امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ازغرورتاعشق|baran...
#1
اسم رمان:ازغرورتاعشق

شخصیت های اصلی رمان:اراد،سیاوش ،باران،ستایش...

باران وستی ازاونایی هستن که شیطون روهم درس میدن واراد وسیاوش ازاون افرادی هستن ک غرور جلوشون زانومیزنه ودوست دارن حرص همه به ویژه دخترارودربیارن والحق هم موفق میشن.

خلاصه:باران خانوم واقااراد مادریک اتفاق نه چندان خوشایند :(برای دوطرف)باهم اشنامیشن ودریک مهمونی که بیشتر به مجلس خاستگاری خواهراقاارادشبیه هست باهم صحبت می کنند.یکی ازافرادفامیل برای اینکه تلافی اذیت هاوازارهای باران رودربیاره به دروغ حرف هایی جلوی بقیه میزنه که ...
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#2
مــــا بدهکاریــم به یکدیـگر


وبه تمـــــام دوست دارم های ناگفته ای


که پشت دیوار غــــــرورمان ماند


وانها رابلعـــــیدیم


تا نشان دهیم که منطــــــقی هستیم


.


.


.


من اسمم ستایش البته دوستام بهم میگن ستی که من کاملامخالف مخفف کردن اسمم

هســــتم خوب کجابودیم؟؟؟اهاااااا.! دانشجوی دوم دندون پزشکی هستم میخوام دکی دندون پزشک بشم.یکی یه دونه هستم عزیز دل مامان وبابامم.یکی ازاخلاقای خوبم اینه که...عه یادم رفت اخه میدونید انقدرزیاده همش یادم میره.یکی سقف روبگییییره .
به ساعت نگاه کردم .اوووه خدای من دوباره چشامو باز وبسته کردم دیدم ساعت درسته. ساعت 7:46دقیقه بود ومن ساعت 8کلاس داشتم واین یعنی...یعنــــــــــی دیرم شده.با دو سمت کمدم رفتم ودر روبازکردم.ااااخ فکرکنم حدس اینکه هرچی توی کمدبوداوار شد روی سرمن بیچاره کارسختی باشه.حالابین این همه لباس کدوم روانتخاب کنم؟؟؟سریع یه مانتوسبز باشلوارمشکی برداشتم وپوشیدم ومغنعه مشکیم روهم سرکردم داشتم باادکلن دوش میگرفتم که یهودیدم جوراب پام نیست بدوبدورفتم سمت لباسام ودنبال جورابم گشتم الان یکی ندونه فکرمیکنه رفتم دنبال گنج درجزیره های دوردست . ای خدا من ازکی تاحالا انقدربانمک شدم؟؟؟
وااااااای من دیرم شده اونوقت دارم باخودم حرف میزنم.میگن یکی یه دونه ها خلن هاااا من باورم نمیشدالبته الان باورکردم بادوبه سمت اتاق رفتم وهمین ک پام روبیرون گذاشتم به سمت پله ها پرت شدم خداروشکر نرده روگرفتم ونیوفتادم برگشتم دیدم چراغ قوه رفته زیرپام. اخه دیشب تا3نصفه شب داشتم گوشه وکنارخونه رومیگشتم تا سوسک های پلاستیکیم روپیداکنم واقعیتش یادم نیست کجاگذاشتمشون. باعجله ازروی نرده سر خوردم . یوهــــــــــو ایــــــنه!یک دفعه باچشمای متعجب وپرازنگرانی مامانم مواجع شدم وبعد فریاد مواظب اون باش .مواظب چی؟؟؟ یهوبادیدن روبه روم چشام چهارتا شد.گلدون قدیمی مامان جونم که به مامانم هدیه داده بود .وااای نه خدااا اخ پرت شدم پایین فکرکنم پام به چهارقسمت مساوی تقسیم شد.
بادستام گلدون روکه داشت روی سرنازنینم فرودمیومد گرفتم .هوووفـــــ ب خیر گذشتااااا. سریع بلندشدم وبایه خداحافظی سرسری مانع غرغرهای مامانم شدم .دزدگیر 206 خوشگلم شدم ازاونجایی که میدونه من خیلی دوستش دارمواونم منودوست داره بهم چشمک زد.سوارشدم وباسرعت زدم بیرون البته بماند که پام دردمیکنه ونمیتونم خوب ترمز وکلاچ بگیرم توی این هاگیرواگیر صدای زنگ تلفنم بلندمیشه واعلام وجود میکنه .برداشتم دیدم دوست خل وچل ترازخودم باران هست (اگه بدونه بهش گفتم خل وچل بایداون دنیا براتون بای بای کنم)سریع گوشی روجواب دادم چون میدونستم عصبانی بشه تا یه هفته مورداصابت تیکه هاشم .
من:سلاااام بردوست گلم

باران:فکرنکن میتونی خرم کنی هاااااا.زودباش دیرمون دیه امروز ماشین نیاوردماااا.

من: باشه عه اومدم دیگه، ببین سرکوچتونم

باران:منتظرتم باااای

من :بابای

جلوی پاش زدم روترمز یه ذره خیره نگاهم کرد بعدش اومد نشست.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#3
سالن خلوت بود واین نشون دهنده ی این بودکه همه ی استادا رفتن سرکلاساشونو مابدبخت شدیم.درزدیم باصدای کلفتش گفت:بفرمایید
منوباران اب دهنمون روقورت دادیم وسریع باران روشوت کردم جلو برگشت یه چشم غره به من رفت منم به روی خودم نیاوردم سلام کردیم اونم جواب سلاممون روداد.

سیرابی:فکرنمیکنیدیه مقداردیرکردین؟

بعدازاین حرف استاد،صدای سلام یه پسراومد بعدش یکی دیگه هم سلام کردصداشون اشنابودبرگشتیم عقب وبادیدن ارادو سیاوش چشامون گردشدباصحبتای استادفهمیدیم دانشجوی انتقالی هستن که منتقل شدن به دانشگاه ما.باصدای استادکه ازشون دلیل دیررسیدنشون رومیپرسید ،به خودم اومدم.

اراد:ببخشیداستاد توی راه یه خانوم نابلدکه معلوم نبودازکجاگواهی نامه گرفتن زدن به مابرای همین دیر شد تابیایم.

استاد:اولین واخرین بارتون باشه من روی نظم وانضباط وسرموقع حاضرنشدن درکلاس حساسم.بفرمایید بشینید.

بعدازتشکرازاستادرفتن نشستن استاد برگشت سمت ما وگفت:شماعلت تاخیرتون چیه؟

باران باقیافه ی خونسردوخرکنی گفت:خروسمون قوقولی قوقو نکردوخواب موند.درنتیجه ماهم خواب موندیم.

همه به غیرازاون دوتاکه باعصبانیت نگاهمون میکردن،زدن زیرخنده.

استاد:خروستون؟

باران:بله تازه نمیدونید چه صدای بدی هم داره.

استاد:مسخره میکنید؟

باران:نه بابااستاد مسخره چیه؟تازه به خاطرخواب موندن خروسمون پای دوستمم اسیب دید.حالامیتونیم بریم بشینیم؟

استادکه مات چرت وپتای مابوداروم گفت:بله بفرمایید.

دوباره همه زدن زیرخنده جزاون دوتا.تنها جای خالی ته کلاس کناراون دوتانره قول بود من سریع تررفتم روی یکی ازصندلی ها نشستم که نزدیک پسرانباشم.باران چپ چپ نگاهم کردوبااکراه روی صندلی نشست ولی کاملا مشخص بودکه اصلا ازاینکه کنارشون نشسته خوشش نمیاد وتاجایی که میتونست صندلی رو کشیدسمت من.

من:بیابغلم دیگ تعارف نکن.

باران:نه مرسی تعارف ندارم.

من:برواونورتر صندلیم یه ورشده الان پخش زمین میشم فقط دوتا پایش روی زمین.باران یه نگاه به من و وضعیتم وصندلیم کرد و زدزیرخنده.

پسراباتعجب نگامون میکردن.

من :کوفت.

باران:درد

من:زهرمار

باران:زهرانار

من:ببند

باران:اول تو

باصدای استادصحبتمون روقطع کردیم.

استاد:اونجا چه خبر؟

من:خبر خاصی نیست

باران:خبرسلامتی شماودوستان

همه به جواب منو باران خندیدن.ارادگفت:استاداین خانوماخیلی حرف میزنندمامتوجه ی حرفاتون نمیشیم.

باران:استاد وقتی منم حواسم به صحبت های اروم بقیه باشه،منم حواسم پرت میشه این اقامیتونه حواسش اینجانباشه تامتوجه صحبتای شمابشه.

اراد:بهتون یادندادن سرکلاس نبایدحرف زد؟درضمن اعتماد بنفستون خیلی بالاست مااصلا حواسمون به شما وحرفاتون نبود.

من:نه به اندازه ی شما .باشه شماکه راست میگید.

سیایاهمون سیاوش گفت:عه شماازکجامطمئنید که اعتمادبنفستون به اندازه ی مانیست؟

من:کاملا مشخصه.

حضوربچه ها واستاد رونادیده گرفته بودیم وباهم بحث میکردیم که اخراستاد طاقت نیاورد وگفت:خانوم کاظمی وبهادری لطفا بفرمایید بیرون.

پسراداشتندبانیشخندنگاهمون میکردند.

استاد:اقای ملکی وتهرانی خیلی خوشحال شدم که ازاین به بعد قرارباهم باشیم.شمام خسته نباشید
بفرماییدبیرون.

یعنی قیافه ی پسرا دیدنی بودااااا.منوباران خندمون گرفته بود برای همین سریع ازکلاس زدیم بیرون.من دوقدم اونورترپخش زمین شدم وباران همون کناردرپخش زمین شدودلش روگرفته بودومیخندید.پسراباقیافه ی برزخی ازکلاس اومدن بیرون.اراد ب باران گفت:خنده داشت؟
توی دلم گفتم پ ن پ گریه داشت.

باران:اوهوم خیلی .

من:دیونه نیستیم که الکی بخندیم لابدخنده داشت که خندیدیم.

سیا:اتفاقا من اینطورفکرنمیکنم.

من:مگه شمااصلا فکرهم میکنید؟

سیاوش:پ ن پ فقط شمافکرمیکنید.

باران:یه ذره رومدباشید .پ ن پ دیگه قدیمی شده برای زمان مادربزرگ من بوده.منوباران اروم خندیدیم.

اراد:خنده ی ماروهم میبینید.

باران:باشه ماکه بخیل نیستیم شماهم بخندید.

برای اینکه لجشون رودربیاریم دوباره زدیم زیرخنده.که مارونگاه کردندویه چشم غره ی توپ برامون رفتند. سعی کردیم دیگه نیشمون روببندیم.تازه متوجه ی قیافه ی سیاوش شدم.اینم ک مثل اراد خوشگل . چشاش سبز زاغ بود باضربه ای که باران به بازوم زد نتونستم به کارم ادامه بدم.برگشتم سمتش تا چهارتا چیزبهش بگم که باچشم وابروبه پسرااشاره کرد. منم سعی کردم دیگه ضایع بازی درنیارم.پسراکه ازحرص کبودشده بودندباقدمای محکم ازکنارمون ردشدند ورفتند.منوباران دوباره خندیدیم.

من:وای دلم دردگرفت.قیافشون یادم میادخندم میگیره.

باران:منم.فکرکنم ناحالاکسی اینطوری حرصشون رودرنیاورده بود که مادراوردیم.

من:اره.اوه بدوبیابریم که مامان پنج بارزنگ زده من متوجه نشدم.

باران:خاک.بریم که منم خونه کلی کاردارم.

من:نخیربایدبیای خونمون .

باران:نه مبرم خونه کلی کاردارم.

من: ببندمیدونی که نیای مامان ناراحت میشه.

باران:باشه بابا میام توهم به یه چیزی گیربدی ول کن نیستیااا.

سوارماشین شدیم.توی راه یکدفعه یاد چشم های سیاوش افتادم وگفتم:واااای باران.

باران:چته؟جن زده شدی؟

من:نخیرم چشای سیا رودیدی؟

باران:سیا؟سیادیگه کیه؟اهانکنه اون اهنگ رومیگی ک میگه سیانرمه نرمه سیاتوبه توبه ...اوووم بقیش چی بود؟یادم رفت.

من:مرگ بگیری دلم دردگرفت نه خنگه اونو نمیگم.سیاوش رومیگم.

باران:اهاااا اونو میگی خوب ازاین به بعدراهنمایی کن اشتباه نکنم.حالامگه چشاش چی بود؟

من:رنگش خیلی خوشگل بوددیدی؟

باران:اره رنگش فکر کنم سبزبودنه؟

من:اره چشمای ارادرویادته؟

باران:نه دقت نکردم.

من:ای مرده شورتو ببرن یااصلا نگاه نمیکنی یااگه نگاه هم میکنی بادقت نگاه نمیکنی من نمیدونم توبه کی رفتی که انقدرضدپسری.

باران شونش روبالاانداخت وگفت:خودمم نمیدونم.حالا چه رنگی بود؟

من:طوسی بودفکرکنم زیادرنگش مشخص نبود.جلوی درخونمون ماشین روپارک کردم وبعدش پیاده شدیم. باران طبق معمول دستشوگذاشت روی زنگ ودیگه ول نکرد.مامان دروبازکرد.زودترازباران رفتم داخل.

من:سلااام.

مامان:سلام باران هم اومده؟

من:اره.ازکجافهمیدی بلا؟راستشوبگو باران که قائم شده بودنبینیش ازکجافهمیدی؟
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#4
مامان:ازاونجایی ک فقط اواینجوری زنگ میزنه بعدشم هزاردفعه گفتم به من نگو بلا.

باران:سلااااام سلام کی ماه کی ستاره؟

مامان:سلام دخترم خوبی؟خوش اومدی مامان ایناخوبن؟

باران:سلام خاله ممنون شمتخوبی؟اوناهم خوبن سلام دارندخدمتتون.

مامان:سلامت باشند.

من:بابا بیخیال سلام واحوال پرسی بدوبیابریم بالا تالباسی که واسه ی عقدسامان خریدم رونشونت بدم.

باران:باشه بریم ببینم چی خریدی.

باهم رفتیم بالا داخل اتاقم ولباسم رونشونش دادم خیلی ازلباسم خوشش اومد.

باران:فقط جلوش یکم بازهست.

من:اره هرچی دنبال کت براش گشتم پیدانکردم.

باران:من یه کت فیروزه ای دارم تقریبا به لباست میخوره میخوای برات بیارم؟

من:اره اگه زحمتت نمیشه.

باران:خفه بابا زحمت چیه.

من:مرسی بارووونم.
باران:خواهش ستی جونم.مامان برامون شربت وکیک اورد.بعدازاینکه شربت وکیک روخوردیم گفتم:اااه حوصلم سررفت چیکارکنیم؟؟؟

باران:پاشوقربدیم.

من:ایول چرابه ذهن خودم نرسید؟

باران:ازاونجایی که شماخیلی گیج تشریف دارید به ذهنت میرسیدجای تعجب داشت.

من:باران عزیزم یه لطفی به من کن واون دهن مبارکت رو بسته نگه دار .

باران:باش.

باخنده گفتم:مرسی.

باران:خوایش.
ضبط روروشن کردم ومشغول رقص یدن شدیم.اهنگ که تموم شد اهنگ بعدیش باباکرم بود باکلی مسخره بازی رقص یدیم وادا دراوردیم اهنگ که تموم شد هرکدوممون یه جاولوشدیم.

باران:ستی جونم من دیگه برم ساعت 1 توهم الان بابات میادمیخوایدناهاربخورید.

من:نخیرم ناهار پیش ماهستی.

باران:نه دستت دردنکنه میرم.

من:نخیــر بایدبمونی مــــــــامـــــــان،مامااااان.

مامان سراسیمه اومدتوی اتاق وگفت:چیشده ؟ستایش چرادادمیزنی ؟قلبم اومدتوی دهنم.

من:مامان باران میخوادبره هرچی بهش میگم بایدناهاربمونی نمیمونه تویه چیزی بگوبهش.

مامان:راست میگه ستایش بایدبمونی.

باران:نه ممنون.دیرهم شده اخه به مامان گفتم تا12:30خونم.

مامان:من خودم به الهام جون زنگ میزنم میگم که ناهار پیش مامیمونی.

باران:اخه ...

من:اخه وکوفت.

باران:ای بابا دارم میگم اخه ...

من:اخه وزهرمار.

باران باجیغ گفت:عه ستایش دودقیقه ساکت شو بزار حرفمو بزنم.

من: خوب باشه بگو.

باران:اخه ... تاخواستم بگم اخه ومرگ باران دستشو روی دهنم گذاشت وگفت:اخه فرداباید راجب اون موضوع که استاد گفته بود،بایدتحقیق بیاریم تازه وسیله هامم خونس.هوووف بالاخره گفتم بعددستشو ازروی دهنم برداشت.

من:نمیری الهی نگفتی الان جوون مرگ میشم نگفتی الان میفتم روی دستت بعدتوافسردگی میگیری و خودکشی میکنی نگفتی...

باران:نه مثل اینکه همون جوون مرگ بشی بهتره.

بعدخیز برداشت سمتم که پریدم روی تخت.

من:دستت به من بخوره جیغ میزنماااا.

باران:حیف من که با چه خل وچلی دوست شدم نچ نچ نچ.

من:ایـــــش.اخ جوووون پس ناهارپیشمون میمونی بهونه بیاری همین خرس رو ازپهنا توی دهنت میکنمااااا.

بعدبه خرس بزرگی که روی تختم بود اشاره کردم.

باران:بشین بینیم بابا بزارنسیم بیاد.

من:نسییییم کیه؟

باران:عشقمه.

بعد ادای گریه کردن رو دراوردم وگفتم:پس چیشد اون همه دوست دارم هایی که بهم میگفتی غلااام ؟ هاااان؟

باران:واکلثوم حرفایی میزنیاااا من کی به توگفتم دوست دارم الکی چرابرام حرف درمیاری؟

خواستم چیزی بگم که باصدای زنگ در بیخیال حرفم شدم ورفتم پایین دروبازکردم.من:سلام بابایی جووونم.

باران:سلام عموجون.

بابا:سلام دخترای گلم خوبید؟باران جان چه عجب من شمارواینجا دیدم.

باران:ممنون عموجون شرمنده یه ذره درسامون سنگین شده واسه ی همین کمترمزاحمتون میشم.

بابا:مزاحم چیه دخترم مراحمی تو.

من:بابا یه ذره هم منوتحویل بگیری بدنیستااا.

باباخندید وگفت:توچطوری حسودخانوم؟

من:عه باباااا.مرسی خوبم راستی چی شده امروزخیلی شادی ؟تازه شیرینی هم گرفتی.

بابا:حالا میگم بهتون.

مامان:بچه هاااا بیایدناهار.

من:باشه مامان جون.

ایول به مامانم قرمه سبزی درست کرده.منوباران نشستیم کنارهم مامان وباباهم روبه رومون.درحال خوردن غذا بودیم که مامان گفت:نگفتی چیشده که امروزانقدرخوشحالی؟

منم که فضول به بابانگاه کردم تابفهمم اخر امروزچیشده ک انقدرخوشحاله .به باران نگاه کردم دیدم اونم مثل من فضولیش گل کرده.

بابا:مریم یه دوست داشتم که یه مشکلی براش پیش اومدوبیخبرازایران رفت رویادته؟

مامان:اره یادمه فکرکنم فامیلش مولوکی یااملاکی همچین چیزی بود.

من:فامیل قحط بود؟

مامان:عه ستایش مسخره نکن.بعدروبه باباگفت خوب میگفتی.

بابا:خانوم مولوکی و املاکی چیه.فامیلش مَلِکی بود.

منوباران که داشتیم غذامون رومیخوردیم وحرف میزدیم یه لحظه ساکت شدیم ومن به این فکرمیکردم که این فامیل روکجاشنیدم.یه دفعه چشام گردشدوبرگشتم سمت باران ودیدم اونم باهمین حالت داره نگاهم میکنه.یهو غذاپرید توی گلومون وسرفه کردیم. یه لحظه حس کردم تادودقیقه دیگه خفه میشم ازچشمم اشک میومد

مامان:خدامرگم بده چیشد؟کامران یه لیوان اب بده بهشون.

باباسریع یه لیوان اب به منوباران داد.ابعدازاینکه اب روخوردیم ویه ذره بهترشدیم،

یک دفعه باهم گفتیم: چـــــی؟ملکی؟؟؟

مامان وبابا باتعجب نگاهمون میکردن .فکرکنم همون حسی روداشتند که یک نفربادیدن دوتادیونه داره.

بابا:شماکسی روبااین فامیل میشناسید؟

باران:یه پسره تازه اومده داخل دانشگاهمون فامیلش ملکی هست واسه ی همین تعجب کردیم.

بابا:نکنه که...

من:یعنی شمامیخوایدبگید که اون پسرش هست؟

بابا:تاجایی که من میدونم منوچهر یه پسرداشت که 5سالش بود الان بایدحدودا30سالش باشه.

مامان:ولی قبل ازاینکه برن فکرکنم ملیحه حامله بودش شایداین پسری که راجبش میگن پسردوم اقامنوچهر
وملیحه جون باشه شایدمیه نفردیگه باشه وفقط تشابه فامیلی باشه.

بابا:شاید.

مامان:حالاچطوری دوستت روبهداز25سال پیداکردی؟

بابا:امروزماشینم خراب شدبایکی ازکارمندای اداره اومدم.توی راه رسولی بهش زنگ زدوگفت یه مشکلی پیش اومده واسش وبایدبره بیمارستان وکارش رو محمودی انجام بده.محمودی جلوی دریه خونه نوساز وقشنگ نگه داشت ورفت تاببینه مشکل گازشون ازچیه.منم ازماشین پیاده شدم تاببینم کارمندام چطوری بابقیه برخوردمیکنن.داخل خونه که رفتم منوچهر رو دیدم.گفت تازه یه هفته ای میشه که ازامریکابرگشتن ایران ومثل اینکه اون موقع حال مادرش بدمیشه وبایدبرای معالجه ببرتش امریکا این شد که بی خبرمیزاره ومیره.اوه راستی مریم تایادم نرفته بگم که برای فرداشب دعوتشون کردم.

مامان:خوب کاری کردی.
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
سپاس شده توسط:
#5
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۱-۰۶-۹۷, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، Afsaneh (۱۴-۰۴-۹۶, ۱۱:۲۸ ب.ظ)، sara kiana (۲۲-۰۵-۹۶, ۰۳:۰۴ ب.ظ)، Lisa (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، mahmonir11 (۲۰-۰۲-۹۶, ۰۳:۰۷ ق.ظ)، سمیرا (۰۷-۰۸-۹۷, ۰۹:۰۰ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۷-۱۱-۹۶, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، hadis hpf (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، اردیبهشت 3 (۲۷-۰۹-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، Sogolsanei (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۲:۳۱ ق.ظ)، ناهيذ (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۵ ق.ظ)، parbaneh (۰۱-۰۶-۹۵, ۱۰:۲۰ ق.ظ)، tasalla (۰۳-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، avaa (۰۳-۰۶-۹۵, ۰۳:۵۲ ق.ظ)، shahdokht (۱۶-۰۹-۹۵, ۰۳:۳۱ ق.ظ)، سامیه 22 (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۱ ق.ظ)، lida16 (۲۷-۰۲-۹۶, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، fatemeh . R (۱۱-۰۹-۹۵, ۱۰:۲۶ ق.ظ)، شقایق سرخ (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، ملاك (۱۲-۰۷-۹۵, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، mooonaaa (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۶ ق.ظ)، پروانه دولتی (۲۶-۰۱-۹۶, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، Hadadian (۱۲-۰۹-۹۶, ۱۰:۰۲ ب.ظ)، amirreza (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۸:۰۴ ق.ظ)، baharh (۰۷-۰۶-۹۵, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، ليلا محمد (۲۸-۰۴-۹۵, ۰۴:۲۳ ق.ظ)، خورشید (۲۴-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، هرچی (۰۶-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، شاهين سفيد (۰۳-۰۷-۹۵, ۰۴:۵۱ ق.ظ)، برف سیاه (۲۸-۱۱-۹۶, ۰۲:۱۳ ق.ظ)، Ros abi (۳۰-۰۴-۹۵, ۰۱:۵۹ ق.ظ)، بیدل (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، Miranda (۰۳-۱۰-۹۵, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، سمانه عسگرپور (۰۴-۰۵-۹۵, ۰۶:۳۹ ق.ظ)، sima59 (۲۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۲۱ ب.ظ)، Dogholooha (۱۰-۱۰-۹۶, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، عسل6 (۱۳-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۷ ب.ظ)، azadeh.porasad (۲۷-۱۰-۹۵, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، گل زیبا (۱۴-۰۷-۹۵, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، zahra_ayyar (۱۹-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، مریم74 (۰۵-۰۱-۹۶, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، zeinabalouchi (۰۲-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، فاطمه 59 (۲۲-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، نرگس خانوم (۰۵-۰۷-۹۵, ۱۱:۳۱ ق.ظ)، 1386fatima (۲۸-۰۴-۹۵, ۰۳:۵۱ ق.ظ)، lmahmoodi (۱۷-۱۰-۹۵, ۰۸:۴۳ ب.ظ)، ehsan_atr (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، زهرا 145 (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، Fereshteh-a (۰۵-۰۶-۹۵, ۱۰:۱۱ ب.ظ)، golijoon (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، Shi76ma (۲۸-۰۵-۹۵, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، Maman ali (۱۱-۰۵-۹۶, ۱۲:۴۰ ب.ظ)، R.forough (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، mina22 (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، blossom93 (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، Fatemekkkkkkkk (۰۲-۰۵-۹۵, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، niloofarsaeedi (۲۷-۰۸-۹۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، معصوم گ (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۷:۵۴ ب.ظ)، شیشه (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، بهار خلیلی (۲۳-۰۱-۹۶, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، Nilufar (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۸:۵۰ ق.ظ)، الهه3046 (۱۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۰۲ ب.ظ)، زينال (۳۰-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، مهزز (۰۵-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، سی ستاره (۰۳-۰۷-۹۵, ۰۲:۲۷ ب.ظ)، aliandaboli (۲۶-۰۵-۹۵, ۰۷:۵۶ ق.ظ)، آیین 78 (۳۱-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، دانيال (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، ماربیا (۲۰-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۹ ق.ظ)، mahyaaaaaa (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، sahar_d (۱۸-۰۶-۹۵, ۰۵:۱۷ ق.ظ)، sagharrrrr (۲۳-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، پرند30 (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، نازنين (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، rania (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۳:۵۳ ب.ظ)، Mahtab1373 (۱۰-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۷ ق.ظ)، s_eskandary (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، manam (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۴۹ ب.ظ)، Josh (۲۴-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۲ ق.ظ)، Chita (۰۲-۰۵-۹۵, ۰۶:۵۳ ق.ظ)، حميده (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، Makan (۰۷-۰۶-۹۵, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، حوال (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، Haniz93 (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۵:۱۶ ب.ظ)، Mona.farajii (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، linda (۰۳-۰۶-۹۵, ۱۰:۲۰ ب.ظ)، مهری۶۱ (۱۲-۰۸-۹۵, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، ناهیده (۱۸-۰۷-۹۵, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، zo68 (۲۶-۰۱-۹۶, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، ایرج عبدی (۱۳-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۳ ب.ظ)، مصطفی11 (۰۱-۰۵-۹۵, ۰۳:۱۱ ب.ظ)، hasti22 (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، sedi (۰۹-۰۲-۹۷, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، دانیار (۰۱-۰۵-۹۵, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، raha43 (۱۶-۰۹-۹۵, ۰۴:۱۰ ق.ظ)، صبا1367 (۱۵-۰۶-۹۵, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۸:۴۹ ق.ظ)، زهراا (۰۴-۰۶-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، leila.mehrban (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، aliasghar 007 (۱۴-۱۰-۹۵, ۰۲:۰۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان