبی." او در کنار اَبی شروع به بالا رفتن از پله ها کرد. برای لحظه ای به چهره ی او خیره شد، لب هایش را بر هم فشرد و گفت: "اگه برادرم کاری کرده که باعث ناراحتی تو شده..."
ابیگل به زور لبخندی زد و حرف او را قطع کرد: "نه، معلومه که نه. اون شهر رو به من نشون داد و ما با هم غذا خوردیم و قدم زدیم و..." بعد از مکثی ادامه داد: "...صحبت کردیم."
"صحبت کردین؟ راجع به چی؟ یه جوری حرف می زنی انگار صحبت خیلی مهمی بوده."
ابیگل بدون هیچ تفکر قبلی دستش را بالا آورد تا موهایش را از روی صورتش کنار بزند و اینجا بود که برق حـ ـلقه چشمان ریموند را ربود.
او به حـ ـلقه خیره شد و گفت: "این چیه؟ این حـ ـلقه چیه؟؟؟"
در این لحظه مارتینا از آسانسور خارج شد و در حالی که به طرف آنها می رفت گفت: "کدوم حـ ـلقه؟ آها، اینو میگی؟ تو باید یادت باشه ریموند. همونه که مال مادرمون بود و پدر می خواست به من بده اما من قبولش نکردم و..."
ریموند به طعنه حرفش را قطع کرد: "و تو تمایلی به قبول کردنش نداشتی! چون به خاطر شخصیت هنری فوق العاده ات به خودت افتخار می کنی!"
مارتینا با لحنی سرزنشگر گفت: "عدم تمایل رو با بی عاطفگی قاطی نکن." سپس رو به ابیگل کرد و متحیرانه گفت: "رالف این حـ ـلقه رو به تو داده ابیگل؟ چرا؟!"
ریموند با فریاد گفت: "اَبی، تو که با اون مرد نامزد نکردی؟ نه؟ مطمئنا یادت هست که من راجع به اون بهت چی گفتم..." سپس نگاهی به اطراف انداخت و ابیگل را به سمت همان دفتری که قبلا رالف او را به آنجا برده بود کشید. مارتینا هم به دنبال آنها وارد اتاق شد و در را بست.
ریموند سعی کرد به ابیگل یاد آوری کند: " اون فقط بلده یه نوع استفاده از زن ها بکنه. یادت میاد؟ اون نسبت به جنس مخالف کینه داره. اون هیچ وقت نتونست بی وفایی بئاتریس رو به خاطر یه مرد دیگه از یاد ببره. تو نباید چیزایی رو که بهت گفته بودم رو فراموش کرده باشی."
ابیگل با نا امیدی فکر کرد: "آره یادم رفته بود. پس حتما اون الان داره فکر می کنه که همه ی اون چیزی که من می خوام مقام و ثروته." او چگونه توانسته بود در این دام بیوفتد؟
ابیگل به یاد آورد که اجازه دارد به خانواده حقیقت را بگوید پس گفت: "شما هر دوتون اشتباه متوجه شدید. بقیه نباید اینو بفهمن، اما..."
مارتینا با هیجان گفت: "یک راز خانوادگی. این کلی به زندگی عادی ما هیجان میده. توطئه وارد خانواده ی فلدر می شود! زودباش بهمون بگو ابیگل!" سپس دستش را دور شانه ی برادر دوقلویش انداخت.
ابیگل سعی کرد توضیح دهد: "این نامزدی، واقعی نیست."
ریموند گفت: "که این طور! حتما راجع به کاری که می خواست بهت بده حرف می زنی. خب اون چطوری تونست تو رو راضی کنه؟!"
مارتینا با ناراحتی گفت : پس تو زن داداش واقعی من نیستی ؟
خیلی بد شد. چون اون زنیکه لورا مارچنت هنوزم می تونه خودشو به رالف قالب کنه.
ابیگل اشاره کرد: "اما اگه رالف نسبت به زن ها کینه داره، پس چه جوری لورا انتظار داره که راهی از پیش ببره؟ در واقع، منظورم اینه که..."
مارتینا پاسخ داد: " چون لورا اون دو شرط لازمه رو داره."
ریموند سرش را تکان داد و ادامه داد: "مقام و ثروت."
ابیگل با نا امیدی گفت: "خب که چی؟ یعنی این، اون رو از بقیه ی زن ها متمایز می کنه؟"
ریموند تصدیق کرد: "بله، و البته جزو یکی از بهتریناشون می کنه!"
مارتینا به برادرش خبر داد: "فردا پدر از ونکوور پرواز داره و به خونه بر می گرده. ابیگل تو هم می تونی اون رو ببینی. اون واقعا تو دل بروئه!"
ریموند گفت: "تو دل برو؟؟! اما موافقم. اون واقعا مرد خوبیه." غمی در چشمانش نشست و ادامه داد: "اون هیچ وقت نتونست مرگ مادر رو بپذیره."
مارتینا سری تکان داد و گفت: "خب دیگه. من میرم بخوابم. شب بخیر اَبی." چهره اش حالتی مشتاق گرفت و ادامه داد: "ای کاش نامزدیتون واقعیت داشت. تو برام خواهر خوبی می شدی."
ریموند فریاد زد: "خواهر؟؟! احساسات من درباره ی ابیگل همه چیز هست به جز حس برادری..."
"ریموند، خواهش می کنم!"
او شانه ای بالا انداخت و گفت: "باشه اَبی. اما همون طور که قبلا هم گفتم من مشکلی با صبر کردن ندارم."
ابیگل به آرامی به او نصیحت کرد: "ریموند، دور و ورت رو نگاه کن. کلی دختر این جا هست." او فکر کرد:"مثلا لیلان، منشی جدید مارتینا" برای لحظه ای ابیگل نحوه ی نگاه کردن ریموند به آن دختر را به یاد آورد اما چیزی نگفت.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: تارا ، yasaminsaba ، کتابخوار


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تایپ| رویای روی تپه | نوشته لیلین پیک MeNa 57 4,141 ۱۹-۱۲-۹۲، ۰۳:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: MeNa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
46 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
yasaminsaba (۱۳-۰۵-۹۴, ۱۰:۲۱ ب.ظ)، آرامش (۲۱-۰۶-۹۴, ۱۰:۲۶ ب.ظ)، فقط خدا (۰۵-۰۵-۹۴, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، خانم طلا (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۷:۳۹ ب.ظ)، arimah20 (۰۱-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، صبا الهی (۰۳-۰۶-۹۴, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، Mahta (۲۰-۰۷-۹۴, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، hajieh (۲۰-۰۶-۹۴, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، تابان.1366 (۱۴-۰۷-۹۴, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، zarzar (۱۲-۰۷-۹۴, ۰۳:۰۱ ب.ظ)، سیاه چشم (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، شادان ؟ (۲۵-۰۷-۹۴, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، skill lab (۲۲-۰۷-۹۴, ۱۱:۴۲ ق.ظ)، saloor (۱۲-۰۸-۹۴, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، 71eman (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۴:۰۸ ق.ظ)، zohre_lvn (۰۸-۰۹-۹۴, ۱۲:۱۴ ب.ظ)، امیراحسان (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۶ ب.ظ)، shin (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، نسرین نوش (۲۸-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۳ ق.ظ)، Hana94 (۰۹-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، avish (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۵۳ ق.ظ)، میثاق (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، پیگیر (۰۵-۰۶-۹۶, ۱۰:۰۳ ق.ظ)، oldooz girl (۱۰-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۰ ب.ظ)، Mohadese.r (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، جیرجیرک (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، mkarimi (۱۰-۰۳-۹۶, ۰۲:۵۷ ق.ظ)، زهره ابراهیمی (۲۱-۰۵-۹۶, ۰۷:۲۳ ق.ظ)، نگارین (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، Nazbanoo (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۶:۰۶ ق.ظ)، Pantii (۰۶-۱۲-۹۵, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، هلن ۱۲ (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۹:۵۷ ق.ظ)، aflak (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، azeeeee (۲۵-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۲۸-۰۹-۹۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، Blue Sky (۲۸-۱۱-۹۵, ۰۸:۲۴ ق.ظ)، tzohreh (۱۱-۰۳-۹۶, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، moonlightskay (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۳:۱۶ ق.ظ)، pari daryai (۰۷-۰۲-۹۶, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، 7575 (۳۰-۰۵-۹۶, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، Sahara (۰۳-۰۶-۹۶, ۰۱:۵۲ ق.ظ)، Bahar naseri (۲۶-۰۲-۹۶, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، معصوم م (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۶:۳۲ ب.ظ)، arzoo (۲۲-۰۴-۹۶, ۰۸:۱۶ ق.ظ)، پرستو مهاجر (۱۱-۰۵-۹۶, ۱۱:۵۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان