امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه "یک لنگه کفش چند؟"| مهلا نظرى كاربر انجمن ايران رمان
#1
به نام خدا
داستان اول
یک لنگه کفش چند؟
نویسنده:مهلا نظری کتولی
حسن اقا تنها کفش فروش محل بود.مردی میان سال و همیشه عصبانی.اما کفش های مرغوب و زیبایی می فروخت.بچه ها پشت ویترین مغازه اش جمع میشدند و با حَسرت به کفش هایش نگاه می کردند.آن روز بارانی بود و برعکسِ همیشه هیچ کس پشت ویترین مغازه اش نبود.حسن آقا هم کناربخاری برقی کوچکش خودش را جمع کرده ونشسته بود و لامپ های مغازه هرازگاهی خاموش و روشن میشدند.در مغازه بازشد وباد سرد زمستانی همراه پسربچه ای تقریبا ده یا یازده ساله که سرتاپا خیس بود وارد مغازه شد. حسن اقاهم زیر لب غرغر کرد.پسربا نگاه به اطراف جلو امد.
_کفش مردانه میخواهم.
و چند اسکناس خیس روی میز گذاشت.حسن اقا خم شد و به پول ها نگاه کرد و بلند خندید؛
_با این قدر پول به تو یک جفت دمپایی هم نمیدهند چه برسد کفش های مغازه من
چهره ی پسرغمگین شد اما آن غرور پسرانه اش باعث شد سرش را بالاتربگیرد
_مغازه ی دیگری در این محله نیست...مجبورم...
حسن آقا خواست حرفی بزند.اما پسر مانع حرفش شد_یک لنگه کفش چند؟
حسن آقا پوزخندی زد و بلند شد.چندجعبه را بیرون اورد.از بین آنها درِ یکی را باز کرد.لنگه کفشِ قهوه ای و براق را دست پسر داد.چشمان پسر درخشید.
_بیست تومان.
لبخند پسر محوشد به پول هایش نگاه کرد._اما من فقط ده تومان دارم.
حسن اقا شانه بالا انداخت._این ارزان ترین کفش مغازه ام است.
_اگر فقط یک لنگه اش را بخرم ..همین قیمت می فروشید؟
حسن اقا نیشخندی زد_کدام کفش فروشی یک لنگه ای میفروشد که من دومی اش باشم؟
پسرخواست حرفی بزند همان موقع همه جا تاریک شد و دیگر حسن اقا هیج جار ا نمیدید. خواست پشت میزش برود پایش به یکی از کفش ها کرد و به میز خورد و صورتش از درد جمع شد همان موقع پسر گفت_میشودیکی از لنگه کفش هارا بفروشید؟
حسن اقا داد زد: ..یا هردو..یا که هیچ...
_اما...
_بـــــــــه سلاااااامت...
پسرسکوت کرد و رویش را برگرداند.چندبار به این ور و آن ور خورد که چند جعبه ی کفش هم پایین افتادند.حسن اقا سرش را روی میز گذاشت و چنددقیقه بعد صدای بسته شدن در مغازه اش را شنید.
همه ی برق های کوچه خاموش شده بودند و بخاری برقی هم دیگر کار نمیکرد.حسن اقا هم روی میز خوابش برد.صبح با صدای لبو فروشِ دوره گرد بیدارشد.گردن ش درد میکرد.از دیشب چندجعبه کفش وسط مغازه ریخته بودند و انگار زلزه آمده بود.به سختی بلندشد.کفش هارا جفت جفت داخل جعبه هایشان گذاشت و رسید به جعبه ی کفش قهوه ای رنگ.یکی از لنگه هایش نبود.
هرچه گشت و قفسه هارا زیر و کرد نبود.هرچه بیشتر میگشت بیشتر عصبی میشد قفسه سینه اش از عصبانیت بالا و پایین میرفت.نشست روی صندلی اش. آن لنگه کفش هم دستش بود.یک لحظه دیشب را مرور کرد.نکند آن پسر وقتی که همه جا تاریک شد....
لنگه کفش را روی زمین پرت کرد.آن روز ذهن حسن آقا هرلحظه مشغول ان لنگه کفش بود.دیگر فکری جز دزدیده شدن آن لنگه کفش به ذهنش نمیرسید.دزدی از کفش فروشی حسن آقا.وای محال بود.
چندروزگذشت و یک روز که از مغازه به خانه برمیگشت . آن روز دعوای شدیدی با مُشتری اش گرفته بود.نزدیک به خانه شان درِ یکی از خانه ها باز شد و مردی با عصا بیرون امد.به حسن اقا سلام کرد.حسن اقا فقط سرش را تکان داد و به پای مرد نگاه کرد .فقط یک پا داشت و.....کفش مرد.قهوه ای بود.حسن اقا پیش خودش گفت خب که قهوه ای باشد.و به راهش ادامه داد.اما پشت سر مرد همان پسر بیرون امد و گفت پدر من میروم کوچه کناری فوتبال بازی کنم.شما کجا میروید؟
_ برو پسرم من برای نماز به مسجد میروم.
سر پسرش را بوسید.پسرک داشت به سمتی می امد که حسن اقا پشت دیوار قایم شده بود.حسن اقا تندتند نفس میکشید.باورش نمیشد که حدسش درست باشد.از پشت دیوار بیرون امد وگوش پسرراپیچاند.آخِ پسر هوا رفت._ای پسره ی دزد.بالاخه کارخودت را کردی...میدانم چکارت کنم.
همسایه هایی که درکوچه بودند برگشتند سمت این دو و چندنفرهم سرشان را از پنجره های خانه شان بیرون آوردند.حسن اقا داد میزد و پسر را دزد خطاب میکرد.
صدای عصای مرد را پشت سرش شنید و برگشت.
مرد متعجب نگاه میکرد.اما چهره اش هنوزارام بود.
_چه اتفاقی افتاده؟
پسر با گریه _پدر...پدر.من کاری نکردم...باورکنید.
اما حسن اقا داد میزد
_هـــیـــس..پس این کفش را از کجا آوردی هان؟از آن شب یکی از لنگه کفش های مغازه ام گم شده.مطمئنم کارتو بوده.حالا دیگر شک ندارم
پسر التماس میکرد حسن اقا گوشش را ول کند و قسم میخورد که کاری نکرده.
چهره ی مرد از خجالت سرخ شده بود.به پسرش نگاهی انداخت.پسر اشک هایش جاری شد.
_پدر پدر به خُدـ ـ ـ ـ
مرد انگشتش را روی دهان پسرش گذاشت و گفت_ نه محمد.چیزی نگو..این هدیه ات بود؟من هیچ وقت از این هدیه ها نمیخواهم...
و کفشش را دراورد و رفت.حسن اقاانگار ول کن نبود.تا اینکه بعضی از همسایه ها واسطه شدند که آن پسر را ببخشد.هرچندکه پسر ادعا میکرد کفش را ندزدیده و آن را از مغازه ی محله ی دیگر ارزان ترخریده
بعد از مدتی که حسابی آبروی محمد و خانواده اش برده شد حسن اقا لنگه کفشش را گرفت و به سمت خانه رفت و تا میتوانست پیش هرکس که رسید آن موضوع را تعریف کرد.
وسط زمستان برف همه جارا سفید کرده بود و حسن اقا هم حسابی بیماری اذیتش میکرد و مغازه را تعطیل کرده بود.تا اینکه بعد از یک هفته خودش را حسابی با لباس های گرم پیچاند و به مغازه رفت.حتی درِ مغازه یخ بسته بود.پشت میزش نشست.بخاری را به برق زد.کف دستانش هاه میکرد تا کمی گرم شود.وقت خوردن قرص هایش بود.ازنایلونِ کنارمیزش که از خانه آورده بود قوطی قرص هایش را دراورد لنگه کفش قهوه ای هم توی نایلون بود آن را برداشت و نگاهی کوتاه به آن انداخت و بعد از ریختن یک لیوان آب گرم .از قوطیِ داروهایش یک قرص دراورد قرص از دستش به زمین افتاد.خم شد زیر میز که ان را بگیرد چشمش به لنگه کفشی خورد که زیر میز بود.آن را برداشت.نه باورش نمیشد.آن لنگه کفش گمشده بود.سریع بلند شد و سمت جعبه ها رفت و به دنبال جعبه ی آن کفش قهوه ای بود.آری.لنگه کفش گمشده زیر میز افتاده بود.پس یعنی محمد...محمد راست میگفت.حس بدی نسبت به خود پیداکرد
بلند داد زد..._نـــــهههههه.... .من....من چه کااااار کردم؟!
حتی نفهمیده بود که لنگه کفش گم شده مال پای چپ بود اما کفش پدر محمد مال پای راستش بود.با عجله از مغازه بیرون آمد.و بدون اینکه در را ببندد سمت خانه محمدشان دوید.آری آنجارا خوب یادش مانده بود.آن روز با آبروی یک خانواده بازی کرده بود.پشت درشان ایستاد.دررا محکم کوبید.آن قدر کوبید و کوبید که یکی از همسایه ها بیرون امد
_چه شده حسن اقا دوباره دزدی کرده؟
صدایش بلند شد_نـــه..چرا کسی در را باز نمیکند؟!
_ اِء مگر نمیدانید الان یک هفته است از اینجا رفته اند...
انگشتانش را لای موهایش فروکرد.
_نمیدانید کجا رفته اند؟
_نه بی خبر رفتند.. هیچ کس نمیداند...
حسن اقا نمیدانست چه کار کند نشست روی زمین و آن لنگه کفش را محکم با دستش فشرد...مثل قلبش.
پایان
20/3/1395
" رمان زیبا "
می نویسم زیبا ترین عاشقانه هارا ، نه برای افسوس نه برای غم..
بخوانی ، عشق بدانی و بورزی و بخندی...
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
mahla_nazari (۲۹-۰۳-۹۶, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، d.ali (۲۸-۰۵-۹۷, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، taranomi (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۸:۴۴ ق.ظ)، author (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۱:۳۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان