مسابقات انجمن ايران رمان



تمام ِ ناتمام ِ من... | آنیتا کاربر انجمن
زمان کنونی: ۰۲-۰۷-۹۶، ۰۴:۱۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: آنیتا
پاسخ 145
بازدید 12141

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تمام ِ ناتمام ِ من... | آنیتا کاربر انجمن
#1
فصل 1
کلافه بودم. نمی دونستم چه مرگم شده، صدای مامان از توی هال می اومد:
ـ آنا حاضر شدی؟ الان صدای محمود در میادا، خواهرت گناه داره بخدا، اخلاقای گند شوهرشو می شناسی که؟
راست می گفت. اخلاقای گند شوهر آیدا رو می شناختم، همیشه منتظر بود که یه آتویی از ما پیدا کنه و بکوبه توی سرش. ساکمو برداشتم، خودمو توی آیینه نگاه کردم و از در اتاقم اومدم بیرون.
بنفشه با لبای برچیده به در اتاقش تکیه داده بود. می دونستم خیلی بهم وابسته است، اما خوب آیدا ازم خواسته بود باهاش برم بندر، قرار بود محمود بره ماموریت و دو هفته نبود.
رفتم جلوی بنفشه زانو زدم و گفتم:
ـ خواهری ناز نازی، همش دو هفته است بخدا! زود برمی گردم ها.
لبای خوشگلشو برچید و گفت:
ـ نه اونموقع کیارشو بیشتر از من دوست داری، شبا میری واسه اون قصه می خونی.
یهو زدم زیر خنده و بغـ ـلش کردم و گفتم:
ـ دیوونه من تورو بیشتر از هرکسی که فکر کنی دوست دارم.
ـ حتی بیشتر از کیارش؟
ـ حتی از کیارش، حالا هم زود صورتتو بشور مگه نمیای فرودگاه؟ بدو بدو!
مامان یه چشم غره بهم رفت که معنیش این بود که چرا راش می ندازی؟ منم شونه امو انداختم بالا، ساکمو برداشتم و رفتم کفشامو پام کنم.
بنفشه زودتر از من جا گرفت و جلو نشست. ساکمو گذاشتم صندوق عقب، اومدم در جلو رو بازکردم دستامو دورش حـ ـلقه کردم و گفتم:
ـ خوشگل من برو عقب بشین، می دونی که بچه ها نباید جلو بشینن.
باز لبای خوشگلشو برچید و گفت:
ـ می خوام توی بغـ ـل تو بشینم.
خودم به اندازه کافی کلافه بودم، نمی دونستم چه مرگمه؛ اما باز خودمو کنترل کردم، لبـ ـامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ بنفشه! نمیشه، مامان حواسش پرت میشه ها... برو قربونت برم سرجات بشین.
اخماشو تو هم کشید و از بین صندلی ها رفت عقب یه آهی از ته دلم کشیدم. دلم برای این ته تغاری خیلی تنگ می شد، اما خوب آیدا هم گناه داشت، با اون شوهره عوضیش! مامان اومد یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ درم که باز نکردی؟
ـ ای بابا گیر میدی مامانا!
یه چشم غره معروف اومد که یعنی میدونی از این جور حرف زدنا بدم میاد؛ منم طبق معمول به روی خودم نیاوردم.
تا خود فرودگاه داشت نصیحتم می کرد که اینکارو نکنی، اونکارو بکنی، دهن به دهن نشی با محمود و نصیحتای دیگه. نمی دونم مامان که همیشه تا ما یکم صدای ضبطو بلند می کردیم حواسش پرت می شد وقت گیر آورده بود؟ اما خدا رو شکر نزدیکای فرودگاه دست از نصیحتاش برداشت. دم ورودی پارکینگ فرودگاه یهو چشمم افتاد به یه پسره که ساکشو لاقیدانه انداخته بود پشتشو زل زده بود به من. یه اخم جانانه بهش کردم و رومو کردم اونور. مامان قبض پارکینگو گرفت و رفت توی پارکینگ ماشینو پارک کرد و گفت:
ـ من برم ببینم آیدا اینا اومدن؟ درارو قفل کن بیا!
بعد دست بنفشه رو گرفت و رفت. در صندوق عقبو باز کردم تا ساکمو بردارم که یه ماشین اومد خواست پارک کنه، اما جا نمی شد، راننده سرشو کرد بیرون و گفت:
ـ خانوم ماشینتو یکم اونورتر بذار تا منم جا بشم.
یه نگاه انداختم دیدم بله مامان خانوم جای پارک دو تا ماشینو گرفته گفتم:
ـ باشه آقا، الان!
یهو یه صدایی از پشت سرم اومد:
ـ خانوم کوچولو اگه نمی تونی می خوای برات جا به جا کنم ماشینو؟
برگشتم دیدم اون پسره با یه پسره قد بلند مو خرمایی خوش تیپ پشت سرم هستن. اخمامو کردم تو هم و گفتم:
ـ نخیر خودم می تونم.
بعد سوار شدم و ماشینو جا به جا کردم. راننده ازم تشکر کرد و رفت. منم درا رو قفل کردم ساکمو برداشتم و رفتم سمت در ورودی، باز دوباره دیدم یه صدا از پشت سرم میگه:
ـ خانوم کوچولو ساکت سنگینه، کمکت کنم؟
صدا برام آشنا بود همون بچه پرروئه بود. محل ندادم و رفتم توی سالن دنبال مامان می گشتم که یهو دیدم بنفشه از دور داره دست تکون میده.
رفتم و ساکمو انداختم رو زمین و نشستم رو صندلی. رومو کردم سمت مامان گفتم:
ـ پس کو این داماد شاخ شمشادتون؟
ـ هنوز نیومدن، ساعت چند پروازتونه؟
ـ ساعت 7.15 هنوز یه ساعت مونده
ـ پس پاشو برو یه زنگ بزن ببین چرا نیومدن؟
ـ مامان جان حتما تو راهن دیگه!
ـ نخیر پاشو زنگ بزن.
بنفشه هم زودی گفت:
ـ منم میام، منم میام...
دستشو گرفتم و رفتم سمت تلفن عمومی باز دیدم اون دو تا پسر جلوم سبز شدن. یکی از اون اخمای معروفمو مهمونشون کردم و رومو کردم اون طرف و مشغول شماره گیری شدم. خواهر شوهر آیدا گفت:
ـ بچه ها خیلی وقته راه افتادن، الان می رسن دیگه.
تشکر کردم و رفتم سمت مامان، گفتم:
ـ الان میان.
ولو شدم رو صندلی و داشتم با بنفشه حرف می زدم، یهو مامان گفت:
ـ آنا اینا چرا اینجوری تو رو نگاه می کنن؟
ـ کی؟
ـ این پسرا!
سرمو بلند کردم دیدم یه ردیف پسر روبروی ما نشستن. دوتاشون زل زدن به ما بقیه هم مشغول حرف زدن بودن. یه نگاهی به اون دوتا انداختم و یه اخم دیگه کردم یه دفعه دیدم جفتشون زدن زیر خنده. زیر لب گفتم:
ـ رو آب بخندین!
مامانم گفت:
ـ چی؟
گفتم:
ـ من چه می دونم مامان، دیوونه ان دیگه ولشون کن بابا!
در همین اوضاع احوال دیدم آیدا کیارش به بغـ ـل با محمود دارن میان، خدا رو شکر اون پسرا هم بلند شدند و رفتند؛ چون اگه بودن محمود باز یه دست آویز جدید داشت. همیشه منتظر این بود که یه حرفی واسه منو آزاده که خوشبختانه ایران نبود در بیاره. روش می شد واسه بنفشه کوچولو هم حرف در می آورد! من اصلا نمی دونم آیدا با چه عقلی از بین اون همه خواستگار، زن این شد؟ اونم یه آدم نظامی که زندگی کردن واقعا باهاش جون سختی می خواد! من که به هیچ وجه نمی تونستم تحملش کنم. خوشحال بودم که این دوهفته نیست وگرنه بدجوری کُلامون تو هم می رفت. از همون اول از همدیگه خوشمون نمی اومد، اما خب حالا مجبورم گاهی تحملش کنم؛ بخاطر آیدا و کیارش.
محمود گفت:
ـ ااااااا شماها کی اومدین؟
منم گفتم:
ـ یه یه ساعتی میشه، جبروت نظامیتون مادر زن گرامیتونو گرفته حسابی، جناب سروان.
مامانم از پشت یه نیشگونم گرفت و یه چشم غره بهم رفت که یعنی ساکت باش!
ـ اااااااا مامان، مگه دروغ میگم؟
که آیدا خودشو انداخت وسط که:
ـ بریم دیر میشه ها...
رفتیم سمت کانتر پرواز که کارتامونو بگیریم دیدم یکی داره هی سرک می کشه تو صف بغـ ـلی، باز اون پسره اه چه کنه ایه ها! اما نمی دونم چرا مثل دفعه های قبل که یه پسر بهم زل میزد خیلی بهم نریختم. شونه امو انداختم بالا و تو دلم گفتم: «هیچی بابا یارو پیله است دیگه، الانم میره یه جای دیگه منم راحت میشم! فقط خدا کنه محمود نبینتش که اینقدر تابلوئه. چون اگه چشش بیفته تا مورو از ماست نکشه بیرون ول نمی کنه...»
کارتای پروازو گرفتیم و داشتیم می رفتیم توی اون سالن که سوار هواپیما بشیم. مامانو بـ ـوسیدم، دو زانو نشستم و بنفشه رو توی بغـ ـلم گرفتم. دستاشو انداخته بود دور گردنم و ول نمی کرد.
ـ قربونت برم برات یه عروسک از اون خوشگلاش میارم! گریه نکن زود میام.
ـ نمی خوام بری...
کلافه گفتم:
ـ عزیز دلم گریه نکن، ببین کیارش داره بهت می خنده.
ـ خب بخنده.
حالا کیارش دو ساله اصلا نمی دونست قضیه چیه! دلم داشت از قفسه اش در میومد. برای خودمم دوری از بنفشه سخت بود اما خب باید خودمو کنترل می کردم.
ـ ببین اگه گریه نکنی و دختر خوبی باشی، می تونی بالش منو برداری!
اشکش بند اومد
ـ راست میگی؟
ـ آره عزیز دلم، این دو هفته رو روی بالش من بخواب که دلت برام تنگ نشه.
بنفشه عاشق بالش من بود. من خودمم علاقه خاصی به بالشم داشتم. پدر بزرگم وقتی 5 سالم بود اونو بهم داده بود. 12 سال بود داشتمش و همیشه هم هر وقت بنفشه می خواست داد منو در بیاره قایمش می کرد. وقتی اینو شنید گفت:
ـ پس حالا که اینطوره می تونی اصلا بیشتر بمونی!
گونه اشو کشیدم و گفتم:
ـ آها پس بالشو بیشتر از من دوست داری؟
ـ نه بخدا آنا، ولی خب...
ـ خیلی خوب حالا برو، درساتو خوب بخون. مواظب مامانو بابا هم باش، باشه؟
ـ چشم .
بعد از خداحافظی وارد سالن شدیم. کنار آیدا نشسته بودم که باز چشمم به اون پسره افتاد. هی پا می شد پشت سرشو نگاه می کرد! دوست داشتم برم جلو بگم "چیه آدم ندیدی؟" که واقعا اگر محمود نبود، می رفتم. اما باز به خودم گفتم: «ولش کن الان میره از شرش راحت میشم.» رومو کردم سمت آیدا و کیارش و خودمو مشغول کیارش کردم. عاشقش بودم، اما جلوی بنفشه خیلی بغـ ـلش نمی کردم که بهش حسودی نکنه. برای همینم توی سالن از بغـ ـل آیدا گرفتمشو خودمو مشغول کردم....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin ، yas2 ، narges_ff ، fatima64
#2
تا وقتی که اعلام کردن "برای سوار شدن به هواپیما به گیت مراجعه کنید"، سرمو به کیارش گرم کردم. آیدا هم همینطور برای خودش داشت تعریف می کرد؛ از خواهر شوهراشو و رفتارای بچگونه محمود، من نمی دونم این شوهرش کِی می خواد بزرگ بشه آخه؟ به ظاهر به حرفاش گوش می کردم اما راستش ذهنم یه کم درگیر اون پسره شده بود، البته فقط یه کوچولو!
وقتی اعلام کردن "سوار بشیم" از جام بلند شدم و کیارشو دادم به محمود.
ـ ااااااا چرا میدیش به من؟ بده آیدا.
ـ بگیریش به درجه هات آسیب نمی رسه، جناب سروان!
آیدا لبشو گزید و خنده اشو خورد، دستشو دراز کرد کیارشو بگیره که من دستشو کشیدم:
ـ بیا بریم دیر شد.
سرمو هم یکم گردوندم که ببینم اون پسره نیست؟، دیدم نه نیست. یکم دلم گرفت، اما به اندازه یک ثانیه، به خودم گفتم: «وا چه فرقی داشت با بقیه؟ رفت دیگه! یه دیدار تصادفی بود، فقط همین.»
از پله های هواپیما که بالا رفتیم، سرمو بالا گرفته بودم دنبال صندلی هامون می گشتم. آیدا پشت سرم، محمودم با غر غر پشت آیدا، جامونو پیدا کردم. ردیف وسط بودیم یه آقای خوش تیپ نشسته بود که تا محمود دید اون آقاهه نشسته، زود به من گفت:
ـ برو اونور من اول می شینم.
یه پوزحند زدم و گفتم:
ـ بفرمائید جناب سروان.
محمود هم یه دونه از اون چشم غره های نظامی برام اومد که تحویلش نگرفتم. آیدا نشست و بعد من، محمود که تا نشست کیارشو داد بغـ ـل آیدا؛ می خواستم کله اشو بکنم! اما خوب دیگه نمی شد. توی بررسی کردن مسافرا بودم، یهو چشمم افتاد به همون پسره که چنتا ردیف جلوتر واستاده و زل زده به من.
ـ ای وای!
آیدا گفت:
ـچیه؟ چی شده آنا؟
ـ اون پسره رو ببین!
ـ کدوم؟
ـ اه همون بلوز آبیه.
ـ خب چی شده؟ می شناسیش؟
ـ نه از وفتی وارد پارکینگ شدیم، هی جلوم سبز میشه!
ـ وا مگه درخته که سبز میشه؟خب مسافره دیگه.
ـ خب باشه، اما پرروئه.
بعد واسه آیدا تعریف کردم.
ـ ولش کن بابا! محل نده. تو که هیچوقت برات مهم نبوده.
ـ راست میگی، بی خیال.
البته یه کوچولو خوشحال شدم. سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. دلم به همین زودی برای بنفشه تنگ شده بود، خواهر کوچیکه و عزیز همه مخصوصا من. یه جورایی مثل بچه ام بود. مامانم دبیر بود و سرش شلوغ، بابا هم که کار توی بیمارستان و دانشگاه؛ فرصت اینو نداشتن که به بنفشه کوچولو برسن. همه کارای بنفشه با من بود.
روز اولی که مدرسه رفت، خودم براش لوازم تحریر خریدم و کتاباشو جلد کردم؛ بعدم بردمش مدرسه. واقعا مثل عروسک جوندار بود برام.
توی حال و هوای خودم بودم که یکی بهم تنه زد و رد شد. چشامو باز کردم، برگشتم عقب دیدم اااااا همون پسر بلوز آبیه بود!! دیگه واقعا داشت حرصمو در می آورد. از جام بلند شدم، محمود گفت:
ـ کجا؟
ـ دارم میرم دستامو بشورم. امری بود؟ مگه نمی بینی دارن شام میدن؟
ـ حالا من یه سوال پرسیدم، تو باید اینهمه جواب بدی؟
ـ جناب سروان، به شما باید کامل جواب داد وگرنه سوالای بعدی میاد، مگه نه؟
رفتم سمت دستشویی و پشت در واستادم. پسره تا درو باز کرد چشمش افتاد به من جا خورد. یه دستمو به کمـ ـرم زده بودم اخمامم طبق معمول تو هم بود. دیدم لبخندشو جمع کرد و یه ببخشیدی گفت و رفت. وقتی رفتم دستامو بشورم، قیافه امو توی آینه دیدم. خودم از خودم ترسیدم چه برسه به اون بیچاره! پقی زدم زیر خنده، دستامو شستم و اومدم سرجام نشستم.
محمود گفت:
ـ یه ساعته رفتی دست بشوری یا با اینو اون لاس بزنی؟
چشای من از تعجب گرد شد. آیدا هم همینطور مونده بود این چی میگه؟
گفتم:
ـ ببخشید جناب سروان، دستشویی لاس زدن داره آخه؟
ـ خودم دیدم داشتی با اون پسره دل می دادی قلوه می گرفتی!
تا اینو گفت، دیگه طاقت نیاوردم.
ـ ببین جناب سروان فرخی! بنده نه گماشته اتونم، نه سرباز صفرتونم، نه درجه دار تونم، شما هم فکر کنم اینجا رو با عرشه کشتی عوضی گرفتی جانم! اینم مطمئن باش من اگه بخوام با کسی لاس بزنم، نه دم دستشویی لاس می زنم نه جلوی چشم تو. من بزرگتر دارم که اونم تو نیستی. پس احترام خودتو نگه دار!
بعدم رومو کردم به آیدا و گفتم:
ـ رسیدیم بندر من با پرواز بعدی بر می گردم تهران، تو بمون و این موسیلینی!
محمود که فکر نمی کرد من اینجوری جوابشو بدم یکم خودشو جا به جا کرد و گفت:
ـ من که حرف بدی نزدم. فقط گفتم دیدمت که داشتی با اون پسره حرف می زنی! به هر حال تو دست ما امانتی...
ـ هه امانت؟ ببخشید من چی کار کردم که شما فکر کردین من با اون آقا حرف زدم؟ الان میرم صداش می کنم بیاد ببینم من بهش چی گفتم؟
از جام بلند شدم که آیدا آستینمو کشید و بهم گفت:
ـ آنا بشین دیگه! شلوغ نکن،خوب محمود نگرانته.
ـ آها نگرانمه! نگران بودن با تهمت زدن و حرف مفت زدن فرق می کنه خواهر من، تو مجبوری اینو تحمل کنی من که مجبور نیستم.
آیدا یه چشم غره بهم رفت که یعنی بس کن دیگه. بعدم روشو کرد طرف محمود و گفت:
ـ تو می فهمی که چی میگی اصلا؟ آنا از بچگی با پسرا بزرگ شده. این هنوز نمیدونه که دل و قلوه دادن یعنی چی! اخلاقش رو که می شناسی، پس چرا اینا رو میگی؟ فکر کردی همه مثل...
یهو محمود اومد تو حرفش که:
ـ خیلی خب بابا اشتباه کردم! اصلا به من چه؟
همون موقع سینی غذا به ما رسید و همگی سکوت کردیم. تا آخر سفر سرم به کیارش گرم بود. اما اون پسره بی آبرو اونقدر کله کشید که محمود و واقعا مطمئن کرد شاید یه چیزی باشه.
"مسافرین محترم تا چند دقیقه دیگه وارد فرودگاه بندرعباس می شیم، لطفا کمـ ـربندهاتونو بسته نگه دارید و..."
وقتی از هواپیما پیاده شدیم، هرم گرما خورد توی صورتم. مهر ماه بود. 18 مهر روزی که با گذشت اینهمه سال هنوز یادم نرفته. اون موقع سال هم هنوز هوا توی بندر گرم گرم بود. وارد سالن فرودگاه که شدیم به آیدا گفتم:
ـ گیشه فروش بلیطش کجاست؟ بر می گردم تهران.
ـ بچه شدی ها!
ـ نه می خوام برگردم. این شوهرت اعصاب برای من نمی ذاره.
ـ اون که شنبه داره میره، تو هم این یه روزو طاقت بیار؛ بخاطر منو کیارش!
تو چشای خوشگلش نگاه کردم. دلم نمی اومد اذیتش کنم.
ـ باشه فقط به این بگو اصلا دم پر من نیادا!
ـ خیلی خوب بابا، واقعا که تو باید پسر می شدی با این طرز حرف زدنت، آبجی داداش!!
همیشه خواهرام بهم می گفتن "آبجی داداش!" بس که حرکاتم پسرونه بود. موهامم تازه یه سال گذاشته بودم بلند بشه، اونم چون بنفشه دوست داشت. خب چی کار کنم من از بچگی با پسرا بزرگ شده بودم، باهاشون فوتبال بازی می کردم، توی خرابکاری هاشون کمکشون می کردم، تازه یه بارم چاقو گذاشته بودم جیبم که اگه کسی به دخترای مدرسه امون متلک بگه با چاقو بزنمش! که مامان دیدو کلی دعوام کرد.
تصمیم گرفتم بخاطر آیدا کوتاه بیام و بمونم....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#3
محمود اومد سمت ما و گفت:
ـ چیه اینجا واستادین؟ الان بارا میاد. آیدا، محمد اومده دنبالمون بیا تو و کیارشو ببرم اونور.
منم راه افتادم برم.
ـ تو کجا؟ بمون چمدونا میاد تحویل بگیر.
زبونمو در آوردم و گفتم:
ـ ببخشیدا جناب سروان، بنده گفتم که گماشته نیستم! تشریف ببرین بگین گماشتتون بیاد.
محمود گفت:
ـ خدا به داد اون شوهری که بیاد تو رو بگیره، برسه.
ـ نمی خواد نگرانش بشی، چون من که مثل آیدا خل نیستم زود دُم به تله بدم و زن یکی مثل تو بشم.
کیارش بیقراری می کرد. آیدا گفت:
ـ محمود، بابا بیا اینقدر کل کل نکن. آنا تو هم بس کن دیگه.
گفتم:
ـ باشه اما فقط به خاطر تو.
رومو کردم اون طرف شروع کردم غر زدن: «این جناب سروان فکر کرده منم آیدام که هیچی نگم، والا!!»
دیدم صدای خنده میاد. سرمو بالا گرفتم دیدم همون بلوز آبی و دوستش هستن. دیدم ضایع شده چون داشتم بلند با خودم حرف می زدم! اما کم نیاوردم که،گفتم:
ـ ها چیه؟ شناسنامه بدم خدمتتون؟
دوست بلوز آبی گفت:
ـ نخیر مرسی، صرف شد.
تا اینو گفت، من دیگه نتونستم خنده امو کنترل کنم و رومو کردم اون طرف. خدا می دونه که جای محمود چقدر خالی بود!!
بعد دوباره گفت:
ـ ااااا بلدی بخندی؟ من فکر کردم فقط بلدی اخم کنی.
سعی کردم اخمامو تو هم بکشمو بهش نگاه کنم تا از رو بره، خیلی پررو بود دوست بلوز آبی!! هرچی این بلوز آبی ساکت بود، این زبونش 6 برابر بود.
اخمامو کردم تو هم و رومو کردم طرفشون که چشمم افتاد به محمود، داشت میومد سمت من. تو دلم گفتم: «خدا جون مرسی، اگه این دو دقیقه زودتر میومد واویلا!!»
آیدا تازه از فرانسه برگشته بود و کلی بار داشتن اینا. محمودم هی می رفت و هی میومد. چمدونارو دونه دونه می برد، یکی نبود بهش بگه به جای امرو نهی کردن زودتر می رفتی یه چرخ دستی می آوردی!!
اه داشتم کلافه می شدم. یهو دیدم که یه چیزی افتاد کنار چمدون، نگامو آوردم بالا دیدم مو خرمائیه که تازه فهمیدم اسمش فرهاده، روی کارت پرواز یه چیزایی نوشته بود. محل ندادم اخمامو کردم تو هم و رومو کردم اونور، بعد دیدم محمود داره میاد گفتم: «این الان خم بشه چمدونم برداره، اگه اینا چیزی نوشته باشن دیگه آسایش ندارم از دستش.» سریع خم شدم و کارت پروازو چپوندم توی جیبم و سعی کردم عادی باشم. محمود اومد جلو و گفت:
ـ چی برداشتی از رو زمین؟
ـ وا خواب نما شدی ها جناب سروان!! چی رو چی برداشتی؟ زود باش بابا چمدونا رو ببر، خفه دارم میشم.
تو همین کل کلام با محمود دیدم بلوز آبی برگشت توی سالن و رو زمینو نگا کرد. دید نه خبری نیست و کارته برداشته شده، تو دلم کلی به محمود فحش دادم با اون اخلاقای گندش!! حالا این پسره پیش خودش فکر می کنه من چه هول بودم!
«بی خیال فکر کنه! اصلا مهم نیست، من که دیگه نمی بینمش.»
با هر جون کندنی بود محمود بارارو برد بیرون و منم تونستم از سالن بیام بیرون. چشمم به محمد، همکار محمود، افتاد باهاش احوالپرسی کردم و راه افتادیم سمت ماشین.
خدا رو شکر محمود صبح شنبه رفت بدون هیچ حرف دیگه ای و من و آیدا یه نفس راحت کشیدیم.
شنبه بعد از ظهر محمد اومد دنبالمون ببرتمون بازار، آیدا که نیومد هوا گرم بود و کیارش گرما زده می شد. من عاشق بازارای بندرم همه چی توش پیدا میشه، جنسای قاچاق و رنگارنگ خارجی که خب اون موقع ها حتی یک دونشم توی تهران به راحتی گیر نمی اومد و خیلی گرون بود.خانوم ِمحمدم بخاطر بچه اشون با ما نیومد. خانومش خیلی خانوم بود. توی صدا وسیمای مرکز بندر عباس کار می کرد.
زود آماده شدم و با محمد رفتیم سمت شهر، آخه خونه آیدا اینا بیرون شهر توی محوطه نیرو دریایی بود. توی بازارا داشتیم گشت می زدیم که چشمم افتاد به بلوز آبی و دوستاش!! اونا هم جفتشون زل زده بودن به من. خوبه حالا محمد کلا توی این فازا نبود، خیلی جنتلمن بود و زمین تا آسمون با محمود فرق میکرد؛ فقط خواهر من بود که توی امامزاده ها جرجیس گیرش اومده بود! وگرنه با زل زدن این آدم ندیده ها هر بچه 6 ساله هم فکر می کرد خبریه. مثل وزغ زل زده بودن به منو محمد. منم دست محمدو کشیدم بردمش توی یه مغازه، طفلک محمد گیح شد. گفت:
ـ چیه؟
ـ بیا اینجا من می خوام واسه مامان خرید کنم
ـ خب حالا چرا می کِشی منو؟ بگو بریم اینجا.
ـ اه محمد بیا دیگه! داری کاری می کنی به تو هم بگم جناب سروانا!!
زد زیر خنده.
ـ آنا خوب حال محمود و می گیری وقتی بهش میگی جناب سروان.
ـ جدی؟ من فکر می کردم خوشش میاد!!
ـ نه بابا خودش یه بار گفت وقتی بهش میگی جناب سروان، انگار صد تا فحش بهش میدی!
ـ یادم می مونه. پس از این به بعد فقط در مواقع خاص نگم، همیشه بگم.
همونطور که محمد داشت می خندید، چشمم به پشت سرش افتاد که فرهاد و بلوز آبی توی مغازه ایستادن. بلوز آبی سگرمه هاش شدید توی هم بود، فرهادم که یه ابروشو داده بود بالا و داشت مارو می پائید. منم شونه امو انداختم بالا و رومو کردم اونور. اصلا من نمی دونم چرا هرجا میرم اینا باید جلوم سبز بشن؟ توی افکار خودم بودم که محمد گفت:
ـ چی شد آنا؟ برای مامانت چی می خواستی بگیری؟
ـ هیچی محمد بریم، حوصله ندارم. بعدا با آیدا میام.
ـ ای بابا تو که داشتی می خندیدی!
ـ آره اما یک دفعه سرم درد گرفت و بی حوصله شدم.
ـ باشه هر جور راحتی.
برگشتیم از در مغازه بیایم بیرون که دیدم انگار یه تیم فوتبال ریخت توی مغازه. یکیشون گفت:
ـ امیر کجا بودین بابا؟ پرویز خان داره دنبالتون می گرده.
نشنیدم جواب بلوز آبی یا امیر چی بود چون از در مغازه اومدم بیرون، ولی فهمیدم که اسمش امیره....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#4
فصل 2
یک هفته بود که از بندر برگشته بودم. طبق معمول روی تخـ ـتم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم که مامان صدام کرد، گفت:
ـ بیا اینجا ببینم، می خوام یکم باهات حرف بزنم.
رفتم رو به روش نشستم و منتظر نگاش کردم.
شروع کرد:
ـ خب حالا امسال هم که با خرابکاری هایی که توی مدرسه کردی رد صلاحیت شدی، چقدر بهت گفتم حداقل سال آخری یه کم بیشتر حواستو جمع کن.
چشامو گرد کردم و خیره شدم بهش و گفتم:
ـ مامان جون به من چه مربوطه که یه مدیر عقده ای، و یه ناظم ترشیده با من لج بودن؟ خودتونم می دونید که من تو درسام هیچوقت مشکلی نداشتم. اینم با نمره هام مشخصه، نیست؟
مامان گفت:
ـ یعنی چی؟ نمره که تنها ملاک نیست، تو می دونی که الان انضباطت چه تاثیری روی این رد صلاحیتت داشته؟ آخه بچه والا بخدا پسرا هم کارای تورو نمی کنن تو مدرسه.
ـ مگه من چی کار کردم مامان؟ همچین میگی که انگار آپولو هوا کردم.
ـ آخه کاری هم مونده که نکرده باشی؟ یا میکروفون مدرسه رو دستکاری می کردی، یا می رفتی توی بخاری دفتر آب می ریختی، یا چادر خانم حیدری رو میخ می کردی روی زمین، عکس خانوم معلومی بیچاره رو می کشیدی می زدی در دفتر، حالا از روی دیوار فرار کردنات و کارای دیگه ات بمونه، کمه اینا؟
با یادآوری خاطرات مدرسه چشام برق زدن. چه زود گذشت و چه شیطنتا می کردم. رومو کردم طرف مامان
ـ اگه بازم برم مدرسه، دوباره همین کارارو می کنم. مگه خودتون شیطونی نمی کردین مامان خانوم؟ خودتون گفتین کلاه گیس آقای معلمتونو از روی سرش کشیدین، تازه یه بارم زیر دامن مدیرتون ترقه گذاشته بودین، یادتون رفته؟
مامانم که لبشو میجوئید که نخنده، برگشت گفت:
ـ اینا رو برات تعریف کردم که یاد بگیری؟
ـ خب چی کار کنم مامان جون، مدیر و معلمای ما که کلاه گیسی نبودن، دامنم نداشتن وگرنه اینکارارو هم می کردم!!
مامان یهو زد زیر خنده
ـ بخدا خیلی پررویی آنا!
ـ آخ جون مامان دیدی خندیدی؟ شرط می بندم که اگه خانوم حیدری مدیرتون بود و خانم معلومی ناظمتون شما بدتر از اینا می کردی.
ـ خیلی خوب حالا پررو نشو. صدات کردم که یه کم باهم حرف بزنیم برای آینده ات، می دونی که دو ساله با رتبه های خوب نمی تونی بری دانشگاه. منو پدرت تصمیم گرفتیم بفرستیمت پیش آزاده.
از جام پریدم
ـ مامان من نمیرم، بی خودم نقشه نکشین.
ـ تو خیلی بی جا می کنی! دعوت نامه ات اومده باید مدارکتو ببری سفارت، برات وقت گرفتم.
ـ مامان من دوسال زودتر از همه هم سالام دیپلم گرفتم، هنوز 17 سالمه، هنوز وقت دارم بخدا.
ـ نخیر دوسال از عمرت الکی گذشت، اگه تنبل بودی دلم نمی سوخت اما با این رتبه ها و نمره ها دلم می سوزه که استعدادت هرز بره.
ـ اما مامان من نمیتونم برم، خودتم می دونی. مهمترین دلیلشم بنفشه است، من دق می کنم. همون دوهفته هم کیارش بود که سرمو گرم می کرد. تازه روزای آخرش داشتم دق بالا می آوردم حالا چه طور این همه ازش دور بشم، تازه شما و بابا چی؟
مامان با اخم، در حالیکه اشک توچشاش جمع شده بود
ـ آینده ات مهمترین چیزیه که وجود داره، به هرحال باید یه روزی از ماها جدا بشی.
ـ نخیرم، من همیشه پیش شماها می مونم.
بعد از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم و درو محکم بهم کوبیدم.
اما قضیه جدی تر از اونی بود که فکر می کردم. شب بابا اومد تو اتاقم روی صندلی رو به روی تخـ ـتم نشست
ـ این حرفا چیه که مادرت میگه؟
خودمو زدم به اون راه:
ـ کدوم حرفا؟
ـ خودتو به اون راه نزن بچه، همون حرفایی که راجع به نرفتنت زدی، یعنی چی مثل بچه های دوساله میگی نمیرم؟ همه از خداشونه که این موقعیتو داشته باشن. اونجا هم که تنها نیستی،خواهرت پهلوته، تازه دایی هاتو و خاله نرگست هم هست پس در واقع اینجا تنهاتری.
ـ اما بابا من از خدام نیست. بعدم اینکه عمرا من و آزاده آبمون تو یه جوب بره. می دونین که ما اصلا نیم ساعت با هم یه جا باشیم دعوامون میشه! بس که اون دخترتون فکر می کنه از همه بیشتر می دونه و هی می خواد این 3 سال ناقابل که از من بزرگتره به رخم بکشه. بعدشم دایی و خاله که مامان و بابا نمی شن، می شن؟
بابا از جاش بلند شد و اومد لبه تخـ ـت کنارم نشست. دستشو دور شونه ام حـ ـلقه کرد
ـ ببین آنا ما همه خوشبختی تو برامون مهمه، ما هم دلتنگ تو می شیم، خونه بدون تو صفایی نداره. اما دخترم تو که نمی خوای بی سواد فامیل بمونی؟ بخدا اگه شانس دانشگاه رفتن برات اینجا بود که دیوونه نبودم بفرستمت بابا جون. همین صبح رفته بودم گزینش، با مسئولش حرف زدم گفت آقای معتمد شما از مدیر مدرسه یه نامه صلاحیت اخلاقی بیار ما قبول می کنیم ایشونو، آخه دخترم می دونی که خانوم حیدری با بلاهایی که تو سرش آوردی محال ممکنه اون نامه رو بده.
ـ بابا به هر حال قانونا فرق می کنه یه روزی، شما هم فکر کنین من 18 سالگی دیپلم گرفتم و پشت کنکور موندم!
بابا یه نگاهی به من انداخت
ـ عزیز دلم حیف استعداد و هوش توئه که هرز بره، تو این دوباری که کنکور شرکت کردی با رتبه خوب قبول شدی. حالا تو یه سفر برو پیش آزاده، مطمئنم خوشت میاد. بعدم درستو بخون و برگرد، بخاطر من برو بابا. تو که می دونی تحصیل شماها چقدر برای من اهمیت داره؟ دیدی که آیدا رو هم با شرط اینکه بقیه درسشو بخونه شوهر دادم.
نمی دونستم دیگه به بابا چی بگم.
ـ باید فکر کنم.
ـ دوشنبه صبح وقت سفارت داری بابا، باید مدارکتو ببری. می دونم که روی بابا رو زمین نمیندازی.
آه بلندی کشیدم
ـ باشه بابا، اما گفته باشم اگه خوشم نیاد بر می گردم. از الان گفتم نگین بعدا که نگفتی...
بابا از جاش بلند شد و با مهربونی گفت:
ـ حالا برو مطمئنم بدت نمیاد. تو دختر محکمی هستی آنا و می دونم که می تونی تحمل کنی.
آه بلندی کشیدم و چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#5
دوشنبه صبح مامان از کله ی سحر بالا سرم بود. مثل اینکه قضیه خیلی جدی بود:
ـ آنا پاشو، زود باش دیگه دیرت میشه. مدارکتو کامل گذاشتی؟ من که نمی تونم باهات بیام، آژانس رزرو کردم ساعت 8.30 دم دره، برگشنتم برو خونه ی افسانه، بابا میاد دنبالت.
یه نگاه به ساعت انداختم دیدم تازه ساعت 7 صبحه، سرمو کردم زیر پتو و گفتم:
ـ مامان جان بخدا هنوز زوده، پا میشم، نترس دیرم نمیشه. ساعت ده وقت دارم. تازه مگه نمیگی آژانس ساعت 8.30 میاد؟
مامان پتو رو از روم زد کنار
ـ تا تو بیدار بشی و حاضر بشی میشه 8.30، منم دارم میرم مدرسه، حوصله ندارم همش فکرم این باشه که تو خواب موندی،پاشو ببینم.
نخیر این مامان خانوم ول کن نبودا، با خودم گفتم: «بذار بره دوباره میام می خوابم، تازه یه فکر شیطونی دیگه هم داشتم. می خواستم آژانسو رد کنم بره.» بخاطر همینم از جام بلند شدم و نشستم رو تخـ ـت و زل زدم به مامان که داشت مدارکمو چک می کرد که چیزی کم نباشه، روشو کرد سمت من
ـ ببین آنا فکر اینکه من برم و تو دوباره بخوابی رو از سرت بیرون کن. فکر اینم که آژانسو رد کنی بره هم همینطور! بابات امروز کلاس داره و ساعت 10 میره بیرون از خونه، پس همه فکرات منتفیه.
یه آه بلند از ته دل کشیدم
ـ چی می شد یکم کمتر خانم مارپل بودی آخه مامان جون؟ بعدشم من که نمی خواستم اینکارارو بکنم که.
مامان یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و از در رفت بیرون. اون نگاش یعنی اینکه خودتی، با غر غر از جام بلند شدم و رفتم دستو صورتمو بشورم و برم تو آشپزخونه برای صبحانه. مامان بود دیگه، وقتی پای درس و مشق پیش میومد با خود ارشمیدسم شوخی نداشت. روش می شد اونم می فرستاد دانشگاه!
همه سر میز صبحونه بودن بغیر از آقاجون که بعد از نماز صبحش صبحونه خورده بود و خـ ـوابیده بود. یه سلام کردم و رفتم سمت بنفشه، لپشو کشیدم
ـ چاکر ته تغاریم هستیم! بیست میست چنتا آوردی آبجی کوچیکه؟
بابا سرشو بالا آورد
ـ این چه طرز حرف زدنه دختر؟ یه بار اینجوری جلوی آزاده حرف بزنی که...
بابا خوب آتویی داد دستم. زود برگشتم طرفش
ـ ااا بابا بفرمائین! دیدین خودتونم گفتین اخلاق آزاده بده.
بابا با تعجب بهم نگاه کرد
ـ من کی گفتم اخلاق اون بده؟ گفتم جلوش اینجوری حرف نزن، دنبال بهانه ای ها.
بنفشه هنوز نمی دونست جریان چیه. با چشای عسلی خوشگلش زل زده بود به ما بعد برگشت گفت:
ـ آزاده قراره بیاد اینجا؟ من حوصله ندارم، همش به جونم غر می زنه!
بابا یه تک سرفه ای کرد و بهم چشم غره رفت که بفرما اینم یاد گرفت. منم شونه امو بالا انداختم که یعنی به من چه؟ دختر خودتون گند اخلاقه.
مامان رو کرد به بنفشه
ـ نه مادر قرار نیست که آزاده بیاد، همینجوری آنا یه چیزی گفت. بعدم این چه طرز حرف زدن راجع به خواهر بزرگترته؟
بنفشه یه نگاهی به من انداخت که دلم ضعف رفت. یه چشمک بهش زدم که یعنی آره. نمی دونستم که چطور این کوچولو رو باید راضی کرد؟ البته درصد اینکه هم به من ویزا بدن خیلی زیاد نبود، منم واسه همین یکم کوتاه آمده بودم. ته دلم هزارتا نذر کردم که بهم ویزا ندن و اون موقع زبون من دراز بود.
داشتم توی مانتوهام دنبال یه مانتو می گشتم که چشمم به همون مانتوی صدری افتاد که باهاش رفته بودم بندر. از تو کمد درش آوردم و تنم کردم با شلوار رنگ ارتشی شیش جیب، یه روسری کوتاه هم سرم کردم شدم ننه نقلی، بقول بنفشه.
دستمو کردم توی جیب مانتوم که دیدم یه کارت توشه، درش آوردم و نگاه کردم دیدم یه کارت پروازه. اومدم پاره اش کنم چشم افتاد به پشتش و یادم اومد که این همون کارت کذاییه.
یه شماره نوشته بود که جلوشم نوشته بود فرهاد. با امیر صحبت کن! خواستم بندازمش دور، اما یه حسی بهم گفت نگهش دار. پرتش کردم ته کیفمو از در اتاق اومدم بیرون. بابا داشت روزنامه می خوند، سرشو بلند کرد
ـ آژانس 5 دقیقه است معطله، از سفارت مـ ـستقیم برو خونه افسانه. من امروز تهران کلاس دارم، عصری خودم میام دنبالت.
ـ باشه، خداحافظ
و از در رفتم بیرون....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#6
پشت در خونه افسانه معطل مونده بودم.
«خوبه این دختره می دونست من دارم میام ها، همیشه همینطوریه!»
کلافه شده بودم. کلا مثل اینکه امروز روز من نبود.
«اون از صبح توی سفارت که با دیدن دعوت نامه ای که از طرف دایی بود و ساپورتای مالی محکم، بهم قول دادن ویزا بدن و فکر کردن دارن بهم لطف می کنن! اینم از الان که افسانه خانوم نیم ساعته منو زیر بارون معطل کرده. فقط بذار بیاد من می دونم باهاش!»
داشتم تو دلم براش خط و نشون می کشیدم که یهو دیدم یکی میگه:
ـ خاله آنا، سلام.
خم شدم و مارال کوچولو رو بغـ ـل کردم و لپشو بـ ـوسیدم و گفتم:
ـ سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت، کجا بودی خاله؟
ـ با مامان رفته بودیم سلمونی. مامان می خواست موهاشو رنگ هویج کنه، الان مامان شکل هویج شده خاله آنا!
گونه اشو بـ ـوسیدم و پشت سرشو نگاه کردم. دیدم افسانه سلانه سلانه داره میاد، با موهایی واقعا هویجی!! عاشق اعتماد به نفسش بودم.
افسانه دختر خونده خاله ام بود. پدر و مادرشو توی زلزله از دست داده بود. برده بودنش کارگری، توی خونه یکی از مریضای خاله ام کار می کرد با اون سن کمش. صاحب کارش خیلی اذیتش می کرد، می خواست بندازتش از خونه بیرون که خاله ام هم همون اوایل ازدواجش برداشت آوردش پیش خودش و بزرگش کرد؛ مثل دخترش، بعد از دیپلمم با یه آقایی که ناشر کتاب بود آشنا شد و ازدواج کرد. روی هم رفته زندگی خوبی داشت. از من فقط 4 سال بزرگتر بود اما یه دختر سه ساله خوشگل داشت.
جلوتر که رسید دیگه مجالی برای دعوا پیدا نکردم فقط زدم زیر خنده، اونم هی می گفت:
ـ کوفت، زهر مار، خنده داره مگه؟ خواستم درستش کنم دیدم دیر میشه تو میایی پشت در می مونی، حالا هم بیا کلیدو بگیر با مارال برو بالا تا من برم موهامو درست کنم بیام تا حسین نیومده.
کلیدو داد دستمو راه اومده رو برگشت، حتی نذاشت یه کلمه حرف بزنم! همینجوری خشکم زد. درو باز کردم و با مارال رفتیم بالا. لباسای مارالو عوض کردم و یه سر به آشپزخونه زدم. خدا رو شکر غذای مورد علاقه منو داشتن، خورش کرفس. دستپخت افسانه حرف نداشت.
رفتم سراغ مارال ببینم داره چی کار میکنه که دیدم بچه رو زمین عروسکشو بغـ ـل کرده و خوابش برده. معلوم نبود این افسانه گور به گور کی این بچه رو از خواب بیدار کرده بود و دنبال خودش کشونده بود که خودشو شکل هویج کنه! بغـ ـلش کردم و گذاشتمش توی تخـ ـتش، خودمم رفتم تو کتابخونه حسین که یه پاتک به کتاباش بزنم. کلی کتاب داشت، چیزی که من اصلا ازش نمی گذشتم! یک کتاب از فقسه برداشتم و شروع کردم به ورق زدن. دیدم حوصله ندارم کتابو گذاشتم کنار کیفم که خواستم برم، از حسین امانت بگیرمش.
دستمو کردم توی کیفم که از توش تقویمم رو در بیارم ببینم که سفارت برای چه تاریخی بهم جواب میده، چشم به اون کارت پروازه افتاد. یه آن وسوسه شدم که زنگ بزنم یکم اذیت کنم! به خودم گفتم: «خب پای تلفن که نمی شناسن منو! بذارمشون سرکار یکم بخندم.»
البته از این دسته کارا خوشم نمیومد، نهایت مزاحمت تلفنیمون بهشت زهرا بود!! اونم نصف شب که با پسرخاله هامو دختر خاله هام جمع می شدیم!!
زنگ می زدیم و با گریه می گفتیم:
ـ آقا گربه خونمون مُرده، یه آمبولانس می فرستین؟ یا اینکه:
ـ آقا یه نمره بدین حموم عمومی سر کوچه امون خرابه بیاییم اونجا دوش بگیریم!
که اونم دیگه جواباش معلوم بود چیه!!
تا حالا از این کارا نکرده بودم اما به خودم گفتم: «حالا یه بار که مشکلی بوجود نمیاره، تازه اونا هم منو نمی شناسن...»
با همین فکرا رفتم سمت تلفن و شماره رو گرفتم. دعا دعا می کردم که حسین سرو کله اش پیدا نشه، البته زودتر از 2 نمی اومد؛ اما خب من که شانس نداشتم. دو تا بوق زد و یه دختر خانوم گوشی رو برداشت. تا دیدم دختره قطع کردم. گفتم:
ـ اه گندت بزنه این کی بود؟ بیا مزاحم تلفنی هم به ما نیومده! بی تربیتا منو سر کار گذاشتن. اصلا به جهنم!
نمی دونم چقدر داشتم فکر می کردم که با صدای زنگ دو متر از جام پریدم. درو باز کردم دیدم افسانه است، با اون هیکل گنده اش پله ها رو میومد بالا. موهاش از اون حالت فجیع در اومده بود، اما باعث نشد سر به سرش نذارم:
ـ به جون خودت هویج بودی بهتر بود تا اینکه شدی بادمجون، دختر خاله!!
ـ زهر مار! بی تربیت سلامت کو؟
ـ آخه چه سلامی؟ چه علیکی؟ دو ساعت تو سرما منو گذاشتی پشت در که بماند، نه پذیرایی نه هیچی یه بچه گذاشتی رو دستم و فلنگو بستی که بری شبیه بادمجون بشی!
اینو که گفتم، پریدم تو خونه و پشت مبل قایم شدم. می دونستم دستش بهم برسه یکی از اون گازای معروفش می گیره که تا چند روز جاش درد می گیره!
اومد طرفم که صاف واستادم، گفتم:
ـ اااااااا سلام حسین جون، خوبین شما؟
تا اینو گفتم، افسانه برگشت پشتشو نگاه کنه، منم پریدم تو اتاق مارال و پشت در نشستم.
ـ حالا دیگه منو سرکار می ذاری؟ مگه دستم بهت نرسه آنا، ناهار که می خوای؟
از پشت در براش یه شکلک در آوردم!
ـ هیس بچه خوابه. الانم حسین میاد بدو بدو لباساتو عوض کن تا نفهمه تا الان مشغول تغییر قیافه بودی، بعدشم جرات داری بهم ناهار نده. یه سوژه خوبو از دست میدی!
میدونستم داره از فضولی می میره. خواسم حسشو تحریک کنم، وگرنه من آخه چه سوژه ای داشتم بابا؟ تموم جیک و پوک منو می دونست! ازخواهر به من نزدیکتر بود. اونقدر که با افسانه راحت بودم با آیدا و آزاده راحت نبودم.
همونطور که داشت می رفت سمت اتاقش، گفت:
ـ فقط وای به حالت سر کارم گذاشته باشی، حالا هم بیا بیرون میزو بچین. حسین الان میاد، امروز زود باید بره جلسه دارن.
درو باز کردم و گفتم:
ـ اااااااا به من چه؟ مگه اومدم بیگاری؟ از وقتی اومدم دارم بچه داری می کنم، حالا میگه میزو بچین! می خوای برات عربی هم برقصم که کامل بشه!
از اتاقش اومد بیرون.
ـ کاش از این عرضه ها هم داشتی، دلم نمی سوخت خب، تنها هنرت اینه که آتیش بسوزنی! وای به حالت آنا که اگه سوژه ات داغ نباشه ها، گفته باشم دوتا گاز مهمونت می کنم.
ای خدا من برای این سوژه از کجا بیارم حالا؟ تو دلم گفتم:
«فعلا که تا یه ساعت حسین هست، خدا کنه بابا زود بیاد دنبالم که اینم یادش بره.»
بعدم رفتم سمت آشپزخونه کمکش کنم که میزو بچینه، از پشت بغـ ـلش کردم، گفتم:
ـ افی بخدا دلم برات یه ذره شده بود ها.
ـ خرم نکن آنا، من که می دونم چیزی تو چنته نداری! می خوای از زیر گازای من در بری، اما باهات شوخی ندارم، حالا می بینی.
ـ نه به جون خودم سوژه دارم، داغ!
ـ آنا بگو منم ببینم سوژه داغت چیه؟
رومو کردم به طرف در آشپزخونه دیدم حسین به چارچوب در تکیه داده.
ـ اااااا سلام حسین جون، خوبین؟ سوژه؟!! آها هیچی بابا سوژه کجا بود؟
ـ سوژه نیست؟ دستتو خودت بیار جلو!
رومو کردم به افسانه یه چشمک زدم بهش که یعنی الان بی خیال شو! اونم سریع گرفت، گفت:
ـ حسین تو نمی شناسی اینو، می خواد سر من کلاه بذاره. سوژه اش رو فکر کنم همین رفتنشه دیگه.
حسین که منو می شناخت و می دونست اهل هیچ فرقه ای نیستم، گفت:
ـ همون تعجب کردم و کنجکاو شدم که سوژه چیه؟
حسین مرد خیلی خوبی بود. اما بی نهایت شکاک و بد دل بود. خدائیش افسانه هم خیلی ناز بود. من گاهی بهش می گفتم "سفید برفی". پوست سفید مثل برف، بینی کوچولو و سربالا، چشمای درشت عسلی، با لبای کوچولوی قرمز که انگار رژ داره، فقط یه خورده چاق بود که اونم سالی به دوازده ماه داشت رژیم می گرفت!
خب با این تفاسیر و اختلاف سنی 12 ساله با حسین، یه جورایی حسین می ترسید. البته حسین مرد فوق العاده ای بود، هم خوش تیب بود، هم پر جبروت، اطلاعات عمومی بالایی هم داشت، خب ناشر کتاب بود.
تموم طول ناهار ذهنم درگیر این بود که چی بسازم تحویل افسانه بدم. واسه همین نتونستم از خورش کرفس محبوبم لذت ببرم.
بعد از ناهار حسین رفت. من موندم و افسانه ای که منتظر سوژه بود...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#7
پریدم دم ظرفشویی و خودمو مشغول ظرف شستن کردم. با خودم گفتم: «شاید الان افسانه بره مارالو بخوابونه، خودشم خوابش ببره. بعدم بابا میاد و منم میرم خونه...» تو همین فکرا بودم که افسانه موهامو کشید:
ـ ااا دیوونه چی کار می کنی؟
ـ هیچی خواستم یادت نره که دروغ گفتی بهم.
ـ افی، دروغ چیه بابا!
ـ ااا خب پس بشین و مثل بچه آدم بگو چی شده.
ـ باشه بذار همین دوتا لیوانم آب بکشم، میام.
ـ داری میایی دوتا چایی هم بیار که خیلی می چسبه.
ـ چشم!! امر دیگه ای نیست؟ ظرفای خانوم حسینی رو هم می خوای بیار، نه اگه می خوای ظرفای چلوکبابی محلتونو بیار، نه میگم اصلا...
ـ زهر مار! چقدر حرف می زنی، بیا دیگه.
«ای خدا حالا چیکار کنم؟ مگه این ول کنه؟» یهو یه جرقه زد تو سرم. «حالا که خودش می خواد می ذارمش سر کار!» دو تا چایی ریختم. رفتم تو هال و رو کاناپه ولو شدم:
ـ خب بگو ببینیم، سوژه جریانش چیه؟
ـ افی یادته 3 هفته پیش رفتم بندر با آیدا؟
ـ خب؟
ـ هیچی دیگه افی، تو یه نگاه عاشق شدم!
افسانه اونقدر شوکه شد که چایی تو گلوش پرید.
ـ چرتو پرت نگو آنا، هرکی تو رو نشناسه من که می شناسمت!
ـ اااا دروغم چیه؟ خب یه پسره بهم شماره داد، منم ازش خوشم اومد. اشکالش چیه الان؟
ابروهاشو بالا داد و با یه لحن بامزه گفت:
ـ اگه بگی الان خانوم حیدری بهت گواهی صلاحیت داده بیشتر باورم میشه تا اینکه تو شماره گرفته باشی، آخه تو و اینکارا؟
ـ بابا بخدا یه پسره به من شماره داده. اینم شماره اش.
دستمو کردم توی کیفم و اون کارت که الان واقعا برام یه برگ برنده بود در آوردم و دراز کردم سمت افسانه.
ـ بهش زنگ زدی؟ دیدیش؟ چه شکلیه آنا؟
ای خدا از چاله در اومدم و افتادم تو چاه.
ـ نه بابا من که نبودم. چه طوری دیدمش آخه؟ فقط تو بندر یه بار اتفاقی تو بازار دیدمش. از وقتی هم اومدم فرصت نشده که زنگ بزنم. قیافشم بدک نیست.
ابروهاشو داد بالا و گفت:
ـ عجب! پس چه طور عاشقش شدی؟
ای خدا چه غلطی کردم ها! از دست این مگه خلاص میشم حالا؟ عاشق اینجور مسائل رمانتیکه دختره!
ـ عاشقش که نشدم افی، ازش خوشم اومده
ـ پاشو، پاشو همین الان زنگ بزن ببینم. برای عصرم باهاش قرار بذار!
جانم؟؟! نخیر ول کن نیست تا منو نچسبونه به این یارو!
ـ حالا باشه افی، سر ظهره! شاید خواب باشن. بعدم افی جون عصر بابا میاد دنبالم برگردیم خونه
ـ بیخود بیدار بشن. باباتم با من، تو قرار بذار من زنگ می زنم عمو فری بهش میگم شب اینجایی
ـ افی جون بابا الان سر کلاسه، مدرسه که نیست. از دفتر صداش کنن زشته، حالا کوتاه بیا دفعه بعد.
یه خورده فکر کرد و گفت:
ـ خیلی خب، حالا قرار هیچی. پاشو زنگ بزن ببینم.
بابا عجب غلطی کردم. کاش افسانه ده تا گاز می گرفت ازم و منو مجبور نمی کرد زنگ بزنم! الان زنگ بزنم اون دختره باز گوشی رو برداره چی؟ اگه سرکار گذاشته باشنم که دیگه تا دنیا دنیاست افسانه دست بردار نیست. خوب آتویی دستش دادم، تا گوشی رو بذارم زنگ میزنه به پسرخاله هام و حسابی آبرومو می بره.
ـ پاشو دیگه آنا! داره استخاره می کنه، زنگ نزنی خودم زنگ می زنم ها!
ـ خیلی خب بابا، الان زنگ می زنم.
کارتو از دستش قاپیدم و رفتم نشستم کنار تلفن. هرچی دعا بلد بودم خوندم که خیط نشم، شماره رو گرفتم:
ـ بله؟
ای وای باز که این دختره است. حالا چی کار کنم؟ دلو زدم به دریا و گفتم:
ـ سلام خانوم. ببخشید، من می خواستم با آقای امیر صحبت کنم.
ـ شما؟
آخ جون پس اشتباه نگرفتم. نکنه این مامانش باشه؟ خاک تو سرت آنا دختره صداش جوونه:
ـ ببخشید خانوم، بگم کی تماس گرفته؟
ـ امممممم من یکی از آشناهاشون هستم، یکی از دوستان معرفیشون کردن
«خاک تو سرت آنا! اگه الان بگه کی چی می خوای بگی؟»
ـ ببخشید خانوم، اما الان من دقیقا بگم کی؟
ـ شما گوشی رو بدین به ایشون، خودشون می شناسن
خواستم بگم بگو برادر استکان نعلبکی! والا...
دختره با اکراه گفت:
ـ گوشی!
حناق بگیری خب زودتر!
ـ ممنون خانوم.
از صدای دلینگ دلینگ آهنگ که منو پشت خط نگه داشت، فهمیدم که اونجا محل کاره. افسانه همینجوری زل زده بود به من، انگار می خواست دزد بگیره زبونمو در آوردم و گفتم:
ـ چیه؟
یه صدا از اونور خط اومد که با تعجب می گفت:
ـ بله؟؟!!
اوخ اوخ خرابکاری شد. تند گفتم:
ـ سلام.
ـ سلام، بفرمائید؟
ـ امیر آقا؟
ـ خودم هستم، بفرمائید...
ـ من، من، منو می شناسین؟
ـ باید بشناسم؟
ـ خب آره دیگه، فرودگاه مهر آباد و بندر و...
پرید وسط حرفم:
ـ یه دختر چشم سیاه و اخمو
چه پررو شد این! حیف افسانه اینجا نشسته وگرنه می دونستم چه جوری حالشو بگیرم، اما خوب الان مجبور بودم کمی ملایم باشم. تا اینجای کار اومده بودم، بعدا یه روز زنگ می زنم حالشو اساسی می گیرم که یادش نره
ـ الو، الو چشم سیاه ِاخمالو، قطع کردی؟
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ خوبین شما؟ خوش می گذره؟
ـ ااااا دکتر شدی؟ بهت نمیاد اینقدر مهربون باشی!
زیر لب گفتم:
ـ خدمتت می رسم.
ـ با من بودین؟
ـ نه میگم شما به من لطف دارین
ـ چی شد یاد من افتادین، بعد 25 روز؟
ایکبیری چه تاریخ دقیقم داشت!
ـ راستش من تازه از بندر اومدم. داشتم لباسامو جا به جا می کردم چشمم افتاد به شماره اتون. گفتم زنگ بزنم حالتونو بپرسم.
خب یه جائیشو دروغ نگفتم که!
ـ چه سعادتی! خب حالا نمی خواین خودتونو بیشتر معرفی کنید؟
گفتم:
ـ حالا وقت بسیاره..
از اونور افسانه هی اشاره می کرد "چی میگه؟" منم هی با اشاره می گفتم "باشه بابا، میگم. صبر کن دیگه"
ـ حتی نمی خواین اسمتونو بگین؟ شما حداقل اسم منو می دونین، اما من حتی اسمتونو نمی دونم!
به درک که نمیدونی! اسممو می خوای چیکار آخه؟ مگه قراره من بهت زنگ بزنم؟!
ـ من آیدا هستم.
چشای افسانه زد بیرون، اشاره کردم چته خوب؟
ـ به به چه اسم قشنگی! آیدا خانوم ِچشم سیاهِ اخمالو.
زهر مار! اخمالو خودتی با اون شکلت!
ـ لطف دارین، اسمم آیدای خالیه
ـ خب آیدا خانوم یکم از خودتون بگین
ـ چی بگم؟
ـ کلاس چندمین؟
ـ من یکسالو نیمه دیپلم گرفتم، آقا!
ـ جدا؟ اما بهتون نمیاد، من فکر کردم محصلین
شما به هفت جد و آبادتون خندیدین!
ـ من زود دیپلم گرفتم
ـ به به، پس معلومه خیلی باهوشین. حتما جهشی خوندین؟
وای خدا دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار. آخه به این چه؟
ـ بله یه سال زود رفتم، یه سالم جهش زدم
ـ به به آفرین، الان دانشگاه تشریف می برین دیگه؟
زهرمار! آخه تو رو سننه؟ داشتم برای افسانه خط ونشون می کشیدم. اونم پاهاشو انداخته بود رو هم و داشت کیف می کرد. منو می شناخت که واسه پسرا تره خرد نمی کنم، چه برسه اینقدر مودبانه جوابشونو بدم. مطمئن بودم مو به مو واسه بچه ها تعریف می کنه...
ـ نه متاسفانه
ـ عجب، حالا چرا؟
ـ خب نشده دیگه، خب من بیشتر از این وقتتونو نمی گیرم.
ـ نه نه راحت باشین. آخر وقته، منم کاری نداشتم. داشتم جمع جور می کردم، راستی منزلتون کجاست؟
آخه به تو چه؟ مگه می خوای بیای خواستگاری؟ این فکرمو بلند گفتم:
ـ چیه می خوای بیای خواستگاری؟
صدای خنده اش قطع نمی شد. منم که عصبی بودم حسابی، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم:
ـ رو آب بخندی! مگه جوک تعریف می کنم برات؟
ـ آخه خیلی بامزه گفتی کوچولو
ـ من کوچولو نیستم آقا، کاری ندارین؟
ـ نه، نه، قطع نکن لطفا.
ـ کاری ندارم که بخوام حرف بزنم
ـ پس چرا زنگ زدی؟
ـ واسه خالی نبودن عریضه، واسه اینکه خواستم بگم خیلی پرروئی، هم خودت هم اون دوستت. ببینم شماها آدم ندیده بودین زل زده بودین به من؟ هرجا هم که می رفتم جلوم مثل درخت چاغاله سبز می شدین؟
من همینطور تند تند داشتم می گفتم، افسانه می زد رو صورتشو می گفت: «قطعش کن!»
ـ چی چیو قطع کنم؟ باید حال اینو بگیرم. گوشی رو بده اون دوستت ببینم، اون از تو پررو تر ِ
دیدم هیچ جوابی نداد.
ـ الو، الو چی شد؟ زبونت بند اومد.
ـ دوستم اینجا نیست آیدا خانوم
ـ پس بهش از طرف من بگو خیلی بی کلاسه!
ـ خودتون بهشون بگین.
ـ من از کجا گیرش بیارم؟ اصلا هم ازش خوشم نمیاد.
ـ اما اون از شما خیلی خوشش اومده...
ـ خیلی بی جا کرده، اصلا می دونی چیه؟ کِی میاد خودم زنگ بزنم حالشو بگیرم؟
ـ فردا ساعت 2.30 خوبه؟
یکم فکر کردم دیدم نمی تونم فردا زنگ بزنم. گفتم:
ـ نه، شنبه دیگه ساعت 3.30 زنگ می زنم.
ـ باشه بهش میگم
ـ عزت زیاد آقای امیر بلوز آبی
تق گوشی رو گذاشتم و نفهمیدم اون چی گفت. سرمو آوردم بالا دیدم افسانه اخماشو کرده تو هم و داره چپ چپ نگام می کنه:
ـ ها تو چته؟
ـ می دونی چیه آنا؟ آدم نمیشی! این چه طرز حرف زدن بود؟
ـ حقش بود پسره ی پررو
ـ چی گفت که بهش اینارو گفتی؟
ـ به من میگه خانوم کوچولو!
ـ خب با این رفتارات هستی، دیگه؟
ـ ااااابه من میگه اخمالو!
ـ باید بهت می گفت خروس جنگی، اخمالو کمته! من واقعا متعجبم آنا! تو سوای اینکه پدر و مادرت تحصیل کرده هستن، خودتم مطالعه زیاد کردی ولی می دونی اشکالت چیه؟ اشکالت اینه که از بس با حمید و امیر و دوستاشون گشتی رفتارات پسرونه شده، مثل لاتای چاله میدونی حرف می زنی. گاهی تعجب می کنم که چقدر فرق داری با خواهرات!
ـ ببین افی اصلا همش تقصیر تو بود! من نمی خواستم به این بابا زنگ بزنم. تو گفتی بزن وگرنه که می دونی من اصلا از عشق و ماشقی و دوست پسـ ـر و اینا خوشم نمیاد، پسرا برای من مثل دخترا هستن. نمی تونم بهشون احساسی داشته باشم.
ـ آنا تو 5 ماه دیگه 18 ساله میشی. باید سعی کنی رفتاراتو یه کم تغییر بدی. بخدا خاله همه غصه اش شده تو و آینده تو...
ـ آها! پس اینا کار مامان خانومه؟ که تو منو نصیحت کنی.
ـ چرند نگو آنا! خاله به من چیزی نگفته، من خودم نگرانتم آنا. تو دیگه 6 سالت نیست که دنبال پسرا بدویی توی کوچه پی توپ فوتبال، فقط یکم بزرگ شو.
پوف بلندی کردم و گفتم:
ـ تو که بزرگ شدی بسه، دارم بزرگیتو می بینم! از صبح تا شب کار خونه و بچه داری، اگه بزرگ شدن ایناست من نمی خوام بزرگ شم افسانه خانوم...
افسانه سری تکون داد. اشک تو چشای خوشگلش جمع شده بود:
ـ آنا، من واقعا خوشبختم! الان همه اون چیزایی که هیچوقت فکر نمی کردم داشته باشم، دارم. یه زندگی آروم با یه شوهر خوب، تو که می دونی من چقدر سختی کشیدم تا قبل از اینکه بیام پیش مامان نرگس.
دلم گرفت، خیلی تند رفته بودم. رفتم جلو دستمو انداختم دور شونه افسانه و سرشو گذاشتم رو شونه ام. شاید واقعا افسانه راست می گفت، باید یکم تغییر رویه می دادم. باید بزرگ می شدم. اما با دوست پسـ ـر داشتن مگه آدم بزرگ میشه؟
ـ افی خوشگلم گریه نکن، ببین سفید برفی الان شدی شکل آدم برفیا که به جای دماغ براشون هویج می ذارن، مخصوصا با این موهای بادمجونیت.
ـ زهر مار، همیشه توی اینجور وقتا ضد حال می زنی به آدم. حالا موهام خیلی زشت شده آنا؟
سرشو آوردم بالا، گونه اشو بـ ـوسیدم و گفتم:
ـ تو همیشه خوشگلی عزیز دلم، این رنگ مو بهت حیلی میاد.
ـ جدا؟
ـ اوهوم
ـ خرم که نمی کنی؟
ـ نه بابا تو خر هستی، چه نیازی ِ به خر کردن؟
یکدفعه صدای آخم در اومد:
ـ خدا بگم چیکارت نکنه افی! حالا تا یه هفته باید بازو درد باشم، آخه مگه تو سگی گاز می گیری؟ بیچاره حسین از دست تو چی می کشه؟!
ـ نذار یکی دیگه هم بگیرم ها...
ـ قربونت افی جون، خیلی ماهی عزیزم!
ـ معلومه خب.
خوشحال بودم که از اون حالو هوا در اومد. ساعت 7 بابا اومد دنبالم هرچی افسانه اصرار کرد بابا بالا نیومد، خسته بود. منم زودی مانتو پوشیدم، داشتم روسریمو سرم می کردم افسانه اومد پشت سرم:
ـ آنا یه موقع از حرفای ظهرم به دل نگیری؟
ـ نه افی، تو راست میگی. فقط یه خواهش!
ـ جانم؟
ـ کمکم کن بزرگ بشم، افی.
دستشو دورم حـ ـلقه کرد و گفت:
ـ عزیز دلم!
ـ در ضمن افی، موضوع امروز بین خودمون بمونه. لطفا!
ـ نمی گفتی هم می موند، آنا؟
ـ هوم؟
ـ به این پسره زنگ می زنی؟
ـ نه بابا بیکارم مگه؟ تموم شد رفت! از کجا می خواد منو پیدا کنه؟
ـ حالا من می خوام ازت زنگ بزنی!
ـ وا افی چه حرفا می زنی ها، خب چرا؟
ـ به خاطر من! جمعه میام خونتون که بیارمت تهران یه دوروزی پیش من باش. به این پسره هم زنگ بزن و ازش معذرت خواهی کن.
ـ عمرا!
ـ آنا اولین راه برای بزرگ شدن عذر خواهی برای کار اشتباهه.
ـ وا آخه از کجا معلوم که من اینو اصلا ببینم.
ـ حالا به هرحال بقول تو سوژه است دیگه، توهم که نمی خوای ببینیش پس ازت کم نمیشه.
ـ در موردش فکر می کنم افی، وای بابا داره بوق می زنه. من رفتم، زحمت دادم، جمعه منتظرتونیم، ناهار بیاین. میگم مامان زنگ بزنه.
ـ حالا برو، باشه.
راه پله هارو مثل جت اومدم پائین و در ماشینو باز کردم پریدم تو ماشین.
ـ سلام بابایی خوشگلم، خسته نباشی.
ـ سلام، خواستی یه ساعت دیگه خداحافظی کنی!! خوبه از ظهر اینجایی...
ـ ااااا بابا خب می دونی که منو افسانه حرفامون تمومی نداره.
ـ بله می دونم!
گونه اشو بـ ـوسیدم و گفتم:
ـ قربون بابای خوشگل و خوش تیپم برم که اینقدر فهمیده است.
ـ ای پدر سوخته ی زبون باز!
ـ بریم بابایی، الان مامان و بنفشه جیگرمونو در میارن
بابا راه افتاد و من سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. واقعا رفتارم امروز بد بود؟ حالا چیکار کنم؟ زنگ بزنم؟ اونقدر فکر اومد تو ذهنم که نزدیک بود قاطی کنم، بعد شونه امو انداختم بالا و تو دلم گفتم: «فردا در موردش فکر می کنم امروز خیلی خسته شدم.»....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#8
تا روز شنبه اتفاق خاصی نیفتاد. جمعه افسانه و حسین با مارال اومدن خونمون و افسانه اجازه منو از مامان گرفت که یه دو سه روزی پیشش باشم، حسین شنبه صبح باید می رفت تبریز هم یه سمینار داشت و هم اینکه می خواست به خونواده اش سر بزنه.
شنبه ظهر ناهارو که خوردیم و افسانه مارالو خوابوند اومد توی هال و گفت:
- خیلی خب آنا، وقتشه که زنگ بزنی.
- افی کارتو گم کردم!
- کارت اینجاست. اونروز یادت رفت ببریش، خوب شد قبل از اینکه حسین ببینه برش داشتم! زود باش آنا حواستم باشه که حرف اضافی نزنی. قدم اولو بردار ببینم، باید عذر خواهی کنی!
«نخیر ول کن نبود. من تو عمرم از هیچ پسری عذر خواهی نکرده بودم، حالا باید یه کاره زنگ می زدم به یه نفر که دوبار دیده بودمش و عذر خواهی می کردم! عجب گیری داده ها...»
- میگم افی بیا بی خیال این یارو بشیم، من که قرار نیست ببینمش که!
- خب پس این برای قدم اول خیلی عالیه. غرورتم حفظ میشه، اما یاد می گیری که با دیگران چه طور صحبت کنی حداقل.
دیدم بدم نمیگه! حالا که قراره من نبینمش دیگه، پس بذار اینکارو بکنم. گوشی رو برداشتم و مشغول شماره گرفتن شدم. بازم اون دختره گوشی رو برداشت:
- سلام خانوم خسته نباشین، من با امیر آقا کار دارم.
- شما؟
- از آشناهاشون هستم خانوم.
- ایشون تشریف ندارن، شما اسمتونو بگین من به ایشون میگم!
ااااا پسره بی تربیت! خوبه گفتم شنبه زنگ می زنم ها!
- من آیدا هستم خانوم!
- آها بله، یه لحظه گوشی دستتون.
دختره دروغگو، این پسره هم معلوم نیست چنتا از این آشناهای جنس مونث داره!
- بله؟
- سلام امیر آقا، من آیدا هستم.
- به به آیدا خانوم! حال شما؟ یه ساعتی هست منتظرتون بودم.
وا! این چه بی رگه! انگار نه انگار اون دفعه کلی لغز بارش کردم!
- اما من درست سر ساعت زنگ زدم...
- خب بله، اما من هیجان داشتم باهاتون حرف بزنم.
«غلط کردی هیجان داشتی! چه می دونستی که چی می خوام بگم! تازه قرار بود با اون دوست پرروت حرف بزنم...»
- خب آیدا خانوم چه خبر؟
- خبری نیست. من فقط زنگ زدم بابت حرفای اون روزم ازتون عذر خواهی کنم و بگم لزومی نمی بینم با دوستتون حرف بزنم.
- ااا آیدا خانوم من فرهادم!
چشام گرد شد. پس من داشتم با اون پرروئه حرف می زدم؟ چه بد شد، خیلی هم خوشم میومد از این پسره!
- اگه میشه لطف کنید گوشی رو بدین امیر آقا.
- امیر نیست آیدا خانوم
- ایشون کی تشریف میارن؟
- امروز که دیگه نمیاد
- باشه. پس لطف کنید بهشون بگین من فردا همین موقع ها زنگ می زنم!
با بدجنسـ ـی هرچی تمومتر گفت:
- من بهش میگم. اما لزومی نداره که شما دیگه اینجا زنگ بزنین، من شماره خودمو می دم که مـ ـستقیم به خودم زنگ بزنین!
«جانم؟؟؟ این چی میگه؟ پررو، شماره اینو می خوام چیکار!؟»
- گفتم اونوقت من باید برای چی به شما زنگ بزنم آقا؟
- خب راستش من از شما خیلی خوشم اومده، خواستم بیشتر آشنا بشیم!
«غلط کردی پسره ی پررو! حیف که به افسانه قول داده آدم باشم وگرنه می دونستم چه جوری بشورمت و آویزونت کنم!!»
- ببین آقا! بنده نه اهل آشنا شدن بیشتر هستم، نه اهل دوستی و این حرفا، صرفا اونروزم اشتباه کردم به دوستتون زنگ زدم. الانم زنگ زدم فقط از ایشون عذر خواهی کنم، لطف کنید بگین فردا زنگ می زنم!
- ااااا آیدا چرا ناراحت شدی؟ حالا یه چند بار باهم حرف می زنیم و همدیگه رو می بینیم اشکالی که نداره! بهت نمیاد اهل این چیزا نباشی، مخصوصا با اون قیافه ی خواستنی و جذابت...
«خدایا این دیگه کی بود؟! روی سنگ پا رو سفید کرده بود! چه زودم صمیمی میشه با آدم، آیدا میگه بدون خانوم، بی تربیت! پپسی هم کولا داره! ای افسانه خدا بگم چیکارت کنه که اینجوری خونسرد نشستی و زل زدی به من!»
- اشتباه گرفتین آقای محترم، فردا به دوستتون زنگ می زنم. خدا نگه دار.
تق، گوشی رو گذاشتمو نفسمو دادم بیرون.
- چی شد؟
- زهرمارُ چی شد، چِم چاره شد! پسره پررو میگه شماره خودمو بدم زنگ بزن با هم آشنا شیم، بهتون نمیاد اهل این حرفا نباشی! خوبه که بهشون محل ندادم ها، حیف افی، حیف که به تو قول دادم وگرنه می دونستم چیا بهش بگم...
- نه خوب کاری کردی درست حرف زدی. من فکر کنم این پسره یه جورایی مزخرفه، اما اون یکی باز بهتر بود که البته سهمش بد و بیراهای تو بود! حالا باز فردا زنگ نزنی دق و دلیتو سر اون بد بخت در بیاری!
- نه بابا، یه معذرت خواهی می کنم و خِلاص. می گم افی، مارال که بیدار شد بریم تجریش؟
- باشه، بریم. پس الانم بریم یه چُرت بزنیم شارژ بشیم...
اونروز کلی بهمون خوش گذشت. از تجریش رفتیم پارک نیاوران یه دو ساعتی هم اونجا بودیم، شاممونو بیرون خوردیم و برگشتیم خونه.
ساعت 3 که شد خودم بدون اینکه افسانه چیزی بگه گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم:
- به کی زنگ می زنی؟
- به این پسره قهوه ایِ
- پسره قهوه ایِ؟ این کیه دیگه؟
- بابا همون امیر دیگه! خب پوستش خیلی برنزه...
- آها، فکر کردم اسمش بلوز آبیه!
- زهر مار!
- بله؟
- سلام خانم، لطف می کنین آقای امیر صحبت کنن؟
- سلام آیدا خانوم، خوبین؟
جانم ؟؟ چه مهربون شده این!
- ممنون خانوم مرسی، شما خوبین؟ تشریف دارن؟ البته اگه فقط به تلفن خودشون وصل کنین ممنون میشم...
- مرسی عزیزم، بله حتما. گوشی!
داشتم واسه افسانه چشم و ابرو می اومدم که صدایی آروم از اونور سیم گفت:
- بله؟
- سلام، آیدا هستم.
- سلام
- خوبین؟
- ممنون
وا این چرا اینجوری حرف می زنه، چه سرد!
- راستش من دیروز زنگ زده بودم که بابت حرفای اونروزم ازتون عذر خواهی کنم، اما شما نبودین.
-شما تا جایی که یادمه گفتین می خواین فرهادو ادب کنین، بنابراین نیاز بود که با من حرف بزنین!
- ببینید آقای امیر، من روز اول خیلی تند رفتم. نباید اونجوری رفتار می کردم، بعد احساس کردم که نیازه ازتون عذر خواهی کنم (آره جون خودت اگه اجبار افی نبود که صد سال سیاه معذرت نمی خواستی)، اما متاسفانه دوستتون گوشی رو برداشتن.
- ببینید خانوم، هر چی بود تموم شد. نیازی هم نبود که زنگ بزنین از من عذر خواهی کنید، من گذاشتم رو حساب بچگیتون!
ااا باز می خواست دادِ منو در بیاره ها! اما نه باید خودمو ثابت می کردم:
- به هر حال رفتار من درست نبود. بهتون بدهکار بودم الانم بدهیمو دادم که زیر دینتون نباشم، امری ندارین؟
- آیدا خانوم شما هیچ بدهی به من نداشتین و ندارین، فقط یه سوال دارم اگه جواب بدین ممنون میشم!
- بفرمائید؟
- دیروز به فرهاد چی گفتین؟
- من چیز خاصی به ایشون نگفتم. گفتم می خوام با شما حرف بزنم و ازتون عذر خواهی کنم.
- فقط همین؟
- خب آره، قرار بود چیز دیگه ای باشه؟
- فرهاد اما به من گفت با شما قرار گذاشته که ببینتتون و حتی نگفت که شما اینا رو گفتین. الانم من داشتم از در شرکت می رفتم بیرون، تمرین داشتم که شما زنگ زدین!
چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پسره ی هیچی ندار! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم:
- با من قرار گذاشته؟ بیجا کرده! وقتی میگم پرروئه، وقتی اصلا ازش خوشم نیومده بیخودی نیستا، به چه حقی دروغ گفته؟
- آیدا خانوم لطفا خودتونو کنترل کنین! من دیرم شده تمرین دارم. اگه میشه فردا ساعت 12 به من زنگ بزنین با هم حرف می زنیم در موردش، منم دوست دارم بدونم چرا فرهاد دروغ گفته!
- باشه سعی می کنم زنگ بزنم، خداحافظ
- خدا نگه دار
گوشی رو که گذاشتم مثل منگا به افسانه زل زدم.
- چی شده آنا؟
- هیچی افی، بذار فکرمو جمع کنم!
- خب بنال با هم فکرتو جمع کنیم...
شروع کردم همه رو بهش گفتم. از سرد حرف زدن امیر و حرفایی که فرهاد به امیر گفته بود، افسانه هم توی فکر فرو رفت. فردا باید روشن کنم که قضیه چی بوده، حالا دیگه واقعا دوست داشتم فردا بشه....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#9
فصل سوم
اون روز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. زیر کتری رو روشن کردم، دسته کلید افسانه رو برداشتم و رفتم نون تازه بگیرم برای صبحونه. عصری قرار بود بابا بیاد دنبالم و برگردم خونه، حسیـ ـنم شب میومد. دلم برای خونمون و مخصوصا بنفشه تنگ شده بود. هرچند روزی ده بار زنگ می زد خونه افی و منو کچل می کرد که کی میایی؟ اما بودن کنارش رو با دنیا عوض نمی کردم. دوتا نون بربری کنجد دار گرفتم و برگشتم خونه، رفتم توی آشپزخونه و چایی دم کردم، میز صبحانه رو چیدم رفتم بالای سر افسانه. با خودم گفتم بذار یه ذره اذیتش کنم، چند وقت بود آتیش نسوزنده بودم.
تکونش دادم:
- افی، افی پاشو
غلتی زد و گفت:
- بخوابم یه کم دیگه
باز تکونش دادم:
- اااا افی می گم پاشو بابا، حسین با مامانش برگشتن! پاشو خاک تو سرت ساعت 11 صبحه، مادر شوهرت داره یه روند به جون حسین غر می زنه و میگه با این زن گرفتنت...
مثل جن از جاش پرید و دنبال لباساش گشت:
- وای خدا مرگم بده، کی اومدن آنا؟ این حسین که ساعت 6 پروازش بود، خاک بر سرم حالا مامانش چرا اومده! ای بابا این شلوار من کجاست؟
خونسرد نشسته بودم رو تخـ ـتو داشتم تو دلم کلی بهش می خندیدم.
- زهر مار پاشو یه چایی چیزی بذار جلوی مامان حسین، خدا مرگم بده! اونقدر هم که مامان حسین مقرراتیه، شانس من امروز تا این موقع خواب موندم. اصلا همش تقصیر تو و اون قهوه ای و آبی و ایناته، دیشب تا دیر وقت داشتم فکر می کردم. ااا تو که هنوز اینجایی، پاشو خبر مرگت برای یه بار که شده یه کار خیر برام بکن که به غیر شر هیچی برام نداری!
شونه هامو بالا انداختم و از جام بلند شدم، خونسردانه گفتم:
- باشه عزیزم می رم چایی می ریزم تو هم زودی بیا.
رفتم تو آشپزخونه و چایی ریختم گذاشتم بالای میز که دیدم افسانه خیز برداشت طرف من:
- دستم بهت برسه یه گاز از اون صورتت می گیرم که تا عمر داری جاش بمونه و یادت نره دیگه منو سرکار نذاری!
دور میز شروع کردم به چرخ زدن:
- ااا افی جونم ببین رفتم برات نون تازه گرفتم، صبحونه درست کردم، گناه دارما! اگه صورتمو گاز بگیری می مونم رو دست خاله جونت ها...
تا چشش به میز صبحونه افتاد، سرجاش واستاد:
- نه مثل اینکه باید به خاله بگم بیشتر بفرستت اینجا، بلکه آدم بشی!
- اااا افی، خوبه که الان همه کارای خونه رو من می کنم! مامان خانوم که یا مدرسه است، یا با دوستاش یاد گرفته میره کافی شاپ دوره!
- خیلی خب حالا پررو نشو، چایی رو عوض کن بابا سرد شد، منم برم دست و صورتمو بشورم.
سر میز صبحانه برخلاف چند دقیقه قبل ساکت بودم. داشتم فکر می کردم که چرا فرهاد به امیر یه جور دیگه حرف زده و چرا امیر اونقدر سرد بود؟ اولین بار بود که ذهنم درگیر این مسائل می شد. افسانه که دید من بر خلاف همیشه ساکتم، سکوتو شکست و گفت:
- چته آنا؟
- ها؟ هیچی.
- تو یه چیزیت هست بچه! من تو رو خوب می شناسم.
- می دونی افی؟ دارم به این فکر می کنم جریان از چه قراره؟
- خب تا سه ساعت دیگه می فهمی، حالا هم پاشو خودتو جمع کن بگو ناهار چی بخوریم؟
- خورش کرفس، آخه اونروز اصلا نفهمیدم چی خوردم!
- فکر نکنم امروزم بفهمی دخترخاله، چون امروز کشف می کنی چی به چیه!
- اا، افی چه ربطی داره!
- ربطشو می فهمی عزیزم حالا
تا ساعت 12 سرمو به کتاب خوندن گرم کردم. نمی دونم چرا امروز اینقدر دیر می گذشت. کنجکاو شده بودم، نمی دونم چرا برام مهم بود. ساعت 12 افی اومد کتابو از دستم گرفت و گفت:
- پاشو من که می دونم دل تو دلت نیست و داری از فضولی می میری، پاشو زنگ بزن!
- ااا تو هم که، نخیرم، اصلا زنگ نمی زنم حالا که اینطور شد!
- میل خودته، اصراری ندارم!
«چه غلطی کردم ها، حالا چه جوری درستش کنم؟»
- خب حالا بذار یه کم از 12 بگذره، پسره با خودش فکر نکنه چه هول بودم.
یه نگاه بهم انداخت که یعنی خودتی!
- پاشو آنا! کار دارم می خوام برنج درست کنم.
- خب درست کن! به من چیکار داری؟
- اوهوکی، می خوام ببینم چی میگی!
- باشه بابا، الان...
شماره رو گرفتم و منتظر موندم:
- سلام خانوم، آیدا هستم.
-سلام عزیزم، خوبی؟ گوشی!
وا، این دیگه کیه! اونجا اصلا کجاست که اینقدر همه با هم راحتن!
- سلام.
- سلام!
- خوبین آیدا خانوم؟
- ممنون بد نیستم، شما خوبین؟
- منم الان که شما زنگ زدین بهتر شدم، راستش فکر نمی کردم زنگ بزنین!
- خوب می دونین، می خواستم بدونم چرا دوستتون به شما اون حرفا رو زدن! (آره جون خودت)
- منم برام جای تعجب داره. من فرهاد و چند ساله می شناسم، اولین باره که ازش دروغ شنیدم!
- شما از کجا می دونین اولین بارشون بوده؟ شاید گاهی وقتا گفتن و شما متوجه نشدین، اما این بار شما فهمیدین! ایشون شاید انتظار نداشتن واقعا من دیگه زنگ بزنم.
سکوت کرد، معلوم بود داره فکر می کنه...
- الو؟
- بله؟ ببخشید داشتم فکر می کردم! نمی دونم چی باید بگم. خیلی مهم نیست...
- چه طور خیلی مهم نیست؟ ایشون شخصیت منو زیر سوال بردن!
- راستش آیدا خانوم، وقتی فرهاد اون حرفا رو زد، تعجب کردم! از شما بعید بود که با فرهاد قرار بذارین.
- چرا بعید بود؟
- خب آخه شما از اولم چشم ندیدن فرهاد و داشتین.
و بعد ریز خندید.
- اما این دلیل نمیشه که آقا امیر، شاید واقعا راست گفته باشه!
- چی راست گفته؟
- نه خب معلومه که راست نگفته! به نظرتون به من میاد که اینجور آدم باشم؟
«خاک تو سرم، چه مرگمه؟ چرا از این سوال می کنم؟ الان پیش خودش چه فکری می کنه...»
- راستشو بگم؟ نه، بیشتر بهت میاد که از اون دخترای شلوغ باشی که همش مشغول نقشه کشیدن باشی که چه آتیشی بسوزونی!
زدم زیر خنده، افسانه چشاش گرد شده بود. خنده منم بند نمی اومد!
- حرفم خنده دار بود؟
- نه، اما تصویرتون از من درست بود.
- خب پس حدسم درست بود. البته یه جورایی هم خیلی بداخلاقیا!
رو دادم بهش آسترم می خواد! خودمو جمع کردم:
- بد اخلاق نیستم امیر آقا، حوصله قرو قمبیلک ندارم. اهل عشوه و نازم نیستم
زد زیر خنده، حالا نوبت من بود:
- حرفم کجاش خنده دار بود؟
با خنده گفت:
- قرو قمبیلک چیه؟
- چه می دونم! همین کارا که دخترا می کنن دیگه، اینا اسمش قرو قمبیلکه!
- آها از اون نظر...
- راستی، شما تمرین چی میرین؟
بگو به توچه دختره فضول! تو که قرار نیست دیگه با این حرف بزنی. خب عیب نداره حداقل از فضولی نمی میرم...
- ما تو تیم فوتبال ....... هستیم. اونروزم برای یکی از بازیامون داشتیم می رفتیم بندر.
- جدی؟! آخ جون! من عاشق فوتبالم.
- جدا؟ معمولا دخترا کمتر فوتبال دوست دارن!
- خب من دوست دارم. تازه شم از 6 سالگی با پسرخاله هام و دوستاش فوتبال بازی می کردم!
- همون گل کوچیک دیگه؟
- حالا دیگه...
- اما من فکر کردم بسکتبالیستی؟
- بسکتم بازی می کنم، اما از دوسال پیش که بینیم شکست، کمتر...
- که اینطور، خوب حالا نگفتی خونه اتون کجاست؟
- چیه؟ می خوای بیای خواستگاری؟
- ای بابا! می خوام ببینم شاید همسایه باشیم...
از دهنم پرید:
-خونمون گیشاست.
خب خونه خاله ام اینا اونجا بود، خاله و ما نداشت که!!
- اااا که اینطور، ما خونمون کرجه!
یا خدا، نکنه جدی همسایه باشیم؟!
- کجای کرج هستین؟
- می شناسی مگه؟
- آره خاله اینا اونجان.
- کجا؟
- جهانشهر.
- آها ما عظیمیه هستیم، میدون اسبی.
- می شناسم اونجارو
- خوبه
افسانه مات این دروغای من بهم اشاره کرد "ساعتو نگاه کن." وای خدای من نزدیک 45 دقیقه حرف زدیم!
- خب من دیگه مزاحمتون نمی شم، بابت حرفای اونروزم معذرت می خوام. این بارم آخرین دفعه ای بود که بهتون زنگ زدم.
- مراحمی، مزاحم چیه! یعنی دیگه زنگ نمی زنی؟
- برای چی باید زنگ بزنم؟
سکوت کرد، شاید فکر می کرد حرفی بزنه من ِ وحشی افسار ببُرم!
- همینجوری، گفتم خب یه سری علائق مشترک داریم، شاید گاهی بتونیم تلفنی احوال هم دیگه رو بپرسیم! دوست داشته باشی میتونی شماره اتونو بدی من زنگ بزنم، البته اگه ایراد نداره.
وای خدایا این چی میگه؟ البته منم دروغ نگم از همون روز اول ازش یه کوچولو خوشم اومده بود، بعدم امروز با این لحن آروم حرف زدنش و شوخ بودن به موقعش...
- آیدا خانوم، جسارت کردم؟
- نه نه، داشتم فکر می کردم!
- خب پس بهتره فکر کنین، می دونم که اهل این برنامه ها نیستین اما میشه خواهش کنم فکر کنید یکی از هم تیمی های فوتبالتون هستم؟
گفتم:
- اگه خواستم، بهتون زنگ می زنم امیر آقا!
- من منتظر می مونم و به هر تصمیمی که بگیرین احترام می ذارم.
- ممنون، کاری ندارین؟
- خدا نگه دار.
- خدا نگه دار.
گوشی رو که گذاشتم، سرمو انداختم پائین. چرا حس بدی نداشتم؟ چرا جیغ جیغ نکردم؟ چه مرگم شده اصلا؟
- هویییییی! با توام، میگم چت شد؟
- ها؟
- زهر مار ِها! می گم چی شد؟ چرا رفتی تو هپروت؟
- هیچی، هیچی.
- آنااااااااااا!
- اااااااا چیه چرا جیغ می زنی افی؟ گوشم پاره شد!
- میگم چه مرگت شد ساکت شدی؟
گفتم:
- برنجتو درست کردی؟
- ساعت خواب! 10 دقیقه دیگه حاضره، جنابعالی همچین مشغول بودین که نفهمیدین یک ساعت حرف می زدین...
- جدا؟ یک ساعت شد؟
- آنا خوبی تو؟ بیا بریم تو آشپزخونه تا میزو می چینم بگو چی شد!
دنبالش رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم هرچی گفته شده بود، گفتم. افسانه هم تو فکر فرو رفت:
- حالا تو چته؟
- نه خوشم اومد ازش! یا واقعا خیلی وارده یا اینکه واقعا آدم خوبیه، حالا چیکار می کنی؟ بازم بهش زنگ می زنی؟
- نمی دونم افی، نمی دونم!
- ببین بچه،گفتم بزرگ شو، نگفتم خل شو! حواست باشه، بدون ِمن به این بابا زنگ نمی زنی، باهاش قرار نمی ذاری، گفته باشم ها! حالا هم فکر ممنوع! بتمرگ خورش کرفستو بدون هیچ فکری بخور و بقول خودت بعدا در موردش فکر کن....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64
#10
ذهنم حسابی درگیر شده بود. خودم نمی فهمیدم، این اطرافیانم بودن که بیشتر متوجه این موضوع بودن. داشتم به بنفشه دیکته می گفتم:
- آنا، آنا!
- ها، چی شده بنفشه جونم؟
- ده دقیقه است منتظرم که خط بعدی رو بگی!
گیج بهش نگاه کردم! یعنی چی؟ چرا یک تلفن ساده و حرفای ساده تر ذهن منو مشغول کرده بود؟ شاید چون با هیچ پسری تا حالا اینطوری حرف نزده بودم، همیشه گارد داشتم جلوشون، البته فامیل و دوست و آشنا اخلاقای منو می دونستن ولی خودم هیچوقت به این بُعد رابطه حتی فکرم نکرده بودم. هیچ کدوم از همکلاسیام هم مسائل عشقیشونو بهم نمی گفتن، چون بعدش اونقدر مسخره اشون می کردم و لنترانی بارشون می کردم که پشیمون می شدن. تو گروه 5 نفره امونم هیچوقت این حرفا نبود، بنفشه آستینمو کشید:
- آنا، حالت خوبه؟
- ها آره خواهری! خوبم، خوبم، خب کجا بودیم؟
شروع کردم به دیکته گفتن به بنفشه، می خواستم فکرو ذهنمو دور کنم از همه مسائل. باید این کارو می کردم! من آدم این بازیا نبودم، پس دیگه بهش حتی فکرم نمی کردم.
- خب گل دختر بده ببینم چیکار کردی؟ اووووووم خب مثل همیشه بیست، حالا یه بـ ـوس خوشگل به خواهری بده...
بنفشه خودشو تو بغـ ـلم انداخت و گونه اشو به گونه ام چـ ـسبوند، بوی تنشو خیلی دوست داشتم، سرمو بردم دم گوششو و گفتم:
- دیشب باز خانوم موشه داشت انگشت شصتشو می مکید ها!
- اااا آنا من که دیگه انگشت نمی خورم!
- خودم دیشب که تو اتاق خانوم موشه مهمون بودم شنیدم صدای ملچو ملوچشو...
- خب نصف شب حتما رفته تو دهنم!
- قربونت برم عزیز دلم! سعی کن این عادتو بذاری کنار، دیگه داری بزرگ میشی.
- باشه آنا جونم، درسام تموم شده برم آتاری بازی کنم؟
- بدو برو، منم الان میام خوشگله.
بنفشه وقتی به دنیا اومد شصت دست چپش تو دهنش بود که مایه تعجب دکترای بیمارستان شده بود. حیف که از اون صحنه عکسی نبود، عادت داشت وقتی می خوابید یکی از بلوزای بچگی شو می گرفت دستش و انگشت شصتشو می کرد تو دهنش، وفتی خواست بره مدرسه اونقدر باهاش حرف زدم که به سختی این عادتو کنار گذاشت. اما بعضی شبا که با هم مهمون بازی می کردیم و همدیگه رو مهمون اتاق هم می کردیم نصف شب صدای ملچ و مولچشو می شنیدم.
از اتاق بنفشه اومدم بیرون. مامان تو آشپزخونه بود و داشت شام درست می کرد:
- مامان خانوم در چه حاله؟
- چه عجب یادت اومد حال مامانتو هم بپرسی! این دو سه روزه که از خونه افسانه برگشتی خیلی عوض شدی، همش تو هپروتی...
- هپروت چیه مادام مارپل؟ استرس ویزامو گرفتم مامان، میشه بهم ویزا ندن؟
- وقتی میگم بی عقلی، بی عقلی دیگه! الان همه دارن کاراشونو درست می کنن برن اونور بعد تو خلو چل میگی نمی خوام، والا که نوبری آنا!
- مامان من دلم نمی خواد از شماها دور شم، چیکار کنم! تازه اخلاقای آزاده رو هم که می دونی...
- ببین آنا تو سرت به کار خودت باشه! شماها در روز خیلی همدیگه رو نمی بینین که، اون می ره دانشگاه و سرکار تو هم که بری اونجا میری کلاس زبان، پس سعی کن باهاش کنار بیایی...
- یه چیزایی میگی مامان ها! آزاده بخواد آدمو دیوونه کنه ده دقیقه هم زیادشه. همچین ضربه فنیت می کنه که تا بخوای پاشی با ضربه دیگه ناک اوت میشی!
مامان که لبـ ـاشو فشار می داد نخنده، برگشت گفت:
- خیلی خب حالا تو هم... نیست که ازش می خوری! خوبه که درسته قورتش میدی.
- حقشه مامان جون! اگه من باهاش اینجوری نباشم که اون درسته قورتم میده.
- اااا آنا این چه طرز حرف زدنه؟ راستی فردا می ریم تهران، خونه خاله اینا دعوتیم. حمید داره میره سربازی، خاله همه رو ناهار دعوت کرده...
چشام گرد شد:
- ااااااا پس چرا به من هیچی نگفت؟
- چند وقته از حمید و امیر خبر نداری آنا؟
- خب از وفتی از بندر اومدم وقت نشده ببینمشون
- چرا تهران که بودی زنگ نزدی بهشون؟ چرا نرفتی ببینیشون؟ تو که همیشه دُمِ اینا بودی؟
- خب نشد دیگه، سرم به افسانه و مارال گرم بود. تازه افسانه رو که می شناسی مامان، هروقت من می رم خونه اشون یادش میاد پرستار بچه داره و هی میره اینور و اونور...
- چی بگم والا، حالا فردا می بینیشون.
رفتم تو فکر،
«یعنی چی که حمید می خواست بره سربازی؟ یعنی میره جبهه؟ نکنه بفرستنش خط مقدم؟ ای بابا چرا یه زنگ نزدم تهران بودم؟ بس که فکرت رفته بود پیش حسنو حسین دیگه! تازه بقول محمود مشغول دلو قلوه دادن بودی...»
پریدم توی هال و شماره خاله رو گرفتم:
- سلام داداشی!
- به سلام آنا خانوم، چه عجب! پارسال دوست امسال غریبه...
- هوی چی میگی برای خودت؟ خب نبودم دیگه، تازه بعدشم گرفتار بودم می دونی که، تو چرا زنگ نزدی خب؟
- بله می دونم دارین تشریف می برین فرنگ، دست راستت رو سر ما!
- فرنگ ارزونی خودت، ایشالله که ویزا نمیدن هستم اینجا بلای جونتون! ببینم امیر، راسته که حمید داره میره سربازی؟
- اوهوم، شنبه میره پادگان که تقسیمش کنن بره آموزشی.
- یعنی می فرستنش جبهه؟ وای چه حالی می کنه ها!
- زهر مار جلوی توپ و تانک رفتن حال کردن داره آخه؟! فعلا که باید سه ماه آموزشی بره بعدش معلوم نیست کجا بیفته. بابا داره می گرده که آشنا پیدا کنه..
- اا خب پس خوبه، خیلی خب مزاحمم نشو می خوام برم با بنفشه آتاری بازی کنم!
- زهرمار، تو مزاحم من شدی، فردا حالتو می گیرم!
- عمرا! از شکم مادر زاییده نشده پسرخاله کسی بتونه حال حاجیتو بگیره، زت زیاد...
گوشی رو گذاشتمو رفتم کنار بنفشه نشستم مشغول آتاری بازی کردن. چه خوبه که خود خودمم، من این آدمم نه اونی که افی میگه باید باشی!
مثل همیشه دستمو رو زنگ فشار دادم:
- چیه سر آوردی؟ مردم آزار!
- ا سلام عمو رضا! باز کنین منم، یعنی مائیم...
- بله از زنگ زدنتون مشخصه کیه! بفرمائید...
دستای کوچولوی بنفشه رو گرفتم و پله ها رو دوتا یکی پریدم بالا. حمید دم در ایستاده بود:
- هوی چه خبرته سر آوردی؟ مگه خونه خاله است؟
- بزن کنار ببینم بچه، آره دقیقا خونه خاله است!
- نیومده شروع کردین؟ بیا تو آنا! همه ساختمون فهمیدن تو اومدی، الان بیچاره ها باید منتظر باشن که این بار چه آتیشی می خوای بسوزونی....
حمید و زدم کنار و خودمو آویزون گردن خاله ام کردم:
- سلام خاله تپلی، قربونت برم من که بوی غذاهای خوشمزه ات تا هفتا کوچه پائینتر میاد. آخه به من میاد آتیش بسوزونم خاله؟ همش تقصیر این پسرای دردونه اته...
- خفه ام کردی بچه، ول کن منو زبون باز! پس کو آقا جون و مامان بابات؟
- دارن میان خاله تپلی.
توی هال یه دید زدم، دیدم خبری نیست:
- افسانه هنوز نیومده؟ امیر کجاست پس؟
- مهمونا تو پذیرایی هستن، افسانه هم اومده..
پریدم تو پذیرایی:
- سلاااااااااااااام، من اومددددددددددم.
یهو خشکم زد. برادر شوهرای خاله ام و خانوماشون، با مادر شوهر پر جذبه خاله ام رو مبلا نشسته بودن و بهت زده منو نگاه می کردند. عجب مصیبتی! خوب شد مامان نبود که از اون چشم غره های معروف و نیشگونای وحشتناکش مهمونم کنه. اما من پررو تر از این حرفا بودم مـ ـستقیم رفتم سمت خانجون:
- سلام خانجون! قربونتون برم، چقد دلم براتون تنگ شده بود ها... ماشالله روز به روز جوونتر می شین، اصلا اولش نشناختمون بخدا.
افسانه که سرشو انداخته بود پائین و خودشو با مارال مشغول کرده بود، هی تکون می خورد و معلوم بود که داره می خنده. اما خاندان نظامی همشون مثل برج زهرمار زل زده بودن به من!
- سلام آنا جون، خوبی؟
- ممنون خانجون. ببخشید برم اونطرف، میام خدمتتون...
جَلدی خودمو رسوندم پیش افسانه:
- زهرمار! به چی می خندی؟ رو آب بخندی!
- وای آنا حالتت خیلی جالب بود! فکر کن وسط سخنرانی خانجون پریدی تو هال!
- ای وای، خدا کنه حالا به گوش مامان نرسه! معرکه ای داریم با اینا امروز، اصلا اینا برای چی اینجان؟
- به همون دلیلی که تو هستی پررو!
- آخه سربازی رفتن مهمونی می خواد؟ خوبه حالا دانشگاه قبول نشده این دیلاق!
سرمو اینور و اونور چرخوندم. چشمم افتاد به یه آدم تازه که نمی شناختمش:
- افی، اون پسره کیه؟
- کدوم؟
- همون که مثل وزغ زل زده به ما!
- ا بیشعور اون جلاله، برادر کوچیکه عمو رضا که آمریکاست! در واقع مهمونی امروز به خاطر اینه...
- آها، چی می خوند اونجا؟ رفتگری کاخ سفید؟
- زهر مار آنا منو نخندون! فیزیک اتمی می خونه اونجا!
- ها خب به سلامتی. ما بریم ببینیم این امیرو کجاست؟ نیومد جلو عرض ادب کنه، بیشعور!
- آنا بشین امروز سرجات، خاندان نظامی رو که می شناسی! خاله گناه داره بخدا... هنوز سر اون باری که خونه خانجون فرید و هل دادی تو استخر تو هوای سرد عید که باعث شد سیـ ـنه پهلو کنه، بهش متلک می گن.
- غلط کردن که میگن. فریدم حقش بودم هلش بدم تو آب! بچه پررو، الانم به خاطر خاله جونم می شینم سر جام تا ببینم چه بلایی سر این آقا جلال بیارم اینجوری زل نزنه به آدم!
- نخیر تو آدم بشو نیستی! راستی به اون یکی امیر که زنگ نزدی؟
- نه بابا زنگ نمی زنم، حوصله داری ها!
- آخه بدجور دلتو برد، گفتم شاید دلت تنگ شده براش.
عصبی شدم:
- افی بس کن دیگه! بهتره در موردش حرف نزنیم. یه شیطنت بود تموم شد رفت پی کارش، می تونی اینم بذاری پای همه شیطنتای دیگه ام. اما خب از نوع کمی دخترونه اش.
- باشه بابا! حالا چرا می زنی؟
سکوت کردم و به افی جوابی ندادم. باز رفتم تو فکر، چرا اینقدر این آدم ذهنمو درگیر کرده بود؟ تا آخر مهمونی آروم نشسته بودم. حمید و امیر از این رفتار من تعجب کرده بودن، نه تنها اونا بلکه کل خانواده ام.
خدایا چه مرگم شده بود؟ چرا هی وسوسه تلفن کردن داشتم؟ چرا دوست داشتم یه بار دیگه با امیر حرف بزنم؟
- خیلی تو فکری آنا؟ چیزی شده؟
- ها؟ نه حمید خوبم، نگران توام.
- آره جون خودت برو یکی دیگه رو سیاه کن. ما خودمون زغال فروشیم!
- نه باور کن چیزی نیست حمید. می دونی که من همه حرفامو بهت میگم.
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- امیدوارم چیزی نباشه.
منم امیدوار بودم چیزی نباشه....

--------------------------------------------------------------------------------
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: fatima64


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 4,746 ۲۷-۱۰-۹۵، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: morgana
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 4,649 ۰۹-۰۸-۹۵، ۰۴:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 3,211 ۱۴-۰۳-۹۵، ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 3,421 ۲۷-۱۰-۹۴، ۱۲:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 1,091 ۲۶-۱۰-۹۴، ۰۹:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 5,285 ۲۶-۱۰-۹۴، ۰۷:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 1,325 ۲۵-۱۰-۹۴، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی
Information رمان آزمایشگاه | nasim30 کاربر انجمن ایران رمان nasim30 24 2,095 ۲۵-۱۰-۹۴، ۰۳:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: nasim30
  رمان تو اگر باشی.... | deli67 کاربر انجمن ایران رمان deli67 19 1,611 ۲۵-۱۰-۹۴، ۱۲:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: deli67
  رمان نفرین عشق | عسلک(s.g) و نازنین و پریناز بشیری کاربران انجمن عسلک(s.g) 22 1,671 ۲۴-۱۰-۹۴، ۱۱:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: عسلک(s.g)

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
34 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۲-۰۱-۹۵, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، mahmonir11 (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۷:۴۸ ب.ظ)، somi (۲۳-۰۴-۹۴, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، "MJ" (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۷ ب.ظ)، asali_74 (۲۵-۰۶-۹۴, ۰۷:۳۷ ق.ظ)، *manoosh* (۲۹-۰۵-۹۴, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، اشزف (۱۱-۰۶-۹۴, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، iilnaz (۲۱-۰۶-۹۴, ۱۲:۲۱ ب.ظ)، avaa (۰۱-۰۶-۹۴, ۱۱:۳۵ ب.ظ)، satin (۲۲-۰۹-۹۴, ۰۸:۱۲ ب.ظ)، zahra.saeed (۱۷-۰۶-۹۴, ۰۱:۱۸ ب.ظ)، hajieh (۲۵-۰۶-۹۴, ۰۹:۵۷ ب.ظ)، *ana* (۲۰-۰۷-۹۴, ۰۳:۰۹ ق.ظ)، _bahawr_ (۰۷-۰۸-۹۴, ۱۱:۱۶ ق.ظ)، مرضیه ۷۵ (۱۶-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۲ ق.ظ)، 71eman (۲۳-۰۸-۹۴, ۰۱:۵۵ ق.ظ)، امیراحسان (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، 64shar (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۷ ب.ظ)، فری دات کام (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۷:۳۳ ب.ظ)، fateme g (۰۹-۰۹-۹۴, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، Iootoos13 (۲۵-۰۹-۹۴, ۰۵:۰۰ ب.ظ)، توکا (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۸:۲۲ ق.ظ)، لیالی (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۴ ق.ظ)، samira 94 (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۸ ب.ظ)، zeinabalouchi (۱۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، ایرج عبدی (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، مرادی 2 (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۱ ب.ظ)، Setayesh-005 (۱۹-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، fatemehzahramp (۰۲-۰۷-۹۵, ۰۲:۰۶ ب.ظ)، باران گیلکی (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، azeeeee (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، مهر دخت (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، ملانی (۲۶-۰۴-۹۶, ۰۱:۰۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان