امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه هشتمین بهشت| علیرضا شاه محمدی كاربر انجمن ايران رمان
#1
سلام.
هشتمین بهشت داستان کوتاهی درباره ی امام رضا هستش
امیدوارم لذت ببرید
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
«هشتمین بهشت»


«بهار سال 1386»
صدای نفس های مضطربم خونه رو پر کرده بود. چشمم روی در اتاق قفل شده بود و لحظه شماری می کردم زینب و بچه هر دوشون سالم باشن. توی دلم جنگ بود...جنگی با خودم، جنگی با ذهنم.
"نداری و فقر کاری کرده بود که از کوثر خانوم، قابله ی پیر بخوام بچمون رو به دنیا بیاره. درسته غیر بهداشتی بود و هزاران هزار خطر داشت، ولی کار دیگه ای نمی تونستم بکنم. پولم به بیمارستان و دکتر و... نمی رسید"
تکیه ام رو به دیوار دادم. چشم هام رو بستم و با انگشتم شقیقه سرم رو محکم فشار می دادم تا شاید از دردش کمتر بشه.
با صدای باز شدن در و بیرون اومدن کوثر خانوم، خیلی سریع نزدیکش رفتم و با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:
«چی شد کوثر خانوم؟»
نگاهی کوتاه به داخل کرد و در رو بست.
نگاهی طولانی به چشم هام انداخت و گفت:
«مادر خوبه»
این رو که شنیدم چشم هام پر از اشک شد و از خوشحالی خنده ای کردم. ولی با ادامه حرف کوثر خانوم، خنده رو لبام خشک شد:
«ولی پسرت...»
چند ثانیه بعد ادامه داد:
«فلج به دنیا اومد»
چشم هام رو درشت کردم و نفس نفس زنون تکرار می کردم:
«یا امام غریب»
دو قدم عقب رفتم که تعادلم به هم خورد و محکم روی زمین افتادم.
"باورم نمی شد؛ بچم تا آخر عمرش باید فلج باشه؟ تا آخر عمرش نتونه راه بره؟ بازی کنه؟ بدوئه؟"
با خیال این که شاید خواب باشم، دستم رو بالا آوردم و محکم زدم زیر گوشم تا از خواب بپرم...ولی خواب نبود!
نگاهم رو به کوثر خانوم رسوندم و با بغض گفتم:
«باورم نمی شه...به خدا باورم نمی شه. آخه...»
نگاهی به قاب عکس دوتایی خودم و زینب روی دیوار انداختم و ادامه دادم:
«آخه چرا ما؟ مگه چه گناهی کردیم که باید بچمون فلج به دنیا بیاد؟»
زدم زیر گریه. با صدایی بلند و دردناک گریه می کردم. دلم می سوخت برای زینب. اگه بهوش بیاد و بفهمه بچش فلج به دنیا اومده دق می کنه.
"من و زینب بچه دار نمی شدیم و بعد از 6-7سال معجزه ای شد و خدا بهمون بچه داد، که اون هم..."
رفتم عقب و تکیه ام رو دادم به دیوار. کوثر خانوم نزدیک اومد و گفت:
«پسرم باور کن من تمام تلاشم رو کردم...»
به سمت در رفت و با صدای بغض آلودی گفت:
«امیدت به خدا باشه. وقتی زینب به هوش اومد اون داروهایی که اونجا گذاشتم رو بده بهش. بچه ام که...»
بقیه حرفش رو خورد و سریع از خونه بیرون رفت. صدای گریه کردنش حتی از توی حیاط هم می اومد.
با رفتن کوثر خانوم من موندم و یه دنیا سوال؛ من موندم و یه دنیا فکر. پشت سرم رو هر از گاهی به دیوار می کوبیدم و آروم تکرار می کردم"چرا؟"
"این همه انتظار؛ این همه دعا و نذر؛ این همه ذوق و اشتیاق برای بچه دار شدن داشتیم...خدا خودت شاهد بودی زینب وقتی فهمید بچه دار شدیم، چقدر خوشحال شد. حالا من چجور بهش بگم بچه ای که لحظه شماری می کردی برای به دنیا آوردش؛ بچه ای که دلت می خواست بزرگ شدن و قد کشیدنش رو ببینی، فلجِ...تا آخر عمرش هم قراره فلج بمونه؟ خودت بگو خدا...من چجور بگم بهش؟"
با صدای بچه از فکر بیرون اومدم. بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
با هر قدمی که بر می داشتم، حجم اتاق سنگین تر می شد. داشتم می رفتم پسرم رو ببینم، ولی اصلا خوشحال نبودم. دلم نمی خواست باشه و این همه سختی رو تحمل کنه. دلم نمی خواست باشه و ببینه که همسن هاش دارن راه می رن و اون...حتی نمی تونه دستش رو تکون بده.
وارد اتاق که شدم ناخواسته قطره اشکی ریخت روی گونم. اونجا بود، پسرم اونجا بود ولی...اصلا تکون نمی خورد.
گریه می کرد و سرش رو تکون می داد ولی دست و پاها ش هیچ تکونی نمی خورد. با دیدن این صحنه زانو زدم!
چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد. قلبم مثل یه تیغ، سینم رو شکاف می داد و دردش وادارم می کرد گریه کنم. به حال خودم، به حال زینب، به حال بچه.
بچه رو بلند کردم و تو آغوش گرفتمش. صدای گریه‌اش حال داغونم رو داغون تر می کرد. آوردمش جلوی خودم و نگاهی دقیق به صورتش کردم.
بوسه ای به گونش زدم و کنار گوشش گفتم:
«خوش اومدی بابا...به دنیا خوش اومدی. گریه کن، تا می تونی گریه کن که این دنیا برای ما فقیرها فقط جای گریه کردنه. نه لذتی می چشیم و نه خوش گذرونی داریم...فقط درد، فقط مشکل»
نگاهی کوتاه به زینب کردم و ادامه دادم:
«چیکار کنم پسرم؟ چرا دنیا روی خوش به ما نشون نمی ده؟ چرا همش باید درد باشه؟ چرا پسری که فکر می کردم در آینده قرار عصای دستم باشه، فلج؟»
سرم رو داخل گودی گردن ش کردم و گریم به آسمون رفت. از صدای گریه ی من اونم ترسید و شروع به گریه کرد.
سرم رو، رو به سقف کردم و با اشک و سوز گفتم:
«خدایا شکرت...بابت همه چیز هایی که دادی و ندادی شکرت. فقط یه قدرتی به زینب بده بتونه تحمل کنه»
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
دوباره بغضم ترکید و زدم زیر گریه. نفس هام به سختی از سینم خارج می شد. با هر نگاه به پسرم انگار تیغی رو توی قلبم فرو می کردن.
با تکون های زینب سریع بچه رو که حالا آرومتر شده بود، روی ملافه ای که کوثر خانوم پهن کرده بود گذاشتم و با دست هام شروع کردم به پاک کردن اشک هام.
با لبخندی کاملا مصنوعی به بچه نگاه می کردم که صدای آروم زینب سرم رو به اونور برگردوند:
«علی!»
چهاردست و پا به سمتش رفتم و کنارش نشستم. دستی به موهای خرمایی رنگش کشیدم و با بغضی که سعی می کردم مخفیش کنم گفتم:
«جان علی»
کم کم لبخند از روی لباش پاک شد و همون‌جور که خیلی دقیق به چشم هام نگاه می کرد گفت:
«چ...چ...چشمات چرا قرمزه علی؟ گریه کردی؟»
لبخندم رو پهن تر کردم و دستی روی ابروهاش کشیدم و جواب دادم:
«نه عزیزم. چرا باید گریه کنم؟ ناسلامتی بچمون به دنیا اومده ها. همون بچه ای که یه عمر از خدا می خواستیم. همونی که برای اومدنش توی زندگیمون کلِ ده رو شیرینی دادیم...»
قطره اشکی چکید روی گونم و ادامه دادم:
«این ها اشک شوقه قوربونت برم»
خیالش راحت شد و با لبانی پر از خنده گفت:
«می خوام ببینمش»
یه دفعه بدنم سست شد. با اتفاقاتی که ممکن بود بیوفته دلشوره عجیبی گرفتم و عرق سردی روی پیـ ـشونیم جا خوش کرد.
لبم رو با زبونم خیس کردم و گفتم:
«عزیزم الان بچه خوابه...نرگس خانوم گفته بذارید استراحت کنه بعد...»
پرید وسط حرفم و با همون لبخند گفت:
«نه من می خوام ببینمش»
"خیره شدم به چشم های خوشحالش. خوشحالیی که زیاد دووم نمی‌آورد و تبدیل به یه غم می شد؛ غمی بزرگ که یه عمر باید تحمل می کرد"
زینب وقتی دید به چشم‌هاش خیرم و نمی رم بچه رو بیارم. آرنجش رو روی زمین گذاشت و می خواست از جا‌ش بلند شه که با دستم خابوندمش و تکرار کردم:
«باشه...باشه»
با کمی مکث برگشتم و رفتم سمت پسرم. چشم هاش رو بسته بود و مثل فرشته ها خوابیده بود. هیچ نمی‌دونست چه اتفاقی براش افتاده و چه مشکلاتی پیش‌رو داره.
برش داشتم و رفتم سمت زینبی که حالا نشسته بود و با ذوق دستش رو جلو آورده بود.
بعد از این‌که بچه رو بدستش دادم عقب اومدم و تکیه‌ام رو به پشتی زدم و نگاهم رو به زینب دوختم.
پسرمون رو که با تکون های زینب از خواب بیدار شده بود و توی سکوت بهش نگاه می کرد رو روبروش نگه داشت و گفت:
« سلام مامانی؛ خوش اومدی پسرکم...»
همون‌جور که سرش رو تند تند و با لبخند تکون می داد ادامه داد:
«عشق مامان؛ عمر مامان؛ امید زندگیم»
بچه رو محکم توی آغوشش کشید و نفسی عمیق کشید.
چند لحظه بعد بچه رو جدا کرد و انگشت اشارش رو برد بین دست های کوچولوی بچه و با حالتی بچه‌گونه گفت:
«این دست‌های خوشگل مال کین؟ مال پسر منن؟ آره؟»
زینب از این‌که بچه انگشتش رو نگه نداشته متعجب شد و با نیم نگاهی به من؛ به بچه گفت:
«مامانی دستم‌رو فشار بده...»
چند لحظه گذاشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد. کم کم اشک داشت توی چشم هام حلقه می شد که زینب دوباره گفت:
«پسرم دست و پات رو تکون بده ببینه مامان»
ولی بچه فقط داشت سرش رو به چپ و راست تکون می داد و چشم هاش رو دور اتاق می چرخوند.
لبخند زینب محو شد و با ترس دست بچه رو بالا آورد و یه دفعه ول کرد. وقتی دید دستش بدون هیچ جونی، روی زمین افتاد از ترس و وحشت چشم هاش گرد شد و جیغی بلند کشید.
سریع به سمتش رفتم و بغلش کردم. زینب همون‌جور که نگاهش خشک بود روی بچه؛ خطاب به من گفت:
«ع...ع...علی این چرا تکون نمی خوره؟»
قطره اشکی از روی گونم چکید روی موهاش.
زینب وقتی دید من جواب نمی دم خودش رو از بغلم بیرون کشید و رفت سمت بچه.
دوتا از انگشت‌هاش رو بین پوست پسرمون گذاشت و محکم فشار داد. ولی بچه همچنان متعجب و بدون هیچ واکنشی من رو نگاه می کرد.
زینب وقتی دید واکنشی نشون نمی ده زد زیر گریه و دوباره با انگشتش پای بچه رو فشار داد تا شاید پسرمون یه حسی رو توی پاها ش حس کنه ولی...
سریع رفتم و مچ دستش رو گرفتم و عقب کشیدمش ولی با مشت محکمی که روی سینم نشست نفسم تنگ شد:
«علی بگو چی شد...»
مشت دیگه ای زد و ادامه داد:
«توروخدا بگو علی»
خودش رو انداخت توی بغلم و سرش رو گذاشت روی سینم . با دستم شروع به نوازش موهاش کردم و آروم گفتم:
«بچمون فلجِ زینب...پسرمون فلجِ»
خونه پر شد از صدای گریه؛ گریه ی زینب و من. خوب می دونستیم چه بلایی سرمون اومده ولی هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم جز این‌که به بخت بدمون گریه کنیم.
چند ثانیه که گذشت زینب با حرص سرش رو از روی سینم برداشت و با خشم، همون‌جور که مشت هاش رو پشت هم به سینم می‌زد گفت:
«همش مقصر تویی...تو. من صد دفعه گفتم برو با یکی دیگه ازدواج کن که بتونه برات بچه بیاره. ولی تو همش می گفتی اگه خدا بخواد با هم بچه دار می شیم. کو؟»
انگشتش رو به سمت بچه گرفت و با جیغ ادامه داد:
«بچمون اینه؟ همون که همش می گفتی قراره عصای دستم بشه اینه؟ آره علی؟»
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
سرم رو پایین انداخت و آروم آروم اشک می ریختم. نمی دونستم چیکار کنم و چی بگم؛ فقط اشک بود و اشک.
زینب به سختی از جاش بلند شد و همون‌جور که آروم آروم گریه می کرد رفت سمت عکس پدرش و چیزی رو از پشتش برداشت و اومد سمتم. می دونستم از اون‌جا انگشتری رو برداشت که نسل به نسل گشته و رسیده به زینب. اون انگشتر عتیقه بود و قیمت خیلی زیادی داشت.
زینب کنارم نشست و با نیم نگاه معصومانه ای به بچه، دستم رو گرفت و انگشتر رو توی دستم گذاشت.
خیلی آروم گفت:
«اینو می‌فروشیم و خرج پسرمون می کنیم. باشه؟...»
نگاهش رو به بچه دوخت و با گریه ادامه داد:
«اون باید خوب بشه»
"زینب نمی دونست که فلج هیچ درمانی نداره. اون نمی دونست پسرش باید همین‌جوری بزرگ بشه...بدون هیچ حسی"
سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم. چون اگه زینب می فهمید هیچ درمانی نیست یه بلایی سر خودش میوورد و این اصلا خوب نبود.
با آخ بلند زینب و دستی که روی شکمش گذاشت از جا پریدم و سریع خوابوندمش روی تشک و گفتم:
«زینب تو الان باید استراحت کنی. یکم بخواب تا حالت بهتر...»
پرید وسط حرفم و خیلی جدی گفت:
«علی ما بدبخت شدیم!»
این رو که گفت پتو رو کشید روی سرش و شروع به گریه کردن کرد.
"زینب راست می گفت؛ ما بدبخت شدیم. از اون روز به بعد، دیگه من و زینب با هر بار دیدن بچه بی صدا جون می دادیم"

1سال بعد...

جلوی در خونه ایستادم و چند لحظه چشم هام رو بستم تا عصبانیتم رو همون‌جا خنثی کنم...ولی نمی شد.
"دلم می خواست از همه چی و همه کس گلایه کنم. از این زندگی لعنتی که هر روز سخت تر می شد؛ از این سرنوشت تلخ که با اومدن رضا تلخ تر شده بود. از این آدم هایی که وضعیت من و زینب رو می دیدن ولی بازم پشتمون هزاران هزار حرف در میاوردن؛ از این خدایی که تو تمام عمرم شکر گذارش بودم، حتی وقتی که برای اولین بار رضارو توی بغلم گرفتم گفتم خدایا شکرت ولی... ولی اون حتی نیم نگاهی هم به ما نکرد.
اون می دید و می بینه که ما با چه سختی زندگی می کنیم؛ می بینه که زینب هر روز داره ذجر می کشه؛ می‌بینه که با هر گریه ی رضا برای عدم تواناییش توی حرکت من و زینب جون می دادیم و زنده می شدیم. خدا همه ی این هارو می دید و هیچ کاری نمی کرد!"
سرم رو به نشانه ی تاسف تکون دادم و با پوفی طولانی در خونه رو باز کردم و وارد شدم.
پاها م با صدای گریه ی رضا سست شد. کیفم رو روی زمین گذاشتم و همون‌جور که به سمتش می رفتم داد زدم:
«زینب...زینب کجایی؟»
ولی خبری نشد!
با احتیاط رضارو از روی زمین بلند کردم و روی دست گرفتمش و دست آزادم رو زیر سرش گذاشتم تا سرش نیوفته.
صدای گریه ای ریز از توی آشپزخونه به گوشم رسید. می دونستم زینبه و رفته اون‌جا گریه کنه تا روحیه ی من ضعیف نشه. ولی خبر نداشت من دیگه روحیه ای برام نمونده که بخواد خراب بشه!
انگشت اشارم رو توی پنجه ی دست رضا فرو بردم و آروم گفتم:
«دست بابارو بگیر رضا جان...»
چند ثانیه گذشت و اون همچنان داشت گریه می کرد و سرش رو به چپ و راست تکون می داد. سرم رو توی گودی گردن ش فرو بردم و ادامه دادم:
«تو رو خدا انگشتم رو بگیر رضا...زینب داره کور می‌شه از بس گریه می کنه»
ولی بازم اتفاقی نیوفتاد. سرم رو از روی نا امیدی پایین گرفتم و بغضم رو قورت دادم. بغضی که عجیب هوای ترکیدن داشت!
رضارو روی زمین گذاشتم و نشستم کنارش. یکی از ماشین های قرمز رنگی که روی زمین بود رو برداشتم و شروع به بازی کردن با رضا شدم. اون‌قدر که آروم بشه و خوابش ببره.
بعد از این‌که مطمئن شدم خوابیده سریع بلند شدم و به سمت صدا که از توی آشپزخونه می اومد حرکت کردم.
با ورودم به آشپزخونه صدای گریه قطع شد. زینب بدون این‌که نگاهم کنه سلامی کرد و سریع رفت جلوی سینک و خودش رو مشغول ظرف شستن کرد.
از اون فاصله هم می تونستم بغضی که توی گلوی زینب بود رو حس کنم. چند قدم نزدیکش رفتم و کنارش ایستادم و گفتم:
«علیک سلام. رضا داشت گریه می کرد؛ مادرش رو می خوا...»
پرید وسط حرفم و آروم گفت:
«اون من رو نمی خواست. اون دلش می خواد مثل بقیه بچه ها بازی کنه علی. ولی وقتی می بینه اسباب بازیش کنارشه و نمی تونه دستش رو تکون بده و اون رو برداره حرصش می گیره و گریه می کنه...»
نگاه پر از اشکش رو به من دوخت و با بغض ادامه داد:
«می تونی حالش رو بفهمی علی؟ تا حالا شده کاری رو بخوای انجام بدی ولی تواناییش رو نداشته باشی؟ مطمئنن حرصت می گیره و هر طور شده تلاش می کنی انجامش بدی؛ هی تلاش می کنی و هی تلاش می کنی تا این‌که موفق می شی. اون لحظه انگار دنیارو بهت دادن. ولی...»
مکث کوتاهی کرد. همون‌جور که قطره های اشک پشت هم روی گونه ی زینب فرود می اومدن ادامه داد:
«رضای ماهم می خواد بازی کنه...ولی تواناییش رو نداره. هی تلاش می کنه و تلاش می کنه تا اون ماشینک رو برداره و باهاش بازی کنه، ولی نمی تونه. می دونی چرا؟ چون فلجِ؛ فلج مادرزاد»
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
دیگه نتونست بقیه حرفش رو بزنه و بغضش ترکید. بدون مکث توی آغوشم گرفتمش و سعی می کردم آرومش کنم؛ کاری که یک سال هر روز داشتم انجام می‌دم.
بوسه ای روی موهای خرماییش زدم و آروم گفتم:
«می دونم چی می کشی؛ ولی باور کن حس و حال من بهتر از تو نیست. منم دارم زجر می کشم؛ منم هر روز وقتی رضارو می بینم بدنم سست می شه...ولی چاره ای نیست»
زینب رو از خودم جدا کردم و دستم رو دور طرف صورتش گذاشتم و زل زدم توی چشم هاش:
«دیگه بسته زینب؛ گریه کردن بسته. یک ساله داریم زجر می کشیم؛ یک ساله لبخندت رو ندیدم؛ یک ساله محبتی ازت ندیدم؛ یک ساله بهم نگفتی دوستت دارم...»
پیـ ـشونیم رو روی پیـ ـشونی زینب گذاشتم و ادامه دادم:
«من دلگرم همین محبت ها و دوستت دارم‌هاتم. من هیچکس رو غیر از تو و رضا ندارم...پس تورو خدا بسته. باشه؟ رضا دیگه جزوی از منو تو شده، باید قبولش کنیم زینب. با گریه کردنت رضا خوب نمی‌شه»
زینب چشم هاش رو چند ثانیه بست و سرش رو به علامت فهمیدن تکون داد. پیـ ـشونیش رو از روی پیـ ـشونیم برداشت و بعد از این‌که بـ ـو ـسـ ـه ای پر از عشق نثار گونم کرد با لبخندی هر چند تلخ و کمرنگ؛ ولی پر محبت گفت:
«برو بشین ناهار رو گرم کنم برات»
چشمی گفتم و داشتم از اتاق بیرون می رفتم که با صدای قشنگ زینب وایستادم:
«خیلی دوستت دارم علی»
نگاهش کردم و با لبخند جواب دادم:
«منم دوستت دارم»
از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم کنار رضا روی زمین نشستم و مشغول تلویزیون دیدن شدم. انگار داشت یه جور راهپیمایی رو نشون می داد ولی به کجا؟
با اومدن زینب چشم از تلویزیون برداشتم و سینی غذارو که دوتا ظرف غذا با دوتا قاشق و چنگال توش بود رو ازش گرفتم و با لبخندی سرشار از محبت گفتم:
«مرسی عزیزم»
زینب هم مثل من لبخندی زد و کنارم نشست. هر دو در سکوت مشغول غذا خوردن بودیم.
"اون اولین غذایی بود که بعد از اومدن رضا بدون اشک و غم خورده می شد"
صدای تلویزیون که تا اون موقع صدای نوحه بود عوض شد و مجری زنی که توی اون راهپیمایی بود با صدایی رسا شروع به حرف زدن کرد:
«سلام عرض می کنم خدمت تمام بینندگان عزیز این برنامه...»
دستش رو؛ رو به جمعیت برد و ادامه داد:
«همون‌جور که می بینید، سیل عظیمی از عاشقان و دل‌باختگان رضا(ع)، توی این هوای سرد در حال پیاده روی تا مشهد هستن...»
لبخندی نشست روی لبهاش:
«می دونم که با دیدن این تصاویر و ویدئو‌ها، دل همتون پر می کشه سمت گنبد آقامون رضا (ع) پس بهتره بگم که همتون می تونید به این راه‌پیمایی بزرگ بپیوندید و به دیدار آقامون برید...»
نگاهش رو از دوربین برداشت و همون‌جور که دوربین عقب می اومد ادامه داد:
«ما الان در خدمت آقای سانی هستیم؛ یکی از افراد پایه گذار و موثر این شورش»
نگاهم رو از تلویزیون روی زینب کشیدم که با لبخند چشم‌هاش روی تک تک آدمایی می چرخید که با کوله ای روی کمرشون از جلوی دوربین رد می شدن.
بدون این‌که نگاهم کنه گفت:
«علی ماهم بریم؟»
با کمی آب؛ لقمه ای که توی دهنم بود رو قورت دادم و گفتم:
«منم دوست دارم برم مشهد ولی...پولش رو نداریم»
نگاهش رو از تلویزیون برداشت و با تعجب گفت:
«مگه تو راهپیمایی هم از آدم پول می گیرن؟»
تک خنده ای کردم:
«نه خانوم پول نمی گیرن؛ ولی خب وقتی برسیم اون‌جا دیگه همه چیز به عهده ی خودمونه»
لبخندی پر شور زد و همون‌جور که نیم نگاهی به رضا کرد گفت:
«خدابزرگه عزیزم. اون نمی ذاره ما شب سرمون رو گشنه زمین بذاریم...مطمئن باش»
نگاهی به رضا کردم که خیلی آروم و مظلوم چشم هاش رو بسته بود. توی دلم گفتم:
«اگه خدا بزرگ بود تو این یک سال رضامون رو خوب می کرد. نمی ذاشت اون همه سختی رو تجربه کنیم؛ نمی ذاشت اون همه کنایه و حرف رو بشنویم»
اما برخلاف نظر دلم سری تکون دادم و با لحنی مهربون گفتم:
«آره خدا بزرگه ولی...»
پرید وسط حرفم و با ذوق گفت:
«علی جان ولی نداره دیگه؛ من به دلم افتاده بریم مشهد. رضارم با خودمون می بریم، شاید امام رضا یه عنایتی کرد. باشه؟»
نفسم رو با فوت بیرون دادم و زل زدم به چشم های مشکیش. سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم:
«چشم. هر چی شما بگی»
لبخندی زیبا و پهن زد و تو کسری از ثانیه خودش رو تو آغوشم رسوند و سرش رو روی شونم گذاشت.
"یک سالی می‌شد که دلم برای دیدن لبخندش تنگ شده بود؛ یک سالی می شد که آغوش گرمش رو حس نکرده بودم؛ یک سالی می شد که این خونه صدای خنده توش نبود و ازش فقط صدای گریه شنیده می شد"
سرش رو از روی شونم برداشت و نگاهش رو دوخت به چشم هام:
«من در کنار تو خیلی خوشبختم علی فقط...»
نگاهش رو به رضا رسوند و ادامه داد:
«فقط اگه رضام سالم...»
انگشت اشارم رو چسبوند م به لب قلوه ای و سرخش و آروم گفت:
«هیس. دوباره شروع نکن خواهشاً»
بوسه ای به نوک انگشتم زد و گفت:
«چشم آقا؛ هر چی شما بگی»
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
بعد از این‌که با عشق ناهار رو خوردیم، آماده ی رفتن به مشهد شدیم. پول چندان زیادی نداشتیم ولی من و زینب چیزی داشتیم که خیلی خیلی زیاد بود؛ چیزی به نام امید. امید به این‌که شاید امام رضا شفای رضامون رو داد. شاید توی این سفر اتفاقات خوبی برای ما بیوفته و رنگ دیگه ای به زندگیمون بده. از همه مهم تر این‌که زینب خیلی به یه سفر نیاز داشت و چه بهتر که اون سفر به مشهد الرضا باشه.
می دونستم آقا دست رد به سینم ون نمی زنه!
●○●○●○
صدای رضا رضای بلند جمعیت شور و حال دیگه ای به صحن داده بود. من و زینب کنار هم روبروی گنبد ایستاده بودیم و از امام رضا فقط یه چیز می خواستیم...شفای پسرمون.
من چشم هام رو بسته بودم و زیر لب هر دعایی که بلد بودم رو می خوندم و بعدش دعا می کردم. نمی دونم چرا ولی انگار اون روز یه روزه خاص بود. احساس می کردم زندگیمون از جهنمی سوزان به بهشتی مملو از آرامش تبدیل می شد.
«علی»
با صدای زینب چشم هام رو باز کردم و نگاهش کردم:
«جانم»
رضارو که حسابی خوابیده بود رو به سمتم گرفت و گفت:
«رضارو بگیر من برم زیارت کنم بیام»
لبخندی روی صورتش پخش کردم و رضارو گرفتم. بعد از دور شدن زینب نگاهی به پسرم کردم و زیر لب گفتم:
«امام رضا...من امروز اومدم شفای پسرم رو ازت بگیرم. به زینب گفتم آقا شفای رضا رو می ده. پس آبروم رو نبر!»
بـ ـو ـسـ ـه ای به گونه ی رضا زدم و به سمت پنجره فولاد حرکت کردم. با دیدن سیل عظیمی از زائر ها که به پنجره فولاد چسبیده بودن و گریه می کردن ته دلم یکم نا امید شدم.
به زور یه جای خالی پیدا کردم و رفتم اون‌جا. دستمال سبزی از توی جیبم بیرون کشیدم و بعد از این‌که رضارو گذاشتم روی پاها م، مچ دستش رو گره زدم به پنجره. نگاهی مملو از عشق به رضا که با تعجب داشت دستش رو نگاه می کرد انداختم و چشمم رو بستم. سرم رو تکیه دادم به پنجره و پشت هم صلوات می فرستادم و دعا می کردم.
«یا امام رضا تورو به حق همین روز عزیز قسمت می دم رضای منو خوب کن. خودت خوب می دونی زندگی ما چقدر سخته و چقدر مشکل داریم. ولی همه این مشکلات و سختی ها با شفای رضا خوب می شه. منو زینب فقط همین رو می خواییم»
این هارو گفتم و زدم زیر گریه. هر کسی اون‌جا به پنجره فولاد چسبیده بود گریه می کرد. ثروتمند؛ فقیر؛ شاه؛ گدا فرقی نداشت...هر کسی مشکلی داشت باید می اومد اونجا و از آقا می خواست.
نگاهم رو به رضا دوختم. با تعجب داشت به جایی نامعلوم سمت جمعیت نگاه می کرد. هر چی صداش می زدم عکس العملی از خودش نشون نمی داد. کم کم سرش رو عقب آورد و یه دفعه زد زیر گریه و نگاهش رو به من داد؛ انگار که چیزی داشت بهش نزدیک می شد و اون ترسیده بود...ولی از چی؟
با دستم شروع به نوازش موهاش کردم و همون جور که دستم لای پنجه ی رضا بود با نگاهم منتظر اومدن زینب بودم که با چیزی که حس کردم تمام زندگیم تغییر کرد.
رضا انگشتم رو گرفت...محکم. انگار هر چی زور داشت؛ داشت روی انگشتم خالی می کرد.
تو یه لحظه چشم هام کاملا از حدقه بیرون اومدن. زیر لب گفتم:
«یا امام رضا»
نفسم تنگ شده بود و به خس خس افتاده بودن. باورش خیلی برام سخت بود. یعنی...یعنی رضا شفا پیدا کرد؟
برای این‌که مطمئن شم دوتا از انگشتم رو روی پوست سفید و نازک رضا گذاشتم و نیشگونی آروم گرفتم که با زیاد شدن صدای گریه ی رضا و قرمز شدن پاها ش فریادی بلند همراه با گریه کردم.
«پ...پ...پسرم شفا گرفت...»
رضا رو بلند کردم و بالای سرم گرفتم و با فریاد ادامه دادم:
«خدایا شکرت؛ پسرم شفا گرفت...امام رضا شفاش رو داد»
پاها م از زور گریه دیگه جونی برای راه رفتن نداشت. فقط داشتم با نگاهم دنبال زینب می گشتم.
تمام کسایی که اون‌جا بودن با فریاد های من سرشون رو به سمتم چرخوندن و وقتی فهمیدن پسرم شفا گرفته حمله کردن به سمتش.
هر کسی که به رضا می رسید دستی بهش می کشیدن و گریه می کردن. بعضی ها به زور پارچه ی سبز رنگی که به دست رضا وصل بود رو کندن و همون‌جور که بوسش می کردن با خودشون بردن. عده ی زیادی هم دور من و رضا حلقه ای تشکیل دادن و همون‌جور که می دوییدن نام امام رضا رو تکرار می کردن.
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم. نگاهی به رضا کردم که انگشت شصتش رو کرده بود توی دهنش و داشت میک می زد. خنده ای بلند کردم. خنده ای که هیچو‌قت تو زندگیم نکرده بودم.
«علی»
با صدای زینب کامل برگشتم سمتش. نگاهمون قفل بود روی هم. چند قدم نزدیکش رفتم و دقیقا روبروش ایستادم. آروم گفتم:
«رضامون خوب شد زینب...آقا شفاش رو داد»
قطره اشکی چکید روی گونش. نگاهش رو رسوند به رضا و تو کسری از ثانیه از بغل من درش آورد و محکم توی آغوش کشیدش. با صدای بلند گریه می کرد و پشت هم می گفت:
«خدایا شکرت»
هر دومون زانو زدیم و روی زمین نشستیم و محو دیدن رضا شدیم. رضایی که حالا با لبخند نگاهمون می کرد و تند تند دست و پاش رو تکون می داد.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
(امام رضا-حامد زمانی)
یکی میگه با یه فریاد را میندازه داد و بی داد

بچمو آقا شفا داد تو صحن گوهرشاد

یکی که دلش شکسته گوشه صحنه نشسته

دخیل درداش رو بسته عاشق دل خسته

نشون به این نشونه صدای نقاره خونه

من و به تو می رسونه ببین دلم خونه

منتظر یه اشارم هر چی که دارم بزارم

دلم رو زیارت بیارم منی که.آوارم

دلم اگه بی قراره چشام اگه هی میباره

ولی دلم غم نداره آقام دوست داره

هر کی که حاجت روا شد

گدا امد پادشاه شد

عاشق آقام رضا شد

خادم آقام شد منم امدم گداشم

کفتر گنبند طلا شم ایشالا حاجت روا شم

خادم آقام شم خودم که شدم دیونت

آب زمزم کجا آب سقا خونت

نویسنده: علیرضا شاه محمدی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
تشكر از داستان كوتاه و زيبايت
اميدوارم بازهم شاهد داستانهاى كوتاهت باشيم
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
(۲۹-۰۳-۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ)دخترعلی نوشته: تشكر از داستان كوتاه و زيبايت
اميدوارم بازهم شاهد داستانهاى كوتاهت باشيم
مچکر...ان شالله:)
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
خسته نباشی[عکس: bcmq.gif]


منتظر داستان های بعدیت هستیم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
26 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۸-۰۱-۹۸, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۱۶-۰۴-۹۶, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، ثـمین (۳۱-۰۳-۹۶, ۰۸:۴۵ ق.ظ)، دخترشب (۱۳-۰۸-۹۶, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، AsαNα (۱۶-۰۴-۹۶, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، d.ali (۰۶-۰۳-۹۸, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۴ ق.ظ)، .AtenA. (۳۰-۰۳-۹۶, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، ایانا (۱۶-۰۸-۹۶, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، دختربهار (۳۱-۰۲-۹۸, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، ساسی (۳۰-۰۳-۹۶, ۱۲:۴۱ ب.ظ)، Elesa (۳۰-۰۳-۹۶, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، Atoosa Rad (۲۶-۰۴-۹۶, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، alirezaa_shah (۱۱-۰۱-۹۸, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، taranomi (۱۶-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، maTisA (۲۹-۰۳-۹۶, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، بهار قربانی (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۹:۳۰ ق.ظ)، مهدا امیری (۰۳-۰۷-۹۶, ۱۰:۰۰ ب.ظ)، Unknown:) (۲۷-۰۸-۹۶, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، دختر ستاره (۱۳-۰۲-۹۷, ۰۹:۲۳ ب.ظ)، author (۰۹-۱۲-۹۶, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، minaa (۰۷-۰۱-۹۸, ۰۳:۲۷ ب.ظ)، فاطمه 1231 (۰۷-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، Leilaspr (۲۴-۰۳-۹۸, ۰۵:۵۳ ق.ظ)، گلنوشش (۲۲-۰۱-۹۹, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، marjan37 (۱۰-۰۶-۹۹, ۱۲:۵۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان