انجمن ايران رمان



رمان آراز | نويسنده بهارک |
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۳۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ADASH
آخرین ارسال: ADASH
پاسخ 54
بازدید 8180

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آراز | نويسنده بهارک |
#1
رمان :آراز
نويسنده:بهارک

رمانش قشنگه امیدوارم خوشتون بيااااااااااد / منبع نودهشتیا
:heart::heart::heart::heart:
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#2
هيچ چيز مثل صداي زنگ تلفن نمي توانست اعصاب آراز را خورد كند . حالا كه شيفت وي در حال تمام شدن بود بود مي خواست كم كم اداره را ترك كنند
- بله ، سروان رادپور دايره جنايي بفرماييد
- سروان چيه پسر سر گرد
- اه طاها تويي ؟.............و نفسي از سر آسودگي كشيد
- بله كه منم منتظر كي بودي نكنه مادر زنت؟
- نه بابا ترسيدم باز خبري بشه امروز خيلي خستم دلم مي خواد برم خونه و دوش بگيرم و بخوابم
- چرا ؟واسه پرونده ي همون جنازه ي بدون هويت؟
- اره ....امروز سروان محمدي هم منتقل شد دست تنها بودم
- كجا رفت اين محمدي؟
- به بوشهر منتقل شد البته خودش خواست زنش اهل اونجا بود .......
- اهان طرف پس زن زليل بوده
- فكر كنم .....حالا تو اون رو بي خيال واسه چي زنگ زدي؟
- دلم برات تنگ شده بود .........
- ديوونه بازي در نيار ما كه ديروز تو جلسه با هم بوديم
- راستي آراز اين پسره همون سربازه منشي رو مي گم
- خوب ؟
- كمي ازش تعريف كن ....بهش پاداش بخوره از سربازيش كم كنند پسر خيلي با شعوريه
- چطوري به اين نتيجه رسيدي اون وقت؟
- از اون جايي كه هنوز حكم رسمي ما نرسيده اين پسر منو سرگرد صدا زد
- اهان .....بله ايشون همه كاره ي ادارند از ترفيع و مجازات ها به خوبي خبر داره ....حالاحكم رسمي كي به دستمون مي رسه؟
- نمي دونم فكر كنم آخر هفته يك مراسم بگيرند تو دايره ي جنايي مركز ....اونجا مي دند
- خوب حالا بگو واسه چي زنگ زدي؟ ديرم شده بايد برم .....باران رو پيش مادر گزاشتم
- هنوز پرستار نگرفتي؟
- نه هنوز نگرفتم يعني مامان نمي زاره مي گه من نگه مي دارم
- ولي.....
- بابا بي خيال اين موضوع .....مي گي واسه چي زنگ زدي يا نه؟
- هيچ چي بابا حكم همكار جديدت رسيده . از تبريزه
- پس همشهري هستيم حالا اسمش چيه؟
طاها كمي سكوت كرد و گفت: ماني ماني سعيدي
- چند سالشه؟تازه كاره يا ......
- نه بابا 24 سالشه تازه دو هفتست كه پست سرواني گرفته .......
- اهان پس قابل تحمله ..
- اون بايد تو رو تحمل كنه نه تو ...........
- منظور؟
- هيچ .....اخه تو به خوش اخلاقي معروفي
- طاها شروع نكن ...تو خودت خوب مي دوني من با كيا مشكل دارم پس تمومش كن ....تا بعد
- چرا ناراحت مي شي ؟؟؟؟؟ باشه بازم فرار كن
- يا حق طاها
- يا حق پسر يا حق....
بعد از قطع تلفن آراز از جايش بلند شد . وقتي طبق معمول هميشه رسيد پيش سربازي كه جلوي اتاق او مي نشست گفت: من دارم مي رم .اگه مشكلي پيش اومد به من خبر بده .....تا وقتي جانشين محمدي نيومده همه چيز رو مـ ـستقيم به خودم بگيد
- چشم قربان فقط فاكس همكار جديد رسيده . الان بدم خدمتتون يا فردا؟
آراز كه تمام حواسش به ساعت مچي اش بود مي دونست كه كم كم داره ديرش مي شه و ممكنه مادرش نگران بشه
- نه بزار رو ميزم فردا اول وقت يك نگاه مي ندازم
- چشم قربان
آراز فاصله ي دفتر تا پاركينك رو با گام هاي سريع طي كرد ......واي حالا كه محمدي نبود او بايد رانندگي مي كرد .....نشست پشت فرمان و به سمت خونه ي مادرش راند

- كيه؟ .....كيه؟ .....اومدم بابا .....
- سلام مادر جون چطوري عزيزم با زحمتاي بارون ما
- سلام آراز جان خسته نباشي ....بيا بريم تو
- نه مامان خستم .برو بارون بيار بريم
- آراز بيا تو خانواده ي فراز هم هستند بارون پيش اوناست الاناست كه آقاجونتم برسه
- مادر من چرا باران رو داديد دست اونا .....مگه من نگفتم هر وقت خانواده ي فراز اومد به من بگو بيام باران رو ببرم .....
- آخه ....آراز
- مادر من .....اگه باز وقتي اينا اومدند به من خبر ندي بيام باران رو ببرم باور كن ديگه نمي آرم اينجا مطمئن باش ..........
- باشه مادر جون باشه ......ناراحت نشو ......دفعه ي بعد بهت خبر مي دم ......
- بريد باران رو بياريد
پري خانم با دلي مالامال از غم به سمت در خانه رفت بعد از ماجراي سحر خواهر زن فراز و آرازش ديگر روي خوش نديده بود .روابط آراز با فراز تيره شده بود به حدي كه اراز دلش نمي خواست او را ببيند ....هر چند در طول اين 6 ماه حضور باران طفل 5 ماهه ي آرازدلشان رو خوش كرده بود ولي.....نگهداري از او براي آدم پيري مثل پري و آدم مشغولي مثل آراز سخت بود . با تمام اينها جان اراز به باران بسته بود هميشه مي گفت : من همون آرازم (رود ارس در زبان محلي آراز ناميده مي شه ) كه تو سحر زندگیم طوفان اومد و خشکم کرد ولي حالا بارانه كه منو دوباره پر اب و سر حال كرده ...طوري كه جايي براي سحر باقي نمونده . نخواهد ماند .....
- بيا بغـ ـل بابايي قربونت برم .....دلم برات يك ذره شده بود بارانوم .....
- آرااااااااااز كم اون بچه رو بنداز بالا پايين تازه شير خورده مياره بالا حالا
- مامان تو رو خدا بزار نگاش كنم .....
- از من گفتن بود .....
- كاري نداري ما ديگه بريم
- نمي يايي تو ......يك سلامي بكني؟
- نه ......تا وقتي كه ساحل پيش فرازه
- ولي.......
- مامان ما رفتيم ......راستي ..مامان اينا تا كي اينجا مي مونند ؟
- تا 4 روز ديگه ....
- تا شنبه؟
- جمعه شب مي رند ..
- پس من بارون رو شنبه ميارم پيشتون
- چرا باز؟
- مي برم پيش نرگس و طاها نگران نباش ......اونجا باشه بهتره .......
- هر طور خودت صلاح مي دوني ...
اراز ساك بران رو برداشت و داخل ماشين گزاشت و سوار شد و بچه را در جاي هميشگيش گذاشت و حركت كرد .
بعد از رفتنش فراز اومد بيرون گفت: نيومد تو ؟....
- نه تو كه اونو مي شناسي ...
- فراموش نكرده ؟......
- فراموش....مگه مي تونه؟
- مي دونم مقصر من بودم اگه اونقدر اطمينان نمي دادم اون عمرا با سحر ازدواج مي كرد ...
- قسمت بود پسرم ....قسمت ....بريم تو ساحل تنهاست ....
آراز با يك دستش بچه را نگه داشته بود و با دست ديگرش سعي داشت ساك رو از داخل ماشين برداره .وقتي محمدي بود او اين كار را مي كرد و ساک و به دستش میداد ولي حالا دست تنها بود
در حال ور رفتن با در بود كه همسايه اش رو ديد
- به آراز خان كمك مي خوايي؟
- قربونت رضا جان بيا اين در و باز كن و ساك باران رو بده
- پسر من موندم تو چطور به كاراي اين بچه مي رسي؟بلاخره حضور يك زن لازمه تو زندگيت
- منتنها نیستم که مامانم كمكم مي كنه
- ولي تو .......
- تو رو خدا تو دیگه شروع نكن ...مي رفتي بالا؟
- اره ...چطور؟
- پس قربون دستت اين ساك رو هم بيار دم در
- باشه ...بريم
آقا رضا و خانومش ساكن واحد روبه رويي آراز بودند كه اوايل تولد باران وقتي كه مادرش هنوز به تهران نيومده بود . از آنها كمك مي گرفت . بخصوص براي حمـ ـام كردن باران .چرا كه مي ترسيد بچه از دستش بيفتد و ....
اراز بعد از بستن در باران را روي مبل گزاشت و شروع كرد به در آوردن لباسهاي بيرون باران بعد هم نگاهي به ساك بچه كرد شير خشكش داشت به اخر مي رسيد توي خونه يكي رو داشت با آن عوض كرد و رفت و 3 تا پوشاك تازه آورد و گزاشت توي ساك لباسهاي باران همان هايي بود كه صبح تنش كرده بود پس مادرش تغييري در لباسها نداده بود . بلند شد و همراه باران به اتاقش رفت او را روي تخـ ـت خواباند و خودش لباسهايش را تغيير داد و كمي با او كه روي تخـ ـت ورجه وورجه مي كرد بازي كرد و خنداند تازگي ها با صدا مي خنديد و دل پدر را ريش مي كرد
- خوب دختر بابا بلند شو بريم ببينيم چي تو يخچال داريم واسه شام ؟
- ...........
- كي بشه تو بزرگ شي ؟بارونكم ؟ كي مي شه تو برا بابا شام بپزي وبابا بياد بخوره ؟
طبق معمول هر شب باران را روي صندلي مخصوصش در آشپزخانه گذاشت و خودش مشغول پختن غذا شد ....
زندگي كردن به صورت مجردي در سالهاي قبل ازدواجش و حالا دوباره تنهاشدنش بعد از طلاق سحر اين مضيت را داشت كه اشپزيش خوب بود مخصوصا ماكروني با مرغ را كه خودش بيشتر از بقيه ي غذاها دوست داشت
در تمام مدتي كه غذا درست مي كرد يا مي خورد با باران حرف مي زد و اورا مي خنداند . بعد از شستن ظرفا بلند شد و شير باران را درست كرد و به دستش داد و بعد از عوض كردن جايش اورا به اتاق خوابش برد و روي تخـ ـت دونفره ي اتاقش خواباند و بعد از خواندن نمازش نشست پشت تلويزيون كمي چرخ زد و روي كانالي كه فوتبال نشون مي داد نگهش داشت و رفت پرونده هايش را اورد و كمي هم به آنها رسيدگي كرد .وقتي به خودش امد كه فوتبال هم تمام شده بود .....
تلويزيون را خاموش كرد و بلند شد و به اتاق رفت باران چه آرام خوابيده بود ..صورتش را بـ ـوسيد و كنارش دراز كشيد و کمی بعد به خواب رفت
باز هم روزي ديگر و همان كاراي تكراري . صبح ساعت هفت دم در خونه ي مادرش بود بعد از تحويل باران به اداره رفت .
پله ها را يكي يكي طي كرد و رسيد پشت ميز سرباز وظيفه كه با ديدن او به حالت آماده باش ايستاده بود
- راحت باش ....اين جانشين محمدي رسيد يا نه؟
- بله رسيدند
- من مي رم تو يك ربع بعد بهش بگو بياد اتاقم
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#3
و وارد اتاقش شد .روي ميزش دوتا پرونده به چشم مي خورد . اولي رو باز كرد و متوجه شد كه پرونده اي مربوط به يك جسد هست كه توي يكي از چاه هاي اطراف شهر پيدا شده ....به قدري حواسش پرت پرونده شد كه يادش رفت نگاهي به سوابق كاري همكار تازه وارد بندازد ....
با شنيدن صداي در همانطور كه مشغول مطالعه ي پرونده بود گفت: بفرماييد ......
يك نفر وارد شد و پا بر زمين كوفت ......
آراز سرش را كم كم بالا آورد بالا اومدن سرش برابر با تنگ تر شدن چشمانش بود با كمال تعجب متوجه حضور يك زن چادري در اتاق خود شد همانطور كه داشت او را از نظر مي گزراند دهن باز كرد تا علت حضور اورا در اتاق خود جويا شود كه متوجه درجه هايي در قسمت استين مانتوي او شد و ناخودآگاه با حالتي عصبي به او كه با چشمان درشتش به آراز نگاه مي كرد گفت : نکنه این سروان جدیده تویی...........
- مانبا سعيدي هستم همكار جديدتون ......

اگر كارد مي زدند خون آراز در نمي اومد
- تو .....ولي....طاها گفته بود مانيه همكار جديد ما ولي تو.....
- چه فرقي بين اسمها وجود داره نكنه شما هم مثل بقيه فكر مي كنيد من چون دخترم كاري بلند نيستم؟
- فكر نمي كنم (چيزي در چشمان جناب سروان درخشيد بلاخره يكي .....)مطمئنم
- چرا؟(آين حرف را همراه با آهي بلند گفت)
- چون...تو يك دختري و من .....
- ......
- فعلا برو به اتاقت تا بعدا معلوم بشه كجا قراره بري
- برم؟
- تو كه اينجا نمي موني بايد دوباره منتقل بشي
- كي گفته؟ مگه شما مي تونيد من رو منتقل كنيد
- نه ..... ولي...
- پس تا نيم ساعت ديگه كنار ماشين باشيد ... مي ريم سر صحنه ي همين جنازه اي كه پيدا شده
مانيا با گفتن اين حرفا احساس مي كرد بار دلش سبك تر شده ...... پسره ي پر رو برگشته به من مي گه بايد بري ....بايد بري
يكي نيست به خودش بگه تو رو سننه تو چی کارهای اصلا.....
با بيرون رفتن اين جناب سروان آراز گوشي رو برداشت و شماره ي اداره ي مركزي رو گرفت
- مركز فرماندهي دايره ي جنايي بفرماييد
- سلام . راد پور هستم با جناب سروان راد پور كار داشتم
- سروان؟ ما اينجا فقط يك نفر رادپور داريم كه ايشون هم سرگرد رادپور هستند
- بله با ايشون كار داشتم
- چند لحظه ....
- ....
- بله بفرماييد
- سلام جناب سرگرد
- سلام آراز چطوري ؟
- خوبم تو چطوري نرگس چطوره؟
- من خوبم اونم خوبه ....باران چطوره ؟
- خوبه......
كمي بعد انگار چيزي يادش افتاده باشد گفت:اي واي....
- چي شد؟
- من باران را دوباره بردم خونه ي مامان ....
- مگه نمي خواستي ببري
- نه .....اه منم با اين هوش و حواسم ...فراز و خانومش اومده نمي خواستم ببرم اونجا ولي يادم رفت .صبح بردم اونجا . جالبش اينه كه مامانم هم چيزي نگفت
- خوب چي بگه ديگه ..... حالا چي كار داشتي زنگ زدي؟.
- خوي شد گفتي :ببينم تو چرا به من نگفتي كه اين مانيه يك دختره
- چه فرقي داره ؟در ضمن من پرونده اش رو فرستادم برات مي تونستي بخونيش
- تو خوب مي دونستي كه من فرصتي براي خوندن اون پرونده ندارم
- حالا مي گي كه چي؟
- من با اين نمي تونم كار كنم
- چرا؟
- طاها طوري حرف نزن كه من فكر كنم تو از هيچ چي خبر نداري
- ببين تو مجبوري با جناب سروان سعيدي كار كني چون اون خواهر زاده ي سرهنگ نادري هستش و به در خواست اون به اينجا منتقل شده و امكان نداره از جاش تكون بخوره تو هم كه نمي توني به يك جاي ديگه منتقل بشي چون تو دايره ي جنايي كمترين برخورد رو با جامعه ي زنان داري .... پس خودت و اون بنده خدا رو اذيت نكن
- من اذیتش نکنم؟ یا اون؟
- معلومه دیگه تو
- طاها......
آراز و طاها در حال صحبت بودند و جناب سروان چند دقيقه بود كه كنار ماشين منتظر آراز بود وقتي ديد كه از او خبري نيست به سمت اتاق او حركت كرد و در زد و وارد شد و. ديد كه او هنوز دارد شماره مي گيرد
- جناب سرگرد من چند دقيقه هست منتظر شمام اون وقت شما تازه داريد شماره مي گيريد عجله كنيد ....انجا منتظر ما هستند ....هنوز جنازه را به پزشكي قانوني منتقل نكردند تا ما برسيم
- كي گفته كه جنازه رو نبرند؟ مگه قبلا یه سری از بچها نرفتن؟
- من گفتم
- چرا؟
- چون ممكنه هنوز اثاري باقي مونده باشه
- پس بريم تو راه من تماسم را مي گيرم....

نزديكاي اتومبيل رسيده بودند كه جناب سروان دستش را به سمت آراز گرفت و گفت: سوييچ؟
- بله؟....
- سوييچ لطفا
- تو كه انتظار نداري من سوييچ رو بدم به تو
- چرا اتفاقا مگه اين وظيفه ي من نيست كه رانندگي ماشين رو بر عهده بگيرم؟
- بله ......ولي من هنوز از جونم سير نشدم
- مطمئن باشيد بلدم شما را به سلامت به مقصد برسونم و در ضمن شما قراره به يك جايي زنگ بزنيد ..... منم هنوز از جونم سير نشدم
- منظور؟
- منظوري نداشتم جناب سرگرد
- بگير اين سوييچ رو.......خدايا ...خودت نگه دارم باش....جونم دست تو امانت
وقتي سوار شدند آراز از حركات اين جناب سروان مي ديد كه اصلا استرس ندارد و با خونسردي تمام دارد رانندگي مي كند اوهم شروع به گرفتن خونه ي مادرش كرد
- سلام مادر جون
- سلام آراز جان چطوري مادر؟
- خوبم ......مامان تو چرا صبح بهم نگفتي كه من باران رو آوردم اونجا .... تو كه مي دونستي من حواس جمعي ندارم .....دلم نمي خواد باران با افراد اون خانواده ارتباط داشته باشه
- آخه پسرم من كه نمي دونستم تو از سر حواس پرتي باران رو آوردي من فكر كردم تو دلت مي خواد با اونا آشتي كني
- مادر من من با اونا قهر نيستم كه ....من فقط دلم نمي خواد زن برادرم رو ببينم . باران رو آماده كن عصري ميام ببرمش ...نمي خوام بيام تو ها
- باشه مادر ....باشه
اراز گوشي رو قطع كرد و در سكوت به جاده خيره شد ......
تمام حواس مانيا به حركات جناب سرگرد بود ...... باران كه بود؟ ......چرا نمي خواست با زن برادرش ديدار كند ؟.....اينها سوالاتي بود كه در ذهنش مي چرخيد ولي كمي بعد به خودش نهيب زد.....:به تو چه آخه دختر اونا كي هستند.......يادت رفته دايي چي گفت: اراز رادپور نمي تونه رفتاري مثل ساير رواسات داشته باشه ...در رفتار با اون دقت كن .......زياد تو كاراي شخصيش دخالت نكن .تا بتونيد راحت باهم همكاري كنيد اون زیاد با کسی شوخی نداره و مثل اون یکیها نیست که چون تو زنی نسبت بهت مهربونتر باشه حتیممکنه برعکس بشه
- چرا دایی؟
- دیگه تو به اوناش کاری نداشته باش.........
حدود نيم ساعت بعد رسيدند به محل حادثه
صورت جنازه بر اثر برخورد با ته چاه كاملا متاشي شده بود و بوي بسيار بد و تندي فضا رو گرفته بود اما مانيا بي توجه به اينها جلو رفت و مشغول برسي جنازه شد .......
- اينو نگاه كن ....بابا اين جنازست ها ...اونم تو اين شرايط .......یه اه ی پیفی .......اي واي از زماني كه آراز مي خواست لب باز كند و از پرونده هايش براي سحر بگويد......
- آراز نگو حالم بد مي شه همش جنازه جنازه .....اه اينم شغله تو داري......
- بابا سحر ...تو وقتي با من ازدواج كردي من اين شغل رو داشتم و تو هم با اين كار من مشكلي نداشتي
- اون اوايل بود من نمي دونستم كه كارت اين همه خطر داره و من هر لحظه بايد منتظر باشم تا در بزنند و خبر مرگت رو برام بيارند
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#4
اين خاطرات هيچ وقت از ذهن آراز پاك نمي شد سرش را به طرفين تكان داد تا اين افكار از سرش بپرد بعد به سمت كسي كه جنازه را پيدا كرده بود رفت و طبق معمول پرسش هايش را شروع كرد .......
از طرف ديگر متوجه همكار جوانش بود كه گويا داشت چيزي را دنبال مي كرد .....
دو سه ساعتي آنجا بودند و هر كدامشان به كار خودش مشغول بود هر كس سعي داشت ديگري را ناديده بگيرد به خصوص آراز
در حال بازگشت بودند كه آراز پرسيد :خوب جناب سروان چي مي گي راجع به اين قتل.؟
- به نظر من قتل آنجا صورت نگرفته .........
- چطور به اين نتيجه رسيدي؟
- در كنار دهنه ي چاه آثاري از كشيده شدن روي زمين بود كه وقتي آنها را دنبال كردم در نهايت يك جايي تموم شد منم كمي اين ور و آنور را نگاه كردم و متوجه حضور آثاري از لاستيك اتومبيل شدم . كه دادم به بچه هاي آزمايشگاه .
- فكر مي كني از طريق اون بتوني به قاتل برسي؟
- شايد ولي تو حرفه ي ما تمامي چيزاي بي ارزش ممكنه مدرك اصلي باشند
وقتي رسيدند به اداره و هر كدام مي خواستند بروند به اتاق ها يشان اراز گفت: سروان سعيدي اگر تا امشب گزارش آماده بود برام بیارش و اگر نه فردا اول وقت روي ميز كارم باشه . فعلا پرونده ي اين بابا رو برام بيار بدونم كه اين كيه چي كارست؟
- چشم قربان ......
آراز وارد اتاقش شد و كمي بعد در زدند و سروان وارد شد
- بفرماييد پرونده ي احمد بياباني مقتول
- به اين سرعت؟
- وقتي اونجا بوديم .با بچه ها تماس گرفتم و خواستم كه پرونده اش را برايمان آماده كنند
- اوههم ..... احمد بياباني ...نام پدر حسن.....سن 37 سال ...متاهل و يك پسر 4 ساله داره .....ادرس خونش و محل كارشم هست .....توي يك انبار دولتي كار مي كنه و.......خوب براي اينكه معلوم بشه اون روز كجا بوده بايد بريم خونش و محل كارش اماده شو بريم
اون روز آنها به خانه و محل كار احمد سر زدند ولي چيز غير عادي مشاهده نشد ..........
كارشان تمام شده بود و كم كم آنها آماده مي شدند كه به خانه هايشان بروند و از اون روز به بعد آراز بايد با مانيا بر مي گشت:كجا برم؟
- فعلا برو .......ببين جناب سروان من هر روز مجبورم اول برم دنبال بچم و بعد برم خونه ي خودم و اين ممكنه وقتت رو بگيره ....حالا اگه مي خوايي من اول تو رو برسونم بعد برم .....
- نه ممنون من مي تونم برسونمتون مشكلي نيست .....
- پس در اون صورت برو به اين آدرس....

پري خانم با شنيدن صداي زنگ در بلند شدو در حالي كه به ساعتش نگاه مي كرد به سمت باران رفت و اول ساكش را برداشت و روي دوشش انداخت و بعد باران را برداشت
- مادر جون بزار كمكمت كنم....
- ممنون ساحل جان ...ولي خودم برم بهتره تو كه مي دوني كي پشت دره
- باشه .....منم مي رم داخل .....
آراز به محض گشوده شدن در بعد از سلام به مادرش باران را بغـ ـل كرد و طبق عادتش اورا بالا مي انداخت
- بارون من چطوره ؟ .....بابا به قربونت بره با اين خندهات
آراز در حل بعضی با باران بود که چشم پری خانم به راننده یه ماشین افتاد
یه زن بود !!!!
- همکار جدیده؟
- مامان........
- بله....
- ببین مامان از این حرفا نداریما...
- آراز .....؟
- بله .. بله ...مادر جون؟
- الان كه باران رو ببري تا شنبه نمي ياري ديگه ؟
- بله اگر خدا خواست و حواسم سر جاش بود ....مي برم خونه ي طاها
- پس برا شنبه مرخصي بگير ....وقت دكتر بارانه .....دكتر ريه اش
- آره يادمه ....مي برمش نگران نباش ....فقط شايد كمي دير بيارمش ...شاديم اصلا نياوردم و موندم تو خونه .....نگران نباش
- باشه مادر برو به كارات برس
- چشم ..... به پدر سلام برسون ......
- سلامت باشي
در تمام مدتي كه اراز از ماشين پياده مي شد تا باران را بياورد .......مانيا با خود مي گفت: علت اين كارا چيه ؟ .....اگر باران دختر جناب سرگرده ....پس زنش كجاست؟ اصلا چرا بچه رو گذاشته پيش مادرش .....مانيا به قدري در تفكراتش غرق بود كه متوجه حضور آراز در اتومبيل نشد ...تا اينكه با صداي پر تمسخر اراز به خود آمد و اتومبيل را روشن كرد .....
- نمي خوايي راه بيفتي جناب سروان .....نكنه منصرف شدي از بردن و آوردن من ؟
- ببخشيد حواسم پرت شد
- يك ادم حواس پرت به درد كار من در پليس جنايي نمي خوره ها
- فعلا كه از اداره بيرون هستيم و در حال خدمت هم نيستيم هر موقع سر كار من حواسم پرت شد شما مي تونيد گزارش كنيد
آراز از پاسخ جدي او جا خورد حق با او بود آنها كه سر پست ها ي خود نبودند .....براي اينكه بيشتر اين موضوع را كش ندهد سرش را با باران گرم كرد .....
- به كدوم طرف برم ؟
- فعلا مـ ـستقيم برو هر جايي لازم شد مي گم بپيچي....
وقتي جلوي مجتمع مهر رسيدند آراز دستور ايست داد ....
- فردا ساعت 6.30 اينجا باش
- چشم قربان ...ببخشيد مي تونيد ساك رو برداريد يا كمكتون كنم؟
- اگه پياده شي بدي دستم بهتره ...با وجود باران نمي تونم خم شم داخل ماشين و برش دارم
- چشم ........بفرماييد
- ممنون ....فردا يادتون نره ...البته گزارشم يادت نره
- من حواسم جمعه جناب سرگرد
مانيا بعد از گفتن اين حرف سوار اتومبيلش شد و رفت . اراز در حالي كه به سمت آسانسور حركت مي كرد گفت: داشت به من طعنه مي زد ؟ به حواس پرتي من؟
اون روز يك روز تكراري بود مثل بقيه ي روزا . شب وقتي نشست پشت میز کارش تا پروندههایش رو نیگا بندازه متوجه یک فکس جدید شد که براش اومده بود
گزارش امروز بود
صبح سر ساعت 6.30 حاضر و آماده بود و دم در ايستاده بود ... بعد از آمدن مانيا سوار شد ....
- دو دقيقه دير كردي سروان
- تكرار نمي شه .... كجا برم؟
- برو به ........
- دخترتون هنوز خوابه
- اره ..دلم نيومد بيدارش كنم .... لباساشم با احتياط تنش كردم كه بيدار نشه
- ببخشيد اين سوال رو مي كنم ......... ولي ...دختر شما تقريبا تنها 5 يا 6 ساعت با شماست بقيه ي روز پيش ادماي ديگه هست .باهاتون غريبگي نمي كنه؟
- نه .....
آراز ديگه ادامه نداد كه خودش هم از همين ترس دارد .....
با رسيدن به خونه ي طاها آراز پياده شد و باران را به نرگس سپرد
- نرگس جون تو و جون باران .....نزاري طاها لپش رو بكشه ها ..... البته منو ببخش كه باز مزاحمت شدم
- نه بابا اين چه حرفيه تو كه خوب مي دوني من چقدر باران رو دوست دارم ..برو با خيال راحت به كارات برس
همين كه اراز پا در اداره مي گزاشت ..مي شد همان آدم جدي ...كه هيچ كس فكر نمي كرد .خودش به تنهايي بتواند از دخترش نگه داري كند .
گوشي رو برداشت و به سربازش گفت: به سعيدي بگو بياد اتاقم
چند دقيقه بعد صداي در و به دنبال آن صداي جناب سروان
- بفرماييد امري داشتيد؟
- نتيجه ي پزشكي قانوني اومد .........مقتول سه روز پيش از پيدا كردنش كشته شده و قبل از انداختنش به ته چاه مرده بوده .....
- با اين حساب كه فرضيه ي من كمي قوت مي يابه
- شايد .....از لاستيكا به جايي رسيدي؟
- بله ....ولي هنوز چند تا ابهام هست كه بايد رفع بشه .....اگر حدثم درست باشه ما بزرودي به قاتل مي رسيم
- چطور؟
- بايد يك سر ديگه به انبار بزنيم .....با من مياييد ؟توي راه براتون توضيح مي دم.....
- بله ...بفرماييد بريم .....

سوار ماشين شدند آراز فكرش مشغول بود
- حالا بگو ربط لاستيكا با انبار توي چيه؟
- طبق نتايج پزشكي قانوني اون لاستيكا بسيار تازه بودند و با توجه به عمق اثر ايجاد شده تونستند تقريبا نوع ماشين را حدث بزنند
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#5
- و نتيجه ؟؟؟؟؟
- ماشين يك نوع شاسي بلند است وحداكثر 5 يا 6 ماه است كه استفاده مي شود .....اون روز كه رفته بوديم انبار متوجه اتومبيل صاحب انبار شدم .....يك اتومبيل شاسي بلند داشت .....البته به دليل خاكي بودن اتومبيل من متوجه تازه يا قديمي بودن اتومبيل نشدم ....ولي امروز بعد از استعلام از مركز معلوم شد كه اتومبيل وي تنها 4 ماه است كه دارد استفاده مي شود .........حالا به نظر شما لازم نبود به آنجا برويم ؟
- تمامي اينا درست ..........شما با چه مدركي مي خواهيد اورا متهم كني ؟.......خودت بهتر مي دوني كه اين دلايل براي دادگاه مورد قبول نيستند ............
- بله شما درست مي گوييد براي همين الان كه داريم مي رويم به آنجا تنها قصد بازديد داريم نه چيز ديگر
- شايد
آراز بدجوري در فكر حرف هاي سروان فرو رفته بود ...... او هم دفعه ي قبل به رفتار اين رةيس انبار شك كرده بوى ولي......
ناگهان فكري به سرش زد ......سريع شماره ي اداره رو گرفت: سلام رادپور هستم ...با جناب سرهنگ كار دارم
- بله بفرماييد
- سلام جناب سرهنگ
- سلام سرگرد چه خبرا
- تشكر...ببخشيد سوالي داشتم
- بگو مي شنوم
- يادتونه ما چند ماه قبل يك پرونده داشتيم كه مربوط به قاچاق بود
- كدوم رو مي گي؟
- همون كه بلاخره نفهميديم كجا تريلي رو بار زدند .........هموني كه توش راننده تريلي و شاگردش كشته شدند
- آهان فهميدم .....حالا چي شده كه كارت به اون افتاده ........؟
- اسم انباري رو مي خواستم كه تريلي توي اونا رفته بوده
- براي چي؟
- لازم دارم ......كي به من اطلاع مي ديد؟
- بزار يك زنگي به بايگاني بزنم .......بعد بهت خبر مي دم
- جناب سرهنگ هر چه زودتر بهتر
- باشه ...باشه
با قطع تلفن مانيا رو به آراز پرسيد :اين پرونده چه ربطي به قاچاق داره؟
- فقط يك فرضيه است
- چه فرضيه اي؟
- وقتي به نتيجه رسيد بهت مي گم
- ولي.........!!!!!
- فكر كنم رسيديم .........اگر يك وقتي ديدي همه چيز برعكس شد خنگ بازي در نياري يهو
مانيا با خود فكر كرد : اه چه از خود راضي .......فكر مي كنه فقط خودش بلده
رئيس انبار با ديدن آنها كمي دستپاچه شد
- بفرماييد خوش اومديد كاري از دست من بر مياد؟
- فكر كنم راه چاره پيش شما باشه
- بله ؟............
- جناب سرگرد منظورشون اين بود كه شايد شما بتونيد بما بگيد چرا اون روز كه احمد بياباني به قتل رسيد در دفتر حضور غياب افراد ساعت خروج احمد زده نشده .........؟
- من كه اون روزم به شما گفتم ......اون دفتر اكثر روزا فراموش مي شه و كارگرايي كه وقت زيادي ندارند اون رو امضا نمي كنند و ساعت نمي زنند
آراز از حرفا و دروغ هايي كه سروان سعيدي مي بافت خبر نداشت و حتي متوجه نشده بود كه مانيا كي حكم برا تفتيش اتومبيل طاهري رئيس انبار گرفته بود ولي با اين حال باز ممنون وي بود چون با اين كارا مي توانست براي آراز زمان بخرد تا خبري از سرهنگ شود
سر انجام زماني كه خبري از جناب سرهنگ رسيد كه مانيا در حال بررسي اتومبيل او بود فرضيه ي اراز درست در آمده بود
- آقا ي طاهري
- بله ...........؟؟؟؟؟
- كي احمد بياباني رو كشته؟
- من از كجا بدونم ؟
- خسته نشدي از اين همه انكار ؟
- ولي من .......
- انكار ديگه فايده اي نداره ..........ما دلايلي داريم كه مي گه ...اون رو ز شما در حال بارگيريه يك تريلي ديگه بوديد كه احمد بياباني شما رو مي بينه .........مي بينه كه در داخل لاستيكاي تريلي چيزايي جا سازي كرديد ولي از بخت بدش شما هم او را مي بينيد و خلاص
- اينا دروغه .......همش دروغه .........
مانيا – انكارت فقط جرمت رو سنگين تر مي كنه چون .........
و با دستش به كف صندق عقب ماشين اشاره كرد
- چون اونجا آثاري از خون وجود داره و با يك آزمايش ساده مي تونيم بفهميم مال كيه
آراز- هنوزم مي خوايي بگي چيزي نمي دوني
طاهري نگاهي به اطراف كرد و وقتي ديد كه آراز در يك طرفش و مانيا در طرف ديگرش قرار دارند چاره اي جز تسليم نديد .روي دو زانويش نشست و گفت: نمي خواستم بكشممش ولي ضربه شديد بود
با اين حرف او جايي براي حرفاي ديگر نمي ماند آراز به او نزديك شد و دستان او را با دست بندش بست و به سمت اتو مبيل حركت كردند ....در بين راه با اداره تماس گرفت و از آنها خواست تا براي پلمپ كردن انبار تا اطلاع ثانوي به آنجا بيايند
در اداره آراز پشت ميزش نشسته بود و داشت به ماجراي امروز صبح فكر مي كرد ولي نمي توانست دليلي براي اون حكم تفتيش بيايد
- به سعيدي بگو بياد اتاقم
......
- بله با من كاري داشتيد
- اول خسته نباشيد بابت صبح و دوم ............تو چطوري حكم تفتيش گرفتي ؟قاضي به دلايل ما حكم تفتيش نمي داد
- من ؟ مگه من حكم گرفتم؟
- پس اون چي بود كه نشون دادي ؟
- من ديدم طرف رنگ و روش پريده و حواسش سر جاش نيست گفتم به طور حتم خودش مقصره ....يك برگه ي انتقالي داشتم كه امضاي جناب سرهنگ پاي اون بود از اون استفاده كردم
- چي كار كردي مي دوني اگه لو مي رفتي چي مي شد؟؟؟؟؟
- نه اينكه خود شما از روي مدرك حرف مي زديد .........فهميدم كه يك دستي زديد ....
- از كجا؟ ؟؟؟؟
- از اونجايي كه جناب سرهنگ فقط قرار بود به شما اسم انبار رو بگه نه مدرك........
اراز داشت با خودش فكر مي كرد : حق با اونه منم كم خالي نبافتم .ولي جواب داد :حالا هر چی دیگه این ریسک رو قبول نمیکنم
- بله قربان
بلاخره روز پنجشنبه رسيد امروز قرار بود احكام سرگردي آراز و طاها و چند نفر ديگه از افراد به طور رسمي اعطا شود براي همين اراز صبح وقتي براي رفتن به اداره آماده مي شد لباسهاي نظامي اش رو پوشيد و منتظر سعيدي شد..........
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#6
مانيا طبق عادت اين چند روزه سر ساعت رسيد جلوي مجتمعي كه جناب سرگرد در اون زندگي مي كرد با تعجب ديد كه او لباس نظامي پوشيده و باران را در بغـ ـلش داره .لباس نظامی سرگرد و بچهی بغـ ـلش تضاد جالبی ایجاد کرده بود كنارش كه رسيد ماشين را نگه داشت .
آراز بعد از گذاشتن ساك باران در صندلي عقب خودش جلو نشست و مانيا حركت كرد ......
گوشي اش رو برداشت و شماره ي طاها را گرفت
- الو سلام كجايي؟
- سلام .دارم مي رم اداره چطور؟
- ببینم مراسم ساعت چند شروع مي شه ؟
- 12 ظهر
- نرگسم باهات مياد؟
- آره .....مراسم با خانوادست
- پس من امروز مزاحم نرگس نمي شم
- برا باران؟
- آره .......با خودم مي برم اداره
- مگه مي زاره به كارات برسي؟
- خوب چي كار كنم ؟ نه مي تونم به خونه ي مامانم ببرم نه مي تونم بيارم خونتون .
- ظهري چيكار مي كني؟
- شايد نيومدم
- ديوونه چي چي رو نيومدم ..اون دفعه رو ياد رفته كه چي شد
- مي گي چي كار كنم؟
- نمي دونم..........ببنم چرا نمي بري پيش مامانت بابا همش يك روزه
- تو بگو يك ساعت من نمي خوام دخترم با خاله اش رو به رو بشه
- باشه ....باشه .چرا عصباني مي شي .............
- نمي شم مي كنندم
- خوب حالا تو هم
- برو به كارات برس منم برم ببينم چي كار مي تونم بكنم
- روزت خوش
- يا حق
با قطع تلفن اراز رو به سروان كرد و گفت:مـ ـستقيم برو اداره
- اداره ؟
- بله اداره
- با باران ؟
- بله با باران
- ولي...........
- ولي و اما نداره ........يك امروز رو مجبورم تا دوازده با باران و اداره سر كنم ......يعدش رو مرخصي دارم مي رم خونه
- ولي من فكر مي كردم شما امروز مي ريد به مراسم
اراز كه اعصابش از صحبت با طاها خورد بود با حالتي پرخاش گري گفت: اشتباه فكر كردي
مانيا كه از لحن او جا خورده بود تنها به گفتن ببخشيد قناعت كرد ..........
هر دو آنها سكوت كرده بودند تا اينكه آراز تحملش تموم شد و گفت:
همانطور كه تا حالا فهميدي من تا شنبه نمي تونم باران رو خونه ي مادرم ببرم ...... اين روزا تا از اداره برگردم نرگس از باران نگه داري مي كرد ........ولي خوب طاها هم مثل من بايد به اين مراسم بره و چون خانودگيه نرگسم با اون مي ره .پس من نمي تونم پيش اون بزارم ...حالا تو بگو مگه راه ديگه اي جز بردن به اداره مونده يا نه ؟
مانيا سكوت كرده بود و به حرفهاي اراز فكر مي كرد و مي ديد كه او هم حق داره يك مرد تنها مگه تا چه حد مي تونه از عهده ي نگه داري يك بچه بر بياد..........ناگهان فكري به سرش زد
- جناب سرگرد.........
- بله .....
- من يك راه حل براي شما دارم .........تا م از طرف باران خيالتون راحت باشه هم شما بتونيد به مراسمتون برسيد
- چه راه حلي.......؟
- من و مادرم و برادر كوچكم با هم زندگي مي كنيم ......اون دوتا الان تو خونه تنها هستند ........ مادرم يك زن با تجربه است و مي تواند از باران نگه داري كند و برادرم يك بچهست كه مي تواند يك همبازي براي باران باشه
.......... مي تونيد او نو به خانه ي ما بسپاريد ؟
- ولي...........براي مادرت اذيت نباشه؟
- چه اذيتي ؟حالا كه من سركارم و برادرم مدرسه است .او نم تو خونه تنهاست
اين پيشنهاد جناب سروان به نظر خوب مي امد همان دفعه ي قبلي كه به دليل بيماري باران و نبودن مادرش او نو به اداره برده بود برايش سخت بود كه از اون نگه داري كنه حالا...........
- منزل مادرت خيلي از اينجا دوره ؟
- نه كمي از آنجا فاصله گرفتيم ....
- پس دور بزن ...........فقط اميدوارم مادرت يك مزاحمت امروز ما رو ببخشه چون مجبورم
- مطمئن باشيد براي اون مزاحمتي نيست
وقتي كه در باز شد و به دنبال آن مانيا وارد شد مهري خانوم با تعجب به مانيا خيره ماند
- سلام مامان
- سلام .........چي شده ؟........چيزي جا گذاشتي؟
- نه مامان برات مهمون آوردم
- مهمون .......براي من ؟
- اره ..........
بعد به طرف در برگشت و گفت: بفرماييد جناب سرگرد
در باز شد و به دنبال آن يك مرد بلند قد با اندامي تقريبا درشت و با لباسي نظامي همراه با كودكي در بغـ ـل و ساكي بر شانه وارد شد
- سلام
- سلام .مانيا جان معرفي نمي كنيد؟
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#7
- مار ...ايشون سرگرد رادپور هستند و اون دختر نازم باران دخترشون...........جناب سروان مادرم
- خوش آمديد
- راستش مادر جون .امروز كاري برا جناب سرگرد پيش اومده و بنا به دلايلي مجبورند باران خانوم رو با خودشون بيارند ادره ولي من فكر كردم شما كه تو خونه تنهاييد و ماني هم كه مدرسه است .مي تونيد از اين بارانك نگه داري كنيد
- البته خوشحال هم مي شم
- ببخشيد خانوم سعيدي كه مزاحم شما شديم ولي......اين تنها راه باقي مونده براي من بود
- خواهش مي كنم .اين چه حرفيه
- بهتره بريم جناب سرگرد ديرمون مي شه
- بله ..........و به سمت باران رفت و او نو بـ ـوسيد و ساك رو به دست مادر مانيا داد
- بريم
در طول مدتي كه سرش به كارش گرم بود نوعي دلشوره و يا دلتنگي براي دخترش داشت .اون هميشه در طول روز سه يا چهار باري به مادرش زنگ مي زد و حال باران را مي پرسيد ولي حالا ..... آخرش طاقت نياورد و از اتاقش خارج شد و براي اولين بار به سمت اتاق سروان حركت كرد .....
در اتاقش باز بود و او هم با گوشي اش حرف مي زد . كمي صبر كرد تا تلفنش تمام شود و بعد در زد و وارد شد .
- بشين راحت باش
- اگر امري داشتيد مي گفتيد من مي اومدم خدمتتون
- راستش من تا نيم ساعت ديگه دارم مي رم به مراسم .......من هميشه در طول روز چند باري از مادرم و يا نرگس حال باران را مي پرسيدم و خيالم رو راحت مي كردم ......الانم هر كاري مي كنم دلم راضي نمي شه بدون خبر گرفتن از اون برم مي شه لطفي به من كني و با مادرت تماس بگيري و حال باران رو بپرسي
- البته همين الان
- .....
- الو سلام مامان
- ......
- بله شما چطوري؟ مهمونت چطوره ؟
- ......
- راستش مامان جناب سرگرد مي خواستن از حال باران خبر دار بشند حالا من گوشي رو به خودشون مي دم ......بفرماييد جناب سرگرد
در تمام مدت كوتاهي كه اراز حال باران را از مادرش مي پرسيد در فكر فرو رفته بود .........اين جناب سرگرد از خود راضي كه در اداره بزور مي شد لبخندي بر لبش ديد حالا چگونه براي كودك خردسالش دل تنگي مي كرد و اگر از او حالي نپرسد روزش را نمي تواند ادامه بدهد .......
آنطرف خط مادرش نيز همين فكر را مي كرد او كه زني با تجربه بود به خوبي مي دانست كه نگهداري از يك بچه چقدر سخت است ولي اين مرد بر خلاف ديگران به خوبي از پس بچه ي خردسالش بر آمده بود بايد بعد از برگشتن مانيا از او راجع به اين مرد مي پرسيد
ماني تازه از مدرسه رسيده بود و مثل هميشه با سر و صدا وارد خونه شد
- سلام مامان
- سلام ماني جان بيا تو اتاق مانيا
- ااااااا.....اينجا چي كار داريد؟
ولي همين كه چشمش به كودكي بر روي دستان مادرش افتاد گفت: اين ديگه كيه ؟
- دختر يكي از همكاراي خواهرته امروز مهمون ماست
- واي چه خوشگله و نازه
- اره ....
- حالا اسمش چيه ؟
- باران
- چه اسم خوبيم داره .......مي شه بغـ ـلم بگيرم ؟
- نندازيش امانته مردمه
- نه مي شينم زمين و مي گيرم بغـ ـلم
- باشه
روز اون خانواده با اين كودك گذشت حتي وقتي ماني از محل كارش بر گشت تمام وقت بيكاري اش را با باران مي گذروند .....ماني نيز مانند او بود حالا خوب بود كه فرداي آن روز جمعه بود و وقتي مادرش مي گفت پاشو به درس و مشقت برس مي گفت ....
- مادر من ، فردا جمعس مي خونمشون
تقريبا ساعت 9 شب بود كه آراز رسيد دم در خونه ي سروان سعيدي
- بله بفرماييد
- رادپور هستم اومدم دنبال باران
- بله بفرماييد بالا .....
- ممنون مادر بهتره باران رو بياريد پايين اگر زحمتي نيست
- خواهش مي كنم الان ميارمش
...........
در باز شد و به دنبال آن پسر كوچكي در حالي كه ساك باران را بر دوشش داشت ظاهر شد
- تو بايد ماني باشي
- بله و شما هم پدر بارانيد
- اره ......
- بازم باران رو مياريد اينجا؟
- فكر نكنم
- چرا .....من دلم مي خواد دوباره ببينمش
- ماني جان بيشتر از اين جناب سرگرد و خسته نكن ...بيا اين ور
- خواهش مي كنم چه خستگي ....شما بايد ببخشيد
- نه اتفاقاما امروز يك روز متفاوت رو داشتيم مگه نه ماني
ماني با قيافه اي گرفته كنار در ايستاده بود و به آنها نگاه مي كرد ....وقتي آراز باران را در آغـ ـوشش گرفت گويا دل شوره اش التيام يافت و دلش آرام شد
- من شنبه اداره نمي يام ..... خلاصه ي شنبه رو بعد از رسيدن به خونت برام بفرست
- چشم
- فعلا .......ماني جان خداحافظ
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#8
- بازم باران رو بياريد دلم براش تنگ مي شه
آراز بدون جواب دادن به سوال او سوار شد و از انجا دور شد...... در تمام مدت ذهنش مشغول شنبه بود.دكتر چه جوابي مي داد؟ آيا بايد عمل مي شد؟
شنبه صبح آراز با ماشين شخصي اش به سمت مطب دكتر راند
- آقاي رادپور بفرماييد نوبت شماست
- تشكر
- .....
- به به رادپور عزيز .....حالت چطوره ؟.......دخملت كه زياد اذيت نمي كنه ؟
- سلام دكتر .......ممنون خوبم ...... بارانم عشق باباست ......اذيت كدومه ؟
- مي دونستي تو اولين پدري هستي كه من مي شناسم تا اين حد دخترش رو دوست داره
- بله دكتر ........من با وجود باران هستش كه زنده هستم هنوز
- خوب بده من ببينم اين دخملت رو .........
- .........
يك ساعت طاقت فرسا دكتر مشغول معاينه ي باران بود و هر چند با شوخي ها و سخنان خود سعي داشت هواس آراز را پرت كند ولي او بي صبرا منتظر نظر دكتر راجع به دختركش بود.....
- دكتر چي شد؟.....تنيجه؟
- والله همونطور كه دو ماه پيش گفتم ......سر يك سالگي بايد عمل بشه
- واي...........دكتر.......ولي اون ........
- مي دونم اون هنوز سني نداره .........ولي باور كن اين براش بهتره ........ريه ي اون بيشتر از يك سالگيش نمي تونه حجم هواي وارده رو تحمل كنه ...........
- عملش خيلي سخت و سنگينه .........؟
- توكلت به خدا باشه ........
- دكتر دختر من چند درصد شانس داره كه زنده از عمل بياد بيرون ؟
- هر چند عمر دست خداست ولي بر اساس علم پزشكي..........پنجاه پنجاه هستش
آراز نمي دانست خوشحال باشد يا ناراحت؟............
خوشحال از پنجاه درصد زنده موندن يا .........
آن روز ديگر حال و حوصله ي رفتن به اداره را نداشت مـ ـستقيم به سمت خونه راند
مانيا توي اداره به شدت سردر گم شده بود و نمي دانست چی کار کنه.........به پرونده ي بدي برخورده بود و بدون حضور آراز كارا مشكل تر مي شد
- واي خداي من قاطي كردم.......اين ديگه چه پرونده ايه ؟........يك پرونده و اين همه شاكي و اين همه متهم .............
آخرش طاقت نياورد و به سمت سربازي كه هميشه جلوي در اتاق سرگرد مي نشست رفت
- راحت باش شماره ي سرگرد رو بگير
- بله ............. الو سلام جناب سرگرد ...روزتون بخير
- ...........
- بله ....مي دونم ولي جناب سروان سعيدي با شما كار داشتند
- .......
- بله چشم .............بفرماييد جناب سروان
- سلام جناب سرگرد
- سلام سروان مشكلي پيش اومده ........؟
- راستش قربان تقريبا بله ......
- چي شده ؟ ........چه مشكلي؟
- راستش امروز صبح يك پرونده از دايره ي مواد مخدر به ما ارجاع داده شده كه كمي پيچيدست
- خوب............؟
- اين پرونده مربوط به ورود مواد از مرزها ي شرقي كشوره و چندين و چند نقطه ي پر ابهام روي آن وجود داره و به حضور شما احتياج داره ..
- نمي توني برا من بفرستي ..........؟
- ببخشيد قربان ولي خير نمي شه .چون تا بخوام از مركز پيگيري كنم شده فردا و شما خودتون برگشتيد سر كار
- باشه ......باشه ....ببين الان ساعت 3 هستش تا من بيام و برگردم وقت اداري تموم شده .......تو وقتي خواستي برگردي خونت پرونده رو براي من بيار ......
- چسم قربان .....فقط......زنگ كدوم واحد رو بزنم؟
- 24
- چشم قربان خداحافظ
- يا حق
آراز داشت لباسهاي باران رو داخل لباس شويي مي گذاشت كه زنگ در را زدند .........به سمت در رفت و پرسيد:كيه ؟........
- منم جناب سرگرد سعيدي هستم
- الان ميام
در را باز كرد ولي خودش به سمت باران رفت و اورا كمي پوشاند و باهم به سمت پايين حركت كردند
- بفرماييد اين اون پرونده هستش ........خودتون بخونيدش متوجه ايراداش مي شيد ..... من فعلا مي رم تا فردا
- .........اوهوم .باشه برو
آراز طوري در پرونده غرق شده بود كه متوجه نبود كه مانيا سوار ماشين شده ودارد حركت مي كند با گازي كه مانيا به ماشين داد او هم به خود آمد و همراه باران به واحدش برگشت .........
******
- بله شما درست مي فرماييد قربان ولي ......
- ........
- من نمي تونم مدت طولاني از شهر خارج بشم چه برسه به ماه ........سرهنگ شما كه خوب مي دونيد من يك كودك خردسال دارم و نمي توانم اورا به كسان ديگري بسپارم
- .........
- مي دونم اين پرونده تا چه حد برا شما مهمه اما..........
- ......
- معلومه كه دوست ندارم دخترم قرباني مواد بشه و تو آينده خطري براش باشه ولي شما بگيد من توي سيستان بدون آشنا چه كار مي كنم ؟
- .............
- چي؟.يك نفر رو همراه خودم ببرم؟ شما كه خودتون خوب مي دونيد به جاي محمدي يك خانوم اومده و من نمي تونم ..........
- ...........
- چشم هر چي شما بگيد من كه مي دونم از پس شما بر نميام ...فقط اميدوارم هر چه سريع تر اين پرونده بسته بشه .....
آراز وقتي گوشي را گذاشت ذهنش به شدت مشغول بود .......او بايد همراه يكي از افرادش به سيستان مي رفت در اين مدت تكليف باران چه بود حالا كه كمتر از 6 ماه به عملش مانده بود؟............
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#9
- منم بايد بيام ؟!!!!!!!!
- اينطور مي گن
- يعني چي؟
- ببين جناب سروان برا من خيلي راحت و بهتر كه اين سفر رو با يكي از همكاراي مرد و واردم برم تا تو ولي چه كنم كه حكم فرماندست و من چاره اي جز اطاعت ندارم
- يعني شما تا اين اندازه من و نا وارد مي دونيد ؟ تا حدي كه فكر مي كنيد نمي تونم به اندازه ي يك مرد به وظايفم عمل كنم؟
- ببين تو هر چقدرم خوب باشي نمي توني مثل يك مرد كنارم باشي
- چرا من مي تونم و اينو به شما ثابت مي كنم
- زياد احساساتي نشو خانوم پليس جوان لازم نيست زياد فعاليت كني ....اونجا كه رسيديم تو فكر كن رفتي مسافرت من با تو كاري ندارم و وظيفه اي بر دوشت نيست فقط براي اجراي فرمان تو را با خودم مي برم ......روشن بود؟
- كاملا ولي بلاخره مي فهميد كه اشتباه كرديد .....
اون روز تمام مدت اداره تا خانه ي آراز را آن دو سر اين موضوع بحث مي كردند ولي مانيا هر كاري مي كرد نمي توانست جناب سرگرد را راضي كند تا به طور كامل در اين پرونده حضور داشته باشد
وقتي آراز خسته از يك روز پرتنش كاري همراه دختر كوچكش كه غرق خواب بود وارد خانه اش شد تازه مي توانست به زواياي ديگر اين موضوع بينديشد ..........
باران را چه مي كرد؟
مادرش مي توانست براي مدت طولاني از اون نگهداري كنه؟
از طرف ديگر خودش دلش مي آمد براي حد اقل دو ماه كودكش را تنها بگزاره ؟
- آي خدا جون من چرا بايد تنها باشم ؟................چرا نبايد كسي رو داشته باشم كه تو اين جور مواقع كمكم كنه ؟ ...........چقدر مي تونم به مادر و طاها بسپارمش خدا ...............
در حال راز و نياز با خدايش بود كه زنگ تلفن زده شد.......
- بله بفرماييد
- جناب سرگرد .....؟
- خودم هستم ....امرتون ؟
- سعيدي هستم قربان
- آه بله كاري داشتي زنگ زدي؟ فكر نمي كنم بيشتر از يك ساعت شده باشه كه از هم جدا شده باشيم
- بله شما درست مي گيد ولي..........چطور بگم ......ببخشيد شايد فضولي در كار شما باشه ولي .........با باران چي كار مي كنيد؟
- منظورت چيه؟ ...........يعني چي چي كار مي كنم ؟
- اين مدت رو كه نيستيم رو مي گم
- مثل هميشه پيش مادرم مي مونه .......شايدم بعضي وقتا به طاها گفتم و آنها كمك دست مادرم شدم ........حالا شما زنگ زدي اين رو بپرسي؟
- راستش مادرم ازم خواست كه به شما بگم مي تونيد رو كمكش حساب كنيد
- ازشون تشكر كنيدو بگيد راضي به زحمت نيستيم و خانواده هستند
- به هر حال من وظيفه داشتم و گفتم .......فعلا تا فردا
- شبتون خوش يا حق
به محض گذاشتن گوشي ماني گفت: چي شد آجي؟ باباش چي گفت؟
- گفت كه مي بره پيش مادرش
- مادرش ؟ پس نمياره اينجا ؟
- نه نمياره
- چرا ؟من خيلي دوسش داشتم اونقدر خوشگل بود
- داداش كوچولو ناراحت نباش بلاخره يك روز ميارم كه ببيني
- راست مي گي؟ ...كي ؟
- بابا من گفتم ميارم نگفتم كه الان ميارم .........هر وقت شد ميارم مطمئن باش حالا پاشو به درسات برس
- چشم اجي جون
حدودا يك هفته از اعلام شفاهي سرهنگ مي گذشت كه به طور رسمي دستور از بالا براي رفتن آنها رسيد حالا آراز تنها دو روز فرصت داشت تا فكري براي باران بكنه. اون روز وقتي براي گرفتن باران به خانه ي مادرش رفت ديگر به خانه ي خود نرفت و آن روز را مهمان مادر شد
- خوب كاري كردي موندي پسرم ....... خيلي وقت بود كه نيومده بودي
- ااااااااااا.... مادر جون من كه هر روز حداقل دوبار به شما سر مي زنم
- تو به اون مي گي سر زدن ؟ميايي و باران رو مي گيري و مي ري
- خوب حالا هر چي ميام به ديدنتون كه ........
- اي كلك..........راستي آراز داداشت بلاخره بعد 6 سال داره بابا مي شه
- راست مي گيد ...........خدارو شكر .مادر واقعا خوشحالم كرديد ...... حالا تا چند وقت ديگه بابا مي شه ؟
- فكر كنم تا 6 يا 7 ماه ديگه
- واي مادر ........حتما فراز خيلي خوشحاله آره ؟
- پشت تلفن داشت گريه مي كرد
- چطور اونا كه تا چند وقت پيش اينجا بودند متوجه چيزي نشده بودند ؟
- گويا بعد از رفتن از اينجا حال ساحل بد مي شه و مي برندش دكتر و اونم مي گه كه دو ماهه بارداره
- از طرف من به اونا تبريك بگو .........بگو از صميم قلـ ـبم براش خوشحالم
- تو خودت نمي خوايي بهش زنگ بزني و تبريك بگي؟
- نه
همين كلام قاتع آراز مادر را وادار به سكوت كرد .
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#10
بعد از شام آراز منتظر فرصتي بود كه موضوع ماموريتش را به مادرش بگويد كه پري خانوم گفت:
- راستش آراز جان من بايد برم تبريز
- چرا مادر ؟ .........كي مي خواييد بريد؟ ........چند وقت مي مونيد؟
- يكي يكي بپرس جواب بدم .........مي خوام برم چون دكتر به ساحل استراحت مطلق داده و من بايد برم اونجا ازش مواظبت كنم ......تا دو روز ديگه مي رم و فكر كنم دو سه ماهي بمونم
- واي........مگه ساحل خانواده نداره كه شما مي ريد اونجا ؟
- خودت كه بهتر مي دوني مادرش 6 ماه پيش فوت كرده و خواهرشم نيست
- نيست ؟مگه كجاست ؟
پري خانوم لب به دندان گزيد ........چيزي رو كه نبايد مي گفت رو گفته بود ........شوهرش با غضب نگاهش مي كرد ولي كار از كار گذشته بود و تا آراز از موضوع خبر دار نمي شد ول نمي كرد ...
- مادر من گفتم مگه خواهرش كجاست؟
- تركيه
- تركيه .........اونجا چي كار مي كنه ؟
- براي هميشه رفته
- چطوري اقامت گرفته ؟
- اون .....ازدواج كرده......
پري خانوم فكر مي كرد كه با گفتن اين حرفا حال آراز تغيير مي كندو يا عصباني مي شود ولي تنها عكس العمل آراز پوز خند روي لبـ ـانش بود .........

كلافه شده بود نمي دونست حالا بايد چي كار كنه.........همسر طاها روز هاي آخر بارداريش را مي گذراند و درست نبود به مدت طولاني باران را به او بسپاره و مادرش ...........اون كه آماده ي سفر مي شد و مي خواست به تبريز بره .
ديشب تا خود صبح فكر كرده بود و حالا از فكر كردن خسته شده بود . سرش را روي ميز كارش گذاشت و دستانش را حابل سرش ........صداي در آمد بدون كه سرش را بلند كند گفت : بيا تو
- جناب سرگرد همه چيز براي رفتن ما آمادست فردا صبح حركت مي كنيم
سرش را آرام آرام بالا آورد به مانيا نگاه كرد و گفت: هيچ چيز آماده نيست
- چرا من با اونجا هماهنگ كردم و ما قراره به عنوان يك مسافر كه قصد داره به طور قاچاق به افغانستان بره و .........
- بسه ديگه ادامه نده ............ با باران چي كار كنم؟
- مادرتون ......شما كه گفتيد مي بريد پيش مادرتون
- نشد اون داره مي ره تبريز و نرگسم كه با اون وضعش درست نيست من ببرم اونجا .......
- جناب سرگرد ما هنوزهم دوست داريم كه باران با ما باشه البته با مادر و برادرم ........باور كنيد از اون روز تا به حالا ماني هي مي گه باران را نمي آوري من ببينم منو ببر او را ببينم مطمئن باشيد به اون بد نمي گذره
- مسئله ي بد يا خوب گذشتن نيست مسئله ي مزاحمت و نگراني من هست
- مطمئن باشيد كه مزاحمتي براي مادرم نداره ولي راجع به نگراني نمي دونم
عصر در حال برگشت بودند كه آراز به مانيا گفت:
- جناب سروان مي دونم توقع زياديه .........ولي چاره ندارم .....اميدوارم مادرتون ما رو ببخشه
- اين چه حرفيه خيلي هم خوش حال مي شند
- پس من فردا وقتي خواستم بيايم دنبال شما باران را ميارم
- هر طور ميل شماست
********
- بابا جون به قوربونت بره باروني من چطوري تو را اين همه مدت ولت كنم برم
آراز دوباره بـ ـوسه ي آبداري از روي گونه ي باران كه داشت مي خنديد برداشت . از صبح كه از خواب بيدار شده بود فقط باران را بـ ـوسيده و در بغـ ـلش فشرده بود صدايش را ظبط كرده بود و فيلمي از بازي و خنده هايش براي لحظات دلتنگي اش برداشته بود ...بلاخره ساعت 8 صبح دم در خونه ي جناب سروان زنگ را به صدا در آورد
- ماني جان بدو برو ببين كيه!!!!!
- حتما دوست من مامان جون اومده دنبالم با هم بريم مدرسه
- باشه ولي ببين كيه
- ........
- بله ؟؟؟؟
- راد پور هستم ........باران را آوردم
- ........
- چي شد ماني كي بود ؟
ماني در حالي كه به سمت درب خروجي مي دويد گفت : باباي بارانه ......
- چي مي گه اين بچه تو مي دوني ؟
- اره مامان ........ جناب سرگرد باران را آورده پيش شما تا مدتي كه ما نيستيم پيش شما باشه
- پس مادرش؟
- رفته تبريز اينجا نيست
- .......
- يا الله
با صداي يا الله اراز مهري خانوم به طرف در رفت
- سلام خانوم سعيدي ببخشيد من و باران باز مزاحمتون شديم
- خواهش مي كنم اين چه حرفيه بفرماييد بشينيد
- ممنون راستش ديرمونم شده هر چه زودتر حركت كنيم بهتره .........راستش اين ساك باران با مقداري از لوازمش تا اونجايي كه تونستم براش گذاشتم ولي چون زمان طولاني من اينجا نيستم .......خواهش مي كنم اين پول را بگيريد و براي باران هرچه نياز داشت بخريد
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 107 44,732 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: N.a.f.a.s
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 117 15,473 ۳۰-۰۹-۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: author
  رمان دیدار تلخ | mahsa84 ملکه برفی 149 6,813 ۱۹-۰۹-۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 49,847 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 76,096 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 40,320 ۲۵-۰۶-۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 28,433 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 26,169 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 4,648 ۲۹-۰۵-۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 24,456 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
17 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
elmer2014 (۱۵-۰۵-۹۴, ۰۷:۲۴ ق.ظ)، الهه ی شب (۲۷-۰۶-۹۴, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، asma123 (۱۶-۰۵-۹۴, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، parbaneh (۱۵-۰۶-۹۴, ۰۱:۳۶ ق.ظ)، فاطی از اهواز (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۸ ب.ظ)، آسیه (۲۵-۰۷-۹۴, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، avaa (۲۶-۰۷-۹۴, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، رامشان (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، hamta (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، shadi Rash (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، K.T.M (۲۰-۰۹-۹۵, ۰۶:۲۵ ق.ظ)، roghaeh (۰۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۸ ب.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۱۰:۴۲ ق.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۸ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۲۸-۰۱-۹۶, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۱-۰۴-۹۶, ۰۱:۳۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان