انجمن ايران رمان



تقدیر ستایش | ghorobe eshgh
زمان کنونی: ۰۶-۱۲-۹۶، ۰۹:۱۷ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: arezoo
پاسخ 72
بازدید 8831

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تقدیر ستایش | ghorobe eshgh
#1
به نام خدایی که تقدیرم دست اوست
و ما عروسک های خیمه شب بازی
می نویسم در دل این دفتر
مینویسم تا مرحمی برای اشک هایم شود
اشک هایی که نشان دهنده ی اه سیـ ـنه اند
سیـ ـنه ای که توش کفن خاطرات تلخ و شیرین دفن هستن

تابستان 1390 مرداد ماه
با صدای زنگ اس ام اسم از خواب پریدم ساعت و نگاه کردم 3.30 دقیقه ی بامداد مثل همیشه یلدا بود که برایم اس زده بود.
جوابش و دادم و می خواستم بخوابم که یادم افتاد 2روز دیگه کنکور دارم پاشدم و یک دوشی با آب سرد گرفتم و امدم بیرون همونطور که حوله لباسی ام رو پوشیده بودم نشستم سر درسم داشتم شیمی می خوندم که با صدای در اتاقم به خودم اومدم.
کیه؟
-منم می تونم بیام تو
-اره خواهری بیا
-بازم داری شب زنده داری می کنی با این کتابا
-نه هانی مجبورم خودت که می دونی بجز اینا و تو کسی رو ندارم
-نه ستایش تو خدا رو داری اون هیچ وقت تنهات نمی ذاره
-نمی دونم این چطورسر نوشتی بود بعد از26سال زندگی از هم جدا شدن اونا نمی دونستن دوتا دختر دارن که بهشون نیاز دارن حالا تو هیچی ازدواج کردی ولی گناه من چی بود توی این زمونه؟ نمی دونم اگر تورو نداشتم بعد از رفتنشون باید چیکار می کردم درست 2 ساله که شب و روزم تکراری خسته شدم.
-ستایش خودت و اذیت نکن شاید تقدیر تو اینجوری نوشته شده تو هنوز اول خطی
-هیچ کس نمی تونه من و درک کنه فکر می کنن پول تمام زندگی حتی بعضی ها بخاطر پولی که از پدر بزرگ بهم ارث رسیده دندان تیز کردن .
-ستایش گریه نکن خواهش می کنم اروم باش
-اخه تو که نمی فهمی وقتی بدترین دشمنت بخاطر پول اومد نزدیکت شد چه حالی داشتم .
-خاله سیایش جون چرا گریه می کنی؟؟؟
-سلام عشق خاله خوبی نفسم؟ هیچی نشده بیا بقلم
-مانی باز تو بیدار شدی بیا بریم بخواب (مانی بچه ی خواهرم 3 سالشه قیافش کوپ سیاوش باباشه)
مانی - من نمیام می خوام پیش خاله بخوابم
هانی - نه خاله درس داره بیا بریم
مانی-نه نمیام
من- بذار بمونه اذیت که نمی کنه
هانی-باشه عزیزم فعلا شب بخیر
-شب بخیر گلم
مانی-اییش یاحت شودما
اگر من مانی و نداشتم حتما نابود می شدم.
-خاله جون بگو اخیش راحت شدما
-من نمی تولم بگم
-اوکی چشم آبی ستایش
-سیایش؟
-جونننننننننننننننننننم (اخ که من قربون اون سیایش گفتنت برم)
-میذالی با اون بازی کنم؟(اشاره به لبتاپم کرد)
-اله که میذالم اول یک ماچ از اون لپ های خوشمزت بده
-بیا
-حالا بلو بازی تن
-سیایش تو که سواد دالی چلا مثه من حف میزلی؟
-واااااااااا بچه جون تو برو بازی تو بکن
دوباره غرق میشم توی شیمی با صدای استنبای لبتاپم به خودم میام اخی مانی خوابش برده میرم اروم بلندش می کنم و می زارمش سر تخـ ـتم تا بخوابه
لبتاپم و خاموش می کنم میرم کتاب ادبیات رو می خونم ادبیات دوم دبیرستان درست دوسال پیش که اون خاطره ی شوم توی ذهنم ثبت شد می رسم به فصل 3
درست اول فصل 3 یادگاری مامانم برای روز تولدم که نوشته
ای گل نوبهارم جز تو من که دارم شانزدهمین سال تولدت را بهت تبریک میگم از مامان
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#2
خوب یادم میاد اون روز وقتی رفتم خانه جشن بزرگی برام گرفته بودن جشنی که اخرین خوشی من رو بیاد گذاشت زمانی که ارزو کردم همیشه به این سال ها تلفن زنگ خورد اون وقت معلوم شد بابام 2تا زن داره
بعد از اون روز دوتاشون درگیر طلاق بودن مامان و بابا من و نخواستن بابام 70 میلیون بهم داد و گفت برو خوش باش مامانم هم 60 میلیون داد و گفت برو برای خودت زندگی بساز رفتم پیش پدربزرگم که 1 سال پیش به اوج اسمون پر کشید و تمام ثروت کلانشو به نام من کرد حالا من با این همه پول نتونستم نه پدربزرگم که تمام بی کسی هایم رو پر کرده رو نگهدارم نه تونستم زندگی بسازم این پولا توی حسابم دارن خاک می خورن .
یک ماه بعد ....................
سیاوش-ستایش کجا میری؟
من-کلاس رانندگی
سیاوش -وایسا برسونمت
من-باشه
توی ترافیک بودیم مجبور شدیم برای زود رسیدن از کنار کوچه ی نفرت من بگذریم کوچه ای که صندوقچه هایی از 2 سال پیش در دلش داره ناگهان اون صحنه یادم اومد کوچه ای که کنارش دادگاه خانواده قرار داره
مامان خواهش می کنم نرو من و تنها نزار مامان ساک به دست به سمت ماشینش می رفت گفت- گریه نکن ستایش زندگی همینه باید جنگید باهش و رفت
رفتم دم در دادگاه بابا رو دیدم که اون هم داره میره بابا کجا میری اخه من و تنها نذار بابا- ستایش من زندگی رو دوست دارم نمی خوام با خاطرات یکی دیگه زندگی کنم مامانت سهم من نبود دارم میرم پیش اونی که زندگی رو برای من معنا می کنه واونم رفت رفت برای همیشه و من و با دنیایی سکوت تنها گذاشت .
اینقدر گریه کردم اونشب که از حال رفتم صبح که بهوش اومدم دیدم توی بیمارستانم هانیه رو دیدم که بالای سرم خوابش برده
-هانی؟
چشمان اشکیشو باز کرد
-جان هانی بگو هرچی که دوست داری بگو؟
-تموم شد همه چی؟اون کابـ ـوس مزخرف تموم شد؟بگو مامانم کو؟بابا کو؟
هانیه فقط گریه میکرد حالا من موندم و یک خانه ی خیلی بزرگ که بابا برای من گذاشت هه
بعد از اون اتفاق هانی و سیاوش امدن خونه ی من و اونجا زندگی می کنند که من تنها نباشم
با صدای سیاوش اومدم از خاطرات شومم بیرون
-ستایش نگاه کن اونجا رو اجب پاساژ قشنگیه
وقتی دید جوابشو نمی دم برگشت سمتم از ترس چشماش گرد شد داشتم از عصبانیت نفس کم میاوردم دستام می لرزید
سیاوش سریع اسپیری که زمانی عصبانی میشدم و نفس کم میاوردم مصرف میکردم و بهم داد دید نمی تونم خودش برام زد.
-ستایش حالت خوبه؟؟؟؟
-اره مرسی داشتم خفه می شدم سابقه توی این دوسال نداشته تابحال
وقتی رسیدم سیاوش گفت- به یلدا می گم بیا سراغت کاری نداری ؟بابای
من-نه بای
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#3
وقتی اسم یلدا رو شنیدم نمی دونستم باید از خوشحالی چیکار کنم همسن بودیم از وقتی هانیه با سیاوش ازدواج کرد باهاش اشنا شدم اون موقع سیزده سالم بود
توی رشته ی ریاضی درس می خونه یعنی باید بگم همکلاس و هم رشته بودیم
یلدا بچه ی خواهر سیاوش بود موهای خرمایی لخـ ـت داشت ابرو های کمانی که هرکی میدیدش فکر میکرد ابرو هاشو برداشته چشمانی به رنگ ابی سیر شده پوستی سفید و بینی کوچک و لبایی به رنگ قرمز و قلوه ای که از اون دختری ناز ساخته بود هیکلش هم تیپ من بود لاغر قدامونم باهم هم اندازه بود 165
تک بچه هم بود
وقتی وارد ماشین شدم اقای طاهری گفت-امروز اخرین امتحانتو میدی اومیدوارم موفق شوی
من-ممنون
1 ساعت از تمرینم می گذشت که اقای طاهری گفت خوبه حالا پارک دوبله کن
منم پارک دوبله کردم گفت افرین قبول شدی منم لبخندی زدم که اقای طاهری تعجب کرد فکر کرد الان من میپرم و یک ماچی از لپ های تیغ تیغیش می کنم
نمی دونه اینم بزور زدم مرتیکه ی ایکبیری همش به من بیچاره لبخند میزنه
برگشتیم به اموزشگاه و اقای طاهری به من گفت 4 روز دیگه گواهی نامت میاد جلوی در خونتون امید وارم راننده ی خوب و با مقرراتی باشی (هه فکر کردی تا گواهی نامم بیاد یک ماشین مدل بالا می خرم که با دیدنش چشات بیوفته تو شلوارت و 2 تا باند گنده هم وصل می کنم عقبش تا وقتی صدای موزیکم و می شنوی حلزون های گوشت به ترتیب قد از اونور بیان بیرون )منم با گفتن حتما اومدم بیرون دیدم یلدا تکیه داده به ماشینش و منتظره منه وقتی میبینمش تمام غصه های دنیا که ذهنم و مشغول کرده از ذهنم بیرون میرن .
شاد رفتم کنارش و گفتم-به به دوست عزیز ماشین نو مبارک
سرخوش خندید وگفت-مرسی ستایش خانوم شما خوبی
گفتم-اره ممنونم
گفت-پس بزن بریم
-بریم سوار ماشین کمـ ـریش شدیم و حرکت کردیم
یلدا-درسا خوب پیش میره؟
من-اره فردا دیگه خلاص میشیم از دست کنکور
-اره
من-کدام دانشگاه می خوای بری
یلدا- سراسری تهران
من- اره منم می خوام همین و بزنم می خوای بری خوابگاه؟
یلدا-نه بابام گفته اگر قبول شدی برات یک خانه می خرم اونجا
من-چه فکر خوبی از شر خوابگاه خلاص می شی
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#4
یلدا-تو می خوای چیکار کنی؟
من-کی به یک دختر مجرد خانه می فروشه؟
یهو زد رو ترمز و منم اگر کمـ ـربند نبسته بودم به سمت جلووووووووووووووووو شوتینگ میشدم
من-اخه کدوم ادم عاقلی به تو گواهینامه داده؟
یلدا-بیخی بابا یک فکری چطوره بیای تو خونه ی من حتما بابام خوشحال میشه می دونی که چقدر تورو دوست داره
من-نه بابا میگه این همه پول داره نمی تونه یک خونه بخره؟
یلدا-اصلا یک فکری تو وسایل خونه رو می خری ماهم خونه رو چطوره؟
من-نمی دونم اصلا برو با بابات مشورت کن بعد بگو
یلدا-اصلا با هم میریم امشب خونه ی مائی
من-نه بابا
یلدا-اره بابا
دیگه هیچ حرفی نزدم دوست داشتم یک شهر دیگه برم برای ادامه تحصیل تا از دست خیالاتی که توی شهر همدان به سراغم میامد دور شم خیلی دور تا وقتی فراموش شن
یلدا-ستایش بریم اینجا بستنی بخوریم
من-باشه
ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم کافی شاپ شعله همیشه از اینجا خوشم میامد کنار دراش اتیش بود و یک ارامش خاصی بهم میداد
من-زدی تو خال عاشق اینجام یک دف با مانی اومدیم اینجا پیتزا خوردیم
یلدا-خوشبحال مانی همچین خاله ای داره بفرمایید
وقتی وارد شدیم همه ی سرها به طرفمان چرخید ااااااااااااااااا اینا چرا اینجور نگاهمون می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی نشستیم هم نگاهمون می کردن یک پسر جوون اومد سمتمون و گفت- خانوم های خوشگل چی میل دارن؟
من- بستنی طالبی ایتالیایی دارین؟
پسر- اره
یلدا-بستی نارگیلی لطفا
پسر-حتما
و رفت من اهههههه عجب چشمایی داشت این مرتیکه ی هیز درسته ادم و با لباس قورت میده 5 دقیقه بعد سفارشمون و اوردن دیدیم توی سینی شماره تلفن هست که روش نوشته منتظر تماستونم جیگر زیرش هم نوشته بود سلام من بابکم ایا افتخار اشنایی با شمارو دارم؟ من اینقدر عصبانی شدم که شماره تلفن و به 100 تیکه قسمت کردم
یلدا- اوه اوه خوبه بلند نشدی خودشو این شکلی کنی
من-باید خدا رو شکر کنه اگر فقط یک حرف دیگه بزنه دکراسیون صورتشو بهم میزنم
یلدا-پس سریع بخور بریم که الان میاد کنارمون می شینه
من-غلط می کنه مرتیکه ی بوزینه قیافشو دیدی ادم یاده گوریل می افته 100 کیلو وزنش بودا شکمم هیچی اندازه کویر لوط بود مساحتش ابروهاشو اگر 1 میلیمتر بلند تر میشد روی چشماش میریخت موهاشو اخه پسر بی سواد وقتی نمی دونی مدل تاج خروسی چیه چرا بیخود روغن حیوانی مصرف می کنی
یلدا که از خنده اشکش درامده بود بریده بریده گفت- ول لش مارو نگ اه کن فردا مثلا امت حان داریم امدیم کافی شاپ حال می کنیم
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#5
منم در حالی که خندم گرفته بود از خندش گفتم-منکه قبولم معدلای 4 سالم روی هم شدن نوزده و بیست و پنج تو هم که دسته کمی از من نداری پس بیخی بریم که این بستنی طالبی کوفتم شد
یلدا-بریم پنج هزار تومن گذاشت سر میز و اومدیم بیرون
من- دفه ی دیگه مهمون من اوکی؟
یلدا-اوکی
باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خانه ی عمو حامد (من از بچگی به اقای اریاپور میگفتم عمو چون دوست صمیمی بابام بود که بعد از اون اتفاق دوستی شون بهم می خوره )که همون بابای یلدا میشه
20 مین بعد...............
با کنترل درو باز کردیم و رفتیم تو حیاط
رفتیم ماشین و پارک کردیم و رفتیم بالا تا رسیدیم مانی پرید بغـ ـلم
من-عسسسسسسسسسسسسسسسسسسیس خاله چطولی؟
مانی -مسی
یک ماچ گنده و تپل مپل از لپش کندم و می خواستم بذارمش زمین که چسبیده بود بهم منم بیخیالش شدم رفتم به بقیه سلام بدم رسیدم به سیاوش که گفت-مانی اونجوری که این و بغـ ـل کردی الان کمـ ـرش خورد میشه
مانی-لاست میگه خاله؟
من-اره والا
همه با این حرف من خندیدن مانی امد پائین من و یلدا هم رفتیم لباسامون رو عوض کنیم
موقع شام بود که یلدا به باباش گفت-بابا ستایشم می خواد تهران درس بخونه من بهش گفتم بیاد خونه ی من میگه نمیشه
عمو حامد -ستایش ؟راست میگه یلدا؟
من-بله درست نیست شما دارین برای یلدا خونه میخرین نه من
عمو حامد -نه اگر قرار باشه توهم بری اونجا برای توهم هست اون خونه
من-نمی دونم باید با هانی مشورت کنم
هانی-من که میگم برو خوب نیست تنها باشی توی شهر به اون بزرگی
من-باشه به شرطی وسایلاش رو خودمون (من و یلدا) بخریم
عمو حامد-باشه هر جور راحتی
اونشب خونه ی عمو حامد موندم فردا هم رفتیم کنکور دادیم خییییییییییییییلی اسون بود من که همه رو می دونستم پاسخ بدم
وقتی رفتیم خونه اقای اریاپور گفت -چطور بود من -خیییییییییلی اسون
یلدا-اره
بعد روبه باباش گفت-بابا می ذاری این2ماه رو خوش بگذرونیم
عمو-اره عسل خانوم حالا کجا می خوای برید
یلدا-شمال با ماشینم
عمو -باشه فقط مواظب باشی هاااااااااااااا
خاله سارا-جواب کنکور کی میاد؟
من-22روزدیگه
عمو -پس من برای 2 هفته ی دیگه هتل جا میگیرم
یلدا پرید بغـ ـل اقای اریاپور و گفت-مرسیییییییییییییی بابا
خوشبحال یلدا که خانواده داره ولی من چی اگر هانی و سیاوش نبودن حتما نابود میشدم
یلدا-ستایش بدو حاضر شو که بریم یک دوری بزنیم
من-باشه پس من میرم لباسام و عوض کنم ما وعمو توی یک خونه ی دوطبقه بودیم دیشب من طبقه ی پائین خوابیدم
رفتم بالا هانیه گفت-به به خواهری امتحان خوب بود
من-سلام اره خوب بود خیلی اسون بود مطمئا هستم که قبول شم
هانی-ایشالا حالا کجا با این عجله
من-دارم می رم لباسام و عوض کنم می خوایم بریم بیرون با یلدا
مانی-کجا خاله جون؟
من-شهربازی
مانی-منم بیام
من-اره گلم
مانی-پس من برم حاضر شم
من-باشه عزیزم
هانی-تو بری تهران مانی افسردگی گرفته
من-بهش بگو می خواد بره درس بخونه
هانی-اوه اوه کلاسو بذار
من-هانیییییییییییییییییییییی یییییییی من کی کلاس گذاشتم
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#6
هانی-حالا وللش ببینم با دوست پسـ ـراتون می خواید برید
حالم از کلمه ی دوست پسـ ـر بهم میخوره اصلا خوشم نمیاد از پسرایی که قسط سو استفاده از دخترا رو دارن
من-هانی خجالت بکش نا سلامتی 24 سالته
هانی-اوکی ببخشید ناراحتت کردم برو خوش باشید
با مانی رفتیم پائین دیدیم یلدا داره از تو اتاقش موزیک پیدا می کنه
من-یلدا بیا بریم
یلدا-وایسا اهان پیداش کردم
من-اوکی بیا بریم
یلدا- خداحافظ ای اهل البیت
اهل البیت-خدانگهدار
من-بای بای
تا از حیاط اومدیم بیرون مانی گفت-یلدا کجا میری؟
یلدا-شهربازی دیگه. ببینم تو به این بچه نگفتی کجا میریم
من- چرا مانی جان مگه نگفتم میریم شهربازی
مانی-اهان اله تازه یادم اومد
رسیدیم شهربازی ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم
من-خاله جون دستت تو محکم بده به من یا یلدا تا گم نشی
مانی-باشه رفتیم سوار ماشین های بنزینی شدیم من مانی رو بغـ ـل گرفته بودم و گذاشتیم دنبال یلدا بعد رفتیم پیزا پپرونی خوردیم و دباره رفتیم سوار قطار وحشت شدیم و بعد سوار چرخ و فلک تقریبا ساعت 9 شب بود که از شهر بازی امدیم بیرون مانی تو بغـ ـلم خوابش برده بود رسیدیم خانه مهمون داشتیم
تا وارد شدیم دو خانواده که از دوستای صمیمیه عمو ظاهرا بودن چون از یلدا شنیده بودم عمو دوتا از دوستای دوره ی دانشگاهشو تازه پیدا کرده
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#7
-سلام
مهمونا تا مارو دیدن بلندشدن و با همه سلام و احوال پرسی کردیم تا رسیدیم به یک نفر که می شناختمش خیلی خوب ارمان همون پسری که پارسال هر روز جلوی دره دبیرستان وایمیستاد و سعی می کرد به من یک پاکت بده قیافه ی خوشتیپی داشت موهاشم مشکی لخـ ـت بود و همیشه مدل فش کوتاه می کرد چشمان مشکی که یک برق خاصی داشت برنزه و ابروهای خوش فرم پهن بینی و دهان خوش فرم لبـ ـاش خیلی ناز بودن قلوه ای قدش به 180 می رسید از تیپ زدنش معلوم بود که از اون خر پولاست(حالا خوبه مزاحم بودااا) تا ما رو دید لبخندش روی لبش پرنگتر شد دستش و برای دست دادن اورد جلو منم برای اینکه از اون حسی که نمی دونم چیه فرار کنم دسش رو اروم فشردم کنارش مادرش نسترن خانوم نشسته بود رفتم سمتش و روبـ ـوسی باهش کردم خیلی خونگرم بود و خوشتیپ اونم مثل پسراش لپاش چال می شد
نسترن-ارمان جان برو کنار تا دختر گلم بشینه کنارم
ارمان رفت کنار وقتی نسترن خانوم گفت دخترم یک حسی درون فریاد کشید فریادی که همراه با بغض بود
نسترن-ستایش جون ماشالا چه ماهی کجا رفته بودی؟
من-ممنون با یلدا و مانی شهربازی بودیم
نسترن -خوش گذشت؟
من-اره جای شما سبز(دو تا گلم روش)
با یک ببخشید رفتم بالا توی اتاقم تا لباسام و درارم یلدا هم پشت سرم امد و وقتی درو بست از خنده روی زمین ولو شده بود دلشو گرفته بود و می خندید منم دسته کمی از اون نداشتم ناگهان دیدم در اتاق زده شد فکر کردم مانی گفتم بیا تو چشم ابی خاله(تو خیلی بی خود فکر کردی الان که ضایع شدی می فهمی)ناگهان یک هیکل بین در ضاهر شد نههههههههههههههههه ارمان وااااااااا اون کیه دیگه؟ داشتن میامدن تو و من و یلدا 2 تا شاخ گنده از اقا گوزنه قرض گرفتیم تا اینکه یلدا سریع به خودش اومد و گفت ببخشید کاری داشتید؟
ارمان-نه امدیم که با هم یک گپی بزنیم
پسره ناشناس-سلام من ارشم 23 سالمه همسن ارمانم یعنی بهتره بگم برادر دوقلوی ارمان
پس بگو چرا اینا اینقدر شبیه هستند
من-خوشوقتم ستایشم منم
ارش-منم خوشوقتم
ارمان یک چشمک زد و گفت-منم ارمانم(ای ای موزمار)
من-خوشوقتم
ارمان-می گن کوه به کوه نمی رسه ولی ادم به ادم می رسه
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#8
من-دقیقا
ارش-شماها همدیگه رو میشناسید؟
من-آره اخه.........
ارمان-پارسال وقتی امده بودم یک سری اینجا برای کارهای دانشگاه دیدمش
ارش-اهان
یلدا-خوب برید بیرون تا لباسامونو عوض کنیم
ارمان-تازه داریم باهم اشنا می شیم شنیدیم می خواید بیاید تهران برای ادامه تحصیل
من همین طور که داشتم مانتومو در می اوردم گفتم-هنوز هیچی معلوم نیست خوب بهتره دیگه بریم پایین
همینطور که باهم می رفتیم پایین موبایلم از توی جیب مانتوم زنگ خورد
من-شماها برین پایین تا منم بیام رفتم توی اتاقم و گوشیمو دیدم یک میس کال از هانی یعنی شماها کجا موندین می خوایم شام بخوریم
تا امدم از اتاقم برم بیرون به یک جسم سفت برخورد کردم یک لحظه هنگ کردم
ارمان-هنوزم مثل اون موقع ها خوشگل و نازی میشه بگی چرا از من فرار می کردی اونموقع ها؟
من-دلیل نمی دیدم از یک پسر ناشناس چیزی بگیرم
ارمان-چرا سعی نکردی بفهمی توی اون کاغذ چی نوشته شده بود؟
من-چون دوست نداشتم!!!!!!!!!!
ولی اون نمی دونست که نمی خواستم چیزی بین ما بوجود بیاد چیزی که نباید
به وجود میامد
من-خوب بهتره بریم
ارمان-دیدی گفتم فرار می کنی؟!
من-فرار نمی کنم از کسی فقط دلم نمی خواد فکر کنی من یه هرزه ی پسربازم
ارمان-هیچ وقت چنین فکری نکردم
من-ممنون حالا بهتره بریم پایین چون بقیه منتظرن
ارمان-دلم می خواد بهم قول بدی که دوستم بشی
من-دوستت اخه چرا؟ من هیچ وقت دوست پسـ ـر نداشتم
ارمان-قول می دم فقط در حد یک دوست صمیمی برخورد کنم و از حد خودم بیشتر قدم بر ندارم

من-باید بهم قول بدی که هیچ وقت تنهام نذاری
ارمان-قول می دم
من-مرسی حالا بهتره بریم پایین
وقتی رفتیم پایین همه دوره سفره ی شام نشسته بودن و داشتن تعریف می کردن و چون جا نمیشد همه بشینیم برای ما یکی جدا سفره انداخته بودن یلدا و ارش کنار هم نشسته بودن و داشتن تعریف می کردن و می خندیدن اخی ارش چقدر ناز می خنده درست شبیه ارمان لپاش چال میشه
دوتا صندلی هم کنار هم خالی بود درست کنار یلدا من رفتم کنار یلدا نشستم و ارمانم امد کنار من نشست
ارش همش مزه می پروند و ما میخندیدیم داشتم با ارمان در رابطه با رشته ی نقشه کشی ساختمان حرف می زدم که سنگینی نگاهی و رو خودم حس کردم
برگشتم به سوی چشمها ببینم کیه نههههههههههههههه این غیر ممکنه این موقع سلام و احوال پرسی کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا دید برگشتم سمتش برام یک چشمک خرکی اومد (الهی همون چشمکه رو یک پسر به ناموست بزنه ایکبیریییییییییییییی)
برگشتم سمت ارمان و با تعجب گفتم-ارمان اون پسره کیه؟
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#9
ارمان برگشت سمتم و گفت-کیه و میگی؟
من-همون که کنار عمو حامد نشسته؟و کنارشم یک دختری
ارمان-اهان اون پسر عموم بابکه
من-توی کافی شاپ اتیش کار می کنه؟
ارمان-اره از کجا فهمیدی؟
من-هیچی دیروز توی کافی برامون سفارشات و اورد
ارمان-یه هومی گفت و مشغول خوردن قورمه سبزی دستپخت خاله سارا شد
زدم به پهلوی یلدا و گفتم-یه جوری کنار باباتو نگاه کن که کسی متوجه نشه
وقتی برگشت از من بیشتر تعجب کرد
بعد از شام همه دورهم نشسته بودیم که سمیه خانوم خواهر دوقولوها که تقریبا همسن ما می خورد برگشت سمت من و گفت-ستایش خانوم شما باید باشید
من-بله خوش وقتم

سمیه جون-الهی من فدات شم چقدر شیرینی تو(من فقط دو کلمه گفتمااااااااااااااا) حالا چه رشتیه ای می خونی
من-ریاضی
سمیه جون-اااااااا من و داداشامم ریاضی خوندیم (خوب به من چه) چند سالته؟
من-18 سالم تموم شده رفتم تو نوزده
سمیه جون-ماشالا امیدوارم همیشه سالم باشی منم 20 سالمه
من-مرسی شما رو تاحالا ندیدم انگار مال این شهر نیستید
سمیه-نه ما از تهران میایم 2 ماه اینجاییم البته بابا و مامان و عمواینام پس فردا برمی گردن ما دوماه دیگه برمیگردیم
من-ما؟
سمیه-اره من و داداشام دیگه
من-اهان دوست داری بریم توی اتاقم
بابک -اره چه فکر خوبی بچه ها پاشیم بریم یک جای دیگه باهم گپ بزنیم
سمیه-فکر کنم با من بوداااااااااااااا
بابک-من و تو نداریم
بلند شدیم که بریم ارمان امد کنارم گفت این شماره رو بگیر بهش یک میس بزن شمارتو داشته باشم
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#10
من-باشه
داشتم از پله ها می رفتیم بالا که یکی دستم و کشید و دره گوشم گفت-چرا شماره ی اونو گرفتی ولی مال من و نه و به اون شکل تبدیلش کردی
من-چون دوست دارم
و دستم و خشن از دستش کشیدم بیرون و بقیه ی پله ها رو رفتیم بالا توی سالن نشسته بودیم داشتیم تعریف می کردیم که ارزو خواهر بابک که از ما 3 سال بزرگتر بود قیافش اینقدر ایکبیری بود که بهتره نگم فقط این و یادم میاد که اینقدر رژ مالیده بود که ادم فکر می کردم لبـ ـاشو یه ایل زنبور عسل نیش زده با اشوه گفت-ستایش جون پدر و مادرت کجان؟
من-چرا این سوالو می پرسی؟
ایکبیریه-هیچی کنجکاو شدم
من-فکر نکنم به شما مربوط باشه
ایکبیریه-از بچه های طلاق بیشتر از این انتظار نمیره
اینقدر عصبانی شدم که باز داشتم نفس کم میاوردم سریع پاشدم رفتم توی اتاقم داشتم دیگه خفه می شدم امدم در رو ببندم که چشمام سیاهی می رفت بزور خودم و رسوندم به کمدم که دستم خورد به مجسمه ای و روی کاشی ها به 100 قسمت تقسیم شد سریع اسپری رو از توی جاش بیرون اوردم و مصرف کردم هنوز اسپری توی دهانم بود که یلدا و ارمان امدن توی اتاقم یلدا تا اسپری رو دید چشماش پر اشک شد و امد بغـ ـلم کرد منم که گوله گوله اشک می ریختم ارمان امد نزدیکم و به یلدا گفت میشه مارو تنها بذاری یلدا نگاه مشکوکی بهش کردو گفت-
چرا؟
ارمان-می خوام با دوستم حرف خصوصی بزنم
من-یلدا میشه ما رو چند لحظه تنها بذاری؟
از توی حال صدای ارش امد-یلدا کجایی پس؟
یلدا-الان میام و رفت بیرون
ارمان-چت شد یهو خوشگله
من-چیزی نبود وقتی عصبانی میشم به شدت نفس کم میارم همه ی اینا مشکلات عصبی هستند دکتر رفتم بهم اینا رو گفت
ارمان-دلم می خواد من و مثل یک دوست بدونی و باهام راحت حرف بزنی چرا وقتی ارزو اون سوالو ازت پرسید عصبانی شدی خوب طلاق گرفتن که گرفتن
من-تو هیچی نمی دونی
ارمان-دوست دارم بهم اطمینان کنی عزیزم و هرچی که روی دلت سنگینی می کنه رو بهم بگی
من-چرا باید با یک بار دیدار بهت اطمینان کنم ؟
ارمان-بعدا همه چیز و بهت میگم
من-منم بعدا همه چیزو می گم
ارمان-اهان
من- ولی یک سوال؟
ارمان-چی؟
من-چرا منتظری بیایم تهران؟
ارمان-به وقتش همه چیزو برات می گم گوشیت کو؟
از بالای میز توالتم گوشیمو برداشتم وقتی رمزش و زدم ال سی دیش روشن شد
منم که به عکس روش دقت نکردم دادم دستش و سرمو تکیه دادم به کمدم
2 مین بعد..........
اااااااااا چرا صدایی از ارمان نمیاد وقتی برگشتم سمتش دیدم همینطور خیره داره به ال سی دیم نگاه می کنه
نه خاک تو سرم عکس رو ال سی دیم منم که با یک شرت لی کوتاه(اخه دختربی سواد شرت لیه کوتاه داریم؟شرت به معنی کوتاهه چرا دوباره کوتاه نوشتی) مشکی و یک تاپ دکلتـ ـه اتیشین روی شکم خوابیدم سر تخـ ـتم و موهای فرم و پریشون ریختم دورم ارایش صورتی هم کردم با ناز دارم به لنز نگاه میکنم
من-اوهوی اقا چشماتو درویش کن
ارمان زمزمه وار گفت-چه نازی کی میشه مال من شی؟؟
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin ، شادی پاک


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فیلم نامه تقدیر | الف.نهادمهر sadaf 40 1,805 ۲۲-۰۴-۹۴، ۰۷:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  رمان سایه تقدیر | سیاوش sadaf 115 11,048 ۰۸-۱۱-۹۳، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  رمان تقدیر ما سه نفر | roahan ~ MoOn ~ 9 644 ۲۵-۰۹-۹۳، ۰۸:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان تقدیر تلخ | pegah75 ملکه برفی 51 4,164 ۰۵-۰۹-۹۳، ۰۹:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان تقدیر | moones ahmadi ملکه برفی 37 2,505 ۱۹-۰۶-۹۳، ۱۲:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان تقدیر عشق حورا | فاطمه جوهریان ملکه برفی 25 5,190 ۱۶-۰۶-۹۳، ۰۳:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان تقدیر من این نبود | نینا sadaf 98 11,444 ۲۶-۰۵-۹۳، ۱۰:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان تمنای ستایش | ✖م♥ر✖ی♥م✖ کاربر انجمن .RaHa. 74 12,798 ۱۲-۰۵-۹۳، ۰۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  درگیر تقدیر | لیلا.م کاربر انجمن nafas 46 4,699 ۰۴-۰۵-۹۳، ۰۲:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: .ShahrzaD.
  تقدیر این بود که |نیلوفر لاری varesh 176 10,250 ۰۳-۰۵-۹۳، ۱۱:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: varesh

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
22 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
avaa (۱۴-۰۷-۹۴, ۰۱:۴۶ ق.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۳ ب.ظ)، پروانه دولتی (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۰:۰۰ ب.ظ)، sevda sami (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۶ ق.ظ)، bahana61 (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، مریم74 (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، rezvan2000 (۰۲-۱۲-۹۵, ۰۴:۱۷ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۲ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۶-۰۱-۹۶, ۱۲:۲۶ ب.ظ)، noshin jojoo (۲۲-۱۱-۹۶, ۱۱:۵۱ ق.ظ)، نانا32 (۲۴-۰۷-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۶-۰۷-۹۵, ۱۱:۱۶ ق.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، panah (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، گلمن (۲۷-۰۱-۹۶, ۰۹:۰۸ ق.ظ)، bmbm (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، azeeeee (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۹:۳۷ ب.ظ)، p.moradi (۳۰-۱۱-۹۵, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، pari daryai (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۰۷-۰۱-۹۶, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۰-۰۴-۹۶, ۰۱:۱۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان