انجمن ايران رمان



تقدیر ستایش | ghorobe eshgh
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۳۳ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: arezoo
پاسخ 72
بازدید 8982

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تقدیر ستایش | ghorobe eshgh
#1
به نام خدایی که تقدیرم دست اوست
و ما عروسک های خیمه شب بازی
می نویسم در دل این دفتر
مینویسم تا مرحمی برای اشک هایم شود
اشک هایی که نشان دهنده ی اه سیـ ـنه اند
سیـ ـنه ای که توش کفن خاطرات تلخ و شیرین دفن هستن

تابستان 1390 مرداد ماه
با صدای زنگ اس ام اسم از خواب پریدم ساعت و نگاه کردم 3.30 دقیقه ی بامداد مثل همیشه یلدا بود که برایم اس زده بود.
جوابش و دادم و می خواستم بخوابم که یادم افتاد 2روز دیگه کنکور دارم پاشدم و یک دوشی با آب سرد گرفتم و امدم بیرون همونطور که حوله لباسی ام رو پوشیده بودم نشستم سر درسم داشتم شیمی می خوندم که با صدای در اتاقم به خودم اومدم.
کیه؟
-منم می تونم بیام تو
-اره خواهری بیا
-بازم داری شب زنده داری می کنی با این کتابا
-نه هانی مجبورم خودت که می دونی بجز اینا و تو کسی رو ندارم
-نه ستایش تو خدا رو داری اون هیچ وقت تنهات نمی ذاره
-نمی دونم این چطورسر نوشتی بود بعد از26سال زندگی از هم جدا شدن اونا نمی دونستن دوتا دختر دارن که بهشون نیاز دارن حالا تو هیچی ازدواج کردی ولی گناه من چی بود توی این زمونه؟ نمی دونم اگر تورو نداشتم بعد از رفتنشون باید چیکار می کردم درست 2 ساله که شب و روزم تکراری خسته شدم.
-ستایش خودت و اذیت نکن شاید تقدیر تو اینجوری نوشته شده تو هنوز اول خطی
-هیچ کس نمی تونه من و درک کنه فکر می کنن پول تمام زندگی حتی بعضی ها بخاطر پولی که از پدر بزرگ بهم ارث رسیده دندان تیز کردن .
-ستایش گریه نکن خواهش می کنم اروم باش
-اخه تو که نمی فهمی وقتی بدترین دشمنت بخاطر پول اومد نزدیکت شد چه حالی داشتم .
-خاله سیایش جون چرا گریه می کنی؟؟؟
-سلام عشق خاله خوبی نفسم؟ هیچی نشده بیا بقلم
-مانی باز تو بیدار شدی بیا بریم بخواب (مانی بچه ی خواهرم 3 سالشه قیافش کوپ سیاوش باباشه)
مانی - من نمیام می خوام پیش خاله بخوابم
هانی - نه خاله درس داره بیا بریم
مانی-نه نمیام
من- بذار بمونه اذیت که نمی کنه
هانی-باشه عزیزم فعلا شب بخیر
-شب بخیر گلم
مانی-اییش یاحت شودما
اگر من مانی و نداشتم حتما نابود می شدم.
-خاله جون بگو اخیش راحت شدما
-من نمی تولم بگم
-اوکی چشم آبی ستایش
-سیایش؟
-جونننننننننننننننننننم (اخ که من قربون اون سیایش گفتنت برم)
-میذالی با اون بازی کنم؟(اشاره به لبتاپم کرد)
-اله که میذالم اول یک ماچ از اون لپ های خوشمزت بده
-بیا
-حالا بلو بازی تن
-سیایش تو که سواد دالی چلا مثه من حف میزلی؟
-واااااااااا بچه جون تو برو بازی تو بکن
دوباره غرق میشم توی شیمی با صدای استنبای لبتاپم به خودم میام اخی مانی خوابش برده میرم اروم بلندش می کنم و می زارمش سر تخـ ـتم تا بخوابه
لبتاپم و خاموش می کنم میرم کتاب ادبیات رو می خونم ادبیات دوم دبیرستان درست دوسال پیش که اون خاطره ی شوم توی ذهنم ثبت شد می رسم به فصل 3
درست اول فصل 3 یادگاری مامانم برای روز تولدم که نوشته
ای گل نوبهارم جز تو من که دارم شانزدهمین سال تولدت را بهت تبریک میگم از مامان
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#2
خوب یادم میاد اون روز وقتی رفتم خانه جشن بزرگی برام گرفته بودن جشنی که اخرین خوشی من رو بیاد گذاشت زمانی که ارزو کردم همیشه به این سال ها تلفن زنگ خورد اون وقت معلوم شد بابام 2تا زن داره
بعد از اون روز دوتاشون درگیر طلاق بودن مامان و بابا من و نخواستن بابام 70 میلیون بهم داد و گفت برو خوش باش مامانم هم 60 میلیون داد و گفت برو برای خودت زندگی بساز رفتم پیش پدربزرگم که 1 سال پیش به اوج اسمون پر کشید و تمام ثروت کلانشو به نام من کرد حالا من با این همه پول نتونستم نه پدربزرگم که تمام بی کسی هایم رو پر کرده رو نگهدارم نه تونستم زندگی بسازم این پولا توی حسابم دارن خاک می خورن .
یک ماه بعد ....................
سیاوش-ستایش کجا میری؟
من-کلاس رانندگی
سیاوش -وایسا برسونمت
من-باشه
توی ترافیک بودیم مجبور شدیم برای زود رسیدن از کنار کوچه ی نفرت من بگذریم کوچه ای که صندوقچه هایی از 2 سال پیش در دلش داره ناگهان اون صحنه یادم اومد کوچه ای که کنارش دادگاه خانواده قرار داره
مامان خواهش می کنم نرو من و تنها نزار مامان ساک به دست به سمت ماشینش می رفت گفت- گریه نکن ستایش زندگی همینه باید جنگید باهش و رفت
رفتم دم در دادگاه بابا رو دیدم که اون هم داره میره بابا کجا میری اخه من و تنها نذار بابا- ستایش من زندگی رو دوست دارم نمی خوام با خاطرات یکی دیگه زندگی کنم مامانت سهم من نبود دارم میرم پیش اونی که زندگی رو برای من معنا می کنه واونم رفت رفت برای همیشه و من و با دنیایی سکوت تنها گذاشت .
اینقدر گریه کردم اونشب که از حال رفتم صبح که بهوش اومدم دیدم توی بیمارستانم هانیه رو دیدم که بالای سرم خوابش برده
-هانی؟
چشمان اشکیشو باز کرد
-جان هانی بگو هرچی که دوست داری بگو؟
-تموم شد همه چی؟اون کابـ ـوس مزخرف تموم شد؟بگو مامانم کو؟بابا کو؟
هانیه فقط گریه میکرد حالا من موندم و یک خانه ی خیلی بزرگ که بابا برای من گذاشت هه
بعد از اون اتفاق هانی و سیاوش امدن خونه ی من و اونجا زندگی می کنند که من تنها نباشم
با صدای سیاوش اومدم از خاطرات شومم بیرون
-ستایش نگاه کن اونجا رو اجب پاساژ قشنگیه
وقتی دید جوابشو نمی دم برگشت سمتم از ترس چشماش گرد شد داشتم از عصبانیت نفس کم میاوردم دستام می لرزید
سیاوش سریع اسپیری که زمانی عصبانی میشدم و نفس کم میاوردم مصرف میکردم و بهم داد دید نمی تونم خودش برام زد.
-ستایش حالت خوبه؟؟؟؟
-اره مرسی داشتم خفه می شدم سابقه توی این دوسال نداشته تابحال
وقتی رسیدم سیاوش گفت- به یلدا می گم بیا سراغت کاری نداری ؟بابای
من-نه بای
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#3
وقتی اسم یلدا رو شنیدم نمی دونستم باید از خوشحالی چیکار کنم همسن بودیم از وقتی هانیه با سیاوش ازدواج کرد باهاش اشنا شدم اون موقع سیزده سالم بود
توی رشته ی ریاضی درس می خونه یعنی باید بگم همکلاس و هم رشته بودیم
یلدا بچه ی خواهر سیاوش بود موهای خرمایی لخـ ـت داشت ابرو های کمانی که هرکی میدیدش فکر میکرد ابرو هاشو برداشته چشمانی به رنگ ابی سیر شده پوستی سفید و بینی کوچک و لبایی به رنگ قرمز و قلوه ای که از اون دختری ناز ساخته بود هیکلش هم تیپ من بود لاغر قدامونم باهم هم اندازه بود 165
تک بچه هم بود
وقتی وارد ماشین شدم اقای طاهری گفت-امروز اخرین امتحانتو میدی اومیدوارم موفق شوی
من-ممنون
1 ساعت از تمرینم می گذشت که اقای طاهری گفت خوبه حالا پارک دوبله کن
منم پارک دوبله کردم گفت افرین قبول شدی منم لبخندی زدم که اقای طاهری تعجب کرد فکر کرد الان من میپرم و یک ماچی از لپ های تیغ تیغیش می کنم
نمی دونه اینم بزور زدم مرتیکه ی ایکبیری همش به من بیچاره لبخند میزنه
برگشتیم به اموزشگاه و اقای طاهری به من گفت 4 روز دیگه گواهی نامت میاد جلوی در خونتون امید وارم راننده ی خوب و با مقرراتی باشی (هه فکر کردی تا گواهی نامم بیاد یک ماشین مدل بالا می خرم که با دیدنش چشات بیوفته تو شلوارت و 2 تا باند گنده هم وصل می کنم عقبش تا وقتی صدای موزیکم و می شنوی حلزون های گوشت به ترتیب قد از اونور بیان بیرون )منم با گفتن حتما اومدم بیرون دیدم یلدا تکیه داده به ماشینش و منتظره منه وقتی میبینمش تمام غصه های دنیا که ذهنم و مشغول کرده از ذهنم بیرون میرن .
شاد رفتم کنارش و گفتم-به به دوست عزیز ماشین نو مبارک
سرخوش خندید وگفت-مرسی ستایش خانوم شما خوبی
گفتم-اره ممنونم
گفت-پس بزن بریم
-بریم سوار ماشین کمـ ـریش شدیم و حرکت کردیم
یلدا-درسا خوب پیش میره؟
من-اره فردا دیگه خلاص میشیم از دست کنکور
-اره
من-کدام دانشگاه می خوای بری
یلدا- سراسری تهران
من- اره منم می خوام همین و بزنم می خوای بری خوابگاه؟
یلدا-نه بابام گفته اگر قبول شدی برات یک خانه می خرم اونجا
من-چه فکر خوبی از شر خوابگاه خلاص می شی
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#4
یلدا-تو می خوای چیکار کنی؟
من-کی به یک دختر مجرد خانه می فروشه؟
یهو زد رو ترمز و منم اگر کمـ ـربند نبسته بودم به سمت جلووووووووووووووووو شوتینگ میشدم
من-اخه کدوم ادم عاقلی به تو گواهینامه داده؟
یلدا-بیخی بابا یک فکری چطوره بیای تو خونه ی من حتما بابام خوشحال میشه می دونی که چقدر تورو دوست داره
من-نه بابا میگه این همه پول داره نمی تونه یک خونه بخره؟
یلدا-اصلا یک فکری تو وسایل خونه رو می خری ماهم خونه رو چطوره؟
من-نمی دونم اصلا برو با بابات مشورت کن بعد بگو
یلدا-اصلا با هم میریم امشب خونه ی مائی
من-نه بابا
یلدا-اره بابا
دیگه هیچ حرفی نزدم دوست داشتم یک شهر دیگه برم برای ادامه تحصیل تا از دست خیالاتی که توی شهر همدان به سراغم میامد دور شم خیلی دور تا وقتی فراموش شن
یلدا-ستایش بریم اینجا بستنی بخوریم
من-باشه
ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم کافی شاپ شعله همیشه از اینجا خوشم میامد کنار دراش اتیش بود و یک ارامش خاصی بهم میداد
من-زدی تو خال عاشق اینجام یک دف با مانی اومدیم اینجا پیتزا خوردیم
یلدا-خوشبحال مانی همچین خاله ای داره بفرمایید
وقتی وارد شدیم همه ی سرها به طرفمان چرخید ااااااااااااااااا اینا چرا اینجور نگاهمون می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی نشستیم هم نگاهمون می کردن یک پسر جوون اومد سمتمون و گفت- خانوم های خوشگل چی میل دارن؟
من- بستنی طالبی ایتالیایی دارین؟
پسر- اره
یلدا-بستی نارگیلی لطفا
پسر-حتما
و رفت من اهههههه عجب چشمایی داشت این مرتیکه ی هیز درسته ادم و با لباس قورت میده 5 دقیقه بعد سفارشمون و اوردن دیدیم توی سینی شماره تلفن هست که روش نوشته منتظر تماستونم جیگر زیرش هم نوشته بود سلام من بابکم ایا افتخار اشنایی با شمارو دارم؟ من اینقدر عصبانی شدم که شماره تلفن و به 100 تیکه قسمت کردم
یلدا- اوه اوه خوبه بلند نشدی خودشو این شکلی کنی
من-باید خدا رو شکر کنه اگر فقط یک حرف دیگه بزنه دکراسیون صورتشو بهم میزنم
یلدا-پس سریع بخور بریم که الان میاد کنارمون می شینه
من-غلط می کنه مرتیکه ی بوزینه قیافشو دیدی ادم یاده گوریل می افته 100 کیلو وزنش بودا شکمم هیچی اندازه کویر لوط بود مساحتش ابروهاشو اگر 1 میلیمتر بلند تر میشد روی چشماش میریخت موهاشو اخه پسر بی سواد وقتی نمی دونی مدل تاج خروسی چیه چرا بیخود روغن حیوانی مصرف می کنی
یلدا که از خنده اشکش درامده بود بریده بریده گفت- ول لش مارو نگ اه کن فردا مثلا امت حان داریم امدیم کافی شاپ حال می کنیم
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin
#5
منم در حالی که خندم گرفته بود از خندش گفتم-منکه قبولم معدلای 4 سالم روی هم شدن نوزده و بیست و پنج تو هم که دسته کمی از من نداری پس بیخی بریم که این بستنی طالبی کوفتم شد
یلدا-بریم پنج هزار تومن گذاشت سر میز و اومدیم بیرون
من- دفه ی دیگه مهمون من اوکی؟
یلدا-اوکی
باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خانه ی عمو حامد (من از بچگی به اقای اریاپور میگفتم عمو چون دوست صمیمی بابام بود که بعد از اون اتفاق دوستی شون بهم می خوره )که همون بابای یلدا میشه
20 مین بعد...............
با کنترل درو باز کردیم و رفتیم تو حیاط
رفتیم ماشین و پارک کردیم و رفتیم بالا تا رسیدیم مانی پرید بغـ ـلم
من-عسسسسسسسسسسسسسسسسسسیس خاله چطولی؟
مانی -مسی
یک ماچ گنده و تپل مپل از لپش کندم و می خواستم بذارمش زمین که چسبیده بود بهم منم بیخیالش شدم رفتم به بقیه سلام بدم رسیدم به سیاوش که گفت-مانی اونجوری که این و بغـ ـل کردی الان کمـ ـرش خورد میشه
مانی-لاست میگه خاله؟
من-اره والا
همه با این حرف من خندیدن مانی امد پائین من و یلدا هم رفتیم لباسامون رو عوض کنیم
موقع شام بود که یلدا به باباش گفت-بابا ستایشم می خواد تهران درس بخونه من بهش گفتم بیاد خونه ی من میگه نمیشه
عمو حامد -ستایش ؟راست میگه یلدا؟
من-بله درست نیست شما دارین برای یلدا خونه میخرین نه من
عمو حامد -نه اگر قرار باشه توهم بری اونجا برای توهم هست اون خونه
من-نمی دونم باید با هانی مشورت کنم
هانی-من که میگم برو خوب نیست تنها باشی توی شهر به اون بزرگی
من-باشه به شرطی وسایلاش رو خودمون (من و یلدا) بخریم
عمو حامد-باشه هر جور راحتی
اونشب خونه ی عمو حامد موندم فردا هم رفتیم کنکور دادیم خییییییییییییییلی اسون بود من که همه رو می دونستم پاسخ بدم
وقتی رفتیم خونه اقای اریاپور گفت -چطور بود من -خیییییییییلی اسون
یلدا-اره
بعد روبه باباش گفت-بابا می ذاری این2ماه رو خوش بگذرونیم
عمو-اره عسل خانوم حالا کجا می خوای برید
یلدا-شمال با ماشینم
عمو -باشه فقط مواظب باشی هاااااااااااااا
خاله سارا-جواب کنکور کی میاد؟
من-22روزدیگه
عمو -پس من برای 2 هفته ی دیگه هتل جا میگیرم
یلدا پرید بغـ ـل اقای اریاپور و گفت-مرسیییییییییییییی بابا
خوشبحال یلدا که خانواده داره ولی من چی اگر هانی و سیاوش نبودن حتما نابود میشدم
یلدا-ستایش بدو حاضر شو که بریم یک دوری بزنیم
من-باشه پس من میرم لباسام و عوض کنم ما وعمو توی یک خونه ی دوطبقه بودیم دیشب من طبقه ی پائین خوابیدم
رفتم بالا هانیه گفت-به به خواهری امتحان خوب بود
من-سلام اره خوب بود خیلی اسون بود مطمئا هستم که قبول شم
هانی-ایشالا حالا کجا با این عجله
من-دارم می رم لباسام و عوض کنم می خوایم بریم بیرون با یلدا
مانی-کجا خاله جون؟
من-شهربازی
مانی-منم بیام
من-اره گلم
مانی-پس من برم حاضر شم
من-باشه عزیزم
هانی-تو بری تهران مانی افسردگی گرفته
من-بهش بگو می خواد بره درس بخونه
هانی-اوه اوه کلاسو بذار
من-هانیییییییییییییییییییییی یییییییی من کی کلاس گذاشتم
من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی !
سپاس شده توسط: admin


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فیلم نامه تقدیر | الف.نهادمهر sadaf 40 1,826 ۲۲-۰۴-۹۴، ۰۸:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  رمان سایه تقدیر | سیاوش sadaf 115 11,119 ۰۸-۱۱-۹۳، ۰۷:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  رمان تقدیر ما سه نفر | roahan ~ MoOn ~ 9 660 ۲۵-۰۹-۹۳، ۰۹:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان تقدیر تلخ | pegah75 ملکه برفی 51 4,182 ۰۵-۰۹-۹۳، ۱۰:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان تقدیر | moones ahmadi ملکه برفی 37 2,518 ۱۹-۰۶-۹۳، ۰۱:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان تقدیر عشق حورا | فاطمه جوهریان ملکه برفی 25 5,302 ۱۶-۰۶-۹۳، ۰۴:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان تقدیر من این نبود | نینا sadaf 98 11,652 ۲۶-۰۵-۹۳، ۱۱:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان تمنای ستایش | ✖م♥ر✖ی♥م✖ کاربر انجمن .RaHa. 74 13,213 ۱۲-۰۵-۹۳، ۰۳:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  درگیر تقدیر | لیلا.م کاربر انجمن nafas 46 4,946 ۰۴-۰۵-۹۳، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: .ShahrzaD.
  تقدیر این بود که |نیلوفر لاری varesh 176 10,343 ۰۴-۰۵-۹۳، ۱۲:۱۰ ق.ظ
آخرین ارسال: varesh

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
22 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
avaa (۱۴-۰۷-۹۴, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، afsoonnnnnnnn (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، پروانه دولتی (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، sevda sami (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۴۶ ق.ظ)، bahana61 (۰۴-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، مریم74 (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۷:۴۲ ب.ظ)، rezvan2000 (۰۲-۱۲-۹۵, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، noshin jojoo (۲۲-۱۱-۹۶, ۱۲:۵۱ ب.ظ)، نانا32 (۲۴-۰۷-۹۵, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۶-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۶ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۵۴ ب.ظ)، panah (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، گلمن (۲۷-۰۱-۹۶, ۱۰:۰۸ ق.ظ)، bmbm (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، azeeeee (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، p.moradi (۳۰-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، pari daryai (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۰-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان