انجمن ايران رمان



در آغـ ـوش باد | نيلا...
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۱۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 169
بازدید 23283

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
در آغـ ـوش باد | نيلا...
#1
فصل اول

در تمام مدت صداي نفس زدن هامو مي شنيدم..احساس مي كردم ...الانه كه قلـ ـبم از كار بيفته و نقش زمين شم ...
نمي تونستم حتي يك لحظه هم به عقب برگردمو و ببينم كه داره چه اتفاقي مي افته ...
.هواي سردي كه در حال دويدن وارد ريه هام كرده بودم ..سـ ـينه امو رو به سوزش انداخته بود و نفس كشيدنو برام سخت تر مي كرد
اما بايد مي دويدم ....و به چيز ديگه اي فكر نمي كردم ...تنها راه نجاتم همين بود .....
دستام ديگه قدرت نگه داشتن پري رو نداشت ...سر انگشتام بر اثر وجود سرما سر شده بود و چيزي رو حس نمي كرد
مغزم از كار افتاده بود ..ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود ...و قدرتمو كمتر مي كرد...
.نزديكاي ظهر بود و خيابونا شلوغ ...شايد تنها شانسي كه اورده بودم همين جمعيتي بود كه تو خيابون بودن ..
اما نبايد ريسك مي كردم ..بايد مي دويدم و حسابي ازشون دور مي شدم
هنوز دوتا خيابونو رد نكرده بودم كه ... اولين قطره اشك از گوشه چشما م سر خورد ....و دست خوش بادي شد كه به صورتم مي خورد .....
به محض ديدنشون با تمام قدرت شروع كرده بودم به دويدن ......حتي يه لحظه هم به اين فكر نكرده بودم كه اگه بمونم و مقاومت كنم چه اتفاقي مي افته
..فقط دويده بودم.... و نذاشته بودم كه دستشون بهم برسه

تمام ذهن و وجودم يكپارچه اسم خدا رو صدا مي زد و فقط از اون كمك مي خواست .....
چند باري به خاطر وجودپري تو اغـ ـوشم ....نزديك بود پام سر بخوره و بيفتم رو زمين ...كه هر بار ....خودمو يه جوري نگه داشته بودم ....
به اين كوچه و اون كوچه مي زدم ...تا گم و گورم كنن و نتونن كه پيدام كنن
سعي مي كردم از بين شلوغي رد بشم كه كمتر ديده بشم ....
.به سر بازارچه رسيدم
جايي كه هميشه بيشترين شلوغي و رفت و امد و داشت....وقتي شلوغي رو كه رد كردم سريع خودمو زدم به يه كوچه ديگه و با قدت دويدم .....
به درو ديوارا نگاه مي كردم و دعا مي كردم جايي براي پناه گرفتن پيدا كنم ...
همه وجودم از دويدن و نفس زدن داغ شده بود ..گونه ها م مي سوخت ...

يه دفعه به سمت راست پيچيدم كه قبلم يهو امد تو دهنم ....
يه كوچه بن بست ...پري كه ديگه صداش در نمي امد ....احسا س مي كردم كه حتي ديگه نفسم نمي كشه ....خيلي محكم تو بغـ ـلم گرفته بودمش ....

با عجز و درموندگي به در بزرگ رو به روم خيره شدم ....سـ ـينه ام تند تند بالا و پايين مي رفت .....
انگار كه دنيا با اين همه بزرگيش داشت برام تموم ميشد .....
به درخت كنار در با دلهره خيره شدم..تمام زمين به خاطر بارون ديشب خيس شده بود ....دستام به شدت مي لرزيد ....
كه صداي دويدن پاها نفسمو به يكباره بند اورد .....
با ترس و تو يه حركت برگشتمو و به سر كوچه نگاه كردم ..
صداها داشت نزديكتر مي شد ....چند قدم به عقب رفتم ...و .به درخت نزديك شدم..بدنم سست شد ...زانوهام لرزيد ...
اروم همونطور كه پري تو بغـ ـلم بود سرخورد م به سمت پايين و خودمو پشت درخت پنهون كردم و محكمتر از قبل پري رو گرفتم تو بغـ ـلم
اشكاي داغم همراه با ترس از چشمام زدنن بيرون و بدبختيمو داد زدن ........
سر پري رو شونه ام بود ..با هق هقم اونم اشكش در امده بود .....
و اروم شروع كرده به گريه كردن
حتي ديگه قدرت دلداري دادن بهشو نداشتم .
.اين چندمين بار بود كه از دستشون فرار كرده بودم ....ولي اينبار به بن بست خورده بودم
صداي پا داشت نزديكتر ميشد..چشمامو بستم و سعي كردم ارامشمو حفظ كنم و فكر كنم اين فقط يه كابـ ـوسه .....
كه سايه اي بالا سرم سنگيني كرد ....
سپاس شده توسط: مرداب ، admin ، ملکه برفی
#2
اروم و با لبـ ـهاي لرزوني كه به خاطر در امدن اشكام به لرزش افتاده بودن چشمامو باز كردم ....
سرباز در دو سه قدميم ايستاده بود
تمام صورتم از اشك و تمنا پر شد .....شده بودم عين هو موشي كه افتاده باشه تو تله ....
با عجز به سرباز خيره شدم ......دلم مي خواست به پاش و بيفتم و التماسش كنم كه به كسي نگه من اينجام ...
ولي صدام در نمي اومد و فقط بهش خيره بودم
سرباز كه در حال نفس نفس زدن بود ....نگاهي به سرتا پام انداخت...و دو سه قدمي ازم فاصله گرفت
"خدايا يعني اين دفعه كارم تمومه "
بعد از كمي فاصله گرفتن زودي نگاهشو به سر كوچه انداخت و دوباره به من نگاه كرد ...
اب دهنمو قورت دادم و به چهره برافروخته اش كه بر اثر دويدن قرمز شده بود خيره شدم ....
"نكنه مي خواد داد بزنه و بگه. اهاي بياد گرفتمش..... اينجاست "
چشمامو بار ديگه از ترس رو هم مي ذارم و باز مي كنم كه مي بينم
بدون كوچكترين حرفي داره با سرعت به سر كوچه مي دوه
با ترس و دلهره به سر كوچه خيره ميشم كه صداش در مياد
"اينجا نيست..بايد از اون ور رفته باشه "
و بعد باز صداي پاهايي كه داشتن دور مي شدن
بدنم شروع كرد به لرزيدن ...
چقدر سخت بود كه باور كنم دلش برام سوخته....
كه بي توجه به حضورم برگشته بود و حرفي نزده بود...
اشكاي داغم نـ ـوازش گر گونه ي سفيدم مي شن ....سر پري رو از شونه ام برمي دارمو و گونه تب دارم به گونه اش مي چسبونم
چشمامو مي بندمو و اجازه مي دم كه توي تنهايي كوچه در كنار دخترم براي دقايقي خودمو خالي كنم..
از دردهام..از رنجهام ....از بي كسي هام...ديگه چيزي براي از دست دادن ندارم
..اما با ياد اوري سري كه رو شونه امه ... مي بينم كه هنوز يه چيزي دارم كه براي داشتنش بايد حالا حالا تحمل كنم و سختي بكشم
سرشو بيشتر به خودم فشار مي دم و نگامو مي ندازم به طرف اسمون و زمزمه وار با خودم :


- چرا ؟ اخه چرا با من اينكارو كردي ؟
دلم به درد مياد...پري هم بدون اينكه بدونه چرا ....تنها با ديدن اشكام ...همراهم گريه مي كنه ...
مي دونم كه نبايد به اين زوديا از مخفيگاهم خارج بشم ..
شايد هنوز همين اطراف باشن ...
دستي به بيني ام مي كشم و سعي مي كنم كه ديگه گريه نكنم
پري رو به زور از خودم جداش مي كنم و مي ذارمش رو زمين ..
دستمو به ديوار تكيه مي دم و از جام بلند ميشم ...
چادرم كمي نم دار و خاكي شده ... تكونش ميدم و با گوشه هاي چادرم اشكها رو از رو صورتم پاك مي كنم..
به چشماني باروني پري خيره ميشم ...
تو دلم مي سوزم و مي گم
.اخه گناه تو چيه و يه قطره اشك ديگه از چشمام بي معطلي مي افته پايين ..و داغمو تازه تر مي كنه ...
تلاش مي كنم كمي مهربونتر شم و به روش لبخند بپاشم
با لبخندي به طرفش خم ميشم و با دستام گونه ها و زير چشماشو از اشك پاك مي كنم
- الهي مامان قربونت بشه...چرا گريه مي كني؟
با حرفم تازه يادش مي افته كه كم گريه كرده و دوباره چونه كوچيكش به لرزه مي افته و باز مي زنه زير گريه..
با لبخند تلخي از روي زمين برش مي دارم .... تو آغـ ـوشم مي كشمشو و دم گوش ...هي قربون صدقش مي رم كه ديگه گريه نكنه ...و هي تو بغـ ـلم تكونش مي دم كه شايد كمي اروم بشه
سرشو از رو شونه ام بر مي دارم و با لبخند به چشماي ابيش خيره ميشم
- اگه قول بدي دختر خوبي باشي و گريه نكني ...برات ازون شكلات بزرگا مي گيرم .
.گريه اش بند مياد و با چشمايي كه فقط ديگه توشون اثر اشك باقي مونده بهم خيره ميشه
باز هم مثل هميشه بهش دروغ گفتم ....
با همون صداي بچگانه اش :
ديروزم بهم گفتي مي گيري ولي نگرفتي
سعي مي كنم فقط با يه لبخند خودم از دروغم تبرئه كنم ....و ديگه سكوت كنم ...
با قدمهاي نا مطمئن همونطور كه پري تو دستمه به سر كوچه نزديك مي شم و اروم به دو طرف كوچه سرك مي كشم ...هنوز كمي دلهره دارم ...
با خودم فكر مي كنم اگه چند دقيقه ديگه اينجا بمونم مطمئنتره ....
بعد از گذشت 5 دقيقه باز سرمو كمي مي برم جلوتر و به اطرافم نگاهي مي ندازم...
خيالم راحت تر ميشه .و .تكيه امو از ديوار جدا مي كنم...
و سر چادرمو كه رو سرم كمي رفته عقب.... با دست مي كشم جلوتر
پري ديگه نه گريه مي كنه و نه حرف مي زني ..
اخم كرده مي دونم كه باهام قهره و فعلا چيزي نمي گه ...
به سر خيابون مي رسم..خوشحالم كه گمم كردن و اثري ازشون نيست ...
البته هنوز زياد مطمئن نيستم براي همين با احتياط قدم بر مي دارم و تا جايي كه مي تونم با چادر رو صورتمو مي پوشونم
ناي راه رفتن ندارم ..خيابون حالا كمي خلوت تر شده ..دلم مي خواد يه دربست بگيرم و تا خود خونه برم ...
دست مي كنم ته كيفم و چندتا اسكناس مچاله شده رو در ميارم ..
به مقدارشون نگاه مي كنم با اين مقدار حداقل مي تونم تا يه جايي برم ...
به خيابون نزديك مي شم ..يه پژوي نوك مدادي ايستاده ...
بهش نزديك مي شم لبـ ـهاي خشك شده امو كمي تر مي كنم و خم مي شم ...و مي پرسم :
- ميدون خراسون
با صدام مرد به طرفمون بر مي گرده و به منو پري ...براي چند ثانيه اي خيره ميشه ...
دوباره تكرار مي كنم :
- ميدون خراسون
كه صدايي تو فضاي كوچيك ماشين مي پيچيه ...
سرگرد ما الان تو موقعيت 3 هستيم ..
.صدا قطع ميشه و دوباره وصل ميشه
سوژه هنوز حركتي نكرده
چشمام گشاد مي شه ..
مرد همونطور كه خيره به چهره ترسيده منه ...بي سيمو به لبهاش نزديك مي كنه :
موقعيتو ترك نكنيد تا زمان اعلام عملياتو اعلام كنم ...
دلم هري مي ريزه ...و سريع تو جام صاف مي ايستم
از ماشين فاصله مي گيرم
مرد كه از نگاه و حركتم به شك افتاده... كمي تو جاش خم ميشه و سرشو به پنجره نزديك مي كنه ..
مي خواد لب باز كنه كه پولها از دستم رها ميشن و مي افتن رو زمين ...و من بدون كوچكترين توجهي به اطرافم شروع مي كنم به دويدن ...بعد از چند ثانيه اي پشت سرم بلند داد مي زنه :
خانوم ...صبر كنيد خانوم
سپاس شده توسط:
#3
سرعتمو بيشتر مي كنم ....و فقط مي دوم ...نفس كم ميارم ...كم كم دارم به ايستگاه نزديك ميشم ...
يه لحظه وايميستم و نفسي تازه مي كنم ..بر مي گردم به عقب ...
با دهني باز و خشك خوب نگاه مي كنم....نفسي از سر آسودگي مي كشمو خوشحال مي شم از اينكه كسي دنبالم نيست ...

به چندتا سواري كه منتظر مسافر هستن نگاه مي كنم ..كاش مي تونستم باهاشون برم


.اما ديگه پولي براي سواري نمونده ..اتوبـ ـوساي واحدم كه فعلا نميان ..
به ناچار به سمت راستم متمايل ميشم...نگاهي به خيابون طويلي كه قادر به ديدن انتهاش نيستم مي ندازم و با جا به جا كردن پري تو بغـ ـلم به راه مي افتم ..
كمي سنگيتر شده.... ولي اگه تو بغـ ـلم باشه خيالم راحتره كه اگه باز سر و كله اشون پيدا شد بدون فوت وقت مي تونم فرار كنم ...
هر از گاهي با ترس بر مي گردم و خوب به پشت سرم نگاه مي كنم ....كه كسي دنبالم نيفتاده باشه


قريب به يه ساعتي هست كه دارم همين طوري راه مي رم ...و هنوزم پري تو بغـ ـلمه
پري - مامان من گشنمه
- الان مي رسيم خونه مامان
با ناراحتي سرشو محكم مي كوبه...به شونه ام و نگاهشو ازم مي گيره ....
رفتاراش ديگه شده مثل بزگترا ..
همه كاراش به سعيد رفته.....خنده هاش ....اخم كردناش ..قهر اش... چشماش ..اره رنگ چشماش ..چيزايي كه من امروز به اينجايي رسونده كه هستم

سرشو با بد عنقي يه بار ديگه از رو شونه ام بر مي داه و با بغض:
من گشنمه ..
همزمان با حرف زدنش از كنار يه ساندويچي رد مي شيم كه بوي سوسيس بيشتر ترقيبش مي كنه كه باز خواسته اشو تكرار كنه.. البته اين بار با نوع غذا:
پري - من ساندويچ مي خوام
چشمامو با ناراحتي مي بندم و بدون نگاه كردن به مغازه از جلوش رد ميشم ..
دستاي كوچيكشو مشت مي كنه و اروم و بي جون بهم ضربه مي زنه:
پري - من ساندويچ مي خوام ...
- مي گيرم مامان .... بذار برسيم خونه ...برات مي گيرم
پري - نمي خوام تو دروغ مي گي ..
.و شروع مي كنه به تكون دادن پاهاش ..
كلافه ام مي كنه ..
حرفي نمي زنم ...و سرشو مي ذاره رو شونه ام و با گريه :
پري - ساندويچ ..ساندويچ ....
از حركت وايميستم... خوشحال از اينكه الان به اروزش مي رسه سرشو از رو شونه ام بر مي داره ...
اخه چي مي تونم بهش بگم..يه بچه كه بيشتر نيست ...
سپاس شده توسط:
#4
بر مي گردم و به مغازه خيره ميشم كنارش يه سوپريه ...
دستام ديگه از نگه داشتنش خسته شدن ..پس مي ذارمش رو زمين و باهم به طرف مغازه راه مي افتيم ...
پري خيلي خوشحال در حالي كه دستش تو دستمه از من جلوتر حركت مي كنه ...فكر مي كنه مي خوايم بريم تو ساندويچي ..
.ولي من دستشو مي كشم و باهم مي ريم تو سوپري ..با اصرار سماجت مي كنه كه منو ببره تو ساندويچي ولي من دستشو بيشتر مي كشم:
- پري مامان ...بيا اينجا...
يه كيك از قفسه برمي دارم و با لبخند:
- ببين اينجا چه كيكاي خوبي داره
داد مي زنه:
من كيك نمي خوام.... من ساندويچ مي خوام
و با قدرت بيشتري دستمو مي كشه ...
لبـ ـامو با حرص جمع مي كنم و سعي مي كنم سرش داد نزنم :
- بيا اين بخور اين خيلي خوشمزه تره
جوابي نمي ده و روشو بر مي گردونه و باز دستمو مي كشه ...
مغازه دار بهمون خيره ميشه ...
كيكو به طرفش مي گيرم :
- اقا اين چنده ؟
مغازه دار- 300 تومن ...
يه هزاري از ته كيفم در ميارم و مي ذارم رو پيشخون مغازه ...
و بقيه پولمو ازش مي گيرم ...
و قبل از اينكه پري باز داد و بيداد كنه... از روي زمين برش مي دارم و تو بغـ ـلم مي گيرمش ...
و كيك مي گيرم طرفش
لپاشو با انداخته و با چهره اخمالو به كيك خيره مي شه
- بخور انقدر خوشمزه است
پري - پس ساندويچ چي ؟
- بعدا برات مي گيرم.. باشه ؟
و به عمق چشماش خيره ميشم ...
مي دونه اگه اينو از دستم نگيره... فعلا از ناهار خبري نيست ...
با بي ميلي از دستم مي گيره و هي تو دستش تكون مي ده .....خيلي خسته ام ..خودمم گشنمه
از ديروز ظهر كه همون دو لقمه تخم مرغو خوردم چيز ديگه اي نخوردم ..
سرم به شدت درد گرفته ..چشمام كمي مي سوزن
به يه ايستگاه اتوبـ ـوس مي رسيم ...بايد از اينجا به بعد با ماشين بريم
رو اولين صندلي خودمو پرت مي كنم ..پاشنه پاهام كه از درد تير مي كشيدن... با اين نشسته يه نفسي تازه مي كنن ...
ولي همچنان بايد وزن پري رو تحمل كنم ..
بچه ام هنوز باورش نشده كه بايد همين كيكو بخوره ..
كيكو از دستش مي گيرم و بازش مي كنم و با خنده گونه امو به گونه اش مي چسبونم و يه تكيه از كيكو جدا مي كنم و به طرف دهنش مي گيرم ...
گشنه اشه... پس دهنشو باز مي كنه ..و مي ذارم تو دهنش ...عاشق پريم حاضرم همه چيمو بدم ولي اون هيچيش نشه ...
تا حالا هم هر چي صبر و تحمل كردم فقط به خاطر اونه
كمي از كيك رو هم مي ذارم تو دهن خودم كه كمي جون بگيرم...
چشاش انقدر ابيه كه بدون استثنا هر كي از كنارمون رد ميشه چند ثانيه اي رو محو پري ميشه ...فقط مي دونم با نمكي و سفيديش به من رفته ...
چيزي كه دل سعيدو اسير كرد البته به گفته خودش ...
حالا خودش تكه ها رو از دستم مي گيرهه و مي ذاره تو دهنش ..كه مي بينم به يه جايي خيره شده ...با خنده بهش نگاه مي كنم و خط نگاهشو دنبال مي كنم ...
داره به قسمت مردونه نگاه مي كنه ...
سپاس شده توسط:
#5
فصل دوم :


سر مو بلند مي كنم كه مرد نگاهشو از پري مي گيره و به من خيره ميشه و لبخندي مي زنه..
معذب ميشم و سريع سرمو مي گيرم پايين و چادرو كمي مي كشم رو صورتم ...
بعد از گذشت چند ثانيه اي سنگيني نگاهشو حس مي كنم
اروم و زير چشمي نگاهش مي كنم ...كه باز مي بينم داره نگام مي كنه
هنوز دو تا ايستگاه مونده و نمي تونم پياده شم
همونطور كه خيره است يه لحظه فكر مي كنم چقدر شبيه همون پليسيه كه تو ماشين ديده بودمش
زودي سرمو با ترس ميارم بالا و بهش خيره ميشم كه لبخندش پررنگتر ميشه ....
با دقت بيشتري بهش نگاه مي كنم كه مي فهم
نه اين فقط يه مزاحم چشم چرونه ..كه جز هرزه رفتن چشماش كار ديگه اي بلد نيست ..اوني كه من ديدم قيافش زمين تا اسمون با اين فرق ميكرد ...

نگاهش انقدر ازار دهنده است كه مجبور ميشم يه ايستگاه زودتر پياده بشم

****
بالاخره با پاي پياده و كلي خستگي به محلمون مي رسم ....خدا روشكر مي كنم كه ادرس خونه رو ندارن...و گرنه اينجا هم جايي نداشتم و بايد از اين محله فرار مي كردم

امروز خيلي بد شانسي اوردم ... اگه صاحب كارم اين دفعه منو نندازه بيرون خيلي شانس اوردم ....
طبق معمول سر كوچه لاتاي محله دور هم جمع شدن و به هر كي كه از كنارشون رد ميشه يه تيكه مي ندازن
پري رو طوري تو بغـ ـلم مي گيرم كه صورتم از ديدشون پنهان بشه و بتونم از كنارشون رد بشم ...
اما بي فايده است تكيه پرونيا نثارم ميشه:
اوخيه ...باباي اين چشم خوشگله كجاست ...؟
الهي شوهرنداره
مگه من مُردم .
و بعدم صداي قهقه اشون كه كل محله رو بر مي داره
البته بازم خوبه كه زياد گير نمي دن و با دو سه تا مزه پروني دست از سرم بر مي دارن ..
. اما مدتيه كه يكيشون زياد به پرو پام مي پيچه و راه به راه مزاحمم ميشه

...به در خونه نزديك ميشم ..چندتا از زناي همسايه جلوي در خونه اشون نشستن و مثلا باهام سبزي پاك مي كنن ...تا منو مي بينن فقط بهم خيره ميشن ...
.سري براشون تكون مي دم ..و اونا هم با همين روش جواب سلاممو مي دن ..كليدو مي ندازم تو قفل و درو باز مي كنم...
پري خوابش برده ...
در ...با كمي صدا باز مي شه ...
پامو مي ذارم داخل و مي خوام درو ببينم كه يكي دستشو رو لايه در مي ذاره ..
با كمي رنگ پريدگي بر مي گردم و اروم درو باز مي كنم
چشمم به صاحبخونه مي افته و مي فهمم كه الوعده وفا
- سلام احمد اقا
چه سلامي چه عليكي ..من كه گناه نكردم خونمو به شما اجاره دادم ..منم همه ي اميدم به كرايه اي كه از اين خونه گيرم مياد ه ...كه اونم داريد از م دريغ مي كنيد
- بله حق با شماست اجازه بديد من فردا با صاحب كارم صحبت كنم و حقوق اين ماهمو كمي زودتر بگيرم ..اونوقت پول شما رو ..
بسه ديگه خانوم هر بار همين حرفو مي زني ...معلوم نيست اين چه صاحب كاريه اي كه هر بار قرار بهت پول بده و نمي ده
سرمو مي ندازم پايين و حرفي نمي زنم ...
احمد اقا- تا الانم اگه چيزي نگفتم فقط به خاطر اينكه يه زمين گير تو خونه داري ..اما از اين به بعد از اين رحما نمي كنم ...
فردا پول منو اوردي كه اوردي ...اگه نه خودم تو اين محله پولت مي كنم ... يادتم نرده پول 6 ماهو بايد بدي ..و گرنه بايد خونه رو تخليه كني ....
زنهاي جلو در بهمون خيره شدن ...
از اين همه فضوليشون بي زارم ..و مي دونم تا ته يه چيزو در نيارن ول كن نيستن ....
احمد اقا- فهميدي ..وگرنه وسايلت وسط كوچه است ..وسط كوچه كه مي دوني كجاست ؟
نمي دونم شايد نگاه ها و پوزخندهاي زنا بهم جسارت داد كه چشم تو چشم احمد اقا بشم و بهش بگم :
- ولي شما تا سر سال نمي توني اينكارو كني
صاحب خونه داغ مي كنه و با صداي نسبتا بلندي :
اه كه اينطورياست .. ببينم جلوي مامور قانونم از اين حرفا بلدي بزني ... بازم بلبل زبون مي كني و بگي سر سال
اخم مي كنم و به چشماش خيره مي شم
احمد اقا- همين كه گفتم تا فردا پول مياري ...و السلام
و با ضربه اي كه با پا به در مي زنه راهشو مي گيره و مي ره
زناي همسايه همچنان به منو در خيرن ..كه من درو به شدت مي بندم و با انزجار به در تكيه مي دم ...و به رو به روم خيره ميشم
يه خونه دو اتاقه .... كه گوشه يكي از اتاقا رو با يه پرده جدا كردم و كردمش اشپزخونه
در هالو باز مي كنم و اروم وارد مي شم و به وسايل چشم مي دوزم ...
يه فرش مندرس و قدميو .... دوتا پشتي زوار در رفته و چند دست لحاف و تشك و يه زير تلويزيون چوبي از مد افتاده كه روش يه تلويزيون سياه سفيده ..كه همينم فقط به خاطر پري نفروختم
ديگه چيزي براي فروش نمونده ...بغض به گلوم چنگ مي ندازه ...
بالشتي رو از روي تشكا بر مي دارم و پرتش مي كنم نزديك پنجره وسر پري رو اروم مي ذارم روش كه از خواب نپره ...
چادرمو از رو سرم بر مي دارم و مي كشمش رو ش..كه متوجه ميشم يه لنگ كفشش نيست ...پا ميشم و مي رم طرف حياط و خوب نگاه مي كنم همه جا رو مي گردم ..چيزي پيدا نمي كنم
اه از نهادم در مياد ..حتما بيرون از پاش افتاده... اونم لابد موقعه اي كه مي دويدم ...سرمو با ناراحتي تكوني مي دمو
دستي به شالم مي كشم و مي رم به طرف تنها اتاق ديگه خونه ...
سپاس شده توسط:
#6
فصل سوم :


جلوي اتاق به چار چوب در تكيه مي دم ..
پيرزن مثل چوب افتاده تو جاشو و تكونم نمي خوره ...
تا نگاش بهم مي افته .... اروم دستشو مياره بالا و برام تكونش مي ده ...
مي فهمم چي مي خواد ..چشمامو مي بندم و .مي رم طرفش ...
پتو رو از روش مي كشم ...دستشو مي گيرم و تو جاش نيم خيزه اش مي كنم ..پشتمو بهش مي كنم و دوتا دستشو مي گيرم و مي كشم رو دوشم ...

خداروشكر انقدر لاغر پير هست كه زياد وزنش بهم فشار نياره ..يه جورايي كولش مي كنم و از اتاق ميارمش بيرون و به طرف دستشويي مي برمش ...
وقتي در دستشويي رو مي بندم ..دستي به كمرم مي كشم ..و به اين فكر مي كنم كه تو سن 23 سالگي احساس يه زن 40 ساله رو دارم كه تمام درداي عالم ريخته رو سرش ...
مي دونم كارش يه 5 دقيقه اي طول مي كشه.... براي همين وارد اتاق ميشم .
و زير سماورو روشن مي كنم ..
و كنار پري رو زمين در حالي كه تكيه امو به ديوار مي دم مي شينم
دست راستمو مي ذارم رو پيشونيم ...و به ياد حرفاي سعيد مي افتم
سعيد- تو با من بيام ..برات بهترين زندگي رو جور مي كنم ...
دستمو از رو پيشونيم بر مي دارم و نگامو مي چرخونم طرف پري
سعيد- دلم يه پسر مي خواست
سعيد- نه اينكه دختر بد باشه ها..نه ولي پسر يه چيز ديگه است...پسر پشت باباشه و تو پيري ميشه عصاي دستش
بغضي مي كنم و به چهره معصوم پري بيشتر خيره ميشم
- اخه اين چه كاريه ..كه هي بايد بري و بياي ..اخرشم كه پولي دستتو نمي گيره
سعيد- بس كن ديگه ستاره ..اصلا زنو چه به دخالت تو كاراي مردا...تو خيلي هنر داري خونه داريتو كن...
اشك از گوشه چشما م جاري ميشه ...و چهره اشو ميارم مقابلم
سعيد- اي بابا مگه مي خواي چيكار كني؟ ..يه بار م كه شده به حرفم گوش كن ..
-اخه سعيد
سعيد- ستاره يه بار تو زندگي بهم اعتماد كن
- چه حرفا كه نمي زني سعيد ...من اگه اعتماد نداشتم كه الان اينجا نبودم
سعيد- خوب اگه بهم اعتماد داري و دوسم داري اينبارم به حرفم گوش بده.....باور كن زندگيمون از ايني كه هست بهتر و بهتر مي شه ..اصلا از اين رو به اون رو ميشه

دستي به زير بيني ام ميكشمو و به در دستشويي خيره ميشم ...

سعيد- همين يه بار..... اين كارو برام بكن ستاره ...
پيرزن به در دسشويي ضربه مي زنه ...
از جام بلند ميشم و وارد حياط ميشم...
باز بايد به دوشم بكشمش ...
تو جاش كه دراز ش مي كنم ...با دستش ضربه اي به ليوان بغـ ـل دستش مي زنه ..
.براش تو ليوان اب مي ريزم ..و كمي بلندش مي كنم كه ابو به خوردش بدم ...
كمي دور دهنش خيس ميشه با پارچه اي كه هميشه كنار وسايلش مي ذارم دور دهنشو پاك مي كنم و دوباره درازش مي كنم ...
و بهش خيره ميشم
و زمزمه وار با خودم:
اره سعيد خان اينم زندگي كه بهم قولشو داده بودي ...
پوزخندي مي زنم و مي گم:
-مي خواستي بهترين زندگي رو برام جور كني ...ولي عوضش شدم پرستار مادر از كار افتاده ات ...
-كجايي كه به حرفات جامع عمل بپوشوني ..
.سرمو ميارم بالا و به قاب عكس رو طاقچه خيره ميشم..عصبي ميشم و با عصبانيت به طرفش مي رم..
برش مي دارم و پنجره رو باز مي كنم و با با خشم پرتش مي كنم تو باغچه كوچيك خونه كه با صدا شيشه اش شكسته ميشه و پري رو از خواب مي پرونه ....
چند تا نفس عميق مي كشم و سعي مي كنم ديگه بهش فكر نكنم

پري- مامان من گشنمه ....
زودي سرمو بر مي گردونم طرف پري
چقدر از اين جمله بدم مياد ..كلا از چيزي كه جوابي براش نداشته باشم بيزارم ...
پيرزن هم با نگاهش بهم مي گه گشنه اشه ...فقط قدرت حرف زدن نداره
مي خوام داد بزنم و فرياد كنم كه خوب گشنه اتونه كه گشنه اتونه ....بايد از كجا براتون بيارم ...؟از سر قبرم ؟
پري تو جاش نشسته و مـ ـستقيم بهم خيره است ...
طاقت نميارم و چادرو از روش مي كشم و مي ندازم رو سرم ...و با قدمهاي بلند از خونه مي زنم بيرون ...
تا از در خارج ميشم ..باز با نگاههاي بي معني همسايه ها مواجه مي شم ..محلي بهشون نميدم و به طرف مغازه اقا ابراهيم راه مي افتم...
پيچ اولو كه رد مي كنم ...
يكي مي افته دنبالم ..
گوشه هاي چادرمو محكمتر مي گيرم و قدمهامو تندتر مي كنم ..
سپاس شده توسط: مرداب
#7
...صداي قدمها برام آشناست ..اب دهنمو قورت مي دم و اصلا به كسي نگاه نمي كنم
سرمو ميگرم به سمت پايين و تا خود مغازه با سرعت مي رم ..البته بيشتر به دويدن شبيه تا راه رفتن
وارد مغازه كه ميشم ..ابراهيم اقا رو مي بينم كه در حال حساب كردن دخل و خرجشه ...
نزديكش مي شم و سلامي مي كنم كه با اخم سرشو برام تكون مي ده
- يه شونه تخم مرغ و با يه بسته نون مي خواستم ...
دستشو از رو ماشين حساب بر مي داره و يه تاي ابروشو مي ندازه بالا:
پول داري ؟
سرمو مي ندازم پايين و لـ ـبمو جمع مي كنم :
- بذاريد به حساب
چوب خطت پره ..برو هر وقت پول اوردي بهت مي دم ...
سرمو كمي كج مي كنم :
- بديد فردا براتون ميارم
برو همون فردا با پول بيا ..منم همون فردا بهت مي دم ...
- خوب حداقل 4 تا دونه بديد ...
كلافه سرشو مياره بالا.:
.مگه حرف سر به دونه يا يه شونه تخم مرغه.........هر چيم كه بخواي بايد اول پولشو بدي ...
پول داري بيارم..... نداريم كه بسلامت ...
اشك تو چشمم جمع ميشه و رو مو ازش مي گيرم ...
چادرو رو سرم مرتب مي كنم و از مغازه ميام بيرون و با قدمهاي شل و نا اميد به طرف خونه راه مي افتم ....
كه قدمها.. باز صداشون ازارم مي دن ...
گرمايي از پشت بهم نزديك مي شن كه زودي مي چرخم ...
و مـ ـستقيم به چشماي بي حياش خيره ميشم ...
ادامسشو تو دهنش مي چرخونه و با وقاحت تمام به سر تا پام خيره ميشه :
چرا انقدر تو لجبازي دختر.....ببين با خودت و دخترت چيكار مي كني ..؟
- .گمشو برو دست از سر ما بردار

پوزخندي مي زنه و دستي به جيب شلوار ش مي بره ..و كيف پولشو در مياره
و با اشاره به مغازه ابراهيم اقا:
چقدر بهش بدهكاري ؟
-اشغال كثافت مگه خودت ناموس نداري ...كه گير دادي به ناموس مردم ...برو پولتا تو چاه مـ ـستراح خرج كن كه ارزش پولات فقط همون جاست
بي توجه به حرفاي زننده ام :
پولدار شدي؟ يا خبريه كه زبون در اوردي ؟
چادرمو بيشتر مي كشم رو صورتم و با سرعت ازش دور ميشم ..
كه زودي خودشو بهم مي رسونه و جلوي راهمو مي گيره:
تو اگه يه بله بگي مطمئن باش از اين فلاكت در مياي
-خفه شو
دورش مي زنم و به راهم ادامه ميدم كه با داد پشت سرم مي گه:
صاحب خونه اتم كه فردا وسايلتو مي ندازه وسط كوچه ...
فكم منقبض ميشه .و به راهم ادامه مي دم
بعضيا كه از كنارم رد ميشن يه جوري بهم نگاه مي كنن كه انگاري بايد سر تعظيم جلوي يه لات بي سرو پا فرود بيارم و تسليم خواسته هاش بشم
مي دوه و پشت سرم :
فكر كردي خيلي تفحه اي ....بيچاره دلم برات سوخته كه مي خوام يه سايه بالا سر داشته باشي ....
اشكام در مياد ....به جلوي در خونه مي رسم..كه باز مياد
پرويي و بي حيايي تا به كجا..البته از اين محله و ادماش بيشتر از اين توقع نيست..كاش يكم پول داشتم كه از اينجا مي رفتم و از ادماش دور مي شدم
با لرزش دستام .. كليدو مي ندازم تو قفل در.... كه تكيه اشو به ديوار مي چسبونه ..و .با لحن چندش اوري :
به ننه ام بگم امشب با گل شيريني بياد؟قدم دخترتم سر چشم
زنها شروع مي كنن به پچ پچ كردن...و اروم زير زير كي خنديدن
تمام وجودم از ترس و عصبانيت به لرزه مي افته ...مي خواد ادامه بده كه دروباز مي كنم و مي پرم تو خونه و درو محكم مي بندم ...
با مشت به در مي كوبه:
بدبخت فكر مي كني اگه من نيام كس ديگه اي مياد سراغت .....يعني من بي غيرت تر از اون شوهر بي غيرتتم ..كه نمي خواي جوابمو بدي
سپاس شده توسط:
#8
فصل چهارم :



اب دهنمو قورت مي دم و رو پله پايين در مي شينم .... دستامو مي ذارم رو سرم و به گريه مي افتم....
كه يه مشت ديگه مي زنه:
فكر نكن امارتو ندارم..بهتره باهام راه بياي ...
اشكم شدت مي گيره ...و به اين فكر مي كنم اگه سايه يه مرد بالا سرم بود .آيا اون موقع هم .انقدر راحت جرات مي كرد كه تو روز روشن تهديدم كنه ....

به پري كه گوشه حياط با خاكاي داخل باغچه بازي مي كنه نگاه مي كنم ...
با خاكي كردن خودش بهانه رو دستم مي ده
و من براي تلافي كردن همه ناراحتيام
از جام بلند ميشم و مي رم بالاسرش
نگاهش منو ياد سعيد مي ندازه ..همين باعث ميشه كه فكر كنم طرفم سعيده ..
بازوشو مي كشم و برش مي گردونم طرف خودم و با عصبانيت با دستم محكم مي زنم به پشت دستش
- ببين با لباسات چيكار كردي ..چقدر بشورم .....چقدر بساوم..كفشتم كه گم كردي ..
هان چرا انقدر اذيتم مي كني؟
بلند مي زنه زير گريه ...كه دوتا ضربه اروم ديگه به بازوهاش ميزنم
دستاشو مشت مي كنه و مي گيره جلو چشماش ...
دلم كباب ميشم و از كردم پشيمون .... اشك خودمم دوباره سر باز مي زنه
اما ديگه طاقت اين همه زجر و بدبختي رو ندارم ......
پري با گريه مي دوه داخل اتاق ....ولش مي كنم و براي .چند دقيقه اي تو حياط ميشينم تا كمي اروم بشم ...
قبل از بلند شدنم ..به قاب افتاده شده تو باغچه خيره ميشم ..از جام بلند ميشم و مي رم طرف قاب و از روي خاكا برش مي دارم و اخرين تكيه هاي شيشه كه روش باقي مونده رو از ش جدا مي كنم

با حسرت به عكس داخل قاب خيره ميشم و دوباره اشك تو چشمام حـ ـلقه مي بنده قابو مي گيرم جلوم و با صداي لرزوني :

-تا كي بايد تحمل كنم .؟چرا جوابو نمي دي ؟...فقط بلدي از پشت این عكس يه لبخند بهم تحويل بدي .
ديگه با چه رويي برگردم پيش خانواده ام..تازه برگردمم مگه ديگه تحويلم مي گيرن يا راهم مي دن ؟...
پاشو بيا و ببين روزگارمو ..بيا و خودت جواب شكماي گشنه اشونو بده...نكنه چون بچه ات دختره برات مهم نيست كه گشنگي بكشه ...
دست چپمو بلند مي كنم و مقابل قاب نگه مي دارم و تكونش مي دم :
- ببين چي شده ....تو این سن شده درست مثل دست پيرزنا ...
- ارزو به دلم موند مثل زناي ديگه حداقل توي يه انگشتم يه حـ ـلقه داشته باشم ...
بيا و ببين كه من براي چي پشت كردم به خانواده ..
باز دستمو به قاب عكس نشون مي دمو داد مي زنم
يعني براي این ..براي رسيدن به این دستا ..جلوي پدرم وايستادم و دل مادرمو شكستم ....
قابو اوردم پايين و چشمامو محكم بستمو و باز كردم....و اين قطره هاي اشكي بود كه خيلي راحت از چشمام سرا زير شدن ...

دستي به صورتم كشيدم ..و به طرف اتاق راه افتادم كه زنگ خونه به صدا در امد
عصباني شدم و به گمون اينكه باز فرهاده با شدت درو باز كردم و خواستم سرش خراب بشم كه
...ليلي دختر همسايه .... كه يه كوچه بالاتر از ما مي نشستن با يه ظرف به بار مصرف جلوم ظاهر شد
ليلي - سلام
نمي دونستم لبخند بزنم يا اخم كنم ...
اما تلاش كردم بهش لبخند بزنم
- سلام ليلي جون...
سلام ستاره خانوم ..پارسال دوست امسال اشنا ...
تعارفش كردم كه بياد تو ...
با لباي خندون وارد شد و ظرفو به طرفم گرفت ...
ليلي - نذر مامانه.... به اندازه يه 20 تا خونه ای نذر كرده بود گفتم يكيم براي تو بيارم ....
از ته دل خوشحال ميشم و خدا رو با تمام وجود شكر مي كنم
- خدا قبول كنه....
چادرشو از رو سرش بر مي داره و همراهم رو پله پايين در ميشينه
ليلي - باز این فرهاد مزاحمت شده بود؟
سرمو اوردم بالا
-از كجا فهميدي ...؟
ليلي - بگو كي نفهميده ؟...عوضي بي شرف انگار محله ارث باباشه...
سرمو مي ندازم پايين...
ليلي - امروز چرا انقدر زود امدي ...مگه سركار نبودي ؟
رنگم پريد :
-مجبور شدم
ليلي - يعني بازم؟
سرمو با ناراحتي تكون دادم
ليلي - مي خواي چيكار كني ؟
-نمي دونم.... فعلا كه بايد يه كاري كنم كه از این محله برم
ليلي - اخه تا كي مي خواي از اينجا به اونجا بري ...
- ليلي اگرم نرم ....كار ديگه ای نمي تونم بكنم...تا يه مدت ديگه اينجا رو هم پيدا مي كنن..اونوقته كه تو كل محل بي ابرو مي شم
- فكر ميكني ... از اون سيسموني چقدر گيرم مياد؟خودمو بكشم و صبح تا شب اونجا باشم ... ماهي يه 170 تومني مي ندازه تو دامنم ...
تازه تا به خودمم ميام كه هنوز دو روز از ماه نگذشته تموم ميشه ...
ليلي لبـ ـاشو كمي كج كرد و گفت:
- يه چيز ي بهت بگم ناراحت نمي شي؟
لبخندي زدم:
- نه
ليلي - يه كار برات سراغ دارم ولي نمي دونم دوست داشته باشي كه بري يا نه
- چه كاري ؟
ليلي - البته اينجا نيستا ..از این بابت خيالت راحت
- چرا بايد خيالم راحت باشه؟
ليلي - خوب خوب شايد كارشو دوست نداشته باشي
- مگه كارش چيه. ؟
ليلي - با كاراش حداقل مي توني خورد و خوراك دو روزتو در بياري...
مي دونستم كه صبحا نمي توني بري ...چون تو مغازه اي ...برا همين كارو براي بعد از ظهرات گرفتم ...البته اگه تو قبول كني ...
-جون به سرم كردي... خوب بگو كارش چيه ؟
سپاس شده توسط:
#9
سرشو انداخت پايين و با انگشتاش شروع كرد به بازي كردن
ليلي - يه خونه هست... خونه كه نه... يه اپارتمانه كه يه نفرو مي خوان.... كه تو هفته دوباري بره اونجا و راه پله ها و پاركينگشونو تميز كنه
اخم به چشمام امد و دندونامو بهم فشار دادم ...
نگاهمو كه ديد سريع و با اميدواري :
ليلي- اما من دارم صحبت مي كنم كه اگه بشه براي تميز كردن خونه بري ..نه راه پله

ليلي- اونجا دوتا خانواده هستن كه به همچين ادمي احتياج دارن..چه مي دونم همين تميز كردن خونه و خريداشون و كلي كار ديگه
با ناراحتي و عصبانيت سرمو گرفتن پايين ...
متوجه ناراحتيم شد..
ليلي- ببخش اصلا نبايد بهت مي گفتم ...راستش يكي از بچه ها گفت چنين جايي هست
چون خودش يه جاي ديگه رو داشت نمي تونست همزمان به دوتا خونه بره ..... منم ازش شنيدم برا همين گفتم شايد تو بخواي ... ولي انگاري اشتباه كردم ....
دستامو تو هم قلاب كردم :
- حالا براي يه روز چقدر مي دن؟
ليلي با خوشحالي :
ساعتي پول مي دن
-ساعتي چند ؟
ليلي- ساعتي 4 تومن ...يعني سه ساعت از بعد از ظهر تو كه بري ...12 تومن گيرت مياد ...
تازه این فقط براي راه پله ها و پاركينگه...اما اگه بتوني بري و خونه اشونو براشون تميز كني ...خيلي بيشتر از اينا پول بهت مي دن
- مثلا؟
ليلي- چه مي دونم به احتمالا زياد اگه بخواي خونه براشون تميزي كني... ماهي بهت حقوق مي دن ...
چون يكي رو براي يه مدت طولاني مي خوان كه بتونن بهش اعتماد كنن..نه فقط براي يكي دوبار
.مي دوني كه اينجور ادما پولشون از پارو بالا مي ره ...
به احتمال زياد ماهي يه 60- 70 تومني گيرت بياد... تازه این فقط براي تميز كردن خونه است
اگه كاراي ديگه ای هم بهت محول كنن كه پول بيشتري گيرت مياد..
بعضياشونم كه دست و دلبازن ..و جرينگي پول مي دن ...
يهو ديدي همينطوري يه 200 تومني گذاشتن كف دستت....حالا نظرت چيه ؟
به فكر فرو رفتم ...
ليلي- اما مي دونم كه برات سخته ..ولي من بايد تا فردا جواب زهرا رو بدم ..تا بهم گفت ياد تو افتادم ..
ولي نگفتم كه براي تو مي خواما ...گفتم يه نفري هست كه به این كار خيلي احتياج داره.... بذار به اون بگم ...اونم گفت تا فردا جوابشو بدم ...تا اگه نخواستي به كس ديگه اي بگه
سرمو اوردم بالا و به چشماش خيره شدم:
-نمي توني كار خونه برام بگيري ..؟
ليلي- خوب این كه دست من نيست ....بايد باهاشون حرف بزنيم..اونا بيشتر دنبال يه كارگر براي تميز كردن راه پله ها هستن ....
ساكت شدم
ليلي- راستي اونا محل كارتو مي دونستن كجاست ؟
- نه بابا از شانسم داشتم مي رفتم كه نزديكاري مغازه ديدمشون ....ردمو تا اونجا گرفته بودن
- تقصير خودمم شد ..كه يه دفعه شروع كردم به دويدن كه متوجه ام شدن
ليلي- يعني فردا هم ممكنه
-نمي دونم ...هيچي نمي دونم
-راستي مي تونم فردا پري رو براي يه يكي دو ساعتي بذارم پيشت ؟
طبق عادت هميشگيش لبشو كمي كج كرد:
ليلي- تا ظهر مياي ديگه ؟
سرمو تكوني دادم :
- اره زود ي ميام ..
ليلي- به زهرا چي بگم؟
به چشماي ليلي خيره شدم...
چقدر حرف زدن در این مورد براش راحت بود..
خوب حقم داشت..اخه قرارم نبود كه خودش تو سن 23 سالگي بيفته به جون پله هاي خونه يكي ديگه...چقدر اينكار برام سخت بود ......
- نمي دونم
ليلي- تو كه يه مدت تو قسمت نظافت هتل كار كردي ..اين كه نبايد برات سخت باشه
نفسمو با ناراحتي دادم بيرون و جوابي ندادم ...
از جاش بلند شد..:
ليلي- فكراتو بكن تا فردا بايد جوابشو بدم من ديگه برم ...
همزمان منم باهاش بلند شدم :
- مي اومدي تو
ليلي- نه ديگه برم ...كاري نداري ...؟
- نه ممنون..به مادرتم سلام برسون ...و ازش تشكر كن
در و كه پشت سرش بستم ....به غذاي تو دستم خيره شدم ...و با خوشحالي پري رو صدا زدم ...
سپاس شده توسط:
#10
فصل پنجم:



نمي دونستم بايد چيكار كنم ...دو دل بودم كه براي اين كار برم يا نه...به لنگ كفش پري كه جلوي در افتاده بود خيره شدم .
-حالا پول كفش اينو از كجا بيارم؟ ...بهتره كه فردا يكي از تو مغازه بردارمو و به صاحب مغازه بگم از حقوقم كم كنه ....
اما اگه اين كارو قبول كنم با دوبار رفتن پول كفش پريم در مياد ...
كوك اخرو به كاپشن پري كه از داخل كمي پاره شده بود زدم و نخو به دندون كشيدم كه
زنگ خونه به صدا در امد ..
بلند شدم :
بله كيه
جوابي نداد.. به طرف در رفتم و به ارومي درو باز كردم ..
زن احمد اقا ...با چشماي يه خون نشسته ...به انتظار ايستاده بود
- سلام فاطمه خانوم ..بفرماييد ..
سرشو برام تكون داد و بعد با اشاره به زن و شوهري كه كنارش ايستاده بودن ازشون خواست وارد خونه بشن ..با تعجب ..بهشون خيره شدم و از جلوي در كنار رفتم
اول اونا رو فرستاد تو خونه و بعدم خودش با غرور و چهره ای اخمو وارد شد...
فاطمه خانوم- ببينيد خونه خوبيه ....دو اتاقم داره ...هيچ كم و كسري هم نداره
شما هم كه ماشالله دو نفريد.......تا سر سالم انشالله خودتون صاحبخونه ميشيد و مي تونيد يه خونه بزرگتر بگيريد
حياطم داره ...
سريع رفتم جلوي فاطمه خانوم
- من كه گفتم فردا پولتونو مي يار م ..
كه دستشو گذاشت رو سـ ـينه ام و هلم داد به عقب و بي توجه به من... همراه زن و شوهر وارد خونه شدن ...
زن و شوهر كه معلوم بود زياد از خونه خوششون نيومده ...از اتاقا خارج شدن ...
فاطمه خانوم- نگاه به در و ديوارش نكنيد... شما وسايلتونو بياريد بچينديد ..انوقت بينيد چي ميشه ...
مرد - بذاريد تا امشب فكرامونو بكنيم ...فردا اگه جوابمون مثبت بود خدمت مي رسيم
فاطمه خانوم- باشه مشكلي نيست ولي بهتر از این خونه و با این قيمت تو این محله..جاي ديگه اي گيرتون نمياد ...
زن و شوهر سرشونو انداختن پايين و از در چوبي خونه رد شدن..فاطمه خانوم پشت سرشون راه افتاد كه وسط راه متوقف شد و روشو برگردوند طرف من :
تا پس فردا وقت داري وسايلتو جمع كني و از این خونه بري ..
- اما من
با حرص و دهني كف كرده :
ميري و حرف ديگه اي هم نمي زني ....فهميدي ؟ ..
و با عصباميت درو بهم كوبيد و رفت
با ناراحتي چادرو از سرم كشيد مو با حر ص تو دستم گرفتمش ....
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  يه بار بهم بگو دوسم داري | نيلا... sadaf 29 4,320 ۲۸-۰۸-۹۱، ۰۱:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  تو با مني | نيلا... sadaf 79 7,384 ۲۱-۰۸-۹۱، ۱۲:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
64 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۱-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، Lisa (۱۵-۰۹-۹۴, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، ~ MoOn ~ (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، poyapedram (۱۵-۰۶-۹۶, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، سمیرا (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، mamalii 121 (۱۶-۰۵-۹۴, ۰۲:۴۹ ب.ظ)، tehrani (۲۱-۱۱-۹۵, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، leila58 (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۹ ب.ظ)، نیلوفر آبی (۰۹-۰۷-۹۴, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، مایا (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، Shahrzad127 (۰۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، Mary.b (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، امیراحسان (۱۳-۰۶-۹۵, ۰۷:۲۹ ق.ظ)، نام کاربریmehri (۰۶-۰۸-۹۵, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، فری دات کام (۱۰-۰۹-۹۴, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، candy (۱۶-۱۱-۹۴, ۰۷:۱۳ ب.ظ)، Hadadian (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، hamta (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۳ ق.ظ)، amirreza (۱۲-۰۷-۹۵, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، Narges_92 (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۹:۴۹ ق.ظ)، mermaid (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۴ ب.ظ)، ليلا محمد (۲۳-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، توکا (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۶:۴۳ ب.ظ)، shabi (۲۳-۰۹-۹۴, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، aryaaradarmita (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، zohreh9462 (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، مریم74 (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۶:۴۴ ب.ظ)، zeinabalouchi (۱۷-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، Meno (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۷:۳۲ ق.ظ)، ehsan_atr (۱۲-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۸-۰۹-۹۵, ۱۱:۰۷ ب.ظ)، شیشه (۱۰-۰۶-۹۵, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، حوال (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، hasti22 (۰۹-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۲۵-۰۶-۹۶, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، moonn (۰۱-۰۵-۹۵, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، bina (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، AVA.M (۱۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۷ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۲ ب.ظ)، NARCISSUS.97 (۲۹-۰۶-۹۶, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، mehrad (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۰:۱۸ ب.ظ)، نانا32 (۰۹-۰۸-۹۵, ۰۸:۵۸ ب.ظ)، sara bano (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۵۰ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۵-۰۷-۹۵, ۰۶:۱۸ ب.ظ)، aram600 (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۹:۴۴ ب.ظ)، Atefeh78 (۲۷-۱۲-۹۵, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، Marzi-z62 (۰۸-۱۲-۹۵, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، گلمن (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۱:۰۲ ب.ظ)، ارمىتا (۱۲-۰۷-۹۵, ۱۰:۲۱ ب.ظ)، 9305201346 (۲۷-۰۸-۹۵, ۱۰:۰۰ ب.ظ)، Halah (۱۷-۰۷-۹۵, ۰۵:۱۴ ب.ظ)، shohreh (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، طهورا (۲۲-۰۷-۹۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، nafas fari (۱۳-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۹ ق.ظ)، Shasosa (۰۵-۱۲-۹۵, ۰۹:۲۱ ق.ظ)، باران گیلکی (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۲:۳۳ ق.ظ)، 7684 (۲۴-۰۳-۹۶, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، neyo (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۷:۰۸ ق.ظ)، sura (۰۹-۰۸-۹۶, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۴:۴۱ ق.ظ)، Royayiii (۰۶-۰۹-۹۶, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۷:۳۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان