امتیاز موضوع:
  • 12 رای - 4.08 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان آپامه | sparrow
#31
نگاهم مردد بین خط چشم، سایه ی سیاه و مداد قهوه ایی روی میز آرایشم در گردش بود... تصیم سختی بود... حالا هرکی ندونه فکر میکنه دارم یه تصمیم سرنوشت ساز میگیرم... شایدم سرنوشت ساز باشه... خدا رو چه دیدی؟! شاید یه جوون رعنا و البته پولدار، پاره آجری خورد تو سرش و اسیر چشم و چال ما شد... از فکرم خنده م گرفت...درسته درک ازدواج فعلا برام سخته ولی منم یه دخترم... دوست دارم نگاه ها بهم باشه و از اون گذشته، دوست دارم نگاه ها رو برای خودم تعبیر کنم... مخصوصا جنس مذکر رو...
زیاد وقت ندارم... الاناست که سر و کله ی بچه ها پیدا بشه... تجربه ثابت کرده مداد قهوایی چهرمو معصوم تر میکنه... شاید برای نرم کردن دل درسا کار آمد تر باشه... مداد رو برداشتم و به گوشه ی پلک هام و زیر چشمم کشیدم...
دیگه تموم شد... از تصویر توی آینه راضی بودم... درسته قیافه ی بدی نداشتم ولی به لطف لوازم آرایش بهتر شده بودم... نقطه ی قوت توی چهره ی من فرم لب هام بود... "چه لبهای نازی داری" بیشترین تعریفی بود که از دیگران میشنیدم... البته من خودم بیشتر از فرم کشیده ی صورتم و حالت چشم هام، خوشم میومد...
تقه ایی به در خورد و پشت بندش صدای مامان رو شنیدم:
- عجله کن، دوستات پایین منتظرن...
مانتوی قهوه ایی سوخته ام رو از روی تخت برداشتم و به تن کردم... امیدوارم اینبار بتونم بندک هاشو بهم ببندم... از بس لخته نمی تونم جای بندک ها رو پیدا کنم... بعضی وقتها هم مد، آدمو به دردسر میندازه... اینبار نازنین ماشین آورده... چون بین ما سه تا دوست مدل ماشینش خانواده ی اون بالاتر بود، طی یه تصمیم ناگهانی، گفت با ماشین اونا بریم...
کل راه رو به بگو و بخند طی کردیم... اما سعی کردیم صدامون بالا نره چون از دید اکثریت مردم، دختری که یه ذره توی خیابون شادی کنه، جلف محسوب میشه و هزار تا انگ وحشتناک بخاطر همون یه لبخند بهش میزنن...
بالاخره رسیدیم به رستوران... یه رستوران ایتالیایی... چون رستوران توی منطقه ی خوبی بود، توقع بیشتری در مورد وردیش داشتم... ولی خیلی ساده بود و بهش میخورد کوچیک باشه... بهتر، من محیط های جمع و جور و بیشتر میپسندم... وقتی وارد شدیم تازه متوجه محوطه ی سرسبز اونجا شدم که خیلی هم بزرگ بود... چند دقیقه ایی توی صف اتومبیل ها منتظر موندیم تا تشریفات پارک کردن ماشین ها، توسط چند تا جوونی که برای اینکار گمارده شده بودن، انجام بشه...نگاهی به اطراف انداختم... معلوم بود برای طراحی اینجا کلی خرج کردن... باغ شیکی بود... حالا میفهمم اصلا کوچیک و خلوت نیست...
- نازنین: بچه ها بهم نخندین، من یه ذره استرس گرفتم...
هر سه تا زدیم زیر خنده...
- نازنین: خوبه گفتم نخندین...
- مهسا: بی خیال... خودتم نیشت بازه... ولی خدایی جای باحالیه... از درسا خوشم اومد... خودش فهمیده شان و منزلت دوستاش در حد همین رستوران هاست... فقط خدا کنه سوتی ندم...
- نازنین: اینجا پیتزا هم دارن؟
دوباره زدیم زیر خنده... نوبت ما بود... از ماشین پیاده شدیم و سوییچ رو به پسر جوون دادیم... بیچاره چه با حسرت به خنده های ما نگاه میکرد... خبر نداشت که تفاوت زندگی ما با اون، خیلی کمتر از چیزیه که الان داره توی ذهنش میگذره...
این یکی در خیلی کلاسیک و فانتزی بود... به محض ورود متصدی ایی که پشت میزی جلوی در قرار داشت گفت:
- خیلی خوش اومدین...
- ممنون
- میز رزو کرده بودین؟
- بله... به اسم پاکزاد اگر اشتباه نکنم... فکر کنم خودشون اینجا باشن...
مرد از جاش بلند شد و لبخندی زد... انگار من درسام:
- بله... خیلی خوش اومدین...
به مردی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
- لطفا خانم ها رو راهنمایی کن...
تا حالا توی عمرم اینطوری بهم احترام نذاشته بودن... جالب بود... ولی من از اون دسته آدم هایی هستم که توی این شرایط، به حال و روز افراد زیر دست فکر میکنم... مثلا همین الان... فکرم مشعول این آقایی بود که به فاصله ی چند قدم، جلوتر از ما در حرکت بود تا راهنمایی مون کنه... ای روزگار...
از دور درسا رو دیدم ولی چیزی که باعث تعجبم شد دو تا دختر کناریش بود... یکیشون پشت به ما نشسته و اون یکی تنها نیمرخش پیدا بود... از همه جالب تر طرز نشستنشون بود که یکی در میون بودن... انگار با هم قهرن... یا چون میز بزرگه خواستن راحت بشینن... ولی این دیگه از راحت نشستن هم گذشته بود... چه کاریه؟
دو قدم مونده به میز درسا بلند شد و اون آقا با گفتن" شب خوبی داشته باشین" ازمون جدا شد... درسا خوشحال اومد طرفمون و باهامون حال و احوال کرد... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...
- خیلی خوش اومدین بچه ها... بفرمایید...
با دست به صندلی ها اشاره کرد... حالا دو تا دختر هم بخاطر ما بلند شده بودن... تفاوت زیادی با عکس هاشون نداشتن که نتونم بشناسمشون... بهشون دست دادم... نامزد های آریو و داریوش بودن... ولی این دیگه چه سورپرایزی بود؟!
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#32
درسا اصلا اجازه نداد درست و حسابی باهاشون سلام و علیک کنم... انگار که دزد گرفته باشه، دستم رو محکم کشید و برد تا کنار خودش بشینم... ولی نازنین و مهسا وقت اینکارو داشتن... تو این بین نگاه من روی درسا و اون دو تا در گردش بود تا شاید دلیل حضورشونو بدونم... من فکر میکردم جمع خودمونیه... صدای درسا رشته ی تفکراتمو بهم ریخت...
- راحت پیدا کردین؟!
- مهسا: آره خیلی سرراست بود...
درسا به دو تا دختر کنارش اشاره کرد و گفت:
- معرفی میکنم... بهار نامزد داریوش و گیسو نامزد آریو...
بعد هم ما رو تک تک معرفی کرد... چیزی راجع به اینکه قبلا عکس هاشونو دیده بودیم، نگفتیم... لبخندی از روی صمیمیت زدم که جوابم رو هم با لبخند گرفتم... مهسا رو به دخترا گفت:
- درسا همیشه ذکرخیرتونو پیش ما میکنه...
- بهار: این از خانمیه درساست...
واقعا هم که همیشه ذکر خیره... فقط ما سه تا معنی حرف مهسا رو فهمیدیم... خیلی جلوی تلاش کردم تا نخندم... نازنین و درسا هم شرایط مشابهی داشتن... مگر اینکه بعدا با مهسا تنها نشم، هنوز نمیدونه چه حرفی رو کجا باید بزنه... مثل همیشه که آدم های جدید میبینم و شروع میکنم به کنکاش کردنشون، اینبار هم با دقت به دو چهره ی جدید زل زده بودم تا یه اطلاعات اولیه ازشون بکشم بیرون... توی برخورد اول، گیسو نسبت به بهار خوش قیافه تر بود ولی رفتار بهار صمیمیتر و البته دلنشین تر بود... هر دو خیلی خوش پوش و شیک بودن...اما احساسم میگه گیسو به زور اینجا نشسته و اگر چاره داشته باشه میذاره میره... مدل نگاهش... بس کن دختر... ذهنمو تنبیه کردم که زود قضاوت نکنه... قطعا چون درسا برام عزیزه و از شرایطش مطلعم انقدر نسبت به گیسو گارد گرفتم... بنظرم گیسو به آریو میاد و بهارم از سر داریوش زیادیه...
- بهار: اتفاقا من خیلی خوشحالم درسا امشب ازمون خواست تا با دوستایی که انقدر ازشون تعریف میکنه آشنا بشیم...
خیلی دلم میخواست بپرسم داریوش چی؟ اونم تعریف میکنه؟ ولی سکوت کردم ...
- نازنین: نه بابا... ما خیلی هم تعریفی نیستیم...درسا خودش خوبه و همه ش خوبی های نداشته مونو گفته...
در کمال تعجب صدای داریوش رو از پشت سرم شنیدم که برای تکمیل کردن حرف نازی رو به بهار گفت:
- راست میگه... میخوای بدی هاشونو از من بپرس...
انقدر جدی گفت و حضورش ناگهانی بود که هر سه میخکوب شدیم... اونم در حالی که کنار بهار مینشست به هر سه مون نگاه کرد... لحظه ی آخر نگاهی به درسا انداخت... لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوش اومدین خانوما... امیدوارم از شوخیم ناراحت نشده باشین...
چپ چپی نگاهش کردم... یعنی باور کنم که تا حالا چیز بدی از ما به نامزد عزیزش نگفته... اونم یه دست کت شلوار شیک و مد روز پوشیده بود...
پس صندلی خالی های کنار بهار و گیسو متعلق به اینا بود... پس آریو هم اومده ولی کجاست؟ چشمی توی رستوران چرخوندم تا شاید همین دور و برها باشه... از دیدن داریوش زیادی سورپرایز شدیم و بعدا مفصلا از درسا بابت دعوت برادرش قدردانی میکنم... حالا وقت مردم داریه...
- گیسو: آریو چرا دیر کرد؟
چه عجب من بالاخره صدای اینو شنیدم... معلومه شاکیه... واقعا چرا درسا باید اینو دعوت کنه که هم خودش حرص بخوره و هم دختره از اومدنش ناراضی باشه... سادیسم که میگن اینه هاااا... داریوش نگاهی به گیسو انداخت:
- یکی از دوست های پدرشو دید، رفت تا بهشون سلام کنه...
گیسو به تکون دادن سر اکتفا کرد... منم ترجیح دادم تا آریو نیومده و بحث بخور بخور راه نیفتاده با درسا حرف بزنم... آروم زیر گوشش گفتم:
- پاشو بریم دستشویی تا من دست هامو بشورم....
درسا نگاهی به قیافم انداخت و بعد از جاش بلند شد و ازمون پرسید:
- من میخوام برم دست هامو بشورم... شما نمیاین...
هر سه تاییمون از جا بلند شدیم... گویا نازنین و مهسا هم میخوان دلیل کار امشب درسا رو بدونن... هیچکدوم توقع دیدن اینا رو اینجا نداشتیم... مخصوصا داریوش که با اومدنش باعث میشه نتونیم درست و حسابی لذت ببریم... وقتی وارد توالت شدیم، یه دختر جوون جلوی آینه بود و داشت روسریش رو مرتب میکرد... بی صدا رفتم دستهامو بشورم تا دختره بره... چند دقیقه ایی طول کشید اما به محض رفتنش روبه درسا گفتم:
- هیچ معلومه اینجا چه خبره؟ اینا رو چرا آوردی...
درسا شونه ایی بالا انداخت و در حالی که از توی آینه نگاهم میکرد گفت:
- وا مگه چیه؟ بده خواستم شلوغ باشیم؟
- نازنین: عزیزم ما تو لوله بخاری بزرگ شدیم و از این حرفا... اصل داستانو بگو...
- درسا خندید: فکر کنین دارم تنبیه تون میکنم... هنوز یادم نرفته چطور پیچوندینمااا...
- مهسا: حالا بعد تلافی دیگه چه نیتی داشتی؟
مهسا دست به کمر ایستاد و با قیافه ایی حق به جانب رو به من گفت:
- آخه خدایی با عقل جور در میاد که این برداره گیسو، دختری که ازش بیزاره رو؛ ورداره دعوت کنه اینجا؟!
بجای جواب دادن به مهسا، نگاه پرسشگرانه ام رو به درسا دوختم... واقعا برای خودمم جالب بود... درسا چند ثانیه ایی به چهره ی منتظر هر سه مون نگاهی انداخت... دستی توی هوا تکون داد و گفت:
- خیلی خب بابا... اینطوری نگاه نکنین... گیسو شب تولد یه حرفی زد که برام گرون تموم شد... باید تلافی میکردم...
- نچ نچ نچ... از دوستات استفاده ی ابزاری میکنی؟ خوبه حالا ما بریم و دیگه جواب تلفن هاتم ندیم...
حرفمو به شوخی گفتم ولی درسا فکر کرد خیلی ناراحت شدم... سریع اومد رو به روم ایستاد و با شرمندگی گفت:
- بخدا نمی خواستم اینکارو بکنم ولی حرف گیسو سنگین بود... دختره بی ریخت شب تولدم که دید ناراحتم ؛ مثلا به شوخی که من مطمءنم اصلا شوخی در کار نبود؛ گفت " ببینین چقدر اخلاق درسا خوبه که دوستاشو فراری داده"
دوباره با یادآوری حرف گیسو حرصی شده بود... اخم هاش بدجوری توی هم گره خورد:
- آخ دلم میخواست همونجا بی خیال تولد و مهمونا بشم و تا جایی که میخوره، بزنمش...
از حرفش که با حرص تمام بیان شد زدیم زیر خنده... با صدای بلند خنده ی ما درسا هم از رویای کتک کاری کردن بیرون اومد و با لبخند نگاهمون کرد... با یه دستم آروم سرشو هول دادم و گفتم:
- نمیری دختر... خب اینهمه راه بود برای تلافی...مثلا... مثلا یه جا خفتش میکردیم و بهش ثابت میکردیم دوستات حاضرن بخاطرت، بزن بهادر بشن... نه اینکه دعوتش کنی یه جای باحال یه شام خوب بهش بدی...
- نازنین: والا بجای اینا فرهاد و رامین و دعوت میکردی بهتر بود... جای دوری نمی رفت و به همه خوش میگذشت...
- نازی... باز تو از آب گل آلود ماهی گرفتی؟
- مهسا: وا چیکارش داری بچمو؟ یه بارتو زندگیش یه حرف درست زده باشه اینجاست...
- البته که از نظرت درسته...
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#33
مهسا صداشو بم کرد و با ژستی بامزه گفت:
- چیه دوستان؟ تنهایی بهتون فشار آورده چشم دیدن کفتر های عاشقی ،مثل ما رو ندارین...
ادایی براش در آوردم:
- چی چی رو بهمون فشار آورده... ما خودمون نمیخوایم... وگرنه پسر مشتاق زیاده...
مهسا با لبخند دستی به کمر زد و گفت:
- مثلا؟!
- مثلا همون سهیل کنه... خوبه خودت دیدی که با تمام بی محلی گری های من بازم چطور مشتاقانه آغوشش رو برام باز نگه داشته....
نازی در حالی که داشت ابروهاشو توی آینه مرتب میکرد زد زیر خنده و گفت:
- فکر کنم از زیر آغوشش در رفتی... یا شاید یکی توی مسیر هولت داد و منحرف شدی... محض اطلاع سهیل دیشب رفت خواستگاری...
دستمو روی قلبم گذاشتم و با حالتی شوکه شده گفتم:
- نه... اصلا شوخی قشنگی نیست...
- نازنین: به جان خودم اینبار شوخی نیست...
رفتم تو بغل درسا که کنارم بود و شروع کردم نمایشی گریه کردن... مهسا در حالی که به ادا و اصول من میخندید، از نازنین پرسید:
- حالا چرا انقدر یهویی... اینکه میخواست چند سالی به پای آپامه منتظر بمونه...
صدای گریمو بلند تر کردم و " ای خدایی" گفتم که باعث شد صدای خنده ی بچه هام بلند تر بشه...
- نازنین: فرهاد میگه میخواسته با مامانش لجبازی کنه وگرنه معلوم بود از همون اول هم حرف حرفه مامانه ست... بعدم مطمءن بوده آپامه انقدر خوب هست که مامانش نتونه نه بگه و اونم از این طریق بتونه خودشو به مامانش ثابت کنه...
یهو صاف سر جام ایستادم و با لبخند رو به نازنین گفتم:
- عزیزمی... ولی عجب چرچیلی بود اااا... از روز اولم میدونستم این بچه یه چیزیش هست...
همون لحظه خانومی اومد تو... مهسا رو به ما گفت:
- بچه بریم بیرون دیگه... الان اینا فکر میکنن ما بجای دست شستن اومدیم حموم زنونه و داریم پشت همو کیسه میکشیم...
انقدر بامزه گفت که اون خانومم به خنده افتاد... از دستشویی اومدیم بیرون و دوباره چشمم افتاد به میز... حالا آریو دوست داشتنی هم بود ولی وجود داریوش... همینطور که نگاهم به میز بود آروم گفتم:
- ولی یکی سر دعوت از خانداداشت از من طلب داری...
درسا سکوت کرد ولی مهسا بجاش زیر لب گفت:
- خدایا امشب رو به خیر بگذرون...
هر چهارتامون گفتیم: الهی آمین...
آریو به محض اینکه متوجه ما شد حرفشو با بقیه نیمه تموم گذاشت و به رسم ادب از جاش بلند شد تا بهمون سلام کنه... چقدر این بشر شیرین و دوست داشتنیه... به درسا حق میدم برای از دست دادن همچین پسری تا سال های سال، ماتم بگیره... هر بار دیدنش به من یکی که کلی انرژی مثبت میده... با خوشرویی جوابشو دادم... گویا اونا خیلی گرسنه بودن چون تا نشستیم گیسو رو به آریو گفت:
- عزیزم میشه شامو سفارش بدی... من خیلی گرسنمه...
درسا خوشش نیومد و با لحن نسبتا جدی گفت:
- عزیزم فکر نمیکنی به عنوان مهمون باید تابع میزبان باشی...
- داریوش: درسا؟!!
عزیزم گفتنشون حکم هزارتا فحش داشت...گیسو هم متقابلا گفت:
- فکر نمیکنی تو هم به عنوان میزبان باید مهماندار نمونه ایی باشه؟ دو ساعتی میشه که اینجا نشستیم... خب اگر قرار بود دوستات دیر بیان به ما میگفتی تا دیرتر بیایم...
- درسا: والا دوستای من راس ساعت اومدن... اگر مشکلی هست از سمت شماست که زود اومدین...
نگاهی به جمع انداختم... دوست نداشتم اتفاق بدی بیفته و برای پایان دادن به بحث رو به گیسو گفتم:
- شما ببخشید... دیگه خودتون از ترافیک شهر خبر دارین...
از زیر میز لگدی هم به پای درسا زدم که ادامه نده...حالا بحث بالا میگیره و فردا همین داریوش خان میندازه گردن من... والا... این وسط دلم برای آریو میسوزه که نمی دونه طرف کی رو بگیره؟
درسا منوها رو برداشت و جلوی ما گذاشت...
- موافقین شام امشب رو با نظر دوست های من بخوریم؟
این دیگه چه پیشنهادیه؟! توقع مخالفت داشتم ولی همه سکوت کردن الی داریوش که خیلی هم از این تصمیم استقبال کرد... یه طوری نگاهم میکرد، انگار منتظر بود من سوتی بدم... پسره ی بی ادب فکر کرده ما از پشت کوه اومدیم... خبر نداشت به لطف چند باری که رفتیم ایتالیا دیدن داییم، یه چیزهایی حالیم میشه... نگاه دقیقی به منو انداختم و همه منتظر اعلام نظر ما بودن... مهسا و نازنین هم با دقت زل زده بودن به منو... از قیافه ی مهسا میشد فهمید که از اینهمه اسم های عجیب و غریب قاطی کرده... منو رو بستم و روی میز گذاشتم:
- من با توجه به سلیقه ی خودم نظر میدم پس بهتره هر کسی خوراک مورد علاقه ی خودشو انتخاب کنه... نگاهی به گارسون جوان کنارمون انداختم که چند دقیقه ایی منتظر ایستاده بود...
- برای پیش غدا سوپ جعفری... و خوراک اصلی هم چیکن پارمیجانا...
- گارسون: دسر؟
- من دسر خور نیستم... ممنون...
همراه با لبخند چند لحظه ایی به داریوش خیره شدم و براش ابرو بالا انداختم... برای لحظه ایی خونسرد نگاهم کرد و بعد مشغول انتخاب غذا شد... مهسا و درسا هم سفارشاتشون دادن... داریوش برای خودشو بهار رو انتخاب کرد... بر خلاف انتظارم بهار از این کار داریوش خیلی کیف کرد... اگر یکی این کارو با من میکرد منو رو میکوبیدم توی سرش... مگر اینکه از دوست داشتن به بینشی مشترک رسیدن باشم... از این فاز تلپاتی و اینا... گارسون با گرفتن سفارشات ازمون جدا شد...
گیسو رو به آریو کرد و گفت : ایکاش میرفتیم همون رستورانی که هفته ی پیش منو بردی... خیلی با حال تر از اینجاست...
بجای آریو درسا با کنایه زل زد به آریو و گفت:
- انشالله سور عروسیتون اونجا مهمونمون کنین...
آریو جز سکوت و نگاهی خیره به درسا، اون هم برای چند لحظه، چیزی نگفت... سکوت بدی حاکم بود... باورم نمیشد که درسا انقدر علنی با گیسو دهن به دهن بذاره... قطعا با این رفتارش بقیه باید یه بوهایی ببرن که اگر نبرن خیلی کند ذهنن... نگاهم کشید به داریوش... با اخم زل زده بود به درسا... یعنی میدونه تو دل خواهرش چی میگذره؟ تا روشو برگردوند و دید نگاهش میکنم، سرشو انداخت پایین...ابروم رفت بالا... اینجا یه خبرایی هست...
اینبار نوبت بهار بود که حرفی بزنه...
- حالا اگرفضولی نیست میتونم بپرسم چرا اونشب نیومدین؟ درسا خیلی منتظرتون بود...
چقدر یواش حرف میزد... کلا آرومه... حرکاتش و حرف زدنش پر از آرامشه...روی صحبتش با ما بود... داریوش روی صندلیش جابه جا شد... به آرنجش که روی دسته ی مبل گذاشته بود تکیه زد و گفت:
- اتفاقا برای منم سوال بود که چی باعث شد هر سه تاتون تولد نیاین...
اون نیشخند مسخره گوشه ی لبش، یعنی داره کیف میکنه... مچ کی رو میخواد بگیره؟! من؟! شیطونه میگه بگم واسه ی چی نیومدم تا همینجا بترکه و شتک کنه روی در و دیوار...ولی بجاش رو به بهار گفتم:
- یه کاری برامون پیش اومد... درسا هم خیلی دیر خبر جشن رو به من داد وگرنه یه کاریش میکردیم حتما...
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#34
بلافاصله طلبکارانه داریوش رو نگاه کردم:
- ولی همون شب مهمونی زنگ زدم... اتفاق آقا داریوش جوابمو دادن و قرار بود به درسا بگه...
لبخندش عمیق تر شد و با حالتی نمایشی گفت:
- آخ... یادم رفت...
و رو به جمع ادامه داد:
- انقدر اون شب شلوغ بود که اصلا یادم نموند...
- گیسو: ولی هر کاری بود باعث شد صاحب مجلس از اول تا آخر با اخم از مهموناش پذیرایی کنه...
دوباره داره شروع میکنه... یعنی اونشب انقدر رو اعصابش بوده؟!! قیل از اینکه درسا جوابی بده و بحث دوباره شروع بشه، آریو سریع گفت:
- ول کنین این حرفارو... مهم اینه که همین نیومدن خانما باعث شد ما دو بار شام تولد بخوریم... غیر از اینه؟؟
مگه میشه با این پسر خوش قلب مخالفتی کرد؟! بجای جواب بهش لبخند زدم... اونم با لبخندچشمکی بهم زد... همون لحظه سفارشات رسید... ظرف سوپ پیش روم گذاشته شد... خواستم نمک بردارم که متوجه نگاه کنجکاو داریوش شدم که بین منو آریو چند باری جا به جا شد... پوزخندی زدم و مشغول غذا خوردن شدم...
هنوز اولین قاشق رو توی دهنم نذاشته بودم که طرز حرف زدن گیسو حالمو بهم زد... دختره ی خرس گنده فکر کرده 4 سالشه و با باباش اومده رستوران... چقدر خودشو لوس میکنه... این دیگه یه سور به درسا زده... زیر چشمی نگاهی به بقیه انداختم... مهسا و نازنین که آماده بودن از خنده بترکن... داریوش چپ چپی نگاهشون کرد و دوباره مشغول خوردن شد... بهار فقط لبخند میزد.... انگار فقط برای همین کار تعلیم دیده بود... فکر کنم زیر گوشش هم بخوابونی بازم بهت لبخند میزنه... تنهاکسی که جو براش سنگینه درساست... با اون روحیه ی لطیفی که من ازش سراغ دارم، شک ندارم که همین الان بغض کرده... برام جالبه که آریو تک تک خواسته های گیسو رو انجام میده.... تصمیم گرفتم جو رو عوض کنم...مثلا با یه بحث ساده... اولین سوالی که به ذهنم رسید رو از بهار پرسیدم:
- شما دو تا رشته ی تحصیلیتون چیه؟
بهار از سوال ناگهانیم تعجب کرد ولی در جواب گفت:
- من صنایع غذایی میخونم...
- جدی؟! چه جالب...
کجاش جالبه؟! از این مدل رشته ها خوشم نمیاد... همه منتظر بودیم تا گیسو هم رشته شو بگه ولی اون درگیر لوس کردن خودش بود... بهار ضربه ایی به بازوی گیسو زد:
- گیسو جان... از شما پرسیدن...
گیسو که تازه یادش اومد ما هم اینجا نشستیم و تنها نیستن، متعجب نگاهم کرد:
- چی رو؟
- بهار: رشته ی تحصیلی تونو...
- وا... خب الان چه وقت صحبت راجع به درسه؟!
موندم... این چه طرز حرف زدنه... اولین کسی رو که نگاه کردم داریوش بود... لبخند زده بود... آپامه نیستم اگر حال این دو تا رو نگیرم... حتی شده بخاطر درسا...بچه ها فکر کردن بخاطر ناراحتی از حرف گیسو ساکت شدم ولی خبر نداشتن که ذهنم درگیر یه راه برای حالگیریه... این آریو هم بهتره به خودش بیاد... واقعا به این زندگی راضیه؟ ازدواج با کسی که انتخاب خودت نیست؟! اونم تو قرن بیست و یکم؟! یه فکری زد به سرم... جوابه های مگه هوی نیست؟!
یواش گوشیمو از توی کیفم در آوردم و صفحه مسیجش رو باز کردم... نوشتم:
" یه طوری بحثو بکشون به ازدواج و سهیل ولی تابلو بازی در نیاریاااا..."
ضربه ایی به پای مهسا زدم که با ترس سرش رو آورد بالا... بهش اشاره کردم آروم باشه و گوشی رو از زیر میز گذاشتم روی پاش... چند ثانیه ایی با تحیر به گوشی نگاه کرد و مشغول خوندن شد... وقتی نگام کرد با چشم و ابرو بهم فهموند که قبوله... ازش خواستم با نازی هم هماهنگ باشه...
یه ذره گذشت و مهسا یهو گفت:
- چه سکوتی؟!
- بهار: مامانم همیشه میگه وقتی موقع خوردن همه ساکت هستن یعنی غذا خوشمزه ست...
مهسا نگاه کلی به بقیه انداخت و گفت:
- قطعا غذای همچین رستورانی نمیتونه بد باشه ولی اینطوری که نمیشه... مثلا شام تولده ها...
- آریو: دست درسا درد نکنه بخاطر دعوتش از ما...
- مهسا: امیدوارم چند وقت دیگه شام عروسیشو بخوریم... البته اول شما تو نوبتین...گویا توی مراحل جدی ایی هستین...
- گیسو: حتما دعوتتون میکنیم...
- بهار: امیدوارم برای شما هم پیش بیاد...
نازنین خندید و گفت:
- فکر کنم همه ی این جمع یه باری باید شام بدن... یکی زودتر و یکی دیرتر...
- درسا: حواسم به تیکه ت بودها... آپامه شنیدی؟! دیرترو با ما مجردها بودااا...
- بله... وای خواهش میکنم منو با خودت جمع نبند... من یه دونه خواستگار دارم...
همه خندیدن... درسا یواش پایین موهای بیرون زده از شالمو کشید و گفت:
- تو هم منو تنها گذاشتی؟!
- دیگه آدم نباید بخاطر یه نفر به بخت خودش لگد بزنه... مخصوصا اگر موقعیت خوبی باشه...
این اولین تیکه به آقایون فرصت طلب... نگاهی به آریو انداختم که خوراک لوبیاش رو هم میزد... پس گرفت موضوع رو... درسا لبخند زد... بهار گفت:
- درسا یه نفر عادی نیستا...
اووو... چه خواهر شوهر خوبی!!! تداوم این رابطه رو از خداوند منان خواستارم...
- البته... بر منکرش لعنت ولی من فقط همین یه خواستگارو دارم...
نازنین سریع دستشو برای قطع حرفام بالا آورد و گفت:
- وایستا ببینم... کدوم خواستگارو میگی؟!
- ای بابا... تو که در جریانی... شاهزاده سهیل...
-نازنین: به... کجای کاری؟! دیشب بله رو از عروسش گرفت... اینم تو رو قال گذاشت...
داریوش بازم خندید...رو آب بخندی... نازنین هم بازیگری بود و من خبر نداشتم... با تعجبی ساختگی گفتم:
- شوخی نکن!!!
درسا از حرفامون گیج شده بود... یادم رفت باهاش هماهنگ کنم... دهنش باز کرد تا چیزی بگه ولی من سریع تر عمل کردم و محکم زدم توی پاش... دهنش همراه با چشم هاش از درد جمع شد... یه لحظه دلم سوخت ولی بهتر از خرابکاری بود... امیدوارم بعدا کبود نشه... امشب من چقدر کتک کاری کردم...
- نازنین: شو خیم کجا بود؟! بالاخره مامانش تونست حرف خودشو به کرسی بشونه ...
ژست فکر کردن به خودم گرفتم... دو گوشه ی لبم به سمت پایین متمایل شد... دستی توی هوا تکون دادم:
- بی خیال... از اولم معلوم بود زیادی لوس و مامانیه....
یه قاشق از سوپم خوردم و با خنده گفتم:
- همون بهتر که رفت... انقدر بدم میاد از مردایی که نمی تونن خودشون برای ازدواج و انتخاب همسر نظری بدن... اینا چطوری میخوان تصمیمات بزرگتر زندگیشونو بگیرن؟!
آریو نگاهم کرد... منم همینطور... بذار به خودش بیاد... یعنی یک سوم شرکت انقدر ارزش داره که زیر بار همچین کاری بره؟! مطمءنم نسبت به درسا بی میل نیست... مگه میشه با درسا توی یه خونه باشه و هر روز توجه درسا رو ببینه و چیزی نگه؟! قبول دارم که گیسو دختر زیباییه ولی کاملا مشخصه که اخلاقش زیاد دلنشین نیست... در صورتی که درسا قلب خوب و مهربونی داره... گیسو هم ساکت بود... شاید فهمید اگر حالا اینجاست بخاطر خودش نیست... بخاطر تصمیمات یکی دیگه ست...
درسا دستمو از زیر میز گرفت... نگاهش کردم... بهم لبخند زد... دستمو رها کرد و راضی از حرفام، مشغول شام خوردن شد... نمی دونم چرا ولی حالا احساس میکنم ته دلم خنکه... چقدر احساس گرسنگی میکنم... قاشقمو پر کردم و بردم طرف دهنم... ولی وسط راه موند... چشم های ستیزه جوی داریوش روی من بود... ای وای... انقدر درگیر گرفتن حال گیسو و فهموندن لپ کلام به آریو بودم که یادم رفت اینم شرایطش مشابه اونه... مثل اینکه رابطه ی ما هیچ جوره قرار نیست درست بشه... حالا این چرا انقدر عصبانی شد... بابا یه ذره از آریو یاد بگیر و مردمی باش...
بی خیال نگاهمو دوختم به سوپم...
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#35
- در کل میتونم بگم شب خیلی خیلی خوبی بود...
خواستم توی صندلیم بچرخم تا راحت تر صحبت کنم ولی کمربند مانع شد... بند کمربند رو کشیدم و تکونی به خودم دادم... یه پام رو هم تا کردم و گذاشتم روی صندلی... اینطوری بهتر شد...
- داشتم میگفتم، شب خوبی بود... البته اگر تیکه انداختن های درسا و گیسو رو فاکتور بگیریم...
- پس حسابی از خجالت هم در اومدن؟!
- ای بابا... کاشکی فقط از خجالت هم در میومدن... ما رم خجالت زده کرد دختره ی ... هر چی دلش خواست به ما گفت... انگار فهمیده بود درسا روی ما تعصب داره... بی شخصیت سر کادو هم تیکه بارونمون کرد...
پانیذ خندید و گفت:
- مثلا؟!
- مثلا اینکه به درسا گفت اینهمه پول خرج کردی واسه ی همین یه تابلوی عکس... بیچاره جلوی ما خجالت کشید... البته آریو هم گوش گیسو رو پیچوند طوری که تا آخرش حرفی نزد...
- پس بی جواب نموند...
- نه خدا رو شکر... ولی خیلی جالب بود علنا با هم درگیری لفظی داشتن و انگار برای بقیه عادی بود...
- یعنی میدونن درسا چشه؟
سری تکون دادم:
- والا اونو خود منم نفهمیدم... در کل درسا دختره ساده ایه و هر چی توی فکرشه راحت روی رفتاراش تاثیر میذاره، پس با این حساب من فکر میکنم آریو یه چیزایی میدونه...
پانیذ با لب های برچیده از فکر، دنده رو عوض کرد و پرسید:
- تو فکر میکنی آریو درسا رو دوست داره؟
با کج کردن سرم بهش فهموندم که نمی دونم... لبهای غنچه شده ش رو چند باری به چپ و راست تکون داد:
- اما من میگم دوسش نداره...
- خب نمیشه نتیجه گیری کرد اونم با سکوت آریو...
چند لحظه ایی ساکت شدم تا دوباره رفتارهاشونو مرور کنم... البته بیشتر آریو مد نظرم بود... سعی کردم هربار دیدنش رو به یاد بیارم... مخصوصا اون روز تو کافه گپ... وقتی برای درسا همچین کاری میکنه نمیشه گفت هیچ احساسی بهش نداره... صدای پانیذ مثل قیچی ایی بود که افکارمو از هم برید...
- چی شد؟ ساکت شدی؟
- میدونی آریو رفتاراش یه طوریه... من میگم به درسا بی میل نیست... درسته گیسو دختر زیباییه ولی درسا چیزی کم نداره... از قیافه هم بگذریم، اخلاق درسا خیلی دلنشینه... زود جوشه... مهربونه... یکی مثل آریو...
- پانیذ: این بریدگی راه داره؟
نگاهی به خیابونی که پانیذ بهش اشاره کرد، انداختم:
- آره...
فرمون رو چرخوند و بدون نگاه کردن به من گفت:
- خب اصلا فرض میکنیم تو درست بگی ولی چرا باید سکوت کنه...
دوباره سر جام درست نشستم... به خیابونه رو به روم خیره شدم:
- پول خواهر عزیزم... پول... یک سوم سهام شرکت کم نیست...
اخم های پانیذ از شنیدن حرفم رفت تو هم... انگار زیاد حرفم جالب نبود:
- من مخالفم... اگر دوستش داشت خیلی کارها میکرد... خدا رو شکر از بچگی توی کمبود بزرگ نشده که بگیم عقده ایه و نداری کشیده... من با حرف اول خودم موافقم... دوستش نداره...
- تو اشتباه میکنی... آخه تو که خونه و زندگی اونا رو ندیدی... وسوسه انگیزه خواهر من... اصلا یه چیز عجیبیه... معلومه دلش نمیخواد اون امکانات رو از دست بده... اصلا شاید بخاطر علاقه ش و دونستن عاقبت بی سرانجام عشقشون سکوت کرده تا درسا این شرایط رو از دست نده...
- بازم مخالم... البته بهت حق میدم اینطور فکر کنی... باید عاشق بشی تا بفهمی چی میگم... من به جرات میگم کیوان پاش بیفته برام هر کاری میکنه...
- خب قیاس درستی نیست... چون کیوان، آریو پاکزاد نیست...
- منم میدونم کیوان، آریو پاکزاد نیست ولی مطمءنم انقدر دوستم داره که با همین کیوان بودنش اگر شرایط سختی پیش بیاد برای بقای زندگیمون میجنگه... دیگه تو خودت در جریان زندگی من هستی...
راست میگفت... کیوان خودشو طی ماجرایی ثابت کرد... جایی که باید می ایستاد، محکم ایستاد تا پانیذ رو از دست نده... کارش با ارزش بود، انقدر که بابام به داشتنش افتخار میکنه و مامانم بیشتر از قبل دوستش داره و آرزوی داشتن پسری مثل اون رو داره... چی از این بالاتر؟!
- پانیذ: حرف من اینه که آریو نباید بخاطر پول یا موقعیت اجتماعی با زندگی خودش بازی کنه... شک نکن اون پول نمی تونه خوشبختی ایی رو که در کنار درسا میتونه تجربه کنه رو بهش بده... مهم نیست کی باشی و چه موقعیتی توی زندگیت داشته باشی... مهم اینه بخاطر چیزی که دوستش داری بجنگی... حالا میخواد یه نفر باشه، یا یه حرفه یا هر چیز دیگه... وقتی جنگنده باشی برای همه الگو میشی... همه بهت افتخار میکنن نه اینکه ساده ترین راهو انتخاب کنی... هر چی راه سخت تر، لذت پیروزی انتهاییش هم بیشتره...
- حرفات منطقیه... چی بگم...
- پانیذ: هیچی نگو فقط قبول کن که آریو عاشق واقعی نیست... درسا بیشتر درگیر این عشق یه طرفه شده... اونه که داره اذیت میشه... وگرنه آریو اگر عشقو درک کرده بود تمام زمین و زمانو بهم می ریخت...
حرفای پانیذ فکرمو درگیر کرد... حق میگه... اگر حتی ذره ایی دوستش داشت یه کاری میکرد... مگه میشه حال پریشون درسا رو ندیده باشه... ولی آریو خیلی خوبه... بهش نمیاد پول پرست باشه... این برداشتیه که من تا امروز ازش داشتم... اگر آریو بخاطر درسا دست از همه چیز میکشید چقدر خوب میشد... حتی فکرش هم پر از حس خوبه ولی حیف...
- آپامه؟!
- هان؟
- هان نه بله... گوشیتو جواب بده... کجا رفتی؟
گوشیمو از توی کیفم در آوردم... نگاهی به صفحه ش انداختم و رو به درسا گفتم:
- حلال زادست...
دکمه ی اتصال رو زدم:
- سلام اوشکله... باز چیکارم داری؟
صدای خندون درسا توی گوشم پیچید:
- سلام... به به... فهمیدی کارت دارما...
- من تو رو بزرگت کردم... بگو...
- عزیزمی... جان تو اول زنگ زدم حالتو بپرسم...
- خب پرسیدی، خوبم... مورد دومو بگو...
خندید:
- باور کن راست میگم ولی در هر حال کارت هم داشتم...
- خب؟!
- راستش من و مادر و پدرم، امشب میریم فرانسه... بابام یه مسافرت کاری داره و خواست ما هم باهاش بریم...
- خدا بده شانس... فقط خواستی دل منو آب کنی؟
- خودتو لوس نکن...
- باشه...
- چه حرف گوش کن... یه زحمتی برات دارم... من باید پس فردا یه سری کتابو برسونم به یکی از دوستام... برای یه کتابخونه میخوان... منم دیدم کلی کتاب دارم که میتونه به دردشون بخوره ولی خودم نیستم... میخواستم خواهش کنم تو براشون ببری... میدونم که اینجا تو خونمون همه پشت گوش میندازن و نمی خوام شرمنده شون بشم... اگر هم خودت کتاب اضافه داری بفرست ثواب داره...
- امر دیگه ایی؟
- کار خیره بی ادب... بده دارم یه ثوابی هم به تو میرسونم؟
- نه والا...
- کیف کردی چه دوست خیری داری؟! حالا برو و پز منو به دوستات بده...
- چشم... باشه بفرست برام... البته من امشب میرم خونه ی عمه ایران و دو روزی اونجا... بفرست اونجا...
- باشه...
- ولی فکر کنم دیروقت برسه دستت... دست داریوشه و تا بیاره طول میکشه... این روزا خیلی درگیره... شب موقع برگشت از شرکت اول کتابا رو برای تو میاره...
پوفی کشیدم و گفتم:
- باز تو این داداش خوش اخلاقتو انداختی به من؟!
- فقط همین یه بار... به این فکر کن که داری کار خیر میکنی... حس خوب پشتش، داریوشو از یادت میبره...
- خیلی خب دست به خیر... منتظرم...
یه ذره دیگه با درسا حرف زدیم و سر سوغاتی باهاش بحث کردم... وقتی قطع کردم پانیذ یه سری سوال در مورد داریوش پرسید و منم کل اتفاقاتی رو که بینمون افتاده بود براش گفتم... کلا خیلی با پانیذ راحت بودم... برام جالب بود که دلش میخواست داریوشو ببینه... بر خلاف من اون از داریوش خوشش اومده بود و میگفت باید آدم محکمی باشه... ولی من هنوزم میگم که یه عقده ایه به تمام معناست...



*****
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#36
مانتوم رو توی تنم مرتب کردم... دوباره نگاهی به در حیاط انداختم و به طرفش رفتم... نگاهم کشید به خونه ی جدید رسول و خانواده ش که توی تاریکی فرو رفته بود... توی این مدت با حضورشون، خونه عمه ایران رنگ و بو گرفته... چقدر هم از رنگ آمیزی خونه راضی بودن و خدا رو شکر رو سفید شدیم... مخصوصا جلوی ساسان و شهرام... دیگه رسیده بودم به در... نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم...
تکیه شو داده بود به ماشینش و با دست های گره کرده توی هم، بهم نگاه میکرد... منم همینطور... خستگی از تمام هیکلش میبارید... چه طلبکار نگاه میکرد، بی ادب توقع داشت من سلام کنم... خب اون اومده خونمون اون باید سلام کنه تازه از نظر عقلی من بیست سالی ازش بزرگترم... با تمام این نتیجه گیری ها، برای اینکه فردا همه جا جار نزنه بهش بی احترامی کردم، سلام آرومی گفتم... بعد از چند ثانیه وقتی خوب براندازم کرد، بدون اینکه جوابمو بده تکیه شو برداشت و رفت سمت صندوق عقب...
لعنت بر شیطون... لعنت به من که به این احترام میذارم... اگر بخاطر درسا نبود در رو میبستم و میرفتم تو تا سنگ روی یخ بشه...انگار من بهش گفتم اینارو بیاره اینجا... حالا خوبه کار خواهرشه ها... اخم و تخمشو برای من آورده...میخوای کار خیر بکنی همچین درست و حسابی انجامش بده خب... ولش کن... در رو تا انتها باز کردم و بی خیال تیکه دادم بهش... بعد از چند ثانیه داریوش کلی کتاب رو از توی صندوق در آورد و گذاشت روی زمین...
چی؟ نکنه توقع داره من اونا رو ببرم تو... اینا که خیلی زیاده... نگاهی بهم انداخت و منم سریع خودمو زدم به اون راه... مشغول بازی کردن با ناخن هام شدم... فهمیدم که داره نگاهم میکنه ولی به روی خودم نیاوردم... سری با تاسف تکون داد و دوباره سرش رفت تو صندوق عقب... دلم براش سوخت ولی میخواست یه کم مودب باشه... هنوز یاد نگرفته جواب سلام آدمو بده... اصلا حقشه... خسته هست، بذار خسته تر بشه...
وقتی همه ی کتاب ها رو در آورد، در صندوق رو بست... بدون نگاه کردن به من پرسید:
- اینارو کجا باید بذارم...
بدون نگاه کردن بهش، گوشه ی در رو نشونش دادم... اونم با مکثی کوتاه دو تا نایلون اول رو برد تو... میدونستم داره حرص میخوره... از قیافه ش معلون بود و همین کلی خوشحالم کرد... تا این باشه درست برخورد کنه... نوکرش که نیستم، تازه دارم بهشون لطف میکنم و کاری رو که اون باید انجام میداد رو من قراره انجام بدم و این خودش خیلیه... قبل از ورود نگاهی به حیط انداخت و رفت تو... منم از فرصت استفاده کردم و تقریبی کتاب ها رو شمردم... خیلی زیاده... خودش یه کتابخونه میشه... آفرین به درسا بهش نمیاد خیلی اهل کتاب باشه... خودمم نیستم... کم میخونم ولی گزیده میخونم... از توجیح خودم خندهم گرفت... اینم که لفتش میده...
داریوش دوباره اومد بیرون تا بقیه ی کتاب ها رو ببره توی حیاط... خیلی سعی میکرد پاها شو روی زمین نکشه... دو تا نایلون بعدی رو برداشت... وسط راه بود یکی از نایلون ها پاره شد و چند تا کتاب ریخت بیرون... دستاش پر بود برای همین رفتم تا کمک کنم... دیگه تنبیه بسه معلومه خسته ست... تا خواستم دولا بشم صداشو شنیدم:
- لازم نکرده دست بزنی...
- میخوام کمکتون کنم... فکر کنم الان باید تشکر کنین نه اینکه طلبکار باشین...
بی خیال بردن کتاب ها شد و درست رو به روم وایستاد...برای لحظه ایی دقیق توی چشمام نگاه کرد و گفت:
- بهت نمیاد آدم مهربون و کمک رسونی باشی... پس خواهشا ادای اینجور آدما رو در نیار...
چقدر قیافه ش مظلوم شده بود... اگر روحیاتشو نمی دونستم دستی به صورت خسته و محتاج خوابش میکشیدم... برخلاف تصورش که فکر میکرد ممکنه عصبانی بشم و از خودم دفاع کنم، توی روش لبخند زدم... پر اطمینان... این کیه که بخواد درجه مهربون بودن منو بسنجه وقتی خودش بویی از محبت نبرده... همراه با یکی از ابروهام که بالا رفته بود سری تکون داد... به در اشاره کردم:
- حق با شماست... بفرمایید...
چشم غره ایی بهم رفت و به کارش ادامه داد... تمام مدت به درخت لبه ی پیاده رو تکیه دادم و نگاهش میکردم... شک ندارم اگر همین الان بهش یه بالشت و پتو بدم، با تمام نفرتی که ازم داره، برام دعا میکنه... چشماش از زور خواب قرمز شده... یه ذره عذاب وجدان گرفتم ولی خودشم بی تقصیر نیست... نمیخواد مثل انسان برخورد کنه و اینم میشه نتیجه ش... وقتی کارش تموم شد، رفت کنار ماشینش... در رو باز کرد و منم بی هیچ حرفی به طرف در رفتم... لحظه ی آخر صداشو شنیدم:
- توی جابه جا کردنشون که کمکی نکردی، حداقل یه دو تا کتاب بهشون اضافه کن شاید تو هم ثوابی بردی از این داستان...
انگشت اشاره شو آورد بالا:
- البته شاید...
نمی دونم چرا دلم میخواست سر به سرش بذارم مخصوصا حالا که اینطوری میبینمش... با حالت نمایشی دو طرف مانتوم رو گرفتم و همراه با نمیچه تعظیمی گفتم:
- ممنون از راهنماییتون جناب پاکزاد... یادم میمونه...
پوزخند زد:
- بهتره یادت بمونه... به جایی بر نمی خوره کمک کردنو یاد بگیری... کی میرسه روزی که بقیه هم چهره ی واقعی تو ببینن؟
لبخندم گشاد شد:
- میرسه... غصه نخورین... ولی من موندم این وسط چی به شما میرسه...
- همین که دیگه آدم رو اعصابی مثل تو رو نبینم خودش خیلیه... روانم راحت میشه...
- پس دعا میکنم زودتر من واقعی رو همه بشناسن...
چیزی نگفت و نشست تو ماشین... منم موندن رو جایز ندونستم و اومدم تو... وقتی در رو بستم به همون حالت موندم تا صدای ماشینشو بشنوم که میره... امیدوارم تصادف نکنه... درسته باهاش مشکل دارم ولی دوست ندارم برای دشمنم اتفاقی بیفته...
تازه غصه م گرفت چطور اینهمه کتابو ببرم تو؟! این وقت شبم که نمیشه رسول رو اذیت کنم... بی خیال یه کاریش میکنم ... برگشتم و چشم چرخوندم تا کتابا رو پیدا کنم... ولی در کمال تعجب همه شونو پای پله ها دیدم... چشمام چیزی رو که میدید باور نمیکرد... به داریوش نمیخورد از این حرکات جنتلمنی انجام بده، حداقل در مورد من... یه آفرین تو دلم بهش گفتم که کارمو راحت کرد اونم بعد کاری که من کردم... لبخندی ناخواسته روی لبم نقش بست و رفتم تا سروسامونی به کتابا بدم....
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#37
خمیر رو بلند کردم و محکم کوبیدم روی میز، طوری که تمام آردهای دور و برش پخش هوا بشه... صدای خنده ی بچه ها بخاطر اینکارم بلند شد و دو سه تاشونم با جیغ رفتن عقب...
- کجا؟! هر کس از زیر کار در بره شیرینی نداره هاااا...
از زیر چشم نگاهی به بهداد انداختم که طبق معمول همیشه یه گوشه نشسته اما اینبار حالش زیاد خوب نیست... همه ش هم بخاطر فشار شیمی درمانی اخیرش و ضعیف شدن بدنشه... اینبار خیلی بی حال شده و همین نگرانم میکنه... با صدای بلند مورد خطاب قرار دادمش:
- فهمیدی بهداد خان؟! با شما بودما... یه ساعت دیگه بگی شیرینی میخوای، من میدونم و تو...
با چشمای بی حالش زل زد بهم و با چند ثانیه تاخیر لبخندی روی لبش نقش بست... دیگه خودشم میدونه نور چشمیم شده و هر کاری براش میکنم... البته برای همه اینکارو میکنم ولی بهداد یه ذره بیشتر... اون مثل بقیه ی بچه ها نیست و هیچ کسی رو نداره تا نازشو بکشه... هیچکس بغیر از من...
- پاشو بیا کمک تا یه دونه هم به تو برسه... بدو...
یه ذره نگاهم کرد و بی هیچ حرفی از جاش بلند شد... مثل بقیه اومد کنار میز وایستاد و زل زد به دست های من تا کارمو شروع کنم... جالب شد، یه طور جمع شده بودن و مشتاقانه نگاه میکردن که انگار دارم اخراع جدیدمو بهشون نشون میدم... منم ژست آدمای ماهر رو به خودم گرفتم و شروع کردم با حرکات آکروباتیک خمیر رو ورز دادن طوری که نزدیک بود چند باری کل خمیر فدای حرکاتم بشه و بخوره تو در و دیوار... حالا خوبه در کل زندگیم سر جمع 10 بارم شیرینی درست نکردما ولی برای شاد کردن جو لازم بود... این نشد یکی دیگه... وقت داشتم تا اگر احیانا خرابکاری درست شد، جبرانش کنم... حواسم به بهداد بود که با دقت نگاه میکرد...
- مروارید: چقدر دیگه باید ورزش بدی آپامه؟!
صدای بچه گونه اش انقدر خوشگله که هر دفعه حرف میزنه لبهام ناخود آگاه برای گفتن کلمه ی " ای جونم " غنچه میشه... حتی نمی تونه اسممو درست بگه چه برسه به کلمه ی ورز... مروارید از اون دسته بچه هایی هست که دیر به حرف زدن اومد و هنوزم مشکل گفتاری داره... قطعا اگر درگیر بیمارستان و بیماری نبود مادرش این موضوع رو بهش سخت میگرفت تا اصلاح بشه...
نگاهی به چشم های گردش انداختم که پر از شیرینی بود... نتونستم مقاومت کنم و با دست آغشته به آردم، لپش رو کشیدم... با خنده سعی کرد لپشو از بین انگشت های دستم رها کنه... لکه ی سفیدی روی صورتش افتاد...... سارینا سریع و همراه با خنده گفت:
- صورتش کثیف شد...
و بعد دست هاشو مقابل دهنش گرفت و ریز ریز خندید... بقیه هم خندیدن، حتی خود مروارید... رو بهش کردم و گفتم:
- الان سفید برفی شدی... بعدشم، باید نرمتر بشه...
- جاوید: منم میخوام اینکارو بکنم...
- ای به چشم... مردم از بی کمکی... اینطوری منم وقت میکنم کیک درست کنم...
همین حرف کافی بود تا بقیه هم بگن که میخوان کمک کنن و بهدادم دست کمی از اونا نداشت... اول از همه شون خواستم تا برن و دستهاشونو بشورن... انقدر ذوق داشتن که بدون نق زدن، سریع رفتن... تا موقعی که برگردن از کنار خمیر تکه های کوچیک تری جدا کردم... چشمم به لباسم خورد که پر از آرد شده بود... خانم جعفری گفت پیشبند ببندما... سریع رفتم از توی کمد چند تا پیشبند کوچیک و دستکش که معمولا مخصوص کلاس های آشپزی بود، آوردم تا لباس اونا کثیف نشه... اوه اوه، کل آشپزخونه رو کثیف کردم...
صدای خنده شون توی راهرو پیچید... اول سارینا و مروارید اومدن و بعدم بهداد... نگاهی به پشت سرشون انداختم:
- پس بقیه تون کجا موندن؟!
بهداد سریع اومد لب میز روی صندلی هایی که قبلا براشون گذاشته بودم ایستاد و گفت:
- داره بارون میاد...
- خب؟!
- سارینا: بچه ها از خانم دلربا اجازه گرفتن برن سریع یه دور توی حیاط بزنن... خانم دلربا به همه اجازه داد بجز بهداد...
اخم بهداد با یادآوری این قسمت رفت تو هم... پیشبندی برداشتم و رفتم پشتش تا براش ببندم:
- خانم دلربا کار خوبی کرد... بهداد باید زودتر خوب بشه... اونام بهتر بود الان نمی رفتن... دیگه پاییز اومده و هوا سرد شده... سرما میخورن...
به سارینا و مرواریدم کمک کردم تا سر جاشون بایستن و پیشبندشونو بستم... کم کم بقیه هم اومدن... زیاد خیس نشده بودن... شک ندارم بخاطر سخت گیری خانم دلربا زیاد نتونستن زیر بارون بمونن... خیلی خوبه که ازش حرف شنوی دارن و اهل لجبازی نیستن... وقتی مطمءن شدم دست اونام تمیزه، براشون پیشبند بستم و مشغول شدیم... بارون شدید تر شده و صدای رعد و برق هم گهگاهی میاد... فضای تاریک آشپزخونه که حاصل از هوای ابری و گرفته بود، صدای بارون و سکوت ساختمان، همه و همه جو شیرینی رو درست کرده... خوشحالم که همین شیرینی درست کردن باعث شد تا توی روز ابری بچه ها یه گوشه نشینن... قیافه ی تک تکشون رو نگاه کردم که سخت مشغول ور رفتن با خمیر بودن...بغیر از پژمان و مروارید همه شون تقریبا بی مو هستن... البته سارینا هم دستمال سر بسته... با کلی انرژی گفتم:
- ببینم شیرینی های امروز با اینهمه آشپز به کجا میرسه...
- علیرضا: وقتی علیرضا کاری رو انجام بده یعنی همه چی عالی میشه...
- مروارید: منم بلدم...
از جمله ی بی ربطش همه خندیدن...
- الهی دورت بگردم، تو همه چی بلدی... مخصوصا دلبری...
معلومه نفهمید چی گفتم اما لبخندی به روم زد و دوباره سرگرم کارش شد... دستاش انقدر کوچیک بود که هی خمیر از زیر دستش کنار میرفت ولی اون کوتاه بیا نبود... شاهرخ نفسشو کلافه بیرون فرستاد و گفت:
- خسته شدم... بسه دیگه، زودتر بپزیم و بخوریمش...
دستامو زدم پشت کمرم و با اخم ساختگی گفتم:
- سرباز... کاری رو که گفتم بکن...
خندید...
- آخه خمیر من نرم شده آپامه... ببخشید، قربان...
قبل از من صدای خانم دلربا اومد که خطاب به شاهرخ گفت:
- مگه قرار نشد چون ازتون بزرگتره دیگه بهش نگین آپامه؟!
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#38
رومو برگردوندم... جلوی ورودی آشپزخونه ایستاده بود و چند تا پوشه هم توی دستش بود... نگاهی به قیافه ی خسته از کارش انداختم...
- بی خیال خانم دلربا... من خودم ازشون میخوام که به اسم کوچیک صدام کنن... اینطوری بهتره...
چشمهای ریز شده و پر از توبیخش رو بهم دوخت و گفت:
- پس این بی خیالو از تو یاد گرفتن... خیلی خب، مردیم از گشنگی... یه عصرونه میخواین بهمون بدینا... بهداد تو هم زیاد سرپا واینستا، برو استراحت کن...
با اشاره ازم خواست تا حواسم به بهداد باشه و رفت تا به کارهاش برسه... خدا ازش راضی باشه... کل زندگیش رو وقف این بچه ها و مهرایزد کرده... هر روز کار و دوندگی و تلاش برای بهبودی این بچه ها... بعضی وقت ها دو روز، سه روز هم شده که نخوابه و پیگیر کار بچه ها از این بیمارستان به اون بیمارستان، از این اتاق به اون اتاق باشه... امیدوارم هر چی که دوست داره خدا بهش بده... نگاه کلی ایی به همه انداختم و در نهایت روی بهداد تمرکز کردم... انرژیش کم شده ولی بهتر از اینه که بخواد یه گوشه بشینه و به شرایطش فکر کنه... اونطوری قطعا حالش بدتر میشه... ولی با همه این حرفا نمیشه دستور پزشک رو نادیده گرفت... رفتم کنارش و آروم زیر گوشش گفتم:
- هر وقت خسته شدی بهم بگو تا استراحت کنی... باشه؟!
بدون اینکه دست از کارش بکشه، سری برام تکون داد... دوباره سر جای اولم قرار گرفتم و مشغول کارم شدم... بارون شدید تر شده بود و صدای برخوردش با شیشه زیادتر شد... پژمان نگاهی به پنجره انداخت و گفت:
- میشه پنجره رو باز کنم؟!
- اگر تابستون بود میشد ولی الان نه... چون هوا سرده و ممکنه سرما بخورین...
بهداد با اخم گفت:
- اگر بخاطر منه، من سرما نمیخورم... حالم خوبه
قیافه ی از خود راضی به خودم گرفتم:
- وای... چقدر خودتو دوست داری بچه... کی گفته بخاطر تو گفتم؟! من منظورم به خودم بود...
از شنیدم حرفم لبخندی روی لبش نشست... ولی سرشو بالا نمی آورد...
- حالا چرا یواشکی میخندی؟! یه لبخند بهمون بزنی به جایی بر نمیخوره ها... به قول شاعر" با ما به از این باش که با خلق جهانی"
سرشو آورد بالا ولی سعی میکرد لبخندشو کنترل کنه:
- آخه بارون قشنگه...
- مگه من گفتم زشته؟! هوا سرده...
- پژمان: آپامه... راسته که میگن وقتی بارون میاد خدا داره گریه میکنه؟!
لبخندی به فکرش که روزی منم دچارش بودم، زدم. حالت متفکری به قیافم دادم:
- اوم... خدا گریه میکنه...
- سارینا: نخیرم... یکی که امشب عروسیشه، بچه بوده ته دیگ زیاد خورده...
- شاهرخ: چه ربطی داشت؟!
- همینه دیگه... یه بار خاله مریمم داشت ته دیگ میخورد، مادرجونم بهش گفت" نخور شب عروسیت بارون میاد"
شاهرخ که قانع نشده بود، با بی قیدی شونه بالا انداخت و گفت:
- دروغه...
سارینا از حرف شاهرخ ناراحت شد و گفت:
- مادرجونه من بزرگه و هیچوقتم دروغ نمیگه...
- شاهرخ: پس یعنی تو که همه ی ته دیگ هارو میخوری و نمیذاری به ما برسه دوست داری شب عروسیت بارون بیاد؟!
-نخیرم... نمیاد...
با تعجبی همراه با لبخند بخاطر نقض سریع حرف خودش، گفتم:
- وا... چرا؟! مگه نمیگی ته دیگ بخوری شب عروسیت بارون میاد؟!
- معلومه من گفتم...
- خب پس چرا میگی نمیاد؟!
با ناز گفت:
- برای اینکه من قصد ازدواج ندارم... پس شب عروسی هم در کار نیست...
لبخندم عمیق شد و ابروهام بالا رفت:
- آها... پس دخترمون کلی ناز داره؟! حالا چرا ازدواج نمیکنی؟!
یه ذره فکر کرد و گفت:
- میخوام درس بخونم...
- حتی اگر یه پسر گل و آقا و همه چی تموم باشه؟!
اینبار با سر جوابمو داد و تاکید کرد که قرار نیست از تصمیمش کوتاه بیاد...
- من فدای خانم درسخون و نازنازیمون بشم ولی لگد نزن به بختت...
دستمو گرفتم جلوی دهنم ولی صدام طوری بود که همه بشنون:
- این روزها شوهر کمه...
همه خندیدن... مروارید که چیزی از حرفامون نفهمیده بود با دیدن خنده ی بچه ها ذوق کرد و با لحن بچه گونه و پر تپقش گفت:
- منم میخوام عروس بشم...
صدای خنده بلندتر شد... هر کی یه چیزه به مروارید میگفت... اصلا وقتی این بچه حرف میزنه آدم دلش میخواد بخورتش... از بس که خوردنیه... جو حسابی شاد شده بود... چقدر فضای امروز خوب بود... یه روز بارونی ولی شاد... نگاهم کشیده شد به سمت پنجره که حالا پر از قطره های بارون بود...
خدایا واقعا داری گریه میکنی؟! ولی چی یا کی ناراحتت کرده؟! شایدم میخواد بکنه؟! توی دنیای تو چی میگذره؟! دغدعه ی تو چیه؟!
نفسی عمیق کشیدم... خوب شد سارینا بحثو عوض کرد وگرنه توی جواب میموندم... با دیدن صورت بچه ها لبخند زدم... روی صورت هر کدومشون یه ردی از آرد بود... دوبار دست هامو به هم کوبیدم تا توجه شون رو جلب کنم:
- خیلی خب برو بچ... این مرحله با موفقیت به پایان رسید... بریم برای مرحله ی بعد...


******
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#39
- خانم دلربا: پس چی شد این کیکتون... از ظهر تا حالا به دلمون صابون زدیم...
شاهرخ ازمون جدا شد و رفت پشت در اتاق... سرشو برد تو... صداشو شنیدم که گفت:
- تا ده بشمرین... آپامه داره خوشگلش میکنه...
- خانم دلربا: باز که گفتی آپامه... اون ازت بزرگتره بچه جون...
خنده م گرفت... این خانم دلربا هم نمیخواد دست از گیر دادن به بچه ها سر گفتن اسمم برداره... من خودم دوست دارم اینطور باشه چون احساس بهتری دارم... شاهرخ دوباره اومد کنارمون و با هیجان گفت:
- زودباش آپامه... ای بابا... خاله... وای چه کیکی شده...
- علیرضا: بیاین خودمون یواشکی بریم یه جایی و همه شو بخوریم...
سارینا حرف علیرضا رو خیلی جدی گرفت و با تشر گفت:
- اصلا کار درستی نیست... من نمیذارم... اونا رو ما دعوت کردیم، آدم مهمونشو گول میزنه؟!
علیرضا که توقع این واکنش جدی رو نداشت همراه با بهت گفت:
- من فقط شوخی کردم... منم دوست ندارم کسی رو گول بزنم... مخصوصا دوستامو...
برای عوض کردن جو، میان بحثشون رفتم و گفتم:
- همه تون ماهید... اینم آماده شد... بدویید تا داد مهمونامون در نیومده...
کیک رو روی میز متحرکی که مخصوص سرو ناهار بچه ها بود گذاشتم و چون اونا خیلی ذوق داشتن، اجازه دادم ببرنش... هر کدوم دستی به میز گذاشتن و هلش دادن سمت در اتاق... وقتی وارد اتاق شدیم همه سر و صدا راه انداختن و بچه ها تشویق کردن... چشمی چرخوندم تا بهداد رو ببینم... یکساعتی میشه که حالش بد شده و خانم دلربا اجازه نداد این قسمت های آخر رو با ما باشه... اونم مجبور شد کنار بقیه ی بچه ها توی سالن بشینه... رنگش پریده و از جمع شدن گاه و بیگاه چشمش میشه فهمید که درد میکشه... چرا نمیتونم براش کاری بکنم؟!
سعی کردم آروم باشم... رفتم کنارش نشستم و دستشو گرفتم... بهم لبخند زد...
- خانم قاسمی: حالا ما کیک بخوریم یا خجالت... به به... معلومه خیلی هم خوشمزه ست...
- خانم دلربا: مگه میشه بچه های من چیزی درست کنن و بدمزه بشه؟!
- علیرضا: نگران نباشین... وقتی علیرضا یه کاری رو ...
صدای اه گفتن دوستاش و شلوغ بازی و خنده هاشون باعث شد تا حرفش نصفه بمونه... آخه علیرضا همیشه از این جمله تکراری برای رژه قدرت استفاده میکنه... صدای خانم شاهچراغی نظافت چی مرکز، انقدر بلند بود که همه رو ساکت کرد:
- حالا چرا کیک رو نمی برین؟! دلمون آب شد...
خانم قاسمی: میبینی تو رو خدا؟! یه کیک میخوان بهمون بدنااا... یکی تون کیک و ببره و بخوریم...
همین حرف کافی بود تا بچه ها رو به فکر بنداره که کی کیک رو ببره؟! نگاه مرددشون روی من ثابت موند... توقع داشتن من کمکشون کنم... با اشاره بهشون گفتم که منم نمیدونم و تصمیم رو به خودشون واگذار کردم... شاید اگر همه با هم ببرن بهتر باشه... اینطوری دعوا هم نمیشه... قبل از اینکه نظرمو بگم، سارینا یه چیزی در گوش شاهرخ گفت و اونم با کمی فکر کردن در گوش علیرضا گفت... تک تک اینکارو تکرار کردن... همه منتظر بودیم تا ببینیم نتیجه اینهمه در گوشی حرف زدن چی میشه... در نهایت همه شون به اتفاق میز رو هل دادن و جلوی پای بهداد نگهش داشتن...
شاهرخ: بهداد داداش، تو ببر قربون سر کچلت برم...
و بعد ماچی از سر بهداد کرد... انقدر حرکتشون قشنگ بود که بغیر از خود بهداد، یه لبخند شیرین روی لب همه نشوند...اونم بی هیچ حرفی قبول کرد و کیک رو برید... صدای جیغ و داد بلند شد... هر کی ندونه فکر میکنه تولده... تقسیم کردن کیک رو به من محول کردن و خدا رو شکر به همه رسید... چون بهداد حالش زیاد خوب نبود، توی خوردن بهش کمک کردم... حتی حال چنگال دست گرفتن هم نداشت... این شیمی درمانی خیلی اذیتش کرد...
سروش چند ضربه روی شونه ی علیرضا زد و گفت:
- نه... خوشم اومد... حتی اگر خلبان نشی، خانه دار خوبی میشی...
صدای خنده بلند شد... علیرضا ضربه ایی محکم به پای سروش زد و همراه با در آوردن شکلکی روشو برگردوند... فاطمه رو به خانم شاهچراغی گفت:
- میشه برام یه لیوان دیگه چایی بریزین؟!
- البته که میشه خانوم خوشگله...دیگه کی چایی میخواد؟!
چایی به منم مزه داده بود و بازم میخواستم... لیوانمو بالا آوردم و هر چی توش بود وارد دهنم کردم... اما با دیدن نگاه خشک شده ی خانم دلربا روی بهداد، به همون حال موندم... نگاهم چند بار بینشون به چرخش در اومد و با تاخیر چایی توی دهنمو قورت دادم... بهداد که سرگرم خوردن بود... توی چهره ی خانم دلربا دقیق شدم... نگاهش به بهداد بود ولی ذهنش...!! انقدر بد بهش زل زده بودم که متوجه شد و نگاهم کرد... با اشاره پرسیدم چی شده... چیزی نگفت و تنها به زدن لبخند اکتفا کرد... اونم نگرانه... مگه میشه نباشه؟! صدای افتادن چنگال توی ظرف منو از جا پروند و همه ی نگاه ها رو روی بهداد میخکوب کرد...
- بهداد: ببخشید... از دستم افتاد...
- شاهرخ: اشکالی نداره پسر... چون تو کیک رو بریدی، ما تصور میکنیم تولدت بوده... پس امشب میشه شب تو و هر کاری بکنی کسی حقی نداره چیزی بهت بگه... مگه خانم دلربا؟! قانون تولد همینه دیگه؟!
خانم دلربا که هنوز نگاهش متوجه بهداد بود به تکون دادن سر اکتفا کرد...
- شاهرخ: ای خدا... کی میشه زودتر دو ماه دیگه برسه و من شب تولدم برم زیر بارون بدوم؟! کسی هم نه نگه...
- علیرضا: از کجا میدونی بارون میاد شب تولدت؟!
- فاطمه: کی میدونه؟! شاید چون اونموقع هوا سردتره شاید برف بباره..
- شاهرخ: اینکه محشره... برف بازی... آخ جووون...
- خانم دلربا: حالت خوبه عزیزم؟!
نه تنها بهداد، بلکه همه از سوال ناگهانی ایی که پرسیده شد، تعجب کردن... بهداد یه دور به بقیه نگاه کرد... با کمی مکث و در نهایت نارضایتی گفت:
- درد دارم...
یهو سکوت بدی حاکم شد... نگاه تک تک بچه ها عوض شد... هر چی بود ترحم توش جایی نداشت... یه جور حس همدردی... همه شون این درد مشترک رو تجربه کرده بودن و حال الان بهداد رو میفهمیدن... فقط اونان که میفهمن چقدر درد پشت ظاهر آرومش وجود داره... جو بدی بود... من که فقط سعی میکردم نفس های منظم بکشم تا بغضم از بین بره... خانم قاسمی سکوت رو شکست:
- استخون هاته... داری سرما میخوری؟! چقدر بهت گفتیم دم در سالن نایست... هوا امروز خیلی سرد بود...
معلوم بود خودشم به حرفایی که میزنه اعتقادی نداره و فقط میخواد ذهن بچه ها، مخصوصا بهداد رو از مریضی اصلیش پرت کنه... بغضم رو قورت دادم و رو به بهداد گفتم:
- راست میگه... سرما بخوری میکشمت...
خندید... از جام بلند شدم:
- حالا باید تنبیه بشی و بقیه ی کیکتو توی تختت بخوری... اینطوری حداقل حالت زودتر خوب میشه...
مخالفتی نکرد... ضعیف تر از همیشه بود و همین جایی برای لجبازی های معروفش نمی ذاشت... خواستم کمکش کنم ولی یه سری از دوستاش زودتر از من دست بکار شدن و تا اتاق همراهیش کردن... اینا با همه ی بچگیشون خیلی چیزا رو بیشتر از هزار تا آدم بزرگ متوجه میشن...
چراغ کم نوری رو روشن کردم تا راحت استراحت کنه... بچه هام بعد از کمی نوازش کردن بهداد و دلداری دادنش اتاقو ترک کردن...
- میخوای این چراغم خاموش کنم؟!
- نه... از تاریکی خوشم نمیاد...
- میدونم...
- پس چرا میپرسی؟!
موهاشو با دست مرتب کردم... لپشو محکم بوسیدم:
- میخوام صدای خوشگلتو بشنوم... از بس که کم حرف میزنی...
لبخند زد... چشماش آماده ی خواب بود...
- خوابت میاد؟!
- اوهوم...
- بخواب...
- دستمو میگیری؟! میشه امشب پیشم بمونی؟!
- البته که دستاتو میگیرم... ولی شب موندن اینجا... خودت که میدونی اجازه ندارم... باید برگردم خونه...
چیزی نگفت... شاید چون سالهای قبل، پدر و مادر اونم بهش گوشزد کرده بودن که دوست دارن شبا بچه شون پیش خودشون باشه... چشمکی بهش زدم و گفتم:
- ولی قول میدم فردا بیام... خوبه؟!
- خوبه...
چشم هاشو بست ولی توی همون حالت گفت:
- قول دادیا...
پشت دستمو روی صورتش کشیدم و گفتم:
- آره... قول دادام...
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#40
الان یک ربعی میشه که توی ماشین نشستم و به درب ورودی دانشگاه خیره شدم... امیدوارم وقت شناس باشه و مجبور نشم زیاد انتظار بکشم... چون اصلا از منتظر موندن خوشم نمیاد... با دیدن تیپ و قیافه ی دانشجوهای اینجا میشه فهمید که خیلی به پوششون گیر میدن... اکثرا وقتی پاشون رو از در میذارن بیرون یه تغییر کوچیک توی ظاهرشون ایجاد میکنن... بالاخره اومد... خواستم از ماشین پیاده بشم تا راحت تر پیدام کنه ولی لازم نبود... منو دید و داشت میومد سمتم... از فرصت استفاده کردم و تا اون بخواد از خیابون رد بشه، ماشین رو از پارک در آوردم... در رو باز کرد و همراه با گفتن سلام، کنارم جا گرفت...
- سلام به روی ماه درسخونت... خوبی؟!
درسا سایه بون جلوشو داد پایین و در حالی که توی آینه ش وضعیتش رو چک میکرد، گفت:
- خیلی...
- بی ادب الان باید بگی نه زیاد... مثلا ازمون دور بودی و دلت برامون تنگ شده...
چک کردنش تموم شد... سایه بون رو بست و درست نشست... لبخند به لب گفت:
- معلومه که دلم تنگ شده... وگرنه ازت نمی خواستم بیای اینجا؟!
- حالا چیکارم داشتی که میخواستی ببینیم؟!
- نمی خوای سوغاتی هاتو بگیری؟!
نگاهش کردم:
- آخ جووون... سوغاتی ها... پس یه دونه نیست... ولی من بهت نگفتم امروز خیلی کار دارم؟! نامرد تو گفتی کارت واجبه که اومدم...
- خب کلی هم باهات حرف دارم...
دسته ی موهای قهوه ایی رنگشو که از مقنعه ش زده بود بیرون، کشیدم:
- حرفاتم میشد با چند روز تاخیر بهش رسیدگی کرد... اونطور که تو گفتی من فکر کردم مشکلی داری...
با خنده گفت:
- مشکل که برام پیش اومده... اونم از نوع جذابش... ولی اول بریم یه جا ناهار بخوریم.
نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- نچ نچ... ساعت دو و نیمه... میگم چرا دل و رودم داره از گشنگی بهم میپیچه.
قیافم مچاله شد و گفتم:
- میشه امروز رو بی خیال بشی؟! من خیلی کار دارم... یه روز دیگه با بچه ها دور هم جمع میشیم و ناهارم مهمون من... خوبه؟!
- لوس نشو دیگه... تو که کار داشتی اصلا چرا اومدی؟!
- یه ذره به حرفایی که پای تلفن زدی فکر کن... نگرانم کردی.
- خب تو هی میگفتی نه... راه دیگه ایی نداشتم.
چپ چپ نگاهش کردم... موهاشو مرتب کرد و گفت:
- ببخشید...
- امروز خیلی کار دارم... باید یه نفرو ببینم.
- حالا که تا اینجا اومدی... با دو سه ساعت تاخیر هم چیزی نمیشه... بریم ناهار بخوریم؟!
دوباره لبخند زد و گفت:
- حرفام شنیدنیه هاااا...
- تو چرا تا به بحث حرف زدن میرسی نیشت باز میشه؟!
رو به خیابون کرد... لبخندش عمیق تر شد و گفت:
- حالا...
کنجکاو شده بودم تا ببینم چی میخواد بگه... ولی از طرفی هم قول داده بودم... یه ذره فکر کردم... شاید بتونم به هر دو برسم... دیر رفتنم رو میتونم با بیشتر موندن جبران کنم و اجازه شو از بابا میگیرم... مطمءنم چون خیریت داره نه نمیگه... صدای منتظر درسا رو شنیدم:
- چی شد؟!
یه ذره دیر رفتن مشکلی نداره... بهش لبخند زدم....



*****
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بهت گفته بودم مثل نفس دوست دارم | hiva73 ملکه برفی 114 8,114 ۰۷-۰۳-۰، ۰۹:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: fatemeh466
  رمان عروس بدقدم (ادامه سامان) | شیرین امراللهی sadaf 105 20,984 ۲۲-۱۱-۹۹، ۱۱:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: zasdf
  رمان بی رنگ ترین احساس | سحر213 ×دختر بهار× 71 7,535 ۲۰-۰۹-۹۹، ۱۲:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: fatima1370

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۵-۰۷-۰, ۰۷:۴۱ ق.ظ)، sadaf (۰۳-۰۲-۹۹, ۰۹:۳۳ ب.ظ)، hasti.cruel (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ)، v.a.y (۰۱-۰۶-۹۴, ۰۷:۲۲ ب.ظ)، Afsaneh (۰۴-۰۵-۹۵, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، Safsaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۰:۲۷ ق.ظ)، Lisa (۰۳-۰۵-۹۵, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، اشک آسمون (۰۲-۰۳-۹۵, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، N!rvana (۱۰-۰۴-۹۵, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، mahmonir11 (۲۱-۰۶-۹۴, ۱۲:۰۶ ق.ظ)، تقدیر نسیم (۰۴-۰۷-۹۴, ۰۷:۱۹ ب.ظ)، omran-m (۱۷-۰۴-۹۵, ۰۳:۵۳ ب.ظ)، سمیرا (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۴-۰۹-۹۹, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، مامان زهرا (۰۱-۰۳-۹۵, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، hadis hpf (۲۳-۰۶-۹۴, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، violet1010 (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۹:۳۵ ب.ظ)، sabineh (۳۰-۰۶-۹۴, ۰۹:۵۴ ق.ظ)، Ar.chly (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، .مليكا. (۲۶-۰۶-۹۴, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، elmer2014 (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، Sh.madary (۰۶-۰۹-۹۴, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، Shina (۲۴-۰۳-۹۵, ۱۰:۵۹ ق.ظ)، "MJ" (۰۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، arezoarman (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، tehrani (۱۹-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، paniz (۱۶-۰۴-۹۴, ۰۱:۴۰ ب.ظ)، شیوااااااا (۰۶-۰۴-۹۴, ۰۳:۲۳ ق.ظ)، elham zelzele (۲۸-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، Sheyton-bala (۲۷-۰۵-۹۴, ۱۱:۴۵ ق.ظ)، _Helia (۰۹-۰۳-۹۵, ۰۱:۴۱ ب.ظ)، heliia (۱۲-۰۶-۹۴, ۰۹:۴۱ ق.ظ)، مژان (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، پريس (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، فقط خدا (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۸ ق.ظ)، Death (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۴:۴۶ ب.ظ)، Maz1896 (۰۷-۰۴-۱, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، MaryaM_sh (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۸:۵۷ ب.ظ)، HHny (۲۰-۰۸-۹۴, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، مامان بردیا (۲۸-۰۶-۹۴, ۰۷:۵۷ ق.ظ)، daved (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۸:۰۳ ب.ظ)، گل مریم (۰۳-۰۳-۹۵, ۰۲:۲۱ ق.ظ)، 2fan2314 (۳۱-۰۵-۹۴, ۰۳:۲۸ ب.ظ)، Nayiri (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۹ ق.ظ)، آیداموسوی (۲۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، ارزو ى عاشقان (۲۸-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، neda28670 (۱۷-۰۶-۹۴, ۱۲:۲۲ ق.ظ)، nilofar (۰۸-۰۷-۹۴, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، roghi (۲۸-۰۵-۹۴, ۰۸:۱۲ ب.ظ)، مرضیه 3 (۱۱-۰۷-۹۴, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، avaa (۳۱-۰۵-۹۴, ۰۴:۱۳ ب.ظ)، am313 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، یاسمن ن (۱۱-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۹ ق.ظ)، leila5514 (۲۰-۰۶-۹۴, ۱۱:۴۶ ب.ظ)، elham2112 (۰۱-۰۴-۹۵, ۱۲:۱۰ ب.ظ)، بانو16 (۰۳-۰۸-۹۴, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، آراميس (۰۵-۰۷-۹۴, ۰۴:۵۴ ب.ظ)، *ana* (۰۲-۰۴-۹۵, ۰۶:۴۶ ق.ظ)، ati.b (۳۰-۰۶-۹۴, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، سدنا (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، مائده1373 (۰۴-۰۷-۹۴, ۰۶:۰۰ ب.ظ)، مه بانو (۱۹-۰۷-۹۴, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، fahimeh68 (۱۴-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، ~elen dash~ (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۴:۳۵ ب.ظ)، fatemeh . R (۰۳-۰۵-۹۵, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، tulip66 (۰۳-۰۷-۹۴, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، #*Ralya*# (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، asmanabi (۱۱-۰۴-۹۵, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، Saffa (۰۳-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، hinata (۲۲-۰۷-۹۴, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، said zare (۲۱-۰۸-۹۴, ۰۹:۲۱ ق.ظ)، مژدده (۲۳-۰۸-۹۴, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، shab (۲۶-۰۸-۹۷, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، marziyeh92 (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، نگینــــــــــ (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۷:۰۷ ب.ظ)، صنم بانو (۱۷-۰۴-۰, ۰۵:۵۱ ب.ظ)، شقایق سرخ (۰۲-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، Layla (۲۷-۰۸-۹۴, ۰۸:۴۱ ب.ظ)، moji155 (۳۰-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، bitak (۰۵-۰۹-۹۴, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، zigorat512 (۲۱-۱۰-۹۴, ۱۲:۰۷ ب.ظ)، sany (۰۱-۰۵-۹۵, ۰۳:۴۳ ق.ظ)، سارا 71 (۲۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، امیراحسان (۰۱-۰۵-۹۵, ۰۶:۱۷ ق.ظ)، Somayeh227 (۲۵-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، مائده د (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۶:۴۷ ب.ظ)، 64shar (۱۰-۰۳-۹۵, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۱۶-۰۴-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، zahraflowerflow (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، saghi-ha (۰۲-۰۳-۹۵, ۰۸:۳۳ ب.ظ)، مرادی (۲۴-۰۴-۹۵, ۰۸:۲۵ ق.ظ)، shadi Ras (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، nazanin77 (۳۰-۰۲-۹۵, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، fateme g (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، el.mi (۱۸-۰۳-۹۵, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، فائزه 2 (۰۱-۰۴-۹۵, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، matyo (۲۸-۰۲-۹۵, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، رامشان (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، candy (۲۹-۰۳-۹۵, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، B@H@R°○ (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان