انجمن ايران رمان



تولد مشترک | کار گروهی
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 80
بازدید 7157

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تولد مشترک | کار گروهی
#1
Tongue 
نویسندگان :

aram-anid

sevin jooni
N e G a R
ستاره چشمک زن
doni.m
FooLaD


کارلــــــــوس

جلوی تلویزیون نشسته بودم و در حالیکه پاهام رو روی میز روبروم گذاشته بودم مشغول تماشای فیلم بودم که تلفنم زنگ خورد ، با بی حوصلگی فحشی به این خروس بی محل دادم و تلفن رو برداشتم .
_بله؟
سلام کارلوس ، منم خوان ...
اخمام رفت تو هم : خوان دیگه کیه ؟!
خوان : یعنی اسم مربیت یادت رفته ؟
شناختمش ، مربی سه سال پیشم بود ، وقتی که تازه تنیس رو حرفه ای شروع کرده بودم ، نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم : من هیچوقت مربی نداشتم اما تمرین دهنده زیاد داشتم .
خوان : می دونم ، الانم حرفم سر مربی و اینا نیست ، یه خبر مهم دارم برات .
حواسم رفت به تلویزیون ، فیلم به جای حساسش رسیده بود ، اما این خروس بی محل ول کن نبود ، کلافه گفتم : ببین من الان نمی تونم خبر مهمت رو بشنوم ، بعدا اگه وقت کردم باهات تماس می گیرم .
اومدم گوشی رو قطع کنم ، که ازم خواهش کرد قطع نکنم ، نگاهم هنوز به تلویزیون بود ، لحظه حساس فیلم گذشته بود ، یه فحش تو دلم به خوان دادم و با حرص گفتم بگو خوان .
خوان با خوشحالی گفت : کارلوس ، امروز یه نامه برای باشگاهمون اومد ، واسه مسابقات تنیس مونترال که دو هفته دیگه برگزار می شه دعوت شدیم .
با بی تفاوتی گفتم : خوش بگذره.
خوان : برات یه پیشنهاد دارم کارلوس .
بی حوصله گفتم : می شنوم .
خوان با هیجان گفت : ببین ، تو یکی از بهترین شاگردهای من بودی
از این کلمه متنفر بودم ، می خواست تمام موفقیت های من رو به اسم اون سه ماه مربیگریش یا بهتره بگم تمرین دهیش بذاره ... عصبی گفتم : من هیچوقت شاگرد هیچ کسی نبودم خوان ، اینو بدون تو فقط یه تمرین دهنده ساده بودی برام ، همین .
خوان : باشه کارلوس ...تو یکی از بهترین تنیسورهایی بودی که من از نزدیک دیدم ، حالا هم ازت می خوام بیای تو باشگاه ما تا تو بتونی توی اون مسابقات شرکت کنی ، می دونی که ...اگه بدون باشگاه باشی هیچوقت نمی تونی توی این مسابقات جهانی شرکت کنی تا کی می خوای فقط یه ستاره کشوری باشی ؟
ولی اینجوری هم اسم باشگاه ما می افته روی زبونا ، هم تو ، توی یه مسابقه معتبر شرکت می کنی و جهانی میشی .... در ضمن 500هزار یورو هم پاداش پیوستنت به باشگاست ... جدای پاداش مقام آوردنت تو مسابقه ... خوب ، چی می گی ؟!
پیشنهادش بد نبود ، به قول خودش این کار بازی ای بود دو سر برد ، هم من به شهرت جهانی و یه پول خوب می رسیدم ، هم اونا اسم باشگاهشون می افتاد سر زبونا .
با لحنی که رضایتم توش پنهان بود، سرد گفتم : روی پیشنهادت فکر میکنم ، اما معلوم نیست که قبول کنم .
خوان درحالیکه نمی تونست خوشحالیش رو از موافقت ضمنی من پنهون کنه با ذوق گفت : باشه کارلوس ..پس منتظر جوابت می مونم ....حتی اگه منفی باشه !
گفتم باشه و قطع کردم بنده خدا یه چیزیش می شد ! با ذوق می گه منتظر جواب منفیت هم می مونم ! حالا اگه بفهمه جوابم مثبته حتما از خوشحالی پس می افته !
نگاهی به تقویم کوچیکم که همیشه همراهم بود انداختم ، امروز بیست و سوم می بود و اگه دوهفته ای که خوان می گفت دقیق بود می شد ششم جون ...خوشبختانه هیچ کار و برنامه ای نداشتم تو اون تاریخ ....پس می تونستم خوان رو با جواب مثبتم ذوق مرگ کنم ،تلفن رو برداشتم تا بهش جوابم رو بدم ، نگاهم به ساعت افتاد 5 بعد ار ظهر بود و موقع تمرین هام .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#2
جـــــینا واتسون...

به نام پدر و پسر و جان پاک یکی خدا

وارد استیج شدم و کناره های پیراهنم و کمی بالا گرفتم و سری خم کردم...
پایان این نمایش با من بود...
همیشه این دعا رو می خوندم اما نه تو جمع بلکه برای خودم...
اما امروز چون آنیکا مشکل داشت از من خواست که کمکش کنم و به جاش بیام و حالا من باید جلوی جمع می خوندم..
سرم رو به پایین گرفتم و شروع کردم:

« پدر آسمانی »
ای پدرِ ما که در آسمانی، نام مقدس تو گرامی باد
ملکوت تو بر قرار گردد
خواست توآنچنان که در آسمان مورد اجرا است
بر زمین نیز اجرا شود
نانِ روزانۀ ما را امروز نیز به ما ارزانی دار
و خطاهای ما را بیامرز چنانکه ما نیز آنان را که به ما بَدی کرده اند می بخشیم
مارا راز وسوسه ها دور نگهدار و از شیطان حفظ فرما
زیرا ملکوت قدرت و جلال تا ابد از آن توست .
آمین

بعد از گفتنِ آمین همه بلند شدن و برام دست زدن...
وجودم پر از آرامش شده بود احساسم می گفت این آرامش انتقال داده شده به تک تک تماشاچی ها و شنونده ها و این باعث ارضای روح و جسمم میشد...
بچه های دیگۀ نمایش هم اومدن رو استیج و همه با هم تعظیم کردیم و بعد هم پرده ها کشیده شد...
اِدموند اومد سمتم...
- چه صدای گیرایی داری... عالی بود جینا...
نگاه پر غرورم و بهش دوختم و گفتم: می دونم مثل همیشه عالی بودم...
خندید...
ادموند: اوه آره...اوه خدای من... عالی بود...
با هم وارد اتاق تعویض لباس شدیم ...
من: لطفا زیپ لباسم و باز می کنی؟
بعد از اینکه ادمون زیپ لباسم و باز کرد رفتم سمتِ اتاقِ مخصوص آنیکا و مشغول تعویض لباس شدم...
با اینکه سخت بود اما احساس رضایت و خوشحالی دارم...
خواستم بزنم بیرون که ادموند صدام کرد...
-جیــنا کجا می ری؟
من: اومدم در اتاقت برای خداحافظی اما حموم بودی... من دارم میرم با سوزان قرار دارم ...
در حالی که ساعتش و می بست گفت:
-باشه... صبر کن باید با ماشین مخصوص بری بیرون... دیگه معروف شدی دختر...
خندۀ کوتاهی کردم ...
-بیخیال پسر... چهار خط اونم از دعامون که این حرفارو نداره...
شونه ای بالا انداخت...
-امتحانش مجانیه در و باز کن می بینی...
در و باز کردم... رفتم بیرون...
موهای لخـ ـتم و که به خاطر باد روی صورتم و پوشونده بود و زدم کنار...
انگار حق با ادموند بود... درست جلوی در خروجی پر بود از خبرنگار و مردم... ناچارا برگشتم داخل...
من: لعنتی... مجبورم با تو بیام...
کمی خم شد و در اصلی مخصوص بازیگرا رو بهم نشون داد...
ادموند: خواهش می کنم بفرمایید...
دنبالش راه افتادم... رانندۀ مخصوصشون در و برام باز کرد و سوار شدیم و ماشین راه افتاد...
من: فقط من و نزدیک کافه مایا پیاده کنید سوازن اونجا منتظرمِ...
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
با ترس نشستم رو تخـ ـت... قلـ ـبم تند تند میزد.. نوک انگشتام یخ زده بود... نفس نفس میزدم... همه لباسام هم از شدت عرق خیس شده بود و چسبیده بود به تنم... این دیگه چه خوابایی بود که من این چند روز اخیر میدیدم؟ بدنم از شدت ترس میلرزید... به ساعت نگاه کردم.. 6 صبح بود... تصمیم گرفتم دیگه نخوابم تا دوباره این کابـ ـوس برام تداعی نشه.
اما من حتی جرات اینکه برگردم و پشت سرمو نگاه کنم نداشتم... همش حس میکردم اون مرد سیاه پوش کنارمه... سرمو گرفتم بین دستام... چند دقیقه ای تمرکز کردم... بعد در یک لحظه به خودم جرات دادم و از جام بلند شدم... سرمو چرخوندم اما چیزی ندیدم... لبخندی زدم و با خودم گفتم:
- دیدی کاری نداشت جسی؟آفرین به تو.
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم... لعنت به این خونه... اینقدر بزرگ بود که آدم ازش میترسید... نفسمو فوت کردم بیرون.. هنوزم میترسیدم و پاهام کمی میلرزید اما به خودم قبولوندم که اون فقط یک خواب بوده و هیچ واقعیتی نداشته.
چرخی تو خونه زدم و از امن بودنش مطمئن شدم... رفتم طبقه بالا تو اتاق خودم... درو باز نگه داشتم هنوزم میترسیدم... از کمد لباسامو برداشتم و رفتم دوش بگیرم... در حمومو نبستم... وقتی حموم بخار میکرد همش عکس اون مرد لعنتی میومد جلوی چشمم... دیگه از شدت ترس گریم گرفته بود. سریع یک دوش گرفتم و رفتم بیرون... دیگه نمیتونستم تحمل کنم... زنگ زدم به ماریا بهترین دوستم:
- الو ماری؟
- چته اول صبحی نمیذاری بخوابم؟
- ماری میتونی بیای اینجا؟
- چرا؟چیزی شده جسیکا؟
- نه... چیزی نیست... فقط میترسم... بیا دیگه.
- آخه دختر خوب تو این همه سال اونجا تنهایی زندگی کردی نمیترسیدی الان میترسی؟
عصبی شدم با صدای بلند گفتم:
- ماری میای یا نه؟
- خیله خب... خیله خب آروم باش... دارم میام.
و گوشی رو قطع کرد. چند لحظه ای به گوشی تو دستم نگاه کردم. بعد آروم گذاشتمش رو عسلی کنار تخـ ـت و از اتاق زدم بیرون... آفتاب طلوع کرده بود و این برای من خیلی خوب بود... همه پنجره ها رو باز کردم تا نور به داخل خونه برسه... رفتم توی آشپز خونه و برای خودم آبمیوه درست کردم... چند تا میوه هم برداشتم و خورد کردم و گذاشتم روی میز و خودم صندلی رو کنار کشیدم و نشستم روش.
نباید به اون خواب لعنتی فکر میکردم... اما همش اون صحنه ها میومد جلوی چشمم... سرمو تکون دادم... همش سنگینی نگاهش رو حس میکردم اما سرمو به هر طرف میچرخوندم چیزی نمیدیدم... توهم خوابم بود... هر چی بیشتر بهش فکر میکردم ترسمم بیشتر میشد... لیوان آبمیوه رو تو دستم فشار دادم و بشقاب میوه رو با کلافگی برداشتم و از آشپز خونه زدم بیرون... تی وی رو روشن کردم و شبکه هاشو زیرو رو کردم... یک کانال داشت آهنگ پخش میکرد... گذاشتم همون کانال و تکیه دادم به مبل... چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم...آبمیومو خوردم و بشقاب میوه رو هم داشتم لیس میزدم... از جام بلند شدم تا ظرفا رو بذارم تو آشپزخونه که صدای زنگ خونه بلند شد...تو جام ثابت شدم... از ترسم لیوان از دستم افتاد و هزار تیکه شد... سر جام چند دقیقه ای به تکه لیوان های خورد شده نگاه کردم که مغزم شروع به کار کرد... من زنگ زده بودم به ماریا تا بیاد اینجا... صدای زنگ دوباره و هزار باره بلند شد.. به خودم اومدم و درو باز کردم. به خودم گفتم:
- تو که اینقدر ترسو نبودی جسی... چت شده؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
صدای تشویق که بلند شدم لبخندم عمیق تر شد. سر بلند کردم و به تک تک افرادی که پشت میز بیضی شکل بزرگ کنفرانس نشسته بودن نگاه کردم. رضایت از سر و روشون می بارید و تشویق های بلندشونم اینو تایید می کرد.
باز هم موفق شده بودم. باز هم طرح پیشنهادیم قبول شده بود. بی خود به من نمی گفتن نابغه طراحی.
من تو کارم حرفه ای بودم.
من ... آستن مایسن طراح تبلیغاتی فرزند دوم از یه خانواده 5 نفره بودم. یه خانواده خوشبخت که با وجود تفاوت زبانی و فرهنگی پدر و مادرشون عالی زندگی می کردن.
پدرم دانیل مایسن یه مسیحی ایرانی تباره که تو 2 سالگی با خانواده اش از ایران خارج میشن و به آمریکا میان و تو شهر نیویورک زندگی می کنن. و مادرم یه دختر ایتالیایی که اونها هم به این کشور و شهر مهاجرت می کنن و دیدارشون تو کالج باعث ایجاد پیوند عظیمی بینشون میشه و در آخر عشق ....
حاصل این عشق پر شور و با دوام 3 تا بچه است 2 تا پسر و یه دختر. برادر بزرگم آنسل 27 سالشه و آرشیتکته. خواهر کوچیکم امیلی که همه مون عاشقشیم 7 سالشه.
زندگی تا حالا به من لبخند زده. من به هر چی می خواستم رسیدم. یه خانواده عالی .. یه شغل خوب که به خاطر نبوغم تو طراحی و بر انگیختن احساسات مردم مدام در حال پیشرفتم.
به نظر من تبلیغات یعنی قلقلک دادن احساس مردم. یعنی یه چیز یه وسیله یه خوراکی یا هر چیزیو جوری نشون بدی که با روح ملت حرف بزنه. هر کسی تو هر سنی که می بینه باهاش بتونه ارتباط برقرار کنه.
.و این همون راز موفقیت من تو این حرفه است. من به روح آدمها توجه می کنم. دنبال درونی ترین حسهاشونم. حس هایی که فراموش کردن و به یادشون میارم.
خوشحال و خرسند از قبول طرحم وسایل و کاغذهام و از رو میز جمع می کنم. با آدمهای تو جلسه یکی یکی دست می دم و همراه دیوید دوست و همکارم از اتاق بیرون میام.
به سمت اتاق خودم حرکت می کنم. تو راه با هر کسی که می بینم سلام و خوش و بش می کنم.
کلا" آدم خوش مشربیم. با همه زود کنار میام و به خاطر شوخ طبعیم دوستهای زیادی دارم.
دیووید داره حرف می زنه. برای بار 100 ام تو گوشم زمزمه می کنه. بازم همون حرفهای تکراری.
برای چارلز دست تکون میدم.
به ماری که میره پشت میزش بشینه یه چشمکی می زنم و با خنده میگم: چه بلوز قشنگی.
ماری با ذوق لبخند می زنه و دست پاچه تشکر می کنه.
دیوید: هی آستن با توام اصلا" به من گوش می کنی؟؟؟؟
دم در دفترم بر می گردم سمتش و سیـ ـنه به سیـ ـنه اش می شم و از پیشروی بیشترش جلوگیری می کنم.
سر تکون میدم و میگم: ببینم تو چی می خوای بگی که من تا حالا نشنیده باشم. بابا برای بار هزارم. من از چتر بازی خوشم نمیاد. بابا من از ارتفاع می ترسم. به کی بگم. بعد شما می خواید منو ببرین یه جایی سوار هواپیمام کنید و از چه ارتفاعی پرتم کنید زمین. بابا من نمی خوام. نمی خوام هنوز شمع 24 سالگیمو فوت نکردم جوون مرگ بشم. بابا دور منو خط بکشید خوب.
دیوید دوباره توجیهی گفت: آخه آستن اونجا که فقط چتر بازی نداره. کلی تفریح می تونیم بکنیم. جای قشنگیه. در ضمن کلی آدم هستیم. بهمون خوش می گذره مطمئن باش.
کلافه پوفی کردم و دوباره چرخیدم سمت اتاقم. در و باز کردم و وارد شدم و دیویدم روضه خون دنبالم.
با حرص به فارسی گفتم: اه این دیویدم برام شده خروس بی محل.
دیوید یکم گیج نگام کرد و سعی کرد جمله فارسی منو تقلید کنه و گیج پرسید: این خاروس کج محل چیه؟
خنده ام گرفته بود. چقدر حال میداد به فارسی و زبون پدری جمله ها و اصطلاحاتی بگی که کسی ندونه. کلا" خیلی خوب میشه. هر چی تو دلته رو با این زبون می گی کسی هم نمی فهمه. هر چند شاکی میشن اما در هر حال چیز خوبیه.
پدرم زبون فارسی و با اصلاحات و ضرب المثلهاش خوب بهمون یاد داده بود. حتی به مادرم هم یاد داده بود. دوست داشت که ما فارسی و هم رون حرف بزنیم.

بالاخره دیوید بعد کلی حرف زدن تونست راضیم کنه که باهاشون به این سفر برم. زیاد تمایلی به این سفر نداشتم.
اما به هر حال اگه من نمی رفتم جمع می پاشید چون یه جورایی سر دسته شادیشون بودم. هر چی هم کاری نمی کردم ولی جمع شاد می شد.
به خاطر موفقیتم تو کار با دوستام و چند تا از همکارام قرار جشن گذاشتیم. ساعت 10 تو بار رو به روی شرکت همدیگه رو می دیدیم.
این بارم پاتوقمون شده بود. من خودم که همیشه پلاس بودم. چون به خاطر کارم مجبور شده بودم یه خونه نزدیک به شرکت بگیرم که بارم نزدیکش بود. برای همینم اوقات بیکاریمو می رفتم بار.
مامان اینا تو حومه شهر زندگی می کردن. تو یه خونه دوبلکس با فضای سبز و یه استخر. خیلی وقتها دلم برای اون خونه و اتاقم تنگ میشه اما چه می شه کرد.
یه تیپ اسپرت زدم. بر خلاف شرکت که معمولا" رسمی می رم با شلوار پارچه ای و پیراهن مردونه و کت و اینا اینجا تیپ اسپرت می طلبه. متناسب سنم.
یه شلوار جین تیره پوشیدم و یه تیشرت خاکستری به همراه یه کاپشن چرم کوتاه مشکی. به مدد ورزش کردن هیکل خوبی دارم. عشقم بسکتبال بازی کردنه برای همین قدمم بلنده.
موهای تیره امو از پدرم به ارث بردم و رنگ ترکیبی سبز و قهوه ای چشمهامو از مادرم و چون بچه شر و شیطونی بودم و همیشه بیرون از خونه پوست سفیدم رنگ آفتاب گرفته.
از در بار وارد میشم. ببین اینجا چه خبره.....
تقریبا" بیشتر مشتریهای بار و می شناسم. بس که زیاد میام اینجا. میرم سمت میزی که دوستام نشستن.
با لبخند دستهامو باز می کنم و بلند میگم: به به ببین اینجا چه خبره همه هستن فقط من کم بودم.
دیوید: آره فقط خنگولمون کم بود.
بلند زدم زیر خنده. چون خنگول و با یه لحن بامزه ای فارسی گفت. خودم یادش داده بودم انقدری که با شوخی و بی شوخی بهش می گفتم خنگول آخرش فهمیده بود چه معنی داره و حفظ شده بود. حالا مقابله به مثل می کرد و از کلماتم علیه خودم استفاده می کرد.
جلو رفتم و تو هوا دستهامو کوبوندم به دستهای پسرا و شونه امون و می زدیم به هم. با دخترا اما باید با ملایمت برخورد کرد. دست دادن و یه بـ ـوسه ظریف رو گونه.
ببین کی اینجاست... کاترین. یه دختر بلند و باریک با یه هیکل خیلی قشنگ. بد جوری چشمم دنبالشه اما خیلی احساساتیه و به همین راحتی با کسی جور نمیشه.
منم دنبال رابطه عمیق نیستم. ترجیح می دم فعلا" رو کارم تمرکز کنم. همه چیز به وقتش.
از بین این 15 نفری که امشب تو این بار جمع شدن 10 نفرشون میان به شارلوت تاون.
من نمی دونم این همه جا چرا باید بریم کانادا. ولی تعریف این شهر و زیاد شنیدم. اینم یه جور تفاوته. تولد تو یه کشور و شهر دیگه. انگاری تولد 24 سالگیم قراره متمایز و خاطره انگیز باشه.
بعد کلی رقص و تکون دادن خودمون و کلی مشـ ـروب خوردن و حال و هول بالاخره بچه ها بلند شدن هر کی بره خونه اش.
فردا تعطیل بود و برای همین همه تا خرخره خورده بودن.
اصلا" نفهمیدم چه جوری رفتم خونه یا اصلا" رفتم ؟؟؟ نرفتم؟؟؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
مارگاریتا دوما

تو خواب و بیداری سر و صدا میشنیدم همین باعث شد چشمام و باز کنم و گوش بسپرم ببینم چه خبره...
بازم دعوا بازم... بازم جنگ.... خسته شدم.... هه... باید تو خواب ببینم روزی و که تو این خونه آرامش داشته باشم...
به ساعت نگاه کردم....ساعت از دوازده گذشته بود... اما دیگه برای پدر و مادر من روز و شب بی معنی بود و سر و صدا ها هنوز نخـ ـوابیده بود....سعی داشتم دوباره بخوابم ولی چون چشام تازه گرم شده بود هم خستگیم دراومده بود و هم خوابم پریده بود...
به سقف نگاه میکردم...امروز روز پر مشغله ای داشتم...لا به لای صداها صدای بابارو شنیدم...
-این حق مارگاریتاست!
حق من؟ !...جالبه.. تا این سن.. به یاد ندارم ندارم که چیزی حق من باشه... اصلا یادم نمیاد که کسی با توجه به حق من تصمیم گرفته باشه و حرفی زده باشه ...
کنجکاوی زیاد باعث شد بلند شدم.... روبدوشامبرم و پوشیدم و راه افتادم سمت سالن....
با دیدن عمو جک و عمو ویلیام شوکه شدم.... اونا اینجا چیکار می کردن؟
انقدر غرق حرفاشون بودن که کسی حواسش به من نبود ...
-سلام... به ساعت نگاه کردید؟ اتفاقی افتاده؟
همه سرها به طرف من برگشت....
بابا توی نگاهش ترس و تردید بود... شاید تردید برای اینکه آیا من چیزی شنیدم یا نه؟
-نه عزیزم...چیزی نیست...برو بخواب...
انگار که با بچه صحبت میکنن...من که احمق نیستم....این موقع شب جلسه تشکیل دادن.. اون هیچ اصلا چرا برم بخوابم؟ مگه میشه با اینهمه سر و صدا خوابید؟ رو کردم به جمعشون و نگاهم و بینشون چرخوندم...
-اوهوم....پس بخاطر هیچی.. همچین بل بشویی راه انداختید؟ به خاطر هیچی من تو این خونه هیچوقت آرامش ندارم... ؟ آره؟
بابا یه نگاه به عمو جک انداخت...
- جک: چیزی نیست عموجان ... توخودتو نگران نکن...
من: چشم عموجان خوب شد گفتید...من خودمو نگران نمیکنم...
الان اینا فقط دلشون میخواد منو بپیچونن....مشکلی نبود مامان بعدا همه چیو در اختیارم میزاره و بهم میگه که چه خبره ...
سعی کردم خونسرد باشم...بعضی اوقات بهتر بود بیخیال باشی...
-حتما مهم نیست دیگه
عمو ویلیام خشمگین نگاهم میکرد....انگار جرمی مرتکب شده باشم ...رو مو ازشون گرفتم... واسم اهمیتی نداشتن...
من: روز پرکاری داشتم... میرم برای استراحت امیدوارم دیگه هیچ صدایی مزاحم استراحتم نباشه... یا اگه هست خنده و شادی باشه....
تا رسیدم تو اتاق روبدوشابرم و انداختم رو زمین و کلافه خودم و پرت کردم رو تخـ ـت و سعی کردم به چیزی جز خواب فکر نکنم.... با همین سعی کردنا نفهمیدم که کی خوابم برد....
****
نسیم خنک اول صبح باعث شد چشمام و به روی یه روزِ جدید باز کنم..... به اولین چیزی که چشمم خورد...عکس فارق التحصیلیمون بود...اولین نفر خودم بودم...کنارم سندی ایستاده بود....بغـ ـلم کرده بود ذوقمون حتی تو عکسم دیدنی بود...
به همین ترتیب..جنیفر و دنیل ولیزا هم کنار هم ایستاده بودن...
خودم این قاب رو رو به رو زدم تا هر روزم با خاطرۀ شیرینِ اونروز شروع شه...
یه آبی به دستو صورتم زدم تا کسلی فراموشم بشه و خواب از سرم بپره...
یه لباس رسمی تنم کردم.... برای کار مناسب بود... یه کت مشکی کوتاه با شلوار کتون ... کفشای مشکی پاشنه بلندمم پوشیدم...
موهای مشکیم و دورم آزاد ریختم....با یه آرایش ساده...
از اتاق اومدم بیرون ...میز مثلِ همیشه چیده شده بود....با میل خیلی زیادی شروع کردم به خوردن....
بابا نبود حتما زودتر از من رفته.....درحین خوردن آب پرتقال بودم ... موبایلم زنگ خورد...
نیکول بود...بی حوصله جوابشو دادم
-باز چی شده اول صبحی؟
-نیکول:سلام دختر.... چـــی شــــده!!!؟ منو باش که اومدم دنبال تو ...تا باهم بریم شرکت...
-اوه...من هنوز دارم صبونه میخورم...
-نیکول:یعنی چی؟من جلو درتونم...زود بیا....
میخواستی نیای ...انگار من بهش گفتم که بیا... با بی میلی گفتم...
-سعی میکنم زود بیام
-نیکول:باشه
شانس آوردم که دوستام با شرایطم کنار میومدن اینو درک می کردم اما خوب متاسفم براشون که انقدر مهربونن...!!!
-کجایی تو دختر؟نیکول خسته شد انقدر منتظرت موند...
صدای مامان بود
-به من چه میخواست نیاد
مامان تشر زد بهم....
مامان-جای تشکرته
-مامان تورو خدا بیخیال
رفتم سمتش بـ ـوسش کردم
-من امشب دیر میام خونه .... امشب مهمونیه ساموئلِ....
مامان فقط با یه مواظب خودت باش منو بدرقه کرد....
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
از آب اومدم بیرون و عینک شنا رو از روی چشمام برداشتم ... دو ساعت شنا باعث شده بود احساس خستگی شدیدی کنم ....
حوله رو دور خودم پیچیدم و به سمت رختکن رفتم ....
چون برای رسیدن به خونه عجله داشتم سریع مایو رو در آوردم و تی شرت و شلوارکی تنم کردم .... موهامو همون طوری خیس بالای سرم بستم ...
کنار خیابون منتظر تاکسی بود .. تمام فکرم درگیر کافی شاپ بود .. اگه این بار هم دیر برسم این بار حتما اخراج میشم ....
با صدای بوق تاکسی تند پریدم داخل و آدرس کافی شاپ رو دادم ....
چند بار گوشیم رو چک کردم .... شایلی گوشی رو سوزوند اینقدر که زنگ زده بود ..
شماره ش رو گرفتم .. با اولین بوق صدای جیغ جیغوش توی گوشم پیچید :
- کجایی دختر ؟ مت خیلی عصبانیه !
خودم خیلی کم استرس داشتم .. اینم موج منفی بهم میده :
- خب چه کار کنم ؟ تمرینم طول کشید .. الان توی تاکسی ام .. دیگه دارم می رسم !
- نیای بهتره .. مت اعصابش بهم ریخته .. اگه بیای حتما اخراج می شی ...
سعی کردم خودم رو آروم کنم و به این فکر کنم که این بار هم مثل دفعات قبلی مشکل حل میشه ...
- خودم درستش می کنم ... مطمئن باش این بار هم مثل قبلیا هیچی نمیشه !
- اما این بار خیلی جدیه ..
با صدای راننده گوشی رو از گوشم دور کردم ...
- خانوم رسیدیم !
گوشی رو نزدیک دهنم گرفتم و به شایلی گفتم :
- رسیدم ... برام دعا کن ! بای ...
این راه هر روزه ام بود .. برای همین می دونستم چقدر باید کرایه بدم ... مبلغی که همیشه می دادم رو روی صندلی جلو گذاشتم و از ماشین پیاده شدم که صدای راننده بلند شد :
- خانم بیشتر میشه .. کجا داری می ری؟
با تعجب برگشتم و گفتم:
- اما من همیشه همین قدر میدم !
- من هم این مسیر رو همیشه دوازده دلار می برم ..
با یه حساب سرانگشتی فهمیدم سه دلار کم بهش دادم .. چون وقت کل کل به خصوص با راننده تاکسی رو نداشتم سریع سه دلار در آوردم و بهش دادم ... بعد هم با سرعت خودم رو به کافی شاپ رسوندم ....
جک مثل همیشه مشغول بود و از این میز به اون میز می رفت .. می دونستم که باید به سرعت برم به اتاق مت .. مت رئیسمون بود ... و خیلی هم عصبانی و اخمو بود ...
تقه ای به در اتاقش زدم که با صدای ترسناکی گفت :
- بیا تو ...
درو باز کردم و سرم رو انداختم پایین ..
قدم اول .. قدم دوم .. قدم سوم مساوی بود با صدای عصبانی مت :
- تا الان کجا بودی ؟
با صدای آرومی جواب دادم :
- تاکسی نبود ... برای همین ..
- اخراجی !
با تعجب سرم رو بلند کرد و گفتم :
- اما ..
- بحث نکن .. یا باید این جا کار کنی و به موقع بیای یا این که به استخر رفتنت برسی ...
یه کلمه ی دیگه کافی بود تا اشکام سرازیر بشن .. من به این کار احتیاج داشتم .. همون قدری که به غریق نجات بودن احتیاج داشتم ..
- آقای جانز .. قول میدم از دفعه ی بعد ...
- دفعه ی بعدی وجود نداره .. تا ننداختمت بیرون خودت برو !
دوست نداشتم غرورم رو بیش از این خورد کنه ... برای همین هم بدون گفتن هیچ حرفی پشتمو کردم و از اتاقش خارج شدم ....
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
گوشی رو گذاشتم سر جاش ، مثل اینکه هنوز وقتش نبود تا خوان رو ذوق مرگ کنم ! لباسای تمرین رو پوشیدم و رفتم به زمین تنیس اختصاصیم که پشت خونه م قرار د اشت ، دستگاه توپ پرت کن رو یه طرف زمین گذاشتم و خودم هم رفتم اونور تور ، شروع کردم به زدن توپ هایی که پشت سر هم از دستگاه به سمتم می اومدند .
از امروز باید شدت تمریناتم رو بیشتر می کردم ، آخه قرار بود بعد از مدت ها برم به یه مسابقه جهانی ...باید نشون می دادم که چند سالی دیر کشف شدم و حقم رو خوردند .
نمی دونم چقدر بازی کرده بودم ، اما دیگه هوا تاریک شده بود و منم دیگه نای وایسادن نداشتم دیگه چه برسه به ادامه تمرین ، رفتم خونه تا یه دوش بگیرم که دیدم تلفن چندبار زنگ خورده و برام پیغام گذاشتند .
اولین پیغام رو پلی کردم و در حالیکه با حوله داشتم عرقام رو پاک می کردم روی مبل کنار تلفن نشستم و به پیام گوش کردم :
کارلوس منم خوان ... تصمیمت رو گرفتی ؟ اگه گرفتی بگو تا برگ قرار دادت رو بیارم در خونه ت ، فردا هم باید بلیتای سفر رو بگیریم ، خواهشا قبول کن .
به این همه هیجان خوان پوزخندی زدم و رفتم سراغ پیام بعدی :
کاترینم ، می دونم انتظارش رو نداشتی ،نبایدم داشته باشی ..چون هنوز ازت متنفرم ، مثل بابا ، اما مجبور بودم بهت زنگ بزنم ،می خواستم بگم محصولات بابا رو آفت زده ، برای جبرانش به یه مقدار پول نیاز داره ، کمکش کن کارلوس الان از ناراحتی داره سکته می کنه ، برای جبران بلایی ظلمی که به مامان کردی بیا و بابا رو نجات بده
با یه پوزخند دیگه زدم آخرین پیام
آقای گونزالس ؟ از مجله ..... زنگ می زنیم می خواستیم برای مصاحبه ازتون وقت بگیریم ، حتما با ما تماس بگیرین
بعد از این پیغام ها که فقط همون تماس اول به درد بخور بود رفتم سراغ تلفن و شماره خوان رو گرفتم
خوان با هیجان جواب داد : الو کارلوس منتظرت بودم پسر ! خوب زود بگو تصمیمت رو
خیلی سرد گفتم : ببین خوان ، من خیلی فکر کردم ، این قضیه یه جورای به نفع هر دو مونه پس قبول می کنم .
صدای خنده های شادی خوان گوشم رو بدجوری آزار داد ، اخمی کردم و گفتم خوان ادامه داره.
خوان آروم شد و گفت : بگو
-یه شر طی دارم
خوان:چه شرطی؟
ببین من روی بعضی مسائل خیلی حساسم این رو خودتم می دونی ، اول اینکه جام تو هواپیما باید فرست کلاس باشه و حتما توی هتل یه سوییت بزرگ می خوام که تک وتنها توش باشم .
خوان که یه کم از آب و تابش کم شده بود با من و من گفت : این دیگه دست من نیست کارلوس ، من فقط هماهنگ کننده م.
بدون هیچ اصراری سرد تر از قبل گفتم : پس دیگه کاری با هم نداریم ، خوان .
اومدم گوشی رو بذارم که دیدم داره می گه قطع نکن ، گوشی رو گذاشتم در گوشم و گفتم : چرا قطع نکنم ؟
خوان : من با مدیر صحبت میکنم ، تو امضا کن قرارداد رو بقیه ش با من
-خوب اگه قبول نکرد چی ؟
خوان : قبول میکنه ، مطمئن باش ، اگرم مخالفت کرد خودم خرجش رو می دم خوبه ؟
واسه من راحتی مهم بود ، دیگه اهمیتی نداشت که چجوری این راحتی پیش میاد ، از طرف مدیر ، خوان یا هر کس دیگه ای ، الانم که خوان قبول کرده بود پس دیگه دلیلی واسه مخالفت نداشتم ، نفسم رو دادم بیرون و گفتم بفرست قرار داد رو ، بعد هم سریع گوشی رو قطع کردم و رفتم یه دوش آب گرم بگیرم


تازه از حموم اومده بودم بیرون که در خونه رو زدند ، یعنی کی می تونست باشه این موقع شب ؟! ... بعد از این که این جمله از ذهنم گذشت سرم رو یه چند باری تکون دادم تا این جمله کلیشه ای و لعنتی که هراز چند گاهی بی اجازه به ذهنم میومد ، از مخم بیرون بیاد ... کمـ ـر بند حوله م رو محکم کردم و رفتم در رو باز کردم .
خوان تا من رو دید اخمهاش از هم باز شد و با لبخند عریضی گفت : پس حموم بودی !
از جلوی در رفتم کنار تا بیاد داخل .
هیکل چاقش رو به زور از در رد کرد و در حالیکه سبیل پرپشتش رو با دستش صاف می کرد خودش رو روی مبل مخصوصم که جلوی تلویزیون گذاشته بودم انداخت ، دو دستش رو گذاشت دو طرف مبلم و شروع کرد به صحبت :
دیگه داشتم از بودنت نا امید می شدم ! اما گفتم بذار این آخرین بار رو هم در بزنم بعد برم ... خدا رو شکر که خونه بودی !
منم وایساده بودم کنارش و با اخم نگاهش می کردم .
خوان بعد از اون همه حرف که هیجیش رو نفهمیدم رو کرد به من و گفت : آخ ! اصلا یادم رفت که واسه چی اومدم !
کیف سامسونتش رو دو دستی و به زور از کنار مبل برداشت و گذاشت روی پاهاش ، بازش کرد و بعد کلی زیرورو کردن کاغذای داخل کیفش ، سه برگ دراورد ، داد بهم و گفت : خوب اینم برگ قرار داد ، امضاشون کن تا بقیه کارات رو فردا صبح زود انجام بدم .
کاعذ رو گرفتم و عصبانی از اینکه روی مبل اختصاصیم لم داده و قصد بلند شدن هم نداره رفتم روی مبل کنار تلفن نشستم ، یه نگاهی به قرار داد انداختم ، مشکلی نداشت ... امضاشون کردم ،تازه یادم افتاد لباسام رو نپوشیدم ، یه راست رفتم سمت اتاقم .
خوان که ترسیده بود جا زده باشم گفت : کجا میری ؟
آروم گفتم : نترس جا نزدم .
وقتی از اتاقم اومدم بیرون گردنش افتاده بود پایین و داشت خر و پف می کرد ! آخ که چه دل خجسته ای داشت این !
کنترل تلویزیون رو از روی میزش برداشتم و محکم انداختم زمین .
حیوونی همچین از خواب پرید که فکر کنم سکته ناقص رو زد ! از روی مبل بلند شد و در حالیکه فلبش رو گرفته بود گفت : نمی دونم چی شد یه دفه خوابم برد ، بعد با ترس دور وبرش رو نگاه کرد و گفت : اون صدای چی بود ؟
با یه پوزخند گفتم : هیچی ! کنترل تلویزیون بود از دستم لیز خورد افتاد زمین ...
حالا هم اگه حالت بده یه کم بشین تا حالت جا بیاد ...
تو دلم گفتم تا تو باشی دیگه روی مبل اختصاصی من نشینی !
قرار داد رو برداشتم و دادم بهش ... با دیدن قرار داد حالش اومد سرجاش ، یه لبخند زد و با اون وزنش مثل فنر از جاش بلند شد و گفت : مرسی کارلوس ! مطمئن باش بهترین تصمیم رو گرفتی ، هیچ وقت هم پشیمون نمیشی !
بعد ، همینجور که از خوشحالی بشکن می زد قرار داد رو گذاشت تو سامسونتش و سرخوش خداحافظی کرد و رفت .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
با دیدنِ همۀ دوستام اونم تو کافه تعجب کردم... من فقط با سوزان قرار داشتم... اینا باز چه نقشه ای واسه جیبِ بیچارۀ من کشیدن... ؟! او ه نه همین هفتِ پیش تو بار کلی تخلیه شده بودم و دلار دلار ازم کشیده بودن. اما خوب عادت ما دوستا بود همدیگه و سر کیسه کنیم کلا حالو و هوایی خاص داشت.
تعجبم بیشتر شد وقتی که ادموند پشت سرم گفت:
ادموند: نمی خوای بری تو؟
من: توام؟ اینجا چه خبره؟
ادموند با گرفتنِ دستم و بردنِ من سمتِ بچه ها گفت:
ادموند: بیا می فهمی...
رفتم سمتِ بچه ها و گذری یه نگاهی به همشون انداختم... یه جورایی انگار خوشحال بودن و هیجان داشتن حتما قرارِ خبر خاصی بشنوم...
سوزان بلند شد و اومد سمتم...
سوزان: هی خانم بازیگر... با این آرایش شکل الهه های معبد شدی...
سلام به همگی... مرسی سوزان ... اما من الهه بودم...
جرارد با این حرفم گفت: اوه پس حتما باید یه دستی به این الهه رسوند و اومد سمتم...
-اوه خدای من با این حساب این الهۀ زیبا نیازی به تعریف ما نداره...
لبخدی بهش زدم و با هم دست دادیم و بـ ـوسش کردم...
من: حالا یکی به من میگه اینجا چه خبره؟ سلینا دستش و به هم کوفت و گفت:
سلینا: آره عزیزم... من بهت می گم...
سرش و کمی خم کرد و از پشت من به پیانست گفت:
-شروع کن لطفا...
با شنیدن آهنگ تولدت مبارک به همشون نگاه کردم...
من: اوه کام آن... بیخیال... تولد من؟ خیلی مونده...
جرارد صندلیم و داد عقب تا بشینم... و بعد خودش نشست...
همه سکوت کردیم تا اهنگ تموم شه...
وقتی اهنگ تموم شد همه دست زدیم و سلینا شروع کرد به حرف زدن...
چند هفته دیگه یعنی 6 جون تولدتِ و از اونجا که شما فردا سفر تفریحیت شروع میشه گفتیم پیش پیش یه جشن دوستانه و دور همی گرفته باشیم... بلاخره باید یه کیکی بدی ویه کادوئی بگیری...
من: ممنونم دوستای خوبم... واقعا نیاز نبود... ممنون... اما کیک بی کیک شما ها هفتۀ پیش کیک خوردین بابا...
اِدموند جعبۀ کوچیکی از جیبش در آورد ...
ـ خسیس نباش جیــنا... این از طرف من و آنیکا... چون باید برم کادوی من و زودتر از همه قبول کن...
سری تکون دادم و جعبه و ازش گرفتم...
وقتی نگاه منتظر همشون و دیدم به چهره های مثل علامت سوالشون خندیدم و گفتم:
من: بیخیال می دونید که من کادوهاتون و باز نمی کنم ... بعدا که استفادشون کردم می بینید...
همشون می دونستن که من اخلاقای خاص خودم و دارم و از حرفم بر نمی گردم برای همین هر کی کادوش و داد و یه جوری خوشحالیش و ابراز کرد .. امروز روز آخری بود که می دیدمشون و متوجه بودم که سعی دارن آخرین روز یه روز خاطره انگیز شه... چون معلوم نبود دفعۀ بعدی که من تو این جمع هستم کِی می تونه باشه؟ من و دوستای چند ساله ام حالا دیگه مثل یه خانوادۀ گرم و صمیمی بودیم و این اولین باری بود که ما از هم برای این مدت طولانی دور میشدیم... ازین فکر خودمم کمی ناراحت شدم... اما خوب بلاخره بر می گشتم و می دیدمشون...
کم کم با همه خداحافظی کردم و هر کی رفت پیِ کارش و جراردم موند که من و برسونه...
تو راه خودم بودم که بحث و شروع کردم.
من: سوزان خیلی دوست داره جرارد... وقتی رفتم دلم می خواد زنگ بزنی و خوشحالم کنی... برگشتم سمتش....
-می دونی که با چی؟ با خبر نامزدیت...
لبخند بی جونی زد...
-بدون تو نامزدی بگیریم؟
-خوب من تا عروسیتون بر می گردم...
یهو فهمیدم چی گفت .... بدون تو نامزدی بگیریم؟ با صدای بلندی گفتم:
من: وااای نه بلاخره فهمیدی هیچکس بهتر از سوزان نمیشه... ؟
جرارد: فهمیدم هیچوقت نمی تونی من و به جز یه دوست ببینی... وقتی دیدم سوزان من و دوست داره ازش خواستم یه مدتی و با هم زندگی کنیم... هم من فرصت دارم یه چیزایی و فراموش کنم و هم فرصت دارم به زندگی با سوزان فکر کنم.
-این عالیه پسر... تو داری یه فرصت به خودتون می دی... عاالیه... سوزان جذاب و مهربونِ... اون فوقالعادست مطمئنم همه جوره جذبش میشی...
جرارد: امیدوارم... دعا کن برامون...
دستم و گذاشتم رو گردنبندِ صلیبم که همیشه همراهم بود و بـ ـوسیدمش...
-شما خوشبخت میشید ... مطمئنم ....
کنار نگه داشت...
-تو هیچ وقت اشتباه حرف نمی زنی من می دونم. امیدوارم بتونم با سوزان دووم بیارم چون می دونم به خاطر احساسات لطیفش اگه جدا شیم براش بد میشه...
رفتم جلو و صورتش و بـ ـوسیدم..
من تا مدتی که تو کشتیم گوشی ندارم به محض اینکه برسم شارلوت تاون اگه بتونم تماس می گیرم... اگه نه که اولین تماس ما میره برای چند ماه بعد که من میرسم ایران چون توقفمون تو شارلوت خیلی زیاد نیست...
از ماشین پیاده شدم و به پنجرۀ اتاقم نگاه کردم... درست حدس زدم نگاهی که حسس ششمم می گفت با منِ بابام بود... داشت ازونجا نگام می کرد .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
با صدای ماریا که گفت سلام به خودم اومدم... سرمو بی هیچ حرفی براش به نشونه سلام تکون دادم... نگاهم کرد و چیزی نگفت... دستمو بلند کردم و به نشونه برو بشین تکون دادم... با تعجب گفت:
- چرا حرف نمیزنی؟ داری نگرانم میکنی جسیکا.
- ماریا... اصلا بیا بشین تا باهات حرف بزنم.
ماریا با چشمایی که کمی گرد شده بود سری تکون داد و روی اولین مبلی که بود نشست... منم آداب میزبانی رو به جا آوردم و براش چای بردم... همیشه از قهوه متنفر بود و اینو میدونستم... نشستم رو به روش و بهش خیره شدم... کمی نگاهم کرد و وقتی دید که من حرفی نمیزنم گفت:
- خب جسیکا.. میشنوم... چی باعث شده که تو اینطوری بترسی؟
شروع کردم به بازی با انگشتای دستم.. همیشه وقتی استرس داشتم یا میترسیدم این کارو میکردم... الان دیگه ماریا پیشم بود پس هیچ اتفاقی برام نمی افتاد... نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم از اول خوابم تا آخرش رو براش تعریف کردن.
صحبتم که تموم شد لب پایینمو محکم گاز گرفتم... جالب این بود که این خوابمو بر خلاف خوابای دیگم مو به موش یادم بود... شاید به خاطر ترس زیاد بود.
مایا اومد کنارم نشست و دستامو گرفت تو دستش و گفت:
- جسیکا... این فقط یک خواب بوده... پس تمومش کن... این ترس لعنتی واسه چیه؟
- ماریا... خیلی واقعی بود... خیلی زیاد.
- بسه دیگه... شدی اندازه یک دختر 4 ساله... یک دختر ترسو... تمومش کن این بحث بی معنی رو.
دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم و شخصیتمو دست پایین میگرفت.. اخمی کردم و گفتم:
- من ترسو نیستم.
- خب ثابت کن..
- چطوری؟؟
- میری تو اتاقت... در رو میبندی و گوشیتو برمیداری... روی تخـ ـتتو مرتب میکنی و رو تخـ ـتی تو هم عوض میکنی... بعد در اتاقو باز میکنی و میای پیش من... چطوره؟
تردید داشتم... از اتاق خودم میترسیدم اما برای این که به ماریا ثابت کنم که در اون حدم ترسو نیستم باشه ای گفتم و از جام بلند شدم... توی راهرو بلند گفتم:
- از خودت پذیرایی کن.
و رفتم توی اتاقم و در و بستم... این از قدم اول که خوب بود... با قدم های آروم رفتم سمت عسلی و گوشیمو برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم...ترس داشتم... یک لحظه صدای جیغم توی خواب واسم تکرار شد... قلـ ـبم تند تند میزد و اینو به خوبی حس میکردم... یک جیغ دیگه... دستمو گذاشتم رو گوشم و فشار دادمش... خدایا... فقط یک خواب بوده.. من چرا اینقدر میلرزم؟؟.میز تلویزیون جلوی تخـ ـتم که از چوب بود صدا داد... با این که میدونستم چون توش خالیه اینطوری صدا میده اما از جام پریدم...نفسام تند و کشیده شده بود... صدای اره توی گوشم پیچید... نتونستم کاری کنم و جیغ کشیدم.. همش دور خودم میچخیدم و اصلا توی این زمان نبودم... همه جارو اون جنگل تو خواب میدیدم.. یک لحظه در اتاق به شدت باز شد... جیغی کشیدم و رفتم پشت تخـ ـت... انگار که تازه به زمان خودم برگشته باشم... دیگه جنگلی نبود... صدای قدم هایی اومد و بعدش ماریا بود که منو در آغـ ـوشش میکشید... زمزمه وار میگفت:
- تو که اینطوری نبود جسی!! چت شده؟
و جواب من تنها سکوت بود و گریه... از این همه ضعفم متنفر بودم.. من این دختر ترسو نبودم... من جسیکا پرونی بودم که هر کس اسمشو میشنید تنها کلمه ای که به ذهنش میرسید" سنگ" بود... من نباید اینقدر ترسو باشم و از خودم برای دیگران یک آدم ضعیف بسازم... نباید...
همین واسم کافی بود... همین حرف واسم کافی بود تا اعتماد به نفسم برگرده... با این که کمی میلرزیدم اما به ماریا گفتم:
- من باید سعیمو بکنم... برو بیرون تا کارهایی رو که گفتی رو انجام بدم.. برو.
ماریا میدونست که اگه چیزی بگه ممکنه عصبی شم... پس بی هیچ حرفی از جاش بلند شد و رفت... منم از کنار تخـ ـت بلند شدم.. انگار نه انگار که داشتم از شدت ترس سکته میکردم... اطرافمو نگاهی کردم و چیزی ندیدم...نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم... اینم از قدم دوم... با اعتماد به نفس بیشتر که کمی ترس چاشنیش بود رو تخـ ـتی رو عوض کردم و تخـ ـتو مرتب کردم.

سعی میکردم به چیزی فکر نکنم و البته موفق هم شدم... و با لبخند از اتاق خارج شدم... ماریا با دیدن لبخندم دستی زد و گفت:
- دیدی کار سختی نبود؟
- من که گفتم نمیترسم.(جون خودت)
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
با سر و صدای برخورد ظرف و ظروف چشمهامو باز کردم. آفتاب وسط آسمون بود و نورش از پنجره تو صورتم می خورد.
عجیبه چون من همیشه پرده های اتاقم کشیده است تا تو تاریکی مطلق بخوابم.
مشکوک یه چشمم و باز کردم و زیر چشمی به دور و برم نگاهی انداختم. دیوار جلوی دیدمه. چقده تابلو چـ ـسبوندن به دیوار.
به زور اون یکی چشممم باز کردم. سرمو چرخوندم.
اینجا کجاست؟ من رو مبل خوابیدم چرا؟
بلند شدم و تو جام نشستم. سرمو خواروندم. ملافه ای که روم انداخته شده بود سر خورد از رو تنم و افتاد رو پام.
چشمهامو مالیدم و از جام بلند شدم. یکی تو آشپزخونه سر و صدا می کرد. رد صدا رو گرفتم و رفتم سمتش.
میشه گفت خونه کوچیکیه یه اتاق بیشتر نداشت و حالشم که من توش خـ ـوابیده بودم کوچیک بود.
کنار در آشپزخونه ایستادم و تکیه دادم به در. لبخند زدم.
من: سلام کاترین صبح بخیر.
با صدای من کاترین که پشتش به من بود یه تکونی خورد و برگشت.
کاترین: وای ترسیدم. کی بیدار شدی؟
من: همین الان.
یه نگاه کلی بهش انداختم. یه تاپ و شلوارک راحت پوشیده. فکر کنم تازه بیدار شده چون هنوز لباسش و عوض نکرده بود. موهاشم دم اسبی بلای سرش با کش بسته بود.
دختره با نمکی بود. بدون آرایشم خوشگل بود. هر چند هیچ وقت زیاد آرایش نمی کرد.
نشستم پشت میز و کاترین برام قهوه ریخت و گذاشت جلوم. دستهامو پیچیدم دور فنجونم و به بخارش نگاه کردم.
من: من چرا اینجام؟ چیزی از دیشب یادم نمیاد.
سرمو بلند کردم و با لبخند نگاش کردم.
جواب لبخندم و با لبخند داد و گفت: چون دیشب رسما" بیهوش بودی. غیر منو تو هم کسی تو بار نمونده بود. منم خونه اتو بلد نبودم. خودتم نمی تونستی آدرس بدی. منم آوردمت اینجا.
شونه امو انداختم بالا و با یه لبخند عمیق به فارسی گفتم: قربون دستت...
با چشمهای گرد نگام کرد و گفت: چی؟؟؟
اوه اینم فارسی نمی دونه من باز یادم رفت.
ازش تشکر کردم.
من: کاترین تو هم شارلوت تاون میای؟؟؟
کاترین: البته. من مرخصی گرفتم. یکم تفریح برام لازمه. خیلی این چند وقته درگیر کارام بودم.
کاترین خبر نگاره. بدون حرف اضافه دوتایی صبحونه خوردیم و بعد ازصبحونه بعد کلی تشکر و اینا برگشتم خونه خودم.
باید وسایلمو جمع می کردم. دو روز دیگه قرار بود بریم و من فردا باید ناهار باشم خونه پیش مامان اینا.
هر کدوم از ماها هر جا که باشیم ظهر یکشنبه خودمون و به خونه می رسوندیم تا هر جور شده ناهار یکشنبه رو با خانواده باشیم.
دلم برای امیلی کوچولو تنگ شده.
بار سفرمو بستم و چون دلتنگ خانواده بودم دم غروب راه افتادم سمت خونه تا یه شب اضافه تر پیش مامانم اینا باشم.
از قصد بهشون نگفتم که سورپرایزشون کنم.
وسایلمو گذاشتم تو صندوق بی ام و کروکم و نشستم پشت فرمون و راه افتادم سمت حومه شهر.
از شهر که خارج شدم از تعداد خونه ها هم کم شد. خونه های بلند و آپارتمان کم کم جای خودش و به فضای سبز و خونه های ویلایی و دو طبقه داد که با پرچین از هم جدا میشدن.
تو پیاده رو ها می تونستی بچه هایی رو ببینی که دوچرخه سواری می کنن یا پیرمرد و پیرزنی که دست تو دست هم در حال قدم زدن بودن.
یکی دو نفرم تو باغ جلوی خونه اشون مشغول گل کاری بودن.
نزدیک خونه که شدم وارد محله امون که شدم با دیدن همسایه های قدیمی با لبخند باهاشون سلام علیک کردم.
آقای فرانک پیر مرده همسایه سگش و آورده بود بیرون.
من: سلام آقای فرانک پاپی چه طوره؟
فرانک: هی آستن ... پاپی هم خوبه براش دنبال جفت می گردم ...
با خنده براش دستی از تو ماشین تکون دادم و گفتم: موفق باشید.
برای خانم اسمیت بوق زدم.
یکی یکی برای همسایه ها دست و سر تکون دادم و بوق زدم و آخرم تو پارکینگ خونه پارک کردم.
امیلی تو پیاده رو مشغول دوچرخه سواری بود. با دیدن من از دوچرخه پرید پایین و دویید سمتم.
دستهام و باز کردم و خم شدم و بغـ ـلش کردم و با یه حرکت بلندش کردم تو بغـ ـلم.
امیلی: آستن ... چی شده که امروز اومدی؟؟؟
لپش و کشیدم و گفتم: سلام دختر خوب. دلم برای خواهرم تنگ شده بود گفتم بیام دیدنت.
یه بـ ـوسه رو گونه ام نشوند و بهم خندید.
امیلی بغـ ـل رفتم تو خونه. مامان با دیدنم خیلی خوشحال شد. گونه اشو بـ ـوسیدم.
یکم با امیلی بازی کردم و در مورد سفرم با مادر حرف زدم. شبم که بابا اومد دیگه جمعمون تکمیل شد و فقط آنسل کم بود که اونم فردا سر میز ناهار می دیدمش. اونم نه تنها بلکه با دوسـ ـت دخترش سارا.
آنسل چند وقتیه که با سارا دوسته. فکر کنم 6 ماهی میشه. مامان امیدواره رابطه اشون به جاهای جدی برسه. بعد 6 ماه تازه رسیدن به هم خونه شدن. کلا" آنسل تا همه جوانب و نسنجه کاری انجام نمیده.
برعکس من که خیلی شر و شور دارم آنسل آروم و سر به زیره. همیشه جزو بهترینها تو درس و ورزش و الانم کاره.
بابا بهش افتخار میکنه. کلا" بابا به بچه هاش افتخار می کنه. من از داشتن چنین خانواده ای واقعا" خوشحالم. یه خونه پر محبت چیزیه که خیلی ها آرزوش و دارن.
امشب تو اتاق قدیمیم می خوابم. در و دیوار اتاقم پره از پوسترهای تیم بسکتبال محبوبم و رو در اتاق یه تور بسکت آویزونه که می تونم از رو تخـ ـت توپ بسکتم و که همیشه یه گوشه تو کتابخونه قرار داره رو با یه ضربه به داخل تور بندازم و گلش کنم.
امیلی ازم خواسته که موقع خواب براش کتاب بخونم. رو تخـ ـتش دراز کشیدم و امیلی هم سرش و گذاشته رو بازوم و عرسک خرگوشش و بغـ ـل کرده و به عکسهای کتاب داستانش که تو دستهای منه نگاه می کنه.
عاشق کتاب خوندنه. البته بیشتر دوست داره براش کتاب بخونن. منم که مهربون.
چند صفحه از خوندن داستان گذشته که صدای نفسهای منظمش بهم می فهمونه که خوابه. آروم کتاب و می بندم و می زارم رو میز کنار تخـ ـتم.
چراغ خواب و خاموش می کنم. پتو رو رو تنش تنظیم می کنم و آروم از رو تخـ ـت بلند میشم و از اتاقش میام بیرون.
بی سر و صدا به سمت اتاقم می رم و خودمو رو تخـ ـت می ندازم. من عاشق این خونه ام و عاشق خانواده ام.
با فکر اونها و البته مسافرت و چتر بازی اجباری خوابم می بره.
****



با حس نابود شدن دل و روده ام با وحشت چشمهامو باز کردم.
با اخم و معترض داد کشیدم: امیلـــــــــــــــــــــ ــــی .....
خواهر خله ام شکم منو با تخـ ـته پرش اشتباه گرفته بود. همچین پرید رو شکمم که همه دل و روده ام از دهنم داشت می زد بیرون.
دادم و که در آورد جیغ کشون فرار کرد و از در بیرون رفت. منم با یه حرکت پتو رو پرت کردم یه سمت و دنبالش دوییدم.
از پله ها پایین رفت و جیغ کشون و خندون رفت تو آشپزخونه. خودمو پرت کردم تو آشپزخونه. از ذوق زدگیش خنده ام گرفته بود.
چه حالی کرده منو چلونده این جوری.
ناقلا رفته بود پشت مامان قایم شده بود و زیر زیرکی نگام می کرد و می خندید.
از این ور میز با خنده براش خط و نشون کشیدم.
من: مگه دستم بهت نرسه قیمه قیمه ات می کنم وروجک.
اینا رو به زبون فارسی گفتم. خیلی از کلمه قیمه قیمه خوشم میومد.
امیلی چنگ زد به پاهای مامان و گفت: مامان آستن می خواد منو بندازه تو چرخ گوشت.
از حرفش بی اختیار غش غش خندیدم و به اخم امیلی توجهی نکردم. رفتم جلو و گونه مامان و بـ ـوسیدم و سلام کردم.
مامان با لبخند جوابمو داد. یکم بو کشیدم. ای جونم مامان ....
رو گاز سرک کشیدم.
من: عاشقتم مامان روز تعطیل و پنکیک دست پخت مامان چه شود.
بعد اشاره ای به امیلی کردم و گفتم: البته اگه این وروجک شکممو کوبیده نمی کرد بهتر بود.
نمایشی به سمت امیلی خیز برداشتم که باعث شد جیغش بره هوا. همین کافی بود فقط می خواستم بترسه.
بلند خندیدم و رفتم دست و رومو بشورم.
لباسامو عوض کردم و برگشتم تو آشپزخونه. بابا پشت میز نشسته بود و یه روزنامه هم رو میز پهن و در حین خوردن قهوه و پنکیک می خوندش.
عادت ندارم صبح ها بابا رو بدون روزنامه ببینم. همیشه خدا یه روزنامه رو میز پهنه روز تعطیل و غیر تعطیلم نداره.
بلند سلام کردم. بابا سرش و بلند کرد و جوابمو با لبخند داد.
بابا: سلام بر پسر گلم. صبحت بخیر.
رفتم پشت میز نشستم. مامان فنجون قهوه و یه بشقاب پر پنکیک گذاشت جلوم. ازش تشکر کردم و مشغول شدم.
بابا ازم خواست تو تعمیر انباری پشت خونه بهش کمک کنم و منم قبول کردم.
کل صبحمون به تعمیرات گذشت تا اینکه آنسل و سارا اومدن.
تا چشمم به آنسل افتاد گفتم: بابا بفرما پسر مهندست اومد دیگه با من نقاش کاری نداشته باش. بیا این پسره تو این کارها وارد تره. من ظریف کاریم خوبه.
بابا و آنسل به حرفم خندیدن و منم از فرصت استفاده کردم و تا اونا با هم خوش و بش کنن منم جیم زدم رفتم تو خونه.
با لبخند به سارا که با مامان مشغول صحبت بود سلام کردم و رفتم جلو و گونه اشو بـ ـوسیدم.
سارا دختر خوب و مهربونی بود. قیافه بانمکی هم داشت. ریزه میزه و فرز. برعکس آنسل اونقدر ها هم آروم نبود و فکر می کنم همین شادیش و یکم شیطنتش باعث شده بود آنسل جذبش بشه.
مامان یه غذای خوشمزه درست کرده بود. عاشق این دور همی هامون بودم. از هر دری صحبت می کردیم و کلی بهمون خوش می گذشت.
بعد ناهار از همه خداحافظی کردم و سوار ماشینم شدم. باید می رفتم فرودگاه با بچه ها اونجا قرار گذاشته بودیم. ماشینمو تو پارکینگ فرودگاه پارک می کردم. می تونست چند روز اونجا بمونه.
خوشم نمیومد وقتی از سفر برگشتم با تاکسی برم خونه.
وارد سالن فرودگاه شدم . از دور بچه ها رو دیدم. اون جمه 10-11 نفره پر سر و صدا غیر قابل دیدنم نبود. تقریبا" به خاطر پر سر و صدا بودن نظر همه رو جلب کرده بودن.
به سمتشون رفتم. دیوید از دور دیدم و برام دست تکون داد. بچه ها با دیدنم یه هورا کشیدن. بهشون لبخند زدم و سلام و احوال پرسی شروع شد.
کاترین رو به روم ایستاده بود و با مایک صحبت می کرد. از استیلش خوشم میومد. دختر خوبی بود. دوست داشتم تو این سفر بیشتر با اخلاقش آشنا شم. به قول بابا آدمها رو باید تو سفر شناخت.
کی خبر داره شاید تو این سفر زد و یه اتفاقی بینمون افتاد.
شماره پروازمون و خوندن و همه چمدون و ساکاشون و برداشتن و حرکت کردن. خدا خدا می کردم که این دیوید پر حرف صندلیش کنار من نباشه. اصلا" حواسم نبود ببینم صندلیش کجاست. اما خوب ظاهرا" شانس با من یار بود و خدا به جای دیوید کاترین و کنارم نشوند.
با لبخند خوشحالیمو از حضورش اعلام کردم. کلا" خوشم میاد وقتی قراره ساکن یه جا بشینم آهنگ گوش کنم اما الان نه. وقتش نبود.
حالا که خدا تا اینجا کمکم کرده بود باید بقیه راه و خودم می رفتم. برای همینم سر صحبت و با کاترین باز کردم.
چند وقتی میشد که می شناختمش اما همیشه تو جمع بودیم و هیچ وقت نشده بود تنهایی با هم حرف بزنیم. یه دوستی چند ماهه اونم بین بچه ها.
اما الان می تونستم ازش بپرسم در مورد خودش روحیاتش ... واقعا" وقتی بهتر از این موقع پیدا نمی کردم.
در مورد کارش پرسیدم و در مورد اینکه این همه سفر اذیتش نمی کنه؟؟؟
کاترین: راستش نه من سفر کردن و دوست دارم. دیدن جاهای جدید و دوست دارم. من عاشق شغلمم برای همینم هست که خوب .. رابطه احساسی آنچنانی با کسی ندارم.
اوکـــــــــــــــــی .... پس برای این بود که با کسی اون جوری دوست نمیشد. خوب حقم داشت معمولا" کسی اونقدر خوشش نمیاد که دوسـ ـت دخترش چند هفته در ماه، ازش دور باشه.
اونوقت من فکر می کردم به خاطر اینکه دنبال رابطه نزدیک و احساسی و هدفداره دوست پسـ ـر نداره.
همه اش تقصیر این اطلاعات غلط دیویده. این پسر به هیچ دردی نمی خوره.
یه مقدرا حرف زدیم و بعدش هر دومون تصمیم گرفتیم بخوابیم. من گوشیمو گوشم گذاشتم و به موزیک گوش دادم. چشم بندمم گذاشتم که راحت تر بخوابم. تو نور خوابم نمی برد.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان فصل مشترک | سامیه.ر ملکه برفی 56 2,078 ۱۰-۱۰-۹۴، ۰۱:۴۶ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان تولد هایکا | venus.h sadaf 2 471 ۰۹-۱۰-۹۴، ۱۲:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ویلای مشترک | ELMIRA79 sadaf 49 2,152 ۱۶-۰۹-۹۴، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان تولد یک پروانه | آلاشین کاربر انجمن admin 130 10,436 ۰۶-۰۹-۹۴، ۱۰:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان عملیات مشترک | godness sadaf 137 59,791 ۰۱-۰۷-۹۴، ۰۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من دختر نیستم | کار گروهی ملکه برفی 45 2,685 ۰۱-۰۵-۹۴، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  رمان مثلث آرزوها | کار گروهی sadaf 64 3,312 ۳۱-۰۴-۹۴، ۱۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  • رمان آخرین بازماندگان | کار گروهی sadaf 100 3,619 ۱۱-۰۴-۹۴، ۰۷:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  کیلومتر ِ صفر | گروهی از نویسندگان sadaf 54 1,235 ۱۳-۰۳-۹۴، ۰۹:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان آرشاویر مبهم | کار گروهی sadaf 8 696 ۲۲-۰۱-۹۴، ۰۳:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، آرام18 (۰۸-۰۶-۹۴, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، parbaneh (۱۵-۰۶-۹۴, ۰۴:۱۹ ق.ظ)، 2fan2314 (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۱:۰۷ ب.ظ)، morgana (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، avaa (۲۹-۰۷-۹۴, ۰۱:۵۷ ق.ظ)، Ariana 1997 (۱۸-۰۸-۹۴, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۲:۰۹ ق.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، ساراحس (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۹-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، گلمن (۲۹-۰۸-۹۵, ۰۴:۲۳ ب.ظ)، koko (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، Iliiiiia (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، 7684 (۲۳-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان