امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات خون آشام ( جلد ششم ) ارواح سایه
نه! به تو داره صدمه میزنه! ممکنه تو رو بکُشه!
الینا سعی کرد او را در آغوش بگیرد. هیس. هیس.
باید یه کاری کنیم صدامونو بشنوه!
الینا گفت: باشه. واقعا احساس ضعف و عجیبی داشت. اما همراه با کودک چرخید و بی صدا فریاد زد: دیمن!
لطفا! الینا میگه بسه!
و معجزهای رخ داد.
هم الینا و هم کودک میتوانستند حسش کنند. نیش کوچک دندانها عقب کشیده شد. انرژی توقف از الینا به
دیمن سرازیر شد.
سپس، چه طعنه آمیز، همان معجزه شروع کرد به گرفتن او از پسربچه، از شخصی که واقعا دلش میخواست با
او صحبت کند.
نه! صبر کن! الینا که با تمام قوا به دستان بچه چسبیده بود، سعی داشت به دیمن بگوید اما انگار توسط طوفانی
به سوی هشیاری کشیده میشد. تاریکی ناپدید شد. در این مکان، اتاقی واقع بود، زیادی روشن، تنها شمعش
همچون چراغ قوهی افسر پلیسی مستقیم به سوی او نشانه رفته بود. چشمانش را بست و گرما و سنگینی دیمنِ
مادی را درون بازوان ش حس کرد.
« معذرت میخوام! الینا میتونی حرف بزنی؟ متوجه نشدم چقدر...» در صدای دیمن چیزی اشتباه وجود داشت.
تازه الینا متوجه شد. دندانهای نیش دیمن منقبض نشده بودند.
چی...؟ همه چیز نادرست بود. کمی قبل آنها خیلی خوشحال بودند اما... اما حالا انگار دست راست او خیس
شده بود.
الینا کاملا از دیمن کنار کشید، به دستانش خیره مانده بود، دستانی که سرخ شده بودند آن هم با چیزی که
مسلما رنگ نقاشی نبود.
هنوز بیجانتر از آن بود که بخواهد درست سوال بپرسد. به پشت سر دیمن سُرید و کت چرمی مشکیاش را از
تنش درآورد. در نور درخشان میتوانست ببیند که پیراهن ابریشمین سیاهش از خون کاملا خشک، خون نسبتا
خشک و خون تازه خطخطی شده است.
« دیمن!« اولین عکسالعمل او وحشت بود، وحشتی عاری از ذرهای حس گناه یا درک. « چی شده؟ دعوا
کردی؟ دیمن، بهم بگو!»
می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال هایم را بگذران
بعد قضاوت کن !!!
پاسخ
سپاس شده توسط:
سپس چیزی در ذهنش خود را به صورت عددی نمایش داد. از زمانی که دختربچهای بود، میتوانست بشمارد.
در حقیقت، پیش از تولد یک سالگیاش یاد گرفته بود تا ده بشمارد. در نتیجه، هفده سال کامل وقت داشت تا
یاد بگیرد تعداد زخمهای بیقاعده، عمیق و هنوز خونین کمر دیمن را بشمارد.
ده تا.
الینا به دستان خونین خود و لباس الهه نگریست که حالا به لباس وحشت بدل شده بود زیرا سپیدی شیرگون و
خالصش با قرمزی درخشان صدمه دیده بود.
قرمزی که میبایست خون خودش میبود. قرمزی که میبایست همچون ضربات شمشیر در کمر دیمن فرو رفته
باشد وقتی که درد و زخمهای شب مجازات الینا را از او به خودش انتقال داده بود.
تازه او مرا بغل هم کرد و تمام راه تا خانه بُرد! این فکر از ناکجا در ذهنش شناور شد. بدون هیچ حرفی. من هم
هیچ وقت خبردار نمیشدم...



فصل بیست و هشتم

شخصی مجبورش میکرد تا از لیوانی بنوشد. حس بویایی الینا به قدری تیز بود که از قبل میدانست داخل
لیوان چیست. شراب بلک مجیک. و او شراب نمیخواست! نه! ؟آب دهانش را تف کرد. آنها نمیتوانستند
مجبورش کنند از آن بنوشد.
»
١
enfant Mon ،برای خودت خوبه. بیا، ازش بخور.» الینا سرش را برگرداند. حس میکرد که ظلمت و طوفان
به سمتش یورش میآورند تا او را ببرند.
آری . اینطوری بهتر هم بود. چرا نمیگذاشتند به حال خودش باشد؟
در ژرفترین اعماق ارتباطات، پسرکی در تاریکی همراهش بود. او را به یاد داشت ولی اسمش را نمیدانست.
آغوشش را گشود و پسرک به طرفش آمد و زنجیرهایش به نظر سبکتر شده بودند... سبکتر از چه زمانی؟
پیشتر. فقط همینقدر به یاد میآورد.
رو به کودک نجوا کرد، حالت خوبه؟ در این پایین، در قلب همراهی و همدلی، هر زمزمه و نجوایی همچون
فریادی بلند بود.
پسرک به او التماس کرد، گریه نکن، اشک نریز. اما این کلمات الینا را به یاد چیزی میانداختند که طاقتش را
نداشت بنابراین انگشتانش را روی لبان او گذاشت تا با ملایمت ساکتش کند.
صدایی بلند از بیرون بر سرش نازل شد:« خب، Enfant Mon ،تصمیم گرفتی une encore vampire un
fois٢
«.
خطاب به پسربچه زمزمه کرد، این اتفاقیه که داره میافته؟ دوباره دارم میمیرم؟ تا خونآشام بشم؟
بچه فریاد زد، نمیدونم! من هیچی نمیدونم! اون عصبانیه! میترسم...
الینا به او قول داد، سیج کاریت نداره. اون قبلا خونآشام شده و دوستت هست.
سیج که نه...
پس از کی میترسی؟
اگه دوباره بمیری، همهی تنم رو به زنجیر میکشه.
کودک تصویری رقتانگیز از خودش را نشان او داد که زنجیرهای سنگین بارها و بارها به دورش حلقه شده
بودند. در دهانش فرو رفته و خفه اش میکردند. دستانش را در پهلوهایش میخکوب کرده و پاها یش را به صخره
_________________
١
فرانسوی – فرزندم.
٢
فرانسوی – دوباره خونآشام بشی؟
می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال هایم را بگذران
بعد قضاوت کن !!!
پاسخ
سپاس شده توسط:
بسته بودند. علاوه بر همهی اینها، زنجیرها میخمیخی بودند و از هر نقطهای که به درون پوست نرم کودک فرو
رفته بودند، خون بیرون میزد.
الینا فریاد زد، کی همچین کاری میکنه؟! بلایی به سرش میارم که آرزو کنه کاش هیچوقت به دنیا نمیاومد!
بهم بگو کار کیه!
چهرهی بچه ناراحت و سردرگم بود. محزون گفت، من میکنم. اون میکنه. من – اون. دیمن. چون ما تو رو به
کشتن دادیم.
اما اگه تقصیر اون نباشه...
مجبوریم. مجبوریم. اما دکتر میگه که شاید خودم هم بمیرم... در جملهی آخرش، طنین قاطع امید شنیده می-
شد.
همین الینا را سر عقل آورد. به کندی برای خودش استدلال کرد که اگر دیمن درست نمیاندیشد شاید خودش
هم نمیتواند درست فکر کند. شاید... شاید باید کاری را که سیج میخواست، انجام دهد. کاری که دکتر مگر
میگفت. میتوانست صدای او را از میان مهای غلیظ تشخیص دهد، « ... خودت هم که شده، تمام شب مشغول
بودی. به بقیه هم فرصت بده.»
درسته... تمام شب. الینا دلش نمیخواست دوباره بیدار شود و حالا دلیل محکمی در دست داشت.
شخصی – یک دختر – دختری جوان – پیشنهاد داد:« میخوای جامونو عوض کنیم؟ » صدایی آرام اما مصمم.
بانی.
« الینا... مردیث هستم. میتونی حس کنی که دستت رو گرفتم؟» مکثی بوجود آمد و سپس با صدایی بسیار
بلندتر و هیجانزدهتر گفت:« هی! دستمو فشار داد! دیدین؟ سیج، به دیمن بگو سریع بیاد اینجا.»
شناور شد...
« ... یکم دیگه بنوش، الینا؟ میدونم، میدونم، حالت ازش بهم میخوره. اما Peu Un
٣
، بخاطر من بخور، باشه؟»
دوباره شناور شد...
»
٤
Maintenant! enfant mon Bon Tres ،یکم شیر چطوره؟ دیمن معتقده اگه یکم شیر بخوری، انسان
میمونی.»
_____________________
٣
یھ کوچولو.
٤
فرانسوی – خیلی خوبھ فرزندم، حالا...
می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال هایم را بگذران
بعد قضاوت کن !!!
پاسخ
سپاس شده توسط:
الینا در این باره فقط دو ایده داشت. یکی اینکه اگر یک قلپ دیگر از هر چیزی بنوشد، منفجر خواهد شد.
دیگری هم اینکه حاضر نبود هیچ قول و وعدهی احمقانهای بدهد.
سعی کرد صحبت کند اما صدایش همچون زمزمهای آهسته بیرون آمد:« به دیمن بگو... تا پسربچه رو آزاد نکنه،
بلند نمیشم.»
« کی؟ کدوم پسربچه؟»
« الینا، عزیزم، همهی پسر بچههای این عمارت آزاد هستن.»
مردیث گفت:« چرا نذاریم خودش به دیمن بگه؟»
دکتر مگر:« الینا، دیمن همین جا روی کاناپه است. هر دوتا تون خیلی مریض بودین ولی حالتون خوب میشه.
بیا، الینا میتونیم تخت معاینه رو جابهجا کنیم تا بتونی باهاش حرف بزنی. آها، درست شد.»
الینا سعی کرد چشمانش را بگشاید اما همه چیز به شدت درخشان و روشن بود. نفسی کشید و دوباره تلاش
کرد. هنوز هم خیلی روشن بود. و دیگر نمیدانست چطور قدرت بیناییاش را کاهش دهد. با چشمانی بسته،
خطاب به شخصی که روبهروی خود احساسش میکرد، گفت: نمیتونم دوباره تنهاش بذارم. به خصوص اگه
بخوای به زنجیرش بکشی و دهانشو ببندی.
دیمن با صدایی لرزان گفت، الینا، من زندگی پسندیدهای نداشتم. اما قسم میخورم که برده نداشتهام. از هر کی
میخوای بپرس. و مسلما چنین بلایی سر یه بچه نمیارم.
چرا کردی، اسمشو هم میدونم. و میدونم که اون بچه سرتا پاش نجابت، مهربونی و خوشرویی هس ... و ترس
و وحشت.
صدای آهسته و بم سیج میآمد:« ... آشفته بشه...» سپس نجوای کمی بلندتر دیمن:« میدونم زده به سرش! اما
هنوزم دلم میخواد اسم این پسربچهای رو که دارم چنین بلاهایی سرش میارم ، بدونم! همچین سوالی چطور
ممکنه آشفتهاش کنه؟»
پچپچها و غرولندهای بیشتری بلند شد، سپس:« نمیشه یک کلام ازش بپرسم؟ حداقلش میتونم خودمو از این
اتهامات تبرئه کنم.» سپس با صدای بلند:« الینا؟ میشه بهم بگی چه بچهای رو دارم اینجوری شکنجه میکنم؟»
الینا خیلی خسته بود اما نجوا کنان جواب داد:« معلومه دیگه، اسمش دیمنه.»
و سپس زمزمهی خستهی مردیث شنیده شد:« اوه خدای من. حاضر بود بخاطر یه استعاره جون بده!»
می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال هایم را بگذران
بعد قضاوت کن !!!
پاسخ
سپاس شده توسط:
پایان



ادامه دارد...



متاسفانه جلد هفتم در سایت قرار نمی گیرد ( پیداش نکردم، فقط ورژن انگلیسیش هست )
می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال هایم را بگذران
بعد قضاوت کن !!!
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow خاطرات خون آشام ( جلد پنجم ) شب هنگام صنم بانو 419 444 ۱۲-۱۲-۹۹، ۰۷:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Rainbow خاطرات خون آشام ( جلد چهارم ) اتحاد تاریک صنم بانو 183 304 ۰۷-۱۲-۹۹، ۱۱:۵۹ ب.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Rainbow خاطرات خون آشام ( جلد سوم ) غضب صنم بانو 147 189 ۰۵-۱۲-۹۹، ۰۶:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۱۲-۹۹, ۰۷:۴۶ ق.ظ)، nafas (۱۳-۱۲-۹۹, ۰۹:۵۵ ق.ظ)، صنم بانو (۱۷-۱۲-۹۹, ۰۷:۰۴ ق.ظ)، Titania (۱۷-۰۵-۰, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، minaa (۱۳-۱۲-۹۹, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، mmdzeusm (۲۱-۰۱-۰, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، arom (۰۳-۰۳-۰, ۰۶:۲۸ ب.ظ)، پرنیان موسوی (۱۲-۰۴-۰, ۰۵:۵۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان