امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات خون آشام ( جلد چهارم ) اتحاد تاریک
#1
Rainbow 
 
[عکس: 9780061059926-L-185x300.jpg]

خاطرات خون آشام
اتحاد تاریک

نویسنده: ال.جی. اسمیت
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin
#2
فصل اول
کرولاین در حالیکه دست بانی را میفشرد، به گرمی گفت:"همهچیز میتونه همونجوری بشه که قبلا بود".
اما این درست نبود. هیچچیز نمیتوانست همانطوری باشد که قبل از مرگ الینا بود. هیچ چیزی. و بانی
بدگمانیهایی جدی راجع به جشنی که کرولاین میخواست برپا کند، داشت! حفره ی مبهم آزار دهندهای
در دلش میگفت که بنا به دلایلی، این ایدهی خیلی خیلی بدی است!
بانی اشاره کرد: "در واقع تولد مردیث گذشته، شنبه گذشته بود".
"اما اون جشن نگرفت. نه یه جشن واقعی مثل این یکی. ما تمام شب وقت داریم. پدر و مادر من تا صبح
شنبه بر نمیگردن . بیخیال بانی ...فقط فکرش رو بکن اون چقدر سوپرایز میشه."
بانی فکر کرد: اوه، اون سوپرایز میشه !درسته .اونقدر سوپرایز که ممکنه بعدش منو بکشه.
"ببین کرولاین، دلیل اینکه مردیث یه جشن بزرگ نداشت اینه که اون هنوز هم حس و حال جشن گرفتن
نداره .این به نظر... بی احترامی میاد، یه جورایی..."
"اما این اشتباهه. الینا میخواست که ما اوقات خوبی رو داشته باشیم. خودتم میدونی که اینو میخواست .
اون جشنها رو دوست داشت. و اون متنفره که ببینه بعد از شش ماه که رفته، ما نشستیم و داریم براش
گریه میکنیم ".کرولاین به جلو خم شد، چشمهای سبز معمولا گربه مانندش، پر حرارت و قانع کننده بود .
در آنها اثری از نیرنگ نبود .هیچ یک از رفتارهای زنندهی معمول کرولاین، دیده نمیشد. بانی میتوانست
حس کند که منظور واقعی او همین بود.
کرولاین گفت: "من میخوام ما دوباره با هم دوست باشیم .همونجوری که قبلا بودیم. ما همیشه تولدهامون
رو با همدیگه جشن میگرفتیم. فقط ما چهارتا. یادت میاد؟ و یادت میاد که چجوری پسرها همیشه
میخواستن جشنهای ما رو بهم بزنن؟ موندم که یعنی امسال هم چنین کاری میکنن یا نه".
بانی احساس میکرد که کنترل موقعیت از دستش خارج شدهاست .
با خود فکر کرد که این ایدهی بدیه، این ایدهی خیلی بدیه.
اما کرولاین ادامه میداد، وقتی داشت در مورد روزهای خوب گذشته حرف میزد خیلی رویایی و تقریبا با
احساس به نظر میرسید. بانی دل و جرات این را نداشت که به او بگوید روزهای خوب رفتهاند.
بانی وقتی توانست کلمهای اضافه کند، اعتراض ضعیفی کرد ":اما دیگه چهارتایی وجود نداره ! با سه نفر
نمیشه یه جشن درست کرد".
"من میخوام سو کارسون رو هم دعوت کنم .مردیث باهاش کنار میاد، مگه نه؟"
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
بانی مجبور بود اعتراف کند که مردیث این کار را میکرد، هر کسی میتوانست با سو کنار بیاید .اما با این
وجود، کرولاین هم باید میفهمید که همه چیز نمیتوانست به صورت سابق برگردد. تو نمیتونی سو
کارسون رو جانشین الینا بکنی و بگی، خیلی خب، همه چی الان درست شد.
بانی فکر کرد : اما من چطور باید به کرولاین این را توضیح بدهم؟! و یک دفعه فهمید.
گفت ": بیا ویکی بنت رو هم دعوت کنیم".
کرولاین خیره نگاهش کرد ":ویکی بنت؟ تو حتما داری شوخی میکنی .اون دخترهی عجیب غریب رو که
جلو نصف مدرسه لباساشو در آورد، دعوت کنیم؟ بعد از همه اون اتفاقایی که افتاد؟"
بانی خیلی محکم گفت:" دقیقا به خاطر تمام اون اتفاقایی که افتاد .ببین، من میدونم که اون هیچوقت تو
گروه ما نبوده ! اما اون تقریبا دیگه با هیچ گروه دیگه ای هم نیست . اونها نمیخوانش و اون هم در حد
مرگ ازشون میترسه .اون به دوست احتیاج داره .ما هم به آدما احتیاج داریم .پس بیا دعوتش کنیم".
برای لحظهای کرولاین به شدت ناامید به نظر رسید .بانی چانهاش را جلو داد و دستانش را بر کمرش
گذاشت و منتظر ماند.
بالاخره کرولاین آهی کشید.
"خیله خب، تو بردی. من ویکی رو هم دعوت میکنم. اما تو باید مردیث رو شنبه شب بیاری خونه من... و
بانی حواست باشه که هیچ ایده ای در مورد اینکه چه خبره به ذهنش نرسه .من واقعا دلم میخواد که این یه
سوپرایز باشه".
بانی عبوسانه گفت ":اوه، همینجوری میشه ".او اصلا انتظار درخشش ناگهانی صورت کرولاین یا گرمای
آغوشش را نداشت.
کرولاین گفت ":من خیلی خوشحالم که تو هم همهچیز رو مثله من میبینی .و این خیلی خوب میشه برای
ما که دوباره با همدیگه باشیم".
بانی به کرولاین که در حال رفتن بود، خیره ماند و متوجه شد که او یک چیز را نمیفهمد . من چجوری
باید براش توضیح بدم؟
بزنمش؟
و سپس : اوه، خدای من، من باید به مردیث بگم!
اما در آخر روز به این نتیجه رسید که شاید مردیث نیاز نداشت که بداند .کرولاین میخواست مردیت سوپرایز
بشود .خب، شاید بانی باید میگذاشت که مردیث سورپرایز شود .این طوری حداقل لازم نبود که مردیث از
قبل نگران این موضوع باشد .بله، بانی به این نتیجه رسید که احتمالا مهربانانه ترین راه این است که هیچ
چیز به مردیث نگوید.
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
بانی جمعه شب در دفتر خاطراتش نوشت :و کی میدونه؟ شاید من زیادی به کرولاین سخت میگیرم .
شاید اون واقعا بابت کارایی که با ما کرده متاسفه .مثل وقتی که سعی کرد الینا رو جلوی کل شهر تحقیر
کنه .و سعی کرد که استفن رو به عنوان یه قاتل معرفی کنه .شاید کرولاین از اون زمان به بعد بالغ شده
و سعی کرده به جز خودش به کس دیگه ای هم فکر کنه.
شاید ما درواقع اوقات خوبی رو تو جشن اون داشته باشیم.
و شاید موجودات فضایی قبل از بعدازظهر فردا منو بدزدن .او همینطور که داشت دفتر خاطراتش را میبست
به این موضوع فکر کرد. اما فقط میتوانست امیدوار باشد.
دفتر خاطراتش، یک دفتر داروخانه ای ارزان قیمت با طرح گلهای کوچکی بر روی جلدش بود. بانی تنها از
وقتی الینا مرد، شروع به نگه داشتن آن کرده بود اما در حقیقت کمی بهش خو گرفته بود .این تنها مکانی
بود که میتوانست هرچیزی که میخواست بگوید بدون این که مردم شوکه به نظر بیایند و بگویند" بانی
مک کولاگ "!یا" اوه، بانی" زمانی که چراغ را خاموش میکرد و زیر پتو میخزید، هنوز هم در فکر الینا بود.
***
بانی بر روی چمن باشکوه و آراستهای نشسته بود که از هر طرف تا جایی که میشد دید، گسترش یافته بود.
آسمان به رنگ آبیِ بی نقصی و هوا گرم و خوشبو بود .پرندهها در حال آواز خواندن بودند.
الینا گفت ": خیلی خوشحالم که تونستی بیای".
بانی گفت" : اوه، آره .خب طبیعتا .همونجور که من هستم، البته ".او دوباره به اطراف نگاه کرد و خیلی سریع
به طرف الینا برگشت.
"بازم چای میخوای؟"
یک فنجان چای باریک و شکننده همانند پوست تخم مرغ، در دست بانی بود " .اوه ...آره .ممنون".
الینا لباس قرن هجدهمیِ سفیدی از جنس کتانِ نازک و شفاف و چسبان پوشیده بود که اندام باریک و
قلمیش را به خوبی نشان میداد .چای را با دقت، بدون اینکه قطرهای بیرون بریزد، ریخت.
"یه موش دوست داری؟"
"یه چی؟"
"میگم دوست داری یه ساندویچ با چاییت بخوری؟"
"اوه، یه ساندویچ، آره، عالیه." برش کوچک خیار با سس مایونز بر روی تکه ای نان سفید مربعی تازه و
خوشمزه بود.
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
تمام صحنه به درخشندگی و زیبایی یک نقاشی از سور
ا بود .بانی با خود فکر کرد ما در وارم اسپرینگز
٢
هستیم . مکان قدیمیه پیک نیکهامون. اما مطمئنا ما چیزای مهمتر از چای رو برای گفتگو کردن داریم.
بانی پرسید" : کی این روزها موهات رو درست میکنه؟ "الینا هیچوقت نمیتوانست خودش این کار را انجام
دهد.
"خوشت میاد؟" الینا دستش رو بالا آورد و قسمتی از موهای طلایی کمرنگ و نرمش را پشت گردن ش
انداخت.
بانی گفت" :این عالیه "، با لحنی که مادرش در مهمانی شام انجمن" دختران انقلاب آمریکا "سخنرانی
میکرد.
الینا گفت" : خب، مو خیلی مهمه، میدونی ".چشمانش پر رنگتر از آبی آسمان میدرخشید، آبی سنگ
لاجورد. بانی هم به موهای قرمز رنگ مجعد و فنریش دست زد.
الینا گفت ": البته .خون هم خیلی مهمه".
بانی با دستپاچگی گفت ":خون؟ اه ...بله .البته .".هیچ نظری در مورد اینکه الینا درباره چه صحبت میکرد،
نداشت و احساس میکرد که بر روی یک طناب باریک از بالای سر تمساحها راه میرود !خیلی ضعیف
موافقت کرد" .بله، خون مهمه، درسته".
"یه ساندویچ دیگه؟"
"ممنون "آن ساندویچ پنیر و گوجه بود. الینا یکی برای خودش برداشت و گاز کوچک و ظریفی بهش زد .
بانی به او نگاه میکرد، ظرف یک دقیقه احساس نگرانی در درونش زیاد شد و بعد...
و بعد او دید که گِل از لبه ی ساندویچ بیرون میزند.
"اون ...اون چیه؟ "وحشت، صدایش را ریز جیغ مانند کرده بود . برای اولین بار این رویا، شبیه یک رویا به
نظر میآمد و او فهمید که نمیتواند تکان بخورد و فقط میتواند خیره شود و نفس نفس بزند .قطره ای تیره
از مادهی قهوهای درون ساندویچ الینا بر رومیزی شطرنجی افتاد. اون گل بود، درسته" .الینا ...الینا چی..."
"اوه، همه ی ما این پایین، از اینا میخوریم" الینا با دندانهایی که لکههای قهوهای داشتند، به او لبخند زد .
به غیر از این که دیگر صدای الینا نبود : صدای یک مرد و خیلی زشت و تحریف شده بود" .تو هم همینطور
خواهی شد"

١
Seurat Pierre-Georges ) ژرژ سورا) نقاش فرانسوی. سبک پست امپرسیونیسم. اثر معروف او " بعد از ظهر یک شنبه در جزیره ی گراند
ژات "می باشد
٢ Warm Spr
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
هوا دیگر گرم و خوشبو نبود، بلکه حسابی داغ و ناخوشایند شده بود و بوی زباله گندیده میداد .چالههای
سیاهی در چمنهای سبزی که دیگر آراسته نبودند و خیلی بلند و وحشی شده بودند، وجود داشت .این جا
دیگر وارم اسپرینگز نبود. او در قبرستان قدیمی بود .چه جوری نتونسته بود اینو بفهمه؟ فقط این قبرها
تازه بودند.
الینا گفت":یه موش دیگه میخوای؟ "و خنده نخودی ناخوشایندی کرد.
بانی به ساندویچ نیم خوردهای که در دستش بود نگاه کرد و جیغ کشید .از یک طرف ساندویچش یک دم
طناب شکلِ قهوهای آویزان بود .چنان محکم آن را به سمت سنگ قبر پرت کرد که صدای شلپ داد !بعد
بلند شد، احساس سنگینی میکرد و انگشتهایش را دیوانهوار به شلوارش میمالید.
"حالا نمیتونی بری .جمعیت تازه دارن میرسن "صورت الینا در حال تغییر بود :موهایش را از دست داده و
پوستش خاکستری و خشک میشد .همهچیز در بشقاب ساندویچها و چالههایی که تازه کنده شده بودن،
تکان میخورد. بانی نمیخواست هیچکدام از اینها را ببیند. فکر میکرد اگر که میدید، حتما دیوانه
میشد.
"تو الینا نیستی". بانی جیغ زد و فرار کرد.
باد، موهایش را به چشمانش میزد و نمیتوانست ببیند .تعقیب کنندهاش پشت سرش بود، میتوانست دقیقا
او را پشت سرش، احساس کند. بانی فکر کرد : برس به پل .و بعد از آن، به چیزی برخورد کرد.
چیزی که درون لباس الینا بود، اسکلتی خاکستری با دندانهای بلند و پیچخورده، گفت": من منتظرت بودم .
به من گوش بده بانی ".با نیروی وحشتناکی بانی را گرفته بود.
"تو الینا نیستی! تو الینا نیستی"!
"به من گوش بده بانی"
این صدای الینا بود، صدای حقیقی الینا .نه آن صدای خوشحال ناخوشایند و نه آن صدای زمخت و زشت.
اما مصرانه بود. از جایی پشت سر بانی میآمد و از میان رویا همانند یک نسیم خنک و تازه، پیچ و تاب می
خورد" .بانی سریع گوش بده..."
همهچیز در حال ذوب شدن بود . دستان استخوانی بر روی بازوان بانی، قبرستان، هوای داغ فاسد. برای
لحظهای، صدای الینا واضح بود اما مثل اتصال نامساعدی از راه دور، شکسته شد.
"...او همهچیز رو میچرخونه، عوضشون میکنه. من به اندازهی اون قوی نیستم... "بانی چندین کلمه را از
دست داد "... اما این خیلی مهمه .تو باید همین الان ... پیدا کنی "صدای الینا در حال محو شدن بود.
"الینا، من نمیتونم صدات رو بشنوم! الینا!"
"...یه جادوی خیلی ساده .فقط دو عنصر .همونایی که من درواقع بهت گفتم..."
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
"الینا!"
بانی وقتی از جا پرید و راست بر روی تختش نشست، هنوز در حال جیغ کشیدن بود__!

فصل دوم

٣ بانی در حین اینکه با مردیث در خیابان سان فلاور
از بین ردیف خانههای سبک ویکتوریایی راه میرفتند،
در پایان حرفهایش گفت:" تمام چیزی که یادمه همینه."
"اما واقعا اون الینا بود؟"
"آره، آخرشم سعی کرد یه چیزی به من بگه. اما اون قسمتش واضح نبود، فقط اینکه مهم بود، خیلی مهم.
تو چی فکر میکنی؟"
"ساندویچهای موش و قبرهای باز؟ "مردیث ابروی زیبایش را قوسی داد و در ادامه گفت:" من فکر میکنم تو
٤ استفن کینگ
٥ را با لوئیس کارول
قاطی کردی."
بانی پیش خود فکر کرد که احتمالا حق با اوست. اما آن خواب همچنان اذیتش میکرد؛ تمام روز اذیتش
کرده بود، به اندازهای که نگرانیهای اخیرش را از ذهنش خارج کرده بود. وقتی که با مردیث به خانهی
کرولاین نزدیک شدند، نگرانیهای قدیمیش با سماجت بازگشتند.
با خودش فکر کرد که واقعا بهتر بود اگر به مردیث در این باره گفته بود، از پهلو نگاه مضطربی به دخترک قد
بلند انداخت. نمیتوانست بگذارد مردیث بدون اینکه آماده شود همینطوری به داخل رود...
مردیث به پنجرهی روشن خانه کوئین آن
٦
نگاه کرد و آهی کشید. "تو واقعا امشب به اون گوشوارهها احتیاج
داری؟"
"آره، قطعا لازمشون دارم؛" الان دیگر خیلی دیر بود که حقیقت را به مردیث بگوید. باید به بهترین نحو
ممکن رفتار کند. اضافه کرد "وقتی ببینیشون عاشقشون میشی" در صدایش، آهنگ یاس و درماندگی
امیدوارانهای را شنید.
مردیث مکث کرد و چشمان تیزبین تیرهاش کنجکاوانه صورت بانی را کاوید. سپس در زد. "من فقط
امیدوارم کرولاین امشب خونه نباشه. وگرنه ممکنه گیرش بیفتیم."
"کرولاین شنبه شب خونه باشه؟! مسخره نباش." بانی نفسش را برای مدت زیادی حبس کرده بود؛ احساس
ضعف میکرد. صدای خندهی شکننده و ساختگیش طنین انداز شد. تا حدودی عصبی ادامه داد "چه
____________________
٣
Sunflower Street
Stephen king ٤
نویسنده آمریکایی خالق بیش از ٢٠٠ اثر ادبی در گونھھای وحشت و خیالپردازی است.
٥
LewisCarroll بزرگترین نویسنده ادبیات کودک جھان و شاھکار بی بدیل او الیس در سرزمین عجایب است.
٦Queen Anne House
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
تصوری،" تا اینکه مردیث گفت:" فکر کنم کسی خونه نیست،" و دستگیرهی در را امتحان کرد. بانی با
٧ ضربهای دیوانه وار افزود ، "فیدل- دی- دی
"
مردیث درحالیکه دستش به دستگیره در بود، بیحرکت ایستاد و به او نگاه کرد.
به آرامی گفت:" بانی، زده به سرت؟ "
"نه." با دلخوری بازوی مردیث را گرفت و فورا نگاه او را دنبال کرد. در خودش باز شد. " اوه، خدایا، مردیث،
خواهش میکنم منو نکش..."
سه صدا فریاد زدند:" سورپرایز!"
بانی با صدای هیسی گفت:" بخند،" و تنهای به دوستش زد و او را به داخل اتاق روشن که پر از سرو صدا و
کاغذرنگی بود، هل داد. "بعدا منو بکش... من سزاوارشم...اما الان فقط بخند."

٨ بادکنکهای گرانقیمت از نوع مایلر
و کپه ای از هدایا بر روی میز چای دیده میشد. حتی گلآرایی هم
شدهبود، گرچه بانی متوجه شد گلهای ارکیدهی آن دقیقا با شال گردن سبز کمرنگ کرولاین هماهنگ
٩ شده است. شالش ابریشم هرمس
با طرحی از درخت مو و برگهایش بود. بانی با خود گفت شرط میبندم که
اون بالاخره یکی از آن ارکیدهها را به موهایش میزند.
چشمانِ آبیِ سو کارسن قدری مضطرب بود، با لبخند مرددی گفت:"مردیث امیدوارم امشب برنامه مهمی
نداشته باشی."
مردیث پاسخ داد:" چیزی نیس که نتونم تغییرش بدم ." اما با گرمی نیشخندی زد و بانی آرام شد. سو در
محکمه الینا همراه بانی، مردیث و کرولاین از شاهزادگان خوشامدگو بود. او تنها دختری در مدرسه بود که
وقتی همه علیه الینا شده بودند، درکنار بانی و مردیث ایستاد. در مراسم خاکسپاری الینا گفت که الینا
١٠ همیشه ملکهی واقعی رابرت ای.لی
خواهد بود، و لقب ملکهی برفی خودش را به یادبود الینا تقدیم کرد.
هیچ کسی نمیتواند از سو متنفر باشد. بانی پیش خود فکر کرد که بدترین قسمت به خیر گذشت.
کرولاین گفت:" میخوام از هممون روی کاناپه عکس بگیرم" و جای آنها را پشت گلها مشخص کرد. "ویکی
میتونی از ما عکس بگیری؟"
ویکی بنت آهسته و بیتوجه ایستاده بود. گفت:" اوه البته" وقتی که دوربین را بالا میگرفت، با حالتی عصبی
موهای بلند و قهوه ای روشنش را از جلوی چشمانش کنار زد.

٧
dee-dee-Fiddle عبارتی کھ برای نشان دادن بی صبری استفاده می شود.
٨
Mylar لایھ پلیستری
٩
Hermes
١٠Robert E. Lee
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
بانی فکر کرد، درست مثل اینکه خدمتکاره، سپس نور فلاش چشمانش را کور کرد.
عکس که چاپ شد، سو و کرولاین به خنده افتادند و درباره ی قیافه ی خشک و رسمی مردیث حرف
میزدند، در همین حال بانی چیز دیگری متوجه شد. عکس خوبی بود؛ کرولاین مثل همیشه با آن موهای
طلاییش که میدرخشید و گلهای ارکیدهی مقابلش، خوب و مسحور کننده به نظر میرسید. و مردیث که
قیافه ای گوشهگیر و کنایه آمیز به خود گرفته بود، بدون اینکه حتی تلاشی کرده باشد به طور خدادادی و
مبهوت کنندهای زیبا بود، سپس خودش بود، یک سر و گردن از بقیه کوتاهتر، با موهای ژولیدهی قرمز رنگ
و صورتی که حالت ساده و کمرویی داشت. اما چیز عجیب، پیکری بود که در کنارش روی کاناپه بود. اون سو
بود، البته که سو بود، اما برای لحظهای آن موی بلوند و چشمان آبی، به نظر میرسید متعلق به شخص
دیگری باشند. کسی که مصرانه به او نگاه میکرد، گویی میخواست چیزمهمی به او بگوید. بانی ابروهایش را
در هم کشید، به سرعت پلک زد. تصویر مقابلش شناور بود و عرق سردی در ستون فقراتش جاری شد.
نه، فقط سو هست که توی عکسه. باید برای یک لحظه دیوانه شده باشه و یا آرزوی کرولاین که "دوباره همه
با هم باشن" رویش اثر گذاشته است.
بلند شد و گفت ،"عکس بعدی رو من میگیرم. ویکی بشین، و تکیه بده. نه عقبتر، عقبتر ... همونجا!" تمام
حرکات ویکی سریع، سبک و عصبی بود. وقتی که فلش زد، مثل حیوانی که ترسیده و آمادهی تیر خوردن
باشد، از جا پرید.
کرولاین زورکی به این عکس نگاهی انداخت، در عوض بلند شد و به آشپزخانه رفت. گفت:"حدس بزنین به
جای کیک چی داریم؟ من دسر شکلاتی مخصوص خودمو درست کردم. بیاید، کمکم کنید این شکلاتو آب
کنم." سو بدنبال او رفت، و بعد از کمی تردید، ویکی هم رفت.
آخرین نشانههای رضایتمندی مردیث بخار شد و رو کرد به بانی و گفت "تو باید به من میگفتی."
بانی یک لحظه سرش را از روی درماندگی پایین انداخت و گفت:" میدونم." سپس سرش را بالا گرفت و
پوزخندی زد. "اما اونوقت تو نمیاومدی و ما دسر شکلاتی نمیخوردیم."
"و واقعا این ارزششو داشت؟"
بانی با حالت معقولی پاسخ داد:"خب، این کمک میکنه، و حقیقتا، شاید خیلی هم بد نباشه. کرولاین واقعا
داره تلاش میکنه خوب باشه، و برای ویکی هم خوبه که یکبار از خونه بیاد بیرون..."
مردیث بدون تعارف گفت:" به نظر نمیرسه این براش خوب باشه، این جور به نظر میاد که داره سکته می-
کنه"
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa
#10
"خب، احتمالا فقط عصبیه" به عقیدهی بانی ، ویکی دلیل خوبی برای عصبی بودن داشت. او بیشتر پاییز
گذشته را در خلسه به سر میبرد، به آرامی توسط قدرتی که درکش نمیکرد، از ذهنش خارج میشد. هیچ
کس توقع نداشت او به این خوبی این دوره را رد کند.
مردیث همچنان ناراحت به نظر میرسید. بانی با تسلی گفت:"حداقل، این تولد واقعیت نیست."
مردیث دوربین را برداشت و چندین بار آن را چرخاند، همچنان به دستهایش نگاه میکرد، گفت:" اما واقعا
تولدمه."
"چی؟"بانی خیره نگاهش کرد و بلندتر گفت:" تو چی گفتی؟"
"گفتم، تولد واقعیمه. مادر کرولاین باید بهش گفته باشه؛ مادر من با مادر اون مدتها قبل با هم دوست
بودن."
"مردیث، از چی داری حرف میزنی؟ تولد تو هفته پیش بود، سی ام ماه می."
"نه نبود. تولدم امروزه، ششم ژوئن. راست میگم؛ روی گواهینامهام و همه چیزم هست. والدینم یک هفته
زودتر برام جشن میگرفتن چون ششم ژوئن برای اونها روز خیلی غم انگیزیه. اون روزیه که به پدربزرگم
حمله شد و باعث دیوانگیش شد." بانی نفسش را بریده بریده بیرون داد و قادر به صحبت نبود، مردیث به
آرامی ادامه داد:" میدونی اون سعی کرد مادر بزرگمو بکشه. سعی کرد منو هم بکشه."
مردیث دوربین را با دقت، دقیقا وسط میز گذاشت. و آهسته گفت:" ما باید بریم آشپزخونه. بوی شکلات
میاد."
بانی همچنان بیحس بود، اما ذهنش دوباره شروع به کار کرد. خیلی مبهم یادش آمد که مردیث قبلا در
مورد این صحبت کردهبود، اما آن موقع کل حقیقت را نگفتهبود. و نگفته بود که این اتفاق کِی افتادهبود.
بانی بلند شد و گفت:" مورد حمله قرار گرفت... منظورت اینه که مثل حملهای که به ویکی شد؟"
نمیتوانست کلمهی خون آشام را بکار ببرد، اما میدانست که مردیث منظورش را میفهمد.
مردیث تایید کرد:" مثل حملهای که به ویکی شد،" و آرامتر گفت:"بیا، اونا منتظرمونن. نمیخواستم ناراحتت
کنم."
بانی با خودش فکر کرد مردیث نمیخواهد من ناراحت شوم، بنابراین من هم ناراحت نمیشوم، شکلات داغ
را روی کیک شکلاتی و بستنی شکلاتی ریخت. با اینکه ما از سال اول با هم دوست بودیم هرگز قبلا این راز
را به من نگفتهبود.
برای لحظهای بدنش یخ کرد و کلماتی از گوشهی ذهنش را به خاطر آورد. هیچ کسی اونی نیست که بنظر
میرسد. سال پیش این هشدار را با صدای هونورا فل که از طریق او صحبت میکرد، داده بود، و این پیش
بینی به حقیقت وحشتناکی تبدیل شد. اگر آن جریان هنوز تمام نشده باشد چی؟
مــهـــم نــیـــســـت چـــقـــدر بـــالایــــی
مـــهـــم ایـــنـــه که اون بــــالا
لاشــــخــــوری
 یــــا عقاب . . .
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow خاطرات خون آشام ( جلد ششم ) ارواح سایه صنم بانو 234 190 6 دقیقه قبل
آخرین ارسال: صنم بانو
Rainbow خاطرات خون آشام ( جلد پنجم ) شب هنگام صنم بانو 419 242 ۱۲-۱۲-۹۹، ۰۶:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Rainbow خاطرات خون آشام ( جلد سوم ) غضب صنم بانو 147 93 ۰۵-۱۲-۹۹، ۰۵:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۸-۱۲-۹۹, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، mahiye ghermez (۰۵-۱۲-۹۹, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، صنم بانو (۰۷-۱۲-۹۹, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، minaa (۰۵-۱۲-۹۹, ۰۱:۲۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان