انجمن ايران رمان



دروغهای صمیمانه | ماریا بارت
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: MeNa
پاسخ 596
بازدید 54547

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دروغهای صمیمانه | ماریا بارت
#1
مشخصات کتاب
دروغهای صمیمانه نوشته ماریا بارت
ترجمه الهه صالحی
انتشارات درسا
چاپ اول 85
568 صفحه
سپاس شده توسط: .RaHa. ، admin ، .ShahrzaD. ، زینب سلطان
#2
فصل 1
برایتون، زمـ ـستان 1993
هوا سرد و دلگیر بود، از آن روزهای یخ زده و خاکستری ماه دسامبر که سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد و باد و باران هر جنبنده ای را از پا در می آورد. دریا توده ای متورم و تاریک بود و امواج خروشان بعد از برخورد با صخره های ساحلی، چوب و خاشاک را در ساحل به جا می گذاشتند. در این بعد از ظهر دلگیر اسکله ای ساحلی خالی بود و هوا بوی رطوبت می داد. رطوبت و سرمایی نکبت بار.
دختری که روی اسکله می رفت، مدت زیادی از سربازی اش نمی گذاشت و مغرورانه اونیفورمش را به تن کرده بود. او عاشق آن کت و دامن سورمه ای رنگ با دکمه های سیاه زیبا و کلاه بدون لبه با روبانهای خرمایی رنگ و نوشته ای سفید و شفاف بر زمینه ی قرمز تیره ی آن بود. آن لباس باعث می شد احساس کند فردی است مهم که به مردم می کند و نجات دهنده است.
حالا آرزو می کرد که شلنش را هم پوشیده بود. در همین موقع سوزی سرد از سمت دریا به صورتش خورد و بر خود لرزید. با این حال با قدمهایی کشیده و محکم و مطمئن به پیش رفت. دلش می خواست قدرت خداوند را احساس کند و فقط در کنار ساحل بود که بیشتر از هر جای دیگر چنین احساسی به او می داد. لب آب در فضایی باز، انگار که در دستان خداوند قرار داشت. مدتی در امتداد اسکله ی تفریحی قدم زد تا اینکه از دیدرس هتل ها دور شد. بعد برگشت و نگاهی به ساحل سنگی آن دریای خارق العاده انداخت. دستهایش را سایبان چشمانش کرد و نگاهش را به دور دست دوخت. چشمانش را تنگ کرد، برای یک لحظه رویش را برگرداند و بعد دوباره برگشت تا یک بار دیگر حواسش را متمرکز کند. بله! خدای بزرگ! حق با او بود! آن پایین در ساحل، پشت موج شکن، هیکل مردی پنهان شده بود و به نظر می رسید در حال لخـ ـت شدن است. او از روی نرده های اسکله جستی زد و به پایین روی ساحل پرید، و رو به مرد شروع به فریاد زدن کرد: "ببخشید! هی! معذرت می خوام!" صدایش در باد ضعیف بود. دستهایش را بشدت تکان داد و دوباره فریاد زد. آن هیکل برگشت. "امروز نمی تونین شنا کنین!" او فریاد می زد و با دستهایش علامت می داد که شنا کردن مجاز نیست. دوباره فریاد زد. "شنا کردن ممنوعه!"
مرد حدود صد متر با او فاصله داشت. ظاهراً احساس کرده بود که این فاصله برای فریاد زدن زیادی دور است، بنابر این فقط دستهایش را به نشانه ی اینکه موضوع را فهمیده است، بالا برد و بعد به نظر رسید که مشغول لباس پوشیدن شد.
دختر چند لحظه ی دیگر هم به او خیره نگاه کرد و بعد راضی از اینکه مرد موضوع را فهمیده است، به راه افتاد و به سمت محل مورد علاقه ی خودش برگشت.
سپاس شده توسط: .RaHa. ، .ShahrzaD.
#3
چند صد متری رفته بود که ناگهان به مغزش خطور کرد شاید مرد اصلا قصد شنا کردن نداشته باشد. برگشت و از آن فاصله در ساحل به دنبال مرد گشت، دستش را سایبان چشم ها کرد. نتوانست چیزی ببیند. به سمت جلو حرکت کرد و در همین حال سعی داشت فکرش را متمرکز کند و به خاطر بیاورد. ناگهان او را دید و شروع کرد به دویدن.
مدت کوتاهی بعد، به کپه ی لباسها رسید. به زانو در آمد و با عجله لای لباسها را گشت. یک کیف پول، دسته کلید، پالتو و لبـ ـاس زیـ ـر پیدا کرد. همه ی آن چیز هایی که اگر کسی قصد داشت خودش را غرق کند، از خود به جا میگذاشت. از جا پرید و به سمت آب دوید. احساس گناه تمام وجودش را فراگرفته بود. می بایست انتظار می کشید. می بایست مطمئن میشد که حال مرد خوب است. هنگامی که آب سرد روی کفش هایش را گرفت و پایش را تا قوزک خیس کرد، اصلا متوجه نشد. چند ثانیه بعد در حالی که قادر نبود چیزی را در آب ببیند، برگشت و با عجله شروع کرد به دویدن. می بایست یک تلفن پیدا میکرد و به پلیس زنگ می زد.
باجه ی تلفن در خیابانی تاریک پشت مهمانخانه ی آرون بود، ساختمانی درب و داغان و زهوار در رفته در انتهای اسکله. ولی دختر بیش از آن فکرش مشغول بود که توجهی به اطرافش داشته باشد. درِ باجه ی تلفن را با هل باز کرد و به داخل پرید. گوشی را برداشت. دستهایش از شدن سرما منقبض شده بود و از وحشت می لرزید. شماره ی تلفن اضطراری را گرفت. چند لحظه بعد، به تلفن پلیس وصل شد و تا آمد حرف بزند، با خشونت از دستش بیرون کشیده شد. چرخید، هرگز کلمه ای از دهانش خارج نشد.
فریاد او قبل از اینکه از لبـ ـهایش خارج شود، در گلو خفه شد.
*
ساعت 2:30 بعد از ظهر _ اتاق کنترل کامپیوتری، اداره پلیس برایتون
متصدی رادیو به تلفن جواب داد. در حدود بیست ثانیه گوش کرد، ولی چیزی نشنید. بعد محل تلفن را ردیابی کرد. محل مشخص شد و او از طریق بی سیم درخواستی فرستاد و ده دقیقه بعد یک اتومبیل گشت در منطقه، باجه ی تلفن را پیدا کرد. باجه خالی بود. مامور پلیس گوشی تلفن را که آویزان مانده بود، برداشت. " من سرکار هاردهام، از پلیس برایتون هستم. اینجا کسی نیست. حالا میتونی ارتباط رو قطع کنی." منتظر شد تا ارتباط قطع شود، بعد گوشی را سر جایش گذاشت. نگاهی سریع به دور و بر باجه ی تلفن انداخت. هیچ نشانی از چیز مشکوک وجود نداشت. بعد به اتومبیل برگشت.
" هیچی نبود گروهبان، بازم یه شوخی کریسمس."
گروهبان سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و بی سیم را روشن کرد. " براوو چارلی، تمام، ما نزدیک باجه ی تلفن خیابان تایک در محله ی کمپ تاون هستیم. محل رو گشتیم، هیچ ردی وجود نداره. احتمالا یه مزاحمت تلفنی بوده. ارتباط تلفنی قطع شده." بی سیم را خاموش کرد. " سوار شو باب، سرمای بیرون کشنده س!"
سرکار در را باز کرد و سوار شد و پرسید:" می خوای من یه نگاهی به دور و بر بندازم؟"
گروهبان سرش را به علامت مخالفت تکان داد." زحمت نکش. تو این هفته این سومین دفعه س. مزاحمهای لعنتی!" بعد موتور را روشن کرد و همینطور که به راه می افتاد، از روی شانه به پشت سرش نگاه انداخت. " کریسمس! بیشتر از اونی که ارزش داشته باشه دردسر داره! من اگه در دولت کاره ای بودم، ممنوعش می کردم."
ساعت3 بعد از ظهر، ایست هام، سا&!واژه‌!& غربی
دیر شده بود. جیل تونر ساک سوفی را در قشمت عقب رنجرور گذاشت و خم شد تا سبدی را که پودینگ کریسمس و دسر هلو و سه بطری شـ ـراب برای مادر شوهرش در آن گذاشته بود، از زمین بردارد. تکه ای گِل از علف های کنده شد و به کت کشمیر شکلاتی رنگش پاشید. جیل زیر لب غرولندی کرد و با ناخن مانیکور شده اش آن را تراشید. بعد با رضایت از اینکه اثری از آن نمانده اشت، درِ صندوق عقب را محکم بست و اتومبیل را دور زد و به سمت درِ راننده رفت. سوار شد و در آیینه ی جلو نگاهی سریع به صورت خود انداخت. ظاهرش مثل همیشه آراسته و بی نقص بود. جیل ترنر ارزش هر پنی را که خرج خودش می کرد، می دانست.
در سی و نه سالگی، حداقل هشت سال جوانتر به نظر می رسید. هر شش هفته یک بار موهایش را کوتاه و رنگ می کرد، به رنگ بلوند براق. لباس هایش الهام گرفته از طراحان درجه دو بود و اندام کشیده و باریکش با سالها نرمشو ورزش مداوم تناسب خود را حفظ کرده بود. جیل شوهرش را می پرستید و طی دوران زناشویی همیشه وظیفه ی خود دانسته بود که همسری مطابق میل او باشد. جیل نقش خود را به عنوان همسر جدی می گرفت و سبک زندگی راحت و منزوی او نشان می داد که کاملا از زندگی زناشویی خود لذت می برد. او به هیچ وجه احمق نبود، ولی با بالا رفتن سن فهمیده بود که هیچ علاقه ای ندارد خود را درگیر کار ها و مسائلی کند که ارتباط مـ ـستقیم با مسائل زندگیش ندارد. در نتیجه نسبتاً منزوی و محتاط شده بود و این چیزی بود که دختر خوانده اش سوفی را تقریبا از عصبانیت دیوانه می کرد.
سوفی از پنجره به نامادری اش که داخل اتومبیل نشسته بود، نگاه کرد و گفت:" نه، پال، قطع نکن! خواهش میکنم! بمون تا چند دقیقه دیگه با هم گپ بزنیم!"
" سوفی، نمیتونم! مامان میگه همین الان باید تلفن رو قطع کنم. متاسفم!"
" خیلی خوب، کاریش نمیشه کرد. به هر حال امروز ما کوتوله رو از مدرسه بر میداریم و شب خونه ی مامان بزرگ می مونیم. رد و بدل کردن هدیه های کریسمس سالی یه بار. ما می بایست ده دقیقه پیش را می افتادیم."
منظور از کوتوله، هری ده ساله، برادر ناتنی سوفی بود. سوفی به چکمه هایش نگاهی انداخت تا مطمئن شود گلی نباشد. تمیز بود. به شیشه ی پنجره تکیه داد و پاهایش را روی کوسن های تازه روکش شده ی جلوی پنجره گذاشت. به اتومبیل رنجرور نگاهی انداخت و جیل را دید که او را در طبقه ی بالا نگاه می کند. سوفی چرخید و رویش را برگرداند تا لبخند خود را پنهان کند. سوفی ادامه داد:" تو به مهمونی پیتر کیچن میری؟"
" اگه اجازه داشته باشم، آره."
" خوب روز قبلش من به ات زنگ می زنم تا بپرسم که چی می پوشی."
" خیلی خوب. اوه، سوفی، دلم واست تنگ میشه! مدرسه بدون تو خیلی کسل کننده س."
سوفی خندید و گفت:" مطمئنم!" او هر حقه ای زده بود تا اخراج شود، از حقه زدن به دوستان گرفته تا انواع شرط بندی و قمار. می خواست بیرون از مدرسه و در خانه باشد، با پدر، و دلیلی نمی دید که جیل تمام توجه پدرش را به خود جلب کند. بالاخره هم موفق شده و او را از مدرسه اخراج کرده بودند.
" پس هفته ی دیگه می بینمت. مگه اینکه بتونی بیای..."
پالی حرف او را قطع کرد و قاطعانه گفت:" امیدی نیست!" او بهترین دوست سوفی بود ولی تماس با سوفی برایش قدغن شده بود. اجازه داشتند تلفن بزنند ولی ملاقات ها شدیدا قدغن شده بود. " توی مهمونی پیتر می بینمت، سوفی! البته اگه اجازه داشته باشم بیام."
" خیلی خوب، پس میبینمت، خدافظ!" سوفی دوباره از پنجره نگاهی به جیل انداخت و دکمه را فشار داد و مکالمه با پالی قطع شد، ولی چند دقیقه دیگر هم گوشی تلفن را روی گوشش نگه داشت تا نامادری اش را عصبانی کند.
بالاخره جیل از اتومبیل پیاده شد و سوفی گوشی تلفن را گذاشت. پنجره را باز کرد و فریاد زد که همین الان می آید. بعد پنجره را محکم بست، طوری که شیشه لرزید. خشم را در چهره ی جیل می دید. برگشت و از پله ها پایین رفت. در همین حال مخلوطی از نفرت و شادی در خود احساس کرد. دزدگیر را روشن کرد، از درِ جلویی خارج شد و در را محکم به هم زد.
" معذرت می خوام، جیل، تلفن طولانی..."
جیل با عصبانیت فریاد زد:" سوار شو!"
سوفی در جلو را باز کرد، خوسات سوار شود ولی ناگهان متوقف شد." اوه، نه! کیفم رو فراموش کردم!"
جیل از عصابنیت آرواره هایش را بر هم می فشرد. به طرف سوفی رفت و کلید ها را به او داد و به طعنه پرسید:" این کارو عمداً می کنی؟"
سوفی همین طور که به خانه می دوید، با صدای بلند گفت:" نه! البته که نه!" در را باز کرد، دزدگیر را خاموش کرد و کیفش را برداشت. در همین حال زیر لب گفت:" کاملاً!" بعد دوباره دزدگیر را روشن کرد و از خانه خارج شد. "حاضرم!" کلید ها را به نامادری اش داد و سوار اتومبیل شد.
جیل نفسی عمیق کشید، اتومبیل را دور زد و در را باز کرد. دید که دستهایش می لرزد. مجبور بود قبل از روشن کردن موتور چند دقیقه ای
سپاس شده توسط: .RaHa. ، .ShahrzaD.
#4
فرمان را محکم نگه دارد.لازم بود با آلکس صحبت کند.می بایست در مورد سوفی کاری می کرد .در تعطیلات که سوفی در مدرسه بود و آلکس در خانه،همه چیز خوب بود.ولی حالا با بودن او در خانه و قاطی شدنش با بچه های کالج
محلی،و گستاخی و رفتار کلافه کننده اش و اینکه به درست لباس پوشیدن توجه نمی کرد...
جیل موتور را روشن کرد و اتومبیل را به حرکت درآورد.
جیل به تندی گفت:آمیدوارم لباس مناسبی برای پوشیدن در خونه ی مادربزرگ آورده باشی.خیال نمی کنم اون شلوار و پوتین های دکتر مارتین و اون بلوز کهنه برای شام در باشگاه گلف مناسب باشه.
سوفی جواب داد:نه.بعد یک آدامس بادکنکی درآورد و در دهانش گذاشت .چند دقیقه ای در سکوت آن را جوید و بعد آن را به شکل حبابی بزرگ باد کرد.
جیل گفت :این کارو نکن!
حباب روی چانه ی سوفی ترکید.
ساعت 4:30 بعدازظهر،برایتون
هوا کاملا تاریک شده بود که گروه فروشندگان اداره ی آل کو بعد از ناهار کریسمس،از هتل متروپل خارج شدند.با اینکه تازه ساعت چهار و نیم بود ،آنها میل نداشتند به اداره برگردند .در وضعیتی نبودند که کار کنند .آن گروه کوچک که
همگی کمی مـ ـست بودند،تلوتلو خوران در پیاده رو می رفتند.صورتشان از انعکاس نور زننده ی چراغهای نئون ساحل دریا و نور نارنجی رنگ چراغهای خیابان روشن شده بود و خنده های آنها در سر و صدای ترافیک اول شب گم
می شد.
یکی از فروشندگان جوان فریاد زد:بیاین رفقا،به طرف ساحل!و به وسط خیابن دوید و از میان خودروهایی که با سرعت می گذشتند،عبور کرد.وقتی لاستیک خودروها هنگام ترمزی ناگهانی جیغ می کشید و صدای بوقها بلند می شد،او
می خندید.با مشت محکم روی کاپوت اتومبیلی که در چند سانتیمتری او توقف کرد،کوبید.بالاخره به آن طرف خیابان رسید و فریاد زد:بیاین پسرها!
سه نفر دیگر هم همین کار را کردند و از آن طرف خیابان دخترها را صدا زدند .یکی از دخترها از آن سمت ردیف اتومبیل هایی که می گذشتند ،فریاد زد:شوخی می کنی!امکان نداره!
بقیه پشت سرش پایین پریدند و شروع به دویدن به سمت ساحل کردند .می افتادند و یکدیگر را بلند می کردند و از خنده ریسه می رفتند .یکی از آنها کنار موج شکن ایستاد .به تیر چوبی خیس تکیه داد.سرش گیج می رفت و نفسش
بند امده بود .سرش را پایین انداخت و برای یک لحظه چشمانش را بست.وقتی چشمهایش را باز کرد.درست در سمت راست خودش یک کپه لباس دید.خم شد و از نزدیک به آن نگاه کرد و بعد با فریاد دوستانش را صدا زد .نمی دانست
چه چیزی پیدا کرده است ،ولی با نگاه کردن به آن به او حالت تهوع
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#5
دست داد. فهمید که حرامزاده ای بدبخت خودش را کشته است. چه کار وحشتناکی، آن هم درست قبل از کریسمس.
بیست دقیقه بعد، او و سه دوستش با یک افسر پلیس در گردشگاه ساحلی ایستاده بودند و برای آخرین بار جزییات را مرور می کردند. مرد نگاهی به دریا انداخت و چراغهایی را در افق دید. افسر پلیس گفت: “گارد ساحلیه. دارن دنبال جسد می گردن.”
مرد جوان بر خود لرزید و دستهایش را در جیب فرو برد. خیلی سریع مـ ـستی از سرش پریده بود. پرسید: “اگه پیداش نکنن چی؟”
افسر پلیس شانه ای بالا انداخت. “بعید به نظر می رسه پیداش کنن. اونم توی این هوا و امشب.” دفترچه یادداشتش را بست و در جیب گذاشت. نگاهی به دریا انداخت. “حرومزاده ی بدبخت. ای کاش بیشتر فکر کرده بود. جمع و جور کردن یه ماجرای خودکشی دردسر بزرگیه.” و با این حرف به اتومبیل گشت برگشت و جزییات را با بی سیم گزارش کرد.
*
ساعت 9 شب، ساکس غربی، ایست هام

خودرو گشت با سرعت در منطقه ی روستایی پیش رفت. هنگامی که به دروازه ی سفید مزرعه ساوت ریج رسید ترمز کرد. گروهبان پیرس روی علف ها پارک کرد و پیاده شد. در نور چراغ های خودرو روی راه باریک شن ریزی شده پیش رفت. به محض دریافت پیام از مرکز برایتون، به راه افتاده بود تا نشانی بستگان شخص را پیدا کند. خانه تاریک بود و فقط چراغی در اتاق جلویی روشن بود. احتمالاً چراغ زمان دار بود. زنگ زد و بعد کوبه ی برنجی در را کوبید، ولی هیچ جوابی نیامد.
“ببخشید! کسی خونه نیست؟”
گروهبان پیرس برگشت و از ایوان پایین رفت. زنی در راه باریک به سمت او می آمد.
“من داشتم رد می شدم، سگم رو می گردونم. کسی خونه نیست؟”
“نه به نظر نمی یاد کسی باشه.”
“عجیبه! قراره آلکس ترنر امشب برگرده. اون در ژنو بوده.” زن ایستاد. سوت زد و سگ سیاه بزرگی را که داخل بوته ها می گشت، صدا زد. “رادی؟ بیا این جا پسر!” بعد ادامه داد. “یه لحظه صبر کنین.” و با عجله به دنبال سگ دوید و گردنش را گرفت. محکم او را کشید و متوقف کرد. “معذرت می خوام. بله، خونواده ی ترنر. جیل ترنر امشب رفته منزل مادر شوهرش و آلکس قراره امشب برگرده. اونا یه کلید به من دادن و جزییات رفت و آمدشون رو گفتن. برای احتیاط، می دونین که؟” زن چند لحظه ای با سگ کلنجار رفت و بالاخره او را تحت کنترل درآورد. “من مواظب خونه شون هستم. خانم بیرچ از ساوت ریج کانج.” خم شد و تسمه ای را به قلاده ی سگ وصل کرد و ایستاد. “اتفاقی که نیفتاده؟”
“نه، خانم، چیزی نیست که باعث نگرانی شما بشه. گفتین آقای آلکس ترنر؟”
“بله؛ درسته، آلکس.” صورت زن کنجکاوی اش را نشان می داد. “و جیل.”
“درسته، متشکرم.” حالا پیرس ناچار بود تا صبح صبر کند. از راه باریک گذشت و دروازه را برای خانم بیرچ نگه داشت. “حداقل بارون بند اومده. تصور می کنم گردوندن سگ زیر بارون لطفی نداره.”
“نه، نداره.” زن کنار خودرو گشت ایستاد تا او سوار شود. امیدوار بود اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. ولی این طور نشد.
“از کمکتون متشکرم.” پیرس در را بست.
“اوه، بله، درسته.” خانم بیرچ برگشت و به راه افتاد. وقتی خودرو پلیس می گذشت، او دستی تکان داد و در حالی که رادی را پشت سرش می کشید فکر کرد: چه حیف که امروز صبح زود از خونه خارج شدم، وگرنه می تونستم برای یه فنجون قهوه سری به مزرعه ترنر بزنم. او غیبت کردن را دوست داشت. این تنها چیزی بود که زندگی در روستا را قابل تحمل می کرد.
2
ساعت 6 بعد از ظهر، لندن

هالی گریگسون سرش را از روی کارش بلند کرد و به پیاده رو بیرون نگاهی انداخت. زوجی جوان مقابل ویترین روشن گالری ایستادند. هالی برای لحظه ای آنها را تماشا کرد. کاملاً مطمئن بود که خریدار نیستند. دید که به سمت یکدیگر برگشتند و لبخند زدند. دیدن آنها باعث شد برای یک لحظه به طرزی ترحم برانگیز احساس غصه کند. بعد به سرکارش برگشت و آنها را نادیده گرفت. اگر آنها چیزی می خواستند، به داخل می آمدند. در غیر این صورت دلش نمی خواست زوج های عاشق را تماشا کند. دیدن آنها او را به یاد وضعیت خودش می انداخت و هالی این را نمی خواست. نه امشب، نه یک هفته قبل از کریسمس.
پس از مدتی، او کارش را روی کاتالوگ نقاشی تمام کرد و نگاهی به ساعتش انداخت. از جا بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد. بعد به سمت در رفت و تابلوی “باز” را به طرف دیگر چرخاند. “تعطیل”.
با صدای بلند گفت: “گمان می کنم اگه یه کمی شانس بیارم، می تونم به خوبی اینجا رو اداره کنم.” به سراغ دو کاری رفت که آن روز فروخته شده بود. آنها را کنار هم به دیوار تکیه داده بود. “اگه اون یه خرده کمتر پول در می آورد، من می تونستم پول بیشتری در بیارم!” ایستاد و چند دقیقه ای به نقاشی ها خیره شد. از اینکه توانسته بود آنها را بفروشد، از خودش راضی بود، همین طور از اینکه علی رغم توصیه ی سندی، آنها را از همان ابتدا انتخاب کرده بود. بعد به یاد بگو مگویشان افتاد و احساس رضایت فوراً جایش را به آزردگی داد. آزردگی بابت این که سندی اینجا نبود تا ببیند که او موفق شده است. و در نهایت آزردگی بابت اینکه گالری که او آن همه وقت برای خاطرش جنگیده بود، به جز ناامیدی در آمد بیشتری داشت. او قرار دادهای بزرگی می بست که درآمد آنها پشتوانه ی گالری بود، در نتیجه این شوهرش بود که تصمیم می گرفت.
هالی گفت: “بذار واقعیت را قبول کنیم.” بعد در حالی که وسایلش را جمع می کرد، طبق عادت همیشگی به حرف زدن با خودش ادامه داد: “پدرت حق داشت. تو نمی بایست کار وکالت رو رها می کردی.” بعد یک پانچوی کشمیر مشکی را از سر به تن کرد و دستی به موهایش کشید تا آنها را مرتب کند. خطاب به خودش گفت: “تو می بایست به کاری که بلد بودی می چسبیدی، دخترم.” بعد به طرف جعبه ی برق رفت و دو کلید اول را خاموش کرد، که چراغ های پشت گالری خاموش شد.
به محض خاموش شدن چراغها در باز شد و هالی چرخید. “اوه، خدایا!” دوباره چراغها را روشن کرد و به مرد جوانی که وارد گالری شد، نگاه کرد. “خدا جون، ترسیدم!”
مرد کیف چرمی کهنه ی بزرگی حمل می کرد. واضح بود که مشتری نیست. وقتی جلوتر آمد، کیف بزرگ از دستش رها شد و با سرو صدا روی زمین افتاد. او با لکنت زبان شروع به معذرت خواهی کرد. بعد ساکت شد و به پایین پایش زل زد. از بی دست و پایی خودش شرمنده شده بود. نمی بایست می آمد. با این کارش خطر عصبانیت شوهر هالی را به جان خریده بود. ولی چاره ای نداشت. از بلاتکلیفی خسته شده بود. او به سندی ترنر و گالری گریگسون جنس فروخته بود، بدون اینکه چیزی دریافت کند. هیچ خرید مجدد یا قابل توجهی ندیده بود. سرش را بالا کرد و دهان باز کرد تا توضیح دهد.
قبل ار اینکه فرصت حرف زدن داشته باشد، هالی گفت: “ببین جداً متأسفم، ولی ما تعطیل کردیم.” او امشب برای سر و کله زدن با یک نقاش امیدوار و جوان و قوت قلب دادن به او ذره ای انرژی نداشت. روزی پر کار را گذرانده بود و آن احساس رضایت مختصر هم با فکر کردن درباره ی شوهرش از بین رفته بود.” جدای از این ها، من معمولاً کارهایی رو که سفارش نداده ام، قبول نمی کنم.”
مرد جوان سرش را به علامت تأیید تکان داد، رشته مویی را از صورتش کنار زد و دوباره به زمین خیری شد. می بایست به دلیل
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#6
امدنش اشاره می کرد. ولی جرأتش را نداشت . سندی ترنر در مورد هالی به او اخطار کرده بود و مرد جوان دلش نمی خواست های را ناراحت کند . اصلا دلش نمی خواست در امد مختصری را که از انها دریافت می کرد. از دست بدهد . پوزش خواهانه لبخندی زد گفت : اوه بسیار خوب . به هر حال ارزش امتحان کردن را داشت." بعد شانه ای بالا انداخت و به طرف در برگشت.
هالی برای لحظه ای او را نگاه کرد. مظلومیتی در مرد جوان بود. نوعی حالت التماس گونه. که هالی متوجه شد ناخدا گاه می گوید: "ولی گمان می کنم بتونم پنج دقیقه از وقتم روبه ات بدم تا با هم گپ بزنیم." ولی بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شد . بازهم احمقانه رفتار کرده بود. هرگز نمی توانست نه بگوید. مرد جوان برگشت. جدا این اصلا چیزی نبود که انتظارش را داشت. هالی جدا مهربان بود
هالی به او خیره شد. مرد انقدر متعجب به نظر می رسید که او علی رغم تصور خودش خندید و گفت: بله و جدا. هرچه نباشه کریسمسه! و سایلت رو همونجا بذار. منم زیر کتری روشن می کنم کمی چای میل داری؟
بله عالیه یه فنجون می خورم! با شیر و سه قاشق شکر. مطمئنین اشکالی نداره؟
اوه البته! هالی برای لحه ای رویش را به طرف دیگر برگرداند و بعد بلافاصله دست از دلسوزی کردن برای خودش برداشت و گفت: من امشب کاره دیگه ای ندارم چه اشکالی داره؟
در اشپز خانه کوچک عقب گالری. کتری را روی اجاق گذاشت و برگشت. پانچو را از سرش بیرون می کشید که در دوباره باز شد.
هالی همان طور که پانچو را تا نیمه بالا کشیده بود. ماند .نگاه کرد تا ببیند چه کسی بود که وارد شود.
سلام هالی
هالی کاملا بی حرکت ایستاد. فراموش کرد که شنل هنوز روی سرش است. برای یک لحظه همه چیز را فراموش کرد و بعد ان مرد گفت اون چیه روی سرت؟
هالی از عصبانیت سرخ شد . بتندی گفت: "روی سرم نیست!شنلمه. در واقع داشتم از تنم درش می اوردم!"
میفهمم" نه. نمی فهمی ! تو اصلا نمی فهمی!هیچ وقت تو نفهمیدی. مشکلت همین بود!قلب هالی با دیدن او بشدت در سیـ ـنه اش می تپید و ناچار بود نفس های خود را کنترل کند. پانچو را از سرش بیرون کشید و ان را روی میز تحریر پرت کرد." به هر حال. تو این جا چه کار می کنی. کیت توماس*؟ فرار بود در نیویورک باشی! گالری رو چطور پیدا کردی؟
پدرت. اون نشونی رو به من داد. وبیشتر وقات در نیویورک هستم. اما برای یه کاری یه هفته ای اومدم اینجا." کیت نگاهش را از صورت هالی بر گرفت و به مرد جوانی که روی زمین زانو زده بود. نگاه کرد. ناچار بود این کار را بکند. ان قدر تحت تاثیر گونه های برا فروخته و اندام ظریف هالی قرار گرفته بود که گمان می کرد اگر همان طور به او خیره شود. ممکن است اختیار خود را از دست بدهد و او را در اغـ ـوش بگیرد. و این اشتباه بود اشتبای بزرگ. به هنرمند جوان گفت:
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#7
" سلام، من كيت توماس هستم."
"سلام. منم آدرين وايت."
دو مرد با هم دست دادند. كيت از اينكه ان مرد شوهر هالي نبود احساس ارامش كرد، ولي سعي كرد نشان ندهد.
ادرين گفت:" گوش كنين، گمان مي كنم من بايد برم. اگه بخواين مي تونم يه وقت ديگه برگردم؟"
هالي گفت:"نه!"
درست همزمان با او كيت گفت:"اره!" بعد هر دو به هم نگاه كردند.
هالي سريع گفت:"تو اصلا مجبور نيستي. مطمئنم كه اقاي توماس داره..."
كيت گفت:"نه، نمي خوام برم، ولي اگه تو اين طور مي خواي هالي، پس..."
"ببينين، من دارم ميرم." ادرين كيفش را بست و از جا بلند شد. دست در جيبش كرد."اين كارت و شماره ي تلفن منه. شايد بتونم يه وقت ديگه بيام. شوهرتون..."
هالي حرف او را قطع كرد."شوهرم چي؟"
ادرين شانه اي بالا انداخت. مي خواست توضيح دهد ولي دوباره جراتش را از دست داد.اين موقعيت سختي بود. اين دو نفر به هيچ چيز بجز خودشان توجه نداشتند. او كارت را به طرف هالي دراز كرد. هالي ان را گرفت و با حواس پرتي در كيف كهنه اي از جنس فرش كه به عنوان كيف دستي از ان استفاده مي كرد، انداخت."متاسفم.حتما يه وقت ديگه بيا."
هنرمند جوان كيفش را برداشت و سعي كرد ان را زير بغـ ـلش بزند.
"حتما ميام،به هر حال متشكرم،براي،اِ..." و موقعي كه كيت در را برايش باز كرد جمله اش را ناتمام رها كرد.
كيت پرسيد:" مشكلي كه نداري؟"
"نه،متشكرم." ادرين از سر دستپاچگي دست ازادش را بالا برد تا براي خداحافظي تكان دهد و با اين كار كيف تقريبا از زير بغـ ـلش افتاد، ولي قبل از اينكه كيت به كمكش بيايد،خودش را جمع و جور كرد."خدانگهدار."
در پشت سرش بسته شد.هالي پانچويش را برداشت و گفت:"عالي بود!خجالت داره كه فورا بيرونش انداختي."
"من بيرونش انداختم؟ من فقط اومده بودم تا سلامي بكنم.اين تو بودي كه از كوره در رفتي و..." كيت حرفش را قطع كرد. اهي كشيد و براي يك لحظه رويش را برگرداند. بعد دوباره به هالي نگاه كرد."اتش بس؟"
هالي تا جايي كه مي توانست چشم در چشم او دوخت و بعد به سمت ميز تحريرش برگشت و شروع كرد به ور رفتن با كاغذها و زير لب گفت:"اتش بس."
بعد از سكوتي كوتاه، بالاخره كيت گفت:"خوب،وضع گالري چطوره؟" دلش ميخواست جلو برود و به او نزديك تر شود، ولي حالت هالي به او مي گفت كه فاصله اش را حفظ كند.
هالي با نشاطي ساختگي گفت:"خوبه!" چطور مي توانست وضعيت گالري را توضيح دهد؟ درباره ي چيزي بگويد كه مجبور بود بابتش التماس كند، مجبور بود دزدي كند و قرض كند تا ان را سر پا نگه
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#8
دارد، در مورد چیزی بگوید که بیشتر از هر چیز دیگری برایش اهمیت داشت و در واقع چیزی بجز ناامیدی برایش نداشت؟ اضافه کرد: "خیلی خوبه!"
"خوبه."
سکوت. هالی با خودش گفت: خدایا، چرا اون باید حالا برگرده؟
هجده ماه از آخرین باری که کیت را دیده بود، می گذشت. با وجودی که می دانست کیت تنها مردی است که او می خواهد، معتقد بود به آزادی نیاز دارد و زمان. سعی کرده بود در مورد گالری به کیت توضیح دهد، در مورد نیازش به استقلال و نیازش به موفق شدن در این کار. تنها چیزی که می خواست زمان بود و اینکه بتواند مدتی رابطه ی خود را با کیت به همان صورت حفظ کند. ولی یک هفته بعد کیت رفته بود. سه خط برای او نوشته بود، فقط سه خط:
هالی، دوستت دارم، ولی من هم زندگی دارم. دو سال
برای خاطر تو صبر کردم، نمی تونم برای همیشه صبر کنم.
مواظب خودت باش. آن چیزی باش که دلت می خواهد.
کیت.
سه خط دردناک و هالی دیگر خبری از او نشنیده بود. حرامزاده!
هالی سرش را بالا کرد و گفت: "تو هیچ وقت نامه ننوشتی."
کیت به یادش آورد. "تو ازدواج کرده بودی، هالی. خیال نمی کردم کار درستی باشه."
"نه، شاید نبود!" البته که او ازدواج کرده بود! سه ماه بعد از رفتن کیت، کسی را پیدا کرده بود که مثل او گالری را می خواست، کسی که درک می کرد، کسی که...
هالی آهی کشید. کسی که هالی حتی نمی بایست تعطیلات را با او می گذراند، چه برسد به اینکه با او ازدواج کند.
هالی پرسید: "تو چطور؟"
کیت لبخندی زد. "نه، من ازدواج نکردم." چطور می توانست ازدواج کند؟ یک سال طول کشیده بود تا بتواند یک روز را بدون فکر کردن درباره ی هالی گذراند. "من یه دوسـ ـت دختر خوشگل دارم."
بعد بسرعت اضافه کرد" "کی می دونه؟ ممکنه در آینده یکدفعه توی دام ازدواج گرفتار بشم!" حداقل، این چیزی بود که خودش هنگام ترک نیویورک باور داشت. فقط حالا، با دیدن هالی، ناامیدانه فکر می کرد که آیا ممکن است یک روز از عشق هالی گریگسون رهایی پیدا کند؟
کیت برای اینکه موضوع صحبت را عوض کند سریع پرسید: "شوهرت کجاست؟"
"خارج از کشور. می فروشه، گمان می کنم، یا می خره، یکی از این دو تا." بعد هالی شانه ای بالا انداخت و شکلکی در آورد. "ایتالیا."
دلش نمی خواست خود را آزرده و ناراحت نشان دهد، ولی همیشه همین احساس را داشت. همیشه سعی کرده بود خودش را قاطی کند، گاه و بی گاه، ولی هرگز فایده ای نداشت. سندی از او فاصله داشت، تقریبا مرموز بود و در نهایت هالی خیلی ساده دست از تلاش برداشته بود. اینجا گالری باارزش هالی بود.
کیت گفت: "می فهمم."
"خوب، دیگه." هالی به طرف میز تحریر برگشت و کیف را برداشت. "ببین، کیت، جدا خوبه که دیدمت ولی..."
کیت با خستگی گفت: "دروغ نگو، هالی."
هالی سرش را تکان داد. "خیلی خوب! کیت، برای من شوک
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#9
مزخرفی بود و جداً گیج تر از اونم که بخوام این عذاب رو بیشتر از این تحمل کنم. لطفاً برو و بذار در رو قفل کنم. از سفرت لذت ببر و سلام منو به دوسـ ـت دختر نیویورکیت برسون." بعد پانچو را از سرش پایین کشید و آن را مرتب و صاف کرد.
کیت گفت: "رنگ سیاه به ات میاد. خوب به نظر میای هالی، درست همون طوری که به خاطر دارم."
هالی با لحنی سرد جواب داد: "نه، دقیقاً این طور نیست. همه ی ما عوض می شیم، کیت."
کیت آهی کشید. "آره، حق با توئه، همه مون عوض می شیم." آمدنش اشتباه بود ولی عجیب بود که از این کار پشیمان نشده بود. "ببین، هالی، این کارت هتل منه. اگه لازم شد، یا دلت خواست یا هـ ـوس کردی و یا به هر دلیل احمقانه ای، می تونی با من تماس بگیری. " همین طور که کارت را به طرف هالی دراز کرده بود، لبخندی زد. "همین طوری نندازش توی کیفت که گم بشه. بذارش توی کیف پولت. من تا آخر هفته اونجام. "
هالی لبخند او را با لبخندی جواب داد. فراموش کرده بود که لبخند کیت چقدر اغوا کننده است. به کنایه گفت: "خواهش می کنم، کیت. تا به حال دیدی که من از روی هـ ـوس کاری کرده باشم؟"
"آره، اغلب." بعد هر دو مدتی ساکت شدند. گذشته را به خاطر می آوردند. کیت همیشه محتاط بود، و هالی دیوانه و هـ ـوس باز.
بالاخره کیت گفت: "منتظر بمونم تا درها رو قفل کنی؟"
"نه، متشکرم. به هر حال، بیشتر شبها خودم تنهایی این کارو می کنم." به سمت جعبه ی کلید برق رفت و برای بار دوم در آن شب شروع کرد به خاموش کردن چراغها.
کیت گفت: "پس تنهات میذارم." احساس کردم لازم است از او فاصله بگیرد. به سمت در رفت و آن را باز کرد.
"بله." هالی دست از کار کشید و برگشت. در آن دامن کوتاه مشکی و آن پانچوی سیاهش با جورابهای سرخابی و کفشهای تخـ ـت سیاه، درست شبیه یک نوجوان بود، هفده یا هجده ساله، با صورت تازه و شاداب و دوست داشتنی.
کیت فکر کرد که او چقدر جوان به نظر می رسد. گفت: "خدانگهدار، هالی. از دیدنت خوشحالم."
"خدانگهدار، کیت." او همان کیت فوق العاده بود، جذاب، آرام و محکم. هالی به سراغ چراغها برگشت تا مجبور نباشد رفتن او را تماشا کند. صدای به هم خوردن در را شنید، بعد صدای قدمهای او را روی پیاده رو، که دور می شد، و بعد سکوت بود. تنها فکری که در آن لحظه برایش رضایت بخش بود این بود که مجبور نبود با شوهرش رو برو شود. تاب تحمل این یکی را نداشت.

آن شب دیر وقت بود که بالاخره هالی پله ها را به سمت آپارتمانش در طبقه دوم بالا می رفت. سه پاکت بزرگ با خودش حمل می کرد. آنها را پشت در آپارتمان روی زمین انداخت، انگشتانش را که خون در آنها جمع شده بود، مالید و بعد برای آوردن چهار پاکت باقیمانده از پله ها پایین رفت. پاکتها را برداشت، یک دسته گل را با احتیاط زیر بغـ ـل زد و در حالی که بطریها جرنگ جرنگ می کرد و تخم مرغها در جعبه به گونه ای خطرناک تکان تکان می خورد، بالا رفت. درست موقعی که به پله ی آخر رسید، سکندری خورد و همه چیز را انداخت. از سر درماندگی ایستاد و یک بسته پنیر را تماشا کرد که از
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#10
چندین پله پایین غلتید و بعد در جعبه باز شد و روی قالی بید خورده ولو شد.
هالی از سر خشم فریاد زد: "لعنتی! کثافت لعنتی!" ولی این دلش را خنک نکرد. پس با لگدی بقیه ی خریدش را به سمت در آپارتمان پرت کرد. چیزهایی را که دور و بر پخش شده بود، جمع کرد و رفت تا آنچه را از پنیر باقی مانده بود، جمع کند. همه را روی هم ریخت، در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. در را پشت سرش به هم کوبید و آن ریخت و پاش را پشت در رها کرد. مـ ـستقیم به سراغ یخچال رفت و یک بطری شـ ـراب بیرون آورد. مقدار زیادی در یک لیوان ریخت و روی زمین ولو شد. پشتش را به قفسه تکیه داد و تمام محتویات لیوان را یک جرعه سر کشید. "یا مسیح!" سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست.
رفته بود خرید. این تنها راه علاج افسردگی اش بود. رفتن به سوپر مارکت و خرید خروارها مواد غذایی. سه نوع بستنی با طعمهای مختلف، چهار جور پنیر گران قیمت، استیک فیله، پاکتهای سالاد سبزی، روغن زیتون خالص تصفیه نشده، توت فرنگی خارج از فصل و کنسرو پودینگ برنج. او چرخ خریدش را در میان ردیف اجناس بالا و پایین برده و به تمام محصولات نگاه کرده بود، به فروشهای فوق العاده توجه کرده و بسته های دستمال توالت را فشار داده بود تا از نرمی آنها مطمئن شود و خوشبو کننده های هوا را بو کرده بود ـ اصلاً قصد خرید خوشبو کننده ی هوا را نداشت. پاکتهای چیپس ترتیلا را روی قوطیهای رب گوجه فرنگی چیده و بعد سه نوع سوسیس با طعمهای مختلف برداشته بود. دو نوع کرم جدید خریده و بعد چسبیده بود به انواع ویتامین. یک هفته ای کپسولها را می خورد و بعد یک روز صبح همه را فراموش می کرد و دیگر زحمت فکر کردن در مورد آنها را به خود نمی داد.
فقط حالا، در آشپزخانه ی کوچک ولی مجهزش ـ این اصطلاحی بود که کارمند آژانس املاک به کار برده بود ـ نشسته بود و فکر می کرد که باید شرایط روحی خودش را درک کند و با آن کنار بیاید. راهرو پر بود از کیسه های خرید و در خانه جای کافی برای آنها نداشت. دستهایش را روی صورتش مالید و از سر خستگی آهی کشید. هیچ کار دیگری نمی توانست بکند، نمی توانست آنها را چند روزی در راهرو رها کند تا بگندد. به علاوه، در وهله ی اول بخشی از انگیزه اش از رفتن به سوپر مارکت درست کردن خوراک قرمه برای سندی در شب بازگشتش بود. از جا بلند شد و کفشهایش را با لگد از پا در آورد. بزحمت آپارتمان را طی کرد تا خریدهایش را بیاورد. وسایلی را که پراکنده شده بود، جمع کرد و به آشپزخانه برد و کناری گذاشت. بعد به نوبت هر پاکت را می آورد و خالی می کرد و در جایی قرار می داد. تا اینکه راهرو تمیز شد و به یخچال و بیشتر قفسه ها پر. بعد لیوان دیگری شـ ـراب ریخت و به اتاق خواب رفت. لبه ی تخـ ـت نشست و نگاهی به دور و بر اتاقی انداخت که با شوهرش در آن شریک بود.
"اوه خدا." می دانست که درست کردن خوراک قرمه هم دردی دوا نخواهد کرد. آنها آن را می خوردند و درباره ی گالری صحبت می کردند و درباره ی چیزهایی که او در غیاب سندی فروخته بود ـ که در مقایسه با معاملات سندی به گونه ای اجتناب ناپذیر ناچیز بود.
هالی دوباره آهی کشید، "اوه خدا." ناگهان از جا بلند شد و به سراغ کمد لباس رفت. در آن را باز کرد، خم شد و لابلای وسایل در هم ریخته ی ته کمد گشت و جعبه کفشی پیدا کرد. خودش را روی زمین انداخت، پاهایش را زیر بدنش جمع و در جعبه کفش را باز کرد. کاغذهایی از آن بیرون ریخت ـ عکس، نامه، رسید، کارت پستال و صورت غذا. انبوهی یادگاری. یک قطعه عکس فوری برداشت و لبخندی زد. عکس کیت بود. در فرانسه بود، تابستان. دوستان خوبی بودند، دوستانی که بعد عشاق خوبی شدند، در زمانی نامناسب و در مکانی نامناسب...
هالی عکس را انداخت و در میان بقیه ی کاغذها گشت. کارت پستالی را برداشت و بعد تکه کاغذ شکلات ـ یادگاری عجیبی بود ـ و بعد از خودش پرسید که چرا بیشتر این چیزها را نگه داشته است؟ به خاطر آورد. بیشتر اوقاتی که با کیت گذرانده بود آن قدر سحرآمیز و جادویی بود که دلش خواسته بود جزء کوچکی از آن را برای خودش نگه دارد. جزء کوچکی از آن شادمانی که در ته یک جعبه حفظ می شد.
ولی درست لحظه ای که این فکر به خاطرش رسید، از جا بلند شد، خم شد و همه ی آن کاغذها و عکس ها را در جعبه ریخت و درش را بست و دوباره آن را در کمد گذاشت. او حالا ازدواج کرده بود، کیت به گذشته تعلق داشت و هالی فرصتی برای احساساتی شدن نداشت. بایستی غذای خوشمزه ای برای سندی درست می کرد، آپارتمان را تمیز می کرد، ملافه های تخـ ـت را عوض می کرد و گلها را مرتب. پدرش در اشتباه بود ـ هالی به او ثابت کرده بود. او موفق شده بود، خودش می دانست که موفق شده است. شاید فرصت شغلی مناسبی را از دست داده بود، شغلی که بعد از سالها ارزش تحصیلات پر هزینه در دانشگاه حقوق را داشت. ولی با باز کردن گالری، در کاری وارد شده بود که عاشقانه به آن علاقه داشت. و شاید او مردی را که سالها دوستش داشت، از خود رانده و ازدواجی کرده بود که پدرش توبیاس گریگسون(1) معتقد بود حداکثر سه ماه دوام خواهد آورد.
هالی در حالی که ملافه های تخـ ـت را جمع می کرد و لحاف را روی زمین می انداخت و بالشها را از داخل روبالشی بیرون می کشید، فکر کرد: ولی حالا به من نگاه کن. من یه گالری دارم که سود خوبی میده، زندگی شیکی دارم، خوشحالم و هنوز هم شوهر دارم، این طور نیست؟ دست از کار کشید، روبالشی ها را به صورتش چسباند و عطر ملایم آنها را استنشاق کرد، رایحه ی ملایم عطر خودش. هیچ ردی از بوی عطر ادوکلن شوهرش نبود ـ وقتی فکرش را کرد، دید هیچ عکسی از او روی میز کنار تخـ ـتش وجود ندارد یا در کیف پولش. از تیغ و کف ریش تراشی او هم خبری نبود. او همه چیز را با خودش می برد. در واقع هیچ نشانه ی کوچکی هم از اینکه او آنجا زندگی می کرد، وجود نداشت.
هالی برای سومین بار با صدای بلند گفت: "اوه خدا!" روبالشی ها را روی زمین انداخت. دستهایش را روی صورتش گذاشت و زد زیر گریه.

1.Tobias Grigson

3

هالی با تکانی از خواب پرید. اولین چیزی که دید تلویزیون بود. هنوز روشن بود. ناله ای کرد و نشست. باقیمانده ی غذای حاضری اش در سینی، یک بطری خالی شـ ـراب و یک بسته ی شکلات نیمه خورده روی زمین بود. درست کنار در، گلها هنوز در کاغذشان در حال پلاسیدن بود. از ضربانی که در سرش می کوبید، صورتش را در هم کشید، از جا بلند شد و رفت تا پرده ها را کنار بزند. طبق ساعت او، هفت و بیست دقیقه بود. تازه هوا روشن شده بود و پرواز سندی ساعت هفت از رم حرکت می کرد.
زیر لب گفت: "اوه،لعنتی!" با عجله به حمـ ـام رفت. تخـ ـت هنوز به هم ریخته بود و ملافه های کثیف روی زمین. هیچ نظافتی صورت نگرفته بود، گلها مرتب نشده و هیچ تدارکی برای شام شب دیده نشده بود. دوباره غرغر کرد. "لعنتی!" با عجله به سمت حمـ ـام رفت و شیر آب را تا آخر باز کرد و لخـ ـت شد. سریع آپارتمان را جارو برقی می کشید و میزی برای ناهار در رستوران مورد علاقه ی سندی رزرو می کرد و شام هم استیک ساده و سالاد درست می کرد. هرچه از گلها باقی مانده بود در گلدان می چید و یک لباس واقعاً استثنایی هم برای
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان خواندنی اگنس سیسیلیا | ماریا گریپه N!rvana 111 1,544 ۲۲-۰۳-۹۴، ۰۴:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: N!rvana
  تایپ|رمان اگنس سیسیلیا | ماریا گریپه MeNa 147 5,858 ۲۹-۰۳-۹۳، ۰۶:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: MeNa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
39 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Lisa (۰۶-۰۷-۹۴, ۰۲:۰۱ ق.ظ)، اردیبهشت 3 (۲۹-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، Nena (۲۹-۰۴-۹۴, ۰۵:۴۶ ب.ظ)، arezoarman (۱۲-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، sahar91m (۰۴-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۴ ق.ظ)، mahyapiri (۲۲-۰۴-۹۴, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، ab.mohammadi (۰۶-۰۸-۹۴, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، ماتيلدا (۱۵-۰۵-۹۴, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، Rahil$* (۲۵-۰۵-۹۴, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، مرضیه 3 (۲۹-۰۶-۹۴, ۱۱:۳۵ ق.ظ)، mehrnoosh gh (۰۸-۰۶-۹۴, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، فاطمه نجفی (۰۶-۰۶-۹۴, ۰۴:۱۷ ب.ظ)، hajieh (۲۷-۰۶-۹۴, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، تابان.1366 (۱۴-۰۷-۹۴, ۱۱:۱۴ ق.ظ)، zarzar (۱۸-۰۶-۹۴, ۱۲:۳۶ ب.ظ)، bahar bano (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، مهربانو (۱۰-۰۷-۹۴, ۰۶:۰۳ ب.ظ)، Telesto (۰۲-۰۸-۹۴, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، skill lab (۱۵-۰۷-۹۴, ۰۱:۲۵ ب.ظ)، مهرآفرین (۱۰-۰۸-۹۴, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، شقایق سرخ (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۲ ق.ظ)، امیراحسان (۲۷-۰۷-۹۵, ۰۹:۳۹ ب.ظ)، نسرین نوش (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۱ ق.ظ)، avish (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، ونوس 54 (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، Mohadese.r (۱۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، ساشادلبر (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، all4 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۰۳ ق.ظ)، nel aa (۱۴-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۸ ق.ظ)، azeeeee (۰۶-۰۹-۹۵, ۰۶:۵۰ ب.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۲:۱۷ ق.ظ)، aghigh (۲۴-۱۲-۹۵, ۰۶:۳۶ ب.ظ)، ...Somaye (۱۷-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، درخت (۲۸-۰۱-۹۶, ۰۵:۳۱ ب.ظ)، 7575 (۲۹-۱۲-۹۵, ۱۱:۰۸ ق.ظ)، serme (۲۴-۰۵-۹۶, ۰۶:۲۰ ب.ظ)، معصوم م (۲۹-۰۵-۹۶, ۱۰:۴۷ ب.ظ)، mahvash.ml (۱۳-۰۵-۹۶, ۰۸:۲۷ ب.ظ)، Yasna2014 (۲۰-۰۵-۹۶, ۰۵:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان