انجمن ايران رمان



رمان ابلیس تنهایی | رویا سیناپور
زمان کنونی: ۲۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۱۴ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 97
بازدید 579

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ابلیس تنهایی | رویا سیناپور
#91
پس چی؟
هیچی.
تو خودت نریزعلیرضا بگو.
گفتم بگیر بخواب.
آرام و سر به راه خوابید.دستم دور گردنش لغزید و لرزید.لمس اش کردم،بدن  فریده حس ام را گرفت،چهرۀ جوان ستاره سست ام کرد.
سیـ ـگارم کو؟
بلند شد،لباسش را پوشید،برق اتاق روشن شد،سیـ ـگار روشن کردم،سوسن افتاد گریه:
چته علیرضا؟هیچ وقت تو اینطوری نبودی.
دلم می خواست برایش حرف بزنم.دلم می خواست ستاره را با دست خودم بسپارم به چنگالش که می دانستم و یقین داشتم تکه پاره اش می کرد.دلم می خواست خودم را خفه می کرد.با همان دستهای زرد و لاغر.
علیرضا؟
ها.
آب می خوری.
آره.قرص خوابم بده،حالم خیلی بده.
معامله کردی؟کلاه سرت گذاشتند؟
آره.
وقتی رفت قرص بیاورد گفت:خدا مرگم بده.در دلم گفتم:کلاه سر تو گذاشته شده،ای از همه جا بی خبر،خدا مرا مرگ بدهد،حیف از تو معصوم و بی گناه نیست.
قرص را کف دستم انداخت دستی در موهایم فرو برد و گفت:کاش هیچ وقت پولدار نمی شدیم.
هیچ نگفتم و قرص را بالا انداختم.فکر می کرد مال دنیا مرا سرد و بی احساس کرده،ای لعنت به فریده که هرگزبدنش را نتوانستم فراموش کنم.
صبح روز بعد بی صبحانه به مغازه رفتم.حالم بهتر بود.زندگی روال عادی خودش را حفظ می کرد.روز چهارم عید بود،مغازه ها تک و توک باز کرده بودند.خانواده ها برای عید مبارکی از خانه ها بیرون زده بودند.اصغر آمده بود دنبال غلام.
بدو بچه آبجی فریده ات گفت نیامدی با گوش بلندت کنم ببرمت.
زدم پس گردن غلام:شنیدی که اصغر آقا چی گفت.
نگاه کینه توز غلام همان لحظه سقف دلم را ترک انداخت.فوراً یک بیست تومانی کف دست خشن اش گذاشتم و گفتم:این هم حقوق حالا خوب شد.
نیشخند کودکانه اش خالی از نفرت بود امام عصبی به نظر می رسید.
اصغر دست غلام را گرفت و کشید:زود باش بچه هزار بدبختی دارم.
تلفن زنگ زد،صبر کردم مزاحم ها خارج شوند،بعد گوشی را برداشتم،دلم می خواست همان صدای دیروز بگوید الو حاجی آقا.
انگار فقط ستاره وارد بود حاجی آقا را با آن لفظ صدا کند،انگار فقط ستاره مهارت داشت بگوید.
اول خدا بعد هم شما،الهی زنده باشید همیشه.
پول های جیب و کیف ام را کنترل کردم و برای بار دوم گوشی را برداشتم.
الو بفرمایید.
حاجی آقا نوبخت سیمان می خواستم.دو ماشین.
می فرستم اوستا،جان آقا.
گوشی را گذاشتم.صبر کردم دوباره زنگ بزند امام نزد.سوسن برایم چای و نان و پنیر و کره آورد.سینی را روی میز گذاشت و به اشارۀ من فوراً برگشت بالا.
سه برادر میکائیل تصمیم گرفته بودند روی رستوران ساختمان بسازند آمدند برای خرید مصالح کلی.سوسن قدمهایش را تند کرد.
سلام بر حاجی آقای گل گلاب.
نه،این حاجی گفتن ها فرق داشت با آن حاجی که ستاره می گفت.سه روز تماس نگرفت.کم کم داشت فراموشم می شد اما هنوز احساسم نسبت به سوسن فرق نکرده بود.هنوز وقتی کنارم می آمد بدن فریده مغزم را شستشو می داد.
روز هشتم عید بود که دوباره ستاره تماس گرفت.گله کردم چرا تماس نگرفته.خندید و گفت:
نگفتی زنگ بزنم.
گفتم:باید می گفتم.
گفت:خب نخواستم مزاحم باشم.
اختیار داری،مراحمی.
پس اشکالی ندارد گاهی زنگ بزنم؟
نه،ولی اول صبر کن خودم حرف بزنم،نشانه هم سرفۀ من باشد،اگر با سرفه حرف زدم یعنی تو حرف نزن فهمیدی.
خیلی بلایی حاجی آقا.
بعد زد زیر خنده و دلم خواست خنده اش را از نزدیک ببینم.
قرار شد غروب بیاید کرج.خوشگل نبود اما خوب آرایش می کرد،به قول رفیق های پا منقلی وارد بود با مردها چطور هم کلام شود و جذابیت به خرج دهد.
حاجی چرا یر آمدی؟
رفتم بنزین زدم که راحت باشیم.دوست ندارم با تو بریم تو شلوغی پمپ بنزین.حالا کجا بریم؟
جاده چالوس چطوره؟
شام؟
جگر که سنگینه بگو کباب....
بره کباب؟
اما اول باید بریم واسه ام چغاله بادام بخری.
ای چغالۀ وروجک.
حاجی آقا.
با ناز گفت که مجبور شدم بگویم جان.
گفتم از تو بلاترم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، دخترعلی
#92
گفت:اون که نه،باید شیطنت منو از نزدیک ببینی تا باور کنی.
از این نزدیکتر می شی؟
دستم روی دنده بود که این جمله را بیان کردم،دستش را روی دستم قرار داد و گردن چرخاند به سمت صورت گداخته ام.
آره عزیز،خیلی نزدیکتر.
مدت ها از این حرف ها نشنیده بودم.سالها بود که سوسن فقط به شستن و پختن و جارو کردن و دستمال کشیدن فکر می کرد.به دکمه های بازماندۀ ستاره نگاهی انداختم،پاهای خوش فرمی داشت.همان که نگاه مرا دنبال کرد پا روی پا انداخت و از روی قصد مانتو مشکی تازه مدی که با پول خودم خریده بود را کنار زد.
خب حاجی آقا نگفتی....بالاخره نظر مادرت راجع به من چی بود.
هنوز مادرم را ندیدم.
خب ببین دوباره.
برای دیدن که حتماً می بینم.
نه حاجی آقا همین امروز ببین.
یعنی دوباره برویم خانۀ ما...
بله،اشکالی دارد؟
نه البته،ولی...
ولی بی ولی حاجی جان،اذیت نکن.تو ماشین حال حرف زدن ندارم،مگر نمی بینی مثل مور و ملخ ریختند گوشه و کنار خیابان.
ناخن های لاک زده اش دلم را هـ ـوسی کرد.روسری لش کاملاً عقب رفته بود.برعکس موهای بلند سوسن،موهای کوتاهش نگاهم را راضی کرد.
گوشواره چرا نیانداختی؟
غش کرد از خنده:گوشواره مال پیرزنهاست.
اِ.....
نمی دانستی؟
نه والله.
خب حالا بدان.
یعنی اصلاً کسی به سن و سال تو گوشواره نمی اندازد.
حواسم پی مروارید و سحر بود،چرا آنها گوشواره در گوش داشتند.حالا بگویم سوسن پا در سن گذاشته،آنها که سن همین وروجک هستند.
نه حاجی جان،می اندازند،ولی نه از آن گوشواره ها که مدنظر شماست.
یعنی من بی سلیقه ام؟
وای نه حاجی جان،اگر بی سلیقه بودی که مرا انتخاب نمی کردی.
پس انتخابش کرده بودم و خبر نداشتم،یا لااقل خودش به این باور رسیده بود.دستم را که ماساژ می داد ته دلم حالی می شد که تعریف درست و حسابی ندارد.
هی آقا جان........ حواس ات کجاست.
ماشین بود که پشت سرم متوقف شده بود.نمی دانم چه وقت وسط جاده ترمز زده بودم.پیرزنی برای گدایی جلو آمد.
برو مادرجان برو پی کارت.
این حرف را ستاره گفت و پیرزن جواب داد:پس به پدرت بگو یک کمکی بکنه ننه جان.
گفتم:برو ننه جان برو.
ستاره خندید:از حرفش دلخور شدی؟
مغرورانه گفتم:نه،البته که تو جای...
نگذاشت کلمۀ دخترم را به کار ببرم.پرید میان کلامم و گفت:بله البته که ما می توانیم زوج خوشبختی باشیم.
هنوز حرکت نکرده زدم روی ترمز.
چی؟
خندید:شوخی کردم.
نمی دانست از ذوق زدگی ام آن لحن تند را به کار بردم.فکر کرد ناراحت شدم.اخم کرد و گله مندانه پرسیدم:
از من دلخوری؟
نه.
ناراحتی؟
نه.
عصبانی؟
نه.
پس چته؟
هیچی.
دوستم داری؟
آره وروجک خیلی.
خیلی حاجی؟
آره خیلی.
بگو جون حاجی.
خنده ام گرفت.یک ویشگون از لپ تپلش دلم را حال آورد.
آب میوه می خوری؟
نه.
پس چی می خوری؟
تو رو.
چهار روز خانۀ مادرم در اختیارم بود.دوازدهم عید هم از راه رسید.ستاره روز به روز علاقه اش به من شدید و شدیدتر می شد.تمام روز در خانۀ مادرم می ماند و مرتب تلفن می زد مغازه.
پس کجایی تو؟
الان حرکت می کنم.
مادرت نهار درست کرده.
بگو سفره پهن کند من باید نهار بروم بالا.
جیم بزن حاجی.
نه بابا نزدیک بود دستم رو بشود.دیشب کلی دعوای این چند روز را داشتم.پس بعدازظهر چه طور...
یه کار می کنم.تو فعلاً غذا بخور تا من برسم.
اول حمـ ـام بعد آرایش و بعد هم که آمدی یک رقص حسابی.
عاشق رقص اش شده بودم.وروجک عجب هیکلی داشت.قد بلند و کمـ ـر باریک اش باعث شده بود حتی لحظه ای نتوانم هیکل سوسن را تحمل کنم.
علیرضا؟
ها.
نهار.
سفره پهن کن الان میام.
پهن کردم،سرد شد.
چی پختی؟
آبگوشت.
اَه.
یعنی چی.تو که گفتی آبگوشت خیلی هـ ـوس کردی.
دروغ گفتم...
چی؟
نه یعنی...هیچی بابا شوخی کردم،بکش آمدم.
کشیدم،زود باش دخترها گرسته هستند.
حال بالا رفتن نداشتم.حال حرف زدن با اهل خانواده را نداشتم.دلم برای رقص ستاره یک ذره شده بود،برای آواز خواندنش،برای عشوه های دخترانه ای که دل هر پسری را اسیر می کرد.راستی چرا عاشق من شده بود؟
علیرضا چرا سبزی نمی خوری؟
می خورم.
پیاز چرا نمی خوری؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، دخترعلی
#93
نه.پیاز نه.
شانه بالا انداخت و به دخترهایش نگاه کرد.
سحر درحالی که یک نگاهش به کتاب در دستش بود و غذا هم می خورد پرسید:بابا جان سیزده بدر کجا بریم؟
مروارید پرید میان حرفش و گفت:مگر بابا نگفت دعوت داریم کرج.
و لحنش را لوس کرد و به مادرش نگاه دوخت:مامان بزرگ با مامان آشتی می کند.
قاشق سوم یا چهارم را خوردم گفتم:الهی شکر.
وا تو که چیزی نخوردی.
شکمم خیلی بزرگ شده،نفس ام بند آمد.آبگوشت هم که ورم دارد.
خب گوشت بخور.
نه بابا خیلی چاق شدم.حمـ ـام گرم است؟
الان؟بعد از نهار؟
عیبی ندارد،کم خوردم.شامپویی رو که گفتم خریدی؟
آره اما خیلی گران بود.
مروارید قبلاز اینکه لیوان آب را نزدیک دهان کوچکش ببرد پرسید:شامپو خارجی می زنی بابا.
سحر آرام گفت:نگران موهایشاست.می ترسد بیشتر بریزد.
پرسیدم:خیلی سرم خلوت شده؟
سوسن با لحنی که عصبی به نظر می رسید گفت:که چی؟من باید پسند کنم که می کنم.علف باید به دهان بزی شیرین بیاید.
اولش وقتی اینطور صحبت می کرد دلم غش و ضعف می رفت و ثانیه شماری می کردم گوشه کناری گیرش بیاورم،اما چه دل سرد
نگاهش کردم و لبخند تصنعی تحویلش دادم.
واکس داریم.
کجا؟باز کجا؟
هیچ جا بابا،قرار است یک زمین بخرم بر جاده،خانۀ فروشنده طرف کرج است خوب نیست سر و وضعم نامناسب باشد.
مروارید نگاه خسته از درس را در چشمم فرو کرد و پرسید:ما هم بیائیم.خیلی حوصلۀ ما هم سر رفته.
گفتم:رفیق ام میاد زشت است.بابا جان،فردا سیزده است از صبح در خدمتم تا شب.راستی خانم نگفتی...چیزی برای فردا لازم نداری.
در این طور موارد مثل خرید خانه و پول خرج کردن محبت و فکرم صد چندان شده بود.دلم می خواست فکر سوسن هم درگیر این مسائل شود تا از حس عشق و عاشقی دور شود و توقعی هم نداشته باشد.تمام میل و هـ ـوس ام پی ستاره بود.هرچند ساعتی یکبار مدل لباسش را عوض می کرد،گاهی آرایش تندی می کرد گاه به قول خودش ملایم.گاهی می رقصید،گاهس دعواهای عاشقانه می کرد.
تو دوستم نداری حاجی.
دارم به خدا.
قسم بخور.
به جان ستاره،بیا این جا ببینم.چه خوشگل شدی بلا گرفته،جلوتر بیا،چه بلوز خوشگلی،چرا ظهر نیامدی،چرا دیر آمدی.اصلاً تو راه به من فکر می کردی.
آره والله.اذیتم نکن...دلم یک ذره شده برای تو.بیا جلو اذیتم نکن ،چه فکری.
بیا جلو عزیزم دیوانه ام کردی،بیا جلو ببینم وروجک،زبان دراز.
چنان با ولع در اختیارم قرار می گرفت که به مرگ راضی می شدم اما به جدایی از بدنش نه.
،می خندید.آنقدر عشوه می ریخت که حرفهای عاشقانه کافی به نظر نمی رسید.پس با این لحن دلم را خنک می کردم.
پدرسگ بیا جلو تا گازت نگرفتم.
می خندید و از سر و کولم بالا می رفت.
فحش های رکیک می دادم بلکه دلم خنک شود.کاملاً باهم رفیق شده بودیم.حرف من و ستاره از زن و شوهری هم گذشته بود.
حاجی بزن بریم شمال.من به مادرم می گم دعوت دارم خانۀ بچه ها.تو هم یک چیزی بگو دیگه.
نه نمی شود،فردا سیزده است.قول دادم نمی شود.
کجا می روید.
شاید باغ.
آخرش این باغ تو را ما ندیدیم.
می برمت.صبر کن وقت زیاد است.
پس حالا حالاها با هم هستیم.
بَه،مگر من دست از تو می کشم خره.
می پرید و ماچ ام می کرد:فدای حاجی.
بعد لوس می شد،حاجی شش تا النگو می خری،جان حاجی بخر.
مثل ریگ پول به پایش می ریختم.پول هایی که از زن و بچه ام دریغ می کردم،پولهایی که حق آنها بود.اصلاً مال خودشان بود.
روز سیزدهم شد.سوسن از چهار صبح بیدار شده بود.می پخت و می شست و در سبد می گذاشت.ساعت پنج و نیم بود که آمد بالای سرم.
علیرضا؟
بیدار شدم با کوچکترین صدایی از خواب پریدم و به ستاره فکر کردم.
علیرضا؟
جواب ندادم.می دانستم چه کار دارد،اذان صبح بود،چطور می توانستم بایستم سر سجاده و نماز بخوانم،من که دیروز ظهر جلوی چشم خودش حمـ ـام رفته بودم.
بدنم را آرام آرام تکان می داد:علیرضا...علیرضا جان.
غلتیدم وسر بردم زیر پتو.
بیچاره فکر می کرد من همان علیرضای گذشته هستم که اگر برای نماز صبح بیدارم نکند روز بعد قیامت راه می اندازم.ول کن نبود.مرتب صدا می زد:نماز علیرضا.
لحنش که نگرانی در خودش جا داد ترس برم داشت.صدایم را خواب آلود بیرون فرستادم:
چیه بابا؟
نماز.
خب.
چاره ای نبود باید راه دیگری انتخاب می کردم.یک وضوی تقلبی گرفتم و سجاده را برداشتم.شانس اوردم سرش به آشپزی گرم بود.سر سجاده نشسته بودم،اما به جای خدا با ستاره حرف می زدم.
در چوبی اتاق صدای مخصوص به خودش را که شبیه جیر جیر بود درآورد.فوراً پیشانی به مهر چسباندم.
الله اکبر.
در دل تکرار می کردم:استغفرالله...خدایا خب چه کار کنم.تو که خودت در دین و قانون ات گفتی مرد می تواند ده تا زن هم انتخاب کند.اما چه کار کنم اگر بفهمد زندگی ام از هم می پاشد.مجبورم پنهان کنم.راضی نمی شود.
علیرضا؟
الله اکبر.
هنوز تمام نشده.جعفر طیار می خوانی.
الله اکبر.
یعنی برو بیرون،بیچاره رفت و موقع رفتن گفت:لا اله ال الله.این مرد چرا این طوری شده خداوندا.
می خواست برود حمـ ـام.مخصوصاً جلوی من لباسش را درآورد.

علیرضا میای؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، دخترعلی
#94
عادت داشت...یعنی خودم عادتش داده بودم پشت اش را لیف بزنم.حتی لیف اش را دست دخترها نمی داد.
بدن برهـ ـنه اش آنقدر عادی شده بود که حتی لحظه ای احساسم تحریک نشد.چرا دروغ بگویم،کمی شوخی کردم امام فقط برای اینکه شک در وجودش لانه نکند.
لیف را که پشت اش می مالیدم گفت:علیرضا چته؟
خودم را به کوچۀ علی چپ زدم:چه طور؟
دیشب چه زود خوابیدی.
این روزها خیلی گرفتارم به خدا.پای یک معاملۀ سنگین درمیان است.
خدا کند به خیر بگذرد.خیلی تو فکری،دخترها هم نگران شدند.
مقصر تو هستی.از بس صبح تا شب نشستی عزای دیر آمدن من رو گرفتی.از روزی که رفتم خانۀ مادرم تا همین دیشب یک بند بهانه گرفتی درسته.
آفرین.اتفاقاً منم فهمیدم.درست از روز اول عید تو عوض شدی.
پوست تن اش پیرتر از سن و سالش به نظر می رسید.البته بیچاره حق داشت،روزی یک مشت قرص خوردن فیل را موش می کرد این که سوسن بود.
سوسن چقدر جوش ریز زدی.
دارو گیاهی می خورم.
خب نخور.
آخه...چشم نمی خورم.
گفتم:نه بخور.عیبی ندارد،حالت خوب باشد بهتر است.
دستم را آب کشیدم،و از حمـ ـام خارج می شدم که پرسید:تو حمـ ـام نمی کنی.
فهمیدم منظورش چی است،اما گفتم:نه بابا من دیروز حمـ ـام بودم.دیگر حرفی نزد و من آهسته در حمـ ـام را باز کردم.دخترها درس بعد از نماز را می خواندند که آرام رفتم سراغ تلفن.شمارۀ منزل دایی ستاره را در کرج داشتم،فقط باید آهسته شماره گردان را می چرخاندم:الو.
مردی گوشی را برداشت.فوراً گوشی را گذاشتم و عصبی گفتم:نره ##.
مقایسه ها شروع شده بود.لحظه به لحظه ستاره را با سوسن مقایسه می کردم.گردن بلند ستاره و پوست شادابش حرف اول را می زد.اندامش بلند بود و باب میل ام.شکم سوسن افتادگی داشت اما ستاره....
خب من ازدواج نکردم حاجی...
قربان این قد و بالایت بروم.
حاجی پس کی خانه می گیری؟
به زودی.
کی؟من پا خانۀ مادرت نمی گذارم.تازگی کم محلی می کنند.
مادرم هم از آن هفت خط های روزگار بود و خوب توانست انتقام جوانی اش را دختر نرگس بگیرد.
شنیدی حاجی؟
آره.همین فردا می روم بنگاه.گفتی یک اتاق می آیی؟
آره بابا،یک اتاق هم برای من کافی است.فقط باید برایم ماشین بخری.
خب.
برایش یک پیکان خریدم.اتاق اجاره کردم،صیغه اش هفت ساله بود،خودش این طور خواست.عقیده اش این بود.
هفت سال دیگر من بیست و چند ساله می شوم و وقت ازدواج ام است.با پول تو هم زندگی می کنم هم تحصیل و هم جهیزیه ام کامل می شود.
من هم که از زندگی خودم راضی بودم و فقط از میل و هـ ـوس به ستاره علاقه داشتم.از طرفی هفت سال برای هـ ـوسرانی یک مرد به سن من کافی بود.
مبارک باشد.
شیرینی این صیغه را من خوردم و خودش.البته آخوندی که صیغه را خواند هم یک دانه برداشت.
خب حاجی،حالا نوبت امکانات زندگی است.
چه امکاناتی بابا جان،تو که نمی خوای پخت و پز کنی،یک نفری.بیرون غذا بخور،منم که شب ها نیستم،ظهرها هم که یک دست رختخواب کافی است.
پس لااقل فرش بخر.
موکت می خرم.البته برای جهیزیه ات فرش می خرم.خوبش هم می خرم.
هر روز می رفت آرایشگاه،هر روز ظهر در اتاق هـ ـوسرانی ام بودم.البته به غیر از روزهایی که واقاً تمایلی به رفتن نداشتم.
سوسن حال خوشی نداشت و مرتب دکتر می رفت.
علیرضا دکتر گفت باید مرتب تحت نظر باشم.
خب باش.بیا این هم پل،اصلاً با تاکسی سرویس برو.
سه سال گذشته بود.یک شب ستاره خبر داد حامله شده و جنینی سه ماهه در شکم دارد.زدم توی سرم.
دروغ گفتی؟
نه والله حاجی.
حاجی و کوفت.مگر نگفتم مواظب باش.
خب به من چه.عجب بدبختی گیر افتادم.
هرچه دکتر رفتیم بی فایده بود.جنین روز به روز بزرگتر می شد.شکمش بالا آمد.همان روزها فهمیدم پدر و مادر ستاره چه کسانی هستند.چوپان را که دیدم گفتم:الله اکبر.راست گفتند کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، دخترعلی
#95
ستاره نوۀ چوپان بود.نوۀ پسری اش که آن شب مهتابی به دنیا آمد.
درواقع پشیمان بودم اما چاره ای نداشتم.مجبور شدم عقدش کنم.بله ستاره همان نوزادی که سوسن چندین ماه کهنه و لباس هایش را شسته بود اکنون مادر پسر من می شد.همان نوزادی که سوسن اجازه نمی داد جلو بروم و از نزدیک چهرۀ معصومش را ببینم.
پسری برایم به دنیا آورد که نامش را گذاشم سامان.
شکل ستاره بود.درست مثل مادرش خال ریزی کنار چانه اش داشت.دست های ستاره دور نوزاد حـ ـلقه شد.بچه اش را شیر داد.باور کردم مادر پسرم شده.دوستش داشتم،واقعاً دوستش داشتم.هم خودش را هم پسرم را.
برایش خانۀ کوچکی خریدم.گفت بزن به نام خودم،گفتم باشد و سند را به نام خودش زدم.برایش یک سرویس طلا خریدم.پول دانشگاه می دادم،کلی وسایل منزل برداشته بود که مجبور بودم سر هر ماه کلی قسط بدهم.خانواده اش در هفته چند شب می آمدند مهمانی که بعضی از شبها مجبور می شدم به سوسن دروغ تازه ای تحویل بدهم.
خوبه والله علیرضا.اوائل فقط ظهرها بهانه می آوردی.تازگی هم که شب ها...
کار دارم سوسن گیر نده.
دخترا به دانشگاه رفته بودند.خانه بود و سوسن تک و تنها می نشست در بالکن و بافتنی می بافت.دلم گرم بود به پسرم.بچه کاملاً حال و هوایم را تغییر داده بود.باورم نمی شد روزی تا این حد به سامان علاقه پیدا کنم.مدت ها بچۀ کوچک ندیده بودم.چهار دست و پا که رفت برایش یک پلاک خریدم.اما افسوس می خوردم چرا برای مروارید و سحر از این کارها نکردم.
راه که افتاد برایش یک شمائل خریدم.ستاره هم می گفت:پس مادرش چی.
ستاره حدود نیم کیلو طلا جمع کرده بود امام باز حرص می زد.
حاجی یک زنجیر دیدم...وای حاجی نمی دانی چه قدر ظریف ساخته شده.
چند؟
صد هزار تومان.
برو بخر اما به شرط اینکه تا شش ماه اسم طلا نیاری ها؟
چشم بده.بده.بده.جان حاجی بده تا امشب یک ...
باز تسلیم می شدم.تسلیم هوا و هـ ـوس.
"و اما سوسن"
علیرضا پول بده گوشت بخرم.
گوشت واسه کیه؟بچه ها که نیستند.منم که...
دیشب چرا نیامدی علیرضا؟
کار داشتم.
چه کار؟
کار واجب.با بچه ها بودم.
اِ این چیه علیرضا.
یک تار مو از روی کت ام برداشت.موی شـ ـرابی رنگ.موی ستاره.
چه می دانم چیه.خوب مو دیگه.
مو من که این رنگی نیست.
بی توجه رفتم به آشپزخانه و بهانه گرفتم چرا چای حاضر نیست.
فوراً آب در سماور ریخت امام نه،خانه دیگر رنگ و بوی اول را نداشت.سرد بود.
علیرضا جدیداً نمی پرسی دخترها کی برمی گردند؟پول لازم دارند یا نه.جهیزیه که به کنار.
گفتم:حرف جهیزیه نزن که وضع خیلی خراب است.
چطور باید می گفتم ستاره حساب ده شاهی را هم از جیبم می کشد.چطور باید می گفتم مهریۀ سنگینی که چوپان و پسرش به گردنم گذاشتند خواب و خوراکم را گرفته.
چقدر لاغر شدی علیرضا.
من امشب کار دارم تو زود بخواب.نمی ترسی که.
مگر دیشب ترسیدم.
ببخش عزیز کار دارم.
نمی دانست گیر افتادم و ستاره ول کن نیست.چند روزی بود که بهانه می آورد باید شبها هم به خانه ات نروی.می گفت سامان بهانه می گیرد.
بچه ام بابا می خواد.پسرم عقده ای شده.چطور حالی اش کنم باباش مثل باباهای دیگر جوان نیست.
اولین بار بود که می کوبیدم در دهان ستاره اما از روی تنفر نبود.به همین دلیل فوراً کوتاه آمدم و او هم با یک عذرخواهی قضیه را به نقطه ختم نزدیک کرد.
شام چه می خوری.تن ماهی خریدم.برنج چاقت می کند،با نان بخور.
گفتم خب به شرط اینکه اشب ناز نکنی.
اِ حاجی ولم کن تو رو خدا.
باز شروع کردی.
رفتم دست به پایش بزنم که خودش را کنار کشید.عصبی گفتم:باز خلق ام را خراب نکن ستاره.
خندید:جان حاجی نکن که اصلاً حوصله ندارم.
اِ تازگی کم حوصله شدی.
جلوی بچه عوا نکن.

برو بابا...
چنان مچ دستش در دستم فشرده شد که جیغ زد:ولم کن ##.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، دخترعلی
#96
برایم مهم نبود توهین می کند یا نمی کند.فقط هـ ـوس اش را طالب بودم.گفت:ولم کن پیرمرد.
این بار شاکی شدم و جواب دادم:گرسنه تو خیابان ها ول بودی،پیرمرد نبودم.
دعوا می کردیم،آشتی هم می کردیم.سامان روز به روز بزرگتر می شد.دو سال هم به این صرت گذشت.دخترها بکوب درس می خواندند.سال آخر بودند و من با افتخار می گفتم:
امسال دخترها لیسانس می گیرند.
ستاره لب کج می کرد:چه کا رکنم.اگر این تخم را تو دلم نکاشته بودی منم الان خانم مهندس بودم.
صدا از دهان دراوردم که باعث شد دو روز قهر کند.و همین قهر دو روزه باعث شد شب ها هم به خانه نروم.هرچند برای سوسن رفتن و نرفتنم عادی شده بود.
غلط کردم خوب شد؟
نه.
النگو بخرم ولم می کنی؟آشتی می کنی؟
چندتا؟
تو بگو چندتا بخرم آشتی می کنی؟
سه تا پهن فنری تازه آمده کار یزد است.
برو بخر چقدر بنویسم؟
سوسن آرام می گفت:مروارید خواستگار دارد پول بده جهیزیه بخرم.
داد می زدم:ندارم.
میگفت:لااقل غروب بیا ببرم دکتر.
داد می زدم:خودت برو بچه که نیستی.
شاگردم را می فرستادم داروخانه واروهایش را می گرفت.
این ها گیر نمیاد علیرضا.باید بروی ناصرخسرو.
من کار دارم سوسن.
ستاره می رفت کلاس زبان و بچه را می گذاشت مهد کودک.سوسن فهمیده بود پای زن دیگری در میان است اما شک داشت عقد باشد.غصۀ ستاره ،سوسن را کرد چوب خشک.
مردم راست گفتند،علیرضا آره؟
چی رو؟
خودت را به آن راه نزن.
کدام راه.
من که غصه هایم را خوردم علیرضا.دیگه مهم نیست.خیلی وقت است خبردار شدم با یک دختر جوان که یک خال هم گوشۀ لبش دارد رفتی سیـ ـنما.
کی گفته.حتماً مروارید بوده.
نه علیرضا.همه هشتگرد خبردار شدند.عیبی ندارد اما...
طاقت نیاوردم،حتی اجازه ندادم حرفی بزند.از شرمندگی نتوانستم حتی یک کلمه بگویم.چه داشتم بگویم.کدام مرد طاقت می آورد.نفهمیدم چطور ماشین را روشن کردم.
بیچاره چادر را عوضی سر کرده بود و می دوید.پا روی گاز گذاشتم:داد زد:علیرضا.
در آینه نگاهش کردم،دست تکان داد.اشک در چشمم جمع شد.دست تکان دادنش چندین بار تکرار شد،اشکم چکید.
سوسن.
جاده مثل یک غول سیاه به نظر می رسید و من مورچه ای بودم که پی راه فرار بودم.مرتب در آینه نگاه می کردم.سوسن دیگر معلوم نبود.آینه بود و نگاه اشک آلود من.سوسن دیگر دیده نمی شد،سوسن نبود.کرج رسیدم.یک راست رفتم خانه.ستاره جلوی در انتظارم را می کشید.حتماً رفتی خانۀ سوسن.بگیر این بچه ات من رفتم.
کجا؟
خانۀ پدرم.
رفت قهر و سه روز نیامد.سه روز با سامان زندگی می کردم اما طاقت نیاوردم و بالاخره زانوی غم از میان دستهایم رها کردم.
بابا جان بهش بگویید حاجی گفت:غلط کردم برگرد.
گفت نه و سه روز دیگر نیامد.پیغام فرسادم حاجی گفته هرچه بخواهی می خرم فقط برگرد.
نه باید نصف مغازه را به نامم بزنی.
گفتم:کور خوانده.
اما دو ماه نیامد و من مجبور شدم بگویم:چشم می زنم.
از سوسن هیچ خبری نداشتم.تعهد گرفته بود قدم در خانۀ سوسن نگذارم و فقط خواستم بروم در دانشگاه و دخترها را ببینم.قسم خورده بود اسم سوسن را بیاورم طلاق می گیرد.
بعد از دو ماه که برگشت تشنۀ جسم اش به رختخواب رفتم.اما او رفت سراغ سامان و گفت:
امشب در اتاق سامان می خوابم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، دخترعلی
#97
نصف شب هر چه التماس کردم جواب نداد.جرأت غر زدن هم نداشتم.به التماس و منت کشی افتادم.
مرده ام ستاره.خواهش می کنم،فقط چند دقیقه.
حال ندارم.
داد زد ولم کن خسته شدم می فهمی.عجب غلطی کردم برگشتم.
دست خودم نبود در را با لگد شکستم.
اگر من بخواهم هیچ قفلی جلوی لگدم را نمی گیرد.شاید پیر باشم امام زور دارم مطمئن باش.این قدر که با همین دست ها بتوانم گردن ات را بشکنم.
داد و بیداد راه انداخت.سامان از خواب پرید.هرچه کتک زدم بی فایده بود.هرچا التماس کردم و ناز خریدم فایده ای نداشت.لباسش را درنیاورد که نیاورد.جنون آمده بود سراغم.مشت محکمی زیر چشمش زدم که باعث شد فحش پدرم را بدهد.
و من غلط کردم و گفتم:سوسن حتی یک بار هم در عمرش به من فحش نداد.
خنده ای وقیحانه کرد و گفت:به درد سوسن می خوری و بس.
صبح زود که از خواب پریدم متوجه شدم در اتاق سامان نیست.
بچه طفل معصوم در خواب ناله می کرد:
مامانی...مامانی.
تب داشت.صورتش مثل مخمل قرمز شده بود.بچه را روی شانه و دستهایم جا دادم و راهی دکتر شدم.
هنوز چند قدمی از جلوی در دور نشده بودم که یک نفر صدا زد:
آقا؟حاجی آقا؟
ایستادم.صدای غریبی بود.بچه بغـ ـل چرخیدم.ستاره بود و یک مأمور پاسگاه.خشکم زد:
ای بی شرف.
گفت:بی شرف ننۀ کثافت و آن زن حرامزاده ات است نه من.
گفتم:ستاره برای من مأمور آوردی؟
خندید:مهریه ام را می خواهم.
گفتم:نصف مغزاه را مگر نبردی؟
گفت:مهریه جدا است.
گفتم:اگر مهریه را بگیری مثل آدم زندگی می کنی؟
گفت:آره.
همۀ مغازه را به نامش زدم.اما زندگی نکرد و مرتب دعوای طلاق داشتیم.عاصی شده بودم.پسرم حالت های عصبی پیدا کرده بود،مرتب تب می کرد.دکتر می گفت:این شوک های عصبی برایش طرناک است.
بس کن ستاره.از جان من چه می خواهی؟
باغ را.
غلط زیادی نکن.باغ مال دخترهایم است.
پس برو پیش دخترهایت.
دستش را بـ ـوسیدم،پایش را بـ ـوسیدم،بی فایده بود.دارو ندارم را گرفت و گفت:طلاق.طلاق.طلاق.
آنقدر کتکش زدم که دیگر جای سالم در بدنش دیده نمی شد.
نیمه شب بود که رفتم کمی قدم بزنم.
سیـ ـگار روشن کردم.آه کشیدم.هنوز صدای ناله و فریاد سامان بیچاره در گوشم بود.بغض گلویم را فشار می داد.جلوتر که رفتم متوجه جوانی شدم که پشت به من به تیر برق تکیه داده.از پیچ کوچه گذشتم متوجه شدم آوازی زیر لب زمزمه می کند.پارک نزدیک بود.نیم ساعت به تاب و سرسره ها خیره شدم و حسرت زندگی دیگران را خوردم.آخرین سیـ ـگار را که کشیدم از روی نیمکت بلند شدم و راه افتادم به سمت خانه.خدا به روز هیچ مردی نیاورد.با همان دست که داده بودم پس گرفتم.
ستاره را دیدم با آن جوان حرف می زند.پشت دیوار پناه گرفتم و این حرفها را بسیار واضح شنیدم.
بالاخره موفق شدم میلاد.آره همه را زد به نامم.فردا طلاق می گیرم.آره فردا حکم را می نویسد قاضی.راحت می شویم میلاد.حالا هرجا بخواهی می رویم،هر جا که تو بخواهی.اصلاً می رویم اراک پیش خانوادۀ تو.
جوان نامردتر از خودم هم می گفت:بچه را بده به خودش.
آره زنگولۀ پای تابوت هم برای خودش.
زنگولۀ پای تابوت.

روز بعد خودم با رضایت کامل طلاقش دادم بی آنکه خیانتش را به چهرۀ شیطانی اش بکشم.بله ستاره را طلاق دادم.
شکاف های کهنۀ دلم پر از کمبود بود.دو چشم مضطربم به جاده خیره شد.دست سامان در دستم عرق کرد.در عمق گودترین لحظات ناامیدی فرو رفته بودم.گام برداشتم اما انگار روی حباب های خالی راه می رفتم.کلاغ های پاییز جیغ می کشیدند.بیابان غروب وحشتانکی را به خانه اش دعوت کرده بود.به سمت هشنگرد می رفتم و در آینه گریه می کردم.
من مامانمو می خوام.
پسرک کوچکم دیوانه ام می کرد.جادۀ دراز گویی انتها نداشت.زندگی به نقطۀ مسدود رسیده بود.خاطراتم ریسمانی از نفرت بود که خفه ام می کرد.کاش می توانستم بخوابم و فراموش کنم.کاش بیدار می شدم و ....باور می کردم خواب دیدم.
سوسن بیدارم می کرد و می گفت:خواب دیدی علیرض.کابـ ـوس دیدی.
کاش برای سوسن همان علیرضا می شدم.یعنی بعد از مدت ها عذاب و دوری از من از گناهانم چشم پوشی می کند.آه سوسن تو چه بودی و من قدر ندانستم.قدر آن همه گذشت و مهربانی ات را.همه را فروختم به هوا و هـ ـوس.مرا می بخشی سوسن.
می دانم که می بخشی.می دانم که می بخشی سوسن.
سرعتم بیشتر شد.قلب جاده را می شکافتم فقط به امید اینکه بار دیگر کاشانۀ گرمم آغـ ـوش برایم بگشاید.
سوسن.
پـــــــ ـــایــــــ ـــ ـــان
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: *صنم* ، sadaf ، دخترعلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان کشته عشق | اسماعیل فصیح taranomi 32 42 دیروز، ۰۷:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی عشق | دیبا محمودی taranomi 126 575 ۰۷-۰۹-۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ریان | زینت حسنی (با خدا) taranomi 67 369 ۰۶-۰۹-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان خیـال عـشق | حسن کریم پور taranomi 86 500 ۰۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بادیگارد | Shaloliz taranomi 80 852 ۳۰-۰۸-۹۶، ۰۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 183 587 ۲۷-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان کوچه باغ آرزوها | سهیلا بارگام taranomi 48 478 ۲۵-۰۸-۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 172 1,186 ۲۳-۰۸-۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان حقیقت پنهان | الهام نادری taranomi 44 556 ۲۳-۰۸-۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نیلوفر عشق | حسن رفیعی مهر taranomi 62 501 ۲۰-۰۸-۹۶، ۱۱:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۴-۰۹-۹۶, ۱۲:۵۸ ب.ظ)، sara kiana (۲۱-۰۹-۹۶, ۰۸:۴۰ ق.ظ)، *صنم* (۱۴-۰۹-۹۶, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، دخترعلی (۱۴-۰۹-۹۶, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، taranomi (۱۴-۰۹-۹۶, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، Jalinos (۲۱-۰۹-۹۶, ۱۱:۴۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان