امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه غزاله | مهرسا1383كاربر انجمن ايران رمان
#1
نویسنده :ساغر81918

"بابا،امروز شانزده ساله شدم،دقیقاً هشت سال از آن زمانی که بزرگ ترین آرزویم شده اید می گذرد ،آن قدر در نظرم دور هستید که آرزویم شده اید ، قاعدتاً نباید دلتنگتان باشم ، چون تا به حال صورت قشنگتان را ندیده ام ، اما دلم برایتان تنگ شده .
بابا اگر نامه هایم را که هیچ کدام به دستتان نرسیده بخوانید ،حتما از دستم خسته می شوید،مضمون همه شان مثل هم است؛دلتنگی برای شما . با این وجود هنوز هم از دلتنگی برای شما می نویسم ،شاید روزی دلتنگی ام تمام شود


مشتاق همیشگی توغزاله "

آه عمیقی کشید و این نامه را هم کنار بقیه ی نامه های هرگز خوانده نشده اش گذاشت، سرنوشت همه ی نامه های غزاله همین بود، نامه هایش هرگز به دست هیچ کسی خوانده نمی شد. نامه هایش را پدر باید می خواند وغزاله نمی دانست چه طور باید نامه هایش را به دست پدر برساند.

باصدای خداحافظی عمو یحیی و دوستش آقای امیری ؛رئیس شهربانی شهر کنار پنجره رفت و به آن ها نگاه کرد

آقای امیری مردی که فقط در شهربانی مرد خشنی بود لبخند به لب به یحیی ؛ عموی غزاله رو کرد وگفت: هنوز افسوس روز هایی که با هم داشتیم می خورم .حماقت کردی از شهربانی استعفا دادی .

یحیی لبخند عمیقی بر لب نشاند و گفت:حالا که راضی ام ،از فروختن کتاب خوشم می آد.

-خب ، خوشحال شدم که دوباره دیدمت ، خداحافظ

و به سمت در خانه حرکت کرد ،یحیی به دنبالش روان شد تا بدرقه اش کند که با ایستادنش ایستاد .

آقای امیری به جایی روی دیوار که پشت شاخ و برگ های درخت گردو کمی پنهان شده بود خیره شده بود. یحیی هم به همان جا نگاه کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد دوباره به امیری خیره شد

آقای امیری نزدیک درخت شد وشاخ و برگ ها را کنارزد،باعیان شدن نوشته ی روی دیوار ابروهای هر دو مرد بالا رفت ؛ابرو های آقای امیری از شدت حیرت و ابرو های یحیی از ترس .

روی دیوار نوشته شده بود"درود بر خمینی"

آن روز ها روز های تشویش شاه و نظام بود. زمزمه ها همه براین بود که شاه به زودی سرنگون می شود در چنین وضعیتی شدت سختگیری ها بسیار زیاد شده بود ، مخصوصا در اصفهان که اولین اعلامیه ی حکومت نظامی در این شهر بود حتی در شهر کوچک آن ها هم حکومت نظامی بود ومامورین ساواک بی دلیل و با دلیل هر که مشکوک بود را دستگیر می کردند

در چنین وضیعیتی این چیزی نبود که بشود به سادگی از آن گذشت

امیری با بهت وحیرت به یحیی خیره شد نمی دانست چه باید بگوید ، آن هم به یحیی؛محتاط ترین افسر شهربانی ای که تا آن روز می شناخت .یحیی دستپاچه فقط توانست بگوید :این دیگه چیه ؟

-تو که خوب می دونی

-آره ،آره می دونم ولی من نمی دونم این چطور اینجاست

امیری قدم به قدم با چشمان سخت شده اش به یحیی نزدیک شد ،در گوشش گفت:می دونم برای همین ،من چیزی ندیدم.

خواست از آن خانه برود که میان راه ایستاد وبا چشمان نگرانش گفت:مراقب باش یحیی ،دفعه ی بعد دیگه نمی تونم ندید بگیرم

واز در خانه خارج شد

یحیی گیج وسردر گم به این طرف آن طرف قدمی برداشت به خودش که آمد فریاد "جیران ،غزاله "اش پایه های خانه را لرزاند.

غزاله آن قدر دستپاچه از جایش پرید وبه سمت حیاط دوید که پایش پیچ خورد

لنگ لنگان از دو پله ای که حیاط را به خانه وصل می کرد پایین آمد. مادرش، جیران هم از داخل آشپزخانه به حیاط آمد ودر حالی که دستهایش را به هم می مالید پرسید:چی شده ؟

یحیی آنقدر عصبی بود که غزاله از او می ترسید.دردی که یحیی در ناحیه ی قلبش احساس کرد باعث شد لب باغچه بنشنید .غزاله که حال عمویش را دید به طرف عمویش دوید و وقتی عمویش به او نگاه نکرد فقط توانست بگوید:عموجون.

یحیی با شدت به سمت غزاله برگشت؛تنها فرد متهمی که می توانست در این خانه باشد غزاله بود اما یحیی خوش بینانه می خواست فکر کند این نوشته ها کار اهالی این خانه نیست چهره ی از همه جا بی خبر غزاله دستاویزی شد تا به این فکر که غزاله کاری نکرده دامن بزند،حتی شامه ی پلیسی اش نتوانست باعث این شود که سر عزیز دل برادرش دوتا تشر بزند؛شاید غزاله می دانست آن نوشته ی خانه خراب کن کار کیست؛وقتی جیران دوباره سوالش را تکرار کرد نگاه از غزاله گرفت وکلافه نوشته را به جیران نشان داد جیران نوشته را که دید روی دستش کوبید و گفت :پناه برخدا غزاله تو اینو نوشتی؟

غزاله فقط سرش را به چپ وراست تکان داد ،یحیی با درد گفت:کار یکی از دوستات نیست؟

-نه، خودتون من رو جایی ثبت نام کردید که همه اونقدر مرفه هستند که به این چیزا حتی ذهنشون خطورهم نکنه

یحیی کلافه رو به جیران گفت:خانم می تونی پاکش کنی

غزاله به جای مادرش گفت:باید روش رنگ بزنید

یحیی گفت:باشه می رم رنگ بخرم از اونجا هم می رم مسجد

غزاله دست یحیی را که می خواست بلند شود گرفت وبه داخل خانه کشید و گفت:غیر ممکنه بزارم از جاتون تکون بخورید

وقتی یحیی داخل رفت جیران نگاه مشکوکی به غزاله انداخت،غزاله دوباره برگشت توی اتاقش وترجیح داد به جای فکرهای جورواجوری که تو مغزش رژه می رفت درسش را بخواند

غزاله پدرش را وقتی خیلی کوچک بود از دست داده بود این یکی از رسم های شهرشان بود که زن بیوه با برادر شوهرش ازدواج کند .عمویحیی بچه دار نمی شد برای همین همسرش از او جدا شد. بعد از آن پدربزرگ غزاله به یحیی گفت باید برای فرزند برادرت پدری کنی .

از آن روز غزاله شد دختر یحیی.

غزاله عاشق عمویش بود؛ اما یحیی فقط عمویش بود هیچوقت به او به چشم پدر نگاه نکرد.

غزاله خودش پدر داشت ؛همان کسی که از هشت سالگی برایش نامه می نوشت

نامه هایی که توسط هیچ کس خوانده نشده بود.

بعد از شام غزاله دوزانو جلوی عمویش نشست،یحیی از حالت کنجکاوانه ی او خنده اش گرفت ، لبخند پر مهری به رویش پاشید و گفت :چی شده؟

غزاله لبخند عمویش را که دید لبخند محتاطی زد وگفت:عمو،خمینی کیه؟

پس از کمی مکث اضافه کرد:یعنی می خوام بگم که ،آدم بدیه که از دیدن اسمش عصبانی شدید؟

یحیی پوفی کشید و سعی کرد منظورش را به درستی برساند:نه ،خمینی یک آیت اللهِ که می خواد نظام رو عوض کنه ،شاه خیلی ازش می ترسه چون خیلی طرفدار داره

-خب، چرا می خواد نظام رو عوض کنه ؟

-چون شاه مخالف کارهای اونا و طلبه هاست

غزاله پوزخندی زد و گفت:مگه کار یه طلبه ترویج اسلام نیست؟یعنی شاه مخالف ترویج اسلامه

یحیی کلافه گفت:نه به این شکل

جیران چایی بدست کنارشان نشست ورو به یحیی گفت: پس به چه شکل؟

-آقای خمینی می خواد به شاه کشورداری یاد بده ،شاه نمی تونه تحمل کنه مُلا جماعت بهش درس بده

-ولی خود نظام شاهنشاهی پا رو دم به قول تومُلا جماعت گذاشت ،اون از رضا شاه که دستور کشف حجاب داد ،اونم از اون سال که روس ها وسط محرم توی تبریز رژه ی نظامی رفتن ،اونم از قضیه کاپیتولاسیون که شاه عملا ما رو نوکر امریکایی کرد ، خدا آقای مصدق رو بیامرزه که اگه اون نبود الان اختیار نفتمون هم نداشتیم......

یحیی با ابروی بالا رفته و غزاله با خنده به جیران نگاه می کرد. وقتی جیران سکوت کرد غزاله با خنده گفت:عجب دل پری داری مامان

جیران سرفه ای کرد ،چایش را برداشت و در حالی که چایش را می خورد گفت : خب راست می گم دیگه

غزاله رو به عمویش گفت: اگه مامان راست می گه آقای خمینی حق داره ،مامان دروغ می گه عمو؟

-نه

-الان آقای خمینی ایرانه؟

-نه فرانسه است،بعد ازسیزده سالی که عراق بود این سومین جایی که اونجا تبعیدش کردن

*****
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
غزاله بی حوصله به بچه هایی که درگیر امتحان بودند و چهره هایشان درهم جمع شده بود نگاه کرد ،با وجود این که خودش خیلی درس نخوانده بود اما تا اینجا که از خودش راضی بود ؛آخر او عاشق ریاضی بود.یک بار دیگر ورقه ی امتحانش را چک کرد سپس آن را به خانم رضا زاده تحویل داد . وقتی زنگ مدرسه به بچه ها اجازه ی مرخص شدن داد سیل بچه ها به طرف خانه هایشان روان شدند،غزاله هم مثل بقیه ی بچه ها با دوستش رعنا به سمت خانه شان حرکت کرد . هنوز حواسش پی صحبت های دیشبش با عمویش بود ،دلش می خواست با افکار آن مرد ؛خمینی ،آشنا شود، ولی می دانست اگرعمو بفهمد از دستش ناراحت می شود.


با صدای رعنا که می گفت:غزاله ،امروز بیام خونتون؟

به خودش آمد ترجیح داد بگوید نه ،نمی خواست تیر شک عمو به سمت دوستانش برود

آن هم رعنای عزیزش که می گفتند پدرش سردسته ی مخالفان شاه در این شهر است؛ هر چند این درحد حرف بود وغزاله آن را باور نداشت ولی می دانست پدر رعنا مخالف نظام پهلوی است .

با نه غزاله تمام ذوق رعنا خوابید،با چهره ای درهم رفته با التماس نگاهی به غزاله کرد

غزاله با خنده گفت : اینطور نگام نکن ، آخه راستش اوضاع خونمون زیاد روبراه نیست

عموم حالش زیاد خوب نیست

رعنا به همان سرعتی که ناراحت شده بود چهره اش نگران شد:راستی حال عموت چطوره ؟بابام می گفت ناراحتی قلبی داره

غزاله در حالی که آه می کشید گفت: آره دکتر می گه نباید عصبی بشه وفشار ش بالا پایین بشه و از این جور حرفا.....دیروز که عصبانی شده بود فشار ش رفت بالا ،امروزم خونه موند.

-خب باشه پس من یه روز دیگه مزاحمتون می شم.

-این حرفا چیه ،شرمنده.

-نه بابا .خب،من دیگه برم؛ خداحافظ.

وبه سمت خانه شان حرکت کرد ،غزاله در حالی که دستش را برایش تکان می داد گفت: خدانگهدارت

و روانه ی خانه شان که دو کوچه بالا تر بود شد. در حالی که حرکت می کرد ،به اطراف هم نگاه می انداخت ، به دومین کوچه که رسید چیزی توجه اش را جلب کرد ، کنار یکی از درخت ها ایستاد و با دقت به عکس العمل آدم هایی که وارد کوچه می شدند نگاه کرد .یکی از مردهایی که وارد کوچه شد به آرامی کنار دیوار حرکت کرد وکنار قسمتی از دیوار توقف کرد ، پشت به دیوار داد و دستش را روی دیوار کشید ؛ غزاله بادقت بیشتری به مرد نگاه کرد ؛در واقع روی دیوار شکافی با عمق تقریبا سی سانتی متر بود. مرد از داخل شکاف یک کاغذ بیرون آورد وآن را در ژاکتش پنهان کرد ودنباله ی کوچه را گرفت واز آنجا دور شد.

حس کنجکاوی مثل خوره به جان غزاله افتاده بود،می دانست برای خودش دردسر درست می کند ؛اما با این حس عذاب آور چه می کرد ؟

نتوانست بیش از این تحمل کند و وارد کوچه شد؛در همان حال با خودش فکر کرد عجب حس مزخرفی است این کنجاوی،که تا ارضایش نکنی دست از سرت بر نمی دارد.

خیلی ناشیانه یکی از کاغذ ها را از توی شکاف در آورد و ناشیانه تر از آن ،آن را توی کتابش گذاشت وبه سمت خانه شان دوید؛غافل از این که همین عمل عجولانه اش آغاز دردسر های بزرگی برای خودش و خانواده اش شد.

غزاله نمی دانست که در همان حوالی یکی از مامورین ساواک او را دیده ، نمی دانست

کنجکاویش باعث شد بقیه ی اعلامیه ها لو برود و خودش آواره ی خانه ی مردم بشود؛نمی دانست.

غزاله بی خبر از همه جا به خانه که رسید به در تکیه داد ،نفس عمیقی کشید،لبخند زد وخوشحال از اینکه بدون دردسر توانسته اعلامیه را بردارد داخل اتاقش شد تا آن کاغذ را بخواند .

یحیی در حالی که سعی می کرد رادیویش را درست کند متوجه صدای وحشتناکی از سمت حیاط شد ،اول فکر کرد صدا از اتاق غزاله که آنطرف حیاط بود می آید برای همین به سرعت به سمت اتاق غزاله دوید و در را به شدت باز کرد طوری که در به دیوار کوبیده شد؛غزاله با وحشت به عمویش خیره شد ، ترسیده تر از آن بود که برای پنهان کردن کاغذ توی دستش تلاشی کند ،صدای خشنی که از پشت در می گفت:اخطار می دم درو باز کنین .زود، وگرنه مجبوریم درو بشکنیم ،می دونی که می تونیم ،زود.

ابروهای یحیی بالا رفت ، حالا همه چیز برایش روشن شده بود.

به سرعت بازوی غزاله را گرفت .غزاله فقط توانست در لحظه ی آخر صندوق نامه هایش را بردارد،یحیی غزاله را با خودش به داخل خانه کشید، بعد هم دست جیران را کشید و به پشت خانه جایی که راه پله ی منتهی به پشت بام بود کشید.

در حالی که غزاله را به سمت پله ها هل می داد گفت: فقط برو ، هر جایی که می تونی برو فقط نذار دست اونا بهت برسه

غزاله که از شدت گریه سک سکه اش گرفته بود،بریده بریده گفت: عم.....عمو.....کجا...کجا......ب...برم.......ب...بدون ش...شما

عمو در حالی دستش را روی دهان غزاله می گذاشت گفت : هیش ،عمو گریه نکن ، جایی برو که بدونی اونجا جات بهتر از پیش ساواکی هاست

بعد روبه جیرانِ بهت زده گفت: جیران،غزاله رو ول نکنی. زود پاشین برین ، زود

جیران گیج از رفتار غزاله و عمویش و صدای وحشتناک کوبیده شدن در فقط به دنبال غزاله از پله ها روان شد.

یحیی در حالی که سعی می کرد آرام به نظر برسد در حیاط را باز کرد ، باز کردن در همانا وهجوم آوردن دو مامور ساواک به داخل خانه همانا ، به حدی شدت هجومشان به خانه زیاد بود که در محکم به دست یحیی برخورد کرد ، دو نفر بدون توجه به یحیی به داخل اتاق ها شدند وقتی نفر سوم به آرامی از در حیاط وارد شد با چشمان ترسناکش به یحیی گفت:چرا تا الان درو باز نکردی؟

اخم های یحیی در هم رفت و به چشمان یخی مرد روبرویش نگاه کرد و گفت:کار واجب داشتم

مرد با عصبانیت یقه ی یحیی را در دست گرفت ، چشم در چشم یحیی گفت:خرخودتی

یحیی هم این بار با عصبانیت مچ دست های مرد را گرفت و با شدت از یقه اش جدا کرد و تقریبا فریاد زد: خر چیه ، اصلا تو خونه ی من چیکار می کنین؟

همان موقع یکی از مامورین ساواک با برگه ی اعلامیه از اتاق غزاله بیرون آمد و در حالی که برگه را تکان می داد گفت: قربان کسی تو خونه نیست

مرد لبخندِ کج به لب نگاهی به یحیی انداخت ،اندکی مکث کرد ، سپس با شدت یحیی بیچاره را توی دیوار کوبید ، یحیی ای که قلبش مریض بود.

با همان پوزخند کذایی اش گفت: دختره کجاست؟

این بار نوبت یحیی بود که با نیشخندش به حالت مسخره ای سرش را به چپ و راست تکان داد ،در همان حال گفت : نمی دونم

مرد پوزخندی زد و رو به یکی زیر دستانش گفت :پشت بوم رو گشتید؟

-نخیر قربان

-پس اینجا چیکار می کنی، ها؟

با فریاد آخرش مامور زیر دستش چشم قربان گویان به سمت پشت بام دوید ، یحیی فقط خدا خدا می کرد که غزاله و مادرش به اندازه ی کافی از آن جا دور شده باشند.

مامور ساواک روی پشت بام را گشت ولی اثری از کسی ندید. یکبار دیگر به اطراف نگاه کرد که حس کرد کسی از پشت سرش می دود ؛بله ،غزاله و جیران بودند که پشت اتاقک خانه ی همسایه پنهان شده بودند و دلشان نمی آمد یحیی را رها کنند ، حتی اگر جیران هم راضی می شد ، عذاب وجدان غزاله رهایش نمی کرد و نمی گذاشت عمویش را تنها بگذارد،اما وقتی مامور ساواک را دید مجبور شد به خواسته ی عمویش عمل کند،دست مادرش را بگیرد و با تمام قدرت روی پشت بام خانه ها بدود .مادرش نفسِ غزاله را برای دویدن نداشت اما خوشبختانه مامور ساواکی از آن ها فاصله داشت تا اینکه به خانه ای رسیدند که سقفش کوتاه بود ، غزاله بدون فوت وقت پرید ودر حالی که به مادرش نگاه می کرد، منتطر مادرش شد. جیران برای پریدن این پا آن پا می کرد وقتی هم که پرید پایش به شدت ضرب دید؛ به طوری که نتوانست بلند شود .

غزاله دستپاچه کنار مادرش نشست و گفت:چی شدی مامان؟

جیران با صدایی شبیه ناله گفت:پام

غزاله دستپاچه زیر بازویش را گرفت و در حالی که سعی می کرد مادرش را بلند کند گفت:بلند شو مامان ،الان می رسه

جیران نفس زنان سر جایش نشست ، در حالی که به پشت سرش نگاه می کرد گفت:نمی تونم غزاله ،تو برو تا نرسیده

-نمی تونم ولتون کنم

-غزاله تو رو جون مامان برو
غزاله با بغض به چشمان مادرش خیره شد.با تشر مادر که می گفت "برو دیگه" به خودش آمد وشروع به دویدن کرد ، دید که مادرش پای ساواکی را گرفت تا او را متوقف کند و بغضش سنگین تر شد ، دید که مادر تقلا می کند برای نگه داشتن ساواکی و بغضش سنگین تر شد و وقتی دید ساواکی به صورت مادرش لگد زد و مادر رهایش نکرد وبغضش شکست و به هق هقی خفه مبدل شد. تا جایی که نفسش به او اجازه داد دوید اما وقتی نفسش هم کم آورد دیگر نتوانست بدود، ایستاد و نگاهی به اطرافش انداخت، سقف خانه ای که رویش ایستاده بود به سمت حیاط راه پله داشت ،دیگر نای دویدن نداشت برای همین با احتیاط به سمت پله ها رفت و از آن ها پایین آمد ؛ به آرامی به سمت حیاط خانه قدم برداشت ،وقتی خانه را خلوت دید نفس راحتی کشید و با دقت بیشتری به حیاط با صفای خانه نگاه کرد ،اما فکر مادر وعمویش بیشتر از آن مهلت
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
ایستادن به او نداد؛ پاها یش شل شد و روی زمین نشست و درحالی که اشک روی گونه هایش می غلتید دستش را روی صورتش گذاشت .

مدتی گذشت که با صدای مردی از جا پرید و با بهت به پیرمرد عبا به دوش روبریش خیره شد.

مرد با مهربانی نگاهی به چشم های غزاله انداخت و گفت: چی شده دخترم؟

غزاله با تته پته شروع کرد به حرف زدن:من معذرت می خوام من فکر کردم..فکرکردم

-آروم بابا ، قدمت روی چشم ،چرا می لرزی

با صدای زنی که می گفت"کیه حاجی؟" غزاله نگاهش را به صورت مهربان زنی که روسری سفیدی صورتش را قاب گرفته بود وچادر سفیدش او را شبیه فرشته ها کرده بود سوق داد.

حاجی نگاهی به همسرش که پشت سرش ایستاده بود انداخت و گفت:مهمونه فاطمه خانم.

با لحن آرام و مهربان آن دوغزاله هم آرام گرفت.با صدایی که می لرزید گفت:معذرت می خوام که مزاحمتون شدم،اما باید برم.

حاجی لبخند مهربانی زد و گفت:باشه بابا،هرجور خودت صلاح می دونی.

غزاله خجالت زده از رفتارخوب آنها ممنون آرامی گفت و به سمت در حیاط حرکت کرد.

مردد بین باز کردن و نکردن در،مانده بود که باصدای گوش خراش کوبیده شدن در به سمت عقب پرید وبا وحشت و التماس به حاجی نگاه کرد.

حاجی پوف کلافه ای کشید و فقط به فاطمه خانم نگاه کرد.فاطمه خانم از پله هایی که منتهی به حیاط بود پایین آمد و دست غزاله را گرفت و او را به پشت خانه ی با صفایشان برد.جایی که هیچکس حتی نمی توانست فکرش را بکند که چنین جایی در این خانه وجود دارد.راه باریکه ای که بیشتر شبیه راه مخفی بود. غزاله با تعجب به جایی که شبیه باغ بود و درختانی سربه فلک کشیده سقف آن بودند، نگاه کرد.

از فاطمه خانم پرسید:اینجا جزء خونه ی شماست؟

فاطمه خانم با لبخند جواب داد:نه ،اینجا مال برادرمه.

وبعد ساختمانی را نشان داد و گفت:برو داخل.دخترم اونجاست ؛طهورا. بهش بگو من مهمون سیدم.

وغزاله را به آرامی هل داد و خودش به سمت جایی که خروجی اصلی باغ بود رفت.بعد از این که فاطمه خانم کاملا از دید غزاله ناپدید شد ؛غزاله سلانه سلانه به سمت ساختمان رفت. اما نتوانست داخل ساختمان برود ؛خجالت می کشید .همان جا روی زمین نشست و به خودش ،مادرش ،عمویش و کنجاویش فکر کرد؛ با خودش فکر کرد، آیا ارضای کنجکاویش ارزشش را داشت که زندگی آرامش را فدای آن کند؟ بی آن که بخواهد اشک هایش صورتش را خیس کرد؛ خدایا مادرش ، عمویش ،آن ها چه می شدند ؟ از بی رحمی های ساواک زیاد شنیده بود ، از کتک های وحشتناکشان گرفته تا ناخن کشیدن هایشان و چیز های دیگر، هر چند شاید غزاله اغراق می کرد ، شاید اصلا کار به ساواک نمی کشید و مسئله در همان شهربانی حل می شد ، اما فکر نمی کرد .

غزاله کلافه از فکر های جورواجوری که توی ذهنش بود ساعد های دستش را روی پیشانی اش گذاشت و زیر لب گفت:خدایا خواهش می کنم،کمکم کن

-مطمئن باش کمک می کنه ، فقط باید با همه ی وجودت بخوای

غزاله برگشت وبه دختری که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد ، دختری که چهره ی آرامش نشان از طهورا بودنش داشت، لبخند غمگین و دلخوری که زد باعث شد طهورا از حرفش پشیمان شود

طهورا دست هایش را چهار بار روی هم کشید و کنار غزاله نشست ،یک نفس عمیق کشید و شروع کرد :خب ، حالا چرا اینجا نشستی ، چجوری.....

غزاله میان حرفش پرید و بی حوصله گفت: مهمون سیدم

طهورا یکی از ابروهایش را بالا برد و خندید:اِ، چرا زودتر نگفتی مهمون حاج بابایی؟

جواب غزاله فقط آهی عمیق بود . وقتی طهورا عدم تمایل غزاله را برای حرف زدن دید سکوت کرد.

زمان نسبتا طولانی گذشت و سکوت بین آن دو نفر همچنان حکمفرما بود ، طهورا با وجود کنجکاویش لب از لب باز نکرد، درهمان حال غزاله کمی از رفتارش شرمنده شد آن ها به او پناه داده بودند ،رفتار درستی نسبت به ناجیان خود نداشت؛حرکت دادن سرش به طرف طهورا هم زمان شد با آمدن سید.

طهورا به احترام پدرش و غزاله به تقلید از طهورا از جا برخاستند و به سید سلام کردند سید بعد از این که جوابشان را داد رو به غزاله گفت:ردشون کردم دخترم.

غزاله در حالی که نفس عمیقی می کشید گفت: ممنونم

-خواهش میکنم ، خب حالا می خوای چه کار کنی؟

غزاله با چشمان شفاف شده از اشکش به سید نگاه کرد و فقط زیرلب گفت: عموم ، مامانم

سید با آن لبخندش که انگار جزء لاینفک صورتش بود به غزاله گفت: اونقدری که بتونم ازخانوادت خبر بگیرم برای اهالی این شهر قابل احترام هستم.

غزاله لبخند کم رنگی زد و گفت : ممنون

-خب بیا بریم منزل ما یک چیزی بخور، نفسی تازه کن

-نه ، باید برم

هنوز قدمی برنداشته بود که با سوال طهورا تازه به عمق اتفاقی که برایشان افتاده بود پی برد

-کجا؟

واقعا"کجا؟". باید کجا می رفت؟ خانه ی خودشان؟ یا خانه ی خاله ای که نه آدرس خانه شان را داشت و نه شماره ای که از او بپرسد کجای همدان زندگی می کنید یک لحظه به ذهنش خطور کرد خانه ی رعنا برود؛ اما فورا آن را از ذهنش بیرون کرد؛

حس می کرد مادر رعنا همیشه رعنا را از دوستی با او منع می کند ، شاید چون غزاله در خانه ی یک نطامی زندگی می کرد فکر می کرد برای آن ها دردسر درست می کند

خدایا کجا می رفت؟

چهره ی جمع شده وسردرگم غزاله باعث شد حاجی بفهمد غزاله جایی برای رفتن ندارد و به قول معروف تا ته خط را بخواند

برای همین رو به طهورا گفت : طهورا ، بابا،تا حالا دیدی من اجازه بدم مهمونم همین جوری از خونم بره ؟

بعد رو به غزاله گفت: هنوز برای رفتن زوده ، بعد از ناهار هر جا خواستی برو

طهورا هم دست غزاله را گرفت و به سمت خانه ی سید رَضی حرکت کرد.

بعد از غذای خوشمزه ای که فاطمه خانم به آن ها داد غزاله هنوز هم در فکر این بود که باید کجا برود؟ دستش را روی زمین گذاشته بود وبه آن خیره شده بود ، با فرود آمدن دست های نسبتا زبری روی دست هایش نگاهش بالا آمد و روی صورت مهربان فاطمه خانم متوقف شد،وقتی نگاهش حالت سوالی گرفت لبخند فاطمه خانم مهربان تر شد ،با اندکی مکث رو به غزاله گفت : هنوز اسمتم بهم نگفتی

غزاله خیره به چشم های او زیر لب گفت:غزاله

-غزاله، می تونی بهم بگی چی شده ؟اون آدما برای چی دنبالت بودن؟

بعد از مکث کوتاهی اضافه کرد : به عنوان یه مادر می تونم به حرفات گوش بدم

غزاله با چشمان غمگینش آرام گفت: همش تقصیرمن بود

این جمله محرکی شد برای اینکه بغضش بشکند و در آغوش مادرانه ی فاطمه فرو برود

آغوشش آنقدر شبیه آغوش جیران بود که همه چیز را برایش تعریف کرد.آرام که گرفت دیگر هوا روبه تاریکی بود

حال چشمان فاطمه خانم هم گرفته شده بود و نگران بود برای این دختری که به نظر می رسید حالا کسی را ندارد، با حرف غزاله که می گفت " تا حالا هیچوقت اینقدر تنها نبودم" لبخند کم رنگی روی لب هایش نشست وگفت: بزرگترین حجت تنها نبودنت اینه که الان اینجایی

غزاله گنگ به فاطمه نگاه کرد .فاطمه در حالی که از جایش بلند می شد گفت:وقت اذانه. میای با ما نماز بخونی؟

جوابش فقط نگاه سردر گم غزاله بود ، فاطمه کاملا به سمت غزاله برگشت وبا چشمان آرامش گفت: اگه می خوای آروم بشی بیا بریم نماز بخونیم؛ آخه خودش میگه تنها با یاد من دلها آرام می شود .

وبه سمت یکی از اتاق ها رفت مدت زمان زیادی نگذشت که غزاله هم به فاطمه و طهورا پیوست.

نماز می خواند،روزه می گرفت، موهایش را می پوشاند ولی همه ی این کارها را انجام می داد چون حس می کرد این وظیفه ی او به عنوان یک مسلمان است؛اما هیچ وقت از این دید به خدا نگاه نکرده بود ؛ به دید یک دوست،سرپرست وحتی یک مونس .

اما برای یک لحظه دلش خواست راز چهره ی آرام این خانواده را کشف کند.

نمازش را که خواند دوباره به فاطمه خانم نگاه کرد ، خالی شده بود، چون با اولین کلمه ای که گفت اشک هایش جاری شدند .

طهورا بلا فاصله چادرش را مچاله کرد و توی سجاده اش گذاشت و بدون توجه به صدای اعتراض آمیز مادرش که می گفت"طهورا" دست غزاله را گرفت و به سمت اتاقش دوید، غزاله از رفتار عجولانه ی طهورا خنده اش گرفت. درحالی که درصدایش ته مانده ای از خنده بود پرسید:تو چند سالته؟

-هیفده سالمه

-واقعا؟

-اوهوم،تو چی؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
-شونزده،ولی من فکر کردم از من کوچیکتری

طهورا در حالی که روی تختش می نشست گفت:چرا؟

غزاله خنده ی نمکینی کرد و گفت:آخه رفتارت مثل بچه هاست

طهورا به شوخی اخمی کرد و با لبخند غزاله لبخند زد.

سخت بود؛متقاعد کردن غزاله برای ماندن در خانه شان سخت بود ؛اما وقتی فردای آن روز سید گفت که عمویش اجازه داده متعجب شد و با نگاهش از حاجی توضیح خواست. سید رضی توضیح داد:یکی از نگهبانای اونجا رو می شناسم ،نون ونمک همو خوردیم، ازش خواستم از عموت برام خبر بگیره و بهش بگه اگه اجازه داری پیش ما بمونی بابا، عموتم اجازت رو داد.

غزاله با شنیدن اسم عمویش لبخند شرمنده ای لبخند شرمنده ای زد. اما قلب عمویش بیمار بود

-حالش خوبه ؟

لبخندی که روی لب های حاجی بود رفته رفته کم رنگ شد،نگاهش را به دست هایش داد و آرام گفت: خب،حالش.....

غزاله از همین مکث حاجی فهمید حال عمویش مساعد نیست ، قلب عمویش بیمار بود ،باز هم اشک هایش چشمان شفافش را شفاف تر کرد.

فکش محکم شده بود ، به سختی گفت:مامانم

لبخند گرم حاجی مثل گرمای آفتاب برایش دلگرمی به ارمغان می آورد .حاجی آرام گفت: غزاله خانم، بابا،شرمنده، نشد از مادرت خبر بگیرم؛ولی می دونم حالش خوبه.

غزاله سرش را پایین انداخت وفقط به عاقبت خودش،مادرش و عمویش فکر کرد.

*****

آب دادن به باغچه ی حاجی شده بود کار مورد علاقه ی این یک ماهی که در خانه ی حاجی بود،یک ماه بود که مدرسه نرفته بود.وقتی اولیای مدرسه به علت غیبت طولانی اش خواستند با خانواده اش تماس بگیرند و نتوانستند ،دانش آموز دیگری را جایگزینش کردند ، هر چند که غزاله در میان معلمانش محبوب بود اما همه فکر می کردند غزاله گم شده . خب، وقتی یک ماهی می شد از خانه بیرون نرفته بود دیگران از کجا می خواستند بفهمند غزاله در همین شهر و در نزدیکی آن ها است؟

طهورا به غزاله که روی دو زانویش نشسته و کسل به باغچه خیره شده بود نگاه کرد، با چشم های ریز شده و لبخند بد جنسی به سمتش رفت ، دستش را از پشت دور گردن غزاله حلقه کرد و تمام وزنش را روی او انداخت و با خنده گفت: نبینم تو خودت باشی

غزاله در حالی که صورتش از وزن طهورا جمع شده بود گفت: نیستم، ولی با این کارای تو بلاخره مجبورمی شم چند روزی تو جا بمونم ، بابا بلند شو، کمرم شکست.

طهورا بدون توجه به غرغرهای غزاله کنارش نشست وگفت : حوصله ات سر رفته نه؟

-آره ،کاش لااقل یه چیزی بود که بخونم.

بعد از کمی مکث انگار که چیزی یادش افتاده باشد با احتیاط نگاهی به طهورا انداخت و با من من گفت: می گم...طهورا...توآقای خمینی رو می شناسی

طهورا با شگفتی گفت: مگه می شه استاد حاج بابا رو نشناسم.

غزاله اخم کرد، فکر نمی کرد اینقدر به مکتب آقای خمینی نزدیک باشد. حقیقتا دلگیر بود؛ به خاطر سخنان او بود که از عمو و مادرش خبری نداشت ؛هر چند خودش هم می دانست استدلالش اشتباه است اما مدت ها بود سعی میکرد از این حقیقت که خودش مقصر است فرار کند.

-خوشت نیومد؟

به سمت طهورا برگشت و گفت : از چی؟

-از این که حاجی بابا شاگرد آقا بوده؟

غزاله اخم ولبخند را با هم به صورت طهورا پاشید و پرسید :آقا ؟؟

طهورا خندید و گفت : آره

-چرا؟

-چون ایشون پیر ما هستن،بزرگ ما هستن،رهبر ما هستن ، امام ما هستن.

غزاله سرش را کمی به سمت پایین متمایل کرد و متفکر گفت:پس رهبر مخالفان شاهِ

که با حرف طهورا بیشتر گیج شد

-چیزی بزرگ تر از این غزاله ، رهبر مخالفا نه ، رهبر انقلابی که به زودی اتفاق می افته .

وقتی طهورا نگاه گنگ و سردر گم او را دید،سعی کرد توضیح قابل درک تری برای غزاله بدهد: ببین ،ما آزادی و استقلال می خوایم ، می خوایم خودمون به کشورمون مسلط باشیم نه آمریکایی ها ، شاه به جای این که جلوی آمریکایی ها مدافع ما باشه فقط مردم رو می کشه و به خواسته ی ما گوش نمی ده ، حالا ما تنها راه دستیابی به استقلال و آزادی رو انقلاب می دونیم ، یه انقلاب برای داشتن جمهوری اسلامی ، دولتی که منِمسلمون بتونم به راحتی به دستورات دینم عمل کنم،چادر سرم کنم و برای امامانم عزاداری کنم .

غزاله صاف لب باغچه نشست و جدی گفت:چطور می خوان مردم رو رهبری کنن وقتی حتی توی ایران نیستن ؟

طهورا هم صاف نشست و لبخند زد ، لبخندی از سر خشنودی، خشنودی از این که برای سوال های غزاله جواب های قانع کننده دارد ، می دانست غزاله از ته دلش با او موافق است و دلش می خواست کاملا متقاعدش کند

-غزاله این انقلاب ملته ، یه ملت برای این که بتونه انقلاب کنه نیاز به وحدت داره وامام خمینی بیشتر از هر کسی اینو می دونه .اون فقط این وحدت رو ایجاد کرده ،هر جماعتی هم برای پیشروی نیاز به رهبر داره ،خب کی بهتر از امام خمینی.

غزاله سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد و گفت:می فهمم ، منم واقعا از این اوضاع خسته شدم ،از این که نصف ایرانیا باید مخفیانه زندگی کنن. ولی باید چی کار کنیم ؟ چی کار می تونیم بکنیم؟

طهورا دهانش را برای جواب دادن باز کرد اما با آمدن مادرش که آن ها را برای نماز صدا می زد نتوانست جواب غزاله را بدهد.بعد از نماز غزاله باز هم با خودش فکر کرد که کاری که قبلا انجام می داد نماز خواندن بود؟

از وقتی که سید رضی معانی اذکار نماز را به غزاله آموخته بود غزاله می دانست به خدا چه می گوید، از وقتی سید گفته بود هر آیه از سوره ی حمد را که می خوانی خدا به تو افتخار می کند ، نمازش را با عشق می خواند؛هر وقت موقع نماز به یاد این موضوع می افتاد نمی توانست جلوی لبخندش را بگیرد .

این روز ها تنها فکر و ذکرش بیماری عمویش بود ،عمویش هنوز هم بیمار بود

حاجی یک بار توانسته بود مادرغزاله را ببیند واحتمال می داد به زودی آزاد شود اما عمویش، عموی عزیزش تمام تقصیر هارا به گردن گرفته بود.

غزاله چطور جبران می کرد محبت های عمویش را ؛ او که حتی آرزوی کوچک یحیی را برآورده نکرده بود، او که می توانست یحیی را حسرت به دل نگذارد و برای یک بارهم که شده به او بگوید "بابا"

از این که گریه کند بدش می آمد ، اما وقتی اسم عمویش می آمد بدون اراده چشمه ی اشکش می جوشید و دل غزاله را در ترسی مبهم فرو می رفت

*****

زندگی در جریان بود و روز های غزاله در اوج بی حوصلگی می گذشت ، مدت نسبتا طولانی که او جز در و دیوار خانه ی حاجی چیزی ندیده بود او را به شدت کسل و منزوی کرده بود، هرچند این خانه نشینی برای او که تک دختر و تک فرزند بود مزیتی هم داشت .

روزی که از این یک نواختی نزد فاطمه خانم گله کرد فاطمه خانم بلافاصله به طهورا گفت بیاید و کنارغزاله بنشید ،سپس رو به آن دو گفت: غزاله راست می گه ، شما ها دیگه دارید عمر و وقتتون رو هدر می دید ، حالا می خوام بهتون کمک کنم...

سرش به طرف غزاله چرخاند و ادامه داد :تا هم غزاله خانم حوصلش سر نره ..

و رو به طهورا افزود:وهم طهورا خانم وقتش به بطالت نگذره .

بعد رو به هر دو با لبخند موذی که شبیه لبخندهای بد جنسانه ی طهورا بود گفت : می خواین از همین حالا شروع کنیم؟

غزاله و طهورا هم کنجکاو سر شان را به نشانه ی مثبت تکان دادند ،ساعتی بعد هر دو در حال شستن رخت و لباس های کثیف بودند، هر چند طهورا علاوه بر شستن غر هم می زد . فاطمه خانم هر چند وقت یک بار به آنها سر می زد تا تنبلی نکنند ، آخرش از دست غرهای طهورا خسته شد و رو به طهورا گفت: ببین طهورا، تا همه اش رو تموم نکردی اجازه نداری بیای داخل . ببین غزاله داره تموم می شه . اگه همین جور پیش بری مجبوری تنها توحیاط بمونی ،حالا دیگه خود دانی .

و به سمت خانه برگشت طهورا هم در حالی که با حرص بیشتری به لباس ها چنگ می زد چشم غره ای به غزاله که داشت از رفتار او می خندید رفت وگفت: آره دیگه بایدم بخندی ،خودت مارو تو هچل انداختی ،الانم که می خوای بری داخل دوباره عمر تو به یللی تللی بگذرونی ،این منم که باید تا شب به این لباس ها چنگ بزنم

غزاله با خنده جواب داد: می خواستی به جای غر زدن مثل من زرنگ باشی و کارت رو بکنی.

طهورا با چشم های ریز شده گفت :آخی ، نه این که مامان اصلا بهت تقلب نرسوند ،

آخه خانم زرنگ ، مامان نصف بیشتر لباسا رو داد به من حالا......اسغفرالله هی می خوام هیچی نگم نمی ذا....
صدای هشدار دهنده ی مادرش که اسمش را صدا می زد باعث شد دیگر سکوت کند؛هرچند بعدش غزاله کمکش کرد و شستن لباس ها با خنده و شوخی تمام شد اما از فردای آن روزهمین آش بود و همین کاسه ؛علاوه بر آن فاطمه خانم انگار قصد کرده
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
بود در این مدت از هر دوی آن ها دو کد بانو بسازد؛که هنر خیاطی و آشپزی را هم به آن ها یاد داد. وظیفه ی شستن لباس ها و ظرف ها وانداختن و جمع کردن سفره ی غذا را هم به آن دو محول کرد .

حقیقت این بود که هم غزاله و هم طهورا دردانه های خانه هایشان بودند و نه فاطمه خانم و نه جیران دلشان نمی آمد به دخترانشان سخت بگیرند ؛هر چند که حاجی همیشه به فاطمه خانم می گفت نباید همه چیزهمیشه برای طهورا مهیا باشد ولی گوش فاطمه خانم به این چیزها بدهکارنبود،باهفده سال سن هنوز به نظرش طهورا برای یاد گرفتن این کارها وقت داشت.

غزاله هم که دیگر گفتن ندارد؛ حتی اگر جیران هم می خواست رسم خانه داری را به او بیاموزد یحیی نمیگذاشت ، آخر او نور دلش بود.

با این حال فاطمه خانم بهتر دید این رویه را تغییر دهد.هر چند که آن دو خسته می شدند اما این به خودی خود بهتر از نگاه کردن به در و دیوار و به قولی مگس پراندن بود.

اما این فقط برای مدت کوتاهی توانست سر غزاله را گرم کند ،رفته رفته این ها هم برای غزاله عادی می شد و حوصله ی او دوباره می رفت که سر برود .

فقط هنوز یک چیز بود که باعث می شد به وجد بیاید؛ نامه نوشتن برای پدرش.

تنها چیزی که از خانه شان برایش باقی مانده بود همین صندوق نامه هایش بود که مملو بود از نامه های خوانده نشده ؛صندوقی که دیگر گنجایش نگهداری نامه های بیشتری را نداشت ولی باز هم صبورانه نامه های غزاله را در دلش نگه می داشت.

اما مگر نامه نوشتن چقدر از وقتش را پر می کرد؟ باز هم حوصله اش سر می رفت.

******

نامه اش که تمام شد بی حوصله آن را روی صندوقچه اش گذاشت ؛ بدون این که بفهمد نگاه کنجکاو طهورا روی صندوقچه حرکت می کند.

طهورا کنجکاوانه گفت: می گم ،غزاله؟

غزاله دستپاچه سعی کرد صندوقچه اش را پشتش پنهان کند ؛ طهورا که این عکس العمل غزاله را دید از پرسیدن سوالش منصرف و با گفتن "هیچی" به نگاه منتظر غزاله پاسخ داد و رفت که از اتاق بیرون برود، اما در میان راه فکری به ذهنش را رسید ، این بار با هیجان بلا فاصله گفت: می آی بریم خونه ی خواهرم ؟

غزاله با چشمان درشت شده از ترس و تعجبِ ناشی از عکس العمل طهورا به او خیره شد،مدتی طول کشید تا بتواند حرف طهورا را سبک سنگین کند.

وقتی متوجه حرف طهورا شد گفت: دیوونه شدی؟کدوم خواهر؟

طهورا روبه روی غزاله نشست با تعجب گفت:خواهرم دیگه،آبجی زینب.

-مگه تو خواهر داری؟

طهورا با خنده گفت:آره،فکر کردی تک فرزندم؟

-اوهوم

-تازه، من یه داداشم دارم.

غزاله مثل برق گرفته های با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت:کو، کجاست؟

طهورا با خنده شانه های غزاله را گرفت وگفت: بابا غزاله چرا همچین می کنی ،داداش امیرحسینم الان قمه.

غزاله نفسش را به بیرون فرستاد و نا امید گفت:حالا این رو ولش کن . من چطور بیام خونه ی آبجیت ؟

طهورا آرام دستش را گرفت و در حالی که بلندش می کرد گفت:بیا، من یه فکری دارم

از بالای کمدش یک چمندان کوچک درآورد و آن را باز کرد؛ داخل آن پر بود از لباس های قدیمی و پر زرق و برق .طهورا بعد ازکلی گشتن لباس اهدایی عمه اش را از چمدان بیرون آورد وبه غزاله نشان داد.

غزاله با تعجب به آن لباس بندری نگاه کرد، طهورا گفت:این رو عمم برام از میناب آورده ، آخه اونجا زندگی می کنه،توی هرمزگان.

غزاله سرش را به معنای دانستن تکان داد؛خودش حدس زده بود.

طهورا با شوق و ذوق اسم هر قسمت از لباس را به غزاله می گفت؛لباس شامل یک شلوار بود که از زانو تا مچ پا تنگ می شد(شلوار دمپاتنگ)،یک پیراهن خوش رنگ گشاد(پیراهن بلوچی)،یک روسری بلند پر زرق و برق (اورنی)ویک چادر قهوه ای که که آن را دور سر می پیچاندی و کنارگوش رهایش می کردی.

غزاله با لذت به این لباس پر نقش و نگار نگاه می کرد ، طهورا آرام در حالی که می گفت "و مهم ترین قسمتش" نقابی را کنار صورتش نگه داشت.

غزاله وقتی نقاب را دید متوجه فکری که توی مغز طهورا بود، شد . بدش نمی آمد امتحان کند؛با لبخند مرموزی که زد موافقتش را اعلام کرد.

****

ساعتی بعد آن ها بدون توجه به سر و صدا های اطراف راهی خانه ی خواهر طهورا که دو کوچه بالاتر بود شدند ، کسی به آن ها کاری نداشت ، یکی دو نفر هم از دختر نقاب داری که کنار طهورا ایستاده بود پرسیدند که طهورا با گفتن "مهونمون هستن" کنجکاوی آن ها را بر طرف کرد.

طهورا در خانه ی خواهرش را کوبید و منتطر ایستاد ، کمی بعد، زنی حدود بیست و پنج ساله در را باز کرد. روی زینب با دیدن چهره ی طهورا گشاده شد؛ چهره ی زینب هم مثل چهره ی تمام اعضای آن خانواده آرام و مهربان بود،زینب وقتی متوجه غزاله شد به رویش لبخند زد وبه داخل هدایتشان کرد.

به محض این که نشستند طهورا از زینب پرسید :آقا علی نیستن؟

طهورا لبخند مهربانی به روی طهورا پاشید وگفت:نه، این هفته شیفت بعد از ظهر بوده

طهورا نگاهی به غزاله انداخت و با نگاهش گفت نقابش را بردارد،غزاله هم به آرامی این کار را کرد و در حالی که نگاهش را به سمت دست هایش سوق می داد آهسته سلام کرد ،زینب با خنده جواب سلامش را برای بار دوم داد و به طهورا نگاه کرد ، طهورا نگاه خواهرش را که دید گفت:آها،راستی آبجی جان این گل دختری که می بینی غزاله خانومه؛غاصب جای تو توی دل من

زینب رو به غزاله گفت :اِ،پس غزاله ای که مامان می گه شمایی؟

غزاله لبخند زد

زینب ادامه داد :چرا با مامان نیومدید؟

طهورا ناگهان به سمت زینب جهید و گفت:به مامان نگیا

اخم های زینب در هم رفت،اعتراض آمیز گفت:طهورا

طهورا سرش را به زیر انداخت، غزاله به آرامی گفت:تقصیر طهورا نبود ،راستش من دیگه از توی خونه موندن خسته شده بودم

زینب توبیخ گرانه گفت:فکر نکردی وقتی مامان و حاج بابا نذاشتن بیای بیرون حتما یه چیزی می دونستن .

غزاله شرمنده گفت :می دونم اما .... صدای خاله گفتن کودکی غزاله را از جواب دادن نجات داد،به دنبال این صدا،پسربچه ی کوچکی خودش در بغل طهورا رها کرد . طهورا درحالی که روی موهای پسر را می بوسید گفت:سلام خاله ،کجا بودی؟

-خواب بودم

-خالت می یاد اونوقت تو خوابی؟

پسر مظلومانه گفت:ببخشید

طهورا در حالی که قربان صدقه اش می رفت بار دیگر او را بوسید بعد رو به غزاله گفت:اینم آقا هادی گل .

غزاله دستش را روی موهای لطیف هادی کشید وافسوس خورد که چرا او خواهر و برادر ندارد.

طهورا رو به زینب گفت: پس مهدی کجاست؟

زینب خواست جواب دهد که سرو صدای توی حیاط مانع شد .

هر سه دستپاچه به داخل حیاط رفتند،آقا علی بود و سه مرد دیگر که پای یکی از آن ها زخمی شده بود.

طهورا غزاله را که با حیرت به آن ها نگاه می کرد کنار کشید.

زینب فوراً برای آن ها بتادین و پارچه برد ،بعد آمد توی حیاط کنار طهورا وغزاله نشست

تازه آن موقع بود که غزاله صدای تکبیر و شعارهای مردم را شنید؛زینب سرش را روبه آسمان گرفت وآه کشید ،سپس از طهورا پرسید:توی چه برجی هستیم؟

-توی برج نهمیم

زینب آهسته گفت:پس کی تموم میشه؟

-خدا می دونه

با صدای آقا علی که بالا ی سر زینب ایستاده بود هر سه به سمت او برگشتند و به او سلام دادند ، آقا علی جواب سلامشان را داد و کنار زینب نشست،زینب بعد از مکث کوتاهی از آقا علی پرسید:چی شده بود؟

-خب ، خلاصه اش اینه که این ها هم مثل خیلی از جوونای دیگه داشتن تظاهرات می کردن که مامورا پراکنده شون کردن و افتادن دنبالشون ،این ها هم داشتن فرار می کردن که انگار یکی شون می افته توی خورده شیشه و پاش آسیب می بینه .نزدیک خونه بودن ، نزدیک بود بگیرنشون که گفتم بیان اینجا .

بعد رو به طهورا و غزاله گفت:شما هم که تا شام پیش ما هستید.

تا غروب آفتاب مهمان زینب و علی بودند که سید رضی آمد و با توبیخ هر دوی آن ها، آن ها را روانه ی خانه کرد.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
درراه طهورا به آرامی رو به غزاله گفت:حالا فهمیدی چرا می گم این انقلاب نزدیکه؟

وقتی غزاله گنگ نگاهش کرد ادامه داد:وقتی آدم ها دستای هم رو می گیرن هیچ کی جلودارشون نیست.ما همه پشت همیم ؛پس به هدف مشترکمون می رسیم.

*****

زندگی در آن شهر برای غزاله سخت تر از همیشه شده بود؛چون یکی از مامورین ساواک اصفهان که از اهالی قدیمی این شهر بود رئیس ساواک منطقه شده بود ؛ جلال خسروی ،آدمی که به معنای واقعی کلمه از این شهر و اهالی اش کینه به دل داشت .

چند سال پیش این مرد یکی از مامورین شهربانی بود و همکار یحیی.همکاری که هیچ کس دل خوشی از او نداشت،در شهر مذهبی آن ها خسروی مفسدو فی العرض بود. از مردان ثروتمند این شهر بود که مدعی می کرد تمام دارایی اش از پدرش برای او به ارث رسیده. اما یحیی متوجه شد که او از مجرمین رشوه می گیرد ،هرچند که این کار خیلی از مامورین شهربانی بود ،اما خسروی رسوا شد.نتوانست در شهر مادرزادی اش بماند و به اصفهان مهاجرت کرد.

حالا او برگشته بود ،در حالی که دایره ی اختیارتش وسیع تر شده بود وسختگیرانه تر از همیشه با این مردم خمینی دوست رفتار می کرد،مثل کسی که آمده بود تا تلافی کند.

تمام پرونده های راکدی که به اتمام نرسیده بود دوباره به جریان انداخت. و موضوع غزاله هم از این دست پرونده ها بود.

فقط این نبود؛او حرمت محترم ترین اهالی آن شهر را شکسته بود؛خانه ی سیدی که هیچ کسی رویش را زمین نمی انداخت،به شدت تحت نظر بود.

غزاله در آن مدت فهمیده بود که خانه ی حاجی پناهگاه خیلی ها بوده وحالا با زیر نظر گرفتن خانه ی حاجی علاوه بر اوعرصه برای خیلی ها تنگ تر شده بود.

غزاله لحظه به لحظه بیشتر با خودش،خدایش،دینش و آن مرد آشنا می شد،هرچه باشد زندگی کردن در خانواده ی یک سید انقلابی این چیزها را هم داشت.

حاجی تمام سعی اش را کرد تا غزاله را با همه ی این ها آشنا کند. البته خود سید هم می دانست از تمام این ها می گذرد تا به آن مرد برسد.و چه خوب تعلیمات سید جواب داد.

دروغ چرا ؛اعتقادات امام خمینی برای اویی که مسلمان بود بیشتر شبیه یک آرمان بود

و این که غزاله می دید چقدر به تحقق این آرمان ها نزدیک می شوند بسیار لذت بخش بود.

خیلی وقت ها آدم ها خیلی چیزها را قبول دارند و می دانند که رویه ی زندگیشان درست نیست،اما جرئت تغییر دادن آن را ندارند،امام خمینی این جرئت را به آنان داده بود. به مردمی که بیشتر آن ها می دانستند یک ملت مسلمان دولتی مسلمان می خواهد و مگر می شد یک مسلمان گوش به فرمان شیطان بزرگ باشد.

برای غزاله ای که زندگیه راکدی در پیش گرفته بود این موضوع سرتاسر هیجان بود؛ به طوری که حالا با جان و دل به پای سخنان سید می نشست .

زندگی اش با وجود این که راکد و خسته کننده بود ،با وجود این که فکر عمو و مادرش رهایش نمی کرد اما این زندگی جدید را با همه ی وجود دوست داشت.

در نامه هایش درباره ی زندگی جدیدش می نوشت ،زندگی ای که نامش را گذاشته بود زندگی خالصانه ،زندگی ای که در آن سبکبالانه پیش می رفت.

دوم دی ماه سال 57 بود و هوا به شکل استخوان سوزی سرد شده بود که در خانه ی حاجی را کوبیدند ؛حاجی که در حیاط بود خودش رفت و در را باز کرد وبه سه مردی که روبه رویش ایستاده بودند سلام داد

وقتی که آن ها گفتند برای تفتیش خانه آمده اند حاجی برای نبودن غزاله در خانه خدا را شکر کرد.

غزاله و طهورا خانه نبودند و آن ها دست خالی برگشتند.اما این به این معنی نبود که دست بردار می شوند و حاجی این را خوب می دانست.

*****

غزاله بار دیگر نقش زندگیش را در قالب نامه ای برای پدرش بر دل کاغذ زد و بار دیگر حسرت خورد که چرا نامه ها به دست پدرش نمی رسد.

-غزاله؟

غزاله در حالی که در صندوقچه اش را می بست گفت:جانم

-بیا حاج بابا کارت داره

-اومدم

غزاله آرام رو به روی حاج بابا نشست و منتظر شد. سید پس از کمی مکث رو به غزاله به آرامی گفت:می گم بابا ،اگه یکی ازت خواستگاری کنه چی کار می کنی؟

غزاله گیج فقط به حاجی نگاه کرد ،فاطمه خانم که وضعیت غزاله را دید رو به حاجی با اعتراض گفت:حاجی این چه وضع خبر دادنه

حاجی لبخند آرامی زد و باز به غزاله نگاه کرد؛ غزاله چشمانش را بست و گفت:می شه من برم؟

-نه ؛می خواستم یه چیزی بهت بگم بابا، دیگه برات سخته اینجا بمونی.

غزاله با ترس به حاجی نگاه کرد،حاجی نفسش را کلافه بیرون داد وادامه داد:جلال خسروی نسبت به عموت کینه داره . حتی اگه تو تبرعه هم بشی به خاطر کینه اش تو رو رها نمی کنه باباجان. باید از اینجا بری

-چجوری؟با کی؟

-غزاله خانم، بابا، می تونی به من اعتماد کنی؟

غزاله فقط سرش را تکان داد ؛بیشتر از چشمانش به سید اعتماد داشت،چشمان سید او را به یاد پدرش می انداخت.

غزاله که رفت فاطمه خانم روبه روی سید نشست و بلافاصله از او پرسید:می خوای چی کار کنی حاجی؟

حاجی کمی فکر کرد و بدون مقدمه گفت:نمی خوای به پسرت یه سروسامونی بدی خانم؟

فاطمه خانم با بهت به حاجی نگاه کرد ،حاجی سعی کرد از آن حالت شوخش بیرون بیاید

به آرامی گفت:فاطمه خانم، غزاله نمی تونه بیشتر از این اینجا بمونه ،خسروی تا خودشو خالی نکنه خانواده ی آقا یحیی رو ول نمی کنه ،می ترسم برای آقا یحیی وزنش،می ترسم .ولی غزاله باید بره .

فردای آن روز بود که حاجی پسرش را به خانه احضار کرد .

امیرحسین ،پسر حاجی،که قصد کرده بود دنباله رو راه پدرش بشود دلش نمی خواست از قم و حوالی آن جا جم بخورد ،لباس طلبگی اش برای زمانی بود که درس می خواند اما بیرون از مدرسه ی فیضیه یکی از گرد و خاک کنندگان صفوف معترضین به نطام بود

قسم خورده بود تا درسش تمام نشود در انظار مردم با لباس پیامبر حاضر نشود

اما او تربیت شده ی سید بود،اگرروز بود و پدر می گفت شب است او تأیید می کرد.

به دستور پدر در اسرع وقت راهی اصفهان و شهرشان شد.

****

در خانه را که کوبیدند غزاله که در حیاط بود چادرش را سرش کرد و در را باز کرد و فقط یک لحظه احساس کرد سینه اش گنجایش قلبش را ندارد؛مادرش بود مادر عزیزش که هنوز آثار کبودی روی صورتش نمایان بود.

باورش نمی شد این مادرش است که روبرویش ایستاده ،در حالی که ممکن بود هرآن بزند زیر گریه با بی رمق ترین حالت ممکن گفت:مامان

جیران در حالی که سعی می کرد می کرد اشک هایش را پنهان کند به همان آرامی جواب داد :جان مامان

و وقتی غزاله مطمئن شد که این مادرش است که روبه رویش ایستاده است به بهشت آغوش مادرش پناه برد و بغضش را همان جا خالی کرد؛ مادرش را محکم در آغوش گرفته بود و فقط می گفت:مامان ،معذرت می خوام

مادرش فقط نوازش ش می کرد و او می بویید ،مگر او دلتنگ و دلنگران دخترش نبود؟

پس از مدت نسبتاَ طولانی فاطمه خانم توی حیاط آمد تا بداند چه کسی دم در است که غزاله آنقدر او را معطل کرده .

وقتی جیران و چشمان متورم هر دو را دید حدس زد که او باید مادر غزاله باشد، فوراً او را به داخل خانه برد.

حالا غزاله از خوشی در پوست خودش نمی گنجید، در حالی که نگاهش دنبال مادرش بود در را بست ، اما در بسته نشد رویش را برگرداند تا ببیند در چرا بسته نشده که با مرد جوان و سر به زیری روبه رو شد .پسر اول به غزاله سلام داد بعد آرام گفت:شرمنده ،مگه اینجا خونه ی سید رضی نیست؟

غزاله ابرویش را انداخت بالا و گفت:چرا

-پس،شما....

طهورا که دم در آمد حرف پسر ناتمام ماند ،طهورا پسر را که گل از گلش شکفت ،با صدای نسبتا بلندی گفت:داداش امیر حسین کی اومدی؟

امیر حسین لبخند مهربانی نثار خواهر کوچکش کرد و گفت:اجازه هست بیام داخل؟

-معلومه ،چرا اینجا ایستادی

امیر حسین یاالله گویان وارد خانه شد

طهورا پشت برادرش راه افتاد تا وارد خانه شود که غزاله بازوی طهورا را گرفت و او را متوقف کرد.

با لحن طلبکارانه ای پرسید:داداشت تا کی اینجاست ؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
طهورا هم با لحن حرص دراری گفت:مطمئن باش نیومده تا اینجا زندگی کنه

به دنبال برادرش که بالای پله ها ایستاده و به آن ها نگاه می کرد ،رفت

امیرحسین انسان تیزی بود، اعمالش ایجاب می کرد آدم تیزی باشد . حرف های آن دو را شنیده بود .نیم نگاهی به غزاله انداخت و وارد خانه شد.

غزاله متوجه این بود که حداقل حرفش را با لحن بدی بیان کرده است اما دلش نمی خواست پسر حاجی توی خانه باشد؛معذب بود.

جیران آمده بود،اما یحیی نه

غزاله فکر می کرد نگران عمویش است اما در واقع هیچ کس به اندازه ی سید دلنگران

نبود . دغدغه ی غزاله یکی بود؛عمو مریض است و دغدغه حاجی دوتا،یحیی مریض است و کنار جلال خسروی است .

مدتی بود خبری از یحیی نبود اضطرابی که به دل سید افتاده بود قابل تأمل بود.

معمولا وقتی از زندانیان ساواکی خبری نمی شد که آن ها سر به نیست شده باشند.

و این بزرگ ترین ترس حاجی بود.

بعد از دو روز وقتی که حاجی به خانه آمد عجیب شده بود؛ دیگر نگران نبود فقط غصه ی عجیبی در چشمانش هویدا بود.

شب پس شام بود که حاجی خواست چیزی به جیران بگوید آن هم فقط بدون حضور غزاله ،طهورا غزاله را به حیاط برد تا خیال سید رضی راحت شود. آن ها که رفتند حاجی نفس عمیقی کشید وگفت:می دونید جیران خانم ،از وقتی شما رو گرفتن غزاله عذاب وجدان داره ،من باید یه چیزی به شما بگم که می خوام به گوش غزاله نرسه .

جیران که از لحن حاجی ترسیده بود فقط با اضطراب به او نگاه کرد

حاجی ادامه داد: می دونید که آقا یحیی مرد خیلی خوبی بودن،من چند بار با ایشون رفت و آمد داشتم،آقا یحیی قلبش مریض بود ،آقای خسروی که رئیس مامورین ساواک شد اوضاع به هم ریخته تر از همیشه شد ،آقا یحیی مدتی بود مریض بود ،بلاخره.....

حاجی نفس عمیقی کشید وخواست ادامه بدهد که جیران با صدای لرزانی گفت:سید،یحیی مرده؟

و حاجی فقط توانست سرش را تکان بدهد، در کمتر از ثانیه صدای گریه و شیون جیران بلند شد ،فاطمه خانم او را در آغوش کشید تا آرام کند،حاجی به امیر حسین گفت که بروند توی اتاق ،هرچند صدای گریه ی جیران عذاب آور بود اما حداقل خیال حاجی درباره ی غزاله راحت بود؛ او که نمی دانست غزاله حرف هایشان را شنیده؛

غزاله آمده بود آب بخورد که صدای حاجی را شنید و همان جا ایستاد ،لحظه به لحظه ی حرف های حاجی برای غزاله ترسناک بود ،وقتی جیران آن سوال را پرسید ،نفسش شل شد و وقتی صدای گریه جیران را شنید زانوانش.

روی دیوار سر خورد و روی زمین نشست. چندی نگذشت که صدای گریه ی او هم بلند شد ،هرچند با دستانش جلوی دهانش را گرفت و آن صدا را خفه کرد، مدام با خودش می گفت :عمو یحیی ،معذرت می خوام ،معذرت می خوام که بهت نگفتم بابا ،معذرت می خوام بابا یحیی ،معذرت می خوام بابا .

آن شب برای اولین بار برای عمویش نامه نوشت ،خیلی چیزها به او گفت؛گفت که چقدر دوستش دارد ،گفت که می خواهد یک بار دیگر او را ببیند تا دستانش را بوسه باران کند،گفت که دیگرنمی خواهد برای بردن چایی برایش غر بزند ،گفت.ولی کاش این ها را به خودش می گفت،به خود یحیی.

*****

حال و هوای آن خانه عوض شده بود ، از آن روز که سید خبر مرگ یحیی را داده بود جیران تصمیم تازه ای گرفته بود،می خواست به زادگاهش بازگردد،در همان زمان ها بود که حاجی غزاله را خواستگاری کرد،جیران برای جواب دادن این پا و آن پا می کرد؛ البته که اگر غزاله با خوانواده ی سید وصلت می کرد خیال جیران راحت می شود،حالا او و غزاله دو زن تنها بودند و چه خوب می شد اگر غزاله پشتوانه ای برای خودش داشت.

در نهایت جیران پذیرفت امیر حسین دامادش بشود ؛خیلی زود هم این اتفاق افتاد.

مدتی از این موضوع نگذشته بود که حاجی به امیر حسین گفت دست زنت را بگیر و برای یک سال به تهران برو و تحصیلت را به تعویق بینداز.

وقتی امیر حسین پرسید "چرا" حاجی گفت:فکر کن یکی با شرایط غزاله توی همچین شهری هست ،یکی مدام می خواد بگیرش و دست بردارم نیست ،تو کشوری که اوضاع همه ی شهرهاش همینه ،امن ترین جا برای همچین آدمی کجاست؟

امیر حسین نگاهش را پایین دوخت و آرام گفت:وسط شلوغی

-یعنی کجا؟

-تهران

حاجی مهربان به پسرش نگاه کرد و گفت:حالا که قانع شدی برو آماده شو که فردا به مقصد تهران حرکت کنید.

در واقع حاجی مقصود دیگری از فرستادن آن ها داشت ؛او می خواست به افکار نوپای غزاله بال و پر بدهد.

رفتن آن ها سخت نبود ،چون با وجود این که مامورین ساواک از اهالی شهر نبودند مامورین شهربانی هنوز از مردمان همان شهر بودند.

*****

زندگی می گذشت اما به شکلی تازه و پر جنب و جوش تر،مردم گروه گروه و دسته دسته به شکل مجمعی در آمده بودند و هر کدام به نحوی به این انقلاب کمک می کردند، غزاله دوستان خوبی پیدا کرده بود که اتفاقا همان ها پای او را به چنین مجمعی باز کردند.

هر چند غزاله معمولا از خانه بیرون نمی آمد اما دوستانش تمام وقایع را برایش شرح می دادند.

و چیز دیگری که برای غزاله جالب بود جنجال طلبی امیر حسین بود ،هر چند امیر حسین به آن جنجال طلبی نمی گفت و معتقد برای دفاع از امام واعتقادش باید هم پای مردم توی خیابان ها برود و شعار بدهد.

اما غزاله واقعا حس می کرد او از بودن در چنین اجتماع هایی لذت می برد

26 دی ماه بود که امیر حسین خوشحال تر از همیشه وارد خانه شد، تند تند و با عجله کفش هایش در آورد ودر همان بدو ورودش بلند بلند غزاله را صدا زد

غزاله ترسیده توی حال دوید که با چهره ی شاد و شنگول او روبه رو شد.

با اخم های در هم رفته گفت:می شه بپرسم چرا به جای سلام و احوال پرسی اینجوری صدام زدی؟ترسیدم .

امیر حسین بی توجه به اخم های غزاله قدمی به او نزدیک شد و با شوق خاصی صفحه ی روزنامه را باز کرد و روبه روی غزاله گرفت و گفت:غزاله ،ببین

غزاله نگاه اخمویش را با کمی مکث از امیر حسین گرفت و به روزنامه دوخت .کم کم اخم هایش باز شد و با تعجب به تیتر بزرگ "شاه رفت"روزنامه نگاه کرد

با تعجب روزنامه از امیر حسین گرفت و دوباره خواند.درست خوانده بود،شاه دررفته بود

با چهره ای که از خوشحالی باز شده بود رو به امیر حسین گفت:واقعا ؟

-اوهوم،بیا

و غزاله را روی پشت بام خانه برد

غزاله آن بالا جمعیتی دید که از خوشحالی می دویدند و فریاد می زدند،موتور سوارانی که کسانی که ترک آن ها نشسته بودند روی زانوانشان بلند شده بودند و تیتر روزنامه ی امروز را با دو دستشان بالا گرفته بودند تا همه ببینند و بدانند که ما یک قدم به پیروزی نزدیک شده ایم

غزاله همان جا نشست و با خوشی وصف نا پذیری با خودش فکر کرد "یعنی امام می آید؟"

-خوشحالی؟

غزاله به طرف امیر حسین برگشت وگفت:آره چرا نباشم؟راستی امیرحسین می گم منم می تونم امام رو ببینم ؟

-هر چیزی ممکنه ولی اگه بیای به سخنرانی هاشون می بینیش دیگه

غزاله دوباره به خیابان نگاه کرد وگفت:خدا کنه بیاد

امیر حسین هم به همان جا نگاه کرد وگفت:انشاءالله که می یان

وندایی در درونش گفت"حتما که می آید"

*****

از روزی که شاه رفته بود دوست غزاله پیام های امام خمینی را برای غزاله آورد تا آن ها را بخواند .

برای غزاله جالب بود که چه کسی این اعلامیه ها را تکثیر و پخش می کند.

دوست غزاله،هما می گفت:یه چاپ خونه سر نبش بود،اون قبلا اعلامیه چاپ می کرد جوون های محلم پخشش می کردن ولی اون چاپخونه رو بستن و مسئولش رو گرفتن. تا اون موقع اعلامیه ای به دست ما نمی رسید یا اگه می رسید دیر به دیر و ناقص بود ولی فکر کنم چند روز بعد از اومدن شما دوباره اعلامیه ها راحت بدست ما رسید.

غزاله متعجب با خودش فکر می کرد"بعد از اومدن ما

آن روز هم مثل همیشه مهمان خانه ی غزاله بود،بعد از ظهر که شد، هما عزم رفتن کرد

غزاله به دنبال او که بلند شده بود بلند شد و گفت:کجا؟بودی حالا

-نه دیگه ،خیلی بهت زحمت دادم
غزاله هم چادرش را سرش کرد و برای بدرقه ی او به حیاط رفت. وقتی هما رفت او هم به سمت خانه برگشت که نگاهش به زیر زمین خانه افتاد ،بارها شده بود که از این
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
اتاق کوچک صدا ی غِرغِردستگاه شنیده بود اما توجهی به آن نمی کرد. این بار می خواست کمی کنجکاوی کند

از پله های منتهی به زیر زمین پایین آمد و به قفل آویزی که روی در بود نگاهی انداخت

چشمانش را در کاسه چرخاند ، روی نوک پایش ایستاد و از شکاف دیوار کلیدی که قبلا آن را دیده بود بیرون آورد ، در را باز کرد و وارد زیر زمین شد.

با تعجب به دستگاه چاپ ودسته های کاغذ روبه رویش نگاه کرد، کمی جلوتر رفت و این بار به دسته ی اعلامیه ها نگاه کرد ،لبخند کجی روی لب هایش نشست،واقعا چرا به ذهنش نرسیده بود امیر حسین جنجال طلب می تواند اعلامیه پخش کن هم باشد.

شب امیر حسین دستپاچه توی آشپزخانه دوید و گفت:غزاله تو در زیر زمین رو باز کردی؟

غزاله همان طور که به سیب زمینی های روبه رویش نگاه می کرد گفت:چطور؟

-قفلش روش نیست

-آره

-چرا؟

غزاله نگاهش کرد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:همین جوری

-پس عیبی نداره منم همین جوری به وسایلت دست بزنم

غزاله خنده اش گرفت.

-خب بزن ،یه جوری حرف می زنی انگار نمی دونی وسایل من چی هستن یا تا حالا یه چیزی رو ازت قایم کردم

امیر حسین نگاهی به او انداخت و گفت:نکردی؟

-نه

-باشه ،نکردی

و از آشپز خانه بیرون رفت،غزاله پوف کلافه ای کشید و به دنبالش روان شد وگفت:حالا به خاطر چی ازم ناراحتی ؟

امیر حسین بدون این که به او نیم نگاهی بیندازد گفت:چون تو بدون اجازم این کاروکردی.

و روی زمین نشست و با رادیویش مشغول شد.

غزاله بالا ی سرش ایستاد وگفت:خب ببخشید

امیرحسین حتی نگاهش نکرد،این بار روبرویش نشست و گفت:بابا تو چه جور روحانی ای هستی که ذره ای رحم و بخشش نداری

اما امیر حسین اصلا جوابش را نداد. نگاه دقیقی به امیرحسین که به در اتاق خیره شده بود انداخت ،انگار اصلا صدایش را نشنیده بود ،دستش را چند بار جلوی صورتش تکان داد وبلند تر نامش را صدا زد.

یک دفعه امیرحسین به سمتش برگشت که غزاله ترسید کمی عقب رفت به غزاله نگاه کرد و گفت:گفتی عیبی نداره توی وسایلت کنکاش کنم.

غزاله با خنده گفت:نه ،حالا بخشیدیم ؟

امیر حسین لبخند کم رنگی زد ودوباره با رادیو اش ور رفت

بخشیده بود

****

تیتر روزنامه های 11بهمن سال 57 این بود "9صبح فردا،دیدار با امام در تهران " شور و شوق وصف ناپذیری که در خانه های این ملت جریان داشت واقعا وصف ناپذیر بود. حدود سه میلیون نفر شب 11بهمن را به این امید پشت سر گذاشتند که فردا 9 صبح امام را در فرودگاه زیارت کنند.

این بار غزاله هم بود؛پا به پای امیر حسین وبقیه ی مردمانی که خیابان ها را گلباران کردند در انتظار امامش بود.

سرانجام امام خمینی(ره) در 12 بهمن سال 1357 هجری شمسی در ساعت 9و27دقیقه و 30 ثانیه ی صبح پای بر خاک وطن نهاد

با همان قدم هایی که هر کجا می گذاشت هزاران مرید به دنبال خودش می کشاند،با همان قدم هایی که سنگین بود،سکون داشت ،آنقدر با شکوه آمد که اشک غزاله را در آورد ،چیز کوچکی نبود ،او بلاخره آمد وملت ایران قدمی دیگر به پیروزی ای که وسعت آن به اندازه ی آزادی بود نزدیک می شدند،امام که آمد با خودش انگیزه ای با قدمت 15 سال آورد ،انگیزه ای که با وجود قدمت داشتن هنوز مثل جوانی رشید، پر قدرت بود.

امام در فوج عظیمی از مردم به بهشت زهرا رفت و همان سخنرانی تاریخی اش را ادا کرد

وحقیقتا توی دهن این دولت زد.

پس از آن ،ده روز خونین طول کشید تا مردم دولت طاغوت را برکنار و دولت اسلامی خود را به رهبری آیت الله موسوی الخمینی برپا کردند

در این ده روز که به سرعت باد گذشت اتفاقات زیادی افتاد ؛از جمله پیوند گل و گلوله ،پیوستن نیروی هوایی به مردم ،تشکیل دولت موقت و در نهایت در گیری مردم مسلح و گارد شاهنشاهی که پس از سه روز منجر به فرار بختیار و سرانجام پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن شد. تمام کار کنانی که اعتصاب کرده بودند به سرکارشان برگشتند که کارکنان رادیو هم از آن دست بودند.

نفس ها در همه ی خانه های ایران در سینه حبس شده بود.غزاله با هیجان به رادیویی که در دست امیر حسین بود نگاه می کرد. نفس امیر حسین که اصلا در نمی آمد

پس از سکوتي نسبتا طولاني، راديو دوباره آغاز به کار کرد. صداي گوينده‌ از شدت هيجان مي لرزيد:

"توجه توجه ... اين صداي انقلاب ملت ايران است..."

غزاله با چشمانی که از شدت شعف لبریز شده بود به امیر حسین نگاه کرد،امیر حسین نفس راحتی کشید و لبخند مهربانی به روی غزاله پاشید،همان لبخند هایی که او را عجیب شبیه حاجی می کرد

صدای هلهله و شادی از گوشه گوشه ی ایران بلند شده بود و نظام شاهنشاهی ایران پس از 2500سال سرنگون شد.

*****

امیر حسین هنوز حرفش را فراموش نکرده بود، واقعا قصد داشت در وسایل غزاله جست وجو کند ،اما تمام قصد او از گشتن در وسایل غزاله پیدا کردن صندوقچه ای بود که غزاله همواره آن را پنهان می کرد.

با کمی جست وجو صندوق را در کمد غزاله پیدا کرد،هر چند برای باز کردن آن تردید داشت اما وای از این کنجکاوی.

به بهانه ی آن که غزاله خودش گفته بود مشکلی نیست در صندوقچه باز کرد که با حجم عظیمی از نامه های فشرده شده روبرو شد ؛نامه ها یی آنقدر فشرده شده بودند که تا به یکی از آن ها دست زد همه اش ریخت .

دستپاچه خم شد تا نامه ها را جمع و جور کند که چشمش به متن یکی از نامه ها افتاد. کنجکاو آن را برداشت و شروع کرد به خواندن آن:

" سلام بابا ، امروز که به آفاق گفتم برای شما نامه می نویسم ،مسخره ام کرد و گفت:تو خودت بابا داری بعد برای یه غریبه نامه می نویسی. دلم می خواست به او بگویم من اصلا پدرم را دوست ندارم ،پدر من اصلا نمرده؛من و مادرم را ول کرده و رفته خارج ؛با این که شما هم خارج هستید ولی شما که ما را ول نکردید ،مجبورتان کردند بروید مگر چیز بدی گفتم که مرا مسخره کرد ،چطور آن روز که یلدا عکستان را نشانم داد و گفت"این پدر من است" من یلدا را مسخره نکردم؟

آن روز یلدا آمد و عکستان را به من نشان داد و با افتخار گفت:این بابای منه ،ببین چقدر مهربونه

با تعجب گفتم:یلدا مگه بابات نمرده بود؟

یلدا غمگین گفت:چرا ،ولی مامانم می گه اون بابای همه ی کساییه که بابا ندارن گفتم:یعنی بابای منم می شه؟

گفت:حتما دیگه؟

گفتم:ولی تو حتی اسمش هم نمی دونی

با افتخار گفت:بله که می دونم ،آقای خمینی "

اخم های امیر حسین در هم رفت ،بابایی که غزاله برایش نامه می نوشت امام خمینی بود؟

نامه را ادامه داد

"اسمتان را فراموش نکردم ،حتما می دانید که من عاشق نوشتن هستم برایتان نامه نوشتم

وتا زمانی که شما یکی از آن ها را بخوانید به نوشتن ادامه خواهم داد
دوستدارشماغزاله"

نامه ها را توی صندوق گذاشت وبا خودش عهدی بست که بعد ها به آن وفا کرد.

*****

نبود،صندوقش نبود،تمام خانه را به هم ریخته بود اما صندوقچه اش نبود هنوز در حال گشتن بود که امیر حسین شاد و شنگول به خانه برگشت وغزاله را صدا زد

غزاله توجهی به او نکرد و به کارش ادامه داد

امیرحسین وقتی صدایی نشنید خودش به دنبال اوگشت و او را در اتاقی طوفان زده پیدا کرد،با بهت گفت:غزاله
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
غزاله بدون مکث با شدت به سمتش برگشت و با چشمان قرمزش فقط گفت:کجاست ؟
امیر حسین با تعجب گفت:چی؟
غزاله دیگر داشت اشکش در می آمد و امیر حسین این را می فهمید فقط نمی دانست چرا
غزاله دوباره گفت:صندوقم ، تو برش داشتی ؟
امیرحسین که حالا دلیل آشفتگی او را فهمیده بود به آرامی گفت:آره ،من برداشتم
غزاله ناله کنان گفت:بهم پسش بده ،زود باش امیرحسین
امیر حسین سرش را پایین انداخت و گفت:نمی تونم ،ولی به جاش یه چیز بهتر بهت می دم .
و یک نامه به جای آن همه نامه ای که غزاله به مدت هشت سال آن ها را نوشته بود توی دستش گذاشت.
غزاله به آرامی نامه را باز کرد و.آن را خواند.
وقتی خواندنش تمام شد، بغضش شکست.
امیرحسین کنارش نشست و به آرامی گفت: بلاخره مخاطب نامه هات ، نامه هات رو خوند وجواب داد
غزاله به سمتش برگشت و فقط نگاهش می کرد؛ زبانش از قدر دانی قاصر بود برای همین سعی کرد با نگاهش از امیر حسین تشکر کند
امیر حسین مهربان گفت:آماده شو بریم ،بابات می خواد سخنرانی کنه
-باشه ،الان می پوشم ،صبر کن الان میام
قشنگ ترین اتفاق زندگی اش شاید همین بود، امامش جواب نامه هایش را داده بود،
فهمیده بود غزاله نامی هست که او را مثل پدرش دوست دارد.
امام آمد تا با سخنانش دوباره غوغا کند؛ با همان قدم های سنگین و نگاه پر تامأنینه و پرتأمل ،نگاهی که روی همه چیز اندکی مکث داشت .
یک آن غزاله حس کرد نگاه امام اندکی رویش تأمل دارد ونگاه پر محبتش مهربان تر از همیشه است.
انگار کبوتر دل غزاله به مأمنگاهش رسیده باشد؛ آرام شد. آرامشی ازجنس آرامش سید رضی وخانواده اش
وهیچ وقت آن نگاه را فراموش نکرد،حتی بعد ها که جنگ شد وامیر حسین به جبهه رفت ،حتی آن زمان که برای اولین بار فرزندش را در آغوش کشید وحتی زمانی که امامش،پدرش به رحمت ایزدی پیوست.
می دانست که شاید افکارش در حال مبالغه باشند وامام بارها روی صورت کسی مکث کرده باشد، اما هرچه بیشتر به آن فکر می کرد بیشتر به این موضوع می رسید که نگاه آن روز امام،نگاه یک آشنا بود،نگاه یک پدر به فرزندش.
غزاله
نویسنده:ساغر روغنی
استان بوشهر
شهرستان دیلم
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۷:۳۳ ب.ظ)، d.ali (۲۸-۰۵-۹۷, ۰۶:۳۹ ب.ظ)، salina (۲۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۳۲ ق.ظ)، taranomi (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، مهرسا1383 (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۴:۵۹ ق.ظ)، $MoNtHs OfF$ (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، author (۱۴-۱۰-۹۶, ۱۲:۵۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان