انجمن ايران رمان



رمان آفتاب در پس سایه | نسرین نور محمدان
زمان کنونی: ۰۴-۱۲-۹۶، ۰۹:۵۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 104
بازدید 431

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آفتاب در پس سایه | نسرین نور محمدان
همگی دور میز جمع شدیم و عفت غذا را اورد بابا و پدربزرگ سرگرم گفت و گوهای کاری شدند و پدر گزارش کارهایی را که انجام داده بود برای او شرح داد پدربزرگ هم گاهی جهت راهنمایی راه هایی را پیشنهاد میکرد مامان یک دفعه یاد موضوعی افتاد خندان با صدایی بنلد و بدون توجه به اینکه بابا و پدربزرگ مشغول صحبت هستند گفت:"دیدی داشت یادم میرفت خبر مهمی را به اطلاعتان برسانم میدانم از شنیدنش بسیار خوشحال خواهید شد میدانید که امروز رفته بودم پیش شکوه اعظم گفت یک مژدگانی طلـ ـبم چون خبر خوشی دارم شادان بزودی مادر خواهد شد و از خوشحالی روی دست و پای خودش بند نیست ارمان هم خجالت میکشید این خبر را به ما بدهد میدانید بچه ام کم رو و خجالتی است شکوه اعظم میگفت ارمان دوست دارد فرزندش پسر باشد تا نسل نامی ها همچنان پا برجا بماند ولی شادان دلش میخواهد یک دختر خوشگل و مامانی به دنیا بیاورد به هر جال امشب باید به انها تلفن بزنیم و تبریک بگوییم پدربزرگ خوشحالید که نتیج ی دیگر خود را به زودی خواهید دید"
"البته چرا که نه باعث خوشحالی و افتخارم است محسن هم حتما از این بابت خیلی شاد است چون دو بار پدربزرگ خواهد شد ان همه نوه ی پسریش را خواهید دید خدا را شکر حالا باید ببینیم نازخاتون با شنیدن این خبر چه حالی میشود یک نتیجه دیگر مزمئن هستم خوشحال خواهد شد ولی از طرفی احساس اینکه کمی پا به سن گذاشته اذیتش خواهد کرد چون ماشالله ماشالله خودش را بیشتر از چهل سال تصور نمیکند و امیدوار است صد سال دیگر زندگی کند تا به گردش و تفریح و دوره هایش برسد"
"اقا بزرگ چشم خانوم بزرگ را دور دیدید نکنه کلاغه برایش خبر ببرد که چه گفتید"
"من که همیشه تاوان گفته هایم را داده ام ین بار هم یک بلیت سفر به خارج یا گرفتن یک جواهر قضیه را حل خوهد کرد"
"خوبه پدر برای هر مسئله ای یک راه حل جالب دارد حالا خیلی مانده تا بتوانم مانند پدر بشم"
"پسرم وقتی به سن من رسیدی تو هم پخته و وارد میشوی"
"نه پدر هوش و درایت به سن نیست شما کجا و من کجا"
"شکسته نفسی میکنی"
"نه ارزویم بود میتوانستم همپای شما شوم و مسائل را به درستی و به بهترین نحوی ممکن حل کنم ارزو داشتم زبان گرم و شیرین شما را داشتم و عقلم به اندازه عقل و درک شما بود در کار میتوانستم موقعیت شما را بدست اوردم اما متاسفانه نشد که نشد و هنوز که هنوزه من با هدایت شما کارها را پیش میبرم خانواده نامی با وجود شما خودش را موفق و سربلند میبیند"
"از لطفت ممنونم پسرم"
دلم میخواست تنها بمانم و فکر کنم بنابراین وقتی همه دست از غذا کشیدند اجازه خواهستم به اتاقم بروم و به بهانه ی استراحت به انچه میخواستم بیندیشم خواسته ام چیزی نبود جز راهی برای نزدیک شدن به عزیزانم وقتی به اتاقم رسیدم روی تخـ ـت دراز کشیدم با خود گفتم:عحب کاری کردی دختر.یعنی از من دیوانه تر هم پیدا میشود؟شوهرم را دو دستی انداختم تو بغـ ـل پرستار بچه ام برای چی؟برای هیچ و پوچ بجای انکه فرزندم را به خودم وابسته کنم چکار کردم علاقه مند و پایبندش کردم به پرستارش که چی؟که دست و پایم را نبندد تا بتوانم به گردش و تفریح برسم یعنی مفت و مجانی همه چیز را بخشیدم به پگاه و او چه راحت و سهل به همه چیز رسید صاحب شوهری شد که به قول خودش خیلی از دخترها در حسرت داشتن چنین همسری میسوزند او حالا خانم پارسا شده و داشتن این عنوان برایش بزرگترین افتخار است او صاحب بچه ی من شده مفت و مجانی حالا من چه باید بکنم چه راهی دارم جز انکه کلی تلاش کنم و زحمت بکشم تا همه ی انه را داشتم و به دیگری سپردم پس بگیرم ان هم اگر بتوانم موفق شم پگاه را از میدان به در کنم ولی نه من با خدای خود عهد کرده بودم اگر انها زنده و سلامت بدست اوردم کینه ها وعقده ها را کنار بگذارم مگر من نبودم که گفتم یک روز بودن با انها به قیمت بقیه ی عمرم مگر به پدربزرگ نگفتم که فقط میخواهم انها را زنده و شاد ببینم و فقط اجازه بدهند که خدمتگزارشان باشم حالا باز میخواهم دچار حسادت و غرور شوم نه عهد شکنی نخواهم کرد من دیگر عوض شده ام باشد جهانفر از انِ پگاه فقط اجازه دیدار به من بدهد و بگذارد نازدانه ام را در اغـ ـوش بکشم اجازه بدهد از جهانفر عذرخواهی کنم و گاهی به دیدنشان بروم بله همین برایم کافی است و از سرم هم زیاد است.ان شب به دیدار پدربزرگ رفتم او در کنار بخاری دیواری نشسته بود و رباعیات خیام میخواند مامان بزرگ هم پای تلفن بود و با یکی از دوستانش صحبت میکرد با ورود من خداحافظی کرد و گفت که کنارش بشینم
"نازافرین چرا این قدر گرفته به نظر میرسی مشکلی پیش امده؟"
"نه مامان بزرگ امدم تا از پدربزرگ خواهشی بکنم"
پدربزرگ از پشت عینکش نگاهی به من انداخت"چه خواهشی؟"
"خواهش میکنم ترتیبی بدهید تا با پگاه ملاقاتی داشته باشم مشکل من به دست او حل خواهد شد"
"ایا توان رویارویی با او را داری؟توان دیدن همسر جهانفر را؟"
"بله راهی جز این نیست"
"قبول سعی میکنم او را وادار کنم تا با تو دیداری داشته باشد اما میدانی شرطش چیست؟"
"بله ارام و خونسرد باشم توهین نکنم با متانت و وقار با او برخورد کنم و از یاد نبرم که او پگاه صبحنی نیست بلکه پگاه پارسا است اما گویا شما هنوز باور نکردید که من تغییر کرده ام"
"نازافرینم پگاه صبحی بودن ان احتران و ادب را لازم ندارد که پگاه پارسا دارد؟"
"چرا پدربزرگ برای همین هم گفتم هنوز باور نکردید که من تغییر کرده ام"
"عزیزم اگر باور نکرده بودم قبول نمیکردم تا ترتیب این ملاقات را بدهم"
"ممنونم پس منتظر خبر شما میمانم"
"باشه"
"با احازه مرخص میشوم"
مامان بزرگ با حالتی که تعجب در ان موج میزد و گویی از صحبتهای من و پدربزرگ درست سردر نیاورده گفت:"عیزیزم پیش ما بمان چه عجله ای برای رفتن داری شبهای بلند زمـ ـستان دور هم بودن و گپ زدن میطلبد"
"میخواهم تنها باشم"
"هرطور راحتی"
هنگام ترک کردن انجا مامان بزرگ اهسته چیزی به پدربزرگ گفت که نشنیدم اما فکر کنم صحبتش ربطی به مسئله ای داشت که قیافه اش را متعجب کرده بود
12
چند هفته ای از ان شب گذشت و هنوز پدربزرگ خبری به من نداده بود انتظار خسته ام کرده بود اما مگر چاره ای جز صبور یداشتم مامان بزرگ که شرایط روحی ام را خوب درک میکرد در برنامه ی روزمره اش تغیراتی داده بود و سعی میکرد بیشتر وقتش را با من بگذراند و کمتر از خانه خارج میشد زمانی که مجبور بود برای خرید لوازم شخصی اش خانه را ترک کند مرا هم با اصرار همراه خود میبرد چند بار پیشنهاد کرد به مسافرت برویم و وقتی شنید که گفتم نه متعجب شد
"تو که سفر کردن را دوست داشتی"
"بله اما حالا نه فعلا کار مهمتری دارم منتظر هستم پدربزرگ خبری را که میخواهم برایم بیاورد"
"نازافرین جان وقتی از سفر برگشتیم هم میتوانی خبر را بشنوی چند روز گشتن روحیه ات را بهتر خواهد کرد"
"نه مامان بزرگ ممنونم که به فکرم هستی اما نمیخواهم یک لحظه هم وقت را از دست بدهم هر موقع پدربزرگ اجازه ی ملاقات گرفت میخواهم به سوی انها پرواز کنم"
"پرواز کنی؟"
"مگر انها خارج از کشور نیستند؟"
مامان بزرگ مکثی کرد و گفت:"راستش نمیدانم هرچه که پدربزرگت برایت گفته همان است"
"او در این مورد با من صحبت نکرده"
"هر موقع صلاح ببیند برایت خواهد گفت"
"هنوز هیچ ## به من اعتماد نداره"
"بحث اعتماد نیست همه این مسائل با برنامه ریزی پدربزرگ بوده و کسی جز او دخالتی در این امور ندارد"
"میفهمم"
مامان خسته ولی خندان وارد شد و گفت:"سلام .خانم بزرگ نمیدانید چه چیز های زیبایی برای اریا خریده ام یکی از یکی زیباتر و قشنگتر"
"نازملا جان اریا کیست؟"
"وا خانم بزرگ پسر ارمان نوه ی عزیز من"
"تا انجا که من خبر دارم شادان تازه باردار شده شما از کجا متوجه شدید او پسر به دنیا خواهد اورد؟"
"خیالم جمع جمع که شادان پسر به دنیا می اورد تازه ارمان هم دوست دارد فرزند اولش پسر باشد"
"بهتر نیست دعا کنید که بچه سالم و سلامت باشد چه دختر چه پسر"
"من که هرچه خرریده ام پسرانه است هرچه هم که بافتم لباسهای پسرانه است پس خدا کند که بچه یک پسر تپلی باشد"
"نارملا جان مگر قرار است تو سیسمونی بدهی ؟من که میگویم این قدر خودت را خسته نکن شکوه اعظم همین حالا صد برابر این کارها را انجام داده و فکر میکنم باید یک هواپیما اجاره کند تا وسایلی را که تهیه کرده به بلژیک بفرستد شکوه اعظمی که من میشناسم باید چنان سیسمونی ای تدارک ببیند که وقتی برای فامیل به نمایش میگذارد هنوز صحبت عروسی شادان قدیمی نشده واز سر زبانها نیفتاده جای ان را بگیرد و زبان به زبان بچرخد همه از شکوه و زیبایی وسایل نوزاد خبرهای جالبی به یک دیگر بدهند"
"خانم بزرگ او کار خودش را میکنم و من هم کار خودم را چه عیبی دارد"
"هیچ اشکالی ندارد هر جور که مایل هستی و هر کاری را که دوست داری انجام بده انشالله به خیر و خوشی باشد و هرچه زودتر چشمتان به جمال زیبای نوه ی عزیزتان روشن شود"
"با اجازه تان میروم وسایلی را که خریدم جا به جا کنم"
"برو راحت باش ما هم کارهایی داریم که باید انجام بدهیم"
مامان بزرگ از اینکه میدید مامان انچنان سرگرم شادان و بچه ای شده که در راه است و حسابی مرا فراموش کرده و کوچکترین توجهی به من ندارد بسیار ناراحت بود و سعی میکرد به جای او هم به من برسد این قضیه از تمام حرکات و گفتارش مشخص بود چون فکر میکرد ممکن است از این همه شور و شعف زیاد مامان ناراحت شده باشم بخصوص از برخورد امروزش که انگار مرا ندید و نظری از من نخواست برای اینکه مرا از این حال و هوا خارج کند گفت:"نازافرین با رفتن به سیـ ـنما و دیدن یک فیلم خوب موافقی"
"در حال حاضر تحمل نشستن و فیلم دیدن ندارم زندگی خودم شده سر تا پا فیلم.یک فیلم درام"
"پس بلند شو برومی خرید برای دوره ی بعدی که میخواهم بروم هیچ لباس مناسبی ندارم تازه قراره چند تازه وارد هم به جمع ما اضافه بشوند میخواهم جلوی انها خیلی خوش پوش به نظر برسم بیا برویم با هم سلیقه هامون را روی هم بگذاریم و یک لباس درست و حسابی بخریم"
"مامان بزرگ شما که در داشتن لباس های اخرین مد رو دست ندارید حاضرم قسم بخورم هنوز بیست دست لباس نپوشیده داشته باشید"
"بچه دنبال یک لباس فوق العاده هستم میخواهم وقتی وارد مجلس شدم چشم ها را خیره کنم پاشو زودباش حاضر شو برویم"
میدانستم بهانه ای بیش نیست اما بخاطر انکه دلش را نشکنم اماده شدم و با هم رفتیم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
بعد از ظهر یکی از روزهای سرد زمـ ـستانی بود برف همه ی باغ را سفید پوش کرده بود کنار پنحره ایستاده بودم و به بارش برف نگاه میکردم گرفتن یک قرار ملاقات مگر چقدر زمان میبرد یعنی پگاه این قدر مهم شده که باید دو ماه انتظار بکشم و هنوز هم ایشان اجازه ی ملاقات برایم صادر نکنند اگر از شخصیت های مهم کشوری وقت میخواستم زودتر از اینها موفق به دیدنشان شده بودم خدایا چقدر صبر و تحمل چقدر؟
پدربزرگ را دیدم که وارد خانه شد در این هوای برفی کجا رفته بود چه کار مهمی داشته به جای انکه به سمت عمارت خودشان برود به سمت خانه ی ما امد خبری دارد.نکند که...خدا کند همین طور باشد با عجله به سمت در دویدم
"سلام پدربزرگ"
"سلام عزیزم با این عجله و بدون پوشیدن لباس گرم کجا میرفتی؟نکنه میرفتی برف بازی.یاد بچگی هایت کردی؟"
"منو برف بازی.با کدام روحیه و دل خوشی.شما را دیدم که به این سمت می ایید گفتم نکند خبر خوشی دارید درست حدس زدم؟"
"بله خبر خوشی دارم اجازه ی ملاقات را برایت گرفتم و فردا صبح ساعت نه پگاه منتظر توست"
"نه جدی میگویید یعنی انتظار به سر رسیده خدایا شکرت"
"نازافرین این فقط یک قرار ملاقات است شاید هیچ چیز دیگری پشتش نباشد خیلی شادی نکن"
"پدربزرگ ممنونم ممنونم این خودش بزرگترین فرصت است خیلی ممنونم"
"بزرگترین فرصت برای اینکه پرستار بچه ات را ببینی ؟خنده دار است"

"مامان او دیگر پرستار بچه ی من نیست همسر جهانفر است صاحب اختیار اوست دیدن او میتواند برای من مهم و سرنوشت ساز باشد"
"کار روزگار را ببین روزی او باید التماست میکرد تا اموراتش بگذرد و تو درست تحویلش نمیگرفتی امروز اجازه ی ملاقاتش برایت یک فرصت است راستی که مسخره است من که سر در نمی اورد پدر بزرگ اخر این کار ها برای چیست شما که..."
"نازملا جان عروس خوبم قرار بود همه ی کارها زیر نظر من جلو برود تا حالا هم که خوب پیش رفته فردا نازافرین میتواند پگاه را ببیند همه ی حرفهایشان را بزنند پس اجازه بده این قضیه روال عادی خودش را طی کند"
"هر طور که خودتان صلاح میدانید من دخالت زیادی در این مسائل نداشتم و نخواهم داشت"
"ممنون که به من اجازه ی ازادی عمل میدهید"
"اختیار دارید اجازه ی همه ما دست شما است چه کسی بهتر از شما"
از خوشحالی روی پا بند نبودم یک دفعه یاد ان شب که از زیارت برگشتیم و قولی که به عفت داده بودم افتادم فریاد زدم:"عفت عفت کجایی بیا زود باش عجله کن"
عفت چاق و تپل نفس زنان خودش را به ما رساند:"ای داد بیداد باز خدای نکرده اتفاقی افتاده"
"اتفاق افتاده ولی اتفاق خوب و خوش یادت است به تو چه قولی داده بودم"
"بله گفته بودید اگر حاجتروا شوید مرا به پابـ ـوس اما رضا خواهید فرستاد مگر یادم میرود هر شب ارزو میکنم زودتر حاجتتان را بگیرید تا من زودتر به زیارت بروم"
"پس چمدانت را ببند که هر موقع خواستی همراه مش اصغر به زیارت بروید"
"راست میگویید تو را به امام رضا راست میگویید"
"اره دروغم چیست امروز میخواهی بروی ؟فردا؟هر موقع که دلت خواست برو"
"ای خدا شکرت خانم کوچیک خدا خیرت بدهد انشالله هر حاجتی دارید بگیرید میروم پیش اما و برای سلامتی و سعادتتان دعا میکنم انشالله همانطور که دل مرا شاد کردی خدا صد برابر دلت را شاد کند بروم به مش اصغر خبر بدهم .راستی خانم شما اجازه میدهید که ما به سفر برویم؟"
"بله نازافرین به شما قول داده و به ان عمل کرده هر موقع خواستید بروید و خوش باشید ولی فکر نمیکنی بهتره بگذاری بهار بروی الان هوا خیلی سرد است و همه جا برف و یخبندان است"
"نه خانم اما رضا بعد از یک عمر ما را طلبیده میخواهم هرچه زودتر بروم از خوشحالی دارم غش میکنم"
"نه بابا غش کنم یعنی چی اگر غش کنی چه کسی به ما غذا بدهد"
"نگران نباشید ناهار حاضر و اماده است اش جو خورشت فسنجان میخواهید میز را حاضر کنم؟"
"چند بار به تو بگویم خورشت نه خورش"
"خانم تو را خدا اذیتم نکیند بگذارید راحت باشم خانم کوچیک برم به مش اصغر بگویم بره دنبال بلیت؟"
"نه زنگ میزنم دو تا بلیت هواپیما بیاورند در منزل فقط روزش را مشخص کن و به من بگو"
"نه خانم دستم به دامنت من از طیاره میترسم میخواهم با قطار بروم"
"پس بگو مش اصغر بیاید تا مخارج سفر را به او بدهم هرکاری که دوست داشتید انجام دهید"
"خدا عمرتان بدهد دستتان درد نکند من رفتم هر موقع غذا میل داشتید خبر کنید"
روز را به هر سختی بود به شب رساندم زود به رختخواب رفتم تا بخوابم بلکه دیر گذشتن زمان را حس نکنم اما مگر خواب به چشمانم راه پیدا کرد تا صبح جان کندم عاقبت با طلوع خورشید از حا بلند شدم دوش گرفتم یک لیوان چای و شیر خوردم و به اتاقم برگشتم که لباس بپوشم صد دست لباس پوشیدم و در اوردم صد بار موهایم را بستم و باز کردم نمیدانستم چه بپوشم و به چه شکل انجا بروم در نهایت وقتی خودم را در اینه دیدم متوجه شدم لباسی را پوشیدم که جهانفر برایم به عنوان هدیه خریده بود موهایم را دورم ریختم انطور که او میپسندید و ارایش ملایمی کردم که همیشه مد نظر او بود
وقتی وارد سالن شدم مامان و بابا نشسته بودند شور و هیجان زیادی داشتم تا حدی که دستها و پاهایم میلرزیدند
مامان گفت:"نازافرین اینطوری میخواهی به دیدن پگاه بروی فراموش نکن او پرستار بچه ی تو بوده نمیخواهی بروی تا یک شخصیت جهانی را ملاقات کنی چرا این همه تشویش داری؟بر اعصابت مسلط شو ارام باش نگذار جلوی او کم بیاوری و او خودش را خیلی برتر از تو نشان بدهد"
"نارملا با این حرفها ذهن نازافرین را خرا میکنی هر چه باشد او همسر جهانفر است دیگر پرستار بچه اش نیست نازافرین برای بدست اوردن رضایت پگاه باید درست قدم بردارد یک جمله نسنجیده ی او میتواند همه ی کارها را خراب کند لطفا گمراهش نکن"
"گمراهش نمیکنم فقط نمیخواهم بچه ام جلوی ان پرستاره خودش را ببازد اوی کی نامی است و این برای او کافی است باید با قدرت و شهامت کافی با پگاه برخورد کند"
"خیلی خوب ممنون از راهنمایتان خانم"
اگر بیشتر میماندم بدتر دچار هیجان و اضطراب میشدم خداحافظی کردم وسوار تاکسی تلفنی شدم کاغذی را که نشانی روی ان نوشته شده بود انقدر در دستانم فشار داده بودم که غیر قابل خواندن شده بود خودم قدرست رانندگی نداشتم"میترسیدم اگر با ماشین خودم بیایم تصادف کنم مرا به این نشانی برسانید"
راننده گفت:"مگر خدای نکرده اتفاق بدی افتاده"
"نه حالم کمی خوب نیست"از اینکه توضیحات بیجایی به راننده داده بودم متاسف شدم اگر بخواهم با پگاه هم اینجوری صحبت کنم اوضاع خیلی اشفته و بهم ریخته میشود تمام طول راه فکر کردم وقتی راننده گفت رسیدیم دوباره ضربان قلـ ـبم شدت گرفت شماره پلاک را حفظ بودم نگاهی انداختم بله درست بود پیاده شدم نمای خانه فوق العاده زیبا بود دستم را به طرف زنگ بردم ولی بدون انکه ان را فشار بدهم دستم را کشیدم چند نفس عمیق کشیدم دوباره دستم را به طرف زنگ برده و ان را فشار دادم چند دقیقه طول کشید تا در باز شد فکر میکردم پگاه را خواهم دید اما کسی که معلوم بود خدمتکار است جلوی رویم ظاهر شد و گفت:"بله"
جا خوردم پگاه حالا برای خودش مـ ـستخدم داشت ایا داشتن این همه امکانات را در خواب هم دیده بود؟گمان نکنم با صدای محکمی گفتم:"با پگاه خانم کار دارم"
"شما؟"
خواستم بگویم خانم پارسا هستم انگار با این جمله کمی دلم خنک میشد و حال پگاه را میگرفتم اما به سرعت حرفم را خوردم و گفتم:"بگویید نازافرین هستم"
یک ان از اینکه حسادت به وجودم رخنه کرده بود بدم امد چون نازافرین گذشته را دوباره زنده کرده بود صدای خدمتکار رشته ی افکارم را پاره کرد
"بله منتظرتان هستند بفرمایید تو"
قدم هایم را ارام و مـ ـستحکم برداشتم خدمتکار مرا در اتاق پذیرایی تنها گذاشت نگاهی به دور و برم انداختم زیبایی خانه چشمگیر بود همه ی وسایل خانه پرده ها ظرف و ظروف همه و همه چیز طبق اخرین مدلهای روز انتخاب شده بودند یعنی این همه سلیقه متعلق به پگاه است؟جهانفر به خاطر او این همه خرید کرده...حسابی ولخرجی و دست و دلبازی کرده چون به طور حتم تمامی این وسایل از خارج وارد شده بودند نکند خانه را هم به اسم او خریده باشد!خوب خریده که خریده شاید راستی لیاقتش را دارد شاید اگر من هم علاقه ی بیشتری به زندگیم نشان میدادم جهانفر همه ی این کارها را برایم انجام میداد او هیچ وقت ندیده بود که من پایبند زندگی و خانه و لوازم و وسایل خانه باشم داشتن یک زندگی قشنگ برایم کافی بود و هرگز ذوق و شوقی برای بهتر کردن ان در سر نداشتم فقط از جهانفر جواهی میخواستم و پول برای مسافرتها و گردشهایم
"سلام نازافرین خانم"
"سلام پگاه خوبی؟"
"متشکرم"
"این گلها را برای تو اورده ام"
"چقدر زیبا و با سلیقه به به چقدر هم خوشبو هستند دستتان درد نکند"
طرز حرف زدن پگاه ارامش از دست رفته ام را ارام ارام به من برگرداند گمان میکردم حالا که همسر جهانفر شده دیگر احترام همیشگی با من صحبت نکند بخواهد خیلی رک و بی رودربایستی برخورد کند
"بفرمایید بنشینید راحت باشید"
"ممنون"
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
نمیدانستم چه جوری شروع کنم و از کجا بگویم که خدمتکار با سینی ای وارد شد پگاه لبخندی زد و گفت:"گفتم برایتان چای با شیر بیاورد نوشیدنی مورد علاقه تان را"
لبخندی پر مهر بر رویش زدم فنجان چایم را براشتم روی میز کنار دستم گذاشتم
"پگاه امدم تا با تو صحبت کنم"
"اماده ی شنیدن هستم"
"نمیدانم از کجا و چه جوری شروع کنم گفتن مطالبی که میخواهم بازگو کنم برایم خیلی سخت است البته بیشتر از انچه بر من گذشته را میدانی و دوست ندارم دیگر در موردش حرفی بزنم امروز امدم تا ناگفته ها را بگویم...اما پیش از هرچیز میخواهم به خاطر همه ی حرفهایی که در ملاقات اخرمان به تو زدم و بسیار نابه جا بودند عذرخواهی کنم"
"نه نیازی به این کار نیست شما را درک میکنم هر خانمی وقتی بفهمد همسرش میخواهد او را رها کند و بعد پرستار بچه اش را جانشینش کند برایش خیلی سنگین و ناگوار تمام میشود و ممکن است هرکاری انجام بدهد و هر حرفی را بر زبان اورد این طبیعی است
"تو چقدر منطقی و با شعور هستی"
"لطف دارید"
"نه واقعیت را میگویم طرز فکرت حرف زدنت کارهایت رفتارت و همه و همه درست و بی نقص بوده و هست زمانی وبد که این چیزها را نمیدیدم چون وقتش را نداشتم ودر خودم گم بودم ولی حالا همه چیز را میبینم همه ی واقعیتها را خوبیها را بدیها را زشتی ها را زیبایی ها را عشق و مهر را کینه و خصم را تفاوت بین انها را هم خوب حس میکنم حالا دیگر برایم مهم است که قدر ارزشها را بدانم و برای دوست یو محبت بهای ان را که عشق متقابل است بپردازم بر این بارو بودم که امروز پر غرور و متکبر با من برخورد کنی توقع داشتم از بالا به پایین نظر بیندازی منتظر بودم تلافی کارها و حرفهایم را سرم در بیاوری البته خودم را اماده کرده بودم که همه چیز را به جان بخرم اما از رفتار پر از متانتت هم دلگرم شدم و هم شرمنده شاید اگر جور دگری با من رفتار میکردی این چنین خجل نبودم"
"نازافرین خانم من که گفتم حال شما را درک میکردم بنابراین هیچ کینه ای از شما به دل نگرفتم هنوز هم برایم عزیز و قابل احترام هستید نمیشد نمک خورد و نمکدان شکست مگر میتوانم محبتهایی که در حق من و خانواده ام کردید فراموش کنم"
"من چه محبتی به تو کردم که خودم به یاد ندارم"
"شما به من کار دادید"
"خوب تو در هر خانه ای که میخواستی میتوانستی کار کنی و یا هزار شغل دیگر پیدا کنی این که اسمش محبت نیست"
"بله شغل زیاد بود ولی کجا؟من که تحصیلات بالایی نداشتم تا بتوانم یک شغل دولتی و مناسب پیدا کنم یا باید میرفتم منشی دکترها میشدم و یا همان پرستار بچه ای که البته به این شغل عشق میورزیدم ولی ایا یک دختر جوان در هر خانه ای میتوانست کار کند در خانه ای که چند پسر جوان وجود داشت یا مردی که خدای نکرده چشم ناپاک داشته باشه ولی در خانه ی مشا نمیترسیدم که ناموسم در خطر باشد و حیثیتم بر باد برود خانه ی شما مامن خوبی برای من بود حقوق بسیار خوبی هم به من میدادی که هیچ کجای دیگر چنین حقوقی را به پرستار بچه نمیدهند به راحتی میتوانستم خانواده ام را تامین کنم و نگرانشان نباشم همیشه در همه ی سفرها همراه شما بودم و مجانی بیشتر شهرها و کشوارها را دیدم کار سختی هم که انجام نمیدادم فقط از دختر نازنین شما نگرداری میکردم که کاری فوق العاده راحت بود ودر ضمن تمام کمبودهایم را هم جبران میکرد چون همیشه ارزو داشتم ازدواج کنم و صاحب بچه بشوم اخه من عاشق بچه بودم اما با شرایط زندگی ای که داشتم مجبور بودم برای همیشه فکر ازدواج کردن را از سر به در کنم تا بتوانم کار کنم و خرج زندگی پدر و مادرم را تامین کنم کدام مردی حاضر بود با من ازدواج کند و خرج خانواده ی مرا بدهد هیچ مردی ولی با وجود شما وخانواده ی خوبتان و دخترتان من دارای همه چیز بودم"
"ولی من این کار را با این نیت انجام ندادم و فقط به فکر این بودم کسی را داشته باشم که از بچه ام نگهداری کند تا خودم راحت باشم تو بهترین و مطمئن ترین و چشم پاکترین کسی بودی که میشناختم فقط همین"
"به هرحال با ان شیوه هر دو به خواسته هایمان رسیدیم غیر از این است"
"نه.ولی حالا که تو صاحب همه چیز هستی شوهر فرزند خانه ای به این زیبایی"
"نه من صاحب هیچ چیز نیستم"
"منظورت را نمیفهمم"
"منظورم روشن است"
"خواهش میکنم بیشتر توضیح بدهید"
"من صاحب هیچ چیز نیستم و هنوز هم فقط پگاه صبحی هستم پرستار نازدانه ی پارسا دختر یکی یکدانه ی نازافرین خانم"
"یعنی چی؟نمیفهمم مگر تو با جهانفر ازدواج نکردی؟یعنی تو الان همسر جهانفر نیستی؟؟"
"نه ان روز در پشت غرور و تکبر و توهین ها و تهدیدهایتان متوجه شدم عاشق شوهرتان هستید به دخترتان بینهایت علاقه مند هستید و نمیخواهید انها را از دست بدهید ولی نمیتوانستید حرف دلتان را بر زبان بیاورید عادت نکرده بودید احساساتتان را بروز بدهید ولی من این عشق را در بند بند وجودتان دیدم و حس کردم زمانی که متوجه شدید اقی پارسا همسری داشتند صبر نکردید بفهمید چرا و به چه علت ایشان ازدواج کردند و بعد کارشان به جدایی کشیده میدانید چرا؟چون انقدر عاشق ایشان بودید که تحمل شنیدن اینکه روزی مردتان به زن دیگری عشق ورزیده را نداشتید شما عاشق بودید و هستید ولی متاسفانه همه خوبیها و عشق و محبتتان را پشت یک پرده نگه میداشتید شما بین خودتان و احساساتتان پرده کشیده بودید میدنید چرا؟چون از غرورتان خجل میشدید که احساساتان را عشقتان را و محبتتان را بروز بدهید فکر میکردید برایتان افت دارد عاقبت یا به جبر یا با میل باطنی خود پرده را کنار زدید وهمان که بودید را نشان دادید شما نشان دادید یک نامی واقعی هستید چون اگر غیر از این بود صد سال هم که در زندان نگهتان میداشتند وب دترین رفتارها را با شما میکردند وقتی از انجا بیرون می امدید صد پله بدتر از ان کسی که بودید میشدید و به دنبال خلافهای زیادتری میرفتند نه این که نادم و پشیمان برگردید ولی چون یک نامی اصیل بودید یک انسان باشخصیت و به معنای واقعی با سرشتی خوب ان تلنگر به شما اموخت که خودتان را بشناسید و انچه هستید باشید جسارت است ولی شما به ان تلنگر نیاز داشتید تا خودتان را پیدا کنید"
"تو چقدر خوب و قشنگ حرف میزنی به من ارامش میدهی کاش من هم میتوانستم به قدر تو خوب و مهربان وب ا گذشت و قدرشناس باشم"
"هستید اینده این موضوع را به همه و خودتان ثابت خواهد کرد همیشه از من حقیر به یاد داشته باشید که هیچ انسانی کامل نیست ولی میتواند سعی خود را بسازد ان طور که شایسته یک انسان واقعی است"
"بله درست میگوییی تازه خودم را پیدا کردم و ایمدوارم در راه خود سازیم بتوانم قدمهای مثبتی بردارم حالا برایم از نازدانه بگو چه میکند بزرگ شده خوب و سرحال است در مورد من چه احساس و برداشتی دارد از من متنفر است یا دوست دارد مرا ببیند"
"نه این حرفها را نزنید نازدانه دختر بسیار باهوش و عاقلی است قدرست درک و فهمش خیلی بالاست در مدتی که از شما دور بود ساعتها برایش از شما گفتیم از خوب بودن هایتان و از اینکه اگر مدتی بداخلاق بودید دلیل داشته و در شرایط مساعدی نبودید به هر حال انقدر از شما گفتم که لحظه ای از ذهنش دور نشوید و بتواند همچنان شما را دوست داشته باشد میدانستم روزی به زندگی و خانه و کاشانه ی خود برمیگردید نگذاشتم فراموش شوید البته کمی زمان میبرد تا عشق واقعی در تمام قلبش پر شود چون هنوز گوشه ای از ان کدر است که دیگر ان را من نمیتوانستم پاک کنم عشق شما چیزی است که با کلام من قابل انتقال نیست و تاثیر هم ندارد دست نـ ـوازش بر سرش بکشید مهر و مجبت به پایش بریزید خواهید دید خیلی طول نمیکشد که لکه ی تاریک از بین میرود مطمئن باشید چرا گریه میکنید هرگز اشک شما را ندیده بودم قلـ ـبم را به درد اوردید اما گاهی باید گریست و خود را تخلیه کرد لازم است با اشکهایمان روحمان را شست و شو بدهیم و ته مانده ی کدورتها و غمها و تیرگی ها را دور بریزیم و قلـ ـبمان را پاک و صاف کنیم خوشحالم شما را ازنجور میبینم که باید باشید نه ان چیزی که خودتان از خودتان ساخته بودید"
"من هم خوشحالم که امروز اینجا هستم در کنار تو با حرفهای تو به ارامش و اطمینان رسیم برایم حرف بزنم برایم از جهانفر بگو او در مورد من چه جوری فکر میکند؟"
"همانطور که میدانید اقای پارسا کم حرف و تودار و صبور و پر حوصله هستنمد اما من رفتاری از ایشان دیدم که اگر با چشمهای خودم نمیدیدم هرگز باور نمیکردم"
"چه دیدی جز به جز برایم تعریف کن خواهش میکنم"
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط:
"اقای جهانفر وقثتی شنیدن شما اسیر شده اید و در زندان به سر میبرید ممکن است محکوم به اعدام شوید نزدیک بود پای تلفن پس بیفتند بعد از انکه تلفن را قطع کردند شاید بیشتر از یک ساعت دور خانه میچرخیدند و میگفتند اگر دلشوره نگرفته بودم و با تهران تماس نگرفته بودم و همچنان انها را بیخبر میگذاشتم نازافرین من پای چوبه ی دار میرفت زبانم لال خدا نکند میدانید ان شب تا صبح کریستند و با خود حرف زند ان شب ان قدر گیج و درمانده به نظر میرسیدند که فراموش کردند به اتاق خودشان بروند که ما در هتل زندگی میکردیم و من و نازدانه یک سوئیت داشتیم و اقای جهانفر هم یک اتاق برای خودشان گرفته بودند بله اقای پارسا در نور شمعی نشستند و اشک ریختند و انقدر متاسف و ناراحت شده بودم که دلم یمخواست کنارشان بروم و با ایشان صحبت کنم و کمی تسلایشات بدهم اما ترسیدم چون ایشان فکر میکردند من و نازدانه خواب هستیم با خود فکر کردم شاید اگر متوجه شوند من بیدار هستم و شاهد اشک ریختشان بودم به غرورشان بربخورد و ناراحت شوند راستی که درد کشیدند زجر کشیدند یک شبه پیر شدند این نهایت عشق و محبت یک مرد است شما غیر از این فکر میکنید؟"
"نمیتوانم باور کن که او برای من ...منی که میخواستم او را بکشم اشم ریخته باشد اخه من لیاقت این را نداشتم او حتی قطره ای برایم اشک بریزد چه رسد به یک شب تا صبح"
"ایشان همیشه عاشق شما بودند و هر زمانی که به شما نگاه میکردند چشمهایشان میشد عشق را دید اقای جهانفر عاشق شما و زندگی خوبشان و نازدانه عزیزشان هستند میخواهم خواهرانه موضوعی را بگویم بیشتر وقتها دلم برایشان به درد امده و بارها و بارها متاسف و متاثر شده ام مردی چنین مهربان لایق بهترین محبتها و خوبیها است نباید این همه درد و غم را مظلومانه و بدون هیچ گله و شکایتی تحمل کنند روزی طی گفتگو هایشان با پدربزرگ چنین برداشت کردم که ایشان با شکستی که از زندگی اولشان داشتند دوست نداشتند دوباره شکست بخورند ولی متاسفانه ضربه خوردند خوشبختانه پر استقامت هستند و نباید از حق گذشت پدربزرگتان همیشه همپون یک پدر مهربان و دلسوز پشت اقای جهانفر ایستاده اند و با صحبتهای امیدوار کننده شان ایشان را دلگرم کردند من خودم به شخصه یک دنیا از پدربزرگتان تشکر میکنم حمایتهای ایشان چه فکری و چه روحی و چه مادی باعث شد خانواده ی پارسا از هم نپاشد یادم است زمانی که جهاندار پسر اقای جهانفر خواستند به ایران بییایند و مدتی در ایران بمانند و با کشور پدری خود اشنا شوند مادرش به این مسئله رضایت دادند اخه او تازه از یک بیماری سخت نجات یافته بود و نمیخواست او را ناراحت کند اقای جهانفر با پدربزرگتان تماس گرفتند و گفتند برای مدتی میخواهند به ایران بیایند و از ایشان خواستند تا اپارتمانی مناسب برایشان اجاره کنند زیرا هزینه سرسام اور بیمارستان جهاندار و مخارج ما و پول هتل و کار نکردن اقای جهانفر وضع مالی اشارن را کمی نابسامان کرده بود اقای نامی لطف کردند و به سرعت این خانه را خریداری کردند با تمامی وسایل رفاهی که میبینید یک ماشین زیبا و اخرین مدل هم برای چشم روشنی به خانواده ی پارسا"
"پس یعنی دیگر به سوئد برنمیگردید و همیشه اینجا ساکن هستید"
"از برنامه های اقای پارسا خبر ندارم"
"پگاه میتوانی کاری کنی که جهانفر راضی شود مار ببیند"
"من کاری بکنم؟"
"یعنی نمیخواهی قبول کنی؟"
"من قدرت این کار را ندارم این کار از پدربزرگتان ساخته است لبته نگران نباشید خبر دارم همین حالا در منزلشان با اقای پارسا مشغول صحبت هستند به طر حتم نتیجه ی مطلوبی هم به دست می اورند"
"با پدربزرگ!الان جهانفر انجاست!از دست این پدربزرگ و کارهایش منو بگو که فکر میکردم پدربزرگ خیلی خونسرد و پرحوصله است اما او قدم به قدم پیگیر مسائل من بوده نمیدانم اگر او نبود چه به سر من و زندگیم می امد"
"عرض کردم که وجود اقای نامی برای همه ی ما پر ارزش است"
"پگاه از نازدانه برایم بگو"
"گفتنی ها را گفتم دیکر چه میخواهید بدانید؟"
"چکار میکند روزهایش را چگونه میگذراند الان کجاست؟"
"از موقعی که جهاندار به مدرسه رفت نازدانه هم اصرار کرد به مدرسه برود برای همین هم مجبور شدیم او را به کودکستان بفرستیم"
"چرا اجبار کودکستان برای نازدانه خیلی هم خوب است از تنهای بیرون می اید و چند ساعتنی با بچه های همسن و سال خودش بازی میکند و سرگرم است"
"اما اقای پارسا با این امر مخالف بودند چرایش را نمیدانم ولی در مقابل اصرار زیاد نازدانه مخالفتشان را کنار گذاشتند تا یک ساعت دیگر هم پیدایشان میشود"
"میگویی مرا میپذیرد؟"
"مطمئن باشید"
"جهاندار مدرسه است؟"
"بله تقریبا با هم میرسند خانه؟"
"یعنی من میتوانم تا ساعتی دیگر هر دو را ببینم من خواب میبینم پگاه؟"
"نه نازافرین خانم بیدار بیدار هستید"
"این قدر به من نگو نازافرین خانم نازافرین کافی است میخواهم از این به بعد تو دوست من باشی و در کارها و مسائلی که برایم پیش می اید همفکرم باشی"
"هرجور که شما دوست داشته باشید"
"راستی نگفتی چرا پیشنهاد ازدواج جهانفر را نپذیرفتی"
"ایشان فکر میکردند اگر از من بخواهند با یکدیگر ازدواج کنیم خوشبختی نازدانه را تضمین کرده اند اقای جهانفر هرگز به من علاقه ای نداشتند همانتطور که من به ایشان علاقه ای نداشم و همیشه به چشم یک برادر به ایشان نگاه میکردم اقای پارسا عاشق شما هستند چطور میتوانستم همسر مردی شوم که عشاق دیگری است حتی به خاطر نازدانه هم نمیتوانستم چنین کاری کبنم برایشان قسم خوردم که تا زنده هستم همچون چشمانم از دخترش نگهداری کنم و امیدوارم روزی شما برگردید تا در کنارتان زندگی خوبی را ادامه بدهم در کنار نازدانه باشم و لحظه ای از او دور نشوم من به بودن در کنار شما محتاجم"
"دیگر ناگفته ای باقی نمانده فقط امیدوارم جهانفر مرا بپذیرد"
"عشق پذیرفتنی نیست عشق نیاز و طلب است تمنا و احتیاج اقای پارسا محتاج شما هستند همانطور که شما محتاج به ایشان عشق و علاقه ای که در درونتان پنهان کرده اید بیرون بریزید"
"پگاه جون ما امدیم سلام"
"سلام عزیزان من امروز یک مهمان خوب و عزیز داریم اگر گفتید چه کسی اینجاست؟"
"پدربزرگ"
"خیر"
"بابا نامی"
"نه"
"مامان نارملا"
"خیر"
"مامان بزرگ؟"
"نه عزیزم"
"پس کی اینجاست؟"
"من بگم؟"
"بگو جهاندارجان"
"مامان من؟"
"نه عزیزم"
"پس خودت بگو"
"نازافرین جان به دیدن ما امدند"
"مامانی اینجاست؟"
"مامان نازدانه که مامان دوم من میشود؟"
"بله"
"کو؟کجاست؟"
"در اتاق پذیرایی چشم به راه شما دو تا"
صدای دویدن پاهایشان را شنیدم نفسم گرفت نکند از شوق بیهوش شوم خدایا کمکم کن مرا که دیدند ایستادند و نگاهم کردند زبانم بند امده بود نگاهشان کردم ولی قدرت حرف زدن نداشتم بدنم یخ زده بود جهاندار که شباهت بیحدش به جهانفر شگفت زده ام کرد گفت:"وای مامانیت چقدر قشنگه خوشحالم که مامان دومم به این قشنگیه"
"مامانی مامانی برگشتی"
جان کندم تا گفتم:"نازدانه عزیز دل مادر خوشگل من زیبای من نازدانه ی من بیا بغـ ـلم جهاندار پسرم عزیزم تو هم بیا بغـ ـل مامانی"
دستهایم را برای به اغـ ـوش کشیدنشان باز کردم هر دو دوان دوان به سمتم دویدند نشستم تا توان در اغـ ـوش کشیدنشان را داشته باشم پاهایم به شدت میلریزدند تن سرم دم به دم گرمتر و گرمتر شد این همه عشق و محبت را چگونه از دست داده بودم ان دو را به اغـ ـوش میفشردم و جان میگرفتم دلم نمیخواست رهایشان کنم ولی گویا چنان ان دو را میفشردم که دردشان امده بود چون نازدانه ارام زیر گوشم گفت:"مامانی له شدیم"خندیدم و رهایشان کردم ولی از کنارم تکان نخوردند از دیدنشان سیر نمیشدم پگاه خواست که لباسهایشان را عوض کنند و دستهایشان را بشویند و برای خوردن غذا برگردند خدمتکار به دستور پگاه میز غذا را اماده کرد بچه ها با لباسهای مرتب برگشتند و دور میز نشستم نمیتوانستم غذا بخورم دلم میخواست بچه ها را نگاه کنم که چقدر شاد و خوشحال بودند و با اشتها غذا میخوردند غذا که تمام شد نازدانه گفت:"مامانی میدونی چقدر مشق دارم که باید بنویسم میای برویم تو اتاقم تا مشقهایم را بنویسم"
"تو که مشق نداری من مشق زیادی دارم که باید بنویسم مامانی باید بیاید پیش من توی اتاق من تو فقط نقاشی داری و کاردستی"
"انها هم مشق است مگر نه مامانی"
"بله اینطور که پیداست هر دو حسابی درس و مشق دارید"
نازدانه به اصرار گفت مامانی باید بیایی اتاق من جهاندار هم شروع کرد به اصرار و پافشاری من که با حل کردن این مسائل اشنایی نداشتم گیج شده بودم که په بگویم خوشبختانه پگاه به کمککم امد و گفت:"امروز اجازه دارید هر دو دفتر و کتابهایتان را به اتاق ناهار خوری بیاورید و کنار مامانی مشقهایتان را بنویسید"
"بابا چهانفر دعوایمان نمیکند؟"
جهاندار گفت:"نه چون مامانی امروز میهمان ماست بابایی دعوا نمیکند"
خنده روی لبـ ـهای نازدانه خشک شد "مامانی مگر نیامدی که بمانی؟میخواهی باز بروی و ما را تنها بگذاری؟"
نمیدانستم چه بگویم نازدانه چشم به دهان من دوخته بود تا جواب بگیرد من ارزو داشتم بگویم بله امده ام تا در کنار شما عزیزانم زندگی کنم و معنی خوشبختی را بفهمم اما مجبور به سکوت بودم چون خودم هم نمیدانستم ایا اجازه ی ماندن دارم یا نه که صدایی سکوت را در هم شکست
"نه مامانی امده برای همیشه پیش ما بماند"
باز نفسم بند امد صدا، صدای جهانفر بود جرات نمیکردم به سمتش برگردم و نگاهش کنم صدای هورا بابایی افرین بابایی اشک به چشمانم اورد
پگاه که شرایط من را دید و جو سنگین را اجساس کرد به بچه ها گفت:"زود باشید بلند شویم برویم با هم دفتر و کتابهایتان را برداریم و برگردیم"
هنوز سرم پایین بود نمیخواستم بچه ها اشکهایم را ببینند وقتی بیرون رفتند جهانفر گفت:"نازافرین به خانه خوش امدی"
دیگر نتوانستم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم دستانش را نزدیک اورد تا دستهایم را بگیرند دستم را در دستهایش گذاشتم داغ شدم قطره های اشکم بـ ـوسه ای بر دستهای پرتوان و گرمش زد صدایش که همانند اوایی خوش بود گوشم را نـ ـوازش داد:"نمیخواهی نگاهم کنی؟"
"توان نگاه کردن به چشمهای پر مهرت را ندارم"
"دوست دارم نگاهم کنی"
ارام سرم را بلند کردم و به چشمهایش که حـ ـلقه ی اشک ان را پر کرده بود نگاه کردم"مرا به کنیزیت قبول کردی؟"
"دل غلام حقیرت را نشکن"
"جهانفر امده ام تا روی پاهایت بیفتم و .."
"هیچ نگو جز از عشق و شور زندگی حرف دیگری نزن شنیدنی ها را شنیدم.حالا از تو عشق میخواهم زندگی میخواهم"
"متوانم سرم را روی شانه ات بگذارم؟"
"سرت را روی قلـ ـبم بگذار تا صدای عشق را بشنوی"
"مرد من دوستت دارم"
"چند سال انتظار کشیدم تا این جمله را شنیدم اما حالا که شنیدم جان تازه ای گرفتم خوبِ من همیشه عاشقم باش"
فصل 14
"پگاه فکر میکنم دیگر وقتش رسیده عجله کن"
"چرا زودتر نگفتید نکند دیر برسیم"
"نه نترس فقط عجله کن"
"میخواهید به اقای پارسا اطلاع بدهم"
"نه نه میخواهم غافلگیرش کنم"
"هر طور که خودتان مایل هستید"
به بیمارستان که رسیدیم دیگر نتوانستم تحمل کنم و از شدت درد بیهوش شدم وقتی چشمانم را باز کردم جهانفر را بالای سرم دیدم بـ ـوسه ای بر پیشانیم زد و گفت:"به زودی چهانشان و نازگل به دست بـ ـوسی مامان زیبایشان خواهند امد"


 
پــــــ ـــــایـــ ـــــان
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان نکند تنها بمانی | الهه اسدی نیا taranomi 113 87 10 ساعت قبل
آخرین ارسال: taranomi
  رمان هم نوا با ترانه های دلتنگی | حمیده باغبانی taranomi 140 75 دیروز، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بگذار تا بگریم | هایده حسن بهرامی taranomi 89 221 ۰۲-۱۲-۹۶، ۰۵:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان جاده زندگی | زهره قوی بال taranomi 86 425 ۲۹-۱۱-۹۶، ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان داغ شقایق | زهرا همتی taranomi 112 569 ۲۹-۱۱-۹۶، ۰۱:۳۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان چراغها را من خاموش میکنم | زویا پیرزاد sadaf 64 5,803 ۲۷-۱۱-۹۶، ۰۵:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان شب شیشه ای | نسرین ثامنی taranomi 72 337 ۲۳-۱۱-۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان زن نيمه ی تنها | فانوس فاروقي taranomi 75 514 ۲۰-۱۱-۹۶، ۱۲:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روناک | طاهره خدادیان taranomi 148 697 ۲۰-۱۱-۹۶، ۱۱:۰۱ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ستاره های بی نشان | نیلوفر لاری taranomi 120 1,293 ۱۷-۱۱-۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، Tasnim (۲۶-۱۱-۹۶, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، alaa (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، Dogholooha (۲۸-۱۱-۹۶, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، جان کوچولو (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۳:۰۸ ق.ظ)، azadeh59 (۲۹-۱۱-۹۶, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، مرادی2 (۲۸-۱۱-۹۶, ۱۱:۰۶ ق.ظ)، taranomi (۲۶-۱۱-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان