انجمن ايران رمان



دختری بنام سیوا | پانته آ65
زمان کنونی: ۰۲-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saghi
آخرین ارسال: saghi
پاسخ 29
بازدید 4645

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دختری بنام سیوا | پانته آ65
#1
خانوم از این خیابون نمیتونم برم انگار بسته است !
از شدت گرما و غرغرهای حشمت کلافه شده بودم این شال مسخره هم
انگار حکم طناب دار رو داشت
با عصبانیت گفتم به جهنم که بسته است برو از یه مسیر دیگه
فقط زود منو برسون به یک خراب شده ای تا سریع کارم رو انجام بدم !
حشمت - چشم خانوم !
میدونستم اون بدبختم کلافه است ولی وقتی عصبانی میشدم
خودی و غریبه نمیشناختم اخلاق سگیم
رو همه میشناختن !
حشمت - خانوم رسیدیم اینم کوچه بـ ـوستان هیمنجاست ؟
یه نگاه به اطراف کردم آره همین خونه همین ساختمون
بعد از بیست سال هنوز عوض نشده
درست کنار خونه یه بنگاه املاک بود رو به حشمت گفتم
همینجاست میدونی که چیکار کنی ؟
حشمت - بعله خانوم !
یه کم شیشه ماشین رو دادم پایین هنوز نمای ساختمون
مثل عکسی بود که مامان نشون داده
حوصله تجدید خاطرات و حرفهای مامان رو نداشتم
اه این حشمتم که دیر کرد خم
شدم سمت فرمون و چندتا بوق زدم
اونم مثل جت اومد سمت ماشین
حشمت - بعله خانوم !
کلافه گفتم - پس کجایی رفتی خونه بسازی؟
حشمت - آخه خانوم این آقاهه ادا میاد
من - هر چی رو من گفتم تکرار کردی ؟
حشمت - بعله خانوم گفتم دنبال خونه ام توی همین منطقه
برای خرید ولی گفت برو خدا روزیت رو جای دیگه بده !
یه نگاه به سرو وضع حشمت کردم آره راست میگفت
این کت و شلوار معمولی با اون زخم گوشه ابروش و هیکل غول مانندش
منم باور نمیکردم
با حرص میگم بیا تو از توی داشبورد جعبه منو بده
حشمت - چشم خانوم !
اومد توی ماشین و داشبورد رو باز کرده و جعبه رو داد دستم
حشت - بفرمایید خانوم
من - ایندفعه کدوم رو بندازم ؟
حشمت جسارت نباشه خانوم اونی که قرمزه و برق میزنه
انگشتر یاقوتم رو میگفت
انگشتر رو از جعبه درآوردم انداختم دستم
اشاره کردم آیینه رو هم بده
یه نگاه توی آیینه انداختم خوب ظاهرم هم که خوبه !
من - حشمت در رو باز کن و تا بنگاه منو راهنمایی کن در ضمن
اونجا تو محافظ منی از اون اخمهای وحشتناک یادت نره !
حشمت - چشم خانوم !
در رو که باز کرد خیلی خونسرد با ظاهری بی تفاوت
رفت سمت بنگاه میدونستم تیپم ظاهرم و حتی اون ماشین
مدل بالا توی اون منطقه تک و خاصه !
حشمت مثل یه بادیگارد و خدمتکار حـ ـلقه به گوش در رو برام باز کرد
بنگاه تقریبا شلوغ بود
چندنفری سروصدا میکردند که با وارد شدن من همهمه ها خوابید
و یه مرد شکم گنده با اخم گفت بفرمایید !
من - علیک سلام !
مرد - ببخشید خانوم سلام بنده در خدمتم !
من - دنبال یه خونه هستم برای خرید همین نزدیکی
ولی جوابی که به محافظم دادین جواب درستی نبود !
با دست اشاره به حشمت کردم که با اون
هیکل و اخم کنارم وایستاده بود
مرد یه کوچولو رنگش پرید و با من من گفتم ببخشید اون زمان سرمون
شلوغ بود !
من - به هر حال من یه مورد میخوام نهایت تا یکساعت دیگه
قیمتش هم مهم نیست !
مرد - بعله بفرمایید بشینید !
با طعنه گفتم چه عجب !
روی مبلی نشسته ام و رو به حشمت گفتم برو توی ماشین منتظر باش !
اونم بدون هیچ حرفی رفت بیرون
دو سه نفری مردی که اونجا بودند مثل اینکه در حال
خرید خونه بودند ولی با دیدن و من ساکت شدند و
خیلی عجیب و غریب نگام میکردند
رو به اونا خونسرد گفتم آقایون فکر نکنم سند ملکی که
میخواین بخرید روی پیـ ـشونی من نوشته شده باشم !
از حرفم ناراحت شدند و سرهاشون رو انداختن پایین
مرد شکم گنده با معذرتخواهی الکی گفت شرمنده خانوم !
محیط اینجا یه کم مردونه است !
من - آهان نمیدونستم اینجا هم تبعیض مرد و زنه !
مرد - سوء تفاهم شد خانوم !
من - به هر حال بنده منتظره موردی هم که به من پیشنهاد میدین
اگر در حال حاضر موردی ندارید
من برم جای دیگه !
الکی نیم خیز شدم که یعنی میخوام برم
مرد شکم گنده با عجله گفت نه خانم تشریف داشته باشید !
منم بی میل نشسته ام
به نیم ساعت نکشید شروع کرد به توضیح دادن درباره موردهای مختلف ولی
هیچکدوم به درد من و کارم نمیخورد
با لحن کلافه ای گفتم همه موردهاتون همینا بود ؟
مرد - والا اینا توی این منطقه جزء بهترینها هستند !
یکی از اون مردهای خیره گفت اون مورد کنار عمارت آجری رو نگفتین ؟
مرد اخمی کرد و گفت اون رو حاجی میخواد برای پسرش !
گوشم تیز شد سریع گفتم کدوم مورد ؟
مرد شکم گنده - کنار این خونه قدیمی یه ساختمون
ویلایی هست جنوبی کامل از همه نظر امنیتش هم خوبه ولی
حاجی فتاحی خواستند برای پسر بزرگش که
از خارج چند وقت دیگه میاد !
با شنیدن اسم اون مردک با حرص گفتم قیمتش!
مرد شکم گنده - چهارصد میلیون تومن ! زیا هست ولی ارزش داره !
حرفهاش رو یکی درمیون میشنیدم
گوشیم رو از کیفم در آوردم و بی توجه به
نگاه اونا زنگ زدم به
حشمت و با حرص گفتم سامسونت منو بیار !
رو به مرد بنگاهی هم گفتم میخرمش همین الان نقد دوبرابر قیمت !
چشمای همشون زده بود بیرون
مرد با من من گفت ولی گفتم که خانوم اون خونه ...
من - سه برابر قیمت !
مرد - خانوم مسئله قیمتش نیست اون خونه رو قولش رو به حاجی دادم !
عینک دودیم رو که تا اون موقع به چشمام بود و برداشتم
میدونستم چشمهای درشتم الان از عصبانیت
خمـ ـار شده برعکس همه چشمهای دیگه !
همشون میخ چشمام بودن
و من با خونسردی گفتم الان زنگ بزنید به همین آقا ( و توی دلم اضافه کردم
مردک ) و بگین مشتری دست به نقد الان بنگاه نشسته ببینید چی میگن !
حرفی نداشت فقط منگ گوشی رو برداشت و شروع کرد
به شماره گرفتن
اون سه تا مرد هم مات چشمام بودند
با ورود حشمت و اخم من به خودشون اومدند
حشمتم تا دید من عینکم رو برداشتم فهمید اون مردها خیره منن
اومد کنارم وایستاد و اخمی کرد
که کافی بود انا سرشون رو سمت من کنند
خورده بودشون !
مرد شکم گنده - الو سلام حاج آقا حال شما !
.
.
.
بعله ممنون !
.
.
.
اهل منزل خوبن؟
.
.
.
غرض از مزاحمت اون مورد خونه که یادتون هست ؟
.
.
.
بعله میخواستم بگم اگه هنوز طالبین ؟
.
.
.
بعله که اینطور چشم ... حتما پس خدانگهدار !

رو به من با نیش باز گفت حاج آقا فرمودند آقا پسرشون
هنوز برنامه برگشتش مشخص نیست
برای همین اجازه دادن خونه رو بفروشم !
با خودم گفتم مردک خودخواه داغ تمام این بیست سال رو
به دلت میزارم صبر کن !
من - پس زنگ بزنید به خریدار تا بیاد میخوام فردا صبح توی اون خونه
صبحونه بخورم !
مرد - صاحبخونه اش خارجه بنده وکالت تمام دارم تا خونه رو بفروشم
من - پس هر کاری لازمه الان انجام بدین !
شاید به دو ساعت نکشید قولنامه رو نوشتن و من
نصف پول رو بهش دادم و باقی زمان تحویل سند مردک شکم گنده
از ذوقش داشت سکته میکرد
با آخرین امضاء و گرفتن کلید از بنگاه در مقابل چشمهای
حیرتزده اونا زدم بیرون
حشمتم اومد دنبالم
حشمت - خوب خانوم حالا چی ؟
من - ساعت چنده ؟
حشمت - شش بعدازظهر !
من - بریم تا خونه رو ببینیم رو به بنگاهدار که دنبالمون اومده بود
گفتم کدوم خونه است ؟
با دست اشاره به یه خونه ویلایی با در بزرگ و تمام نمای سفید کرد
حشمت خانوم مثل خونه شما توی آمریکاست !
حرفش رو مهم ندونستم فقط به عمارت آجری کنارش خیره شدم
رو به حشمت گفتم باقی راه رو خودمون میریم
کلید ها رو از آقا بگیر !
و بدون توجه به مرد شکم گنده رفتم سمت خونه
ضربان قلـ ـبم روی هزار میزد
به عمارت که رسیدم چشمم رو بستم وزیر لب گفتم
از همتون متنفرم !
حشمت - خانوم چرا چشماتون رو بستین ! میخوردید زمینها
من - الان جلوی خونم ؟
حشمت - بعله خانوم !
من - در رو باز کن !
حشمت - چشم خانوم
صدای باز کردن در که اومد چشمام رو باز کردم
نمای حیاطش خیلی خوشگل بود
یه استخر بزرگم توی حیاط بود
درختها پر از برگ بودند
نمای خود ساختمون هم به دلم نشست
رو به حشمت گفتم چطوره ؟
حشمت با لحن ذوق زده ای گفت خوبه خانوم !
من - پس همی الان برو کرج دنبال خانوم بچه هات بیارشون
گلی وسایلش رو جمع کرده ؟
حشمت - بعله خانوم !
من - پس خوبه الان برو که حداقل تا آخر شب با وسایل برگردی !
با من من گفت خانوم جسارت نباشه همین که
شما رفتین توی خونه من به گلی زنگ زدم
تا با داداشش وسایل رو با کامیون بیارن !
با لبخند بی روحی گفتم خوبه تیز شدی !
کی زنگ زدی !
حشمت - وقتی رفتین توی بنگاه میدونستم
چیزی رو که بخواین میخرین !
راست میگفت تا الان هرچی خواستم بدست آوردم
من - خوب پس بیا بریم توی خونه ببینم وضعش
هم مثل بیرونش خوبه یا نه ؟
تا به ساختمون برسیم سعی کردم
حتی یه نیم نگاه هم به عمارت آجری نکنم
حشمت در سالن رو که باز کرد
با خودم گفتم خوش اومدی سیوا !
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#2
گاز دوم ....


گلی .. گلی ...
بعله خانوم اومدم !
با حرص به کارگرهایی نگاه میکردم که داشتند
مبلمان مسخره ای رو می آوردند توی خونه
با فریاد گفتم گلییییی ؟
با فریادی که من کشیدم کارگرها میخ وایستادن و مبلمان رو ول کردند
و با برخوردش روی سرامیکهای خونه توی این سالن خالی صدای بدی داد
رو به همشون گفتند برید بیرون تا تکلیف
صاحبکار شما رو هم معلوم کنم !
عصبی قدم میزدم این چیزی نبود که من میخواستم
گلی با یه لیوان آب یخ اومد سمتم
و با هول میگه خانوم چرا حرص میخورین بخدا زبونم لال
یه بلایی سرتون میاد ها !
من - به جهنم بمیرم و از دست این احمقهایی که دور برم هستند راحت بشم
این آبم ببر تا با لیوانش نکوبوندم روی سرت !
اونم دید سگ شدم
سریع از جلوی روم ناپدید شد
صدای نکره اون افضلی وکیل احمق اومد
رو به کارگرها که بیرون وایستاده بودند گفت چرا اینجاوایستادین ؟
به این زودی خسته شدین ؟
یکیشون گفت خانومه عصبانی شد اومدیم بیرون !
افضلی - چرا حتما چیزی رو خراب کردین ها ؟ تمام این وسایل عتیقه هستند !
مردک احمق منو خر فرض کردی جنس بنجل آورده
میگه عتیقه سمساری اینا رو مجانی انداخته بهش !
دیدم داره زیاد زر میزنه داد زدم حشمت !
حشمت بدو بدو اومد توی خونه بعله خانوم !
من - این آشغالها رو بار بزن برگردون به کامیون به اون کارگرها هم پولی رو که
قول دادی دوبرابر بده !
حشمت - چشم خانوم !
افضلی اومد تو و با چرب زبونی گفت سلام خانوم آریانمهر مشتاق دیدار !
من - گیرم علیک لطفا سر راه واینستین !
افضلی - چشم خانوم امر شما مقبول !
با خودم گفتم دم تو رو میچینم حالا تا میتونی زبون بریز !
حشمت با کارگرها اومدند و دوباره وسائل رو
بردند بیرون افضلی هم داشت با تعجب نگام میکرد
تا میخواست حرفی بزنه ساکتش میکردم
با صدای نسبتا خونسردی گلی رو صدا زدم و گفتم برای من
و افضلی یه قهوه بیاره
یه کم میوه و چای برای کارگرها !
گلی بعد از پذیرایی اومد کنارم و آروم گفت خانوم اون خانومه
از صبح دوبار زنگ زده !
من - میدونم خودم بهش زنگ زدم آدرس اینجا رو که درست دادی ؟
گلی - یعله خانوم از روی نوشته خوندم !
مرخصش کردم و گفتم خانومه اومد خبرم کنه !
وقتی یکی از کارگرها آخرین وسیله رو از خونه برد بیرون
افضلی با لبخند گل گشادی گفت خوب این وسایل مثل اینکه
نظر شما رو جلب نکرده ؟
من - نه اینا یه مشت تیر و تخـ ـته فسیل شده بود !
افضلی - نگین خانوم من برای هر کدوم از اینا میدونید چقدر
تهران رو گشتم !
با خودم گفتم تو که راست میگی !
من - به هر حال این وسایل به درد من نمیخوره در ضمن من
اون عکس رو مگه به شما نشون ندادم ؟
سرش رو تکون داد و گفت بعله ولی میدونید بیست سال
گذشته پس باید خیلی تا الان تغییر کرده باشن !
تا اومدم جوابش رو بدم
گلی اومد و گفت خانوم مهمونتون اومدن !
من - قبل اینکه تعارفشون کنی یه صندلی براشون بیار بزار کنار من در
ضمن تا صدات نکردم دعوتشون نکن !
چشمی گفت و تر و فرز یه صندلی گذاشت کنار من و رفت بیرون
افضلی - اگه مهمان دارین مزاحم نشم !
با پوزخندی گفتم نخیر حضور شما لازمه !
چیزی نگفت و زل زد به من
مردک هیز من اگه تو رو به جز جز ندازم سیوا نیستم !
من - خوب افضلی چند وقت با هم همکاری میکنیم ؟
افضلی - حدود چهارماه
من - یعنی از وقتی من اومدم ایران درسته ؟
سرش رو مثل گاو تکون داد
من - تا الان چقدر من به شما حق وکالت دادم ؟
نیشش باز شد مردک پول پرست من منی کرد و گفت شما همیشه
لطف داشتین به من شاید حدود صد میلیون ناقابل بشه !
البته جسارت نشه نرخ وکیل درجه یک اینه !
با پوزخند گفتم - من سند یا مدرک یا حق امضایی پیش شما ندارم ؟
سرش رو تکون دا و گفت نخیر!
من - خوب پس ما یه جورایی بی حسابیم ؟
افضلی - بعله خانوم !
من - خوب پس من دلیلی برای ادامه همکاری نمیبینم !
میخ توی جاش نشست !!
خوب که میخوای منو تلکه کنی مردک احمق !
افضلی - یعنی چی خانوم ؟
من - شما خوب از عهده وظایفی که من برعهده شما
گذاشتم بر نمیاین ! قرار بود دوماه پیش این شخص رو که توی بازار
چهره سرشناسی داره پیدا کنید
که گفتین امکانش نیست
عکسی نشونتون دادم که یه سری وسایل قدیمی بود
باید برام پیدا میکردین که رفتین
یه مشت آشغال با قیمت خداتومن برام آوردین !
افضلی - خانوم بنده که گفتم یه مدتی زمان میبره تا کارها درست بشه
این وسایل هم همه قدیمی و با ارزش هستند !
حوصله و عادت نداشتم یه حرفی رو دوبار بزنم
با صدای نسبتا بلندی گفتم خوش ندارم هر حرفی رو دوبار تکرار کنم !
بعد حشمت رو صدا زدم و گفتم آقا رو راهنمایی کن تشریف میبرند !
به گلی هم بگو مهمونم رو راهنمایی کنه !
افضلی - خانوم آریان مهر شما الان عصبی هستید
بعله این وسایل شاید
چیزهایی نبوده که شما میخواستین بنده که جنس شناس نیستم
وکیلم !
من - حرفم رو زدم طلب حسابم از هم نداریم !
شما اخراجین !
با حرص گفت تا اومدن وکیل جدیدتون بنده در خدمتتون هستم !
من - برای چی ؟ نه دفتری دستت دارم نه مدرکی که بخوای تحویل بدی ؟
نمیدونست چی بگه
تا اومد حرفی بزنم گلی رو صدا زدم اول خودش بعد مهونم اومد داخل
زنی با نگاه جدی و روپوش و مقعنه مرتب و شیک
حتی نگاهی هم به افظلی نداخت
با احترام به سمتش رفتم و گفتم سلام سیوا آریانمهر هستم !
زن جوان - سلام خوشبختم مهری پرتو هستم وکیل پایه یک دادگستری !
افظلی از بهت در اومد و گفت به خاطر چند میلیون ناقابل رفتی سراغ
زن سابق من ها ؟ یه وکیل دون پایه !
بی توجه به صدای بلندش رو به حشمت گفتم زحمت بدرقه اش رو میکشی یا نه ؟
حشمتم رفت سمتش و کیفش رو داد زیر بغـ ـلش و با
صدای خشنی گفت بفرمایید !
از عصبانیت کبود شده بود
بدون هیچ حرفی زد بیرون !
رو به خانوم پرتو گفتم شرمنده ولی واقعا این مرد چی داشت که باهاش ازدواج کردی ؟
لبخند تلخی زد و گفت یه حماقت بزرگ بود خدا رو شکر قبل از بچه دار شدن
از هم جدا شدیم !
من - خوب مهم نیست من آدم رکی هستم پس برخورد الانم رو با افضلی دیدی ؟
حدود چهرماهه از آمریکا برگشتم دنبال یه سری کارهای خانوادگی ام
هیچ آشنایی ایران ندارم تنهام و فقط با حشمت و زن و بچه اش در ارتباطم این خونه
رو پریروز خریدم که به لطف اون مردک احمق افضلی
هنوز وسایل نداره چون دنبال یک سری وسایل خاصم !
در ضمن من وارث یه ثروت عظیم هستم فقط دارایی داخل ایرانم
از مرز ده میلیارد البته به پول شما رد میشه
حق هیچونه امضاء ای برداشت و کپی مدارک نداری
سوالی رو که نخوام جواب نمیدم فقط موظفی کارهایی که میگم
از لحاظ قانونی دنبال کنی ! منم توی کاهای قانونی
دخالت نمیکنم فقط نظارت دارم !
میدونستم گیج شده ولی مهم نیست یه کم کار کنه یاد میگیره
دوباره و به چهره گیجش شده اش گفتم
الانم یه عکس نشونت میدم با یک اسم مال بیست سال پیش
باید بگردی دنبالش خودت یا هر کی رو سراغ داری
این شخص برام خیلی مهمه !
مهری - ببخشید ولی شما خیلی رک و سریع توضیح میدین و البته گیج کننده !
من - میدونم ولی تا کارت رو شروع نکنی متوجه نمیشی الانم پاشو
با حشمت برو دنبال وسایل خودش بهت توضیح میده
در ضمن دوست ندارم وقتی میای اینجا به همسایه یا کسی
توضیح بدی چون من تازه اومدم و دختری تنهام
و این جماعت هم فضول پس بدون حرف با کسی میای داخل
زمانی هم که میخوای بیای اینجا قبلش هماهنگ کن هر جا باشی حشمت میاردت
و برت میگردونه شماره موبایلت رو که دارم آدرس خونه و تلفن اینجا
را یاداشت کن و آدرس خودت رو بده به حشمت !
مهری - باشه من میتونم سیوا خانوم صداتون کنم ؟
من - نه همون آریانمهر خالی بگو !
با تعجب قبول کرد میدونم در نظرش دختری نرمالی نیستم
ولی مهم نیست !
بعد از خوردن قهوه و میوه ای که گلی آورد با حشمت رفت دنبال عکس و وسایل
با خودم گفتم خوب این از وکیل حالا بریم سراغ باقی کارها !
تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به یه شرکت
خدمات کامپیوتری !
من - سلام جناب مهرآفرین هستم ! قرار بود اون وسایل رو
برام بفرستید نیم ساعت گذشته ولی خبری نشد ؟
.
.
آهان بعله ممنون نصاب هم با وسایل فرستادین ؟
.
.
ممنون خدانگهدار !
خوب اینم از این بهتره تا میاد
برم اتاق بالا
از پله ها رفتم بالا اتاق سمت راست رو که دید بهتری به عمارت داره برای نصب
وسایل درنظر گرفته بودم الان که درختها
مانع از دید حیاط بود
ولی پاییز دید بهتری دارم !
مشغول نقشه کشیدن بودم که گلی صدام زد
گلی - خانوم از شرکت کامی پیوتر اومدند !
از بالا داد زدم بفرستشون اتاق بالایی !
یه مرد جوون با کلی وسایل بعد از چند دقیقه اومد بالا و بعد از سلام کردن
گرفتمش به کار
من - میخوام تمام دوربینها و دستگاها توی این اتاق باشه
تمام دیوارهای بیرون هم مجهز به دوربین کنید !
اول از در ورودی شروع کنید
میخوام تا آخر هفته تمام خونه دوربین داشته باشه جز اون
ساختمون سرایداری کنار حیاط متوجه منظورم شدین ؟
مرد جوون - بعله فقط ممکنه هزینه تون بالا بره و زمان بیشتری ببره !
بی حوصله گفتم قیمت مهم نیست فقط زمان برام مهمه
زودتر کارهاش رو تموم کنید الانم مشغول بشید !
چشمی گفت و وسایلش رو
باز کرد
منم بعد از چند دقیقه که بالای سرش بودم
رفتم پایین سراغ گلی که توی آشپزخونه بود
من - خسته نباشی صیح که رفتی بیرون کسی
از این عمارت آجری نیومد بیرون !
گلی - چرا خانوم یه زن اومد رفت صف نونوایی
یه چندکلمه در حد سلام و خداحافظ باهاش حرف زدم !
من - خوبه باب آشنایی رو باهاش باز کن
گلی نبینم تمام جیک و پوک منو بگی ها فقط
اینکه دختری تنهام خانواده ام هم خارج زندگی میکنند
بیشتر ازش بپرس فهمیدی مخصوص درباره اون
مردی که گفتم !
گلی - چشم خانوم تلاشم رو میکنم الانم ناهار آماده است بکشم ؟
من - نه صبر میکنیم حشمت بیاد !
یه نیم ساعتی توی آشپزخونه کنارش نشستم و حرفهام رو براش تکرار کردم
با اومدن حشمت و گزارش کاراش
ناهار رو خوردیم برای اون نصاب هم حشمت ناهار برد بالا
بعد از ناهار حشمت گفت خانوم این خانوم وکیله خیلی
زرنگه توی این دوساعت کلی از وسایل اون عکس
قدیمی رو پیدا کرد !
من - مطمئنی همون وسایل بود ؟
حشمت - بعله خانوم قرار شد فردا یکسری از وسایل رو بیارم !
من - خوبه این زنه به خاطر رو کم کنی شوهر سابقش اون
افضلی احمق هم شده یک هفته نشده هم طرف رو پیدا کرده
هم وسایل خونه رو کامل میکنه !
حشمت - درسته خانوم !
در حال گزارش دادن باقی کاراش بود که
مرد نصاب هم اومد و گفت باید یه جا دیگه هم بره ولی
دوتا از اتاقهای بالا تموم شد !
با رضایت دستمزد روز اولش رو دادم و حشمت همراهیش کرد بیرون !
با عجله رفتم بالا و خودم رو
انداختم داخل اتاق یه تلسکوب و دوربین شکاری بزرگ جلوی پنجره نصب بود
عالیه امشب دید کامل دارم باید
زودتر برم سراغ برنامه های دیگه زمان کم دارم
توی تلسکوب نگاه کردم
عمارت آجری حیاط بزرگ و قشنگی داشت
دوتا ماشین داخل حیاط بود یه پاجرو سیاه و یک کادیلاک قدیمی یشمی !
خبری نبود دید خوبی برای ساختمون اصلی نداشتم
چشمم یه زنی افتاد که چادر به سر داشت از خونه میرفت بیرون
یه سبد دستش بود پس خدتکارشون اینه
خوبه گلی راحت میتونه به حرفش بگیره
میمونه معرفی خودم که باید صبر کنم وسایل خونه کامل بشه !
کلافه تلسکوب رو ول کردم و روی زمین خالی از فرش که
فقط یه موکت داشت دراز کشیدم
و با خستگی گفتم دیگه آرامش بسه میخواد یه کم شلوغ بشه
این عمارت آجری ....
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#3
گاز سوم ....



اونشب تا نزدیک چهار صبح از توی تلسکوب خونه رو نگاه میکردم
خبری نبود با وجود برگهای زیاد درختها چیزی قبل دیدنی وجود نداشت !
خوابم گرفته بود به همون حالتی که بودم خوابم برد
صبحش کمـ ـر درد بودم انگار خشکم کرده بودند
با دیدن ساعت اخمام رفت توی هم اه امروز به بانک نمیرسم
اومدم پایین گلی رو صدا زدم خبری ازش نبود حشمت گفت
گلی برای یه سری خرید رفته بود بیرون
نصاب سیستمها اومده بود که کارش رو شروع کنه
هیچوقت صبحونه نمیخوردم فقط یه چای تلخ برای خودم ریختم
و رو به حشمت گفتم زنگ بزن به این پرتو بگو چقدر از
این وسایل رو پیدا کرده دیشب روی صندلی خوابم برد دارم از کمـ ـردرد میمیرم !
حشمت - چشم خانوم !
وقتی تماس گرفت پرتو گفت نصف بیشتر وسایل رو پیدا کرده
و داره با یه کامیون میاد
طرف خونه دوس نداشتم روز اول بهش سخت
بگیرم ولی گفتم باید قبل از اومدن هماهنگ میکرد
اونم گفت فرصت نشده
ولی داره دست پر میاد !
گلی از خرید که برگشت گرفتمش به حرف گفت فقط
فهمیده اسمش کوکبه و چهل ساله اینجا کار میکنه !
پس ننه کوکب هنوز با اونا زندگی میکنه چیزی زیاد دیگه نگفت اونم
مثل اینکه فقط از گلی پرسیده
کدوم خونه میشینن !
از تماس مهری نیم ساعت نگذشته بود که
با وسایل رسید و چندتا مرد هیکلی باهاش بوند که دوساعت نشده
پذیرایی و اتاقهای پایین رو پر کردند
پذیرایی چهار تا فرش میخورد که دو دست مبلم احتیاج بود برای هر
کدوم از اتاقها یک تخـ ـت و یه سری وسایل هم
تهیه کرده بود
لبخند رضایتم بهترین پاداش برای پرتو بود
مهری - سلام شرمنده خانوم اینجوری شد !
من- اشکال نداره حالا مطمئنی همش کامله ؟
مهری - یه سری دست مردمه یا از بین رفته مخصوص اون تخـ ـت دونفره ای
که توی عکسها بود متاسفانه
طرف گفت چون همش چوب بوده کلا موریانه خوردش !
از شنیدن حرفشم ناراحت شدم ولی مهم نیست
من - خوب از روی همون میبری میدی یه نجار قدیمی
نه از حالایی ها بسازه !
با ذوق گفت اتفاقا عموی خودم نجاره میخواست همین پیشنهاد رو بهتون بدم !
من - خوبه پس امروز اقدام کن چون آخر ماه میخوام
جشن ورودم رو بگیرم !
مهری - چشم راستی یه خبر دیگه ام دارم !
من - بگو چی پیداش کردی زنده است ؟
مهری - بعله !
ار هیجان قدرت نفس کشیدن نداشتم
رنگم حسابی پریده بود
با دین حالم هول شد و گلی رو صدا زد
گلی هم تند قرص زیر زبونیم رو گذاشت دهنم
گلی - خانوم قربونتون بشم چرا مواظب خودتون و قلبتون
نیستید !
با بی حالی حالیش کردم که ساکت باشه
رو به مهری که ترسیده بود گفتم خوبم اینو بفرست سر
کارش ادامه حرفت رو بزن !
مهری - خانوم آریانمهر میخواین بعدا وقتی حالتون بهتر شد
براتون تعریف کنم ؟
من - نخیر همین الان منم حالم خوبه در ضمن آریانمهر صدام کن !
سری تکون داد و گلی رو که دلواپسم بود فرستاد
توی آشپزخونه
روی مبلی که توی پذیرایی گذاشته بودند نشسته ام و
سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم
و با بی حالی گفتم تعریف کن !
مهری - دیروز که از اینجا رفتم شب به چند نفری
تلفن کردم این آقا اسمش همونه فقط
چون یه بیست سالی گذشته
کسی یادش نمیومد ولی تا میگفتم حاحی بازار فرش
میشناختنش !
میخواستم برم بازار دنبالش که فهمیدم
خیلی بد میشه که خبر برسه بهش یه زن داره درباره اش
پرس و جو میکنه
برای همین هم بیخیال شدم و صبح ساعت شش رفتم
دم مغازه سمساری که نصف بیشتر
خریدهای تهران رو انجام میداد توی خیابون مولوی بود !
خونه اش کنار مغازه اش بود با دیدن عکس اون موقع صبح
شروع به غرغر کرد ولی تا مبلغ رو گفتم
جا خورد و زود گفت تا نه وسایل رو هر چیش رو داشت برام پیدا میکنه
اونم بار شده توی کامیون !
بعد هم فقط توی بازار فرش به بهانه خرید فرش درباره اش پرس و جو
کردم فهمیدم خودش دوسالی که نمیاد
ولی پسرش زیر نظر پدرش حجرهها رو میگردونه
خیلی خوشنام بودند
حاجی ام شده حاج ستار توکلی صادر کننده فرش
خونشه ام توی الهیه است !
حرفش که تموم شد حاله منم برگشت بود سر جاش
من - خوب تا اینجا که خوب بود
الانم اگه ناهار وایمیستی برو به گلی بگو میز رو بچینه اگه نه
حشمت برسونت خونه ؟
میدونستم انتظار این برخورد رو نداشت چشمام رو باز کردم
و زل زدم به قیافه ناراحتش و گفتم ببین پرتو من زمانی میگم ممنون
که طرف رو شخصا ببینم در ضمن ما درباره حق الزحمه صحبت نکردیم
من به اون افضلی احمق مالی پنج میلیون میدادم
توام همون قدر میدم
فقط پول خوب میدم کار خوبم میخوام
انتخابت کردم چون لیاقت دشتی و منم با شرایط تنها بودنم
با یه زن بهتر کنار می اومدم تا یه مردک هیز احمق مثل افضلی متوجه
حرفهام شدی ؟
مهری - بعله آریانمهر الانم اگه اجازه بدین مرخص بشم
من - صبر کن کارگارها کامل کارشون تموم بشه ناهار بخور بعد برو
برای امروز بسه راستی تا من هستم موکل جدید
نگیر چون بیست و چهارساعته لازمت دارم !
مهری - باشه !
من - خوب میتونی بری توی یکی از اتاقهایی که کارش تموم شده
استراحت کنی تا ناهار صدات کنم !
معلوم بود خسته است چون بدون تعارف رفت توی یکی از اتاقها
تا نزدیک ساعتهای سه چیدن وسایل طول کشید
نصاب هم دوربینهای دیوار رو تموم کرده بود
در آخر بهش گفتم یه کابل برق
با فشار متعادل وصل کنه که کسی نتونه از روی نردهها هرچند
بلند بود رد بشه
بعد از رفتن و حساب کردن کارگرها و نصاب گلی میز رو برای ناهار آماده کرد
مهری رو صدا زدم
معذب بود ولی بهش گفتم از تعارف کردن متنفرم
بعد از ناهار قول داد تا آخر هفته
باقی وسایل رو برای سه تا اتاق بالا پیدا کنه
منم گفتم مهم نیست فقط اون دست مبل تاجداری رو که
توی عکس هست برام پیدا کنه
گلی هم گفت پس اتاقهای بالا چی ؟
منم کارت عابرم رو دادم به گلی و گفتم با مهری برن
برای اتاقهای بالا وسیله پیدا کنند
با رفتن اونا حشمت رو فرستادم دنبال یه باغبون تا یه کم
به باغچه ها برسه ولی بیشتر میخواستم درختها رو حرص کنه
تا دیدم بهتره بشه !
یک هفته از اومدن من به این خونه ی سفید گذشته
کار سیستم ها تموم شده حشمت هم یه باغبون پیدا کرد که درختها
رو همچنین باغچه رو ظرف سه روز سروسامون داد
مهری هم اون مبل رو برام پیدا کرد الان باورم نمیشه
همونیه که مامان بارها برام ازش گفته بود
با دیدنش قلـ ـبم به تپش افتاد
یه کم کثیف بود ولی خوب مونده بود اونم بعد از بیست سال
مهری - آریانمهر این یه مبلش کم بود
مثل اینکه از اول نداشته
من - میدونم ! با خودم گفتم اون یکی مبل توی اون عمارت
آجری جا مونده
رو به حشمت که چشماش اشک نشسته بود گفتم همینا بود ؟
حشمت - بعله خانوم این همون دست مبل جهیزیه است !
دیگه نزاشتم ادامش رو بگه
رو به مهری گفتم - خوب حالا از اون مرد چه خبر ؟
مهری - قراره اون چندتا قالیچه ها رو که گفتن ازشون بخرم ولی پسره بدقلقی
میکنه میگه فروشی نیست !
من - غلط کرده بعدازظهر خودم با حشمت میرم دم مغازه اش !
تا عصر مثل مرغ سرکنده بودم
وقتی که حشمت گفت ماشین آماده است تازه
به خودم اومدم سیوا تو میتونی
قرر نیست کسی تو رو بشناسه تو فرق کردی !
توی آیینه به خودم نگاه کردم شال سفیدی سرم بود
کلاگیس مشکی پرکلاغیم رو گذاشته بودم
لنز مشکی دماغم که عملی بود
ابروهام رو با مداد پررنگ کرده بودم که پر به نظر بیاد
مهری گفته بود پسرش خیلی سر به زیره ولی من رامش میکنم
اون قالیچه ها حقه منه !
مانتو و شلوار خاکستری پوشیده بودم
کیف و کفشم ست بود
گلی با دیدنم مونده بود پس توی تغییر قیافه موفق شده بودم
من - من رفتم حواست باشه اون جلسه قرآنی ام که گفتی برو
شاید کوکب رو ببینی !
گلی - چشم خاتوم برید به سلامت !
حشمت هم با دیدنم مونده بود
توی ماشین نشسته ام رو به حشمت که میخ من
از توی آیینه بود گفتم حواست به رانندگیت باشه زودترم راه بیوفت تا
دیر نشده !
سریع خودش رو جمع جور کرد و گفت ببخشید خانوم ولی خیلی
شبیه هاله خانوم عمه تون شدین !
با حرص گفتم میدونم حرکت کن !
هر چی به مقصد میرسیدیم بیشتر استرس میگرفتم
فکر میکردم اگه الان خودش باشه منو میشناسه ولی ...
با صدا ی حشمت از جا پریدم
حشمت - خانوم رسیدیم !
من - خوب از این جلوتر نیا ماشینم جایی پارک کن تا دید نداشته باشه ولی من
راحت بتونم پیدات کنم !
حشمت - چشم خانوم
از ماشین پیاده شدم و یه نفس عمیق کشیدم
بازار فرش فروشها مثل بازارهای قدیمی بود که مامان عکسهاش رو
نشون داده بود !
با وارد شدنم خیلی هم بهم نگاهشون به من افتاد
چندتا باربر در حال جابجا کردن فرشها بودند
نسبتا شلوغ بود
اولین مغازه که رسیدم
تا اسم حجره توکلی رو آوردم سریع شناختن و نشونم دادند
تقریبا انتهای بازار بود
چندنفری داخل مغازه بودند
یه مرد جوون هم پشت به من داشت باهاشون حرف میزد
رفتم داخل سعی کردم خونسردی خاص خودم
رو داشته باشم شدم سیوا با ظاهری سرد و سنگ !
دور تا دور پر از فرشهای خیلی خوشگل بود
یه میز کوچیک گوشه مغازه بود که بالای دیوارش یه قاب عکس بود خودش بود
همون مردک ... هیسس سیوا آروم نباید خودت رو ببازی !
خانوم ... امری داشتین ؟
با شنیدن صدای مرد جوونی برگشتم
خدای من مثل سیبی که از وسط نصف شده بوده
پس باید پسر توکلی باشه
با اخم گفت - کاری دارید خانوم ؟
میدونستم منگش شدم برای جبران خیره شدنم بهش
با لهجه انگلیسی باهاش
شروع به صحبت کردم و نشون دادم زبونش رو بلد نیستم
من - سلام شما میتونید انگلیس صحبت کنید ؟
اول جا خورد ولی بعد صداش رو صاف کرد و خیلی
سلیس جوابم رو داد
پسرجوون - بعله سلام .. در خدمتم !
من - اوه خدا رو شکر من الان نیم ساعته توی این بازار
سرگردونم !
پسرجوون - بفرمایید بشینید !
با سنگینی و متانت نشسته ام و خیره شدم بهش ولی اون
سرش رو انداخته بود پایین
پسرجوون - خوب بنده در خدمتم چه کمکی از من برمیاد !
من - چندروز پیش وکیل من اومده بود مغازه شما ولی
متاسفانه شما چیزی رو که مدنظر من بود به ایشون ندادین ؟
ابروهاش رو بالا برد و با تعجب به من نیم نگاهی کرد و گفت متوجه منظورتون نمیشم !
من - دو روز پیش خانومی به نام پرتو اومدند و طالب خرید دوتا قالیچه شدند که ..
نذاشت حرفم رو بزنم و با عجله گفت بعله من هم خدمت خانوم
عرض کردم اون قالیچه ها فروشی نیست !
من - قیمتش دستم هست هر چی شما تعیین کنید من
دوبرابر پرداخت میکنم !
پسر - ولی خانوم مسئله قیمت نیست اونا ..
حرفش رو قطع کردم و با زبون فارسی گفتم جناب توکلی
من سه برابر قیمت میدم !
بهت زده نگام کرد و گفت شما فارسی بلدید ؟
من - بعله برای انگلیسی صحبت کردنم دلیل دارم
از وقتی وارد مغازه تون شدم اون آقای به ظاهر محترم میخوان
بنده رو جای شام میل کنند
امیدوارم انگلیسی بلد نباشن !
مرد جونی که از اول ورودم زل زده بود بهم با لبخند مسخره ای اومدجلو
و گفت اتفاقا من خودم به علی جان زبان یاد دادم !
پس این علی پسر یزرگ توکلیه فکر کردم
پسر کوچیکش محمده !
علی با اخم گفت شما که باز اینجایی عماد جان !
معرفی میکنم پسرعمه ام عماد محبی ! و ایشون خانومه ؟
دوست داشتم گلدون روی میز رو بکوبمونم توی سرش
پس این پسر همون زن هرزه بود
با حرص گفتم آریانمهر هستم !
بعد رو به علی گفتم قیمت رو چهار برابر میکنم
این آدرسم و شماره تماسم
لطفا کنید حداقل یک جفتش رو بدین گویا
دوتاست من علاقه خاصی به اون قالیچه ها دارم !
علی - من که خدمتتون عرض کردم ده برابر هم بدین پدر من راضی به
فروش نمیشن اونا
جزء میراث خانوادگی ما هستند !
اصلا چرا دارم به توی احمق التماس میکنم
از جام بلند شدم و رو بهش گفتم این کارت من اگه نظرشون
عوض شد تماس بگیرید
بعد ازش خداحافظی کردم
رو به اون پسر احمقم لبخند شیطانی زدم و به لهجه فرانسوی
گفتم خداحافظ دلقک !
صدای خنده ریز علی رو شنیدم با لحن خاصی
به فرانسه گفت خداحافظ خانوم !
پس فرانسه هم یاد داره عماد گیج داشت نگاهمون میکرد
با لحن بدی گفتم پس به دوستتونم بگید و منتظر
جوابش نشدم و از مغازه زدم بیرون
تا وقتی که ماشین رو پیدا کنم از عصبانیت در حال منفجر شدن بودم
حشمت با دیدن حالم یه آب معدنی یخ برام از سوپری نزدیک گرفت که یک
نفس سر کشیدم
و با داد گفتم راه بیفت فردا سمت خونه امشب باید استراحت کنیم
فردا صبح زود میریم دماوند !
تا خود خونه حرص میخوردم با خودم گفتم سیوا نیستم اگه تک تک
شما احمقها رو به زانو درنیارم !


ادامه دارد ....
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#4
گاز چهارم ...


سلام آقا ببخشید میشه چند لحظه بیاید پایین ؟
صدای نکره مدر گفت باشه اومدم بابا !
یه چند ساعتی میشه رسیدیم دماوند طفلی حشمت از بس
کوچه ها خیابونها رو
بالا و پایین کرد خسته و کلافه شد
سعی میکردم سرش غر نزنم ولی فایده نداشت
من بودمو اخلاق سگیم
حشمت - خانوم داره میاد پایین شما دخالت نکیند !
تا در خونه رو باز کرد با دیدنش چندشم شد
مردک احمق با یه شلوارک اومده دم در با اون هیکل لاغر مردنیش
شیشه رو میدم بالا تا چشمم بهش نیوفته
چند دقیقه ای میگذره
حشمت میاد توی ماشین و میگه خانوم جواب درست حسابی نمیده
میگم خاتون مادرتون کجاست ؟
میگه ننه ام نیست رفته بیرون شما هم هری !
خانوم برم ادبش کنم ؟
من - نه برو یه مهمانسرایی هتلی باغی جایی رو پیدا کن
برای استراحت بعد از ناهار برمیگردیم !
از کوچه که پیچیدیم بیرون حشمت طبق عادتش بوقی زد
تا کسی سرراهش نباشه
که پیرزنی با شنیدن بوق ماشین هول شد و با شبد خریدش افتاد زمین
حشمت تزمز بدی گرفت که من با سر رفتم توی شیشه
شانس کمـ ـربندم رو محکم بسته بودم
حشمت - خوبین خانوم ؟
با حرص میگم برو پایین ببین پیرزنه چیزیش نشده !
تازه به خودش میاد و سریع میره پایین و
زن رو بلند میکنه
کمکش میکنه و خریدهاش رو جمع میکنه
تا به خودم میام میبینم سوار ماشین شدند بهش
سلام میکنم و حالش رو میپرسم
اونم با صدای آرومی میگه ممنوه دخترم !
ظاهرش خاکی شده چادر کهنه ای سرشه که گوشه اش
پاره شده
با ناراحتی میگم شرمنده خانوم باور کنید اصلا ما سرعتی نداشتیم
چیزیتون که نشد ؟
زن - نه دخترم حواسم نبود یا صدای بوق ترسیدم
به صورتش زل میزنم چشمهای آبیش خیلی آشناست
با دودلی میگم ببخشد اسم شما چیه ؟
با لبخند کم جونی میگه خاتون !
باورم نمیشه یعنی این زن با این صورت خسته و
شکسته خاتون گلیه ؟
با ذوق میگم وای خاتون گلی منو نشناختین ؟
با تعجب میگه نه !
من - سیوام دختر مارال عمارت آجری یادتون اومد !
اول با گیجی نگام میکنه
بعد چشماش برق آشنایی میزنه و دست میندازه به گردم سرم رو میکشه عقب
بیچاره گردنم که شکست
با نفس نفس میگم خاتون گلی گردنم درد گرفت
با شرمندگی دستش رو برمیداره و میگه الهی باورم نمیشه
تو دختره مارالی ؟ نوه حاجی توکلی ؟
توی دلم با حرص میگم آره ولی نه نوه اش قاتل جونش !
خاتون - خوب بگو ببینم چجوری اومدی دماوند ؟
من - اومدم دنبال شما ؟
با تعجب میگه - دنبال من چرا ؟
من - چند لحظه صبر کنید ! دست میبرم سمت
داشبورد و صندوق مامان
رو درمیارم و کاغذ رو برمیدارم و میگیرم سمتش
و میگم - خاتون گلی اینو یادتونه ؟
کاغذ رو از دستم میگیره و تا بازش میکنه خیره میمونه
خاتوه - اینو از کجا آوردی ؟
من - پس یادتون اومد ؟
خاتون - مگه میشه یادم بره من با این نقشه زندگی کردم
این نقشه رو پدربزرگت به نیت جهیزی مادرت کشید اون موقع
مادرت ده سال بیشتر نداشت ولی
خواستگارها حاجی رو بیچاره کرده بودند
ولی دلش به هیچکدوم رضا نبود رج اولم رو که شروع کردم
کار و بار حاجی سکه شد و گفت دستم برای قالی خوبه !
گریه بهش فرصتی نمیده و زار میزنه هر چند صدای گریه اش عصبیم میکنه
ولی میزارم خودش رو خالی کنه
سرد و بی احساس دارم اشک ریختنش رو نگاه میکنم
از وقت ده سالم بود و مامان برام
داستان زندگیش و تنهایش رو تعریف کرده بود و من
پا به پاش اشک ریختم دیگه اشکی نریختم
من - خاتون من اومدم دنبالت نه برای تجدید خاطرات اومدم
که برام جفت همون قالیچه ها رو ببافین ! یه کارگاه هم
توی کرج دارم با یه خونه نقلی !
مات با چشمهای گریون داشت نگاهم میکرد
خاتون - چرا ؟ آخه دخترجوناون قالیچه ها میدونی هر نخش با
یه رنگ طبعی درست شده
قرمزیش از انار ساوه گرفته شده و زردیش از زعفرون خراسان و ...
بیحوصله میگم میدونم مهم بافت اوناست
که میخوام بافنده شون شما باشین !
خاتون - من نه دستی دارم نه چشمی برای بافتن !
من - اول بریم ناهار که من یکی دارم تلف میشم رو به
حشمت که ساکت نشسته میگم برو سمت یه رستورانی
تا دلی از غذا دربیاریم
خاتون - وا خدا مرگم نوه حاجی اومده دیدن من بره بیرون غذا بخوره
یه کلبه خرابه هست
یه لقمه نون و پنیر هم پیدا میشه
من - نه خاتون وقت نداریم شما اگه چیزی لازم داری بریم از خونه
بردار که تا الان هم از برنامه عقبیم !
خاتون - نه چیزی که ندارم ولی آخه ...
با لبخندی تلخ میگم نکنه نگران آقا پسرت هستی ؟
سرش رو میندازه پایین و با لحن
سوزناکی میگه اون پسر من نیست بچه شوهرمه من بچه ای ندارم !
بی خیال میشم و میگم خوب پس پیش به سوی فسنجون ترش
مامان گفت عاشق فسنجون ترش بودی آره ؟
سرش رو بالا میاره دیگه از غم توی چشماش خبری نیست
فقط لحن صداش غمگینه
خاتون آهی میکشه و میگه آره ولی نه هر فسنجونی
دستپخت آهو خانوم مادربزرگتون عالی بود ! خدا حفظشون کنه
راستی همه خوبن الان عمارت پیش اونا هستین ؟
با حرصی زیاد میگم آره همه خوب و سرو مرو گنده دارن زندگیشون رو میکنند
خاتون بدون فهمیدن حال من میگه مارال خانوم خوبن ؟
من - آره من تنها اومدم مامان آمریکاست !
حشمت - ببخشید خانوم حرفتون رو قعع میکنم رسیدیم
خاتون به خاطر سر و وضعش معذب بود بیاد پایین منم که از رستوران رفتن متنفر بودم
رو به حشمت گفتم برو یه پرس فسنجون ترش برای خاتون گلی
برای منم ماهیچه پلو خودتم هر چی دوست داشتی
سفارش بده !
خاتون با شرمندگی اصرار میکرد لازم نیست
زیادی خرج کنم منم مطمئنش کردم که اینجوری دوست دارم و
زحمتی نیست و مامان کلی سفارش کرده
که اگه پیداتون کردم حسابی تحویلتون بگیرم !
بعد از خورن ناهار تا خود کرج برای خاتون از نقشه و بافتن قالیچه
صحبت میکردم
هنوز دودل بود ولی با دیدن کارگاه و خونه
راضی به موندن شد شماره تماس خودم و مقداری پول بهش دادم
و از خونه زدم بیرون
تا خود تهران خواب که نه توی خواب و بیداری بودم
نزدیک ساعت یازده شب بود
حشمت حسابی خسته شده بود بهش گفتم بهتره
برازه من رانندگی کنم که اون با دلیل اینکه گواهینامه اینجا رو ندارم
بین خواب و بیداری بودم که حشمت صدام زد
حشمت - خانوم ببخشید ولی نمیتونم برم توی کوچه !
من - چرا ؟
حشمت - آخه توی کوچه شلوغه و حاجی دم در وایستاده
چسبیده به دیوار خونه ما
با شنیدن حرفش از جا میپرم و یه نگاه به کوچه
میندازم اوف چقدر ماشین مگه چه خبره ؟
گوشیم رو سریع درمیارم و زنگ میزنم خونه تا گلی گوشی
رو میداره میگم سریع بیا در رو باز کن
که منو حشمت سرکوچه ایم !
رو به حشمتم میگه آروم از تاریکی دیوار برو جلو تا من برم عقب قایم
بشم اون صندلیتم بده جلو !
چشمی میگه و میره سمت دیوار که تاریکتره صندلی رو صاف میکنه
منم خودم رو به یه حرکت از روی صندلی جلو پرت میکنم
صندلی عقب احساس کردم پام خورد به یه چیزی ولی مهم نیست
من - حالا تند کن ولی نه خیلی تابلو اگه نگهت داشتن
جزء اونی که میدونی نگو فهمیدی ؟
حشمت - بعله خانوم
یه چد دقیقه بعد ماشین رو نگه داشت
تا اومدم بگم چی شد صداش اومد
حشمت - سلام آقا ببخشید میشه ماشینتون رو جابجا کنید ؟
مردی گت سلام ! چشم صبر کنید
اول بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید شما مال همین محله هستین ؟
تا حالا ندیدمتون
حشمت - ممنون میل ندارم بعله مال همین محلیم تازه اومدیم !
مرد - نمک نداره آقا بفرمایید !
با پام به صندلی فشار میارم حشمتم با دست پاچگی میگه بعله ممنون !
مرد - کدوم خونه ساکن هستین ؟
حشمت - اون خونه سفیده منزل ماست بفرمایید !
مرد - اه چه جالب اون خونه که قسمت برادرم نشد ولی امیدوارم
برای شما خوش یوم باشه !
این شیرینی هم برای بازگشت برادرم از خارجه !
با شنیدن حرفش تنم لرزید
فشاری به صندلیم میارم که باعث میشه حشمت
با هول بگه شرمنده منزل نگران میشن میشه
ماشینتون رو جابجا کید ؟
مرد با معذرتخواهی زیاد دور میشه
تاوقتی که حشمت نگفت خانوم خوبین پیاده شین !
از حرص پوست لـ ـبم رو کنده بودم جوری که
دهنم مزه خون میداد
با عصبانیت از ماشین پیاده شدم
با فریاد به حشمت گفتم اون در وامونده رو ببند و اون شیرینی
کوفتی رو هم بنداز سطل اشغال !
دویدم سمت خونه گلی با دین خون دهنم زد توی صورتش و با
ترس گفت وا خدا مرگم خانوم دهنتون چی شده داره خون میاد !
با حرص میزنمش کنار و همینجور که از
پله ها میرم بالا با فریاد میگم به جهنم مهم نیست من میرم بالا
شامم نمیخورم در ضمن
فردا صبحم تا خودم بیدار نشدم صدام نمیزنی فهمیدی ؟
گلی - بعله خانوم !
میرم توی اتاقی که وسایل دیده بانی نصبه
بدون اینکه برقی رو روشن کنم
از توی تلسکوپ خونه رو دید میزنم
توی حیاط چند نفری روی تخـ ـتهایی از چوب کنار استخر نشسته بودند
زوم بیشتری کردم
یه مرد جون چهاشونه که از همه سنش کمتر بود
روی تابی نشسته بود و چندتا دخترم اطرافش
توی تاریکی نمیتونستم
چهره اش رو تشخیص بدم ولی میدونم جدید و تازه وارده
پس حتما مهمون تازه وارد ایشونن همایون خان ؟
با حرص میگم سلام دایی
ببخش که نیومدم استقبالت ولی منتظر یه خوش آمد گویی
از طرف خواهر زاده ات سیوا باش !
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#5
گاز پنجم ....


اون شب تا نزدیکی های صبح عمارت آجری شلوغ بود
طبق معمول این چندسال صبح با سردرد پا شدم
حساب کردم تقریبا توی این مدتی که ایرانم
از پنج ساعت بیشتر توی شبانه روز نخوابیدم مهم نیست
برگردم بعد از تموم شدن
کارهام برای یک عمر فرصت دارم که بخوابم اونم بدون
بغض و کینه از این عمارت آجری !
ساعت ده بود اومدم پایین گلی رو صدا زدم
تندی از توی آشپزخونه اومد بیرون و سلام کرد
من - علیک سلام یه قهوه شیرین درست کن سردردم
حشمت کجاست ؟
گلی - چشم خانوم حشمت رفته بیرون یه آقایی زنگ زد بهش
من - کی بود ؟
گلی - نمیدونم خانوم از خونه بغـ ـلی بود !
با حرفش سردردم رو فراموش کردم و با تعجب گفتم کدوم خونه ؟
گلی - همین خونه آجری !
سریع دویدم سمت تلفن رو زنگ زدم به حشمت
جواب نمیداد
لعنتی باز این موبایل وامونده رو کذاشته توی ماشین یادش رفته
چند باری زنگ زدم خبری نشد
فقط بوق آزاد میزد با حرص به گلی گفتم من از دست این
شوهر حواس پرتت چیکار کنم چرا اون موبایل واموند رو جواب نمیده !
گلی - خانوم یادش رفته ببره توی اتاق خودمونه !
گندت بزنن از بس توی سالن قدم زدم
و غرغر کردم پاهام درد گرفت شاید یکساعت گذشت تا حشمت برگشت
به محض اینکه اومد تو با فریاد گفتم اون موبایل وامونده رو دادم
دستت که اگه جایی موندم یا خبرت موندی دم دستت باشه نه اینکه
اینور اونور پرتش کنی کدوم گوری بودی ها ؟
حشمت سرش رو انداخت پایین و گفت سلام شرمنده خانوم
یادم رفت الانم از تعمیرگاه میام !
من - گلی میگفت یه مرد کارت داشته کی بوده ها ؟
حشمت - همایون خان بودند
با تعجب گفتم اون با تو چیکار داشت ها ؟
حشمت - داشتم میرفتم بیرون دنبال خانوم پرتو چون زنگ زد که باقی وسایل رو پیدا
کرده تا ماشین رو ردم بیرون همایون خان اومد جلو
سلام احوالپرسی که ببخشید ماشینم خراب شده شما
منو تا سرخیابون میرسونید
منم سوارش کردم و گفتم توی عالم همسایگی
تا مقصد میرسونمش ولی وقتی دیدم آدرسی که داد مال
مغازه خود حاجیه بیخیال شدم یه چهارره پایینتر
پیاده اش کردم اونم کلی تشکر و اینا
بعد هم پرسید چندنفر ساکن اینجایم ؟ منم گفتم من راننده خانومم
بعد هم دوتا کارت دعوت داد دستم برای امشب و گفت خوشحال میشه توی
جشن ورودش شرکت کنیم خلاصه با کلی اصرار قبول کردم !
حرفش که تموم شد گفتم - خوب کو کارت دعوتها ؟
تعمییرگاه چرا رفتی ؟
حشمت اومد جلو دوتا کارت از جیبش درآورد و گفت اینا کارتها
ماشینم خانوم پرتو رو رسوندم
دم سمساری که ماشین خاموش کرد از برقش بود !
کارتها رو میگیرم و بازشون میکنم
متنی به مناسبت بازگشت همیاون خان نوشتند
به مناسبت بازگشت پسر عزیزم دکتر همایون توکلی اصل
از کشور فرانسه جنش خیرمقدمی برای ...
نوشته های کارت انگار نیزه و شمشیر بودند که توی چشمم فرود می اومد
با حرص به گلی میگم برو زنگ بزن به این ننه کوکب
اگه کاری چیزی داره تعارف کمک بزن اگه نه برو با حشمت برای امشب
خودت لباس تهییه کن !
گلی با خجالت گفت خانوم مثل اینکه از بیرون خدمتکار میارن
صبح ننه کوکب زنگ زد دعوت گرفت
ولی شما خواب بودین بعدم که به خاطر حواس پرتی آقا حشمت ناراحت
شدین منم
فرصت نشد بگم !
من - خوب حالا که گفتی برو آماده شو در ضمن ناهارم از بیرون بگیرین نمیخواد
غذا درست کنی !
رو به حشمتم که هنوز سر به زیر وایستاده بود گفتم اون موبایل کوفتی رو هم
بردار با خودت ببر !
حشمت - چشم خانوم با اجاز ه .
بعد از رفتن گلی و حشمت برای خودم یه لیوان بزرگ قهوه شیرین درست کردم
و خوردم تا سردردم بهتر بشه
بعد خودم رو انداختم توی حموم خوبی این خونه این بود که سه تا حموم
داشت دوتا بالا یکی پایین حموم پایین بزرگتر بود و وان راحتی هم داشت
طبق عادتم وان رو پر از کف کردم و توش دراز کشیدم
یه چند دقیقه که گذشت
احساس خواب آلودگی کردم همیشه وقتی خیلی زیر آبگرم می موندم
خوابم میگرفت
تا خواب از سرم بپره از وان اومدم بیرون و سریع دوش گرفتم و
حوله تنی ام رو پوشیدم
جلوی آیینه اتاق خواب وایستادم و خودم و آرایشم رو برای
امشب تجسم کردم
باید با ظاهر اصلیم برم میدونم که مهمونیشون مختلطه ولی اکثرا حجاب دارند
خوب حالا ارزیابی خودم :
موهای طلایی بلندم تا روی شونه ام می اومد
احتیاج به درست کردند نداره چون میخواد بره زیر یه شال مسخره
زیبایی صورتم چشمهای منحصر به فردم بود چشمهای درشت و در عین حال
خمـ ـار مژه های بلندم که مادرزادی فر بود
بینی ام که عملی بود لـ ـبم کوچیک اگه با این قیافه برم
مطمئنم همه تعجب میکنند
برای لباسم که میدونم چی بپوشم تا سکته ناقص بزنن !
یکساعتی با حوله و موهای خیس جلوی آیینه بودم
که با زنگ در از جا پریدم
یعنی کیه ؟
رفتم سمت آیفون دکمه رو زدم از دیدن تصویر روبروم خشکم زد
وای همایون ؟
نمیدونستم چیکار کنم دست و پام یخ کرده بود
سیوا چت شده دختر جواب بده
گوشی آیفون رو برداشتم و خونسرد گفتم بعله ؟
همایون - سلام ببخشد خانوم میشه چند لحظه تشریف بیارید دم در ؟
من - شما ؟
همایون - من همسایه عمارت کناری هستم آقا حشمت راننده هستند ؟
من - نخیر تشریف ندارند امری داشتین ؟
همایون - بعله ایشون صبح لطف کردند منو رسوندن تا مسیری فکر کنم
کیفم توی ماشینشون جا مونده !
ایول سیوا اینم یه مهره جدید برای بازیت
با لبخند گفتم چند لحظه میام الان !
خواستم برم سمت در ولی یاد حوله افتادم مانتو و شلوار سریع پوشیدم و شال
انداختم سرم ولی موهای خیسم تابلو مشخص بود
در رو که باز کردم با دیدنش دست و پام لرزید
یه مرد چهر شونه با صورتی جذاب و لبخند کمـ ـرنگ دم در وایستاده و زل زده به
من و منم مات اونم
یعنی این دایی همایونه قدش خیلی بلنده شاید من تا سرشونه اش به زور برسم !
من - سلام !
به خودش اومد و گفت سلام خانوم شرمنده !
من - خواهش من آریانمهر هستم حشمت رفته بیرون خرید
تا بعدازظهر برمیگرده قبل شروع جشنی که منزلتون
برگزار میشه کیف رو میرسونه
دستتون راستی ممنون از دعوتتون !
من حرف میزدم اون مات من بود با سرفه مصلحتی و اخمی غلیظ گفتم مشکلی
پیش اومده ؟
به خودش اومد و گفت ها نه ممنون !
و سریع رفت توی خونه و لبخند پیروزی منو پر رنگتر کرد
سیوا همینطور که همایون رو گیج کردی
مطمئن باش بقیه رو کیش و مات میکنی !
سرخوش برگشتم خونه و زنگ زدم به حشمت که خوشبختانه با فریادهایی
که سرش کشیدم بوق اول که زنگ موبایل رو سریع جواب داد
درباره کیف بهش گفتم و تاکید کردم اول بیاره
برای بازرسی پیش من بعد بره بده به همایون و سفارش کردم حوسش به کوچه
باشه که سروکله همایون پیدا نشه
بعد از سفارش زیاد رفتم اتاق بالا و موهام رو خشک کردم
و لباسهای توی خونه ام رو پوشیدم
حشمت بعد از نیم ساعت از تلفن من اومد برای ناهار
جوجه گرفته بود و برای من ماهیچه
من - اول اون کیف رو بده ناهر منم بزار روی میز آشپزخونه
میام میخورم راستی به اون پرتو زنگ بزن امروز نیستیم فردا باقی وسایل
رو بیاره !
اونم چشمی گفت و کیف رو داد دستم و رفت زنگ بزنه به پرتو
خوشبختانه کیفش از این کیفهای معمولی بود
و رمز نداشت
زیپش رو باز کردم چندتا کاغذ توی کیفم بود که دست زدم
همینجوری گوشه شون رو نگاه کردم
بعله جناب جراح قلب هستند مثل اینکه معرفی نامه چیزی برای بیمارستان بود
یه جعبه مخمل هم توی کیفش بود مثل اینکه
جعبه جواهر بود
برداشتمش و درش رو باز کردم یه انگشتر زنانه خیلی خوشگل بود
به به دایی جان سلیقه اش حرف نداره
نیومده داره قاطی مرغها میشه پس امشب خبرهای دیگه هم هست !
چیز مهم دیگه ای داخلش نبود جزء چند تا شماره تلفن که
یکیش مال خونه بود سریع شماره رو یادداشت کرد
و باقی مثل اینکه غریبه بودند چون اسمهاشون رو نمیشناختم
تفتیش کیف که تموم شد زیپش رو بسته ام و رفتم سمت آشپزخونه
گلی انگار ناهارشون رو خورده وبدند مال منم روی میز بود
حشمت در حال جمع کردن ظرفها بود که گفتم بیا این کیف رو الان ببر
بعد بگو همین الان اومدی تاکید کن حتما داخلش رو نگاه کنه هر سوالی هم
از من پرسید طبق معمول میگی از خارج اومدم و
اسم و رسم رو چیز اضافه ای نگی حتما بدی دست خودش فهمیدی ؟
حشمت - چشم خانوم !
رفت و سریع برگشت گفت تا در رو باز کرده دیه توی کوچه ایستاده
و داره با یکی حرف میزنه اونم بعد از احوالپرسی
چیزی دیگه ای نپرسیده و کلی
تشکر کرده و با اصرار حشمت کیف رو نگاه کرده و گفت کم و کسری نداره !
من - خوبه حالا برو کم کم آماده شو راستی زنگ بزن
به اون گلفروشی که گفتم و بگو یه سبد مریم میخوام به سبکی خاص
بگو برای عمارت اون مردک میخوای فهمید ی ؟
حشمت - بعله خانوم الان میرم
با رفتن اون به گلی گفتم خریدهاش رو بیاره
برای شب یه کت و دامن شیک خریده حشمتم کت و شلوار مشکی
ساده مبارک بادی گفتم و تاکید کردم به جای جواب دادن به
سوالهای الکی بیشتر به حرفهای خانومها
گوش کنه !
جواب سوالهایی هم که باید درباهر من بده رو هم بهش گفتم
هر چی به شب نزدیک میشدیم
استرس من بیشتر میشد نه به خاطر مهمون یبلکه به خاطر روبرو شدند با
اون مردک ....
حشمت برگشت و گفت راس ساعت 8 وقتی ما بریم
دم عمارت اونا سبد گل رو میارند
خوبه حالا نوبت آماده شدنه خودمه
هنوز فرصت اینکه لباسهام رو از چمدون دربیارم نداشتم ولی
چندتای رو که چروک میشدند
آویزون کرده بودم توی کمد دیواری که توی اتاق بود
خوب برای امشب باید کتی رو که مامان برام دوخته بپوشم
یه کت کرم ب حاشیه های قهوه ای که یه تاپ کرم هم زیرش میخورد تقریبا
مدل کشمیر بود ولی اصلش گلدوزی های
سرآستین کت بود که فقط گلین خیاط مخصوص عمارت آجری بلد بود
ذهنم میره به حرفهای مامان
سیوا این کت رو بپوش ببین چقدر بهت میاد ؟
من - مامان میدونی که از کت خوشم نمیاد گرمم میشه
مامان - بپوش دیگه به خاطر من
کت رو که پوشیدم انگار فقط توی تن من نما داشت
با ذوق گفتم خیلی خوشگله مامان ولی این خط خطی های سرآستین چیه ؟
مامان با بغض گفت اونا خط خطی نیست
گلدوزیه که خیاط مخصوص مادرم یادم داده گلین و ...
بسه سیوا الان وقت تجدید خاطرات نیست الان فقط نشون دادن خودته
شروع به آماده کردن خودم کردم لنز میزارم چون رنگ چشمام
خاکستری خاصیه که حتما
لو میده منو آرایش ملایمی کردم و موهامو بالای سرم جمع کردم
حالا سخت ترین مرحله بستن شال
خوبه از این شالهای لبنانی آماده که مدل داره خریدم وگرنه توی
این مورد میموندم
خوب دامنم که نمیخوام شلوار جین مشکیم بسه
خیلی تنگ نیست که معذب باشم
حالا سرویس جواهری که باید بندازم آهان حتما اون زن هزره
هست پس اون سرویس ستاره داودی رو میندازم
تا دق کنه سرویسی که مال مامان ماراله خودمه جعبه اش رو پیدا
میکنم و میندازم گردنم انگشتر و گوشواره اش رو هم میندازم هرچند زیر
شال دیه نمیشه ولی مهم دق کردن اوناست
به ساعت نگاه کردم تازه شده شش خوب پس میتونم
یه خواب بزنم ولی نه تمام زحمتهام هدر میره
تا ساعت هفت کلافه اینور اونور مرفتم و خودم رو یه جوری مشغول
میکردم تا اینکه حشمت گفت ساعت هفت و نیمه
هر چند دوست داشتم
دیر برم ولی نه استرس زیاد برام خوب نیست
به گلی گفتم قرصهام رو برداره
راس ساعت 8 جلوی در عمارت بودیم و سبد گلم رسید
خوبه خوب میریم که داشته باشیم پرده اول نمایش سیوا خانوم رو !
در عمارت بازه خونسرد با ماسک بی تفاوتی میرم داخل
حشمت با سبد گل توی دستش و گلی هم از پشت سر میان داخل
با دیدن همایون که به سمت ما می اومد
لبخندی زدم و با خودم گفتم خوب سیوا خانوم خوش اومدی به
عمارتی که باید خرابش کنی ...

ادامه دارد ...
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#6
گاز ششم ....


با وارد شدنم به عمارت هر چند ماسک خونسردی رو به
قیافه داشتم ولی از درون در حال حس نفرت و استرس بودم
اگه اعتماد به نفس بالام نبود مطمئنا همون وسط غش میکردم کاری
که ازش متنفرم
همایون به عنوان میزبان تا جلوی در ورودی اومد و با دیدنمون
لبخندش عمیقتر شد
همایون - سلام خانوم خوش آمدید بفرمایید
من - سلام ممنون به وطن خوش آمدین و رو به حشمت اشاره کردم
اونم سبد گل رو داد دست همایون
همایون - وای خانوم شرمنده کردید ممنون از سبد زیباتون بفرمایید داخل
در حال وارد شدن تیپش رو بررسی کردم
یه کت و شلوار دودی خوش دوخت تنش بود که پیراهن سفید
زیرش توی چشم می اومد
موهاش مشکی بود چشماش مثل مامان خمـ ـار و بینی متوسطی داشت
و لب و دهنش به صورتش می اومد معلوم بود 8 تیغ کرده
بوی ادکلنشم که فرانسوی بود ولی نه خیلی گرون
معمولی در کل ظاهر خوب و مقبولی داشت
من - جناب توکی قبل از ورود رختکن رو به من و
پرستارم نشون بدین
از لحن سرد من جا خورد و با لبخند نصف و نیمه اتاقی رو نشون داد
با گلی رفتیم برای تعوض لباس خوب ظاهرم که خوبه
گلی خودش رو مرتب کرد
و با دیدن لباسم گفت وای خانوم چه خوشگل شدین
من - میدونم گلی حواست به حرفهایی که زدم باشه نشینی
غیب خودمون رو بکنی از توی خونه فامیل کنار حشمت هم
میشینی به هوای اینکه حامله ای و باید شوهرت
پیشت باشه هر کی رو نشناختی
از حشمت میپرسی در ضمن بگو اون میکروفون ها رو هم نصب کنه
فقط کافیه بچسبونشون به در و دیوا رجایی که دیده نشه
گلی - چشم خانوم
چند لحظه ای مکث کردم به محض خارج شدن
چند خانوم بهم برخوردند کردند
انگار غریبه بودن رفتندکنار منم از کنارشون رد شدم
حشمت منتظر وایستاده بود
با وارد شدن به سالن یه لحظه احساس
خفگی کردم فضا همینطور بود که مامان تعریف کرد
قالهای دستباف مبلمان قدیمی و راه پله مارپیچی به طبقه بالا
پرده ها با حاشیه دوزی های مجلل انگار وارد خونه یکی از درباری ها شدی
جمعیت نسبتا کمی اومده بود
معلوم بود چند دسته ای از مبلها رو جمع کردند چون
فضای سالن رو با میز و صندلی به طرز جالبی چیده بودند
حتما کاره مه رو بود مامان میگفت اون علاقه عجیبیبه دکوراسیون
داخلی داره
چهره افراد برام غریبه بود پس هنوز اصلکاری ها نیومده بودند ؟
مشغول بررسی افراد بودم که کسی از پشت سرم
گفت خانوم مادر اونجا نشسته اند !
یه لحظه ترسیدم از صداش ولی زود خودم رو کنترل کردم
و خونسرد گفتم ممنون میشم راهنماییم کنید البته اگه زحمتی نیست
همایون - بعله باعث افتخاره خانوم !
رفت به سمتی از سالن که تقریبا کسی اونجا ننشسته بود
یه مبل دونفره اونجا بود که یه خانوم با چادر سفید خوشگلی روش نشسته بود
فقط صورت زن رو میدیدم
هر چه نزدیکتر میشدم بیشتر حیرت میکردم
مامان گفته بود به مامانش شبیه ولی نه تا این حد
به آهو خانوم که رسیدیم
همایون خم شد و دستش رو بـ ـوسید اونم با لبخندی
محبت آمیز پیـ ـشونیش رو بـ ـوسید
همایون - مادر جان ایشون همسایه کناریمون هستند خانوم آریانمهر
سعی کردم لبخند بزنم با لبخندی سرد دست دادم و گفتم - سلام خانوم
اول با دیدنم گیج شده بود
ول بعد با لبخند مهربونی گفت سلام دخترم خیلی خوش آمدین
تازه به این منطقه اومدین ؟
من - بعله یه دو هفته ای میشه
آهو - به سلامتی بفرمایید پیش من بشینید بیشتر با هم آشنا بشیم
من - ممنون ولی اگه اجازه بدین برم پیش
پرستارم چون غریبه است
سری تکون داد و اجازه رفتن داد
همایونم داشت با لبخند منو و مادرش رو نگاه میکرد
برای اونم سری تکون دادم و رفتم سمت
گلی معذب روی یکی از صندلی ها نشسته بود
رفتم سمتش خواست به احترام بلند بشه که با دست اشاره کردم بشینه
جای خوبیبوود دید نسبتا مناسبی
به باقی سالن داشتم
خدمتکاری مشغول پذیرای ازمون شد
شاید نیم ساعت گذشته بود که من مهمونا رو زیر نظر گرفته بودم
مخصوص آهو خانوم رو انگار مریض احوال بود چون همایون و چندتا از خدمتکارها
همش دور برش میپلکیدند
اه پس چرا مهمونای اصلکاری نمیان ؟
گلی - خانوم ... خانوم ...
من - چی میگی خوب کنارت نشستم چرا داد میزنی ؟
گلی - حانوم حشمت داره اشاره میکنه برین پیشش
یه نگاه به حشمت میندازم
داره با دست اشاره میکنه به سمت در سالن
گیج منظورش رو نمیفهمم تا میخوام برم سمتش پاهام خشک میشه
چشمام به سمت در سالن مات میمونه
خودشه خود مردک اصلا تکون نخورده همون جور ظاهر مسخره و لبی خندون
و اون صورت سفید که مامان میگفت
همه بهش میگن حاجی ایوب چقدر نورانی هستی ؟
گلی - خانوم تو رو خدا بشینید الان وقتش نیست آبرومون میره !
با حرص مینشینم
همه به احترامش بلند میشن ولی من خونسرد سرجام نشسته ام
گلی هم از جاش بلند میشه به اندازه آدم هست
که متوجه بلندشدن من نشن اصلا مهم نیست که من بلند بشم یا نه
من -گلیبتمرگ سرجات بنده مخلص حق اجازه جلوس دادن
چشمام دنبالش میکرد
رفت سمت آهو خانومش و کنارش نشست بعله
حاج خانوم گل از گلش شکفت
گلی - خانوم اینقدر خیره نشین همایون خان بدجور توی نخ شماست
من - میدونم حواسم بهش هست
پاشو برو حشمت رو صدا بزن بیاد کارش دارم
گلی - چشم خانوم
بعد از رفتن گلی همایون اومد سمت من
با خودم گفتم دایی زحت نکش ذوق هم نکن من ختخصصم خونه خرابی
حاج فتاح توکلی اینجام !
همایون - اجاهز می فرمایید خانوم
با لبخند خاص - خواهش بفرمایید منزل خودتونه
همایون - پدرم بودند !
خودم رو متعجب نشون دادم
من - بعله ؟
همایون - اون اقایی که اومدند پدرم بود حاج ایوب فتاح توکلی اصل !
من - چه اسم و فامیلی اصیلی شما اصالتا تهرانی هستین ؟
همایون - بعله ولی مادرم از ترکهای تبریز هستند ولی من و خواهر و برادرهام همه
تهران بدنیا آمدیم و همینجا ازدواج کردیم و هر کدوم دنبال زندگی خودمون رفتیم
حرفشکه تموم میشه زل میزنه به صورتم و با لبخندی خاص غرق چشمهام میشه
من - نیه دانیشمیسان ؟ (چرا حرف نمیزنی ؟)
با تعجب نگام میکنه و میگه شما ترکی بلدین ؟
سری تکون میدم و میگم بعله از اقوام دوری مادریم یاد گرفتم و توی
دلم میگم همون گلین خانومی که با فلاکت تموم بیرونش کردین و ...
همایون از جاش بلند میشه و میگه ببخشید خانوم آریانمهر من باید برم سمت
مهمونایی جدیدی که اومدند
من - خواهش میکنم بفرمایید
با دور شدنش حواسم رو میدم سمت مهمونایی که اومدند
حشمت میاد سمتم و کنارم میشینه و آروم میگه خانوم مهتاج اومد !
با حرفش یخ میکنم پس اون زن هرزه هم اومده ؟
من - خوبه بهم نشونش بده
حشمت توی جمعیت نگاه میکنه و میگه اون خانومی که
کنار آهو خانوم وایستاده کت و دامن بلند سورمه ای داره با روسری
سفید و سورمه ای
کنار دستش دختر جوونیه دخترشه چون موقع اومدند به همایون خان گفت دایی
اونم پسرشه عماد شوهرش رو ندیدم
اون خانومی که کت و شلوار یشمی رنگی پوشیده
مه رو خانومه خواهر همایون خان و هنوز ازدواج نکرده چون همایون خان
وقتی بغـ ـلش کرد گفت سلام پیر دختر خاندان !
به همه افرادی که کنار اون مردک جمع شدند و جوری
مامان منو زجر دادند نگاه میکنم و با خودم
میگم بخندین شاد باشین چون به
زودی تک تک شما باید جلوی من سیوا زانو بزنید
حشمت - خانوم حواستون کجاست همایون خان با مه رو خانوم دارن میاد این سمت
من - دیدمشون برو به گلی بگو قرص ساعت 9 منو بیاره
چون داره کم کم سیـ ـنه ام تیر میکشه
حشمت یمره دنبال گلی
از جام بلند میشم ولی لبخندی نمیزنم
مه رو - وای خدای من تو چه خوشگلی ؟
همایون - مه رو جان بزار از راه برسی بعد
من - سلام خانوم !
مه رو - وای سلام شرمنده من مه رو فتاح توکی اصل هستم !
من - منم سیوا آریانمهر هستم
مه رو - وای اسمت هم خوشگله معنیش چی میشه ؟
من - سیوا به معنای سیب !
مه رو - وای چه قشنگ و رو به همایون میگه تو که هنوز اینجایی
مثل اینکه میزبانی برو پیش مهمونات و منم با این سیب خوشمزه تنها بزار
همایون - پس با اجازه
مه رو میشینه و میگه بشین نمیخواد جلوی من معذب باشی
کنارش میشینم و میگم معذب نیستم
مه رو - من خیلی پر شروشور سرزنده ام و البته فضول
از وقتی اومدم توی این پنج دقیقه دیدم
همایون میخ اینجاست راستش منم با دیدنت
موندم تو خیلی خوشگلی راستی چندسالته دوست دارم درباره ات بدونم ؟
من - بیست و دو و آمریکا دانشگاه هاروارد
عکاسی میخونم و اوقات فراغت جواهر سازی میکنم و نامزد یا عشقی هم
ندارم و نزدیک دو هفته است به این خونه سفید کنار عمارت شما اومدم
و چهار ماه که به ایران برگشتم تنهام و
با راننده ام حشمت و گلی خانومش زندگی میکنم فامیلی هم
توی ایران ندارم توضیح کافی و مفید بود ؟
دهنش باز مونده بود بعد از تموم شدن حرفهام بلند زد زیر خنده
و گفت ایول بابا چه بیو گرافی مختصر و باحالی خوشم اومد
ازت دختر حاضر جوابی هستی !
من - لطف دارین ولی این مدت این بیوگرافی رو از بس به آدمهای مختلف
توضیح دادم طوطی وار حفظ کردم !
مه رو - خوب من که اطلاعاتم درباره ات کامل شد راستی
خونه گرفتی که بمونی دیگه ها ؟
من - فعلا معلوم نیست پدر و مادرم هنوز نیویورک هستند
مه ور - اونام میان پیشت تا دیگه تنها نباشی حالا معرفی خودم
نزدیک سی سالمه یک شرکت طراحی داخلی دارم
مجردم ایشش شوهر نمیخوام عاشق هیجان
و دویست دویست تا دوست دارم و البته ته تغاری این خاندان هم هستم
و همینا دیگه آشنا شدیم و خوشحالم از آشناییت
از جاش بلند میشه و دوباره میگه اگه تا آخر مهمونی نیومدم سمتت
خداحافظ چون من باید با دویست نفر
آشنا بشم !
حرف مادر توی ذهنم اومد مه رو خواهرم از همه بشتر شیطون بود
جوری که بهش میگفتم مه رو زلزله جون !
من - خوشحال شدم از آشنایت مه رو زلزله جونی ,
با لبخند داشت نگام میکرد ولی با شنیدن حرفم اخماش رفت توی هم و با
لحن خاصی گفت منم از دیدنت خوشحال شدم !
و بدون حرف دیگه ای رفت
من - حالا مونده بقیه که حالشون گرفته بشه
گلی اومد پیشم و قرص رو داد دستم و گفت شرمنده خانوم
این ننه کوکب منو دید گرفت به حرف
نشد زودتر بیام میگفت ...
من - گلی بزار بریم خونه بعد الان نمیخواد حرفی بزنی
گلی - چشم خانوم !
قرص رو که خوردم گفتم من میرم پیش مه رو توام حواست جمع باشه !
از جام بلند شدم و رفتم سمت مه رو کنار
آهو خانوم نشسته بود با دیدنم لبخندی زد و دستی برام تکون داد
رفتم نزدیکش و با لبخند زوری گفتم از حرفم ناراحت شدین ؟
مه رو - نه بابا بیا اینجا بشین
کنارش نشستم و لبخندی هم به آهو خانوم زدم
که جواب لبخندم رو گرفتم
مه رو - راستی اینجا بهترین جاست برای فضولی و غیبت کردند
چون همه میان دست بـ ـوسی مامان آهو خوشگله خودم !
آهو خانوم داشت به من نگاه میکرد سنگینی نگاهش رو حس میکردم
ولی من جوری رفتار میکردم که همه حواسم به مه رو و حرفهاشه و بس !
من - آهو به معنی غزال هم هست ؟
مه رو با تعجب گفت آره چطور ؟
من - آخه یه دوستی داشتم به مامانش میگفت مامان غزال
در صورتی اسم مامانش آهو بود
مه رو با شنیدن حرفم رنگش پرید و سریع
به مامانش نگاه کرد
اشک توی چشمای آهو خانوم جمع شده بود
مه رو - مامان خوبی؟
آهو خانوم سرش رو تکون داد و رو به من گفت آره دخترم غزال هم اسم دوم آهوئه !
مه رو - مامان اگه حالت بده میخوای همایون رو
صدا بزنم بری اتاقت استراحت کنی ؟
من - چیزی شده از حرف من ناراحت شدن ؟
مه رو کلافه گفت - نه مامان به خاطر قلبش شلوغی براش خوب نیست
آهو خانوم - مه ور جان شلوغش نکن من خوبم !
مه رو - هر جور راحتین ولی اگه حالتون بد بشه همایون و بابا منو تیر بارون میکنند ؟
خورم رو منعجب نشون میدم و میگم واقعا ؟
مه رو با خنده میگه نه بابا من تیزم از دستشون در میرم !
مه رو همینجور که مامان میگفت پر از نشاط بود
مشغول تعریف کردن از شرکتش بود که صدای زنونه ای حرفش رو قطع کرد
بعله هرزه خانوم هم که اینجان
مهتاج - به به میبینم که آبنبات بابا داره خود شیرینی میکنه
چی تعریف میکردی که مامان اهو از خنده قرمز شده !
مه رو - هیچی به جان ترشی بابا داشتم
از شرکت میگفتم تو خوبی ؟
مهتاج بعله ای گفت و بیتفاوت به حضور من
کنار مامانش نشست
مه رو - مهتاج جان معرفی میکنم دوستم سیوا همسایه کناریمون
هستند !
نگاه کوتاهی بهم کرد و گفت خوشبختم مهتاج فتاح توکلی اصل هستم !
من - سیوا آریانمهر هستم
با گفتن اسم متعجب نگام میکنه و میگه شیوا یا سیوا ؟
من - سیوا به معنی سیب اسم اصیل ایرانی
مه رو - اسمش خوشگله مثل خودش نه ؟
مهتاج - ای بد نیست
مه رو با سرتقی میگه خوشگله !
حرف مامانم توی گوشم زنگ زد
مهتاج از هر کی خوشش نیاد نگاش نمیکنه پر از غرور و خودخواهی
و حسادته و ...
خوب پس از من بدت میاد که نگاه نمیکنی ؟
من - مه رو جان این خانومی که دارن بال بال میزنه کیه ؟
مه رو به سمتی که اشاره کردم نگاه کرد و زد
زیر خنده و گفت مهتاج برو دخترت رو جمع کن که داره خودش رو
هلاک میکنه !
مهتاج با حرص به دخترش نگاه کرد رفت سمتش
دختر لاغر اندام بلندی با صورتی سیاه و استخونی که داشت از اونور سالن
دست تکون میداد برای مادرش
اه چقدر این دختر چندشه مثل مادر هرزه اش !
مه رو - خوب ادامه داستان آقا من مثلا رئیس اونجام ولی با این قد کوتاه ام و ...
مردی گفت - با اون زبونه دازم
مه رو - وای اگه گذاشتن ادامه اش رو بگم
علی بود که داشت مادربزرگش رو می بـ ـوسید
مه رو - خودشیرین لپ منم میخوادها !
علی - چشم خانوم زیبا اینم سهم شما و محکم ماچش کرد
من داشتم با کنجکاوی نگاش میکردم که
مه رو با شیطنت گفت سیوا جان شما هم میخوای
با این حرفش علی برگشت سمتم و با دیدنم تعجب کرد و گفت شما اینجا
چیکار میکنید ؟
من - سلام جناب توکلی !
مه رو - آی آی نداشتیم شما کجا هم رو دیدین ها ؟
علی - ایشون همون خانوم هستند که دنبال قالیچه های ترنج بودند
مه رو با اخم آهانی گفت و دست انداخت روی شونه من و با حرص
گفت شرمنده اونا فروشی نیست عزیزم
و قرار نیست از این خونه بره بیرون فهمیدی !
انگار حرصش گرفته بود و شونه ام رو فشار میداد
علی با تعجب گفت - خاله یعنی چی این چه حرکتیه ؟
با خونسردی گفتم میدونم جناب توکلی گفتند
ولی اینجا فکر نکنم فروش فروشی باشه مهمونیه اگه حضور منم
معذبتون میکنه پس با اجازه !
از جام بلند شدم که نشون بدم دارم میرم و ناراحت شدم
ولی میدونستم مه رو نمیزاره کسی ازش دلخوره بشه
مه رو تازه به خودش اومد و هول گفت نه تو رو خدا ببخش
بشین من اصلا حواسم
اینجا نبود ناراحت شدی ؟
سرجام نشستم و گفتم نه عزیزم و لبخند تلخی هم چاشنی حرفم کردم
علی - راستی اون روز حرفتون رو به عماد گفتم
من - خوب ؟
علی - هیچی ناراحت شد و از مغازه زد بیرون
با خودم گفتم حقشه پسره همون هرزه است دیگه !
مه رو - به منم بگو
علی هم جریان رو براش تعریف کرد
مه رو - ایول بابا پس تونستی سوسکش کنی ؟
خودم رو بی اطلاع از این اصطلاحات نشون دادم و
گفتم سوسک کنم یعنی چی ؟
مه رو با خنده گفت هیچی بزار تا کس دیگه ای نیومده
از جریان اون مشتری بگم آقا من لاغر و طریف اون گنده و ...
مهتاج - اه بسه دیگه مه رو سرم رو بردی
و با طعنه گفت همایون خان گفتند مهمون رو
اذیت نکن !
مه رو - برو بابا تو که اصلا اینجا نبودی که سرت بره !
علی - سلام عمه خوبین ؟
مهتاج - ای نه بابا چه خوبیه این همایون هر کی رو رسیده دعوت کرده
اونوقت من میخواستم دکتر اینا رو دعوت کنم میگه نمیخواد
خیلی شلوغ بشه
مه رو با حرص داشت جواب مهتاج رو میداد علی هم ساکت داشت گوش میکرد
ولی زیر چشمی به منم یه نگاهی مینداخت
همایون با دیدن مه رو مهتاج و آهو خانوم که سعی داشت
ساکتشون کنه اومد سمت ما و با
غیض گفت جفتتون ساکت !
با صدای همایون ساکت شدند
همایون - مادر رو نزاشتم اینجا که
شما دوتا ناراحتش کنید !
بعد دست مادرش رو گرفت و بلندش کرد
به احترامش بلند شدن منم از جام پاشدم آهو با چشمهای خیس نگام کرد و
گفت از دیدنت خوشحال شدم عزیزم و دستش رو گرفت سمتم
منم باهاش دست دادم چشمش خورد به گلدوزی های
سرآستین لباسم و
با تعجب نگام کرد و گفت اینا چیه ؟
خودم رو گیج نشون دادم و گفتم چی ؟
گفت این گلدوزی ها ؟ اینا رو کی دوخته برات ها ؟
من - آهان نمیدونم لباسم رو حاضری خریدم !
نگاهی بهم کرد و گفت فکر کردم کسی برات دوخته ؟
من - نه از کاشان خریدم البته قابل شما رو نداره !
آهو - نه مرسی عزیزم این گلدوزی ها منو یاد کسی انداخت
تابلو بود دروغ میگم چون گلدوزی ها کار دست بود نه چاپی و بازاری
ولی انگار باور کرد
آهو - خوشحال شدم از دیدنت
من - همچنین راستی خانوم توکلی من آخر این هفته
میخوام مهمونیه به مناسبت ورودم و خرید خونه
برگزار کنم خوشحال میشم تشریف بیارید !
آهو - ممنون از دعوتت ولی من توان بیرون رفتن از خونه رو ندارم !
من - به هر حال باعث سعادت بود اگر می اومدین !
مه رو - من مامان رو میارم به شرطی که خودمم بیام
من - حتما
همایون - مه رو خانم جای حرف زدن کمک کن مامان رو ببریم
توی اتاقش که استراحت کنه !
بعد از رفتن اونا علی هم رفت یه گوشه از سالن نشست ولی
دائم حواسش پی من بود
مهتاج - خونه مهندس رو خریدین ؟
من - بعله
مهتاج - چند ؟ اونجا که خیلی گرون بود آقا جونم میخواست برای
همایون جان بگیره که قسمت نشد
من - چون نیاز فوری به مسکن داشتم دوبرابر قیمت نقد خریدم !
تعجب کردن و حرص رو توی صورتش میدیم
مه رو خودش رو رسوند به میز و گفت وای چقدر خسته شدم مامان هم
سنگین شده ها !
همایون دنبالش اود و با خنده گفت تو که اصلا وسط کار ول کردی و رفتی سمت بابا
مه رو - خوب دو سه قدم که کمکت کردم میدونی که من
ظریفم و دکتر گفته نباید خودت رو
خسته کنی !
مهتاج - از بس نی قلیـ ـونی
مه رو شربتی برداشت و گفت شما به توپولی خودت ببخش !
مهتاج کوفتی گفت و
اخم کرده بود
همایون - بفرمایید خانوم آریانمهر شربتتون گرم میشه !
تشکری کردم و دستم رو برای برداشتن لیوان شربت بردم جلو از قصد دستی بود
که انگشتر
ستاره داوودم رو دستم کرده بودم
تا لیوان رو برداشتم
مهتاج با حرص گفت این انگشتر رو از کجا آوردی ها ؟
خودم رو متعجب نشون دادم وگفتم بعله ؟؟
مهتاج حواسش به انگشترم بود
با حرص گفت پرسیدم این انگشتر رو از کجا آوردی ها؟
مه رو - مهتاج این چه لحن حرف زدنه
من - این رو میگین ؟ این ساخت یکی از دوستان پدرم هستش
مه رو نگاهی به انگشتر کرد و با حیرت گفت این که ستاره داووده ؟
من - خوب آره اشکالی داره طرحش بده ؟
سه تایشون مات انگشترم بودند
مه رو با کنجکاوی گفت نه عزیزم خیلی قشنگه ولی تک بودنش خاصه
من - نه سرویس کامله هم دستنبد هم گوشواره و گردنبند و انگشتر !
مهتاج سریع گفت زود درشون بیار !
همایون - مهتاج بسه دیگه این چه طرز حرف زدن با مهمونه
من - اشکالی نداره ولی شرمنده انگشترش از دستم در
نمیاد گردنبند و گوشواره اش هم که
به گردن و گوشم آویزونه
مهتاج بلند داد زد - در میاری یا نه ؟
از صدای بلندش چند نفری که اطرافمون بودند ساکت شدند
به ظاهر خودم رو متعجب نشون دادم ولی
در درون داشتم به حرص خوردنش میخندیدم
میدونستم مقابل طلا و جواهر خیلی صبور نیست
مه رو - خاک تو سرت آبرو برامون نزاشتی
همایون رو به من گفت شرمنده خانوم آریانمهر
مهتاج یه کم خسته است
مهتاج - من نه خسته ام و نه لازمه شما از کسی
معذرت خواهی کنید !
صدای خود مردک بود که محکم گفت پس چرا
داری مثل کولی ها داد و قال میکنی ها ؟
به احترامش از جاشون بلند شدم
منم با تمام تلاشم سعی کردم از جام نیم خیز بشم که
گفت بفرمایید خانوم
شرمنده نکنید !
خودش بود حاج ایوب فتاح توکلی اصل کسی که
بیست سال در به دری رو
به مامان مارالم هدیه کرده بود
ایوب - اینجا چه خبره که مهتاج صداش رو انداخته روی سرش ها ؟
مه رو - هیچی آقاجون میدونین که این
قاطی داره یه دفعه اتصالی کرد
خونسرد گفتم - چیزی نبود ایشون با دیدن انگشتر من
بنده رو به صدای بلندشون مـ ـستفیض کردند !
رو به مهتاج که از عصبانیت قرمز شده بود گفت باز تو با دیدن چهارتا تیکه
طلا از خود بیخود شدی ؟
مهتاج - آقا جون این دختره ستاره داووده منه دزدیده !
با این حرفش همایون و مه رو و اون مردک مات نگام کردند
با پوزخندی گفتم خانوم این سرویس دست سازه
و اختصاص به خودم داره شما
هم بهتره به خاطر مشکلی که دارید
به دکتر مراجعه کنید !
مهتاج - آی دزد انگشترم رو بده
مردک با حرص گفت همایون تا بیشتر از این آبرو منو نبرده
خفه اش کن !
همایون هم کشون کشون مهتاج رو که با
چشمای قرمز نگام میکرد
از جلوی چشمم دور کرد
مه رو با شرمندگی گفت ببخش عزیزم
این مهتاج ما مثل همین سرویس رو داشت که گم شد و ...
مردک با حرص گفت مه رو بشین سرجات و حرف اضافه ای نزن !
من - اگه اجازه بدین بنده رفع زحمت کنم
ممنون از پذیرایتون !
مه رو - بخدا اگه بری ناراحت میشم
مردک - بفرمایید خانوم من به خاطر این اتفاق ناراحتم
با خودم گفتم هنوز مونده ناراحت بشی
من - شرمنده ولی باور کنید نمیتونم بیشتر از این اینجا باشم
همایون از پشت سرم گفت اگه برید من
یکی که خیلی ناراحت میشم ببخشید به خاطر رفتار مهتاج امیدوارم
معذرت خواهی منو بپذیرید !
به مردک که با اخم نگام میکرد اشاره کردم و
گفتم خدمت پدر هم عرض کردم ناراحت
نیستم ولی باید حتما برگردم ساعت ده باید بیمارستان باشم !
از دور اشاره ای به حشمت کردم و اونم سریع اومد سمتم
من - میریم ساعت نزدیک ده شبه وقت بیمارستانم دیر میشه
همایون - بیمارستان چرا
اگه حالتون بده خودم معاینه تون میکنم
من - نخیر مزاحم نمیشم
ساعت ده بیمارستان باید برای چکاپ قلـ ـبم برم !
مه رو - آخی یعنی مریضی ؟ این همایون دکترها وایسا میریم اتاق من
معاینه ات میکنه
من - ممنون ولی حتما باید یرم
مردک - بچه ها اصرار نکنید خانوم گفتن ناراحت نیستند
و وقت دکتر دارن رو به منم گفت خوشحال شدم از دیدنتون خداحافظ خانومه ؟
با لبخند مسخره ای گفتم سیوا آریانمهر هستم !
رنگش پرید و گیج نگاهم کرد و بدون هیچ حرفی رفت
مه رو - اه آقاجون کجا ؟
من - اشکالی نداره خداحافظیشون رو که کردند
همایون - حداقل اجازه بدین
تا بیمارستان همراهیتون کنم !
من - نه متشکرم شما میزبان هستید حضورتون لازمه
حشمت - خانوم ماشین رو روشن کردم تشریف بیارید
رو به مه رو که با ناراحتی نگام میکرد گفتم عزیزم باور کن ناراحت نیستم
حضورم فقط به خاطر همایون خان بود
که کارت دعوت فرستادن و محبت کردند و همینطور در عالم همسایگی
الانم با اجازه ! گونش رو بـ ـوسیدم و از همایون
که با ناراحتی نگام میکرد
خداحافظی کردم
گلی هم اومد کمکم و تا ماشین بردم
سوار که شدم تا اومدم در رو ببندم
همایون در رو گرفت و خم شد سمتم و با لحن خاصی گفت اگه
مشکلی بود هر ساعت از شبانه روز من در خدمتم !
لبخند پرنازی زدم و مـ ـستقیم تو ی چشماش گفتم ممنون
ولی این ناراحتی ور من از بچگی دارم مادرزادی ناراحتی قلبی دارم
حواسش به حرفم نبود نگاش توی صورت و چشمام میچرخید
من - همایون خان شرمنده ولی داره دیر میشه !
با صدام از جا پرید و با هول
گفت آخ بعله شرمنده مواظب خودتون باشید خانوم !
من - بعله خداحافظ
همایون - به امید دیدار ...
حشمت راه افتاد و و از عمارت که اومدیم بیرون گفتم حتما داره نگاه میکنه
از کوچه برو بیرون بعد از در پشتی برو داخل خونه در رو که باز گذاشتی ؟
حشمت - بعله خانوم اطاعت
خوبی این خونه این بود که از کوچه بعدی هم یه در به پشت خونه باز میشد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم خوب گلی خانوم رفتیم خونه
باید تعریف کنی چیا شنیدی ؟
گلی - چشم خانوم
چشمام رو بستم و لحظه ای که مهتاج تا مرز سکته
با دیدن انگشترم رفته بود رو به یاد آوردم
با لذت گفتم خوب هر چند خیلی
راضی نبودم ولی برای قدم اول خوب بود !
حالا نوبت مهمونی خودمه در خونه ای که مثل بیست سال
قبل چیده شده و دختری به نام سیوا در قالب مارال فتاح توکلی اصل ...

ادامه دارد ...
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#7
گاز هفتم ....


مهری - خانوم ولی این کار امکان نداره !
من - پرتو به جای اینکه وایسی و با من بحث کنی
الان رفته بودی و برگشته بودی اینجا نه اینکه بالای سر من رژه بری !
مهری - ولی من که هیچ سر رشته ای توی این کار ندارم !
با حرص میگم ببین تو فقط میری توی بازار
طالا فروشها همون آدرسی که برام
پیدا کردی میگی میخوای یه
پولی رو بدی تا باهاش کار کنی ببین گلی خیلی گیج میزنه
یه روز نشده یک میلیارد رو از چنگش درمیارن !
با شنیدن رقم روی مبل بی حال افتاد
مهری - وای خانوم شما مبلغ رو نگفتی اگه این سرمایه از دست بره چی ؟
من - بابا تو چجوری تو وکیل شدی ها ؟
به اسم تو و با نظارت من نه کار خلاف قانونی میخوام انجام بدم نه
اون سرمایه کوفتی از بین میره !
مهری - حرف زدن با شما فایده نداره من رفتم کاری
سفارشی ندارین ؟
من - نه بعد اینکه کارت تموم شد به حشمت بگو اون پاکتی که
دستش دادم بده بهت !
مهری - ممنون امروز نمیرم مهمون دارم میشه فردا برم ؟
من - آره فردا صبح اول وقت میری
پرتو خداحافظی میکنه و میره حشمت هم با اشاره من
پاکت حقوقش این ماهش رو جلو جلو میده
اه چقدر این زن گیج میزنه ولی خوبه کارش رو بلده و اصلا کنجکاوی نمیکنه
الان دو روزه که کار چیدمان خونه
تموم شده یک تابلو بی نقص از عمارت آجری بیست سال پیش
تخـ ـت دونفره فوق العاده
در اومده بود خوبه شاید دفعه اول نرن توی اتاق ولی
حتما سری بعد میرن خوب حالا میمونه
تابلو آهو که مامان کشیده شاید شک برانگیز باشه ولی نه ...
در گیرو دار این بودم که تابلو رو نصب کنم یا نه که
حشمت صدام زد خانوم تلفن
رفتم سمتش و اشاره کردم کیه ؟
اونم گفت نمیدونم خودش رو معرفی نکرد !
با تعجب گوشی رو گرفتم و گفتم بعله ؟
مرد جوونی گفت سلام خانوم آریانمهر ؟
من - سلام بعله شما ؟
مرد - توکلی هستم علی توکلی شناختین ؟
با خودم گفتم اه تو دیگه با من چیکار داری
من - بعله حال شما ؟
علی - ممنون مزاحم شدم بگم پدر میخواستن درباره
فرش قالیچه ها باهاتون صحبت کنند !
وای خدای من یعنی میخواد بفروشتشون
با خوشحالی گفتم واقعا قبول کردند ؟
علی - بعله امروز فرصت دارید تشریف بیارید حجره ؟
من - بعله خودم رو تا یک ساعت دیگه میرسونم
علی - خوب پس تا اون موقع خداحافظ
گوشی رو گذاشتم و
با خوشحالی داد زدم حشمت برو
ماشین رو آتیش کن که رفتیم یکی از
ارثیه هامون رو پس بگیرم از خوشحالی نمیدونستم چی بپوشم !
مانتو شلوار خاکی رنگی رو پوشیدم
با شال سفید رنگ حوصله کیف برداشتن نداشتم
کتونی های سفیدم رو پوشیدم و
بدون آرایش کردن زدم بیرون موبایلم رو نمیدونستم کجا گذاشته بودم
حشمت - خانوم بریم آماده اید ؟
من - آره بریم
حشمت - شرمنده خانوم ولی لنزهاتون رو نزاشتین ؟
من - استرس دارم نمیخواد برو همینجور خوبه
حشمت - چشم بفرمایید خانوم
توی ماشین از بس استرس داشتم چند باری سیـ ـنه ام درد گرفت
ولی اهمیت ندادم
با صدای حشمت از درد سیـ ـنه ام رو فراموش کردم
از ماشین پیاده شدم
رفتم سمت بازار با هر قدم که میرفتم
انگار توی کوره بودم بدنم داغ شده بود آخ دوس داشتم
این شال مسخره رو در بیارم ولی نمیشد
به مغازه که رسیدم
نفسم رو دادم بیرون و رفتم داخل
علی با چند نفری داشت صحبت میکرد هنوز متوجه من نشده بود
بعله دایی جان هم که تشریف آوردند
باباش با اخم وحشتناکی روی صندلی نشسته بود
و کلی کاغذ جلوش بود
رفتم سمتش و آروم گفتم سلام !
همینجور که سرش پایین بود گفت عیلک سلام بفرمایید !
من - آریانمهر هستم
سرش رو بالا گرفت موهاش جوگندمی بود ابروهای پر و پهنی داشت
چشمای مشکی تیز و اخمی که روی
صورتش بود
بینی عقابی نسبتا بزرگی داشت فک محکم گوشه لبش یه
جای زخم بود مثل یه دونه جوش که کنده باشن
همون جای آبله که همزمان با مامان گرفته بودند و مامان
براش کنده بود
دایی - تموم شد ؟
ابروی بالا انداختم و گفتم چی ؟
دایی - ارزیابی بنده خانوم ؟
من - منتظر بودم حداقل یه تعارف بزنید برای نشستن ولی شما
فقط زل زده بودین به بنده !
دایی - بفرمایید
نشستم و منتظر نگاش کردم
میدونستم از اینکه کسی زل بزنه توی صورتش چه زن یا مرد
کلافه میشه
دایی - خوب بنده در خدمتم امرتون ؟
من - پسر شما تماس گرفتن گفتن برای فروش اون قالیچه ها راضی شدین !
اخماش بیشتر رفت توی هم و گفت اونا فروشی نیست
من - ولی خود پسر شما تماس گرفتن که ..
حرفم رو قطع کرد و گفت بعله خودم بهش گفتم
میخواستم اول علت این همه اصرار و قیمت بالایی که گفتین بدونم
من - این طرح رو من توی نمایشگاه مونیخ توی آلمان دیده بودم
وکلی طرفدارش شدم که متاسفانه اونجا
هم نشد خریداری کنم !
دایی - اونجا هم من مخالف بودم که به نمایش بزارنش
ولی این علی پسرم رو میگم کلی اصرار کرد
الانم برام دردسر شده
بابا نمیخوام بفروشم هر کس و ناکسی از راه میرسه میخواد اونا رو بخره خوبه والا !
مردک مزخرف منو از اون سر شهر کشونده اینجا فقط دلیل
بپرسه که چرا میخوامش احمق هنوز هم همون
احمق به تمام معنا هستی !
ازجام بلند میشم و با عصبانیت میگم وقت منو گرفتین آقا یا من
مسخره شما هستم گفتین فروشی نیست منم
قبول کردم بعد از دو هفته پسر شما منو از اون ور
سر میکشه اینور شهر که فروشیه ولی شما میپرسید چرا میخوام
بخرمش ؟
با تعجب به من نگاه میکرد و گفت آرومتر خانوم این رفتاریه !
من - واقعا متاسفم حقا که هنوز همون
کوته فکری که قبلا بودی !
منتظر عکس العملش نشدم و از مغازه زدم بیرون
یکی دنبالم می اومد و تند تند صدام میزد
خانوم آریانمهر سیوا خانوم ...
صدای علی بود ولی محلش نزاشتم
از بازار زدم بیرون حشمت اونطرف خیابون
تکیه داده بود به ماشین از اینور خیابون داد زدم
حشمتتتتتتت !
با دیدن من و عصبانیتم سریع اومد سمتم
علی کنارم وایستاده بود و مات داشت نگام میکرد
حتما گوشش از داد من کر شده بود
علی - شما چرا اینجوری شدین پدر من یکم اخلاقش تنده ولی ...
بدون اینکه نگاش کنم گفتم چی میخوای ؟
علی - هیچی بخدا ولی حالتون اصلا خوب نیست
من - میدونم و توام بهتره دور و بره من نباشی چون ...
حشمت با هول گفت خانوم بیاین بریم داخل ماشین
حالتون بد خرابه !
من - میریم یه جای دور
علی هنوز مات من بود
برگشتم سمتش و گفتم چیه ؟
من منی کرد و گفت میشه منم باهاتون بیام آخه خیلی نگران حالتونم !
که میخوای بیای اشکال نداره کاری میکنم که از اومدنت پشیمون بشی
من - بیا اشکال نداره
حشمت - ولی خانوم شما ...
من - اشکال نداره منو ببر جایی تا راحت بشم
علی ساکت دنبالمون اومد
رفتیم سمت ماشین و راه افتادیم من جلو نشسته بودم و علی
عقب چندباری طول مسیر
حالم رو پرسید منم فقط میگفتم تا چند دقیقه دیگه خوب میشم
به خونه که رسیدیم
حشمت ماشین رو پایین خونه پارک کرد
علی رو تعارف زد اومد تو
سمت ساختمون اصلی نرفتم و رو به حشمت گفتم برو کیسه
و دستکش های منو بیار
علی هم فقط نگران منو نگاه میکرد
تا حشمت برگرده علی گفت خانوم آریانمهر من شرمنده
پدر اول قبول کرد من تماس گرفتم
بعد نمیدونم چی شد که گفت ناراضیه منم دوباره تماس گرفتم
ولی متاسفانه کسی جواب نداد موبایلتون رو هم که نداشتم شرمنده
عصبی گفتم مهم نیست الان مسکنم میاد
تا اومد بگه چجوری ؟
حشمت با کیسه بوکس و دستکشها اومد سمتم و
علی هم با تعجب داشت نگاه میکرد
یه درخت سرو وسط حیاط بود که یه شاخه خمیده داشت محکم بود و
ارتفاش از زمین مناسب بود
حشمت کیسه رو وصل کرد و دستکشها رو داد دستم
شال رو روی سرم محکم کردم و دستکش ها رو پوشیدم و به علی که
با چشمهای گرد داشت نگام میکرد گفتم برو عقب نخوره بهت !
ولی از جاش تکون نخورد
چشمام رو بستم و محکم اولین مشت رو زدم
جوری که کیسه رفت بالا و برگشت
صدای آخ علی اومد کیسه خودره بود توی صورتش حتما
فکر نمیکرده اینقدر ضرب دستم محکم باشه
حمشت - خانوم افتاد
با فریاد گفتم مهم نیست بکشش اینور
حرفهاش توی گوشم زنگ میزد و باعث میشد مشتام محکم تر بشه
حشمت علی رو بلند کرده بود چیزیش نبود فقط
یه کم گیج میزد
اینقدر مشت زدم که کیسه بوکس از شاخه کنده شد و شاخه هم شکست
حرصم عصبانیتم تموم شد رو به علی که
مات داشت نگاهم میکرد گفتم شما چیزی نشدی ؟
سرش رو تکون داد وگفت نه شما همیشه اینجوری عصبی میشی ؟
من - آره این یکی از راههای تخلیه عصبانیتم هست
علی - آهان میشه من برم ؟
ترسیده بود اینو از رنگش و حالت چشماش فهمیدم
من - ممنون که همراهیم کردین خداحافظ
حشمت راهنماییتون میکنه
گیجتر این حرفها بود حشمت بردش بیرون
منم برگشتم توی خونه
گلی رو صدا زدم خبری نبود ازش
باید زنگ بزنم به خاتون گلی که حداقل یکی از قالیچه ها رو
برام تا پنج شنبه آماده کنه
تلفنم که تموم شد دوباره درد سیـ ـنه ام شروع شد
حشمت که نبود گلی هم معلوم نبود کدوم گوری رفته
از درد نفسم بند اومد
روی مبل افتادم میدونستم عصبانیتم و مشت زدنم
خسته ام کرده
با صدای خشدار با آخرین توان داد زدم حشمتتت !
و از حال رفتم
نمیدونم احساس سبکی میکردم انگار کسی بغـ ـلم کرد
چشمام رو نمیتونم باز کنم
الان میدونم روی یه تخـ ـتم اما کدوم اتاق نمیدونم و یا کی منو آورده
ولی با بی حالی میگم حشش ممم تتت
صدایی گفت آروم باش تکون نخوری سرم به دستته
صدا آشنا بود ولی من بی حال بودم
من - شما ؟
صدا گفت - علی گفت عجیب غریب و سرتقی باورم نشد
ولی الان که حال و روزت رو میبینی باورم میشه که با این
حالت و اون دردی رو که تحمل کردی
دنبال اینی که بدونی من کیه ام نترس دکترم !
آهان پس همایون خان تشریف آوردند
من - ممنون از لطفتون جناب همایون فتاح توکلی اصل
زد زیر خنده و گفت خواهش میکنم وظیفمه
من - حالم خوبه ؟
همایون - آره بعد از یکساعت بوکس تمرین کردند و جواب پس دادن به
خان داداش بزرگم فکر کنم حالت خوب باشه
من - قرصی هم برام تجویز کردین ؟
همایون - نه سرمت هم دیگه آخرشه
من - میخواین بگین برادرتون زنگ زده معذرتخواهی ؟
همایون - نه این یه رویا بیشتر نیست
من - خوب پس حال همه خوبه منم وضعم ثابته ؟
همایون - بعله خانوم
من - تشکر دوباره از لطفتون راه خروج رو که بلدین میخوام
استراحت کنم
راستی مهمونی آخر هفته رو فراموش نکنید دکتر !
صدای ازش نیومد فکر نمیکرد رک
بیرونش کنم
صدای نفس نفس زدناش می اومد با لحن آرومی گفت استراحت کن خداحافظ
من - خداحافظ
صدای در نشون میداد رفته بیرون خوب سیوا خانوم اینم از دایی
کوچیکه بریم سراغ مهمونی گور بابای اون مردک احمق
ولی با دیدن قیافه علی وقتی من مشت میزدم
خنده ام گرفت پسره
از ترس خودش رو خیس نکرده باشه خوبه !
اون روز گلی بعد اینکه از خرید برگشته بود منو بیهوش پیدا میکنه و زنگ
میزنه عمارت که خود دکتر گوشی رو برمیداره اونم میاد
انجام وظیفه گلی میگفت علی هم اومده بوده
و با دیدن من گفته یعنی زنده است ؟
امروز دوشنبه است تا پنج شنبه وقتی نمونده
باید برم دنبال کارها ولی حشمت با
قلدری نمیزاره و میگه فقط تلفنی بهش دستور بدم اون میره دنبال خریدها
تلفن به دست مشغول دستور دادن بودم
من - حشمت بگو میخوام کوفته تبریزی و خورشت آلو حتما باشه
راستی برای دسر هم بگو از اون ژله ای میوه ایشون بدن
همه پول رو یکجا نده نصف الان نصف بعد از
تحویل غذا اونم گلفروشی هم میری و گل مریم سفارش میدی
تعدادش هم 100تا باشه !
هر پنج دقیقه یکبار یادم می افته چی باید سفارش بدم
و زنگ میزدم به حشمت برای لباس هم
میخواستم یکی از لباسهای قدیمی
مادرم رو بپوشم آرایشم که نداشتم اه کی بشه برم و از
دست این شال مسخره
راحت بشم موهام پوسید توی این پارچه مسخره
به ظاهر همه چیز آروم بود برای اینکه جای حرفی نباشه
همسایه اونطرفی رو هم دعوت کردم
توی کوچه بن بست شش تا خونه بیشتر نبود دوتاش که خالی بود
یکی عمارت آجری یکی هم زن مرد جوونی که تازه عروس و داماد بودند
و زنه با دیدن شوهرش که مات من بود گفت نمیتونن بیان
و تشکر اخم آلودی کرد
به جهنم مردک هیز همسایه دیگه هم پیرمرد و پیرزنی
تنها بودند که نمیخواستن بیان
ولی تا گفتم خانواده توکلی هم دعوتن سریع قبول کردند
شب قبل مهمونی از استرس رو به موت بودم
ولی باید خونسردی خودم رو حفظ میکردم
خاتون گلی نزدیکهای ظهر روز پنج شنبه بود که قالیچه رو فرستاد
حشمت هم کوبوندش به دیوار خوب حاجی حرص
باید بخوری در حد مرگ
سریع دوش سبکی میگیرم و میام بیرون ساعت نزدیک
یک بعداز ظهره موهلم رو سریع با سشوار خشک میکنم و بالای سرم
جمعشون میکنم
لباسم یه پیراهن آستین شمشیری آبی رنگه که تا مچ پام
رو گرفته کمـ ـرش تنگه اما جالبیه لباس به کمـ ـربندی بود که بهش وصل بود
یه زنجیر باریک که حـ ـلقه های زیادی بهش وصل بود
پوشیدمش اندازه تنم بود
صندلهای آبیم رو هم پوشیدم لنزهام رو نزاشتم
چون میخواسم چشمهای خودم باشه
آماده شدنم یه دوساعتی طول کشید
از طرف رستورانی که شام رو سفارش داده بودم
چندنفری برای کمک اومده بودند
گلی و حشمت هم آماده بوند همون لباسهای اون مهمونی رو پوشیده بودند
راس ساعت 8 زنگ در رو زدند
من - حشمت آیفون رو بزن
میدونستم که آهو خانوم هم میاد
صدای تعارف کردن حشمت و گلی می اومد اول مه رو وارد شد
یه سبد گل رز دستش بود
منم از پله ها شروع کردم به پایین اومدند
اول با دیدنم لبخند میزد ولی بعد
رنگش پرید
همایون بعد همینجور که زیر بغـ ـلهای آهو خانوم رو گرفته بود
داشت می اومد داخل مردک هم پشت سرشون اومد تو
به پایین پله ها رسیدم
مه رو مات من بود با لبخند خاصی گفتم سلام خیلی
خوش آمدین بفرمایید !
انگار صدام رو نمیشنید صداش زدم
مه رو جان خوبی ؟
همایون تا سرش رو بالا کرد اونم مات من شد
مردک که رنگش مثل دیوار شده بود
جوری مقابلشون وایستاده بودم که نمای پشت سرم پذیرایی
و روی دیوارش تابلوی آهو بود که مامان مارال کشیده بود
آهو خانوم تا چشمش به من افتاد
با صدای ضعیفی گفت مارال دخترم و توی بغـ ـل همایون از حال رفت ...

ادامه دارد ...
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#8
گاز هشتم ...


با غش کردن آهو خانوم انگار مردک رو آتیش زده بودن نمیدونست چیکار کنه
منم انگار هول شده بودم
هی سوال میپرسیدم چی شده ؟
همایون چندباری مامانش رو صدا زد ولی آهو خانوم انگار جونی نداشت
که جواب بده
اونم مامانش رو بغـ ـل زد رفت بیرون به حشمت گفتم ماشین رو روشن کنه
و ببرتشون بیمارستان همایون نزاشت مه رو بیاد
مردک هم باهاشون رفت
بعد از رفتنشون مه رو زد زیر گریه و من و گلی هم سعی میکردیم
آرومش بگنیم ولی فایده ای نداشت
من - مه رو جان الان چرا گریه میکنی ها ؟
مه رو با هق هق گفت به خاطر مامانم اون قلبش ضعیفه تحمل
استرس و ناراحتی رو نداره
من - آخه شما که ناراحتی نداشتین هنوز وارد خونه که نشده بودین
من حرکتی کردم یا حرفی زدم که مادر ناراحت شدن ؟
مه رو - نه چیز خاصی نیست ببخش تو رو خدا
مهمونی تو هم خراب شد
من - نه بابا این چه حرفیه من که ایران کسی رو
ندارم جزء شما خانم و آقای سلطانی ور دعوت کردم که
تشکر کردند ولی دوساعت پیش گفتند پسرشون اومده از کانادا
نمیتونن بیان
مه رو - بازم شرمنده دیگه نمیدونم چجوری معذرت خواهی کنم !
من - من از تعارف کردن متنفرم چقدر دختر تو تعارفی هستی
خوب الان نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی
در چه حالن ؟
از جاش پرید و گفت وای راست میگی الان زنگ میزنم همایون میپرسم !
مه رو در حال زنگ زدند بودن منم به بال بال زدن و گریه
کردن اون نگاه میکردم و با خودم میگفتم این گریه ها
در مقابل یک قطره اشک مامان مارال من
پوچ و بی ارزشه
مه رو - خدا رو شکر مامان حالش خوبه فقط
ضعف کرده بوده همش میترسیدم دوباره قلبش باشه
من - خوب این که خوبه برمیگردن اینجا یا نه ؟
مه رو - همایون میاد ولی بابا بیمارستان می مونه آخه
بابا تحمل یه آخ مامان رو نداره
زیر لب گفتم مردک دورو !
مه رو - چیزی گفتی ؟
من - نه گفتم چه خوب ای وای تو نوز فرصت نکردی
لباست رو عوض کنی عزیزم !
رو به گلی گفتم مه رو جان ور راهنمایی کن اتاق پایین تا
لباسشون رو عوض کنند
بیشتر قصد داشتم تخـ ـت و وسایل اتاق رو ببینه
یه نیم ساعت از رفتن مه رو توی اتاق گذشته بود ولی هنوز
بیرون نیومده بود مهم نبود
گلی - خانوم کارگرها رو مرخص کنم
من - آره پاکت پولشون توی کشوی میز اتاقمه بده بهشون زنگ بزن
آژانس بیاد دنبالشون یه کم هم غذا بده ببرند
گلی - چشم خانوم !
بعد از رفتن کارگرها همایون هم با حشمت برگشت
قیافه اش داغون و خسته بود
با دیدنش از جام بلند شدم و سلام کردم و حال مامانش رو پرسیدم
همایون - ممنون بهتره شما شرمنده مهمونی شما به هم ریخت
من - نه به مه رو جان هم گفتم بالاخره اتفاقه پیش میاد
همایون - مه ر کجاست رفت خونه ؟
من - نه رفته توی اتاق لباسش رو عوض کنن
هنوز حرفم تموم نشده بود که مه ور با صورتی خیس از اشک
از اتاق اومد بیرون
همایون با دیدنش دوید سمتش و محکم بغـ ـلش کرد و
گفت الهی چی شده ترشیده من ها ؟
مه رو حرفی نمیزد رو به من گفت این تخـ ـت رو از کجا آوردی ؟
تا اومدم جوابش رو بدم
همایون خندید و گفت تو باز خونه
مردم چشمت چیزی رو گرفت صدبار گفتم نکن اینکارها رو خوب نیست
چشم چرون حسود !
مه رو با بغض گفت تخـ ـت رو از کجا خریدی ؟
من با لحن شادی گفتم الهی ناناز قابل نداره مال خودت
خوشت اومده ازش ؟
مه رو سرش رو تکون دا و گفت آره میدیش به من ؟
همایون از خودش جداش کرد و گفت اه دختره لوس حالت خوبه ؟
شوخی لوس و بی مزه ای بود
من - اشکالی نداره یکی از دوستهام عموش نجار بود اون رو ساخته بود منم
خوشم اومد خریدم ازش من که استفاده نمیکنم مال تو !
مه رو اومد سمتم و محکم بغـ ـلم کرد و گفت مرسی عزیزم
هر چی شده باشه باهات حساب میکنم !
همایون با چشمهای گرد شده گفت واقعا داری جدی میگی ؟
مه رو - آره آخه تخـ ـتش مثل جهیزیه ماراله !
همایون با دهنی باز خشکش زد و رفت سمت اتاق
و تا در اتاق رو باز کرد با دیدن
تخـ ـت کنار در وا رفت
من خودم رو نگران نشون دادم و گفتم همایون خان چی شده ؟
رفتم سمتش و خم شدم سمت صورتش و آروم گفتم حالتون خوبه ؟
شاید فاصله صورتم با صورتش چند سانت بیشتر نبود
نفسهام میخورد توی صورتش
از اون حالت بی حالی دراومد و زل زد توی چشمهام
نفسهاش داغتر و تندتر شد
مات صورت من بود احساس کردم داره صورتش نزدیک صورت
من میاد خودم رو آماده کردم که لبش بیاد روی لـ ـبم
فقط میخواستم بیشتر شرمنده اش کنم
که صدای مه رو اومد همایون مرده ای ؟
سریع به خودش اومد و از جاش بلند شد و گفت ببخشید
و رفت سمت مه رو و گفت بریم دیگه بیشتر از این
سیوا خانوم رو اذیت نکنیم !
من - وا این چه حرفیه شما چی شدین ؟ حالتون خوبه ؟
سرش پایین بود و با صدای آرومی گفت فقط نگران حال مادرم
باز هم شرمنده که مهمونیتون رو خراب کردم !
من - این چه حرفیه اصراری برای موندن نمیکنم چون
واقعا حالتون خوب نیست هر جور راحت هستید !
مه رو - شرمنده سیوا جون بخدا می بینی که حالمون اصلا مناسب
نیست ان شاءالله توی یه فرصت دیگه مزاحمت میشیم
من - خوشحال میشم عزیزم من اهل تعارف نیستم دوست دارم
با هم رفت و آمد داشته باشم
درباهر تخـ ـت هم اگه واقعا ازش خوشت اومده مال تو
فردا اول وقت حشمت رو میفرستم بیاره برات و ...
حرفم با فریاد همایون قطع شد
همایون - نه نمیخواد !
من و مه رو زل زده بودیم بهش و نگاش میکردیم
همایون - ببخشید اعصابم درگیره مامانه شما هم
مه رو جان تخـ ـت لازم نداری علتش هم
میدونی پس زودتر خداحافظی کن تا بریم !
مه رو با بغض گفت باشه هر چی تو بگی و بعد دست انداخت دور گردنش و
لپش رو بـ ـوسید
همایون - خوب آهو شدم برو آماده شو بریم
من - گلی برو لباس مه رو جان رو بیار
گلی هم رفت لباسهاش رو آورد
همایون کمکش کرد تا مانتو و شالش رو بپوشه
معلوم بود کلافه است صورتش قرمز شده بود
مه رو - وای همایون چقدر دستات داغه تب داری ؟
همایون - نه عزیزم آماده ای دیگه خداحافظی کن بریم
مه رو اومد سمتم و محکم بغـ ـلم کرد و با بغض گفت ببخش که
اذیت شدی یه روز میام میبرمت دور زدن تا جبران بشه !
من - مرسی عزیزم باور کن ناراحت نشدم
و با خودم گفتم برعکس بهترین شب بود برام !
رو به گلی گفتم یه کم از غذاها رو بده
ببرن مطمئنن الان فرصت تهیه کردنه شام رو ندارند
قابل ندونستین حداقل شام بمونید
همایون - شرمنده خانوم فکرم درگیره مادره وگرنه همچین جسارتی
نمیکردیم میدونم کلی زحمت کشیدید
من - خواهش بالاخره غذا زیاده ما هم سه نفر آدم
حیفه اسرافه !
با کلی اصرار و تعارف و این اداها که متنفرم ازشون
غذاها رو قبول کردند و رفتند
همایون موقع رفتن با لحن خاصی در حالی که زل زد بود به چشمام
تشکر کرد و دوباره معذرتخواهی
منم با لبخندی مصنوعی بدرقه اش کردم
بعد از رفتنشون از در حیاط تا خود اتاقم از خوشحالی میرقصیدم و
از خوشی جیغ میزدم خوب اینم از دوره اول حالا میریم که
دوره بعدی رو شروع کنیم
اونشب بدون خوردن شام یا حتی چک کردن دوربینها و تلسکوپ لباسهام رو
کندم و خودم رو انداختم توی حموم بعد از یه دوش سبک
رفتم توی تخـ ـتم و بهترین خوابم رو تجربه کردم ...
فردای اون شب برای حفظ ظاهر هم شده زنگ
زدم و حال آهو خانوم رو پرسیدم
حالش بهتر بود و ظهرش مرخص میشد
به گلی گفتم بهتره یکی از اون سوپهای خوشمزه اش رو درست کنه
تا ببرم برای آهو خانوم به هوای عیادت
من - گلی زنگ بزن از خاتون گلی بپرس آهو سوپ چی دوست داره
گلی - زنگ زدم خانوم گفت آش سبزی دوست داره
من - بلدی درست کنی ؟
گلی - بعله خانوم سبزی تازه ام داریم
من - خوب پس درست که بعدازظهر ببرم الانم من میرم استراحت کنم
هر کی کارم داشت حتی پرتو بیدارم نکن
گلی - چشم خانوم
استراحت بهونه بود میخواستم برم یه کم استراق سمع کنم
حشمت اونشب مهمونی چندتا میکروفن جاسازی کرده بود
هرچند خیلی حرفه ای نبود ولی خوب
صداهایی می اومد
دستگاه گیرنده رو روشن کردم و هدفون رو گذاشتم توی گوشم
خبری نبود
جزء صدایی چند نفری که راه میرفتن
یه چند دقیقه ای به ثصدیا همهمه ها گوش کردم
کلافه شده بودم میخواستم
قعطش کنم که صدای همایون بلند شد
انگار داشت با یکی بحث میکرد
همایون - آخه من به تو چی بگم این همه اصرار میکنی
به خاطر چندتا تیکه چوب ؟
صدای بعدی مال مه رو بود
انگار داشت گریه میکرد کنجکاو شدم یعنی چی شده ؟
مه رو - آخه همون طرح همون مدل این اتفاقی نیست همایون
اون خونه مثل بیست سال پیش اینجا چیده شده
نگو که نفهمیدی که باور نمیکنم !
همایون - تو اونموقع ده سال بیشتر سن نداشتی از کجا میدونی ؟
مه رو - مه بچه بودم تو چی بابابزرگ ها ؟
تو که همسن مارال بودی دوازده سالت بود قل و همبازی مارال بودی
با شنیدن حرف مارال یخ کردم
یعنی همایون و مامان مارال دوقلو بودند
پس چرا مامان به من نگفته بود !
همایون - تو که میدونی بابا اون تخـ ـت رو ببینه هم منو هم تو و این
خونه رو به آتیش میکشه پس بی خیال شو خیلی ناراحتی
باهاش رفت و آمد نکن !
مه رو - به اون چه ربطی داره من معنی این همه شباهت رو نمیفهمم ؟
همایون - چه شباهتی اون هیچیش شبیه مارال نیست !
مه رو - لباس پوشیدنش - سرویس جواهرش دکور خونه اش همه چی
یعنی اینا همه اتفاقیه ؟
صدایی از همایون در نمیومد
یعد از چند لحظه صدایی اومد و صدای مه رو که
گفت همایون کجا دارم حرف میزنم !
صدای همایون خیلی آروم بود که گفت دارم میرم توی اتاقم
و به حرفهات فکر کنم !
یه چند دقیقه ای گوش کردم نه مثل اینکه خبری نیست خوب
سیوا خانوم بریم که باید چند تایی شباهت دیگه هم نشون بدیم تا
حسابی گیج بشن !
اون روز بدون حرفی از من توی عمارت آجری گذشت
وقتی هم که سوپ گلی آماده شد لباس پوشیده و مرتب رفتم
عیادت آهو خانوم از قبل گلی به ننه کوکب خبر داده بود
وقتی رفتم مه رو با ذوق ازم استقبال کرد
موقع ورودم همایون داشت میرفت بیرون فقط سلامی داد و رفت
آهو خانوم کلی بابت سوپ تشکر کرد منم یه
نیم ساعتی نشسته ام و به بهانه اینکه کار دارم از عمارت زدم بیرون
اون شب هم بدون دردسری از طرف من برای خونه بغـ ـلی گذشت
فرداش پتو زنگ زد و گفت داماد پول پرست حاج فتاح توکلی اصل پیشنهاد
شراکت رو قبول کرده
خوب اینم از این دوماه نشده
به خاک سیاه میشینه حالا نوبت خود حاج ایوب فتاح توکلی اصل هست ...

ادامه دارد ...
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#9
گاز نهم ....

حشمت - خانوم رسیدم این همون محله قدیمی حاج ایوب
من - خوبه ساعت دو بیام دنبالم الانم برو دنبال پرتو
بهش بگو چک اول اون داماد الاغ رو بزاره اجرا چون یک ماه گذشته
حشمت - باشه خانوم من راس یاعت دو اینجام !
بسته رو از حشمت گرفتم و از ماشین پیاده شدم الان توی
یک از محله های جنوبی شهر بودم
خبر داشتم ایوب خونه پدریش رو نفروخته
و به ظاهر نگهش داشته
فقط نمیدونستم دسته کیه یه محله نسبتا شلوغ توی اون گرما که خر تب میکرد
بچه ها که ول بودند توی کوچه زنها هم توی کوچه نشسته بودند
اولین سوپری که دیدم رفتم تو یا همون بقالی معروف
مرد میانسال اخم آلودی سرش توی صندوق بود
من - سلام !
مرد - علیک آبجی بفرمایید چی میخواین ؟
من - چیزی لازم نداشتم شما از قدیمیهای اینجا هستین ؟
تازه سرش رو بالا کرد و من با دیدنش احساس لرز کردم انگار
کپی چهره ایوب جلوی روی من بود یه سی سال جوونتر
با همون اخمش گفت بعله دنبال کسی میگردین ؟
من - بعله دنبال خونه حاج فتاح توکلی اصل میگردم ؟
با تعجب نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت شما ؟
من - یکی از آشناهای قدیمیشون
با اخم گفت - پس چرا من شما رو نمیشناسم ؟
با حرص گفتم یعنی هر کی فامیل اوناست شما میشناسین ؟
مرد - بعله چون اونجا خونه ماست !
تقریبا با فریاد گفتم چیییی ؟
از صدام جا خورد و با لحن بدی گفت یعنی چی خانم چرا دا میزنی ؟
یعنی این پسر نه حتما داداشه ایوب ولی نه بابایی و مامانی مامان که
سی ساله مردند پس این مرد ؟
کلافه گفتم شما با ایوب فتاح توکلی اصل نسبتی دارید ؟
با اخم گفت - بعله من پسر حاج ایوب فتاح توکلی اصل هستم
نمیدونستم از خوشی داد بزنم یا از تعجب خشکم بزنه
یه چند ثانیه مات نگاش کردم و خودم رو جمع و جور کردم و با
لحنی که مثلا از دادی که زدم
شرمنده ام گفتم ببخشید آخه به ایشون نمی اومد
با اون سن و سال همچین فرزندی داشته باشن منم از وجود شما بی اطلاع بودم
معلوم بود که آروم شده بود
با لحن آرومی گفت خواهش منم شما رو نمیشناسم
از آشناهای پدر هستین ؟
من - نخیر من از آمریکا اومدم یه نامه و یه بسته سفارشی برای
خود ایوب خان داشتم راستش خانوم یبه نام مارال اینو
دادن بدن به من خودشون نمیتونستن بیان
ایران من مسافر ایران بودم این آدرس و بسته رو دادند برسونم دست
ایشون پدر کی تشریف میارن ؟
لحنش دوستانه تر شده بود با لبخند بی جونی گفت پدر الان مسافرت
هستند شاید تا یک یا دو هفته طول بکشه آخه تازه رفتند
من - ببخشید مگه کی رفتند
با کمی مکث گفت دو روزی میشه
با خودم گفتم آهان همون روزی که بعد از مرخص شدن آهو خانوم
گم و گور شد و بعد از یه هفته اومد و گفت سفر کاری بود
با لبخند بدجنسـ ـی رو به دایی جان تازه ام گفتم میشه اسم شما رو
بدونم البته من خودم رو معرفی نکردم من هاله یزدانفر هستم
لبخندی زد و گفت من هم حسین فتاح توکلی اصل هستم خوشبختم !
با خودم گفتم همچنین دایی جان جدید
من - ما یه نسبت دوری هم داریم پدر من از دوستها و نوه خاله های پدرتون هستند
حسین - پس یه جوری فامیل میشیم ؟
من - بعله
حسین با شرمندگی گفت ببخشید اگه لحنم تند بود و سریع یه
رانی از توی یخچال درآورد و گذاشت روی پیشخون
و با لحن خاصی گفت بفرمایید ببخشید دیگه وسایل پذیرایی خوبی موجود نیست
من - نه ممنون همینجور خوبه منم زمانم کمه اتفاقا خیلی تشنه ام شده بود
و رانی رو یک نفس سر کشیدم
من - ممنون خیلی خنک و به موقع بود
بعد بسته رو از کیفم درآوردم و جلوی پیشخون گذاشتم و گفتم شرمنده
این امانتی رو برسونید دست پدرتون هر وقت از سفر اومدند
من دیگه باید برم فردا پرواز دارم این مدتم به سختی آدرس رو پیدا کردم آخه
نزدیک ده سالی هست ایران نیومدم
حسین - اینجوری که خیلی بده پدر اگه بفهمن من مهمونش رو اینجوری
پذیرایی کردم حسابی ادبم میکنه حداقل بفرمایید ناهار منزل
مادرم الان مسجده ولی تا نیم ساعت دیگه میرن خونه !
من - ممنون خیلی دوست دارم ولی متاسفانه باید برم حتما توی
مسافرتهای بعدی الانم که
یه فامیل پیدا کردم محاله فراموشتون کنم
لبخندی زد و گفت هر طور راحتین اصرار نمیکنم چون میگید مسافر هستید
توی دلم گفتم بعله اونم چه مسافرتی
میخوام یه سر برم خونه داداش و خواهرت با این فکر که همایون و مه رو
به اون مهتاج بیان اینجا گیس و گیس کشی لبخند بزرگی
مهمون لبـ ـام شد
حسین با لذت داشت به من و لبخندم نگاه میکرد
من - خوب پس با اجازه اینم شماره تماسم برای اینکه
وقتی ایوب خان بسته رو تحویل گرفتن خبر بدین ! و شماره سویتم
رو توی آمریکا که نزدیک
سه ماه هست که قطعه دادم و با ناز و غمزه ازش خداحافظی کردم
معلوم بود مجرد هستند دایی جان چون همش چشمشون میرفت سمت
لبها و صورت من اشکال نداره دایی جان راحت باشید
از مغازه اومدم بیرون کلی هم برای رسوندم اصرار کرد که با مشقت
حالیش کردم که تاکسی میاد دنبالم
برای حفظ ظاهر الکی زنگ زدم آژانس از شانس خوبم
یه تاکسی سر کوچه نگاه داشته بود اونم به هوای اینکه همونه
ازم خداحافظی کرد منم رفتم سمت کوچه
خوبه گیر نشد رفت توی مغازه منم منتظره حشمت یه گوشه وایستادم
ساعت تازه یک بود حوصله صبر کردن نداشتم ولی چون
حالم خیلی خوش بود
صبر کردم حشمت هم مثل اینکه زود کارش تموم شده بود
اومد دنبالم توی این فاصله از چندتا زن درباره
زن ایوب پرسیدم اسمش زری بود
خیاطی میکرد
خوبه این اطلاعات برای آقای دکتر خوبه یا حتی مهتاج که بندازمش
به جون ایوب خان
غرق فکر و خیال خودم بودم که با بوق ماشینی از جا پریدم
تا اومدم عکس العملی نشون بدم با دیدن حشمت
عصبانیتم خوابید سریع سوار ماشین شدم
حشمت - سلام شرمنده خانوم ترسیدین ؟
با لحن خوشی گفتم سلام حشمت خان نه چرا بترسم
خوبی جیگر ؟
تقریبا چشماش زده بود بیرون
با من من گفت ممنون خانم کاتون تموم شد برم ؟
کش و قوسی به خودم دادم و گفتم اول برو یه رستوران توپ تا دلی از غذا دربیارم
بعد بر خونه راستی پرتو چیکار کرد ؟
حشمت - انجام شد طرف حسابش رو برای یه سرمایه گذاری خالی کرده بود
حواسش نبوده پرتو هم با زرنگی برای همون تاریخ که حسابش خالیه
چک گرفته الانم از بانک میام
چکش رو گذاشتیم اجرا خودش رو که نتونستن پیدا کنن گویا با خانوم بچه ها
مسافرته !
من - آره یادم رفت به پرتو بگم مهتاج رو برده کیش اون بچه های درازش هم
رفتند دوتایی دوبی آی چه حالی میده بیان این سفر کوفتشون بشه !
حشمت - خانوم بریم خونه گلی براتون میرزا قاسمی درست کرده
با خنده گفتم این یعنی مرخصی میخواد بره دیدن پدر مادرش ؟
حشمت سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت
من - خوبه بابا به این زنت بگو من مرد نیستم با شکم بشه گولم زد ولی
چه کنیم سیوا و یه دونه گلی باشه بره ولی فقط سه روز
حشمت آهی کشید و گفت خدا خیرتون بده
منو از دیروز بیچاره کرده بود عروسی دخترخاله شه اینم
میخواد بره
من - به سلامتی ولی تو رو من لازم دارم الانم راه بیفت که هم
قرصم دیر شده هم این روده ها دارن از گشنگی
قر کمـ ـر میرن !
وقتی رسیدیم خونه با اینکه از قصد گلی
خبر داشتم ولی خونسرد ناهار خوشمزه ام رو خوردم پشت بندش هم
یه چایی دارچین گلی هم بالاخره حرف دلش رو زد منم
قبول کردم مقداری هم پول دادم
ولی گفتم بدون حشمت بره چون من لازمش دارم
هرچند دلخور شد ولی مهم نیست
اون روز تو خوشی کشف جدید بودم شب عمارت خبری نبود
مثل اینکه خونه نبودند مهم نیست
فردا صبح قبل از رفتن گلی رو گفتم یه دست خط برامبنویسه
اسم و نشونی زری و خونه قدیمی ایوب خان
رو نوشت و منم فرستادم دم مطب دکتر همایون خان فتاح توکلی اصل
خوب اینم از این یه زنگ به پرتو زدم که چک رو برگشت بزنه
اونم گفت حکم جلب بگیره من گفتم نه برای دفعه اول لازم نیست
اینقدر درباره مهتاج میدونستم که
حاضر نیست با فروش چیزی چک شوهرش رو پاس کنه
ایوب خان هم که سرشون گرمه خانم و بچه ها هستند
نمیدونم ساعت چند بود توی اتاق داشتم با
دستگاه گیرنده کلنجار میرفتم چون مه رو با یه مرد جوون برگشته بود
خونه درحالی که هیچ کسی نبود
آهو خانوم با همایون برای چکاپ رفته بودند
بیمارستان ایوب هم نبود ننه کوکبم که با گلی طبقه پایین خونم
داشتند غیبت میکردند و سبزی پاک میکردند
پس اون مرد ؟
اه این لعنتی هم درست نمیشه
با تلسکوپ یه نگاه انداختم لعنتی رفتن توی اتاق ایوب خان اونجا میکروفن
نداشتم اه ...
حشمت - خانوم تلفن از آمریکا
تعجب کردم قرار نبود کسی زنگ بزنه حداقل تا وقتی کارهای من
اینجا تموم بشه
با تردید گوشی رو برداشتم
من - HI ؟
صدای جوزف توی گوشی پیچید - سالام سیبا !
من - سلام بابا جوزف خودم چی شده یاد من افتادی ؟
جوزف - دلم برای سیبا خودم تنگ است
با خنده گفتم منم دلم تنگ است راستی مامان مارال خودم چطوره ؟
سکوت
سکوت
سکوت
با ترس گفتم جوزف ؟
با صدای بغضداری گفت حالش خوب نیست
دیشب بردیمش بیمارستان سیبا تو اونجا چیکار داشت
باید برگردی مثل بچه پنج ساله شده
حرف من اصلا گوش نداشت قرص نخورد حالش بد شد بردیم هاسپیتال
دکتر گفت شیمی درمانی دیگه نه !
پیوند باید انجام بشه
تمام مدتی که جوزف حرف میزد من سعی میکردم
فقط گوش بدم و به از حال رفتنم و درد سیـ ـنه ام اعتنایی نکنم
به سختی گفتم کی باید پیوند بشه
جوزف - هر چی زودتر بهتر راستی نمونه تو بهش نخورد
منم نه یعنی همه آزمایش دادند حتی مگی پرستارش ولی مغز استخوان
هیچکس نخورد
دکتر میگوید از اقوام اول باید بیاد برای تست
حرفها و لهجه جوزف اذیتم میکرد
با حرص گفتم من تا یک هفته دیگه با یه مورد نمونه میام
جوزف - باید خود فامیل اول باشه عملش طول میکشه ممکنه نخوره یا بخوره
من - جوزف وقتی گفتم با یه نمونه میام
یعنی تا یکهفته دیگه میام
الانم حس صحبت اضافه ندارم لپ مامان رو از طرف
من ببـ ـوس و بای بای !
جوزف- باشه لپ از تو لب از من بای بای دختر بداخلاق و تق گوشی رو گذاشت
با قطع کردن جوزف انگار یکی قدرت پاهام رو ازم گرفت
و نقش زمین شدم
زانوم به خاطر برخورد به زمین درد گرفت ولی مهم نیست
با خودم تکرار کردم سیوا تو میتونی حتی میتونی سه تا نمونه برای مامان مارال
ببری حتما میتونی شده با زور ببری میبری به تو میگن سیوا !!!
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#10
گاز دهم ....


نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که حشمت پیدام کرد و زنگ زد اورژانس
اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم یا کی آوردنم بیمارستان
گیج و منگ بودم فکر هم به این که چی شد من از حال رفتم هم
توی سرم نبود انگار سرم خالی حالی بود
به سختی چشمام رو باز کردم انگار یه وزنه صدکیلویی روی چشمام بود
همایون با یه اخم بزرگ بالای سرم بود
تا دید چشمام بازه با لحن طلبکارانه ای گفت علیک سلام !
با بی حالی گفتم توی کشور من دکترهای اخمو رو
بالای سر بیمار راه نمیدن
همایون - توی مملکت من دکترها با یه چماق بالای سر مریض بیخیال
وایمیستن چون ما پیشرو در نقض حقوق بشریم !
یه نگاه خسته بهش کردم و با خستگی گفتم نه چوب میبینم نه چماق
شما که مهد تمدن حقوق بشره پس این دروغ چرا ؟
همایون - آخ دلم میخواد یه کتک مفصل بهت بزنم آخه جای بحث
بشردوستانه با من یه فکری برای اون قلبت کن چرا
درمانت رو جدی نمیگیری ها ؟
من - الان هیجده ساله توی نوبت انتظارم میدونی یعنی چی ؟
از بچگی این مشکل رو دارم دو بار تا پای پیوند رفتم ولی فایده نداشته
وقتی دو سالم بوده توی سرمای زیر صفر درجه تا صبح توی
خیابون موندم برای همین ریه و سیـ ـنه ام دچار مشکل شده
پس جای حرف زدن و نظر دادن فقط بگو داروی جدید تجویز کردی یا نه ؟
مات داشت نگام میکرد با تعجب گفت تو همیشه اینجور غیرقابل پیش بینی میشی ؟
من - دلیل نداره قابل پیش بینی باشم
چه برخوردی یا حسی بهم داریم که بخوایم همدیگر رو پیش بینی کنیم دکتر ؟
معلوم بود از لحنم عصبی شده با حرص گفت تو بیماری
من دکتر وظیفه ام بود برای سلامتی تذکر بدم همین هر چند منم
توی بهترین دانشگاه دنیا تخصصم رو گرفتم !
من - مرسی دکتر از تذکرتون بهترین جراحان قلب دنیا توی
نیویورک نتونستن کاری برام انجام بدن اون قرصهای هم که میبینی
نمیزارم عوضشون کنی هر قرصش نزدیک
دویست دلار ارزش داره
فقط اون نوع قرص میتونه دردم رو تسکین بده !
معلوم بود ناراحت شده از لحن تندش با لحن آرومی
گفت من منظوری ندارم میدونم چقدر
سخته انتظار برای یه پیوند مناسب من منظورم این بود که
تو که شرایط خودت رو میدونی باید
بیشتر مواظب خودت باشی حشمت میگفت از حال رفته بودم
و دائم زیر لب هذیون میگفتی استخون ... درد
انگار کمـ ـرت ضربه خورده باشه ولی من معاینه ات کردم
ضربه ای نخورده بود !
با حرفش تازه فهمیدم تلفن جوزف مامان ؟
سریع از جام پاشدم جور یکه سوزن سرم از دستم در اومد
همایون - وای دیوونه چیکار کردی !
مهم نبود که دستم خون میاد یا همایون داره غرغر میکنه
دستم و پانسمان کرد و با
تشر به من که میخواستم از جام بلند شم
گفت بشین سرجات !
من - سر من داد نزن
همایون - دختره خیره سر دلم میخواد الانم جای لجبازی
بشین تا جواب آزمایشت بیاد ببینم این قلبی که
صاحبش این همه عصبانیه وضعش چجوریه !
میدونستم میخواد آرومم کنه
و جالبه موفق هم شد با بیحالی گفتم استرس زیادی دارم
برای یکی از عزیزام مشکلی پیش اومده
درحالی که من پیشش نبودم !
با لحن شیطونی گفت بهت نمیاد اینقدر احساساتی باشی
که به خاطر یه عزیز از حال بری ؟
با خودم گفتم حیف کارم پیشت گیره وگرنه الان زنده نبودی دایی جان !
من - مگه چجوریم ها ؟
با لذت توی صورتم زل زد و گفت از نظر من که معرکه ای !
نه گر گرفتم نه تعجب کردم با لحن
کاملا سردی گفتم از چه نظر ؟
همایون - فکر نکنم توی این فضا و با این وضعی که من و تو داریم بتونیم
حرف بزنیم با یه قرار دوستانه چطوری ؟
به به دایی جان چقدر عجله داری خوبه داری قدم اول رو برمیداری
با لبخندی که میدونستم تا مرز سکته دادن میبرتش
گفتم بهتر از این نمیشه الان میشه مرخصم کنی شما که همسایه خوب
خودمی پس میشه پارتی بازی کرد و جواب آزمایشم رو بیاری خونه ؟
همایون - البته عزیزم الان میرم پرستار ور صدا بزنم
تا بیاد کمکت کنه تا لباسهات رو عوض کنی !
از جاش بلند شد و تندی از اتاق رفت بیرون مطمئن بودم
مامان مارال گفت همایون خان 9 ماهه بدنیا اومده
ولی اینی که من میبینم از
شش ماهه هم کمتره فکر کنم محصول چهار ماه است !
به کمک پرستار لباس پوشیدم و حشمت هم که
توی این دو روز بیمارستان مونده بود
منو برگردوند خونه
یعنی من دو روز تمام بیمارستان بودم ولی چرا همایون
اشاره ای نکرد
مهم نیست باید اول اطلاعاتی درباره پیوند مغزاستخوان بدست بیارم
خونه که رسیدم گلی برگشته بود تا طفلی تا
شنیده بود من حالم بده جشن پاتخـ ـتی رو ول کرده بود اومده بود پرستاری من
مه رو هم که از طرف همایون مثلا اومده بود
کمک گلی ولی همش منو سوال جواب میکرد و از خونه و دکورش
میپرید شب اولی که از بیمارستان برگشتیم
همایون گفت بهتره یکی از اتاقهی پایین استراحت کنم
هنوز بدنم برای بالا رفتن و راه رفتن زیاد
جونی نداشت منم قبول کردم سیوا بهتره یه مدت
دختر سر به زیر باشی
حشمت با دیدن چشم گفتنهای من فهمید قصدی دارم
بهش سفارش کردم فعلا بی خیال چک بشه تا هر زمان که خودم گقتم
اون شب اتاقی رو که تخـ ـت دونفره رو داشت انتخاب کردم مه رو
هم با اصرار زیاد پیشم موند هر چند
موقع خواب تا نیمه های شب تا روی تخـ ـت دراز کشید
گریه زاری کرد خسته تر از اونی بودم که
از صدای گریه اش کیف کنم
چند روز هم با پرستاری های گلی و سفارشهای همایون گذشت
دیگه داشت سیوا خونسرد عصبانی میشد که
همایون برای یه شام دوستانه دعوتم کرد
از ظهر که زنگ زده بود دل توی دلم نبود چون جوزف زنگ زده بود و
گفت حال مامان مارال بدتر شده
و زیر بار شیمی درمانی نمیره من سیوایی که غرورم رو
برای هیچکس نشکسته بودم
پشت تلفن التماس مامان میکردم که این یه نوبت رو بده تا
خودم رو برسونم کم کم داشت
چشمه خشک شده اشکم هم راه می افتاد که
مامان قبول کرد
از فکر تلفن صبح اومدم بیرون رفتم یه دوش سریع گرفتم و
بدون کوچکترین آرایشی مشغول آماده شدن شدم
یه مانتو شلوار آبی کمـ ـرنگ نخی پوشیدم
با یه شال چروک سفید
به خاطر حموم چشمام خمـ ـارتر شده بود و صورتم سرخ تر
کیف و کفش سفیدم رو برداشتم
هرچند حوصله رستوران رو نداشتم ولی خوب باید تحمل کنم
ساعت نزدیک هفت بود که همایون زنگ زد و گفت تا نیم ساعت دیگه
میاد دنبالم
هنوز زود بود ولی بهتر از این استرس زودتر خلاص میشدم باید
تمام سعی ام رو بکنم تا همین امشب بهم پیشنهاد ازدواج بده
میدونم که دوسم داره از زبون مه رو
در رفت که از همون شب مهمونی اسیرم شده
آخ دایی جان دوست دارم وقتی میفهمی
عاشق خواهرزاده ات شدی قیافه ات رو ببینم !
حشمت صدام زد دایی جان تشریف آوردند اه چه زود یه نگاه به ساعت انداختم
شده یک ربع به هشت یعنی این مدت من توی فکر و خیال قیافه
شکست خورده دایی جان بودم ؟
بدون هیچ تپش قلب و استرسی رفتم بیرون
کوچه تاریک بود ماشینش جلوی
در وایستاده بود ولی داخلش مشخص نبود
با شنیدن در حیاط از ماشین پیاده شد اوه لالا کی میره این همه
راه رو دایی جان تیپ زده اساسی
یه کت و شلوار کرم رنگ خوش دوخت پوشیده بود
پیراهن سفید خیلی مات میزد ولی بهش می اومد اونم با دیدنم
مات مونده بود
خودم رو جمع جور کردم و گفتم سلام اگه دید زدن تموم شد بریم ؟
همایون - ها آخ ببخشید سلام خوبی شرمنده
یه لحظه با دیدنت حواسم پرت شد !
میدونم دایی جان امشب منو حتما عقد میکنی
خوب سیوا جان اعتماد به نفس بالای 100 % آماده ای ؟
بعله محکمی توی دلم دادم پس برو که
هلاک کنی !
توی مسیر تا رستوران دوتایی ساکت بودیم
بعد از نیم ساعت رانندگی همایون جلوی یه رستوران
خیلی شیک نگه داشت و مثل این
آقاهای جنتلمن
اومد پایین و در رو برام باز کرد شونه به شونه هم وارد رستوران شدیم
لحظه ورودم چند جفت چشم زل زدند به من و همایون
پسرها به من و دخترها به همایون
اه از همین رستوران بدم میاد با گونی هم بیای
نگاهت میکنند
همایون آروم کنار گوشم زمزمه کرد - میزی که رزرو کردم
طبقه بالاست
از پله های مارپیچ رستوران رفتیم بالا
طبقه بالا وای خدای من اگه یه دختر معمولی بودم و
همایون عشقم از دیدن این صحنه غش میکردم
طبقه بالا خالی بود و مشتری نداشت فقط روی یه میز پر از
گلهای رز قرمز و شمع بود
و مسیری که
تا میز باید میرفتیم رو با گلبرگهای سفید و قرمز
فرش کرده بودند
لبخندی ناخواسته روی لبـ ـام نقش بست
همایون خیلی عاشقانه دستم رو گرفت و جلوم نمایشی زانو زد
و گفت بانوی من افتخار میدن
برای این شام حقیرانه بنده رو همراهی کنند ؟
با لبخند پر از عشوه گفتم باعث افتخاره منم هست شرمنده نفرمایید
پرنس از جا برخیزید !
به لحن من خندید و منو تا میز همراهی کرد
و صندلی رو برام کشید بیرون و من نشستم و با لبخند ازش تشکر کردم
میز رومیزی شیری رنگی داشت با چند بشقاب غذاخوری سفید و طلایی رنگ
و قاشقهایی که انتهاش یه برگ گل چسبیده بود
جام های زیبای هم به عنوان لیوان
گذاشته بودند
یه شمع به شکل قلب چیزی که من نه از نظر سلامتی بدنی داشتم
نه از لحاظ احساسی روی میز به طرز زیبایی تزئین شده بود
و روشن بود
در حال ارزیابی میز و تزئیناتش بودم که صدیا
خنده همایون بلند شد
با تعجب گفتم چی شده ؟
همایون - تو چطور دختری هستی منتظر بودم از این
همه تدارکی که دیدم از خوشی غش کنی !
با اخم ساختگی گفتم میدونی که استرس برام خوب نیست
پس الانم به سختی جلوی هیجانم رو گرفتم !
همایون - وای خانومی ببخش که یادم رفت هیجان برات
خوب نیست الان که مشکلی نداری ؟
من - نه ممنون !
همایون - خوب زیبا اول سفارش شام یا شنیدن حرفهای من ؟
من - اول شام هر چند میدونم خیلی
عجولی و زود میخوای حرف بزنی ولی من از دیشب
چیز قابل توجه ای نخوردم چون
میخواستم صبحش ناشتا برم آزمایش !
همایون با هول گفت وای پس چرا از اول نگفتی ها ؟
و بلافاصله زنگی رو تکون داد و گارسونی
از پله ها خودش رو رسوند
و سفارش گرفت من طبق معمول ماهیچه سفارش دادم
همایون هم مثل من !
حین غذا خوردن هم به خواست من صحبتی نشد
بعد از اتمام غذا همایون با عجله گفت خوب الان نوبت شنیدن
حرفهای منه !
اشاره ای به گارسونی که داشت میز رو جمع میکردم کردم که
بزاره این بره بعد
همایونم پوفی کرد و ولو شد روی صندلی
همین که گارسون آخرین ظرف رو با خودش برد
همایون دست منو که روی میز بود گرفت و با هول گفت سیوا
با من ازدواج میکنی ؟
تعجب کردم میدونستم پیشنهاد میده ولی نه ایجوری
نمیدونم شاید شام و فضایی که توش بودیم
روم تاثیر گذاشته بود
من - الان این حرف یعنی چی ؟
همایون - یعنی سیوا آریانمهر متولد آمریکا که ترم آخر رشته
عکاسی دانشگاه هاروارد تحصیل میکنی
پدر یه آمریکایی و مادر ایرانی و وارث ثروتی عظیم از خانواده پدریت هستی
و پدرت در حال حاضر یکی از غولهای ساخت برج سازی نیویورکه
و تک فرزندی و هجدسال بیماری نارسایی قلبی داری
با من همایون فتاح توکلی اصل جراح قلب و فارغ التحصیل از دانشگاه سوربن
فرانسه با 33 سال سن و ته تغاری یه خانواده
سنتی ایرانی ازدواج مکنی ؟
عصبی دستهام رو از دستش بیرون
کشیدم و گفتم این اطلاعات رو از کجا بدست آوردی ها ؟
همایون با لحن ناراحتی گفت ببخش اگع ناراحت شدی یک کم درباره ات تحقیق کردم
یکی از دوستهام نامزدش توی هاروارد درس میخوند خواستم
یه کوچولو درباره ات تحقیق کنه !
توی دلم گفتم چه تحقیقی ناقصی !
همایون - سیوا جان ناراحت شدی عزیزم ؟
من - نه ولی خوب تعجب کردم
همایون - خوب حالا جوابت چیه ؟
با من من گفتم ببین همایون الان نمیتونم جواب درستی بدم
چون تو یک سری چیزها رو نمیدونی ؟
همایون - پای عشق یا نامزدی یا حتی دوست پسـ ـری توی آمریکا وسطه ؟
من - نه پدرم بیماره اون عزیزی که گفتم پدرمه
حضوره منه اونجا لازمه شاید مجبور بشم
از راه ترکیه برگردم معلوم هم نیست کی برگردم !
همایون با لحن ناراحتی گفت بیماری پدرت چیه ؟
با بغض الکی گفتم سرطان مغز استخوان !
همایون از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست و با یه حرکت
بغـ ـلم کرد و گفت عزیزم ناراحت نباش تو فقط بعله رو به من
بده من تا کره مریخ هم باهات میام !
توی دلم گفتم خوب دایی جان وظیفه اته !
آهی کشیدم و گفتم همایون !
همایون - جانم !!!
من - اول اینکه منو ول کن چون اگه کسی بیاد بالا بد میشه منو و تو
رو اینجوری ببینه چون اینجا نه فرانسه ات نه آمریکا
دوم بعععععله !
سوم ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که خودش رو کشید کنار و با ذوق
گفت این بعله یعنی قول ؟
من - اوهوم یعنی قبول به شرطی که اول نامزد بشیم بعد
جنابعالی با من بیای آمریکا و
بعد از خوب شدن وضع پدرم برگردیم ایران برای عقد و عروسی !
همایون - آخ فدای تو خوشگلم بشم که رک حرفت رو میزنی و
خجالت و لبو شدنم تو
کارت نیست !
اونشب برای من یه قدم به پیروزی نزدیک بود
و برای همایون یک قدم تا سقوط توی چاهی که من براش کنده بودم
سه روزه کارها تموم شد همه عمارت از شنیدن این خبر خوشحال شدند
مه رو اصرار داشت
تا قبل از اومدن مهتاج یه صیغه محرمیت بخونیم
چون معتقد بود مهتاج نمیزاره این وصلت سر بیگیره
و حاجی هم قبول کرد هرچند اول مخالف
سرسخت بود ولی آهو خانوم
با کلی اصرار راضیش کرد از خوشحالی زیاد حالش بد شد
منم گفتم چون وضع پدر و مادرم مشخص نیست
نمیخوام خیلی شلوغش کنند پس بهتره همه چیز رو بزارند
بعد از برگشتن منو همایون و مامان و بابا از خارج
تلفنی به جوزف گفته بودم دارم نامزد میکنم اول کلی ذوق کرد
ولی وقتی گفتم طرف کیه کلی دعوام کرد
گلی و حشمت هم باهام سرسنگین بودند ولی به جهنم مهم نبود
الانم دست توی دست همایون توی هواپیما به مقصد
ترکیه نشسته ایم
و تازه یه چندساعتی از محرمیتمون گذشته
عروسی که نه آرایش داشت نه لباس با یه مانتو و شلوار ساده سفید
و شاخه گلی که همایون بهم داده بود
روی مبلی توی سالن عمارت
کنار همایون که برعکس من حسابی تیپ زده بود نشسته بودم که
روحانی محلشون اومد خطبه یکساله ای خوند منم توی دلم به همشون
خندیدم و اون وسط به چشمهای غمگین علی و اخمهای
دایی ستار نگاه میکردم
صدای همایون رو کنار گوشم شنیدم
همایون - زیبای من به چی فکر میکنه که لبـ ـهای خوشگلش به خنده باز شده ؟
با لبخند آروم برگشتم سمتش
صورتهامون نزدیک هم بود طوری که نفسهای داغ اون میخورد توی
صورتم با زمزمه ای ناز گفتم توی فکر اینکه
چقدر زود همه چی درست شد و دل من به اسارت عشق تو دراومد !
خودم تهوع گرفتم از این حرف
ولی اون با لذت داشت به من و لبـ ـام نگاه میکرد
و تا خواستم خودم رو بکشم کنار
لبـ ـهای داغش روی لبهام نشست و سریع برداشته شد
نه لرزشی نه تپش قلبی اصلا مهم نبود
فقط با لبخندی که به احمق بودن اون توی دلم میخندیدم بهش نگاه کردم
همایون - جونم عزیزم اونجوری نگام نکن که
میزنم زیر قول و قرارم و همینجا عقدت میکنم
چشمام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به شونه اش و
توی دلم گفتم ای دایی بدبخت من !
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان تک تیر انداز | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 68 12,036 ۰۶-۱۰-۹۴، ۰۴:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دختری مثل نور | N*A*S*R*I*N sadaf 114 5,486 ۰۷-۰۹-۹۴، ۰۸:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دختری با خالکوبی اژدها | gopel sadaf 36 1,738 ۱۴-۰۸-۹۴، ۱۲:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: Death
  رمان دختری از جنس شیشه | پگاه7 sadaf 99 6,895 ۱۱-۰۵-۹۴، ۰۱:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  رمان دختری که پسر شد؟! | a good girl sadaf 66 6,617 ۳۱-۰۴-۹۴، ۰۹:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: asma123
  رمان دختری روی پل | سمانه و محمدرضا عباس زاده sadaf 22 4,073 ۲۲-۰۴-۹۳، ۱۲:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان من و عکس ها | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 65 5,919 ۲۱-۰۴-۹۳، ۱۱:۵۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان دختری از نسل آريا | yalda_baroni2 sadaf 68 10,767 ۱۰-۰۴-۹۳، ۰۲:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: .........
  دختری به نام مروارید | dorsaaaaa کاربر انجمن nafas 91 6,040 ۰۶-۰۳-۹۳، ۰۹:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  دختری در باد| سارا آقاجانی کاربر انجمن nafas 73 3,835 ۲۲-۰۲-۹۳، ۰۸:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: *Zahra*

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
11 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
تقدیر نسیم (۳۱-۰۶-۹۴, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، parbaneh (۲۰-۰۵-۹۴, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، avaa (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۲:۱۹ ق.ظ)، Shahrzad127 (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، fateme g (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، Miranda (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، 7684 (۱۹-۰۳-۹۶, ۰۳:۰۲ ق.ظ)، anita__.sh (۱۲-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۷-۰۵-۹۶, ۰۶:۰۸ ق.ظ)، امیرارین (۱۲-۰۴-۹۶, ۱۰:۳۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان