امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تقدیر شیرین | زهرا اسدی
#1
Rainbow 
نام رمان :‌تقدیر شیرین
نویسنده : زهرا اسدی

داستان در مورد دختری به اسم شیرین است که در یک خانواده ی فقیر زندگی می کند ، و بخاطر زیباییش مورد توجه قرار می گیره، و براش سواله که چرا شبیه هیچ کدام از اعضای خانوادش نیست.



زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از كلاسها بيرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند .من و ليلا هم كيفهايمان را برداشتيم و راهي منزل شديم .نيم روز بود و هوا نسبتا گرم مسيري كه ما براي رسيدن به خانه انتخاب كرده بوديم يكي از كوتاهترين و متنوعترين راهها بود چون كه وجود بازارچه اي كه تقريبا نيمي از راه را بخود اختصاص داده بود سبب ميشد خستگي راه را كمتر احساس كنيم.وجود مغازه هاي مختلف و رفت و آمد مردم سر و صداي اتومبيلهاي در حال حركت و داد وفرياد دست فروشها كه هر كدام سعي داشتند جنس خود را به فروش برسانند هميشه باعث تفريح ما ميشد .من .ليلا بيشتر اوقات در موقع عبور از جلوبازارچه دقايقي را صرف نگاه كرد به تك تك مغازه ها ميكرديم و غافل از گذشت زمان از ديدن خوراكيهاي گوناگون در حال و هواي آن مكان لذت ميبرديم.آنروز بعد از ريسيدن به سر كوچه مان تازه فهميديم كه بايد قدمهايمان را كمي تندتر كنيم تا زودتر به خانه برسيم در همان حال از دور متوجه شلوغي و هياهوي عده اي شديم.بي اختيار به طرف ليلا برگشتم و با نگراني پرسيدم:بنظرت چه شده؟ليلا هم كه از چهره اش پيدا بود به هيجان آمده با لحن ناراحتي گفت:حتما همسايه ها به جان هم افتاده اند.كمي كه نزديكتر شديم دانستم حدس ليلا درست بوده است .كوچه ما به ميدان مبارزه تبديل شده بود طرفين دعوا در وسط معركه مشغول فحش و ناسزا گويي بودند و عده زيادي از مردم محل دايره وار به گرد آنها حلقه زده بودند.چند نفر هم به حالت ميانجيگري سرگرم جدا كردن طرفين دعوا بودند مادر منصور كه روسريش از سر افتاده و رنگ چهره اش به شدت گلگون شده بود يك پايه جدال و طرف مقابلش مادر مجيد بود كه او هم از نظر آشفته دست كمي از آن يك نداشت و از شدت عصبانيت كف سفيدي به دهان آورده بود.مشخص نبود جنگ آنها بر سر چه بود اما به هر دليل هنوز پاي مردها به ميان نيامده بود .در دل خدا را شكر كردم كه مادر من در اين جريان دخالتي نداشته.همانطور كه با هيجان سرگرم تماشا بوديم صداي مادر ما را به خودمان آورد .با لحن تحكم آميزي گفت:بچه ها براي چه آنجا ايستاده ايد ؟
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#2
به ئنبال ليلا با عجله از ميان مردم گذشتيم بعد از سلام داخل منزل شديم.ليلا با عجله كيف و لباسهايش را درون اتاق پرت كرد و رفت كه بقيه ماجرا را دنبال كند و من مجبور شدم علاوه بر وسايل خود لوازم او را هم جمع و جور كنم.وقتي به حياط برگشتم مصطفي برادر كوچكم به دامنم چسبيد و گفت:شيرين امروز برايم چيزي نخريدي؟به ياد شكلات توي جيبم افتادم و گفتم:اول بگو ببينم امروز پسر خوبي بودي؟با حالت بامزه اي كه دندانهاي شيري كرم خورده اش را نشان ميداد خنديد و گفت:بله بودم.دستش را گرفتم و گفتم آفرين پسر خوب بيا تا يك شكلات خوشمزه به تو بدهم.
سرگرم مصطفي بودم كه مادر و ليلا و پشت سرشان علي وارد حياط شدند.خواستم بپرسم دعوا به كجا كشيد ؟ولي چهره عصباني علي مرا ساكت كرد با صداي بلندي بر سر ليلا فرياد كشيد:صدبار نگفتم در اين مواقع حق نداري از منرل خارج بشوي؟آخر مگر تو سر پيازي يا ته پياز كه در ميان جمع ول ميگشتي؟ليلا از ترس به پشت مادر پناه برده بود علي با حالت گلايه خطاب به مادر گفت:اگر شما نميرفتيد به دعواي مردم نگاه كنيد اين وروجك هم آنجا نمي ايستاد به آن چرنديات گوش كند.مادر آرام غر غري كرد و بطرف آشپزخانه رفت ليلا هم از ترس پريد توي دستشويي وبا كمي ترس و لرز سلام كردم.داداش علي متوجه من شد و لحن كلامش كه تا آن لحظه تند و عصبي بود كمي نرمتر شد و به آرامي گفت:سلام دختر خوب.از طرز بيانش و كلمه دختر خوب لبخندي زدم و در همان حال جلو رفتم و بسته هاي ميوه اي كه در دستش بود گرفتم.نگاه پر مهرش را بمن انداخت و پرسيد:امروز درسها چطور بود؟گفتم امتحان رياضي داشتيم كه خوب دادم.فردا هم تاريخو جغرافيا داريم با آنكه چهره اش خسته بود ولي لبخندي زد و گفت:س امروز هم درسهايت را بخوان كه امتحانات فردا هم خوب بشود دوست دارم امسال هم ما را روسفيد كني .سرم را زير انداختم و گفتم:چشم داداش. موقع صرف نهارمادر جريان دعواي همسايه ها را با آب و تاب براي پدر تعريف كرد و گفت:بالاخره با پادرمياني قضيه خاتمه پيدا كرد ولي در اين ميان همه فهميدند كه خواهر مجيد شبها جايش را خيس ميكند و منصور با دختر همسايه بغلي بي اجازه بابا و ننه نامزد شده اند.حالا بگذريم راست يا دروغ چه تهمتهايي كه به آنها زدند.من و ليلا و نرگس به هم نگاه كرديم و يواشكي خنديديم .علي به صداي بلتد گفت:بس كنيد مادر همه حرفي را كه نبايد جلو اين بچه ها به زبان آورد .وقتي ميگويم اين نيم وجبي نبايد برود به اين دعواها نگاه كند به خاطر همين حرفاست.مادر ديگر چيزي نگفت و سخن را كوتاه كرد.بعد از اتمام غذا سفره را جمع كرديم و طبق روال هر روز سينس چاي را همراه با زير سيـ ـگاري جلوي پدر گذاشتيم.
پدر مرد آرام و خوش خلقي بود كه به صفات خوب او بردباري و زحمت كشي را هم ميتوان اضافه كرد.چرا كه هر روز صبح زود تا ظهر در اداره آب كار ميكد و بعد از صرف نهار و كمي استراحت در جاي ديگري مشغول به كار ميشد شغل دومش تا نزديكيهاي شب به طول مي انجاميد و معمولا وقتي بخانه بر ميگشت كاملا خورد و خسته بود.در اين دوران اكثر مردم از سطح در آمد كمي برخوردار بودند و به همين خاطر پدر مجبور بود براي رفاه 9 سر عائله اش بيشتر تلاش كند .گرچه در اين ميان علي هم از هيچ تلاشي كوتاهي نميكرد.او به گفته همه دوستان و آشنايان پسر پاك و نجيبي بود كه هميشه يك هدف را دنبال كرده بود درس و همراه آن كار كه هم خرج خود را در بياورد و هم آنكه كمك خرج زندگي ما باشد.اكبر و محمود هم كه هنوز محصل بودند خود را مجبور به انجام كاري نميدانستند مصطفي هم كه هنوز به مدرسه نرفته بود.من و ليلا فقط يك سال تفاوت سن داشتيم بقول مادر شيره به شيذ بوديم ولي خواهر بزرگم نرگس 3سال از ليلا و 4 سال از من بزرگتر بود .اگر بعضي وقتها مشكلات مالي در بين نبود خانواده خوشبختي بوديم يا دست كم در بين بقيه همسايه ها كه هر روز سر و صداي يكي از آنها بلند بود و دائما درگيري داشتند خانواده ما آدمهاي كم سر و صدايي بودند.
اين روزها مادر توجه بيشتري به نرگس ميكرد.بعضي وقتها جسته و گريخته از او ميشنيدم كه ميگفت بايد به فكر تهيه لوازمي براي نرگس باشم چرا كه او ديگر بزرگ شده است و امروز فردا است كه به خانه بخت برود تعجب من از اين بود كه مادر چرا حرفي از علي بميان نمي اورد هر چه باشد او از همه بزرگتر بود با اين فكر يكبار كه دوباره مسئله نرگش را پيش كشيد پرسيدم:مادر چرا علي ازدواج نميكند؟مثل اينكه چيز تازه اي شنيده باشد از گوشه چشم نگاهي بمن كرد و با حالت بخصوصي گفت:او تازه مشغول كار شده بعد از يك عمر سختي كشيدن حالا كه كمي دست و بالمان باز شده نه بدار نه ببار فوري گرفتارش كنيم؟ميداني اگر ازدواج كرد ديگر ريالي به ما كمك نخواهد كرد و آنوقت برميگرديم به جاي اولمان بگذار كمي زندگيمان سر و سامان بگيرد به موقع براي او هم اقدام خواهيم كرد.خوشبختانه چيزي كه زياد است دختر دم بخت .از مادر تعجب ميكردم كه چطور راجع به پسر بزرگش اينطور قضاوت ميكند مگر زندگي علي با نرگس چه فرقي داشت كه به خاطر رفاه بقيه او بايد زحمت ميكشيد ؟وقتي دوباره قضيه نرگس را پيش كشيد حرصم گرفت و بلند شدم كه به سراغ درسهايم بروم.
يكي از روزهاي آخر خرداد بود و هوا ديگر حسابي گرم شده بود من و ليلا عرق ريزان از سر جلسه آخرين امتحان به خانه برميگشتيم.ليلا با آنكه يكسال از من بزرگتر بود چون سال قبل در جا زده بود همكلاس من بود امسال براي هر دوي ما حائز اهميت بود چرا كه در صورت قبولي سال بعد به دبيرستان ميرفتيم و اين موضوع با تعريفهايي كه نرگس از دبيرستان ميكرد خيلي برايمان مهم بود.البته خيال م بيشتر از بابت ليلا ناراحت بود چون او از نظر درسي ضعيف بود .معمولا براي پيش برد او در اوقات فراغت معلم سر خانه او بودم و هر چه را كه ياد ميگرفتيم بايد به زور در مغز او فرو ميكردم.بقيه بچه ها خودشان را راحت كرده بودند و كاري به كار او نداشتند حتي بمن هم اگر احتياج داشتم كمكي نميكردن در اينطور مواقع اگر اشكالي برايم پيش ميامد به سراغ علي ميرفتم و از او كمك ميگرفتم.علي هميشه با يك دنيا مهرباني هر چه قدر كه لازم بود وقت صرف من ميكرد تا همه مطالب را خوب ياد بگيرم .بعضي وقتها هم براي تشويق يواشكي ميگفت:من به نرگس و ليلا اميدي ندارم ولي اميدوارم تو در تحصيل علم به مراتب بالايي برسي و مايه افتخار من و خانواده باشي.در پاسخ محبتهاي او قول دادم كه همه تلاش خود را بكنم.بين افراد خانواده داداش علي را بيش از همه دوست داشتم چرا كه او يكپارچه محبت گذشت و فداكاري بود.البته نه اينكه به ديگران بي علاقه باشم اما رفتار بقيه خواهرها و برادرهاي من به نحوي بود كه هميشه باعث ايجاد فاصله بين ما ميشد.
شايد همه اينها به خاطر تفاوت ظاهري ما بود چون من شبيه به هيچيك از افراد خانواده نبودم.معمولا در برخورد با ديگران همه متوجه اين تفاوت ميشدند و با تعجب و كنجكاوانه اينو به رخ خانواده ام ميكشيدند و همين امر بيشتر سبب ميشد كه فاصله بين ما روز به روز عميقتر شود.در اين ميان رفتار 2 خواهرم با من حالت بدي بخود ميگرفت.و بيشتر اوقات كينه و كدورت را در نگاه يا اعمالشان احساس ميكردم.در عوض رفتار مهر آميز پدر و مادرم و محبتهاي بي پايان علي جبران همه چيز را ميكرد.خانواده من رنگ پوستي تيره داشتند همراه با موهاي وزوزي و *صورت* برجسته روي هم رفته همه بچه ها بي شباهت به پدر و مادر نبودند.فقط علي از اين قاعده مستثني بود البته او هم پوست نسبتا سبزه اي داشت ولي در عوض همه اعضاي صورتش تك تك خوش حالت و زيبا بود چشمهاي درشت و سياه رنگش مانند آينه اي نمايانگر احوال درونش بود مثلا مواقعي كه خوشحال بود يا نگران بخوبي ميشد از حالت چشمها يا نگاهش فهميد در موقع عصبانيت يكي از ابروان سياه رنگش خود به خود به طرف بالا تمايل پيدا ميكرد و طره اي از موهاي شبحي رنگش به روي پيشاني مي افتاد.روي هم رفته از آن تيپهايي بود كه وقتي در مجلس يا جمعي حضور داشت ئخترها سعي فراوان ميكردند كه توجهش را بخود جلب كنند.دختران همسايه هم از اين قائده مستثني نبودند و مواقعي كه علي در منزل بود به بهانه سوالات درسي به خانه ما مي آمدند و با هزار ناز و ادا از او كمك ميخواستند.اين برنامه وقتي قوت گرفت كه علي در شركت نفت استخدام شد.بعد از آن ما ديگر از دست مزاحمتهاي آنها آسايش نداشتيم.خلاصه از علي كه بگذريم مشكل اصلي من ظاهر خودم بود نميدانم چرا از نظر شكل ظاهر اينهمه با افراد خانواده ام تفاوت داشتم .وقتي در آينه نگاه ميكردم بجاي سپاس از لطف خداي مهربان كه به من ظاهري خوب عطا كرده بود هميشه با خود ميگفتم چرا؟دليل اينهمه تفاوت چيست؟يكبار كه همراه با مادر سرگرم انجام كارهاي آشپزخانه بوديم پرسيدم:راستي چرا من شبيه هيچيك از شما نيستم؟و براي اينكه به او بر نخورده باشد اضافه كردم خيلي دلم ميخواست شكل شما باشم.مادر با بخندي گفت:اي دروغگگو منظورت اينست كه تو به خاطر اينهمه زيبايي ناراحتي؟خجالت كشيدم و گفتم:مسئله اين نيست كه من زشتم يا زيبا چرا شبيه شما نيستم؟او سرش را پايين انداخت و همانطور كه برنجها را پاك ميكرد گفت:تو شبيه به مادر خدا بيامرز من هستي او هم درست به زيبايي تو بود ولي متاسفانه من و خاله طلعت هيچكدام از زيبايي او به ارث نبرديم .پس از آن حرف را عوض كرد و از مسائل ديگر سخن به ميان آورد.
نيمه هاي تير ماه بود كه من و ليلا نتيجه هايمان را گرفتيم.خوشبختانه هر 2 قبول شديم خوشحالي من بيشتر براي ليلا بود چرا كه اگر او قبول نميشد آغاز دردسر من بود بعد از ظهر علي از پالايشگاه برگشت و به هر دوي ما نفري 50 تومن داد كه براي ما پول زيادي بود.وقتي آنرا ميگرفتم همراه با تشكر گفتم:داداش اين من هستم كه بايد به شما هديه اي بدهم چرا كه اگرزحمات و كمكهاي بيدريغ شما نبود من به اين راحتي قبول نميشدم.نگاه پر مهري بمن كرد و گفت:تو بهترين هديه را بمن دادي و آن معدل عالي تو بود نميداني چقدر خوشحالم.
پدر هم وقتي آنشب از كار برگشت به مناسبت قبولي ما يك جعبه شيريني خريده بود.شب خوبي و همگي خوشحال بوديم اما چهره نرگس در اين بين از نگراني سخن ميگفت.مادر با لبخندي گفت:تا ببينيم نرگس امسال چه كار كرده؟او با چهره اي كه رنگ به رنگ ميشد در دفاع از خود گفت:درسهاي دبيرستان خيلي سخت است مثل دبستان كه نيستو بالاخره وقتي نتيجه را گرفت ار 7 درس تجديد شده بود .اكبر و محمود هم دست كمي از او نداشتند و آنها هم هركدام چند تايي تجديد آورده بودند.
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#3
در يكي از روزهاي آخر تابستان بود كه پدر زودتر از معمول بخانه برگشت از ظاهرش پيدا بود كه از موضوعي ناراحت است بعد از تعويض لباس و شستشوي دست و صورت با مادر مشغول صحبت شد آرام صحبت ميكرد با آنكه گوشهايم را تيز كرده بودم ولي چيزي از حرفهاي آنها نفهميدم.فقط متوجه شدم كه مادر كمي ناراحت شد و گفت:خدا رحمتش كند.و در حالي كه از پهلوي پدر بلند ميشد اضافه كرد:اين شتري است كه دم هر خانه اي ميخوابد.خيلي مايل بودن بدانم چه شده.چه كسي را خدا رحمت كند و جريان شتر چيست؟تا آنجايي كه من خبر داشتم در همسايگي ما اتفاقي پيش نيامده بود پس صحبت بر سر كه بود از نرگس پرسيدم تو ميداني موضوع از چه قرار است؟او هم اظهار بي اطلاعي كرد.در آشپزخانه سرگرم تهيه مخلفات سفره بوديم كه علي از راه رسيد نرگس سفره را براداشت و به اتاق رفت تازگيها به خاطر افتضاحي كه در درسها بالا آورده بود سعي ميكرد بيشتر در كارهاي منزل كمك كند.وقتي برگشت با حالت عجيبي گفت:علي داشت گريه ميكرد از اين خبر دلم لرزيد بشقابها را برداشتم و به اتاق رفتم.در حاليكه آنها را روي سفره ميچيدم همه حواسم به علي بود.او در حالي كه سرش به پايين بود به حالي نشسته بود كه يك زانو را در ستون آرنجش كرده بود وبا همان دست شقيقه هايش را ميفشرد.فهميدم كه شديدا از چيزي در رنج است و ميخواهد اندوهش را از ديگران پنهان كتد.لرزشي بر تمام قامتم افتاده بود و آن دل درد لعنتي كه در موقع دلهره به من دست ميداد به سراغم آمده بود.بي اختيار بغض كردم تا بحال هيچ وقت او را به آنحال نديده بودم.اكبر و محمود هم كه هميشه
br br
نسبت به اوضاع و احوال بيتفاوت بودند حالا به حالت مغموم در يك گوشه اتاق نشسته بودند.مادر كه با آمدن من رشته كلامش پاره شده بود دوبراه شروع به صحبت كرد و گفت بهتر است امروز حركت كني و لااقل تا مراسم شب 7 آنجا باشيبعد پرسيد:ميتواني مرخصي بگيري؟ علي همانطور كه سرش پايين بود گفت:تا ببينيم چه ميشود.وقتي مادر براي كشيدن غذا به آشپزخانه آمد به التماس گفتم:مادر خواهش ميكنم بگو چرا داداش ناراحت بود؟مگر چه كسي مرده كه او اينطور ناراحت است ؟نگاه عجيبي بمن كرد و گفت:لازم است كه موضوع را بداني ولي بعدا حالا بيا اين ديس برنج را ببر بگذار روي سفره .ديگر سوالي نكردم.و عصر همان روز وقتي براي گرفتن بليط از منزل خارج شد مادر جريان را برايم فاش كرد كه حتي در خواب هم باورش برايم مشكل بود او گفت:وقتي با عباس ازدواج كردم او از همسر اولش صاحب يك پسر 3 ساله بود مادر به نحوي صحبت ميكرد مثل اينكه به زمانهاي گذشته برگشته بود.او چنين ادامه داد عباس راجع به همسر قبليش زياد صحبت نميكرد تنها چيزي كه از طوبي(زن قبلي پدر)ميدانم اين بود كه او زن زيبا و دلربايي بوده ولي متاسفانه همين زيبايي باعث بدبختيش شد.او با داشتن علي كه فقط 3 سال داشت و شوهر مهرباني چون عباس فريب مرد شيطان صفتي را خورد و يكروز بيخبر با آن مرد به جاي نامعلومي فرار كيد.تا مدتي همه از او بيخبر بودند ولي از جايي كه خداوند شاهد و ناظر بر همه اعمال بنده هاست و چوبش بيصدا به تن گناهكاران خواهد خورد چند سال بعد در يك حادثه آتش سوزي صورت و بدن طوبي دچار سوختگي ميشود و در آن ميان مردي كه فريبش داده بود به تنهايي رهايش كرده و خود به جاي نامعلومي ميرود سالها بود كه طوبي همراه پدر و مادرش در اراك زندگي ميكرد علي كه همه سرگذشت مادر را از آغاز تا پايان ميدانست اوايل خيلي از او بيزار بود ولي نامه سراسر پشيماني مادر بدستش رسيد كمي نسبت به او نرمتر شد اين اواخر هر وقت فرصتي پيش ميامد به ديدنش ميرفت هر ماه مقداري پول برايش ميفرستاد .در اينجا مادر نفس عميقي كشيد و گفت:از قديم گفته اند بد نكن تا بد نبيني اين هم عاقبت كار حالا ديگر از عذاب اين دنيا راحت شد خدا او را بيامرزد و از سر تقصيراتش بگذرد .بي اختيار گفتم آمين و قطره اشكي را كه از گوشه چشمم روان بود با سر انگشت پاك كردم.
وقتي برگشت اطلاع داد براي ساعت 7 همان شب بليط گرفته است بعد متوجه من شد و پرسيد:شيرين چرا گريه ميكني؟به او نزديك شدم و دست روي بازويش گذاشتم و با صداي بغض آلود گفتم:داداش من خبرنداشتم كه تو...اما نتوانستم حرفم را تمام كنم و به گريه افتادم او سرم را در آغوش گرفت و *نو ا زش * كرد بعد با كلام مهرباني گفت:گريه نكن خدا او را بيامرزد ولي او فقط اسما مادر من بود مادر واقعي من اينجاست و خداوند او را براي همه ما نگهدارد حالا برو صورتت را آب بزن دوست ندارم تو را غمگين ببينم.وقتي سرم را از روي *س ي ن ه * علي بلند كردممتوجه مادر شدم كه تمام صورتش از رضايت و خوشحالي از كلام علي برق ميزد.اين عين واقعيت بود كه علي مادر را خيلي دوست داشت در تمام عمرم حتي يكبار نديدم كه او به مادر بي احترامي كند يا او را از خود برنجاند.چند روز بعد وقتي از سفر برگشت ظاهرش كمي عوض شده بود ريشهايش كمي در آمده و لاغرتر به نظر ميرسيد .طي اين چند روز غيبتش دلم خيلي برايش تنگ شده بود .به محض ديدنش جلو دويدم و به او سلام كردم با خوشرويي جوابم را داد و احوالم را پرسيد بعد با همه احوالپرسي كرد آنروز خانه ما شلوغ بود چرا كه خاله طلعت و بچه هايش مهمان ما بودند .خاله را خيلي دوست داشتم زن بذله گو و خوشرويي بود .با آنكه سن و سالي از او ميگذشت ولي زنده دل و سر حال بود.به عكس او شوهرش مردي آرام و كم حرف بود كه تا لازم نميشد صحبتي نميكرد .بچه هاي خاله همگي اخلاق مادر را به ارث برده بودند و شيطان و پر سر و صدا بودند.آنروز به همه ما خوش گذشت بعد از صرف نهار سرگرم دور گرداندن ظرف بزرگ هندوانه بودم كه سر شوخي خاله باز شد.سر به سر همه ميگذاشت و با شوخيهايش همه را به خنده مي انداخت بعد يكباره ساكت شد و همه را دعوت به سكوت كرد و گفت:لطفا همگي ساكت ميخواهم موضوعي را مطرح كنم.لحن گفتارش به نحوي بود كه باز عده اي را به خنده واداشت.اينبار كمي جديتر گفت:امروز به اينجا آمده ام كه عروس خود را خواستگاري كنم.بر اثر اعلام اين خبر غير مترقبه همه حاضرين با تعجب به هم نگاه كردند.چشم من براي لحظه اي به مادر افتاد و لبخند مرموزي را روي *صورت* مشاهده كردم و دانستم كه او از موضوع خبر داشته است.تحت تاثير لبخند او منهم خنديدم و نگاهم را روي بقيه به گردش در آوردم در همان حال چشمم به علي افتاد و متوجه پريدگي رنگ او شدم.از ديدن حالت چهره او خنده رو لبم ماسيد و تعجب كردم كه چرا او ناراحت است .در ميان صداي پدر مرا بخود آورد او با لحن ملايمي پرسيد :خوب حالا اين عروس شما كي هست كه ما خبر نداريم؟خاله چشمهاي شوخش را به طرف نرگس چرخاند و گفت:عروس خانم كه خودش ميداند كه مقصودم كيست من فقط اينجا آمده ام كه در حضور همگي بله را از شما و از او بگيرم .ديگر براي همه ما مشخص شد كه منظور او نرگس است.نگاهي به نرگس انداختم و چهره او را كه از شرم گلگون شده بود ديدم.وقتي همه را متوجه خود ديد سرش را بزير انداخت و از اتاق خارج شد .فريدون پسر بزرگ خاله هم دست كمي از او نداشت و از شرم خيس عرق بود وفريدون پسر قد بلند خاله بعد از گرفتن سيكل وارد ارتش شد و بعد از گذراندن يك دوره يكساله به درجه گروهبام دوم نائل شد.به تازگي هم خيلي به خودش ميرسيد و از نظر ظاهر جوان برازنده اي شده بود.صداي خاله را شنيدم كه همراه با لبخندي پرسيد:عباس آقا بله؟پدر خنديد و گفت:طلعت خانم مثل اينكه ما را با عروس خانم اشتباه گرفتي؟بر اثر اين حرف همه به خنده افتادند .خاله ميان خنده گفت:اختيار داريد عباس آقا ولي عروس خانم به رسم خودش با علامت سكوت رضايتش را اعلام كرد.
از طرف خواهرم هم كه خيالم راحت است .فقط ميماند شما كه بزرگي كنيد و اجازه بفرماييد.پدر همراه با تعارف گفت:اجازه ما هم بدست شماست اگر دختر و پسر به اين امر راضي باشند ما هم ميگوييم مبارك است.در همان حال خاله و مادر با صداي بلند هلهله كردندو مبارك باد گفتند.پدر و شوهر خاله هم صورت يكديگر را بوسيدند و فريدون صورت هر 2 را بوسيد.خاله كه موقعيت را مناسب يافته بود سيني چاي را جلو كشيد و محتويان آنرا خالي كرد و در حالي كه با آن ضرب ميگرفت با صداي گرمي شروع به خواندن كرد.از اتاق بيرون آمدم و بدنبال نرگس به اتاقهاي ديگر سرك كشيدم.او را متفكر در يكي از اتاقها پيدا كردم.نزديكش نشستم و بعد از زمينه چيني پرسيدم:تو و فريدون از قبل به يكديگر علاقه داشتيد؟نرگس كه گونه هايش گلگون شده بود همراه با لبخندي سرش را به علامت مثبت تكان داد.به او تبريك گفتم و برايش آرزوي خوشبختي كردم.وقتي به اتاق برگشتم علي را تو جمع نديدم.نميدانم چه مدت طول كشيد چرا كه با اشتياق به هنرنمايي خاله نگاه ميكردم كه علي صدايم كرد.وقتي به حياط رفتم متوجه ظرف بستني در دست او شدم.با لبخند آنرا بمن داد و گفت:اينهم شيريني عروسي نرگس خانم زودتر تا آب نشده ببر همه بخورند.به چهره اش نگاه كردم ديگر اثري از ناراحتي نبود و بجايش لبخند نشسته بود.ظرف بستني را گرفتم و با خوشحالي سرگرم پذيرايي شدم.يك هفته بعد نرگس و فريدون با هم نامزد شدند و قرار شد جشن عروسي را در آبانماه برگزار كنند.
من و ليلا خود را براي شروع سال تحصيلي آماده ميكرديم و هيجان عجيبي داشتيم.مادر باري هر دوي ما روپوش مخصوص را كه از بلوز زرد و 2 سارافون طوسي تشكيل ميشد تهيه كرده بود به علاوه جوراب و كفش جديد البته همه اينها از بركت وجود علي بود چرا كه تمام مخارج تحصيل ما را به گردن گرفته بود.
شروع دبيرستان براي من با دو حالت متضاد همراه بود.از اينكه وارد محيط آموزشي بزرگتري شده بودم و با دوستان تازه اي آشنا ميشدم واقعا خوشحال بودم ولي از ديدن اعمال ليلا كه اين روزها حساستر شده بود و سعي ميكرد به هر طريق مرا برنجاند سخت ناراحت ميشدم.هر چقدر سعي ميكردم جلوي ديگران با او كنار بيايم ممكن نبود در اين مواقع او عصبي تر و لجوجتر ميشد .وقتي مشكلم را با مادر در ميان گذاشتم با حالتي شبيه سرزنش خطاب بمن گفت:هر چه هست او خواهر بزرگ توست و بايد رعايت حالش را بكني ليلا در درسها ضعيف است و احتياج به كمك تو دارد شايد اين موضوع باعث ناراحتي او ميشود .هر چه هست تو سعي كن با خواهرت كنار بيايي و او را از خودت نرنجاني.از اينكه مادر اينگونه قضاوت كرده بود دلخور شدم.ولي بروي خود نياوردم .آنروز جمعه بود و به خاطر خوبي هوا با خاله طلعت قرار داشتيم به پيك نيك برويم.در شهر ما هواي پاييز بسيار دلچسب بود و اهالي شهر پس از پشت سر گذاشتن چند ماه گرماي شديد ميخواستند به هر طريق استفاده كامل را از هواي خنك پاييزي ببرند به همين منظور در روزهاي تعطيل در پاركها و جاهاي سرسبز و با صفا مملو از جمعيت بود.در اين روزها هر كس به فراخور حال خود غذايي مي آورند و در نقطه باصفايي در كنار خانواده خستگي يك هفته كار و زحمت را از تن بيرون ميكرد.مادر آنروز از صبح زود مشغول تهيه غذا و مخلفاتش بود.نرگس و ليلا از عصر 5شنبه به منزل خاله رفته بودند.اكبر هم قرار نبود با ما بياد او گفته بود مسابقه فوتبال دارد و نهار را هم با دوستانش خواهد خورد.اكبر سال قبل ديپلمش را گرفته بود و قرار بود كه همين روزها به سربازي برود.ار اينكه مجبور بود از تيم جدا بشود خيلي ناراحت بود و او هم مانند فريدون قد بلند و 4شانه بود به همين خاطر سمت دروازه باني تيم را داشت .در روزهايي كه اكبر بازي داشت علي و محمود از تماشاچيان رديف اول بودند.
سرگرم بسته بندي وسايل لازم بودم كه صداي بوق ميني بوس رادر جلوي در خانه شنيدم.وقتي به مادر اطلاع دادم پرسيد:همه چيز را گذاشتي؟چيزي از قلم نيفتاده؟او را خاطر جمع كردم كه همه چيز تكميل است.وقتي بمن نگاه كرد با تعجب گفت:تو هنوز حاضر نشدي ؟برو تا دير نشده لباست رو عوض كن.من با عجله به اتاق رفتم و خيلي سريع آماده شدم وقتي بيرون آمدم همه وسايل به درون ميني بوس برده شده بود.فريدون بخاطر راحتي بيشتر آن وسيله نقليه را اجاره كرده بود.وقتي به مقصد رسيديم متوجه حضور عده اي شديم كه از ما زرنگتر بودند و بهترين نقاط را گرفته بودند.بعد از چند دور زدن بالاخره جاي سرسبزي را پيدا كرديم و جايگزين شديم.هوا عالي بود و لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده ميشد .بچه هاي خاله طناب و توپ را فراموش نكرده بودند و به محض رسيدن بازي و شيطنت را آغاز كردند.غذاي آنروز با خنده و مزاح صرف شد و بسيار دلچسب و خوشمزه بود.بعد از جمع آوري سفره هر كس به سرگرمي مورد علاقه اش مشغول شد.
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#4
در اين ميان بزرگترها سرگرم بحث راجع به ضروريات جشن عروسي بودند.فريدون و نرگس در حاليكه دست همديگرو گرفته بودند قدم زنان از ما دور شدند.در همان حال متوجه ليلا شدم كه به حالت بخصوصي به آندو نگاه ميكرد.احساس كردم او بدليلي ناراحت است براي آنكه بيكار نباشم به طرف بچه ها كه سرگرم توپ بازي بودند رفتم و با آنها به توپ بازي پرداختم.هنوز دقايقي نگذشته بود كه پسر خاله فرشيد كه سعي ميكرد زودتر از من به توپ برسد پايش ليز خورد و روي من افتاد.درد شديدي در ناحيخ *س ي ن ه * احساس كردم و با ناراحتي از روي زمين بلند شدم.در حال مالش ناحيه ضرب ديده بودم كه نگاه علي بمن افتاد پرسيد چه شده؟گفتم:زمين خوردم.نگاه ملامت باري به من كرد و گفت:نميدانستي اين بازي مناسب دخترهاي خوب و متين نيست؟فكر كردم از دستم دلگير شده اما وقتي نگاهم به او افتاد متوجه لبخندش شدم و به شوخي گفتم:ديگه تكرار نميشه قربان.از وقتي شنيده بودم كه مادر واقعي علي شخص ديگري بوده هميشه سعيم اين بود كه بيشتر به او محبت كنم و هيچ وقت باعث ناراحتيش نشوم.نزديك بساط چاي نشستم و همانطور كه براي خود چاي ميريختم صداي او را شنيدم كه گفت:لطفا براي منهم بريز.فنجان چاي را جلويش گذاشتم بر حسب اتفاق نگاهم به يكي از دختراني كه در نزديكي ما بودند افتاد *ه و س* كردم كمي سر به سر علي بگذارم به همين خاطر با لحن
بخصوصي گفتم :هان...حالا فهميدم چرا از وقتي آمديم علي به اين درخت بيعار(درختي مخصوص نواحي جنوب)دخيل بست و تكان نميخورد.او كه از حرف من تعجب كرده بود پرسيد:منظورت چيست؟با لبخندي گفتم:منظورم را شما بهتر ميدانيد و هم زمان بسوي آن دختر نگاه كردم و از قضا متوجه نگاههاي خيره علي به اوشدم .محيط را مناسب شوخي ديدم و به خاله گفتم:لطفا هر چه قرار است براي عروسي تهيه كنيد مقدارش را 2 برابر كنيد .خاله طلعت با خنده گفت:نكنه تو هم خيلا ازدواج داري؟گفتم:براي خودم نميگويم بلكه منظورم شخص ديگري است..بعد در حاليكه به علي نگاه ميكردم گفتم ببينيد چطور زمين گير شده است يك فكري بحال اين بنده خدا بكنيد مثل اينكه چشمش گرفته است...هنوز حرفم تمام نشده بود كه علي با يك خيز موهايم را كه در پشت سر بسته بودم به چنگ گرفت و محكم كشيد همراه با جيغ گفتم:غلط كردم غلط كردم.صداي او را شنيدم كه گفت تا تو باشي ديگر شيطنت نكني.بعد موهايم را رها كرد و از جايش بلند شد و گفت:براي آنكه ثابت كنم كه دخيل نبسته ام ميخواهم كمي اين اطراف قدم بزنم اگر دوست داري تو هم بيا.از خدا خواسته بلند شدم تا همراه او بروم .در همان حال بطرف مادر برگشتم و پرسيدم :با من كاي نداريد؟بجاي مصطفي آمد كنارم و گفت منهم ميخواهم بيايم.پرسيدم از پياده روي خسته نيمشوي؟با سماجت گفت:نه خسته نيمشوم.دستش را گرفتم و هر 3 به راه افتاديم.ولي هنوز چند قدمي دور نشده بوديم كه ليلا و فريده خواهر فريدون هم به جمع ما پيوستند.

فرداي آنروز با روحيه اي شاد و يه عالمه تعريف براي دوستانم سر كلاس رفتم.
10 روز بعد نرگس با لباس سفيد عروسي به خانه بخت رفت.جشن عروسي برگزار شد و به همه حاضرين خوش گذشت.فقط در اين ميان مادر كمي افسرده بود چرا كه يكدانه برادرش يه عروسي نيامد.چند روز قبل نامه اي از كشور بحرين رسيد كه در آن اظهار تاسف شده بود كه دايي طالب نميتواند براي جشن عروسي خود را به موقع برساند ولي سعي خواهد كرد حتما در فرصت مناسبي به ايران بيايد و ديداري تازه كند.
من هيچوقت دايي طالب را نديده بودم.از قرار معلوم خيلي پيش از اين كه من دنيا بيايم او بدنبال كار راهي كشورهاي حوزه خليج فارس ميشود و پس از كمي جستجو در كشور بحرين كه ايرانيان زيادي در آنجا ساكن هستند شغل مناسبي بدست مي آورد و پس از چندي با يكي از خانواده هاي ايراني مقيم بحرين وصلت ميكند و براي هميشه در آن كشور ماندگار ميشود.اينطور كه از ظاهر امر پيدا بود او در آن كشور از وضع مالي خوبي برخوردار بود.گهگاهي نامه اي يا مقداري سوغاتي از غبيل اجناس خارجي براي هر 2 خواهر ميفرساتد و به اين طريق از راه دور در دل هر دو جايي باز كرده بود ولي هيچوقت
به خودش زحمت نداده بود كه براي ددين خواهران خود سري به ايران بزند.به هر صورت مادر خيلي دوست داشت او را ببيند و عروسي نرگس بهترين بهانه بود كه البته نشد.اين روزها جاي خالي 2 نفر در خانه كاملا پيدا بود نرگس كه ازدواج كرده و اكبر كه به سربازي رفته بود.بعد از رفتن نرگس جاي خالي او باعث دلتنگي من ميشد .هر چند گاهي اوقات با من رفتار خوبي نداشت ولي به هر صورت خواهر بزرگم بود و دوستش داشتم.در اين ميان مادر بيش از ديگران براي او دلتنگي ميكرد .بعضي وقتها در حاليكه چشمهايش پر از اشك ميشد ميگفت:دختر مهمان است و بايد بالاخره برود.براي آنكه سر حالش بياورم گفتم اگر همه رفتنها همچون رفتن نرگس باشد خيلي عاليست او يك روز در ميان اينجاست .نگاهي بمن كرد و گفت:درست است كه به ديدن ما ميايد ولي ديگر به اينجا تعلق ندارد.حتي اجازه ماندنش هم دست خودش نيست ديدي كه هر وقت فريدون بلند ميشود و اعلام حركت ميكند نرگس هم بي چون و چرا اطاعت ميكند.در اينباره حق را به مادرم دادم چون ميدانستم در زمانه ما دختر وقتي بله ميگويد ديگر هيچ اختياري از خود ندارد.به عقيده مرد ايراني زن خوب يعني بره مطيع و سر بزير.ولي سعي ميكردم مادر را به محوي قانع كنم كه ازدواج آنقدرها هم بد نيست به همين خاطر گفتم:اين ديگر قانون طبيعت است و ما هم جزئي از آن هستيم .در طبيعت ماده هميشه ار نر پيروي ميكند چرا كه براي حفظ بقا لازم است.مثلا در نظر بگيريد اگر يكوقت همه زنها اعتصاب كنند و نخواهند از مردها بچه دار شوند ميداني چه خواهد شد ؟بعد از مدتي نسل آدمي از بين ميرود.پس يك زن با تمتم مطيع بودنش وجود سازنده اي است ميبينيد كه زن و ازدواج كردن چندان بد هم نيست.

او در حاليكه سبزيها را پاك ميكردبا شاخه ريحان يكي بر سرم زد و همراه با لبخندي گفت:دختر تو اين حرفها را از كجا ياد گرفتي؟خيلي بزرگتر از خودت صحبت ميكني.منهم با لبخندي از كنارش بلند شدم و گفتم:اين اطلاعات از مزاياي درس خواندن است.
در سن 14 سالگي علائم بلوغ در من پيدا شد در ظاهر بصورت شكل گيري اندامم خود را نمايان كرد.بصورتي كه هر گاه در آينه خود را برانداز ميكردم از رشد سريع بعضي از اعضاي بدنم تعجب ميكردم.اما در درونم اين تحولات با درد شديدي همراه بود.وقتي براي اولين بار متوجه اين حالت شدم از ديدن آن وحشت كردم ولي مادر برايم توضيح داد كه فقط بروز يك نوع تكامل است و در دختراني كه به سن بلوغ ميرسند يك امر طبيعيست.اين تكامل براي من بادرد همراه بود و باعث شد كه 2 روز از كلاس درس عقل بمانم.علي كه دليل اين بيماري را نميئانست اصرار داشت كه مرا به پزشك نشان دهد .ولي مادر او را قانع كرد كه نيازي به اين كار نيست و اين بيماري خود به خود برطرف خواهد شد.از روزي كه علي پي به كسالت من برد با خريد چيزهاي مقوي سعي در برطرف كردن ضعف من داشت .او هميشه با محبتهايش مرا بيش از پيش بخود وابسته ميكرد.
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#5
سال دوم دبيرستان را ميگذرانيدم كه يك روز علي خبر خوشي را به ما داد.كه بزودي يك منزل سازماني خواهد گرفت كه همگي ميتوانيم در آن زندگي كنيم و متذكر شد كه محيط آنجا خيلي تميزتر و بهتر از اينجاست .اين خبر براي ما كه در خانه نسبتا كوچك استيجاريمان در يكي از محله هاي پايين شهر زندگي ميكرديم بسيار مهم و حائز اهميت بود و همگي از شنيدن اين خبر واقعا خوشحال شديم.مادر كه بيش از ديگران خوشحال بود براي آنكه فكر علي را محك زده باشد گفت:علي تو بزودي بايد براي خودت تشكيل زندگي بدهي و سر وسامان پيدا كني ما نميتوانيم هميشه وبال گردن تو باشيم.علي مثل اينكه از حرف مادر دلخور شده باشد با تحكم و قاطعيت گفت:مادر از طرف من خيالتان راحت باشد اولا كه در حال حاضر به هيچ وجه قصد ازدواج ندارم ثانيا اگر چند سال ديگر عقيده ام عوض شد مسلما دختري را انتخاب ميكنم كه با كمال ميل حاضر باشد با شما زندگي كند پس خيالتان از هر جهت آسوده باشد و فقط به فكر جمع آوري وسايل باشيد.
جابجايي ما به منزل جديد با تلاش و زحمت زيادي همراه بود.هر وقت درس نداشتم به مادر در كارهاي جستجوي فرشها و بسته بندي لوازم خانه كمك ميكردم.اينكه همه وسايل را تميز كنيم وبعد هر كدام را در كاتون مخصوص جا دهيم مقدار زيادي وقت ما را ميگرفت و تازه وقتي بمنزل جديد رفتيم همه آن كارها به صورت بر عكس انجام شد.اما با تمام اين زحمات همه ما از اين جابجايي راضي بوديم.بعد از گذشت 2هفته همه چيز در جاي خود قرار گرفت و منزل جديد ما مزين به پرده هاي جديد و يك دست مبلمان زيبا شد.وجود گلدانهاي طبيعي در قسما پذيرايي نماي ساختمان را 2 چندان ميكرد.من هم به نوبه خود ابتكار عمل به خرج دادم و 2آويزه زيبا درست كردم كه مجموعه اي از ماهيان كوچك و بزرگ و رنگارنگ بود با روبان ومهره هاي رنگي درست شده بود.شبها كه لامپها را روشن ميكرديم نماي آويزها موجب تحسين و تمجيد ناظرين ميگشت.
مادر خيلي زود با همسايه ها آشنا شد و در دوستي و صميميت را باز كرد.كلا محيط جديد و سبك خانه هاي سازماني به نحوي بود كه باعث صميميت اهالي ميشد.خانه هاي نزديك بهم كه دو رديف روبروي يكديگر قرارداشت 1 كوچه را تشكيل ميداد .دربهاي حياطها 2 تا 2تا روبروي هم باز ميشد.خانه ها همه شبيه به هم و يك شكل بودند خانه اي كه ما در آن زندگي ميكرديم از 4 اتاق خواب و يك پذيرايي بزرگ تشكيل ميشد.حياط 4 گوش بود در يك سمت آن آشپزخانه و 1 پستوي كوچك(انباري)*گرماااابه* و توالت در يك رديفقرار داشت و در سمت ديگر باغچه هاي عريض و 4 گوش كه تا جلوي درب حياط ادامه پيدا ميكرد.گلها و گياهان زيباي باغچه جلوه خاصي به حياط ميداد و هر گاه در آشپزخانه سرگرم كاري بوديم منظره گلهاي كاغذي كه سطح ديوار را پوشانيده بودند همينطور عطر گل ياسي را كه يك زاويه باغچه را بهخود اختصاص داده بود و منظره گلهاي ناز كه تمام سطح باغچه را پوشانده بودند و روبرويمان قرار داشت بسيار دلپذير و زيبا بود و خستگي اسباب كشي را از تنمان بيرون ميكرد.در قسمت پشت ساختمان هم باغچه نسبتا بزرگي وجود داشت كخ محدوده آن با ديوار سرسبزي از شمشاد معين ميشد.سقف شيرواني كه از جنس ايرانيتهاي نارنجي رنگ شكل گرفته بود نماي بيروني اين منازل را ديدني ميكرد.در خانه هاي سازماني 2 نوع آب لوله كشي وجود داشت يكي همان آب تصفيه شده قابل مصرف بود و ديگري آب نسبتا گل آلودي كه از اروندرود گرفته ميشد و بيشتر براي آبياري بغ منازل گرفته ميشد. در اينجا به عكس محل قبلي از خاك و كثافت خبري نبود.همه كوچه ها از اسفالت محكم و صافي پوشيده شده بود.در قسمتهايي كه زمين اسفالت نبود چمن سرسبز و خوشرنگي مفروش بود.در كنار خيابانها درختان سرسبز و چتر مانند بيعار خود نمايي ميكردند.در گرماي تابستان سايه اين دختها بهترين سر پناه براي عابران پياده بود .وجود اين درختان نه تنها باعث زيبايي بود بلكه مقدار زيادي از گرماي هوا را نيز كم ميكرد.جالب اينجا بود كه خانه هاي سازماني به وسيله عدد نامگذاري شده بود مثلا خانه ما شماره 20 و بعدي 21 و همينطور الي آخر.عصرها كوچه از تميزي برق ميزد چرا كه همسايگان با هم جلوي منازل خود را ميشستند.مثل اينكه در اين محل يك رسم بود كه حتما عصرها حياط را با آب بشويند.معمولا بعد از اتمام كار اغلب همسايه ها بيرون مي آمدند و چند ساعتي را به گفت و شنود و خنده و شوخي ميگذراندند.من كه شيفته اين صميميت و پاكيزگي شده بودم يكبار تحت تاثير همين احساس به علي گفتم:اي كاش ما را زودتر به اين محل آورده بودي.او كه مشغول مطالعه مجله صنعت نفت بود سرش را بلتد كرد و نگاه موشكافي به من انداخت و پرسيد:از اينجا خوشت آمده؟
عاشق اينجا هستم.
همه چيزش را دوست دارم بخصوص سرسبزي و صميميتش را .علي لبخند زد و گفت:اگر مايل باشي ميتواني تا وقتي كه من بازنشست بشوم همينجا بماني.ئستم را با خوشحالي در هوا تكان دادم و با خوشحالي گفتم:هورا...هورا...مادر كه مشغول ريختن چاي بود سرش را بسوي من چرخاند و گفت:زياد خوشحالي نكن تو خيلي اينجا باشي 2 يا 3 سال ديگر بيشتر مهمان ما نيستي و بايد مثل همه دخترها راهي خانه بخت شوي.اما اگر با يكي از كاركنان شركت نفت ازدواج كني باز هم ميتواني از اين نوع منازل داشته باشي.
باز مادر حرفي زد كه حسابي زد توي ذوقم مثل اين بود كه يك سطل آب سرد رويم پاشيده باشند.علي كه ظاهرا متوجه حال من شده بود گفت:حالا ناراحت نباش از كجا معلوم شايد هم با يكي از شركت نفتيها ازدواج كني .بعد از اين حرف دوباره مشغول مطالعه شد.
براي سال سوم اسمم را در دبيرستاني كه 2 ايستگاه با خانه مان فاصله داشت نوشتم.ليلا كه 2 سال پشت سر هم در كلاس اول مانده بود ترجيح داد ترگ تحصيل كند و بجاي آن به كلاس آموزش خياطي برود.
من خميشه در ارتباط با ليلا نهايت سعيم را ميكردم كه برخوردي بينمان پيش نيايد ولي متاسفانه در بعضي مواقع بدون آنه بخواهم موجب دلخوري و كدورت خاطر او ميشدم.يكروز كه مادر تازه از خريد رگشته بود به ما اطلاع داد كه براي آنشب مهمان داريم.چون متوجه نگاه پرسشگر ما شد اضافه كرد:در راه متوجه حضور خانمي شدم كه بطرف منزل ما ميامد چون مرا هم مسير خود ديد پرسيد:منزل آقاي رستمي همينجاست؟گفتم بله فرمايشي داشتيد؟همراه با حجب و حيا گفت:با خانم رستمي كار داشتم.لبخندي زدم و گفتم:خودم هستم بفرماييد.خلاصه با كمي زمينه چيني گفت:كه ميخواهند امشب به منزل ما بيايند در ضمن متذكر شد براي امر خير مزاحم ميشوند.
آنروز به كمك ليلا همه خانه را مرتب و تميز كرديم.ليلا به *گرماااابه* رفت و لباس زيبايي پوشيدمنهم موها و صرتش را مرتب كردم.در لحظه اي كه مهمانا وارد شدند هر دوي ما در آشپزخانه بوديم و از پشت شرده پنجره زاغ سياه آنها را چوب ميزديم.تازه واردين عبارت بودند از 2 خانم چادر مشكي و 2 آقا كه يكي مسن و ديگري جوان بود و دسته گلي در دستش خود نمايي ميكرد.با آرنج يكي به پهلوي ليلا زدم و با لبخند گفتم:اي ناقلا تكه خوبي به تور زدي.با لبخند رضايتي همراه با شوخي گفت:من تا بحال او را نديده ام كه به فكر تور كردنش باشم.سرگرم آماده كردن شربت بوديم كه صداي مادر را شنيديم كه ليلا را براي انجام پذيرايي فراخواند.شربت را ميان ليوانها ريختم و براي تزيين يك شاخه گل نسترن هم ار باغچه چيدم و در كنار سيني گذاشتم و آنرا بدست ليلا دادم و گفتم برو ببينم چه ميكني.سيني را گرفت و بطرف اتاق براه افتاد.در حاليكه هيجان را در رفتارش مشاهده ميكرم.در دل برايش آرزوي موفقيت كردم.گذر لحظه ها برايم طولاني شده بود .در حال انجام كارها انتظار ليلا را ميكشيدم.اما مثل اينكه خيال بازگشت نداشت.اينبار صداي مادر را شنيدم كه مرا احضار ميكرد و ار من خواست طرف ميوه را به اتاق ببرم.نگاهي به ظاهر خود انداختم آمادگي روبرو شدن با مهمانان رادر خود نديدم به همين خاطر ظرف ميوه را تا پشت در اتاق بردم و همانجا مادر را به آرامي صدا كردم و از او خواستم طرف ميوه را همراه ببرد.
چون متوجه منظورم شده بود پرسيد:چرا داخل نميشوي؟خواستم عذري بياورم كه در كاملا باز شد و خود را ناگزير از داخل شدن ديدم .با شرم بدرون رفتم و سلام گفتم.بازتاب آن يك عليك بلند و همگاني بود.ميخواستم ظرف را بگذارم و برگردم كه مادر به آرامي از من خواست با ميوه از مهمانان پذيرايي كنم.در ابتداي امر با خانم مسني روبرو شدم كه چهره اي نوراني و متبسم داشت.دستش را بنرمي از پشت چادر بيرون‌اورد و در حال برداشتن سيبي با تشكر و لبخند گفت:هزار ماشاالله خانم رستمي اين دختر خانمتون را كجا پنهان كرده بوديد؟سرگرم تعارف ميوه به نفر بعد بودم كه صداي مادر را شنيدم در پاسخ گفت:ما او را پنهان نكرديم معمولا شيرين در جمع كتمر ظاهر ميشود و انزوا را ترجيح ميدهد.مخاطب مادر در جواب گفت:حتما اين اخلاق از محاسن و دليل بر نجابت اوست.مادر بجاي من تشكر كرد.از جو موجود و اينهمه تعريف و تمجيد دستپاچه شده بودم.بعد از پذيرايي از پدر خانواده ظرف ميوه را جلوي مرد جواني كه احتمالا جناب داماد بود گرفتم.بعد از نگاه خريدارانه اي همراه با ليخند ميوه اي برداشت و تشكر كرد.احساس كردم او را قبلا جايي ديده ام در اين فكر از پدر هم پذيرايي كردم .نفر بعد علي بود با لبخند و بصورت آرامي گفتم:بفرماييد .در همان حال نگاهم به چهره او افتاد و خنده از يادم رفت.نكاهش محزون و رنگ چهره اش بشدت پريده بود با صدايي كاملا گرفته گفت كه چيزي ميل ندارد.
مدر هم دست تعارف مرا رد كرد.ظرف را بروي ميز گذاشتم و آماده خارج شدن بودم كه صداي يكي از خانمها مرا متوجه خود كرد.همراه با لبخندي گفت:كجا شيرين خانم تشريف داشته باشيد تا شما را بيشتر زيارت كنيم.با شرم گفتم:اگر اجازه بفرماييد كمي كار دارم كه بايد به آنها برسم.اينبار مادر با لحن مهرباين گفت:كار بماند براي بعد بيا اينجا بنشين و با دست اشاره به مبل پهلويي خود كرد.به ناچار همانجا نشستم و سرم را بزير انداختم .روال صحبتها كم كم به جاي حساس كشيده شد.خانمي كه مشخص بود مادر خانواده است سخنش را به مسئله ازدواج كشيد و اينكه هر پسر و دختري عاقبت بايد تشكيل زندگي بدهدو شانس با آن كسي است كه جفت خوبي نصيبش بشود بعد اضافه كرد ما خوشحاليم كه داريوش در اين مورد حسن سليقه به خرج داده و دختري خوب از يك خانواده ايده آل را انتخاب كرده است.حقيقتش مدتها بود كه به او پيشنهاد ميكرديم در صورت تمايل دستي بالا كنيم و زندگيش را سر و سامان بدهيم اما او هر بار بهانه مي اورد و زير بار نميرفت نميدانيم چه شد بعد از آنكه بر حسب اتفاق دختر خانم شما رو در مسير رفت و برگشت به دبيرستان ديده بود عقيده اش نسبت به ازدواج تغيير كرد و ما امشب به پيشنهاد و درخواست او مزاحم شديم .پدر و مادر همكلام گفتند اختيار داريد شما مراحميد.در اين ميان به فكر ليلا بودم و اينكه چرا خودش حضور ندارد.با خود گفتم حتما رسم بر اينست كه هنام صحبت خواستگاري راجع به دختري خودش نبايد حضور داشته باشد.و ناخودآگاه به ياد شرم و حياي نرگس و خارج شدنش از اتاق موقع خواستگاذي خاله افتادم.با اين فكر به بقيه صحبتها گوش سپردم.مادر داريوش ادامه داد حالا ما در خدمت شما هستيم در ضمن محض اطلاع بگويم كه پسرم 4 سال پيش ديپلمش را گرفته و خدمت سربازيش را بپايان رسانده در حال حاضر هم در يكي از بانكها به عنوان كارمند مشغول به كار است.از نظر وضع مالي به قول قديميها دستش به دهانش ميرسد.از نظر ظاهر هم اينكه ميبينيد و من تعريف گزافي نميكنم و قضاوت را مسپرم به خودتان اگر او را به كوچكي قبول كنيد ما را خوشحال كرديد.ضمنا از طرف ما خيالتان راحت باشد چرا كه ما عروس خانم را پسنديديم فقط ميماند نظر شما.
مادر رشته كلام را بدست گرفت و در پاسخ خانم مربوطه گفت:من با نظر شما در مورد تشكيل زندگي دختر و پسرهاي جوان كاملا موافقم اما بعد از همه اين صحبتها شرط اول خواستن و رضاي طرفين مورد بحث است و بقيه مسائل گرچه لازم و ملزوم است ولي جزئي از تشريفات بيش نيست.حالا كه پسر شما نظر مساعد دارد ميماند نظر خواهي از شيرين كه من از پدرشان خواهش ميكنم اجازه بدهند او نظرش را راجع به اين مسئله مطرح كند.تازه متوجه شدم صحبت بر روي من است نه ليلا چنان دچار شرم و ناراحتي شده بودم كه احساس ميكردم همه خون بدنم به صورتم هجوم آورده است.با گونه هاي ملتهب سرم را بلند كردم تا با نگاه به مادر بفهمانم كه من خيال ازدواج ندارم اما او را متوجه پدر ديدم براي يك لحظه نگاهم به علي افتاد و در حاليكه بمن خيره شده بود بنحو مخصوصي مرا مينگريست.تابحال نگاه او را اين چنين نديده بودم مثل اين بود كه ميخواست با نگاهش مطلبي را بمن بفهماند پدر به آرامي شروع به صحبت كرد وقتي مسئله امر خير به ميان مي ايد انسان دوست ندارد كلامي بر خلاف مسير مثبت بگويد چرا كه هميشه پيوند 2 جوان شروع يك زندگي تازه است و آرزوي هر پدر و مادريست كه شاهد اين پيوندها باشد .
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#6
اما همانطور كه مادر شيرين مطرح كردند اصل مطلب خود جوانها هستند و اين روزها هم كه ديگر ازدواج به سبك گذشته به صورت چشم و گوش بسته انجام نميشود و خوشبختانه فرهنگ مردم آنقدر پيش رفته كه اجازه بدهند در مجلس معارفه دختر يا پسر اگر حرفي براي گفتن دارند مطرح كنند ديگر مشكلي در بين نيت به همين خاطر به دخترم پيشنهاد ميكنم اگر صحبت يا نظري دارد همينجا بيان كند.با كلام آخر پدر همه مسوليت به دوش من گذاشته شد و همه نظرها براي شنيدن بسوي من برگشت.
چون انتظار اين برنامه را نداشتم حسابي دستپاچه شده بودم و از ترس و هيجان كف ددستهايم خيس عرق شده بود .گر چه در كل دختر كم حرف و كم رو نبودم ولي در آن موقعيتحرفهاي عادي هم از يادم رفته بود صداي ارام مادر را شنيدم كه گفت شيرين جان اگر حرفي براي گفتن داري خجالت نكش و آنرا مطرح كن .تمام قدرتم را بكار گرفتم و با صدايي كه با ارتعاش همراه بود شروع به صحبت كردم.
قبل از هر چيز بايد بگويم كه خيلي خوش آمديد گر چه فكر نميكردم كه مجلس امشب بخاطر من برگزار شود ولي خوب ايرادي نيست چرا كه هميشه سوء تفاهم پيش ميايد .در اينجا مكثي كردم و بعد از تازه كردن نفس ادامه دادم:پدر و مادرم خواستند كه نظر مرادر همين ابتداي امر بدانند هر چند مشكل است دختري ابتدا به ساكن بتواند نظر خود را در مورد اين موضوع مهم بيان كند اما چون براي من اصولا مسئله ازدواج فعلا مطرح نيست و حتي خيالش را هم ندارم ميتوانم راحتتر صحبت كنم قبلا بگويم كه من خواهري دارم كه يك سال از من بزرگتر است و تا او ازدواج نكند من به هيچ وجه بخود اين اجازه را نخواهم داد.در ضمن در حال حاضرتمام فكر و خيالم در پيرامون درس و تحصيلم دور ميزند و به هيچ چيز ديگر فكر نميكنم.البته اين را هم بگويم كه خواستگاري از طرف خانواده شما باعث افتخار و مباهات ماست .اگر قسمت نيست پيوندي انجام گيرد از كم سعادتي ماست.تمام تلاشم را بكار گرفته بودم كه جواب صريحم غرور آنها را جريحه دار نكرده باشد و چون ديگر حرفي براي گفتن نداشتم با يك ببخشيد اتاق را ترك كردم.
با اعصابي ناراحت پشت در آشپزخانه انتظار ميكشيدم كه صداي خداحافظي آنها را شنيدم.در آن لحظه فقط به اين فكر بودم كه اكنون ليلا در چه حالي بسر ميبرد و راجع بمن چگونه قضاوت ميكند.دلشوره داشتم و ميدانستم تا مدتي بايد رفتار بد ليلا را ناديده بگيرم.در باز شد و علي با سيني ليوانهاي نيمه خورده شربت وارد شد.وقتي نگاهم به او افتاد متوجه چهره بشاش او شدم لبها و چشمهايش هر دو ميخنديدند.با غرور گفت:آفرين واقعا كه امشب با جوابت خوشحالم كردي.سيني را ازدستش گرفتم و گفتم در حال حاضر هر خواستگاري براي من بيايد همين جواب را خواهد شنيد.
بعد پرسيدم:راستي علي امشب متوجه شدم از چيزي نگراني چه چيز باعث ناراحتي تو شده بود؟لبخند مرموزي زد و گفت:راستش را بخواهي من از اول هم ميدانستم كه آنها بخاطر تو اينجا آمده اند اما بخاطر ليلا حرفي نزدم.به همين خاطر نگران بودم ترسم از اين بود كه مبادا پيشنهاد آنها را قبول كني و از تحصيل دست بكشي.وقتي صحبت ميكرد سرش پايين بود و بمن نگاه نميكرد.در همان حال مادر وارد شد و بدون مقدمه گفت:بيچاره ها حسابي وا رفتند.بعد با پوزخندي اضافه كرد وقتي تو مشغول صحبت بودي جناب داماد رنگ از رويش پريده بودباور كن اگر كاردش ميزدي خونش بيرون نمي آمد اصلا انتظار اين جواب را از تو نداشت.در خود احساس ناراحتي ميكردم پرسيدم:راستي شما چطور فهميديد آنها بخاطر من آمدهاند؟
در حاليكه صدايش را كمي ارامتر ميكرد گفت:در موقع ورود ليلا همه آنها جا خوردند از رفتارشان كاملا مشخص بود كه انتظار شخص ديگري را ميكشيدند ليلا كه متوجه حالت غير عادي آنها شده بود شربت را تعارف كرد و به اتاقش رفت و ديگر بيرون نيامد خانم توكلي بعد از زمينه چيني پرسيد شما دختر ديگري نداريد؟وقتي راجع بتو صحبت كردم لبخند رضايتي زد و با كمي شرمندگي گفت كه امشب بخاطر تو آمده اند.با ناراحتي گفتم :اي كاش ليلا جريان امشب را بدل نگيرد.به خدا اگر ميدانستم آنها به چه قصدي قرار امشب را گذاشته اند به هيچ وجه اجازه آنرا نميدادم.بعد به حالت خواهش گفتم مادر لطفا از اين ببعد هر كس به قصد خواستگار از من وقت ميخواست قبول نكنيد در حاليكه اخم كرده بود پرسيد:منظورت را نميفهمم مگر تو خيال داري هرگز ازدواج نكني؟گفتم:نه منظورم اين نبود منهم يك روز مثل بقيه دخترها ازدواج خواهم كرد اما نه حالا در حال حاضر اجازه بدهيد درسم را تمام كنم بعدا سر فرصت به اينجور مسائل هم ميرسيم.با پوزخندي بطرف علي برگشت و گفت:علي يادت بماند يك دبه بزرگ و چند كيلو سركه اعلا بخر ميخواهم شيرين را ترشي بندازم علي كه تا اين لحظه ساكت گوش به حرفهاي ما سپرده بود خطاب به مادر گفت:شيرين درست ميگويد فعلا دو او را قلم بگيريد و بگذاريد به تحصيلش برسد هميشه براي ازدواج فرصت هست پس اينقدر عجله نكنيد .
مادر ديگر مخالفتي نكرد و گفت هر طور كه مايل است من ديگر حرفي ندارم.چون از ناحيه ليلا خيلي نگران بودم خطاب به مادر گفتم:راجع به رد كردن خواستگاران جدي گفتم مبادا مسئله امشب دوباره تكرار شود ليا دختر حساسي است و اين نوع حوادث در روحيه اش اثر بدي خواهد گذاشت.حالا هم برويد و به نحوي ناراحتي را ازدلش بيرون كنيد نميخواهم به خاطر يك اتفاق كوچك از من دلگير شده باشد.در حال رفتن گفت:تو چه تقصيري داري خواستگار داشتن كه گناه نيست.
علي هنوز همانطور به درگاه تكيه داده بود و به گلهاي باغچه نگاه ميكرد.در حين شستن ليوانها گفتم:علي خوس بحالت.نگاه متعجبي بمن كرد و گفت:چرا؟گفتم:براي اينكه تو دختر نيستي و از اين دردسرها نداي پس غصه اي هم نداري.
نگاهش حالت بخصوصي داشت پرسيد:از كجا ميداني من غصه اي ندارم ؟چون پسر هستم دليل نميشود انسان بي غمي باشم.تا بحال فكر نكردي ممكن است غم من خيلي بيشتر و عميقتر از غمهاي كوچك شما باشد.
آنقدر آرام و محزون صحبت ميكرد كه بي اختيار نگاهم بسوي او برگشت د ر آنلحظه احساس كردم از غم بزرگي در رنج است.دستهايم را شستم و به كنارش آمدم پرسيدم:جدا تو هم غصه داري؟پس چرا تا بحال در مورد آن با من صحبت نكردي؟براي لحظه اي بمن خيره شددر ني ني چشمانش هاله اي از غمي پنهان نهفته بود.نفس عميقي كشيد و گفت:آخر همه حرفها را كه نميشود به زبان آورد.گفتم:ولي من فكر ميكردم ما با هم صميمي هستيم.همراه با لبخند محزوني دست به زير چانه ام زد و سرم را كمي بالا آورد و در حاليكه مستقيم به چشمانم نگاه ميكرد به حالت نجوا گفت:هستيم در اين مورد شك نكنواما با اين همه از من نخواه از غمهايم برايت صحبت كنم مخصوصا براي تو.
با رنگي پريده دستش را كشيد و به سرعت از آنجا دور شد.حال عجيبي داشتم همانطور به صورت مسخ شده ايستاده بودم .اين اولين بار بود كه علي را در آن حالت ميديدم.در نگاهش چيزي بود كه همه وجودم را لرزاند.تا بحال هيچگاه به آنصورت با من برخورد نكرده بود.دست خيسم را بگونه داغم گذاشتم .از فكري كه براي يك لحظه به فكرم خطور كرد لرزيدم و با خود گفتم بر شيطان لعنت او برادر من است.براي آنكه خود را از هجوم افكار بد در امان بدارم سرگرم شستن بقيه ظروف شدم.در روزهاي بهد بازتاب رفتار ليلا همانطور كه حدس ميزدم بود و تلاش من براي بهبود روابط تا مدتي بي ثمر بود. ولي به مرور زمان او هم جريان را فراموش كرد.
سربازي اكبر هم تمام شد و او سرحال و و سلامت با موهاي ماشين شده به خانه برگشت.حالا نوبت محمود بود كه جاي او را پر كند و بخصوص كه ترك تحصيل كرده و خانه نشين بود .جمعه ها را هميشه دوست دارم.بخصوص اگر مهمان هم داشته باشيم .زنگ در بصدا در آمد مصطفي در را باز كرد ابتدا نرگس و در پي آن فريدون وارد شدند.نرگس به حالت بخصوصي راه ميرفت آخرين ماه بارداريش بود و همه اتنظار زايمان او را ميكشيدند.
آنروز خانواده خاله هم دعوت داشتند .ساعتي بعد آنها هم رسيدند دوباره خانه شلوغ شد.من عاشق اين رفت و آمدها بودم.در روزهايي كه مهمان داشتيم با شوق زياد در كارهاي منزل به مادر كمك ميكردم.سرگرم آماده كردن وسايل بودن كه صداي خاله را از حياط شنيدم.با خنده گفت:شيرين بيا ميخواهم قدت را ازاندازه بگيرم.با تعجب پرسيدم:اندازه قدم را براي چه ميخواهيد؟خنده بلنتري كرد و گفت: مگر قرار نيست خودت را ترشي بيندازي؟خوب ميخواهم يك دبه هم قد قواره خودت پيدا كنم.تازه متوجه موضوع شدم و با خنده گقتم:زحمت خاله جان با اين وضعي كه من ميبينم و كمبود پسرها نسبت به دخترها احتياجي به سركه و دبه نيست همينطوري خود بخود ترش خواهم كرد از ميان كساني كه در محيط جمع بودند فرشيد جلو آمد و گفت:اين چه حرفي است شيرين جان مگر من برگ چغندرم كه بگذارم شما بترشي هيچ نران نباش كافيست اشاره كني براي هر نوع فداكاري حاضرم.در حال گفتن اين جمله پايش ليز خورد و كم مانده بود بزمين بيفتد.با صداي بلند و با لحن شوخي گفتم:تو مواظب باش زمين نخوري لازم نيست براي من فداكاري كني.شليك خنده همه بلند شد و فرشيد با چهره اي گلگون از شرم نگاه قهر آميزي به سويم كرد و گفت:بگذار شغلي براي خود پيدا كنم آنوقت نشانت خواهم داد.
آنروز به همه خوش گذاشت.عصر پسرها پيشنهاد كردند كه همگي به سينما برويم.بزرگترها از اين پيشنهاد استقبال نكردند قرار شد بزرگترها و بچه ها در منزل بمانند.مصطفي كه حالا در كلاس پنجم درس ميخواند مداخله كرد و گفت:من بزرگ شده ام و ميخواهم با شما بيايم.بعد از تعويض لباس همگي براه افتاديم.در سالن سينما آنقدر عده ما زياد بود كه يك رديف كامل را بخود اختصاص دايدم.علي جاي هر كس را به نحوي ترتيب داد كه پسرها در طرفين دخترها قرار گيرند.مصطفي اصرار داشت كه حتما پهلوي من بنشيند.صندلي من در جايي قرار داشت كه در يك طرفم مصطفي و در سمت ديگرم علي نشسته بود.با شروع فيلم همه حاضرين ساكت شدند.داستان فيلم ماجراي عشق دختر و پسر جواني بود كه شديدا به يكديگر علاقه داشتند و هر دو خانواده با اين رابطه و همينطور ازدواجشان مخالف بودند و سرانجام وقتي رضايت دادند كه دختر مشرف به مرگ بود .تحت تاثير ماجراي فيلم با اندوه زياد اشك ميريختم.در همان حال براي پيدا كردن دستمال دستم رادرون كيفم بردم ولي از دستمال خبري نبود.علي متوجه من شد و دستمالي بسويم گرفت.با تشكر آنرا گرفتم و گونه هاي خيسم را پاك كردم.مصطفي چند دقيقه اي بود كه آرام و قرار نداشت .بطور آهسته صدايم كرد پرسيدم:چه ميخواهي؟گفت:دستشويي دارم.پرسيدم نيمتواني تا پايان فيلم صبر كني؟گفت نه خيلي شديد است.ميخواستم او را با يك از پسرها بفرستم اما لجبازي كرد و با سماجت گفت فقط با تو ميايم.با ناراحتي عازم رفتن بودم كه علي پرسيد كجا؟گفتم دستشويي دارد گفت تو بنشين من با او ميروم.مصطفي با لجاحت گفت:ميخواهم يا شيرين بروم.علي با عصبانيت گفت مگر فرقي ميكند پادرمياني كردم . گفتم اشكالي ندارد من ميروم . براه افتادم.علي هم از پشت سر با ما همراه شد.نزديك دستشويي شلوار مصطفي را باز كردم كه آلوده نشود و بيرون در به انتظار ايستادم.علي روبري من به ديوار تكيه داد و بعد از نگاهي پرسيد:چه شده؟گفتم چيزي نشده.گفت:پس چرا مدتي است كه رفتارت با من تغيير كرده؟پرسيدم چرا اين فكرو ميكني؟با نگاهي مستقيم گفت:دروغ نميگويم تو ديگر آن شيرين قبلي نيستي.كم محبت شدي و با من زياد صحبت نميكني.حتي در مشكلاتت هم از من كمك نميگيري؟دنبال بهانه اي ميگشتم سپس گفتم:مدانم كه اينروزها خيلي گرفتاري بهمين خاطر مزاحمت نميشوم.پوزخندي زد و گفت:اين ديگر عذر بدتر از گناه است چون خودت كه هيچ وقت مراحم من نيستي پس اينها را بهانه نكن .تنها چيزي كه به مغزم خطور كرد به زبا آوردم و گفتم تو بعنوان برادر بزرگتر من نميتواني همه حرفهايت را با من در ميان بگذاري حتما منهم نميتوانم مثل گذشته باشم.با حالت متعجبي گفت:آه..پس جريان اينست .مصطفي كه كارش به پايان رسده بود بيرون آمد و من شلوارش را دوباره مرتب كردم.هر 3 بطرف سالن سينما براه افتاديم.در بين راه علي به من نزديك شد و به ارامي گفت:عاقبت يكروز همه حرفهايم را با تو در ميان ميگذارم.وقتي وارد محيط تاريك سينما شديم براي لحظه اي چشمهايمان جايي را نميديد.علي دست من و مصطفي را گرفت و ما را راهنمايي كرد
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#7
.احساس كردم انگشتانم از فشار دستش در حال شكستن است اما براي آنكه ناراحتش نكنم اعتراضي نكردمو بيصدا بدنبالش حركت كردم.لحظه هاي پايان فيلم بود و صحنه مرگ دختر فيلم را نشان ميداد.دوباره شروع به گريه كردم اينبار در حين پاك كردن اشكهايم صداي علي را شنيدم كه به ارامي گفت:گريه نكن اينها همه صحنه پردازيست و حقيقت ندارد تو بايد به حال آنكسي گريه كني كه با تمام وجود عاشق است اما بدليل معذوراتي نميتواند احساسش را بروز دهد.بي اختيار بطرف او برگشتم و در پرتو شعاع نوري كه از صحنه فيلم منعكس ميشد چشمان سياه او را ديدم كه با هاله اي از اشك برق ميزد.با خود گفتم پس علي شديدا دلباخته كسي است ولي اينكه آن شخص كيست و چه معذوراتي مانع گفتن اين حقيقت ميشود معمايي بود كه بايد حلش ميكردم.آنقدر فكردم مشغول اين مطلب بود كه متوجه پايان فيلم نشدم.
با روشن شدن چراغها فهميدم كه نرگس و ليلا و بقه دخترها گريه كرده اند.فرشيد كه متوجه چشمهاي اشك آلودم شده بود سعي داشت مرا اذيت كند به همين خاطر با تمسخر گفت:چه عجب بالاخره ما احساس شيرين خانم را ديديم مرا بگو كه فكر ميكردم او مثل سنگ خارا سخت و بي احساس است.بي حوصله تر از آن بدم كه جوابش را بدهم به همين خاطر پشتم را به او كردم . براه افتادم.آنشب خيلي به علي فكر كردم اما به نتيجه اي نرسيدم.دلم ميخواست به هر نحو كه شده به اين جريان پي ببرم و در اين رابطه اگر بتوانم كمكش كنم با اين فكر بخواب رفتم.
محمود هم براي گذراندن خدمت سربازي راهي زاهدان شد.2 روز بعد برايش آش پشت پا درست كرديم.چند تن از همسايه ها هم در اين كار كمك كردند.آنروز آش با خنده و شوخي خانمها خيلي خوشمزه در آمد .موقع تقسيم آشها من مسئول تقسيم ضرفهاي آش بودم.ناهيد يكي از دختران همسايه كه به تازگي زياد به خانه ما رفت و آمد ميكرد به كنارم آمد و با لبخندي گفت:چقدر با سليقه نقش انداختي.تشكر كردم و گفتم:اگر دوست داري تو هم كمك كن با خوشحالي شروع به همكاري كرد و سعي كرد مانند من نقش بياندازد.در همين موقع علي براي برداشتن زير سيـ ـگاري به آشپزخانه آمد (تازگيها سيـ ـگار ميكشيد)با ديدن ما كه سرگرم كار بوديم لبخندي زد و گفت:به به عجب آشهاي *ه و س* انگيزي دستتان درد نكند چقدر خوب نقش انداخته ايد.ناهيد كه با ورود علي گونه هايش گلگون شده بود همراه با ناز گفتكمن كه تازه شروع كرده ام همه اينها را شيرين نقش انداخته است.علي با تحسين نگاهي بمن كرد و گفت:ميدانستم كه شيرين از هر انگشتش هنري ميريزد.شما هم سعي كنيد از او ياد بگيريد به درد آينده ميخورد.من كه متوجه حال ناهيد شده بودم سعي داشتم علي را بيشتر در آنجا نكه دارم و حواسش را بطرف او معطوف كنم.گفتم:ناهيد جان شكسته نفسي ميكند والا خودش يك پا هنرمند است.در ضمن دختر متين و محجوبي هم هست اگر قرار بود همسر آينده ات را من انتخاب كنم حتما دختري را انتخاب ميكردم كه شبيه ناهيد جان باشد چرا كه از هر نظر ايده آل است اينطور نيست؟علي با لبخند مرموزي همانطور كه به من نگاه ميكرد گفت:بر منكرش لعنت پر مسلم است كه ناهدي خانم ئختر خوب و ايده آلي است شك ندارم هر كس سعادت ازدواج با او نصيبش شود مرد خوشبختي خواهد بود .در ضمن ميدهم هر وقت خيال ازدواج داشتم حتما از تو نظر خواهي كنم موافقي؟
ميدانستم كه او دارد جواب سر بالا ميدهد به همين خاطر گفتم ببينيم و تعريف كنيم.عصر همان روز مادر يك ظرف آش براي خاله فرستاد و ظرفي هم براي نرگس برد.آخر شب پيغام فرستاد كه درد زايمان نرگس شروع شده و فعلا در آنجا ميماند.
فرداي آنروز فريدون خوشحال همراه با يك جعبه شيريني خبر زايمان را به ما داد و در حاليكه سر از پا نميشناخت گفت:نوزاد يك پسر 4كيلويي است كه شبيه نرگس از آب در آمده.همه ما از شنيدن اين خبر خوشحال شديم.به طرف پدر رفتم و همراه با وسه اي گفتم:تبريك ميگم پدربزرگ.در حاليكه لبخندي ميزد گفت:منظورت آن است كه پير شدم.منهم خنديدم و گفتم:اختيار داريد دود از كنده بلند ميشود.
آنسال براي همه ما سال خوبي بود بخصوص براي من كه سال سوم را با نمرات خوبي پشت سر گذاشتم و با شوق زياد براي سال چهارم ثبت نام كردم.
اكبر به تازگي شغلي در يك شركت حمل و نقل پيدا كرده بود و به عنوان راننده در آن شركت مشغول به كار شد.محمود هم طي گذراندن دوران سربازي هر از گاهي به ديدنمان ميامد.بعضي وقتها هم سوغاتيهاي مخصوص زاهدان را همراه مي آورد.مصطفي سال سوم دبستان را ميگذراند و با كلاسهاي تقويتي كه برايش در منزل داير كرده بوديم وضع نمراتش خوب بود.و اما علي هنوز نتوانسته ام به راز او پي ببرم .هميشه حالتهاي دگرگون او برايم مورد سئوال است .بعضي اوقات شاد و سر حال بنظر ميرسد و در بعضي مواقع بي هيچ دليلي غمگين و افسرده ميشود يكبار راجع به او با مادر صحبت كردم پيشنهاد اين بود كه با توافق او يكي از دختران فاميل و يا همسايه ها را برايش خواستگاري كنيم.شب هنگام وقتي همه به دور او جمع بوديم مادر سر صحبت را باز كرد و بعد از كمي زمينه چيني خطاب به علي گفت:ميخواهم يكي از دختران همسايه را برايت خواستگاري كنم.او اخمهايش رادر هم كشيد و گفت:مار دست از سر من برداريد در حال حاضر به هيچ وجه تمايلي به اين كار ندارم مگر مجرد بودن من شما را ناراحت ميكنه؟مادر كه از طرز بيان علي رنجيده بود با دلخوري گفت:من بخاطر خودت اين پيشنهاد را كردم والا به من چه مربوط كه در مسائل دخالت كنم.علي كه از تند خويي خود پشيمان شده بود و سعي ميكرد به نحوي جبران خطايش را بكند گفت:اختيار داريد مادر اين چه حرفيست ؟شما سرور و صاحب اختيار من هستيد؟اگر روزي خيال ازدواج داشتم اين شمائيد كه بايد همه مسئوليتها را بعهده بگيريد.من كه احساس ميكردم باعث همه اين حرفها و ناراحتيها هستم سعي كردم با جمله اي و موجود را عوض كنم.به شوخي گفتم:پس لطفا تا وقتي كه علي *ه و س* ازدواج كند براي او هم يك دبه و چند كيلو سركه تهيه كنيد.بد نيست ترشي عليته درست كينم.ازاين حرف همه به خنده افتادند و مسير صحبت عوض شد.
در شهرهاي جنوب معمولا تغيير هوا و پيدايش سرما با يك طوفان ضعيف همراه است.هر سال در اواسط يا اواخر پاييز هوا بطور ناگهاني و همراه با باد و رگبار شديد و رعد و برقهاي زياد تغيير ميكند.اين تغييرات هميشه باعث شادي من ميشد.چرا كه ريزش باران وزش بادهاي موسمي و صداي غرش و رعد و برق را دوست دارم.وقتي قطره هاي باران با سرعت به در و ديوار برخورد ميكند .با علاقه به آن نگاه ميكنم و با خود ميگويم حتما خداوند باران را آفريده تا همه ناپاكيها را بشويد و *صورت* خشك زمين از تماس با قطره هاي آن تازه و سيراب شود.درختان لباسهاي ### خود را بشويند و گياهان و سبزه ها خودرو فرصتي براي خود نمايي بيابندبنظر من باران مظهر پاكي است آسمان مظهر شكوه و گلها و سبزه ها مظهر زيبايي هستند .هميشه دوست داشتم موقع ريزش باران زير آن قدم بزنم و نمناكي قطرات آنرا با تمام وجود حس كنم ولي مادر مرا از اينكار منع ميكرد وهيچ وقت اجازه اين كار را بمن نميداد.عاقبت يكروز بر حسب اتفاق به آنچه كه ميخواستم رسيدم.
يكي از چهارشنبه هاي آذر ماه بود زنگ آخر بادبير زبان درس داشتيم.ميدانستم براي آنروز مكالمه خواهيم داشت.به همين خاطر قبلا خود را آماده كرده بودم.اتفاقا آقاي صالحي بعد از اينكه با يكي از بچه ها به صورت مكالمه اي صحبت كرد مرا به نام خواند بلند شدم و آمادگي خود را اعلام كردم .به زبان انگليسي و بعد از احوال پرسي پرسيد:امروز را چطور ميبينيد؟به همان صورت گفتم:بساير عالي؟سپس پرسيد:چرا؟گفتم براي آنكه آسمان ابريست و من عاشق باران هستم آقاي صالحي همراه با لبخند و به زبان فارسي به نحوي كه حواس پر تي اش را ميرساند با حالت مخصوصي پرسيد:ديگر عاشق چه هستيد؟از طرز نگاهش و شيوه بيانش خجل شدم و در حاليكه سرم پايين بود گفتم:همين ديگر هيچ.از ظاهرم پي به ناراحتيم برد و با مهرباني گفت:لطفا بنشينيد.
از اينكه در حضور بقيه شاگردان اينطور رفتار كرده بود شديدا عصبا ني بودم .چرا كه ميترسيدم اين طرز رفتار باعث شايعه پراكني بعضي از آنها شود.مدتي بود كه آقاي صالحي در موقع درس توجه خاصي بمن نشان ميداد و اين باعث نگراني من ميشد.به اين كه نه ميتوانستم نسبت به او رفتار خشني پيش بگيرم و نه دوست داشتم رفتار محبت آميز او بهانه اي به دست ياوه گئيان بدهد.
وقتي زنگ پايان كلاس بصدا در آمد نفس راحتي كشيدم و بعد از خداحافظي با دوستان براه افتادم.آسمان حسابي تيره و تار بود و نويد يك باران شديد را ميداد .كتابهايم را به *س ي ن ه * فشردم و راه خانه را در پيش گرفتم.به قدري از هوا لذت ميبردم كه دلم نيمخواست زود به مقصد برسم به همين خاطر با تاني و آرام قدم بر ميداشتم.نگاهان صداي مهيب رعد و برق چنان مرا به وحشت انداخت كه بي اختيار جيغ كوتاهي از ترس كشيدم.به قدري از اين عكس الهمل خود شرمنده شدم كه ح نداشت .آرام نگاهي به اطرافم انداختم تا ببينم كسي متوجه من بوده يا نه؟پشت سرم آقاي صالحي را ديدم كه از حالت من بخنده افتاده بود وقتي مرا متوجه خود ديدي قدمهايش را تندتر كرد و وقتي نزديك شد پرسيد ترسيديد؟رنگتان كه حسابي پريده.گفتم مهم نيست برطرف ميشود.همراه با لبخندي گفت:اما يادتان باشد به محض رسيدن به منزل يك ليوان آب بخوريد اگر شي طلايي هم در آن باشد بهتر است .سربزير و مطيع گفتم چشم آقا اينكار را خواهم كرد.بعد از مكث كوتاهي دوباره پرسيد:مسير منزلتان خيلي طولانيست ؟هميشه نيبينم كه پياده ميرويد.گفتم:پياده روي را دوست دارم .منزلمان هم همين دور و اطرف است.لحظه اي بعد صدايش را شنيدم كه پرسيد:حتما رديف خانه هاي بيست به بالا هستيد؟با آنكه ميدانستم جوابم كاملا ابلهانه است ولي در پاسخ گفتم:اگر بگويم يادم نمانده باور ميكنيد؟لبخند موزيانه اي كرد و گفت:نه باور نيمكنم ولي مهم نيست اگر بخواهم به راحتي ميتوانم اين اطلاعات را بدست بياورم پرونده كامل شما در اتاق بايگاني است و كافيست سري به اونجا بزنم.از اين حرف كمي جا خوردم و پرسيدم:ببخشيد آقا ميتوانم بپرسم آدرس منزل ما را براي چه ميخواهيد؟
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#8
همانطور که شانه به شانه من راه میرفت برگشت و با نگاه کنجکاوی پرسید:واقعا نمیدانید یا آنکه ترجیح میدهید به روی خود نیاورید؟خود را به نادانی زدم و گفتم:آخر از کجا باید بدانم .در پاسخ گفت:فکر میکردم دختر باهوشی هستید.گفتم:ایم به هوش من ربطی ندارد من که نمیتوانم افکار دیگرام را بخوانم .این بار نگاه ناباورانه ای به من کرد و در حالیکه لحن کلا مش عوض شده بود پرسید:میتوانم یک سوال خصوصی از شما بکنم؟با بی میلی گفتم:بفرمایید.از ظاهرش پیدا بود که کمی معذب است با این حال پرسید:شما نامزد ندارید؟در حالیکه از شرم سرخ شده بودم گفتم:نخیر ندارم.چهره اش اندکی از هم باز شد و به ارامی گفت:خیالش را چطور؟گفتم:متوجه منظورتان نمیشوم.گفت:منظظورم این است که خیال ازدواج هم ندارید؟از وضعی که پیش آمده بود خیلی ناراحت بودم.بخصوص که در فاصله کمس از ما بچه های مدرسه بصورت پراکنده به خانه هایشان میرفتند و مسلم بود راجع به این گفتگو فردا شایعات زیادی بر سر زبانها می آفتاد.با این فکر لازم دیدم حرف آخر را بزنم و خود را از شر این سوال و جوابها خلاص کنم.بهمین خاطر گفتم :نه آقا به هیچوجه خیال ازدواج ندارم چون در حال حاضر مایلم تحصیلاتم را ادامه بدهم و در صورت امکان به یاری خدا به دانشگاه بروم.آقای صالحی که انتظار جواب رک و صریح مرا نداشت با افسردگی گفت:که اینطور.پس از مکثی ادامه داد خوب موفق باشید من باید خداحافظی کنم چون بقیه راه را سواره میروم.در حالیکه به انتظار تاکسی ایستاده بود با یک خداحافظی کوتاه از او دور شدم.
باران نم نم شروع به باریدن کرده بود به دنبال احساس خوشی که بمن دست داد با خود گفتم ببار ببار و همه ناپاکیها را با قطراتت پاک کن .مثل اینکه صدای من به گوش ابرها رسید و بدنبال آن باران با شدت هر چه تمامتر شروع به باریدن کرد .همه عابرین برای فرار از رگبار باران بدنبال سرپناهی میگشتند و هر کس به گوشه ای مخزید ولی من که سر تاپایم خیس شده بود هیچ به روی مبارک خود نمی آوردم و تنها نگرانیم از بابت کتابهایم بود که مبادا خیس بشوند وقتی بخانه رسیدم آب تا روی پوست بدنم نفوذ کرده بود.پیشبینی مادر در مورد بیمار شدنم درست از آب در آمد.فردای آنروز تب شدیدی کردم و لوزه هایم بشدت عفونت کرد .همراه علی به بهداری محل رفتم و او با درفترجه بیمه اش داروهای مرا گرفت و از بخت بد به خاطر عفونت گلو باید 4 آمپول پنیسیلین نوش جان میکردمبعد از گرفتن داروها مرا به اتاق تزریقات هدایت کرد.آن دلدرد کذایی باز هم به سراغم آمده بود و بعد از تزریق اولین آمپول نمیتوانستم بخوبی راه بروم و کمی میلنگیدم.علی که متوجه حالم شده بود مرا بطرف یکی از صندلیهای میان راهرو برد و گفت:کمی استراحت کن تا ارامتر شوی.در همان حال خودش هم کنارم نشست خیلی ناراحت بنظر میرسید.با لحن گلیه آمیزی گفت:چرا اینکار با خودت کردی؟پرسیدم چه کاری؟چرا از عمد زیر باران رفتی و خودت را به این روز انداختی؟آخر مگر تو بچه ای؟میدانی حالا چقدر باید دارو بخوری و درد بکشی تا سلامتیت را بدست بیاوری؟از لحن کلامش فهمیدم که خیلی از دستم دلخور است با صدای آرامی که شبیه ناله بود گفتم:علی ببخش میدان که همه شما را به دردسر انداخته ام ولی باور کن چاره ای نبود بین راه بودم که باران به شدت شروع به باریدن کرد سرپناهی هم که آن اطراف نبود بهمین خاطر آنطور خیس شدم.با لحن معترضی گفت:نمیتوانستی با یک تاکسی بمنزل برگردی؟گفتم:این بفکرم رسید ولی متوجه شدم که پول ندارم.در حالیکه متعجب و ناراحت بنظر میرسید پرسید:پول نداشتی پس پولهایت را چه کردی؟درد گلویم صحبت کردن را برایم دشوار کرده بود با آنحال برایش توضیح دادم که پولهایم را به لیلا دادم با عصبانیت گفت:لیلا که به اندازه تو پول تو جیبی میگرد پس آنها را چه کرده است.گفتم:نمیدانم در هر صورت حتما لازم داشته است که از من گرفته لطفا این مطلب را پیش رویش نیاور.ممکن است ناراحت بشود.بازویم را گرفت و به ارامی بلندم کرد و گفت:تو به فکر همه هستی اما هیچکس بفکر تو نیست.در همان مرا آرام به صورتی که به او تکیه داده بودم بطرف در خروجی برد.
وقتی بخانه رسیدیم داروهایم را به خوردم داد و مرا در بستر خواباند گفتم:به خاطر همه زحماتت ممنونم نمیدانم چطور محبتهایت را جبران کنم.پتو را کمی بالاتر کشید و گفت:لازم نیست بفکر جبران باشی فقط سعی کن هر چه زودتر خوب بشوی این برای من از هر چیزی مهمتر است.دستش را که بر روی پتویم بود در دست گرفتم و چشمهایم را روی هم گذاشتم..هنوز کاملا بخواب نرفته بودم که احساس کردم او دستم را محکم گرفت و برای چند بار .......
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#9
از سر و صدای عده ای بیدار شدم گویا تمام بعد از ظهر را در خواب بودم و متوجه ورود مهمانان نشده بودم.خاله طلعت فرشید و فریده همینطور فریدون و نرگس همراه با پسر کوچکشان به نام پیمان برای احوال پرسی آمده بودند.در حالیکه متوجه بیماری من شده بودند همگی احوالم را پرسیدند و برای بیماریم اظهار نگرانی کردند.فرشید طبق روال همیشه شروع به سر به سر گذاشتن کرد و با لحن شوخی گفت:میدانستم که شکم چرانی ولی مگر چیزی بهتر از سرما پیدا نکردی که آنرا خوردی؟فکر نکردی که سرما خوردگی عواقب دارد .

با بیحالی گفتم:سر به سرم نگذار میبینی که اصلا حال ندارم.

گفت:اتفاقا الان بهترین موقع برای تسویه حساب با تو است.چرا که وقتی سر حالی مثل خروس جنگی نمیتوان به تو نزدیک شد زبانت هم مانند نیش مار تیز و زهر آلود است.پس حالا از ضعف و بیماری تو استفاده میکنم و همه دق و دلم را بر سرت خالی میکنم.

با ناله گفتم:مگر با تو چه کرده ام که اینطور از من بد میگویی؟در حالیکه تن صدایش رنجش بیشتر از شوخی نشان میداد گفت»عجب سوالی بگو چکار نکردی؟دیگر میخواستی چه کنی؟کن مانده مثل فرهاد تیشه بدست راهی کوه و بیابان بشوم.

صدای بعضی ها را شنیدم که گفتند:آه...خاله که پی به مقصود پسرش برده بود همراه با شوخی گفت:فرشید جان بهتر است فرهاد نشوی و همان فرشید باقی بمانی چون این شیرینی که من میبینم دم به تله هیچ فرهادی نمیدهد پس خیال باطل را از سرت بیرون کن.

نمیخواستم در این بین غرور فرشید جریحه دار شود به همین خاطر به آرامی گفتم:خاله جان حرفهی فرشید را جدی نگیرید قصد او فقط شوخی است و منظور دیگری ندارد او میداند که من همیشه مثل یک برادر دوستش دارم و برایش احترام زیادی قائلم پس بگذارید هر چقدر میخواهد شوخی کند.
فرشید که از حرفهای من سرخورده شده بود سعی میکرد بروی خودش نیاورد و مشغول بازی با پسر فریدون شد.

خاله که محیط را کسل کننده دید شروع به صحبت کرد و خطاب بمن گفت:شیرین جان سعی کن هر چه زودتر سالم بشوی چون دوشنبه برنامه داریم با تعجب پرسیدم:

چه برنامه ای؟

با لبخند گفت:جشن ختنه سوران پیمان را میگیریم دلم میخواهد تا آنشب کاملا خوب شده باشی.

از این خبر خوشحال شدم و گفتم:مبارک است انشاالله جشن عروسیش را بگیرید .مسیر صحبتها به نحوه برگزاری جشن کشیده شد و من خوشحال بودم که قضیه فرشید زیاد کش پیدا نکرد.

بعد از 2 روز استراحت با کمی ضعف از بستر بیماری بلند شدم .علی صبح زود وقتی از منزل خارج میشد سفارش کرد اگر هنوز احساس کسالت میکنم امروز را هم استراحت کنم ولی من نمیخواستم 2 رزو غیبت داشته باشم چرا که 5 شنبه را هم به مدرسه نرفته بودم به هنگام حاضر شدن مادر متوجه ام شد و گفت:تو هنوز رنگ و رویت جا نیامده چرا میخواهی با اینحال به مدرسه بروی ؟

به آرامی گفتم:درسها فشرده و سنگین است نمیشود زیاد غایب بود.

مادر همراه با نگرانی گفت:ممکن است حالت دوباره وخیم شود برای آنکه نگرانیش را کم کرده باشم گفتم:نگران نباشید مواظب هستم در ضمن خود را گرم میپوشانم .با این کلام به اتاقم رفتم تا برنامه درسی آنروز را آماده کنم.
سر کلاس همه دوستانم اطرافم را گرفتند و احوالم را پرسیدند

ملیحه گفت:5شنبه جایت خیلی خالی بود زنگ خانه داری آش رشته پختیم نمیدانی چقدر خوشمزه بود اما چه فایده بیشترش را به دفتر بردند و آنجا نوش جان کردند.

با لبخند کمرنگی گفتم:همان بهتر که نبودم در این چند روز آنقدر سوپ و آش خوردم که از اسمش هم بدم می آید .زنگ خورد و همه بچه ها خود را برای درس ریاضی حاضر کردند.در تمام زنگها سردرد و احساس ضعف لحظه ای مرا راحت نگذاشت و بدتر از آن اینکه همه دبیرانی که با آنها سر و کار داشتیم متوجه کسالت من شدند و ملامتم کردند که چرا به مدرسه آمده ام

زنگ آخر انگلیسی داشتیم .از یاد آوری صحبتهایی که بین من و آقای صالحی مطرح شده بود احساس شرم میکردم.در موقع شروع درس سرم پایین بود و خود را سرگرم نوشته های کتاب نشان میدادم.

صدای آقای صالحی که مرا میخواند توجهم را جلب کرد پرسید خانم رستمی چه شده؟و در همان حال به نیمکت ما نزدیک شد.

گفتم:چیز مهمی نیست کمی سرما خورده ام.

با کلام دلسوزانه ای گفت:چرا سرما خورده ای ؟

با آنکه معذب بودم ولی ناگزیر بودم در پاسخش توضیحی بدهم به همین خاطر گفتم:4شنبه زیر باران ماندم و کاملا خیس شدم همین باعث بیماریم شد.

با یادآوری آنروز لبخندی زد و گفت:اتفاقا آنروز وقتی سوار تاکسی شدم و باران به شدت شروع به باریدن کرد به یاد بچه هایی افتادم که خانه هایشان همین اطراف است و معمولا پیاده به منزل میروند.

در ادامه صحبتهایش به نحوی مثل آنکه با خود حرف میزد گفت:بعضی وقتها باران بجای آنکه رحمت خدا باشد غضب اوست که بر سر بنده های بی احساسش میریزد و همراه با پوزخندی به جلوی کلاس رفت.زنگ پایان کلاس مرا از چرت زدن بیرون آورد .با تنی خسته و بیحال از مدرسه خارج شدم .سوز سردی میوزید دستهایم را در جیب لباسم فرو کردم تا از سرما محفوظ بماند.و در همان حال متوجه مقداری پول شدم 4اسکناس 5 تومانی بود خوشحال شدم از وجود آنها یک تاکسی صدا زدم و سواره بمنزل برگشتم.
صبح روز 2شنبه حالم کاملا خوب شده بود فقط کمی احساس ضعف میکردم .ظهر که از مدرسه برگشتم مادر را آماده رفتن به منزل خاله دیدم.لیلا از صبح به آنجا رفته بود .مادر که دست مصطفی را گرفته بود در موقع خارج شدن سفارش کرد غذایت را بخور و سفره را برای پدرت و بقیه حاضر کن .عصر هم سعی کنید زود به آنجا بیایید چون تنها بودم ترجیح دادم غذایم را با بقیه بخورم .معمولا علی و اکبر ساعت 2 از سر کار برمیگشتند ولی پدر زودتر می آمد سرگرم انجام کارهایم بودم که زنگ در بصدا در آمد.حدس زدم باید پدر باشد ولی علی را بجای او دیدم .با لبخند سلام کردم با خوشرویی جوابم را گفت.

وقتی وارد شد گفت تنهایی؟

برایش توضیح دادم که بقیه به کجا رفته اند آنروز کاپشن جدیدش را پوشیده بود .کاپشن او از جنس چرم و رنگ مشکی بود و واقعا برازنده اش بود همانطور که نگاهش میکردم سوتی زدم و گفتم:

به به خوشتیپ شدی بگو ببینم از سر کوچه تا اینجا چند تا تلفات داشتی؟

پشت گردن م را گرفت و با دست محکم فشار داد از درد جیغ کشیدم.

گفت:تا تو باشی دیگر مرا دست نیندازی و دستش را برداشت.

با خنده گفتم:باور کن جدی گفتم در تمام این محل مردی به خوشتیپی تو پیدا نمیشود یادت هست آنروز که بادخترهای همسایه داخل کوچه ایستاده بودم و تو از راه رسیدی در یک لحظه همه نگاه ها بسوی تو برگشت نمیدانی از اینکه آنهمه مورد توجه بودی چه لذتی بردم بخصوص وقتی آنطور باوقار و پر جذبه از جلوی آنها رد شدی و به خانه رفتی.واقعا بوجودت افتخار کردم.بعد با نگاه شیطتنت آمیزی گفتم :راستی علی میشود بگویی چرا خودت را اینهمه برای دخترها میگیری؟نکند ناجنس یواشکی دید میزنی ؟
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:
#10
با لبخندی که دندانهای سفیدش را در زیر سبیلهای پرپشت و سیاه رنگش نشان میداد گفت:محض اطلاع تو بگویم که من هیچکس را دید نمیزنم و اصولا به هیچ دختری نظر خاصی ندارم بجز یکنفر که او هم متاسفانه از احساس من بیخبر است.

با خود گفتم حالا بهترین لحظه برای پی بردن به راز اوست.به همین منظور گفتم:خوب چرا به او نمیگویی؟

علی که پیدا بود با خو در جدال است نگاهش را بمن دوخت و گفت:میترسم اگر او بداندهمین اندک محبتش را هم از من دریغ کند.

گفتم این چه حرفیست؟محال است اینطور باشد مگر از تو بهتر میخواهد باید از خدا بخواهد که تو دوستش داشته باشی .

علی با اندوهی که در چهره اش نمایان بود گفت:آخر او که من حرفش را میزنم با بقیه فرق دارد دختر پاک و عفیفی است که به سادگی دل به مهر کسی نمیبندد و تا بحال دل خیلی از عشاق خود را شکسته پس میبینی که کنار آمدن با او خیلی مشکل است.چون احساس میکردم که علی سرخورده و نا امید است

گفتم:اینطور که پیداست دختری مغرور و از خود راضیست.اگر دستم به او برسد میدانم چه بلایی بر سرش بیاورم.

با حالت بخصوصی گفت:راجع به او اینطور صحبت نکن او برای من خیلی عزیز است.
از این همه علاقه حس حسادتم گل کرد گفتم:پس تقصیر توست که او را لوس کردی از من بتو نصیحت مدتی بی اعتنایش کن و اصلا تحویلش نگیر میبینی که چطور ادب میشود.من راز دلبری را میدانم راه حل مرا امتحان کن بتو ثابت میشود که دروغ نگفته ام.

پوزخندی زد و گفت:پس تو برای دلبری به همه بی اعتنایی میکنی؟

ضربه ای به بازویش زدم و گفتم:مسئله من با تو فرق میکند .در همین لحظه زنگ در مرا به آنسو کشید در حین رفتن به حیاط خطاب به او گفتم:گمانم پدر باشد لباست را عوض کن غذا را بکشم.در را باز کردم پدر را خسته و تکیده دیدم مدتی بود که از درد سینه مینالید و سرفه های خشک رهایش نمیکرد سلام کردم و احوالش را پرسیدم گفت:حالش هیچ خوب نیست و احساس کسالت میکند.دستم رادر بازویش انداختم و گفتم:بعد از نهار یک قرص مسکن میخوری و یک بخور ویکس هم برایت حاضر میکنم وقتی بخور کردی حسابی استراحت کن.حتما خوب میشوی.
سفره غذا را برای 3 نفر آماده کردم به هنگام صرف غذا اکبر هم رسید و با ما هم غذا شد.بعد از جمع کردن وسایل سفره قرص را برای پدر مهیا کردم و جای خوابش را مرتب کردم .بعد از آنکه او به خواب رفت سرگرم ریختن چای برای علی و اکبر بودم که سر صحبت باز شد .

اکبر پرسید:شیرین تو آن دختر قد بلندی را که ساکن خانه شماره 26 است میشناسی؟

گفتم:حتما پروین را میگویی؟

گفت:فکر میکنم همان باشد بنطر تو جطور دختری است؟

من که جز برخوردهای کوتاه شناخت دیگری روی پروین نداشتم گفتم:احتمالا دختر خوبیست مگر خیالاتی داری که میپرسی؟

همانطور که لبخندی میزد گفت:حقیقتش را بخواهی احساس میکنم چشمم او را گرفته در ضمن او هم نظر لطفی بمن دارد خواستم عقیده تو رابدانم.

با خنده گفتم:علف بدهان بزی شیرین باشد .اکبر که پیدا بود سر حال است و قصد شوخی دارد گفت:پس تو علف بودی ما خبر نداشتیم ؟

از حرصم و برای اینکه از او نخورده باشم گفتم:اگر من علفم پس تو هم بزی وای به حال تو.علی مداخله کرد و گفت:با هم شوخی های بیمزه نکیند و خطاب به اکبر اضافه کرد اگر قصد بخصوصی داری تا دیر نشده اقدام کن چرا که بزودی محرم و صفر شروع میشود و در این 2 ماه نمیتوان اقدامی کرد.

اکبر که قند توی دلش اب میشد گفت:امشب با پدر و مادر صحبت میکنم فقط در این بین یک مشکل دارم

علی پرسید :چه مشکلی؟

اکبر توضیح داد که منظورش خانه است چون اگر ازدواج کند دیگر نمیتواند در اینجا بماند و با ما زندگی کند.

علی گفت:بعد همه چیز روبراه خواهد شد نگران نباش .عصر که پدر بیدار شد حالش کمی بهتر شده بود آماده شد که همراه ما به خانه خاله بیاید.
حیاط منزل خاله طلعت بزرگ و دلباز بود و از هر نظر برای مراسم برگزاری جشن مناسب بود.آنشب اطراف حیاط را صندلی چیده بودند و جلوی هر 4 صندلی یک میز برای پذیرایی موجود بود.لامپهای رنگی که در چند ردیف نصب شده بود نما و زیبایی محیط را 2 چندان میکرد.با آنکه هوا سرد بود ولی صدای موزیک و جنب و جوش مهمانان مجلس را گرم کرده بود .پدر ترجیح داد در اتاق بماند و استراحت کند .من مسول پخش شیرینی و چای بودم .به هر آشنایی ظرف شیرینی را تعارف میکردم با لبخندی میگفت شیرینی عروسیت را بخوریم شیرین خانم.

وقتی از فرشید پیذاریی میکردم گفت:نمیدانم شیرین را بخورم یا شیرینی را؟

گفتم:بهتر است به شیرینی اکتفا کنی چرا که میترسم اگر مرا بخوری حناق بشوم و در گلویت گیر کنم.

با دلخوری شیرینی را برداشت و گفت:من هیچوقت از پس زبان تو بر نمی ایم .ظرف شیرینی را جلوی علی گرفتم و گفتم:به امید آنروز که شیرینی عروسی تو و آنطرف مربوطه را بخوریم.

با خنده عمیقی گفت:انشاالله.

سرگرم پذیرایی از دیگران بودم که متوجه نگاه های یکی از دوستان فریدون شدم از نگاه خیره او معذب بودم و بعد از اتمام کارم به نوی نشستم که در معرض دید او نباشم.هنوز خوب مستقر نشده بودم که سر . کله لیلا و فریده پیدا شد.فریده در حالیکه با تحسین نگاهم میکرد گفت:چه لباس قشنگی اینرا کی خریدی؟

با تشکر گفتم:لیلا زحمتش را کشیده

.لیلا با تعجب به لباسم نگاه کرد:من دوختم؟

هنوز توی ابهام بود که به یادش آوردم که 2 هفته قبل این لباس را برایم دوخته است.و گفتم:یادت نیست؟

در حالی که شک داشت گفت یادم نرفته ولی آن پیرهنی که من دوختم خیلی فرق داست.

گفتم:آخر کمی در بعضی از قسمتهای آن دست بردم و تغییرش دادم .لیلا با بهت به لباسم نگاه میکرد و باور نداشت که من بتونم به این خوبی اشکالات آنرا برطرف کنم.لباس کاملا تغییر کرده بود و او حق داشت آنرا به یاد نیاورد.سرگرم صحبت با آنها بودم که شنیدم احضارم میکنند.نرگس بود وقتی بطرفش میرفتم چهره اش خندان بود وقتی به کنارش رسیدم با لبخندی گفت:شیرین جان شانست گرفته .

پرسیدم چرا در حالیکه کمی به هیجان آمده بود گفت:جناب سروان مولوی چشمش حسابی تو را گرفته .

پرسیدم:جناب سروان مولوی دیگر کیست؟
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
51 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۲-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۶ ق.ظ)، sadaf (۲۳-۰۵-۹۷, ۱۲:۴۹ ب.ظ)، sara kiana (۱۱-۰۹-۹۶, ۰۸:۴۱ ب.ظ)، avapars (۲۲-۰۸-۹۶, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۰۲-۰۹-۹۶, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، شقایق سرخ (۱۷-۱۰-۹۶, ۰۴:۵۰ ق.ظ)، yassepid60 (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۱:۴۶ ق.ظ)، Maman ali (۰۱-۰۹-۹۶, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۳:۴۵ ب.ظ)، d.ali (۰۱-۰۹-۹۶, ۰۴:۵۱ ب.ظ)، سارا1339 (۲۸-۰۱-۹۸, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۶-۱۰-۹۶, ۰۱:۵۸ ب.ظ)، مرادی2 (۰۲-۰۹-۹۶, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، Elesa (۰۷-۰۹-۹۶, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، sura (۰۸-۰۹-۹۶, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، taranomi (۰۱-۰۹-۹۶, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، نیاز۲ (۲۲-۰۹-۹۶, ۰۷:۴۱ ب.ظ)، Jalinos (۲۳-۰۹-۹۶, ۱۰:۲۴ ق.ظ)، malehe81 (۲۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، sarvenaz6 (۰۱-۰۹-۹۶, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۲-۰۸-۹۶, ۰۷:۱۴ ب.ظ)، بهزاد پريا (۰۱-۱۱-۹۶, ۰۹:۰۹ ب.ظ)، rp5072451 (۱۴-۰۳-۹۷, ۰۴:۱۱ ق.ظ)، Parisa13740 (۰۲-۱۱-۹۶, ۰۳:۲۹ ق.ظ)، shamim27 (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۱:۵۰ ب.ظ)، e.kh (۲۹-۰۱-۹۷, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، alma331360 (۱۰-۰۳-۹۷, ۰۷:۱۹ ب.ظ)، شیرین ۷۷۳ (۱۴-۰۱-۹۷, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، محمد پورعلی (۲۱-۰۳-۹۷, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، ONIX (۰۹-۰۳-۹۷, ۰۷:۳۳ ب.ظ)، رهاشدگان (۲۷-۰۵-۹۷, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، fatemeh.gh (۲۷-۰۷-۹۷, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، lotfi123 (۲۱-۱۲-۹۷, ۱۱:۱۵ ب.ظ)، ثمامشکات (۲۷-۰۶-۹۷, ۰۴:۴۵ ب.ظ)، 1730016934 (۲۸-۰۵-۹۷, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، مریم 00 (۲۹-۰۵-۹۷, ۰۲:۰۷ ق.ظ)، shfaty (۱۳-۱۲-۹۷, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۷ ب.ظ)، دکی جوووون (۲۴-۰۳-۹۸, ۱۲:۱۶ ب.ظ)، شهناز (۰۶-۰۹-۹۸, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، erfan.h (۲۷-۰۳-۹۸, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، پرسا (۲۷-۰۱-۹۹, ۰۱:۰۹ ب.ظ)، Yasamanff (۳۰-۰۵-۹۸, ۱۰:۲۷ ق.ظ)، امیر حسین ۹۴ (۰۵-۰۶-۹۸, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، Onlyana (۱۰-۱۰-۹۸, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، Fatemeh BK (۰۴-۱۱-۹۸, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، sanejad78 (۲۰-۱۰-۹۸, ۰۲:۵۲ ق.ظ)، sarvenazb (۲۴-۱۲-۹۸, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، Baharan62 (۰۳-۰۱-۹۹, ۰۶:۲۹ ب.ظ)، شادی لطیفی (۰۷-۰۳-۹۹, ۰۱:۰۵ ق.ظ)، جانجان (۱۰-۰۴-۹۹, ۰۶:۵۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان