اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان آواز چکاوک | غریبه...
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۲۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 21

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آواز چکاوک | غریبه...
#1
خلاصه داستان:
داستان راجع به ...(حدستون درسته) یه دختره که اسمش پونه یا چکاوکه....تو یه خانواده ای زندگی میکنه که در اصل خانوادش نیستن....خانواده اصلیش توی شمال شهرتهران توی پول شنا میکنن... و اون بدون اینکه خبری از وجود اونا داشته باشه توی خونه ی کوچیکش با مامان خوبش توی پاکی زندگی میکنه.......ولی خب مادرش مریض میشه و اونم برا پول بیمارستان ......
خب دیگه بقیشو خودتون بخونین....

[عکس: 55224102661397141997.png]


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، .ShahrzaD. ، fatima64 ، Sohey36 ، دخترشب
#2
الان نیم ساعته که منتظرم ... منتظر همزادم ، منتظر یک پسر نامرد که همه ی زندگیم رو ازم گرفت ؛ منتظر یک پسری که اگه نبود الان این زندگیه نکبتی رو نداشتم.....بالاخره سوار ماشین آخرین مدلش که من حتی اسمشم نمیدونم از در پارکینگ فوق العادشون اومد بیرون ....از ماشینش پیاده شد ...داره با موبایلش حرف میزنه ...گوشه روسریم رو که از بس جویده بودمش ریش ریش شده بود رو از دهنم در اوردم ؛ تکیه ام رو از دیوار گرفتم و رفتم سمتش .... تکیه داده بود به ماشینش و یک دستش رو کرده بود توی موهای سیخ سیخیش و اونا رو سیخ تر میکرد ، نمیدونم کی پشت خط بود که داشت خرش میکرد:
_ عزیزم تو یک دقیقه گوش کن ....
_ ای بابا میگم یک دیقه گوش کن .....
_ باشه باشه توضیح میدم...
_ فدات شم گریه نکن......ببین خوشگلم اون دختره دوست فرهاده ....
_ به مرگ مهسا.....حالا دیگه گریه نکن ....
_ باشه قربونت برم عصری میام دنبالت .....بوس بوس ...تماسو قطع کرد ....
_ اَه اَه دختره ایکبیری چه قرو قمیشی هم میاد واسه من....همینطور که داشت با خودش صحبت میکرد نگاهش افتاد به دختری که چند قدمیش ایستاده بود و با نفرت بهش زل زده بود ......
از سرو وضعش معلوم بود که زیاد اوضاع خوبی نداره....یک روسری مشکی سرش بود که پایینش ریش شده بود موهاش که مشکی پر کلاغی بود از زیر روسریش زده بود بیرون .... یک مانتوی خاکستری نه چندان نو تنش بود و یک شلوار جین مشکی....صورتش قشنگ بود چشمای درشت سبزی داشت .....و لباش بدون هیچ آرایشی آدمو وسوسه میکرد که.......
_ دید زدنت تموم شد آق پسر.....
_ جانم؟؟؟....پس بچه پایین شهری؟؟...خب کاری داری؟امضا میخوای؟
چقد این بشر پروو بود سه ساعت اینهو بواِ ( جغد) زل زده به من اونوقت الان اینطور حرف میزنه.....
_ خب نگفتی گدایی ؟ پول میخوای ؟
کنترلم رو از دست دادم ؛ به سمتش یورش بردم و یقش رو گرفتم....روی پنجه ی پا ایستادم و تو چشماش زل زدم ....اون که انتظار همچین حرکتی رو نداشت چسبیده بود به ماشینش و با چشمای گشاد شده من رو نگاه میکرد ...
بعد از چند ثانیه اخماش رفت تو هم و با یک حرکت هلم داد عقب و لباسش رو تکوند:
_ اوهوی چه خبرته وحشی....؟
پوزخندی زدم و اینبار با تهدید گفتم : ببین بچه سوسول کله پا کردنت واسه من کار دو سوتِِ پس زر ا........
_ هی هی هی من اصلا نمیدونم تو کی هستی.....!!!
_ آشنا میشیم پسر جون.....
_ اِهه این طوریه؟ ..... آخه خانم محترم این چه طرز پیشنهاد دوستیه....؟
_ هه هه دوستی ؟...با تو ....؟ببین من مغز خر نلونبوندم( نخوردم) بیام به تو ایکبیر بگم بووی فیریندم شی..!
زد زیر خنده و گفت: بوی فیریند؟
_ رو آب بخندی....
جدی شدو گفت: ببین دیوونه زنجیری من حوصله کل کل با گداها رو ندارم و یک ده هزاری از جیبش در اورد و گرفت طرفم ...بیا بگیر...برو به سلامت....
اشک توی چشمام جمع شد و با بغض بهش نگاه کردم ... با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم: ببین من گدا نیستم...
برا دوستی هم نیامدم.....فقط یه خورده حسابی باهات دارم....
_اونوقت چی؟
_ اینجا نمیشه بریم یه جایی بشینیم تا من یه چیزایی رو برات بگم....
_ ببین من وقت ندارم ...و پیچید که بره سوار ماشینش بشه ....
سریع پریدم جلوش و قطره اشک سرگردانی روکه می رفت تا سرازیر بشه رو با پشت دست پاک کردم ....
_ مهمه حتم دارم تو هم خوشت میاد....
موذی نگام کرد و بعد از چند لحظه لبخند شیطنت باری زد و گفت : باشه خانوم خانوما بریم....ودر جلوی ماشینش رو برام باز کرد...
از فکری که ممکن بود کرده باشه حالم بد شد ولی فعلا مجبور بودم سکوت کنم....آره مجبور بودم...سوار شدم. با سرخوشی سوار ماشینش شد ، یک نگاه به من انداخت و استارت زد .... لابد پیش خودش فکر کرده بزم امشبش روبراه شده ...مگه میشد یه آدم تا اینحد کثیف باشه....برا یه لحظه خدا رو شکر کردم که بین این آدما زندگی نمیکنم ....پیـ ـشونیم رو چسبوند م به شیشه ی ماشین و به خیابونای خاکستری زل زدم......


 
پاسخ
سپاس شده توسط: .ShahrzaD. ، mas57 ، fatima64 ، Sohey36 ، دخترشب ، دخترشب
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۷:۰۲ ب.ظ)، zarfa (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۵:۰۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان