اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان آتش عشق من | گيسوي پاييز
زمان کنونی: ۲۸-۱۲-۹۷، ۱۱:۱۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 5
بازدید 76

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آتش عشق من | گيسوي پاييز
#1
داستان  من درباره ي دختريه که با اينکه تو زندگيش ضربه خورده ولي سعي ميکنه تلخ نباشه.تصميم ميگيره بشه همون آدم سابق با تجربه هاي جديد.و خدا هم يه آدم خوب رو سر راهش قرار ميده.داستان از زبون تمنا و مهبد گفته ميشه.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب
#2
تمنا

چشمامو باز نکرده درد تو تنم پيچيد. دلم، کمرم، سرم، چشمام، پاها م حتي دستهام.به قدري که از شدت درد اخمام رفت تو هم و ناله اي کردم. اونقدر کم جون بود که بيشتر شبيه صداي کسي بود که از ته چاه حرف مي زنه. ولي همون ناله باعث شد دستي به حالت نوازش روي سرم حرکت کنه. مي خواستم چشمامو باز کنم اما يه چيزي باعث مي شد نتونم راحت چشمامو باز کنم. انگار پايين پلکام چوب کبريت گذاشتن که کامل باز نشه. با اين حال به همون اندازه که تونستم چشمامو بتز کنم اکتفا کردم.اولين چيزي که ديدم چشماي سرخ از گريه ي مامان بود. به زور لبخندي زد.
مامان _ بالاخره چشماتو باز کردي عزيزم؟
چقدر صداش بغض داشت!!!لباش از زور بغضي که تو گلوش بود مي لرزيد.به زحمت لبامو حرکت دادم.
من _ ما..ما..ن.آ..ب
مامان _ باشه عزيزم. صبر کن دکترت رو صدا کنم. اگه اجازه داد بهت آب مي دم.
و رفت بيرون تا دکتر رو صدا کنه. تازه يادم افتاد چه اتفاقي برام افتاده. تازه ياد نوازش اي پيام افتادم. دستي رو شکمم کشيدم. قطعاً ديگه وجود نداشت. با اينکه هنوز حسش نمي کردم ولي حالا که وجود نداشت جاش خالي بود. چند ثانيه نگذشته بود يه دکتر مسن و چند تا پرستار اومدن تو اتاق. بعد از معاينه و چند تا سوال که به زحمت جواب دادم رفتن از اتاق بيرون.هنوز جند دقيقه اي از رفتنشون نمي گذشت که در اتاق باز شد و تبسم اومد تو و پشت سرش قيافه هاي نگران و تو هم سه مردي ظاهر شد که هر کدوم به تنهايي خيلي برام ارزش داشتن. اولي بابا بود عصبي و نگران. اونم مثل مامان و تبسم گريه کرده بود.پشت سرش عمو و آخر سر هم شايان.
تبسم کنارم رو تخت نشست و دستمو گرفت تو دستش.
تبسم _ خوبي خواهري؟ الهي بميرم برات درد داري عزيزم؟
سرمو به عنوان جواب مثبت تکون دادم.از گوشهي چشمش اشکي سر خورد و اومد پايين رو گونه هاي قشنگش. چشماي سبزش پر اشک بود. دستش رو که تو دستم بود فشار دادم.
من _ گريه نکن خواهري.
تبسم _ چطوري گريه نکنم؟ الهي دستش بشکنه. الهي خير نبينه.
عمو _ مطمئن باش خير نميبينه عمو. خدا جاي حق نشسته. ببين با دسته گلمون چيکار کرده؟!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب
#3
يه دفعه ياد نوشته اي افتادم که نمي دونم کي و کجا خوندم ولي الان شرح حال من بود.

يک روزي هست که خدا چرتکه دستش مي گيرد و حساب و کتاب مي کند
وآن روز تو بايد تاوان آنچه با من کردي را بدهي
فقط نمي دانم
تاوان دادن آن موقع تو
به چه درد من مي خورد؟

عمو دستي رو سرم کشيدو با يه لبخند مهربوني گفت.
عمو _ بهتري عمو؟
من _ درد دارم عمو.
عمو _ عمو بميره برات. بهتر ميشي عمو. صبور باش.
نگام افتاد به چشماي پر از اشک بابام. هيچوقت دلم نمي خواست اينجوري ببينمشون. بابا وقتي ديد نگاش ميکنم اومد کنارم و دستمو گرفت تو دستش و بوسيد.
بابا _ دمار از روزگارش در ميارم.با دختر من اينکارو کرده؟ غصه نخوري بابا!من پشتتم. بلايي به سرش بيارم که......
و سکوت کرد.
نگام افتاد به شايان که کنار تبسم ايستاده بود.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب
#4
پست امروز

نگام افتاد به شايان که کنار تبسم ايستاده بود. در حالي که مهربون نگام ميکرد لبخندي زد.
شايان _ نبينم خواهرزنم رو تخت بيمارستان افتاده باشه!! به دکترت سفارش کردم يه کمي از اون زبونتم کوتاه کنه.
من _ نگران نباش بادمجون بم آفت نداره . زبونمم کامل سر جاشه. تا وقتي خوب مي شم تمرين کن تا جلوم کم نياري!
شايان _ خوشم مياد تو اين حالتم کم نمياري؟!
من _ ديگه ديگه.
تموم مدت شايان و عمو سعي مي کردن جو سنگين تو اتاق رو عوض کنن. خودمم دلم نمي خواست مامان و بابا و تبسم رو اونجوري ببينم. وقت ملافات که تموم شد هرچي تبسم اصرار کرد پيشم بمونه مامان قبول نمي کرد.
تبسم _ مامان شما برين خونه. اين چند روز شما پيشش بودين. امشب من مي مونم.
مامان _ نه مادر خسته نيستم. خودم ميمونم. تو برو به زندگيت برس. درست نيست شب شوهرت تنها بمونه.
تبسم _ وا مامان ! بچه که نيست. نهايتش ميره خونه ي مامانش اينا.
مامان _ مادر درست نيست. تو برو تمنا که مرخص شد رفتيم خونه بيا اونجاد بهم کمک کن.
بالاخره مامان تونست تبسم رو راضي کنه که بره خونشون و خودش پيشم موند. با مسکني که توي سرمم زده بودن دردم کم شده بود. مامان به قدري خسته بود که خيلي زود کنار تختم خوابش برد. ولي من بعد از چند روز بيهوشي ديگه خوابم نميومد. مامان اينا از موضوع بچه خبر نداشتن ولي هيچکدوم به روم نياوردن. نميدونم چرا ؟ از طرفي نميدونم قيافم چه شکلي شده بود که همشون وقتي نگام مي کردن تو چشمشون پر از اشک ميشد. هرچي که بود معلوم بود پيام خوب به صورتم صفا داده . آخ پيام..... کاش اون روز زبونم لال مي شد و جوابشو نمي دادم..... اون روز تو باغ..........
به اصرار عمه و عمو قرار بود بريم باغ آقاجون بزرگ، پدربزرگم. آقاجون خونواده ي برادرش رو هم دعوت کرده بود. گرچه که نه ما نه عمو و عمه از اين دعوت خوشحال نبوديم، ولي به احترام آقاجون کسي حرفي نزد. دليل اين ناراحتي هم مربوط به گذشته بود. يعني اون زماني که هنوز هيچکدوم از بچه هاي آقاجون ازدواج نکرده بودن و رابطه ي آقاجون و برادرش خيلي خوب بوده دختر عموي بابام ،شهرزاد، عاشق عموم بوده و هرکاري مي کرده تا بتونه تو دل عموم جا باز کنه. تا جايي که مياد و به آقاجون ميگه که عاشق پسرش شده.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 257 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 2,697 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 11,096 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 424 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 288 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 300 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 330 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 306 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 240 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 318 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، all4 (۲۰-۱۱-۹۷, ۰۷:۴۷ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۱ ب.ظ)، شادان (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، shfaty (۰۷-۰۹-۹۷, ۱۲:۰۹ ب.ظ)، نگارمحمد (۲۰-۱۲-۹۷, ۰۶:۰۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان