انجمن ايران رمان



تو با مني | نيلا...
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۵۲ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 80
بازدید 7643

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تو با مني | نيلا...
#1
[


 
سپاس شده توسط: admin
#2
-نه این امكان نداره ...امكان نداره
فريبا- حالا چرا انقدر راه مي ري بتمرك سرجات اونا كار خودشونو كردن عزيزم

يه لحظه سر جام وايستادم و به چشماي خمـ ـارش نگاه كردم.... يعني كسي عاشق چشاي بي ريختش ميشه .... اوه خدا ي من
دوباره به راه رفتنم تو طول اتاق ادامه ميدم

فريبا- چي شد تسليم شدي؟..... مي دونستم عزيزكم.... به قول معروف كار هر كس نيست....
-خفه ... بزار ببينم بايد چيكار كنم
فريبا- باشه تا هر وقت خواستي من خفه مي شم ...ببينم خانوم چه غلطي مي كنه

-فريبا يه لطفي به من مي كني؟
فريبا- صد البته... با جان و دل.... شما امر بفرمايد
-پس لطف كن و گورتو از اتاق گم كن..... براي يه ساعت ....باشه عزيزم

فريبا- اخه من كه مي دونم با گم شدن گور منم تو كاري نمي توني بكني ...این هزار بار
-واي واي واي فريبا مي ري يا با لگد بندازمت بيرون
فريبا- باشه چرا هار مي شي اصلا مي رم پيش بهار.... مرده شور قيافش.... عصبانيم كه ميشه خوشگلتر ميشه لامصب.... بعد با خنده از جاش بلند شد
-برو هر قبرستوني كه مي خواي برو..... فقط برو

ابروهاشو مي ندازه بالا و با عشوه از بغـ ـلم رد ميشه... بهش چشم غره مي رم.... خوب مي دونه چطور رو اعصابم راه بره

حالا چيكار كنم..... اينم شانس كه من دارم.... اصلا براي چي تا نوبت به من رسيد.. اسمون تپيد ......تصميمشون عوض شد..... نه نه نه نه اونا نمي تونن اين كارو با من بكنن..... این اخر نامرديه
تلفن رو ميزم به صدا در مياد... با عصبانيت گوشي رو بر مي دارم
و با صداي بلند .......بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
فريبا- ارومتر عزيزم. .......چه خبرته ....
بعد از كمي مكث كه همراه با خنده است ... به نتيجه ای هم رسيدي جيگر ؟
-فريبااااااااااااااااااااا ااااااااا خفه ميشي يا بيام خفت كنم......... نگفتم بري از يه جاي ديگه مزاحمم بشي
فريبا- عزيزم من به خاطر خودت مي گم.....انقدر فكر نكن تا كي مي خواي حرص بخوري كاري كه نبايد ميشد شد
حالا به رويا جون چي مي خواي بگي.............. واي اصلا به اونا فكر كردي ؟
و بعد با صداي نازكش ترانه شكيلا رو مي خونه كه اعصابمو كلا بهم بريزه
....
با تمام قدرت گوشي رو مي كوبم سر جاش صداي خنده بهار و فريبا از اتاق بغـ ـلي مياد
ديگه تحملمو از دست مي دم....... درو باز مي كنم و با قدمهاي بلند از اتاق ميام بيرون كه صداي تلفن در مياد بر مي گردم به عقب..... اتاقو نگاه مي كنم كار خود فريباست مي خواد اذيت كنه
نه ديگه بايد ادمش كنم این درست بشو نيست.... دوباره رومو بر گردونم كه برم
كه يهو محكم به يه چيزي خوردم.... چشم باز مي كنم .... ولوي زمينم ...چقدر برگه دور و برم ريخته.... چشممو كه بيشتر باز مي كنم يكي ديگه هم ولو شده
صداي خنده فريبا و بهار كه دارن پشت سرم ريز ريز مي خندنو .... مي شنوم ...مي خوان كمكم كنن تا پاشم ....ولي دستشونو پس مي زنم حالا این كيه كه افتاد ؟
از جاش بلند شد و با معذرت خواهي داره برگهاشو جمع مي كنه
-اقا مگه كور ي چشم نداري
خانوم گفتم كه ببخشيد در ثاني شما حواستون معلوم نبود كجا ست ....كه توي فضاي به این بزرگي به يه ادم مي خوريد
-به جاي معذرت خواهيت داري منو مسخره مي كني ؟
من كه معذرت خواستم....... در حالي كه این كارو شما بايد مي كردي نه من
-يعني چي اقا سرتو انداختي پايين ... هر جا كه مي خواي ميري... بعد طلـ ـبم داري ؟
اول به فريبا و بهار كه متعجب بالاي سر من وايستادن نگاه مي كنه..... بعد به من.... با صداي ارومي
حالا چي شده..... يه برخورد بود ديگه
بعد با تمسخر ...... نكنه خسارت مي خوايدو نشستيد تا پليس بياد كروكي بكشه.... بعد پاشيد .
ديگه كارد مي زدن خونم در نمي يومد.... این كي بود كه انقدر پرو بي شرم بود ...سريع از جام بلند شدم و با فرياد كه همه بشنون

- شما ديگه بي نهايت گستاخيد من ازتون شكايت مي كنم تا حاليتون بشه چطور با يه خانوم محترم حرف بزنيد
انوقت موضوع شكاييتون چيه؟.... نكنه برخورد غير عمدي
نه.....نه شايدم عدم پرداخت خسارت
و شروع كرد به خنديدن
برگشتم به فريبا و بهار نگاه كردم ......از نگاه من خندشون بند امد ....معلوم بود ترسيدن چون خوب مي دونستن كه تنها گيرشون بيارم كلكشون كنده است.
فريبا- اقا راست مي گن.... حواستون كجاست ....تازه به جاي اينكه موضو عو رو فيصله بديد تازه داريد شوخي هم مي كنيد .....نوبره والا

اگه منظورتون نوبر بهاره .....كه هنوز به بهار چند ماهي مونده
فريبا- اقا مگه من با شما شوخي دارم؟
نه منم با شما شوخي ندارم .....يعني با شماها شوخي ندارم
مي خواستم جوابشو بدم كه صداي مهندس فلاح از پشت سرم امد
مهندس فلاح - به به جناب مهندس ناصري چه عجب بلاخره شمارو ديدم
با چشاي باز بهش نگاش كردم.....این يارو و مهندسي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرده شور قيافه نحسشو ببرن
****
تازه مهندس فلاح متوجه من شد
مهندس فلاح -اتفاقي افتاده خانم فرزانه ؟
در حالي كه مانتومو تكون مي دادم
نگاهي به مهندس ناصري كردم ..هنوز خنده رو لبـ ـاش بود ... به هم نگاه مي كرد
- نه جناب مهندس اتفاقي نيفتاده و بدون حرف ديگه ای به اتاقم برگشتم ....اصلا يادم رفته بود براي چي عصباني هستم
پشت ميزم نشستم و شروع كردم به ور رفتن با برنامه هام
فريبا هم مي دونست كه حالا حالا ها نبايد افتابي بشه ....چون بدجوري قاطي كرده بودم
انقدر سرگرم كار شدم كه زمانو به كل از ياد بردم
سر بلند كردم ديدم ساعت 5 شده گردنم درد گرفته بود... با دست كمي گردنمو ماساژ دادم ...چشام درد گرفته بود....... بس كه به مونيتور خيره شده بودم
عينكو از روي چشام برداشتم ....... چشمامو براي مدت كوتاهي بستم كه از سوزش چشام كم بشه
سرمو تكيه دادم به صندلي.... اگه دست خودم بود يه چرتي هم همونجا مي زدم
ولي ديگه وقت اداري تموم شده بود ..... كيفمو برداشتم و بعد از مرتب كردن ميزم از اتاق امدم بيرون..... اون روز ماشين با خودم نيورده بودم .
حوصله فريبا رو هم نداشتم.... كه حالا بخوام سوار ماشينش بشم
جلوي در شركت هواي خنك و سردي كه به صورتم خورد .... كمي حالمو جا اورد....به طرف خيابون رفتم .......كم كم گرماي وجودم از بين مي رفت و سرما جايگزين مي شد اخراي اذر بود ....براي تاكسي كه از دور مي يومد دست تكون دادم...كمي جلوتر از من نگه داشت
سريع رفتم و سوار شدم... داخل ماشين گرم بود...و و دوباره گرما رو مهمون تن لاغر و مردنيم كرد


 
سپاس شده توسط: ونوشه
#3
حالا كه جام گرم و نرمه و از حال پياده به هيچ عنوان خبري ندارم ....مي خوام از خودم براتون بگم .... يه دختره متكبر و مغرور ...به احتمال زياد از دماغ فيل افتادم ...اونطوريا هم كه فريبا مي گفت خوشگل نبودم يه جورايي چهره تو دلبرويي دارم ... مخصوصا كه چاله رو لپم این تو دلبرويي رو بيشتر مي كنه....چيزي كه تو صورتم بيشتر به چشم مي خورد ...چشمامه ...چشمايي درشت و مشكي .... به قول دادشي جونم ... چشم گوساله اي ....كه هر وقت این حرفو مي زنه يه جنگ جهاني تو خونه راه مي يو فته...
در واقعه يه دختر كاملا معموليم... فارغ التحصيل رشته مهندسي نرم افزار....
....مثل دختر خانوماي دم بخت يه چندتا خواستگاري داشتم كه اخريش....همين مهندس كبيري بود كه بعد از جواب ردم ..به يه هفته هم نكشيد كه رفت خانوم نجمو گرفت..عشق دروازه ای كه مي گن اينه....
اصلا به من چه.... خوشبخت بشن .....به پاي هم بچه دار بشن...به پاي هم بچه هاشون عروس و داماد كنن...و بلاخره اينكه اگه تونستن به پاي هم پير بشن كه با این اخلاق خانوم نجم كمي شك دارم به مرحله پيري برسن....

خوب داشتم مي گفتم ....اصولا اخلاق گندي دارم...لب به هرچيزي نمي زنم ...اگه بميرم هم امكان نداره لب به ليواني بزنم كه يكي قبلش ازش اب خورده باشه...از زن و شوهرايي هم كه براي اثبات عشقشون توي يه بشقاب غذات مي خورن ....متنفرم....و اگه این صحنه ها رو ببينم سعي مي كنم محل حادثه رو ترك كنم...چون بيشتر موندم منجربه بالا اوردنم مي شه....
روزي بايد حتما يه بار دوش بگيرم ...گاهي هم دوبار ...تو روزاي تابستون و هواي گرم از دوتا هم بيشتر ميشه ....
وسواس ندارم ولي دوست ندارم كسي از وسايل شخصيم استفاده كنه....يه نوع حساسيته نه وسواس
اهل مد گرايي هم نيستم ....اينكه اهل اين باشم كه مثلا امروز رنگ بنفش مد بشه و من همه لباسامو بنفش كنم ..نه اينطور ادمي نيستم ...و هميشه ترجيح مي دم يه دست لباس شيك و درست داشته باشم تا اينكه 10 دست لباس رنگي و جلف...بايد كفشام حتما پاشنه بلند باشه هيچ وقت يادم نمياد كفش اسپورت پوشيده باشم....تنها زماني كه مجبور شدم به این خفت تن بدم دوره دانشجويي بود... اونم براي گذروندن واحد تربيت بدني ...
پدر كه عمرشو داده به شما و مادرمم باز نشسته اموزش و پرورشه ... يه برادر هم دارم كه از نظر اخلاق و رفتار دقيقا روبه روي منه.... يه چيز تو مايه هاي 180 درجه ..
يعني از هر كاري كه من بدم بياد ..اون خوشش مياد...اوه خدا چندين بار شاهد بودم كه ته مونده غذاي منو خورد .....و كلي هم ابراز خرسندي كرد....دو سالي از من بزرگتره ...والكترونيك خونده ...هنوز زن ايده الشو پيدا نكرده ....و با اسب سفيدش ...كه همون پرايد سفيد لكندشه در پي يار مي گرده ....هنوزم كه هنوز شاهزاده روياهاشو پيدا نكرده ...
هر روز مدعي مي شه كه از فلاني خوشم امده ولي تا شب نشده نظرش بر مي گرده و مي گه نه نمي خوامش ...
ما كه بالاخره نفهميدم دنبال چه نوع موجودي مي گرده ....
و اما اسمم .....اسمم اهوه .. اهو فرزانه ....دختر مامانم ...25 ساله .... (ياد بگيريد اينطوري بيو مي دن ...)....دليل مجرد بودنم هم بيشتر بر مي گردده به اخلاق مثال زدنيم ....اكثرا مي گفتن ما با شما مشكلي نداريم....اما اونا نمي دونستن كه من باهاشون مشكل دارم...مامانم كمي نگران ترشيده شدنمه ...من كه هنوز بوي ترشي رو احساسس نكردم...... اما اون معتقده كه تجربه داره و این بوها رو خوب تشخيص مي ده...


 
سپاس شده توسط: ونوشه
#4
-اقا نگهداريد...
كرايه رو حساب مي كنم و پياده مي شم
هنوز تا خونه خيلي مونده ....اما كمي خريد دارم ....
مامان ديشب مي گفت نادر فردا شب بر مي گرده .....3
سال پيش رفت المان ...خاله كه از وقتي رفته دكتر دكتر از دهنش نمي يوفته....ما كه وقتي تو ايران بود ازش تحصيلات دانشگاهي نديدم ...
حالا هم كه سه سالي گذشته نمي دونم چطور نائل به دريافت مدرك پزشكي شده و قراره كه بياد...

خاله جان كه ورد دهنش شده.... اهو عروس خودمه.. اهو عزيز منه....اهو دختر خودمه...اهو زن نادره.....اهو مال منه .....اهو مال نادره ....اهو ..اهو..اهو...الهي اين اهو بميره همه از دستش خلاص بشن ......البته دور از جون هنوز تا دنيا دنياست من ارزو هاي بزرگ و كوچيك دارم.......مامانمم كه خوب بلده همراهيش كنه ....و وقتي دوتا خواهر كنار هم مي شينن كلي از این حرفا ذوق مرگ مي شن....
نادر پسر بدي نيست.....اين حرفمم تا اونجايي كه من مي شناسمش صحت داره ....پس در مورد خوب و بد بودنشم نمي تونم نظري قطعي بدم ....... ادمي هم نيست كه بتونه يه زندگي رو بچرخونه .....و كلا ادم دم دمي مزاجه .....اخرين باري كه مي رفت صورتي پر جوش داشت و چون سفيد رو بود خيلي تو ذوق مي زد ...
خدا این ماجرو ختم به خير كنه....
برادرم مي دونه كه من تمايلي به این وصلت ندارم و در واقعه بنده منكر عقد پسر خاله و دختر خاله حتي در اسمون هفتم هستم ....


بعد از خريد تا خونه پياده رفتم....
-سلام
مامان- سلام مادر امدي.......خسته نباشي
-ممنون
انقدر اعصابم خرد ه كه يه راست به اتاقم مي رم...
وسايلي رو كه خريدمو مي ندازم گوشه اتاق....و خسته و بي رمق رو صندلي گهواره ايم مي شينمو و تا مي تونم
در مورد اتفاقي كه باعث از بين رفتن بزرگترين ارزوي زندگيم مي شه فكر مي كنم ....وهر بار با تلاشي جدي و خستگي ناپذير با بغض رسيده از راه تو گلوم مي جنگيدم ..كه مبادا پيروز بشه و اشكام از مشكشون بزنن بيرون ........كه مادرم براي شام صدام مي كنه ...
مامان و احمد نشستن و منتظر منن ...منم رفتم كنا راحمد (برادرم )نشستم ..
احمد- .نبينم تو لك باشي
-بس كن احمد حوصلتو ندارم
مامان- احمد سر به سر دخترم نذار
احمد- من سر به سرش نذاشتم .....غصه نخور دخترم..... خيلي دلت براش تنگ شده...
و در حالي كه دستشو مشت كرده و به سـ ـينه اش مي زنه ..
احمد- الهي جيز جيگر بگيره كه اهوي چشم گوساله ايمو به این حال روز انداخته .
.و قاشقمو از دستم مي گيره و پرش مي كنه .... مي بره جلوي دهنش و فوتش مي كنه .....و .بعد از اينكه مثلا خنكش مي كنه به طرفم مي گيره
احمد- بگو........... اااااااااااا....بخور دختر گلم ...خودم برات يكي بهترشو پيدا مي كنم....نبينم غصه بخوري ها
همين مسعود كفش دوز خوبه..انقدر پسر خوبيهههههههه كه نگو......فقط چشاش لوچه ...كه تو با وجود چشات..... لوچ بودنو اونم از بين مي بري...بخور قربونت بشم
با عصبانيت بهش خيره مي شم و اونم براي خودش چرت و پرت مي گه ...
فهميده اوضاع خطريه ...
احمد- عزيزم بايد ياد بگيري خودت غذاتو بخوري .... چرا اونطوري نگام مي كني .... بيا قاشقتو بگير....باشه مسعود كفش دوز مي زاريم كنار...اصغر قصاب چطوره؟
مامان - احمد
احمد- مادر دارم بهش پيشنهاد مي دم....مطمئن باش خودشم راضيه كه صداش در نمياد...
بيا بابا جون.... قاشقتو بگير...
اونم نه.... نمي خواي ....بذار ببينم...فهميدم گلوت كجا گير كرده چشم گوساله ....خوب چرا زودتر بهم نگفتي ....نعيم خودمونو مي خواي
...نمي دوني چه مرد زحمت كشيه ...
هر بار كه براي عيدي گرفتن مياد دم در خونه ..
.به این باور مي رسم كه مي تونه شوهر خوبي برات بشه...فقط عيبي كه داره اينه يكم بو مي ده ها ....كه اينم به واسطه شغلشه
بدبخت كه گناهي نداره كارش همينه... تو به همه بگو تو شهرداري كار مي كنه...
چشام بيش از حد معمولي از شدت خشم باز ميشه ...
احمد كه مي بينه كه هر لحظه اماده انفجارم
احمد- مامان جون دست و پنجه ات نقره .....من رفتم این شما و اینم دختر دم بختتون...

با اينكه زياد چرت و پرت مي گه خيلي دوسش دارم .... اما وقتي مي ره رو اعصابم مي خوام هر چي كه دم دستم مياد به طرفش پرت كنم...
با وجود عصبانيت زياد .. خودمو كنترل مي كنم ....و سعي مي كنم شبي بدون حادثه رو رقم بزنم ...
بعد از خوردن سه چهار قاشق غذا از سر ميز پا شدم ... هرچي مادرم علت ناراحتيمو مي پرسه چيزي نمي گم ...
قبل از رفتن به اتاقم
مامان - اهو چي شد؟... بلاخره قراره كي ببرنتون...
اهي از حسرت كشيدم...هنوز معلوم نيست مامان....
مامان - تو كه چند روز پيش خيلي مطمئن گفتي تا ماه اينده
- مامان اينا كاراشون كه معلوم نيست...


 
سپاس شده توسط: ونوشه
#5
پشت ميز مي شينمو ....و سيستمو روشن مي كنم...
احمد- اجازه هست
-تو كه سرتو اوردي تو ......چرا اجازه مي گيري...
احمد- تو امشب حالت خوبه؟
-چطور؟
احمد- گفتم الان تمام بشقابارو .... رو سرم خالي مي كني...
- احمد اگه امدي ادامه حرفاتو بزني.... باور كن خيلي خسته ام...
احمد جدي شد...
چي شده اهو ؟
نمي خواستم بفهمه ...چيزي نيست ....يكم كارام زياد شده ... كمي خسته ام..
احمد- همين
-اره
احمد- مطمئن چيز ديگه اي نيست؟
-اره
احمد- رفتنتون چي شد؟....
-هنوز معلوم نيست...
گفتن قبلش يه ماهي رو بايد برامون كلاس بذارن .... بعد از اون افراد واجدو شرايطو مي برن
احمد- مگه قرار نبود ببرنت .....پس واجد الشرايط چه صيغه ايه؟
-نمي دونم احمد...تا چند روز ديگه همه چي معلوم ميشه
احمد- نگران ايني؟
-اره ....
احمد- مي دونم خيلي زحمت كشيدي ...نگران نباش.... كسي بهتر از تو نيست ..بي خود مي كنن نبرنت...
-ممنون بايد دلگرمي جانانت
احمد- خواهش ...خوب اينا رو بي خيال.... ...اهو يه دختري رو ديدم ..ببينيش به انتخابم مي گي ايولا
يكي از ابروهامو انداختم بالا ...برو بيرون
احمد- ای بابا هنوز كه درباره اش برات نگفتم
-احمد جان بيرون....
احمد- نمي خواي درباره زن برادر ايندت بشنوي؟...
-تا الان درباره 99 تا شون شنيدم بسه
احمد- خوب بزار اينم بگم كه بشه 100 تا
-احمد بيرون
احمد- هي بزن تو ذوقم .. دختره چشم گوساله ای ...
با ارامش خم مي شم.... و گلدونو برمي دارم و سرو تهش مي كنم..
احمد- نه...... نه..... همون 99 تا بسه تو اروم باش عزيز دلم ...چرا انقدر خودتو ناراحت مي كني ...اروم باش........ اروم ...
در حالي كه دستاش به نشانه تسليم بالا برده به طرف در مي ره .. و درو باز مي كنه ...
احمد- اسمشو هم نمي خواي بدوني ؟
گلدونو كمي بالاتر مي برم
احمد- باشه.... باشه..........
از اتاق خارج مي شه و درو كمي مي بنده و دوباره سرشو مياره تو ...
احمد- فقط يه چيزي چشاش عين خودت گوساله ای
ديگه گلدونو پرت مي كنم كه سريع سرشو مي قاپه ...
گلدون به چندين تيكه تبديل مي شه و هر تيكه اش ...گوشه ای مي يو فته
مادرم با فرياد
احمد بلاخره نيشتو زدي ... چقدر سر به سر این دختر مي زاري
احمد با خنده سرشو مي ياره تو ....
احمد- هنوز نشونه گيريت خوب نشده ...من 100 تا زن گرفتم تو هنوز نشونه گيريت كوره ....
ليوان رو ميزو برداشتم...
احمد- نه به جانت .....ديگه این يكي رو نيستم و قبل از پرتاب من در و بست و رفت
صداي خندشو از پشت در مي شنوم ..... ليوانو محكم مي كوبم به در....كه از ترس جيغش در مي ياد...

وبعد از كمي مكث دوباره شروع مي كنه به خنديدن


 
سپاس شده توسط: ونوشه


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  يه بار بهم بگو دوسم داري | نيلا... sadaf 29 4,597 ۲۸-۰۸-۹۱، ۰۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  در آغـ ـوش باد | نيلا... لیلی 168 23,931 ۲۹-۰۷-۹۱، ۱۲:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: لیلی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
33 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۱-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۲ ق.ظ)، Lisa (۱۵-۰۹-۹۴, ۰۴:۰۵ ب.ظ)، Ar.chly (۱۶-۰۴-۹۴, ۰۵:۱۹ ق.ظ)، fatemeh80 (۳۱-۰۵-۹۴, ۱۲:۳۳ ب.ظ)، آرام18 (۲۱-۰۵-۹۴, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، parbaneh (۲۰-۰۶-۹۴, ۰۹:۴۷ ب.ظ)، sepeedeh (۰۵-۰۴-۹۴, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، fatemeh68 (۳۰-۰۴-۹۴, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، r@h@ (۱۸-۰۶-۹۴, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، مایا (۰۷-۰۷-۹۴, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، Mary.b (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، فری دات کام (۰۱-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، amirreza (۰۸-۰۸-۹۵, ۰۳:۴۳ ب.ظ)، االهه (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، elatahmasb (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۸:۵۳ ق.ظ)، aryaaradarmita (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، hasti22 (۱۰-۰۸-۹۵, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۸-۰۱-۹۶, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، Baran123 (۲۴-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۵-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۹ ب.ظ)، گلمن (۲۷-۰۱-۹۶, ۱۰:۵۳ ق.ظ)، ارمىتا (۱۳-۰۷-۹۵, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، پری دریایی (۰۸-۰۳-۹۶, ۰۱:۴۷ ق.ظ)، bmbm (۲۲-۰۹-۹۶, ۰۸:۵۰ ب.ظ)، باران گیلکی (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۴:۰۷ ق.ظ)، Iliiiiia (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، Mariam33 (۱۱-۱۰-۹۵, ۰۷:۲۶ ق.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۱:۰۸ ب.ظ)، مرادی2 (۰۹-۱۱-۹۶, ۰۵:۰۵ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، fatemeh100 (۲۳-۰۱-۹۷, ۰۷:۱۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان