اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان آوای فاخته | **ava**
زمان کنونی: ۲۴-۰۶-۹۸، ۱۰:۵۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 5
بازدید 11

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آوای فاخته | **ava**
#1
آوای فاخته
* فاخته پرنده زیبایی هست که آواز خوشی داره البته جنس ماده ساکته و نر آواز میخونه.اونم به وقتش ماده بعد از عاشق شدن به آواز طرف مقابل.بعد از اینکه کلاه سرش رفت ... تخم میذاره و میره توی کوه های دور بین تاریکی شاخه ها گم میشه. ولی خوب امان از روزی که فاخته ماده بخونه. فاخته رمان خودم رو میگم




 
پاسخ
#2
بسم الله الرحمن الرحیم

آوای فاخته
- اسمتون؟
- دیانت... فاخته دیانت
کراوات طلاییش رو صاف کرد: اسمتون توی لیست نیست خانوم
اخم کردم : یعنی چی که نیست؟ شما یه بار دیگه نگاه کنید
برگه رو توی دستش لوله کرد: خانوم محترم دیدم...نیست!...بفرمایید!
عصبی کیف سنتی دوست داشتنیمو که حالا زیادی توی دست و پام بود عقب زدم و خودم رو از فشار جمعیت جلوتر کشیدم. دست بلند کردم و برگه رو از میون دستش قاپیدم: مگه میشه نباشه... من نویسنده کارم...بذارید ببینم!!
عصبی بیسیمش رو بیرون کشید: یه نیرو اضافه کنید جلوی سالن...
چیزی نمیشنیدم... هیچ چیز جز صدای پچ پچ خودم
ژاله محمودی.... ستاره محبی... پوریا جوانمردی... نسترن حق نگه دار... شاهین خلقی... علیرضا جم!....
هیچ چیز نمیشنیدم جز صدای قلب خودم... نگهبان خوش تیپ و قد بلند با کراوات طلایی برگه رو از میون انگشتهای بی جونم کشید. صداش رو از فرسنگها دورتر شنیدم: دیدین نیست؟... با خودشون هماهنگ کنید اگر نویسنده کار شمایین! اسمهایی که به من دادن همینهاس...
گیج و منگ نگاش کردم. زن چاق کنار دستم موقع حرف زدن و غش غش خندیدن برای پسری که همراهش بود به بازوم ضربه زد. خودم رو از میون جمعیت کشیدم کنار. فکم رو روی هم فشار دادم و بند بلند کیفم رو کشیدم جلو.توی خورجین روی شونه ام دنبال گوشی موبایلم گشتم. هر چیزی توی دستم میومد جز موبایل. عصبی بهش چنگ زدم و کشیدمش بیرون. برای بار هزارم بود که به علیرضا زنگ میزدم و جواب نمیداد. هر بار پیام گذاشته بودم. اینبار هم رفت روی پیغام گیر. خودم رو تا باغچه کنار سالن رسوندم و پشت به جمعیت و همهمه شون پشت در سالن تئاتر شهر توی گوشی جیغ کشیدم: بردار گوشی رو نامرد... بردار... حالا دیگه نمایش رو به اسم خودت میزنی و فکر میکنی هیچکی به هیچکی نیست؟.... نمایشنامه نویس و کارگردان علیرضا جم؟!
جیغ کشیدم: علیرضا جم؟!!
نفس نفس زدم. بغض داشت گلوم رو پاره میکرد. لبم رو گاز گرفتم. و با دست لرزون شال سفیدم رو که داشت از سرم میوفتاد کشیدم روی موهای شرابی رنگم و اینبار آروم تر گفتم: ببین... داغ این نمایش رو به دلت میذارم... بشین و تماشا کن...
گوشی توی دستم مشت شد. روی سنگ کنار باغچه بی جون نشستم... مهره پشت گردن م تیر کشید.... به عرق نشستم از درد. بی توجه اما بلند شدم و به سمت باجه فروش بلیط دویدم. در کوچک شیشه ای بسته بود. با استخوان نازک انگشتم ضربه زدم. کسی جواب نداد. عصبانی مشت کوبیدم. آنقدر که یکی پیدا بشه و در رو باز کنه: چیه خانوم در رو شکستی
بغض کرده دستم رو از میون میله ها بردم داخل: یه بلیط میخوام
کلافه گفت: نداریم خانم تموم شده... سواد داری روی در رو بخون... بلیط موجود نیست
غریدم: سه برابر ده برابر پولشو میدم...جور کن برام!
در رو رو به صورتم کوبید: عجب زبون نفهمیه!
لبهام رو روی هم فشار دادم و به طرف جمعیت یورش بردم. دستم رو روی شونه هر کسی که به دستم میرسید میذاشتم که: خانم شما بلیط اضافه ندارین؟... اقا شما چی؟... بیشتر میخرم...
خسته و مستاصل رو به جمعیتی که به سمت درهای تازه باز شده وول میخوردن با شونه های آویزون ایستادم. نگاه سمج پسری که بلوز چهارخانه پوشیده بود روی اعصابم رژه میرفت. دلم میخواست عقده هام رو روی سر یکی خالی کنم. کمی دیگه نگام میکرد سرش هوار میکشیدم که چیه آدم ندیدی! جلو اومد. نگاش نکردم. فقط خودم رو آماده جیغ و فریاد کردم که آروم گفت: ببخشید خانوم... فکر کنم من بتونم کمکتون کنم




 
پاسخ
سپاس شده توسط: Elien ، مرداب ، sinsor ، ملکه برفی ، ملکه برفی
#3
غضبناک نگاش کردم که بلیطی رو به سمتم گرفت. آب سردی روی گر گرفتگی تنم ریخته شد. نگاهم رنگ مهربونی گرفت. لبم به لبخندی لرزید. دست بردم سمت بلیط و زمزمه کردم: اضافه داشتید و نگفتید؟
لبخند زد: اضافه نداشتم!
نگاش کردم. مات موندم: پس خودتون چی؟
سر زیر انداخت: شما بفرمایید...
عجله داشتم. بیشتر از این نمیتونستم واستم و دل بدم و قلوه بگیرم! دست بردم سمت کیفم برای پول که دستش رو بالا برد: بفرمایید... لازم نيست!
نگاهم رو دوختم بهش. انگار در ازای این محبت درخواستی نداشت. تشکر کردم و پا تند کردم سمت در. بلیط رو که به مرد کراوات طلایی دادم به صورت گداخته اش پوزخند زدم و وارد شدم. خواستم بدوم سمت سالن که زنی جلوم رو گرفت: عزیزم... موهاتونو بپوشونید
عصبی دست بردم سمت روسریم و خواستم بگذرم که مچم رو گرفت: آستینتون رو هم بیارید پایین ،جلوی مانتوتونم که بازه
درگیر چانه زدن بودم که " چشم سوزن پیدا میکنم میزنم بذارید برم به خدا میشینم یه جا تکون نمیخورم" که صدای گپ و گفت نگهباني نظرم رو جلب کرد که" بــــه سلام!... پارسال دوست امسال آشنا! کجایی یه مدته نیستی!"
آستینهام رو میکشیدم پایین و از روی شونه به پسری نگاه میکردم که بلیطش رو به من داده بود... حتما یه تماشاگر تئاتر قهار بود که این کراوات طلایی با اون همه دک و پزی که هر سری داره و سخت گیریهاش اینطور باهاش گرم و صمیمی برخورد میکنه و بدون بلیط تعارفش میکنه که " بفرمایید این حرفها چیه... ما که هر سری میگیم بلیط نگیر خودت میخری ، وگرنه منکه از خدامه یه شب مهمون من نمایش ببینی!"
رو کردم سمت زن: خوبم؟ حالا برم؟... اصلا بیا.... آ... آها... رژمم پاک میکنم
دست کشیدم روی لبم. زن جوان چادرش رو جلوتر کشید و چشم غره ای رفت و از کنارم عبور کرد. دویدم سمت سالن. از میون جمعیتی که دنبال صندلیشون میگشتن رد شدم و بی اعتنا به صدای مسئولین سالن که " شمارتون رو لطف کنید " رو گردوندم و رفتم تا اول سالن کنار پرده. از پله بالا رفتم که برم پشت پرده که نگهبانی جلوم رو گرفت: کجا خانوم! نمیشه وارد شین!
با صدای بلند گفتم: من نویسنده کارم!
از روی شونش سرک کشیدم و صدا زدم: علیرضا جم!!
نگهبان سعی داشت بدون اینکه بهم دست بزنه هدایتم کنه بیرون و من هر لحظه صدامو بالاتر میبردم که بالاخره سر و کله اش از پشت شونه نگهبان پیدا شد. سعی کرد آروم باشه: آقا... آقا... ممنون... بفرمایید شما ،من صحبت میکنم.
نگهبان نگاه کشدارش رو ازم گرفت و من نگاه پر خشمم رو دوختم به علیرضا. دست کرد توی جیبهای شلوارش و سلام کرد. تا سینه اش خودم رو جلو کشیدم و برای زل زدن توی چشمهاش سرم رو تا جایی که میشد بالا گرفتم: چه فکری توی سرته؟ فکر کردی بی اسم من میری اجرا و تموم؟ منم صدام در نمیاد؟... چرا اسم من توی کارتها نیست؟ چرا روی پوسترها اسم من نیست؟ چرا اسم تو جلوی نمایشنامه نویسه؟
به سمتم متمایل شد: فاخته عزیزم... تو فقط طرح اولیه رو دادی... این مسئله ای نیست که بین من و تو دلخوری پیش بیاره.... من خیلی چیزها رو توی دیالوگها عوض کردم گلم... اصلا اونکه تو نوشتی نیست...بشین ببین نمایشو!
دستش رو دراز کرد سمت صورتم. با ساعد کنارش زدم: طرح اولیه علی؟! همین؟.. تو ندیدی نبودی؟ چند شب تا صبح بیدار بودم ها؟... علی بهت نمیاد.... باورم نمیشه!
کسی صداش زد. دستهاش رو روی شونه ام گذاشت: عزیزم تا چند دقیقه دیگه بچه ها میرن روی سن بذار بعد از اجرا صحبت کنیم... اصلا قول که آخر اجرا اسم تو رو بیارم. قبلش خبرت میکنم بیای پیشم که برای پرده آخر با هم بریم معرفی... باشه گلم؟
بغض لعنتی نذاشت حرف بزنم. علی لبخند زد و رفت.چند لحظه بعد نگهبان دوباره اومد سراغم و اینبار با لحن نرمتری گفت که بیرون باشم. روی صندلی ردیف اول نشستم و نگهبان گفت برای پرده آخر صداتون میکنم
پرده به پرده عوض شد و کلمه به کلمه دیالوگهای من اجرا شد... پرده به پرده من هیچ تغییری ندیدم... تب و تاب برم داشته بود. جمعیت درست سر همون دیالوگهایی که برای شکفته شدنشون توی سرم شب بیداری کشیده بودم هورا میکشیدن و کف میزدن... و بازیگرهای علی بازی بی نظیری رو به نمایش میکشیدن. اشک توی چشمهام حلقه میزد از شعف... و دل توی دلم نبود برای خونده شدن اسمم و تعظیم در برابر جمعیتی که میدونست نویسنده یعنی استخون نمایش... که بین همین جمعیت چه بزرگانی نشسته بودن و نوظهورها رو کشف میکردن.... که من این همه سال برای چنین شبی تلاش کرده بودم... که دل به دلِ علیرضای جمِ سرشناس داده بودم و گذاشته بودم برای موندن با من ،تنم رو لمس کنه.... که باشه... که دوستم داشته باشه.... که من قلم بزنم و اون روی پرده ببره... شبی که بعد از اون همه بیخوابی اومد خونه و گفتم نمایش تموم شد... دست به نمایش نزد. فقط بغلم کرد و توی تاریکی اتاق گمم کرد... فقط به قلبم احساس ریخت و لذت به تنم... و چه حالی بود ندیدن نمایش نامه و دیدن تنها خودم! فکر کردم مهمم... مهم تر از هر چیزی... مهم تر از نمایش نامه.... وه چه خیال باطلی... که پرده آخر اجرا شد و نه اسمی از نویسنده اومد و نه اسمی برای نمایش نامه نویس... فقط گفته شد کارگردان... علیرضا جم!
و چه حال خرابی که میون پرده اشک... میون کف زدنهای ایستاده مردم... میون تعظیمش به جمعیت.......... و چه حال خرابی... که نفهمیدم کی و چطور کتونی سفیدم رو از پا در آوردم و از همون ردیف اول که نشسته بودم پرت کردم سمتش و فریاد زدم: دزد.... دزد کثافت...
غلغله شد... نگهبانها به سمتم هجوم اوردن و من میون هق هق گریه دور شدم... از بی آبرویی که راه انداختم... و تازه سکه عقلم افتاده بود... سر کار بودی فاخته.... دروغ بود... همش دروغ بود....




 
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥♥Niloofar♥♥ ، Elien ، مرداب ، sinsor
#4
نمیدونم چند ساعت طول کشید که توی دفتر حراست سالن نشسته بودم و فقط با تنفر به علیرضا نگاه میکردم.... به علیرضایی که سعی میکرد بی نگاه به من مسئله رو فیصله بده... علیرضایی که سعی میکرد تشخصش رو حفظ کنه... به خصوص حالا... بعد از این تئاتر جنجالی...با اون اسمی که در کرده.... کیسه یخ رو روی پیـ ـشونیش فشار میداد و توضیح پشت توضیح... که شباهت متن بوده... که سرکار خانوم فکر کردن من متنشونو جایی دیدم یا خوندم.... که شده بودم سر کار خانم... سر کار خانمی که نمیشناخت! دستم به هیچی بند نبود. به هیچی... دستم فقط به نگاه پر از نفرتم بند بود... همین!
عاقبت رضایت داد و از اتاق رفت بیرون... و من چه شکسته و پر نفرت هنوز روی صندلی اتاق حراست نشسته بودم. توانی برام نمونده بود. هیچ توانی.... رئیس حراست نگاهی به قسمت کوچک تراشیده شده کنار سرم انداخت و شاید به رنگ شرابی موهام بود که پوزخند زد. نمیدونم چرا ولی تنها کاری که به ذهنم رسید در آوردن هندزفری صورتی رنگم بود و چپاندنشون توی گوشم و با انزجار از دفتر زدن بیرون....
باد میوزید.... بذار بیوفته... بذار این روسری هم از سرم بیفته... چه اهمیتی داره؟ توی دنیایی که هیچکس من رو نمیبینه... چه اهمیتی داره... حالا که یک سالن جمعیت توی دور سوم اجرای تئاتر متاثر از نوشته من برای علیرضا جم کف زدن.... و من تازه خبرش به گوشم رسیده که خوابی.... نمایشت رفته روی صحنه.... چه اهمیتی داره اگه جلوی مانتوام باز شه، که شلوار سبزم زیادی تنگه.... چه اهمیتی داره ....
دستم رو جلوی تاکسی زرد رنگ بلند کردم. دختر جوون کنار دستم برام جا باز کرد. رو گردوندم سمت پنجره و گوشم رو دادم به موسیقی که از موبایلم توی گوشهام میپیچید. نگاه میخ دختر روی عینک بزرگ شرابی رنگم... روی کتوی سفیدم روی شلوار سبزم... روی هندزفری صورتی، روی ساعت بزرگ سبز روی مانتو و شال سفید ،روی تمام تنم حتی روی عطر jadore میچرخید و من با تمام حواسم نگاهش رو لمس میکردم... چرا نگاه میکنی؟ به چی نگاه میکنی؟... من اسیرترین آدم دنیام که میون این همه تنهایی آزادم! به چی زل میزنی؟
بغضم گرفت.اونقدری بغض داشتم که از سر خیابون خونه ام رد شم و نتونم از راننده بخوام بایسته... اونقدر بغض داشتم که با سر انگشت ضربه بزنم روی شونه راننده و اون با تعجب برگرده و پول رو ازم بگیره.... که زن کنار دست دختر لبش رو گاز بگیره... چه اهمیتی داره که مردم چی میگن... چه اهمیتی داره حالا که قانون شهر من شده قانون جنگل... که بخور که خورده نشی.... که تن بکر من لمس شه و من خیال کنم از سر عشقه... که نباشه.... کرایه ذهنم بود.... و دستمزدم...
پیاده شدم و از روی جوی پریدم توی پیاده رو. سر بلند کردم. توی خلوتی خیابون سانتافه سفید کنارم ایستاد. نگاه نکردم. رفت برای دختر جلوتر از من.... گپ زدن. صداشونو نمیشنیدم. صدای خواننده راک نمیذاشت... مهم هم نبود. بالاخره چیز جالبی گفته که دختر موقر جامعه قهقهه بزنه.... دختر مانتو مقنعه ای.... و سوار شه.... چه فرقی میکنه عقایدش با من زمین تا آسمون فرق داره... چه فرقی داره که جامعه به پوشش اون افتخار میکنن و به من نه.... چه فرقی میکنه که کسی باور کنه من بازی خوردم یا نه.... خودم که میدونم اونی نیستم که علیرضا خیال میکرد... خودم که میدونم.... پام به خونه برسه چیکار میکنم.... داغ میکنم.... پشت این دست رو... داغ میکنم... که یادم بره تنی دارم... که همه چیز رو توی دفترم روی تنم... حک کنم... که عشق غلط ترین، دروغ ترین،کثیف ترین و شنیع ترین حس دنیاست... که فاخته... حرامت باد عشق.....
کلید رو توی در قدیمی با شیشه های مربعی رنگ چرخوندم و وارد شدم. از دو پله جلوی در پایین رفتم. کفشهام رو با پشت پا کشیدم و پرت کردم کناری. مانتو و شال و کیفم رو کف زمین رها کردم. موبایل هنوز توی جیب شلوارم و هندزفری هنوز توی گوشم، رفتم سمت آشپزخونه. مصمم اجاق گاز رو روشن کردم و با فکی که از بغض میلرزید دنبال یه چیز فلزی گشتم... هر چیزی.... چنگال رو برداشتم و به دسته اش نگاه کردم. به دسته قلبی شکلش... لبم رو گاز گرفتم. دسته چنگال رو روی شعله نگه داشتم صدای معترض خواننده راک توی گوشم فریاد میکشید... دسته داغ بود... گلوم درد داشت. دسته رو فشار دادم روی دست چپم... همون که باهاش نوشته بودم.... همون که کشیده بودم میون موهای علیرضا....
فغانم....آه فغانم...... شکسته شدم... روی زمین زانو زدم و چنگال از میون دست لرزونم روی زمین افتاد. پوست دستم میسوخت و من پیـ ـشونیم رو روی سردی کاشیهای کف گذاشته بودم و زجه میزدم....
نمیدونم چقدر گذشته بود.روی زمین دراز کشید ه بودم و به لرزش خفیف دست چپم زل زده بودم... زق میزد. پوستش رو به کبودی میرفت. درد داشتم.... خیــــلی .... درد داشتم....
تلفن خونه زنگ میخورد و من دلم نمیخواست جواب بدم. کسی برای احوالپرسی من زنگ نمیزد... حوصله منصور رو هم نداشتم... حوصله سر به سر گذاشتناش... خنده های بیخودیش.
روی زمین نشستم و به پشت دستم نگاه کردم. مایع زرد رنگ دور تا دور سوختگی خشک شده بود. نمیدونستم باهاش چیکار کنم. نه دلم میخواست بهش رسیدگی کنم نه بیشتر از این تحمل دردش رو داشتم. موبایلم زنگ میخورد. اسم فتانه روی گوشی خاموش و روشن میشد. دکمه ignore رو لمس کردم. به ثانیه نگذشت که دوباره زنگ زد. کلافه موبایل رو برداشتم. میدونستم بر ندارم تا صبح زنگ میزنه.
- چیه؟
- چرا جواب نمیدی؟
- چیکار داری؟
- فاخته با من درست حرف بزنا!
- خوب... درست... چیکار داری؟
- کجایی؟
- زنگ زدی همین رو بپرسی؟
- زنگ زدم خونه بر نداشتی
- خوب... که چی؟
- زهر مار بی تربیت... میگم کدوم....
فریاد زدم: خونه ام! خونه... برای چی؟ چیکار داری؟
صداشو بالا برد: از همون اول بگو.... جایی نمیخوای بری؟
بغضم گرفت. برای احوالپرسی من نبود که زنگ میزد... میخواست با امین بیاد خونه. اگر هر روز دیگه ای بود میگفتم دارم میرم بیرون تا شب... من هم با علیرضا میزدم بیرون. یا میرفتم سینم ا یا هر قبرستون دیگه ای... ولی امشب... داغونم.... داغون. سر تکون دادم: نه هیچ قبری نمیخوام برم!
غرغر کرد: بی تربیت!
گوشی رو قطع کرد.موبایل رو پرت کردم روی زمین و دست سالمم رو میون موهای کوتاهم کشیدم. زنگ نزد... علیرضا... حتی برای دلگرمی... حتی برای نگه داشتن رابطه دوستیمون... حتی برای یه معذرت خواهی ...حتی برای سر هم کردن یه دروغ!
دستم درد داشت.... داغم تازه بود... تنهایی داشت خفه ام میکرد... بی اراده موبایلم رو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم. صدای شاد پیشواز موبایلش پیچید توی گوشم... بندری گذاشته بود اینبار... خدای من هیچیم بهش نبرده... صدای شادش پیچید توی گوشی: به دخمل بابا... فخی بی مخی خودم...جونم بابا؟
بغضم ترکید: بیا اینجا بابا...
ترسید.سکوتش پر از رعب شد. هق هق کردم: تنهام.... بابا... خیلی تنهام




 
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥♥Niloofar♥♥ ، Elien ، مرداب ، sinsor
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید

ادامه رمان در لینک زیر می باشد


http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B1...%D9%87-ava




 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ناگفته ها | b.hassani sadaf 4 146 ۱۴-۰۶-۹۸، ۰۷:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  [برش] رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 24 86 ۱۰-۰۶-۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زنانه یا مادرانه | mona30 sadaf 10 496 ۲۴-۰۵-۹۸، ۱۱:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: samira1717
  رمان منی که سخت می گیرم ! | .Arghavan A .ShahrzaD. 14 172 ۱۴-۰۵-۹۸، ۱۲:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: پري٤٠
  رمان فکر هدیه | نازنین 87 sadaf 12 152 ۰۵-۰۵-۹۸، ۱۲:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: fatemeh71
  رمان نقش نگار | beste sadaf 14 223 ۲۲-۰۴-۹۸، ۰۳:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 3 482 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 858 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 1,112 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 6,383 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
2 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۱-۰۴-۹۸, ۱۱:۳۲ ق.ظ)، miss_mh7981 (۱۴-۰۴-۹۸, ۰۵:۲۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان