امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آنها غریبه اند|mersad.mr کاربر انجمن ایران رمان
#1
Wink 
بسم الله الرحمن الرحیم

‌نام اثر :آنها غریبه اند
نویسنده:مرصاد رسولی
ژانر :اجتماعی

خلاصه:
​​​​​​​زندگی دختر روستایی به اسم مهدخت از زبان خودش که به یه ازدواج زوری تن میده و مشکلات زیادی سر جنسیت بچه با خانواده شوهرش داره اما رمان ما اینجا شروع نمیشه در اصل زندگی بچه مهدخت هستش و سختی هایی که در این باره میکشن....

دوستان عزیز قصد من از نوشتن این رمان معرفی ترنس های کشورم هستن که به احتمال زیاد خیلی هاتون حتی نمبدونید چی هست و یا به اشتباه میشناسیدشون ،این رمان شاید گوشه کمی از مشکلاتشون رو به نمایش بذاره و حرف ها و توضیح های داخل رمان که از زبان مشاور گفته میشه صحبت های دکتر فریدون محرابی هستش و حرفی از خودم در نیاوردنم
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
#2
صدای جوجه خروس خواهرم نازگل باعث شد بیدار بشم....پشتمو به نور خورشید و پنجره کردم و پتو رو روی سرم کشیدم تا اون جوجه خروس بد صدارو نادیده بگیرم و باز بخوابم ولی به دقیقه نکشید که مامان اومد بالا سرممامان
_به به عروس خانم پاشو دیگه دختر چقد میخوای بخوابی؟مثلا امروز عروسیته ها قوم و طایفه داماد دم درن عروس اماده بشه،پاشو دیگه مهدخت خانم
بالاخره با اسرارهای مامان از جام بلند شدم که زیر نامه بدبختی خودمو امضا کنم...این چند روزه انقدر دورم شلوغ بود که فقط دلم یه جای خلوت میخواست...خانواده داماد یا همون خان دِه که منو برای پسرش گرفتع بودن همش اینجا بودنیا مراسم اصلاح برون داشتن یا حموم عروس یا...کلی چیز دیگه که اماده بشم برای امروز یعنی روز عروسیماز روی ایون خونه کاهگلیمون کل آبادیو نگاه کردم،به زمین هایی که توی دِه بالا با من معاوضه شدن نگاه کردم...بابام وضع مالی انچنان خوبی نداشت و به خاطر گرفتن اون زمین ها منو به پسر خان دادهمه میگفتن پسر خان بی نهایت بی اعصابه و دست به زدن داره،به شدت ازش میترسیدم...از نظر قیافه خوب بود ولی رفتار نه هیچکس از رفتارش تعریف نمیکرد و بیشتر از جنگ و دعواهاش میگفتنچند باری وقتی همراه گوسفند ها  میرفتم چراگاه دیده بودمش که از بالای تپه  نگاهم میکرد...این تنهایی چند دقیقه ایم باز با صدای مامان خراب شد
مامان_باز که گیر کردی مهدخت بیا دیگه باید لباستو تنت کنم بری طبقه پایین واسه آرایش کردنت 
سرمو انداختم پایین و کنار مادرم ایستادم لباسی که خان از تهران برام آورده بود نگاه کردم ما انچنان دارا نبودیم و به شدت مذهبی بودیم...این لباس عروس از نظر مادرم باعث میشد دهن کلی از فامیل بسته بشهمیگفت خان برای خرید این لباس شش تا از گاو هاشو فروخته چون عروسشو خیلی دوست داره...
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
#3
بعد از پوشیدن لباس رفتم پایین...صدای کِل و جیغو دستو هوراشون رو مخم بود من این پسرع رو نمیخواستم ولی چون من یه دختر روستاییم باید خفه شم تا هرتصمیمی میخوان بگیرن و تهش به منم خبر بدن که چی به چی شده و باید چجوری زندگی کنم
کف دستام حنا جذاشتن و با همون حنا چند مدل طرح روی دست و صورتم کشیدن بعدشم یه سری ارایش که خودمم حق نظرتوشونو نداشتم
با کلی دست و سوت چادر سفید عروسو سرم کردن و نشوندنم روی اسب سفید خان که راهی خونه بخت بشم....همه چی خوب بود بجز حال من نسیم اروم اول صبح و افتابی که کل دِه رو روشن کرده بود و سور و سات عروسی پسر خان....هیچکس نمیگفت عروسی مهدخت یا دختر رحمان این مراسم به اسم بالا دستیامون بود و وای به حال اینکه من این مراسمو خراب کنم توی کل دِه پر میشه که مهدخت دختر رحمان عروسیو بهم ریخت....مامان بابا فکر میکردن الان من خوشبخت ترین دختر روی زمینم در صورتی که بدی های محمود بیشتر از گاو و گوسفندا و زمین هاشون بوددخترایی که چند باری باهاش برخورد داشتن و یا دخترای کنیزای خونه خان همه بهم از بی اعصابی و بدی شوهرم میگفتن...

از تنها رود روستامون که کل منبع اب دِه بود رد شدم کنار درخت مجنون دشتمون وایستادم و یغیه فامیل ها دور تر از من ایستادند...
بابا و خان همراه داماد اومدن و دهنه اسبو دست داماد دادند
محمود بهم یه لبخند معصوم زد که ادم فکر نمیکرد این دلش بیاد حتی با صدای بلند حرف بزنه چه برسه به زدن..
چند متری جلوتر رفتیم و به مکانی که خان برای عروسی اماده کزده بود رسیدیم...چقدر مردم از عروسی من خوشحال بودن خب حقم داشتن دیگه
کلی غذاهای جور وا جور و رنگا رنگ به علاوه میوه های ابدار بود برای همین همه خوشحال بودن
دونه دوته به مهمونا سلام دادیم و من به اجبار کنار محمود لبخند علکی زدم که کسی برای خان و پسرش حرف درنیاره وگرنه برای خودم بد میشد
با همون لبخند روی صندلی مخصوص عروس نشستم و سعی به خفه کردن بغضم داشتم..محمود بی حرف کنارم نشست و باز اون لبخند معصومانشو زد و با شادی نگاهم میکرد
کل دِه میدونستن که اون منو دوست داره ولی ٱیا میدونستن که من اصلا دوستش ندارم؟
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
#4
چند سالی میشد پی در پی میومد خواستگاری و بی جواب میرفت...از ۱۵سالگی من،محمود شد خواستگارم پرو پا قرصم تا الان که ۱۷سالمه و شدم همسرش....جواب نگاه مهربونشو با یه نگاه یخی دادم که سرماشو حس کرد...اروم سرشو کنار گوشم خم کرد و نجواگرانه سوال کرد:
محمود_مهدخت خانم چیزی شده؟کسی حرفی زده که ناراحت شدید؟
خواستم باهاش صادق باشم:
_من راضی به این ازدواج نبودم
چهره خوشحالش به نگران و بعد ناراحت و دراخر عصبی تبدیل شد و بی تغیر موند
+یعنی چی مگه من چیکار کردم که راضی نبودین؟
_من دلم با شما نبود...
+خودم میشم قاتل کسی که دلت باهاشه
_نه منظورم این نبود....من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم..
.به شدت عصبی و ناراحت شده بود و من اینو درکش میکردم...توی سکوت به رقص نده های روبه روم نگاه کردم و سعی کردم دیگه به محمود و ازدواجم فکر نکنم و فقط از جشن به این بزرگی و شادی مردم لذت کافیو ببرم
اخر مراسم دونه دونه افراد اشنا و غریب میومدن و برامون آرزوی خوش بختی میکردن بعد از رفتن اخرین نفر کمی توی glaاغوش مادانه و لطیف مادرم گریه کردم و راهی خونه و حجله گاهمون شدم
تموم راه محمود یه اخم غلیظ مهمون صورتش بود و با سردی و خشکی جواب سوالای دیگران و تبریکاشونو میداد و حتی کلامی هم با من صحبت نکرد...وقتی به خونه مشترکمون رسیدیم محمود مادر و پدرشو به هر زور و زبونی شده بود فرستاد که برن و بعد از تنها شدنمون داخل یه اتاق غیر از اتاق حجله شد و درو محکم بست..داخل اتاق خالی و تزعین شده برای امشب شدم و مشغول پاک کردن آرایش و دراوردن لباس شدم..خبری از محمود نبود و منم از خدا خواسته تا صبح با خیال راحت و بدون استرس خوابیدم...صدای در باعث شد از جام بلند شم به یاد نداشتم درو قفل کرده باشم:
_بیا تو
در باز شد و چهره سرد محمود توی چهارچوب در ضاحر شد:
محمود_مامانم برات کاچی آورده یکم فیلم هم قاطی رفتارت کن چیزی نفهمه
_من دروغ نمیگم
+منم نمیخوام کسی راجبت حرف بزنه...حتی مامانم
سوالی که دیشب درگیرش بودم رو پرسیدم:_دیشب.‌.چرا رفتی؟+خب...گفتی دلت بامن نیست
و از اتاق خارج شد
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، admin ، sadaf ، sadaf ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، دخترشب ، دخترشب ، 09171273756 ، دختربهار
#5
لباسمو مرتب کردم و با روی خوش پیش مادر شوهرم رفتم...خدارشکر به چیزی شک نکرد و در سکوت خونه ای ک به نام  من و محمود بود رو ترک کرد...باز محمود وارد اتاق دیشبش شد و منو تنها گذاشت حس بدی داشتم هم دیشب شامشو براش کوفت کرده بودم و هم تا الان چیزی نخورده بود
ظرف کاچی داغ و لیوان چایی به همراه سرشیر محلی و عسلو توی سینی چیدم و دم اتاقی که محمود از دیشب توش بود ایستادم...مردد به در و سینی توی دستم نگاه کردم و بعد باعزم جزم شده درو زدم
بعد از چند ثانیه درباز شد و چهره اخموی محمود با دیدن من و سینی توی دستم گل انداخت
بی حرف داخل اتاق ساده و معمولی روبه روم شدن و روی تشک و پتوی پهن شده گوشه اتاق نشستم...سینیو کنارم روی زمین قرار دادم که محمود به سرعت امد و شروع به خوردن کرد عین بچه های سه ساله شکمو غذا میخورداز تصور این فکر آروم خندیدم که از چشم محمود دور نموند
محمود_صورتم کثیف شدع؟
با سر اشاره کردم که نه و باز خندیدم
+پس به چی میخندی؟
پرو و تخص جوابشو دادم:_عین پسر بچه های شکمو شدی
اول سکوت کرد که منو به وحشت انداخت ترسیدم ناراحت شده باشه و روز اولی یه کتک مفصل ازش بخورم..اروم و ترسیده ابراز پشیمونی کردم:
_ببخشید..
نون رو آروم توی سینی انداخت:
+پدر سوخته منو مسخره میکنی؟
و بعد با خنده به سمتم حجوم اورد و منم بلند شدم کل خونه رو از دستش فرار کردن
باورم نمیشد این همون محمودیه که کل روستا ازش بد میگفتن و از دعواهاش و زن ستیزی هاش تعریف میکردن
......................................‌‌‌‌‌‌‌...............
هفت ماه بعد..
محمود بامزه تر و مهربون تر از چیزی یود که بشه وصفش کرد ولی خدا نیارع روزیو که عصبی بشه اونقت بود که دیگه خون جلوی چشماشو میگرفت و صغرا کبرا نمیشناخت و منم سعی میکردم به اون مزحله نرسونمش...
از علاعم و مشخصات اوضای جسمیم حس میکردم امکان بار داری وجود داره و برای حتمش پیش قابله دِه اومده بودم
امروز مشغول زایمان بود
بعد از پیدا کردن محلی که برای زایمان رفته بود به اونجا رفتم و به خواسته اش به بدنیا امدن یه بچه دیگه کمک کردم...
یه پسر ناز تپلی
کل خانوادش خوشحال بودن،توی دِه ما پسر به دنیا اوردن از هرچیزی ارزشش بیشتر بود و اگه بچه مخصوصا اولی پسر نمیشد کل خاندان شوهر با عروس چپ میفتادن و تا زمانی که پسر نمیاورد باهاش خوب نبودن...
بیچاره مادر من چه عذابی کشیده بود که دوتا دختر به دنیا اورده بود...من بچه اول بودم و بعد از چهار سال نازگل خواهرم به دنیا امد و الان ۱۳سالش بود
بعد از بدنیا امدن بچه با قابله به راه افتادبم و من تا خونه همراهیش کردم و اما وسط راه جواب سوالمو گرفتم...
_ثمین خانم من حس میکنم حامله ام...
در جا ایستاد و به چشمام ذول زد...اولش ترسیدم ولی بعد فهمیدم داره کارشو میکنه
+درسته..باید از خان مژدگونی بگیرم دختر...مژه هات جفت شدن
از حرفش سر درنیاوردم که چی به چیه ولی فهمیدم که حامله ام چون میخواست بره دنبال مژده گونیش
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، sadaf ، دخترشب ، دخترشب ، 09171273756 ، 09171273756 ، دختربهار
#6
خونه برگشتم و مشغول مرتب کردن خونه شدم که وقتی محمود میاد این خبرو خودم بهش بدم و یه جشن کوچولوی دو نفره بگیریم
هنوز دو ساعت نگذشته بود که درخونه با سرعتی باز شد که من از جا پریدم و بعد محمود حیرت زده داخل شد:
محمود_مهدخت..
._وای چیشده؟ترسوندیم
+مهدخت تو حامله ای؟
وا این از کجا فهمید؟:
_تو از کجا میدونی؟
+اره؟
_اه خودم میخواستم بگما...ای ثمین دهن لق اره بااجازتون حاملم
یکم متحیر نگاهم کرد و بعد از خونه دوید بیرون و توی دشت از ته دل داد زد
+خدایا مرسی شکرت من دارم پدر میشم کل روستارو شیرینی میدم کلشون مهمون من
فقط در سکوت به خل بازی ها و بچه بازی های پسر۲۵ ساله ای که همسرم بود و قرار بود بشه پدر،نگاه کردم و از اعماق وجودم میخندیدمو لذت میبردم...لذت میبردم از زندگی ای که به اجبار شروع شد و حال خوب الانم..داخل خونه شدم و خواستم مشغول پخت ناهار بشم که محمود بدو بدو امد سمتم و بشقابی که دستم بود رو گرفت
متعجب به کار غیر منتظرش نگاه کردم
:_چیه؟
محمود:_از الان به مدت نه ماه همه کارا با یه مستخدمه یادت نره کی هستیاا تو عروس خانی...فقط سعی کن...پسر باشه خب؟ا
از جمله اخرش جا خوردم یعنی چی؟ یعنی اینا درصورتی من و بچمو میخواستن که پسر باشه؟ اگه دختر شد قراره توی دوست داشتن محمود تغیر ایجاد کنه؟ اگه شرطش این بود من کلا بچه نمیخوام
با چهره ناراحت از اشپزخونه خارج شدم و روی صندلی کنار اتاق نشستم و سعی کردم زیاد به حرفش فکر نکنم ولی اخه مگه میشه؟خود محمود بعد از چند دقیقه امد سراغم:
محمود_از چیزی ناراحتی؟
_اگه دختر بشه چی؟
با اخم غلیظی نگاهم کرد:+نباید بشه تو باید پسر بیاری باشه؟
بغضم گرفت:_مگه دست منه محمود؟
توقع داد زدن ازش نداشتم ولی چنان دادی زد که گوشام درد گرفت
+فقط پسر فهمیدی؟
بی اراده اشک هام روی صورتم سرخوردن که محمود صداشو اروم کرد و کنار گوشم زمزمه وار ادامه داد:
+دست تو نیست ولی به خاطر خودتم که شده باید پسر بیاری خب؟
جملشو با مهربونی نگفت تیکه به تیکه کلامش بوی تهدید میداد و معلوم نبود اگه بچه پسر نشه چیکار قراره با من بکنه از خونه امدم بیرون و تصمیم گرفتم تا وقتی که محمود عصبانیه سمتش نرم...
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf ، sadaf ، دخترشب ، دختربهار
#7
[عکس: 9eyu_awf.jpg]

لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]موفق باشید.[عکس: mara.gif]
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، mersad.mr ، sadaf ، دخترشب ، دخترشب ، دختربهار
#8
توی دشت پشت خونه برای خودم قدم میزدم و سعی داشتم استرسی که بهم وارد شده بود و کم کنم صدای شخصی توجهمو جلب کرد :
+های دختر رحمان
وقتی برگشتم چشمم به یکی از خواستگارای سابقم افتاد «داوود» با تمسخر سرتا پامو برانداز کرد و حالت کنایه ادامه داد
داوود_عروس خان...تو کل ده پر شده ..میگن حامله ای نه؟ میدونی این خاندان با عروسی که پسر نیاره چیکار میکنن؟خودتو بدبخت کردی دختر با ازدواج با پسر خان دِه...
استرسی که سعی به اروم کردنش داشتم دو برابر شده بود ولی با اولین مشتی که از جانب محمود به داوود خورد همه چی یادم رفت و از اعماق وجودم جیغ زدم
محمود به سمت من برگشت و با داد منو مخاطب قرار داد
محمود_گمشو تو خونه اینجا وایسادی با عشق سابقت حرف بزنی؟
امروز برای دومین بار از محمود ناراحت شدم سریع راه خونه رو درپیش گرفتم و تلاش میکردم گریه نکنم به اتاقم پناه بردم و نفسای ارون کشیدم که اشکام نبارن ولی بعد از چند دقیقه محمود وارد اتاق شد و بدون فکر کردن زد توی گوشم با چشم های متعجب فقط بهش نگاه کردم تا الان داد زیاد زده بود فحش زیاد داده بود ولی...هیچ وقت روم دست بلند نکرده بود و این اولین بار بودش با چشمای اشکیم نگاهش کردم:
_محمود...تو....توچیکار کـ....
اجازه تموم کردن حرفمو بهم نداد+خفه شو عوضی خفه شو
فاصلشو باهام کم کرد و انگشت اشارشو تهدید وار جلوم تکون داد:
+بخدا به جان همون بچه تو شکمت...ببینم بازم باهاش حرف زدی هم تورو میکشم هم اون آشغالو فهمیدی؟
هنوز از کارش تو شک بودم حتی گریه هم نمبکردم و این باعث شد زود قضاوت کنه:
+چته؟ساکت شدی؟هان؟نکنه پشیمونی که به اون بله ندادی؟شدی زن من اره؟
جوری داد زد که گوشام درد گرفت ترسیده جوابشو دادم:
_نه نه نه....بس کن محمود ترو خدا من حتی باهاش حرف نزدم اونوقت تو توی.... محمود برو بیرون بذار تنها باشم
نمیدونم چی توی صورت و چشمام دید که از کارش پشیمون شد ولی دل من جوری شکسته بود که پشبمونی اون درستش نمیکرد
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، sadaf ، sadaf ، دخترشب ، 09171273756 ، دختربهار
#9
از اتاق زد بیرون و منو تنها گذاشت و این بهترین کاری بود که میتونست توی این لحظه انجام بده تا من شاید ببخشمش...بدجوری دلم گرفتع بود ازش توی اتاق نشستم و تامیتونستم گریه کردم که صدای در باعث شد به این اشک ها خاتمه بدم از اتاق خارج نشدم و از صدای افراد فهمیدم محمود درو باز کرده...دلیل هجوم فامیل رو میدونستم حتمی ثمین خانم کل دِه رو پر کرده از خبر بارداری من بلند شدم و یه دست لباس مناسب پوشیدم و به چشم های پف کرده ام توی ایینه نگاه کردم یکمی بیرون رفتن رو طول دادم تا پفشون بخوابه
​​​و کسی شک نکنه،چیزی که از محمود فهمیده بودم این بود که اصلا دوست نداشت پشت سر من و زندگی مشترکمون حرف باشه حتی مامان و خواهرای خودش...از اتاق خارج شدم و به خانم هایی که امده بودن نگاه کردم
مامان و خواهرم،مادر شوهرم«بتول» و مریم و محنا خواهر شوهرام،ستا جاری هام سوگند و محبوبه و ترلان،دوتا زندایی هام طاهره و منیره،و تنها خالم مژده به همراه زن عموم امده بودن
نازگل وقتی منو دید فوری امد سمتم و بغلم کرد
نازگل_وای ابجی مهدخت من واقعا دارم خاله میشم؟
توی بغلم فشار دادمش و سعی کردم از خوشحالی اون خوشحال باشم...دونه دونه جواب تبریک هاشونو دادم و سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم مامانم حتی نذاشت از جام بلند بشم فوری منو نشوند و خودش بلند شد بامیوه و شیرینی هایی که محمود گرفتع بود از مهمون ها پذیرایی کرد
نگاه های مریم و محناو مامان بطول معذبم میکرد...نگاه های سرد و پچ پچ های سه نفرشون باعث میشد اضطراب بگیرم و همش منتظر یه اتفاق باشم...خالم کنارم نشست و اولین سوال رو ازم پرسید:
خاله مژده_خب عزیز دردونه فکر میکنی نی نی خوشگلت چند وقتش باشه؟
با خجالت لبخندی زدم و سرخ شده سرمو پایین انداختم
_احتمالا سه ماه
زن دایی طاهره که سادات هم بود بهم لبخند مهربونی زد:
_ای جانم چه خجالتیم میکشه
مامانم بعد از اینکه مطمعن شد همه مهمون ها پذیرایی شدن کنارم نشست و دستمو سفت گرفت:
مامان_خیلی مراقب خودت باش عزیزم بچه اولته بی تجربه ای کاری نکنی حالت بد بشه پا نشی بدوییا چیز سنگین بلند نکنی رو شکم نخوابی کوچیک ترین دردی هم گرفتی زمانش مهم نیست بهم زنگ بزن
مریم ۱۶ساله پوزخندی حواله من و مادرم کرد و با لحن گستاخ بدی مسخرمون کرد:
مریم_حالا انگار چه کار شاقی میخواد بکنه به این مامانت رفته باشی توام میخوای دختر پس بندازی دیگه هان؟
از لحن و جمله بی ادبانش عصبی شدم و به پشتیبانی از مادرم جوابشو دادم:
_هرچی باشه به وقت ترشیدگیم نزدیک نمیشم مریم جان فکر کنم شما هم اگه یکم زبونتو کوتاه کنی ایشالا بعد از تولد بچم شاید شماهم ازدواج کردی
توی روستای کوچیک ما زمان ازدواج دختر از ۱۴سالگیش شروع میشد و قبل از ۱۸سالگی باید میرفت خونه بخت وگرنه از سن ازدواجش رد میشد
سرخ شدن خواهر شوهرام و مادرشونو به چشم دیدم و پروای که محنا زمزمه وار نسارم کرد هم شنیدم و سعی کردم سکوت اختیار کنم
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf ، دخترشب ، دخترشب ، دخترشب ، 09171273756 ، دختربهار
#10
همون لحظه مامانم دستشو روی گونه سمت راست صورتم گذاشت و با حالت ترسیده نگاهم کرد
مامان_صورتت چیشده مادر؟چرا کبوده؟
میدونستم جای سیلی محمود رو دیده ولی سعی کردم به روی خودم نیارم
_چیزی نیست مامان جان نگران نباش
زندایی منیره_ببینم زندایی...نکنه کاره محموده؟
همه با حالت بدی به مادر شوهرم نگاه کردن
مامان بتول_پسر من که از این اخلاق ها نداشته والله اگرم کار اونه حق داشته حتمی براش پرو بازی کردی دیگه هوم؟بد میگم بگید بد میگی...
جوی که ایجاد شده بود رو دوست نداشتم برای همین سعی کردم تغییرش بدم:
_نه مادر من چیزی نیست..زندایی جان کار محمود نیست محمود خیلی مهربون تر از اینه که منو بزنه مخصوصا الانی که حامله ام از گل نازک تر بهم نمیگه تازه گفته میخواد بگه یکی بیاد پیشم ازم مراقبت کنه و کارامم انجام بده تا من طوریم نشه
محنای بیست ساله که دوتا بچه داشت:_خوبه والله خدا شانس بده تا وقتی پیش ما بود اخمو تخمشو میدیدیم حالا امده به عروس انقدر رو داده
نگاهم به محمود پشت پنجره افتاد که با لبخند ناراحتی نگاهم میکردوارد خونه شد و سلام بلندی داد...یه خانم حدودا چهل و پنج ساله ای هم همراهش بود
محمود_مهدخت خانم از این به بعد کلثوم خانم تا یک سال در خدمت شماست تا هم بچه بدنیا بیاد هم یکمی از ابو گل کشیده بشه بیرون
حسادت و حرص رو توی چشم خواهراش و مادرش میدیدم
مامان بتول_محمود جان پسرم بهتر نبود اول از جنسیت بچه اطلاع پیدا کنی بعد انقدر لیلی به لالای عروس تازه بذاری؟
محمود توی چشمام ذول زد:+مهدخت ارزشش بالاتر از یه بچه پسره حتی اگه این بچه دختر هم بشه هیچی از علاقه من به مهدخت کم نمیشه...
روی لبای فامیلامون لبخند رو میدیدم ولی من که میدونستم محمود هم از من پسر میخواد و این حرفش هم باعث نشد از غصه ای که برام ساخته بود کم بش
بعد از رفتن مهمون ها و کلی سفارش مامان به کلثوم خانم وارد اتاق شدم و ظرفها رو به کلثوم سپردم محمود هم پشت سرم وارد شد....روی تخت نشسته بودم و پشتم بهش بود امد جلوی پام زانو زد و به صورتم نگاه کرد
دستشو بالا آورد که لمسم کنه ولی قبل از برخورد دستش به گونم سرمو عقب کشیدم و ازش رو گرفتم
محمود_عصبی بودم...
دلم ازش پر بود و نمیتونستم ساکت بمونم:
_چون عصبی بودی هرکاری میتونی بکنی؟اگه چاقو دستت بود و کشته بودیم هم همین حرف تاثیر داشت؟هوم؟
گفتم اون پسر مغرور یه روز ستاره اگه شد
​​​از لای اسمونا هواسش هس به طُ
پاسخ


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
20 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۴-۰۳-۹۹, ۰۴:۴۸ ب.ظ)، sadaf (۱۴-۰۷-۹۹, ۰۵:۲۴ ب.ظ)، hadis hpf (۱۲-۰۳-۹۹, ۰۴:۰۲ ق.ظ)، طوبی (۲۹-۰۵-۹۹, ۱۱:۵۷ ب.ظ)، دخترشب (۲۲-۰۷-۹۹, ۰۸:۰۹ ق.ظ)، kosar1831 (۱۱-۰۳-۹۹, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، d.ali (۱۰-۰۳-۹۹, ۰۶:۲۴ ق.ظ)، دختربهار (۱۷-۰۷-۹۹, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، elmira68 (۱۲-۰۳-۹۹, ۱۰:۲۴ ق.ظ)، minaa (۲۷-۰۷-۹۹, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، اسماء کرمی پور (۱۵-۰۷-۹۹, ۰۱:۴۷ ق.ظ)، تایناز (۱۰-۰۶-۹۹, ۱۱:۳۹ ق.ظ)، 09171273756 (۰۷-۰۷-۹۹, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، mersad.mr (۲۲-۰۷-۹۹, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، Roghayeh (۱۵-۰۳-۹۹, ۱۰:۲۶ ق.ظ)، محمودی (۲۲-۰۷-۹۹, ۰۹:۴۴ ق.ظ)، هویدا مهرزاد (۱۶-۰۷-۹۹, ۰۸:۴۵ ب.ظ)، دلفین (۲۳-۰۷-۹۹, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، 25hedie (۰۳-۰۷-۹۹, ۰۱:۵۲ ق.ظ)، محمود کریمی (۱۵-۰۷-۹۹, ۱۱:۵۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان