انجمن ايران رمان



خانۀ سالمندان |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۲-۰۸-۹۶، ۱۰:۲۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: zahra97(baran) ، 1 مهمان
نویسنده: ژاله صفری
آخرین ارسال: ژاله صفری
پاسخ 50
بازدید 1022

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خانۀ سالمندان |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
#41
پریسا با این فکر که چگونه نامۀ شهاب از زندان ساواک توانسته به بیرون راه پیدا کند  شروع به خواندن کرد
" سلام

دختر مهربون ، مغرور ، خودخواه و نازنین ، عشقم صبحت بخیر "
پریسا قلبش فروریخت شهاب داشت به او اظهار عشق  میکرد ! چطور ممکن بود ؟ با حسی غیر قابل توصیف دوباره شروع به خواندن کرد
"یعنی فکر کنم دیگه صبح شده ، چون از شکاف کوچیک سقف سلولم میبینم که نور خفیفی تابیده ، امروز از نگهبان زندان یه قلموکاغذ خواستم و اونم رفت و برام آورد ، شاید دلش برام سوخته نمیدونم چون  اینا اجازۀ چنین لطفی رو به زندانیا ندارن ! اینجا یه سلول تاریک و نموره که توش بسختی میشه نفس کشید فکر کنم کسی که این زندانا رو ساخته هدفش فلج کردن ذهن و عقل آدما بوده ، بدون نور ، بدون هوای سالم ،  طوری  ساخته شده تا  زندانیا ببینن و درس بگیرن و دیگه دنبال مطالبۀ حقوق پایمال شده شون نرن ، تا دیگه ظلمی که بهشون میشه رو با همۀ وجود بپذیرن و ممنون حکومتی باشن که به این خفقان و خفت محکومشون کرده  !  تا بشینن سر جاشون  و از یاد ببرن که اونام میتونن و حق دارن که تو دنیای بهتر و آزادتری زندگی کنن ،  اما انگار هر چی ظلم بیشتر میشه مصممتر میشی که رو حرفت وایسی و با سماجت خواسته هاتو تکرار کنی ، این همون چیزیه که شاه و همۀ حکومتهای دیکتاتوری از فهمش عاجزن و هرگز نمیفهمن که ظلم پایدار نمیمونه ، بگذریم نباید با این حرفا خسته ات کنم ، میخوام برای اولین و آخرین بار از خودم دفاع کنم و بگم منم انسانم با همون عواطف و احساساتی که تو و دیگران دارین ، تنها فرقی که باهم داشتیم این بود که  تو حرفتو میگفتی ولی من  تودلم نگه میداشتم ، بخاطر اهدافی که از احساسات من مهمتر بود ! 
ولی دلم نیومد این لحظه های آخر بهت نگم اون چیزی روکه مدتهاس تو دلم سنجاقش کردم  و تو ازش خبر نداری !"
پریسا ترسید " لحظه های آخر " یعنی چه ؟! نامه را کنار گذاشت ، نمیخواست چیز بیشتری بداند ، اما ندانستن هم حالش را بهتر نمیکرد ، پس با دستهای لرزان نامه را برداشت و خواند
" پریسای عزیزم همیشه دوستت داشتم ، از همون لحظۀ اولی که دیدمت ، تو درست میگفتی ،  این حساس یکطرفه نبود !  ،  اما من بدنبال ساختن یک دنیای جدید بودم،  دنیایی که در اون فقر ، دزدی ، بیکاری ، قتل ، شکنجه ، زندان ، جنگ ، بمب ، ظلم و ظالم وجود نداشته باشه ! نمیدونم تحقق پیدا کردن چنین دنیایی تا چه اندازه امکان پذیره ؟! اما من و امثال من  حاضر شدیم در این راه دست از همۀ خواسته هامون برداریم ، من برای رسیدن به هدفم دست از پدر و مادرم کشیدم ، دست از پول و ثروت ، از تحصیل در اروپا ، از خوشبختی که قرار بود تنها برای من باشه و بالاخره از دختری با موهای مشکی که وقتی برای اولین بار دیدمش و داشت از سرما میلرزید و با کنجکاوی با چشمای مشکی قشنگش به من نگاه میکرد ! و مهمتر اینکه نمیدونم به چه دلیلی با همۀ اختلاف عقیده ای که باهاش داشتم اینطور شیفته اش شدم ، دست کشیدن از تو برام کار ساده ای نبود اما ........ دست کشیدم  و تا پای جونم با شاه جنگیدم ! میدونم اگر الان اینجا بودی در جوابم چی میگفتی ! میگفتی اینا همش شعاره ! میگفتی چنین دنیایی هیچوقت رنگ حقیقت نمیگیره ! ممکنه حق با تو باشه ، شاید اون طرحی که ما براش حاضر شدیم جونمونم بدیم هیچوقت پیاده نشه ، من خوب میدونم که آدما وقتی به قدرت برسن عوض میشن و با اون چیزی که قبلا بودن فرق میکنن ، خیلی باید استوار و ثابت قدم باشی که مجذوب قدرت نشی و بتونی به ایده آلات رنگ واقعییت بدی ، اما من خوشبینانه به آینده امیدوارم ......
میدونم ناراحت میشی ولی دلم میخواد این خبر رو از خودم بشنوی ، چند دقیقه دیگه برای بردنم میان ، راستش حکم اعدامم صادر شده و امروزم اجرا میشه ! "
نامه از دستان پریسا بر زمین افتاد و دنیا دور سرش چرخید ... دیگر چیزی نفهمید فقط صدای خاله نرگس را شنید که از توی حیاط با خوشحالی فریاد میزد
_ خدایا شکرت ! پریسا بیا داداشت برگشته !
پریسا قدرت حرکت نداشت ، بدنش به گز گز افتاده بود  ، مات زده به آنچه که خوانده بود فکر میکرد و هزاران سوال بی جواب  ذهنش را آزار میداد ،  نگاه سرگردانش  روی نامه که بر زمین افتاده بود میخکوب شد و کلمات بدون اینکه او بخواهد از جلوی چشمانش رژه رفتند

"بهر حال میخوام بـ ـوسیلۀ این نامه باهات خداحافظی کنم ، پریسای عزیزم منو تو برای هم ساخته نشده بودیم و راهمون از هم جدا بود ! الان که این نامه رو برات مینویسم زیاد وقت ندارم اما میخوام اینو بدونی که حتی در این لحظه از کارهایی که کردم پشیمون نیستم و صدبار دیگه هم اگر بدنیا میامدم بازم همین راه رو پیش میگرفتم پس هیچوقت برای من ناراحت نباش و متاسف نشو من اینجور مردن رو به اونجور زندگی ترجیح میدم !
بنظرم وقتش رسیده ! صدای پاهاشونو میشنوم که دارن به سمت سلولم میان ! زندگی کن عزیزم ! زندگی کن ! چون زندگی ادامه داره ! زنده باد عدالت ، زنده باد آزادی
خداحافظ عشقم 
      شهاب"
پاسخ
سپاس شده توسط: *صنم* ، taranomi ، بهار نارنج ، sadaf ، دخترعلی ، admin
#42
نرگس با قدمهای ریز ولی تند به سمت اتاق آمد تا اولین کسی باشد که این خبر خوش را به پریسا میدهد اما با دیدن خواهرزاده اش در آن وضعییت غافلگیر شد و با صدای بلند کمک خواست ! پارسا که همراه فرزانه به خانه برگشته بود ، خود را بالای سر پریسا رساندند و قبل از هر چیز توجهشان به نامه ای که روی زمین افتاده بود جلب شد ! پارسا بی درنگ نامه را برداشت و خواند
_ خاله کی این نامه رو آورده ؟!
نرگس از همه جا بیخبر جوابداد
_ بجز پستچی کی نامه میاره خاله !
فرزانه نامه را از دست پارسا گرفت و بعد از اینکه او هم از محتوای نامه با خبر شد به دوست صمیمیش نگاه دلسوازانه ای کرد
_ پریسای بیچاره ! حق داره !
پارسا پشت پاکت نامه رانگاه کرد
_ عجیبه این نامه از زندان پست نشده ! فرزانه پاکت را گرفت و او هم نگاه کرد
_ ولی این نامه تو زندان نوشته شده !  شهاب لحظه های آخر این نامه رو نوشته !
پارسا متفکرانه جوابداد
__ درسته ولی آدرس پشتشو ندیدی ؟!
 فرزانه دوباره به آدرس نگاه کرد
_ پارسا این که آدرس آقای خانلریه !
_ درسته ! ولی چیزی روکه سر در نمیارم اینه که چرا خانلری این نامه رو فرستاده ؟! چرا باید همچین کاری بکنه ؟
فرزانه چشم از پریسا بر نمیداشت
_ شاید خواسته از عذاب وجدانش کم کنه ! یعنی در آخرین لحظه نامه رو از شهاب گرفته که از بین ببره ولی بعد دلش نیومده ! 
پارسا که با دیدن این نامه  از اعدام شهاب  مطمئن شده بود با صدایی لرزان جوابداد
_ اینا نه دل دارن ، نه وجدان ! ولی بالاخره میفهمم چرا این کارو کرده !
ناهید طبق معمول از خرید برگشت و پارسا را که با ریش بلند و موهایی ژولیده وسط اتاق ایستاده بود بسختی شناخت ، او از شدت خوشحالی به گریه افتاد و بدون توجه به حال دخترش پارسا را در آغـ ـوش گرفت و با گریه گفت : آخه کجا بودی پسر تو آخرش با این کارات یا خودتو به کشتن میدی یا ما رو !
پارسا حوصلۀ حرف زدن نداشت فقط بـ ـوسه ای روی گونۀ مادرش گذاشت و گفت : مامان داستانش طولانیه ، من نیومدم که بمونم فقط اومدم یه سری وسایلمو بردارمو برم !
ناهید اخم کرد
_ این قیافه چیه واسه خودت درست کردی ؟ چرا این شکلی شدی ؟
_ مجبور شدم یکم قیافمو تغییر بدم الانم باید زود برم !
پارسا بطرف خواهرش رفت و در مقابلش زانو زد ، دست او را گرفت و نـ ـوازش کرد
_ نمیدونم چی بگم آبجی خوشگلم ! منم دست کمی از تو ندارم ، اون بهترین دوستم بود ، قبول کردن اینکه دیگه شهاب نیست برای منم خیلی سخته ! اما اینجور وقتا فقط زمان میتونه بهمون کمک کنه ، زمان حلال مشکلاته !
پریسا بهت زده به حرفهای برادرش گوش میداد ولی در آن لحظه اطمینان داشت حتی زمان هم کمکی به او نخواهد کرد و هرگز این عشق و علاقه در زمان حل نمیشود ، نوک دماغ کوچک و زیبایش قرمز شده بود و بغضش چنان لبریز که هر چند لحظه یکبار حق حق بدون اشکی از قفسۀ سیـ ـنه اش بیرون میزد ، سرش را روی سینۀ پارسا گذاشت ، پارسا موهای بلند و نرم خواهرش را نـ ـوازش کرد
_ بغضتو نگه ندار عزیزم ، گریه کن ! شاید یکم سبک شی !
انگار پریسا منتظر چنین اجازه ای از طرف پارسا بود بلافاصله بغضش ترکید و بدون هیچ ملاحظه ای در سوگ شهاب و با صدای بلند گریست .‌
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی ، taranomi ، admin ، بهار نارنج
#43
چند دقیقه بعد پارسا  وسایلش را برداشت و از آنها خداحافظی کرد ، ناهید پرسید
_ آخر نگفتی چرا برگشتی مادر ؟!
پارسا به فرزانه نگاه کرد و جواب داد
_ نتونستم !
ناهید که متوجه منظور پسرش شد او را بـ ـوسید ، اما حسابی گیج شده بود
_ ولی سر در نمیارم ، اگه برگشتی ... چرا دوباره داری میری ؟!
پارسا بازوان مادرش را گرفت و به چشمانش نگاه کرد
_ چیزی عوض نشده مامان ! من از کشور خارج نشدم ، فقط همین ، اونا هنوز دنبالمن ! اولین جایی هم که بیان دنبالم اینجاس  !
پارسا مادرش را در آغـ ـوش فشرد
_ نگران من نباش قربونت برم ، تو فقط دعا کن ! منم بالاخره برمیگردم ! ولی فعلا" کارای ناتموم زیادی هست که باید تموم بشه !
بعد به پریسا اشاره کرد
_ مواظبش باشین !
و از خانه بیرون رفت ، فرزانه بدنبالش وارد کوچه شد
_ صبر کن !
چند قدم نزدیکتر شد و پرسید
_ حالا داری کجا میری ؟!
پارسا دور و برش را پایید
_ نمیدونم ! راستش بدم نمیاد برم دنبال اون خانلری نامرد و سر از کارش دربیارم !
فرزانه ترسید
_ مگه دیوونه شدی ؟ به محض اینکه پات برسه اونجا  دستگیرت میکنه ! فکر کردی میشینه سوالای تو رو دونه دونه جواب میده ؟! حالا اصلا" چه فرقی میکنه که کی نامۀ شهابو پست کرده باشه ؟
پارسا ترجیح داد  ادامه ندهد ، او نمیخواست سوالهایی که ذهنش را بخود مشغول کرده بود را با دیگران در میان بگذارد بنابراین بحث را تمام کرد و خواست خداحافظی کند اما دیدن پدرش جلوی خانه او را غافلگیر کرد ، پارسا  با خوشحالی جلو رفت و علی را در آغـ ـوش گرفت
_ بابا جون چقدر خوشحال شدم دیدمتون ! قسمت بود شما رو هم ببینم و بعد برم ! 
علی که لحظۀ اول پارسا را نشناخته بود ضمن اینکه در تلاش بود تا خوشحالیش را پنهان کند چشمانش را درشت کرد و ابروها را بالا داد
_ به به ! آقا پارسا ! فقط شما رو در نقش تارزان ندیده بودیم که عمرمون یاری کرد و دیدیم ! فکر کنم دیر رسیدم ، دارین تشریف میبرین؟! اصلا" نمیفهمم چرا تشریف میارین که نیومده برگردین ! راستش گاهی اوقات خودمم گیج میشم که داری میای یا داری میری !
در اینجا صدای علی کمی اوج گرفت
_ میخوای با این کارات منو اون مادر بدبختتو دق بدی ؟!
پارسا که بخوبی از ته دل علی خبر داشت دوباره پدرش را در آغـ ـوش فشرد و او را بـ ـوسید و بلافاصله از او و فرزانه دورشد و  در همان حال مرتب تکرار کرد
_ بابا جون تو رو خدا اینقدر حرص نخور  !
 
نرگس کنار پریسا نشست و اینبار او شروع به ماساژ دادن دستها و شانه های خواهرزادۀ جوانش کرد ، پریسا نفس بلندی که چند بار قطع و وصل شد را از ته دل کشید
_ من میدونستم اینجوری میشه ! خودشم میدونست ولی دست بردار نبود ! 
دوباره به گریه افتاد
_ خاله باورم نمیشه ! اون میتونست الان اینجا باشه و زندگی کنه ، مثل بقیه ! 
نرگس خس خس کنان جوابداد
_ خوب اون نمیخواست مثل بقیه باشه !
_ پس چی میخواست ؟! خودکشی ؟! با اعدام اون چیزیم عوض شد ؟!
علی که تازه وارد خانه شده بود بدون آنکه کسی متوجه حضورش شده باشد به صحبتهای نرگس و دخترش گوش میداد ولی چون نمیدانست دربارۀ چه کسی صحبت میکنند وارد اتاق شد و پرسید
_ دخترم داری در بارۀ کی حرف میزنی ؟ کسی طوری شده ؟!
پریسا از شدت ناراحتی با دو دست صورتش را پوشاند  ، علی با ناراحتی به نرگس نگاه کرد
_ چی شده نرگس خانم ! 
نرگس نامۀ شهاب را بدست علی داد ، علی نامه را گرفت و شروع به خواندن کرد ، او تا چند دقیقه فقط سکوت کرد ، و بالاخره وقتی سرش را بلند کرد چشمانش از شدت خشم سرخ شده بود ، نمیدانست چه باید بگوید او شهاب را پسر دوست داشتنی و قابل احترامی میدانست ، علی که کم و بیش از علاقۀ دخترش به شهاب با خبر بود با مهربانی به او نگاه کرد و برای اولین بار حرفهایی زد که شنیدنش برای پریسا و خاله نرگس تعجب آور بود
_ شاید اکثر آدما مثل تو فکر کنن و نهایت آرزوشون این باشه که تشکیل خونواده بدن ، یه پدر یا یه مادر خوب باشن ! بچه های خوبی تحویل جامعه بدن ، بعدم با خیال راحت بگن خدارو شکر ، خوب از عهده اش بر اومدیم ! و فقط همینو وظیفۀ خودشون بدونن ! بعضیای دیگه هم مثل شهاب ایده آلای بزرگتری دارن ! کم نیستن آدمایی که علاوه بر خودشون به بقیه هم فکر میکنن ، رفاه و آسایشو برای همه میخوان ، خوشبختی رو فقط مخصوص یه طبقۀ خاص نمیدونن ! آدما رو در هر طبقه ای که باشن چه فقیر و چه ثروتمند با هم برابر میدونن ! پریسا اونا آدمای خیلی بزرگین ، دلاشون دریاییه ، اونا جلودارن ، پیشاهنگن ! 
پریسا که انتظار شنیدن این حرفها را از زبان پدرش نداشت گفت : چی شد بابا ؟! شما که همیشه با اینجور کارا مخالف بودین ! حالا دارین ازشون قهرمان درست میکنین !
علی سرش را پایین انداخت و طوری که کس دیگری این حرف را نشنود به آرامی گفت :
_ برای اینکه من یه ترسوی خودخواهم ! من فقط میخوام از خونوادم محافظت کنم و بس ! ولی این جوونا که بهترین سالهای عمرشونو پشت میله های زندان میگذرونن چه بخوای چه نخوای قهرمانن ! من مخالف این کارام چون میترسم ولی این دلیل بر این نیست که حرف اونا یا راهی که میرن اشتباهه ! امثال شهاب در طول تاریخ قهرمانای گمنام و ناشناسی هستن که ممکنه خیلیا از وجودشون خبر نداشته باشن ولی این از بزرگیشون کم نمیکنه !
اما پریسا مثل پدرش فکر نمیکرد
_ تو نه ترسویی و نه خودخواه ! تو عاقلی ! اونام قهرمان نیستن بابا !
علی انگار پسر خودش را از دست داده بود ، غمگین و افسرده به سمت اتاقش رفت
_ حالا هرچی ، اصلا" هرچی تو بگی ! اما هر کسی راهی رو میره که بهش اعتقاد داره و تو نمیتونی عقیدۀ کسی رو عوض کنی و بدون شک چه بخوای چه نخوای زندگی ادامه داره و در جریانه ! 
پریسا یاد جملۀ آخر شهاب افتاد و دلش به درد آمد و زمزمه کرد
_ درسته زندگی ادامه داره  ! باشه عزیزم ... منم زندگی میکنم ، ولی به سبک خودم ..........‌
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، admin ، بهار نارنج
#44
فصل دوم
پریسا در گورستان بهشت زهرا یک به یک ردیف و شمارۀ قبرها را میخواند و مدام با خود حرف میزد
_ ای بابا ! چرا گمش کردم ، همینجا بود !
فرزانه چند قدم دورتر در حالیکه او هم بدنبال قبر مورد نظر میگشت با صدای بلند گفت :
_ شاید ما قطعه رو اشتباه اومدیم !
پریسا گرۀ محکمی به روسری ساتن مشکیش که مرتب از سرش لیز میخورد زد و جوابداد
_ نه بابا ! قطعه رو مطمئنم درست اومدیم ..... 
زنگ موبایل حرفش را قطع کرد ، با دیدن اسم سمیرا سریع جوابداد
_ جانم ..... پیدا کردی ؟ ...... خوب خدا رو شکر ! 
گوشی را قطع کرد و گفت :
_ بریم فرزانه ! سمیرا قبرو پیدا کرده ! 
پریسا و فرزانه با عجله براه افتادند ، پریسا برای دختر جوان قد بلندی که شباهت زیادی به خودش داشت دست تکان داد و به سمت اورفت ، سمیرا پرسید
_ پس بابا کو ؟!
پریسا پشت سرش را نگاه کرد
_ بابات نتونست پا به پای ما بیاد ! عزیزم بهش زنگ بزن یه وقت گممون نکنه ! 
سمیرا شمارۀ پدرش را گرفت
_ بابا کجایی ؟ بیا قبر خاله نرگس رو پیدا کردیم !
پریسا کنار قبر نشست و دستش را روی قبر کشید
_ خالۀ مهربونم چقدر دلم برات تنگ شده ! 
فرزانه کنارش نشست و چند ضربه روی سنگ قبر زد وشروع کرد به خواندن فاتحه ، پریسا یاد سالهایی که برای خالۀ مهربانش درد دل میکرد و او با حوصله به حرفهایش گوش میداد افتاد
_ بیشتر از مامانم به درد دلام گوش میداد ! از وقتی اون رفته خیلی تنها شدم !
سمیرا گوشۀ مانتویش را جمع کرد و کنارشان نشست
_ مامان بزرگ حسودی نمیکرد ؟!
پریسا لبخند زد
_ مامان بزرگت عاشق خواهرش بود ، هیچوقت بینشون از این حرفا نبود ! وقتیم که از دنیا رفت ، همۀ دلخوشی مامان بزرگتم با خودش برد ! 
پریسا یاد روزی افتاد که خاله نرگس از دنیا رفت
_  از همه بدتر این بود که مامان نتونست  موقع مرگ خواهرش  کنارش باشه  ! این از همه بیشتر ناراحتش کرده !
سمیرا پرسید
_ شما چی ؟ شما کجا بودین ؟!
پریسا خاطرۀ تلخ آن روز را در ذهنش مرور کرد
_ اون تو بغـ ـل خودم جون داد ! یه دفعه نفسش تنگ شد ، فکر کردم مثل همیشه اس ، اسپری رو برداشتم و جلوی دهنش گرفتم ، چند بار براش زدم ... ولی فایده نداشت ، اونروز فرق میکرد ، هر لحظه حالش بدتر میشد ، صورتش کبود شده بود ...
پریسا آه کشید
_ به اورژانس زنگ زدم ، دستش تو دست خودم بود ... تا لحظۀ آخر ! هیچوقت قیافه اش یادم نمیره ! هرگز اون لحظه رو فراموش نمیکنم !
پریسا به گریه افتاد ولی با صدای سمیرا که پدرش را صدا میزد اشکهایش را فرو خورد ، عینک دودیش را از کیف در آورد و به چشم زد ، فرزانه شانه های دوست قدیمیش را نـ ـوازش کرد
_ باورم نمیشه که بیست سال گذشته ! انگار همین دیروز بود !
سمیرا با دیدن پدرش که به سمت آنها میامد از جا بلند شد
_ مامان جون تو روخدا جلوی بابا این حرفا رو نزنین ، دوباره اعصابش بهم میریزه ! 
 پارسا عصا زنان و با قدمهای کج و کوله به آنها نزدیک شد ، پریسا به حال و روز برادرش نگاه کرد
_ راه رفتنش خیلی سختتر شده !
فرزانه از جا بلند شد و به سمت پارسا رفت
_ عزیزم دستتو بده به من ، بذار کمکت کنم !
 پارسا حرف همسرش را نشنیده گرفت و لنگان لنگان از کنار فرزانه گذشت و خود را بالای سر قبر  نرگس رساند‌
.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، taranomi ، admin ، بهار نارنج
#45
روی صندلی تا شویی که سمیرا برایش باز کرد نشست و عصایش را به دخترش داد و بعد با نگاه سرزنش آمیزش به فرزانه گفت :
_ عزیزم تو که میدونی من از این کار خوشم نمیاد پس چرا دوباره تکرارش میکنی ؟!
فرزانه گلها را روی قبر پرپر کرد و در همان حال جوابداد
_ تو هم سعی کن از این لجبازی مسخره دست برداری ! اصلا" چه اشکالی داره که من دستتو بگیرم ؟
_ بیشتر از سی ساله  که با همین بدن نصف و نیمه دارم زندگی میکنم و احتیاجی به کسی نداشتم ! باقیشم میگذره !
پریسا گلاب را روی گلهای پرپر شده ریخت وطوری که برادرش را ناراحت نکند گفت :  آخه داداشی این غُرور بیجا برای چیه ؟ اینا زن و بچه اتن ! مگه غریبه ان ؟!
 پارسا شروع به خواندن فاتحه کرد ،  بعد با انگشتهای کشیده و لاغرش  روی سنگ قبر  زد
_ خاله منو حلال کن !
فرزانه با اعتراض گفت  : باز شروع کردی ؟!
_ خاله نرگس خیلی مظلوم بود ، حتی یه بارم یادم نمیاد از چیزی یا کسی شکایت کرده باشه ! ولی ایکاش یه بارم که شده از من شکایت میکرد ! اقلا" دلم خوش بود حرف دلشو زده !
پریسا  با دستمالی که در دست داشت از زیر عینک اشکش را پاک کرد
_ خاله همۀ اتفاقات خوب و بد زندگی رو با جون  و دل قبول میکرد و خم به ابرو نمیاورد ، این چه فکریه که اینهمه سال افتاده به جونت ؟ بیخود اعصاب خودتو خورد میکنی که چی ؟ خودشم اگه الان زنده بود از اینکه تو هر بار میای پیشش ازش حلالیت میطلبی دلخور میشد ،  اون ما رو مثل بچه های خودش میدونست و همیشه مثل یه مادر نگرانمون بود !
پارسا سرش را روی دستش گذااشت و پوف محکمی بیرون داد
_ منم که بچۀ پر درد سری بودم ! 
سمیرا نگران حال روحی پدرش بود
_ ببین بابایی اگه هر بار بخوای بیای اینجا و با سرزنش خودت حالتو بدتر کنی بخدا دیگه نمیارمت ! خاله با اینکه مریض بوده خدا رو شکر عمر طولانی داشته و از شماهام راضی بوده ! دیگه برگشتن به گذشته و زیر و رو کردن این خاطرات قدیمی چه معنی داره ؟!
پارسا سرش را پایین انداخت 
_ درست وقتی که از همیشه بیشتر به مامان احتیاج داشت  ، مامان تنهاش گذاشت و ....
_ درسته خاله چند سال تنها بود ، البته اگه بخوای وجود منو ندیده بگیری ! بعدشم ، مگه دست خودت بود ؟ مگه دلت میخواست اینجوری بشه ؟! تا کی میخوای با این حرفا خودتو زجر بدی ؟!  تو توقع داشتی توی اون وضعیت مامان چیکار میکرد ؟ باید کدومتونو انتخاب میکرد ؟ میتونست بچه شو ، تنها پسرشو توی اون شرایط رها کنه و بمونه پهلوی خواهرش ؟! اصلا" خاله خودش راضی میشد مامان اینکارو بکنه ؟! با اون همه عشقی که به تو داشت میذاشت توی بیمارستان تنها بمونی ؟!
پارسا یاد نصیحتهای پدرش و سرکشیهای خودش افتاد
_ بیچاره بابا ! چقدر از دست من حرص خورد !
پریسا  به ساعتش نگاه کرد
_ جوونی گذشت و رفت داداشی  ، اونام دیگه بنیۀ قدیمو ندارن ، همۀ عمرشون با سرو کله زدن بامنو تو گذشت ، تو هم قبول کن که دیگه چیزی رو نمیشه عوض کرد !

سمیرا به شوخی گفت : پس اگه دلتون میخواد گذشته رو جبران کنین بلند شین زودتر بریم خونه که بیشتر از این منتظرشون نذاریم !
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی ، taranomi ، admin ، بهار نارنج
#46
پریسا پشت فرمان نشست و ماشین را روشن کرد ، همه سوار شدند ، پارسا گفت :  تا حاج علی دوباره اعصابش بهم نریخته بزن بریم ! میدونی که اون هنوزم دست از دلشوره های بیدلیلش برنداشته !
پریسا با اخم از آینه به او نگاه کرد
_ بی دلیل ؟! یه نگاه به خودت بنداز ،  دلشوره هاش همچین بی دلیلم نبوده !
فرزانه خواست صحبت را عوض کند و به جر و بحث خواهر و برادر خاتمه دهد
_ میدونی من به چه نتیجه ای رسیدم ؟ من متوجه شدم پدر و مادرایی که توجه بیشتری به بچه هاشون نشون میدن بخاطر اینه که خودشون با هم اختلاف ندارن ، بنابراین وقت بیشتری برای رسیدگی و توجه به بچه ها دارن !
پارسا گفت: درسته مامان و بابا همیشه با هم خوب بودن ، من هیچوقت اختلاف جدی بین اونا ندیدم !
فرزانه آنها را با پدر ومادر خودش مقایسه کرد
_ شاید به همین دلیله که پدر و مادر من یه وقتا یادشون میره که منم وجود دارم ! 
پریسا  یاد مادربزرگ افتاد
_ الان که دیگه نباید مشکلی داشته باشن  ! اون که باعث اختلافشون بود که دیگه نیست!
_ آره خوب ولی یادته که با چه اصراری بابام راضی شد مامانم برگرده خونه ، یه جورایی توی رودرواسی قرار گرفت و قبول کرد  ! برای همینم هنوز حسرت یه محبت درست و حسابی از طرف بابام تو دل مامانم مونده !
پارسا هم انگار دل خوشی از رفتار مادر زنش نداشت
_ حالا نمیخواد مامانتو مظلوم جلوه بدی ! حوری خانمه دیگه ! چه مادر بزرگ باشه چه نباشه ! اون بداخلاقه و دلیل اینکه میونه اش با بابات همیشه شکرابه همینه !
فرزانه با حسرت جوابداد
_ درسته ! ولی  همین توجه زیاد پدر و مادرتون که یه وقتایی شما رو خسته میکنه برای من یه شده آرزو ! 
سمیرا دلش برای مامانش سوخت ، او را محکم بغـ ـل گرفت و بـ ـوسه بارانش کرد .

ناهید و علی کنار هم نشسته بودند و از خاطراتشان میگفتند ، ناهید به صورت تکیده و قامت خمیدۀ  شوهرش نگاه کرد و بی اختیار سختیهای سالهای گذشته از جلوی چشمانش یک به یک رژه رفتند !
_ آقا خدا رو شکر میکنم از این همه غم و غصه جون سالم بدر بردی و کنارمی !
علی  به ناهید نگاه کرد ، موهای سفید و صورت چروکیده ، صدای لرزان و کیسۀ داروهای جور و واجور که چیده بود کنارش
_ غم و غصه فقط مال من بود ؟! تو هم کم نکشیدی ، از یه طرف پارسا و عملهای پشت سر هم که باید کنارش تو بیمارستان میموندی ، از یه طرفم عذاب وجدان  که چرا خواهرتو تنها گذاشتی ! حالام که شدی انیس و مونس من ، نمیذاری آب به دلم تکون بخوره ، مواظب همه چی هستی ، میدونی ناهید خانم دل منم فقط به تو خوشه ! این دوتا که دل آدمو شاد نمیکنن ، قیافه شونو که میبینم ، انگار یکی داره رو زخمام نمک میپاشه !
با شنیدن صدای ترمز ماشین پریسا ، علی گفت : چه عجب ! بالاخره اومدن !
ناهید با التماس گفت :  آقا تو رو خدا یه وقت جلوی پارسا چیزی نگی ! این بچه دل نازک شده هر چی بهش بگی زود ناراحت میشه ! الان دیگه خودشم فهمیده که ما هر چی میگفتیم برای خودش بود !
علی بیشتر آتیش گرفت
_ حالا فهمیده ؟! دیگه فهمیدنش چه فایده داره ؟ حالا که زده خودشو علیل و ناقص کرده دیگه چه فرقی میکنه ؟! اونم از پریسا خانم !

پریسا در همین موقع وارد اتاق شد
_ کسی منو صدا کرد ؟!
ناهید خواست درستش کند
_ نه مادر همینجوری داشتیم حرف میزدیم !
علی دوباره جوش آورد
_ آدم همینجوری حرف نمیزنه ! داشتم از شاهکاراتون میگفتم !
ناهید میترسید هر لحظه پارسا وارد شود و حرفهای پدرش را بشنود ، چند حرکت ماهرانه با چشم وابرو نثار شوهرش کرد تا ادامه ندهد ! اما علی حوصلۀ پانتومیم و اشاره های ناهید را نداشت
_ من نمیفهمم چرا هر بار میام دو کلام حرف حساب بزنم سر و صورت تو به رقص در میاد ؟!
ناهید حسابی ضایع شد
_ وا ... آقا شما چرا یه دفعه قاطی میکنی ؟!
پریسا مادرش را بـ ـوسید و در کمال خونسردی آنها را به آرامش دعوت کرد
_ مامان چیکارش داری بذار حرفشو بزنه ! بگو بابا جون ! اصلا" میخوای خودم دونه به دونه حرفاتو بگم ! بخدا همه رو از حفظم !
علی دور برداشت
_ نخیر تا خودم نگم دلم خنک نمیشه !
پریسا لپ گوشتالوی علی را گرفت و بعد دستش را روی لبش گذاشت و ماچ صداداری بر انگشتانش زد
_ بگو قربونت برم ! هر چی دلت میخواد بگو !
پارسا با شنیدن صدای علی ترجیح داد در حیاط بماند و داخل نرود ، همان حیاط قدیمی که تعویض  سنگفرش  آن تنها تغییرش بود با همان ظاهر و همان راهرو که به اتاقها منتهی میشد ! همان خانۀ دو طبقۀ کوچک سال پنجاه و دو که بعد از سالها مـ ـستاجری علی با گرفتن وام وکلی قرض آن را خرید و در آنجا ساکن شد ....
فرزانه و سمیرا هم وقتی صدای علی را شنیدند همانجا کنار پارسا در حیاط ماندند اما هر سه صدای دلخوری و شکایت علی  را بوضوح میشنیدند
_ تو داری ادای کیو در میاری ؟! خاله ات ؟! که اگه مادرت نبود از تنهایی دق میکرد ؟! یا اون خانم ناظمتونو ؟! که بازم اگه اون دم و دستگاه زینت الملوک خدابیامرز نبود الان اون پرستارام نبودن که یه لیوان آب دستش بدن ؟!
پریسا در حالی که سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند جوابداد
_ بابا جون من ادای کسی رو در نمیارم ،  حالا اگه کسی نیومده منو بگیره تقصیر من چیه ؟! الانم که تنها نیستم سرم اینقدر شلوغه که وقت سر خاروندن ندارم چه برسه به شوهر داری !
 بعد نگاهی به ساعتش انداخت
_ آخ آخ ! دیدی بابا جون ، دیرم شد ... دیگه باید برم !
بعد علی را بغـ ـل کرد و بـ ـوسید
_ بابا بخدا من از زندگیم راضیم اینقدر غصۀ منو نخور !
و بعد با عجله وارد حیاط شد و در حالیکه کفشهایش را میپوشید چشمکی به پارسا و فرزانه زد

_ بفرمایین آقا پارسا نوبت شماس !
پاسخ
#47
پریسا سوار ماشین شد و نفس عمیقی کشید ، چند لحظه ای همانجا نشست تا کمی آرام شود ، بعد  سرش را بالا گرفت و خود را در آینۀ ماشین نگاه کرد ، چند خط نه چندان عمیق روی پیشانیش افتاده بود ، گونه هایش استخوانیتر شده بود ، موهای پرپشتش را از زیر روسری بیرون آورد وخطوط پیشانیش را با آن استتار کرد ، اما مرز پنجاه سالگی هم نتوانتسته بود از زیبایی و جذابیت او بکاهد صورت استخوانی و استایل شرقیش تیپ منحصر بفردی را به او داده بود ، به چشمان گود افتاده اش نگاه کرد ، شبها خوب نمیخوابید ، شاید روزی سه ساعت یا کمتر ، بارها تلاش کرده بود تا ساعت خوابش را بیشتر کند اما خواب از او فراری بود ، کابـ ـوسهای شبانه اش دیگر جایی برای خواب راحت نمیگذاشت ، کابـ ـوسهایی که سالیان سال مثل بختک روی زندگیش آوار شده بود  !
بعد از چند دقیقه  استارت زد و ماشین را روشن کرد ، همزمان صدای موزیک در فضا طنین افکند و خواننده میخواند :
"تو با شب گریه های من ، تو با این جاده همدستیی
تصور کن ازم دوری ، تصور میکنم هستی "
پریسا با خواننده میخواند و میراند ، او به یاد پسر جوان اورکت پوشی که همۀ این سالها را با یاد و خاطره اش گذرانده بود میخواند ، او با رویای شهاب هر روزش را سپری میکرد و غم انگیز تر از همه اینکه شهاب قبری نداشت تا بتوان بر مزارش نشست و غم دوری را کمی التیام داد ، چند ماه بعد از اعدام شهاب انقلاب به پیروزی رسید و آقای خانلری هم دستگیر شد و هیچکس نتوانست اطلاعی از چگونگی بخاکسپاری شهاب و همچنین اطلاعی از مزار او بدست آورد ، پریسا طبق معمول هر روز با این افکار به مقصد رسید ، او ماشین را پارک کرد و از آن پیاده شد ، مانتوی مشکی با شلوار جین نوک مدادی هیکل باریک و کشیده اش را بیشتر به رخ میکشید ، کیفش را به شکل مورب روی دوشش انداخت ،  نگاهی به تابلوی آسایشگاه کرد " آسایشگاه سالمندان جهان " انگار همین دیروز بود که با فرزانه برای اولین بار به آنجا رفته بود ، به عمری که رفته بود خندید و داخل شد ، در حیاط چند نفر را در حال قدم زدن دید و در حالیکه برایشان دست تکان میداد وارد سالن شد ، یکی از پرستارها با دیدن اوجلو آمد
_ خانم از دیروز منتظرتونن !
پریسا جوابداد
_ میدونم ! دیروز خیلی سرم شلوغ بود نتونستم بیام ، میتونم ببینمشون ؟
_ بله حتما" ! دارن کتاب میخونن بفرمایین !
پریسا خود را به اتاق خانم مولایی رساند و در زد
صدای پیر و دورگه ای از پشت در گفت :
_ بفرمایین !
در را باز کرد و بالبخند وارد شد
_ سلام خانم !
_ سلام به روی ماهت  ! بیا ببین چه کتابی پیدا کردم !
با دستان لرزانش کتاب را بالا گرفت ، پریسا روی جلد کتاب را خواند " بلندیهای بادگیر "
_ کتاب قشنگیه خانوم ، من وقتی بیست سالم بود این کتابو خوندم !
خانم مولایی که به دلیل ناتوانی جسمی اینروزها بیشتر در اتاقش میماند پرسید
_ اسدی دیروز کجا بودی ؟ چرا نیومدی ؟! خیلی دست تنها بودم
_ خانم بخدا تازه میفهمم اونوقتا چی میکشیدین ! دیروز خیلی سرم شلوغ بود این وروجکا حسابی خسته ام کردن و نتونستم بیام پیشتون ! 
خانم مولایی یاد سالهای قبل افتاد
_ جوونیه دیگه ، یه سر و هزار سودا ! تو هم که بدت نمیاد وقتت پُرشه ! مگه همینو نمیخواستی ؟! مگه نمیگفتی یه کاری کنین که گذشت زمانو نفهمم ؟ این تنها کاری بود که میتونست از اون بحران روحی نجاتت بده !
پریسا یاد حال خرابش در آن سالها افتاد ، انگار زمان متوقف شده بود 
_  من بخاطر کار توی مدرسه تا آخر عمرم مدیونتونم و هیچ شکایتیم ندارم ! من کارمو خیلی دوست دارم ! بچه ها رو هم همینطور !
خانم مولایی نمیخواست  در بارۀ گذشته صحبت کند زیرا در گذشته همه چیز تاریک بود وهیچ خاطرۀ خوشی بهمراه نداشت ، بنابر این صحبت را عوض کرد
  _ منشی آقای محبی زنگ زد و گفت صورت هزینه های این ماه رو براش بفرستیم تا پولشو به حساب آسایشگاه واریز کنه !
_ دستشون درد نکنه ! اگه این آدمای خَیر نبودن تکلیف امثال ما چی بود ؟!
_ خدا خیرش بده اگه آقای محبی نبود همون بیست سال پیش باید در اینجا رو میبستیم و تعطیل میکردیم ، اون چند سال اولم بعد از فوت خانم معجزه شد که تونستم اینجا رو سر پا نگه دارم !
شخصیت آقای محبی ، نیکوکار ناشناسی که همیشه بکمک آسایشگاه می آمد و دست خیرش از کمک به سالمندان کوتاه نمیشد برای پریسا سوال برانگیز شده بود
_ فقط خیلی عجیبه که چرا تو این بیست سال نخواسته بیاد و از نزدیک اینجا رو ببینه ! در حقیقت صاحب اصلی اینجا محبیه !
_ من اطلاع زیادی ندارم فقط یه بار منشیش گفت من همۀ کارای آقا رو انجام میدم ، چون خودشون از نظر جسمی توان رفت و آمد زیاد رو ندارن ! 
پریسا با کنجکاوی دوباره پرسید
_ نگفت بیماری رئیسش چیه ؟!
خانم مولایی  خیره نگاه کرد
_ چند بار با خودش صحبت کردم ولی صداش به آدمای مریض نمیخورد ، اون چیزی نگفت ، منم نپرسیدم ،   همینکه به کمک اون اینجا داره میچرخه و یه عده دارن در آرامش زندگی میکنن برای ما کافیه !
خانم مولایی دستشو به طرف پریسا دراز کرد
_ بجای کنجکاوی در مورد  زندگی دیگران بیا دست منو بگیر بریم تو حیاط ،  از دیروز بیرون نرفتم ! این روزا باید از هوای آزاد استفاده کرد ، دیگه کم کم داره هوا سرد میشه  ! فرصت رو نباید از دست داد!
پریسا دست خانم مولایی را گرفت و او را با قدمهای کوچک و شمرده به سمت حیاط هدایت کرد ! با خود فکر کرد ، انگار همین دیروز بود که خانم مولایی دست زینت الملوک را میگرفت و او را آرام آرام راه میبرد !
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، admin ، بهار نارنج
#48
آنها وارد حیاط شدند ، خانم مولایی با وجود اینکه از مرز هشتادسالگی عبور کرده بود اما باز هم پر انرژی و سرحال بنظر میرسید و پریسا  این را بخوبی احساس میکرد پس همانطور که زیر دست ناظم قدیمیش را گرفته بود گفت :
_ میدونین خانم ! ماها که مجرد زندگی کردیم خیلی از همسن و سالامون بهتر و جوونتر موندیم ! فکر کنم از سختترین مرحلۀ زندگی جستیم !
خانم مولایی از بالای عینک نگاهی به پریسا کرد و لبخند معنی داری زد
_ اینم نگیم چی بگیم !
پریسا بااعتماد به نفس همیشگی اش ادامه داد
_ خانم بخدا راس میگم ! الان منو فرزانه رو مقایسه کنین ! اون از من شکسته تره ! چرا ؟ چون پارسا وسمیرا به این روزش انداختن !
خانم مولایی یاد گذشته افتاد
_ شفیعی رو عذاب وجدانش به این روز انداخته  !
پریسا متوجه منظور خانم مولایی شد
_ ولی اون فقط یه اتفاق بود !
_ باز ازش طرفداری کردی ؟!
پریسا دوباره از دوستش دفاع کرد
_ شاید میخواست بدتر از این بشه  ! شما که بهتر میدونین برادر من آروم و قرار نداشت ! الان یه پاش لمس شده ولی با کارایی که اون میکرد ممکن بود کشته بشه یا اصلا" بیفته زندان و اعدامش کنن ! اگه اینجوری به قضیه نگاه کنین فرزانه نه تنها مقصر نیست بلکه زندگی پارسا رو هم نجات داده !
زن و مرد سالخورده ای در کنار حیاط سرسبز آسایشگاه روی نیمکتی در کنار هم نشسته بودند و به آلبوم عکسی که در دستشان بود نگاه میکردند و با دستمالی که در دست داشتند مرتب چشمان پر از اشکشان را پاک میکردند ، این کار آنها توجه پریسا را بخود جلب کرد و با کنجکاوی پرسید
_ این دو نفر جدیدن ؟!
خانم مولایی سرش را به علامت تایید تکانداد
_ الان نزدیک دو هفته اس که اومدن !  دو هفته پیش پسر و عروسشون اونا رو آوردن اینجا گذاشتن و رفتن ! تا حالام که دیگه نیومدن سر بزنن ! 
و با تاسف گفت : احتمالا" همون دعواهای عروس و مادرشوهر !
پریسا چشم از آنها بر نمیداشت ، هر بار صحبت از اختلاف عروس و مادرشوهر ها میشد او بی اختیار به یاد مادر بزرگ و حوری میافتاد
_ همین یه پسرو داشتن ؟!
_ یه پسر و یه دختر دیگه ام دارن  ولی اونا خارجن ، همون موقع که خیلیا از ایران رفتن و پناهنده شدن ، اونام رفتن ، حالام چند سال یه بار میان و یه سری میزنن و بعدم میرن دنبال زندگیشون !
پریسا در حالی که آرام آرام بهمراه خانم مولایی قدم میزد به آنها نزدیک شد ، آنها مشغول صحبت بودند زن یکی از عکسهای آلبوم را به شوهرش نشان داد و گفت :
_ ببین اینجا تازه راه افتاده بود ! 
مرد آه کشید و عکس دیگری را به همسرش نشان داد
_ این اسباب بازی رو یادته ؟! چقدر دلش میخواست اونو داشته باشه ، با اینکه پول نداشتم ، رفتم از همکارم قرض گرفتمو براش خریدم ! اونروز چقدر ماچم کرد ، از خوشحالی همش دور اتاق میدوید !
زن با تعجب به شوهرش نگاه کرد
_ تو اینو با قرض خریده بودی ؟! 
مرد جواب نداد و فقط اشکهایش را پاک کرد ! آنها وقتی متوجه پریسا و خانم مولایی شدند سکوت کردند ! زن که مبادی آداب بنظر میامد با خنده گفت :  همیشه عکسای قدیمی ما رو احساساتی میکنه !
خانم مولایی کنارشان نشست و عصایش را به درخت کنار صندلیش تکیه داد
_ بله ! با دیدن هر کدوم یا آدمو میخندونن و یا به گریه میندازن ! 
مرد گفت : و خیلی چیزا رو به آدم یاد آوری میکنن !
پریسا که از آندو خوشش آمده بود کنارشان ایستاد و پرسید
_شما رو یاد چی انداختن ؟!
مرد همانطور که به عکسها نگاه میکرد جوابداد
_ آدم متوجه میشه که عمر چقدر زود میگذره ! اینکه تو هر شرایطی باید آینده نگر میبودیم و برای روز پیریمون اندوخته ای  نگه میداشتیم ! 
زن با غمی که بوضوح در صدایش دیده میشد دامه داد
_ و اینکه جگر گوشه اتم میتونه یه روزی ندیده ات بگیره ! همونی که وقتی بچه بود پدر و مادرش برای خوشحال کردنش حاضر بودن هر کاری بکنن !
پریسا بی اختیار یاد مادر بزرگ افتاد و اشک چشمانش را پر کرد و با دلخوری گفت : من که نمیفهمم بعضیا چرا اینقدر بیمعرفتن !ً   
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، sadaf
#49
زن نگاه مهربانش را به پریسا دوخت
_ اونا بیمعرفت نیستن ، فقط حوصلۀ ما پیرا روندارن ..... برای اینکه ماها خسته کننده ایم ، جوونا پر از انرژین و تند و تیز ، پا به پای ما راه اومدن خسته شون میکنه ! گوش دادن به حرفای تکراری ما حوصله میخواد ! 
شوهرش  گفت :  حتی نوه هامونم دیگه از قصه های تکراریمون خسته شدن ! 
زن بادی به غبغب انداخت و بافتخار گفت : ولی اونا خیلی دوستمون دارن !
شوهر گفت : کاش نداشتن ، اونام از دوری ما غصه میخورن !
زن گفت : وقتی فهمیدن ما برای همیشه داریم از خونشون میریم خیلی گریه کردن !
مرد گفت : دیگه بدتر ! از اونروز تا حالا دلم خونه !
زن گفت : راس میگی هنوز قیافه شون جلو چشممه ! 
مرد دوباره سرش را در آلبوم فرو برد و شروع کرد به ورق زدن ! او عکسی را به پریسا نشان داد
_ نگاه کنین ! این دوتا فرشتۀ کوچولو نوه هامونن ! 
زن  سعی داشت شوهرش را دلداری بدهد
_ ولی آقا اینجوری بهتره وقتی هنوز دوستمون داشتن زدیم بیرون !
مرد با صاف کردن سیـ ـنه اش بغضش را فرو خورد
_ من که گله ای ندارم فقط اگه بتونیم هر چند وقت یه بار ببینیمشون ... دیگه هیچی نمیخوام ! 
پریسا احساس کرد که آندو بیشتر در حال درد دل کردن با همند تا اینکه با او و خانم مولایی همصحبت باشند ! بنابر این با اشاره به خانم مولایی از جایشان بلند شده و به آرامی از آنها فاصله گرفتند ، پریسا با دیدن حال و روز آنها خیلی عصبانی شد
_ تنها چیزی که تو کتم نمیره این بی اعتناییاس که آدما بهم دارن ! دیگه داره حالم بهم میخوره ! 
خانم مولایی به طعنه گفت :  پس با این اوصاف منو تو چیزی رو از دست ندادیم !
پریسا حال خندیدن نداشت ، در واقع حالش با دیدن آن زن و شوهر پیر حسابی گرفته شده بود ! فقط سکوت کرد و ترجیح داد به قدم زدن بپردازد و از نسیم مطبوع و خنکی که بوی پاییز میداد لذت ببرد .پرستاری از داخل سالن بیرون آمد و خانم مولایی را صدا زد
_ خانم تلفن !
خانم مولایی پرسید
_ کیه ؟
_ آقای محبی !
خانم مولایی گفت : اسدی تو جواب بده ! حتما" میخواد وضعییت مخارج این ماه رو بدونه !
پریسا بدش نمیامد با این نبکوکار مرموز آشنا شود پس خانم مولایی را روی صندلی نشاند و داخل سالن شد و گوشی را برداشت
_ سلام آقای محبی من اسدی هستم !
صدایی از پشت خط شنیده نشد پریسا فکر کرد تلفن قطع شده
_ الو...... الو ... جناب محبی ؟!
صدای مرددی از پشت خط جوابداد
_ سلام خانم !
پریسا با شنیدن صدای مرد خیری که سالها پشتیبان کارهای خیرخواهانۀ خانم مولایی بود هیجانزده شد
_ به به ! جناب محبی ! خیلی خوشحالم صداتونو میشنوم ...
محبی سکوت کرده بود و فقط گوش میداد ، پریسا وقتی جوابی نشنید کمی دلخور شد و گفت :
_ امرتونو بفرمایین من در خدمتم !
بعد از چند لحظه صدای زنانه ای از پشت خط جوابداد
_ خانم اسدی ببخشین آقای محبی دوباره حالشون بد شد ، متاسفانه الان نمیتونن صحبت کنن ........ 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، taranomi ، دخترعلی
#50
پریسا با کنجکاوی پرسید
_ ببخشید ! جناب محبی بیماریشون چیه ؟!
_ راستش ایشون تو جنگ مجروح شدن و از اون موقع ببعد با بیماریشون دست و پنجه نرم میکنن !
_ بیماری ؟!
_ بله یه تَرکش تو کمـ ـرشونه ! خیلی به نخاع نزدیکه ! دکترا گفتن اگر عملش کنن احتمال اینکه فلج بشن زیاده ! ایشونم ترجیح دادن که ترکشو تو بدنشون نگه دارن ! فقط تحرک زیاد نباید داشته باشن !
منشی محبی صدایش را پایین آورد و ادامه داد
_ البته باید رو اعصابشونم خیلی کنترل داشته باشن !
پریسا دلش برای محبی سوخت
_ خیلی متاسفم !
_ البته دکترا عقیده دارن اینکه ایشون هنوز با وجود این ترکش رو پاهای خودشون وایسادن یه معجزه اس ! و اینو جزو اتفاقات نادر در علم پزشکی میدونن ......
پریسا بعد از اینکه صحبتش با منشی آقای محبی تمام شد با عجله وارد حیاط شد و صدا زد
_ خانم ! خانم !
خانم مولایی ترسید و با عجله از روی صندلی بلند شد
_ چی شده اسدی ؟! کسی طوری شده ؟!
پریسا در یک چشم به هم زدن طول حیاط را طی کرد و خود را به خانم ناظم رساند
_ خانم فهمیدم آقای محبی چشه ! اون توی جنگ بوده ، مجروح شده  ، الانم یه  ترکش تو کمـ ـرشه !
 خانم مولایی از تعجب دهانش باز مانده بود !پریسا ادامه داد
_ پس علت اینکه هیچوقت ندیدینش همین بوده !
 وقتی تعجب خانم مولایی را دید گفت :  حق دارین تعجب کنین ! هیچوقت فکر نمیکردین که آقای محبی جزو قهرمانای جنگ باشه !
خانم مولایی چپ چپ نگاه کرد
_ اسدی من تعجبم از روی زیاد توئه ! من بیست ساله که با اینا در تماسم ولی تا حالا نتونسته بودم ازشون بپرسم علت خونه نشینی آقای محبی چیه ! اونوقت تو برای اولین باره که گوشی رو برداشتی و از همه چی سردر آوردی ؟!
پریسا خانم مولایی رو بغـ ـل کرد و بـ ـوسید
_ حالا بده اینهمه خبر دست اول براتون پیدا کردم ! من اگه از همون بیست سال پیش اومده بودم اینجا همون موقع تکلیف این جنگجو رو روشن کرده بودم و نمیذاشتم براتون معما بشه !
خانم مولایی چشم غٌره رفت
_ حالا ترکش توی کمـ ـر آقای محبی چه ربطی به ما داره ! کی گفته زندگی خصوصی محبی برای من معما بوده ؟! 
پریسا با هیجان جوابداد
_ وای خانم جواب سوالی که بیست ساله تو ذهنتونه و شما رو درگیر کرده رو میگم !
_ اولا" که هیچ سوالی ذهن منو درگیر نکرده ! اونم بیست سال ! این درگیریای ذهنی مخصوص تو و اون شفیعی بی عقله ! دوما" مشکل مردم به ما ربطی نداره ! شاید دلش نخواد مسائل خصوصیشو کسی بدونه ! سوما" حالا که میدونیم بیماریش چیه جز اینکه براش متاسف بشیم مگه کار دیگه ای ازمون بر میاد ؟! چهارما".......خانم مولایی داشت دنبال دلیل چهارم میگشت ولی چیزی پیدا نکرد ! کمی فکر کرد
_ چهارما" تو سرت به کار خودت باشه !
پریسا به رسم قدیم به گردن خانم مولایی آویزان شد و ضمن چند ماچ آبدار گفت :  الهی قربونتون برم ! چقدر دلم برای اینجوری حرف زدنتون تنگ شده بود !       
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سراب رد پای تو maryamalikhani 20 206 11 ساعت قبل
آخرین ارسال: maryamalikhani
  شکوفه تنهایی | mahsa84 کاربر انجمن ایران رمان mahsa84 2 49 دیروز، ۰۳:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: mahsa84
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 116 7,818 دیروز، ۱۰:۱۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ariel
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 15 967 ۳۰-۰۷-۹۶، ۱۱:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ariel
  رمان مبهم|ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 89 2,488 ۳۰-۰۷-۹۶، ۰۷:۵۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایانا
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 60 1,788 ۲۹-۰۷-۹۶، ۰۵:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان تغییر|M*I*N*A کاربر انجمن ایران رمان M*I*N*A 20 1,390 ۲۸-۰۷-۹۶، ۰۳:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: M*I*N*A
Exclamation و تنت را وطنم خواهم کرد | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان فرزانه نصیری 31 1,524 ۲۷-۰۷-۹۶، ۰۲:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: فرزانه نصیری
  سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان توران زارعی 49 1,183 ۲۶-۰۷-۹۶، ۰۸:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: توران زارعی
  رمان محکوم به حبس ابد| علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان alirezaa_shah 79 2,418 ۲۴-۰۷-۹۶، ۱۱:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: alirezaa_shah

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
20 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۹-۰۷-۹۶, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، sadaf (۳۰-۰۷-۹۶, ۰۷:۳۸ ب.ظ)، zahra97(baran) (امروز, ۰۹:۵۶ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۸-۰۷-۹۶, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، *صنم* (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۸:۱۲ ب.ظ)، ساده (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۱:۰۷ ب.ظ)، برف سیاه (۲۲-۰۷-۹۶, ۰۹:۴۹ ب.ظ)، دخترشب (۳۱-۰۶-۹۶, ۰۵:۳۳ ب.ظ)، ft.samadi (۲۵-۰۷-۹۶, ۰۸:۲۸ ب.ظ)، behnoush (۱۱-۰۷-۹۶, ۱۰:۰۵ ب.ظ)، دخترعلی (دیروز, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، دختربهار (۳۰-۰۶-۹۶, ۰۵:۲۶ ب.ظ)، fateme_jonam (۲۲-۰۷-۹۶, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، Atoosa Rad (۳۰-۰۶-۹۶, ۰۹:۳۱ ب.ظ)، ژاله صفری (دیروز, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، taranomi (دیروز, ۰۵:۲۴ ب.ظ)، توران زارعی (۱۹-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، هاموس (۱۶-۰۷-۹۶, ۰۷:۴۸ ب.ظ)، بهار نارنج (۳۰-۰۷-۹۶, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، N-A-F-A-S (۳۰-۰۷-۹۶, ۰۵:۱۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: zahra97(baran) ، 1 مهمان